ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان دختر پاییز | shaloliz کاربر انجمن - صفحه 6
گل نقش طاووس



نودهشتیا

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: از کدوم شخصیت رمان خوشت اومد؟

رأی دهندگان
129. نظرسنجی بسته شده است.
  • شراره

    41 31.78%
  • نیما

    51 39.53%
  • علی

    52 40.31%
  • ایلرای

    11 8.53%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه
صفحه 6 از 7 نخستنخست ... 234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 69
  1. Top | #51

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1389
    نوشته ها
    421
    میانگین پست در روز
    0.26
    محل سکونت
    Bahrain
    تشکر از کاربر
    4,746
    تشکر شده 57,319 در 461 پست
    حالت من
    Khoshhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    روز خواستگاری از صبح با سر و صدا نیما بیدار شدم. رفتم بیرون و با یاسی رو بوسی کردم.
    من: تو مگه کار و بدبختی نداری که از صبح اومدی اینجا؟ داداش منو ول کردی که بیای اینجا تره خورد کنی؟ یادم باشه به شهاب بگم از حقوقت کم کنه.
    نیما: بشکنه این دست که نمک نداره. منه چلمنگ رو بگو که بخاطر خانم اومدم که کمک کنم و تلافی زحمتهایی رو که برامون کشیدی در بیارم.
    من: منظورت از تلافی زحمتام، همون تلافی اذیت کردناست دیگه نه؟
    نیما: آره دیگه.
    سر میز صبحونه اومد پیشم نشست. بهش نگاه کردم. نگاهش مهربون بود و از شیطنت چند دقیقه پیش خبری نبود.
    نیما: واقعا بزرگ شدیا شری. راستی راستی امشب خواستگاریته.
    لبخند زدم.
    من: اوهوم.
    بعد با وحشت ادامه دادم: نیما، نه از هم دور شیم و دیگه مثل الان با هم نباشیم. اگه قراره دور شیم اصلا نمیخوام که بیان خواستگاری.
    نیما: خوبه خوبه، برو خودتو رنگ کن. خیلی خوبم میان خواستگاری، چونکه همدیگه رو دوست دارید. اما عزیزم، بعد از عروسی خیلی چیزها خود به خود عوض میشه. مثلا رفتارهامون و شوخیهامون. تو باید به خواستها و نخواسته های شوهرت احترام بذاری. اما قول میدم ما همیشه بهترین دوستای هم میمونیم.
    من: نیما، مثل مامانا حرف میزنی. خیلی بامزه شدی.
    نیما هم ادای مامانمو در آورد و گفت: آره دیگه مادر، امشب برای ته تغاریم خواستگار میاد و از شرش خلاص میشم.
    من: نیما خیلی بدی. نه به اون حرفهات که اعتماد به نفسمو فرستادی قطب شمال، نه به این حرفت که ضد حال میزنی و اعتماد به نفس میرسه به صفر.
    نیما: شیرتو بخور، کمتر حرف بزن.

    بعد از صبحونه همه مشغول به کار شدن که شیدا هم از راه رسید. عصر بود که کارها تموم شد و همه رفتن که استراحت کنن. منم رفتم دوش گرفتم و کم کم آماده شدم
    .
    آماده جلو آینه ایستاده بودم که شهاب هم از راه رسید. سلام که کردم یه نگاهی به سر تا پام کرد.
    من: بده؟ برم عوضش کنم؟
    شهاب: نه، اتفاقا خیلی هم خوبه. مثل همیشه محجوب و خوشتیپ.
    مهمانها رأس ساعت ۷ زنگ در رو زدن. مثل فنر از جا پریدم و دست و پام رو گم کردم. شیدا دستمو گرفت و گفت: نگران نباش.

    اول از همه خاله زری وارد شد، بعدش هم عموی علی یعنی همون آقای محمدی و خانم محمدی. آخر هم علی همراه شهاب وارد شد که توی دستش یه دست گٔل از گلهای لیلیون و اورکت صورتی بود. بعد از تعارفات همه نشستن. من کنار یاسی و نیما نشسته بودم، علی هم کنار شهاب نشسته بود و سر به زیر داشت. یهو یادم اومد که من باید شربت رو بیارم، معذرت خواهی کردم و رفتم توی آشپزخونه
    . نیما هم یه لبخند معنی داری زد که یعنی عجب عروسی. ای بترکی با این لبخند کجت. کجکی کجکی، کجکی ابروی نی شکستومس، چه کونوم پسر مال مردم است. از استرس زده به سرم، اوا خاک به سرم.

    شربت به همه تعارف کردم که به علی رسیدم، علی یک لیوان برداشت و یه لحظه بهم نگاه کرد و تشکر کرد. همین کافی بود تا دستم بلرزه. زود به همه تعارف کردم و رفتم سر جام نشستم. نیما فهمید بود و ول کن نبود. همش سر به سرم میزاشت و خندم مینداخت که به زور جلوی خندهٔ خودمون رو میگرفتیم
    . ولی آخر نتونستم جلوی خودمو بگیرم.
    نیما: نگاه بیچاره چجوری نشسته، بگو اینقدر فشار نیاره بابا بچه دار نمیشیا.
    من اوسکل هم از دهنم در رفت و گفتم: چرا نشه؟ خیلی خوبم میشه.
    نیما: نه مثل اینکه تو دیدی که اینقدر مطمئن میگی که میشه.
    با چشای گشاد شده بهش نگاه کردم و با فهمیدن منظورش شروع کردم به خندیدن و به شکممو گرفته بودم که صدام بالا نره که یهویی با پشت افتادم زمین و با چشای گشاد شده زل زدم به نیما.
    همه داشتن بر و بر منو نگاه میکردن. وای که آبروم رفت. حالا میگن این بدبخت ترشیده بوده حالا خوشالکش زده. ای تو روحت نیما که باعث بدبختیم همش تویی. به علی نگاه کردم که با لبخندش آرومم کرد. نه مثل اینکه هنوز پشیمون نشده. رومو از نیما برگردوندم و دیگه بهش نگاه نکردم.

    بزرگترها شروع به حرف زدن کردن. وقتی که حرفهاشون تموم شد. خاله زری خواست که من و علی بریم و با هم صحبت کنیم. خواستم بگم که ما حرفهامون رو با هم زدیم که دیدم علی بلند شد. فکر کردم که شاید علی درمورد حرفهای شیراز چیزی بهشون نگفته، یا شاید میخواد بگه من زن سبک نمیخوام. بازم چندتا فحش به نیما دادم. اول به شهاب نگاه کردم، بعد هم به نیما نگاه کردم که اجازه بگیرم.
    نیما آروم گفت: برو نمیام گوش وایسم.

    خندم گرفت که منظور نگاهمو اشتباه فهمید بود. توی حیاط که رفتیم و زیر آلاچیق نشستیم. هر دو ساکت بودیم تا اینکه رو به علی کردم
    .
    من: علی، مگه ما با هم حرف نزده بودیم؟ چرا باز اومدیم اینجا؟ به مامانت اینا نگفتی که توی شیراز با هم حرف زدیم؟
    علی: چرا، بهشون گفتم. اما میخواستم درمورد یه مسئله ای با تو مشورت کنم.
    ساکت نگاهش کردم و منتظر موندم.
    علی: شراره، موافقی که عقد و عروسی رو با هم بگیریم؟
    لبخند زدم و گفتم: آره.
    علی: مطمئنی؟ اگه بخوای یه مدت عقد میمونیم.
    من: نه، خوبه. من موافقم.
    وقتی که به پذیرایی برگشتیم، همه سرا به سمت ما چرخید.
    خانم محمدی: خوب دخترم، نظر تو چیه؟
    من با خجالت گفتم: والا چی بگم.
    خانم محمدی: خجالت نکش عزیزم، راحت حرفتو بزن.

    به شهاب نگاه کردم که داشت با لبخند به من نگاه میکرد، چشمهاش رو به علامت مثبت بست
    .
    من: هرچی بزرگترها بگن.
    خانم محمدی: خوب پس مبارکه انشالله.
    همه با هم روبوسی کردن و خاله زری یه دستبند طلا ظریفی دستم کرد و بوسیدم.
    خاله زری: خیلی خوشحالم کردی، تو دیگه عروس خودمی.
    از این حرفش احساس خوبی بهم دست داد. نیما بلند شد و شیرینی تعارف کرد. وقتی به علی رسید با لحن بامزه ای بهش گفت.
    نیما: من از همون روزی که شراره روت آب ریخت فهمیدم که دوماد خودمونی.
    من از خجالت آب شدم و چپ چپ به نیما نگاه میکردم.
    شهاب: چرا اونوقت؟
    نیما: آخه منم وقتی که یاسمن خانم روم آب ریخت عاشقش شدم.
    شهاب: پس من که سما خانم روم آب نریخت چی؟ یعنی عاشقم نیست؟
    نیما: ولی به ماشینت که زد، درب و داغونش که کرد. مهم اینه که بلا سرت آورده.
    همه با این حرفش خندیدن.


    ویرایش توسط Shaloliz : 1390,11,15 در ساعت ساعت : 18:10

  2. 125 کاربر از پست Shaloliz تشکر کرده اند .


  3. Top | #52

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1389
    نوشته ها
    421
    میانگین پست در روز
    0.26
    محل سکونت
    Bahrain
    تشکر از کاربر
    4,746
    تشکر شده 57,319 در 461 پست
    حالت من
    Khoshhal
    اندازه فونت

    Talking

    همه مشغول خرید بودن. من هم همراه علی رفتیم خرید حلقه و سرویس طلا. یه حلقه ساده اما خیلی زیبا که چند نگین روش بود رو انتخاب کردم. علی با دست و دل بازی روی هرچیزی که دست میذاشتم رو برام میگرفت. لباس عروس خیلی قشنگ و گرونی رو انتخاب کردم.
    روز عقد از راه رسید، قرار بود که توی محضر عقد کنیم و فرداش توی تالار جشن عروسی رو برگزار کنیم. از صبح زود بیدار شدم و دوش گرفتم. وقتی که آماده شدم به خودم توی آینه نگاه کردم. مانتو سفید شیکی پوشیده بودم با شال فیروزه ای. آرایش ملایمی کردم، خوشگل شده بودم. از اتاق رفتم بیرون، نیما هم طبق قرار اونجا بود. همه با هم صبحونه خوردیم. شهاب باز هم حس پدرانش اوج گرفته بود و برام لقمه میگرفت و میزاشت دهنم. منم با آشتها میخوردم. خاله اسفند دود کرد و دور سرم میچرخوند.
    نیما: اِاِ، عمه جون. پس من چی؟ برگ چغندرم؟ نمیگید از خوشگلی و خوشتیپیم چشمم میکنن؟
    خاله اسفند رو دور سر نیما هم چرخوند و گفت: ببخشید نیما جون. حواسم نبود، به دل نگیر.
    دایی اینا هم از راه رسیدن، تقریبا همه اونجا بودن.
    پیام: بجنبید که همه دم در منتظرن.
    مامان، من رو از زیر قرآن رد کرد و از در رفتم بیرون. با همه سلام و احوال پرسی کردم. شهاب گفت که بریم سوار ماشین بشیم. به علی نگاه کردم که پیرهن سفیدی که من براش گرفته بودم پوشیده بود و چقدر برازندش بود، لامصب چه هیکل خوبی داشت که هر چیزی رو که میپوشید بهش میومد. لبخند زد، منم جوابش رو با لبخند دادم. شهاب اومد طرفم.
    شهاب: خوب، برو با علی سوار شو دیگه.
    من: چی؟ نه نه. با شما میام محضر. ما که هنوز محرم هم نیستیم، دوس دارم با تو باشم.
    شهاب: فدای آجی خوشگلم بشم که اینقدر بزرگ شده و بد و خوب رو از هم تشخیص میده. راستش منم دلم میخواد پیش من باشی.
    خندیدم و مثل خودش گفتم: حسود.

    سر سفره عقدی که به سما و یاسی سپرده بودم تا بچینن نشسته بودیم. نیما هم یواشکی از دور نقل پرتم میکرد. قرآن دستم گرفتم و شروع کردم به خوندن
    . وقتی عاقد خواست که خطبه رو جاری کنه، علی آروم دستش رو آورد نزدیک و دستمو گرفت. با گرمای دستش منم گرمم شد. توی آینه به قیافه جذابش نگاه کردم. لبخند زدم و دستشو فشار خفیفی دادم. شیدا داشت قند میساوید و یاسی و سما اطراف تورو گرفته بودن.

    با صدای عاقد که میگفت: دوشیزه مکرّمه خانم شراره مهرنژاد، آیا بنده وکیلم شما رو به عقد دائم علی محمدی، فرزند محمد محمدی با مهریه و صدق معلومه از قرار: یک جلد کلام الله مجید، یک دست آینه و شمعدان،
    ۱۴ سکه طلا به نیت ۱۴ معصوم، در آورم؟ بنده وکیلم؟
    یه نگاه به آینه انداختم، علی دستمو فشار آرومی داد که بهم آرامش داد. چشمامو بستم و لبخند زدم.
    من: با توکّل به خدا و اجازهٔ بزرگترها بله.
    همه صلوات فرستادن. علی حلقه رو به انگشتم کرد، من هم حلقه رو به انگشتش کردم و بعدش علی پیشونیم رو بوسید. نیما نتونست جلو خودش رو بگیر و کل زد.
    نیما: ببخشید نتونستم جلو احساساتمو بگیرم.
    همه با این حرفش خندیدن. ازمون عکس که میگرفتن بیشترش یا سر نیما پیدا بود یا دستش. وقتی همه اتاق رو ترک کردن، علی به سمت من چرخید و دستم رو گرفت و پیشونیم رو بوسید.
    علی: بلاخره زن من شدی.
    با خجالت لبخند زدم.
    علی: شراره، دوست داری ماه عسل کجا بریم؟
    من: اممم، مشهد.
    علی بهم نگاه کرد.
    علی: عزیزم، من که نذر کردم هر سال برم مشهد. فکر من نباش و هر جا که بخوای میریم.
    من که برای اولین بار کلمه "عزیزم" رو از زبون علی شنیده بودم، باز گونهام داغ شد و سرمو انداختم پایین.
    من: دوست دارم بریم مشهد و با هم نذرمونو ادا کنیم، هر سال هم با هم میریم.
    علی دستمو نزدیک لبش برد و نوک انگشتمو بوسید.
    علی: خیلی دوست دارم.
    پر شدم از احساس خوشبختی. آروم رفتم توی آغوشش و سرم رو به سینش فشردم.
    من: منم دوست دارم.




  4. 122 کاربر از پست Shaloliz تشکر کرده اند .


  5. Top | #53

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1389
    نوشته ها
    421
    میانگین پست در روز
    0.26
    محل سکونت
    Bahrain
    تشکر از کاربر
    4,746
    تشکر شده 57,319 در 461 پست
    حالت من
    Khoshhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    از صبح توی آرایشگاه بودیم. شیدا، یاسی، سما و نسیم همراهم بودن. با اینکه عروس بودم، باز خواستم که آرایشم ملایم باشه. علی دو بار زنگ زد که بدونه چیزی لازم دارم یا نه. اما به جاش نیما اینقدر زنگ زد که آخر صدای آرایشگر در اومد. آرایشگر کارش تموم شد، اما اجازه نداد که خودم رو توی آینه ببینم. گفت اول لباسم رو بپوشم و بعد خودم رو ببینم. با کمک شیدا و یاسی لباسم رو پوشیدم. شیدا همش قربون صدقم میرفت.
    شیدا: ووش، قربون خواهر کوچولو خودم برم که عروسک شده. خوش به حال علی آقا.
    من که لپم داغ شد گفتم: اِاِاِ ، شیدا.
    یاسی: خوب راست میگه دیگه.
    دوتاشون ریز خندیدن. من رو به سما کردم و با التماس گفتم: زن داداش، تو یه چیزی بهشون بگو.
    سما هم مثل همیشه که از من طرفداری میکرد.
    سما: دخترا، اذیتش نکنید دیگه. خوبه خودتون هم یه روزی عروس بودید و این حس رو تجربه کردید.
    شیدا: آخه برای همینه که داریم میگیم. روز عروسی من همین حرفها رو میزد، حالا خانم خودش خوشش نمیاد.
    سما: خوب حالا ول کنید این حرفها رو. شری بریم خودت رو توی آینه ببین که چه عروسکی شدی.
    شیدا: جیگر شده.

    وقتی خودم رو توی آینه دیدم اصلا باورم نمیشد که این من باشم. با اینکه آرایشم خیلی ملایم بود، اما چهرم کاملاً عوض شده بود. واقعا مثل عروسک شده بودم. وقتی که علی رسید، با کمک شیدا رفتم پایین. من که روی لباسم یه شنل سفید قشنگی تنم بود، کلاهش رو تا نصف صورتم پایین کشیده بودم و سرم پایین بود. میدونستم که علی زیاد خوشش نمیاد که توی خیابون با این آرایش همه منو ببینن. فقط یک لحظه که علی دسته گلم رو بهم داد، سرم رو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم
    .
    علی آروم گفت: شراره خودتی؟
    شیدا با لحن با مزه ای گفت: نه علی جون، شراره ما به این خوشگلی نیست.
    علی خندید و کمک کرد که توی ماشین بشینم. وقتی که سوار ماشین شد، داشت به نیمرخم نگاه میکرد. برگشتم طرفش.
    من: علی اینجوری نگام نکن. خجالت میکشم.
    علی: آخ من فدای علی گفتنت بشم. فدای خجالت کشیدنت عزیزم.
    من که از تعجب نزدیک بود شاخ در بیارم، همینجور به علی نگاه میکردم. هیچوقت فکر نمیکردم مردی مثل علی از این حرفها بزنه. اما مگه علی چش بود؟ تازه بهتر از خیلیها بود، اونم آدم بود و دل داشت.
    دستمو گرفت و بوسید. راه افتاد سمت آتلیه، عکاس یکی از دخترهای دانشگاهمون بود. اول منو نشناخت، اما وقتی فهمید که منم جیغ کشید و محکم بغلم کرد. به اتاق راهنماییمون کرد و درو بست. تازه یادم اومد که باید جلوی علی شنلم رو در بیارم، خیلی خجالت میکشیدم. آروم کلاه شنلم رو برداشتم. بند شنلم رو باز کردم که علی اومد کمکم کرد. بهش لبخند زدم.

    خدا رو شکر کردم که علی بهم نگاه نمیکرد، معلوم بود که اون هم خجالت کشیده و سرش رو با موبایل گرم کرده بود. کت شلوار مشکی با پیرهن سفیدی که با هم خرید بودیم تنش بود. کنار یقه کتش دولا شده بود. رفتم نزدیکش و یقه کتش رو درست کردم. خیره شد به چشمام و آروم دستش رو آورد بالا و با انگشتش گونم رو ناز کرد. نفسهاشو روی صورتم حس میکردم، نزدیکش شدم که با صدای در از هم کمی فاصله گرفتیم
    .

    وقتی به تالار رسیدیم همه جلو در جمع بودن. شهاب اومد و چونم رو گرفت بالا و بهم نگاه کرد
    .
    شهاب: گلی تویی؟ چقدر تغییر کردی. ماشالا خوشگل بودی خوشگلتر شدی.
    نیما با این حرف اومد نزدیک و گفت: شهاب انگار ویروس شیدا روی تو هم اثر گذاشته. اون میگه جیگر بودی جیگرتر شدی، توام اینجوری میگی. ولی ....
    تا چشمش به من افتاد زبونش بند اومد.
    نیما: شری، چی شدی؟
    بعد خودش رو زود جمع و جور کرد و گفت: مثل خاله سوسکه شدی.

    دست به دست علی وارد تالار شدیم، مامان اسفند دود کرده بود. خاله هم کل میزد، شیدا و بقیه هم دست میزدن و سرو صدا میکردن. خندم گرفته بود از اینکه من از عروسی هایی که مجلس زن و مرد جداگونه بود همیشه بیزار بودم، اما حالا عروسی خودم زن و مرد جدا بود. علی آروم دستمو فشرد، به خودم اومدم. به صندلیهامون رسیده بودیم. علی و شیدا کمک کردن تا بشینم. علی باز دستمو گرفت، بهش نگاه عاشقونه کردم، اونم عاشقونه نگام میکرد. خدا جون شکرت، من واقعا خوشبختم
    .
    از ته دل دعا کردم که همیشه با هم باشیم. علی مرد خوبیه، منم بهش اعتماد دارم. حتما خوشبخت میشیم. من تمام سعیمو میکنم که علی همیشه ازم راضی باشه. بعد از عکس گرفتن، علی از مجلس زنونه رفت تا خانمها راحت باشن. همه شروع کردن به رقصیدن، حتی خاله مریم هم میرقصید. خیلی دلم میخواست که منم باهاشون برقصم، انگار یاسی فکرمو خوند، چونکه با شیدا اومدن منو هم بردن وسط. همه دورم جمع شده بودن و من وسط حلقه بودم و با یاسی میرقصیدم.

    تقریبا آخر شب بود که اعلام کردن که داداش عروس میخواد وارد شه. اول علی اومد، بعد شهاب همراه پسرش حسین کوچولو و سما اومدن سمت ما. امشب شهاب به جای بابا اومده بود، با این فکر یه قطره اشک از چشمم چکید. شهاب بغلم گرفت و با بغض گفت: گریه نکن عزیزم، تو امشب باید خوشحال باشی
    .
    بعد اشکامو پاک کرد و کنار علی ایستاد تا با هم عکس بگیریم. علی دستمو گرفت و آروم در گوشم گفت: یعنی من اینقدر بدم که داری گریه میکنی؟
    نگاهش کردم و لبخند زدم: تو خیلی خوبی، خیلی هم خوشحالم. اما دلم برای بابام تنگ شده.
    علی: خدا رحمتش کنه. شراره، قول میدم خوشبختت کنم.
    من: میدونم که خوشبخت میشیم، منم قول میدم که همیشه کاری کنم که ازم راضی باشی.
    سما آروم با آرنجش زد به پهلوم و گفت: شما دوتا ول کنید حرف زدنو، وقت برای حرف زدن زیاده. درست وایسید میخوایم عکس بگیریم.

    آقایون هم میخواستن وارد شن. شنلمو تنم کردم، کلاهم رو جوری
    پوشیدم که حتی یه تار مو هم پیدا نباشه. علی با محبت بهم نگاه میکرد
    .
    اول دائی اومد و تبریک گفت، بعدش هم نیما و ایمان اومدن و تبریک گفتن.
    نیما: خوشگلترین عروسی هستی که توی عمرم دیدم، البته بعد از یاسی.
    همه با هم عکس گرفتیم. خاله مریم اومد دست نیما رو گرفت و با هم رقصیدن. کم کم شهاب و ایمان و پیام رو هم برد وسط. رفت طرف رضا پسر عموی علی که باهاش برقصه، اما رضا راضی نشد. از این کارش خندم گرفت، میدونست که رضا اینا اهل رقص نیستن، اما باز هم برای اذیت کردن رفته بود به رضای بیچاره گیر داده بود. یعنی کرم ریخته بود.
    جشن به آخر رسید و باز همه گریه میکردن. با اینکه قرار بود فعلا با خاله زری توی خونه باشیم تا طبقه بالا خونه رو درست کنن، اما باز هم برام سخت بود. مامان بیشتر از همه گریه میکرد.
    نیما: بابا ول کنید فیلم هندی بازی رو، خوبه میخواد رو به روتون باشه ها.
    همه سوار ماشین شدن و دنبال ماشین ما راه افتادن. نیما باز اذیتهاش شروع شده بود و تا چراغ قرمز رو میدید پیاده میشد و میرقصید یا برف شادی روی پنجرهٔ ماشینمون خالی میکرد.
    وقتی رفتم توی اتاق، از خستگی داشتم غش میکردم. ولی وقت نداشتیم که بخوابیم، چونکه برای ساعت ۷ صبح بلیط مشهد داشتیم. موهام رو با کمک علی باز کردم و رفتم دوش گرفتم. از حموم که اومدم بیرون علی نبودش. منم از فرصت استفاده کردم و اول موهامو خشک کردم بعدش نماز صبح و نماز شکر خوندم. تا میتونستم برای خوشبختیمون دعا کردم.

    وقتی که رفتم بیرون متوجه شدم که چراغ آشپزخونه روشنه. رفتم توی آشپزخونه، دیدم میز صبحونه با کمال خوش سلیقه ای آمادست
    .
    من: اِه ، علی. این وظیفه منه که میز رو بچینم. تو چرا زحمت کشیدی؟
    علی: زحمت چیه گلم؟ تو خودت خسته ای و باید استراحت کنی. مگه بده برای خانمم صبحونه آماده کنم؟ حالا بیا بشین که کم کم باید حرکت کنیم.
    نشستم و چای ریختم. علی برام لقمه درست کرد و گرفت جلو دهنم. خندیدم.
    علی: چیه خانمی؟ به چی میخندی؟
    من: انگار قراره تا آخر عمر یکی برام لقمه بگیره.
    علی: چطور؟ مگه کی برات لقمه میگرفت؟
    من: شهاب، نیما، بعضی وقتها هم یاسی.
    علی: ببین تو چقدر خوبی که همه اینقدر دوست دارن. نیما واقعا مرد خوبیه.
    من: یادته وقتی بهم ریاضی درس میدادی؟ نیما ناراحت شده بود که چرا به اون نگفتم که درسم بده. اما شهاب گفت که شما دوتا اگه با هم باشید به جای درس خوندن توسر و کله هم میزنید.
    علی: آره منم زیاد این چیزا رو از شما دیدم. میدونی وقتی شهاب ازم خواست که توی ریاضی کمکت کنم چقدر خوشحال شدم؟ هروقت میومدم درست میدادم اینقدر خودم رو میباختم که فکر میکردم هر لحظه ممکنه تو بفهمی و آبروم بره.
    من: اتفاقا خیلی نرمال بودی. خیلی خوب هم توضیح میدادی. تو باید معلم میشدی.
    علی: چشم، معلم هم میشم. صبحا درس میدم، شبها هم میرم بیمارستان.
    من با لودگی گفتم: پس من چی؟ واسه من وقت نمیذاری؟
    علی محکم منو توی بغلش گرفت و گفت: برای تو قبل از هر چیزی وقت میذارم. مگه من دیوونم که زن به این خوشگلی، خوبی، خانمی رو ول کنم و برم وقتم رو با درس و بیمارستان بگذرونم؟ من کم سختی نکشیدم تا تورو به دست آوردم، پس هیچوقت تنهات نمیزارم.
    سرم روی سینش بود و طپش قلبش آرومم میکرد. چه تکیه گاه امن و محکمی.
    بعد ادامه داد: یادته وقتی ازت خواستم که دفترتو برام بیاری ، توام روی پله ها مثل بچه ها بازی میکردی و صدا در میوردی. دلم میخواست محکم بغلت بگیرم، چونکه اونشب فهمیدم که عاشقت شدم.
    خودمو بهش فشار دادم و بوی عطرشو نفس کشیدم.
    من: علی، دوست دارم.
    علی: منم دوست دارم دختر پاییزی من.
    ***
    چشمم از خستگی به زور باز میشد. روی تخت بیمارستان بودم که پرستار پسر کوچولوم که تازه پا به دنیا گذاشته بود رو گذاشت بغلم. آروم دستشو گرفتم، چقدر شبیه علی بود. لبش مثل من بود، چشمهاش رو که باز کرد، خدای من، چشماش خاکستریه. یادمه آقای محمدی چشمای خاکستری داشت. پسرم چشماش رو از پدربزرگش به ارث برده. علی اومد کنار تخت، اول پیشونیمو بوسید، بعد پیشونی پسرمونو بوسید.
    علی: شراره، ازت ممنونم که بهترین هدیه زندگیمو بعد از تورو بهم دادی.
    در اتاق باز شد و همه فامیل اومدن توی اتاق. نیما اومد زرنگی کنه و زود بیاد پسرمون رو ببینه که شهاب نزاشت. مامان و خاله زری اومدن جلو و بچه رو از علی گرفتن. دوتاشون چشماشون پر از اشک شد. خاله مریم هم اومد و بچه رو بوسید. حالا نوبت شهاب و شیدا و البته نیما بود.
    شهاب به پسرم نگاه کرد و گفت: دایی جون به این دنیا خوش اومدی. امیدوارم مثل مامانت لوس باشی و خودت رو توی دل همه جا کنی.
    با این حرفش همه خندیدن.
    نیما: خدا نکنه مثل این سوسکه بشه. بچه که خوشگله، به علی رفته خدا رو شکر. خدا کنه اخلاقش به پسر دایی مامانش بره و باحال باشه.
    شیدا: خدا نکنه، ایشالا به خاله شیداش میره.
    دایی اومد جلو و گفت: خوب بسه، به هیچ کدومتون نمیره، به شراره و علی میره. حالا هم این بچه خوشگل رو بدید ببینم.
    دایی بچه رو بوسید و گفت: خوب دایی جون اسم این گٔل پسر رو چی میخواید بذارید؟
    علی: راستش ما نذر کرده بودیم که اگه پسر باشه اسمش رو به اسم امیر المومنین امام علی (ع)، امیر میذاریم.
    نیما: آره خوبه، اتفاقا بهش هم میاد.
    من: بچه یه روزه از کجاش فهمیدی که بهش میاد؟
    نیما: اِاِ ، بلاخره حرف زدی؟ فکر کردم گربه زبونتو خورده و واسه یه لحظه خوشحال شدم. خوب دیگه، از چشماش بهش میاد که امیر باشه.
    آقای محمدی: پس سید امیر محمدی به جمع خانوادمون خوش اومدی.

    پایان



    پ.ن: نقد یادتون نره.
    دختر پاییز | shaloliz | معرفی و نقد کتاب
    ویرایش توسط Shaloliz : 1390,11,12 در ساعت ساعت : 23:37

  6. 155 کاربر از پست Shaloliz تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , # NEGAR # , ~Niayesh~ , **پناه** , *sara-m* , *ری را* , -دایان- , abby7 , afrooz87 , aftab , ahmadi_1362_2 , akram 63 , alikhademi , ana43 , angel04 , Anolin , arman_iran , ART!ST , asal-661 , ashkannia , aygeen , AynAzi , behnaz1 , behnazhmz , bibi73 , cole , dark fairy , dokhijonob631 , duste man , ehsany , elahegood , elnaz 90 , faezeh88 , Fafa Oi , Farnaz , frokni , fzzzz2002 , gheisareh , ghorbani , guitar , haniko1376 , harimeshgh , hitana , hoda_b , iranian_girl , jery jon , katy , king _ panther , kolaleh , lilil , lili_2sara , love-19 , mahboobeh 98 , mahsa.a , mahsa2014 , mahsamoon , mahsaok , mahtab10 , mansoure , many22 , marmar70 , masi69 , masoumeh , mellina2000 , meno , Mina.LoveStar , mina68 , Minazii , Misha73 , mishapasha , mojgan am , n.sh. , nafas44 , nedaj , neg neg , nika21 , oldooz bala , pare , paria_pari , parisa76 , Pinkvadie , pointeh , pooneh13 , pr.delafrouz , Qeen , raha_lucky , ramlin , raynak , reliable , reza9000 , rozak_95 , rozhina , s.sh , Sahar B , samira2011 , sara parvizi , sara51 , saratab , sazin513 , sedena , sepeedeh , sh1998 , Silber , snopoy , soooo , souraj , T T--THR , tala bala , tama1011 , tarane , tenten , tono , Toolay , UnKnOwN_Sh , vayi , yasi 72 , Z.BITA , Zahra_niki , zanbagh , zebeli , zeinab75 , zeinabjoon , zeinab_bl , ziglernata , ~*MONA*~ , ~pArnYa~ , ~SAREH~ , ~Tulip~ , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , ×زهرا× , آسوده , اب و اتش , ارمغان شادی , ایماز , باران6 , بهارجون , ترنم , تمنای دل , حاجی بلا , ساقه طلایی , ستاره بارون , فرازی , فرزانه90 , لاله77 , لیلاحمیده , م.م.ر , مرواریدجووون , مونا** , نسیا , نماز67 , نیکولا 71 , کمند , کپل ناز , کیمیا1388 , •Tαгα•

  7. Top | #54

    کاربر عادی


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    99
    میانگین پست در روز
    0.06
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    14,396
    تشکر شده 539 در 100 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ممنون از رمان بسیار زیبات دوست عزیز خسته نباشی

  8. 13 کاربر از پست afrooz87 تشکر کرده اند .


  9. Top | #55

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    آذر 1389
    نوشته ها
    295
    میانگین پست در روز
    0.21
    محل سکونت
    بوشهر
    تشکر از کاربر
    74,069
    تشکر شده 1,333 در 314 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    مرسی عزیزم ....خسته نباشی

  10. 9 کاربر از پست mahtab10 تشکر کرده اند .


  11. Top | #56

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    114
    میانگین پست در روز
    0.07
    تشکر از کاربر
    6,257
    تشکر شده 1,644 در 207 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ممنون عزیزم
    ای خُـــدایـــی کـِـــه هَمــــه چیــــز را زوج آفـــریـــدیـــ

    .
    .
    .
    مــــــــا رو یــــادتــــ رَفــتـــ؟
    ***

    امیدوارم امشب خدا خوابیده باشه


    چون بد دلم شکسته واگه خدا بشنوه صدامو


    ببینه گریه هامو


    یه روزی یه جایی یه جوری دل اونطرف رو میشکنه


    اما نمیخوام دلش بشکنه چون خیلی دوسش دارم


    خدایا بخواب!


  12. 10 کاربر از پست Niayesh- 74 تشکر کرده اند .


  13. Top | #57

    کاربر عادی


    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    نوشته ها
    62
    میانگین پست در روز
    0.06
    محل سکونت
    خانه محبت
    تشکر از کاربر
    19,996
    تشکر شده 254 در 66 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خسته نباشی، دست گلت درد نکنه، رمان قشنگی بود، منتظر رمانهای بعدی شما هستیم.
    موفق باشی
    دنیا را بغل گرفتیم ، گفتند امن است ، هیچ کاری با ما ندارد

    خوابمان برد ، بیدار شدیم

    دیدیم آبستن تمام دردهایش شدیم


  14. 8 کاربر از پست cole تشکر کرده اند .


  15. Top | #58

    کاربر عادی


    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    نوشته ها
    62
    میانگین پست در روز
    0.06
    محل سکونت
    خانه محبت
    تشکر از کاربر
    19,996
    تشکر شده 254 در 66 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خسته نباشی، دست گلت درد نکنه، رمان قشنگی بود، منتظر رمانهای بعدی شما هستیم.
    موفق باشی

  16. 7 کاربر از پست cole تشکر کرده اند .


  17. Top | #59

    کاربر عادی


    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    نوشته ها
    62
    میانگین پست در روز
    0.06
    محل سکونت
    خانه محبت
    تشکر از کاربر
    19,996
    تشکر شده 254 در 66 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خسته نباشی، دست گلت درد نکنه، رمان قشنگی بود، منتظر رمانهای بعدی شما هستیم.
    موفق باشی

  18. 6 کاربر از پست cole تشکر کرده اند .


  19. Top | #60

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    دی 1390
    نوشته ها
    643
    میانگین پست در روز
    0.65
    تشکر از کاربر
    4,720
    تشکر شده 7,173 در 740 پست
    حالت من
    Akhmoo
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خسته نباشى عزيزم
    رمانت خيلى قشنگ بود
    دخترها مثل سیب های روی درخت هستند. بهترین هایشان در بالاترین نقطه درخت قرار دارند. پسرها نمی خواهند به بهترین ها برسند چون می ترسند سقوط کنند و زخمی بشوند، بنابراین به سیب های پوسیده روی زمین که خوب نیستند اما به دست آوردنشان آسان است، اکتفا می کنند . سیب های بالای درخت فکر می کنند مشکلاز آنهاست در حالی که آنها فوق العاده اند. آنها فقط باید منتظر آمدن پسری بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا رود و..


  20. 10 کاربر از پست •Tαгα• تشکر کرده اند .


صفحه 6 از 7 نخستنخست ... 234567 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان الماس | Shaloliz کاربر انجمن
    توسط Shaloliz در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 137
    آخرین نوشته: 1393,06,22, ساعت : 13:10
  2. دختر پاییز | shaloliz کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط Shaloliz در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 53
    آخرین نوشته: 1392,12,06, ساعت : 10:46
  3. دانلود رمان موبایل دختر پاییز | shaloliz کاربر انجمن | پرنیان . کتابچه . اندروید
    توسط Farnaz در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1391,09,30, ساعت : 11:20
  4. دانلود رمان دختر پاییز | shaloliz کاربر انجمن
    توسط asal_cheshmak در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1390,11,18, ساعت : 11:53

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •