| |||
| |||||||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #101 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: زیر یه آسمون آبی
نوشته ها: 1,306
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : پر پرواز حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز 535-526 پرسید: حق با اونه؟ چی حق با اونه؟ نکنه که...؟ بعد راست نشست و با لحنی نکوهش بار ادامه داد: از زیر وظیفه شانه خالی کردن از نظر تو حق محسوب می شه پسره ی موم صفت کودن؟ هوشنگ با ناراحتی خودش را عقب کشید و گفت: پاپا اون به من عادت نداره. آقای تقدمی با لحنی مشمئز کننده گفت: عادتش بده بی عرضه! _اما پاپا؟ آقای تقدمی زبانش را لا به لای دندانها و لثه ها گرداند و گفت: تو بی عرضه ای. _نه پاپا من بی عرضه نیستم. من شب عروسیمون... و چون خجالت کشید سرش را پایین انداخت. آقای تقدمی با وقاحت نگاهش کرد و با سماجت پرسید: باهاش کنار که نیومدی , نه؟ _اون شب نه پاپا , اما بعد... آقای تقدمی خودش را جلو کشید و با لحنی آرام گفت: قافیه رو نباز پسر. از من می شنوی نباید به زن جماعت رو داد. همین مادرت رو ببین. اگه رو ببینه اتاق خوابش را از من سوا می کنه. اونم اول عروسیمون ننه من غریبم بازی در آورد و کارش شده بود گریه زاری. می گفت ازت می ترسم , بدم میاد , چه می دونم غلطای زیادی می کرد که مثلاً دل منو رحم بیاره. نمی دونست با شیر طرفه. منم دیدم روش بدم سوارمه و هر شب یه سازی رو کوک می کنه, نا سلامتی مرد خونه بودم. اصلاً واسه چی زن گرفته بودم؟ کار خونه ام رو که کلفت نوکرا می کردند. منم بهش میدون مخالفت و ناز و ادا ندادم. از همون شب اول به جبر و زور متوسل شدم. هه هه هه! بدم ندیدم. حالا منیر می دونه در قبال من چه وظیفه ای داره. ببین خودش ازم پذیرایی می کنه. یاد گرفته چه کار باید بکنه. در عوض منم هواشو دارم. با پول زیاد و بریز بپاش دهنش رو بستم. غرقش کردم توی طلا جواهرات. زنه دیگه ذوق می کنه , دلش گرم می شه , با یکی دو دست لباس خارجی و چند جفت کفش نرم می شه. تو هم اینطوری باش. بعد دستی به پشت پسرش کوفت و گفت: تقصیر تو نیست. نبودی کنار دست پاپا که زن داری رو یادت بده. از من بشنو , رئیس خونه ات باش. اجازه نده زنت حکم کنه یعنی چه که عادت ندارم. بدم میاد, غلط کرد عروسی کرد. می خواست بمونه ورِ دل مامی جونش. _اما پاپا اون زن منه. اسیر دستم که نیست , حق داره نظر بده و حرفش رو بزنه. _این حرفها مال خارجه اس پسر , مال زنای اونجا که دم به تله ی مرد نمی دن. این حرفها اینجا خریدار نداره. توی ایران مردا رئیس خونه هاشونند. توی مملکت ما مرد یعنی شیر. شیر باش. مردونگی تو نشون بده. پول داری , جوهر داری , بریز , بپاش , دلش گرم می شه. هر چی دوست داره براش بخر. اصلاً واسه شروع براش یه ماشین بخر. گنده گنده خرج کن, هیچ واهمه ای هم از پول نداشته باش. پاپا رو داری چه غم داری؟ پاپا به پای کیف خودش و پسرش مثل ریگ پول می ریزه. طبیعت بعضی از زنا اینه که ناز زیادی بکنند تا گنده گنده طلب کنند. این دختره هم نازش زیاده که صد البته می ارزه.هه هه هه لعبتیه! می دونم تو هم گنده گنده خرجش کن تا نرم بشه. هوشنگ مات و مبهوت به دهان پدرش چشم دوخته بود. دور نمای باغ سبزی را که پدرش نشانش می داد از خود بی خودش کرده بود. آقای تقدمی ظرف پسته را روی پای هوشنگ نهاد و گفت: بخور پسرجان بخور, بعدشم چندتا گیلاس جانانه با هم می زنیم تا سرت گرم شه. هه هه هه بعد برو خونه و نشون بده که سلطان خونه تی. من هم از این به بعد مرتب ازت خبر می گیرم تا ببینم حرف پاپا رو آویزه ی گوشت کردی یا نه؟ قول می دم پشیمون نشی. یه نگاه به منیر بنداز. از زندگی اش ناراضی نیست. مدام توی اتاقش با طلا جواهراتش خوشه, تا میاد رو ترش کنه یکی دیگه از گاو صندوقم در میارم میندازم جلوش. برقش که چشاشو زد نرم می شه. هه هه هه! اینه راه زندگی. مرد بودن راه داره.چاه داره. باید از نو تو رو تاتی تاتی کنم.هه هه هه! بخور پسرم. هیچ وقت پسته رو از خودت جدا نکن. دیر وقت بود , سروناز برای شام کباب حسینی درست کرده بود. آرایش ملایمی کرده , لباس ساده و قشنگی پوشیده چشم به راه هوشنگ داشت/ هوشنگ طی دو روز گذشته با او راه آمده و نشان داده بود فردی انعطاف پذیر است. گرچه دریا دریا تمنا از چشمانش می جوشید اما طاقت آورده به سروناز بیش از حد نزدیک نمی شد. سروناز احساس کرد زمان حلال مسائل است و او می تواند به شوهرش علاقمند گردد. او رو به روی تلویزیون نشسته و گاه به ساعت دیواری نظر می انداخت. چیزی به نیمه شب نمانده بود که صدای در شنیده شد. سروناز که احساس گرسنگی شدیدی می کرد لبخند بر لب آورده به آشپزخانه رفت تا غذا را گرم کند. صدای باز و بسته شدن در هال را شنید و پس از آن هوشنگ با مویی ژولیده ,لبانی تازه و آبدار ,چشمانی سرخ و شروربار پا به آشپزخانه گذاشت در حالیکه لبخندی داشت و منفور بر لب داشت. سروناز گامی عقب برداشته گفت: چی شده هوشنگ؟ حالت خوبه؟ هوشنگ خنده ای بلند و هراس انگیز سر داد و گفت: خوب؟ هیچ وقت اینقدر خوب نبوده مای فلاور نگاهش شرور و ترسناک بود.سروناز که به لکنت افتاده بود. گفت:این چه قیافه ایه؟... تا...تا حالا کجا بودی؟ هوشنگ یقه ی پیراهنش را باز کرد و گفت: مهم نیست کجا بودم.مهم اینه که کجا هستم. بیا فرشته ی من...بیا که دوری از تو رنجم می ده...فرشته ی ظالم من. سروناز از نگاه وحشی و چشمان به خون نشسته ی هوشنگ ترسید خودش را خم کرد خواست از زیر دست هوشنگ بگریزد اما هوشنگ که پیش بینی چنین وضعی را کرده بود با یک جست او را در آغوش گرفته چون جوجه ای با خود برد. سروناز سر در گم بود! نمی دانست هوشنگ چگونه مردی است؟! او مدام رنگ عوض می کرد و هر دم رفتاری متفاوت داشت. گاه به پای سروناز اشک می ریخت و برایش قسم می خورد که دیگر مست نکند. دستانش را غرق بوسه ساخته از وی طلب بخشش می نمود. گاه بی تفاوت از کنارش گذر کرده به اشک ها و آه های بی پایانش وقعی نمی نهاد و گاه چون ببری وحشی و خشمگین به جانش می افتاد و تا کام نمی گرفت دست بردار نبود. این رفتارش سروناز را خرد می کرد ,دلش می شکست و از جنسیت خود بیزارش می نمود. او در چنین مواقعی کینه ی مردان را به دل می گرفت و از هر چه مرد بود منزجر می گشت. می پنداشت مردان سر و ته یک کرباسند و عاقبت روح شرورشان بر جسمشان غلبه نموده , آن می کنند که اینک هوشنگ می نماید. اما نه , همه ی انسانها یک جور خلق نشده اند. خداوند انسانها را با خلق و خوی متفاوت آفرید. نمی شود که همه ی مردها را از یک بافت فرض نمود. آنها به هم شباهت نداشتند.مگر پدرش چنین مردی بود؟ پرویز چه؟ و خیلی از مردان دیگر؟ حتی هوشنگ نمی توانست دارای چنین روح پلیدی باشد و اگر چنین بود سبب , میگساری اش بود و بس. دانست چنین رفتار زشت و نفرت انگیزی از سر مستی نشأت می گیرد. حال می فهمید چرا پدرش آن زمان که ملوک مست بود دوری می گزید و به کتابخانه پناه می برد. ملوک که دستش به جایی بند نبود عصبی به اتاقش پناه می برد و صدای تلویزیون را بیش از حد بلند می کرد. او حریف شوهرش نمی شد. هیچگاه خطری از جانب ملوک پدرش را تحدید نمی کرد. اما وای به حال زنی که در مقابل مردی مست قرار گیرد. دیگر چه راه گریزی؟ این بی عدالتی زمانه بود که رنجش می داد. چرا طبیعت با زن چنین معامله ای کرده و او را ظریف ,زیبا ,طناز و دوست داشتنی , اما ضعیف آفرید و در مقابل , مرد را آرزومند وصال و کامیابی ,مقتدر و قوی بنیه آفرید؟ این افکار همه روزه سروناز را به خود مشغول کرده طوری که ایامش با اشک و آه سپری می شد و از نشاط و شادابی اش می کاست. او هر روز لاغر تر از روز پیش به نظر می رسید. روحش بیمار و روانش افسرده بود. جسمش کوفته و لهیده بود و این مایه ی عذاب درونی اش بود. احساس می کرد از زندگی زناشویی اش رضایت چندانی ندارد. او که داشت مهر هوشنگ را به دل می گرفت اما هوشنگ امانش نداد و به آن راه قدم گذاشت که پدرش مشوقش بود و راهنمایی اش می کرد. هوشنگ رفتاری نا متعادل داشت و این سروناز را کلافه می کرد به خوبی احساس کرده بود پس از هر تماس یا دیدار با آقای تقدمی , هوشنگ از این رو به آن رو شده تغییر رویه می دهد و بیشتر به سروناز متمایل می گردد بدون آن که روح لطیف و شکننده اش را در نظر بگیرد. کم کم از پدر شوهرش هم بدش آمد. پی برد او مردی شریر است که به جز شکم چرانی و هوای نفس به چیزی نمی اندیشد. مردی تن پرور و لش صفت که دهانش مدام می جنبید و عمرش را در خورد و خواب خلاصه نموده و پس از آن کامیابی , حیوانی را می مانست به شکل انسان. روح حیوانی پدر و پسر مهار نشدنی بود و سروناز در شگفت بود. این همه تأثیر میگساری های پی در پی شان بود و بس. هوشنگ هر شبش با توحش سپری می شد و روزها تا نزدیک ظهر می خوابید , بعد از ظهر همچون گربه ای لوس خودش را به سروناز می چسبانید و قربان صدقه اش می رفت و یا برایش اشک می ریخت. گاه قهر می کرد,در را محکم به هم زده و بیرون می رفت و شب مست و لایعقل و خراب تر از شب پیش به خانه باز می گشت در حالی که بوی بد مشروب از تمام هیکلش به مشام می رسید. او در همه حال سروناز را طلب می کرد و از او می خواست هیچ کجا نرود و دست به هیچ کاری نزند و فقط و فقط به شوهر بپردازد. حال از پدرش آموخته بود که چگونه قوای تحلیل شده را جبران نماید. میگو , خاویار ,پسته و بادام ,تخم بلدرچین و کباب و ... را در برنامه ی غذایی اش می گنجاند. هر روز صبح عسل طبیعی را در شیر محلی حل کرده و با زرده ی تخم مرغ و کاکائو می زد و با ولع سر می کشید. از سروناز هم می خواست او را در خوردن چنین خوراکیهای انرؤی زا همراهی نماید. اما سروناز امتناع می ورزید. او از شکم چرانی بیزار بود و با نفرت به او که با اشتهایی سیری ناپذیر داشت خیره می شد. حال دیگر سروناز مانع میگساری هوشنگ نمی شد می دانست که بی فایده است هوشنگ به او گفته بود گل من بهتره هیچ کدوم به کار هم کاری نداشته باشیم. همون طور که طبق خواسته ی خودت , من به نماز خوندنت که فوق العاده عذابم می ده کاری نداری من تو رو آزاد می کنم دست به هر کاری خواستی بزنی , حتی بهت اجازه دادم به کارت ادامه بدی , پس تو هم حق نداری به خواب و خوراک من ایراد بگیری. ما انسانهای آزادی هستیم. آفریده شدیم از زندگی و از یکدیگر لذت ببریم. هر کس آزاده اون کاری رو بکنه که دوست داره. تو هم مانع من نشو. تو فقط وظیفه داری منو ارضا کنی و در قبالش من به تو اجازه می دم دست به هر کاری که دوست داری بزنی. سروناز لب فرو بسته بود. چه جای اعتراضی و مخالفتی؟ او هدایای فراوان شوهرش را با اکراه قبول کرده و همه را در جای مناسبی قرار می داد بدون آنکه از هیچکدام استفاده نماید. حال گاوصندوقشان مملو از جواهرات ریز و درشت بود که به کارش نمی آمد. او علاقه ای به زیورآلات زنانه نداشت و هوشنگ نمی فهمید. پدرش به او امر کرده بود طلا به پای زنت بریز و خامش کن. و او چنین می کرد.غافل از اینکه همه ی زنان یک جور نیستند همانطور که مردان مثل هم نیستند. کمد سروناز پر شده بود از البسه ی متنوع و رنگارنگ و کیف و کفشهای گوناگون و گران قیمت که همه را هوشنگ به پایش می ریخت و از او متوقع بود با وی خوش رفتار باشد. اما سروناز را رغبتی به استفاده از این هدایا نبود. شرمش می آمد حتی به آنها نظر بیندازد.چرا که آنها را مزدی می پنداشت در مقابل بذل محبت به مردی که دوستدارش نبود. چون زنان بدکاره با او رفتار می شد. هوشنگ به او جرأت می داد و هر گاه که رضایتش بیشتر بود , هدیه اش هم وزین تر و سنگین تر می شد. سروناز فقط از اتومبیلش استفاده می کرد زیرا همیشه آرزو داشت از خود ماشینی داشته و با آن در سطح شهر به رانندگی بپردازد اما ملوک مانع شده و می گفت اسدی نیازمون رو برطرف می کنه. شهریور از راه رسیده بود. قریب یک ماه از خانه داری سروناز می گذشت. او در این مدت بیشتر در خانه می ماند و سعی می کرد کمتر به خانه ی پدری اش سر بزند. حوصله ی ملوک را نداشت. آنها حرف زیادی برای هم نداشتند چرا که هم زبان نبودند و دیدگاهشان متفاوت بود. آقای ملک زاده گاه به دخترش سر می زد و جویای حال دخترش می شد. سروناز شکوه ای نداشت. شرمش می آمد در مورد هوشنگ با پدرش سخن گوید. چه داشت بگوید؟ در مقابل سؤالات پی در پی پدرش فقط تبسم نموده می گفت: دارم کم کم بهش عادت می کنم. هوشنگ مرد مهربونیه و فوق العاده منو دوست داره. آقای ملک زاده دل خوش می کرد و آسوده آنجا را ترک می نمود. آن روز هوشنگ پیش از ترک منزل گفت که برای ناهار بر نمی گردد. قرار بود آن روز همراه پدرش و تنی چند از شرکا برای صرف ناهار و عقد قرارداد به هتل بروند. سروناز هم گفت که نگران حالش نباشد. او آن روز به منزل پدرش خواهد رفت. هوشنگ آسوده شد. گونه ی سروناز را بوسید و شتابان از پله ها سرازیر شد.سروناز هم بلوز و شلواری به تن کرده راهی منزل پدرش شد. آقای ملک زاده خانه نبود.ملوک مثل همیشه روی کاناپه لمیده پاها را روی میز درز کرده بود و کوثر پاهایش را با ماده ای سفید رنگ ماساژ می داد. ملوک دستانش را نیز تا مچ درون کاسه ای حاوی همان ماده ی سفید رنگ فرو برده بود. سروناز مبهوت رو به روی مادرش نشست و پرسید: چه کار می کنید؟ مامی جان؟ اینا چی هستند؟ هیچ شباهتی به کرم ندارند. ملوک که طبق معمول غرق در آرایش بود گفت: خامه اس که از شیر الاغ تهیه شده. سروناز ابروها را بالا داد و پرسید: خامه با شیر الاغ؟ ملوک به کوثر گفت:شست پامو بیشتر ماساژ بده. نمی دونم چرا پوست شستم یه مقدار سفت شده! اون قسمت رو بیشتر خامه ای کن. بعد رو به دخترش کرد و گفت: توی یه مجله خوندم یکی از ملکه های چین یا مصر , اسمش الان یادم نیست , دستور می داده دستهاشو با خامه ای که از شیر الاغ تهیه می کردند ماساژ بدن. این باعث می شده پوست دستش نرم و شفاف بشه. سروناز گفت: ملکه ی چین بود به نام تسوهسی. اما مامی به نظر من دستهای شما نیازی به این همه توجه نداره. دستهای شما که با پودر و صابون آشنایی نداشته و نداره. _می خوای بگی دستهای اون ملکه با پودر و صابون آشنایی داشته؟ _آره داشت. تسوهسی که از بدو تولد توی قصر زندگی نمی کرده. او از طبقه ی عامی و متوسط جامعه بوده و از یک خانواده ی پر جمعیت. تسوهسی هم به عنوان دختری بزرگ مجبور بوده تمام لباسهای خونواده اش رو بشوره. واسه همین پوست دستش زبر بود که بعد فهمید این زیبنده ی یک ملکه نیست. _پس چی شد که سر از قصر در آورد؟ _هر کس یک سرنوشتی داره مامی. اقبال تسوهسی هم این بوده که سر از قصر در بیاره و بشه ملکه. کتابش توی کتابخونه ی پدر هست , بخونید. ملوک بی حوصله دستش را بالا برد و گفت: همینا که تو گفتی کافیه. بیشتر از این بدونم به چه دردم می خوره؟ من از کتاب خوشم نمیاد , اما مجله رو دوست دارم. خلاصه داشتم می گفتم به اسدی گفتم بام شیر الاغ بیاره بده کوثر ازش خامه تهیه کنه که به دستام بزنم. دیدم زیاد شده , گفتم بد نیست به پاهامم بزنم. تابستونا که آدم کفش تابستونی پاش می کنه پوست آدم آفتاب زده می شه. همیشه از اینکه آخر تابستون می دیدم پوست پام تیره شده رنج می بردم. حالا امیدوارم این خامه ها مفید واقع بشه. اگه دوست داری یک ظرف بدم ببری. _نه مامی , من از این کارها خوشم نمیاد. بعد هم بلند شده به طرف یخچال رفت تا برای خود میوه بیاورد. دست کوثر بند بود و مشغول ماساژ دادن پاهای خانمش بود و فرصت نداشت از سروناز پذیرایی کند. سروناز از توی آشپزخانه با صدای بلند پرسید: فتنه کجاست؟ خونه نیست؟ _رفته خونه ی رامک اینا. سروناز با ظرف میوه روبروی ملوک نشست و در همان حال گفت: چرا اجازه می دید اینقدر بره خونه ی رامک اینا؟ _چه اشکالی داره؟ بشینه خونه بپوسه بو گندش هوا شه؟ _رامک دم بریده اس مامی. می ترسم فتنه رو هوایی کنه. _رامک دختر سرحالیه و من ازش خوشم میاد. _اما من برعکس شما فکر می کنم من احساس می کنم رامک دوست خطرناکیه. _تو همیشه نسبت به آدمهایی که شور و حال بیشتری دارند ظنین بودی. رفتارت آدم رو یاد راهبه ها میندازه. کوثر که کارش به اتمام رسیده بود گفت: دیگه کاری ندارید خانم جان؟ می تونم برم؟ ملوک گفت: بقیه شیرها رو تا خراب نشده بریز توی وان می خوام حمام کنم. حواست باشه اول گرمشون کنی. _چشم خانم جان. ملوک سرش را روی کاناپه گذاشت. نفس عمیقی کشید , بعد ناگهان سرش را بلند کرد, نگاهی به سروناز نمود و گفت؟ لاغر شدی اینطور نیست؟ سروناز حرفی نزد و فقط نگاهش نمود.ملوک ادامه داد: هوشنگ که مرد خسیسی نیست. هست؟ _نه مامی جان. _بریز بپاش می کنه برات؟ به تغذیه ات می رسه؟ _آرا خیلی هم زیاد! هر چی نباشه اون پسر آقای تقدمیه. _پس چه مرگته؟ چرا زرد و زار شدی؟ آدمو یاد زانو میندازی. ناخوشی؟ _نه مامی حالم خوبه. _توله که تو راه نداری! _نه مامی جان خاطرتون جمع. _پس چه مرگته؟ هر کی خونواده ی شوهرت رو نشناسه فکر می کنه هفته هفته رنگ گوشت و مرغو نمی بینی. منیر برام گفته که هوشنگ چقدر نازت رو می کشه! گفته که چقدر هوای یر دندونتو داره و غرق جواهراتت کرده. راست می گه؟ _حق با منیر جونه. هوشنگ تقریباً هر روز به من هدیه می ده. ملوک سرخوش خنده ای بلند سر داد و گفت: حسن امتخابم رو باید ارج نهاد. آفرین بر من که گوهر شناس قابلی هستم. این دومادیه که من آرزوشو داشتم. اشرف السلطنه کجاست به هوشنگ بباله. _اما مامی , من به این همه جواهر نیاز ندارم. شما خودتون می دونید هیچ وقت زیورآلات شادم نکرده. هوشنگ هم نمی تونه با این کاراش منو شاد کنه. ملوک چهره در هم کشید و گفت: هنوزم که سر عقیده های پوسیده ی خودت ایستادی! فکر کردم ازدواج آدمت می کنه! _نه مامی من فرقی نکردم. _پس هوشی مغز خر خورده هر روز به تو جواهر هدیه می کنه؟ سروناز که میل به درد دل داشت انگشتانش را در هم کرده با لحنی آرام گفت: جواهرات اهدایی هوشنگ نه تنها شادم نمی کنه, بلکه...بلکه...مامی من از این کارش متنفرم. _دختره ی ابله! برق جواهرات گرون قیمت چشم کدوم زنی رو کور نکرده؟ _مامی اگه شما بدونید اونا به چه قیمت به من اهدا می شه دیگه این حرف رو نمی زنید. ملوک خودش را جلوتر کشید و گفت: به چه قیمتی؟ بگو ببینم اینطور که بوش میاد شوهرت... نکنه که... نشنوم که بخواهی شکایت هوشی رو پیش من بکنی. تو می دونی که هوشنگ مثل جفت چشام برام عزیزه , بنابر این تمایل ندارم شکایتی از اون بشنوم. هوشی مایه ی افتخار منه. سروناز سرش را پایین انداخته به بازی با انگشتانش پرداخت. ملوک که کنجکاوی به جانش افتاده بود پس از مکثی پرسید: چی می خواستی بگی؟ سروناز که چشم به پایه ی میز داشت آرام گفت: هوشنگ , هوشنگ... به طریق خاصی منو عذاب می ده. اون... اون...مامی هوشنگ قدری...یک کمی... بعد سرش را بالا گرفت و در حالی که اشک در چشمان درشت و خاکستری اش حلقه زده بود و می رقصید , گفت: چطوری بگم؟ هوشنگ قدری آتشین مزاجه...اون...اون شروره. ملوک خنده ای بلند سر داد طوری که سروناز توانست لوزه هایش را ببیند , بعد پاهای چرب و خامه ای اش را روی هم گرداند و گفت: دختره ی کودن , فکر کردی به چه دلیل اصرار داشتم تو زن هوشی بشی؟ سوای اعتبار خانوادگی و رفاقت مون , هوشی در نظرم دو حسن داشت. یکی اینکه سالها خارج زندگی کرده بود و سرش به تنش بیشتر از جوونای امروزی می ارزید. دومین و مهمترین مسئله برق شرارتی بود که توی چشاش دیدم. اون چیزی که من سالها توی چشمان قشنگ پدرت می جستم و نیافتم توی چشمان هوشی دیدم. بعد از سر تنبلی و سرخوشی خودش را بیشتر به مبل فشرد و گفت: هی روزگار , بنده ی نعمت زوالت رو ببین که قدر داده هات رو نمی دونه. به یکی نمی دی که مثل سگ هار دنبالشه و به یکی می دی که پسش می زنه. سپس رو به سروناز کرد و گفت: باهاش تا کن دختره ی بی حال! قدرش رو بدون که بهتر از اون گیرت نمی اومد. سروناز همان طور که اشک می ریخت , گفت : اما مامی جان شما که می دونستید من چه جور دختری بودم چرا این کار رو با من کردید؟ هوشنگ به درد شاید فتنه و رامک می خورد نه من. ملوک بدون توجه به درد دل سروناز گفت: فتنه و رامک خیلی دیرتر از تو به دنیا اومدند و هوشی خیال عروسک بازی نداشت. _فکر نمی کنم برای هوشی سن و سال چندان مسئله مهمی باشه. چیزی رو که اون طلب می کنه و نیاز داره ربطی به سن و سال نداره. همین قدر که بالغ شده باشی براش کفایت می کنه. ملوک خنده ای کرد و گفت: این تنها شکایتیه که می تونه منو مسرور کنه. خوشحالم که در شناخت هوشی خطا نکردم. حالا می تونم روی حدسیاتم حساب باز کنم. تو هم بهتره بری و به شوهرت و زندگیت بچسبی. من اگه جای تو بودم... بعد خنده های بلند و طویلش در فضای هال طنین افکند در حالی که کوثر با طشت آب برای شستشوی پاهای چربش به آنان پیوست. او حمام را آماده کرده بود. حال هوشنگ بیشتر ایامش بیرون از خانه سپری می شد و سروناز به طریقی خود را سرگرم می نمود. او کمتر بیرون می رفت و سعی می کرد اوقاتش را با مطالعه پر نماید. مادرش او را نمی فهمید, فتنه با دوستان لا ابالی اش سرگرم بود , سپیده را هم به عنوان یک دوست و همدم از دست داده بود و اجازه نداشت با بهترین دوستش حتی مکالمه ی تلفنی داشته باشد. او و شاهرخ در جشن عروسی سروناز شرکت نکردند. روزی ناکه ای از سپیده به دست سروناز رسید بدین مضمون: این شاید آخرین نامه ای باشه که به تو می دم. این نامه خط پایانی است بر دوستی ما. تعجب نکن. شاهرخ ازم خواسته هیچ وقت , هیچ وقت اسم تو از میان لبام بیرون نیاد اون گفته نمی خوام سر به تن سروناز باشه. گفته اگه یک مرتبه اسم تو رو جلوش ببرم دندونامو می ریزه توی دهنم. منو ببخش که اینقدر رک و پوست کنده حرفامو زدم. آخه می دونی اگه تو هم جای من بودی به شاهرخ حق می دادی. نمی خوام ناراحتت کنم , اما دلم طاقت نمیاره که نگم. می دونی منوچهر یه جورایی داره روانی می شع. البته خدا نکنه. روانی هم نشه , جوونی اش فنا شد رفت پی کارش. منوچهر عزیز و دوست داشتنی ما به عبارتی شده مرده ی متحرک که فقط نفسی داره که بالا میاد بر حسب اجبار و به خواست خدا. چرا که عمرش هنوز به دنیاست. اون بینوا چند روز بعد از عروسی تو رفته به باغ دایی یاور و خودشو توی یه اتاق حبس کرده. هیچ کس رو هم توی اتاقش راه نمی ده. به جز دایی و شاهرخ رو. حتی جمیله خانم از پشت در نا امید و با چشم گریون بر می گرده و مدام نفرینت می کنه. دایی یاور گفته منوچهر شبها تا خود صبح توی باغ راه می ره و با خودش حرف می زنه. صبح که هوا روشن می شه می ره توی اتاق و تا شب با گیتارش غم انگیزترین آهنگارو می نوازه. گاهی وقتها هم اینقدر غمناک می خونه که دل سنگ آب می شه. خسته که می شه مچاله یه گوشه ای می افته. غیر از نون و آب , هیچی نمی خوره. آره جونم, نون و آب , نون خالی. منوچهر به شاهرخ گفته دوست ندارم از گشنگی بمیرم. دلم می خواد از سوز فراق بمیرم. دایی یاور می گه منوچهر کاسه کاسه آب می خوره و هی می گه جگرم داره می سوزه , عشق فرخ لقا جگرم رو می سوزونه. دایی هم دل و دماغ نداره و دیگه کمتر بیرون میاد. برنامه ی کوه و موه هم به هم ریخته. دایی به شاهرخ گفته منتظر می مونم اگه منوچهر سر از دیوونه خونه در نیاورد کارشو ردیف می کنم با خودم می برمش اون سر دنیا تا عاشقی از یادش بره.گفته منوچهر به زمان نیاز داره. شاهرخ هم کارد بزنی خونش در نمیاد. شاهرخ معتقده ببخشید که یکم دیر شد ![]() آدمی به خودی خود نمی افتد اگر بیفتد از همان سمتی می افتد که به خدا تکیه نکرده است ![]() ![]() ![]() ویرایش توسط *snowflake* : ۱۵ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۹:۰۶ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #102 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹ محل سکونت: Tehran
نوشته ها: 1,405
(View Stats)
تشکرها: 20,815
تشکر شده 9,516 بار در 1,763 پست
حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز صفحه 420 تا 423 آقای ملک زاده شنلی روی دوش ملک انداخت و گفت: بهتر نبود صبر می کردیم تا دکتر بهروز خودش بیاد مرخصت کنه؟ ــ نه، خودش دیروز گفت که فردا صبح مرخصی. من حالم خوبه و نیازی به اون ندارم. وانگهی دکتر بهروز امروز صبح نمیاد بیمارستان، منم نمی تونم تا بعد از ظهر صبر کنم. بهتره بریم خونه. آقای ملک زاده داروهای ملوک را از روی میز برداشت و گفت: اگه تمایل به موندن نداری، حرفی نیست. من برم پایین ببینم اسدی اومده یا نه؟ ــ حتماً اومده، صبر کن منم باهات بیام. آقای ملک زاده ایستاد لبخندی زد و در دل گفت: خدا به خیر بگذرونه. می دانست که ملوک تا مدتها دست از سرش برنخواهد داشت و جبران کمبودهایش را خواهد نمود. ملوک شانه اش را به شانه شوهرش چسباند، گردنش را راست کرد. دستش را در حلقه دستان آقای ملک زاده فرو برد و با ژست مخصوصش به راه افتاد. نزدیک خانه که رسیدند آقای ملک زاده گفت: ملوک، اگه با من کاری نداری با آقای اسدیمی رم خیابون، یه کاری دارم، واسه ناهار بر می گردم. ملوک نگاه پر شورش را به چهره همسرش دوخت و گفت: زود برگردی ها. آقای ملک زاده تبسمی کرد و سر تکان داد. ملوک احساس کرد اندازه تمامی دنیا دلتنگ شوهرش است و در دل گفت: خدایا این چه علاقه ایه که من به این مرد دارم؟ آنها ملوک را پیاده کردند و دور زدند. اما ملوک همان جا ایستاد و چون دخترکان نوعروس برای شوهرش دست تکان داد. در این هنگام درب منزل منوچهر باز شد و جمیله زنبیل به دست با چادری نازک از آن خارج شد و چون ملوک را دید گل از گلش شکفت و بدو نزدیک شد و گفت: چه عجب در این خونه باز شد! سلام، سال نوتون مبارک. ملوک که هیچ گاه روی جمیله حساب باز نمی کرد و او را زنی خیابان گرد می نامید، با تکبر سرش را پایین آورد و گفت: همچنین. جمیله پرسید: عیدی خونه تشریف نداشتید؟ ملوک که دوست داشت بگوید به تو چه مربوط؟ پرسید: فرمایش؟ جمیله که هیچ گاه برخورد سرد ملوک را به خود نمی گرفت و ان را به حساب تکبر ذاتی اش می گذاشت، جلوتر آمد و گفت: نیومدید عروسی! سرتون نگرفت؟ ــ عروسی؟ کدوم عروسی؟ ــ عروسی سپید. ــ سپید!؟ ــ سپیده جون دیگه، دوست سروناز جون. راستش خواستم سراغتون رو از سروناز جون بگیرم اما فرصت دست نداد. جانوت خالی خیلی واویلا بود. نه که خونه بنده خداهام کوچیک بود، جای سوزن انداز نبود. این بود که نشد با سروناز جون حرف بزنم. نمی دونید چه خبر بود! سر، سر بود و پا، پا. جاتون خالی خیلی هم خوش گذشت. دوماد، فامیل ماست، حتماً سروناز جون براتون گفته، حالا نگفید چرا نیومدید؟ ملوک که از ماجرا کاملاً بی خبر بود و حال از شنیدن این خبر منقلب شده بود، گفت: من این ایام یه خرده ناخوش احوال بودم. الانم از بیمارستان میام. همین امروز صبح مرخص شدم. ــ وا؟ بلا دوره. خبر داشتم میومدم عیادت. بعد خندید و گفت: حالا دیگه ما یه جورایی به هم نزدیک شدیم، خدا بخواد بیشتر هم می شیم، باید بیشتر به هم برسیم. ملوک به چشمانش حالت داده خود را به بی حالی زد و گفت: سر پا که می مونم سرم گیج می ره. دکتر گفته باید استراحت کنم. خطر از بغل گوشم گذشت. ای وای! و بعد دستش را به دیوار گرفت. جمیله شتابان خودش را جلوتر انداخت و گفت: اجازه بدید من براتون زنگ بزنم. ملوک چشمانش را با غمزه بست و نشان داد که ضعف دارد. در که باز شد بدون توجه به جمیله خود را داخل انداخت و در را محکم بست. جمیله هاج و واج ایستاده بود و به در بسته نگاه می کرد. بعد هم لبانش را به هم مالاند و گفت: چه مرضی داشت حالا؟ ملوک با آن کفشهای پاشنه بلندش پله ها را شتابان پیمود و چون به کاناه رسید خود را روی آن انداخت کیفش را پرت کرد کفشها را هم از پا درآورده هر لنگه اش را گوشه ای انداخت و با صدایی بلند و لرزان از سر غیظ گفت: کوثر، کوثر. کوثر در حالی که دستانش را با پیشبند خشک می کرد بیرون آمد و گفت: سلام خانم جون. شمایید؟ ــ پس فکر کردی کیه که در رو براش باز کردی و چپیدی تو آشپزخونه! می ترسم با این همه حماقت زندگیمو به باد بدی. فتنه کجاست؟ ــ فتنه خانم خوابیدند. توی اتاق خودشونند. ــ کِی اومد خونه؟ ــ یه ساعت پیش. ملوک با عصبانیت داد زد: دیشب کدوم گوری بوده؟ ــ گفتند خونه غنچه خانم بودند. ملوک دراز کشید پاها را روی هم گرداند و گفت: بسیار خب، یک زنگ خونه منیر بزن بهش بگو که من همین الان از بیمارستان مرخص شدم و دارم استراحت می کنم. اگه خواست بیاد دیدنم، مانعی نداره. در ضمن، راجع به نبودن آقا هم حرفی به کسی نزنی. منم مدت زیادی توی بیمارستان بستری بودم. یادت باشه. مراقب چاک دهنت باش. ــ چشم خانم جون. ــ اول یه لیوان شیر موز واسه من درست کن بعد زنگ بزن. دکتر گفته ضعف دارم باید تقویت بشم. برو. ــ چشم خانم جون. ملوک چشمانش را روی هم گذاشت و به فکر فرو رفت. اعصابش متشنج بود و لرزش خفیفی در وجودش حس می کرد. سروناز خیال مقابله داشت. او در عروسی سپیده شرکت کرده اما حاضر نشده به خانه خود سری بزند. این به آن معنا نبود که او حاضر به ازدواج با هوشی نیست و سر حرف خود ایستاده؟ فتنه و سروناز هر کدام در موضعی جداگانه روبروی مادر قرار گرفته و روی خواسته های خود پافشاری می کردند. چرا فرزندانش سر به خود شده بودند و یک به یک میل به مجادله داشتند؟ نباید چنین اجازه ای به آنها می داد. او که اشرف السلطنه را به زانو دراورده بود نباید به جوجه های سر از تخم درآورده چون فتنه و سروناز میدان تاخت و تاز می داد. اینک که شوهرش بازگشته بود حس می کرد پشت به کوه دارد. وای که اگر شوهرش با او بود! سرش گیج رفت و داد شد: کوثر، کوثر پس این شیر موز من چی شد؟ قرار شد همان شب منیر و اقای تقدمی به دیدن ملوک بیایند. ملوک پیراهن لیمویی بلند نخی به تن کرده بود تا رنگ رخسارش کم حال جلوه کند و آنان باور کنند که به واقع او بیمار بوده! بعد روی کاناپه لمید یک لحاف نازک روی پاهایش کشید، قرصهایش را دور و برش ولو کرده چشمانش را با غمزه باز و بسته می کرد. صورتش آرایش ملایمی داشت، موهایش را هم فقط برس کشیده به حال خود رها کرده بود. آقای ملک زاده لیوان آبی کنار دست ملوک روی میز گذاشت روبرویش نشست نگاهی بدو کرد و گفت: چی می شد اگه خودت رو اینقدر روغن مالی نمی کردی؟ امروز چهره آروم تری داری ملوک. آرایش غلیظ چهره ات رو خسته نشون می ده. باور کن اگه واسه منه، که من از زن ساده بیشتر خوشم میاد. ملوک ابرو بالا داد و گفت: چرا دروغ بگم؟ همیشه به خاطر تو نیست. گذشته از اون، اگه بنا باشه زنا ساده راه برند که لوازم آرایشی ها باید درشونو تخته کنند. خدا رو خوش نمیاد پشت پا به این همه تولیداتشون بزنیم، حیف و میل می شن. ــ هر چیزی به اندازه. حتی آرایش. تو افراط می کنی. ــ باشه، از این به بعد واسه تو کمتر مصرف می کنم. بعد سرش را به کوسن فشرد و با غمزه و شرم گفت: دیگه سفارش نکنم، به کوثر هم گفتم به منیر بگه تمام این تعطیلات من بیمار و بستری بودم، تو خرابش نکنی ها. ــ چه اصراری داری دروغ بگی؟ ــ دوست ندارم بو ببره من و تو این مدت از هم دور بودیم. ــ این که موضع تازه ای نیست. چقدر تا حالا تو رفتی سفر،من اینجا تنها موندم؟ ــ سفر مسئله اش فرق می کنه. با من بحث نکن ملک. دوست دارم نقش ات رو خوب بازی کنی. ــ من اهل نقش بازی کردن نیستم ملوک. خودت هم خوب می دونی. ــ ملک! من که نخواستم کار به خصوصی انجام بدی، فقط ازت می خوام یه خرده بیشتر به من توجه کنی، می دونی که منیر چقدر ریزبینه. بارها گفته به تو غبطه می خورم که همچین شوهر خوب و باکلاسی داری. تقدمی که فقط به فکر شکمشه و ... ــ بس کن ملوک. هر کس یه شیوه ای داره. انسانها رو نباید با هم مقایسه کرد. ــ منم نگفتم تو به شیوه اون باشی که. ازت خواستم به من بیشتر اظهار علاقه کنی و توجه نشون بدی. این چیز زیادیه؟ ــ من از اینکه جلوی دیگران به زنم ور برم بدم میاد. حالا چه کار کردم که نظر منیر رو جلب کرده نمی دونم! ــ اون از تیپ تو خوشش میاد، از نحوه برخوردت با دیگران، از شعور اجتماعی ات، چه می دونم همون چیزهایی که تقدمی نداره. حالا تو یک کمی توجه و علاقه هم چاشنی رفتار امشبت کن که دیگه بشی تکمیل. ناسلامتی من مریضم و نیاز به توجه دارم. بعد چهره در هم کشید و گفت: بیچاره منیر حق داره نالون باشه. تقدمی با گاو هیچ فرقی نداره. گاوی که به آخور بسته شده. ــ ملوک تو رو به خدا بس کن. بعد خم شد تا میوه های توی ظرف را به میل خود جابجا اینجا شهر قصه های مادر بزرگ نیست ! آسمانش را هرگز آبی ندیده ام ... من از اینجا خواهم رفت و فرقی هم نمیکند که چراغی داشته باشم یا نه .. کسی که می گریزد، از گم شدن نمی هراسد ! .. | ||||||||
| |
| | #103 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
نوشته ها: 618
(View Stats)
تشکرها: 1,815
تشکر شده 14,017 بار در 668 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز _اشتباه میکنی ، میدونی چرا؟ دوست ندارم بدونم ، میدونی چرا ؟ چون گوشم از حرفا و حدیث ها پره.یادم میاد دختر بچه که بودم از چادر بدم می اومد و دوست داشتم بدازمش کنار ، که بابام بو برده بود یه شب صداشو انداخت به سرش که اگه ببینم چادر از سر دخترام رفته کنار سرشونو گوش تا گوش میبرم . باز گلی به جمال پرویز که اجازه داد چادرم رو بندازم و روسری سرم کنم. بابام که تا مدتها با پرویز قهر کرده بود و پشت سرش میگفت مرتیکه جهنم رو واسه خودش و زنش خریده . اجازه نمیداد بریم خونه اش بعد که دید حرفش در رو نداره سرد شد . توی فامیل ما، همه میدونند که من از اول از چادر متنفر بودم . مامانم وقتی که منو با روسری دید سرش رو تکون داد و گفت :" دلت خنک شد ورپریده ؟ بعد از اونم سروناز جون تو یکی لازم نکرده واسه من شعار بدی که من حرفت رو قبول ندارم ، چرا که تو خودت بی حجابی مثل این میمونه که بنده بشینم یه شکم سیر گوشت بریون و مرغ و جوجه بخورم بعد شعار بدم آی مردم دو لقمه کمتر بخورید ، غذای ساده بخورید ، به جاش فقرا رو دریابید .طعم بدید ، برو داداش نیازی به موعظه تو ندارم . _اما وضع من با تو فرق میکنه . من زیر دست مادی بزرگ شدم که به شدت از حجاب متنفره . حتی کارگر خونه مون باید دستش لاک زده باشه و پای بی جوراب راه بره . یادمه روزی که اومد خونه ما واسه کار مامیام چادر و روسریاش رو برد وسط حیاط داد راننده مون آتش بزنه بعدشم چند دست لباس بهش داد و گفت : حق نداری مثل دهاتی ها راه بری . باید اون طوری لباس بپوشی که من دوست دارم . یادم میاد تازه چهارده ساله شده بودم که اولین نشانه های بلوغ رو توی وجودم حس میکردم . خیلی ترسیدم ، از خودم بدم اومده بود . میدیدم توی مهمونی ها پسرها جور دیگه ای نگاهم می کنند . حتی بعضی از مردها که سرشون گرم بود یه دستی به موهام می کشیدند یا از لپم نیشگون می گرفتند . گوشه کنار توی خیابون متلک می شنیدم فکر می کردم باید بیشتر خودم رو بپوشونم ، از اون روز تصمیم گرفتم لباس گشاد تنم کنم ، اما به روسری دسترسی نداشتم . پول دادم به یکی از دوستام تا مامانش برام یه روسری بخره ، هیچ وقت یادم نمیره ، اون روزی رو که روسری سرم کردم و از اتاقم اومدم بیرون . مامی یه نگاه بهم کرد که از ترس خشکم زد . بعد گفت : این کلفته کیه اینجا ؟ من هم سرم رو انداختم پایین . مامی با تحقیر گفت : این بلوز بی قواره چیه تنت کردی ؟ اون لچک رو از کجا آوردی ؟ اینقدر لحنش پرخاشگرانه بود که من ترسیدم سرم رو بالا بگیرم . بعد یکهو پرید روسری رو از سرم کشید . روسری رو با قیچی ریز ریز کرد و ریخت تو دستشویی و سیفون رو کشید . بعدش داد زد: دفعه آخرت باشه قاب دستمال سرت میکشی . دیدی که جای اون لته کجا بود ؟ یه مرتبه دیگه ببینم لچک به سرت کشیدی میدم اسدی سرت رو چپه تراش کنه . بعدشم میاندازمت تو کوچه تا بچه ها هوت کنن . لچک مال دهاتی هاست و کچلا . خب طبیعیه که من از حجاب فاصله گرفتم . البته هیچ وقت مطابق میل مامی لباس نپوشیدم . دیگه نتونست حریف لباس پوشیدنم بشه . پدرم گرچه نقشی نداشت اما گاه گذاری حمایتم می کرد . یادم میاد هفده ساله بودم که برادر یکی از دوستان مامی فوت کرد ، اون میخواست بره سر خاک که یک چادر مشکی توری سرش کرد . منم دلم پر کشید دویدم جلو و گفتم : اجازه دارم باهاتون بیام سر خاک ؟ مامی که متوجه منظور من نشده بود اخم کرد که : مگه قبرستون جای بچه هاس ؟ گفتم : تو رو خدا مامی جان اجازه بدین بیام . میخوام از نزدیک قبرستون رو ببینم . مامی پشتش رو به من کرد و گفت : برو حاضر شو بریم دختره کله خر . کوثر یه چادر به سروناز بده بریم جاهای دیدنی رو نشونش بدم . اون روز توی قبرستون همه حواسم به خودم و چادرم بود . باورت میشه اون روز از سر بی عقلی آرزو می کردم کاش تند تند آشنا هامون بمیرند تا من یه بهانه ای برای چادر سر کردن داشته باشم ؟ بعد خندید و گفت : اصولا آدم ها رو از هر چی دور کنی طالب همون میشند . ماریا بالش را برداشت ، تو بغلش گرفت و گفت :" حالا این همه قصه کلثوم ننه سر هم کردی که چی ؟ اگه مامیت رو توی راه آوردی من رو هم میتونی . _ تو زمین تا آسمون با مامی من فرق داری . حالا بگذار یکی دیگه از خاطرات بچگی ام رو برات تعریف کنم . یادم می اد دوازده سالم بود توی خونه ما فقط پدرم روزه می گرفت . من هم خیلی دوست داشتم روزه بگیرم . اما مامی اجازه نمیداد . می گفت روزه مال عرباس که اون هیکلا رو دارند . اصلا خدا اسلام رو توی عربستان پیاده کرده روی سخنش هم با اوناست . یک شب آهسته از پدرم خواهش کردم سحر بیدارم کنه . پیش خودم فکر کردم مامی نمیفهمه ، آخه اون تا ظهر خواب بود . بعد هم که بلند میشد دروغی میگفتم ناهارم رو زودتر خوردم . اون در مورد خورد و خوراک زیادی پاپی ما نمیشد . همین که کوثر اطمینان میداد بچه ها غذا خوردند یا خوابیدند دیگه کاری به کارمون نداشت . سحر پدرم بیدارم کرد . من هم نیت کردم که روزه بگیرم و دوتایی نشستین یه سحری حسابی خوردیم . پدرم که ذوق کرده بود رفت خیابون تا برای افطارم خرید کنه . وقتی که اومد خونه زیر بغلش پر بود . زولبیا بامیه خریده بود . نون شیرمال و سر شیر و عسل هم خریده بود . نون شیرمال گرم بود ، یه بویی کرده بود که دل آدمای سیر هم صف میرفت . هوس کردم یه لقمه با سرشیر تازه و چرب درست کنم با عسل بخورم . پدرم جلو در آشپزخونه واستاده بود هوامو داشت تا دید دستم رفت روی نون شیرمال پرسید : روزه ات رو باز کردی ؟ جواب دادم : هنوز نه . گفت : پس میخوای چی کار کنی ؟ گفتم : حالا میخوام بازش کنم ، نمیتونم از این شیرمال و سر شیر بگذارم . امروز ولش ، از فردا باز میگیرم . قول میدم پدر جون . اونم لبخندی زد صندلی رو جلو کشید و روش نشست به من هم گفت بشینم من هم اطاعت کردم . پدرم گفت : این نون شیرمال و سر شیر ، این هم تو . اما قبل از اینکه یه لقمه بخوری گوش کن ببین چی میگم . گفتم : گوشم با شماست . اون گفت : الان خدا رو میبینم که با شیطان روبروی تو ایستادندن من کودکانه دور و برام رو نگاه کردم . پدرم خندید و گفت : دیدنی نیستند حس کردنی اند . تو فکر کن که میبینی شون . بعد دست منو توی مشتش گرفت و گفت : وقتی که انسان میخواد کاری خلاف کنه خدا رو مقابل شیطان قرار داده . خدا به شیطان میگه این بنده من ه . من میدونم کار بد انجام نمیده . اونو من آفریدم اشرف مخلوقاتش کردم . میدونم که به حرف تو گوش نمیده از سر راهش دور شو . اما شیطان میگه من وادارش میکنم که انجام بده . من انقدر قدرت دارم که منحرفش کنم . بنده گرچه پاک آفریده شده اما با من به بیراهه میاد . کار بد انجام میده ، من آلوده اش میکنم . من جهنم رو پر میکنم از این اشرف مخلوقات حالا . اگه اون آدم کار بد رو انجام بده دستش رو داده به شیطان ، اون وقت شیطان قهقهه میزنه و به خدا میگه دیدی گفتم که میتونم ؟ دیدی گفتم اون به جهنم میره . جایی که باید باشه ، خداوند جهنم رو برای آدمیان خلق نکرده ، جهنم جای شیطان و همراهان اونه . بعدم دستم رو بوسید و گفت : الان روزه به تو واجب شده میدونم که گرسنه هم نیستی ، اگر هم باشی خداوند دعوتت کرده به صبر . دیگه با خودته که صبر کنی تا افطار یا روزه ات رو بشکنی و بری دنبال شیطان . دوست داری شیطان قهقهه بزنه . برو روزه ات رو بشکن . دوست داری خدا ازت خوشنود باشه و شیطان ازت رو برگردونه و بره به درک ، صبر کن تا افطار . این خوراکی ها مال توی بعد دستم رو آروم آروم نوازش کرد و توی چشمام خیره شد و گفت : این دست های کوچولو برای دوستی به طرف کدومشون دراز میکنی ؟ من هم یک کمی فکر کردم بعد لبم رو گاز گرفتم و گفتم : من دوست دارم با خدا دوست بشم . بعد بلند شدم و سر شیرها رو گذاشتم توی یخچال و گفتم : صبر می کنم تا افطار . پدرم بلند شد بغلم کرد و گفت : هر وقت احساس کردی راه خواتا و ناصواب جلو پاته ، خدا و شیطان رو مقابل هم قرار بده بعد تصمیم بگیر . سروناز آهی کشید و گفت : از اون موقع به بعد این پند پدر آویزه گوشم شده ، اما در مورد حجاب هم اینکه مامی صد راهم بود . هم اینکه به این شیوه عادت کرده بودم . دارم روی خودم کار میکنم حقیقتش اینه که خیلی دوست دارم با حجاب باشم اما هنوز قادر نیستم از خدا بخوام برام موقعیت با حجاب شدن رو پیش بیاره . ماریا که با دهانی باز به او نگاه میکرد ، گفت : چرا قادر نبودی ؟ لااقل اینجا بهترین فرصت بود اینجا که مامی ات نیست . _آدم باید وقتی دست به یه کار بزنه که بتونه تا ته راه رو بره . دوست ندارم مردم مسخره ام کنند . خیلی بده که آدم هر روزی پاشو بگذاره توی یه راه و اونو نصفه نیمه رها کنه . به خصوص وقتی که راه ، راه ثواب باشه . امروز توی این شهر چادر سر کنم ، فردا چی ؟ برای مبارزه با مامی به نیروی زیادی احتیاج دارم ، تو مامی منو نمیشناسی . ماریا دست سروناز رو گرفت و گفت : اگه بدونم با برداشتن روسری ام شیطان رجیم قهقهه میزنه دلم از غصه میترکه . صد سال سیاه هم نمیخوام اون حرفش رو به کرسی بشونه . غلط بکنم دستم رو بدم به دستش . اروای بابای زن آقا کیوان نمیخوام واسه خاطر یه شب دیدار دوستانه دنبال شیطون راهی جهنم بشم . راست گفت پرویز جانم که تنها بهشت رفتنش نمیاد. میدونم میشینه بالای جهنم و برام خون گریه میکنه . بهشت اونم حرومش کردم . همین الان میرم دستاش رو میبوسم ازش عذر خواهی میکنم . بعد دست سروناز را گرفت یه ذره فشرد و گفت : فدات شم سروناز کاش قدرت داشتم تو رو از چنگ هوشی بکشم بیرون . تو لقمه دهان اون نیستی . و الله از مامی ات میترسم وألا چه ها که نمی کردم . حیف از توی که نابود بشی . کاش میتونستم حق رو به حق دار برسونم . سروناز دانست منظور ماریا چیست . سرخ شد و سرش را به زیر انداخت و گفت : هر چی مقدّر شده باشه برام همونه . گاهیباید تسلیم شد . همیشه نمیشه مبارزه کرد . _اتفاقا آدم باید تا میتونه مبارزه کنه . همینه که مادر به گردن اولاد حق داره ، اگه نه یادتمی دادم چه کار کنی . میترسم تشویقت کنم توی روی مادرت وایسی خدا قهرش بیاد . میترسم چیزی یادت بدم شیطون قهقهه بزنه . حالا دیگه الکی تصمیم نمیگیرم . واسه هر حرفی و هر کاری خدا و شیطون رو میگذارم روبروی هم . سروناز خندید و گفت : بچه شدی ماریا ؟ پدرم این حرف رو زد که به من قدرت تصمیم گیری ببخشه . _ اره من بچهام من قربون خدا میرم .اصلا من همون شبانیام که موسی دید . چاکر پرویز جانم هم هستم که مراقبم بود نرم به جهنم . _پس برو که آقا پرویز چشم به راهته ، برو از دلش در بیار. امتحانات آخر سال شروع شده بود . شور خاصی در مدرسه بر پا بود . بچه ها دسته دسته بدون کیف و کتاب به مدرسه آمده در ساعت مقرر امتحان میدادند و شاد و سرحال به خانه هایشان میرفتند تا برای امتحان بعدی خود را آماده سازند . به زودی تابستان از راه میرسید و آنها آزادانه رها از قیود مدرسه به هر کاری دست میزدند و هر جا میرفتند . این افکار پیشاپیش سرمستشان نموده بود . معلمین هم بنوبه خود از این شادی بی نصیب نبودند . به خصوص آقای بهمن نژاد که از همه آنها سر حال تر به نظر میرسید . او هر روز تمیز و مرتب به مدرسه می آمد و از هر دری بیهوده میگفت و به هر بهانه با صدای بلند میخندید . سرخوشی از تمامی یاخته های بدنش میتراوید و این کاملا محسوس بود . هر روز با صدای بلند از خانه داری همسرش تعریف می کرد و می گفت : ملیه خانم هر روز صبح کفش هام رو که شب قبل واکس زدند جلو پام جفت می کنند . ملیه خانم اجازه نمیدن تا صبحانه کاملی نخورم از خونه بیرون بیام . ملیه خانم هر روز صبح میپرسند من برای نهار چی میل دارم تا همون رو بپزند ......... خانم شاد پرور هر روز مصر بود بداند چه دستوری برای نهار داده . آقای کمالی سربسرش می گذاشت و او را به عنوان نوشاد یا تازه داماد صدا میزد و خانم ارجمند همچنان عقیده داشت شاهنامه آخرش خوش است . این میان سروناز حال دگری داشت . گویی قلبش را میان پنجه ای قوی و آهنین می فشردند . نفسش تنگی میکرد . پای چشمانش حلقه کبودی افتاده و رنگ رخسارش پریدهبود . او گاه احساس سرما میکرد و زمانی گرما کلافه اش مینمود . سرش گیج می رفت . پوست صورتش سوزن سوزن میشد . قفسه سینه اش تیر میکشید . حس میکرد معده اش را نخ کش می کنند .دست و پایش ضعف می رفت . گوشه چشم چپش مراتب دل دل میزد و خود میدانست این حالات ناشی از اعصاب بهم ریخته اش است . گرچه تصمیم نهایی اش را گرفته بود ، اما رغبتی بدان نداشت ، خود میدانست به جبر تن به ازدواج با هوشی میدهد . تصمیم گرفته بود یاد آقای مجد را در دلش محبوس کند .اما نه ، محبوس چرا ؟! باید از بین میبرد . زن اگر شوهر اختیار میکرد جایز نبود یادی از دیگری با خود داشته باشد . حتی اگر مخفی در صندوقچه دل . این خیانت بود و گناه محسوب میشد . این یاد باید نابود میشد . جایش را باید دیگری می گرفت و آیا هوشی قادر بود ؟ باید صبر میکرد . تعجیل چرا ؟ پس خود را به تقدیر سپرد. آن روز ماریا سرحال تر از همیشه سراغ سروناز آمد در حالی که دسته ای برگه امتحانی زیر بغل داشت . همان طور که نزدیک می شد خندید و گفت : احوال فرشته بهشتی ؟ سروناز لبخندی زد و گفت : لقب جدیده ؟ _اره پرویز بهت نسبت داده . _چرا ؟ _از موعظه هات براش گفتم اونم گفت : اگه بهشت یه وجب جا داشته باشه و اون رو هم به من واگذار کنم جم و جور میشینم که خانم ملک زاده رو هم جا بدم .چون استحقاقش رو داره . حالا بیا برات از مهمونامون بگم . _راستی یادم رفته بود که دیشب مهمون داستی . _ یادت بود چکار می کردی ؟ می اومدی کمک ؟ _ نه از جنجکاوی تا صبح میمردم . _ حالا که شکر خدا نمردی ، بیا بریم یه گوشه بشینیم میخوام برات یه عالم حرف بزنم . آنها توی سایه کنار دیوار دو صندلی گذاشتند ، سروناز دستی به موهای تابدارش کشید و گفت : خب ؟ _ به جمال دلشاد . _ یعنی چی ؟ _دلشاد زن آقا کیهانه ، بامزه آن نه ؟ اسماشون رو میگم. هر دو اسمشون نابه . راستش خودشونم باند . اینقدر افتاده و خاکی اند که نگو . کاش دعوتم رو قبول کرده بودی و می اومدی . خیلی دلم میخواست به دلشاد از نزدیک آشنا بشی . اینقدر آگه که نگو . فروتن ، مهربون ، افتاده ، خلاصه عدم حظّ میکنه باهاش حرف میزنه . _ تو که گفتی از دماغ فیل افتاده . _اشتباه میکردم . من که از نزدیک نادیده بودمش . عکسش رو دیده بودم . قیافه اش توی عکس یه جوری بود . سروناز حیرت زده گفت : جدی ندیده بودیش ؟ _ نه گفتم که تازه دو ساله عروسی کردند. _ پس چرا اینقدر بد ش رو گفتی ؟! _ای بابا گفتم که اشتباه کردم . خودش وقتی عکسش رو دید گفت اینجا خیلی بد افتادم بعدشم با کیهان دعوا کرد که چرا این عکس رو فرستادی ؟ اگه تو هم عکسش رو ببینی بهم حق میدی . انگار باد کرده . یه جوریه . تازه کیهان هم توی نامه نوشته بود که زنش از خونواده بالاییه . من هم فکر کردم بادش مال فیسه ، ژست گرفته بود این هوا . سروناز گفت : عجب از تو که ندیده و ناشناخته به قضاوت نشسی . آدم با چند جلسه نشست و برخاست هم نمیتونه نظر قاطی راجع به مرد بده اونوقتی تو ......ای وای ! ببینم روز اولی که منو دیدی پشت سرم چی به آقا پرویز گفتی ؟ من که راضی ام فقط دوست دارم بدونم یعنی کنجکاو شدم . _به جان پرویز جانم راست میگم . اینقدر ازت خوشم اومده بود که همون شب اول توی خونه مون حرف تو زدم . اولش به خاطر شباهتت به اون خدا بیامرز ، بعدشم به خاطر خصوصیات اخلاقی ات که چسب دلمه .حالا بشنو ازکیهان اینا . کیهان رو که قبلا یه مرتبه دیده بودم . اون موقع که دیدمش یک کمی مظلوم بود، اما دیشب انگار که اومده باشه خونه باباش . راحت راحت لمیده بود و خیلی خودمونی حرف مزیا د .فهمیدم اون دفعه چون مجرد بوده دست و پاشو جمع کرده بوده . از راه که اومد یه چایی خورد بعد رفت لباس راحتی پوشید و ولو شد . بی خیال پول و پله و دک و پز خانمش . انگار نه انگار که توی شهر خودشون دارای مقام و منصبی هم هست . لنگاشو با یک ببخشید انداخت وسط اتاق و یکوری لم داد روی بالش و شروع کرد به تخمه شکستن . دلشاد اومد بهش ایراد بگیره که چرا درست نمیشنی ؟ اونم مهلت نداد خندید و گفت : من و پرویز با هم از این حرفها نداریم . خونه دوستم راحت نباشم کجا باشم ؟؟ تازه کلی رانندگی کردم ، خسته شدم . بعدشم خندید و خندید . دهانش رو وا می کرد این هوا . انگار یکی پریده بود شکمش رو قلقلک میداد . پرویز که از خوشی داشت میمورد . هی از خاطرات شون می گفتند و از کرم هایی که به کمک هم توی دوره سربازی میریختند یاد می کردند . دلشاد رو هم انگار با سریشم چسبونده بودند به من . هر جا میرفتم دنبالم میاومد . هی برد هی آورد ، هی آب زد و جمع کرد . حالا بذار برات بگم از سادگیش . اولش کسل تو تونیک شلوار داشت . بعد یه پیراهن گشاد و بلند تنش کرد که یقهاش کیپ کیپ بود . آستیناش هم بلند . دریغ از یه ذره آرایش . می گفت کیهان دوست نداره آرایش کنم .فقط اجازه داده اصلاح کنم . موهای سرش هم صاف و بلند بودِ پشت سرش جمع کرده بود . موقع خواب به پرویز گفتم لباس پوشیدن دلشاد به بچه پولدارا نمیخوره ، اونم گفت : پیش از عروسی اش مثل همه دخترا و زنها بی حجاب لباس میپوشیده اما کیهان ازش خواسته ساده و متین راه بره ، تا جلب توجه نکنه .می گفت کیهان هم غیرتیه هم با ایمانه . توی دلم گفتم دامت گرم آقای کیهان ، دامت گرم آقا سامان . دمت از همه گرمتر سروناز جون که اجازه ندادی شیطون رو به قهقهه زدن بندازم . الهی قربون خدا بشم که ازم راضی شد . الهی قربون خودم برم که با شیطون دوست نشدم . فکرشو نکن اگه من به ندای شیطون رجیم روسریام رو بر میداشتم کیهان چی داشت پیش خودش بگه ؟ آخه اون قبلا منو با روسری دیده بود و میدونست پرویز مقیده . سروناز خندید و گفت : نخیر ، امروز حالت خوبه . _چرا که نه ؟ فردا آخرین روزه مدرسه است . بعدشم منم و سه ماه فرصت تا کمر به خدمت پرویز جانم ببندم . آخه دیرون صبح خانم بزرگ فلنگ رو بستند و دفرار . پرویز ذوق کرده که پست پرستاری عوض شده . سروناز ناگهان پرسید: ماریا ، چرا اینقدر به آقا پرویز علاقه داری ؟ _علاقه که نه .عاشقشم این هوا . _خب ، چرا ؟ _ چرا نداره ، چون شوهرمه . _ فقط به همین دلیل ؟ _دلیل دیگهای لازم داره ؟ _می خوام بدونم همین که مردی شوهر آدم شد ، کفایت میکنه ؟ منظورم اینه که آدم خواهی نخواهی عاشق شوهرش میشه ؟ _در مورد خودم که آره . در مورد تو و آقا هوشی امیدوارم این طور باشه . البته یه دلیل دیگه هم دارم . اونم اینه که پرویز بی اندازه ماهه . اون یه مرد صادق و بی ریاست . کلک ملک تو کارش نیست . اهل دروغ و دغل و این حرفها نیست . خودش و دلش رو در بست تقدیمم کرده . روحش صاف و پاکه . کافیه یا بازم دل و جگرش رو هم بزنم ؟ سروناز فکری کرد وگفت : میخوام بدونم از اول اول عاشقش بودی ؟ یعنی ازدواج شما با عشق شروع شد ؟ _ نه بابا . کجای کاری ؟ توی خونواده ما عشق و عاشقی فحشا محسوب میشد . پدر و مادرم عشق نمیفهمیدند چیه . به این کلمه حساسیت دارند . اونا میگن زن و شوهر باید هم رو بخوان . اما اگه یکی بگه عشق داقمی کنند . فکر می کنند یارو مرتکب فساد و فحشا شده . واسه همین ما جرات عاشقی نداشتیم . فکر میکردیم عاشقی خوبش مختص لیلی و مجنونه . بداش هم مال بدکاره هاس . پدر و مادرم هر وقت صلاح میدونستند اجازه میدادند خواستگار بیاد . بعد اگه خودشون میپسندیدند اجازه میدادند ما بیایم توی گود . من دختر اولم . پرویز اولین خواستگاری بود که من باهاش روبرو شدم . یادم میاد وقتی که دیدمش یه جورایی شدم ! اولش خجالت میکشیدم . بعدش ترس برم داشت . بیشتر میترسیدم . بعد نشستم خودم مجسم کردم که من و اون با هم توی یه خونه تنها باشیم . بیشتر ترسیدم . یک کمی هم چندشم شد . فکر کردم تا با هم تنهامون بگذارند اون سر میگذاره دنبالم . پشتم لرزید . عقّم گرفت . توی ذهنم ازش دیو ساختم . بعد که رفتند واسه خواهرام تعریف کردم که چی توی کله ام گذشته . حالا اونا بخند ، من بخند. مامانم که اومد همه ساکت شدیم . خجالت می کشیدیم براش بگیم که چی بینمون گذشته و واسه چی می خند ایم . پرویز ملقب شد به آقا دیوه . اما نگو که بابام پرویز رو خیلی پسندیده بود . اون روزی که مادرم اومد توی اتاقم و ازم خواست واسه خواستگار چایی ببرم رو هیچ وقت فراموش نمیکنم . من که یک کمی هم ورپریده بودم ذوق زدم و سر لخت خواستم بزنم به راه ،که مادرم نهیب زد : کجا ؟ . گفتم : چایی ببرم دیگه ! مادرم گفت : سر لخت ؟جواب دادم : مگه چیه ؟ مادرم زد تو صورتش که : خدا مرگم بده از کی تا حالا ؟ تعجب کردم و جواب دادم مگه مرد دارند ؟ گفت: بله، دوماد رو هم آوردند . منو میگی ! تنم مثل بید شروع به لرزیدن کرد . پامو پس کشیدم و گفتم : من نمیرم خجالت میکشیم . میترسم . چه میدونی هر بهونه ای آوردم . مادرم بنده خدا چادر انداخت به سرم و سینی چایی رو هم داد داشتم و گفت : مرتبه اول دخترا همه این حال رو دارند . برو تو اتاق ترست میریزه . منم یا علی گفتم و ترسون لرزون راه افتادم . استکان ها که توی سینی جرینگ جرینگ میکردن صورتم شده بود عین لبو پخته . قلبم نمیدونم سر از کجا در آورد ! اصلا سر جاش نبود . فقط فهمیدم با یک تالاپ افتاد پایین و زد به چاک . توی دلم گفتم ، دیدی دختر مرخس شدی ؟ خلاصه سلامی کردم که فکر کنم توی حلقومم جا موند .صدامو خودم هم نشنیدم چه برسه به اونا . بعد پرویز گفت دیدم که لبات تکون خورد اما صدات در نیومد . ما که فکر کردیم لآلی . حالا یه وقتایی میخنده و میگه چی می شد اگه تو طبق خیالات اون روزم لال بودی ؟ خلاصه با سینی چایی ازشون پذیرایی کردم . همه برداشتند بدون هیچ عکس العملی . به پرویز که رسیدم دیدم با طمأنینه دست برد توی سینی . بعد یک نگاه به من کرد . من که نگاهش نمی کردم ،اما از زیر چشم حالیم بود چه کار میکنه . بعد یک استکان چایی برداشت ، همون جا چایی رو که توی نعلبکی ریخته بود برگردوند توی استکان | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #104 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
نوشته ها: 618
(View Stats)
تشکرها: 1,815
تشکر شده 14,017 بار در 668 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز باز به صورتم نگا کرد و خندید . میخواست نشون بده که چایی ها رو ریختم . تازه اون وقت بود که فهمیدم چقدر استکان ها سر خلأ شده ! همه سر ریز کرده بود توی نعلبکی، اوه راستی تا یادم نشده بگم که وقتی پرویز خندید ، دل من حورّی ریخت پایین . ترسیدم . با خودم فکر کردم حالا که جلو این همه آدم نیشش این قدر باز شده ، فردا چه کار میکنه ؟ وقتی که تنها شدیم نیفته دنبالم بگیرتم ؟ منم زدم به چاک و توی یه اتاق دیگه حبس شدم . اما شب که خواستم به خوابم خنده پرویز رو پیش خودم مجسم کردم . دیدم نه ، بدم نمیاد . آخه توی چشماش یه حالتی بود که گرمم میکرد . یه مهربونی خاص ! دخترای چشم و گوش بسته تو اون سنّ و سال بدشون نمیاد که یه مرد جوون بهشون توجه کنه . مخصوصا اگه بدونند نیتش پاکه . خلاصه چشمم رو دوختم به دهان باباهه و دهان خودم رو بستم . بابامم از جانب من بله رو گفت . روز عقد کنون که تنها مون گذاشتند یه نگاه دزدکی به پرویز کردم . دیدم عرق کرده . دلم به تاپ تاپ افتاد که الانه یه کارایی میکنه . بعد دیدم نه بنده خدا اونم از من خجالت میکشه . گاهی از توی آینه یه لبخند بهم میزد و باز سرش رو میدزدید . دست آخر گفت : مثل اینکه اول باید من شروع کنم . نیم خیز شدم و گفتم : بله ؟ خندید و گفت : منظورم حرف زدنه . انگار اول باید من حرف بزنم . خواستم بگم اول و آخر تو حرف بزن چون قلب من توی حلقمه و راه نفسم رو بسته . پرویز که دید من سرم رو انداختم پایین و سرخ شدم شروع کرد به حرف زدن . از خودش گفت از شغلش ، درآمدش . صفات اخلاقیش ، توقعاتش که چقدر پایین هستند . از صداقتش و خلاصه از این قبیل حرفهایی که همه اول زندگی برای شناخت همدیگه میزنند . منم که قربون خدا برم لالمونی گرفته بودم و زبونم چسبیده بود به کامم . پرویز که از گفتن خسته شد یک کمی ساکت نشست . بعد نگاهم کرد و گفت : شما چقدر کم حرفید . آدم دلش میگیره ! خدا کنه این کم حرفی ناشی از شرمتون باشه نه از صفات اخلاقی تون . توی دلم گفتم : حالا بذار روم باز بشه اما به اون فقط لبخند زورکی زدم . همین لبخند انگار شیرش کرد . چرخید و گفت : اجازه میدین تور صورتتون رو کنار بزنم ؟ میخوام تماشاتون کنم . منم که انگار مرده بودم ، حرف نزدم .جوم هم نخوردم . پرویز یک کمی صبر کرد ، چون دید من نسل ماست نشستم و سرم رو بالا نمیگیرم ، چونهام رو داد بالا و صورتم رو به خودش نزدیک کرد و گفت : بالاخره باید از یه جایی شروع کنیم دیگه ، من خاک بر سرم هولکی گفتم : از کجا ؟ خنده اش گرفت و گفت : منظورم اینه که نمیشه تا آخر از هم خجالت بکشیم . حقیقتش اینه که روز خواستگاری درست و ندیدمتون ، هم رو گرفته بودیم ، هم زود گذاشتین رفتین . حالا اجازه هست ؟ منو میگی ؟ خواستم بزنم به چاک ، دوست داشتم های های گریه کنم . توی دلم گفتم اجازه چی هست ؟ میخواد باهام چه کار کنه ؟ ترسیدم حرکتی بکنم که باعث آبروریزی بشه چشمام رو بستم نفس بلندی کشیدم و خودم رو به دست مولا سپردم . یاد خواهرام افتادم که تو خونه راه می رفتند و می گفتند آلآنه آقا دیوه می اد میبردت . پرویز یواشکی تورم رو کنار زد . یک کمی نگاهم کرد و چون دید چشمام همون طور بسته است گفت : خوابتون میاد ؟ من جوابشو ندادم . فقط تند تند نفس می کشیدم و عرق به جونم نیشته بود . پرسید: میترسین ؟ منم اشکامو ول کردم و سرمو تکون دادم . پرویز خندید و گفت : از چی ؟ از من ؟! اینقدر ترسناکم ؟ من جواب ندادم ، اونم تور رو انداخت و گفت : برین همون زیر، انگار راحتترین . بعد صاف نشست ، از توی آینه نگاهم کرد و گفت : تو رو خدا گریه نکنین ، میگن شگون نداره . بعدشم دستمال در آورد داد به دستم و گفت : اشکاتونو پاک کنین آرایشتون خراب میشه . یکی هم از راه برسه فکر میکنه ما با هم حرفمون شده ، این واسه من زشته . ماریا در اینجا تکیه داد ، پاها را کش داده خمیازهای کشید و گفت : یادش به خیر چه روزایی بود ! سروناز با حرارت پرسید : خب بقیه اش ربگو . _بقیه نداره تا آخر شب دو تایی مثل بوق نشستیم . _بعد ؟ منظورم اینه که کی ترست ریخت ؟ _ چیه ؟ خوشت اومده ؟ _اره ، خیلی جالبه ! _ هیچی ! آخر شب برامون شام آوردند . پرویز ذوق کرد ، ظرف غذا رو گذاشت روی پاش اما هر چقدر اصرار کرد من لب نزدم . مثل بچه های قهرو رومو اون طرف کرده بودم . خجالت میکشیدم جلو اون غذا بخورم . هیچ وقت بوی غذای اون شب رو فراموش نمی کنم . زهرم توشه . اما اون موقع نمیتونستم آب بزنم . میترسیدم دهانم صدا کنه ، یا لقمه به دهنم بگیره ، یا مثلاً زشت غذا بخورم و از این فکرای بچه گانه . اونم بنده خدا از خوردن منصرف شد و سینی رو گذاشت کنار . بعد دست به دست مون دادن . بابام اومد صورتامون رو بوسید ، بعد دست منو گذاشت توی دست پرویز ، دستاس داغ داغ بود . دست های منم یخ یخ . انگشتام مثل چوب سخت شده بود .بر عکس انگشتای اون که نرم و گرم بود . دستم رو گرفت تو دستش ، یک کم خوشم اومد ، احساس امنیت کردم . آروم شدم . انگار از توی چشام پی به حال درونم برد . دستم رو فشار داد . بعدشم به روم لبخند زد . دلم قوت گرفت . زیر گوشم گفت : نترس من باهاتم .خواستم بگم : بنده خدا من از سر شب از خودتو میترسیدم . حالا تا بعد ببینم چی میشه . توی ماشین کوپ من نشست . خواستم بگم مگه جا کمه که چپیدی بر دل من ؟ اما روم نشد . مثل جوجه کز کردم و خودم رو چسبوندم به در . فکر کرد میخوام فرار کنم ، خودشو چسبوند به من و دستش رو انداخت دور شونه ام .خواهرش سرشو کرد توی ماشین و گفت : خفه اش کردی داداش در نمیره ، از امشب مال تویه .منو میگی ؟! بیشتر چندشم شد . دلم خواهرامو میخواست . عقده راه گلوم رو بسته بود . پرویز فهمید حالم خوش نیست زیر گوشم گفت : نگران نباش ، قول میدم پشیمون نشی . عروس کشون کردند و ما رو بردند خونه خودمون . بعد هم گذاشتند و رفتند . بعدا فهمیدم که پرویز به مادرش گفته هیچ کس حق نداره شب بمونه . از این کارها خوشم نمیاد . همه که رفتند پرویز یک دست رخت خواب توی یک اتاق پهن کرد و گفت : من اینجا میخوابم ، شما هم برید روی تخت بخوابید . امشب حالتون خوش نیست . دوست ندارم بترسونمتون . بعد در رو روی خودش بست و من موندم وسط سالن .اونم کجا ؟ توی خونه یه غریبه . آخر شب بود . صدای پارس سگا هم میاومد . ترس برم داشت . اصلا من همیشه از تنهایی میترسیدم . عادت نداشتم به تنها موندن . خونه خودمون همیشه شلوغ بود .با خودم گفتا :ای بابا شوهرمه لوو لوو خورخوره که نیست . بهتره از اینه که توی اتاق تنها بخوابم . آخه من و خواهرام هر پنج تایی توی یه اتاق میخوابیدیم . نیم ساتی با خودم کلنجار رفتم . آخر سر دلم طاقت نیاورد . رفتم پشت در اتاقش و یه تقه به در زدم . انگار منتظر نشسته باشه زود در رو باز کرد و گفت : بفرمائید . سرم رو انداختم پایین و گفتم : از تنهایی بیشتر از شما میترسم . ذوق زده گفت : خدا رو شکر . گفتم : میشه بیام تو ؟ اونم یک لبخند گل و گشاد زد ، رفت کنار و گفت : چرا که نه ؟! منم لبم رو گاز گرفتم و گفتم : به یه شرط به شرطی که واسه منم یه دست رختخواب دیگه اونور اتاق پهن کنید .پرویز خندهای بلند کرد و گفت :ای به چشم . انگار مادرامون میدونستند که بهمون دو دست رختخواب دادند . چقدر خوب شد که عمه جان و زن دائی جانم رو درک کردم . طفلکی رفت یک دست رختخواب دیگه گرفت سر بغلش آورد انداخت اونور اتاق . بعدشم چراغ رو خاموش کرد و گرفت خوابید . تا صبح هم از جاش تکون نخورد . تا یک هفتهای همیناش بود و همین کاسه تا اینکه کم کم مهرش به دلم نشست . دیدم چقدر مهربونه ، چقدر به اه دلمه . چقدر صبور و چقدر بانمکه ! اینقدر منو میخندوند که نگو ! یواش یواش بهش دل بستم . حالا دیگه همه زندگیم شده پرویز . یادم میاد شب اول عروسی وقتی که تنها شدیم امان بغ کردم پرسید: چرا اینجوری نشستی ؟ منم با بغض گفتم : دوست داشتم پیش خواهرام میبودم . حرفی نزد . انگار ناراحت شد . حالا گاهی وقت ها که خیلی از سر و کولش بالا میرم خسته میشه میگه ای بابا پاشو برو پیش خواهرات منم مشتش میزنم میگم غلط کردی ، خواهرامو میخوام چیکار ؟ بخواهی نخوای تا آخر عمر باهاتم . سروناز آهی کشید و گفت : خوش به حالت ! کاش منم بتونم به هوشی دل ببندم . ماریا که میخواست از غم دلش بکاهد و دلش را خوش کند گفت : حتما همین طور میشه . قربون قدرت خدا برم .یه عشقی بندازه به دلتون که خودتون حیرون بمونین . بعد ناگهان پرسید: ببینم سروناز . راستی راستی از هوشی خوشت نمیاد ؟ سروناز جوابی نداد . رو برگرداند و به حیاط چشم دوخت . ماریا با سماجت پرسید : هان ؟ سروناز گفت : دیگه هیچی مهم نیست . من تصمیم خودم رو گرفتم . نمیتونم پشت پا به خونواده ام بزنم . دیگه در این مورد حرف نزنیم . سروناز توی اتاقش نشسته بود و فکر میکرد. تازه از راه رسیده و خسته بود . جسمش کمتر روحش بیشتر ! خاطرات نه ماه تحصیلی را در ذهن مرور کرد و دل خوش داشت بدان. احساس میکرد در این نه ماه فردی بوده کار آمد و مفید . و این دلش را گرم میکرد . آن روز به ملوک گفته بود که به یک شرط با هوشی ازدواج میکند که به من قول بدهد هیچ کس در هیچ زمان جلودار کار کردن من نباشد . ملووک هم پذیرفته و گفته بود ، قول و قرارها گذاشته شده تو هم بهتره اعصاب منو با شرط هات خرد نکنی ، قراره اونا به همین زودی برای خواستگاری رسمی بیان . بهتر نیست به فکر سلامتی و زیبایی خودت بحثی ؟ آقای ملک زاده هم که تا آن زمان نتوانسته بود نظر ملوک را نسبت به ازدواج سروناز تغییر دهد به دخترش دلگرمی میداد و در خفا به او می گفت : دلت رو قرص کن دخترم . این طور که دستم اومده گوشی پسر زیاد بد ی نیست . غیر از این بود مانع ازدواجتان میشدم . و سروناز میدانست که غرور مردانه پدرش را وادار به خیالبافی میکند . هر دو خوب میدانستند که مخالفت با ملوک محال است . آقای ملک زاده به هر بهانه به دخترش نوید میداد . بیچاره چه خبر داشت از دل دخترش که به بند کشیده شده ! سروناز خود را به دست تقدیر سپرده بود و تصمیم گرفت با سیلاب زندگی همراه شود. همه جا غرق در سکوت و تاریکی بود . در تمامی اتاقها بسته و اهالی در حال استراحت بودند . سروناز هم چراغ اتاقش را خاموش کرده پشت پنجره ایستاده چشم به نیمه شب داشت . هوا دم کرده و گرم بود . جغدی در دور دست ها ناله سرداده و سکوت شبانگاهی را در هم میشکست و غم به دل مینشاند . اوایش شوم به نظر میرسید و قلب سروناز را در هم میفشرد . آهی سنگین از سینه بیرون داد و به آسمان مهتابی چشم دوخت . گویی خداوند را میجست . ستاره های ریز و درشت به رویش چشمک میزدند و او چون دختر بچه ای میل به چیدنشان داشت . واه که چه عظمتی داشت در نظرش آسمان در دل نیمه شب و چه خوب گفته اند بهترین وقت راز و نیاز و عبادت همانا نیمه شب است . گویی خدا بیشتر از هر زمان رو به سوی تو دارد و حرف هایت را میشنود . ناگاه شکستن شییٔ شنیده شد و بعد صدای فریاد پدر که گفت : بی شرف بی آبرو ! بعد از آن جیغ تیز فتنه که گویی از جگرش برخاست . سروناز هراسان از پله ها سرازیر شد و دنبال سر و صدا به آشپزخانه رفت . ملوک هم سر بیگودی پیچش را با توری زرد رنگ بسته بود شتابان پا به آشپزخانه گذاشت در حالی که ربدشامبرش را روی هیکلش مرتب می کرد . آقای ملک زاده کف به لب آورده و از شدت عصبانیت می لرزید . چهره اش گلگون و چشمانش دران بود . سروناز نگاهی به فتنه کرد و دید که خواهر لاغر اندام و بلندش با پاهای برهنه وسط آشپزخانه ایستاده و به شیشه های شکسته جلو پایش نگاه میکند . در حالی که دست بر گونه اش گذاشته و هق هق میزد . آبی رنگین و بو دار روی زمین به راه افتاده به طرف چاه سرازیر میشد . تا چشم فتنه به ملووک افتاد صدایش را بلند تر کرد و گونه اش را مالاند . جای انگشتان بزرگ پدرش روی گونه اش مشهود بود و می سوخت . سروناز متعجب بود که چطور در آن نیمه شب فتنه اینقدر موهای سرش گرچه پریشان اما حلقه دار و معطر است . او لباس خواب صورتی رکانی به تن داشت و اینک بدون شرم از حضور پدر کمترین تلاشی جهت پوشاندن خود نمی کرد . ملوک رو به شوهرش کرد و پرسید : چیه ؟ چه خبر شده ؟ باز که شما دو تا به جون هم افتادین !! آقای ملک زاده که هنوز تند تند نفس میکشید به حال عادی باز نگشته بود گفت : از دختر میگسارتون بپرسید چه خبر شده ؟ ملووک که گویی به این امر واقف بود رو به فتنه کرد و گفت : باز تو لب به مشروب زدی ؟ فتنه فقط اشک می ریخت . آقای ملک زاده غضبناک پرسید : باز ؟! مگه قبلا هم از این غلطا کرده ؟ ملووک که میدانست شوهرش به مشروب حساسیت عجیبی دارد به آرامی گفت : قبلا که نه ، فقط یک مرتبه دیگه که خیلی زود مچش رو گرفتم و بهش اخطار دادم که دیگه چنین غلطی نکنه . بعد رو به فتنه کرد و گفت : نگفته بودم واسه این غلطا زوده ؟! آقای ملک زاده بدون توجه به فتنه فریاد زد : اصلا این شیشه مشروب توی این خونه چکار میکنه ؟ فتنه که گویی از جرمش کاسته خواهد شد گفت : مامی خانم بعد از ظهر ی خوردند با دوستاشون . آقای ملک زاده به طرف ملووک چرخید و گفت : مگه قول نداده بودی توی این خونه از این کثافت کاریا نکنی ؟ مگه قول نداده بودی فقط توی مجالس رسمی ...... بعد مشتی به میز کوبید و گفت : لعنت خدا بر دل سیاه شیطون که من هر چه میکشم از بی ایمانی تویه . ۴۷۲-۴۷۳ خودت آلعحأ آلودهای دیگران رو هم آلوده میکنی . بعد فریاد کشید : کی میخوای دست از فسق و فجور برداری ؟ ملووک تو دیگه جوون نیستی شرم کن . فتنه پشت پیدا کرد و گفت : اما منِ جوونم چرا منم میکنید ؟ آقای ملک زاده به طرفش یورش برد و داد زد: تو دیگه خفه شو . حریف اون نشدم . حریف بچههای خودم که میتونم بشم . کثافت کاری به هر شکلش برای همه بده . فتنه سرش را بالا گرفت و گفت : اگه قراره مامی کاری بکنه .منم میکنم . هر کاری که کرده تا حالا . آقای ملک زاده با پشت دستش ضربه ای به دهان دخترش زد و گفت : خفه شو هرزه بی شرم فقط کافیه یک مرتبه دیگه با این ...... ملووک میان حرفش دوید و گفت : صداتو نانداز تو سرت نصف شبی عالم رو خبر کردی . چی شده حالا ؟ از سر کنجکاوی لبی زده ، زنا که نکرده ! آقای ملک زاده چشمانش را دارند . کف بر لب آورد و گفت : مهلت بده این کار رو هم میکنه . وقت هست و بعد مشت به میز کوبید و گفت : اما من اجازه نمیدم توی این خونه ....... که باز ملووک داد زد : فراموش نکن ...... اما زود حرفش را خورد . خواست بگوید فراموش نکن که اینجا خونه منه و این من هستم که باید حرف بزنم اما ترسید شوهرش برود و دیگر بر نگردد . او هیچ گاه شوهرش را تا بدین حد عصبانی ندیده بود . پس بهتر دید از در مسالمت آمیز وارد شود . از این رو به طرف فتنه رفت و خیلی منویی سرش هوار کشید : برو گمشو دختره بد قول برو نمیخوام ببینمت ...... فتنه از خدا خواسته به اتاقش رفت . ملوک هم رو به شوهرش کرد و گفت : خونتو کثیف نکن عزیزم خودم مراقبش هستم . آقای ملک زاده با تمسخر نگاهش کرد و گفت : قول خود تو حباب روی آبه ، چطور میخوای از اون که عقل درستی نداره قول بگیری ؟ ملووک خودش را لوس کرد و گفت : همه اش تقصیر سکین بود . با دوستام قرار ورق بازی داشتیم سکین این کوفتی رو از کیفش در آورد و گفت : لنی تر کنیم . بعدشم فراموش کرد بقیه اش رو با خودش ببره . منم شیشه رو گذشتم توی یخچال تا فردا بدم اسدی براش ببره . میدونستم تو دوست نداری توی خونه مشروب داشته باشیم . تا حالا هم که نداشتیم من ازت معذرت میخوام . نمیدونستم فتنه میره سرش . و الله یه جا قایمش میکردم اگه میدونستم . حالا بیا بریم بخوابیم. بعد دست شوهرش را گرفت و فشرد و گفت : بیا دیگه . سرش گرم بود و دوست داشت شوهرش را با خود ببرد . آقای ملک زاده نگاهی به چشمان خمار همسرش کرد منزجر شد . زرر به دلش آمد . خودش را عقب کشید و گفت : تو برو بخواب من بعدا میام . ملوک دستش را گرفت و گفت : بعدا یعنی کی ؟ بیا بریم دیگه ، من خوابم میاد . آقای ملک زاده اخم کرد و با تندی گفت : ولام کن گفتم. ملووک که حضور سروناز مانع از اصرارش میشد گفت : نمیخوابم ها ! پس از آفتاب ملووک سروناز جلو رفت . پدرش روی صندلی نشسته سر در گریبان فرو برده بود . بغضی بزرگ راه گلوی سروناز را بسته بود . حرفی برای گفتن نداشت . دوست داشت پدرش را آرام کند و دلداری دهد . اما نمیدانست چه باید بگوید . خم شد و بر سر پر مو و خوشترکیب پدر که عطر دلپذیری از لا به لای موهای سفید مشکیاش متصأعد بود بوسه زد و قطر اشکی را رهانید تا لا به لای انبوه موهای جو گندمی اش محو شود . دل هر دو مالامال از درد بود ،لیک حرفی نداشند که با آن یکدیگر را تسلا دهند . آن شب آقای ملک زاده به اتاق خواب نرفت . همان جا توی سالن روی کآناپه خوابید . نیمه سب سروناز از بالای پلهها سرک کشید و چون پدرش را مچاله دید دلش سوخت پتویی به رویش کشید . میدانست پدرش به آن دلیل که ملووک مشروب خورده از او دوری میگزیند . او به دیدن این صحنه ها عادت داشت . هر وقت آنها از مجالس رسمی یا عروسی به خانه باز می گشتند او از ملوک دوری میجست و توی سالن می خوابید و در صورتی که ملووک اصرار میورزید و میل به شرارت داشت خود را توی کتابخانه حبس می کرد و شب را همان جا به صبح میرساند . او صبح خیلی زود از خانه بیرون زد تا چشمش به ملوک و فتنه نیفتد . ظهر که برگشت ملوک خندان روی کاناپه دید که پاها را روی میز دراز کرده و با وسواس چتکه کوچک و ظریف لاک را روی ناخنهای پا میکشد و آرام آرام فوتشان میکند . او با دیدن شوهرش خنده غمزه الودی کرد و گفت : دیر کردی ! از دیشب تا حالا چشمم به داره ، نازتو میکشم رم میکنی ! آقای ملک زاده از حالات چهره ملوک و طرز حرف زدنش دانست که او هنوز هم سرخوش است و تا خود را به تورش نیندازد دست بر نخواهد داشت . بی حوصله روی مبل نشست و گفت : وای چقدر گرمه ! ملوک پاهای لختش را روی هم گرداند و گفت : منم گر گرفتم ، تو حالیت نیست ....... آقای ملک زاده گفت : اه بس کن ملووک حیا نداری تو ؟ ملووک تکیه داده خندهای مستانه سر داد و گفت : اینم خلاف شرع ؟! آقای ملک زاده اخم کرد و با لحنی گزنده گفت : تازه عروسی ؟ خونه خیلی خلوته ؟ بدم میاد از این ادا بازیت ملووک شرمم میاد . ناسلامتی میخوای دختر عروس کنی ، یک کمی رعایت ، یک کمی ملاحظه ، اه . ملووک شاد و سر دماغ خندید و گفت : واسه همینه که کوکم عزیزم ، آخه قراره همین رزا واسه دخترمون خواستگار بیاد . منیر و هوشی و تقدمی اینا میان . _ ا، خوب تو چرا کوکی ؟ هواستگاری تو که نمیان تو چرا منقلبی ؟ ملووک بیشرمانه گفت : یاد خودمون افتادم . اون زمونا . اون شبی رو که اشرف السلطنه بهم مژده داد که تو قبول کردی بیای خواستگاریم . هیچ وقت یادم نمیره از خوشحالی رو پا بند نبودم . یادمه دور اتاق میچرخیدم و صورتش رو میبوسیدم . نور به قبرش بباره . اینقدر از شادی من ذوق کرده بود که نگو . هی هی ، یادش به خیر ! چی میشد اگه آدمیزاد پیر نمی شد ؟! _ شما چرا غصه میخورید ملوک خانم ؟ شما که پیر نیستید . دل باید جوون باشه که مال شما جبران دختر دم بخت تون رو هم کرده ، داری جای اون جوونی میکنی . ملووک ابرو بالا داد و گفت : نیست واسه تو بد شد ؟ خیلی هم دلت بخواد با آدم زنده دل و شادی مثل من زندگی می کنی . سروناز که آدم نیست . مجسمه است . دریغ از احساس و شور جوونی . طفلی هوشی که مجبوره عمرش رو با یک تکه یک سر کنه . سروناز فقط خیلی خوشگله که به نظر من این تنها کافی نیست . زن باید روحیه داشته باشه و به شوهرش حال بده . چیزی که فکر نکنم توی کت سروناز بره ، از همین حالا دلم واسه هوشی میسوز . _لازم نکرده دلت واسه هوشی بسوزه .دلت واسه من بسوزه که دارم توی آتش تو کباب میشم . ملوک خودش را جلوتر کشید و با غمزه گفت : بد می گذره ؟! آقای ملک زاده با عصبانیت از جا برخاست و گفت : حالمو بهم میزنی ملوک ، بعد یک مرتبه فکری به خاطرش رسید و گفت : بذار ببینم به طرف ملووک رفته رویش خم شد . ملوک فکر کرد شوهرش خیال بوسدنش را دارد لبانش را جمع کرده چشمانش را بست . آقای ملک زاده دهان ملووک را بویید و چون بوی مشروب استشمام کرد مشتی به سینه او کوفت و او را به عقب هول داد و گفت : بوی لجن میدی . بعد هم پشت به او کرد . غیظ کرده بود . قلبش به شدت میتپید . ناگهان برگشت و غرید تا کی میخوای به این وضع ادامه بد ی ؟ ملووک که جا خورده بود صاف نشست و گفت : صحت شده باز لگد میپرونی ؟ من مشروب میخورم رو بدمستی می کنی ؟ آقای ملک زاده گامی برداشت به طرف ملووک خم شد و گفت : از اول زندگی مون با هرسازی که زدی رقصیدم . هر کاری که دلت خواست کردی و من نه نیاوردم ! اما خودت میدونی که چقدر از میگساری متنفرم . خواهش کردی ، التماس کردی ، دیدم حریفت نمیشم ازت قول گرفتم فقط توی مجالس و محافل رسمی و عروسی . اونم نه توی خونه خودمون لبی بزنی . اونم نه تا خرخره که بدمستی کنی . زن شراب خوار پیش چشم من با زن بدکاره فرقی نداره . هر وقتام که دیدم دهنت بوی گند میداد تا سر حد مرگ ازت منزجر میشدم و خودمو ازت دور نگاه میداشتم. اما تو هیچ وقت مراعات حالم رو نکردی ، تو ....... تو بی حیا تر از اون هستی که حرمت شوهرت رو نگاه داری . ملوک اخم کرد و گفت : من دیشب به تو قول دادم ، سر قولم هم هستم . حالا چرا بی جهت عربده میکشی ؟ _می خوای بگی از دیشب تا حالا این بوی گند توی دهنت مونده ؟! _خب اره دیگه مگه چیه ؟ آقای ملک زاده با تغیر فریاد زد: دروغ میگی . مثل یک سگ کثیف ..... ملووک دید شوهرش بد جوری عصبانی شده ، عقب نشینی کرد و با اندک ملایمت گفت : ته مونده شیشه رو خوردم . اونی که سکین دیروز جا گذاشته بود . باور کن چیزی نداشت . نصفش رو دیروز عصر خورده بودیم . نصف اونو هم که فتنه ریخت تو لیوان ، تو هم از دستش کشیدی بیرون . ته شیشه رو که چند جرعه بیشتر نداشت رفتم بالا . راستش دیدم مسخره س برش دارم پس بفرستم . باور کن راست میگم . شیشه اش رو هم انداختم روی سطل میتونی بری ببینی . آقای ملک زاده با نفرت به چشمان سرخ همسرش نگاه کرد و چون احساس انزجار کرد به اتاق خوابشان رفته و در را از داخل قفل کرد . ملوک ترسید تند خویی کند شوهرش برود و بر نگردد . آن هم زمانی که قرار بود پذیرای خانواده تقدمی باشد . میدانست که | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #105 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
نوشته ها: 618
(View Stats)
تشکرها: 1,815
تشکر شده 14,017 بار در 668 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز شوهرش چندان تمایلی به این وصلت ندارد و پی بهانه می گردد . از این رو تصمیم گرفت لب فرو بسته کوتاه بیاید . از آن گذشته آنقدر سر خوش بود که تمایل نداشت دگر باره شوهرش را برای مدّتی از کف بدهد . نیازی در درونش حس می شد و خود را به هر دری میکوبید تا همسرش پذیرایش باشد اما موفق نمی شد . آن شب ملووک در خلوتگاهشان آنقدر گریه کرد و عذر خواست تا شوهرش او را بخشید و رضایت داد کنارش بماند . ملووک که علاقه بی حد به شوهرش داشت به هر ترفندی چنگ میزد تا وی را داشته باشد . میدانست که شوهرش فوق العاده جذاب و خوش قیافه است . میدانست که از اوان جوانی دام های زیادی سر راهش قرار داشته و زنان و دختران زیادی حسرتش را داشته و دارند . ملوک بیم داشت روزی زنی شیطان صفت شوهرش را بفریبد . او به پاکی شوهرش ایمان داشت اما با مکر بعضی زنان چه می کرد ؟ او در خلوت خودشان غرورش را زیر پا میگذاشت و آنقدر به پر و پای شوهرش میپیچید تا دلش را به دست آورد و آن کند که زنش میخواهد . به خصوص آن زمان که کشش مخصوصی نسبت به او حس میکرد و لحظه ای طاقت دوری اش را نداشت . آن شب نیز فراوان اشک ریخت و برای چندمین بار قول داد دهنش را پاکیزه نگاه دارد . میدانست شوهرش به طرز وحشتناکی از الکل متنفر است . به همین دلیل وقتی که شوهرش را بر سر سجاده نماز دید پشت سرش به انتظار ایستاد تا نمازش را به اتمام برساند و آنوقت که او دست به دعا برداشته بود از پشت گردنش را در آغوش گرفت و موهایش را چندین بار بوسید و طلب بخشش نمود و از او خواست دیگر آن شب روی کاناپه نخوابد و با او مهربان باشد . تسببیه را از میان انگشتان شوهرش در آورده بوسید و مهره های آن را به شهادت گرفت که دیگر لب به مشروب نزند . حتی در محافل و مجالس . بعد هم آنقدر گریه کرد تا آقای ملک زاده دلش به رحم آماده سر ملوک را به سینه گرفت و نوازش کرد و با سر انگشتانش اشک از گونه اش ستود . کوثر از صبح نسبتا زود مشغول کار بود. آقای اسدی طبق دستور ملوک میخرید و به کوثر کمک میکرد . بهترین میوه ها و شیرینی ها مهیّا شده و با دقت روی میز چیده شدند . بهترین سرویس های چینی از توی قفسه بیرون آورده و روی میز شده شده بودند تا به بهترین نحو از خواستگاران پذیرایی به عمل آید . فتنه آن روز خانه را ترک کرد و به ملوک گفت شب خانه دوستم میمونم . چون حوصله منیر جون رو ندارم . ملوک هم از خدا خواسته موافقت کرده بود . سروناز تمام روز را در اتاقش ماند . او روی تختش دراز کشده بود به موزیک ملایمی گوش میسپرد و آرام اشک میریخت . شب قبل به مادرش گفته بود هنوز مصرید من با هوشی ازدواج کنم ؟ واقعاً نظر من مهم نیست ؟ ملوک که نمیخواست به او میدان مخالفت بدهد با ترشرویی گفته بود تو نمیفهمی و به همین خاطره که تمایلی ندارم با تو به بحث بنشینم . تو جلو پتو میبینی اما من انتهای راه رو . سروناز بغض کرد و گفت : من نمیفهمم پدر چی ؟ اونم نمیفهمه ؟ _از صداقتتون خوشم میاد و ممنونم که با من روراست بودید . شاید این تنها خصلت شما بوده که مورد پسند من واقع شده . شما هم فکر نکنید که من حسادت کردم . این یک اشاره بود برای شناسوندن خودتون . چیزی که من نیاز داشتم . این درست نیست که هر کدوم از ما با سرپوش گذاشتن روی گذشته ها به این دلیل که گذشته ها گذشته و به خودمون مربوطه سعی در کتمان رخدادهای زندگی مون که هر کدوم از آنها به نوعی بیانگر چگونگی حالات درونی ما خلق و خوی ما و شخصیت ما هستند بکنیم.ملوک عصبانی داد زد: نه نمیفهمه ! چرا اینقدر با من یکی به دو می کنی ؟ چشمان شیشهای و زیبای سروناز به اشک نشستند . اما نخواست از خود ضعف نشان دهد ، از این رو سرش را پایین انداخت و سکوت اختیار کرد . چرا که مباحثه با مادرش بی فایده بود . سروناز به اتاقش بازگشت در حالی که در دل می گفت : حق با شماست مامی ، پدر نمیفهمه او اگر می فهمید با دختری غیر از شما ازدواج می کرد . ملوک کاری به کار سروناز نداشت . مدام در رفت و آمد بود و بر همه جای خانه نزارت داشت . گاه با لیوان آب میوه و یا مقداری بستنی در کتابخانه یا اتاق خوابشان را باز کرده از شوهرش پذیرایی می کرد و دستی به سر و رویش می کشید یا بوسه ای بر گونه اش می نشاند . بدین طریق میخواست دلش را به دست آورده برای رویارویی با مهمانان آماده اش سازد . آقای ملک زاده آرام با خود می خندید و سر تکان میداد . او به خوبی با اخلاق ملوک آشنا بود . او پس از هر جنجال و پس از هر قهر طولانی بیش از پیش با او مهربان میشد . هفت ضربه متوالی توسط ساعت دیواری عتیقه ای که یادگار اشرف السلطنه بود نواخته شد که صدای زنگ به گوش رسید . ملوک هیجان زده صدا زد : کوثر نشنیدی در میزنند . و خود مقابل آینه قدی ایستاد و نظاره گر قامتش شد. بد سرش را یکوری کرد و در حالی که نیم رخش را نگاه می کرد با صدای بلند گفت : ملک ، ملک مهمونا اومدند بیا پایین . آقای ملک زاده جواب داد : شنیدم ، الان میام . ملوک لبخند زد ، نفس بلندی کشید و به استقبال مهمانان شتافت . منیر با دیدن دوست عزیزش جلو دوید . هر دو با حرارت گونه هایشان را تقدیم یکدیگر کردند . اما بوسه ای نبود که نشانده شود . فقط تماس دو گونه بهم که آرام به یکدیگر سعیده شدند . آقای ملک زاده مثل همیشه شیک و با وقار به جمع آنان پیوست و با تک تک مهمانان دست داد . منیر افتخار میکرد پسرش دارای چنین پدر زن متشخّص و جذابی خواهد شد . هوشی دسته گل زیبایش را به سینه میفشرد و با نگاه دنبال سروناز میگشت. ملوک که متوجه حالات و حرکات هوشی بود گردنش را چرخاند و با لحنی ملایم و قدری لوس صدا زد: سروی عزیزم ، هوشی خان اومدند ، بیا پایین . طولی نکشید که سروناز بالای پله ها ظاهر شد . کشیده و بسیار موزون مین مود . لباس ساده ای به تن داشت رنگش قدری پریده بود و پای چشمانش به گود نشسته بودند. نگاهش بیانگر غم درونش بود . چیزی که در نظر ملوک کمترین اهمیت را داشت . آرام از پله ها سرازیر شد جلو آمد و سلام کرد . تقدمی سر جایش جنبید اما بلند نشد . منیر اما خیلی زود از جا برخاست آغوش گشود و سروناز را با لذتی فراوان بوسید و گفت : سلام به روی ماه عروس گلم. قربون اون قد و بالای بی همتات بشم . هوشی اصلا ننشسته بود که برخیزد . منتظر بود تا دسته گلش را به عروسش تقدیم کند . سروناز به طرفش رفت هوشی لبخند زد و دسته گل را به سویش گرفت و گفت : فلاور فرم فلاور ( گل برای گل ) و چون سروناز آن را گرفت ادامه داد . شما خیلی بیتیفول هستید ( زیبا هستید ) سروناز لبخند زد و رفت تا گل را درون گلدان جا دهد و خیلی زود برگشت . او پیراهن فیروزهای خوش دوختی پوشیده بود که پارچه ای سفت و محکم داشت و قامتش را برازنده تر می نمایاند . مثل همیشه از هیچ زینتی استفاده نکرده و موهایش را هم برس کشیده دور شانه رها کرده بود . ملوک به دخترش نگاهی کرد و گفت : من اگه جای تو بودم اقلا یک دستی به موهام میکشیدم . منیر گفت : آرایش مو و رو مختص خانم های مسن و دختران زشت رویه . سروناز جون که الهه زیباییه هوشی خودش را جلو کشید و گفت : حقیقتاً همین طوره . کوثر با سینی نقرهای وارد شد . آقای تقدمی خنده بلندی کرد و به کوثر گفت : یقین دارم بستنی رو با ژله تزیین کردی ، دیگه دارم با سلیقه ات آشنا میشم . کوثر جواب داد : اتفاقا این دفعه با مربای توت فرنگی زینتش دادم . دستور خانم بود .ببخشید اگر انتظار ژله داشتید . تقدمی قاشقش را درون بستنی فرو برد و گفت : بر عکس خیلی هم خوبه ، ذائقه آدمیزاد دنبال تنوع میگردهٔ . بعد رو به آقای ملک زاده کرد و گفت : من معتقدم انسان باید پیرو خواهش های دلش باشه . آقای ملک زاده گفت : اگه اشتبا نکنم در این مورد منظورتون از دل همون شکمه . _دل دله جناب ملک عاعده . گاهی وقتها دل از جانب معده دستور میگیر که همون شکم باشه اینو بهش میگن جسم نوازی . گاهی وقت ها هم از زبون قلب حرف میزنه که میشه روح نوازی . اینجا هم باید پیروش بود و اطاعتش نمود . اما آقا من میگم جز امور مالی هیچ کجای دیگه به حرف مغزتون گوش ندین که خیلی خشکه و من ازش خوشم نمیاد . من همیشه پیرو دلم بودم . سپس قاسقی بستنی روی زبان گذاشته با لذت آن را مکید و گفت : دل آدم واسه آدم چیز بد نمیخواد . منیر گفت : تقدمی عاشق بستنی و فالوده است . با اینکه اینقدر چاقه حاضر نیست به هیچ وجه از خوردنش صرف نظر کنه . تقدمی گفت : خداوند عالم این همه ماکولات و مشروبات رو آفریده تا بنده ه اش بخورند ، بیاشامند و لذت ببرند . ما نخوریم حیف و میل میشه . بعد رو به هوشی کرد و گفت : هوشی پسرم بخور که این بستنی واسه تو یکی امشب خوردن داره . هوشی نگاهی به ظرف بستنی و بعد به سروناز که ساکت روی مبلی نشسته بود کرد و گفت : ترجیح میدادم بستنیام رو امشب از دست فلاورم میگرفتم .آخه ماما میگه توی ایران باید سنت ها رو حفظ کرد . من از این حرفش خوشم آمد . بعد تکیه داد و گفت : من سال ها از کشورم و آیینش دور بودم با بعضی هاشون آشنایی کامل ندارم ماما برام گفته که وقتی یکی میره خواستگاری عروس خانم باید براش چایی یا نسکافه یا هر چیز دیگه بیاره . بعد داماد خریدارانه نگاهش کنه . عروس خانم هم خجالت بکشه و سرش رو پایین بندازه . بعد خندید و گفت : این مراسم خالی از لطف نیست ! و این وری بیتیفول ( خیلی قشنگه ) اما من تجربه نکردم . آقای ملک زاده پا روی پا گرداند و گفت : این مراسم در صورتی جالب هستند که عروس و داماد قبلا همدیگر رو ملاقات نکرده باشند . مامای شما از زمان خودشون حرف زدن و به نوعی خاطراتشون رو براتون تعریف کردند . هوشی که هنوز چشم به سروناز داشت نگاهی به پدر زن آیندهاش نمود و گفت : چهره عروس من این قدر شیرین و دوست داشتنی هست که من هر چقدر هم نگاهش میکنم بازم کمه . بعد رو به منیر کرد و گفت : حق با توی ماما عروس من واقعاً شیرینه ! منیر گفت : یکی دیگه از سنت های ایرانی ها در مورد ازدواج اینه که دوماد قدری خجالت بکشه ، عرق کنه ، دزدکی عروسش رو نگاه کنه تو کدومش رو رعایت کردی ؟ سابق بر این دوماد رو نداشت جلو کشم پدر زن و مادر زنش از وجاهت و زیبایی عروس تعریف کنه . صبر میکرد عروسش رو که برد خونه اش به خودش می گفت . هوشی گفت : وای مامان ، گفتم که ای دونت تجربه .باید قبلا این موارد رو به من آموزش میدادی . من لایک ( دوست ) داشتم به راسم قدیم ازدواج کنم . سروناز لب باز کرد و گفت یکی دیگه از رزوم امروز ایرانیها اینه که دختر و پسر قبل از هر قراری با هم چند دقیقه تنها صحبت می کنند و من تمایل دارم با شما چند دقیقه ثبات کنم هوشنگ خان . هوشی چشمانش گشاد شد و گفت : هوشنگ ؟ هوشنگ ایز انترستینگ ( جالبه ). مدتها بود کسی منو هوشنگ صدا نزده بود و این خیلی جالبه که شما امروز منو هوشنگ صدا زدید . اون سال ها این د اسکول ( توی مدرسه ) منو هوشنگ صدا میزدند ، تقریباً فرگت کرده بودم که مایع نیم ایز هوشنگ ) فراموش کرده بودم اسمسم هوشنگه ) سپس بلند شد و گفت :ایام در خدمت شما دیر سروناز ( در خدمت شما هستم سروناز عزیز) منیر گفت : حالا که به صنعت همون علاقه مندی ، بهتره برای صحبت کردن با سروناز جون از آقای ملک زاده و ملوک جون هم اجازه بگیری . هوشی سرش را تکان داد و گفت : اره . بعد رو به آقای ملک زاده و سپس ملوک کرد و گفت : اجازه میدید مای فادر ؟ اجازه میدید مای مادر ؟اوه ساری مامی جان ؟ همه خندیدند وملوک حظّ کرد . سروناز هوشی را به کتابخانه پدرش برد . هوشی نگاهی به قفسه -های پر از کتاب کرد و گفت : اوه کتابخونه پدر شما از کتابخونه پاپا مجلل تره . باید از پاپا تقاضا کنم اینجا رو میتینگ ( ملاقات ) کنه . سروناز روی صندلی راحتی نشست و گفت : بهتر نیست بنشینید ؟ _ اوه پس بعد از مریج مون ( ازدواج مون ) به تماشای کتابخونه بپردازم . _ گفته بودید به مطالعه علاقه مند نیستید . پس چه چیز اینجا توجه تون رو جالب کرده ؟ _ من از تماشای شکوه و جلال هر چیز لذت میبرام . _آقای تقدمی چی اهل مطالعه هستند ؟ _ اوه نو نو . به هیچ وجه دریغ از مطالعه حتی یک خط . پاپا معتقده نباید مغز رو خسته کرد . مبادا حساب و کتاب اشتباه کنه . پاپا فقط به مطالعه چک ها و دریافتی هاش علاقه داره و البته خوردن و خوابیدن .اون ثینک ( فکر ) میکنه بهترین و لذت بخشترین ساعت عمر آدم وقتی هست که آدم شکمی از عزا در بیاره ، بعد هم حسابی بخوابه . کار پاپا رو خسته میکنه اون معتقده بدنش کشش کار نداره . اما ماما معتقده پاپا فرد آتلیه . ماما بارها گفته در انتخاب هازبند ( شوهر ) دچار اشتباه شده . بعد نگاهی سرشار از لذت به سروناز انداخت و گفت : بات ( اما) من یقین دارم در انتخاب وایفم ( همسرم ) دچار اشتباه نشدم من ......من به ازدواج با شما افتخار می کنم . سروناز به موهای بلند و تقریباً فردار هوشی خیره شده بود ، و حرفی نمیزد . به نظرش هوشی جوان بی قلع و غشی آمد . جوانی ساده و صادق که قدری لوس به نظر میرسید . جوانی که شاید راه زندگی را بر نگزیده و نشناخته بود . او را در راهی مصفا قرار داده و تشویق به رفتنش نموده بودند . منیر و آقای تقدمی مقصر بودند که او آنقدر لوس و دردانه بار آماده و همیشه ایام برایش تصمیم گرفته بودند . او را زودتر از آن که قدرت تصمیم گیری و شناسایی محیط اطرافش را داشته باشد به میل و اراده خود به خارج فرستاده و پول فراوان نثار پایش کرده بودند بدون هیچ بازخواستی و اینک به میل با اراده خویش او را برگردانده بودندن تا دست دختری را که خود پسندیده بودند در دستش بگذارند . هوشی هم آمخته بود مطیع باشد . چرا که از این همه دلسوزی راضی به نظر میرسید و شاید بد ندیده بود . او هر آنچه خواسته و اراده کرده بود برایش مهیّا شده بدون کمترین زحمت جهت وصول آنها . نگاهش اما هر چه بود صفا و مهربانی داشت و سرشار از علاقه بود . با این همه به دل سروناز چنگی نمیزد . هوشی که دید سروناز ساکت نشسته پرسید : میس سروناز میتونم بپرسم ما برای چی اینجا نشستیم؟ ما به زودی با هم مریج خواهیم کرد . دیگه چه حرفی ؟ برنامه ها رو ماما و مامی جان ردیف خواهند کرد . پاپا هامون هم تابع هستند ما کاری نداریم انجام بدیم . سروناز گفت : هر دختر و پسری پیش از ازدواج واسه زندگی آینده شون یه برنامه ریزی ذهنی خاص دارند . طبیعیه که ما هم افکاری توی سرمون داشته باشیم بهتر نیست با ذهنیت همدیگه آشنا بشیم ؟ _ کدوم ذهنیت ؟ رک اصلی مریج انتخابه که ما هم انتخابمون رو کردیم . بقیه مسایل خودش خود به خود حل میشه . پیش از درگیر شدن با هر مساله ای ما باید بریم سر خونه و زندگی مون . مسایل بعد از اون پیش میاد که ای هوپ ( امیدوارم ) ما با مساله خاصی برخورد نکنیم . _ گفتید رکن اصلی انتخابه بسیار خوب دوست دارم بدونم مبنای انتخاب شما چی بوده ؟ _متوجه منظورتون نشدم مایع فلاور . سروناز بی حوصله شد و این در چهره اش کاملا هویدا بود ، اما هوشی توجهی نداشت. سروناز گفت : میخوام بدونم به کدوم دلیل دارید با من ازدواج می کنید ؟ هوشی خندهای طولانی کرد و گفت : همین چند دقیقه پیش عرض کردم به این دلیل که یوو آر وری دوست داشتنی و شیرین . به قول مادرم آدم هر چقدر به شما نگاه کنه سیر نمیشه . حقیقتش اینه که من فقط و فقط به خاطر شما کام بک کردم به ایران .( برگشتم به ایران ) میدونید که من ده سال دور از اینجا بودم و دیگه داشت فرگتم میشد که ایرانی هستم . تا اینکه واسه ماما نامه نوشتم که خیال مریج دارم . من گرل فرنده ای متعددی داشتم . البته آی هوپ دونت انگری ( امیدوارم ناراحت نشید ) ماما گفت دختران ایرانی از رقیب عشقی متنفرند .بات ( اما ) میدونید که این مساله در آمریکا و اروپا یک مساله طبیعی محسوب میشه و من پیرو آیین اونا شده بودم . بین این همه گرل فرندی که داشتم نانسی رو طور دیگه ای دوست داشتم شاید بشه اسمش رو لاو ( عشق ) گذاشت . اونم وری وری دوست داشت و اصرار می کرد با هم ازدواج کنیم . درسته که من تا حدی تابع آیین اونا شده بودم اما فرگت نکرده بودم که ایرانی هستم . ماما میگه دختر و پسر با اطلاع و اجازه پدر ومادرشون ازدواج می کنن . من هم با یک تماس تلفنی از پاپا و ماما اجازه خواستم . پاپا زیاد حرفی نداشت اما ماما عصبانی شد و گفت : نانسی رو فرگت کنم . گفت عروس خارجی لایک نداره . ماما دوست داره عروسش مسلمون باشه . دوست داره خودش اونو انتخاب کنه . ماما گفت یه دختر خوب سراغ دارم که صبح تا شب نگاهش کنی سیر نمیشی و دلت رو نمیزنه . ماما میدونه که منم مثل پاپا دلم تنوع میخواد . بعد خندید و گفت : ماما خیلی از زیبایی شما تعریف کرد منم قبول کردم میدونید دوست نداشتم واسه خاطر مریج من ماما برنجه . این بود که قید نانسی رو زدم و اومدم ایران و حالا میبینم که حق با ماما است. سروناز با نگاهی اندوهبار گفت : این طور که پیداشت شما پی به مانعی واقعی عشق نبردید و اونو لفظا به بازی می گیرید . بعد آهی کشید و گفت : من دوست داشتم ازدواجم رو با عشق شروع کنم . در واقع میخواستم از عشق به ازدواج برسم . من فکر می کنم عشق به زندگی زناشوئی نه تاها حلاوت بلکه تداوم و باغا میبخشه . اما گویا عشق در نظر شما تنها یه لفظه که باید به کار برده بشه و بنا به ضرورتی به بازی گرفته بشه . شما ارزش واقعی عشق رو نشناختید و یقینًا حرمتش رو هم نگاه نمیدارید . هوشی گیج به نظر میرسید ، پرسید : از کجا به این نتیجه رسید ؟ _ خیلی ساده است . به این دلیل که اشاره کردید در دوران تجرد بارها عاشق شدی و خیلی راحت از دوست دخترهای متعدد تون دست شستید . در حالی که همه مردم موفق نمیشند در طول زندگی طعم عشق واقعی رو بچشند و من متعجبم این موهبت چطور بارها نسیب شما شده ؟!اغلب مردم عشق رو به غلط باور می کنند و خیال می کنند تنها به اون دلیل که به شخصی نیاز دارند یا دل بستهاش شده اند عاشق شدند . اما به نظر من عشق یک نیروی خارق العاده اش که کششی که آدم رو متحول و از خود بیخود میکنه . اونم نه بر حسب نیاز جنسی . عشق کشش دو روحه و نیاز کشش دو جسم .عشق اونه که اگه قلبی رو به تسخیر بکشه اونو یا نابود میاونه یا مغلوب . در هر صورت این عشقه که برنده است . من فکر میکنم انسان در مقابل عشق واقعی عاجزه با این همه از اینکه به پای این نیرو نابود بشه لذت میبره . درست حکایت عشق پروانه به شعله بعد سرش را تکان داد و گفت : چرا من دارم اینا رو برای شما میگم ؟! _ادامه بدید برام جالبه . سروناز سرش را به طرفین تکان داد و گفت : نه . نه ما از این بحث نمیتوننیم به عشق واقعی برسیم . چون عشق رو نمیشه آموزش داد . باید احساسش کرد . شاید خود من هم هنوز دوست این حس رو نشناخته باشم . اما بد م نمیاومد انقدر فرصت داشتم که اونو تجربه می کردم . هوشی لبخندی زد و گفت : شما اونو در کنار من و توی خونه من تجربه خواهید کرد . _اطمینان دارید ؟! _ شما شک دارید ؟ _ وقتی که شما عادت کردید که به راحتی دل از یکی بکنید و به دیگری بپیوندید چطور توقع دارید عشق تون رو باور کنم ؟ حتی انقدر اطمینان ندارم که با من بمونید . منظورم جسم تون نیست . قلبتون و روحتونه . اونه که باید تسخیر بشه و مسخّر کنه . _ پاپا میگه این زنه که کاری میکنه که ذائقه مرد دنبال مزه جدید نباشه . و من ثینک میکنم حالا که من اعتراف کردم آدم تنوع طلب هستم وظیفه شما دو چندان شده باشه . سروناز منزجر شده بود رو برگرداند . هوشی خودش را جلو کشید و گفت : عصبانی نشید . میتونید تصور کنید من شوخی کردم . من مرد زن دوستی هستم و اطمینان دارم از محبت وافر من خوشحال بشید . اگر هم از حرفهای من در مورد نانسی ناراحت شدید معذرت میخوام . ماما گفت که اشاره نکنم چون ناراحت میشید ، اما من دوست دارم با شما صادق باشم ، به هر حال ساری . _اما من بر عکس شما فکر می کنم . گذشته هر کسی به خودش مربوطه . ما قراره آینده مون رو با هم ادغام کنیم و باید در مورد ساخت اون با هم یکدل و یکرنگ باشیم و تلاش کنیم . عرض کردم که من اونجا که بودم پیرو آیین همونا بودم . بات در ایران پیرو آیین خودمون هستم . همان طوری عمل میکنم که دینم ، آیینم و شرعتم میگه . _اما دین و آیین هم مردان رو از تنوع طلب من نکرده و به نوعی راه رو براشون هموار کرده . گرچه مقبول نیست اما ممنوعیتی هم نیست . _ من به شما قول میدم اول وجودم رو تصفیه کنم بعد به شما بپیوندم . من به عشق شما احترام میگذارم ، مطمئن باشید فرشته زیبا روی من . سروناز که هنوز هم راضی نشده بود گفت : شما اشاره کردید که ملاک شما واسه ازدواج با من زیبایی ظاهری من بوده . _ این از نظر شما مهم نیست ؟ _ عشق اگر فقط بر پایه زیبایی بنا شده باشه نمیتونه دوام داشته باشه ، چون همیشه زیباتر از زیبا هم پیدا میشه . ضمن اینکه زیبایی دوام نداره . _ماما میگه شما دختر متدینی هستید و این دین تونه که موزفتون میکنه هازبندتون رو راضی نگاه دارید . به همین خاطر که شما رو زیاد دوست داره . اون آقای ملک زاده رو هم زیاد دوست داره چون آدم با ایمانی هستند . ماما از افراد مؤمن و خدا دوست خیلی خوشش میاد . هر چند بابا ممانعت میکنه که ماما به خدای خودش بپردازه . پاپا معتقده خدا بنده هاش رو دوست داره و ایرادی به خوش گزراننیهاشون نمیگیره . میگه خداوند بنده هاش رو آفریده تا از مواهب اون استفاده کنند و این مواهب شامل خوردن و آشامیدن و بهره بردن از زنان زیبا میشه . غیر از این بود چرا خدا بهشت رو با حوری های پریوشش وعده کرده ؟ پاپا میگه خدا زن رو برای مرد آفریده . پاپا میگه خدا اول آدم رو آفرید و بعد فکر کرد این آدم ، حوا لازم داره پس مردان چه در این دنیا و چه اون دنیا نیاز به زنان زیبا دارند . ماما رنج میکش ، اما پاپا معتقده که اون حسوده ، ماما میگه شما خدا رو زیاد دوست دارید . اگه این طوری باشه پس میتونید در این مورد به من حق بدید . _ در چه مورد ؟ _ اینکه ملاک انتخاب من زیبایی شما باشه . _منظورتون چیه ؟ _مگر نه اینکه خدا خالق زیبایی هاست و دوست دار زیبایی ؟ سروناز با حیرت گفت : خب ! _می خوام بگم خدا زیبایی ها رو تائید میکنه . چرا ما نکنیم ؟ ما هم باید دوستدار زیبایی باشیم و به قول پاپا از بهترین نعمتهای خداوند بهره ببریم . این حق ماست که اگه دستمون رسید از باغ نعمتش گلی بچینیم . چرا وقتی که میتونیم زنی زیبا اختیار کنیم از خودمون دریغ کنیم ؟ مگه خداوند به ما وعده حوریان بهشتی رو نداده ؟ پاپا معتقده حوری در بهشت و زن زیبا روی کره زمین برای مرد آفریده شده و من خوشحالم که شما حوری بهشتی من روی زمین هستید من از تماشای شما لذت میبرم . _ شما تصمیم دارید بعد از ازدواج صبح تا شب به من زل بزنید ؟ هوشی خندید و گوف : البته با هم ثبات هم میکنیم . چون شما نه تنها شیرین رخ که شیرین سخن هم هستید . سوالات جالبی می کنید .من از صحبت کردن با شما لذت میبرم . _ اما من بر عکس شما به زیبایی درون شما بیش از زیبایی ظاهری اهمیت میدم . البته زیبایی ظاهر ممکنه یکی از شروطم باشه اما نه در صدر . من دوست دارم سیرت افراد رو شناسایی کنم . این خیلی مهمه که فردی رو که قراره با اون زندگی کنم ارزیابی کنم و ببینم چه صفات اخلاقی داره . _اره حالا متوجه منظورتون شدم حق با شماست . و این مساله هم ایز ایمپورتنت . ماما به من اطمینان داده که شناخت کافی از شما و خانواده تون داره گفته که جای هیچ نگرانی نیست . ماما گفته که سروناز نه تنها زیبا و دوست داشتنی که وری وری خدا شناس و با ایمان است . میگه زن خداشناس هازبندش رو زیاد دوست داره و تحویلش میگیره . ماما گفته شما اصیل هستید و میتونید مایه ......مایه مباهات ما باشید . ماما از پدرتون زیاد تعریف می کنه . هم چنین از تربیت شما . به نظر شما این همه کافی نیست ؟ البته دوست ندارم شما تینک کنید که من چشمام رو بستم و فقط دنبال حرف های ماما و پاپا رو گرفتم تا رسیدم به اینجا . من طی این چند جلسه دقت کافی روی رفتار شما و آقای ملک زاده داشتم و دیدم که حق با ماما است . در واقع تعریف ماما تائیدی بود | ||||||||
| |
| | #106 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰
نوشته ها: 4
(View Stats)
تشکرها: 1
تشکر شده 8 بار در 4 پست
| بدون امتیاز : 0 امتیاز سلام 20 صفحه به من بدهید | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #107 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
نوشته ها: 618
(View Stats)
تشکرها: 1,815
تشکر شده 14,017 بار در 668 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز بر انتخاب من . ماما وظیفه تحقیق و برسی داشته و من حق انتخاب .... البته پاپا هم بیکار نبود. پاپا نوه برادرش رو به من معرفی کرد . باید بگم که اونم دختر ایده ال و مناسبیه . اما به پای شما نمیرسه . ایده ال بود اگر من شما رو نمیدیدم و من شما رو برگزدم و به این انتخاب مفتخرم . _ این که همه شد عقاید شما و منیر جون ! فکر نمی کنید نظر من هم شرط باشه ! هوشی دست پاچه شدو گفت : اره ، یئس یئس . بعد با نگرانی پرسید : میخواهید بگید نظر شما پزیتیو نیست ؟ نکنه جواب شما منفی باشه ! در این صورت چرا ما اینجا هستیم ؟ سروناز لبخند غمگینی زد و گفت : ما اینجا هستیم چون قرار شده با هم ازدواج کنیم .به قول خودتون بزرگ تر هامون قرارها رو گذاشتن و کارها رو ردیف کردند . مامی به زیر از من جواب مثبت گرفته . من در کل با ازدواج مخالف بودم . شاید به این دلیل که آمادگی لازم رو نداشتم . یا اینکه به عشقی که گوشزد کردم نرسیده بودم . و در صورتی که تمایل به ازدواج بدون عشق داشته باشم شناخت کافی روی شما ندارم . من نمیتونم به تعریف دیگران دل خوش کنم . دوست دارم خودم افراد رو ارزیابی کنم . دوست دارم از تحقیق و برسی خودم به یک نتیجه مطلوب برسم . اما اونا به من فرصت ندادند . بهتر بود پیش از ازدواج حرف دلم رو میزدم . _اما ما قبلا هم چند جلسه همدیگه رو دیده بودیم و شما فرصت ارزیابی داشتید . _ این مدت کافی نبوده . _ شما هر چیزی رو که دوست دارید در مورد من بدونید از خودم بپرسید . _دیگه چه فرقی میکنه ؟ اوضاع عوض بشو نیست ! مامی منو وادار به این ازدواج کرده و من تسلیم شدم . بدونم یا ندونم چه تاثیری در انتخابم میتونه داشته باشه ؟ بگذارید دل خوش باشم به نقاط مثبت تون . گذشت ایام شمارو بیشتر به من میشناسونه گرچه درست نیست دل به گذشت ایام خوش کرد . چون در صورت نارضایتی راهی برای بازگشت نیست . من تسلیم سرنوشت و خواست مامی شدم . حالا هم امیدوارم من و شما بتونیم در کنار هم زندگی خوبی داشته باشیم و به هم دل ببندیم . امیدوارم بتونیم به خواسته های هم احترام بگزاریم . هوشی خودش را جلو کشید و گفت : به شما اطمینان میدم که از این وصلت احساس ندامت نخواهید کرد . من آدم انعطاف پذیری هستم . یادتون میاد اون شن خونه ما به من گفتید خوشحال میشم اگه از انگلستان به ایران برگردید ؟ از اون روز به بعد من سعی کردم و میکنم تا جایی که ممکنه کمتر از انگلیسی استفاده کنم و فکر میکنم تا حدودی هم موفق بودم این برای شروع کافی نیست ؟ سروناز آهی کشید و گفت : ممکنه . هوشی نگاهی به چشمان سروناز کرد و بعد از مکثی گفت : نکند به من بی علاقه استید ؟ سروناز سرش را چرخاند و به جایی دیگر خیره شد و گفت : این علاقه مند شدن نیاز به زمان داره . هوشی ساده لوحانه گفت : پس چرا من اینقدر زود به شما دل بستم ؟ _ من فکر میکنم شما در این مورد متبحر شدید . _باور کنید میس سروناز من از اعماق وجودم به شما دل بستم . سروناز که بغض کرده بود سرش را تکان داد و گفت : حرفاتون صادقانه است و به دل من مینشینه . امیدوارم همیشه نسبت به هم صداقت داشته باشیم . هوشی از سر بی حوصلگی گفت : شما چقدر امیدوارید ! یک کمی اطمینان داشته باشی . اطمینان به آدما قوت قلب میده . و چون سروناز حرفی نزد سرش را قدری جلو آورد و گفت : این طور نیست می فلاور ؟ سروناز بلند شد و گفت : سعی میکنم بهتره بریم پیش بقیه . صحبت مون به درازا کشید . هوشی بلند شد و گفت : این بیانگر محبتی است که داره توی وجودمون ریشه میگیره و توی قلبامون جوانه میزنه . بعد به طرف در رفته آن را باز کرد و خودش را عقب کشید تا اول سروناز برود و در همان حال گفت : نسبت به این محبت نوشکفته امیدوارید و من اطمینان دارم طوری که میخوام اسمش رو بگذارم شروع لاو . و سرمست دنبال سروناز به راه افتاد . تا آنها به بزرگ ترها بپیوندد ملوک و منیر قرارها را گذاشته و برنامه هایشان را ردیف کرده بودند . سر میز شام آقای ملک زاده سراغ فتنه را گرفت و ملوک گفت : شام خونه رامک دعوت داره از من اجازه گرفته . آقای ملک زاده سری تکان داد و گفت : از روباه شاهد خواستند دمش رو نشون داد . _باز شروع کردی ؟! _ چرا هر وقت میخوام تذکری به رفتار نادرستت بدم ایراد میگیرم . میخوای دهنم رو ببندم ؟ _ کجای کارم ایراد داره که تو فکر میکنی به تذکر نیاز دارم ؟ _ اینکه فتنه کمتر خونه است . _ اون که با رامکه و من رامک رو خوب میشناسم . بعدام توی لیوان شوهرش فانتا ریخت و ادامه داد : تو رو خدا شروع نکن ملک که حیف شب خوبمون رو با بحث خراب کنی . ما خیلی کار داریم که در موردش حرف بزنیم . سرم انقدر شلوغه که حوصله جر و بحث ندارم . سپس رو به سروناز کرد و گفت : تو چرا غذا نمیخوری خانم تقدمی عزیز ؟ و منتظر پاسخ نشده تکه ای بیفتک به دهان گذاشت و با لذت شروع به جویدنش کرد . بعد از شام ملوک توی اتاق خوابشان به تماشای تلویزیون نشست و مشغول سوهان کشیدن به ناخن های دستش شد . آقای ملک زاده به اتاق دخترش رفت و او را کنار پنجره دید که چشم به آسمان دوخته . آرام به او نزدیک شد کنارش ایستاد و نجوا کرد : خدا همیشه با تویه عزیز دلم لازم نیست قسمش بدی. سروناز برگاست ، در تاریکی اتاق به چشمان درشت و زیبای پدرش نگاه کرد و گفت : چرا فکر میکنید خدا رو قسم میدم ؟ _ مشوّش به نظر میرسی . چشات اینو میگن . بعد دست روی شانه های سروناز انداخته او را به طرف خود کشید و در حالی که خط سیر نگاهش را دنبال می کرد گفت : این حالت طبیعه همه دختران پیش از ازدواج این حالت رو دارند . البته دخترانی که روحی پاک و بکر دارند نه اون ورپریده هایی که توی کوچه و خیابون دنبال شوهر می گردند . آقای ملک زاده از سر مهر پدرانه دخترش را بیشتر به خود فشرد . احساس میکرد دختر عزیزش تند تر از حد عادی نفس میکشد ، پرسید : میتونم بپرسم بعد از اون همه صحبت به چه نتیجه ای رسیدی ؟ سروناز آهی کشید و آرام و سنگین گویی کلمات را به زور از حلقومش بیرون میفرستد پاسخ داد : در هر صورت من تن به سرنوشت سپردم . _پس حرفاتون چی ؟ _ هیچ کس در عرض چند دقیقه یا چند ساعت نمیتونه به نتیجه مطلوب برسه . من فقط میخواستم خودم رو قانع کنم اما راضی نشدم و بعد با صدائی لرزان ادامه داد : دیگه حرفی برای گفتن باقی نمونده . _چرا نمونده ؟ سروناز به طرف تختش رفته روی آن نشست و گفت : پدر جون بعد از این همه سال هنوز هم دارید خودتون رو گول میزنید ؟ شما خوب میدونید که در این مورد نظر من اصلا شرط نیست . مامی خوب میدونه نظر من چیه و به همین خاطر از من پرسشی نمیکنه . اون دوست نداره که من ...... که من ...... سروناز ادامه نداد و صورتش را به جانب دیوار گرفت و لبانش را بهم فشرد .آقای ملک زاده کنار سروناز نشست دستش را میان دستانش گرفت و گفت : میخوای بگی هنوز هم موفق نشدی دل به هوشی بدی ؟هوشی پسر فوق العاده مهربونیه و من فکر می کنم بتونه با تو راه بیاد و خوشبختت کنه .باور کن تو این مدت به عمد با اون رابطه بیشتری برقرار کردم تا بتونم بهتر بشناسمش . به نظرم پسر بدی نمیاد . شاید دلیل اصرار مادرت همین باشه . درسته که اون هوشی رو دوست داره اما بیشتر از هوشی به تو علاقه منده تو هنوز هم احساس میکنی کنار اون خوشبخت نخواهی شد ؟ سروناز نگاهی به چشمان نگران پدرش کرد و گفت : امیدوارم که بشم . _ پس چرا اینقدر مشوشی ؟ سروناز دانست که پدرش میخواهد به اندک بهانه ای خودش را دلخوش دارد و به خود بقبولاند که سروناز در نهایت راضی خواهد شد . شاید اگر به ماهان نرفته بود ، میتوابست خوشبختی را در کنار هوشی بجوید . انسان همیشه از تن به سرنوشت سپردن ناراضی نمی شود . گاه غذا و قدر با آدمی خوب تا می کند ، اما سروناز دلی نداشت که با هوشی خوش دارد . او دلش را در ماهان باخته بود و خود میدانست چه بی حاصل . عشق یک طرفه راهی نداشت مگر به سوی فنا اینک چه فایده داشت با پدر از اعماق دل سخن گفتن وقتی میدانست هیچ کدام راه به جایی نخواهند برد ! پس لبخندی زد و گفت : خودتون گفتید این حالت طبیعیه .سپس بوسه ای بر گونه پدر نشاند و گفت : دیروقته ، بهتر نیست بخوابید ؟ آقای ملک زاده بلند شد ایستاد و گفت : از خدا میخوام مهر هوشی رو هر چه زودتر به دلت بندازه و تو بتونی اونو به عنوان همسر بپذیری . سرنوشت تو هم مثل پدرته . من هم تن به غذا و قدر دادم و البته زیاد هم بد ندیدم . گو اینکه ایده عالم این زندگی نبود ، اما با تقدیر همیشه نمیشه جنگید . شاید که تقدیر تو و هوشی رو برای هم در نظر گرفته . هوشی جوان صادقیه مثل مادرش و این خیلی مهمه . اطمینان دارم اون با صداقت و محبتش میتونه به خونه قلبت راه پیدا کنه . بعد به طرف در رفت دتش را به دستگیره گرفت و پس از مکثی سرش را چرخاند وگفت : مگر اینکه دلت اسیر دیگری باشه در اون صورته که موفق نخواهی شد به اون دل ببندی . سروناز خیره به چشمان پدرش شد . کنجکاوی را در آن میخواند . آقای ملک زاده صدایش را پایین آورد و گفت : به پدر اجازه میدی خودش رو به تو نزدیک کنه ؟ میتونم سر از قلبت در بیارم ؟ میخوام بدونم سر جاشه هنوز ؟ سروناز بلند شد کنار پنجره رفت ، چشم به ستاره های آسمان دوخت و گفت : دوست داشتم دنبال قلبم میرفتم اما مامی فرصت نداد . من هنوز با خودم درگیر بودم که فرمان عروسی با هوشی صادر شد . قلبم هنوز دست کسی ندادم اما سرجاش هم نیست . سر گردونه پدر درست مثل خودم .مثل خودم ، حالا که قول و قرارها گذاشته شده ، اونو به چنگ می گیرم تا به هوشی تقدیم کنم . دیگه شاسیته نیست مقوله ای غیر از هوشی سر زبونا باشه .قراره اسم هوشی روی من باشه بعد از این مرد زندگی من هوشنگه . بخوام یا نخوام من اینو پذیرفتم . آقای ملک زاده آهی کشید و گفت : احساسی میکنم اخیرا با پدرت رو راست نیستی و مطلبی رو از من مخفی میکنی . یا شرم داری یا زمینه رو مساعد نمیبینی . یا هم که من اشتباه میکنم که امیدوارم اینطور باشه من حق ندارم و به خودم چنین اجازه ای نمیدم که زیاد کنجکاوی به خرج بدم . تو دختر فهمیده و شایسته ای هستی از خدا میخوام همون پیش بیاد که صلاحته .شب بخیر دخترم . از فردای آن روز رفت و آمدها آغاز شد . حالا دگر هوشی به کمترین بهانه به خانه آقای ملک زاده میرفت یا سروناز را با خود میبرد . قرار بود جشن عروسی را اول تیر ماه برگزار کنند . آقای تقدمی خانهای مجلل برای پسرش خریده بود تا همان شب عروسی هوشی عروسش را با خود بیاورد . ملوک فرصت سرخاراندن نداشت مصمم بود بهترین و حیرت انگیز یاتین جهیزیه را برای دخترش میا کند . آن چنان که تمامی دوستان و آشنایان انگشت به دهان بمانند . او هر روز با آقای اسدی از خانه بیرون میرفت و به بهترین و مجللترین فروشگاه های شهر سر میزد و انتخاب می کرد . سروناز مادرش را همراهی نمیکرد . برای او فرقی نمی کرد که مبلمان و دگر لوازم خانه چگونه باشد . برای تشکیل خانواده ذوق و شوقی در خود سراغ نداشت . عشقی نسبت به هوشی در قلبش محسوس نبود که او را از سر شوق به خیابان بکشاند . میدانست مادرش بهترین ها را برایش تهیه خواهد کرد . نه به جهت عشق مادری که برای به رخ کشیدن به این و آن . گرچه او طالب خانه ای مجله و لوازمی لوکس نبود آن چه او خواهانش بود دست نیافتنی به نظر میرسید . زندگی باید سیر طبیعی اش را طی مینمود و او تسلیم محضش بود. حال که دیگران خود بریده بودند ، خود نیز باید می دوختند و او کنار گود به تماشا ایستاده بود . هوشی اما با ذوق فراوان سروناز را کنار دست خود مینشاند و برای خرید و انتخاب لوازم عقد کنن با خود به هر جا میبرد . سروناز نظر خاصی نداست و هر چه را که هوشی و مادرش میپسندیدند تائید میکرد .هوشی مدام از او پذیرایی مینمود او مدام حرف میزد و اصلا متوجه نبود که سروناز را میلی به شنیدن و همراهی او نیست . همین که دست او را در دستش گرفته و با لذت به تماشای چهره اش مینشست او را کفایت میکرد . یک هفته بتاریخ عقد کنان باقی بود . کارها ردیف شده و کارت های دعوت نیز توضیع شده بود . ملوک هر روز با وسواس به خانه عروس و داماد سر میزد . مبادا چیزی از قلم افتاده باشد . و گاه از دور به تماشا می ایستاد . چیزی را جا به جا می کرد و بعد شاد و خندان آنجا را ترک می کرد . آن شب سر میز شام بودند که سروناز بدون مقدمه گفت : پدر من می خوام فردا با اجازه شما برم ماهان . ملوک که داشت کبوتر درسته اش را توی بشقابش می گذاشت نگاهی به او افکند و گفت : میخوای بری کجا ؟! _ ماهان مامی . _چه خبره ؟ تو که بار و بندیلت رو جمع کردی ، دیگه چه کار داری ؟ _می خوام برم خونه یکی از دوستانم تا واسه جشن عروسی دعوتش کنم . ملک با نفرت گفت : دوست ماهونی ات رو دعوت کنی بیاد اینجا ؟ بازم شروع کردی ! تو کی میخوای از این گدا پروری دست برداری ؟! سروناز با ناراحتی گفت : مامی !! ملوک همان طور که با خونسردی کارد و چنگال را به دست گرفته و به جان کبوتر افتاده بود گفت :مجلس بسیار مجلل و بشکوهیه . دوست ندارم با دعوت کردن گدا گدوله ها اونا رو سکه یه پول کنی . من واسه خاطر خودشون میگم که انگشت نما نشن . سروناز چنگالش را روی بشقاب گذاشت و با ناراحتی گفت : دوست دارم این چند روزی رو که مهمان شما هستم مراعات حالم رو بکنید . _ چه کار باید بکنم که نکردم ؟ اصلا میدونی چیه ؟ تو دختر بی چشم و رویی هستی ! هیچ وقت قدر محبت های منو ندونستی . همیشه چشمت دنبال ننه های دیگران بوده .اونایی رو که چون دستشون خالیه ماچ و بوسه نثار بچههاشون میکنند تا به این شکل ابراز محبت کنند . اما من هست و نیستم رو ثروتم رو به پای شماها میریزم من از هیچ محبتی نسبت به شماها دریغ نکردم . هیچ وقت هم از این ادابازی های مادرانه خوشم نیامده . اون قدر هم شعور دارم که بفهمم چی به صلاح بچه ام هست اما نمیدونم چرا تو همیشه با من سر جنگ داری . گاهی شک میکنم که تو ..... اصلا می دونی چیه ؟ خون اشرف السلطنه و من روی رگ های تو نیست . تمام رگ و ریشه تو از ملک زاده هاست و این منو به شک میاندازه . آقای ملک زاده نگاهی به همسرش انداخت و گفت : بس کن ملوک ، چرا بی جهت بحث می کنی ؟ _کر بودی نشنیدی دختر دردونه ات چی میگه ؟ _ چرا شنیدم و بهش حق میدم که بخواد دوستانش رو برای جشن عروسی خودش دعوت کنه . _اما من شرمم میاد که دخترم با گدا گدوله ها دوستی کنه . من آبرو دارم . _چرا فکر میکنی دوستان سروناز باعث آبروریزی تو میشند ؟ _به خاطر اینکه اون همیشه با زیر دستانش دوستی میکنه. خانم به اصطلاح گدا نوازی می کنند . همین سپیده ، چرا راه دور بریم ؟ مگه پدرش کی بوده ؟ چی دارند ؟ هر وقت اومد اینجا یک دست لباس گرون قیمت درست حسابی نداشت تنش کنه . کفشاش به پاش زار میزد . صد رحمت به کفش های کوثر . من نمیدونم این اخلاق سروناز به کی رفته ؟ بر عکس دوستای فتنه که آدم حظّ میکنه بهشون نگاه کنه بوی عطر و ادکلنشون حیاط رو بر میداره . لباساشون همه خارجی و گرون قیمته .پونه ، غنچه ، رامک . یکی از یکی امروزی تر و خوشگل تر. آدم افتخار میکنه بگه با اینا دوست . دلم میخواد یک دفعه رادمهر رو ببینی با چه ماشینی میاد دنبال رامک . آقای ملک زاده با تعجب گفت : رادمهر ؟! _اره داداش رامکه . چی بگم از تیپش ! _همون پسر قرتیه که صدای نوار کاستش محله رو بر میداره ؟ اون مایه مباهات جنابعالی شده ؟ ملوک غرید : مگه چشه ؟ _ من کاری به کار مردم ندارم ، هر کس اختیار خودش رو داره . همون طور که دختر ما و من به سروناز حق میدم که از هر کسی که دوست داره دعوت به عمل بیاره . _اما من شرمم میاد که توی مهمونی ام لکه پیسی باشه . _ملوک دوست دارم بفهمی که مردم برای خودشون شخصیت دارند . _واسه خودشان مختارند ، اما واسه من نه . _ما موظفیم به دیگران احترام بگذاریم . ملوک تکه ای از گوشت سینه کبوتر به دهان برد و گفت : کند هم جنس با هم جنس پرواز . حرف منو قبول نداری حرف های گذشتگانت که نتیجه تجاربشونه رو هم قبول نداری ؟ _آدم که نمیتونه با دیگران رفت و آمد نکنه به صرف اینکه هم ترازش نیستند . فراموش نکن که همه بندگان خداییم . _اما همه در یک جایگاه نیستیم . تو رو خدا به منبر خداشناسی و نوع دوستی نرو که گوشم پر شده از این حرف و حدیثا . تو از گدا گدوله ها حمایت نکنی من بکنم ؟ گلیم کی کنار فرش ابریشم نمود داشته ؟ آقای ملک زاده به چهره همسرش دقیق شد و گفت : زمانه ثابت کرده که داشته ، انقدر که فرش ابریشم موثره پهن باشه کنارش گلیمه رو بچسبونند . ملوک که فهمید منظور شوهرش چیست سرش را به کندن ران کبوتر گرم کرد و گفت : تقصیر مانعه که به تو میدون میدم . یک عمر هر چی کشیدم از دست دل خسته ام بوده که بی جهت و نابجا به ریسمانی پوسیده بند شده . آقای ملک زاده که از متلک همسرش رمجیده بود ، آهی کشید و گفت : خمی مایه رو نمیشه تغییر داد ، من نمیدونم تو از خدا شرم نمیکنی ؟ _من به خدا چکار دارم ؟ من زندگی خودم رو دارم . این حق منه . من دوست ندارم توی عروسی دخترم دماغم رو بگیرم که بوی پیف اومده . بد میکنم تا ته قضیه رو برسی میکنم ؟ یک باز قاله رو که نمیاندازن وسط هزار تا آهو ، آهوها هم کاریش نداشته باشند بزغاله خودش معذبه . من اگه حرفی میزنم واسه حفظ به قول تو شخصیت خودشونه . سروناز بشقابش رو کنار گذاشت و گفت : با همه این دوراندیشی های شما من دوست دارم دوستم توی جشن عروسی ام شرکت کنه . چه بخواهید چه نخواهید . مامی معذرت میخوام اما من پدرم رو رئیس خانواده میدونم و همیشه اول از اون اطاعت میکنم بعد از شما ، ببخشید اگر گستاخی میکنم من همیشه سعی کردم احترام شما رو نگاه دارم و بعد از این هم اما در این مورد معذورم . ملوک چنگالش را توی بشقابش کوبید و با غیظ گفت : خلایق هر چه لایق ! خدا رو شکر میکنم که موفق شدم این بار کج و سنگین رو از روی دوش خودم بردارم و روی دوش هوشی بینوا بگذارم . دلم خوشه که از هفته دیگه بدون بحث و جدال غذا کوفتم میکنم .از همین الان هم برای هوشی عزیزم متاسفم که قراره با تو دختره گوشت تلخ و عنق امرش رو سپری کنه . ما که رهیدیم بیچاره دیگه ای به دام افتاد . آقای ملک زاده که دید همسرش هم چنان خیال پر گویی داره مشت به موز کوبید و گفت : بس کنید . و با عصبانیت از جا برخاست و به کتابخانه اش رفت. ملوک هم نگاه تندی به سروناز انداخت و به اتاق خوابش رفته و در را از داخل قفل کرد . عصر دلپذیری بود و از گرمای هوا کاسته شده بود . سروناز پا به داخل کوچه بلند بن بست گذاشت . کوچه خالی و بدون رهگذر بود . همان جا ایستاد و نفس بلندی کشید . اشک توی کاسه چشمانش نشسته بود . یاد خاطرات سال گذشته قلبش را میفشرد . این شهر کوچک با آن آب و هوای خوش و مردم بی الایشش دل تنگش را به درد آورد . او ماهان را با همه کوچکی اش دوست داشت . مردم ساده و بی الایشش را ، کوچه های بلند و باریکش را . خانه های کوچکش را ، خواربار فروشی هایش را ، معبرهای خاکیش و درختان سر سبزش را . حتی مرغ و خروس های ولو شده توی گذر را . همه را دوست داشت . او عاشق صافا و یکرنگی بود . همان که در روستاها و شهرستان های کوچک ملموس بود . همان که در خانه خودشان کمتر به چشم میخورد و او طالبش بود و اینک در اینجا یافته بود . نفس عمیقی کشید هوای پاک و سالمش را به درون کشید . هوایی که اولین مرد محبوب زندگی اش نیز به مشام می کشید و با آن زنده بود . مردی که در این شهر میزیست ، دل به دختری باخت و دل دختر دیگری را ربود و بدون توجه گریخت . گریختنش بهر چه بود ؟ ندانست . هیهات ! از دلی که اسیر شد . دیگر رهائی اش نیست . گر چه او سرپوش می نهاد بر احساس نوشکفته اش . گر چه در جدال بود با خود اما هوای پاک ماهان و یاد خاطراتش به آن غنچه نوشکفته جان میبخشید و فرصت بالندگی میداد . آهی عمیق از سینه سروناز کنده شد و سر افسوس نثار اقبال خودش نمود . چرا که به او فرصت اظهار نظر نداده بودند . و اگر هم فرصتی بود باز چه سود ؟ چرا که رسم بشریت این نبود که زنی به دنبال مرد محبوبش بشتابد . همیشه شرع و عرف و نجابت حکم کرده که مردان طلب کنند و زنان پاسخگو باشند . این چه رسم و شیوه ای است ؟ خوب است ؟ نه همیشه ، بد است ؟ نه همیشه . اما کاش مردان را چشم بصیرتی بود که به خانه قلب زنان راه یافته و پی به راز دلشان ببرند و حرف دلشان را بشنوند . چرا زنان باید در آتش انتظار بسوزند و حرف دل بر زبان نیاورند ؟ چرا او باید عمری را با هوشی سر میکرد در صورتی که قلبش را مرد دیگری تسخیر کرده بود ؟ یاد هوشی و آقای امجد قطره کوچک اشکی بر گونه اش نشاند و او ساکش را زمین نهاد اشکش را سترد روسری اش را روی سرش جابجا کرد و راه افتاد . در انتهای کوچه چشمش به خانه ماریا افتاد و لبخندی بر لب بشاند . جلو در خانه تمیز و جارو شده بود . گویی منتظر مهمانی هستند . نسیم خنکی از کف نمناک کوچه برخاست که با خود بوی خاک داشت . سروناز ساکش را درست به دست کرد قد برفراشت و دستش را به زنگ سایید . صدای خشن زنگ در گوشش پیچید و پس از آن صدای نرم پایی که تا پشت در رسید . سپس ماریا با چادر سفید مقابلش ظاهر شد و پس از آن صدای جیغش که با شادی خود را در آغوشش انداخت و در همان حال با صدای بلند گفت : پرویز نگفتم مهمون داریم ؟ بیا ببین کی اومده ! پرویز دست پاچه خود را داخل ساختمان انداخت تا لباسش را عوض کند . آنها توی حیاط فرش بزرگی گسترده بودند و بساط سماورشان را نیز پهن کرده بودند . چای تازه دم روی بخار سماور آماده پذیرایی از مهمان بود . ماریا سروناز را کنار باغچه کوچکشان نشاند . پشتش بالش گلدوزی شده آبی رنگی قرار داد و خود کنار سماور قرار گرفت تا برای دوستش چای بریزد . پرویز هم که دستی به موهایش کشیده و آنها را با شانه یکوری روی سر خوابانده بود چهار زانو روبروی سروناز نشست و به او خوشامد گفت . ماریا قوری چینی را در دسر گرفته آن را برداشت و در همان حال گفت : به جان پرویز جانم اینقدر خوشحال شدم که نگو ! حالا بگو بدونم چی شده یادی از رفقای سابقت کردی ؟ ما که گفتیم دوست عزیزمون پر که پر . رفت که پشت سرش رو هم نگاه نکنه . البته نه که منظورم این باشه که بی معرفتیها ! گفتم درگیر آقا هوشی شدی ما رو از یاد بردی.دیگه فراموش کردی این ته دنیام یه رفیقی بود که ای به کار تنهایی ات میاومد . سروناز استکان چای را از دست ماریا گرفت . آن را در مشت فشرد گرمایش را به درون منتقل نمود و با لبخندی دلنشین گفت : من هر کجای دنیا که باشم هیچ وقت تو بهترین دوستم رو فراموش نمی کنم . ماریا با بدجنسی گفت : البته بهترین دوستت بعد از سپیده ! _حسود خانم هر کس جای خودش ، قلب من وسعت زیادی داره . سپیده نباید جای تو رو تنگ کنه . پرویز لیوان چایش را از دست ماریا گرفت و گفت :ماریا خیلی حسوده ! بارها بهش گفتم قلب من هم وسعت زیادی داره اما حاضر نیست قبول کنه . ماریا روی زانوی پرویز کوفت و گفت : قلب تو بی جا میکنه دم از گشادی میزنه . خودم با این داتهای خودم میچلونمش تا له بشه . یادی شده از عصری دنبالم راه افتاده بودی واسه یه لیوان چایی زار میزدی ؟ موقعی که بهم احتیاج داره یادت میشه قلبت گشاده ؟ حالا بی سر و صدا بشین چای نوش جونت کن . بعد رو به سروناز کرد و گفت : جگرمو پاره کرد از بس چایی چایی زد . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #108 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
نوشته ها: 618
(View Stats)
تشکرها: 1,815
تشکر شده 14,017 بار در 668 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز سروناز حیرت زده پرسید : خب چرا بهشون ندادی ؟ _کدوم دختره ؟! چی میخوای بگی ؟_راستش ناهار جات خالی یتیمچه داشتیم . سر سفره نون واستاده بود . گفتم پرویز زود جمع و جور کن که عصر مهمون داریم . آقا همیشه منو مسخره میکنه میگه ماری خرافاتیه . با اینکه اکثرا هم بهش ثابت شده که حق با من بوده . آقا که تخت گرفتند جلو پنکه خوابیدند . اما من دلم نیومد کپه بذارم . بلند شدم دستی به سر و گوش خونه کشیدم . حیاط و کوچه رو آب و جارو کردم . فرش پهن کردم ، همین چند دقیقه پیش رفتم با هزار ناز و ادعا آقا رو از توی جاش کشیدم بیرون . آقا چشم باز کرده چایی چایی میزنه . من هم لج کردم و گفتم چایی با مهمون . بعد خندید و گفت : چیزی نمونده بود واسه یه استکان چایی دعوامون بشه که تو به دادمون رسیدی و منو رو سفید کردی . پرویز که قند بزگش را مک میزد گفت : واسه یه استکان چایی نه یه لیوان . ماریا رو به سروناز کرد و گفت : نمیدونم توی این گرما این لیوان چایی رو کجاش جا میده . و الله همه میگند معلم ها چایی خورند اما آقا پرویز رو دست من بلند شده ، من که یادم نمیاد چایی لیوانی خورده باشم . پرویز لیوان خالی را توی سینیگزاشت و گفت : از این حرف و حدیثا توی کتابچه مامان جونش زیاد چاپ شده سروناز خانم ، ریشون لطف کرده تمام دانسته ها و عقایدش رو تمام و کمال به پنج دخترش منتقل کرده . هر روزی هر کدومشون یه سازی رو کوک میکنند . ما دومادای بیچاره هم باید دست به سینه بشینیم و گوش به فرمان باشیم . اینوری نرو غم میاره ، اونوری نرو نحسی میاره . اون جوری نخواب جنی میشی . چه میدونی بساطی داریم . از هر ده تا حرف و حدیث شون یکیاش میزنه و درست از آب در امید ، دیگه واویلا ! مگه کسی رو میشناسند ؟ که چی ؟ حدس شون درست بوده . ماریا گفت : از هر ده تا نه تا و نصفش درسته . اون نصفی رو هم بی ایمانی تو و باجناقات خراب میکنه پرویز گفت : تو که مطمئن بودی مهمون داریم واسه شام چی درست کردی ؟ _غصه شام رو نخور که تا ماری هست چه جای غصه ؟ من روی یه پام هزار تا چرخ میزنم . _می دونم اما آخرش میخوری زمین . سروناز دست پاچه گفت : اما من که نیومدم زحمت تون بدم . واسه شام که نیومدم ، دلم تنگ شده بود گفتم شبی رو با شما باشم . فردام که به امید خدا همه با هم میریم . پرویز و ماریا یک صدا گفتند : میریم ؟ کجا ؟! _خونه ما . ماریا حیرت زده پرسید : چه خبره ؟ خیره که، نه ؟ سروناز سرش را پایین انداخت و در حالی که سرخ شده بود گفت : هفته دیگه جشنه . دوست داشتم شما هم باشین . ماریا دستانش را بهم کوبید و گفت : جانمی جان ! عروسی سروناز جون . بعد رو به پرویز نمود و گفت : نمردیم و اعیان و شراف از ما واسه جشن و عروسی دعوت کردند . همیشه نمی گفتم دنیا رو چه دیدی شاید سر ما هم یک روز رفت توی سرها ! سروناز با ناراحتی گفت : این چه حرفیه ماریا ؟ میدونی که من از این حرفها خوشم نمیاد . _اما من خوشممید توی جشن و سرور از ما بهترون شرکت کنم . قربونتم میرم که سبب میشی ما هم تم سفر رو بچشیم . سپس رو به پرویز کرد و گفت : تو چی میگی پرویز ؟ تو رو به خدا نه نیار که حاضر نیستم به هیچ قیمت چشم از این سفر و این عروسی بپوشم . پرویز سیب سرخ متری را از توی ظرف میوه برداشت آن را به هوا انداخت و باز گرفت و بعد از خنده قشنگی که بر لب نشاند گفت : بگم نه چه کار میکنی ؟ _ تو نه نمیگی . اومدم و گفتم ، تو میخواهی چکار کنی ؟ _دست و پا تو میبندم میاندازنت توی چمدون با خودم میبرم . چون نه از تو میگذرم نه از این عروسی . _پس چرا نظر خواهی میکنی وقتی که حرف ، حرف خودته ؟ _ یعنی تو موافق نیستی که بریم ؟ _ تو برو اما من و بچه ها هستیم . _ من بدون تو توی گور هم نمیرم . _واسه همینه که همیشه دعا میکنم عمر هزار ساله داشته باشی .بعد رو به سروناز کرد و گفت :ای بابا چه اشتباهی کردیم زن گرفتیم ، یکی نیست بگه بابا ما هم میخوایم دو روز به حال خودمون باشیم . _حال خودت بدون من زاره. بعد رو به سروناز کرد و گفت : باشه عزیزم من از جانب پرویز به تو قول میدم که توی عروسی ات شرکت کنم . پرویز گفت : اقلا قول من و بچه ها رو از فردا نده . تو فردا با خانم ملک زاده برو ، من و بچه ها واسه همون شب خودمون رو میرسونیم . ماریا چشمانش را گرد کرد و گفت : من تنها برم ؟ _ نه بابا ، با خنم ملک زاده برو . ماری تو رو به خدا عاقل باش چرا بی جهت شلوغ بازی راه می اندازی ؟ حساب من با تو فرق میکنه ؟ _ توی این مدت تو میخوای چکار کنی ؟ _زنده میمونم نترس . حالا به جای چاک و چونه زدن بلند شو برو یه فکری وسه شام بکن . _فکر کردم . شام خورش بادمجون داریم . _ روی یک پا هزار تا چرخ میزنی تا بادمجون درست کنی ؟ عجب هنرمندی ماریا ! ظهر یتیمچه ، شب بادمجون ! میخوای بادمون کنی بفرستی مون هوا ! _ به مامان جونت بگو که این هوا بادمجون واسه مون فرستاده . خب خراب میشد من هم تصمیم گرفتم روانه شون کنم تو خندق بلا . تازه گذشته از همه اینا بچه ها بادمجون خیلی دوست دارند . سروناز که تازه یادش از بچه ها آمده بود پرسید : راستی بچه ها کجان ؟ ماریا که استکان ها را توی سینی میگذاشت تا کنار حوض ببرد و بشوید گفت : از دیشب رفتند خونه خانم بزرگ . دیشب خانم بزرگ واسه مون بادمجون آورد بچه ها رو برد . بعد خندید و گفت : یه معمله بعده بستونی ! قراره شب برگردند . بعد از جا برخاست یک پایش را درون دم پایی فرو برد موهایش را با تا بی کنار زد و گفت : اول یک چایی دیگه بریزم پرویز جانم رو کوک کنم بعد میرم برنج رو آبکش می کنم تو رو هم میشونم سر ظرف سالاد تا پرویز بره دنبال بچه ها . پرویز از جا برخاست و گفت : چایی دوم رو با بچه ها میخورم من رفتم . ماریا همان طور که برنجهای صاف شده را روی آبکش زیر و رو میکرد و هوایشان میداد ، پرسید : سروناز راجع به کارت با آقا هوشی حرف زدی ؟ سروناز که پوست خیار درشتی را میگرفت ، رو به او کرد و جواب داد : اره ، پذیرفته که من تحت هر شرایطی به کارم ادامه بده . اصلا او کاری به این کارها نداره . بهش گفتم که من هیچ وقت حاضر نیستم به خاطر او یا هر شخص دیگه ای دست از کارم بردارم . _ خب ؟ _هوشنگ مثل مامی فکر نمیکنه . البته عقیده داره کار زیاد انسان رو پیر می کنه . من فکر می کنم این حرف ها تاثیر تبلیغات پدرشه ، پدر هوشنگ مرد .... ولش کن ، چرا غیبت کنم ؟ _تنبله ؟ _ با کار زیاد موافق نیست . هوشنگ میگه خانمهای متجدد اکثرا شاغل هستند . میگه دوست ندارم توی زندگی با خواسته اآی همسرم مخالفت کنم . راستش خیلی هم تعجب کرد وقتی بهش گفتم نباید با کار کردنم مخالفت کنه . گفت : چرا همه تون این موضوع رو به من میجید ؟ ماما هم قبلا راجع به این موضوع باهام حرف زده . در صورتی که کار تو به خودت مربوطه . مگه من باید راجع به تو تصمیم بگیرم ؟ بعد گوجه فرنگی درشت و رسیده ای از توی سبد برداشت و گفت : خیلی فرنگی فکر می کنه . بعضی وقت ها و بعضی جاها از مرامش خوشم میاد ، اما گاهی خیلی شورش رو در میاره و من نه عادت دارم و نه میپسندم . ماریا سیب زمینی های برش خورده را ته قابلمه چید قدری زعفران آن کرده رویشان ریخت ، جزّ جزّ روغن ها که در آمد سرش را عقب کشید و میان جزّ جزّ گفت : چه بهتر ! مبادا یادش بدی مثل مردهای ایرانی توی کارات سر بکشه . نزاری بو ببره که توی ایران رسمه زن واسه هر کاری باید از شوهرش اجازه بگیره . بذار همون طور شوت باقی بمونه . ببخشید که میگم شوت . منظور بدی ندارم . همون اروپایی فکر کنه بهتره . سروناز خندید و گفت : چرا ؟! _بیکاری ؟ دنبال آقا بالاسر می گردی ؟ هر کار دلت میخواد بکن اونم بهش بر نمیخوره چون چشمش عادت داره . _البته در مورد هوشنگ موافقم ، حالا نه به اون شکل که تو عنوان میکنی هر کاری دلم خواست . اما با اینکه پا روی دمم نمیذاره زن وقتی از چند و چوند شوهرش لذت میبره که عاشقش باشه . من فکر میکنم من و هوشی کنار هم باشین بهتره از با هم بودنه . _فرقی هم میکنه ؟ _اگه فکر کنی ، اره . میدونی من فکر میکنم بین من و هوشنگ مباحثه نباشه بهتره . دوست ندارم هوشنگ به اعمالم بپیچه و من از سر اجبار به حرفش گوش کنم . _ تو که دوست داشتی شوهرت مثل تندر روی سرت خراب بشه ، میگفتی از اون بد اخلاقاش و اخمو هاش میخوام . _داستان سرایی میکنی یا خیال داری یک کلاغ چهل کلاغ کنی ؟ _ منظورت که همین بود ، حالا به یه شکل دیگه عنوانش کردی . اما ته حرفت رسیدی به مرد بد اخلاق و جدی . _اون مال وقتیه که قلبم به خاطر اون مرد بتپه . اون وقته که لذت میبرام ، وقتی ببینم با حساسیت به پر و پام میپیشه ، من دوست دارم شوهرم نسبت به من حسود و سختگیر باشه . نمیدونم شاید دیوونه شدم ! فقط میدونم دلم عقده کرده و چشمام دنبال یه ماده . اما افسوس که نصیبم نشد . هوشنگ خودش اعتراف کرد که مرد انعطاف پذیریه. _تجربه به من ثابت کرده مرد انعطاف پذیر خوبه . _نمی دونم شاید حق با تو باش . در هر صورت گفتم که در مورد هوشنگ با تو موافقم . ماریا حرارت چراغ را کم کرد . کنار سروناز نشست و گفت : راستش رو بگو بدونم ،بهش دل بست یا نه ؟ سروناز پیازی را از وسط شکافت ، چشمانش سوخت . از خدا خواسته سرشک درون را بیرون ریخت و گفت : قبولش کردم . خودت هم خوب میدونی ، عشقی که طالبش بودم توی دلم نه هست نه خواهد بود . _اینکه دلت خالی از عشقه رو میدونم اما ممکنه پدید بیاد . تو از آینده چه خبر داری ؟ دنیا رو چه دیدی ؟ شاید عاقبت شدید مثل من و پرویز . اشکبی محابا از گونه های برجسته سروناز چکید و او بدون ممانعت پاسخ داد : نه ، نه ماریا . مطمئن نیستم بتونم توی قلبم جایی برای پرویز باز کنم . من از صمیم قلب واسه اون متاسفم ، واسه خودم هم . _ با این اوصاف نباید به او جواب میدادی . تو حق نداری با زندگی جوون مردم بازی کنی . _ من بازی نمیکنم . این مامیه که با زندگی هر دو تا مون بازی میکنه . از اون گذشته تو در مورد هوشنگ چی فکر میکنی ؟ اون اصلا به این مسایل اهمیت نمیده . به قول تو شوته . اون اصلا به دل من توجه نداره . بهش گفتم که به خاطر خواسته های مامی بهش جواب دادم اما اون ککش هم نگزید و امیدوار شد که بهش دل ببندم . این چند روزه که با هم بیرون میریم به تنها چیزی که اهمیت نمیده حالات درونی منه . همین که مدام باهام حرف میز انه و دستش رو بندازه دور شونهام یا دست منو بگیره توی دستانش ارضا ش می کنه . من فکر می کنم اون بیشتر به فکر خوشی خودشه . هوشنگ عشق رو نشناخته . اگر هم شناخته دیدگاهش با من یکی نیست . اون فکر می کنه علاقه با کشش نسبت به جنس مخالف همون عشقه . همون چیزی که توی وجود خودش هست و میدونه که من تهی ام . با این وجود شکایتی نداره ، امروز منو میخواد شاید فردا از من بهتری رو . سروناز چاقو را توی سینی نهاد و با پشت دست اشک هایش را پاک کرد . ماریا گفت : اولا امیدوارم که اشتباه کرده باشی و هوشنگ اونی نباشه که تو فکر می کنی . دوما امیدوارم این اشکها از سوز پیاز باشه نه از سوز دلت . _ من هم امیدوارم در آینده همون قدر به هوشنگ دل ببندم که تو به آقا پرویز . ماریا بشقاب مملو از شیرینی های ریز خانگی را مقابل سروناز نهاد و گفت : من هم برات دعا میکنم و توصیهای که بهت دارم اینه که اینقدر حساسیت به خرج ندی . پس با این حساب دیگه بر نمیگردی پیش ما . اوه که من چقدر احمقم ! بگو مگه آقا هوشی خارجی پیشه میاد توی ماهون یک وجبی ! _تقاضای انتقالی دادهام . نباید کارم لطمه ای به زندگی ام بزنه . من دیگه نمیتونم خودم باشم . ماریا ناخودآگاه لب به شکوه گشود و گفت : خوبان همه رفتند و ما موندیم . و سروناز دانست منظور ماریا علاوه بر او آقای امجد نیز هست . حس کنجکاوی چون خواری بر جانش فرو میرفت . اما چه جی پرسش ! میدانست تنها پرسشی در این باب تلنگری است بر حس خفته ماریا . چرا که این اواخر حس کرده بود ماریا با دقت بیشتری به حالات و حرکات او و آقای امجد نگاه می کند . گویی دنبال حرفی یا پیامی در دیدگانشان بود . آن شب موقع خواب ماریا به پرویز گفت که سروناز تقاضای انتقالی داده و از این بابت متاسف بود . پرویز آهی کشید و گفت : بهتره برگردیم سامان رو پیدا کنیم . اگه میدونست خانم ملک زاده رفتنیه این چند ماهه رو دوام میآورد و صد سال سیاه هم خودش رو منتقل نمی کرد . ماریا که از نوروز آن سال به بعد از آقای امجد بی خبر بود و بینهایت دلتنگش شده بود با تعجب گفت : انتقالی آقا سامان چه ربطی به سروناز داره ؟! _ ربط داره ، خیلی هم داره . _تو از کجا میدونی ؟!!! _ خودش گفت . یعنی اشاره کرد. ماریا صاف نشست و گفت :ای بد جنس ! پس چرا هر وقت ازت سوال می کردم آقا سامان کجاست خودت رو میزدی به نادونی ؟ _واسه اینکه دروغ نگفتم . من چه میدونم کجا رفته ؟ _ پس چی داری میبافیِ اشاره کرد و خودش گفت و از این حرف ها ! _اشاره کرد که باید ترتیب انتقالیاش رو بده اما نگفت کی و کجا میره . ماریا شتاب زده پرسید: خب تعریف کن که مردم از فضولی زود باش نگو ، تو چی میدونی که من نمیدونم ؟! پرویز انگشت بر بینی نهاد و گفت : بی صدا ، شلوغش نکن . دختره بو میبره غصه اش میشه . پرویز آرام و نجوا گونه برای ماریا گفت که آن روز در سکنج سامان خود را به بهرام گور تشبیه نموده . ماریا با چشمان از حدقه در آمده گوش سپرد و بعد گفت : یعنی منظورش چی بوده ؟ _اشارهای نکرد اما من حدس زدم که از دست خانم ملک زاده فرار کرد . ماریا با تمسخر گفت: فرار کرد ؟ باز تو خل شدی ؟! _ تو خلی که توی این چند ماه چیزی دستگیرت نشده . ماریا خودش را به نفهمی زد و پرسید : مثلا چی ؟! _ تو که اینقدر خنگ نبودی ماریا ! هیچ وقت فکر نکردی خانم ملک زاده ممکنه دل سامان رو برده باشه ؟ _فکر کردی قلب آقایون این قدر بزرگ هست که عشق دو زن توش جا بگیره ؟ _حالا مگه ما چند تا خانم ملک زاده داریم ؟ _اگه با سارگل حساب کنی میشن دو تا . _سارگل رو که خدا بیامرزتش . _خدا بابای تو رو هم بیامرزه . _حاشیه نرو منظورم اینه که سارگلی در کار نیست . یک قلبه و یک عشق ، یک سامانه و یک سروناز ، اینو تا حالا نفهمیدی ؟ ماریا فکر کرد و گفت : یک قلب آقا سامان بود که اسیر عشق سارگل بود و تموم شد و رفت پی کارش . _ خب به قول خودت سارگل مورد و رفت پی کارش . اما قلب سلام که نرفته پی کارش . بنا نیست که سامان یک عمر تک و تنها بمونه اونم وقتی یکی عینهو عشق سابقش جلو چشماش سبز بشه . _همین شباهت رنجش میداد . اگرم به قول تو جیم شد از دست همین شباهت بود نه عشق و عاشقی که تو واسه مخ خودت ساختی و پرداختی . تو که نبودی ببینی چقدر اولای سال با غیظ و نفرت به سروناز نگاه میکرد . یادته که بهت گفتم ؟ تو هم می گفتی اشتباه فکر می کنم و سامان بچه نیست . _اره یادم میاد . _راستش من هم اون موقع از نگاهش میترسیدم چه برسه به این دختر بینوا . بعد فکری کرد و ادامه داد : اما این اواخر یه خرده نرمتر شده بود . _خب ما هم دنبال همین می گردیم دیگه . _ دنبال چی نرمی ؟! _ این میتونه شروع علاقه باشه . _ نه بابا . علاقه ملاقه کدومه ؟! _ پس چی میگی که نرم شده بود ؟ _همین قدر میفهمیدم که نفرت از چشماش نمیریخت . اما عشق و مشق هم تراوش نمی کرد . اصلا حس نبود تو چشاش ، گاهی بدجنس که خسلتشه ، گاهی هم بی تفاوت که بازم خسلتشه . با این همه من که میدونی سرم درد میکنه واسه فضولی . خیلی دقت کردم جای پای علاقه ملاقه رو توی چشماش ببینم اما سامان رو که میشناسی نم پس نمیده . گاهی ترّحم و دلسوزی بود اونم فقط به خاطر تنهایی سروناز و این که به قول خودش دستش امانت بود . خیلی وقت ها تو نخش میرفتم اما کز این چیزی دستگیرم نمی شد . پیشت بمونه به سروناز یه وقتهایی شک میکردم ، گفتم شک اما مطمئن نبودم . ولی آقا سامان همیشه مثل کوه استوار و مثل صخره سخت و غیر قابل نفوذ بود تا میاومدی یه چیزی دستگیرت بشه یه رفتاری می کرد که حدسم رو از خودم پس میگرفتم . خلاصه اش اینه که نتونستم پی به چیزی ببرم . _واسه اینکه تو سامان رو دست کم گرفتی . اون زرنگتر از این حرفاس که بخود دم به تله من و تو بده و خودش رو بیندازه سر زبون ها ! مگه پسر بیست ساله است که بشه از نگاهش پی به راز درونش برد ؟ اون مرد خودداریه . از اون گذشته سنّ و سالی ازش گذشته ، قرار نیست مثل جوونا دو آتیشه احساسش رو بریزی تو چشماش . گو اینکه از همون جوونی هم سبکسر نبود . راتش گاهی به این شخصیت پر جذبه اش غبطه میخورم . بعد آهی کشید و گفت : ماریا من فکر می کنم عشق واقعی عشقیه که سامان به سارگل داشت . همین که دید خانم ملک زاده یادآور عشق کهنه شه و شاید بنا با حدسیات من دید داره بهش دل می بنده زود زد به چاک تا موضوع جدی تر از اونی که هست نشه . _حالا اگه عاشق سروناز میشد چه ایرادی داشت ؟! _دیگه اینو باید از خدش پرسید . به هر دلیل صلاح نبوده ادامه بده. یا اینکه دلش نمیخواسته مهر زن دیگه ای غیر از سرگل رو توی قلبش جا بده . یا ترسیده دوباره عاشق بشه و خدای نکرده ناکام بمونه ! آخه قلب یه آدم مگه چقدر طاقت داره ؟ یک حدس دیگه هم میزنم . _ چی ؟ _شایدم از اینکه خانم ملک زاده از خانواده بسیار مرفه و سطح بالاییه و احساس کرده هم تراز نیستند خودش رو کشیده کنار . _حالا مگه آقا سامان بنده خدا از خانواده سطح پایینیه ؟ _پایین که نیست اما اونقدرام بالا نیست . حالا من که خانواده خانم ملک زاده رو نمیشناسم تو خیلی از کنکبه دبدبشون تعریف میکنی . _ به هر حال این فرضیه تون رده و من قبولش ندارم چون آقا سامان این قدر مغروره که تره هم واسه این طور مسایل خورد نمیکنه ، اون خودش را قد دنیا قبول داره . _البته که مغروره اما نه انقدر که تو جلوهاش میدی . _چرا همون قدر و اینو هم قبول دارم که این کبر و غرور چقدر زیبنده شخصیتشه و بهش میاد . من که ازش خوشم میاد . مخصوصا وقتی قیافه میگیره هر وقت هم که باهام تندی می کنه ککم هم نمیگزه و بدم نمیاد . آدم خوش میاد یکی مثل آقا سامان بهش امر و نهی کنه ، بد ناگهان گفت : صبر کن ببینم نکنه منظور سروناز از مرد جدی و مغرور و شوهر ایده آل همین آقا سامان باشه ؟!! _چطور ؟ _نگفتم بارها میگفت دوست دارم زن مردی باشم که ال کنه و بل کنه ؟ _آهن یادم اومد ، میگفته دوست دارم شوهرم جدی و با وقار باشه ، خشن باشه و از این حرف ها . _اره ، میگم نکنه به در میگفته تا دیوار ترتیب خوستگاری براش بده ؟ _ تو دوستشی از من میپرسی ؟ _اما نه ، اون میدونست که آقا سامان هنوز به یاد سارگله . تازه مگه توی دنیا فقط آقا سامانه که جدی و خشنه ؟ نوچ این حدسم ردّ شد . _اما من فکر میکنم با این همه حرف و حدیث مساله ما حل شده . _کدوم مساله ؟! _ ماری چقدر گیجی امشب ! _ چی میگی تو به منبر رفتی و احساس ذکاوت میکنی ؟ _ میخوام بگم حدس میزنم قلب هاشون به هم گره خرده . چشاشون ندای دل رو داده . سامان رهیده ، سروناز هم از سر ناچاری و بنا به جبر تن به ازدواج با هوشی داده ، چرا که دیده دستش به جایی بند نیست . شرط میبندم اگه از جبان سامان خاطرش جمع شده بود تو روی خانواده اش میایستاد ، همون طور که گفتی برخلاف میل مادرش تن به کار داره . _تو که تا ته قضیه رو خوندی . _ فکر می کنم حدسیاتم بر عکس تو درست از آب در اومده باشه . اصلا حدس چیه ؟ اطمینان دارم . اصلا بگو ببینم تو تا حالا از خودت نپرسیدی چرا خانم ملک زاد مایل نیست با هوشی خان ازدواج کنه ؟ _خب به خاطر اینکه میگفت بچه و لوس و چه میدونم خلاصه ایده ال نیست . _اما من میگم دلش به گرو سامان بوده . البته دلایلی رو که عنوان کرده درست اما علت اصلی دلش که اسیره . آدم وقتی دل به یکی داد دیگه نمیتونه به شخص دیگه ای دل ببنده . در غیر این صورت احساس وقتی بخواد ازدواج کنه این یا اون براش زیاد فرقی نداره . همین قدر که طرف دارای صفات پسندیدهای باشه باراش کفایت میکنه . _می خوای بگی اصلا این هوشی صفات پسندیده داره ؟! _چرا که نه ؟ هیچ کس توی دنیا خوب یا بد مطلق نیست . مگه نمیگی مهربون و رئوفه ؟ مگه نمیگی خونواده دار و پولداره ؟ مگه نه اینکه دوستان قدیمی اند ؟ سر و شکلش هم که گفته بودی زیاد بد نیست . خب حتما صفات خوب دیگه ای هم داره که مورد تائید مادر سروناز بوده . این رو هم بدون هیچ کس توی دنیا صد در صد مبرا نیست . ماه هم توی آسمون بدون عیب نیست . حالا بگو بدونم خانم ملک زاده دیگه چی میخواد؟ دلش رو میخواد که باخته . که تو چنگش نیست ، فکر میکنی غیر از این باشه ؟ ماریا که چشمانس به نقطه ای خیره مانده بود جواب داد : چی بگم ؟ میگم چطوره فردا از زیر زبونش بکشم بیرون ؟ پرویز دست پاچه شد و گفت : نکنه خریت کنی ! _چرا خریت ؟! _آب رفته رو که نمیشه به جوی برگردوند . _اگه منم که بر میگردونم . _اینا همه حدسیات ما بود . گیریم که درست بودند تو میتونی با پدر و مادر خانم ملک زاده در بیفتی ؟ میزنی کاسه کوزه شون رو بهم میپاشی چی گیرت میاد ؟ _دوست عزیزم رو به عشقش میرسونم . _حالا کجا رفته اون عشق ؟ نه که خیلی از جا و مکانش خبر داریم ؟ تازه از کجا معلوم که سامان دٔم به تله بده ؟ اون اگه دلش میخواست که نمی گذاشت در بره . خودش که دستاش اینجوری نبود . بچه هم که نیست نیاز به وساطت تو داشته باشه . یه چیزی بهت میگه خرابت می کنه . سروناز خانم هم اینجا مونده و از اونجا رونده میشه ، تازه فکر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #109 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,022
(View Stats)
تشکرها: 108,073
تشکر شده 197,419 بار در 18,596 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | بدون امتیاز : 0 امتیاز ممنون قفل دیر باریدى باران ... دیر... من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! | ||||||||
| |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| آرزو, تایپ, رضاپور, فراخوان, مریم, نودوهشتیا, کهربا, گروهی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | مینا | مریم درفشی | تمام | ستاره یخی | فراخوان تایپ | 99 | ۱۰ بهمن ۱۳۹۰ ۱۲:۱۴ قبل از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | آیلار (مریم معجونی) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 176 | ۲۸ مهر ۱۳۹۰ ۱۱:۳۹ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بازمانده (مریم جعفری) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 152 | ۱۰ شهريور ۱۳۹۰ ۱۰:۲۷ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | راز پنهان (مریم معجونی) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 162 | ۹ شهريور ۱۳۹۰ ۰۵:۲۵ بعد از ظهر |