| |||
| |||||||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #21 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 841
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : جایی که قلب انجاست حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز 4 صفحه من میخوام برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید یادمان باشد که: او که زیر سایه دیگری راه میرود، خودش سایهای ندارد. یه سوپرایز یه خانوم خوجگل (سارا = ساحلی) یه رمان توپ نوشته... من که خیلی خوشم اومد....قلمش خیلی روونه به جونه خودم عین رودخونه!!! برین حتما بخونین، اینم لینک: http://www.forum.98ia.com/t492087.html خودمم به همین زودی ها با یه کتاب جدید میام سراغتون!!! | ||||||||
| |
| | #22 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹ محل سکونت: Tehran
نوشته ها: 1,405
(View Stats)
تشکرها: 20,815
تشکر شده 9,516 بار در 1,763 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز سلامممممم ![]() منم 4 تا لطفا اینجا شهر قصه های مادر بزرگ نیست ! آسمانش را هرگز آبی ندیده ام ... من از اینجا خواهم رفت و فرقی هم نمیکند که چراغی داشته باشم یا نه .. کسی که می گریزد، از گم شدن نمی هراسد ! .. | ||||||||
| |
| | #23 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰
نوشته ها: 46
(View Stats)
تشکرها: 14
تشکر شده 225 بار در 52 پست
حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز از 32 تا 41 در همین حین عمه لیلا که متوجه غیبت طولانی آنها شده بود وارد شد و گفت : " به به ! خوب عمه و برادرزاده با هم خلوت کردن " عمه نسرین رو به او کرد و گفت : " چیه؟ حسودیت گل کرده؟ " عمه لیلا با خنده گفت : " راستش را بگم یا دروغش را؟ " عمه نسرین گفت : " دروغش را ؟ " عمه لیلا سریع جواب داد : " نه " اصلاً مهرداد با شیطنت گفت : " و راستش ؟ " و هر سه از لحن صحبت کردن مهرداد بشدت خنده شان گرفت . در همین موقع با شنیدن صدای خنده آنها ، مینا وارد اتاق شد و همه نگاهها به سوی او برگشت ، نگاههای معنی دار عمه نسرین و مهرداد را که مینا هیچ کدام از این گونه نگاهها را درک نمی کرد خیلی سریع با آنها همراه شده و گفت : " خوبه جمعتون جمعِ، فقط مثل اینکه من جا موندم ! " عمه نسرین اجازه نداد حرفش تمام شود و سریع گفت : " آره عزیزم ، جمعمون جمعِ فقط گلمون کمه که با آمدن تو تکمیل شدیم. " مینا که از خجالت قرمز شده بود ، بیشتر همه را به خنده انداخت . با خنده و شادی همگی به اتفاق از پله ها پایین آمدند و خودشان را به بقیه رساندند. شب خوبی بود ، مینا همیشه حضور در جمع را دوست داشت آن هم حضور در جمعی اینگونه صمیمی و دوست داشتنی را . بالاخره روز موعود فرا رسید . همگی برای بدرقه مینا به دبیرستان رفتند . خانم جام که خیلی نگران مینا بود ، فقط کارش سفارش کردن بود که مواظب خودش باشد و حواسش را حسابی جمع کند تا حادثه ای برایش اتفاق نیافتد . خلاصه هر کس چیزی می گفت . مهرداد غمگین و ناراحت از دوری مینا در گوشه ای ایستاده بود و به آنها نگاه می کرد و در دل آرزو می کرد که برای مینا اتفاقی نیفتد . او از ناراحتی نای راه رفتن نداشت و در دل خیلی غمگین بود . احساس بدی داشت ، انگار از رفتن مینا می ترسید ، دلیلش را حتی خود او هم نمی دانست . دلهره عجیبی داشت . احساس می کرد که مینا را از دست خواهد داد ولی در دل به خود نهیب می زد که فکرهای بد به دل راه ندهد . عمه نسرین ، مینا را در آغوش کشید و به او سفارش کرد که مواظب خودش باشد . پدر که تا به حال مینا از او جدا نشده بود و هربار که مینا برای دیدن اقوام مادریش به تبریز می رفت او نیز همراهش بود . اصلاً طاقت دوری تنها فرزندش را نداشت و دلش نمی خواست که مینا از او جدا شود و بدون او به مسافرت برود ولی چاره ای نبود ، مینا باید می رفت . پدر با نگرانی گفت : " مینا جان اگه به چیزی احتیاج داشتی به من تلفن کن. " از او خواست به محض رسیدن به تبریز به خانه تلفن بزند و تاکید کرد که امروز را در خانه خواهد ماند تا خبر سلامت رسیدنش را به او بدهد . اشک در چشمان پدر حلقه زده بود . البته چون خانواده مادر مینا در آن شهر بودند، پدر قدری دلش گرم بود و از قبل با آنها هماهنگ کرده بود و قرار بود که دایی فرزاد برای بردن مینا به ترمینال برود تا او تنها نباشد . پدر از مربین خواست که اجازه بدهند تا مینا در خانه مادربزرگش بماند و فقط هنگام برگزاری مسابقات به او اطلاع بدهند تا او به همراه دایی فرزاد یا خاله اش به مسابقه برود . مربیان که همکار پدر مینا بودند ، موافقت کردند . پدر مینا در دبیرستانی که مینا فارغ التحصیل شده بود ، تدریس می کرد . همراهان مینا به پدرش قول دادند که مواظب او باشند . مینا هم خوشحال ود و هم ناراحت ، دلش شور می زد ، احساس می کرد که اتفاقی خواهد افتاد ، اما چه اتفاقی خود او هم نمی دانست . اما به روی خود نیاورد تا بقیه نگران نشوند . بالاخره مینا پس از خداحافظی از همه سوار اتوبوس شد . با مهرداد هم خداحافظی کرد ولی از نگرانی و دلواپسی او خبری نداشت و بی خبری از همه جا و همه چیز سوار اتوبوس شد . اتوبوس به راه افتاد و از نظرها دور شد . هرچه اتوبوس دورتر می شد ، پدر مینا دل نگران تر و مهرداد مشتاق تر برای بازگشت او و مینا خوشحال تر برای رفتن به منزل مادربزرگ و دیدن او . مهرداد با نگرانی اتوبوس را با نگاهش بدرقه کرد . او در گوشه ای تنها و ناراحت ایستاده بود ، بدجوری به هم عادت کرده بودند ، که ناگهان دستی را روی شانه خود حس کرد . به عقب برگشت ، عمه نسرین بود . او با لبخندی که روی لبها داشت به مهرداد فهماند که نباید ناراحت چیزی باشد و ناراحتی او بی مورد است . رو به او کرد و گفت : " فقط دعا کن " و هر دو به سوی خانه حرکت کردند . در طول مسیر ، مینا آن قدر نگران و مضطرب بود که از استرس زیاد به خواب رفت . فقط دو بار آن هم به دلیل دیدن خواب های آشفته از خواب پرید و دوباره به خواب رفت . فصل سوم ( صفحه 37 ) نیمه های راه بود که مینا با تکانهای شدید شهناز بیدار شد .شهناز اظهار دلتنگی می کرد و از اینکه مینا همه اش در خواب بود گله مند بود . هرچند خواب دلچسب تر می نمود ولی ناچاراً به خواسته شهناز تن در داده و بقیه راه را به صحبت کردن با هم مشغول شدند . شهناز یکریز صحبت می کرد. از هر در و هر چیزی حرف می زد ، تنقلاتی هم که خانواده ها برایشان گذاشته بودند سرگرم شان می کرد تا اینکه شهناز کم کم مسیر صحبت را به طرف مهرداد کشاند و شروع به تعریف کردن از مهرداد کرد . از مودب و متین بودن او و اینکه علاقه زیادی به مینا دارد . مینا هم به دلیل بی اطلاعی و بی خبری از موضوع و علاقه مهرداد ، علاقه او را خواهر برادری عنوان کرد . ولی شهناز منظورش چیز دیگری بود که مینا حتی به ذهنش هم خطور نمی کرد . روزی مهرداد همه او شود . اتوبوس از مراتع و مزرعه های سرسبزی که رو به زردی می رفت ، در پیچ و خم جاده در حرکت بود و آن دو هنوز مشغول صحبت کردن با یکدیگر بودند . شهناز هنوز بر این عقیده بود که مهرداد مینا را طور دیگری که غیر از خواهر برادری است ، دوست دارد . ولی در این مورد چیز زیادی به مینا نگفت ، چون می دانست بحث کردن بی فایده است . دایی فرزاد به ساعتش نگاه کرد باید رأس ساعت یک بعدازظهر برای استقبال از مینا به ترمینال می رفت . به همین دلیل منشی اش را صدا کرد و پرسید : " آیا بازهم مریض در مطب هست یا نه ؟ " منشی گفت : " نه آقای دکتر ، دیگر مریضی نداریم . " با گفتن این حرف ، فرزاد به خانم منشی گفت : " پس من می روم ، شما هم مطب را تعطیل کنید و بروید . " در دل بسیار شاد بود چون مدتها می شد که مینا را ندیده بود . در خانه ، خاله فرشته برای دیدن مینا لحظه شماری می کرد . او پنج سال از مینا بزرگتر بود و در رشته مامایی تحصیل می کرد . فرشته تمام کارهایش را کرده بود تا وقتی مینا می آید ، کاری نماند که انجام نداده باشد . خانم جان هم که مینا به او آنا می گفت ، برای دیدن تنها یادگار دخترش کاسه صبرش لبریز شده بود . آنها یکسره از این طرف اتاق به آن طرف اتاق می رفت و دایما به ساعتشان نگاه می کردند . آنا در ذهن تصویر مینا را که شباهت بسیار زیادی به مادرش داشت ، مجسم می کرد . چقدر دلش برای او تنگ شده بود ، خدا خدا می کرد که مینا را زودتر ببیند. خاله زهره هم دایم به ساعتش نگاه می کرد ، به نظر او عقربه ساعت ها خیلی کند حرکت می کردند. او سه سالی می شد که ازدواج کرده بود و شوهرش آقا فرهاد صاحب یک فروشگاه بزرگ بود . خاله زهره هم به همراه شوهرش آنجا را اداره می کرد . آنها دختری شیرین زبان و ملوسی به نام نگار داشتند که مینا خیلی به او علاقه داشت ، نگار هر چند خیلی کوچک بود ولی خیلی بیشتر از سنش می دانست و این تحسین برانگیز بود . او هم برای دیدن دخترخاله اش بی تاب شده بود . پدربزرگ که مینا او را آتا صدا می کرد ، سریع حجره فرش فروشی اش را تعطیل کرد تا هرچه زودتر برای دیدن مینا به خانه برود. آتا هرچند که کم حرف بود و زیاد احساساتش را بروز نمی داد ولی علاقه وافری به نوه بزرگش داشت . او آدم خودداری بود ولی درست از چشمانش می شد حدس زد که او هم انتظار مینا را می کشد . هر کسی به نحوی منظتر مینا بود تا هرچه زودتر او را ببیند . دایی فرزاد تازه به ترمینال رسیده بود که اتوبوس نیز از راه رسید . همه مسافرین پیاده شدند ، مینا که تازه از خواب بیدار شده بود از ماشین پیاده شد و به اطراف نگاه کرد . همچنان که ساکش در دستش بود ، دایی فرزاد را دید و به طرف او رفت . هر دو همدیگر را در آغوش کشیدند . دایی فرزاد و مینا روابط بسیار گرمی داشتند . با اینکه چهار ماه از هم دور بودند ولی هر شب تلفنی با هم در تماس بودند و مینا او را تنها کسی می دانست که می تواند حرفهایش را درک کند و با احساس راحتی شدیدی می کرد. دایی فرزاد همچنان که دست های مینا را در دست گرفته بود ، او را به طرف ماشین هدایت کرد. در همین حین ماشین جشنواره هم از راه رسید و مربیان پس از خداحافظی با مینا سوار شدند و بچه ها را یکی یکی سوار کردند . شهناز آخرین نفری بود که سوار می شد ، چرا که خداحافظی اش با مینا کمی طول کشید . شهناز ترجیح می داد که با بچه ها در خوابگاه بماند . مینا هم زیاد اصرار نکرد . شهناز عقیده داشت که پس از مدتها دوری نباید مزاحم آنها شود . مینا به همراه دایی فرزادش سوار ماشین شد . هر دوبه سمت خانه به راه افتادند . مثل همیشه مینا برای دایی فرزاد شروع کرد به حرف زدن . با اینکه هر شب با هم صحبت می کردند ولی باز هم کلی حرف برای گفتن باقی مانده بود . آنها که از دیدن هم سیر نمی شدند ، کلی با هم حرف زدند. مینا رو به دایی اش کرد و گفت : " موهات داره سفید می شه ، نمی خوای آستین هات رو بالا بزنی پیرمرد؟ " پس کی ویرایش توسط mitra.hn : ۲۷ دي ۱۳۹۰ در ساعت ۰۳:۳۱ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #24 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 501
(View Stats)
تشکرها: 4,116
تشکر شده 3,300 بار در 563 پست
کتاب مورد علاقه : کتاب درسی | پست معمولی : +2 امتیاز سلام لطفا 4 صفحه | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #25 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: مازندران- بابل
نوشته ها: 408
(View Stats)
تشکرها: 780
تشکر شده 1,379 بار در 605 پست
کتاب مورد علاقه : غزال و... حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز 4 صفحه لطفا.... روزی که به دنیا امدم صدایی در گوشم طنین افکند که تا اخر عمر با من خواهد ماند. گفتم کیستی؟گفت غم. خیال میکردم غم نام عروسکی است که میتوان با ان بازی کرد. اما حالا فهمیدم که من خود عروسکی هستم بازیچه ی دست غم. | ||||||||
| |
| | #26 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 12,089
(View Stats)
تشکرها: 67,486
تشکر شده 214,163 بار در 14,665 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز 44 تا 47 ![]() http://www.up.98ia.com/images/p1jey6n5gdl5237bhd3i.jpg http://www.up.98ia.com/images/azhehsxmq5o1qmvxloyg.jpg ![]() 48 تا 51 http://www.up.98ia.com/images/3yvs7z7t78c5d4lav3.jpg http://www.up.98ia.com/images/ny202pdrpj7w26040uba.jpg تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!![]() | ||||||||
| |
| | #27 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 12,089
(View Stats)
تشکرها: 67,486
تشکر شده 214,163 بار در 14,665 پست
حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز | ||||||||
| |
| | #28 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۹۰ محل سکونت: زیر سایه خدا
نوشته ها: 1,206
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : وارث عذاب عشق حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز 30-31 چون کسی غیر خودم از این موضوع خبر نداره .امکان نداره که عمه نسرین از چیزی خبر داشته باشه" عمه نسرین سکوت راشکست و گفت :"مهرداد جان ،عمه،چیزی شده؟خیلی تو خودتی!" مهرداد که دست و پایش را گم کرده بود با من ومن کردن جواب داد:"عمه جان چطور مگه؟" عمه نسرین ادامه داد:"هیچی عزیزم فقط احساس کردم که از موضوعی رنج می بری. به همین خاطر خواستم اگر اتفاقی افتاده در صورت امکان با هم حلش کنیم ،تو می تونی روی من حساب کنی" مهرداد که متوجه باهوشی عمه نسرین شده بود پس از تشکراز عمه انکار را بی فایده دید وهر انچه را که در قلبش می گذشت برای عمه باز گفت و از اون خواهش کرد فعلا موضوع را مسکوت باقی بگذارد تا مینا از سفر باز گردد. عمه پس از شنیدن این موضوع بی نهایت خوشحال شد و از فرط شادی او را در اغوش کشید و به او قول داد حتما که کمکش کند و او را تنها نگذارد و گفت:"تو و مینا پاره تن من هستید.انتخاب تو در مورد ازدواجت درسته عزیزم .شما حتما با هم خوشبخت میشید.افرین به تو با انتخابی که کردی من واقعا به سلیقه ات افرین می گم. ولی عمه جان چهره ات داد می زنه که از چیزی ناراحتی." مهرداد که احساس سبکی می کرد لبخندی زد و گفت:"می تونم روی کمک شماحساب کنم؟" عمه نسرین گفت:"البته عزیزم ،هر چه در توانم باشه برای شا دوتا انجام می دم.ولی عمه جان یک چیزی را در نظر بگیر،ما هنوز هم نمی دونیم نظر مینا راجع به این موضوع چیه.فقط دعا کن که او موافقت کنه.و الا خودتم می دونی که دوست داشتن یک طرفه فایده ای نداره .باید او هم راضی به این امر باشه.درسته؟" مهرداد جواب داد:" بله عمه جان.ولی هنوز نظر اونو نمی دونم" عمه گفت:"من ازش می پرسم طوری که متوجه نشه.توهم سعی کن تا برگشتن مینا به درسهات برسی،تا ان موقع هم خدا بزرگه اگر او صلاح بدونه کارهاتون درست میشه" و حالا انتهای کوچه شعر منم با انتظاری مبهم و زرد ولی ایکاش جادوی نگاهت غزل های مرا غارت نمی کرد ویرایش توسط - REZA - : ۲۷ دي ۱۳۹۰ در ساعت ۰۴:۴۸ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #29 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹ محل سکونت: Tehran
نوشته ها: 1,405
(View Stats)
تشکرها: 20,815
تشکر شده 9,516 بار در 1,763 پست
حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز صفحه 48 تا 51 : طولانی وارد کوچه ای شد. از شانس مینا کوچه بن بست بود، غریبه نیز به دنبال او وارد کوچه شد و خودش را به او رساند. مینا که نفسش به شماره افتاده بود با ترس و دلهره و طوری که او متوجه نگرانی اش نشود با وقار متانت خاصی به او نگاه کرد و منتظر عکس العمل از طرف او بود. قیافه اش بسیار متین به نظر می رسید ولی لجاجت خاصی در چشمانش بود. غریبه خیلی مؤدبانه و با سر به زیری و متانت خود را "پژمان| معرفی کرد و از مینا مصرانه خواهش کرد تا کارت او را بگیرد. کارتی که ادرس و شماره تلفن مطب و خانه اش روی آن نوشته شده بود. مینا که همه این حوادث ظرف چند دقیقه برایش اتفاق افتاده بود دلیلی برای این کار پیدا نکرد و کارت را نپذیرفت. پژمان همچنان اصرار می کرد و مینا امتناع از گرفتن کارت رو به پژمان کرده و گفت: " آقای محترم اول مرا تعقیب می کنی و می ترسانید و بعد هم کارتتان را دراورده و با اصرار از من می خواهید که او را بگیرم. به چه دلیل؟ مگر من شما را می شناسم؟ لطفاً از سر راه من برو کنار." پژمان همچنان سر به زیر انداخته بود و با متانت خاصی رو به او کرد و گفت: " خانم من قصد مزاحت برای شما ندارم وقتی شما را دیدم حس عجیبی پیدا کردم و چون می دانستم اگر بروید دیگر پیدایتان نخواهم کرد بابت اینکه ناراحتتان کردم مرا ببخشید" در همان برخورد اول انگار که این دو سالهاست یکدیگر را می شناسند. مینا از جسارت پژمان خیلی خوشش آمده بود. انگار که کسی دیگر کلمات را به جای او ادا می کرد. پژمان با التماس از او می خواست تا فردا رأس ساعت 5/9 با او تماس بگیرد و بعد خداحافظی کرد و رفت. پژمان که از فرط خوشحالی تمام بدنش می لرزید و خود دلیلی برای لرزیدن به غیر از سردی هوا نداشت. طوری که مینا متوجه نشود او را تعقیب کرد تا در بین راه کسی برای او مزاحمتی ایجاد نکند. مینا در راه خیلی فکر کرد، مثل اینکه مرد آینده اش را پیدا کرده بود، با این تفکران خود را سرزنش کرد و با خود می گفت: " ای دختربچه کم عقل.. یعنی که چه مرد ایده آلم را پیدا کرده ام تو که هنوز او را نمی شناسی شاید قصد مزاحمت داره" ولی دلش چیز دیگری می گفت. به یاد چشم های پژمان افتاد که به چه معصومیتی او را نگاه می کرد. انگار در رویاهایش او را دیده بود. برعکس مینا که دختری گندم گون بود، پژمان سفید و پوستی روشن داشت و برخلاف مینا که دختری کوتاه قد بود، پژمان قد بلندی داشت. انگار میتا سالهاست که به دنبال او می گشته، در دلش خیلی خوشحال بود ولی از طرفی دلهره داشت و خود دلیل گرفتن کارت را نمی دانست، شاید خواست خدا بود که به این سرعت عاشق شود، عاشق کسی که او را نمی شناسد. جای تعجب بود که همه این عاشق شدن ها، دل بستن ها، کارت دادن پژمان، فقط ظرف چند دقیقه اتفاق افتاد. از خود خجالت می کشید چرا که با جدیت با او برخورد نکرده بود. پژمان هم از کاری که کرده بود متعجب بود. نمی دانست در این دختر چه دیده که با آن جسارت به دنبالش رفت. حس می کرد عاشق مینا شده است. در دل احساس رضایت می کرد چون مینا را تمام و کمال شایسته می دید و به خود می بالید و احساس مالکیت نسبت به او داشت. همین مسأله مالکیت باعث شده بود بدون اینکه مینا متوجه شود او را تعقیب کند تا در آن موقع شب کسی مزاحم او نشود، کسی که محبوبش بود. آن هم ظرف چند ثانیه چنان غوغایی را در خود حس می کرد که تا آنروز دچارش نشده بود. مینا به سرعت خود را به خانه رسانید و پژمان که خیالش از طرف او راحت شده بود راهی منزل خودش شد. جلوی در، آنا نگران و مضطرب ایستاده بود و با دیدن مینا به طرف او آمد و او را در آغوش کشید و گفت: " چقدر دیر آمدی دختر؟! دلم هزار راه رفت". مینا هم گردش در شهر و خیابان و بازار را بهانه کرد و قول داد که دیگر آنا را نگران نکند. انا هم خوشحال او را به خانه برد. تمام شب ذهنش مشغول بود و به برخوردش با پژمان فکر می کرد. به اینکه چه نیرویی او را به طرف پژمان سوق می داد؟ او تا به حال به کسی چنین گرایش نداشته آن | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #30 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 1,765
(View Stats)
تشکرها: 30,563
تشکر شده 24,326 بار در 2,073 پست
کتاب مورد علاقه : ..... حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز سلام خسته نباشيد عسل و فرناز جان فعلا به من 50 صفحه بديد كه امتحانام تموم شده و خوشحالم فقط هر ده صفحه رو توي يه پست بذارم، اشكال نداره كه؟ " حــــــــوا " کـــــه باشـــی بعضی ها " هـــــوا " بـــرشان می دارد که " آدمنـــــــد " ..! خوشگلی دردسر داره! | سودابه آزاد کاربر سایتجنون ساحل | زهره روحانی | تایپ کریسمس در خانه خواهم بود | مری هیگینز کلارک | تایپ | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| |مریم, تایپ, درفشی, فراخوان, مینا, نودوهشتیا, گروهی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | آیلار (مریم معجونی) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 176 | ۲۸ مهر ۱۳۹۰ ۱۱:۳۹ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بازمانده (مریم جعفری) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 152 | ۱۰ شهريور ۱۳۹۰ ۱۰:۲۷ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | راز پنهان (مریم معجونی) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 162 | ۹ شهريور ۱۳۹۰ ۰۵:۲۵ بعد از ظهر |