بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > فراخوان تایپ

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  موضوع بسته شد
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۰۷ قبل از ظهر   #81 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
sadaf.a آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

ان شب به خاطر شدید شدن بیماری دامادهمه انجا ماندند حدود ساعت دوازده شب عسل بانو با سینی چای و قهوه به اتاقش برگشت مادر و خواهر حمید بالا سر مجروح نشسته بودند تا عروس وارد شد شمیم سریع به طرفش رفت و سینی را ازش گرفت:
- بمیرم براتون امشب شما باید در عیش و نوش بگذرونید به چی روزی افتادید
مادر پیرش نفرین کنان گفت :
- خدا لعنت کنه که صدام چه بیایی سر این بچه های مردم می باره انشا الله امام رضا خودش روز قیامت پاداش اینا رو بده
شمیم اشاره به زن دادش کرد:
-برو عزیزم تو بشین پیش حمید من خودم هر کاری هست انجام می دم
عسل بالای سر شوهرش نشست با دست هایش دستی پر از عطوفت و مهربانی بر روی سسر حمید کشید و پرسید:
-حالت بهتر شده؟
به علامت مثبت سر خود را تکان د اد
و در زیر لب با خود زمزمه کرد بانو از ذکر شوهر چیزی متوجه نشد با دستمال سفید معطر غرق روی پیشانی حمید را پاک کرد مادر که متوجه ی تعجب عروسش شده بود خندید و گفت: عزیزم شوهر تو عاشق علی ابن موسی الرضاست هنگام خواب حتما با سلام به او به خواب می ره. صبح به کرامت اقا از خونه بیرون میاد همیشه در دل ارزوی زیارت اقا را در مشهد داشته و شفاعتش در اخرت اگر میخوای با حمید باشی باید حضور امام هشتم رو هر لحظه در زندگیتون احساس کنی
عسل بانو از طرز فکر شوهرش خوشش امد و گفت:اما هیچ وقت به من نگفته بود
مادر بلند شد و از پیشانی عروسش بوسه ای گرفت و توضیح داد:اخه همه چیز گفتنی نیست ادم باید بهش برسه مخصوصا در زندگی با حمید باید خیلی زرنگ باشی و مطالب رو خودت کشاف باشی
شمیم لبخندی به صورتش زد و گفت الکی نیست که این قدر لاغر شدم از بس این برادرم من رو اذیت میکنه.
همگی از نزدیکی قلبشان لذت بردندصدای حمید در گوش عروس ملکوتی جلوه می کرد:السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا........
شمیم پی حرفش را گرفت می دونی عسل جون زندگی با این ادما شلید یه کمی سخت باشه و از نعماتی ادم رو محروم کنه ولی اینقدر با معرفتن و دارای راز های زیبای عرفانی هستند که ادم با اینا سماع می کنه ادم با اینا احساس میکنه به خدا و اهل بیت نزدیک میشه
حمید زیارت نامه اش تمام شد با دستی که از سرم ازاد بود زیر چشم خود را پاک کرد و گفت:
خوب مادر و دختر هندونه بغل ما میزارن از من گناهکار چه مسیحی مقدسی می سازید
مادر جون ما که دروغ نگفتیم حتما خود عسل جون به این حرف من میرسه
عسل بانو به خاطر اینکه حمید کمی از حال و هوای خود خارج شود لب به شوخی گشود:مادر جون من به خوبی فهمیدم همین که خدا به من یک هدیه داد نشان میده حمید بچه ی مثبتیه
حمید خندید از خنده او عسل هم خندید و از خنده ی انها شمیم و مادرش با این حال که نمی دونستند هر عسل از روی غرور بود یا شوخی حمید برای روشن کردن ذهن مادر گفت:
خدا به من هم عسل بانو داد هم عسل گیسو هم عسل چشم
در حالی که خانواده ی نزدیک حمید در اتاق عروس جمع شده بودند در پایین دکتر درگیر کارهای درمانی حمید بود دکتر رو کرد به مهرداد و از او خواست شماره ی تلفن دکتر یحیوی رو بگیره تا پدر نگین باش صبحت کنه مهرداد اطاعت کرد:
روی چشم...
مهرداد شماره را گرفت و به سوی گوشی تلفن رفت علی خیلی پکر شده بود و مثل هر وقت که عصبانی می شود با یک نخ سیگار با خیالات درونی خود سرو کله می زد زن دایی هم به دستور شوهرش به اشپزخونه رفت تا شربت و شیرینی بیاورد
شماره افتاد و مهرداد گفت:
الو
-بفرمایید
-اقای دکتر یحیوی هستند
-شما؟
از طرف......
دکتر بلند گفت:
-مهرداد جان بگو از دروخانه ی بهمن تماس می گیری
مهرداد دستور را اجرا کرد و سپس پرسید:
اقای دکتر یحیوی؟
بله بفرمایید
گ.شی خدمتتون
دکتر پدر نگین گوشی را گرفت و پس از سلام و احوال پرسی اوضاع بد بیمار را برای یحیوی توضیح دادسپس از او خواست سریع به انها بزند دکتر موافقت کرد وگفت:
شما گردن ما خیلی حق دارید من الان با دکتر پور حسین خدمتتون میرسم فعلا صلاح که اطرافش ساکت باشه و از لحاظ عصبی فشار روانی بهش نیاد
چشم حتما
ما تا نیم ساعت دیگه میرسیم
خیلی ممنون
خداحافظ
پدر نگین وقتی گوشی را گذاشت به دایی گفت:
بهرام خان بهتره بگین همه خانما بیان پایین
همین الان زن دایی میان حرف امد و شوخی گفت:
البته به نظرم اگه عسل جون پیشش بمونه بهتره چون هر چی باشه عسله
دایی اطاعت کرد:
راست میگه به نظر من شهناز بره بالا کارها را ردیف کنه بهتره
زن دایی به طرف بالا رفت ضربه ای به درب اتاق زد و وارد شد مادر و خواهر حمید و عسل بانو به احترام او از جا بلند شد شهناز خانم با احترام پرسید:
چطوره؟
عروس نگاهی پرمهر به چهره ملکوتی داماد مجروح انداخت
الحدالله بهتره پس از زیارت علی ابن موسی الضا خوابیده یه ارامش خاص قشنگ
زن دایی سرش را به اسمان بلند کرد :
شکر خدا اقای دکتر چندتا از همکاران متخصص خود را دعوت کردند تا نیم ساعت دیگه میرسن فقط دکتر یحیوی خواهش کرده دور مریض کسی نباشه و در سکوت و ارامش استراحت کنه البته با عرض معذرت
شمیم با احترام و ادب گفت
-خواهش میکنم
-سپس رو کرد به مادرش:
مادر بهتره ماهم بریم پایین
مادر حمید اطاعت کرد و از جایش بلند شد تا از اتاق خارج شود در همین حال خواهش گونه درخواست کرد:
-بذار حداقل عروس پیشش بمونه یه وقت کاری داره یه نفر پیشش بمونه بهتره
شهناز دست به کمر باریک عسل بانو زد وشوخی کرد:
-البته این دختر با تمام زیبایی درونی و بیرونی اش درمان هزار درد و مرضه
هرسه خندیدند عسل رخسارش سرخ شد و ماند در اخر شمیم در گوش زن داداشش ارام توضیح داد:
عسل جون شما تو اتاق تنها هستید سعی کن بهش امید بدی.بهترین دارو برای او امید و عشقه سعی کن خودت را کنترل کنی و تا میتوانی به او نور امید و عشق ببخشی
اله ناز در حالی که اشک صورتش راباگوشه ی انگشت های پری گونه اش پاک می کرد ملتمسانه پرسید:
یعنی خوب میشه
حتما فقط وظیفه ات را انجام بده تا میتوانی کوشا باش
شمیم بوسه ای نرم از گونه های نمکین زن داداش گرفت و نمک شوخی چاشنی کلامش کرد:
خواهر شوهر خوش ذاتم یه وقت فکر نکنی کرم خواهر شوهری دارم
این حرفا چیه تو مادر هم بوی عطر حمید دارید
محبت دارید عزیزم
تازه عروس تنها کنار تخت نشست در حالی که سعی می کرد احساسش را به کنترل در اورد و در حضور او گریه نکند موهای داماد را نوازش کرد در همان حال به چهره ی تکیده و رنگ پریده ی حمید نگاه کرد و با خود اندیشید چقدر دوسش دارم او همه ی زندگی منه حاضرم روزی صد بار بمیرم اما گرد اندوه وملال بر چهره اش نبینم نگاه خود را بر روی او تمرکز داده بود صورتش از فرط سرفه قرمز و رگ هایش متورم شده بود حمید از خواب بیدار شد و در نهایت استیصال سربلند کرد لبخند دردناک و مظلومی گوشه ی لبش نشست با محبت به عسل بانو نگاه کرد و با ملایمت سوال کرد
هنوز بیداری؟اری عزیزم مگه میشه تو ناراحت باشی و من خوابم ببره
این حرفا چیه من حالم خوبه تو برو استراحت کن
عسل بانو که ذاتش پر از لطافت و زیبایی بود کلامش پر از ناز و کرشمه چشمانش پر از راز ونیاز به داماد رو کرد و به شوخی گفت:
به این زودی از من خسته شدی؟
به قول زن دایی زن زیبا و با معنی همه ی دردهاست لحظه ای حمید همه ی مشکلات را فراموش کرد و با کلامی عاشقانه عسل را مورد خطاب قرار داد:
از این که به تو رسیدم باید روزی هزار بار خدا را شکر کنممن تا حالا هیچ وقت احساس ضعف در خودم نکردم ولی در مقابل تو کم میارم به قول خواهرم زن ذلیل میشم عسل دوست دارم ادم از تو به خدا میرسه به قول مولوی:
عاشقی کر زین سرو کران سراست عاقبت ما را بدان سر رهبرست
با همان طنازی و طروات غروس کنان گفت:
پس چرا به من میگی از اتاقت برم بیرون مثلا امشب شب وصال من و توست
بالحنی نجواگونه و شتابزده جواب داد :
این حرفا چیه عمری ارزوی وصال تو را داشتم ولی نه در رختخواب و بیماری یدن گونه
سبز و شاد جلوه کرد و به حمید روحیه بخشید :
شب وصال فرقی نداره چه سالم باشی چه بیمار باید شاد و خرم بود
حمید لبخندی زد و چند سرفه کرد چند لکه خون روی دستمال کاغذی دستش بود خواست از همسرش پنهان کند اما دراین امر موفق نشد
عسل بانو دست و پایش را گم کرده بود و نمی دانست چه عکس العمل نشان بدهد به همین جهت کمی فکر کرد تا صبحت را طور دیگری ااز کند هر دو ساکت نظاره گر چهره ی دیگری بودند و صبحتی رد و بدل نمی شد صدای ضربه ای به درب امد عسل روسری از سر افتاده اش را به سر کرد و گفت:
بفرمایید
ترانه با سینی کوچکی وارد شد و معذرت خواهی کرد و سینی را روی میز عسلی کنار تخت گذاشت و توضیح داد:
این پارچ ابه اینم شربت البالو هر کدام میل دارید اولین بار بود که ترانه این قدر رسمی صبحت کرده بود عسل لبخند کم رنگی زد و همانطور رسمی گفت:
سپاسگزارم
ترانه از اتاق بیرون رفت و درب را بست حمید به سختی زبان باز کرد :
ترانه دختر مهربون و خونگرمیه
به من که در طول عمرم خیلی کمک کرده اگر خدا خواست باید تلافی کنم
از روی تخت که بلند شدم میریم براش چندتا هدیه ی خوب می خریم
خدا کنه که تو زود تر از جات بلند بشی این بزرگترین هدیه است
تازه عسل متوجه شد حضورش مفید واقع شده و او را به زندگی امیدوار کرده صبحت را ادامه داد:
نگین و مهرداد هم انگار گرم گرم هستند
چشمکی با چشمان زیبانش زد و هر دو لبانشان تبسمی بخشیدند عروس مقداری اب در لیوان ریخت و جلوی عشقش گرفت
بیا عزیزم
میل ندارم
یه کم به خاطر عروس خانوم
حمید تکانی خورد و روی تخت نشست چند تا سرفه کرد و لیوان را از دست عسل گرفت و گفت:
ممنون
خواهش میکنم
اینقدر خوب و مهربان هستید که دوست من هم در دام شما افتاد و مشتاق دوست تو شد
خندیدند و عسل سربه سرش گذاشت
خیلی دلش بخواد بیچاره داره از ذوقش می میره
مثل من
شما که نه چون من از ابتدا دنبالت دویدم و هدیه دادم
حمید اهی کشید و گفت:
نه از همون اول تو مطلوب بودی و طلب
پس برایم بمون و تا اخر سایه سرم باش تو رو خدا من به تو نیاز دارم
همه چی به اراده ی خدا بستگی داره
دست عسل یخ کرده بود با شنیدن اخرین کلام بدنش سست شد اما هر جوری بود خودش را جمع و جور کرد و با تسلط و وقار گفت :
من هیچی نمی دونم فقط تو رو میخوام من از بچگی نه مهر پدری دیدم نه مادری و تو باید برام هم پدر باشی و هم مادر
حمید با صدایی که گویی از اعماق چا بر می خواست شوخی کرد
پس شوهر چی؟
شوهرم که هستی
این حرفی ندارم ولی مادرت نمی تونم باشم
چاشنی عشوه و طنازی افزود :
چرا؟
چون مادر شدن امکانات خدادادی میخواد که من ندارم
زدند زیر خنده عسل بانو ناباورانه به حمید گریست باور نمی کرد این حرفا را از شوهرش شنیده باشد اخه اصلا از حمید شوخی اینطوری نه دیده بود نه شنیده بود دستی با موهای عسلی اش کشید و گفت:
بابا تو هم را افتادی
صدای ضرب به درب انها را به خود اورد پدر نگین با دو دکتر مهمان وارد شدندو عسل بانو از روی تخت بلند شد ابتدا دکتر به دو مهمان عسل و حمید را معرفی کرد دکتر یحیوی با خوشرویی رو به عروس گفت:
چند سال دیگه خودت دکتر میشی و ما باید برای درمان پیشت برسیم
ماکه چیزی نیستیم روزی اگر به جایی رسیدیم از صدقه سزی شما استادید این عالمه
دکتریحیوی نگاهی به پدر نگین کرد و گفت:
اقای دکتر به شما تبریک می گم که همچین دوست و همکاری داری
لبخندی پر معنی زد و تایید کرد:
واقعا اقای دکتر من از بچه ها درس زندگی میگیرم
دکتر یحیوی به طرف حمید رفت و گفت:
خوب حالا بریم سربیمار عزیزمون
حمید بیمار روی تخت افتاده بود ولی با همان حال ادب را رعایت کرد و سریع به دکتر ها سلام کرد دکتر پور حسین بعد از پاسخ سلام و احوال پرسی اولین سوال را مطرح نمود خوب اسم جنابعالی را میدونیم همینطور شغل دکتر یحیوی به این سوال ها افزود:
ضمنا نوع بیماری و چگونگی شروع ان
سرفه های پی در پی توان جواب دادن را از حمید گرفت عسل بانو مثل همیشه عاشقانه به کمک وارد شد و گفت:
اقای دکتر حمید تا وقتی که جبهه بود گاهی در سنگر بود گاهی در دانشگاه سپس در یک عملیات از ناحیه ی دست مجروح و در جای دیگر مسموم شمیایی شده ظاهرن محیط الوده بود نه مستقیم بمباران شمیایی شده باشن به همین دلیل اوائل چیزی نشون نداده
بر مردمک چشم های عسلی تلی از غم سایه انداخته بود سر به زیر انداخت تا بتواند نگاه غم زده اش را از حاضرین بپوشاند ولی دکتر یحیوی به خوبی فهمید و به همین جه دلی بدست اورد گفت
همانطور که قبلا عرض کردم عسل بانو نامزد اقای فیض است ضمنا امشب شب عقد کنان این دو عزیزه امیدوارم در اینده حمید با عسل خانوم روزهای خوشی داشته باشند
دکتر پور حسین در حالی که گوشی و وسایل پزشکی را از داخل کیفش در می اورد پرسید شغل ایشون؟
عروس خانم لبخند کمرنگی زد و جواب داد :
نویسنده حمید رمان و داستان کوتاه مینویسه
غریبانه به دیوار تکیه زد دکتر یحیوی به عسل گفت:
بی زحمت برای ما کمی میوه و چای بیار ضمنا فردا باید از همه ی کتابهای حمید به ما بدی
چشم
قصد دکتر این بود که عسل کمی استراحت کند و در جریان مداوا و درمان قرار نگیرد دعسل به حیاط رفت نگاهی به اسمان کرد وباخود اندیشید
کاش حمید می تونست با من بیاد تو حیاط و به اسمون نظر کنه اخه حمید عاشق اسمان ابی بود هر وقت اززمانه دلگیر می شود به امان نگاه می کرد عروس غم زده در حال نگاه کردند گریه اش گرفت هق هق گریه اش سکوت نیمه شب را در هم شکست گویی هق هق شبانه اش ناله ای در هم ئشکسته ی مرغ حق بود همراه با اشک هایش به التماس افتادای امام رضا خودت کمکش کن اون هم اسم تو و عاشق و شیدای توست یا ضامن اهو از بچگی نه مزه ی عسل مهر مادری نه هیبت و عظمت پدری را چشیده ام و دیده ام اما هیچ وقت ناامید از محبت شما و خانواده اهل بیت نبودم درسته من مومن و اهل تقوی نیستم ولی جزعاشقان خاندان شما هستمئ خودت کمکم کن من ناامید نکن همه ی امیدم در ضمانت و یاری توست
اشک عسل با هق هق اش در امیخت و امانش نمی داد گوشه ای روی پل نشست و به دیوار سیمانی تکیه داد چند لحظه ای گذشت تا خواب پاورچین پاورچین پلک هایش را نوازش کرد و او را مهربانه در اغوش گرفت
نیم ساعتی استراحت کرده بود که ترانه و نگین فهمیدند عسل نه در طبقه ی دوم است و نه در طبقه ی اول برای همین برای جست و جو به حیاط امادند ترانه به نگین گفت
اوناهاش
باطراوت و شادی با دست نشان داد نگین نگران پرسید
کو؟
به سمت عسل حرکت کرد و گفت:
روی پله
اهسته جلو رفتند ان دو عسل را غرق در خواب دیدند عسل در خواب ناز بود که دستی شانه اش را گرفت و ارام گفت
عسل عزیزم خوابی؟
اون صدای مهربان و خونگرم دوست همیشه مهربانش نگین بود عروس از خواب بیدار شد و گفت:
ای وای
نگین با تعجب سوال کرد:
چی شد؟بیدارت کردم ترسیدی؟
بدنش را کش و قوسی داد
دکتر یحیوی چای می خواست ترانه در حالی که شانه هایش را ماساژ می داد بوسه ای از گونه اش گرفت و گفت خواب باشی همون دقیقه براش بردم
با چشم پر از قدردانی و تشکر نگاهی به ترانه و نگین کرد
انشاالله عروسی دوتایی تون محبت و صفاتونو جبران می کنم
sadaf.a هم اکنون آنلاین است.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۴۹ قبل از ظهر   #82 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
lili59 آواتار ها
 
lili59 به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض


صفحه 212-231

ساعت هواهوري و چه در ساعتهاي كه مي شد همديگر رو بببينم، مريم كنارم بود. برايم درد دل مي كرد و از ماجراي زندگي تباه شده اش تعريف كرد كه چطور بايد تاوان جواب منفي به عشق و دلدادگي پدر همان دانش آموز را بدهد و در واقع چوب نجابت و معصوميتش را بخورد. بيشتر از همه دلتنگ خواهر كوچكترش است و بي تابي ميكند و نگران زندگي اوست. كاري از من بر نمي آمد جز دلداري دادن به او و دعوت كردنش به صبر و اميد و توكل به خداوند.
براي رهايي او از غصه و ماتم تنها راهي كه به فكرم رسيد اين بود كه با شهين ادعا آشنايش كنم تا با سرگرم شدن به كارهاي هنري، كمتر فكر كند. اين كار تأثير چشمگيري در بهبود اوضاع وا حوال او داشت و از حال و هواي ماتم زده اش فاصله گرفت.
مريم دختر نجيب و با محبتي است كه تازه بيست و هشت سالگي را پشت سر گذاشته و بايد بقيه عمرش گوشه زندان سپري شود. او از طبقه محروم جامعه است كه اگر خانواده اش وضع روبه راهي داشتند دختر جوانشان مجبور نبود با وكيل تسخيري به مقابله با دادگاه برود. نمي دانم چرا با وجود شناختي كه از وضعيت نابسامان خانواده اش داشتم دلم گواهي مي دهد كه مريم آزاد خواهد شد و زندگي بي دغدغه و آرامي را خارج از زندان خواهد گذراند.
بنده خدا مريم برخلاف ظاهرش، باطن و سيرت دلنشيني دارد. در همين مدت كوتاه چنان مريد خلق و خوي نيكويش شدم كه در تمام هجده سال با هيچ كس اين قدر نزديك و صميمي نبودم. چنان كه بارها از ديگران شنيدم كه گفتند: آدم قحط بود بعد از چند سال با اين عتيقه مي پري؟!
كسي نمي داند چيزي كه در روح لطيف مريم قرار دارد و مرا شيفته خود ساخت در وجود كمتر كسي پيدا مي شود. تازه مريم به جز بيني بزرگ و نافرمش پوست صاف و اجزاي صورت خوش تركيبي دارد كه من بيشتر مجذوب چشمهاي عسلي رنگش هستم. تذكرهاي هر روزه و دلداري دادنهايم در بهبود روحي و رواني او تأثير چشمگيري داشته و واكنش مثبتي نشان داده است. چند روزي است به اين فكر افتاده ام كه با وكيلم صحبت كنم تا از راه فروش آپارتماني كه برنده شدم، بابت آزادي مريم اقدام كنم.
نمي دانم چرا مدتي است هرچقدر تقاضاي ديدار جناب آزاد را مي كنم جواب سربالا مي شنوم و موفق به ديدنشان نمي شوم. غيبت دكتر در اين يك سال و اندي اخير بي سابقه بوده. بعيد مي دانم كه فراموشم كرده باشند. دعا ميكنم هر جا كه هستند تني سالم و دلي شاد داشته باشند. تابلويي نفيس از ابريشم خالص برايشان بافته ام كه حسابي جلب توجه كرده و منتظرم تا تقديم حضورشان كنم.
ديروز براي چندمين بار در اين روزهاي اخير جوياي احوالشان شدم، نگهبان كه معلوم بود دل و دماغ حرف زدن ندارد، پرخاشگرانه به من توپيد كه : باز تو گير دادي! چه مي دونيم چي شده، لابد مرده.
ضمن اينكه از اين جمله خيلي بدم آمد و ناراحت شدم، حيفم آمد كه انسان والا و شايسته اي مثل دكتر آزاد عمرشان اين قدر كوتاه باشد. از حرص دلم، بادلخوري به نگهبان گفتم: پدر خودت بميره، چرا حرف دهنت رو نمي فهمي؟! اصلاً تو بميري كه يه حيوون كمتر شِه... و چنان سيلي سوزناكي به چهره ام زد كه بي درنگ برق از چشمم پريد. بدون اينكه بتوانم كلامي جوابش را بدهم سر جا ميخكوب شدم. بعد هم با خشونت باتومش را كوبيد به ساق پايم و گفت: توام زبون در آوردي! مث اينكه هوس انفرادي كردي. دستم را گذاشتم روي صورتم تا سوزش و درد آن را التيام بخشم و خشمم را فرو نشانم.
پا پي حرفها و رفتار توهين آميزش نشدم. غير از اين چاره اي نيست. جيك بزني بايد چند روز ميهمان انفرادي باشي!
تابستان ديگري ازراه رسيده كه هواي گرم وداغش همه را جزغاله مبكند.به جز تحمل هيج راهي نداريم . مثل آدمهايي هستي فراموش شده درجزيره اي متروك كه هيج كمكي برايشان ارسال نميشوند. امروز و افتضاحي بود اينجا ميان بودن دنبودن هاج و واج مانده ايم وآنقدر خاطرات گذشته را نسخوار كرديم كه خسنته شديم.
اينجا هوا گنديده است وبوي تعفن مي دهد. زمينش هم طاعون زده است .در روياي زندگي ستاره روزگارم سپري ميشود خواب او دلخوشم ميكند . دلخوشم ميكنم كه خانمي شده بيست ساله با قدي بلند اندامي كشيده سيب نصف شده اي از تركيب مادرم مانده يقين دارم دختر خوش پوش، زيبا و درنهايت دوست داشتني شده ولابد در دانشگاه تحصيل مي كند.هر روز مجسم مي كنم كه دخترم به اتفاق راننده اي كه پدرش مختص اياب و ذهاب او استخدام كرده رفت و آمد ميكند . مادر فداي نجابت ومتانت تو نازنينم . وقتي به غصه هايم فكر ميكنم، مي بينم غم خيانت و جفاي احمد يا ماتم مرگ پدر و مادرم در مقابل فراق ستاره هيچ است . درد من بيش از هر چيز فراق اوست.
مصاحبت بامريم تنها كاري است كه برايم لذت بخش وشيرين است . علاوه بر آن محبتها وفداكاري او درزمان بيماري يرقان من بود كه هيچ وقت فراموش نخواهم شد. با همين امكانات ناچيز و اندك مريم طبيب حاذق و مهرباني بود كه چه در طول درمان، چه دوره نقاهت شبانه روز از من پرستاري كرد. اميدوارم روزي قدرت جبران محبتها و ايثارش را پيدا كنم. امان از دست اين راضيه بي پروا! من كه فكر ميكردم خنديدن را فراموش كرده باشم، اما ادا درآوردن و دلقك بازيهاي راضيه كه برنامه هر شب او شده ، سرگرممان ميكند. طوري كه همه با هم مي خنديم، خودش ريسه مي رود. گاهي هم بايد چوب حماقتش را بخوريم. راستي كه آدم به اين بي خيالي نوبر است. شايد هم با اين كارها عقدههايش تخليه ميشود.
همين چند شب پيش وقتي داشت اين و آن را مسخره مي كرد، رفتار نگهبان بند را از زير ذره بين نگاهش گذراند و نقشه كشيد كه جلو همه حالش را بگيرد. شايد پول توجيبي اش تمام شده يا فرصت جولان دادن و كش رفتن اموال ديگران را به دست نياورده بود كه سر اين موضوع شرط بندي كرد و مبلغ قابل توجهي كه مي خواست را به جيب زد.
نصحيتها و هشدارهاي جمعي اثر نداشت و راضيه ول كن نبود. پشت سر هم مي گفت: به دو دست بريده ابوالفضل اين كارو مي كنم.
محترم به مسخره گفت: هارت و پورت الكي ...
راضيه هم جواب داد: حالا مي بيني، تو بميري حالش رو مي گيرم. من و مريم خودمان را قاطي نكرديم و فقط تماشاگر بوديم. باور نمي كرديم اين اعجوبه چنين حماقتي بكند. آخه راضيه صدتا چاقو بسازد يكيش دسته ندارد، اما بقيه كه شرط بندي كرده بودند، مجبور شدند باختشان را جبران كنند.
اين روزها مأمور گوشت تلخ و بداخلاقي متصدي هواخوري بند ما شده كه مدام باتوم كلفت و بلندي توي دستش مي چرخد و مثل ميرغضب زندانيان را نگاه مي كند. طوري كه هيچ كس جرأت ندارد از دو متري او رد شود. با يك چشم غرهاش همه دنبال سوراخ موش مي گرديم.
راضيه تصميم داشت به قول خودش حال اين نگهبان را بگيرد و سر اين موضوع شرط بندي كرد كه البته موفق هم شد. شوكت خودش را كنار كشيد و گفت من به گور پدرم مي خندم حرف اين الاغ رو جدي بگيرم، ولي محترم شرط بست. راضيه ديروز زمان برگشتن از هواخوري جلو همه زندانيان بند به نگهبان نزديك شد. محكم بغلش كرد و چلپ چلپ ماچ صداداري از دو طرف صورتش گرفت. مأمور بيچاره تا آمد به خودش بجنبد و بفهمد چه اتفاقي افتاده راضيه ورپريده بين ديگر زندانياني كه وارد بند مي شدند گم شده بود. عجب جسارتي! آدم به اين بي باكي نديدم... به راحتي تغيير جهت مي دهد و مسير ديگري پيدا مي كند.
ولوله اي بر پا شده بود كه بيا و تماشا كن. نگهبان سوت مي كشيد و باتومش را د رهوا مي چرخاند. صورتش از خشم و غضب مثل لبو قرمز شده بود و ميخواست هرچه دم دستش مي آمد را نابود كند. بعضي كه صحنه را ديده بودند مرده بودند از خنده، اما محكومان بي خبر از اين شرط بندي با جيغ و ويغ از هم مي پرسيدند چه خبر شده و اين بگير و ببند چه دليلي دارد؟! آخه هميشه سر موضوع بي اهميتي يك دفعه دعوا مي شود و داد و قال راه مي افتد. بعد هم مثل آبي كه روي آتش مي ريزند همه چيز فراموش مي شود و سر و صداها مي خوابد. اين بار نيز بدون اينكه بفهمند چه اتفاقي افتاده، همه با هم هو مي كشيدند و نگهبان را بيشتر عصباني مي كردند.
اينجا هيچ كاري منطقي نيست. نه جنگ و صلح و نه قهر و آشتي، اما ديروز سر و صداها خاموش نمي شد و ختم نمي گذشت. راضيه غش و ريسه مي رفت و خوشحال بود كه شرط را برنده شده و از شدت خنده اشكش درآمده بود. هر چند به خاطر عمل غيرمنتظره راضيه ولو ندادن او، از هواخوري امروز و فردا محروم شديم، اما براي راضيه مهم نبود، اينكه شرط را بنده شد برايش اهميت داشت. او كاري به تنبيه و مجازات جمعي ندارد. اين دفعه اولش نيست. پارسال هم دسته گلي به آب داد كه يك هفته مجبورش كردند ظرف بشورد و تي بكشد. ديروز هم شاد و شنگول شده و بعد از اينكه جو آرام گرفت هرهر ميخنديد و مي گفت: خوشتون اومد؟ ديدين كه وقت رو تلف نكردم تا اومد به خودش بجنبه، ماچ رو چسبوندم، خداييش حيف بود كه اين لُپاي توپول موپول رو ماچ نكني.
همه مي دانند كاري كه بگويد انجام ميدهد. راستي كه چه سرنوشتي دارد. گاهي چنان ياغي و سركش مي شود كه كسي جلودارش نيست. از فكر و نقشهاش با هيچ كس حرف نمي زند. همين تكرويهايش مثل ماشين بي ترمز هرچه سر راهش باشد را زير مي گيرد و داغون ميكند، راحتي و آسايش همه را به هم مي ريزد و آن وقت همگي بايد چوب حماقتهايش را بخوريم. متأسفانه نصيحت پذير هم نيست و ورد زبانش بي خيالي طي كردن است. در واقع تخصص راضيه بر هم زدن آرامش و تعادل اطرافيان است. چنان مثل صاعقه بيخ گوش همه صدا مي كند و آسايش را به آدم حرام كه زمين و زمان دور سرت مي چرخد و به قول محترم مُخِ آدم تاب بر مي دارد.
تابستان هم با همه گرما و حرارتش تمام شد و پاييز ديگري از راه رسيد. اين هجدهمين پاييزي است كه در زندان هستم. بايد زل بزنم به روزگار كه چه وقت هوا داغ است و كي بهاري. خبري از باران هست يا آسمان هم لج مي كند و نمي بارد. راستي اميدي به رهايي هست؟! تا آخر پاييز ثانيه ها را نيز مي شمارم...
اين روزها خواب آزادي مي بينم. خواب مي بينم زنجيري كه سالها به بالهايم بسته بود باز شده و مثل پرنده اي آزاد پرواز مي كنم. وقتي دارم پرواز مي كنم و هر جا دلم ميخواهد سر مي كشم، احساس بدي دارم. چيزي توي وجودم كم دارم كه نمي فهمم چطور و با چه چيزي كامل مي شود. مثل پرنده تيرخورده كه ناي پرواز ندارد، دور خودم مي چرخم، راهم را گم مي كنم و سرانجام با سر به زمين مي خورم.
نمي دانم اين خوابها چه تعبيري دارد، اما هر چه هست تمام روز مشغولم مي كند. تعريف اين كابوسها خودش يك كتاب بزرگ مي شود. هنوز هم مردد وسط مرگ و حيات، اما سرشار از اشتياق براي ديدار ستاره پاره تنم، نااميدانه دست و پا مي زنم. شبيه به تخته پاره اي كه ميان دريا سرگردان شده و صخرهها با بيرحمي تكه تكه اش مي كنند، تلاش مي كنم و ترسم از اين جهت است كه مبادا به اجساد پوسيده و فراموش شده محلق شوم. گاهي احساس خطر مي كنم. از همه چيز، حتي روياي آزادي مي گريزم و فاصله مي گيرم.
انگار تخيل من چيزي جز تجسم ويراني و تباهي بلد نيست. گويي گوشتهاي تنم را مي خورند يا بدتر از آن استخوانهاي بدون گوشتم را مي جوند و خرد مي كنند. سرم سنگين است. شايد هم هذيان مي گويم. دل شوره ام بابت زندگي ستاره است كه روحش به من نزديك است و جسمش دور. نكند آن طور كه فكر ميكنم روزگارش سپري نشود! نكند احمد وظايف پدري اش را فراموش كند! و هزار نكند ديگر... بيم و هراس از سرنوشت دخترم بدجوري آزارم مي دهد. خاطرات غمناك و سياه من لحظه اي رهايم نمي كند. خدايا دستم را بگير. اجازه نده زير بار فشار اندوه و ماتم له شوم. كمكم كن كه تنها نيازمند لطف و مرحمت تو هستم.
كمكم كن تا اين عشق و شور احساس به ويرانههاي جهنم و برزخ تبديل نشود تا با رسيدن به ستاره دوباره كمر راست كنم و از شدت شور و شعف تا آسمان قد بكشم.
خدايا تو مي داني كه بي گناه عمرم در حبس و اسارت مي گذرد و تنها خودت واقفي كه هر شب از درد فراق يگانه وجودم با چشم گريان سر به بالين مي گذارم.
تو ميد اني كه سكوتم پر از فرياد است. فريادي كه بودن را در رويا تجربه مي كند. پس به پاهايم قدرت بده تا هم چنان مرا سرپا نگه دارند و تا رسيدن به لحظه موعود زانوهايم خم نشوند.
اين روزها كه چيزي تا زمان آزادي باقي نمانده، آن قدر اين لحظه موعود را در ذهنم زير و رو كردم كه باورم شده به آن خواهم رسيد.
به هيچ چيز نمي انديشم جز انتقام از احمد. در زندان با اينكه در بندي، اما از جهتي آزاد آزادي. آدم هر چقدر دلش مي خواهد فكر مي كند و نقشه مي كشد. من هم هزاران راه را پيموده ام و براي زجركش كردن احمد آماده نبرد شده ام. هر خورشيدي كه غروب مي كند، روز بعد دوباره هنگام طلوعش مي رسد!
ستاره! نازنين مادر، غزل پرشور و پرشوكتم، شط شيرين وجودم، لحظههاي غمگين تنهايي به سر آمد. از اين پس شبم با تو ستاره باران خواهد شد و روزهايم از فروغ حضورت روشن و نوراني خواهد بود.
عزيزم، نغمه شادي قلبم را بشنو...
ببين كه حتي در پاييز محزون چگونه روحم شكوفه باران است.
دخترم! تو هم ميشنوي قهقهه روزگار را كه از شوق ديدار من و تو سرود آزادي سر مي دهد؟! وه چه شيرين است پايان انتظار.
زندان قصر
پاييز 1345
كسرا از جا بلند شد. تمام بدنش درد گرفته و دلش از اين همه بي عدالتي غصه دار شده است. اين نخستين باري بود كه اين طور بي وقفه و پرهيجان مطلبي طولاني را خوانده بود.
سرش را به چپ و راست چرخاند تا خستگي عضلات گردنش در برود. نگاهي به بيرون انداخت. هوا داشت روشن مي شد و او تمام شب را بيدار مانده بود.
ورق پارههاي سارا را با احترامي خاص جمع كرد. طوري كه انگار دست نوشته اي مقدس و گرانبها باشد. باز همه را يك جا ورق زد و نگاهي ديگر به آنها انداخت. كاغذها را گذاشت روي كتابخانه اش و بي صدا از اتاق بيرون آمد. به طرف آشپزخانه رفت. حوصله نداشت نوشيندني گرم درست كند. سراغ يخچال رفت و با نگاهي به طبقه هاي يخچال شير و خرما را پسنديد. شيشه شير و ظرف خرما را بيرون آورد و روي صندلي آشپزخانه نشست. از خرماهايي كه پري خانم لاي آنها گردو گذاشته بود، چندتايي باقي بود. يكي گذاشت دهانش و شيشه شير را يك نفس رفت بالا. كاري كه هميشه پسرش را از آن منع ميكرد ناخواسته انجام داده بود.
خوردن شير و خرما در بهبودي اعصابش اثر نداشت و هم چنان عصبي بود. حس مي كرد تمام ماجراي زندگي سارا، به صورت يك غمنامه از جلو چشمش عبور مي كن. از دست احمد آنقدر عسباني بود كه دلش ميخواست همان ساعت پيدايش كند و حق تمام بي عدالتيهايش را كف دستش بگذارد.
از آشپزخانه بيرون آمد و در اتاق نشيمن روي كاناپه دراز كشيد. خودش هم نمي فهميد بايد اسم اين احوالش را چه بگذارد و يا چرا بايد تا اين حد دگرگون شود. دستش را زير سر گذاشت و بنا كرد فكر كردن به حال و روز ميهمان محترمش.
از بيرون صداي تگرگ مي آمد كه محكم به زمين مي خورد و نزديك بود از شدت ضربهها شيشههاي نورگير هال شكسته شود. چراغ اتاق اختصاصي ميهمانش روشن بود. كسرا فكر كرد لابد آن دو هم هنوز بيدار نشستهاند و با هم گفت و گو مي كنند.
با خودش زمزمه كرد:«از همين امروز مي گردم، هر طور شده اين نامرد رو پيدا مي كنم.»
با همين فكر از جا بلند شد و نشست. ميان درگاهي آشپزخانه خواهرش را ديد كه براي تازه كردن نفس خودش و سارا سراغ يخچال آمده بود. تا آمد بپرسد تو چرا نخوابيدي؟! شكيبا گفت: «تو هم جذب سرگذشت سارا بيدار موندي! چه زندگي دردناكي داشته زن بيچاره»
كسرا ايستاد و همانطور كه به سمت خواهرش بر ميگشت گفت: «آره غمنامه پر سوز و گدازش رو خوندم. بايد هر طور شده كمكش كنيم.»
شكيبا آهسته گفت:« پيدا كردن شوهرش كار سختي نيس، بذارش به عهده من» بعد هم با لحني تؤدم با دلسوزي ادامه داد: «طفلك سارا! انگار همه دنيا از اين بيچاره انتقام گرفتند.»
خواهر و برادر پس از وقوف به گذشته سارا احساس نزديكي بيشتري با او مي كردند. هر دو از دل و جان آماده كمك و همياري به او شدند، به خصوص كه فهميدند سارا مورد عنايت و توجه پدرشان نيز بوده است.
كسرا درحالي كه به اتاق خوابش نزديك مي شد آرام و آهسته به شكيبا گفت: «راستي بايد از خاله بپرسيم كه مدرسه رو چه جوري تحويل گرفته و از خدمه قبلي اونجا اطلاعي داره يا نه.»
شكيبا با خنده شيطنت آميزي پرسيد: «كه ببيني گنج پنهان شده هنوز هست يا نه.» با حالتي جدي تر ادامه داد: «يه عالم كار واجب تر داريم، سارا پيش از هر كاري ميخواد دخترش رو ببينه.»
كسرا دستش را بالا برد و به حالت تسليم و علامت اينكه حق با توست سرش را تكان داد و وارد اتاقش شد.
ساعتي بعد تازه شكيبا و سارا خوابشان برده بود كه كسرا و پسرش با بدرقه پري خانم از خانه بيرون رفتند و روز ديگري را آغاز كردند. ساعتي كه سارا بيدار شد، شكيبا هم رفته بود و فقط پري خانم در خانه بود. شكيبا يادداشتي براي ميهمان عزيزشان گذاشته و در آن برنامه روزش را نوشته بود و از سارا خواسته بود كه منتظرش بماند تا زمان صرف ناهار به او ملحق شود.
پري خانم صبحانه مفصلي براي سارا آماده كرد و روي ميز چيد. سارا هيچ ميلي به خوردن نداشت. پري خانم ضمن تعارف سفت و سخت به او، اشاره كرد كه سفارش آقا و خانم خانه است كه به او برسد. پس از تشكر، سارا ساعتش را نگاه كرد. ده و نيم صبح را نشان مي داد. تا بازگشت شكيبا حدود دو ساعت وقت داشت. فكر كرد فرصت مناسبي است كه پيش از شروع هر كاري نذرش را ادا كند و به پابوس امام زاده صالح برود. او نذر كرده بود كه در نخستين روز آزادي به زيارت آقا برود و دو ركعت نماز شكر به جا آورد و با راز و نياز با خالق در جوار امام زاده سبك شود. با همين فكر آماده رفتن شد.
لباس جين اسپرتي را كه روز پيش خريده بود، پوشيد و باراني نيمه گرمي هم براي اطمينان از گزند باران و سرما با خودش برداشت و پس از خداحافظي عازم زيارتگاه شد.
وقتي از خانه خارج شد، حال و هواي غريبي داشت. نمي دانست خوشحال است يا نه. هنوز هم غم فراق و درد حسرت ديدار عزيزش با او دست و پنجه نرم مي كرد. مي خواست هوايي بخورد. شايد هم دلش مي خواست تفريحي كرده باشد بنابراين پياده راه افتاد. بغضهاي فرو خورده و آرزوهاي سركوب شده اش را مرور كرد. باد موهايش را بازي مي داد و صورتش را نوازش مي كرد. چند دقيقه كوتاه، هواخوري روزانه و شكل و قيافه مريم و اوضاع اجباري زندان در ذهنش جان گرفت.
خيابان خلوت بود و ماشينهاي محدودي در حال رفت و آمد بودند. هنوز زمين خيس بود و آب باران شب گذشته در چالههاي خيابان جمع شده بود كه با افتادن چرخهاي ماشينهاي در حال حركت آب گل آلود به اطراف مي پاشيد.
سارا در حال راه رفتن مراقب رانندههاي بي پروا هم بود. در همان حال براي ديدار دخترش دقيقه شماري مي كرد و دل توي دلش نمانده بود و ديدن او را به صورتهاي مختلف مجسم ميكرد.
به پارك بزرگ و باصفايي رسيد كه سالها پيش صدها بار از آن عبور كرده بود و آنجا را مي شناخت. بدون اينكه بخواهد خاطرات گذشته زنده شدند و ياد محبتهاي بي دريغ پدر و مادرش بيش از هر چيزي دلش را سوزاند. گويي از كوچه پس كوچه هاي زندگي اش عبور ميكرد.
درختان لخت و نيمه عريان بر اثر باد مي لرزيدند و آخرين باقيمانده برگهايشان به زمين مي ريخت. با گذشتن از كنار نردههاي پارك و طي كردن طول آن بر باني بر باد رفتن عمر و زندگيش لعنت فرستاد.
ادامه راه را پياده گز مي كرد. اقدسيه را رد كرد و به نياوارن رسيد. از بريدگي دزاشيب هم گذشت.
سارا ته دلش راضي نبود بيش از اين در منزل دكتر آزاد ماندگار شود، ضمن اينكه براي ديدار دخترش و اجراي هر چه سريعتر نقشههايش عجله داشت. با خودش فكر كرد شايد به كمك كسرا و شكيبا نيازمند شود، ولي نميدانست در چه مورد نياز خواهد داشت.
بي اعتنا به خسستگي پاهايش همچنان راه مي رفت و افكار جورواجورش را مرور مي كرد. تصميم گرفت همان شب سراغ احمد برود و از چند وچون كار و زندگيش باخبر شود، ولي انگار مي ترسيد. خودش هم نمي دانست چرا. هر چقدر فكر مي كرد، آشوب دلش افزايش مي يافت. باهمين درون پرآشوب، اما ظاهري باوقار و آراسته به ميدان تجريش رسيد. از اقدسيه تا تجريش را پياده طي كرده بود بدون آنكه كم ترين اثري از خستگي را حس كند، راهش را به سمت امام زاده كج كرد.
باد با ابرها بازيش گرفته بود. شايد هم هوا و زمين ادا و اصول در آورده بودند يا داشتند سر به سر خورشيد مي گذاشتند.يكدفعه روي خورشيد خانم را مي گرفتند، سپس از سر راهش كنار مي رفتند و چند دقيقه برايش تنفس اعلام مي كردند. مثل بازي قايم موشك دوباره جلو نورش را مي پوشاندند. آسمان را نگاه كرد. آسمان وسيع و زيبايي را مي ديد كه قسمتي از آن آبي بود و قسمتي ديگر با لكههاي ابر سفيد و خاكستري مثل گلهاي روي پيراهن نوعروسان خوشگلتر نشان مي داد. عجيبترين چيزي كه توجهش را جلب كرد اين بود كه زير طاق صحن امام زاده چشمش به زني افتاد كه چند شب پيش هماره با كسرا او را در وضعيت اسف باري ديده بود. خيلي زود شناختش. اين بار جام برنجي كه وسط آن مزين به پنجه طلايي پنج تن بود را جلوي زانويش گذاشته و گدايي ميكرد. رهگذراني كه ادعاي مؤمني و با خدايي شان مي شد، هر كدام ده شاهي يا يك قراني صدقه سرشان توي كاسه اش مي انداختند و با گردن راست، طوري كه جلو وجدان خودشان سرافراز بودند ا زكنارش مي گذشتند. بعضي هم كه رد مي شدند و دلشان مي خواست انفاق كنند، يادشان مي آمد كه با همين يك قراني بايد نان ظهر بچههايشان را فراهم كنند، پيشمان شده سرشان را به علامت تأسف تكان مي دادند و مي گذشتند. معلوم نبود به حال و روز زن جوان تأسف مي خوردند يا به اوضاع مادي خودشان.
سارا به زن خيره ماند. خودش هم نمي داند چرا ديدن اين زن اين قدر منقلبش مي كند. چرا قلبش تا اين حد تند و پر هيجان مي زند. چرا پاهايش ناي جلو رفتن ندارد و با يك نگاه به او زير و رو مي شود. سرجا خشك شد و زن را نگاه كرد. انگار طاقت ديدن خواري و خفت زن جوان را ندارد! زن هم چنان با عجز و لابه از رهگذران مي خواست كمكش كنند. كاسه اش را جلو مردم مي گرفت تا با انداختن سكه اي در آن خوشحالش كنند.
سارا جلوتر مي رود و روبه روي زن مي ايستد. زن مراقب بسته پيچيده شده در دستمال پارچه اي بود و متوجه سارا نشد كه اسكناس دو توماني توي جامش انداخت و پيش از اينكه دعاي خيري به پاس نيكوكاري اش بشنود از او فاصله گرفت و داخل صحن امام زاده شد.
ساعتي را به راز و نياز با خالق و خواندن دعا و نيايش و انجام نذرش سپري كرد و دلش آرام گرفت. وقتي كه از مرقد مطهر امام زاده خارج شد احساس سبكي ميكرد.
عجيب بود. در فاصله كوتاهي كه او در بارگاه امام زاده مشغول دعا بود، وضعيت هوا و آسمان تغيير زيادي كرده بود. علاوه بر كاهش دما، ابرهاي سياه تمام سطح آسمان را پوشانده و رنگ آبي خفه شده بود.
آسمان رعد و برق مي زد و باران شروع شده بود. سارا چادر سفيدي را كه از خادم گرفته بود تا زد و پس داد.
باراني اش را پوشيد و راه خروج را پيش گرفت. باز هم نخستين چيزي كه توجهش را جلب كرد همان زن فقير بود كه داشت تكه نان خشكيده اي سَق مي زد و به خاطر ريزش باران و ترس از خيس شدن به ديوار چسبيده بود تا در امان بماند.
طرز زندگي زن جوان بدجوري در همي ميپيچاندش. احساس مي كرد از غصه او غمگين مي شود. باز هم كشيده شد به سمت زن غريبه با اين نيت كه بتواند باري از دوشش بردارد. حسي داشت بي سابقه كه با هيچ كلامي توصيف نمي شد.
بوي گوشت كباب شده و دود غليظ آن مثل مه سطح زمين و اطراف سارا را گرفته بود و اشتهايش را تحريك مي كرد. يادش آمد اين بوهاي محرك را حدود بيست سال استشمام نكرده بود.
به اطراف نگاه مي كند و به ميدان كه چه تغيير فاحشي كرده. سر و صداي دست فروشها با بوق ماشينها در هم آميخته. دور چرخ دستي آب زرشك و چاي دارچين را چند نفر گرفته اند. دست فروش ديگري روي زمين سفره اي پهن كرده و چند جوراب پشمي، كلاه و شال گردن رنگ وارنگ مي فروشد. فروشنده گاري ديگري داد ميزند: سواكن، جداكن، پرتقال شهسوار.
مردي با چند كيسه كوچك نخود و كشمش و تخمههاي بسته بندي شده و توت و انجير خشك روي سطح يك جعبه چوبي بساط چيده و پشت سر هم داد مي زند: آجيل بدم، آجيل.
چرخ دستي لبوي داغ و باقالي پخته رونق بيشتري داشت و فروشنده اش كمتر وقت ميكرد با داد و قال جلب مشتري كند.
سارا حيران وسط راه ايستاد و به تماشاي محيط اطراف مشغول شد. به مردمي كه در هم مي لوليدند، نگاه كرد. صداي مرد گاريچي را از پشت سر شنيد. «خانم راه بده، نفتي نشي...»
پسربچه شش هفته ساله اي با دماغ آويزان و دستهايي كه از سرما مثل لبو قرمز شده، جعبه آدامس و بسته فال حافظ را جلويش گرفت و اصرار داشت از او خريد كند. يك آدامس خريدن پسرك را راضي مي كرد. سارا چشم از زن فقير بر نمي داشت. هيچ نشاط و شور جواني در وجناتش ديده نمي شد. گويي در جواني به پيري رسيده باشد. چشمان بي فروغش چنان با التماس و يأس اطراف را نگاه مي كرد كه هر بيننده اي را دگرگون مي ساخت. هم چنان افسرده و مغموم كاسه برنجي اش را جلو عابران مي گيرد و مي خواهد ياري اش دهند. آدمها را نگاه مي كند. و همراه با آن دود و بوي كبابها را با نفس عميق مي بلعد تا قاتق نان خشك شده اش باشد. چنان از اين كار راضي به نظر مي رسد كه گويي طعم آن را در دهان احساس مي كند.
سارا جلوتر آمد و روبه رويش ايستاد. زن گدا متوجه حضور او شد. چشمهاي سياه و غمگينش را به او دوخت و ناباورانه نگاهش كرد. چنان خيره شده كه انگار آدم فضايي ديده باشد، يا اينكه كسي را به شكل و شمايل او مي شناسد. از سر تا پاي سارا را چند بار نگاه كرد و متعجب از حضور او مات ماند و هواي حضورش را بلعيد. سارا باز هم نزديك آمد و پرسيد: «اسمت چيه؟!»
زن جوان همانطور مات و مبهوت نگاهش مي كرد. سارا نمي دانست چرا مي خواهد با او هم سخن شود. درك نمي كند چرا حالش دگرگون شده است. دوباره سؤال كرد «چن سالته؟»
زن جوان گويي با يك تلنگر از عالم ديگري برگشته باشد، حيران از ديدن او جواب داد: «نمي دونم. سواد ندارم سِجِلدَم رو بخونم، ولي مي گن بيست سالم مي شه.»
سارا دوباره سوال او ررا تكرار كرد. زن همانطور كه نگاهش را به او دوخته بود جواب داد: «اسمم عذراس. لابد توام خبرنگاري؟!»
سارا گفت: «مگه تو دوس داري با خبرنگارا حرف بزني؟!»
عذرا جواب داد: «اگه قول بدن عكسم رو نندازن.»
سارا پرسيد:«اگه عكست چاپ بشه چي مي شه؟!»
عذرا هيجان دزه جواب داد: «هيچي ديگه، روزگارم سياهه، سر از تنم جدا مي شه!» و دوباره مات حضور سارا ماند و زل زد توي صورتش.
سارا نگاه از چهره او بر نمي داشت. نمي فهميد چه آشوبي است كه در دلش پا مي گيرد. گويي كسي از اعماق كاسه چشمان زن با سارا حرف مي زد كه دلش مالش مي رفت. چشمهايي كه در مردمك سياهش زندگي گمشده و بي حاصل زن دل دل مي زد. هر چند عجيب بود اما به نظرش آمد ته چهره اين زن و افسون نگاهش او را به ياد روزهاي جواني مادرش مي اندازد. شيطان را لعنت فرستاد، سرش را به علامت منفي تكان داد تا اين فكر و خيال از آن خارج شود.
پرسيد: «گرسنه ات نيس؟ ميخواي بريم با هم ناهار بخوريم؟»
بدون اينكه منتظر جواب زن بماند، دست درزا كرد تا كمك كند او از جا بلند شود. خودش هم نمي دانست چرا اين كار را مي كند. هيچ ابايي نداشت از اينكه با چنين شخصي هم كاسه شود.
زن گويي هنوز در عالم خواب و رويا باشد، مات و متحير مانده بود. سارا خم شد و با مهرباني دست او را گرفت و زن بدون ترديد دست در دست او گذاشت. دست عذرا انگار گلوله برف منجمد شده اي بود كه در دستش گذاشتند. عذرا از گرماي دست سارا پي به سرماي بدنش برد و گفت: «خيلي سرده، يخ كردم.» و دست ديگرش را جلو دهانش برد و ها كرد.
با اينكه چند بلوز رنگ وارنگ روي هم پوشيده بود، اما پوشش مناسبي براي كنار خيابان نشستن نداشت.
عذرا خم شد و دستمال كهنه و آلوده اي را از زمين برداشت و مثل شيئي گرانبها به خودش چسباند.
سارا پرسيد: «اين چيه؟»
«ناهارَمه!»
غذاي او مقداري گوشت كوبيده شب مانده بود كه لاي نان بياتي پيچيده شده و بوي ماندگي اش حتي از داخل دستمال گره خورده به مشام مي رسيد.
سارا لقمه پيچيده شده عذرا را كنار ديوار گذاشت و او را از خوردن آن منع كرد. هنوز كاملاً صاف و شق و رق نايستاده بود كه پسربچه آدامس فروش سر و كله اش پيدا شد و سريع لقمه را قاپيد و فلنگ را بست. سارا مي خواست به پسربچه هشدار دهد تا آن لقمه فاسد را نخورد، اما بي فايده بود، پسرك از او فاصله گرفته بود.
عذرا گفت: «ولش كن، بدبخت گشنه اس، چيزي گيرش نمي آد كه . تا شب بايد سگ دو بزنه، اينم نخوره پس مي افته.»
سارا چيزي نگفت و حركت كرد. زن هم مثل بره اي مطيع به دنبال او راه افتاد. از كنار چرخ دستي لبو و باقالي پخته گذشتند. دكه تخم مرغ آب پز و گوجه فرنگي را ناديده گرفتند. بوي تند زهم تخم مرغ دماغ سارا را سوزاند و عقش گرفت، آن قدر شديد كه نزديك بود بالا بياورد.
عذرا جلو همان دكه قدمش را آهسته تر برداشت چون فكر ميكرد نهايت ايثار ميزبانش خريد يك ساندويچ تخم مرغ همراه يك ليوان چاي خواهد بود.
بادكنك فروش دوره گردي روبه روي عذرا سبز شد با انبوهي از توپ و بادكنهاي باد شده. چشمهايش از شرارت برق مي زد. به شوخي راه را به عذرا سد كرد و با حركت بادكنها به چپ و راست خواند: «خونه خاله كدوم وره.» خيلي زود متوجه خانم متجدد و محترمي شد كه همراه عذرا بود. خجالت كشيد و از آنها فاصله گرفت و از روي چرخ دستي باقالي پخته يك مشت باقالي مخلوط با گلپر چنگ زد و با خنده گفت: «بزن به حسابم.»
فروشنده ناسزايي نثارش كرد و با فرياد برايش خط و نشان كشيد كه سزاي اين كارش را با تركاندن بادكنكها خواهد داد.
عذرا با توجه به حيرت سارا گفت: «ناراحت نشو، اينجا همه خلاف مي كنن. كسي به كسي نيس، همه جور آدمي پيدا مي شه.»
كمي بعد سارا همراه ميهمان غريبه اش وارد رستوران مجللي دور ميدان تجريش شد. رستوران درست در محل مغازههايي واقع شده بود كه ميراث پدرش بود، اما هنوز نمي دانست چگونه و به دست چه كسي به اين صورت در آ'ده و چه كسي مديريت آنجا را به عهده دارد.
ظاهر آراسته و متين سارا تفاوت فاحشي با موهاي چرب و ژوليده عذرا داشت. لباسهاي مندرس و چرك او كه بوي گند ميداد هم با سرو وضع سارا مغايرت داشت.
اين موضوع علاوه بر جلب توجه مديريت رستوران، قابل توجه حاضران هم شد. با ورود آن دو، نگهبان به اشاره مدير با احترامي خاص عوام به سارا خوش آمد گفت، ولي از ورود عذرا جلوگيري كرد. سارا با گرفتن دست عذرا نشان داد كه با هم هستند. نگهبان رستوران گره كروات لباس فرمش را جابه جا كرد و محترمانه گفت: «سركار خانم، رستوران از پذيرفتن اشخاص...»
پيش از اينكه بتواند جمله اش را تمام كند، سارا نگاهي به صورت بي رمق و دلواپس عذرا انداخت و با تعارف به او جمله نگهبان را كامل كرد و گفت: «از استقبال شايان شما خوشحاليم.» بعد هم بدون توجه به وضعيت مردد نگهبان عذرا را هدايت كرد تا دنبالش بيايد.
عذرا با كفشهاي كهنه و زوار در رفته كش كش مي كرد و توي دلش شهامت و جسارت ميزبانش را ستود و ناباورانه همراه سارا رفت.
وقتي سارا بهترين مكان را براي نشستن انتخاب كرد و روبه روي عذرا نشست پيشخدمت يادداشتي از طرف مدير رستورانت وي سيني نقره اي و در كنار شاخه گل نرگس تحويل سارا داد و منتظر ايستاد تا نتيجه را دريافت كند.
عذرا محو تماشاي دم و دستگاه رستوران بود و از آن همه ابهت و شكوه ماتش برده بود. سارا پيش از پاسخگويي به پيغام مدير در كمال آرامش از صورت غذاي روي ميز، غذا و دسر مفصلي سفارش داد و بعد انعام قابل توجهي به پيشخدمت داد . به او گفت: «خواهش مي كنم به ايشان بفرماييد مي فهمم چه كار مي كنم، از توجه ايشون متشكرم.»
در نگاه سارا اعتماد و اطميناني وجود دات كه با يك نظر هر مخاطبي حساب كار خودش را مي كرد. بنابراين پيشخدمت تعظيم كوتاهي كرد و اطاعت گويان ميز را ترك كرد و دنبال سفارش سارا و رساندن پيغام او به مدير رستوران رفت. چند دقيقه بعد، سريع تر از انتظار سارا سفارشهاي او روي ميز چيده شد. عذرا هنوز از حيرت مكاني كه هرگز به مخيله اش خطور نمي كرد بتواند براي لحظه اي كوتاه آنجا را ببيند چه برسد براي صرف ناهار به چنين جايي پا بگذارد ناباورانه ميزبانش را نگاه مي كرد. از تماشاي اين همه خوراكي گُر گرفته بود و از بوي غذاي تازه و عطر برنج ايراني گيج شده بود.
شادي و ذوق در چهره اش نمايان شد. گويي در احوال رويايي غوطه ورش كرده باشند. به خيال اينكه همه چيز را در خواب مي بيند حرف نمي زد، سؤال نمي كرد، ولي با نگاه و گردش چشمهايش همه چيز را مي پرسيد. دستهايش از شدت كار و ناملايمات زخمت و قاچ قاچ بود، اما نگاهش آن قدر گرم و نافذ بود كه تا عمق وجود سارا نفوذ مي كرد.
سارا روي ميز نگاهي انداخت تا مطمئن شود از موارد سفارش داده شده كم و كسري وجود نداشته باشد. آخرين سفارش كه روي ميز قرار گرفت، پيشخدمت تعظيمي كرد و با اشاره سارا مرخص شد. سارا به ميهمانش تعارف كرد تا شروع كند . با اشاره سارا، لبخند كم رنگي روي لبان عذرا نشست. ذوق رفتارش نشان مي داد كه در تمام عمر چنين ضيافتي نديده و حتي در عالم خواب و رويا هم سر چنين سفره اي حاضر نشده. گويي به آرزوي ديرينه اش رسيده است.
سارا ميلي به خوردن نداشت، با اين حال شروع كرد تا ميهمانش به راحتي غذايش را بخورد. هنوز هم غرق در راز چشمان عذرا بود. او اجازه داد ميهمان جوانش هر طور كه مايل است به خوردن غذا مشغول شود. عذرا هم وقتي ديد نمي تواند مثل ميزبانش از چاقو و چنگال استفاده كند به روش خودش شروع به خوردن كرد و د رهر لقمه اي كه به دهان مي گذاشت، چندين بار به به و چه چه مي كرد. گويي خوش عطرترين و لذت بخش ترين ناهار عمرش را مي خورد و خودش را در بهشت واقعي















خداوندا ياريم كن، ببخشم کسانی را که هر چه خواستند با من، با دلم، با احساسم کردند
و مرا در دوردست خودم تنها گذاردند.
و من امروز به پایان خودم نزدیکم...
پروردگارا به من بیاموز در این فر صت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

lili59 آنلاین نیست.  
قدیمی ۸ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۱۳ قبل از ظهر   #83 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
gole tanha آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

بی بی چراغ خونه ما روشنه نمی دونم کی امده
-اگر کسی امده باشه که به ما هم سرمی زنن .. شاید گلی خانومه یا گلپرور رفتن ..
- نه بابا اون هیچ وقت از این کارا نمی کنه ... میگم خوبه برم ببینم چه خبره ...
- نه دخترم .... پله داره .... می ترسم تو این شبی بیافتی .... عجله نکن ... بالاخره معلوم می شه شاید ایرج و مازیار اومدن ...شاید ... ناهید هم اومده باشه ....
- یعنی ..مامان اینا ... یعنی اومدن ... یعنی خوب شده ....
- انشاالله که خوب شده باشه .... تو بشین من می رم ... می رم ببینم کیه ...
-بی بی مواظب باش ... بذارمنم بیام ....
- نه خبرت می کنم ... طول نمی دم ...
گلا نگاهی به بی بی کرد .. بیاد روزی افتاد که راه رفتن تند و سریع بی بی برایش حیرت انگیز نمود ... حسی از ان روزها دوباره بر وجودش چنگ انداخت ... احساس کرد ... دوردیگری از وهم و ترس درراه است چراغ ان خانه .... چرا هروقت روشن می شود ... وهم و ترس و دلشوره را هم با خودش می اورد ...
دقایقی بعد بی بی پشت درعمارت ایستاده بود ... هنوز درنزده بود که صدای مکالمه ایرج .. همانجا پشت در تو جهش را جلب کرد... ایرج از حال مازیار می پرسید .... و اینکه چند درصد احتمال زنده ماندنش هست ... اینکه ایا صبح می شود به ملاقاتش رفت یا نه
بی بی دقایقی از شدت ضعف پشت درنشست سپش...درب را به صدا دراورد ..حالی اشفته داشت و وقتی ایرج در را باز کرد ... بی انکه به حالت تعجب امیز و سلام او توجهی کند پرسید ... چه بلایی سر مازیار امده ...
ایرج گفت بی بی تو شنیدی ؟... پس نفس عمیقی کشید و گفت مازیار سکته کرده ...(ایرج گویی همزمان با سختی دربرابر ناهید دربرابر بقیه هم سخت شده بود ).... یه اقایی به اسم سیروس زنگ زد
بی بی درحالی که نشانه های بغض را اشکار می کرد گفت پس تهمینه رو دید ... پس دخترشو دیده ... پس تحمل نکرده ... ای خدا ... خودت شفاش بده .... ای خدا ...تو ... بزرگوار و بخشنده ای ....
حالا ایرج احساس می کرد اوست که علاوه بر زندگیش ازهمه ماجراهای این چند وقته عقب و دور افتاده .. پس بی بی هم جریان او را و دخترش را می داند ... پس حتما ناهید هم می داند ... پس چرا به او نگفته چرا هیچ وقت چیزی نگفته ..... با صدایی گرفته گفت :بی بی بیا تو .... بیرون سرده ... ناهیدم امده
واین مقدمه ای بود برای انکه از این سردرگمی بیرون بیاید بی بی داخل رفت با ناهید روبوسی و احوالپرسی کرد و گوشه ای نشست ... سپس نگاهی به ایرج کرد و با لحن محکمی گفت ...
-پسرم برو به به گلایول ... سربزن ... بگو که شما امدید ...وقتی خواسته بود به دستشویی بره دیده بود چراغ اینجا روشنه دل نگرون شد ... منتظره ...برو بگو ... که شما امدید ...
انتظار درد بدی بود ... و بی بی نمی خواست دخترک بیچاره را ان گوشه با ترسهایش و حالا با نگرانی هایش تنها بگذارد .... چه فرصتی از این بهتر که ایرج را سراغ او بفرستد ... و با ناهید هم چند کلمه ای حرف بزند ... ایرج رفت ناهید ... بربر به بی بی نگاه کرد و گفت :
- بی بی منکه گفتم اون حق نداره اینجا بمونه ... گفتم باید بره ....
و بی بی با لحنی قاطع گفت ... اینجا ... اینجا کسی جز تو و من و گلی خانم نیست .. گلا تو خونه منه ... تذکر به موقع بی بی ناهید را به خود اورد که گفت ببخشید ....
و بی بی درحالی که اه می کشید گفت دخترم بهتر شدی شکر خدا ... اروم تر شدی ... ناهید چیزی نگفت بی بی درباره مازیار سوال کرد و اینبار ناهید با لحنی بی تفاوت گفت :
- نمی دونم .... میگن ...سکته کرده ...
بی بی نفس عمیقی کشید و گفت ....ای دنیا ...ای امان از این دار مکافات ......ناهید .... بهش سرزدی ...؟
ناهید متفکرانه به بی بی نگاه کرد و باز چیزی نگفت ....
دقایقی بعد ... بی بی هم رفت ... بی انکه حرف بیشتری زده باشد ....
بی بی رفت و ایرج امد و ... اینبار او نشست و سرفرصت و مفصل ....
همه چیز را برای ناهید تعریف کرد .... همه چیزهایی را که می دانست و اتفاق افتاده بود و ناهید هرچه بیشتر می شنید به ایرج بیشتر حق می داد تا خسته شده باشد .... همه چیز را شنید ... حتی اینکه خانه ای را که به قدمهای گلا حرام کرده دیگر خانه اوهم نیست دیگر برای او هم حرام است ...حالا اگر بازهم لطف بی بی بگذارد فقط می تواند در ان سوی کهنه و فرسوده حیاط ... جائیکه روزگاری متعلق به نگهبان باغ قدیمی بود و بعد بی بی از ایرج خواسته دستی به سرو رویش بکشد و به دلیل شباهت ان با خانه خودش انجا را برای نشستن انتخاب کرده .......بنشیند .........و ازبی بی متشکر باشد
احساس کرد ......حالا که این چیزها را می شنود .... می فهمد که به اندازه یک کهکشان از ایرج فاصله داشته ... فاصله ... ازمازیار هم فاصله دارد ... حالا که او دربیمارستان است ... ازدخترش دختر خودش با مازیار که حالا سرو کله اش پیدا شده ...شاید همان دخترک است که ... حالا برگشته ....اینبار با دخترش ...با موجودی که خون مازیار را دررگ دارد ...فاصله ... او دردنیایی غرق بوده که بی بی می گوید دار مکافات است و اگر بخواهند دار مکافات رامعنی کنند هیچ کس بهتر از ناهید لااقل ..حالا هیچ کس بهتر از ناهید نمی تواند معنی اش کند .... دار مکافات یعنی دری که انسان می بندد و به پشتش دیگر هرگز نگاه نمی کند تا ببیند یا حتی شک کند که چه کسی را در پس ان جا گذاشته ؟
ناهید هنوز نخوابیده بود ... ایرج هم خوابش نمی برد ... بیشترش هم نگرانی برای ناهید بود ... حالت روحی و عصبی ناهید دیگر کاملا برای ایرج تعریف شده بود یک دوره سکوت و بی تفاوتی و دور بعد بروز تشنج و به اوج رسیدن حالات عصبی و دور بعد ... مات و مبهوت شدگی ....مثل یک مجسمه ...بطوریی که برای کوچکترین کارهایش نیاز به مراقب داشته باشد ... حالاهم می ترسید که مبادا دوباره ان حالتهای وحشتناک به سراغ ناهید بیاید ...از ترسش ... از هر(431-434)
gole tanha آنلاین نیست.  
قدیمی ۸ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۳۱ بعد از ظهر   #84 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

ممنون از همگی
قفل



دیر باریدى باران ...
دیر...
من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!!


farnaz58 آنلاین نیست.  
موضوع بسته شد

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
بانو, تایپ, عسل, علی, فراخوان, نودوهشتیا, نوروزی, گروهی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | ستاره بخت (علم ناز حسن زاده) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 363 ۲۰ فروردين ۱۳۹۱ ۰۴:۴۶ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | عسل تلخ | ف.دقیقی ( پروانه) | تمام ستاره یخی فراخوان تایپ 85 ۲۰ بهمن ۱۳۹۰ ۰۳:۱۴ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | با قلب تو می تپم (افسانه نادریان) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 123 ۸ آبان ۱۳۹۰ ۰۲:۰۹ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (فاطمه جمشیدی) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 126 ۱۴ مرداد ۱۳۹۰ ۰۱:۳۳ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان