| |||
| |||||||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #91 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 1,765
(View Stats)
تشکرها: 30,563
تشکر شده 24,326 بار در 2,073 پست
کتاب مورد علاقه : ..... حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز 214 پدر که خیلی از دست مادر عصبانی شده بود رو به مادر و خان عمو کرده و گفت: " شماها باعث شدید که بچه من از خانه فرار کند. یک لحظه آرامش به او ندادید. بابا شما را به خدا دست از سر پسر من بردارید. چی از جون ما می خواهید؟ چرا با سرنوشت پسر من بازی می کنید؟" بعد با عصبانیت روی صندلی نشست که ناگهان تلفن زنگ زد. پدر و پویا به طرف تلفن دویدند. پویا گوشی را برداشت: " خودتی پژمان جان؟ کجایی؟ حالت خوبه؟" پژمان که متوجه شد همه را نگران کرده گفت: " من خوبم. نگران نباشید، در ارومیه هستم." پویا گفت: " چی شده؟ اونجا چرا؟" پژمان هم تمام جریان را گفت. پویا با خشم به مادرش نگاه کرد. پدر که متوجه ی این حرکت او شد، گوشی را از او گرفت و با پژمان صحبت کرد. پژمان هم هرآنچا را که برایش اتفاق افتاده بود به پدر گفت. پدر به قدری ناراحت شده بود که اگر کارد می زدی خونش در نمی آمد. پژمان را مخاطب قرار داد و گفت: " آدرس آنجا را به من بده می خواهم با پویا بیایم آنجا." پژمان آدرس را داد. پدر با خشم به آنها نگاه می کرد. گفت: " شما باید از خودتان خجالت بکشید که اینطوری با جان و احساس دختر معصوم بازی کرده اید. فقط دعا کنید که دختر مردم نمیرد و هرچه زودتر حالش بهتر شود. بابا اگه من نخواهم شراره عروس من شود باید چه کسی رو ببینم؟ این چه جهنمی است که برای ما درست کرده اید؟" بعد به همراه پویا لوازم پژمان را هم با خود برداشته و راهی ارومیه شدند. صبح بود و هوا هنوز کاملا روشن نشده بود که مینا لب به سخن گشود و آب خواست. پژمان که کنار او نشسته بود خدا را شکر کرد که دعایش مستجاب شده و با خوشحالی برای مینا آب آورد. مینا کاملا به هوش نیامده بود. نمی دانست که از دست چه کسی آب می خورد. اول فکر کردکه عمه نسرین است ولی وقتی دقت کرد و متوجه دست های مردانه شد، فکر کرد پدرش است ولی دست های پدر اینگونه نبود. ناگهان ترسید و سرش را عقب کشید. وقتی صدای پژمان را شنید بر ترس غلبه کرد. باورش نمی شد که پژمان کنارش باشد. خوب که دقت کرد متوجه وجود او شد. خیلی خوشحال بود وقتی ماجرای آن روز یادش افتاد از او روی برگرداند. پژمان که چنین رفتاری از مینا ندیده بود حدس زد چه خبر است. با قاطعیت تمام با مینا حرف زد و دروغ مادرش را فاش کرد. مینا تحت تاثیر آن حرف ها قرار گرفته بود و اصلا به پژمان اعتنا نمی کرد حیتی یک کلمه با او حرف نزد. پژمان که تلاش را بیهوده دید، منتظر شد که او حالش خوب شود و بعد برایش توضیح دهد و او را متقاعد کند. مینا ملافه را روی سرش کشید و خود را به خواب زد هرچند دلش می خواست مثل گذشته با پژمان می گفت و می خندید و از کنار هم بودن لذت می بردند؟ ولی حرفهای او را باور نمی کرد. چون ضعیف و بیمار بود، دوباره به خواب رفت. جمعه روز ملاقاتی، پژمان منتظر ورود پدر و پویا بود. به حیاط بیمارستان رفت تا کمی قدم بزند. از خدا می خواست که کاری کند تا مینا حرف هایش را قبول کند. اقوام مینا به دیدنش آمدند. عمه در میان جمعیت متوجه غیبت پژمان شد. عمه احساس خاصی به پژمان داشت. او هم مثل خانم جان احساس می کرد غریبه نیست و او را می شناسد. بنابراین به دنبالش رفت تا او را هم میان جمع بیاورد. عمه او را در حیاط یافت و با خود به بخش آورد. عمه تمام حرف های آنها را شنیده بود و از او خواست تا کمی صبر کند و نگران نباشد. پدر مینا تا او را دید دست در دستش گذاشت و او را داخل کشاند. همه از او به گرمی استقبال کردند. به خصوص خانم جان که هر وقت او را می دید انگار که دنیا را به او داده اند. مینا با دیدن او رویش را برگرداند و این از دید پدر مخفی نماند. معتقد بود که خودشان می توانند مسئله را حل کنند و کسی نباید دخالت کند. همه مشغول صحبت کرد بودند و پدر پژمان به همراه پویا وارد بیمارستان شدند. همه ی چشم ها به سوی آنها خیره ماند. پدر به بقیه و بقیه به پدر با تعجب نگاه می کردند. انگار که سالهاست یکدیگر را می شناسند. خانم جان با دیدن او اشک از چشمانش جاری شد. پدر پژمان با دیدن آقاجان، دست و صورت او را بوسید. آقاجان هم او را در آغوش کشید. پژمان، مینا و پویا از جریان بی خبر بودند و با تعجب بقیه را نگاه می کردند. خانم جان رو به آقای شادان کرد و گفت: " پرویز جان مادر پروینم کجاست؟" پژمان و پریا تا اسم مادرشان را از زبان خانم جان شنیدند همه چیز را حدس زدند و فهمیدند که او پدر بزرگشان است و همه آنها خاله و دایی و پدربزرگ و مادربزرگشان هستند. خانم جان قبل از اینها هم قلبش گواهی می داد که پژمان را می شناسد. او را در آغوش گرفت و بوسید. پویا را به سینه ی خود فشرده و معتقد بود که او بوی مادرش را می دهد و خوشحال بود از اینکه آنها را می بیند. آٔقاجون هم هر دوی آنها را به سینه فشرد و بوسید. مثل اینکه همه کدورت ها را کنار گذاشته بودند و در واقع با هم آشتی کرده ان. مینا حیران مانده بود. رو به پدرش کرد و گفت: " پدرجان! جریان چیه؟" پدر گفت: " هیچی چیزی نیست دخترم. بعدا که بهتر شدی همه چیز را مفصل برایت می گویم." چیزی نیست دخترم فقط نامزد تو، پسرعمه ی توست و همگی از خوشحالی حرف پدر خندیدند. آقا پرویز بالای سر مینا رسید. پیشانی او را بوسید و گفت: " عروس گل من شما هستی، آره عزیزم؟" مینا که کلی خجالت کشیده بود سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت. آقا پرویز یواشکی به او گفت: " عروس گلم، حرف های عمه ات هیچکدام صحت ندارد. پسرعمه ی تو تا به حال ازدواج نکرده و قرار است بعد از بهبودی شما با تو ازدواج کنه، با کسی که خوب و نجیب و باوقار است درست مثل خودت. مثل شما و با شوخی گفت: اصلا هیچ آدم عاقلی زن پژمان من نمی شه مگر اینکه مثل خود اون باشه و همه با صدای بلند از این حرف آقا پرویز خندیدند. مینا و آقا پرویز هر دو لبخند زدند. پژمان امیدوار شده بود که حتما ازدواج آنها سر می گیرد. رو به پدر مینا کرد و گفت: " عموجان" که پویا به او زد و گفت: " دایی جان! چرا این قدر حول کردی؟ یادت رفته که ایشان دایی ما هستند؟" پژمان خجالت کشید و گفت: " یادم رفته بود چون در گذشته ایشان را عموجان صدا می کردم و به خاطر همین اشتباه کردم." همگی خندیدند. دایی محسن که همان پدر مینا بود دست بر پشت پژمان گذاشت و گفت: " خوب داماد من! پسر خواهرم بوده که من نمی دونستم." پژمان سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. دایی محسن گفت: " من از همان اولش می دونستم تو پسر خواهر منی." خانم جان گفت: " واه، مادرجان می دانستی و هیچ نگفتی؟" دایی محسن گفت: " نه نمی دونستم که پسرخواهرمه، از کجا باید می دونستم؟ ولی چون شجاعت خودشو نشون داد، گفتم به خودم رفته چون پسر خواهر به دایی اش می کشه." دایی امیر گفت: " بله، چون به شما رفته بود؟" و همه زدن زیر خنده. بالاخره وقت ملاقات تمام شد و همه به خانه بر می گشتند و باید از مینا خداحافظی می کردند. به پیشنهاد خانم جان قرار شد پژمان کنار مینا بماند تا اگر او به چیزی نیاز داشت، پژمان برایش فراهم کند، پژمان که از خدا می خواست قبول کرد و هنگام خداحافظی دایی محسن آرام زیر گوش پژمان گفت: " تو که از خدا می خواستی امشب تو از مینا مراقبت کنی." پژمان سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. همه بیمارستان را ترک کردند و آن دو را تنها گذاشتند. پژمان برای بدرقه چند قدم به دنبال آنها رفت و بعد از رفتن آنها به اتاق برگشت. مینا با دیدن او بی مقدمه گفت: " پژمان مرا ببخش. من تو را ناراحت کردم. دیگه حرف دیگران را راجع به تو باور نمی کنم. دست خودم نبود تو خودت را جای من بگذار." پژمان دست های مینا را در دست گرفت و با مهربانی گفت: " مینا من، مینای عزیزم! تو حق داشتی، اون رفتار شایسته من بود. هر کس دیگری بود، همین کار را می کرد. من باید از تو معذرت بخواهم که حرف های مادرم تو را به اینجا کشانده. اگر مادرم این حرفها را به تو نمی زد، تو امروز در بیمارستان نبودی. مینا جان! باور کن که جبران می کنم، تمام سختی هایی را که به خاطر من کشیدی جبران خواهم کرد و هر دو به روی هم لبخند زدند. فصل سیزدهم چند روز بعد عمه پروین برای دیدن مینا به بیمارستان آمد. او از کاری که کرده بود پشیمان بود و با چشمانی گریان از مینا عذرخواهی کرد. مینا او را در آغوش گرفت و به او نشان داد که اصلا کینه ای نسبت به او ندارد. خانم جان از دیدن دخترش آن هم بعد از آن همه سال خوشحال بود. از اینکه همه ی فرزندانش بعد از مدتها دورش جمع شده اند و دوباره می توانند روزهای خوش را در کنار یکدیگر بگذرانند خوشحال بود. او را در آغوش کشید و هر دو در حالی که گذشته را فراموش کرده بودند مشتاقانه به روی هم لبخند می زدند. خان عمو که خیلی از این جریان ناراحت شده بود و از اینکه دخترش و خودش از آن همه ثروت بی بهره می شدند، دمشان را روی کولشان گذاشتند و دیگر هیچ وقت به سراغ آنها نیامدند و برای همیشه با آنها قطع رابطه کردند. همه در حال تهیه و تدارک عروسی مینا و پژمان بودند و از ته قلب از این وصلت راضی و خوشحال بودند. اصلا این خواست خدا بود که مینا و پژمان را این چنین سر راه یکدیگر قرار داده بود. قبل از عروسی پژمان مطبش را به ارومیه انتقال داد چون قصد داشت همانجا زندگی را با مینا عزیزش شروع کند. دایی فرزاد و بقیه برای عروسی رهسپار ارومیه شدند. به این ترتیب مینا و پژمان با اعتقاد و توکل به خداوند به آرزویشان رسیدند، چون قلب هایشان یکی بود و به هم وفادار ماندند و در کنار هم سختی ها و مشکلات را پشت سر گذاشتند. مهرداد هم در حالی که شاهد خوشبختی آن دو بود و برایشان از صمیم قلب آرزوی خوش بختی می کرد برای ادامه تحصیل به خارج از کشور سفر کرد و مینا و پژمان هم با لبخند او را تا فرودگاه بدرقه کردند. پایان | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #92 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت: همین حوالی
نوشته ها: 8
(View Stats)
تشکرها: 88
تشکر شده 33 بار در 8 پست
کتاب مورد علاقه : سربداران حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز سلام 4 صفحه لطفا | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #93 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش درسی و دانشجویی ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸ محل سکونت: شهر من گم شده است من با تب خانه ای در طرف دیگرشب ساخته م
نوشته ها: 3,168
(View Stats)
تشکرها: 56,543
تشکر شده 38,327 بار در 7,661 پست
کتاب مورد علاقه : زندگی در پیش رو حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز دوست عزیز این فراخوان تموم شده میتونید تو این دو فراخوان شرکت کنید فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | اولین روز جوانی | نوشین توفیقی | تمام فراخوان تایپ گروهی جان شیفته ادامه (جلد اول ) |رومن رولان|تمام ممنون از توجهتون ببخشیدم اگر، صبر من کم بود و خطای تو زیاد , اگر تحمل من اندک بود و اشتباهاتِ تو بی شمار! ببخشیدم اگر,صدای گریه شبانه ام خوابت را آشفت ,اگر دیدن اشکهای من دلت را آزرد ! ببخشیدم اگر , من پر از عشق بودم و تو پر از نفرت,اگر بخشیدن عادت من بود و خصلت تو نبخشیدن! ببخشیدم، به خاطر این همه دوستت داشتن...به خاطر تا آخرین نفس پایِ تو ایستادن! ![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #94 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : دي ۱۳۹۰ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 6
(View Stats)
تشکرها: 75
تشکر شده 23 بار در 6 پست
| پست معمولی : +1 امتیاز سلام، اگه میشه به من 20 صفحه بدید برای تایپ | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #95 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش درسی و دانشجویی ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸ محل سکونت: شهر من گم شده است من با تب خانه ای در طرف دیگرشب ساخته م
نوشته ها: 3,168
(View Stats)
تشکرها: 56,543
تشکر شده 38,327 بار در 7,661 پست
کتاب مورد علاقه : زندگی در پیش رو حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز سلام دوست عزیز تو پست بالا گفتم این فراخوان تموم شده میتونید تو این دو فراخوان شرکت کنید فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | اولین روز جوانی | نوشین توفیقی | تمام فراخوان تایپ گروهی جان شیفته ادامه (جلد اول ) |رومن رولان|تمام ممنون از توجهتون | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #96 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: همین جا ! پیش تو :)
نوشته ها: 380
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : vaaaaaaaY inja k jasHoon nemiSHeee :D حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز 168 تا 171 میکرد که چرا مینا به ارومیه آورده و آرزو میکرد که با آمدن آنا حال دخترش هرچه زودتر خوب شود. چون علت مریضی مینا را جدائیش از آنا می پنداشت. دستهای مینا همچنان در دستهای پدرش بود و مرتبا بر آنها بوسه میزد و اشک میریخت. زیرا تا به حال او را در چنین حالی ندیده بود. مینا مرتب هذیان می گفت . پدر اول چیزی از حرف هایش نمیفهمید و به حرق های او اصلا توجهی نداشت ، ولی خوب که دقت کرد نام پژمان را به راحتی از حرفهایش می فهمید و همه چیز را دریافت . پیشانی او را بوسید و از اتاق بیرون آمد، پدر درب اتاق او را قفل کرد . دلش نمیخواست کسی نام پژمان را از زبان او بشنود ، ساعت 6 بعدازظهر بود که آنا به آنجا رسید و با عجله وارد اتاق مینا شد. مینا هنوز در خواب بود و دائما هذیان میگفت.آنا صورت مینا را غرق بوسه کرد و بالا ی سر او نشسته بود و قرآن میخواند و برای او دعا می کرد و گریه میکرد. فکرش را هم نمیکرد که مینا در چنین وضعیتی ببیند.باورش برای او بسیار سخت بود. دایی فرزاد از آنا خواست که چند لحظه ای بیرون از اتاق بماند و سریع در اتاق مینا را قفل کرد هیچکس از این کار دایی فرزاد سر در نمی آورد. همه متعجب بودند. دلیلی نداشت که درب اتاق مینا قفل باشد. چون همه به خصوص عمه ها دوست داشتند که او را ببینند و کنار او باشند. خانم جان روی سجاده اش نشسته بود و به درگاه خدا دعا میکرد. عمه ها هم آنان را دوره کرده بودند و از او پذیرایی میکردند. مهرداد در اتاقش خود در را قفل کرده بود و برای مینا دعا میکرد. ولی دلش وقوع حادثه ای دردناک را خبر میداد و این یعنی جدایی او از مینا. فرزاد به مینا نزدیک شد. تلفن خانه ی پژمان را گرفت. پژمان سریع گوشی را برداشت ، با شنیدن صدای فرزاد از خوشحالی ، جانی دوباره گرفت. فرزاد از او خواست که با مینا حرف بزند درضمن به او گفت که او هنوز به هوش نیامده است و گوشی را کنار گوش مینا گذاشت. پژمان صدای هذیان های مینا را می شنید و اشک میریخت و با خواهش و تمنا از مینا می خواست که با او حرف بزند ولی مینا صدای او را نمیشنید و بی هوش روی تخت افتاده بود. فرزاد خیلی او را تکان داد تا به هوش بیاید، حتی چند مرتبه هم به صورتش زد ولی مینا به هوش نیامد. پژمان که صدای سیلی را میشنید با التماس از فرزاد میخواست که از این کار صرف نظر کند و اینگونه و با این روش او را به هوش نیاورد. وقتی فرزاد این کار را بی نتیجه دید ، خودش به صحبت با پژمان ادامه داد. او را دلداری می داد که ناراحت نباشد ، ولی پژمان خود را باخته بود ، مدام بیقراری میکرد. فرزاد به پژمان قول داد که دائم با او در تماس باشد و او را در جریان بگذارد . پژمان هم اصرار داشت بتواند مرتب با فرزاد تماس بگیرد که او هم از حال مینا مطلع شود. دایی و پدر و خانم جان و آنا شب را در اتاق مینا خوابیدند تا مواظب او باشند. فصل دهم نزدیکی های صبح بود آفتاب هنوز کاملا در آسمان بالا نیامده بود. مینا کم کم به هوش آمد به اطراف خود نگاه کرد و بی تفاوت به اطراف به یک جا خیره شد. به خاطر دوری از پژمان دیپرس شده بود. یاد و خاطره ی پژمان هر لحظه با او بود هنوز نمیتوانست باور کند که از او دور شده . تصور میکرد که این دوری برگ برنده ای در دستان شراره خواهد بود و باعث میشود که مینا از دل پژمان برای همیشه برفت. پژمان از رختخواب بلند شد، شب سختی را گذرانده بود. گوشی تلفن را برداشت . شماره ی فرزاد را گرفت، فرزاد گوشی را به مینا داد . مینا همین که صدای پژمان را شنید به تلخی گریه کرد ، طوری که همه صدای اورا میشنیدند ولی چون در اتاق قفل بود کسی نمیدانست که او چرا گریه نوروز جشن نکوداشت نگاه تو ست پس نوروز بر تو فرخنده باد. ![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #97 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: شهر باران
نوشته ها: 2,239
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : مهر و مهتاب حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز 176-186 عمه لبخندى زد و گفت: "فکر می کنی. مینا اصلا ً تغییر نکرده، اون فقط کمی کسالت داره. تو این رفتارشُ بذار پای به بیمار بودنش. خودت که دیدی چقدر حالش بد بود. تازه حالش خوب شده. بذار حالش بهتر بشه، همه چیز درست می شه نگران نباش. راستی تو اصلا ً از دیشب تا حالا چیزی خورده ای یا نه؟ پاشو پاشو بریم پائین با هم ناهار بخوریم، بلند شو. همه جان این جوری که از پا می افتی." مهرداد که از حرف های عمه کمی امید پیدا کرده بود با کمک عمه از جا بلند شد و همراه او از پله ها پائین آمد. وقت ناهار همه دور هم جمع شدند و از اینکه مینا حالش خوب شده، خیلی خوشحال بودند. مینا تمام حواسش به پژمان و آمدن او بود. خدا خدا می کرد که اتفاق ناراحت کننده ای نیافتد و در دل آرزو می کرد که همه چیز به خوبی و خوشی تمام شود. مهرداد اجازه خواست که به اتفاق مینا برود و در کنار مینا و دایی فرزاد غذا بخورد. مهرداد که تمام حواسش به مینا بود متوجه شد که او دست به غذایش نمی زند. پای سفره مهرداد به زبان آمد و گفت: "مینا چرا غذاتو نمی خوری؟ حالت خوب نیست؟" با این حرف مهرداد فرزاد به مینا نگاه کرد، مینا که به خاطر این حرف از مهرداد ناراحت شده بود با حالتی سرد و بی تفاوت و بدون اینکه به او نگاه کند گفت: "می خورم شما نگران من نباشید" مهرداد از حرف مینا دلش گرفت. انتظار چنین رفتاری را از مینا نداشت و احساس کرد که اتفاقی افتاده و با دلخوری مشغول غذا خوردن شد. عمه نسرین هم متوجه این رفتار مینا شد ولی به روی خودش نیاورد، هنگامی که مهرداد به عمه نسرین نگاه کرد، عمه با لبخندی مصنوعی خواست به او بگوید که رفتار مینا کاملا ً عادی است تا مهرداد بیش از این ناراحت نشود. پس از خوردن غذا مینا می خواست از تخت پائین بیاید ولی به او اجازه ندادند. گفتند باید استراحت کند تا حالش کاملا ً خوب شود. همه در جمع کردن سفره و شستن ظرف ها کمک کردند و طولی نکشید که خانه مثل همیشه تمیز و مرتب شد. ساعت 5/3 پژمان هنوز نیامده بود، همه دور هم جمع شده بودند و با هم صحبت می کردند که زنگ در به صدا درآمد، رنگ از چهرۀ مینا پرید. پدر برای باز کردن در به حیاط رفت. در این چند لحظه ای که پدر برای باز کردن در بیرون رفته بود، مینا و فرزاد ضربان قلبشان به شدت تند شده بود. مهرداد آنقدر در چهرۀ مینا دقیق شده بود که متوجه پریدگی رنگ او شد و پیش خود فکر کرد حتما ً او منتظر کسی است، حالا چه کسی، نمی دانست. پس از چند لحظه پدر وارد اتاق شد و گفت: "فقیر بود" با گفتن این حرف مینا نفس عمیقی کشید و در انتظار ماند. دیگر برای مهرداد هم مسلم شده بود که او منتظر آمدن کسی است. دوباره همگی مشغول صحبت کردن شدند. عقربه های ساعت، عدد 4 را نشان می دادند. در این موقع زنگ در هم به صدا درآمد، این بار هم پدر دوباره داوطلب بازکردن در شد. پزمان بود. پژمان رو به او کرد و گفت: "ببخشید آقای شکیب" پدر گفت: "بله. خودم هستم" پژمان گفت: "ببخشید آقای شکیب می تونم چند لحظه ای وقت شما را بگیرم؟ می خواهم راجع به موضوعی با شما صحبت کنم، البته اگر شما اجازه بدید" پدر با خوشرویی گفت: "خواهش می کنم، بفرمائید. اینجا جلوی در که نمی شه صحبت کرد" پژمان دعوت پدر را پذیرفت وارد حیاط شد. پس از اینکه پدر در را بست فرزاد هم به حیاط آمده با پژمان سلام علیک گرمی کرد. پدرم توجه شد که آن دو همدیگر را می شناسند، به همین خاطر مطمئن شد که او سرخود به اینجا نیامده است. فرزاد و پدر، پژمان را به گرمی پذیرفتند و همگی وارد اتاق پذیرایی شدند. همه با ورود پژمان از جا برخاستند. مینا با دیدن پژمان ضربان قلبش تندتر شد و سرش را به زیر انداخت. مهرداد که تمام حرکات آن دو را زیر نظر گرفته بود، متوجه دستپاچگی هردو شد ولی سکوت کرد و منتظر شد تا ببیند آخرش به کجا ختم خواهد شد. خانم جان با نگاه کردن به چهرۀ پژمان مثل کسی که گمشده ای را پیدا کرده باشد با ولع تمام او را می نگریست احساس می کرد که او را می شناسد ولی بعد به خود نهیب زد که من او را تا به حال ندیده ام، چطور می توانم او را بشناسم و چه لزومی دارد که قیافه او برایم آشنا باشد. پژمان با دیدن مینا احساس شجاعت کرد، رو به پدر مینا کرد و گفت: "من می خوام راجع به موضوعی با شما صحبت کنم، قبل از هر چیز می خوام کاملا ً به حرف هام گوش کنید. بعد اگر مخالفت کردید، من از اینجا می رم تا دفعۀ بعد با آمادگی بیشتری خدمتتان برسم." پدر با تکان سر، حرف او را تائید کرد. پزمان گفت: "من پژمان هستم، پژمان شادان و اگر امروز به اینجا اومدم به سبب این ِ که مینا را از شما خواستگاری کنم، من قول می دم که اگر شما موافقت کنید حتما ً او را خوشبخت کنم و اگر شما موافقت نکنید، آنقدر تلاش می کنم که رضایت شما را جلب کنم و هر شرطی که شما برام بگذارید، قبول خواهم کرد چون مینا را بی نهایت دوست دارم. حالا منتظر شنیدن حرف های شما هستم و فکر می کنم آن قدر مرد شده ام که بتوانم به تنهایی به خواستگاری مینا بیایم. شما با ازدواج ما موافقت می کنید؟" مهرداد با شنیدن حرف های پژمان رنگش مثل گچ سفید شده بود. عمه با تعجب پژمان را نگاه می کرد و نگران حال مهرداد بود، پدر که از لحن مردانۀ پژمان خوشش آمده بود رو به او کرد و گفت: "خوب پسرم چرا با پدر و مادرت تشریف نیاوردی؟" پژمان با شجاعت تمام گفت: "به دلیل اینکه مادرم با ازدواج ما مخالف است، به دلیل اینکه او می خواد من با دخترعمویم ازدواج کنم و من هیچ علاقه ای به او ندارم." پژمان ادامه داد: "من دندانپزشک هستم و سرمایه ام به اندازه ای هست که بتوانم جشن عروسی مفصل و آبرومندانه ای بگیرم. اگر شما با ازدواج ما موافقت کردید، چند وقتی از شما مهلت می گیرم تا برای خونه هم سرمایه ای جمع کنم." عمه ها از شجاعت و مردانگی او خوششان آمده بود و در دل او را تحسین می کردند. پژمان ادامه داد: "اگه شما قول مینا رو به من بدید، من هم قول می دم که آسایش و راحتی اونو فراهم کنم. بعد بیام دستشُ بگیرم و ببرم." پدر که پژمان در دلش جا گرفته بود گفت: "اگه خود مینا موافق باشه که می دونم هست، من حرفی ندارم." مینا که خیلی خوشحال بود نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد و از اتاق بیرون رفت. مهرداد احساس می کرد تمام اتاق دور سرش می چرخد. با دلخوری و ناراحتی آنجا را ترک کرد و به اتاق رفت. وسایلش را جمع کرد و راهی خانه مادربزرگش (مادر مادرش) شد. حداقل آنجا چند روزی را راحت بود و کمتر مینا را می دید و در دل خود را سرزنش می کرد که چرا زودتر موضوع را با مینا مطرح نکرد. شاید برنده می شد. شاید موافقت می کرد. عمو امير به پژمان گفت: "ببین پسرم، حرفی نیست. همین قدر که اینجا اومدی و تنهایی او را خواستگاری کردی شجاعت تو را می رسوند، مثل این ِ که همه چیز داری. پس بدون مردانگی یعنی شجاعت و صداقت و یکرنگی، نه پول و ثروت. شما خودتون هم می دونید که همه چیز در پول خلاصه نمی شه." سپس رو به برادرش کرد و گفت: "به نظر من که مانعی نداره، تا خود مینا چه بخواهد." پدر گفت: "اونم راضیه، ولی یک شرط داره. به شرط اینکه بعدا ً بتونی مادر و پدرت را راضی کنی." پژمان که برق شادی را می شد در چشمانش دید با خوشحالی گفت: "متشکرم. من قول می دَم که حتما ً خانوادمو راضی کنم. البته همانطوری که گفتم فقط مادرم با ازدواج ما مخالف است، پدرم مخالفتی با این موضوع ندارد." پدر مینا گفت: "من قول مینا را به تو می دم، تو هم توکل به خدا کن و سعی کن که مادرت را راضی کنی. چون هر چه باشد او هم حق داره." پس از اینکه صحبت های آنها درباره خواستگاری به پایان رسید پژمان از پدر خواست تا با مینا صحبت کند. پدر مخالفتی نکرد و این اجازه را به آنها داد و پژمان با قدم هایی لرزان به طرف اتاق مینا رفت و بدون در نظر گرفتن موقعیت او را در آغوش گرفت. چقدر دلش برای او تنگ شده بود. مینا با نگاهش بابت همه چیز از او تشکر کرد. مادربزرگ هنوز هم چشم از پژمان برنمی داشت، هنوز احساس می کرد که او را می شناسد. هیچکس با رفتن مهرداد به خانه مادربزرگش مخالفتی نکرد، چون از نظر همه این کار او عادی بود. ولی او با حالت قهر آنجا را ترک کرد و با خود عهد کرد که دیگر به آنجا برنگردد. فصل یازدهم مینا دیگر هیچ احساس ناراحتی نمی کرد و از اینکه دوران سختی را پشت سر گذاشته بود خیلی خوشحال بود. حالا موقع شاد بودن و شاد زیستن است. همینکه پدر موافقت خود را اعلام کرده بود و بقیه هم راضی بودند برای او کافی بود. فرزاد برای اینکه مینا بتواند با پژمان راحت تر صحبت کند، موبایلش را در اختیار مینا گذاشت. آنا و پژمان و دایی فرزاد راهی تبریز شدند. گرچه مینا باز هم برای پزمان دلش تنگ می شد. ولی می دانست این بار با دفعه های قبل فرق می کند و آزادی اش نسبت به گذشته بیشتر شده بود و چون آنها دیگر نامزد هم بودند و هیچ مانعی برای دیدن همدیگر نداشتند بسیار شاداب بودند. از اینکه اول خاله ها و دائیش به راحتی با این موضوع کنار آمدند بعد هم پدر و بقیه او هر لحظه خدا را شکر می کرد. همه چیز برای رسیدن او و پژمان به هم مهیا است. البته فقط مادر پژمان نگرانش کرده بود که در دل آرزو می کرد این مشکل هم حل شود. پژمان به خانه آمد، مادر که درخ انه تنها بود جواب سلام پژمان را نداد و با اخم از او روی برگرداند. مادر اخلاقش کاملا ً تغییر کرده بود و این رفتار مادر از نظر پژمان که هیچگاه مادر را این طوری ندیده بود خیلی عجیب بود. وقتی بی اعتنایی مادر را دید به روی خودش نیاورد و به اتاقش رفت و منتظر برادرانش شد. ساعت حدودا ً 7 شب بود که پویا و بقیه آمدند و به محض دیدن پژمان او را در آغوش کشیدند و کلی از دیدن هم خوشحال شدند. پژمان سوغاتی هایی را که برای آنها آورده بود به آنها داد. پس از اینکه صحبت های خودمانی من اینجــا کنـار ِ این همه زیبایی و تو، تنهایی؛ دلم برای تنهایی ِ تو می سوزد و خود آشفته ام از این خوشگذرانی؛ با من باش با من بیا و بمان که من بدون تو، به روزگار تلـــخ... ســـرد... اندوهــبار... فقط نگــاه می کنم | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #98 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۹ محل سکونت: T.city
نوشته ها: 954
(View Stats)
تشکرها: 13,838
تشکر شده 12,948 بار در 940 پست
کتاب مورد علاقه : رکسانا حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز 132 - 137 فـــصـــل هشتـم : مینا روی صندلی داخلی پارک نشسته بود و منتظر بود که پژمان بیاید.بالاخره ماشین پژمان را از دور دید ، پژمان از ماشین پیاده شد و در آن را قفل کرد و به طرف مینا رفت.هر دو از دیدن هم خوشحال شدند.درست بود که پژمان در خانه ناراحت بود ولی با دیدن مینا آنقدر خوشحال شده بود که بیشتر ناراحتی اش را فراموش کرد و سعی کرد که مینا موضوع را نفهمد و ناراحت نشود ولی باز هم مینا از قیافه پژمان حدس زد که باید اتفاقی افتاده باشد و این مسئله از دید تیزبین مینا پنهان نماند ، رو به او کرد و گفت : پژمان جان امروز اتفاقی افتاده؟چیزی شده؟تو از چیزی ناراحتی؟ پژمان نگاهی به مهربانی به او انداخت ، وقتی به چشمهای مینا که معصومانه به او می نگریست نگاه کرد ، احساس کرد که می تواند با او راحت باشد و تمام درد و دلش را برای مینا بگوید و هم صحبت و تکیه گاه خوبی شود.بنابراین پس از چند لحظه مکث با لبخندی که غم از آن هویدا بود گفت : "مینا جان قول میدهی کمکم کنی؟" مینا لبخندی زد و گفت :"«آره حتماً ، هر چی که باشه حاضرم به خاطر تو هر کاری را بکنم و هر سختی را تحمل کنم.»" پژمان دست های مینا را در دست هایش گرفت و گفت : "قول میدی حرفهایی که برایت میزنم خوب گوش کنی و قضاوت عجولانه نکنی و این حرفها تأثیری در ازدواجمان نداشته باشی؟قول میدی این غم را دو نفری تحمل کنیم ولی آن را از دوشم برداری و سنگ صبورم باشی؟قول میدی که وفادار بمانی تا ابد برای همیشه و فقط مرگ ما را از هم جدا کند؟" مینا که تحت تأثیر حرفهای پژمان قرار گرفته بود در حالی که اشک از چشمانش جاری شد و قول داد که تا ابد با او بماند به شرط اینکه پژمان هم هیچگاه او را فراموش نکند. چیزی را از او پنهان نکند و به او وفادار باشد.آنها در مقابل خداوند سبحان قسم یاد کردند که تحت هیچ شرایطی از هم جدا نشوند و اگر یکی از آنها خواست به دیگری نارو بزند ، خداوند انتقام سختی از او بگیرد. پس از اینکه هر دو دست بر روی قرآن جیبی که همیشه همراه پژمان بود کشیدند ، پژمان صادقانه جریان را برای مینا تعریف کرد و سوگنـــد یاد کرد که بین او و شراره هیچ رابطه ای وجود نداشته و نخواهد داشت و او هیچ علاقه ای به او نداشته و ندارد ، فقط خانواده ها حرف درآوردند که باید پژمان با شراره ازدواج کند.پژمان هم چون اوایل این مسئله را جدی نگرفته بود ، فکر میکرد که همه ی اینها شوخــی است که با گذشت زمان رفــع خواهد شــد و هیچگاه فکــر نمی کرد که قضیه تا این قدر جدی باشد.او برای مینا توضیح داد که امروز در مقابل مادرش ایستاده و بدون رودربایستی به مادرش گفته که هیچ علاقه ای به شراره ندارد و هرگز به غیر از مینا با کس ئیگری ازدواج نخواهد کرد. سپس رو به مینا کرد و گفت :اگر مادرش به خواستگاری مینا نیاید خودش به تنهایی این کار را خواهد کرد.بعد کمی مکث کرد و گفت:"مینا حرفهایم را باور داری؟" مینا که هنوز در حال اشک ریختن بود لبخندی زد و گفت:"آره پژمان من همه ی حرفهای تو را باور میکنم و منتظر می مونم که بالاخره با هم ازدواج کنیم.حتی اگه صد سال هم طول بکشه ، باز هم منتظرت خواهم ماند" پژمان دلش میخواست همانند مینا اشک بریزد.بغضش را فرو برد و به لبخندی اکتفا کرد و با اصرار از مینا خواست که هیچگاه گریه نکند چون او دوست نداشت تنها کسی را که بعد از خدا دوست دارد در مقابل چشمانش گریه کند و هیچگاه نمی خواست رنج و ناراحتی مینا را ببیند.مینا برای دلخوشی پژمان اشکهایش را پاک کرد و لبخند تلخی به روی لب نشاند ، رو به او کرد و گفت :"پژمان برای من که نیمه گمشده ام را پیدا کردم چه فرقی می کنه که چه مدت منتظر بمونم.هر قدر سخت باشد تحمل میکنم.چون در این چند روز آنقدر وابسته شدم که دیگه هیچ چیزی برایم مهم نیست." مینا یاد جریان دیشب افتاد و رو به پژمان گفت :"پژمان چیزی است که باید به تو بگویم"پژمان که خیالش از طرف مینا راحت شده بود آماده شنیدن شد. مینا هم تمام جریان رفتار مهرداد را از همان موقع که میخواست به تبریز بیاید تا دیشب را برای پژمان تعریف کرد. پژمان گفت :"فکر میکنی منظوری به تو داشته باشد؟" مینا:"نمی دونم! تا حالا که من و مهرداد مثل خواهر و برادر تو اون خونه بزرگ شدیم.باالاخره به محض اینکه به ارومیه برسم معلوم میشه موضوع چی بوده ، اگر چیزی بود حتماً به تو خبر می دم ، مطمئن باش ، پژمان من هیچگاه به تو خیانت نخواهم کرد و مثل تو که کسی را به من ترجیح نمی دی من هم برای تو اینگونه ام و خوام ماند." پس از اینکه کلی با هم صحبت کردند و با هم قول و قرار گذاشتند به طرف فروشگاه خاله زهره راه افتادند.حالا دیگه فروشگاه خاله زهره تنها مآمن آنها شده بود و تنها دلخوشیشان آنجا بود که دردهایشان تسکین پیدا میکرد و به تصلی خاطرشان کمک میکرد. خاله زهره مشغول راه اندازی مشتری هایش بود که چشمش به پویا و مادرش افتاد او که مادر پژمان را نمی شناخت با اشاره پویا همه چیز را فهمید و به گرمی از آنها استقبال کرد.خانم شادان که از این همه عزت و احترام خوشحال شده بود رو به خاله زخره کرد و گفت :"مینا کجاست؟ اومدم ببینمش." خاله گفت:"هنوز که نیومده.ولی به گمانم تا چند دقیقه دیگه بیاید" خان شادان جریان شراره را برای زهره خانم تعریف کرد.خاله زهره که عمیق به حرفهای خانم شادان گوش میداد گفت:"اینهایی که می فرمائید صحیح است ، ولی خانم شادان شماباید در مرحلـــه اول به خواسته پسرتون توجه ............. جسارت ميخواهد ! نزديك شدن به افكار دختري كه روزها . . . مردانه با زندگي ميجنگد ؛ اما شبها . . . بالشش از هق هق هاي دخترانه خيس است !!!! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #99 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 11,566
(View Stats)
تشکرها: 22,873
تشکر شده 95,524 بار در 9,287 پست
کتاب مورد علاقه : جاده تارا | بدون امتیاز : 0 امتیاز 111-112 مینا در فکر فرو رفت،وقتی حرفهای عمه به پایان رسید مینا گفت که به مهرداد سلامی برسان بعد خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت.هنوز در فکر حرفهای عمه بود.منظورش از این حرف ها چه بود؟مینا اصلا نمی فهمید.به یاد آن روز در ماشین افتاد که مهرداد می خواست چیزی به او بگوید،ولی مینا به او فرصت نداده بود که حرفش را بزند.بعدش هم انقدر خوشحال بود که یادش رفته بود از او بپرسد راجع به چه چیزی می خواهد با او صحبت کند.در همین فکرها بود که انا او را برای خوردن شام صدا زد،به زودی همه چیز راجع به مهرداد را فراموش کرد و با فرشته مشغول حرف زدن از اتفاقاتی که بین انها و پژمان افتاده بود شد و این که چقدر به همه شان خوش گذشته بود.آنقدر گفتند و خندیدند که دایی فرزاد بی خبر از همه چیز قند توی دلش آب شده بود و التماس می کرد که برای او هم تعریف کنند.دایی فرزاد چون روحیه شادی داشت محال بود که در خانه باشد و کسی را نخنداند.هر وقت در خانه نبود همه آرزو می کردند زودتر بیاید چون با آمدن او شور و شعف خاصی به خانه دست می داد.وقتی به خانه می امد همه از دیدن او خوشحال می شدند و وقتی هم در خانه نبود همه دلشان برای او تنگ می شد.پس از خوردن شام دایی و فرشته و مینا میز شام را جمع کردند و در شستن و خشک کردن ظرفها به هم کمک کردند و کلی هم از حرف ها و لطیفه هایی که دایی برایشان می گفت،خندیدند.در همین حین انا،مینا را به داخل اتاق صدا کرد.مینا وارد اتاق شد. انا گفت:با تو کار دادن عزیزم. مینا گوشی را برداشت،عمه نسرین بود.مینا که از این تلفن غافلگیر شده بود،منتظر بود تا عمه علت تلفن زدنش را برای مینا بگوید.عمه گفت:مینا جون حتما تعجب کردی،چون وقتی تو تلفن زدی مهرداد خونه نبود.خواستم حالا که اومده باهاش صحبت کنی. مینا که خیلی تعجب کرده بود با گفتن " بله "موافقت خودش را اعلام کرد.مهرداد که هول شده بود با دست پاچگی به مینا سلام کرد،مینا جواب سلام او را داد او هم هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است... شکرگزار باش؛ شاید بدترین شرایط زندگی تو برای دیگران آرزو باشد... ![]() خدا شونه هامونو فقط واسه اینکه کوله بار غمهامونو روش بگذاریم نیافرید بلکه آفرید تا بعضی وقتا بندازیمشون بالا و بگیم بی خیال...! ![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #100 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,022
(View Stats)
تشکرها: 108,073
تشکر شده 197,418 بار در 18,596 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | بدون امتیاز : 0 امتیاز ممنون از همگی قفل دیر باریدى باران ... دیر... من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! | ||||||||
| |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| |مریم, تایپ, درفشی, فراخوان, مینا, نودوهشتیا, گروهی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | آیلار (مریم معجونی) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 176 | ۲۸ مهر ۱۳۹۰ ۱۱:۳۹ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بازمانده (مریم جعفری) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 152 | ۱۰ شهريور ۱۳۹۰ ۱۰:۲۷ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | راز پنهان (مریم معجونی) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 162 | ۹ شهريور ۱۳۹۰ ۰۵:۲۵ بعد از ظهر |