بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده ایرانی

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۴ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۲۵ بعد از ظهر   #41 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
عمه خانم آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +27 امتیاز     
پیش فرض

اشکم رو پاک کردم وبلند شدم گفت:
-صبرکن کمی بهتر بشی دخترم.
-نمی تونم دکتر ،باید زودتر پیداش کنم تا بیاد ودوباره ازمایش بده.من نگرانشم.
-به خدا توکل کن دخترم.خودش کارها رودرست میکنه.
-اون سالها صبر کرده تا به من برسه،اونوقت حالا..........
-نگران نباش ،حالا پاشو برو یک چیزی بخور وگرنه مجبورم برات سرم وصل کنم.
-بلند شدم ومثل دیوونه ها از اونجا خارج شدم.بعد هم با مانی تماس گرفتم وگفتم می خوام ببینمت.
-چیزی شده افسون ؟
-فعلا نمی دونم،اگه میشه بیا.
وقتی که اومد ومنو توی اون حال دید گفت:
-چرا اینقدر پریشونی؟
-باید ازمایشهات تکرار بشه.
-واسه چی؟
-نمی دونم ،اونها گفتند.
نگاه دقیقی به من کردوگفت:
-افسون احساس می کنم تو یک چیزی رو از من پنهان می کنی.
-بهتره بریم تا ازمایشگاه تعطیل نشده.
وقتی که رسیدیم دوباره ازش ازمایش گرفتند.بخاطر خونی که ازش گرفتند،دوباره دچار سرگیجه شد وهمونجا مجبور شدند براش سرم وصل کنند.وقتی که بالا ی سرش دیدم یک کم بی حال شده ویک هاله قرمز دور چشمش جمع شده،گفتم:
-خوبی؟
-افسون من چیزیم شده؟
بغضم ترکید وگفتم:مانی من نمی خوام تورو از دست بدم.
-خدای من !چرا این حرف رو می زنی؟
-نمی دونم ،دلم شور میزنه.
-افسون من کنارتم تا اخر عمرم.
دستش رو بوسیدم وگفتم:
-الهی هزارساله بشی.
لبخند کمرنگی زد گفتم:
-بخونتون زنگ بزنم؟
-نه بابا چیزی نشده که بیخودی نگران میشن.
وقتی مرخص شد،اجازه ندادم برگردم سرکارش وبا هم رفتیم خونه شون.اخر شب هم منوبرگردوند خونمون.
سه روز بعد زن عمو سیسمونی مینا رو اماده کرد ومن،زن عمو ومانی رفتیم خونه مینا.وقتی که مانی داشت کمد رو جابجا می کرد دوباره حالش بد شد.کشوندمش یک گوشه وگفتم:
-چی شدمانی ؟
-دوبارهمثل اون روز شدم.
مادر شوهر مینا کمی اب قند براش درست کرد،دادم بهش خورد.زن عمو گفت:
-افسون مانی چیزیش شده که این همه دچار سرگیجه می شه؟
نمی دونم زن عمو ؛ باید فردا جواب ازمایشش رو بگیریم.
-مگه ازمایش داده؟
-اره اون روز که توی کوه حالش بد شد.اونها ازش ازمایش گرفتند.وقتی جوابش رودادند،گفتند باید ازمایششهاش تکرار بشه.
-منم فردا باشما میام.
-باشه من فردا صبح میام طرف خونه شما تا به اتفاق سه تایی بریم.
فردا صبح همراه مانی وزن عمو رفتیم بیمارستان ،من از دلشوره زیاد حالت تهوع داشتم.وقتی که نوبت ما رسید ،من ومانی رفتیم توی اتاق.دکتر گفت:
مثبت مبتلا هستید وباید یک سری دستورات ونکات بهداشتی رو رعایت کنید.HIV-متاسفانه شما به
مانی برگشت طرف من ومنو نگاه کرد.من در حالی که بغضم گرفته بود سرم رو تکون دادم.مانی گفت:
-این امکان نداره دکتر ،بخدا من هیچ خطایی مرتکب نشدم.
-چرا زود فکر منفی می کنی پسرم،ممکنه از راه های دیگه ای مثل تزریق خون الوده،دندانپزشکی ویا حتی ارایشگاه مبتلا شده باشی .ببینم تو تا حالا خون بهت تزریق شده؟
-حدودا هفت هشت سال پیش که به المان سفر کرده بودم،اونجا تصادف شدیدی کردم وهمون راننده که گروه خونیش به من می خورد؛به من خون داد.
-درسته،این بیماری هم خیلی کهنه است وحالا داره خودش رو نشون میده.متاسفانه این بیماری سالها طول می کشه تا علائمش ظاهر بشه.
-البته من همیشه یک کم تب خفیف وسر گیجه داشتم.ولی فکر نمی کردم بخواد مربوط به یک همچین بیماری خطر ناکی باشه .کاش زودتر از این اقدام کرده بودم.
-این بیماری خیلی اروم وبی سرو صدا سیستم دفاعی بدن رو از کار میاندازه ومتاسفانه موقعی فرد متوجه میشه که دیگه کار از کار گذشته.
من گفتم:
-اقای دکتر ما برای ازدواج ازمایش دادیم چطور مشخص نشد.
-ممکنه ازمایشگاه اشتباه کرده باشه،متاسفانه از این جور موارد داشتیم.
باورم نمی شد دارم مانی رو هم از دست میدم.خدایا مگه من چقدر توان دارم .چند بار باید امتحان پس بدم .یکدفعه احساس ضعف ،مانی وزن عمو ناراحت بالای سرم ایستاده بودندوسرم به دستم وصل بود.
وقتی که چشمم به مانی افتاد بغضم تر کید وشروع کردم به گریه کردن .با خودم گفتم:اگه همون موقع که ازمایش دادیم مشخص می شد،من الان این همه به مانی وابسته نبودم وعلی هم اونطور اواره غربت نمی شد،همونطور که گریه می کردم زن عموگفت:
-نگران نباش دخترم.اونقدر پول خرجش می کنیم تاخوب بشه.توکلت به خدا باشه،همه چی درست می شه.
مانی در حالی که از درون می گریست با ناراحتی به من نگاه می کرد وبازبان بی زبانی به من گفت که همه چی تموم شد.من باید ارزوهامو با خودم به گور ببرم.
اون روز سه تایی به خونه عمورفتیم.منو مانی مثل عزادارها به هم نگاه می کردیم.اون شب بعد از شام مانی منوبه خونمون رسوند.
وقتی که خانواده م از موضوع با اطلاع شدند،همه نگران وناراحت شدند.
افسانه منوبغل کرد وگفت:
-اول علی ،بعدهم مانی .چه سرنوشتی دارن این دوتا.
ومن هم بغضم رو روی شونه های افسانه خالی کردم.
************************************************** ***



خدایا مرا ببخش بخاطر تمام درهایی که کوبیدم و خانه تو نبود...




یادمان باشد، فردا ،حتما، ناز گل را بکشیم...
حق به شب بو بدهیم...
و نخندیم دیگر، به ترکهای دل هر گلدان...!!
و به انگشت، نخی خواهیم بست تا فراموش نگردد فردا...! زندگی شیرین است!
زندگی باید کرد... ولی نه به هر قیمت
و بدانم که شبی خواهم رفت .... !!!
و شبی هست که نباشد، پس از آن فردایی ...

رمان اواره عشق
عمه خانم آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*avina*, *_*aseman*_*, *رز سفید*, -نازلی-, .rima., 677389, arizona, atefeh_49, azar1, birdana2, blub2000, darya..., elahegood, fantasy girl, fariba48, farnaz58, feraghi, ghazale49, ghazal_piaz, gheisareh, gherti, hana_m, hiva, homa41, honey_x, hyunah, Irani, kandi201022, kathyn, katy, lake, layahashemi, leila93, leona, libra272, magenta, mahatb222, mahsadina, marale, maral_70, maryam.khakbaz, matchless, mellina2000, mishkafeh, monir1343, nadjafi, nazz, nedaj, nini84, noonoush, P@rya, parmis ariaee, patrin, peymaneh, saegheh, sahar sss, saratab, sazin513, smahmodi, sogolmehrabon, yasi 72, Zahra_niki, ziba111, zohre64, ~Green Angel~, ~pArnYa~, اذرین, باران شکوفه, بی بی گل, خانم فسقلی, سبحی, سوداا, شورم, ققنوس98, لیلا931, م.م.ر, مادام, ماه سیما, نسترن123, پرهامه, ♣ Elvira ♣
قدیمی ۱۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۰۹ بعد از ظهر   #42 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
عمه خانم آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +27 امتیاز     
پیش فرض

بعد اون دیگه زندگی برام بی معنا شده بود.هر وقت تنها بودم گریه می کردم.برام خیلی سخت بود که باور کنم دارم مانی رو از دست میدم.این در حالی بود که مانی سعی می کرد منو کمتر ببینه.تعطیلات عید که قرار جشن ازدواج ما توش انجام بشه با همه کسالتش گذشت ومن احساس نامیدی رو توی صورتش می خوندم.اون همه شوق وذوقی که برای دیدن من داشت کم کم رنگ باخت.اون فکر می کرد که اگه با من روبروبشه ویا در کنار من باشه ممکنه من هم مبتلا بشم.حتی دیگه برای بردنم به دانشکاه هم نمیومد.کم کم به اواخر بهار نزدیک میشدیم وموقع برگزاری امتحانات من بود.وقتی که دیدم مانی کمتر به دیدن من میاد ،سعی میکردمهفته ای یکی دو بار رو من برم بدیدنش وساعات بیشتری رو درکنارش باشم.
حدود یک ماه بود که اون پا به خونه ما نذاشته بود.یک روز به طور سر بسته از مینا شنیدم که مانی دیگه نمی خواد جشن ازدواج رو بگیره.یک روز جمعه که می دونستم خونه است رفتم خونشون .وقتی که رسیدم خونه ،زن عمو گفت که توی اتاقشه وخوابیده،گفتم:
-چرا دیگه خونمون نمیاد؟
-با خودش هم قهره،نه حرف میزنه،نه می خنده.فقط میره سر کار و میاد میره توی اتاقش .گفتم:
-می تونم برم توی اتاقش؟-اره دخترم .مگه توبتونی روحیه ش رو کمی عوض کنی.
بعد در حالی که بغض کرده بود گفت:
-این جوری اون خیلی زود از پا در میاد.
-عمو گفت:اخه چرا با جوان مردم این کار رو می کنند.فقط به خاطر اینکه اون لحظه جونشو نجات بدن؟
اشکم روپاک کردم وگفتم:
-با اجازتون من میرم پیشش.
وقتی رفتم بالا ،در اتاقش باز بود.اروم وارد شدم.روی تختش داراز کشیده بود وزل زده بود به عکس من.سه روز بود که ندیده بودمش.کمی لاغرورنگ پریده شده بود.یک جوش کهیر مانند هم توی صورتش افتاده بود که فکر کنم مربوط به اون بیماری لعنتی بود،که زیبایش رو هم تحت شعاع قرار داده بود.عکس زیبایی از من کنار تختش بود.اون عکس رو یک روز توی حیاط خونه خودشون از من گرفته بود.توی اون عکس من موهامو ریخته بودم دورم وداشتم می خندیدم.وقتی که صدای در رو شنید،بادیدن من لبش به لبخند باز شد،ولی زود خنده از روی لبش محو شد.گفتم:
-سلام .
-چرا اومدی اینجا؟
-مانی این چه حرفیه؟توبه من میگی چرا اومدم شوهرم رو ببینم.مثل اینکه قرار بود ماتوی همین روزها جشن ازدواجمون رو بگیریم.اونوقت تو به من میگی چرا اومدم شوهرم روببینم؟
-دیگه عروسی در کار نیست.
-چی میگی مانی؟
بلند شد و روی تخت نشست سرش رو انداخت پایین وبغض کرد.رفتم نزدیکش ودستش رو گرفتم وگفتم:
-مانی تو رو خدا با من این جوری حرف نزن.من دلم می شکنه.
-افسون تو نباید خودت رو اسیر یک افتاب لب بوم کنی.
-با گریه گفتم:این حرف رو نزن مانی.من راجع به این بیماری مفصل با استادم صحبت کردم.میگه ما می تونیم در کنار هم زندگی کنیم بدون اینکه هیچ اسیبی به من برسه .فقط باید یک سری دستورات اجرا کنیم ،همین.
-این یک ریسکه افسون ومن هیچ وقت این ریسک رو انجام نمیدم.من نمی خوام تو با این همه زیبایی قربانی من بشی.بهتره همدیگر رو فراموش کنیم.
-فراموش کنیم؟حالا دیگه؟حالا که این همه منو گرفتار عشق خودت کردی.یعنی باور کنم که تو می خوای منو فراموش کنی؟
شروع کرد به گریه کردن .من اولیین بار بود که می دیدم داره گریه می کنه.دلم می خواست اون موقع جونمو فداش کنم.سرم رو روی شونه ش گذاشتم وهردو در اغوش هم گریه کردیم.بعد گفتم:
-معذرت می خوام ،من اومدم اینجا که تو رو اروم کنم اونوقت.........
-افسون تو که به من شک نداری؟
-چرااین فکر رو می کنی؟
--گفتم شاید...............
-دیگه این حرف رو نزن.ازنظر من تو مثل برگ گل پاک ومعصومی.
دوبار بغض کرد گفت:
-افسون تو رو خدا برو منوفراموش کن.
-دیگه نمی خوام این حرف رو بشنوم.نکنه از ازدواج با من پشیمون شدی ودیگه منو دوست نداری؟
-افسون من جونمو برای تو میدم،خودت هم اینو می دونی.من بخاطر اینکه تو روبی نهایت دوست دارم این حرف رو بهت می زنم.می دونی که من چیزی به اخر عمرم باقی نمونده.توباید بیای اینجا .من نمی خوام بلایی سرتوبیاد.
-مانی من تو رو دوست دارم این برات مهم نیست.
با اهنگی بغض الود گفت:
-همین برای من کافیه که خوشبخت بمیرم.
خداوندا کوهی از محبت بود وتشه محبت من.دوباره دستم رو گرفت وگفت:
-توی این مدت که همسرم بودی هیچ وقت این کلمه رو بزبون نیاوردی.این اولین باره افسون.می دونم که تو هم منو دوست داری ولی باور کن شنیدن این جمله از زبان تو ،داشت برام مثل رویا می شد.
-اگه در گفتنش کوتاهی کردم ،منو ببخش .من فکر می کردم که تو همه اینها رو توی چشام می خونی ودیگه احتیاجی نیست که بزبون بیارم.
در حالی که اشکم سر ازیر بود دوباره گفتم:
-تقصیر توئه دیگه.اینقدر به من محبت کردی که منو اسیر خودت کردی. اونوقت حالا از من می خوای که تو رو ول کنم وبرم.فکر می کنی افسون اینقدر بی وفاست؟
-افسون هیچ راهی نیست.
-مانی خواهش می کنم دیگه از این فکر های احمقانه نکن.پاشو برو یک کم اب بزن به صورتت تا سر حال بیای.می خوام با هم بریم بیرون و ناهار رو باهم بخوریم.
-افسون!
-نترس،امروز مهمون منی.
-نه افسون خواهش می کنم برو
-پاشو ببینم ،مثل بچه ها قهر وناز میکنه.
بعد دستش رو گرفتم وبلندش کردم.وقتی ایستاد .نگاهم رو دوختم به چشماش ودستاشو به لبهام
نزدیک کردم وبوسیدم وگفتم:
-هیچ وقت بهم نگو اینجا نیا مانی ،باشه،من بدون تو نمی تونم زندگی کنم.

ادامه دارد............................



ویرایش توسط عمه خانم : ۱۵ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۹:۱۴ بعد از ظهر
عمه خانم آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۱۲ قبل از ظهر   #43 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
عمه خانم آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +30 امتیاز     
پیش فرض

لطفا امتیاز وتشکر فراموش نشه با اینا ها ادم روحیه میگره


پیشونیم رو بوسید وگفت:
-خیلی دوست دارم افسون.بیشتر ازاونی که بتونی فکرش روبکنی.
در حالی که سعی می کردم بغضم رو فرو بدم با هم از درخارج شدیم.زن عمو وقتی دید همراه مانی از اتاق بیرون اومدم .منو یوسیدوگفت:
-مثل مینا برام عزیزی افسون.
-با بغض گفتم:ممنونم زن عمو .اگه اجازه بدین مابریم بیرون وناهار روبا هم بخوریم.می خوام یک هوایی تازه کنه.
-باشه دخترم برین بلکه اینجوری یک کم سرحال بیاد.
-وقتی که مانی حاضر شد باهم رفتیم به یک رستوران نزدیک خونشون ویک غذای خوب با هم خوردیم.موقع خوردن گفت:
-بخاطر این جوش های صورتم زشت شدم نه؟
-تو برای من همیشه یک مرد جذاب وایده الی.
-توبهترینی افسون.
-خب اقای داماد ،کی بریم سراغ کارتهای عروسی؟
-افسون خواهش می کنم اذیتم نکن،گفتم که عروسی در کار نیست من.........من از دکتر پرسیدم،گفت که خیلی دوام بیاری یکی دوماه .شاید هم کمتر .متاسفانه من دیر متوجه شدم والان در مراحل حاد این بیماری هستم .بیشتر سیستم دفاعی بدن من از کار افتاده.افسون تو باید منو فراموش کنی وبری سراغ زندگیت تو نباید فرصتهای خوبت رو از دست بدی.
-باگریه گفتم:مانی خیلی بی انصافی .فکر می کنی من می تونم بعد از تو باکس دیگه ای ازدواج کنم.
-با بغض گفت:باید بتونی افسون.این حق توئه.
شروع کرد به سرفه کردن.متوجه شدم تب هم داره.یکی دوتا قرص از جیبش دراورد وخوردوگفت:بلند شو بریم افسون .همه استخوانهای بدنم درد میکنه وگفت:
-معذرت می خوام من این روز خوب رو خرابش کردم.شاید دیگه از این فرصتها پیش نیاد.چند روز بود که نتونسته بودم غذا بخورم.امروز به من خیلی خوش گذشت.
-می خوای من هر روز بیام وناهار روباهم بخوریم؟
-نه بابا می دونم که تو هم موقع امتحاناتته.بهتره فکر درسات باشی.
-برای من اول تو مهمی مانی.
-ممنونم خانمم،حالا پاشو بریم.
اون منو رسوند خونه وخودش هم برگشت.وقتی رسیدم خونه دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم .نشستم روی مبل وتا تونستم گریه کردم.مادرم کلی دلداریم داد.بعد گفت:
-افسون پس عروسی چی شد؟
-دیگه عروسی درکار نیست.
-یعنی چی؟
-اون دیگه نمی خواد ما عروسی کنیم.میگه نمی خوام توقربانی این چند روز باقی مانده از عمر من بشی.ولی مادر من دوستش دارم ومی خوام باهاش زندگی کنم.
شروع کردم به گریه کردن.
-ببین دخترم،اون درست میگه.اون هم تو رو دوست داره واین نهایت عشق وشعورش رو می رسونه.ببینم خودش گفت............
-اره مامان متاسفانه اون چیزی به اخر عمرش باقی نمونده.
-تونباید این قدر خودت رو ناراحت کنی.تو همیشه دختر صبوری بودی.با سرنوشت نمیشه جنگید دخترم.
-اخه من بایدتقاص چر رو پس بدم مامان؟
ودوباره شروع کردم بلند به گریه کردن.مادر م کمی نوازشم کردوگفت:
-پاشو برو یک کم اب بزن به صورتت.منم باید برم شام درست کنم.الان شهاب میاد اینجا .افسانه هم پا به پای من گریه می کرد.گفتم:
-مامان عروسی افسانه چی شد؟
-اتفاقا چند روز پیش پدر شهاب راجع به این موضوع حرف می زد.اونها می خوان زودتر عروسشون روببرند.ولی بابات گفت باید اول تکلیف افسون معلوم بشه.با وجودی که شرایط شما حالا فرق می کنه؛بازهم دلش نمی خوادعروسی افسانه زودتر از تو برگزار بشه.
-بهتره به بابا بگی که ما دیگه عروسی نمی کنیم وبهتره هر چه زودتر عروسی اینها رو راه بندازه.
-می گم،ولی می دونم که قبول نمی کنه.البته خود شهاب هم بخاطر دوستی که با مانی داره،گمون نمی کنم این کار روبکنه.
به افسانه گفتم:
-افسانه،تا می تونید از فرصتها تون استفاده کنید.ادم تا یک نعمتی رو داره قدرش رو نمی دونه.وقتی از دستش میده تازه می فهمه چه بلایی سرش اومده.
افسانه دستم رو گرفت واشکم رو پاک کرد.من گفتم:
-خوشحالم که تواز زندگیت راضی هستی.
-شهاب یک مرد خوب،مهربون واز نظر من فوق العاده است.البته به پای علی نمی رسه ،ولی می دونم که همه سعیش رو میکنه که من خوشحال وراضی باشم.این برای من خیلی ارزش داره.باورم نمی شه بعد از علی بتونم عاشق مرد دیگه ای بشم.
-حق باتوئه ادم مجبوره با شرایط خودش رو وفق بده. من هم فکر نمی کردم بعد از علی بتونم مرد دیگه ای رو دوست داشته باشم .ولی مانی مثل خونی که کم کم به بدن تزریق می شه خودش رو توی دلم جاکرد.البته چند ماه طول کشید تا تونستم قبولش کنم.چون واقعا نمی خواستمش .ولی اون با مهربونی وگذشت وبزرگ منشی خودش ،منو عاشق خودش کرد.اونوقت حالا...............
-غصه نخور خواهر.حتما مصلحت خداونده،تو باید به خدا توکل کنی ،همون که در اوج نامیدی ،سفارشش رو به من کردی.تو باید به فکر درساتم باشی .ببینم امتحاناتت شروع شده؟
-اره اولیش فرداست.
-اه.....چرا نشستی ،پاشو برو سراغ درست.
-پس لطفا یک لیوان اب بهم بده دارم خفه میشم.
****************************************
ادامه دارد...............


بزن اون تشکر قشنگه رو
عمه خانم آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*avina*, *_*aseman*_*, *رز سفید*, -نازلی-, .rima., arizona, atefeh_49, azar1, birdana2, blub2000, darya..., elahegood, fantasy girl, fariba48, farnaz58, feraghi, gheisareh, gherti, hana_m, hiva, homa41, honey_x, hyunah, Irani, kathyn, katy, ladan.d, layahashemi, leila93, leona, libra272, magenta, mahatb222, mahsadina, marale, maral_70, maryam.khakbaz, masin, matchless, mellina2000, mishkafeh, monir1343, nadjafi, nazz, nedaj, nini84, noonoush, P@rya, parmis ariaee, patrin, peymaneh, saegheh, sahar sss, saratab, sazin513, sepideha, smahmodi, sogand1, sogolmehrabon, yasi 72, Zahra_niki, ziba111, zohre64, ~Green Angel~, ~pArnYa~, اذرین, باران شکوفه, بی بی گل, خانم فسقلی, سوداا, شورم, فرازی, لیلا931, م.م.ر, مادام, ماه سیما, مهشاد69, نسترن123, پرهامه, ♣ Elvira ♣
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۱۷ بعد از ظهر   #44 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
عمه خانم آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +26 امتیاز     
پیش فرض

دست اونای که میزنن توسراین +وتشکر درد نکنه

از اون روز به بعد سعی می کردم بیشتر وقتم رو با مانی بگذرونم.امتحاناتم رو باهر جون کندنی که بود گذروندم.مانی کم کم حالش بدتر شد وسرفه ها وسرگیجه هاش هم بیشتر .همه بدنش از اون جوش های تاول مانند زده بود،وقتی هم که اب زیر تاول ها از بین می رفت به صورت زخم سر جای خودش باقی میموند.کم کم لاغر تر ورنگ پریده تر می شد وهاله قرمزی دور چشماش هم قرمزتر.
علی هفته ای یکبار زنگ میزد واحوال مانی رو می پرسید.ولی من حتی یکبار هم باهاش حرف نزدم.یکبار که خونه عمو بودم علی دوبار زنگ زذ وبا زن عمو ومانی صحبت کردوگفت که سعی کنند مانی رو برای معالجه بفرستند المان بلکه مداوا بشه.ولی مانی گفت خودم از دکتر راجع به این مسئله پرسیدم ،گفت که اگه درمراحل اولیه بود ممکن بود بتونند برات کاری کنند؛ولی حالا دیگه توی هیچ کجای دنیا هیچ کاری برات نمی شه کرد.
روز بعد مانی حالش به هم خورد ومن همراه عموبردیمش بیمارستان.وقتی که دکتر وارد شد.شروع کرد به معاینه ش،عمو رفته بود دنبال پرونده مانی،من اونقدر ناراحت بودم وتوی حال خودم بودم که اصلا توجهی به اطرافم نداشتم.یک دفعه دکتر گفت:
-نگفتم دنیا خیلی کوچیکه افسون خانم.
سرم رو بلند کردم دیدم ارمان بالای سر مانی ایستاده وداره معاینه ش می کنه.هم ناراحت شدم وهم خجالت کشیدم گفتم:
-حتما خیلی خوشحالی که اینطوری روی این تخت میبینش نه؟
-هیچ دکتری ازوضعیت بد مریض خوشحال نمی شه.اون مرد خوبیه ومن براش متاسفم.
-وضعیتش چطوره دکتر.
-خیلی بد.گمون نکنم زیاد دوام بیاره.
گریه م گرفت واون جعبه دستمال روبه طرفم گرفت،گفتم:
-متشکرم دکتر
-بخاطر اون روز متاسفم ،دست خودم نبود خانم افشار.
-عیبی نداره فراموش کن.
-من توی اتاقم هستم اگه نیاز بود صدام کن.
-شنیدم ازدواج کردی؟
برگشت به طرفم وبایک حالتی گفت:
-اره ولی هیچ کس جای تو روبرام نمی گیره.
-میشه خواهش کنم دیگه راجع به این موضوع صحبت نکنی.
-من باید برم اگه کاری داشتی خبرم کن.
-ممنون دکتر .
-خدانگه دار.
برگشتم طرف مانی ،مثل یک بچه بخواب رفته بود،دستم رو کشیدم روی سرش واز خدا خواستم تا اونو دوباره به من برگردونه..........
ادامه دارد..............
عمه خانم آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۱۳ قبل از ظهر   #45 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
عمه خانم آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +38 امتیاز     
پیش فرض

اول اون +بزن بعد بخون افرین مرسی
مانی کم کم خونه نشین شد ودیگه از خونه بیرمون نمی رفت.هرچند روزیکبار دکتر بالای سرش بود.ولی هیچ فایده ای نداشت.فقط با مسکن درد های مفصلیش رو اروم می کردند. من هر روزصبح تا غروب پیشش بودم وغروب خسته ونامید بادلی پر غصه به خونمون برمیگشتم وتا صبح با اشک به بخت سیاهم فکر می کردم.اوایل مرداد بود ماه بود ومن اون روز نتونستم از صبح برم خونه عمو ،چون شب قبلش اصلا نخوابیده بودم ،ولی عصر باز هم رفتم اونجا .مانی جز برای کار ضروری ،اونهم به کمک عمو ازتخت پایین نمومد.وقتی رسیدم خونشون ،اروم در رو باز کردم ورفتم تو اتاقش.تازه از خواب بیدار شده بود .تبش هم بالا گرفته بود.گفتم:
-مانی امروز حالت بدتر شده ،پاشو بریم بیمارستان.
-نه دیگه لازم نیست فکر کنم دیگه چیزی نمونده.
-باگریه گفتم:مثل اینکه توخوشت میاد منو ازار بدی.
اروم بلند شدونشست وگفت:
-افسون دیگه نمی خوام برم بیمارستان،باور کن اونقدر امپول بهم زدن بدنم سوراخ سوارخ شده.حالا بیا بشین می خوام باهات حرف بزنم.
رفتم جلوتر ودولا شدم پیشونیش رو بوسیدم.دستمرو گرفت.گفتم:
-جانم بگو
-بی رمق گفت:توباید منوببخشی.
-چرا؟
-چون من زندگی توروخراب کردم.
-باز که داری منو ناراحت میکن اق ا مانی.
-نه باور کن راست میگم تو هم خیلی زیبایی هم خیلی مهربون.چند وقت دیگه هم دکتر میشی.من نباید ازاول سراغ تو میومدم.حالا از تویک خواهش دارم.
بابغض گفتم:
-این حرفها چیه که میزنی مانی .من اگه همه دنیا رو هم می گشتم مردی به خوبی تونمی تونستم پیدا کنم.توهم بهتره دیگه از این حرفها نزنی.
فشاری بدستم دادوگفت:
-ازت می خوام که بعد از من خودت رو اذیت نکنی وسعی کنی باکسی که لیاقت تورو داره ازدواج کنی.باورکن خوشبختی تو ارزوی من.چیزی که من نتونستم به توبدم.
گریه م به هق هق تبدیل شدوگفتم:
-مانی تورو خدا دیگه از این حرفها نزن .من به توقول می دم بعداز تو هرگز ازدواج نکنم.پس تو هم بهتره دیگه اینجوری منو عذاب ندی.
-ولی من یک کاری کردم که اگه بگم فکر نمی کنم تو هرگز بخاطرش منوببخشی.
-چی میگی مانی؟
-من میدونستم که علی هم تورو می خواست.
رنگ از رخسارم پرید.یعنی این همه وقت اینو میدونسته وبروی خودش نمیاورده.
-گوش کن ببین چی میگم .لطفا تا حرف میزنم.ساکت باش وفقط گوش بده.
احساس کردم تعادل نداره .گفتم تکیه ت رو بده به متکا وکمکش کردم تا به عقب تکیه داد.بعد شروع کرد.
-چند روز قبل از اینکه از تو خواستگاری کنم .به طور اتفاقی یک برگ کاغذ رو توی اتاق علی پیدا کردم که برای تونوشته بود.که باخواستگاری من از تو فکر کنم دیگه نتونست به دست تو برسونه.بعد از اون مطمئن شدم که اون هم تو رو می خواد .ولی از علاقه تو نسبت به اون اطلاعی نداشتم .همیشه ودر این مدت نزدیک به یک سال یک فکری مثل موریانه مغزم رو می خورد،که اون موقع که برای دفعه اول من از تو خواستگاری کردم وتوگفتی که باید فکر کنم بعد جواب بدم،نکنه تو هم علی رو می خواستی .بعد ها هروقت می دیدم که تو راجع به علی سوال میکنی.یا اون موقع که علی به خارج از کشور رفت ومی دیدم تو ناراحتی ،با خودم فکر کردم نکنه بین شما عشقی وجود داشته ومن باعث پاره شدن این رشته بین شما دو تا شده باشم.اون روز که برای اش اومده بودید خونمون ودیدم که تو وعلی روی پله ها نشستین وباهم حرف میزنین،گفتم شاید داره راجع به خواستگاری واین چیزها باتو حرف میزنه.برای همین هم زود اقدام کردم.چون مینا از علاقه من نسبت به تو خبر داشت ،با پدرومادر صحبت کرد.همون شب که این موضوع رو توی خونه مطرح کردم .علی رفت بیرون وتا نزدیکیهای صبح نیومد خونه.البته من دلم براش سوخت ولی نمی تونستم از توبگذرم.خودت که می دونی من چقدر تو رو دوست داشتم.بعضی وقتها فکر می کنم.من دارم تقاص دل شکسته علی رو پس میدم.فقط می خوام بدونم که تو هم اونو می خواستی یا نه؟
وقتی که صحبتهاش تموم شد من به پهنای صورتم اشک میریختم .گفتم:
-مانی جان خودت که می دونی من تورو خیلی دوست دارم وگفتن این حرفها هم هیچ فایده ای نداره.
-ازت می خوام اگه علی برگشت باهاش ازدواج کنی ،چون هیچ کس بجز اون لیاقت عشق تو رو نداره.
-مانی میدونی داری با این حرفها منو عذاب میدی؟مثل اینکه از این کار لذت می بری.

ادامه دارد....................
عمه خانم آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*avina*, *_*aseman*_*, *رز سفید*, -نازلی-, arizona, atefeh_49, azar1, birdana2, blub2000, darya..., elahegood, fantasy girl, fariba48, farnaz58, feraghi, gheisareh, gherti, hana_m, hiva, homa41, hyunah, Irani, kathyn, katy, ladan.d, lake, layahashemi, leila93, leona, libra272, magenta, mahatb222, marale, maral_70, maryam.khakbaz, masin, matchless, mellina2000, mishkafeh, monir1343, nadjafi, nazz, nedaj, nina505, noonoush, P@rya, parmis ariaee, patrin, peymaneh, saegheh, sahar sss, saratab, sazin513, shalizar2, smahmodi, sogand1, sogolmehrabon, Ushya7, yasi 72, Zahra_niki, ziba111, zohre64, ~Green Angel~, ~pArnYa~, باران شکوفه, بی بی گل, خانم فسقلی, سبحی, سوداا, شورم, عشق یخی, لیلا931, م.م.ر, مادام, ماه سیما, نسترن123, نسرین, پرهامه, ♣ Elvira ♣
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۱۹ قبل از ظهر   #46 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
عمه خانم آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +31 امتیاز     
پیش فرض

افرین اول زدن+بعد رمان
دوباره فشاری به دستم دادوگفت:
-من دلم نمی خواد حتی یک اخم به صورت توببینم .اخه چطوری دلم میاد ناراحتت کنم.تو همه زندگی منی افسون.من از زمانی که یادم میاد تو بامن بودی ومن تو رودوست داشتم .بخدا من نمی خواستم بد جنسی کنم.فقط گناهم این بود که تو رو خیلی دوست داشتم حتی بیشتر از جونم.
-مانی من متعلق به توام وهرگز بعد از تو ازدواج نمی کنم.
-این حرف رو نزن.اگه می خوای روح من درارامش باشه،باید باکسی که لیاقت تورو داره ازدواج کنی وخوشبخت بشی.
سرم رو گذاشتم روی شونه ش گفت:
-افسون ممکنه توی اون دنیا ما دوباره به هم برسیم .اصلا اون دنیا چه جورجائیه؟
-مطمئن باش اونجا ازاینجابهتره؟
-راست میگی افسون؟
-بابغض توی صورتش نگاه کردم وگفتم:اره عزیزم.
-مردن ترس داره افسون؟من خیلی می ترسم.
سرم رو به سینه ش چسبوندم وگفتم:
-نه مردن اصلا ترس نداره .مثل یک خواب میمونه.
وشروع کردم به گریه کردن دستش رو بی رمق اورد وموهامونوازش کرد.گفتم:
-مانی توبهترین مرد دنیایی ،یک اقای به تمام معنا.
لبخند کمرنگی زد .دستم رو کشیدم روی صورتش وگفتم :
-خیلی دوست دارم مانی.
-چقدر دلم می خواست با تو ازدواج کنم وازت بچه داشته باشم،یک دختر چشم ابی مثل خودت،زیبا ودوست داشتنی،اسمش رو هم بذارم مونا.
اشکم رو پاک کردم وگفتم:
-خدا رو چه دیدی.شاید هم خوب شدی وباز هم به همه ی ارزوهات رسیدی.
-نه افسون من می دونم افتاب صبح رو نمی بینم.
بعد مستقیم به چشام نگاه کرد وگفت:
-تونهایت ارزوی من بودی.وقتی که قبول کردی با من ازدواج کنی همه دنیا رو بهم هدیه کردی.خوشحالم که منو به ارزوم رسوندی وخوشحالم که روزهای اخر عمرم رو در کنار تو بودم.از تو هم ممنونم که وقتی فهمیدی من این بیماری رو دارم من رو تنها نگذاشتی بری.
-بجای این حرفهای نا امید کننده بهتره کمی بخوابی.
-برای خوابیدن فرصت زیاد دارم.می خوام بیدار باشم.فقط اگه می تونی امشب بمون اینجا می خوام وقتی که می میرم در اغوش تو باشم.
دوباره گریه م گرفت اون سعی کرد منو اروم کنه .ولی با این حرفها بیشتر اتشم می زد.وقتی که از اتاق اومدم بیرون .از بس گریه کرده بودم چشمام ورم کرده بود.زن عمو براش سوپ درست کرده بود.خودم نشستم منارش وبا قاشق سعی کردم بهش بدم.فقطچند قاشق خورد.عمو وزن عمو ومادربزرگ اومدند توی اتاقش وتا اخر شب همه پیشش بودیم .عمو سعی می کرد حرفهای امیدوارکننده بهش بزنه.انگار تبش بالا رفته بود.دوباره کمی سرفه کرد.عمو درازش کرد روی تخت.با وجودی که هوا گرم بود احساس لرز می کرد،من پتو رو کشیدم روش عمو گفت:
-مانی پاشو بریم بیمارستان ،ولی مانی قبول نکرد وگفت که می خوام امشب توی اتاق خودم باشم .بعد هم به مادرش گفت که می خوام امشب افسون توی اتاق من بخوابه .من با خجالت و بغض قبول کردم.
اخر شب که تنها شدیم ،وقتی که خواستم بخوایم خیلی بی رمق گفت:
-افسون.......لامپ رو خاموش کن.
-می خوام اگه حالت بد شد متوجه بشم.
-مگه می خوای امشب بخوابی؟
-نه می خوام همه امشب رو تو برام حرف بزنی.
نمی دونم هدفش از این حرف چی بود.شاید خدای نکرده می خواست که من جون کندنش رو نبینم.چون بهم گفته بود افتاب صبح رو نمی بینه.با حالی پریشون بلند شدم وچراغ رو خاموش کردم.اولین بار بود که می خواستم توی اتاقش بخوابم .با کمی خجالت که از دید اون هم پنهون نموند خوابیدم گفت:
-چقدر حسرت این شبها رو داشتم ولی حالا..........
-اگه تو بخوای من............
-حرفشم نزن افسون .فقط همین که قبول کردی امشب اینجا بمونی برام کلی ارزش داره.
سرش رو گذاشتم روی شونه م وصورتش رو نوازش کردم.زخمهای توی صورتش زیادتر شده بود.گفتم:
-باید بریم بیمارستان مانی،تو حالت اصلا خوب نیست.
-افسون دیگه فایده ای نداره،من دیگه فرصتی ندارم.
با گریه گفتم:تومنو می ترسونی مانی.
-افسون بگذار این شب اخریرو با هم خوش باشیم.می خوام برام حرفهای قشنگ بزنی.
-مانی من زمانی که با تو عقد کردم،زیاد تمایلی به تو نداشتم .الیته نه که تو رو دوست نداشتم. تو خودت می دونی مه من به همه افراد خانواده شما احترام خاصی می ذاشتم وهمتون رو دوست داشتم .ولی تو کم کم خودت رو توی دلم جا کردی وانقدر به من محبت کردی که حالا نتونم از تو جدا بشم .یادت میاد اون روز توی خونتون بهم گفتی که من بدون تو می میرم.حالا من به تو می گم که مانی،من بدون تو می میرم.
-ولی مرگ حق تو نیست.
-حق تو هم نیست مانی.
-تو خیلی جوانی وتازه اول راهی ،نباید به مرگ فکر کنی.
-ولی من بدون تو نمی خوام توی این دنیا باشم......
-افسون توحق نداری به مرگ فکر کنی.
دوباره بغضم گرفت وگفتم:
-روزهای با توبودن ،بهترین روزهای عمرم بود .توبهترین چیز دنیا رو به من هدیه کردی واون عشقت بود که با قلب پاک ونیت خالص به من دادی.تومرد خوب ،جذاب ومهربونی هستی ومن از تو راضیم.
شروع کرد به سرفه کردن.گفتم:برات اب بیارم؟
-نه نمی خوام از کنارم بری.گفتم:
-من دوست دارم مانی وهمیشه دوست خواهم داشت.
-منو بوسیدوگفت:منم همینطور.
-گفتم دیگه بخواب.
-اره احساس خستگی می کنم.خوشحالم که تو امشب اینجایی ومن تنها نیستم .همیشه می ترسیدم که توی اتاقم تنها بمیرم.
در حالی که احساس می کردم خیلی بی حال شده،به خودم فشردمش.زیر لب یک چیزهای می گفت.انگار داشت دعا می خوند وبا خدا حرف می زد.صدای یارب یاربش رو می شنیدم.
حدود ده دقیقه ای به همون حال باقی بود.احساس کردم دیگه صداش نمیاد.اروم صداش کردم،ولی دیگه دیر شده بود.اون اروم وبا لبخند فرشته مرگ رو لبیک گفته بود.نور مهتاب از پنجره به صورتش می تابید،سرش رو دوباره گرفتم توی بغلم وگریه کردم.بعد بلند شدم وچراغ رو روشن کردم دوباره صداش زدم.ولی جوابی نشنیدم.با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن.
-مانی.........مانی...........نه........ن ه....خدایا....مانی.........
با صدای من عمو وزن عمو سراسیمه اومدند .زن عمو زد توی سرخودش وشروع کرد بلند گریه کردن.عموسر مانی رو توی بغلش گرفت ودر حالی که نوازشش می کرد،زیر لب یک چیزهایی می گفت وگریه می کرد.زن عمو روی دستهای من از حال رفت.کشوندمش یک گوشه وسعی کردمبهوشش بیارم ،ولی نشد.زنگ زدم خونمون ،ولی نگفتم چی اتفاقی افتاده.فقط از بابا خواستم تا هر چه زودتر خودش رو اونجا برسونه .در کمتر از نیم ساعت بابا ومامان وافسانه هم به اونجا امدند.
اون شب مرگ برای همیشه عشقم رو با خودش بردوتنها از اون جوان رعنا وزیبا ،یک جسم نحیف ورنگ پریده وبی جان باقی گذاشت.
***********************************
ادامه دارد...................

اون تشکرم بزن خیرش رو ببینی
عمه خانم آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*avina*, *_*aseman*_*, *رز سفید*, -نازلی-, arizona, atefeh_49, Avaa, azar1, birdana2, blub2000, darya..., elahegood, fantasy girl, fariba48, farnaz58, foxy_2010, gheisareh, gherti, googoosh z, hiva, homa41, hyunah, Irani, jinoos, kathyn, katy, layahashemi, leila.kh, leona, libra272, mahatb222, mahsadina, marale, maral_70, maryam.khakbaz, masin, matchless, mellina2000, mishkafeh, nadjafi, nazz, nedaj, nini84, noonoush, P@rya, Parinaz Hakimi, parmis ariaee, patrin, peymaneh, raha19, saegheh, sahar sss, saratab, sazin513, shalizar2, smahmodi, sogand1, sogolmehrabon, yasi 72, Zahra_niki, ziba111, zohre64, ~Green Angel~, ~pArnYa~, باران شکوفه, بی بی گل, خانم فسقلی, سوداا, شورم, عشق یخی, فرازی, لیلا931, م.م.ر, مادام, ماه سیما, مهشاد69, نسترن123, پرهامه, گل یاس, ♣ Elvira ♣
قدیمی ۱۹ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۲۲ قبل از ظهر   #47 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
عمه خانم آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +26 امتیاز     
پیش فرض

اون شب سخت ترین شب عمرم بود.نمی تونستم باورم کنم مردی که می رفت سکاندار قلبم باشه وبرا ی همیشه به دیار باقی شتافته ومنو با یک دنیا غصه ویک عشق ناکام بجای گذاشته.
فردای اونشب چند تا نزدیکهای فامیل به اونجا اومدند.مینا اونقدر گریه کرد که حالش بهم خورد وشوهرش مجبور شد اون رو به درمانگاه ببره.نوزاد یکی دو ماهش هم ،این وسط دست به دست می شد. مینا به تازگی صاحب یک دختر شده بود که شباهت زیادی به علی داشت .مادر بزرگ از همه ما بدتر بود.ولی بخاطر ناراحتی قلبی که داشت ،عمه مجبور شد اونو به خونه دختر عمه بفرسته تا کمتر گریه وشیون کنه.
فردای انشب جسد مانی منو به پزشکی قانونی منتقل کردند تا جواز دفنش رو صادر وبه گورستان سپرده بشه.
شب وقتی که تاریکی همه جا رو فرا گرفت به یاد شب گذشته که مانی درکنارم بود به اتاقش رف
تم وسرمو روی تختش گذاشتم وتا تونستم گریه کردم.میناوافسانه اومدند وبزور منو از اونجا دور کردند.
فردای ان روز قامت رعنای مانی به خاک سرد گور سپرده شد.........
خدایا چه اسوده خوابیده بود.فارغ از ان همه دردو رنج ،انگار سفرش به دیار باقی سفری دلچسب وبیاد ماندنی بود که با اون لبخند کمرنگی که همیشه روی لبش بود به استقبال مرگ رفت وبرای همیشه منو داغدار خودش باقی گذاشت.من سرخاکش اونقدر گریه وبی تابی کردم که از هوش رفتم ودیگه چیزی نفهمیدم.
وقتی که چشمم روباز کردم ،چیزی رو که جلوی چشمم می دیدم باور نداشتم .علی دولا شده بود روی صورتم وصدام میزد.چشمهاش از بس گریه کرده بود قرمز ومتورم شده بود.
-افسون.........افسون
چشمم رو باز کردم وبادیدنش دوباره بغضم گرفت،گفتم:
-علی.....مانی!
سعی کردم از جام بلند ب
شم که دست گذاشت روی شونم ومانعم شد .
-صبرکن افسون ،نمی خواد بلند شی.
-من باید برم مانی منتظرمنه،اون تنهاست.........اون میترسه،....من باید برم پیشش........خودش گفت که می ترسه .....علی توروخدا بذار من برم،اون خیلی تنهاست.........
-افسون خواهش میکنم .تونمی تونی بلند شی،بذار سرمت تموم بشه.
شروع کردم به گریه کردن.دستش رو اروم کشید روی سرم وبابغض گفت:
-اروم باش افسون ،می دونم که برات سخته،ولی باید تحمل کنی.
-من نمی تونم تحمل کنم.
-باید تحمل کنی میفهمی؟
-نه نمی فهمم،من بعد از اون نمی خوام زنده باشم.
-این چه حرفیه افسون ،مگه دیوونه شدی؟
-یه روز بخاطر اینکه منو به زور بهش دادند می خواستم بمیرم ،ولی حالا بخاطر اینکه ازم گرفتنش می خوام بمیرم.
دوباره شروع کردم به گریه کردن وانقدر بی تابی کردم که دوباره مجبور شدند بهم ارامبخش تزریق کنند.وقتی که چشم باز کردم،علی ،مینا وافسانه بالای سرم بودند.
*********************************
تاشب هفت ،خونه عمو موندم.بیشتر وقتم رو توی اتاق مانی بودم.در طول شبانه روز بیشتر از یک وعده اون هم بزور مادر و مینا غذا نمی خوردم.علی پروانه وار به دور من می گشت ومرتب مواظبم بود.انگار می ترسید بلایی
سرخودم بیارم.من بدون اینکه با کسی حرفی بزنم ،یا به زور دارو خواب بودم ویا گریه می کردم.زمانی که از دستش دادم .تازه فهمیدم چقدر بهش وابسته بودم وبدون اون نمی تونم زندگی کنم.علی باور نمی کرد من برای مانی این همه بی تابی کنم.این رو توی صورتش می خوندم.
صبح روز هفتم.مینا من رو صدا کرد وگفت که یک لحظه بیا توی حیاط.
رفتم دیدم حدود شش هفت تا زن ودو تا مرد وچهار
پنچ تا بچه توی حیاط ایستاده اند.رو کردم به زن عمو گفتم:
-زن عمو،اینها کین؟
با گریه گفت:بهتره ازخودشون بپرسی.
-یکی از اون زنها گفت:ما خانواده های کم درامد وبی بضاعتیم.اقای افشار هفته ای یک بار به ما سر میزد .دیدیم الان یک ماهی هست که هیچ خبری ازش نیست پرسان پرسان خونه ش رو پیدا کردیم ولی متاسفانه دیدیم که.........بغضش گرفت وشروع کرد به گریه کردن.یکی از مردهاگفت:
-همه ما طرفهای پایین شهر زندگی می کنیم .اقای افشار دوتا خونه بزرگ قدیمی برای ما گرفته وما اونجا زندگی می کنیم.برای چند تا از ما هم کار جور کرده. در حقیقت اون یک جوری مثل پدر همه ماست.ما خیلی متاسفیم که این اتفاق براش افتاده.اون مرد خیلی خوب وبزرگی بود.یک اقای به تمام معنا.....وبغض کرد.
همه داشتیم گریه می کردیم .خدایا کی بود این مرد که من هرگز نتونستم بشناسمش .پس اون هر روز جمعه می رفت سراغ اینها وهرگز نخواست ما بفهمیم.
یکی از بچه ها که فکر کنم پنچ شش سال بیشتر نداشت گفت:
-عموبه من قول داد که هفته بعد برام ماشین بیاره تا باهاش بازی کنم.اخه من همیشه دوست داشتم یک ماشین داشته باشم،مامانم می گفت اون بد قول نیست درسته؟
علی نشست کناش واروم بغلش کردودر حالی که همراهش گریه می کرد گفت:
-حق با مادرته،اون بد قول نیست عزیزم.من بهت قول میدم ،فردا صبح که بیدار شدی .ماشینت بالای سرت باشه.
علی رو بغل کرد وگفت
-راست میگی عمو؟
-قول میدم.
اون روز همه اونها رو برای ناهار دعوت کردیم .بعد هم علی بهشون اطمینان داد که نخواهد گذاشت که سختی بکشندوهمه رو دوباره سرپرستی خواهد کرد.من هم کلی ازش تشکر کردم.
بعد از مراسم شب هفت ،به خونمون برگشتم ،ناامید،افسرده و بیمارگونه.
*****************************
ادامه دارد............
تشکر وامتیاز فراموش نشه
عمه خانم آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۹ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۴۸ قبل از ظهر   #48 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
عمه خانم آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +28 امتیاز     
پیش فرض

دو سه روز بود که به خونمون برگشته بودم واصلا حال خوشی نداشتم.توی این مدت فقط یک وعده غذا خورده بودم.ضعف شدیدی بدنم رو گرفته بود.پشت پنجره اتاقم ایستاده بودم وبیرون رونگاهمی کردم.پرنده خیالم به هوای دیدنش پر میکشید.کم کم بغضم ترکید وشروع کردم به گریه کردن.همنطور که داشتم بیرون رو نگاه می کردم یک دفعه یاد اون شب افتادم که زیر برف ایستاده بود وبا من حرف میزد.با خودم زمزمه کردم:
پشت پنجره ایستاده ام وبه تازیانه باد بر تن سبز درختان نگاهمی کنم.به
رهگذران درحال عبور ،به انها که نمی دانند شایدپشت هر پنجره ای
کسی با هزاران غصه ایستاده وبه انها نگاه می کند .
به یکسال پیش که از دستش فرار می کردم تانگاهم در نگاهش گره نخوره
ولی امروز که باز گردش ایام .لباس سبز درختان را از تن انها بیرون کرده
وبه فصل عاشقان نزدیک می شویم .در حسرت دیدار دوباره اش
چون شمع می سوزم
واب می شوم واتش این حسرت،همه وجودم را دربرگرفته
است.می دانم باید تنبیه شوم.باید تقاص پس بدهم،تقاص خیلی چیزها را.
تقاص دل شکسته مردی که از پذیرفتنش سر باز می زدم.............نه
خدایادیگر تحمل این سوختن را ندارم.دیگر از من چیزی باقی نمانده .نه
این انصاف نیست که مرا براین خاک بگذارد وخود به معشوق واقعی بپیوندد.
خدایا از تو می خواهم که مرا هم با خودببری وبه او بپیوندی،زیرا این خواسته
او نیزبود.

سینه تنگ منو بار غم او هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسکینم


بدون اینکه متوجه باشم داشتم بلند گریه می کردم.نمی تونستم مصیبت نبودش رو تحمل کنم .احساس کردم کسی پشت سرم ایستاده.برگشتم به طرف در،خدایا مانی ایستاده بود جلوی در ومنو نگاه می کرد.با دیدنش احساس کردم زیر پام داره خالی می شه.
گفتم:مانی خودتی !
وخواستم به طرفش برم که متاسفانه نقش زمین شدم ودر همون حال سرم به لبه پنجره خورد ودیگه هیچی نفهمیدم.
وقتی که جشم باز کردم ،توی بیمارستان بودم،پدر،مادر،افسانه وعلی بالای سرم بودند.علی عصبی ونگران به من چشم دوخته بود.مادرم دستم رو گرفت ودر حالی که گریه میکرد گفت:
-با خودت چکار کردی دختر؟
-بابا گفت :بهتری؟
-بااشاره چشم گفتم:اره.
افسانه هم اشکش رو پاک کردوگفت:
-خدارو شکر که بهتر شدی افسون.
-علی باناراحتی گفت:من نمی دونم باید به تو چی بگم افسون این طوری می خوای روح اون در ارامش باشه.
-گفتم :تو کی اومدی؟
-کنار پنجره ایستاده بودی .من اومدم بالا دیدم در اتاقت بازه ،چند ضربه به در زدم ،ولی اونقدر فکرت مشغول بود که متوجه نشدی.
چند لحظه صبر کردم،یک دفعه توبرگشتی طرفم ومنو صدازدی مانی.قبل از اینکه بتونم بگیرمت نقش زمین شدی واز هوش رفتی ومتاسفانه سرت شکست.
دستم رو بردم به طرف سرم ،دیدم سرم باند پیچی شده.پس اون که کنار در ایستاده بود مانی نبود،علی بود که من بخاطر شباهتش وبخاطر اینکه اون موقع توی فکر مانی بودم،با هم اشتباهشون گرفته بودم.در حالی که دوباره بغضم گرفته بود،پتو رو کشیدم روی صورتم .علی دوباره پتو رو کنار زد وگفت:
-میشه خواهش کنم بس کنی ؟لاقل بگذار کمی حالت بهتر بشه بعد شروع کن،شدی اندازه یک بچه پنج ساله از بس که غذانخوردی.
-مادرم گفت:از روزی که از خونه شما اومده بجز یک وعده ،لب به غذا نزده.دیگه نمی دونم چکارش کنم علی اقا.
واروم شروع کرد به گریه کردن .بابا به ارامش دعوتش کردوازش خواست که روی صندلی بشینه .پرستار وارد شدودر حال کشیدن سرم از دستم گفت:
-می تونید ببریدش خونه،به شرطی که یک کم تقویتش کنید،خیلی ضعیف شده.بعد دولا شد دم گوشم وگفت:
-حیف نیست شوهر به این خوبی رو اذیتش می کنی .بیچاره داشت غالب تهی می کرد.
برگشتم طرف علی با لبخند کمرنگی به من فهموند که متوجه حرفهای پرستار شده.
ادامه دارد..............

عمه خانم آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۰ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۲۸ قبل از ظهر   #49 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
عمه خانم آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +26 امتیاز     
پیش فرض

پرستار درحالی که از درخارج میشد.گفت:
-یادتون نره غذای خوب ،استراحت بدون استرس وگریه.وگرنه دوباره مجبور میشید بیاریدش اینجا .اینطور که من فهمیدم دکتر می گفت داره به افسردگی دچار میشه.پس بهتره بیشتر مواظبش باشید.
مادرم وافسانه کمکم کردند ولباسم رو مرتب کردند،بعد هم به خونه برگشتیم.من حتی دلم نمی خواست یک کلمه حرف بزنم.انگار با دنیای اطرافم بیگانه بودم.اون شب علی تا اخر شب موند خونمون وبعد از اینکه از بهبودی نسبی من اطمئنان پیدا کرد اونجا رو با دلی به مراتب پر غصه تر ترک کرد.من حتی یک کلمه هم باهاش حرف نزدم.
دو سه دفعه دیگه هم باز علی به خونمون اومد.ولی من اصلا توجهی بهش نکردم.انگار توی دنیای دیگه ای بودم.فقط توی اتاقم کز می کردم وبا عکس مانی حرف می زدم.دکتر درست تشخیص داده بود،من داشتم به افسردگی دچار می شدم وخودم اینو بهتر از هر کس دیگه ای می دونستم.در طول این مدت که علی برگشته بود انگار نتونسته بود با افسانه حرف بزنه.دفعه اخری که علی اومد به خونمون وقتی که با افسانه رورو شد گفت:
--خوبی دختر عمو؟
-خیلی ممنون علی اقا
-بهت تبریک میگم.
افسانه با صورتی قرمز از خجالت نگاهی بهش کردوگفت:
-ممنون.
-ارزو می کنم خوشبخت بشی.شوهرت مرد خوبیه افسانه ،من سالهاست اونو می شناسم.
بعد سرش رو انداخت پایین وبا یک حالت بغض الود گفت:
-باور کن خوشبختی تو وافسون ارزوی منه.
-پسر عمو ،کار خوبی کردی که برگشتی .باوجود شما من احساس می کنم که یک برادرویک پشتیبان دارم.
نگاه مهربونی بهش کردوگفت:
-ممنونم دختر عمو.
-بفرما بشین تا برات چای بیارم.
-نه دیگه دارم میرم .خدانگهدار.
****************************************
عروسی افسانه به بعد موکول شد.من دیگه به خونه عمو نرفتم.اصلا طاقت دیدن جای خالی مانی رو نداشتم.ولی عمو وزن عمودوسه بار اومدند وبه من سر زدند.تا شب چهل مانی من از خونه بیرون نرفتم.یک روز قبل از شب چهلش ،عصری علی اومد خونمون واز مادرم اجازه گرفت تا من وببره بیرون تا یک هوایی تازه کنم .البته من قبول نکردم ،ولی افسانه منو بزور راهی کرد.وقتی که سوار شدیم نگاهی به من کرد وهیچ نگفت.من سر تا پا مشکی پوشیده بودم.البته خودش هم پیراهن مشکی تنش بود .ولی با کت شلوار شیک وجذاب مثل همیشه پشت فرمون نشست.در بین راه سکوت کرد.ولی جلوی یک پارک نگه داشت وگفت:
-پیاده شو.
-حوصله ش رو ندارم علی ،لطفا منو برگردون.
با عصبانیت گفت:
-کجا برت گردونم؟به اون قفسی که برای خودت ساختی ؟به اون زندانی که خودت رو توش حبس کردی؟تونباید این همه به خودت عذاب بدی.
-علی اون شوهر من بود می فهمی؟اون با همربونی تونست منو اسیر خودش کنه.باورت میشهَ،منی که می خواستم بخاطر ازدواج با اون خودم رو بکشم.بعضی وقتها فکر می کنم که تقاص دل شکسته تو رو من باید پس بدم.دوباره شروع کردم به گریه کردن.
-این چه حرفیه اخه افسون؟
-اون یک مرد کامل وبزرگ بود.
-می دونم افسون ،می دونم .توفکر میکنی اگه غیر از این بود من تو رو دست اون می سپردم .می دونستم که اون لیاقت عشق تو رو داره .ولی حالاچی؟
-دیگه ولی نداره علی .من نمی تونم فراموشش کنم .تازه خود تو هم که زن وزندگی داری ،دیگه به من چکار داری؟
-یعنی چه؟
-تو که ازدواج کردی.
-کی گفته؟
-مینا گفت که علی بخاطر اینکه بتونه اقامت بگیره مجبور شده با یکی از دختر های اونجا ازدواج کنه.
-اون یک دروغ بزرگ بیشترنبود.
-یعنی چه؟
-مخصوصا به مینا این جوری گفتم بگه،تا تو وافسانه منو فراموش کنید وبه زندگیتون برسید..مخصوصا تو.البته مینا نمی دونست که من دارم دروغ میگم.
-می باور کنم.
-مجبوری چون واقعیت داره.
-چرابرگشتی علی؟
-یعنی تو نمی دونی؟
-نه،نمی خوامم بونم.
-یعنی دیگه من برات مهم نیستم؟
سعی کردم از خودم ناامیدش کنم.بخاطر همین سرم رو انداختم پایین وبا شرم گفتم:
-عشق تو همیشه گوشه قلبم محفوظه ،ولی هر گز نمی تونم باهات ازدواج کنم .
-نمی فهمم؟
-من نمی تونم به مانی خیانت کنم.
-من که نمی گم حالافچند ماه دیگه یا یک سال دیگه.
-متاسم علی ،ولی من به مانی قول دادم تا اخر عمرم ازدواج نکنم.
-توحق نداری این کار روبا من بکنی.
در حالی که اشکم سرازیر بود گفتم:
-چاره ای ندارم علی .
با ناراحتی سرش رو گذاشت روی فرمون.گفتم:
-لطفا منوبرگردون خونه.
-نه بهتره حالا که تا اینجا اومدی پیاده شی تا یک دور بزنییم .توباید یک هوا یی تازه کنی.
-فردا شب چهل مانیه،من فرداصبح برای کمک به مادرت میام خونتون.
-فردا خودم میام دنبالت.
بعد هم پیاده شد ودر سمت منو باز کرد ووادارم کرد تا پیاده بشم بعد هم شروع کردیم به پیاده روی.اون فضا روش تاثیر گذاشته بود چون دستش رو اورد تا دستم رو بگیره.من اجازه ندادم وگفتم:
-علی خواهش می کنم.
باناراحتی نگاهم کرد وهیچ نگفت.
بیشتر از یک ساعت اونجا بودیم ،بعد هم منو به قول خودش به قفسم برگردوند.
************************************************** ******
ادامه دارد
عمه خانم آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۲ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۵۲ بعد از ظهر   #50 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
عمه خانم آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +21 امتیاز     
پیش فرض

فردا ان روز تازه از خواب بیدار شده بودم که زنگ خونه رو زدند و علی شیک و مرتب اومد دنبالم و من علیرغم میل باطنی همراهش شدم . اون روز رفتم توی اتاق مانی و در رو بستم و خیلی گریه کردم . همه جای اون خونه یاد اور اون بود . دو سه دفعه که توی اتاقش باهم تنها بودیم منو بغل کرده و از عطر تنش منو سیر اب کرده بود حالا برام خیلی سخت بود که باور کنم اون دیگه تو این دنیا نیست و من هرگز گرمی دست های عاشقش رو احساس نخواهم کرد.
علی در رو باز کرد و اومد تو و گفت:
-افسون بسه دیگه پاشو .
-برو تنهام بزار علی.
-افسون خواهش می کنم . این جوری خودت رو هلاک می کنی .
- به جهنم جون من بدون اون چه ارزشی داره .
- تو رو خدا این قدر خود خواه نباش افسون به من هم فکر کن. وقتی تو رو انجوری میبینم قلبم به درد می یاد .
دیگه هیچی نگفتم می دونستم براش سخته که در حضور اون من برای مرد دیگه ای بی قراری کنم.سرم رو برگردوندم به طرفش و گفتم :
-باشه سعی می کنم دیگه گریه نکنم .
احساس رضایت رو توی صورتش خوندم و گفتم :
-فقط اگه ممکنه منو تنها بزار .
-باشه ولی دیدی که دکتر چی گفت ، میدونی که گریه ی زیاد برات خوب نیست .
اون رفت ولی من سعی کردم اروم گریه کنم تا اون متوجه نشه ، دست خودم نبود ، نمی تونستم این مصیبت رو هضم کنم .
@@@@@@
کم کم به شروع دانشگاه نزدیک می شدیم و من هیچ تمایلی برای ادامه تحصیل نداشتم . یک هفته از شروع کلاس ها گذشته بود که باز هم علی به خونمون اومد . انگار مادرم بهش گفته بود که من نمیرم دانشگاه . شاید فکر می کرد فقط اون می تونه حریف یکدندکیهای من بشه . اون روز صبح حدود ساعت هشت صبح اومد اونجا.باد پاییزی می وزید و زمین با نم نم بارون تن تشنه اش را سیراب می کرد. وقتی که وارد شد شهاب هم اونجا بود .انگار افسانه در حضور علی خجالت می کشید با شهاب حرف بزنه. اما علی با برخورد خوبی که با شهاب کرد به افسانه فهموند که نباید خودش رو معذب کنه . حتی کمی هم سر به سر شهاب گذاشت. بهد هم با کمی شیطنت دم گوش افسانه گفت:
-افسانه شوهرت واقعا مرد با شخصیتیه ،بهت تبریک میگم ،سعی کم هواش رو داشته باشی .
افسانه لبخند به لب به طرف اشپزخانه رفت. من که بالای پله ها ایستاده بودم .دوباره به اتاقم برگشتم . اصلا حوصله جمع رو نداشتم. علی بعد از خوردن چایی ، به اتاقم اومد و گفت :
-باز که بست نشستی توی اتاقت؟
- انتظار داشتی چکار کنم ؟
- مثل اینکه یک هفته از شروع کلاس ها گذشته و تو هنوز به دانشگاه نرفتب.
- دیگه برام مهم نیست.
- افسون این چه حرفیه ، به این زودی جا زدی ، مگه تو نگفتی که می خوام درس بخونم تا تو بهم افتخار کنی.
- نمی تونم برم دانشگاه علی . امید وارم نراحت نشی ولی دیگه انگیزه اش رو ندارم .
-حتی اگه این خواست مانی باشه.
- چه ربطی داره ؟
-یادمه وقتی که تو ، توی دانشگاه قبول شدی مانی خیلی خوش حال بود . می گفت واقعا به افسون میاد که بهش بگن خانم دکتر . حالا تو هم اگه می خوای اون بهت افتخار کنه ، بهتره که درست رو بخونی .
@@@@@@@@@@
ادامه دارد...........
عمه خانم آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
اواره, دهکردی, عشق or فاطمه

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
شهرزاد شب | فاطمه دهکردی | معرفی و نقد کتاب ستاره یخی ایرانی 0 ۲۴ آذر ۱۳۹۰ ۱۰:۰۲ قبل از ظهر
مه رو | فاطمه سعیدی | تایپ * Star کتابهای کامل شده ایرانی 23 ۲۴ مرداد ۱۳۹۰ ۰۳:۱۵ بعد از ظهر
شب وصال | فاطمه يارند پور (تایپ) Elahe111 کتابهای کامل شده ایرانی 51 ۲۹ شهريور ۱۳۸۹ ۰۲:۵۸ قبل از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان