ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان کدامین نگاه | ساغر ش کاربر انجمن
bamilo

asiatech



نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: ساغر به محمود برسه یا به فرید؟

رأی دهندگان
148. نظرسنجی بسته شده است.
  • محمود

    131 88.51%
  • فرید

    17 11.49%
صفحه 1 از 14 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 131
  1. Top | #1

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    نوشته ها
    3,103
    میانگین پست در روز
    2.84
    محل سکونت
    زیر سایه خدا
    تشکر از کاربر
    6,094
    تشکر شده 71,828 در 2,700 پست
    حالت من
    Delvapas
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان کدامین نگاه | ساغر ش کاربر انجمن

    بچه ها سلام بعد از خواندن نوشته های کاربران تشویق شدم منم رمان بنویسم البته چون برای اولین باره می خوام در حین آپ کردن داستان

    نظراتتون رو بشنوم پس ممنون میشم نظراتتون رو بگید



    خلاصه :
    دختری به نام ساغر با چهره و ظاهر معمولی در خانواده ی متوسطی زندگی میکند ( بر عکس همه ی رمان ها ) و پس از کنکور در رشته پزشکی دانشگاه شیراز قبول میشه و به همراه عمویش با پدر بزرگ و مادر بزرگ خود در شیراز میماند..تا اینکه کسی وارد زندگیش میشه!!!....و رازهایی که همیشه دوست داشت بدونه !!!






    **************************

    به نام خداوند عاشق ها و معشوق ها خداوندی که عشق را در ذره ذره وجود هستی قرار داد تا عاشق شویم و
    عاشق بمانیم خداوندی که نامش راهنمای هستی است و خودش اعتبار هستی...........

    فصل اول
    برای بار چندم خودم را در آیینه نگاه کردم با خودم شروع کردم غر زدن آخه این چه قیافه ای که من دارم آخه خدا جون نمیشه منم خوشگل می آفریدی و در حالی که با حرص موهایم را شانه می زدم گفتم آخه خدا جون چی می شد :چشمهای مینا روبرای من می ذاشتی؟ یا موهامو مثل مامان پر و تابدارو طلایی می آفریدی؟ مادوتا خواهر بودیم با اختلاف 11 ماه ولی از لحاظ قیافه میشه گفت با اختلاف رقم نجومی........ !!! مینا خواهرم پوست سفیدی داشت با موهایی شبیه مامان پر و تابدارو طلایی .بینی خوش فرم.لب و دهان قلوه ای خیلی ناز .آدم هر موقع نگاهش میکردحظ وافر میبرد بین دوستان معروف بود به سرندی پیتی از لحاظ هیکل هم مثل باربی بود خلاصه قیافه مکش مرگ پسر کشی داشت.....بعد من بدبخت موهای مشگی چشم و ابروی مشگی پوست سبزه بینی که اساسی باید تعمیر می شد لب و دهن معمولی از لحاظ هیکل هم همیشه رژیم بودم با این حال کمی توپول ....... برس را روی میز قرار دادم همین طور که شلخته وار به سوی تخت میرفتم با غر غر خسته کننده ای گفتم: آخه خدا جون نمی دونم وقتی مینا رو آفریدی منو برا چیت بود ؟اگه من دنیا نمیومدم آفرینشت ناقص می شد؟ بعد با گیره موهایم راسفت کردم و دمر افتادم روی تخت ..کتاب تست را پیش چشمم قرار دادم و شروع کردم تست زدن تصمیم داشتم امسال پزشکی را حتما قبول بشوم برای همین یک سال بود مرتب درس می خواندم و تست می زدم ...همین جور که برای خودم وقت می گرفتم و تند تند تست میزدم در باز شد سرم را که بلند کردم مینا را دیدم که با عصبانیت دارد اتاق را نگاه میکند بعد مثل اسپندرو ی آتیش هی بالا و پایین می رفت و غر میزد/
    مینا:خدا بگم چکارت کنه ساغر آخه این چه اتاقیه.......؟ بیشعور یه کم اون هیکل گندت رو تکون بده نترس لاغر نمیشی؟ آخه این اتاقیه که من تحو یلت دادم؟ از دستت دیگه خسته شدم هر چی هم به مامان میگم من با این شلخته نمیخوام هم اتاق بشم اصلا گوشش بدهکار نیست ؟.........دیگه داشتم از دست غرغر هایش خسته میشدم اصلا درک نمی کرد من بدبخت وقت حموم رفتن ندارم چه به اتاق تمیز کردن؟ حداقل بگذارد این چند روز را هم بمیرم سر درسم
    برای کوزت گری وقت بسیار است... ولی وقتی دیدم که نمیشود بااو حرف حساب زد پشت چشمی برایش نازک کردم و گفتم :چقدر مثل ننه باجی ها غر میزنی؟ مینا که انگار منتظر همین یک کلمه بود چشمهای درشتش را درشت تر کرد و گفت :خفه شو به من میگی ننه باجی؟ و یک دفعه پرید طرفم من هم که خودم را برای پاتک آماده کرده بودم یورش بردم
    طرفش ....یک دفعه اه از نهادم بلند شد. چنان بی رحمانه گاز می گرفت که گفتم الان گوشتم را میکند بعد میل می کند نمی دانستم چکار کنم /ولی ناگهان فکری شیطانی به سرم زد چنگ بردم داخل موهای نازنینش رامحکم کشیدم... او هم نامردی نکرد و زود از خجالتم درآمد دست برد موهایم را گرفت و کشید... واقعا درد زیادی داشتم .در حالی که هر دو موهای هم را محکم می کشیدیم گفتم :احمق ول کن! او هم در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت :اول تو ول کن؟ من آرام دستم را کمی شل کردم گفتم: زود باش موهامو ول کن؟ او هم دستانش را شل کرد و آرام ارام موهای همدیگر را رها کردیم... مینا با عصبانیت رفت روی تختش نشست و شروع کرد به گریه کردن من هم که حسابی از دستش نا را حت بودم گفتم چرا مثل سگ هار گاز میگیری؟ نمیشه مثل آدم بگی ساغر ی عزیزم برگه هاتو جمع کن!! با این حرف من چشمهایش مثل وزغ بیرون زد . یک لحظه از او ترسیدم .اگر باز هجوم می اورد می خواستم چکار کنم ؟در حالی که می خواستم لبخند بزنم فقط توانستم لبم را کمی کج کنم
    من:خوب بابا الان همه رو جمع می کنم؟ ورق ها را آرام ارام از روی تخت خوابش برداشتم بعد شروع کردم جزوه هایم را از کف زمین جمع کردن مینا هم وقتی دید کوتاه امده ام کمکم کرد چند دقیقه بعد کار هر دو تایمان تمام شد لبخندم را کمی پررنگ کردم
    گفتم اشتی؟؟مینا هم که کاملا معلوم بود اصلا حوصله این مسخره بازی ها را ندارد زیر لب گفت : خوب .......منم دیگر بی خیالش شدم نشستم سر درسم چنان غرق درس بودم که اصلا متوجه نشدم مینا کی از اتاق خارج شد من و مینا هم در ظاهر اختلاف داریم هم در اخلاق مینا از بس از همه طرف مورد توجه قرار گرفته خیلی خود خواه شده همیشه خودش را از همه بالا تر می گیرد ولی من بدبخت...............آخه چون مینا شکل مامان است خانواده ی مادری ارادت خاصی به او دارند خاله نرگس همیشه میگوید: مینا عروس گل خودمه زن دایی اکرم هم هر موقع مینا را می بیند اینقدر قوربون صدقه اش می رود که یک بچه ی یک ماهه هم منظورش را متوجه می شود ولی من بی چاره ...نه کسی به من ابراز علاقه میکند نه اصلا تحویلم می گیرند. نه اینکه عقده داشته باشم ولی خوب یک ذره تو ذوقم میخورد. اولها خاله نرگس وقتی مرا میدید میگفت: نمی دونم حکت خدا چیه ناهید جون این دوتا چقدر با هم اختلاف دارن... کاش ساغر هم کمی به تو میرفت .بعد مثل اینکه می خواهد بچه گول بزند می گفت: البته ساغر جون نمکیه! بعد پشت چشمی نازک می کرد و می گفت: ساغر شبیه خانواده پدریشه دیگه چی میشه کرد؟؟؟؟ مادر هم با چشم و ابرو به او می فهماند که نباید پیش من حرف بزند لبش را گاز می گرفت و می گفت: این چه حرفیه خدا پیشونیشون رو سفید کنه ؟از قدیم گفتن پیشونی منو کجا می شونی ؟؟از تخت بر خاستم بعد مثل ایکیو سان انگشتهایم را خیس کردم و دایره وار روی سرم حرکت دادم


    ویرایش توسط ساده .ش : 1391,02,15 در ساعت ساعت : 13:58



  2. 391 کاربر از پست ساده .ش تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , "Dezire" , *ARAM* , *atrina* , *bi gharar* , *Nafise.a9* , *ریحانه# , *شیدا* , +Neda+ , - heDeh - , -نازلی- , .arsana. , .HOMA. , .KING. , .MojGan. , .Monire. , .SaInA. , 677389 , 90ia , abby7 , abien , afi jonz , afsaneh52 , ahmadi_1362_2 , aidai , alexiiiiiii , alikhademi , Altin ay , aminlily40 , anagalis , Anahita.s , angel04 , angel67 , ankka , Anolin , architect_shima , arezoue , armin.kz , armita1819 , asal-1412 , asal-661 , asal_cheshmak , aseman_82 , ashkannia , ashoka , asma66 , atyek , aygeen , azam 24 , azarsana , ba-maram , baran.amad , barane khazan , baroon12 , beautyAsalak , Behnoush , betiya , bihamtaa , bikari , blub2000 , blue69 , bneta , boogie , celiji , cole , darya... , darya12 , degeer , deragun , dish1600 , dokhtare khial , down13 , elahe70 , elhamtt , elmira.t , evva , faezeh88 , fanoos_68 , farah2 , fariba_hed , farideh_h1366 , Farnaz , farnaz21 , farnooshfarokhi , fatemeh1990 , fathemeh , fatima.h , fereshth , feryal_bahmani , foroogh 54 , Fuhrer , gandomsa , ghazghaz , ghorob89 , gita.boroujerdi , golchaghe , goldoone22 , gole narges , H..GH , hala , hana_m , hany111 , harimeshgh , hasti_24 , havij69 , hediyeh_b , hoda.4470 , homa41 , homa_2555 , honorable me , Hoopoe , hooramohebtash , horin , hyunah , h_a_1234 , ili mah , Irani , iryane , j.ghanavizi , JonasRahimi , joojetighi , judy abbott , kandi201022 , khiyal99 , kimia joon , king _ panther , kiumars , kobramahmod , lalehjoon , layahashemi , leila.kh , lindalili , mah banoo , mahboobeh 98 , mahda , mahdiar , mahnazmom , mahsamoon , mahsaok , mahtab10 , mahtab888871 , mahya_pink , maneou , many22 , marmara25 , martire , maryam56 , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryammoayedi , maryam_mariusz , masih1384 , mellina2000 , meno , me_ned , mfr60 , mikironi , Mina , mina khanom , mina68 , minoo_kl , misha_kavir , mk70 , mobina , Mobina.k , mojgan am , monos , moon shine , morteza va ati , mosh moshi , motlagh , m_h_n , N A F A S , nafas44 , Nahid72 , nana22 , nas2ran , Nasim 77 , nasimrahi , nasrin22 , nastaran86 , nazi1 , nedaj , negin-joon , neshan , niayesh00 , nika21 , nirvana1234 , nlp16001 , NO ONE , noooor , nrezaii , oldooz bala , PAEEZ70 , pare , parisa jooon , patough , patrishiya , peymaneh , pr.delafrouz , princess_1551 , raha6956 , RaheBipayan* , rahha , rana nejati , Rasuliiiiii , ratanaz , reyhane.s , reza9000 , Rha.sh , romina ab , roya1365 , Roya_2010 , rural girl , s-him4 , s.fzpr , saba28 , saeedeh_n , saegheh , safo , saghi.m , sahel_m , saman84 , samaneh1368 , samarehsalimi , sana1994 , sanam97 , sanaz_ , sangpare , sapidkooh , saqi , sara parvizi , sara51 , saratab , sarina1911 , Satiya , sazin513 , sepide90 , setare.jaberi , setareh67 , Shabah eshg , shabnamsobhabi , shafagh 69 , shaghayegh69 , shahzad , Shaloliz , sharafi , shatot , sheldon , shimaaaaa , shima_m , shivapatter , silverstar , simaN , sipa , sokot shab , somy_kh , sonia1357 , souraj , Specialstar , sura , sαвα , T T--THR , taania , Taataa , taksam , tama1011 , tania_7 , tatar , tenten , tgilani2012 , Tifani Jon , Tikooli , tina 1989 , titinaz , tondar1365 , UnKnOwN_Sh , uranoos , V.i.d.a , vaghea , vampire123 , vianna , wenela , yaqush , yasamin_34 , yasekabud , yasi 72 , yjdj , Z.Sattari , zahra.h , zahra_jk , Zahra_niki , zanbagh , Zarizar , zeinabjoon , zibahp , _Azadeh_ , ~anahita~ , ~foroozan~ , ~Melika~ , ~pArnYa~ , ~SAREH~ , ~SIAVASH~ , ~Tulip~ , «zahra» , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , ×sepidar× , آذردخت , آرتمیس 98 , آستاره , آسوده , آلانا , آینوش , آیه خانم , ارشیا123 , اقاقی , امتیس , امیرپارسیان , باران6 , بارانیان , بازیگوش , برادپیت , بلور , بهارجون , بی کس , تاجه , تـرنج فاطمــي , تمنّا , تهمتن , توهم سبز** , خانم فسقلی , خوشگلم من , راز نیاز , ریحانهz , زری , زوها , سانجانا , سایه 52 , سبحی , ستاره بارون , ستاره.ث , ستين , سرتق , سوال , شاپررک , شاپرک13 , شایسته بانو , شب , شهرزاد ن , شهرناز , طلوع عشق , عشق یخی , عشقکتاب , غریبه... , فرح77 , فرحناز65 , فرنوش72 , ققنوس98 , لمیس20 , لی لی تنها , م.م.ر , ماه سیما , ماه پنهان , مرضی2 , منا64 , مهرناز69 , مهستی , مهشید7 , نامی , نسیا , نصرا... , نگان , نگاه7732 , نیلا... , هانیه نیکو , هوفریا , وارش67 , ونوس۸۸ , پرمیس , پرهامه , پرواس , پسر ایران , کاساندا , کمند , کهربا61 , کیمیا1388 , گل ارکیده , یگانه , ღ ghazali ღ , ♣ Elvira ♣ , ✖م♥ر✖ی♥م✖

  3. Top | #2

    مدیر بخش عکس


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1388
    نوشته ها
    29,220
    میانگین پست در روز
    14.69
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    184,638
    تشکر شده 453,355 در 39,693 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

    آمارکتابهای در جریان سایت

    توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

    از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!


    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
    ممنون
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



    آرشیو آواتور نود و هشتیا

    مـاندگار های نود و هشتـیا

    قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید!

    قوانین مهم بخش ترول

    قوانین مهم بخش والپیپر

  4. 129 کاربر از پست Farnaz تشکر کرده اند .

    *bi gharar* , +Neda+ , -نازلی- , .HOMA. , .Monire. , .SaInA. , 90ia , 992504688 , abby7 , afsaneh52 , architect_shima , arezoue , asal-1412 , asal-661 , asal_cheshmak , aseman_82 , asma66 , atyek , azam 24 , baran.amad , beautyAsalak , Behnoush , bihamtaa , blue69 , celiji , cole , csss , darya12 , dokhtare khial , elahe70 , emaa , evva , fariba_hed , farideh_h1366 , golchaghe , goldoone22 , gole narges , hediyeh_b , homa41 , honorable me , Hoopoe , ili mah , kimia joon , king _ panther , kiumars , layahashemi , leila.kh , mahboobeh 98 , mahtab10 , mahtab888871 , maryam.khakbaz , mina khanom , mina68 , minoo_kl , mk70 , mobina , Mobina.k , moon shine , motlagh , nazi1 , nlp16001 , NO ONE , noooor , pare , patrishiya , RaheBipayan* , rahha , reyhane.s , reza9000 , saba28 , safo , sanam97 , saqi , sara parvizi , sazin513 , shaghayegh69 , shahzad , sharghi , shatot , simaN , taania , Tifani Jon , Tikooli , tina 1989 , titinaz , UnKnOwN_Sh , V.i.d.a , vaghea , Z.Sattari , zahra_jk , Zahra_niki , zanbagh , ~anahita~ , ~pArnYa~ , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , امتیس , برادپیت , بلور , بهارجون , بی کس , تاجه , تـرنج فاطمــي , خانم فسقلی , ساده .ش , سایه 52 , سبحی , ستين , سرتق , سوال , شاپررک , شایسته بانو , شهرزاد ن , عشق یخی , فرح77 , فرحناز65 , لی لی تنها , منا64 , مهرناز69 , مهستی , نسیا , نیلا... , وارش67 , پسر ایران , کاساندا , کمند , کیمیا1388 , یگانه , ღ ghazali ღ , ✖م♥ر✖ی♥م✖

  5. Top | #3

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    نوشته ها
    3,103
    میانگین پست در روز
    2.84
    محل سکونت
    زیر سایه خدا
    تشکر از کاربر
    6,094
    تشکر شده 71,828 در 2,700 پست
    حالت من
    Delvapas
    اندازه فونت

    پیش فرض

    بعد چون مثل اول سریال ایکیو سان به جایی نرسیدم در حالی که با خودم حرف میزدم کتاب تست را زیر بغل زدم و از اتاق در امدم وبه طبقه پایین رفتم .............خانه ما در نارمک قرار داشت یک خانه معمولی که پدر محترم زحمت کشیده بود دو تا اتاق بالای خانه ساخته که یکی از اتاقها
    را به من و میناداده بود ....و اتاق دیگر مال میهمان ....یک خواب هم طبقه پایین بود که اتاق خواب خودشان شده بود .خانه ی جمع و جوری بو د.کمتر
    میهمانی میدادیم چون مادرم کارمند بود همیشه از زیر میهمانی دادن در میرفت.! پدر و مادرم با هم در یک شرکت صادرات واردات فرش کار می کردند. پدرم شیرازی و مامان شمالی هر دو در دانشگاه شیراز درس خوانده اند و خلاصه عشق و عاشقی و بعد ازدواج....... مامان هر موقع از آن وقتها تعریف می کرد گل از گلش می شکفت من و مینا هم ثمره ی این عشق آتشین بودیم بعد از درس بابا تو شرکت استخدام میشود ..و چون خیلی زز تشریف داشته!! از یک طرف هم مادرم میترسیده همسر نازنینش را گرگهااداره (خانمهای بیچاره که به نظر مادر عزیزم گرگ بودند) از دستش در بیاورند خودش را به هزار زور و زحمت در همان شرکت جا می دهد وقتی من و بعد مینا دنیا آمدیم 2سال بعد به تهران منتقل می شوند . بعد ما را به پیرزن مهربانی به نام مهربان می سپارند و ........از کودکی حضور مادر را کمتر احساس می کردم ولی مهربان همیشه مواظبمان بود بزرگتر که شدیم مینا شد بچه ی در جایی مادر و پدرم ...منم در خانه سیر میکردم. همیشه به مینا حسودیم میشد در میهمانی ها... در مدرسه... در خیابان... در خانه.... در همه جا مینا مورد توجه بود ........بعضی مواقع پیش خودم میگفتم قیافه من هم بد نیست؟ خیلی ها عاشق چشم و ابرو مشکی هستند؟ ولی ...با وجود مینا من از دور خارج بودم.. از قدیم هم گفتن عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد چون یکی از علتهای درس خواندن من همین چیز ها بود .............های کجایی ؟؟؟؟یک دفعه به خودم آمدم مثل احمقها از اتاق در امده بودم و همین طور بی حرکت داشتم فکر می کردم .مینا بود که صدایم می کرد و مرا از هپروت در می آورد نگاهش کردم نیشخندی زد و گفت : میشه بگی چته ؟ از کی دارم صدات می کنم؟ اصلا معلوم هست کجایی؟؟ بعد مثل اینکه موضوع مهمی کشف کرده باشد. چشمهایش را تنگ کرد و گفت :نکنه عاشق شدی؟ در حالی که شانه هایم را بالا می دادم گفتم :برو گمشو الان فکر هر چی باشم ................اه عشق و عاشقی رو بریز دور.... جزوه هایم را روی میز انداختم و به اشپزخانه رفتم مهربان داشت غذا درست می کرد. از پشت سر پاور چین پاورچین خودم را به او رساندم دستانم را دور گردنش حلقه کردم پشت گردنش را بوسیدم مهربان برگشت ...وای ساغر تویی یه لحظه ترسیدم دختر دیگه بزرگ شدی؟ آخه این چه کاریه که می کنی ؟نگاهش کردم حضور این پیرزن همیشه پررنگ تر از پدر و مادر برای من بود .پیرزنی که مثل ننه نقلی همیشه زیر روسری بلندش یک سنجاق بزرگ می بست یک پیراهن دور چین هم همیشه تنش بود که دخترش برایش میدوخت .مینا خوب با او تا نمی کرد ولی من ...عاشقش بودم.... وای هنوز اسم مینا آمد مینا در رشته ریاضی درس می خواند ومن درتجربی کلا مدرسه هایمان جدا بود دوستانمان هم زمین تا اسمان با هم فرق دارند دوستان مینا مثل
    خودش اهل مد و شیک ...............و دوستان من مثل خودم خانم.......(کی به ماست خودش میگه ترش!!!)

    به
    خدا تو امروز یه چیزیت شده ؟؟؟یک دفعه به خودم آمدم بععللهه هنوز در عالم هپروت سیر میکردم نگاه گیجی به مینا انداختم ...ها چی گفتی؟مینا درحالی که شانه هایش رابالا می انداخت گفت کشمش.....مثل اینکه جن ها از دوباره برگشتن نه ساغر ؟؟چرا مثل عقب مونده ها هاج و واج داری بر و بر منو نگاه میکنی و نیشخند میزنی ؟خدا کنه این دو روز تموم بشه کنکورت رو بدی... ما رو کشتی ؟بعد دستهایش را از هم باز کرد و نفس صداداری بیرون داد و گفت: راحت بشیم... نگاهی به او انداختم و گفتم :خیلی پررو تشریف داری؟ چنان میگی هر کی ندونه فکر میکنه خیلی درس خوندی ؟آرام مثل گربه نگاهم کرد و گفت: من احتیاجی به درس خوندن ندارم بعد خنده ی رذیلانه ای زد و گفت :خوب برای ازدواج یا باید خوشگل بود یا کاره ای؟ من اولی رو که دارم ...توام سعی کن دومی رو بدست بیاری؟ خیلی بدم آمد در حالی که دستهایم را مشت می کردم گفتم: من گه گوله ی نمکم چیه سفید بی نمک؟؟ ولی خوب چون آدم قانعی تو زندگیم نیستم همه کس رو هم قبول ندارم باید حتما به یه جایی برسم ؟که هر کسی جراءت نکنه بیاد خاستگاریم؟ بعد یک دفعه موضوع جالبی به ذهنم رسید گفتم :شنیدم خاله نرگس می خواد بیاد خواستگاریت ؟می دانستم به شهرام خیلی حساسه؟ شهرام پسر خاله امان بود از آن بچه پرروهای زمانه !!!100 تا دوست دختر داشت... چنان ابروهایش را تمیز و مرتب میکرد...با آن ریش اجق وجقش.. نکبت !!از صدقه سر بابای بزرگوار پولدارش افتاده بود تو کار دلار و پول؟؟؟ مینا در حالی که عصبانی شده بود گفت : بچه سوسول پررو بره زیر تریلی... فکر کرده من بهش شوهر می کنم مرده شور.......بعد یک دفعه مثل اینکه مطلب تازه ای یادش افتاده باشد .چشمهایش را ریز کرد نگاهی به مهربان انداخت بعد آرام طوری که مهربان نشنود همین طور که ان طرف میز نشسته بود خم شد روی میز من هم که حس فضولیم طغیان کرده بود صندلی را کشیدم جلو خم شدم !!سرمان نزدیک به هم بود
    مینا:شنیدم قرص ایکس میخوره؟ .......با ناباوری گفتم نهههه!!!
    ---آره از جای مطمعنی شنیدم ...بهش معتاد شده
    من:کی گفت ؟؟
    ---زن دایی اکرم میگفت. مطمعنم بدنش تا چند وقت دیگه کرم میزنه؟
    من:چی میگییییییی؟کرم ربطی به اکس نداره !!!!!!!!
    مینا:نمی دونم میگفت خاله اینها می خوان زود براش زن بگیرن که مثلا آدم بشه
    من:شوخی می میکنی ؟دختر مردم رو بدبخت
    کنن که پسرشون آدم بشه دیونه ها!!!!
    مینا:آره خاک بر سرها...بعد خندهی شیطانی رو ی لبانش آمد و آرام گفت: یه چیز دیگه میگن تازگیها
    گوشش رو هم سوراخ کرده من که داشتم از خنده منفجر میشدم گفتم: دیگه این یکی نوبره؟ زیر ابروهاش که از مال مامان باریکتره؟ با گوشواره ؟ موهای فشن ؟چه جیگری شده؟ مینا هم که خندش گرفته بود گفت :آره سیاه سوخته با اون قد درازش گوشواره هم بندازه دیگه جالبه فقط یه رژ کم داره !!بعد ادامه داد اون هفته با ساسان (ساسان پسر دایی اکبربود که خودش هم دست کمی از شهرام نداشت ولی بلد بود چه جور دل مینا را نرم کند)های با توام خودم را زدم آن راه گفتم دارم گوش می کنم ..مینا ادامه داد آره داشتم می گفتم ساسان و شهرام با هم رفتن پارتی ساسان وقتی میبینه اوضاع خیلی خرابه (آره جون دل بی خاصیتش )بر می گرده ولی شهرام میمونه از قرار ما مورها می ریزن خونه و خیلی هاشون رو می گرن حالال هم شهرام با وثیقه آزاد شده تا دادگاهی مثل اینکه هم قرص مصرف کرده بوده هم تا خرخره مشروب خوره بوده
    گفتم ساسان نگفت باکی رفتن ؟مینا:نه ساسان که خودش رفته (آره ارواح شکمش)ولی انگار شهرام بایکی از دوست دخترهاش رفته بوده نمیدانم چرا مینا اینقدر ساده است و گول ساسان را می خورد همین طور که داشتیم آرام آرام پچ پچ می کردیم

    یک دفعه مهربان گفت دستتون ....!!آخه چکار پسر مردم دارید؟ نیم ساعته کله پاچه ی اون بدبخت رو گذاشتین بار .......اصلا فکر نمی کردیم مهربان حرفهای ما راشنیده باشد با گنگی نگاهش کردیم و یک دفعه هر دو شروع کردیم خندیدن

    ویرایش توسط ساده .ش : 1391,02,15 در ساعت ساعت : 14:23

  6. 376 کاربر از پست ساده .ش تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , "Dezire" , *ARAM* , *atrina* , *bi gharar* , *Laya* , *Nafise.a9* , *ریحانه# , *شیدا* , +Neda+ , -نازلی- , .arsana. , .HOMA. , .KING. , .MojGan. , .Monire. , .parniya. , .SaInA. , 90ia , abby7 , abien , afi jonz , aflak , alexiiiiiii , alikhademi , Altin ay , aminlily40 , ana43 , anagalis , Anahita.s , anahita13 , angel04 , Anolin , anzhela , architect_shima , arezoue , armin.kz , armita1819 , arshan_2010 , asal-1412 , asal-661 , asal91 , asal_cheshmak , aseman_82 , ashkannia , ashoka , asma66 , atashgah62 , atefeh_49 , ayandeh1 , aygeen , azam 24 , azarsana , ba-maram , baran.amad , barane khazan , baroon12 , beautyAsalak , Behnoush , bihamtaa , bikari , blub2000 , blue69 , bneta , boogie , celiji , cole , darya... , darya12 , degeer , deragun , dish1600 , dokhtare khial , down13 , elahe70 , elmira.t , Elnaz , emaa , evva , faezeh88 , fanoos_68 , farah2 , fariba_hed , farideh_h1366 , Farnaz , farnaz21 , farnooshfarokhi , fatemeh1990 , fatima.h , fereshth , feryal_bahmani , foggy , gandomsa , ghazghaz , ghorob89 , gita.boroujerdi , golchaghe , goldoone22 , gole narges , golnuosh , googoosh z , H..GH , hala , hana_m , hany111 , harimeshgh , hasti_24 , havij69 , hoda.4470 , homa41 , honorable me , Hoopoe , hooramohebtash , hyunah , h_a_1234 , ili mah , Irani , iryane , j.ghanavizi , JonasRahimi , joojetighi , judy abbott , kandi201022 , kimia joon , king _ panther , kiumars , kobramahmod , lalehjoon , layahashemi , leila.kh , leona , lindalili , mah banoo , mahboobeh 98 , mahdiar , mahnazmom , mahsa.nadi , mahsamoon , mahsaok , mahshid_3d , mahtab10 , mahya_pink , many22 , marmara25 , martire , maryam56 , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryammoayedi , maryam_mariusz , masih1384 , mehrgan0000 , mellina2000 , meno , me_ned , mfr60 , mikironi , Mina , mina khanom , mina68 , minoo_kl , mirage , Misha73 , misha_kavir , mjdakm , mk70 , mobina , mokmor , Momali , monos , moon shine , mosh moshi , motlagh , nafas44 , nana22 , Nargis-narcisse , nas2ran , Nasim 77 , nasrin22 , nastaran86 , nazi1 , nedaj , niayesh00 , nika21 , niyayeeeeeesh , nlp16001 , NO ONE , noooor , oldooz bala , PAEEZ70 , pare , parisa jooon , patrishiya , peymaneh , pink_daughter , pr.delafrouz , princess_1551 , RaheBipayan* , rahha , rana nejati , Rasuliiiiii , ratanaz , raynak , reyhane.s , reza9000 , Rha.sh , romina ab , roya1365 , Roya_2010 , rural girl , s.fzpr , s@raa , saba28 , sadsadsad , saeedeh_n , saegheh , safo , saghi.m , sahel_m , samarehsalimi , sana1994 , sanam97 , sanaz_ , sapidkooh , saqi , sara parvizi , sara51 , sarina1911 , Satiya , sazin513 , sedena , sefid65 , sepide90 , sepideh1993 , setare.jaberi , setareh67 , setayesh_p995 , shafagh 69 , shaghayegh69 , shahzad , Shaloliz , sharafi , sharghi , shatot , sheldon , shimaaaaa , shivapatter , silverstar , simaN , sipa , sladans , sokot shab , somy_kh , sonia1357 , souraj , sura , syhbyt , s_mehr , sαвα , T T--THR , taania , taksam , tama1011 , tania_7 , TanNazZz , tgilani2012 , Tifani Jon , tina 1989 , titinaz , tondar1365 , V.i.d.a , vaghea , vampire123 , vianna , wenela , yaqush , yasamin_34 , yasekabud , yjdj , Z.Sattari , zahra jigar , zahra.h , zahra_jk , Zahra_niki , zanbagh , Zarizar , zeinabjoon , zibahp , zina , ~*MONA*~ , ~anahita~ , ~foroozan~ , ~Melika~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , آذردخت , آرتمیس 98 , آستاره , آسوده , آلانا , آینوش , آیه خانم , اتل و متل , ارشیا123 , اقاقی , امتیس , باران6 , بارانیان , بازیگوش , برادپیت , بهارجون , بی کس , تاجه , تمنّا , تهمتن , توهم سبز** , خانم فسقلی , راز نیاز , ریحانهz , زری , زوها , سانجانا , سایه 52 , سبحی , ستاره بارون , ستاره.ث , ستين , سرتق , سوال , سپیده دم , شاپررک , شایسته بانو , شب , شرقي , شهرزاد ن , شهرناز , طلوع عشق , عشق یخی , علی رضاایران , غریبه... , فرح77 , فرحناز65 , فرنوش72 , لمیس20 , لی لی تنها , م.م.ر , م.نوری , ماه سیما , ماه پنهان , مرضی2 , منا64 , مهرناز69 , مهستی , نامی , نسیا , نصرا... , نگان , نیلا... , هانیه نیکو , هوفریا , وارث , وارش67 , ونوس۸۸ , پرمیس , پرهامه , پرواس , پسر ایران , کاساندا , کمند , کیمیا1388 , گل ارکیده , یگانه , ღ ghazali ღ , ♣ Elvira ♣

  7. Top | #4

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    نوشته ها
    3,103
    میانگین پست در روز
    2.84
    محل سکونت
    زیر سایه خدا
    تشکر از کاربر
    6,094
    تشکر شده 71,828 در 2,700 پست
    حالت من
    Delvapas
    اندازه فونت

    پیش فرض

    مهربان با آن صورت نمکی لبخندی به رویمان زد و گفت :انشاا...همیشه خندون باشید ولی... غیبت بده ! اگه دخترمنید که میگم غیبت دوست شیطونه !در حالی که برمی خاستم گفتم: قوربون مهربون خودم برم باشه ...عزیز جان ...و به طرف دست شویی به راه افتادم. دستهایم را که شستم نگاهی به ساعت انداختم دیگر وقت آمدن پدر و مادرم بود. پیش خودم گفتم :کاش تا آنها نیامده اند نمازم را بخوانم ..سریع وضو گرفته و از پله ها بالا رفتم. جانماز راتازه پهن کرده بودم که صدای ماشین آمد از بالا نگاه حیاط کردم .بععللهه ...مامان و بابا تشریف آوردند سریع چادر را سر کردم و قامت بستم ولی مگر می شد تمرکز کرد همش در فکر صحبتهای مینا بودم این شهرام هم شورش را درآورده بود اصلا نفهمیدم چطور نمازم را تمام کردم سریع چادر نماز را داخل جانماز گذاشتم وپرت کردم زیر تخت خوابم که اگر مینا آمد در اتاق چیزی ریخته پاش نباشد سریع بیرون رفتم و بعد آرام آرام از پله ها پایین رفتم آخر مامان خیلی حساس بود .همیشه تذکر می داد دختر باید وقار داشته باشد. وقتی به پایین پله ها رسیدم مامان و بابا و مهربان و مینا در آشپزخانه بودند.
    من:سلام
    بابا:علیک سلام دختر خوبم... خانمی چند بار بهت بگم نمازت رو اول وقت بخون ؟
    من: بابا هنوز نیومده شروع کردی ؟بذار اول برسی بعد
    بابا: ببین دختر گلم تو که نماز می خونی پس باید بدونی نماز اول وقت یه چیز دیگس ؟
    با بی حوصلگی گفتم :چشم شما ببخشید... مینا در حالی که لبخند مسخره ای روی لبش نقش بسته بود گفت :حالا پاشو بیا شامت رو بخور؟ مینا اصلا نماز نمی خواند کسی هم به او کاری نداشت ولی من که رعایت می کردم ..........بگذریم شام را با شوخی من و مینا و خنده ی بابا و مامان صرف کردیم .بعد پدر و مادر و مینا به هال رفتند. همیشه بعد از شام سفره با من بود در هفته مهربان یکی دو روز می آمد کمک... باز هم دلم نمی آمد که پیرزن خودش تمام کارها را انجام دهد .برای همین بعد از شام کمک مهربان سفره راجمع می کردم آن شب هم مثل همیشه چایی را ریخته و به هال بردم بابا و مامان داشتند طرح یک فرش را نگاه می کردند چایی را روی میز قرار دادم و خودم روی یکی از مبلهای تکی ولو شدم.
    من:حالا این چیه که دارین با دقت نگاه می کنید ؟از صبح تا حالا ندیده بودین که الان اینقدر مشتاقانه نگاش می کنید؟ بابا در حالیکه میخندید دستهایش را بالا آورد و گفت: تسلیم ...بعد با خنده به طرف مادر برگشت و و گفت خانمم جمعش کن ...........شب خوبی بود بعد از کلی تعریف از اینطرف و آن طرف به اتاقمان رفتیم و خوابیدیم به قدری در روز تست میزدم ....در خواب هم مرتب یا سوال جواب میدادم یا درس می خواندم. صبح هم با بدن خسته از خواب بر می خواستم همیشه دعا می کردم این چندروز زود تر بگذرد و چه زود گذشت.... آن روز بعد از دادن کنکور... سریع تمام جزوه ها و کتابهایم را جمع کردم .داخل کارتن گذاشتم. و به زیر زمین انتقالش دادم. که اصلا قیافه شان را نبینم. مینا که روز قبل زحمت کشید تمام جزوهها و کتابهایش را روی هم گذاشت و به وسط حیاط برد و مراسم سرخپوستی به جا آورد و همه را آتش ز.د هر چه به او گفتم دیوانه اگر قبول نشدی چه کار می خواهی بکنی ؟؟ شانه هایش رابالا انداخت و گفت در س تمام ...دیگه نمی خونم پوستم خراب می شه.
    من:آخه نه خیلی هم خوندی.....بعد.. نابغه درس به پوست چه ربطی داره ؟مینا با عشوه نگاهم کرد و گفت : همینه دیگه هی خرخون می کنی از این چیزا غافلی ...دیگر به حرفش گوش ندادم روی تخت دراز کشیدم بابا قول داده بود اگر پزشکی قبول شوم برایم لب تاب بخرد مامان هم به مینا قول داده بود اگر مهندسی بالایی قبول شود هرچه می خواهد برایش بخرند .چشمم که از مینا آب نمی خورد... ولی به خودم امیدوار بودم. دستهایم را باز کردم تا خستگی این چند وقت را از بدنم بیرون کنم خمیازه ای کشیدم و همان طور خوابم برد. ولی چه خوابی ...دائم در حال دویدن بودم نمیدانم از دست چه کسی فرار می کردم که ناگهان از بالای کوه خودم را پرت کردم... آخ.....تمام بدنم درد گرفته بود. چشمهایم را که باز کردم بععللهه از سر تخت افتاده بودم. خودم را کشان کشان کشیدم طرف تخت. و باز هم دراز شدم ولی دیگر خوابم نبرد قبل از کنکور کلی برنامه ریزی کرده بودم که جمعه ها کوه بروم وسط هفته سینما ....رمان بخوانم.... باشگاه بدن سازی...... .ولی بعد از دادن کنکور حتی فکرش اذیتم می کرد برخواستم بی حوصله آرام آرام رفتم پایین مینا طبق معمول داشت با تلفن صحبت می کرد تا من را دید نمی دانم چرا صدایش را آرام کرد و به مخاطبش گفت فعلا ....خداحافظ.... بعدا" زنگ می زنم نگاهی به مینا انداختم و گفتم مشکوک می زنی؟
    مینا:نه بابا یکی از بچه های مدرسه بود داشتیم در مورد کنکور حرف میزدیم . منم داشتم باهاش همدردی می کردم در حالی که به طرف آشپزخانه می رفتم گفتم آها همدردی ................. ..................مینا مثل خروس جنگی اماده نبرد به طرفم آمد و گفت :مسخره می کنی؟
    من:نه بابا چکارت دارم .آخه دیدم خیلی آروم همدردی میکردی .بعد آرام لپش را کشیدم و مثل بچه ها گفتم خواخر مهلبان حلفتو قبول دالم .و در حالی که می خندیدم به طرف یخچال رفتم .از بچگی عادت داشتم مرتب در یخچال را باز کنم آن روز نگاه کلی به یخچال انداختم شیشه آب را برداشتم و لاجرعه سر کشیدم .این هم یکی دیگر از اخلاقهای گند من بود دوست داشتم آب را با شیشه بخورم اولها مادرم دعوایم می کرد وقتی دید افاقه نمی کند یک شیشه مخصوص برای من خرید و داخل یخچال گذاشت که حد اقل فقط از شیشه خودم آن بخورم . به هال رفتم کسی نبود با خودم گفتم: اگه قبول نشم چکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟حتی فکر کردن به این موضوع برایم عذاب آور بودبا هر بدبختی آن مدت را سر کردم روزی که بچه ها گفتند: شب اسامی قبول شدگان را در اینترنت می گذارند از ترس و اضطراب دائم در دستشویی بود م نمی دانم چرا وقتی مضطرب میشوم کلیه هایم اینقدر فعال میشوند؟ آن روز اینقدر حالم بود که مادرم ترجیح داد خانه بماند ؟بر عکس من مینا اصلا انگار نه انگار... نشسته بود و برای خودش تلوزیون نگاه می کرد. بعضی وقتها دلم می خواست مثل او بودم... ریلکس... ولی نه من نمی توانستم مثل او باشم تا شب فقط در حال نذرو نیاز کردن بودم بالاخره شب فرارسید وپدرم آمد مینا که حالش از همه بهتر بود پشت کامپیوتر نشت و شروع کرد به گشتن داشتم قبض روح می شدم چشمهایم را بسته بودم و مثل دعاگران دایم ورد می خواند م که با صدای جیغ مینا چشمانم ناخود آگاه باز شد مینا:وای ساغر تبریک بابا ایول داری دو رقمی اصلا" باورم نمی شد با دقت نگاه کردم وای خدا جون داشتم از خوشحالی سنگکوب می کردم!!



    ویرایش توسط ساده .ش : 1391,02,15 در ساعت ساعت : 17:09

  8. 342 کاربر از پست ساده .ش تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , *atrina* , *bi gharar* , *Nafise.a9* , *ریحانه# , *شیدا* , +Neda+ , -نازلی- , .arsana. , .HOMA. , .KING. , .MojGan. , .Monire. , .parniya. , .SaInA. , 677389 , 90ia , abien , afi jonz , afsaneh52 , ahmadi_1362_2 , alexiiiiiii , alikhademi , aminlily40 , ana43 , anagalis , Anahita.s , angel04 , Anolin , architect_shima , arezoue , armita1819 , asal-1412 , asal-661 , asal91 , asal_cheshmak , aseman_82 , ashkannia , ashoka , asma66 , atefeh_49 , aygeen , azam 24 , azarsana , ba-maram , baran.amad , barane khazan , baroon12 , beautyAsalak , Behnoush , bihamtaa , bikari , blub2000 , blue69 , bneta , boogie , celiji , cole , darya... , darya12 , degeer , deragun , dish1600 , dokhtare khial , Elahe111 , elahe70 , elmira.t , Elnaz , emaa , evva , faezeh88 , farah2 , fariba_hed , farideh_h1366 , Farnaz , farnaz21 , farnooshfarokhi , fatemeh1990 , fatima.h , feryal_bahmani , gandomsa , ghazghaz , gita.boroujerdi , golchaghe , goldoone22 , gole narges , golnuosh , googoosh z , H..GH , hala , hana_m , hany111 , harimeshgh , hasti_24 , hoda.4470 , homa41 , honorable me , hooramohebtash , hosna_khanom , hyunah , h_a_1234 , ili mah , iryane , j.ghanavizi , joojetighi , judy abbott , kandi201022 , kimia joon , king _ panther , kiumars , kobramahmod , layahashemi , leila.kh , leona , lindalili , mah banoo , mahboobeh 98 , mahdiar , mahnazmom , mahsa.nadi , mahsamoon , mahsaok , mahshid_3d , mahtab10 , mahya_pink , many22 , marmara25 , martire , maryam56 , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryammoayedi , maryam_mariusz , masih1384 , mehrgan0000 , mellina2000 , meno , me_ned , mina khanom , mina68 , minoo_kl , mirage , Misha73 , misha_kavir , mjdakm , mk70 , mojgan am , mokmor , monos , moon shine , mosh moshi , motlagh , nana22 , narges65 , Nargis-narcisse , nas2ran , Nasim 77 , nasimrahi , nasrin22 , nastaran86 , nazi1 , nedaj , niayesh00 , nika21 , niyayeeeeeesh , nlp16001 , NO ONE , noooor , nrezaii , oldooz bala , PAEEZ70 , pare , parisa jooon , patrishiya , peymaneh , pr.delafrouz , princess_1551 , RADPA , RaheBipayan* , rahha , rana nejati , reyhane.s , reza9000 , Rha.sh , romina ab , roya1365 , Roya_2010 , rural girl , s.d.yeganeh , s.fzpr , s@raa , sadsadsad , saeedeh_n , saegheh , safo , saghi.m , sahel_m , samarehsalimi , sana1994 , sanam97 , sanaz_ , sapidkooh , saqi , sara parvizi , sara51 , sarina1911 , Satiya , sazin513 , sepide90 , sepideh1993 , setare.jaberi , setareh67 , setayesh_p995 , shafagh 69 , shaghayegh69 , shahzad , Shaloliz , sharafi , sharghi , shatot , sheldon , shimaaaaa , shivapatter , silverstar , simaN , sladans , sokot shab , somy_kh , sonia1357 , souraj , ssmaryam , sura , sαвα , T T--THR , taania , taksam , tama1011 , tania_7 , TanNazZz , tgilani2012 , Tifani Jon , tina 1989 , titinaz , tondar1365 , vaghea , vampire123 , vianna , wenela , yalda1354 , yaqush , yasamin_34 , yasekabud , yasi 72 , yjdj , Z.Sattari , zahra jigar , zahra.h , zahra_jk , Zahra_niki , zanbagh , Zarizar , zeinabjoon , zibahp , _Azadeh_ , ~*MONA*~ , ~anahita~ , ~B@H@R~ , ~Melika~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , آذردخت , آرتمیس 98 , آستاره , آسوده , آلانا , آینوش , آیه خانم , ارشیا123 , اقاقی , امتیس , باران6 , بارانیان , بازیگوش , برادپیت , بهارجون , بی کس , تاجه , تمنّا , توهم سبز** , خانم فسقلی , راز نیاز , ریحانهz , زری , زوها , سانجانا , سایه 52 , سبحی , ستاره بارون , ستاره.ث , ستين , سرتق , سوال , شاپررک , شایسته بانو , شب , شرقي , شهرزاد ن , شهرناز , طلوع عشق , عشق یخی , علی رضاایران , غریبه... , فرح77 , فرحناز65 , فرنوش72 , لی لی تنها , م.م.ر , ماه سیما , مرضی2 , منا64 , مهرناز69 , مهستی , نامی , نسیا , نصرا... , نگان , نیلا... , هانیه نیکو , هوفریا , وارث , ونوس۸۸ , پرمیس , پرهامه , پرواس , پسر ایران , کاساندا , کمند , گل یاس , یگانه , ღ ghazali ღ , ♣ Elvira ♣

  9. Top | #5

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    نوشته ها
    3,103
    میانگین پست در روز
    2.84
    محل سکونت
    زیر سایه خدا
    تشکر از کاربر
    6,094
    تشکر شده 71,828 در 2,700 پست
    حالت من
    Delvapas
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پدر و مادرم بغلم کردند و تبریک گفتند .مهربان گریه می کرد. در حالی که بغض خوش حالی گلویم را میفشرد نزدیکش رفتم گفتم چرا گریه می کنی؟ مهربان گوشه روسریش را به بینی خود نزدیک کرد فین محکمی زد (همیشه از این عادتش بدم می آمد )ولی آن موقع اصلا حواسم به این چیزها نبود. خوشحال بودم و او هم شاد ....بغلش کردم محکم مرا درآغوش گرفته بود و می گفت: قوربونت برم ساغر جون می دونستم قبول می شی؟ بعد سرش را بالا آورد و گفت خداجون ممنونت دخترم قبول شد .بعد مثل اینکه چیزی یادش افتاده باشد گفت :برم برا دخترم اسفند دود کنم برا خانم دکترم... چنان احساس شعفی به من دست داد... وای.... خانم دکتر....حظ کردم. با صدای مینا همه به سمتش برگشتیم
    --- اگه ابراز علاقتون تموم شده ببینم منم قبول شدم یا نه ؟مثل اینکه همه فهمیدیم زیاده روی کرده ایم مثل بچه ای که مادرش دعوایش کرده آرام سرمان را پایین انداختیم مادرم آرام یک طرف لبش را گاز گرفت و با چشم و ابرو به همه فهماند آرام باشیم. مینا شروع کرد به گشتن او هم قبول شده بود ولی رتبه اش چنگی به دل نمی زد اگر توقع نداشته اش را پایین می آورد امکان قبولی داشت. مامان و بابا داشتن از خوشحالی در آسمان پرواز می کردند مرتب با هم حرف می زدند و برای جشن برنامه ریزی می کردند. من که اصلا از این جور برنامه ها خوشم نمی آمد بدون اینکه کلامی در موردش صحبت کنم رفتم اتاق خودمان پشت سرم مینا وارد شد معلوم بود زیاد سر حال نیست روی تختش نشست و در حالی که به یک نقطه خیره شده بود گفت: ساغر خوش به حالت به نظرت منم می تونم جایی قبول بشم؟ در حالی که چشمهایم از تعجب گرد شده بود گفتم:تو که تا دیروز اصلا برات مهم نبود حالا چی شده؟؟؟؟ صورت غمگینش را به طرفم آورد و گفت: نمی دونم چرا بهت حسودیم میشه !یک دفعه خنده ی پر حرصی کرد و گفت: بابا بیخیال ...منم یه جایی قبول می شم؟اصل اینه که برم دانشگاه. دولتی نشد آزاد... بعد قیافه جدی به خود گرفت و گفت: یه چیزی بهت بگم به کسی نمی گی؟ منم که می مردم برااین جور فضولی ها گفتم :نه به خدا
    ساغر: اصلا تصمیم ندارم ایران بمونم به هر طریقی شده می خوام برم خارج ...بعد چشمهای خوش حالتش را ریز کرد و گفت: می گن اونجا خیلی آزادیه ساسان تعریف می کنه می گه تا نری نمیدونی؟ اونجا اصلا مردا جرات ندارن به زنها زور بگن... ساسان خیلی از آونجا تعریف می کنه!
    گفتم ساسان این همه اطلاعات رو از کجا اورده ؟مینا گفتک ساسان خیلی چیزها میدونه.... واقعا برایش نگران شده بودم گفتم :تو روخدا مینا این حرفا چیه میزنی ؟مینا مثل اینکه با بچه طرف است گفت: آخه تو که نمیدونی؟ بعد مثل اینکه چیز تازه ای یادش آمده باشد ادامه داد آها همین ماهواره دیدی چه راحت زندگی می کنن!!بعد برای اثبات فرمایشاتش گفت: ساسان می گه اونجا آزادی هر جور دلت خواست زندگی کنی! گفتم مگه اینجا نمیشه؟مینا مثل اینکه می خواهد مگس را از پیش روخود فراری دهد دستهایش را تند تند تکان داد و گفت :ساغر تو هیچی نمیدونی؟ ساسان میگه آدم باید بره..........اصلا حوصله ی چرند پرندهایش را نداشتم. بلند شدم و به پایین رفتم چند روزی گذشت و انتخاب رشته کردیم . از آن لحظه به بعد خدا خدا می کردم تهران قبول بشوم یک روز مینا صدایم زد و گفت :ساغر میای بریم کوه من خیلی حوصلم سر رفته؟ بعد مظلومانه نگاهم کرد و گفت: شاید آخرین فرصت کنار هم بودنمون باشه معلوم نیست که هر دو در یک شهر قبول بشیم؟ من که یک آن نتوانستم جلوی احساس طغیان شده ام را بگیرم پریدم بغلش کردم و گفتم باشه عزیزم میام مینا خیلی دوست دارم ولی...
    مینا که از حرکت من عصبی شده بود گفت: برو عقب ببینم با تعجب کنار رفتم و گفتم چی شد؟ یک دفعه؟ مینا با حرکت تندی که به دستهایش میداد گفت: چند بار بگم بیشعور برو حموم !آخه بدنت بو گند عرق می ده !حالمو زدی به هم منم که خیلی بهم بر خورده بود گفتمک بیشعور خودتی من دیروز حموم بودم بعد دستهایم را روی کمرم زدم و گفتم من احمق رو باش می خواستم باهات بیام کوه... کور بشی... خاک بر سر... اصلا هم نمیام! مینا که مثل لبو قرمز شده بود گفت گمشو با این بوی عرقت می خوای بریم کوه یکی که از نزدیکمون رد بشه فکر کنه رفتگر محله ایم؟ حالا هم اومدیم کوه رو تمیز کنیم ؟و در حالی که غر میزد ادامه داد حداقل ادکلنی زهر ماری چیزی بزن تا از این بو در بیای و با گفتن اه حالمو به هم زدی از اتاق خارج شد .میدانستم غلو می کند چون من روز گذشته حمام بودم با این حال فهمیدم کوه هم منتفی شد. بالاخره جواب کنکور هم آمد من در رشته پزشکی شیراز قبول شده بودم مینا کاردانی معماری در همدان بعد از جواب کنکور سیل تلفنها و اس ام اس هابود که سرازیر شده بود.
    یک روز که کنار گوشی نشسته بودم تلفن زنگ زد با بی خیالی گوشی را برداشتم و گفتم:بله بفرمایید! که یک دفعه یکی مثل سرخپوستها که دستشان را روی دهانشان میگذارند و صداهای گوش خراشی در می آورند گفت: اوه واییییی تویییی ساغر بعد مثل اینکه خیلی ذوق زده شده جیغ بنفشی کشید که اگر گوشی را سریع عقب نیاورده بودم احتمالا باید در دانشگاه ناشنوایان ثبت نام می کردم گفتم :سلام خاله خوبی ....آره عزیزم تو چطوری شنیدم شدی خانم دکتر گفتم جاننننن نننننن !!!! یگه این یکی نوبر بود .پاک داشت چرند پرند می گفت. گفتم: خاله بزار ثبت نام کنم حالا خیلی وقت دارم خاله:عزیزم ما که بخیل نیستیم تازه بخدا اصلا چشممون هم شور نیست الحمدا... مامانت وقتی گفت کلی ذوق کردم گفتم شکر خدا ساغر اگهچه قیافه ش چنگی به دل نمیزنه ولی خوب حد اقل بخاطر دکتر بودنش رو دستتون نمیمونه !کاملا معلوم بود از حسادت دارد می ترکد آخهرپسر خودش تا سوم راهنمایی بیشتردرس نخوانده بود فقط از صدقه سر پدر دلار فروشش افتاده بود تو این کار و داشت عشق و حال می کرد .دخترش هم تا دیپلم گرفت عشق و عاشقی افتاد سرش و رفت شوهر کرد و الان هم زندگی پر از هیجانی داردچون هر روز با همسر محترمش دعوا و مرافعه دارد اصلا حواسم دیگر به حرفهایش نبود فقط شنیدم گفت خوب عزیزم مزاحم نمیشم منم خیلی خونسرد گفتم خداحافظ......











    ویرایش توسط ساده .ش : 1391,02,15 در ساعت ساعت : 16:03

  10. 330 کاربر از پست ساده .ش تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , *ARAM* , *atrina* , *bi gharar* , *ریحانه# , *شیدا* , +Neda+ , -نازلی- , .arsana. , .HOMA. , .MojGan. , .Monire. , .parniya. , .SaInA. , 677389 , 90ia , afi jonz , afsaneh52 , ahmadi_1362_2 , alexiiiiiii , alikhademi , aminlily40 , ana43 , anagalis , Anahita.s , angel04 , Anolin , architect_shima , arezoue , armin.kz , armita1819 , asal-1412 , asal-661 , asal_cheshmak , aseman_82 , ashkannia , ashoka , asma66 , atefeh_49 , aygeen , azam 24 , azarsana , ba-maram , baran.amad , barane khazan , baroon12 , beautyAsalak , Behnoush , bihamtaa , bikari , blub2000 , blue69 , boogie , celiji , cole , csss , darya... , darya12 , degeer , deragun , dokhtare khial , elahe70 , elmira.t , Elnaz , emaa , evva , faezeh88 , fanoos_68 , farah2 , fariba_hed , farideh_h1366 , Farnaz , farnaz21 , farnooshfarokhi , fatemeh1990 , gandomsa , ghazghaz , gita.boroujerdi , golchaghe , goldoone22 , gole narges , golnuosh , googoosh z , H..GH , hala , hana_m , hany111 , harimeshgh , hasti_24 , havij69 , hoda.4470 , homa41 , honorable me , hooramohebtash , hyunah , h_a_1234 , ili mah , j.ghanavizi , joojetighi , judy abbott , kandi201022 , kimia joon , king _ panther , kiumars , kobramahmod , layahashemi , leila.kh , leila93 , leona , lindalili , mah banoo , mahboobeh 98 , mahnazmom , mahsa.nadi , mahsamoon , mahshid_3d , mahtab10 , mahya_pink , many22 , marmara25 , martire , maryam56 , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryammoayedi , maryam_mariusz , masih1384 , mehrgan0000 , mellina2000 , meno , mfr60 , mikironi , mina khanom , mina68 , minoo_kl , mirage , Misha73 , misha_kavir , mjdakm , mk70 , mobina , mojgan am , monos , moon shine , mosh moshi , motlagh , nana22 , narges65 , Nargis-narcisse , nas2ran , Nasim 77 , nasimrahi , nasrin22 , nastaran86 , nazi1 , nedaj , neshan , niayesh00 , nika21 , nlp16001 , NO ONE , noooor , oldooz bala , PAEEZ70 , pare , parisa jooon , parychehr , patrishiya , peymaneh , pr.delafrouz , RaheBipayan* , rahha , rana nejati , rangin , reyhane.s , reza9000 , Rha.sh , romina ab , roya1365 , Roya_2010 , rural girl , s.fzpr , s@raa , saba28 , sadsadsad , saeedeh_n , safo , saghi.m , sahel_m , samarehsalimi , sana1994 , sanam97 , sanaz_ , sapidkooh , saqi , sara parvizi , sarina1911 , Satiya , sazin513 , sedena , sepide90 , setareh67 , setayesh_p995 , shafagh 69 , shaghayegh69 , shalizar2 , Shaloliz , sharafi , sharghi , shatot , shimaaaaa , shivapatter , silverstar , simaN , sladans , sokot shab , somy_kh , sonia1357 , souraj , sura , sαвα , T T--THR , taania , taksam , tama1011 , tania_7 , TanNazZz , TARANOMEMEHR , Tifani Jon , tina 1989 , tina bigdeli , titinaz , tondar1365 , vaghea , vampire123 , vianna , wenela , yalda1354 , yasamin_34 , yasekabud , yasi 72 , yjdj , Z.Sattari , zahra jigar , zahra.h , zahra_jk , Zahra_niki , zanbagh , Zarizar , zeinabjoon , zibahp , _Azadeh_ , ~anahita~ , ~B@H@R~ , ~foroozan~ , ~Melika~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , ×sepidar× , آذردخت , آرتمیس 98 , آستاره , آسوده , آلانا , آینوش , آیه خانم , ارشیا123 , اقاقی , امتیس , باران6 , بارانیان , بازیگوش , برادپیت , بهارجون , بی بی گل , بی کس , تاجه , تمنّا , توهم سبز** , راز نیاز , ریحانهz , زری , زوها , سانجانا , سایه 52 , سبحی , ستاره بارون , ستاره.ث , سرتق , شاپررک , شایسته بانو , شب , شرقي , شهرزاد ن , شهرناز , طلوع عشق , عشق یخی , غریبه... , فرح77 , فرحناز65 , فرنوش72 , لی لی تنها , م.م.ر , م.نوری , ماه سیما , مرضی2 , منا64 , مهرناز69 , مهستی , نامی , نسیا , نصرا... , نگان , نیلا... , هانیه نیکو , هوفریا , وارث , وارش67 , ونوس۸۸ , پرمیس , پرهامه , پرواس , پسر ایران , کاساندا , کمند , یگانه , ♣ Elvira ♣

  11. Top | #6

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    نوشته ها
    3,103
    میانگین پست در روز
    2.84
    محل سکونت
    زیر سایه خدا
    تشکر از کاربر
    6,094
    تشکر شده 71,828 در 2,700 پست
    حالت من
    Delvapas
    اندازه فونت

    پیش فرض

    گوشی را که گذاشتم شانه هایم را بالا انداختم و تلوزیون را روشن کردم. از آشپزخانه یک ظرف تخمه برداشتم و همین جور که تخمه میشکستم خودم را روی مبل رها کردم. سرگرم دیدن راز بقا بودم که دیدم بععللهه مینا خانم با هفت قلم آرایش در حالی که یک تونیک آبی روشن خیلی زیبا با شلوار سفید و روسری سفید یک کیف سفید هم زده بود زیر بغلش داشتن تشریف می بردند بیرون...
    از نزدیک من که رد شد بوی ادکلنش مستم کرد در حالی که دستم به دهنم بود
    و تخمه میشکستم گفتم کجا؟؟؟؟ اقور بخیر؟؟؟ چپ چپ نگاهی به من انداخت و
    گفت خیابون ........بعد با تمسخر نگاهی به من کردو گفت ببخشید خانم محترم دستتو از دهنت در بیار حرف بزن ...ستم را درآوردم و گفتم :خوب بابا توام........ حالا مثل معلم اخلاق حرف میزنی ؟مینا در حالی که کاملا معلوم بود می خواهد مرا از سر خودش باز کند گفت ساغر اگه مامان یا بابا زنگ زدن بگو رفتم کتابخونه باشه؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟من هم که دیدم اوضاع به نفع منه گفتم این وسط چی گیره من میاد ؟مینا در حالی که دستش را تکان می داد
    گفت :هر چی بخوای ....خدا حافظ .
    دلم برایش میسوخت از این زیبایی خدادادی سوء استفاده می کرد. معلوم بود اصلا با من راحت نیست .بی خیال کاسه تخمه را گرفتم دستم و گفتم آخه قربونت برم آخدا مثلا بلا نسبت ما خواهریم هر کی ببینه فکر می کنه همشهری هم نیستم؟ چه برسه به خواهر؟ من مثل شیرازی ها سبزه!!! مینا مثل شمالیها سفید......
    .یکی دو روزی بود که مهربان حالش خوش نبود برای همین خانه ی دخترش رفته بود من هم وظیفه خطیر آشپزی را تقبل کرده بودم. به آشپزخانه رفتم در فریزر را بازکردم بسته مرغ را درآوردم ریختمش داخل قابلمه بعد نمک و زردچوبه و رب را به آن اضافه و زیر گاز را روشن کردم بعد با خیال راحت نشستم جلوی تلوزیون با خودم گفتم :ماشا....
    اینقدر تلوزیون برنامه های متنوعی داره که آدم نمی دونه کدوم رو نگاه کنه؟؟ بی حوصله تلوزیون را خاموش کردم کاش حد اقل مهربان خانه بود با او احساس تنهایی نمی کردم در همین احوال بودم که تلفن زنگ زد با بی خیالی گوشی را بر داشتم من:بفرمایید.....ولی هیچ صدایی نشنیدم مثل اینکه تازه از خماری در آمده باشم گفتم الو ....الو.... جوابی نمی آمد با تندی گفتم لالی یک دفعه گفت نه .... جا خوردم اول نگاهی به گوشی کردم از دوباره آن را روی گوشم گذاشتم و گفتم فرمایش صدای مردی بود هم تعجب کرده بودم و هم مشکوک ......سلام گفتم علیک سلام شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفت ببخشید مینا هست اصلا در تصورم نمیگنجید مینا؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟با حالت تندی گفتم جناب عالی یک دفعه نفس پر صدایی از خودش در آورد و گفت ساغر تویی این دیگر از عجایب بود در حالی که تعجب کرده بودم گفتم می گم جنابعالی؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟گفت بابا منم ساسان سرما خوردم صدام گرفته (ای بمیری ساسان با این حرف زدنت پسره ی ایکبیری مثل اینکه داره جون میده تا حرف بزنه)مشخص بود تا حد مرگ داره سعی می کنه لفظ قلم حرف بزنه .........ببخشید مزاحم شدم ساغر خانم مینا جان هستند گفتم نخیر امرتون گفت نه کار خاصی ندارم بعدا تماس می گیرم تو دلم گفتم آره جون خودت .... خودتی.......بعد گفت کاری نداری ؟؟؟؟ گفتم نه من اصلا کاری نداشتم تو زنگ زدی ........بعد از خدا حافظی گوشی را گذاشتم پیش خودم گفتم طرف مشکوک میزنه نکنه با مینا.............بعد مثل اینکه به مقدسات عالم توهین کرده باشم زبانم را گاز گرفتم و گفتم نه بابا استغفرا....مینا شاید قرتی بازی در بیاره ولی اهل این کارا نیست یکی دو روز گذشت یک روز که داشتم ظرف می شستم بابا تا وارد خانه شد سلامی کرد و نگاهی به مادر انداخت و گفت خانم یک دقیقه بیا کارت دارم و باهم وارد اتاق خودشان شدند بعد از چند دقیقه بابا از اتاق در آمد و مستقیم رفت سمت تلفن گوشی را برداشت و شماره گرفت در حالی که ظرفها را شسته بودم و داشتم دستهایم را باشلوارم خشک می کردم وارد هال شدم بابا داشت با کسی صحبت می کرد حدس زدم با شیرازه آخه بابا به خاطر زز بودن تا حالا به شیراز خبر قبولی من و مینا را نداده بود فکر کنم وزیر جنگ اجازه صادر کرده بود چون بابا را مستقیم زیر نظر
    داشت یک آن گوشم تکان خورد اسم خودم را شنیدم بابا:باشه عزیز چشم به ساغر من هم میگم باشه..... بعد با چشم و ابرو و دست اشاره کرد که بیا تشکر کن من بدبخت هم از همه جابیخبر گفتم از چی تشکر کنم مامان چنان محکم زد تو صورتش که جای انگشتانش باقی ماند بعد آرام طوری که عزیز نشنود گفت هر چی عزیز گفت بگو چشم قبول کن و بعدهم تشکر فهمیدی؟؟؟آبروم رو نبری ....پاک گیج شده بودم گوشی را گرفتم و گفتم سلام عزیز........سلام دخترم خوبی ...........گفتم ممنون شما چطورین آقاجون حالش خوبه عمو محمود چی درسش تموم شده یا نه ؟اون که سری به ما نمی زنه عزیز در حالی که می خندید گفت همه خوبن خانم دکتر شنیدم داری میای پیش خودمون هر موقع خواستی بیای بگو با عمو و آقاجونت میایم سراغت تا ببریمت .....پس قضیه این بود خوابگاه مجانی برام پیدا کرده بودند و داشتن برای عزیزو آقا جون همدم پست می کردند خیلی مودبانه گفتم چشم عزیز مگه
    من تو دنیا به این بزرگی چند تا عزیز دارم چنان پیرزن ذوق کرد که گفتم الان ذوق مرگ نشه خوبه...........نه این چه حرفیه خدا بابا و مامانت رو از سرت کم نکنه (چه زود باورش شده فکر کرده راست گفتم)بعد گفت خوب خانمی برم اتاقت رو آماده کنم تا بیای .....جان!!!!!!!!!نه بابا چه زود اقدام کرد ولی خودم را از تک و تا نیانداختم و گفتم ممنون عزیز گلم عزیز پرسید راستی مینا چکار کرد با ذوق گفتم قبول شده کاردانی بعد ادامه دادم اینم از خانم مهندش طایفه ....بی مروت چنان جیغی زد مثلا خیلی ذوق کرده که گوشم تا 24 ساعت زنگ میزد بعد گفت راست می گی ماشاا....چه رشته ای با ذوق هر چه تمامتر گفتم معماری یک دفعه تلفن قطع شد ...... ...عزیز...... ....عزیز ........ ....عزیز....... .....ها..... ...نه مثل اینکه هنوز داره گوش میده ...... .گفتم خوشحالی نه ..... آره خیلی ....آخه حیف مینا نباشه طفلک می خواد بنابشه گفتم چی بنا؟؟؟؟ که یک دفعه مینا گوشی را از دستم کشید و سریع گفت سلام عزیز همین جور هاج و واج نگاهش می کردم نمی دانم عزیز چه گفت مینا در حالی که می خواست عصبانیت صدایش
    معلوم نباشد گفت نه عزیز جان .......... .....من مهندس میشم ............نه با بنایی فرق داره........ ..............آخه آقاجون رو با من مثال میزنی؟............. .......نه باهم کلی فرق می کنیم ............نه بابا دخترها هم از پسش بر میان......... ......... خداحافظ ...بی حوصله گوشی را به مامان دادو گفت بگیر مادر شوهرت نطقش باز شده مامان در حالی که سعی می کرد مهربان خودش را جلوه دهد گفت سلام عزیز جون چکار می کنی با زحمتهای ما و شروع کردبه تعریف کردن از مینا که مینا درس زیاد خوانده و دارد نتیجه زحماتش را میبیند و معماری یکی از رشته هایی است که باید رتبه ی خیلی بالایی داشته باشی و............ آنقدر تعریف کرد که فکر کنم پیرزن بیچاره خوابش برد بعد هم خداحافظی کرد قیافه اش دیدنی شده بود اول پوست سفیدش چنان گلگون شده بود که فکر می کردی پارچه قرمز روی چهره اش کشیده بعد چشمان آبی زیبایش چنان یک دفعه تیره شد که نگو...... نگاهی خشمگین (همانند ببر مازندرانی)به بابا انداخت و گفت بخدا عباس این دفعه از این چرند پرند ها بشنوم ....بعد مثل این که دید ما آنجا نشسته ایم نباید حرف زیر 18 سال بزند (حتما فکر کرده رومون باز میشه)با یه استغفرا... ساکت شد بابا هم خیلی ریلکس گفت خانمم خودت رو ناراحت نکن حرف زیاده مردم حسودی می کنند (بیچاره زز بخاطر ساکت کردن مامان به مادر خودش می گفت حسود واقعا که....)مامان که دیگر اثری از ناراحتی چند لحظه پیش در صورتش نبود گفت راستی عباس باید یه مهمانی درست حسابی بگیریم دیگه ما پدر مادر خانم دکتر و خانم مهندسیم با با هم مثل همیشه حرف آخر را زد چشم گلم.من و مینا هم هیچ کاره فقط برای کوزت گری می خواستنمان نگاهی به مینا انداختم حال او هم بهتر از من نبود با اخم نگاهی به مادر کرد و گفت آخه الان که مهربان نیست ...شما و بابا هم سر کارید...کی می خواد همه ی این کار هارو کنه مامان لبخند پسر کشی (در اصل باباکشی) تحویل داد و گفت کارگر می گیریم البته شما هم هستید ای بمیرم........ برا کار کردن چقدر ما رو تحویل می گیرن قرار شد شب جمعه مهمانی بر گزار شود ...........دلم شور میزد در میهمانی بود که فهمیدم حق داشته دلم که شور میزده






    ویرایش توسط ساده .ش : 1391,02,15 در ساعت ساعت : 17:20

  12. 325 کاربر از پست ساده .ش تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , *atrina* , *bi gharar* , *Nafise.a9* , *ریحانه# , *شیدا* , +Neda+ , -نازلی- , .arsana. , .HOMA. , .KING. , .Monire. , .parniya. , .SaInA. , 677389 , afi jonz , afsaneh52 , alexiiiiiii , alikhademi , aminlily40 , ana43 , anagalis , Anahita.s , angel04 , angel67 , Anolin , architect_shima , arezoue , armin.kz , armita1819 , asal-1412 , asal-661 , asal91 , aseman_82 , ashkannia , ashoka , asma66 , atefeh_49 , aygeen , azam 24 , azarsana , ba-maram , baran.amad , barane khazan , baroon12 , beautyAsalak , Behnoush , bihamtaa , bikari , blub2000 , blue69 , bneta , boogie , celiji , cole , darya... , darya12 , degeer , deragun , dokhtare khial , elahe70 , elmira.t , Elnaz , emaa , evva , fanoos_68 , farah2 , fariba_hed , farideh_h1366 , Farnaz , farnaz21 , farnooshfarokhi , fatemeh1990 , fatima.h , gandomsa , ghazghaz , gita.boroujerdi , golchaghe , goldoone22 , gole narges , golnuosh , googoosh z , H..GH , hala , hana_m , hany111 , harimeshgh , havij69 , hoda.4470 , homa41 , honorable me , hooramohebtash , hyunah , h_a_1234 , ili mah , j.ghanavizi , JonasRahimi , joojetighi , judy abbott , kandi201022 , kimia joon , king _ panther , kiumars , kobramahmod , layahashemi , leila.kh , leila93 , leona , lindalili , little princess , mah banoo , mahboobeh 98 , mahnazmom , mahsa.nadi , mahsamoon , mahshid_3d , mahtab10 , mahya_pink , many22 , marmara25 , martire , maryam56 , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryammoayedi , maryam_mariusz , masih1384 , mehrgan0000 , mellina2000 , meno , me_ned , mfr60 , mikironi , mina khanom , mina68 , minoo_kl , Misha73 , misha_kavir , mjdakm , mk70 , mokmor , monos , moon shine , mosh moshi , motlagh , nana22 , Nargis-narcisse , nas2ran , Nasim 77 , nasimrahi , nasrin22 , nastaran86 , nazi1 , nedaj , niayesh00 , nika21 , niyayeeeeeesh , nlp16001 , NO ONE , noooor , nrezaii , oldooz bala , PAEEZ70 , pare , parisa jooon , patrishiya , pr.delafrouz , RaheBipayan* , rahha , rana nejati , raynak , reyhane.s , reza9000 , Rha.sh , romina ab , roya1365 , Roya_2010 , rural girl , s.fzpr , s@raa , saba28 , sadsadsad , saeedeh_n , safo , saghi.m , sahel_m , samarehsalimi , sana1994 , sanam97 , sanaz_ , sapidkooh , saqi , sara parvizi , sarina1911 , Satiya , sazin513 , sedena , sefid65 , sepide90 , sepideh1993 , setare.jaberi , setareh67 , setayesh_p995 , shafagh 69 , shaghayegh69 , shahzad , shalizar2 , Shaloliz , sharafi , shatot , shimaaaaa , shivapatter , silverstar , simaN , sladans , sokot shab , somy_kh , sonia1357 , souraj , sura , sαвα , T T--THR , taania , taksam , tama1011 , tania_7 , TanNazZz , tatar , Tifani Jon , tina 1989 , titinaz , tondar1365 , V.i.d.a , vaghea , vampire123 , vianna , wenela , yasamin_34 , yasekabud , yasi 72 , yjdj , Z.Sattari , zahra jigar , zahra.h , zahra_jk , Zahra_niki , zanbagh , Zarizar , zeinabjoon , zibahp , _Azadeh_ , ~anahita~ , ~B@H@R~ , ~foroozan~ , ~Melika~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , ×sepidar× , آرتمیس 98 , آستاره , آسوده , آلانا , آييريا , آینوش , آیه خانم , ارشیا123 , اقاقی , امتیس , باران6 , بارانیان , برادپیت , بهارجون , بی بی گل , بی کس , تاجه , تهمتن , راز نیاز , ریحانهz , زری , زوها , سانجانا , سایه 52 , سبحی , ستاره بارون , ستاره.ث , ستين , سرتق , شاپررک , شایسته بانو , شب , شرقي , شهرزاد ن , طلوع عشق , عشق یخی , غریبه... , فرح77 , فرحناز65 , فرنوش72 , لی لی تنها , م.م.ر , م.نوری , ماه سیما , مرضی2 , منا64 , مهرناز69 , مهستی , نامی , نسیا , نصرا... , نگان , نیلا... , هانیه نیکو , هوفریا , وارث , وارش67 , ونوس۸۸ , پرمیس , پرهامه , پرواس , پسر ایران , کاساندا , کمند , ღ ghazali ღ , ♣ Elvira ♣

  13. Top | #7

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    نوشته ها
    3,103
    میانگین پست در روز
    2.84
    محل سکونت
    زیر سایه خدا
    تشکر از کاربر
    6,094
    تشکر شده 71,828 در 2,700 پست
    حالت من
    Delvapas
    اندازه فونت

    پیش فرض

    اینقدر کار کرده بودم که جان ناقابلم داشت از دهان نازنینم خارج می شد
    البته خدا پدر بابا را بیامرزد اگر به مامان محترمه بود که می گفت لباس هم نخرید با این لباسهای کوزت گری راحت تر می توانید خر حمالی کنید. بابا که خداوند عمرش را صد برابر کند پنج شنبه صبح من و مینا را
    صدا زد و گفت :دختر ها این پول برید برای خودتون لباس بخرید؟ من و مینا هم مثل قحطی زده های سومالی که لباس ندارند پول را نصف کردیم و هر کدام جدا جدا به خیابان رفتیم چون اصلا سلیقه هایمان به هم نمی خورد و می دانستیم اگر با هم به خرید برویم به ساعت نرسیده با گل کیس کنده شده بر می گردیم ؟.....خلاصه پول را برداشتم و سریع خودم را به هفت حوض رساندم به لباسها که نگاه می کردم بپیش خودم گفتم ماشاا.... لباسها هم مثل اینکه قحطی پارچه اومده نیم متر پارچه رو کرده بودند پیراهن یا یک چارک پارچه شده بود کت دامن !!حالابماند مدلهای اجق وجقش که کس ندیده و دنیا نشنیده با کلی گشتن توانستم یک دست کت شلوار کرم رنگ با تاب مشکی که زیرش خوره بود راانتخاب کنم وقتی در مغازه لباس را پوشیدم و خودم را نگاه کردم ای بدک نبود دلم می خواست رنگ مشکی را بردارم که لاغرتر هم نشانم دهد ولی جرات مادرم را نداشتم خلاصه خسته و کوفته به خانه رسیدم مادرم داشت موهایش را سشوار می کشید از داخل آیینه نگاهی به منانداخت و گفت چی خریدی ؟؟؟؟پلاستیک را بالا گرفتم گفتم این....... خنده ای کرد و گفت شب پلاستیک می پوشی؟ خنده ام گرفته بود لباس را در آوردم برگشت نگاهی به آن انداخت و گفت خوشگله ؟خیلی کیپ نیست؟؟ با لودگی گفتم نخیر به نظرم تازه باز هم هست! سرش را تکان دادو گفت هر جور راحتی گفتم مامان میوه ها شسته شده ؟گفت همه چیز آمادست برو آشپزخانه سریع ناهارتو بخور بعد آماده شو .غذارو که بیخیال شدم از بس اضطراب داشتم سیر سیر بودم. با خوشحالی بالا رفتم داخل اتاق که شدم مینا هم ... ماشا...حسابی داشت به خودش میرسید پیراهن آبی کمرنگی خریده بود که با اندام موزون و کشیده اش حسابی به او می آمد داشت ریمل میزد بدون اینکه حرفی بزنم از اتاق در آمدم و به پایین رفتم مادرم وقتی مرا دید گفت ساغر عزیزم نمی خوای کمی آرایش کنی ؟؟؟لبخندی برایش زدم و گفتم نه.... مامان من این جوری راحت ترم... مادر شانه هایش را بالا انداخت و گفت حداقل میرفتی آرایشگاه ابروهاتو بر می داشتی ؟سیب قرمز خوشمزه ای از روی میز داشت به من چشمک میزد معطلش نکردم سریع برداشتمش و در حالی که گاز بزرگی به آن میزدم گفتم حوصله این کارها رو ندارم حتما از این به بعد هم هر روز باید جلوی آینه بشینم ببینم ابروهام جیک زده یا نه؟ پس کی درس بخونم؟ مادر در حالی که دوباره میز را مرتب می کرد گفت :بجای خوردن برو جلو آیینه یه کم به خودت برس ؟
    گفتم :مامان جون میشه هم خورد و هم درس خوند ولی اگه اصلاح کنم هر روز باید صبح به صبح مواظب
    صورتم باشم که نکنه موهاش دربیاد حالا این چه کاریه؟ خوب وقتی شوهر کردم می تونم از این کارها بکنم...مادر که دید از پس زبان من بر نمی ایدبدون اینکه جوابم را بدهد دنبال کارهای خودش رفت. از پشت سر نگاهش کردم کت دامن قزمز گوجه ای خیلی قشنگی تنش بود کت بلندکه لبه های یقه ی آن مشکی بود با دامن کوتاه با کفش پاشنه بلند مشکی خدایی خیلی خوشگل و خوش هیکل بود بقیه سیب را خوردم ومنتظر میهمانان شدم یکی دوساعت گذشته بود که زنگ به صدا در آمد مامان در را باز کرد خاله جان مهربان بود که می خواستم سر به تنش نباشد با آقاپسر خلش نه ببیخشید گلش و دختر خانم پر فیس و افاده اش و داماد جنتلمن بی پولش تا مرا دید مثلا خیلی ذوق زده شده بود (نکبت بی خاصیت) هیکل قناصش را تکان داد و مثل اردک جلو آمد........
    ---.وای عزیزم تبریک... منم یه لبخند ژکوند تحویلش دادم .چنان با حرص آب دهنش را به صورتم
    انتقال داد و بقیه را آن طرف صورتم که داشت حالم بهم می خورد مثلا خبر مرگش بوس می کرد بعدولم کرد و بلند گفت پس عروس گلم کو ؟ مامان بی حوصله گفت تو رو خدا هنوز شروع نکن!میبینی مینا یه چیزی میگه ناراحت میشی ؟خاله باعشوه خرکی صورتش را برگرداند و گفت وای ناهید جون چه حرفا حالا خوبه همه میدونن براشهرام من چقدر دختر فراوونه؟ نگاهی به شهرام انداختم دیدم داره ذوق مرگ میشه نکبت فکر کرده بود علی آباد خرابه شهریه؟ از افکار شیطانی خارج شدم نمی دانم چرا دوست داشتم امشب حال این شهرام خاله زنک را حسابی بگیرم. به طرف آشپزخانه رفتم و با صدای بلندی گفتم مامان چایی بیارم مامان در حالی که برای هزارمین بار در آیینه خودش را نگاه می کرد گفت نه....حالا ....آقاجان اینها هم دارن میان یه دفعه چایی میاریم ..با تعجب گفتم عزیز و آقاجون دارن از شیراز میان اینجا مامان قری به گردنش داد و گفت: آره بنا شده عمو محمود بره سراغشون .... دیگر احساس کردم دو عدد شاخ ناقابل در سرم نمودار شده است ...با همان حالت گفتم: عمو محمود هم می خواد بیاد ........آره دیگه مگه خبر نداشتی مثل اینکه محمود درسش تموم شده برگشته شیراز مگه نمی دونستی ؟گفتم نه... شما هیچی بهم نگفته بودید؟ مادرم با صدای بلندی گفت :وای از بس برای قبولی شما دوتا خوش حال شدم یادم رفته بگم ...مثل اینکه سه چهار روز پیش میره شیراز دنبال کاراش انگار یه مدارکی چیزی نبرده بوده وقتی آقاجون اینا می فهمن ما جشن گرفتیم به محمود میگن تو که باید بری تهران ماهم میایم هم تو کاراتو انجام میدی هم ما دیدار تازه می کنیم برای همین صبح راه افتادن خیلی خیلی خوشحال شدم آخه عمو دانشگاه شهید بهشتی داشت تخصص می گرفت با این که تهران بود اصلا سری به ما نمیزد آخه مامان زیاد دوست نداره با خانواده بابا رفت و آمد داشته باشیم گاهی عمو تلفن میزند و احوال پرسی میکرد در همین حد نه بیشتر.... عمو محمود فرزند آخر آقاجون و عزیزجون بودفرزند اولشان باباست بعد عمه فاطمه بعد از او عمو ناصر و ته تغاری عمو محمود با صدای زنگ به خودم آمدم بلند شدم و در را باز کردم مینا خانم مثل عروس کلی بزک دوزک کرده بود خدایی واقعا محشر شده بود با پایین آمدن مینا زن دایی اکرم جان (می خواهم سر به تنش نباشد)و همسر محترمشان (برای مردن خوبه )و گل پسر بی ریختشان آقاساسان بودند رفتم جلو و زن دایی را بوس کردم مثل کنه چسبیده بود به من وهی تف مالیم می کرد (عتیقه )من نمیدانم چرا ما ایرانیها اگر در روز همدیگر را تف مالی نکنیم روزمان شب نمی شود چقدر هم به این کارمان میبالیم و آن را جزو احترام حساب میکنیم.
    یک دفعه زن دایی مثل اینکه صحنه مستهجنی دیده باشد با دست آرام (که کرم پودر ها پاک نشود زد) به صورتش (مثلا خیلی تعجب کردهبود رو به مادرم گفت پس چرا ساغر اصلاح نکرده این که داره
    خانم دکتر میشه؟ مامان با بی حوصلگی گفت :صد دفعه بهش گفتم گوش نمی کنه می گه اگه من اصلاح کنم و ابرو بردارم پس کی به درسام برسم
    خاله مثل این که منتظر این جواب باشد سریع گفت این چه ربطی به آن دارد بعد پشت چشمی نازک کردو گفت خدا بدور ...مامان
    که معلوم بود واقعا از دست این حرفها خسته شده گفت میگه باید هر روز جلوی آینه بشینم ببینم ابروم جیک زده یا نه پس کی درس بخونم. زن دایی مثل قحطی زده ها ی آفریقایی بدون اینکه هنوز لباسهایش را عوض کرده باشد موز بزرگی برداشت و در حین پوست گرفتن گفت خوب پس این از تنبلی نمی خواد اصلاح کنه بعد فکر کردمنم کرمو نمی شنوم ؟گفت خلایق هر چی لایق/// وقتی قیافه زن دایی را دیدم دوست داشتم حنجره اشو بجوم ولی با خونسردی که از خودم سراغ نداشتم گفتم آخه زن دایی جان بعد رویم را به طرف خاله کردم و گفتم همه مثل آقا شهرام و آقا ساسان نیستند من این کارهارو برای آقاپسرهاتون واگذار کردم یک دفعه چنان خانه در سکوت فرو رفت که فکر کردم در غار اصحاب کهف زندگی می کنم مامان که دید اوضاع خرابه گفت بسه دیگه اینقدر سر به سر پسر خاله و پسر داییت نذار اونها که نمی دونن داری شوخی می کنی یک دفعه دل می گیرن؟ من هم از آن نگاههای شیطانی به هر دو انداختم و گفتم فکر نکنم ؟با معرفت تر از این حرفان ؟بعد نیشخندی زدم و از کنارشان رد شدم از اینکه جوابشان را داده بودم خیلی خوشحال شدم (افاده های بی لیاقت)زنگ از دوباره زده شد خودم را سرگرم ریختن چایی کردم مشخص بود عده ای که داخل شدند تعدادشان زیاد است برای همین سینی را پر از استکان کردم و چایی ریختم و
    به هال بردم بععلله عمو محمود و عزیزو آقاجون با عمو ناصر و برو بچه هاش با عمه فاطی و دامادو عروسو نوه هاش خلاصه شلوغ پلوغی بود .
    در همین حین پدر هم رسید در حالی که چایی را تعارف می کردم لپم را هم تقدیم این و آن می کردم تا تفی کنند (خاک بر سرم با این
    دانشگاه قبول شدنم می ترسم تا دانشگاه مریضی چیزی بگیرم زنده نمانم)وقتی سینی خالی شد نگاهی به عموناصر و عمو محمود
    انداختم خیلی دلم برایشان تنگ شده بود گفتم فداتون بشم یه بوس بدید حال کنم عمو ناصر در حالی که کلی ذوق مرا می کرد جلو آمد دست
    در گردنش انداختم خیلی خیلی دوستش داشتم بعد نوبت عمو محمود بود چشمکی برایش زدم و گفتم بابا تیکه تو نمیای همدیگه رو بغل
    کنیم؟ عمو آرام جلو آمد و دست داد و زود دستش را کشید و گفت: خانم به این محجبی و خانمی که همه رو بوس نمی کنه با تعجب نگاهش
    کردم و گفتم این به حجاب ربطی نداره ؟و سریع دست در گردنش انداختم و دوتا ماچ گنده از گردنش کردم چون سرش را مخصوصا با لا گرفته بود
    که صورتش را نبوسم. کمی بهم بر خورد پیش خودم گفتم چه خودش را گرفته؟بعد از آن یکی یکی مهمان ها آمدند خدایی آن شب پدر مادر سنگ تمام گذاشته بودند. چه جشن خوبی شده بود.نگاهی به مینا انداختم ساسان مثل کنه به او چسبیده بود شهرام هم که از ساسان بدتر نگاه مینا وقتی به من افتاد با چشم شروع کرد التماس کردن من هم برای اینکه از آن شرایط نجاتش دهم رفتم جلو و گفتم مینا میشه یه لحظه بیای .؟سریع بلند شد و گفت: ساغر جون اومدم ...به من میگه ساغر جون ...بابا ایول داره ......کشاندمش کنار .....
    ---چیه مثل بچه یتیمها زل زدی به
    من التماس میکنی؟ خوب خودت یه جور ردشون کن برن ؟......
    مینا :نمیشه از دست دو تاشون عصبانیم مثل ساقدوشها این و رو اون ورم
    وایسادن و هی به هم متلک می گن ...بعد مثل اینکه موضوع خنده داری یادش آمده باشد گفت: خبر داری از شهرام برا اون مسئله تعهد گرفتن ...؟ بعد آزادش کردن؟ ساسان چنان با آب و تاب تعریف میکنه واقعا حظ کردم..
    گفتم برن گمشن تن لشای بی خاصیت ؟یک دفعه مینا گفت شاید
    شهرام بی خاصیت باشه ولی ساسان پسر خوبیه !!!جانم.........پسر خوب! برو بابا حال نداری؟ اون کجاش خوبه ؟مینا:خیلی جنتلمنه بعد آرام در گوشم گفت اگه گفتی دایی برام چی خریده؟ گفتم نمیدونم گفت: پراید چشام از تعجب گرد شد
    گفتم برو خودتی ....مینا که دید باور نکردم

    گفت نه به خدا راس می گم ساسان گفت ساسان به دایی گفته حالا که مینا مهندس شده یه پراید براش بخریم پوز همه رو بزنیم
    گفتم
    بارکلا....... دایی جان نکنه در شرکتش گنج پیدا کرده خبر نداریم ؟برای من چی خریدن مینا گفت دقیقا نمیدونم مثل اینکه برات سکه اوردن با نا بااوری گفتم سکه!!! ....برای تو ماشین برای من سکه؟ یک دفعه صدای آهنگ بلند شد میناهم که مریضی رقص داشت تا صدا را شنید پرید وسط نگاهم به ساسان افتاد کاملا آب از لب و لوچه اش آویزان شده بود سریع بلند شد و با مینا شروع کرد رقصیدن سعی کردم صندلی عقب تری پیدا کنم اینجوری خیلی راحت بودم یکی یکی همه را از نظر گذراندم بدون اینکه کسی متوجه شود نگاهی به خاله انداختم اخمهایش در هم بود وداشت تند تند برای شوهرش حرف می زد و دستهای پر از النگویش را تکان می دادولی زن دایی مثل اینکه می دانست برگ برنده در دستش است سرمست و خوشحال می خندید نمی دانم دایی چی تعریف می کرد که او ریسه میرفت؟ بعد رفتم تو نخ عمو ناصر قد بلند و تو پر ی داشت واقعا باوقار نشسته بود. زن عمو هم محجبه بود. آخه یکی دیگر از تفاوتهای خانواده پدری و مادری من حجابشان هم بود خانواده پدری حجاب رعایت می کردند در صورتی که خانواده مادری بی حجابی را تمدن می دانستند فکر کنم من به طایفه پدری رفته بودم حجاب برایم مهم بود چشمم که به عمو محمود افتا د نگاهم می کرد چنان خنده گل و گشادی برایش زدم فکر کنم ترسید چون سریع صورتش را به طرف رقصنده ها برگرداند با خودم گفتم:این چشه؟ چرا این جوری می کنه؟ بعد بی خیالش شدم وقتی از رستوران شام آوردند همه مثل قحطی های آمازون پریدن کنار میز.. هر کس بشقابش را پر می کرد و یک گوشه رابرای نشستن انتخاب می کرد و مینشست.. من هم گذاشتم آخر همه مثلا آرام و با وقار بلند شدم و به کنار میز رفتم ولی بجز کمی برنج سفید و باقالی پلو البته بدون گوشت چیز دیگری نصیبم نشد .سر خورده برگشتم .عمو محمود گوشه ای نشسته بود و آرام غذا می خورد. خودم را به او رساندم نشستم پیشش. مثل بچه هاگقتم :عمو منم می خوام با تعجب نگاهی به من انداخت و گفت :چی می خوای؟ مثل کوچولوها لبهایم را جمع کردم و قیافه مظلومی به خودم گرفتم آرام چنگالم را بردم طرف بشقابش... عمو خندان گفت: پس چیزی گیرت نیومد؟ و قاشق چنگال اضافه ای که روی میز بود را برداشت و داد دست من و گفت: شروع کن کلی ذوق کردم برای همین دندانهای کج و معوجم را برایش به نمایش گذاشتم و گفتم مرسی و شروع کردیم به غذا خوردن ...عمو در حین غذا گفت: ساغرشنیدم پزشکی شیراز قبول شدی ؟در حالی که دهانم پر بود سرم را تکان دادم و گفتم :آره ..
    عمو : عزیز می گفت می خوای بیای
    پیش ما ..شانه هایم را بالا دادم غذا را به زور قورت دادم و گفتم فکر کنم بابا می گفت بری پیش عزیز اینها هم خیال ما راحته هم عزیز اینها تنها نیستند عمو متفکرانه گفت ولی عزیز اینها تنها نیستند من در سم تموم شده دارم میرم پیششون دست بردم از ظرف سالاد عمو برداشتم و گفتم بهتر من دیگه حوصله م با پیر زن و پیر مرد سر نمیره شما باشی حال میده...عمو همین جور که با تحسین نگاهم می کرد گفت: نمیدونم... بعد یک دفعه نقاب بی خیالی به صورت زد و گفت: به بابا و مامان من می گی پیر ....پیر خودتی و بابا و مامانت و هر دو شروع کردیم خندیدن بعد از شام میوه و چایی و....... تا آخر شب وقتی کادو ها را اعلام کردن تعبیر دل شوره ام در آمد دایی ماشین برای مینا خریده بود و یک سکه به من داد خاله یک ست سرویس برای مینا و یک تراول 50000تومانی به من (حالا حق دارم فحش بدم )ولی خدایی طایفه پدری کادو هاشون یکسان بود ولی یک فکر ذهنم را مشغول کرده عمو چرا با من این جوری رفتار میکنه؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟
    ویرایش توسط ساده .ش : 1391,02,15 در ساعت ساعت : 19:33

  14. 336 کاربر از پست ساده .ش تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , *atrina* , *bi gharar* , *Nafise.a9* , *ریحانه# , *شیدا* , +Neda+ , -نازلی- , .arsana. , .HOMA. , .Monire. , .parniya. , .SaInA. , 677389 , 90ia , abien , afi jonz , afsaneh52 , ahmadi_1362_2 , alexiiiiiii , alikhademi , aminlily40 , ana43 , anagalis , Anahita.s , anahita13 , angel04 , angel67 , Anolin , architect_shima , arezoue , armita1819 , asal-1412 , asal-661 , asal91 , aseman_82 , ashkannia , ashoka , asma66 , assertive , atefeh_49 , ayandeh1 , aygeen , azam 24 , azarsana , ba-maram , baran.amad , barane khazan , baroon12 , beautyAsalak , Behnoush , bihamtaa , bikari , blub2000 , blue69 , bneta , boogie , CAT-WOMAN , celiji , cole , darya... , darya12 , degeer , dokhtare khial , elahe70 , elena1008039 , elmira.t , Elnaz , emaa , evva , fadai , faezeh88 , fanoos_68 , farah2 , fariba_hed , farideh_h1366 , Farnaz , farnaz21 , farnooshfarokhi , fatemeh1990 , fatima.h , gandomsa , ghazghaz , ghorob89 , gita.boroujerdi , golchaghe , gole narges , golnuosh , googoosh z , H..GH , hala , hana_m , harimeshgh , havij69 , hoda.4470 , homa41 , honorable me , hooramohebtash , h_a_1234 , ili mah , j.ghanavizi , JonasRahimi , joojetighi , judy abbott , kalagh sefid , kandi201022 , kimia joon , king _ panther , kiumars , kobramahmod , layahashemi , leila.kh , leila93 , leona , lindalili , little princess , mahboobeh 98 , mahda , mahnazmom , mahsa.nadi , mahsamoon , mahsan70 , mahshid_3d , mahtab10 , mahtab888871 , mahya_pink , many22 , marale , marmara25 , martire , maryam56 , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryam_mariusz , masih1384 , masin , mehrgan0000 , mellina2000 , meno , mfr60 , mikironi , mina khanom , mina68 , minoo_kl , mirage , Misha73 , misha_kavir , mk70 , mokmor , Momali , monos , moon shine , mosh moshi , nana22 , narges65 , nas2ran , Nasim 77 , nasimrahi , nazi1 , nedaj , niayesh00 , nika21 , NiNa.S , niyayeeeeeesh , nlp16001 , NO ONE , nrezaii , oldooz bala , PAEEZ70 , pare , parisa jooon , patrishiya , petrisiama , pr.delafrouz , rahha , rana nejati , reyhane.s , reza9000 , Rha.sh , romina ab , roya1365 , Roya_2010 , rural girl , s.fzpr , s@raa , saba28 , sadsadsad , saeedeh_n , safo , saghi.m , sahel_m , sakera , samarehsalimi , sana1994 , sanaz_ , sapidkooh , saqi , sara parvizi , sarina1911 , Satiya , sazin513 , sedena , sefid65 , sepide90 , setare.jaberi , setareh67 , shafagh 69 , shaghayegh69 , shahzad , sharafi , shatot , shida.m , shimaaaaa , shivapatter , silverstar , simaN , sladans , sokot shab , sonia1357 , souraj , ssmaryam , sura , sαвα , T T--THR , taania , Taataa , taksam , tama1011 , tania_7 , TanNazZz , tenten , Tifani Jon , tina 1989 , titinaz , tondar1365 , vaghea , vampire123 , vianna , wenela , yalda1354 , yasamin_34 , yasekabud , yasi 72 , yjdj , Z.Sattari , zahra jigar , zahra.h , zahra_jk , Zahra_niki , zanbagh , Zarizar , zeinabjoon , zibahp , ziglernata , _Azadeh_ , ~*MONA*~ , ~anahita~ , ~B@H@R~ , ~foroozan~ , ~Melika~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , ×sepidar× , آرتمیس 98 , آستاره , آسوده , آلانا , آینوش , آیه خانم , ارشیا123 , اقاقی , امتیس , باران6 , بارانیان , بازیگوش , برادپیت , بهارجون , بی بی گل , بی کس , تاجه , تهمتن , راز نیاز , ریحانهz , زری , زوها , سانجانا , ساکتین , سایه 52 , سبحی , ستاره بارون , ستاره.ث , ستين , سرتق , شاپررک , شایسته بانو , شرقي , شه تاو , شهرزاد ن , شهرناز , طلوع عشق , عشق یخی , غریبه... , فرح77 , فرحناز65 , فرنوش72 , لی لی تنها , م.م.ر , م.نوری , ماه سیما , مرضی2 , منا64 , مهستی , مونا یاسری , نامی , نسیا , نصرا... , نگان , نیلا... , هانیه نیکو , هوفریا , وارث , وارش67 , پرمیس , پرهامه , پرواس , پسر ایران , کاساندا , کمند , گل یاس , یگانه , ღ ghazali ღ , ♣ Elvira ♣ , ✗ sнÁ вη αм ✗

  15. Top | #8

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    نوشته ها
    3,103
    میانگین پست در روز
    2.84
    محل سکونت
    زیر سایه خدا
    تشکر از کاربر
    6,094
    تشکر شده 71,828 در 2,700 پست
    حالت من
    Delvapas
    اندازه فونت

    پیش فرض

    شب بجز عزیز و آقاجون همه خدا حافظی کردند و رفتند خسته در هال نشستیم کف پاهایم ذوق ذوق میکرد تو دلم گفتم خدا به داد مینا برسه که این همه رقصید من که اصلا نرقصیده بودم داشتم از خستگی می مردم بیچاره مینا....در همین افکار غرق بودم که صدای زنگ در آمد با تعجب نگاهی به مینا انداختم گفتم کیه؟ شانه هایش را بالا داد و گفت :چه می دونم آیفون را برداشتم و مشکوکانه پرسیدم کیه ؟صدای مردی بود
    ---ببخشید دکترهستند نگاهی به هال انداختم اینقدر وقت رفتن شلوغ پلوغ شد که متوجه نشدم عمو هم رفته یا نه...نگاهی به بابا انداختم و گفتم :بابا عمو کوش ؟ بی حال گفت: رفته دست شویی گوشی را از دوباره برداشتم و گفتم بفرمایید و در راباز کردم چون در خانه فقط من روسری سرم بود داد زدم عمو زود باش و خودم رفتم پیشواز ...داخل حیاط که شدم دیدم در را باز کرده ودم در ایستاده روسری را جلوتر آوردم و گفتم :بفرمایید نیم نگاهیبه من انداخت و گفت ممنون.... آقای دکتر هستند ؟؟گفتم بله الان تشریف میارن... در حالی که هنوز سرش پایین بود گفت; شما بفرمایید... امدم برگردم ولی دیدم دور از ادب است
    هر دو مثل هالو سرمان را پایین انداخته بودیم .با صدای عمو به خودمان آمدیم
    --- به به فرید خان ..بیا تو ..
    گفت ممنون فقط زود باش دیره? نگاهی به عمو انداختم و گفتم: اقور بخیر شازده کجا ؟ عمو خندان نگاهم کرد گفت :فردا باید کارامو انجام بدم که ایشاا...پس فردا راهی بشیم؟....... ساغر وسایلت رو جمع و جور کن که وبال گردنوم شدی ؟و رو به فرید گفت راستی یادم رفت بگم برادر زادم ساغر و به من اشاره کرد یک دفعه دوستش چنان زل زد تو صورتم که فکر کردم تو عمرش اصلا دختر ندیده مثل ندید بدیدا همین جور که نگاهم می کرد گفت شرمند
    نشناختم با تعجب تگاهی به او انداختم و گفتم: خواهش می کنم این چه حرفیه !فکر کنم خیلی تابلو بودم چون عمو سریع گفت: ساغر دیگه برو خونه! دوستش مثل اینکه تازه یاد شوخی افتاده باشد گفت :محمود معرفی نمی کنی؟ عمو که کاملا معلوم بود کلافه است گفت: خوب مزه نریز.... بعد نگاهی دیگر به من انداخت و با اخم گفت: برو دیگه خانمم!واردخانه شدم ...نگاهی به هال انداختم هیچ کس نبود در حالی که نمی دانستم چرا کلافه ام غر غر کنان گفتم: تو رو خدا خونه رو نگاه کن مثل اینکه زلزله اومده ؟نمیدانم چرا دلم طاقت نمی آورد سریع خودم را به اتاق رساندم و از پشت پنجره داخل حیاط را نگاه کردم دوست عمو داشت حرف میزد و می خندید ولی عمو پشتش به من بود و صورتش را نمی دیدم وقتی زاغ سیاه زدنم تمام شد و به نتیجه نرسیدم لباسهایم را عوض کردم و خوابیدم اما چه خوابی ........صبح با بدن خسته و کوفته برخاستم به پایین که رفتم عزیز جان نشسته بود رفتم پیشش صبح
    بخیری گفتم وادامه دادم عزیز عمو دیشب رفت؟عزیز نگاهی به من انداخت و گفت: آره عزیزم....... دلخور نگاهی به او انداختم و گفتم :کاش صبر میکرد.. عمو مارو غریبه می دونه؟ عزیز در حالی که خنده ی نمکی می کرد گفت :نه گلم داره کاراشو رو به راه می کنه که با هم زود تر بر گردیم فکر کنم دانشگاه ازش در خواست همکاری کرده خیلی ذوق کردم اگر عمو استادم می شد وایییی ییییی خدای مننن نننن با خودم گفتم ایست ساغر ..... .....دیگه فکر خودت را با این چرت و پرتها پر نکن !!!
    برای همین دستم را در گردن عزیز انداختم و گفتم عزیز خیلی خوشحالم دیشب اینجا خوابیدید... بعد خودم را لوس کردم و گفتم :تا این جا هستید باید بیای پیش خودم بخوابی... عزیز اخم بامزه ای روی پیشانی انداخت و گفت برو پدر صلواتی تودیگه بزرگ شدی؟ از این به بعد شیراز ور دل خودمی... و در حالی که سرش را تکان میداد گفت آخه کی میگه تو بزرگ شدی؟ حداقل برو دست و صورتتو بشور
    انروز خیلی کار داشتیم مامان مرخصی گرفته بود حسابی تا جایی که می توانست از من و مینا کارکشید فکر کنم گردگیری عید سه سالش را یکجا تمام کرد .تا شب مثل تناردیه بالا سرمان بود و دستورات متعدد میداد فکر کنم خانه را با اداره اشتباه گرفته بود.غروب مثل جنازه من و مینا پخش زمین شدیم. بابا که از در آمد نگاهی به خانه کرد و گفت: خانم خسته نباشی محشر کردی؟آخه چرا اینقدر زحمت می کشی؟ گفتم کارگر بگیر! واقعا قیافه ی من و مینا دیدنی شده بود با موهای قژ کرده مثل لش وسط اتاق افتاده بودیم بعد پدر داشت از مادرم تشکر می کرد عزیز و آقاجون به پایین آمدند خسته نباشی به بابا گفتند بعد عزیز نگاهی به من و مینا انداخت و گفت: بلند شید برید حموم این چه قیافه ای برا خودتون درست کردید؟ واقعا داشتم سکته می کردم نگاهی به مینا انداختم وضع او بدتر از من بود هر دو با غیظ بلند شدیم و بالا رفتیم اول مینا دوش گرفت وقتی از حمام در امد در حالی که موهای زیبایش را خشک می کرد نگاهی به من انداخت و گفت برو حموم بعد غر غر کنان گفت: خدایی آخرشن !ما مثل کلفتا کار کنیم از ماد مازل تشکر بشه... شانه هایم را بالا انداختم و گفتم ول کن یه شب مهمونیم و یه عمر دعا گو از این به بعد که تنهایی اومد کار کنه حالش جا میاد .هر دو خنده ی شیطانی کردیم مثل اینکه با این حرف خیلی ذوق زده شدیم بعد مثل جنگجویان که اعلام صلح می کنند رفتم طرفش نگاهش کردم و گفتم مینا داره مدت هم سلولی بودنمون تموم میشه مینا نگاهی به من کرد و گفت واقعا از دست هم راحت میشیم ولی از این حرفش غم چشمان هر دو مان را گرفت بعد خنده ی عصبی کرد و گفت ساغر دلم برات تنگ میشه واقعا حساب کن معلوم نیست کی باز بتونیم هم اتاقی بشیم.. گفتم :برو گم شو میان ترم ها پیش همیم ...مینا اشک در چشمهایش جمع شد و گفت: من اصلا تصمیم ندارم ایران بمونم هر کی به شرایطم بخوره ازدواج می کنم و میرم خارج ..... اصلا با مینا حرف زدن فایده نداشت بدون جر و بحث رفتم حمام مینا هم شب بخیر گفت و خوابید واقعا برای آینده مینا نگران بودم ولی کاری از دستم بر نمی آمد وقت ثبت نام رسیده بود عمو که تصمیم داشت دو روزه کارهایش را انجام بدهد 5 روز طول کشید شب قبل از حرکت عمو محمود آمد خانه امان از صبح مامان و بابا مرخصی گرفته بودند و در خانه تشریف داشتند یکی نبود بگه زن حسابی مرد حسابی ما فردا میریم شما امروز مرخصی گرفتید .خدایی مشکوک می زدند نگاهی به مادرم انداختم و گفتم :راستی معلوم نشد شما با من میاید یا بابا ....مادرم نگاهی به عمو انداخت و گفت راستش ساغر جون عموت گفته باتو میاد دانشگاه و کاراتو انجام میده... عزیز جون و آقاجونم که شیراز پیشتن .بعد نگران نگاهی به من انداخت و گفت اشکالی نداره ؟؟؟
    آخه مینا تنهاست گفتیم اگه تو قبول کنی ما با مینا بریم و سریع شروع کرد موهایش را شانه زدن آخر مامان عادت داشت وقتی عصبی میشد میافتاد به جون موهای بیچاره اش نگاهی به او انداختم نمیدانم چرا دلم برایش سوخت از پشت بغلش کردم آرام خم شدم روی گونه هایش را بوسیدم و گفتم اشکالی نداره زحمت مینا با شما منم وبال گردن عمو بعد با خنده از مامان جدا شدم و به نزدیک عمو رفتم عمو تا خواست اظهار نظر کند و مثلا"تعارف کند لپش را کشیدم و گفتم قوربون عموی گلم برم که اینقدر با معرفته باز سگرمه هایش به هم رفت و گفت جغله چقدر بگم خانم شدی پس مثل خانم رفتار کن و کمی سرخ شد و سریع رفت بیرون با تعجب نگاهی به پدر و مادرم انداختم و گفتم پس چی شد؟؟ مامان نگاه معنی داری به بابا انداخت و گفت عزیزم هیچ چیز نیست خودت رو ناراحت نکن بعد رویش را به پدر کرد و ادامه داد عباس چند دقیقه بیا و با هم به اتاقشان رفتند .با چشم دنبال عزیز و آقاجون گشتم که دیدیم عزیز از دستشویی د....ر آمده وضو گرفته و داشت برای نماز آماده میشد چاپلوسانه سریع جانماز را در هال پهن کردم و گفتم بفرما عزیز گلم .خوشکلکم. عزیز در حالی که خنده بامزه ای می کرد گفت قوربون نوه ی گلم برم نمازت رو خوندی؟ گفتم نه........ الان میرم وضو می گیرم بعد خودمو براش لوس کردم و گفتم عزیز فردا منو با خودتون میبرید شیراز سریع عزیز صورتش را به طرف من بر گرداند و گفت چرا نبرم گلم ....همه کسم... خیلی از قوربون صدقه های عزیز خوشم می آمد خیلی مهر بانانه حرف می زد سرخوش رفتم طرف آشپزخانه تا وضو بگیرم آقاجون هم در حالی که نشسته نماز می خواند الله اکبر بلندی گفت و برخاست .وضو را گرفتم و شروع کردم به نماز خواندن بعد از نماز یادم آمد عمو هنوز در حیاط است چادر را سریع جمع کردم و به حیاط رفتم عمو کنار حوض نشسته بود و در فکر فرو رفته بود از پشت سر بغلش کردم یک دفعه ترسید و پرید وقتی برگشت و مرا دید گفت :خدا بگم چکارت کنه دختر ؟چرا اینجوری می کنی؟ ترسیدم ...خنده مستانه ای سر دادم و گفتم: آقا دکتر ترسو پس چطور میری اتاق عمل ؟بعد دستم را دور کمر ش حلقه زدم و گفتم: تا شما باشید این مزاحم را با خودتون نبرید شیراز که مخل آسایشتون بشه! عمو آرام دستانم را از دور کمرش باز کرد وخیلی جدی گفت دختر گل صد دفعه گفتم تو خانم شدی این حرکت ها از تو بعیده بعد تو که نماز می خونی چرا روسری سرت نیست چنان از این حرف یکه خوردم که عمو هم متوجه شد و گفت حرف بدی زدم ....به او اشاره کردم و گفتم مگه من جلوی نامحرم سرم بازه که این حرفو میزنی ؟یک دفعه عمو شروع کرد خندیدن و گفت :چرا قیافت رو این شکلی می کنی؟ خواستم تنبیه بشی که دفعه ی دیگه منونترسونی؟ من هم با خنده گفتم:آها از این لحاظ ...خوب باشه بیا بریم خونه ...عمو گفت باشه خانومی تو برو منم میام. بی خیال رفتم خانه پدر و مادرم داخل هال نشسته بودند و تلوزیون تماشا می کردند .سلانه سلانه به داخل رفتم خودم را ولو کردم روی مبل ..نگاهی به پدر و مادرم انداختم و گفتم :خوب پس بی وفاها با من نمیاین؟ مادرم نگاهی به من کرد و گفت اتفاقا چرا... فردا من با شما میام .......بابا هم با مینا میره همدان .عمو همان لحظه وارد هال شد .با تعجب گفت چرا زن داداش ؟؟مامان نگاهی به عمو انداخت و گفت خوب نمیشه !! ساغر هم دخترمونه ؟بعدا" فکر می کنه که ما بینشون فرق گذاشتیم. عمو در حالی که نگرانی در چهره اش نمودار بود گفت: عزیز شما یه چیزی بگید؟ عزیز نگاهی به مادر انداخت و گفت: ناهید جون منم مثل تو ساغر رو دوست دارم نور چشممه بجز اینه ؟؟ مامان گفت: عزیز مسئله این چیزا نیست ...کاملا معلوم بود مادرم کلافه است مثل اینکه دنبال ناجی می گشت نگاهی دیگر به دور هال انداخت وقتی دید کسی حرف نمی زند و نگران او را نگاه می کنند گفت راستش با عباس این تصمیم رو گرفتیم ساغر بره خوابگاه بهتره.. عزیز که این حرف را شنید ناراحت شد و گفت: دیگه چی ؟؟من و پدر بزرگش شیراز باشیم بعد دخترگلم بره خوابگاه !ورویش را به طرف بابا برگرداند و گفت دیگه این حرف و نزنید که واقعا بهم بر می خوره ؟...ونگاهی به من انداخت و گفت :دخترم برو ساک لباساتو جمع و جور کن ...در حال که از فضولی داشتم میمردم گفتم: همه رو جمع کردم گفت خوب برو ببین چیزی جا نمونده باشه؟ کمی سرم را خاراندم و گفتم: بعد نخود سیاه رو کجاش جابدم ..با این حرف من همه زدند زیر خنده بابا با خنده گفت: برو پدر صلواتی برو دیگه !!! بدو رفتم بالا جالب بود من از بعد از ظهر تا حالا مینا را ندیده بودم وقتی وارد اتاق شدم دیدم گوشی دستش است و حرف میزند تا مرا دید گفت باشه حتما فعلا خداحافظ واقعا برایم همه چیز مجهول مانده بود کارهای مینا ....آنها در مورد من می خواستند حرف بزنند ولی از جمعشان بیرونم کردند ....واقعا فکرم مشغول شده بود





    ویرایش توسط ساده .ش : 1391,02,15 در ساعت ساعت : 17:08

  16. 317 کاربر از پست ساده .ش تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , *atrina* , *Nafise.a9* , *ریحانه# , *شیدا* , +Neda+ , -نازلی- , .arsana. , .HOMA. , .KING. , .Monire. , .parniya. , .SaInA. , 677389 , 90ia , abien , afi jonz , afsaneh52 , ahmadi_1362_2 , alexiiiiiii , alikhademi , aminlily40 , ana43 , anagalis , Anahita.s , angel04 , angel67 , Anolin , architect_shima , arezoue , armin.kz , armita1819 , asal-1412 , asal-661 , asal91 , aseman_82 , ashkannia , assertive , atefeh_49 , aygeen , azam 24 , azarsana , ba-maram , baran.amad , barane khazan , beautyAsalak , bihamtaa , bikari , blub2000 , blue69 , bneta , boogie , celiji , cole , csss , darya... , darya12 , degeer , dokhtare khial , elahe70 , elena1008039 , elmira.t , Elnaz , emaa , evva , fadai , faezeh88 , fanoos_68 , fariba_hed , farideh_h1366 , Farnaz , farnaz21 , farnooshfarokhi , fatemeh1990 , fk-osh-d , gandomsa , ghazghaz , ghorob89 , gita.boroujerdi , golchaghe , goldoone22 , gole narges , googoosh z , H..GH , hala , hana_m , hany111 , harimeshgh , hasti_24 , havij69 , hoda.4470 , homa41 , honorable me , hosna_khanom , h_a_1234 , ili mah , j.ghanavizi , JonasRahimi , joojetighi , judy abbott , kalagh sefid , kandi201022 , kimia joon , king _ panther , kiumars , layahashemi , leila.kh , leila93 , lindalili , m@ster , mahboobeh 98 , mahda , mahnazmom , mahsamoon , mahshid_3d , mahtab10 , mahtab888871 , mahya_pink , many22 , marmara25 , martire , maryam56 , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryam_mariusz , masih1384 , mellina2000 , meno , mfr60 , mina khanom , mina68 , minoo_kl , mirage , Misha73 , misha_kavir , mjdakm , mk70 , mokmor , monos , moon shine , mosh moshi , nana22 , nas2ran , Nasim 77 , nasimrahi , nasrin22 , nastaran86 , nazi1 , nedaj , niayesh00 , nika21 , NiNa.S , nini84 , niyayeeeeeesh , nlp16001 , NO ONE , nrezaii , oldooz bala , PAEEZ70 , pare , parisa jooon , patrishiya , pr.delafrouz , rahha , rana nejati , reyhane.s , reza9000 , Rha.sh , Romani , romina ab , roya1365 , Roya_2010 , rural girl , s.fzpr , s@raa , saba28 , sadsadsad , saeedeh_n , safo , saghi.m , sahel_m , sana1994 , sanaz_ , sapidkooh , saqi , sara parvizi , sarina1911 , Satiya , sazin513 , sedena , sefid65 , sepide90 , sepideh1993 , setare.jaberi , setareh67 , shafagh 69 , shaghayegh69 , shahzad , sharafi , shatot , shimaaaaa , shivapatter , silverstar , simaN , sladans , sokot shab , sonia1357 , souraj , ssmaryam , sura , sαвα , T T--THR , Taataa , taksam , tama1011 , tania_7 , TanNazZz , tenten , Tifani Jon , tina 1989 , titinaz , tondar1365 , vaghea , vampire123 , vianna , wenela , yasi 72 , yjdj , Z.Sattari , zahra jigar , zahra.h , zahra_jk , Zahra_niki , zanbagh , Zarizar , zeinabjoon , zibahp , ziglernata , ~*MONA*~ , ~anahita~ , ~B@H@R~ , ~foroozan~ , ~Melika~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , ×sepidar× , آرتمیس 98 , آرشا , آستاره , آسوده , آلانا , آینوش , آیه خانم , ارشیا123 , اقاقی , امتیس , باران6 , بارانیان , بازیگوش , برادپیت , بهارجون , بی بی گل , بی کس , تاجه , تهمتن , راز نیاز , ریحانهz , زری , زوها , سانجانا , سایه 52 , سبحی , ستاره بارون , ستاره.ث , ستين , سرتق , سپیده دم , شاپررک , شایسته بانو , شرقي , شه تاو , شهرزاد ن , شهرناز , طلوع عشق , عشق یخی , غریبه... , فرح77 , فرحناز65 , فرنوش72 , لی لی تنها , م.م.ر , م.نوری , ماه سیما , مرضی2 , منا64 , مهستی , مونا یاسری , نامی , نسیا , نصرا... , نگان , نیلا... , هانیه نیکو , وارث , وارش67 , پرمیس , پرهامه , پرواس , پسر ایران , کاساندا , کمند , یگانه , ღ ghazali ღ , ♣ Elvira ♣

  17. Top | #9

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    نوشته ها
    3,103
    میانگین پست در روز
    2.84
    محل سکونت
    زیر سایه خدا
    تشکر از کاربر
    6,094
    تشکر شده 71,828 در 2,700 پست
    حالت من
    Delvapas
    اندازه فونت

    پیش فرض



    کی بود ؟مینا در حالی که گوشیش را در دستانش جابجا می کرد گفت دوستم بود داشتیم خدا
    حافظی می کردیم بعد شروع کرد اس ام اس بازی کاملا معلوم بود بی حوصله است گفتم ناراحتی؟ شانه هایش را بالا انداخت و گفت نه ....ولی دوست داشتم تنهایی می رفتم آخه نمی دونم مامان و بابا برا ی چی دارن میان همدان؟؟ فکر کردم دیگه از دست این بگیر و ببندهاشون خلاص شدم ولی زهی خیال باطل
    گفتم برووو گمشووو من ناراحتم که با من نمیان ؟تو
    ناراحتی که می خوان باهات بیان؟ خدا شانس بده وا... داشتم تازه گرم سخنرانی می شدم که مادرم صدایمان کرد نگاهی به هم انداختیم و به راه افتادیم مادر باصدای بلند از دوباره گفت: بچه ها بیاین پایین می خوام باهاتون حرف بزنم .خودمان را مثل اجل معلق به پایین رساندیم.من با چاپلوسی هر چه تمامتر نشستم پیش مامان و گفتم ناهید جون هر چه می خواهد دل تنگت بگو؟ مادرنگاهی به من انداخت و گفت چیه کبکبت خروس می خونه؟ عزیز در حالی که تسبیحش را دست به دست می کرد گفت الحمد ا... خدا کنه دختر های من همیشه خوشحال باشن!! قدر شناسانه نگاهی به عزیز انداختم مامان صورتش را به سمت من کرد و گفت دوست دارم با تو بیام شیراز ولی عزیز و آقاجون میگن ضرورتی نداره خودت چی میگی؟؟ نگاهی به جمع انداختم و گفتم با اجازه !!!.. چهار زانو نشستم زمین و مثل ایکیو سان انگشتانم را روی سرم چرخاندم و چشمهایم را بستم سریع گفتم فهمیدم.... نه اشکال نداره... مامان در حالی که می خندید رو به جمع گفت کی گفته دختر من بزرگ شده ؟به طرف من برگشت و با لبخند عمیقی ادامه داد باشه هر جور که تو دوست داری؟ بعد نگران نگاهی به عزیز انداخت و گفت: دوست داشتم ساغر بره خوابگاه ....عزیز لبخند دلگرم کننده ای زد و گفت: خونه ما رو مثل خوابگاه بدون ....خیالت جمع جمع بیشتر از خوابگاه مراقبش هستم با خنده گفتم :بفرما مامان خانم از این زندان داری می فرستیم سلول انفرادی !!بعد برای اینکه عزیز ناراحت نشود نگاهی به عمو انداختم گفتم البته این سلول انفرادی زندان بانش آقا محموده و فرشته نجاتش عزیزجان با حرف من همه شروع کردن خندیدین ....عمو که این حرف زیاد به مذاقش خوش نیامده بود گفت: حالا من شدم زندان بان جغله ؟ یه دفعه به طرفم خیز برداشت منم که غافلگیر شده بودم شروع کردم فرار کردن سریع از از پله ها بالا رفتم و داخل اتاق خودمان شدم عمو به دم در رسید خندان نگاهی به من انداخت ولی داخل نیامد گفتم: پیرمرد کم آوردی ؟؟باز هم خندید و گفت :پیر مرد همه کسته من نیستم به طرفش رفتم وطبق معمول خواستم خودمو لوس کنم دستاشو گرفتم و گفتم همه کس من تویه پیرمردی؟ پس بیا دستات رو بده به من نخوری زمین جاییت بشکنه؟ که من اصلا حوصله پرستاری ندارم؟ تا دستهای عمو را گرفتم سریع دستش را کشید و گفت بدو بدو دختره ی چشم سفید هر چی بش هیچی نمیگم پرو تر میشه؟ در حالی که چشمانش میخندید با دلخوری تصنعی رویش را برگرداند و به سمت پله ها رفت منم که فهمیده بودم عمو روی کلمه پیرمرد حساس است با دست زدم پشتشو گفتم پیرمرد به این نازک نارنجی ندیده بودم و با شتاب از کنارش گذشتم.......
    شب شام را که خوردیم تلفن زدم به مهربان خیلی دلم برایش تنگ شده بود نرسیده بودم سری به او بزنم گوشی را که برداشت بغض گلویم را فشرد با بغض به مهربان گفتم مهربان جون ببخشید نتونستم بیام بهت سر بزنم شرمنده...... مهربان خنده ی ریزی کرد و گفت قوربون دخترم برم که اینقدر با معرفته اشکالی نداره فدات بشم می دونم سرت شلوغه منم با این پا نتونستم بیام یک دفعه زمین گیر شدم .تا دو ماه پیش دردش کم بود .ولی نمیدونم چرا الان روز به روز بدتر می شه... نم اشک چشمم را پاک کردم و گفتم: خدا خودش کمک می کنه ایشاا.... زودتر خوب می شی با یک صدای غصه داری گفت :خانمی نری حاجی حاجی مکه گفتم نه فدات بشم حتما میام بهت سر میزنم مگه من چند تا مهربان تو دنیا دارم صدای مهربان هم بغض دار شدو گفت برو که الهی هرجا هستی عاقبت بخیر بشی دختر گلم ...گوشی رو که گذاشتم هنوز پکر بودم اینبار به بهانه ی عوض شدن حالم برای هزارمین بار وسایلمو چک کردم که چیزی جا نگذاشته باشم مینا هم وسایلشو جمع کرده بود هر دو نگاهی به اتاق بی روحمان انداختیم در حالی که بغض گلوی هر دوتایمان را گرفته بودبهم لبخند نیمه جانی زدیم به چشمان غمگینش نگاه کردم و گفتم خوب خواهری تا ترم بعد خداحافظ چون مسیر تو کمه همش 3- 4 ساعت بیشتر نیست ولی من راهم طولانیه فکر نکنم بتونم تا ترم بعد بیام... مینا بغض دار نگاهم کرد و گفت :مراقب خودت باش دلم برات تنگ می شه. من هم هنوز هیچی نشده دلم برایش تنگ شده بود بغض بد جور اذیتم می کرد برای اینکه شب آخر گریه نکنم سریع دراز شدم و گفتم: مثل هر شب... اول من می گم شب بخیر ..مینا هم بغض دار گفت: شب بخیر ب...ه سقف خیره شدم اصلا"خوابم نمیبرد به یاد دعواها ..کتک کاریها...خنده ها و گریه های خودمان افتادم چقدر از مینا بدم می آمد ولی حالا آن حس را نداشتم آرام نگاهش کردم خوابیده بود ..مثل زیبای خفته ..دم دمای صبح خوابم برد با صدای زنگ ساعت بیدار شدم آرام بر خاستم وضو گرفتم و نمازم را خواندم از پله ها که پایین رفتم دیدم عمو و عزیز جون با صدای آهسته با هم حرف میزنن .. با صدای آرامی گفتم بابا شما دیگه کی هستید ؟؟اول صبح شروع کر دید به حرف زدن.. عمو خندید و گفت جغله درد و دل می کنیم یک تای ابرویم را بالا دادم و رو به عمو گفتم جالبه درد ودل !!!!!!!!!
    به آشپزخانه رفتم کتری روی گاز جوش آمده بود از خودم پرسیدم کاره عموست یا عزیز جون ؟ شونه هامو بالا انداختم و گفتم چه فرقی میکنه ؟ کار هرکی هست دستش درد نکنه...
    چایی را دم کردم و وسایل صبحانه را روی میز چیدم یکی یکی اهالی خانه بیدار شدند همه دور میز نشستیم . ته چشمان مامان و بابا دلواپسی موج می زد ولی برای اینکه ما را ناراحت نکنند لبخند از لبانشان دور نمیشدمن هم برای اینکه آنها بیشتر از این ناراحت نباشند با حرفهای الکی سر همه را گرم کرده بودم.
    بعد از صبحانه باید راهیه شیراز می شدیم لباس پوشیدم و پایین رفتم خیلی دلم گرفته بود مامان و بابا را بغل کردم دیگر نمی توانستم نقش بازی کنم اشکهایم بدون اجازه روی گونه هایم رقص کنان پایین آمدند حال بابا و مامان هم بهتر از من نبود وقتی دست در گردن بابا انداختم آرام سرم را بوسید و گفت تو همیشه بهترینی این رو مطمئن باش مثل همیشه خانم و با وقار رفتار کن دستهایم را روی چشمم گذاشتم و گفتم به روی چشم فرمانده... آرام چشمهایم را بوسید و با لبخند عمیقی گفت بی بلا . دوست نداشتم از آغوش مادرمبیرون بیایم با تمام وجود عطرتنش را به ریه هام فرو میبردم و سرم را داخل سینش پنهان میکردم...مینا به نشانه اعتراض گفت اوووو حالا انگار داره واسه همیشه میره بابا تو 4-5 ماه دیگه همینجایی ها !! به طرفش برگشتم چقدر دلم برای خواهر بد اخلاق و غر غرو وخوشگلم تنگ میشد ....دست در گردن هم انداختیم و برای آخرین بار از هم خداحافظی کردیم گریه ی مادرم به هق هق تبدیل شده بود پدر دستانش را دور شانه ی مامان حلقه کرد و سعی کرد او را آرام کند عمو که معلوم بود حوصله اش سر رفته رو به من کردو گفت: سوار شو دیرمون میشه. عزیز و آقاجون صندلی عقب را اشغال کرده بودند خاستم در جلو را باز کنم که مادرم گفت :تو هم برو عقب درست نیست پشتت به عزیز جون و آقاجون باشه؟ آمدم اطاعت امر کنم که عمو گفت: نه زن داداش خیالت راحت ......این زوج جوانی که من دیدم همین که پیش هم بشینن دیگه هیچ چیز براشون مهم نیست و لبخند تو دل برویی زد بابا به مامان که معلوم بود از این وضعیت راضی نیست نگاهی کرد و گفت خانم نگران هیچ چیز نباش نگاهی به من انداخت و گفت دخترم برو .
    مادر دیگر چیزی نگفت ولی معلوم بود کاملا مخالف است پدرفشاری بر پشت من آورد و گفت: خانمم زود باش معطل نکن من که نمی دانستم این همه اصرار مادرم برای چیست سوار شدم و کمربند را بستم عمو هم نشست پشت فرمان با یکی دو بوق از همه خدا حافظی کرد و راه افتاد
    یک حس عجیبی درونم بود نمیدانستم چه حسی بود غم ......شادی .......دلشوره .........اضطراب ...دلتنگی..... ترس.... هیجان.... نمیدانم انواع فکر ها در سرم راهپیمایی می کردند
    در همین افکار بودم که عزیز گفت ساغر جون میدونم اولین بارته که از مامان و بابات جدا شدی ولی ناراحت نباش نمیزاریم احساس تنهایی کنی بعد نگاهی به عمو انداخت و گفت مگه نه محمود؟؟ عمو آرام گفت حتما... ساغر عزیز هممونه ...سرم را برگرداندم لبخندی زدم و گفتم قوربونت برم عزیز جون ناراحت نیستم آقاجون نگاه محبت آمیزی به من انداخت و گفت آره دخترم اصلا نگران هیچ چیز نباش (آخر نمردیم و صدای آقاجون رو هم شنیدیم آخه آدم اینقدر کم حرف والله نوبره )نگاهی به او انداختم و یک لبخند ژکوند تحویلش دادم و گفتم ما مخلص هر چی آدم با مرامه هستیم و دستم را روی سینه گذاشتم و کمی سرم را به طرف آقا جون خم کردم یک دفعه عمو گفت پس من چی؟؟ گفتم ما مخلص هر چی دکتره هم هستیم؟ عمو یک تای ابرویش را بالا داد و گفت هر چی دکتره؟ بعد خنده ای گوشه ی لب آورد و گفت: بابا کارت درسته؟ با این حرف عمو داغ کردم بگو دختره ی دیوونه آخه این چی بود نشخوار کردی برای اینکه جو را عوض کنم برگشتم نگاهی به آقاجون انداختم و گفتم آقاجون چرا نیومدی جلو ؟ لبخند محجوبانه ای زد و گفت: راستش جلو پر بود منم پام درد می کنه برای همین ترجیح دادم بشینم عقب خنده ام گرفت راست می گفت مامان یک میوه فروشی سیار راه انداخته بود با کلمن و فلاسک چای و استکان و قندو ....... واقعا جلو جا نداشت لبخندی زدم و هیچ نگفتم دوباره سکوت در ماشین حکم فرما شد عمو که دید هیچ کس صحبت نمی کند گفت با آهنگ میونت چطوره ؟ دستهایم را به هم زدم و گفتم آخ جون یه چیز خوب بزار از این قرطی پرتی ها نباشه لبخند عمو پررنگ تر شد و گفت به روی چشم خانم و نوار را روشن کرد
    روز دوم باز می گفتم ................... .............لیک با اندوه و با تردید
    روز سوم هم گذشت اما................ ..............بر سر پیمان خود بودم
    ظلمت زندان مرا می کشت ........... ............باز زندان بان خود بودم
    می شنیدم نیمه شب در خواب......... ..........های های گریه هایش را
    در صدایم گوش می کردم ......... ..........درد سیال صدایش را
    شرمگین می خواندمش بر خویش.......... از چه بیهوده گریانی
    در میان گریه می نالید .......... ...........دوستش دارم نمیدانی
    می نشسته خسته در بستر ...... ...........خیره در چشمان رویاها
    زورق اندیشه ام آرام .............. ............می گذشت از مرز دنیاها
    روزها رفتند و من دیگر ........... ..........خود نمیدانم کدامینم
    آن من سرسخت مغرورم .......... .........یا من مغلوب دیرینم
    واقعا زیبا و روان می خواند به پشت سر نگاهی انداختم عزیز و آقاجون خوابیده بودند عمو با خواننده داشت آرام آرام تکرار می کرد پیش خودم گفتم بگی یا نگی اینم عاشقه ....بلافاصله به حرف خودم خندیدم و گفتم آخه اینم حرفه زدی ؟؟ یعنی هرکی آهنگ گوش بده عاشقه ؟؟؟
    سرم را تکان دادم باز افکار متفاوتی از محیطی ناشناخته در ذهنم شروع به رژه رفتن کرد به جاده نگاه کردم در حالیکه فکرم پیش آینده ای نا معلوم بود و نمیدانستم زندگی چه خواب خوشی برایم دیده......



    ویرایش توسط ساده .ش : 1391,02,15 در ساعت ساعت : 18:48

  18. 316 کاربر از پست ساده .ش تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , *bi gharar* , *Nafise.a9* , *RaHa2* , *ریحانه# , *شیدا* , +Neda+ , -نازلی- , .arsana. , .HOMA. , .Monire. , .parniya. , .SaInA. , 677389 , 90ia , abien , afi jonz , afsaneh52 , ahmadi_1362_2 , alexiiiiiii , alikhademi , aminlily40 , ana43 , anagalis , Anahita.s , anahita13 , angel04 , Anolin , architect_shima , arezoue , armita1819 , arzoo12 , asal-1412 , asal-661 , aseman_82 , ashkannia , assertive , atefeh_49 , Avaa , ayandeh1 , aygeen , azam 24 , azarsana , ba-maram , baran.amad , barane khazan , baroon12 , beautyAsalak , bihamtaa , bikari , blub2000 , blue69 , bneta , boogie , celiji , cole , darya... , darya12 , degeer , elahe70 , elmira.t , emaa , esparo , evva , fadai , faezeh88 , fanak , fariba_hed , farideh_h1366 , Farnaz , farnaz21 , farnooshfarokhi , fatemeh1990 , fatima.h , fk-osh-d , gandomsa , ghazghaz , ghorob89 , gita.boroujerdi , golchaghe , goldoone22 , gole narges , H..GH , hala , hana_m , hany111 , harimeshgh , havij69 , hoda.4470 , homa41 , honorable me , hosna_khanom , h_a_1234 , ili mah , j.ghanavizi , JonasRahimi , joojetighi , judy abbott , kandi201022 , kimia joon , king _ panther , layahashemi , leila.kh , leila93 , lindalili , magenta , mahboobeh 98 , mahda , mahnazmom , mahsamoon , mahshid_3d , mahtab10 , mahtab888871 , mahya_pink , many22 , marmara25 , martire , maryam56 , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryam_mariusz , masih1384 , mehrgan0000 , mellina2000 , meno , mfr60 , mina khanom , mina68 , minoo_kl , mirage , Misha73 , misha_kavir , mjdakm , mk70 , mojgan am , mokmor , moon shine , mosh moshi , nadjafi , nana22 , nas2ran , Nasim 77 , nasimrahi , nasrin22 , nastaran86 , nazi1 , nedaj , niayesh00 , nika21 , nini84 , niyayeeeeeesh , nlp16001 , NO ONE , nrezaii , PAEEZ70 , pare , parisa jooon , patrishiya , pegiiiiiiiii , petrisiama , pr.delafrouz , rahha , rana nejati , reyhane.s , reza9000 , Rha.sh , romina ab , roya1365 , Roya_2010 , rural girl , s.fzpr , s@raa , saba28 , sadsadsad , saeedeh_n , safo , saghi.m , sahel_m , sakera , sana1994 , sanaz_ , sapidkooh , saqi , sara parvizi , sarina1911 , Satiya , sazin513 , sedena , sefid65 , sepide90 , setare.jaberi , setareh67 , setayesh_p995 , shaghayegh.hani , shaghayegh69 , shahzad , sharafi , shatot , shimaaaaa , shivapatter , silverstar , simaN , sladans , sokot shab , sonia1357 , souraj , ssmaryam , sura , T T--THR , taksam , tania_7 , TanNazZz , tenten , Tifani Jon , tiger1978 , tina 1989 , titinaz , tondar1365 , Ushya7 , vaghea , vampire123 , vianna , wenela , yalda7965 , yasamin_34 , yasekabud , yjdj , Z.Sattari , zahra jigar , zahra.h , Zahra_niki , zanbagh , Zarizar , zeinabjoon , zibahp , ziglernata , zoooom , _Azadeh_ , ~*MONA*~ , ~anahita~ , ~B@H@R~ , ~foroozan~ , ~Melika~ , ~pArnYa~ , ~SAREH~ , ~Tulip~ , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , ×sepidar× , آرتمیس 98 , آرشا , آستاره , آسوده , آلانا , آینوش , آیه خانم , اقاقی , امتیس , باران6 , بارانیان , بازیگوش , برادپیت , بهارجون , بی بی گل , بی کس , تاجه , تهمتن , تینا عبداللهی , راز نیاز , ریحانهz , زری , زوها , سانجانا , سایه 52 , سبحی , ستاره بارون , ستاره.ث , ستين , سرتق , شاپررک , شایسته بانو , شرقي , شه تاو , شهرزاد ن , شهرناز , طلوع عشق , عشق یخی , غریبه... , فرح77 , فرحناز65 , فرنوش72 , لی لی تنها , م.م.ر , م.نوری , ماه سیما , مرضی2 , منا64 , مهستی , مونا یاسری , نامی , نسیا , نصرا... , نگان , نیلا... , هانیه نیکو , وارث , ونوس۸۸ , پرمیس , پرهامه , پرواس , پسر ایران , کاساندا , کهربا61 , ღ ghazali ღ , ♣ Elvira ♣

  19. Top | #10

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    نوشته ها
    3,103
    میانگین پست در روز
    2.84
    محل سکونت
    زیر سایه خدا
    تشکر از کاربر
    6,094
    تشکر شده 71,828 در 2,700 پست
    حالت من
    Delvapas
    اندازه فونت

    پیش فرض



    چشم از جاده گرفتم و به نیمرخ جدی عمو خیره شدم...پوست گندمی با چشم و ابروی مشکیش جذابیت خاصی به چهره اش میداد ، ازآن چهره ها بود که جذبش آدم رامیگیرفت ( من عمو محمودو از عمو ناصر بیشتر دوست داشتم نمیدونم چرا شاید به خاطر اختلاف سنی کممون بود..)..نگاه خیره ام را حس کرد به طرفم برگش با خنده یه تای ابرویش را داد بالا و گفت پیداش کردی ؟ منم که گیج !!!! گفتم چیو ؟؟؟؟
    گفت :همون که یه ساعته تو قیافه من دنبالش میگردی..؟.تازه منظورش را فهمیدم من هم با لحن خودش جواب دادم گشتم نبود...با تعجب گفت چی نبود.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.
    ....گفتم یه ذره جذابیت و با خنده رویم را برگرداندم عموهم با خنده سرش را تکان داد و هیچی نگفت
    به جای حرف زدن نواررا عوض کرد و یک آهنگ عاشقانه گذاشت
    من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
    اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم.
    من فقط عاشق اینم ، روزایی که با تو تنهام
    کار و بار زندگیمو بزارم برای فردا
    من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم
    بشینم 1 گوشه ی دنج موهای تو رو ببافم
    عاشق اون لحظه ام که .... پشت پنجره بشینم ،
    حواست به من نباشه تو رو دزدکی ببینم
    زیرچشمی عمو رانگاه کردم نه غلط نکنم خبریه !!! پیش خودم گفتم به به عشق و عاشقیه عمو دیدن داره ایییییی ییییی زن عمو !!! من که اسم کوچیکشو صدا می کنم اصلا نمی تونم بهش بگم زن عموسرم را به صندلی تکیه دادم
    عمو محمود اولها بیشتر خانه امان می آمد به مرور کم و کمتر شد نمیدانم به خاطر اخلاق مامان بود یا چیز دیگه ولی حدودا دو سالی میشد که پیش ما نیومده بود عاشق اخلاق و مرامش بودم نه خیلی خشک و جدی بود که آدم را یاد ابولهول خدا بیامرز بیندازد نه زیاد شوخی هایش از حد به در می شد همیشه حد متوسط را رعایت می کرد دوست داشتم همسر آینده ام اخلاق و رفتار عمو را داشته باشد (آخه ساغر بدبخت کی میاد تو رو بگیره که می خوای تازه انتخابم کنی) با این فکر یاد مینا افتادم یعنی الان کجاست ؟ دلش برای من تنگ شده ؟؟ یاد چهره زیباش افتادم خوش به حالش و آهی از ته دل کشیدم
    - میشه یه لیوان چایی بدی ؟ عمو بود که با حرفش مرا از آن حال و هوا در آورد
    تازگیها خیلی با خودم جفنگیات میبافتم خدایی برسیم شیراز قبل از هر کار باید خودم را به روانپزشک نشان دهم آخر این همه تو هپروت رفتن دیگه نوبره وا..... دولا شدم از فلاسک چایی برای عمو ریختم و گفتم محمود خان بیا این هم چای قند پهلو عمو خندان با ابروهای بالا رفته از تعجب نگاهی به من انداخت و گفت اا اااا؟؟؟........ ... محمود خان!!!! بابا تو دیگه نوبری دختر مثل اینکه چندسالی ازت بزرگترم ها !! و چایی را از دستم گرفت
    تکیه دادم به صندلی و جلو را نگاه کردم باز به هپروت رفتم هوای تهران تقریبا خنک شده بود نزدیک مهر بود بوی پاییز به مشام می رسید من همیشه از پاییز خوشم می آید یادش بخیر از خانه تا مدرسه راه زیادی نبود برای همین من و مینا پیاده گز می کردیم هر جا برگ بیشتری ریخته بود از آن قسمت رد می شدیم پاهایم را که روی برگها می گذاشتم خیلی خوشایند بود ولی فکر نکنم در شیراز بتوانم از این کارها انجام دهم در همین افکار بودم که خواب چشمانم را ربود
    وقتی بیدار شدم ماشین نگه داشته بود نگاهی به بیرون انداختم ماشین جلوی یک رستوران ایستاده بود رستوران شیکی ... دیواره هایش همه سنگ مرمر.. و جلوی آن یک حوض بزرگ قرار داشت که وسط حوض یک پری دریایی با بالهای
    بزرگ و کوزه ای در دست آب به حوض میریخت. خواب آلود نگاهی به اطراف کردم در ماشین باز شد عمو محمود بود
    --ساغر جون بیا بریم که روده کوچیکه داره زحمت خوردن روده بزرگه رو می کشه؟ لبخندی زدم و پیاده شدم وارد سالن که شدیم عزیز و آقاجون گوشه ی دنجی نشسته بودند
    --سلام ......هر دو سرشان را با هم بالا گرفتند
    -علیک سلام خانم بیدار شدی ....
    -آره
    ، ببخشید همراه خوبی براتون نبودم ....
    عزیز گفت این چه حرفیه دخترم ....صندلی بغل دست عزیز را کنار زدم و نشستم عمو هم پشت سرم آمد صندلی روبرو ی من نشست دستانش را روی میز گذاشت و گفت :خوب چی می خوری ؟......گفتم هر چی برای خودتون گرفتید منم پایه ام لبخندش پررنگ تر شد و گفت باریکلا برای خودت یه پا لات شدی دختر
    گفتم کجاشو دیدی از این به بعد چیزهای جدیدتری کشف می کنی
    عمو خندان گفت به به مثلا......
    گفتم هیچی بعد ادای داش مشدی ها را در آوردم صدایم را ته حلقم انداختم و گفتم داداش اول برام یه دستمال یزدی و یه تسبیح صند لوس بیار تا نشونت بدم ..عمو در حالی که چشمهایش می خندید ولی با صورت جدی گفت دست داداشم درد نکنه با این دختر بزرگ کردنش برام تسبیح و دستمال یزدی می خواد دیگر نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد
    با خنده گفت عزیز خدا به دادمون برسه این بچه می خواد 7 سال پیش ما بمونه؟
    عزیز با اخمی تصنعی به عمو محمود گفت: دلت میاد این حرفو بزنی؟ دخترم یه پارچه خانمه از این به بعد خونه رو از سوت و کوری در میاره حالا صبر کن می بینی ....بعد از خوردن غذا به راه افتادیم
    دیگر در ماشین حرفی زده نشد و من هم از سکوت ماشین سواستفاده کردم و تا نزدیکی های شیراز خوابیدم
    وقتی به شیراز رسیدیم پیش خودم گفتم ساغر خانم هفت سال در این شهر باید زندگی کنی چه بخوای چه نخوای ؟ولی خدارو شکر از بچگی عاشق شیراز بودم و به نظرم کاره سختی نبود هوا تاریک شده بود که به خانه رسیدیم دلم برای آن خانه ی نقلی تنگ شده بود خانه ای که فقط یک طبقه داشت ولی آقاجون بخاطر اینکه عمو راحت تر درس بخواند یک اتاق بالا ساخته بود
    عاشق حیاط این خانه بودم حیاط با صفایی که درخت نارنج آن را تزیین کرده بود باغچه ی کوچکی در کنار حیاط قرار داشت که عزیز سبزی در آن می کاشت حوض پر آب کوچکی که وقتی بچه بودیم مامان نمی گذاشت نزدیکش بشویم چند سالی بود که به شیراز نمی آمدیم ولی حالا ....... ..........تمام خاطرات روی ریل حافظه ام حرکت می کرد
    -- اگه سیاحتت تموم شده برو تو!!! چنان نگاه میکنی انگار رفتی کاخ سفید....عمو بود که چمدان به دست از کنارم گذشت
    با لبخند نگاهش کردم واقعا نمی دانستم این قدر دلم برای اینجا تنگ شده .دوییدم و چمدانم را از عمو گرفتم و به هال رفتم
    عزیز گفت ساغر جون اتاق بالا رو برات گذاشتم یک دفعه عمو با تعجب و ناراحتی گفت چیییییییی؟ ؟؟؟؟؟اتاق منو دادی بهش؟؟؟؟؟
    عزیز خیلی آرام مثلا فکر می کرد من مشکل شنوایی دارم گفت محمود گناه داره....... دختریه.......... می خواد راحت باشه ........
    عمو بلند گفت آخه مادرمن
    ،من بدبخت از این به بعد کارام بیشتره کلی کار واسه دانشگاه و تحقیقات و اینا دارم اونا رو چی کار کنم ؟؟؟؟ بازعزیز بود که آرام آرام عمو را نصیحت می کرد درآخر هم عزیز پیروز میدان شد من هم که می دانستم با حرف زدن اوضاع بدتر می شود روزه سکوت را ترجیح دادم خلاصه به بالا رفتم و بالباس رو تخت کنار پنجره ولو شدم خدایی عزیز سنگ تمام گذاشته بود هر چند که بعدا فهمیدم تخت خواب و کمد لباس و کتابخانه همه غرامت جنگی من است لبخند رذیلانه ای بخاطر پیروزی در جنگی که با عمو داشتم به لبم نشست خدا کند عمو از این به بعد بامن لج نکند آخر خیلی داشت بد نگا هم میکرد مثل اینکه واقعا خودش رو آماده نبرد کرده است در همین افکار بودم که
    کم کم چشمهایم گرم شد و هیچی نفهمیدم......








    ویرایش توسط ساده .ش : 1391,02,15 در ساعت ساعت : 19:00

  20. 308 کاربر از پست ساده .ش تشکر کرده اند .

    $ ساجده$ , *bi gharar* , *Nafise.a9* , *شیدا* , +Neda+ , -نازلی- , .arsana. , .HOMA. , .parniya. , .SaInA. , 677389 , 90ia , abien , afi jonz , afsaneh52 , ahmadi_1362_2 , alexiiiiiii , alikhademi , aminlily40 , ana43 , anagalis , Anahita.s , angel04 , Anolin , architect_shima , arezoue , armita1819 , asal-1412 , asal-661 , aseman_82 , ashkannia , assertive , atefeh_49 , atish69 , aygeen , azam 24 , azarsana , ba-maram , baran.amad , barane khazan , baroon12 , bihamtaa , bikari , blub2000 , bneta , boogie , celiji , cole , darya... , darya12 , degeer , elahe70 , elmira.t , esparo , evva , fadai , faezeh88 , fariba_hed , farideh_h1366 , Farnaz , farnaz21 , farnooshfarokhi , fatemeh1990 , fatima.h , gandomsa , ghazghaz , ghorob89 , gita.boroujerdi , golchaghe , goldoone22 , H..GH , hala , hana_m , hany111 , harimeshgh , havij69 , hoda.4470 , homa41 , honorable me , hosna_khanom , h_a_1234 , ili mah , j.ghanavizi , JonasRahimi , judy abbott , kandi201022 , kimia joon , king _ panther , kobramahmod , lalehjoon , layahashemi , leila93 , lindalili , little princess , mahboobeh 98 , mahda , mahnazmom , mahshid_3d , mahtab10 , mahtab888871 , mahya_pink , many22 , marmara25 , martire , maryam56 , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryam_mariusz , masih1384 , mehrgan0000 , mellina2000 , meno , mfr60 , mina khanom , mina68 , minoo_kl , mirage , Misha73 , misha_kavir , mjdakm , mojgan am , mokmor , moon shine , mosh moshi , na30be , nadjafi , nana22 , narges65 , nas2ran , Nasim 77 , nasimrahi , nasrin22 , nastaran86 , nazi1 , nedaj , neshan , niayesh00 , nika21 , NiNa.S , niyayeeeeeesh , nlp16001 , NO ONE , nrezaii , PAEEZ70 , pare , parisa jooon , parsa2000 , patrishiya , pegiiiiiiiii , petrisiama , peymaneh , pr.delafrouz , rahha , rana nejati , reyhane.s , reza9000 , Rha.sh , romina ab , roya1365 , Roya_2010 , s@raa , saba28 , sadsadsad , saeedeh_n , safo , saghi.m , sahel_m , samarehsalimi , sana1994 , sanaz_ , sapidkooh , saqi , sara parvizi , sarina1911 , Satiya , sazin513 , sedena , sefid65 , sellena , sepide90 , sepideh1993 , setare.jaberi , setareh67 , setayesh_p995 , shaghayegh69 , shahzad , sharafi , shatot , shimaaaaa , shivapatter , silverstar , simaN , sladans , sokot shab , sonia1357 , souraj , ssmaryam , sura , T T--THR , taksam , tama1011 , tania_7 , TanNazZz , taraneh86 , tatar , Tifani Jon , Tikooli , tina 1989 , titinaz , tondar1365 , Ushya7 , V.i.d.a , vaghea , vampire123 , vianna , wenela , yalda1354 , yasamin_34 , yasekabud , yashkin , yasi 72 , yjdj , Z.Sattari , zahra jigar , zahra.h , zahra_jk , Zahra_niki , zanbagh , Zarizar , zeinabjoon , zibahp , ziglernata , zoooom , _Azadeh_ , ~*MONA*~ , ~anahita~ , ~B@H@R~ , ~pArnYa~ , ~SAREH~ , ~Tulip~ , ×sepidar× , آرتمیس 98 , آرشا , آستاره , آلانا , آييريا , آینوش , آیه خانم , ارشیا123 , اقاقی , امتیس , باران6 , بارانیان , بازیگوش , برادپیت , بهارجون , بی بی گل , بی کس , تاجه , تهمتن , خورشیدک , راز نیاز , ریحانهz , زری , زوها , سانجانا , سایه 52 , سبحی , ستاره بارون , ستاره.ث , ستين , سرتق , شاپررک , شایسته بانو , شه تاو , شهرزاد ن , شهرناز , طبیعت , طلوع عشق , غریبه... , فرح77 , فرحناز65 , فرنوش72 , لی لی تنها , م.م.ر , م.نوری , ماه سیما , مرضی2 , منا64 , مهستی , ناشناس58 , نامی , نسیا , نصرا... , نگان , نیلا... , هادیانا , هانیه نیکو , هنگامه عشق , وارث , ونوس۸۸ , پرمیس , پرهامه , پرواس , پسر ایران , کاساندا , ღ ghazali ღ , ♣ Elvira ♣

صفحه 1 از 14 1234511 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان به کدامین جرم | waterygirl کاربر انجمن
    توسط waterygirl در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 67
    آخرین نوشته: 1393,06,17, ساعت : 10:36
  2. کدامین نگاه | ساغر.ش کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط ساده .ش در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 156
    آخرین نوشته: 1392,04,14, ساعت : 00:34
  3. پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1391,11,21, ساعت : 21:36
  4. دانلود رمان کدامین نگاه | ساغر ش کاربر انجمن
    توسط honey_x در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,02,18, ساعت : 12:06

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •