بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده نوشته کاربران

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: ساغر به محمود برسه یا به فرید؟
محمود 131 88.51%
فرید 17 11.49%
رأی دهندگان: 148. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۵۵ قبل از ظهر   #21 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
ساغر.ش آواتار ها
 
ساغر.ش به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +102 امتیاز     
پیش فرض



***************

و بالاخره روز حرکت فرا رسید ...
شب قبلش اصلا نخوابیده بودم
، ساکم را برای بار هزارم نگاه کردم می ترسیدم چیزی جاگذاشته باشم
تصمیم گرفتم در این سفر چادر بپوشم (به خاطر احترام به امام رضا)...
صبح زود دوش گرفتم .در این سفر عمو
، فرید و فرناز هم می آمدند... این خودش از خوش اقبالی من بود که فرناز توانست بیاید .
در آخرین لحظه یکی از بچه ها انصراف داد و فرناز جایگزین شده بود .
میز صبحانه را چیدم
، عزیز هم بیدار شد . شب قبل برای تو راهمون سالاد الویه درست کردم، عمو خواب آلود به آشپزخانه آمدو در حالی که موهای خوش حالتش را با دست به عقب میداد گفت ساغر ، کمی به خودت اهمیت بده بنا نیست اینقدر فعالیت کنی عزیزم .
باید تو این سفر حسابی مواظب خودت باشی
،دوست ندارم خدایی نکرده مریض بشی .
با خنده گفتم چشم عمو جونم
.
عزیز وارد آشپزخانه شد نگاهی به میز انداخت و گفت من این چند وقت با جای خالیتون چکار کنم ؟؟؟
در حالی که به طرفش می رفتم بغلش کردم
و گفتم فدات بشم ... زود تر از اونی که فکرشو کنی میاییم .
عمو در حالی که حوله بدست داشت نگاه گذرایی به من انداخت و گفت :تا من دوش می گیرم صبحانتو بخور
، ساعت 6 حرکتمونه بچه ها 5. 5 میان اینجا...یه کمی عجله کن .چشمی گفتم و برای خودم چایی ریختم ، آقاجون هم بیدار شده بود . آرام با عزیز پچ پچی کردند و بیرون رفتندبعد از چند دقیقه عزیز برگشت آرام کف دستم را گرفت و چیزی داخلش گذاشت ....هاج و واج نگاهش کردم .گفتم عزیز این چیه؟؟؟؟؟
خنده بانمکی کرد

- آقاجونت میگه سر راهی به دخترمون بده
.
- مرسی... اما پول دارم ....

- میدونم عزیزم که داری
، اینم کمه ببخشید................
نمی دانستم چه بگویم آرام پول را برداشتم و به بالا رفتم
، پول قابل توجهی بود .
مانتو کرم رنگم را با
شلوار کرم کتان با مقنعه کرم رنگ پوشیدم، چادرم را عزیز برایم کش انداخته بود که راحتتر سرم کنم.
چمدانم را برداشتم و به پایین رفتم ....
عمو داشت صبحانه
می خورد ،نگاهی به من انداخت چند دقیقه ای مات نگاهم کرد ...
- عزیز این خانم محجبه کیه اومده خونمون ؟؟؟
عزیز در حالی که با تحسین نگاهم می کرد
گفت دختر خودمه، قوربونش برم . از جایش برخاست و ادامه داد برم برا بچم اسفند دود کنم چشمش نزنن .
با خنده گفتم حالا نه که خیلی خوشگلم
، کی می خواد چشمم بزنه؟؟؟
یکدفعه عمو خیلی جدی نگاهم کرد و گفت آخرین بارت باشه این حرفو میزنی
، تو خیلی ارزشت بالا تر از این حرفاست که ...........استغفرا...... نمی ذاره آدم ........چی بهت بگم دختر ..........
برام خیلی جالب بود
، اولین بار بود عمو را این طور برآشفته میدیدم .
چمدان را بر زمین گذاشتم به نزدیک عمو رفتم
، دستانم را حلقه کردم دور گردنش و بوسه ای بر پیشانیش زدم .
گفتم چشم
، هر چی شما بگید من خیلی خوشگلم.. حالا خوب شد ؟؟ نمی خوام ناراحتیتو ببینم...در همین حین آقا جون داخل آشپزخانه شد خنده ی بلندی کرد ..
- چی شده اول صبح ماچ بارونه ...!!!؟؟؟
عزیز هم در حالی که می خندید
گفت این دوتا واقعا هنوز بچن .......ولی عمو بر عکس انها اصلا نمی خندید.
آرام دستان مرا از گردنش باز کرد
.
- خوب مثل یه دختر خوب برو کفشاتو بپوش که الان بچه ها سر میرسن .
چشمی گفتم و به بیرون رفتم هوا خنک و دلپذیر بود در همین حین زنگ خانه به
صدا در آمد . در را باز کردم ، فرناز در حالی که کاملا تعجب کرده بود نگاهی به من انداخت ..
- ساغر خودتی؟؟ خیلی با نمک شدی؟؟
فرید داشت ساکها را جابه جا می کرد وقتی سرش را بلند کرد چند دقیقه ای نگاهم کرد و هیچ نگفت ..
عمو بیرون
آمد ،عزیز از زیر قرآن ردمان کرد و پشت سرمان آب ریخت ...
بعد از خداحافظی با عزیز و آقاجون راهی شدیم هنوز چند قدم نرفته بودیم که ماشینی بوق زد .عمو
دستش را بلند کرد و سوار شدیم.برایم جای تعجب بود ،صبح به این زودی ماشین؟؟؟؟؟؟؟؟ بعد فهمیدم ماشینه آژانسه ،عمو زنگ زده آژانس گرفته .....
اتوبوسها جلوی در دانشگاه ایستاده بودند . از ماشین که پیاده شدیم
، عمو و فرید ساکهایمان را بر داشته و به طرف اتوبوس بردند .
من و فرناز نگاهی به آنها
انداختیم ....فرناز خیلی بامزه گفت : خوبه تا برگردیم کارامونو انجام میدن .
با خنده گفتم :عمو حسابی مواظبمه و با لودگی ادامه دادم : خدا کنه فرید هم هوا ی تورو داشته باشه....

فرناز خنده ی زیبایی زد
- پس چی فکر کردی ..!!؟؟ داداش من از عموت بیشتر مواظبمه .
درحال شوخی کردن با هم بودیم که یکی از پسرهای کلاس نزدیکمان شد و رو به فرناز گفت خانم تهرانی خیلی خوش حال شدم شما هم میایید .
فرناز با لحن سردی گفت:لطف دارین و سریع صورتش را به طرف فرید کرد وادامه داد البته من خوشحالیم بیشتر برای اینه که با برادرم همراهم .
پسر هم
متوجه منظور فرناز شد، در حالی که سرش را تکان میداد گفت : خوشحالی شما خوشحالی ماست ...و به طرف اتوبوس رفت.
برایم جالب بود آرام به فرناز زدم

- پیلس؟؟؟؟

-تا دلت بخواد از اون بچه پرواس
...
تعداد پسرها بیشتر از ظرفیت اتوبوس خودشان بود برای همین عده ای از آنها به ما ملحق شدند .با صلوات بچه ها ماشین به راه افتاد .
من و فرناز پیش هم
نشسته بودیم و عمو و فرید در کنار هم صندلی عقب اتوبوس را اشغال کرده بودند .
فرناز کیسه تخمه را در آورد
، در حال تعریف کردن و تخمه شکستن بودیم که آرام یکی از پشتِ سر به من زد .برگشتم مهدیس یکی از بچه های دانشگاه بود با لبخد نگاهش کردم و گفتم جانم .......
آرام گفت استاد کارت داره
....
نگاهم به عمو افتاد
، با چشم گفتم چیه ؟؟؟؟به دستم اشاره کرد یعنی تخمه.....
کیسه را برداشتم وبه نزدشان رفتم نگاهی به عمو انداختم
وبا لحن شوخی گفتم کم بردارید...... عمو خنده بانمکی کرد :
- چشم.... کیسه رو بزار و برو
...
--- خیلی زرنگی آقا
، نمیشه ...خودمون احتیاج داریم...
یک دفعه فرید دستش را جلو آورد
گفت ببخشید........ و کیسه را از دستم کشید . یک لحظه انگشتانش به دستم خورد ،سریع کیسه را ول کردم .
- خوب هر چقدر می خواید بردارید تا ببرمش .
فرید در حالی که نگاهم می کرد چشمک ریزی زد و گفت: اطاعت امر ...
در همین هنگام یکی از بچه ها عمو را
صدازد :
- استاد یه دیقه بیاین ......
عمو با یک معذرت خواهی برخاست و به سمت جلوی ماشین رفت...
فرید آرام گفت: خیلی بانمک شدی.
در حالی که سرم پایین
بود درونم غوغایی شد ، بدون اینکه نگاهش کنم برگشتم . یک دفعه ماشین ترمز شدیدی زد .
من که نتوانستم تعادلم را حفظ کنم یک آن افتادم روی فرید....
اینقدر سریع اتفاق افتاد که اولش متوجه نشدم، ولی وقتی یک آن نگاهم به چهره ی فرید افتاد ......
بعععللههه هر دو..... معذب شده بودیم مخصوصا که
کلی چشم نگاهمان می کرد .
سریع برخاستم عمو خودش را به ما رساند و با نگرانی با زویم را فشار داد و گفت
:
-ساغر چیزیت نشد؟؟؟
در حالی که دوست داشتم زمین دهان باز می کرد و مرا می بلعید
گفتم نه.........
رنگ از چهره ام پریده بود
، فرید او ضاعش از من بهتر بود . عمو نگاه پرسش گر ی به من انداخت و آرام دستانم را گرفت و گفت مطمئی ؟؟
با خجالت گفتم آره.......

نگرانی هنوز از چهره اش نمودار بود
، همین طور که دستانم در دستش بود مثل بچه ها به صندلی خودم راهنماییم کرد
و آرام مثل اینکه برای خودش حرف می
زند گفت تو رو خدا منو ببخش... نباید برای یه ذره تخمه بلندت می کردم. اذیت شدی ....
با لبخندی آرام گفتم اگر از این حرفا بزنی مجبور میشم جلو بچه ها بوست کنم ...
عمو با خنده گفت چشم خانم دیگه نمی گم.....
روی صندلی که نشستم
فرناز با نگرانی پرسید چیزیت که نشد ؟؟؟
واقعا هیچ چیزم نبود فقط داشتم از خجالت می مردم ...
ظهر ماشین برای استراحت ایستاد همه پیاده شدیم سنگینی نگاه فرید را حس می کردم ولی اصلا به روی خودم نیاوردم .
آرام پیاده شدم بعد از خواندن نماز بچه ها گروه گروه دور هم جمع شده بودند و هر کس نهار خودش را وسط گذاشته بود و با هم می خوردند
.
ما چهار نفر هم گوشه ای را انتخاب کردیم و نشستیم ...فرناز کتلت درست کرده بود
، من سالاد الویه را وسط گذاشتم
ودر حالی که فرناز را نگاه می کردم
گفتم ببخشید ...می دونم به دست پخت تو نمیرسه... ولی شکم پر کن که هست؟؟؟
فرناز با خنده گفت اگه کتلت منو بخوری می فهمی شکم پر کن چیه ....و با همان لحن خنده ادامه داد غذا های من افتضاح تر از این حرفاست.
عمو نگاهی به فرید
انداخت با لحن شوخی گفت :بدبخت شدیم پسر..!! با این دست پخت ها خدا به دادمون برسه قبل از خوردن اول اشهدمونو بخونیم بعد غذا بخوریم .
فرید هم با خنده گفت من غذای فرنازو تایید نمی کنم و در حالی که نگاه من می کرد ادامه داد ولی ظاهر غذای ساغر خانم که قشنگه تا ببینیم مزش چطوره
..
بعد مثل اینکه می خواهد تست کند با ادا کمی از سالاد را چشید و در حالی که سرش را تکان میداد گفت خوبه بد نیست...میشه خوردش...
بعد از نهار سوار ماشین
شدیم و به راه افتادیم شب را باید در ماشین می خوابیدیم .....


************************************


ویرایش توسط ساغر.ش : ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۳:۰۲ بعد از ظهر
ساغر.ش آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, *banoo*, *Nafise.a9*, *RaHa2*, *تارا*, *شیدا*, +Neda+, -نازلی-, 677389, abien, afi jonz, afsaneh52, ahmadi_1362_2, alexiiiiiii, alikhademi, aminlily40, Amir86, amisha, ana43, Anahita.s, angel04, Anolin, architect_shima, arezoue, armita1819, asal-661, ashkannia, ashoka, atefeh_49, atish69, atyek, baran.amad, barane khazan, bikari, blub2000, blue69, celiji, cole, darya..., darya12, Defne, degeer, dokhtare khial, ehsany, elenah, elmira.t, esparo, eti98, fadai, faezeh.t, faezeh88, fariba_hed, farnaz58, farnooshfarokhi, fatemeh1990, Fatima_14, ghazghaz, ghorob89, gita.boroujerdi, golchaghe, goldoone22, gole narges, golyassaman, H..GH, hala, hana_m, harimeshgh, havij69, homa41, honorable me, hosin, h_a_1234, ili mah, j.ghanavizi, JonasRahimi, judy abbott, kandi201022, khademre, kimia joon, king _ panther, leila93, M.KHODAEI, magenta, mahana1, mahboobeh 98, mahsadina, mahshid_3d, mahtab10, mahya_pink, maneou, mansoure, many22, martire, maryam poursist, maryam.khakbaz, maryam.mani, maryam_mariusz, mehrgan0000, mellina2000, meno, mina68, minoo_kl, mirage, Misha73, misha_kavir, mjdakm, Momali, moon shine, m_h_n, nadjafi, nana22, narcis64, Nasim 77, nasrin22, nastaran86, nasym, nazi1, nedaj, niayesh00, niyayeeeeeesh, nlp16001, nrezaii, PAEEZ70, pare, parisa jooon, patrishiya, raha6956, rahha, reza9000, rezno, Romani, romina ab, roya1365, Roya_2010, saeedeh_n, saegheh, saghi.m, sahel_m, sanaz_, sapidkooh, saqi, sara parvizi, sarina1911, Satiya, sazin513, sefid65, sepide23, setareh67, setayesh_p995, shahzad, sharafi, shatot, sh_karan, Silber, silverstar, simaN, sladans, smahmodi, sokot shab, sonia1357, souraj, sura, T T--THR, tama1011, tania_7, TanNazZz, tenten, Tifani Jon, tina 1989, titinaz, tondar1365, vaghea, vampire123, vianna, wenela, with winter, yasamin_34, yasi 72, yeshil, Z.Sattari, zahra.h, zahra_jk, Zahra_niki, zanbagh, zeinabjoon, zibahp, ziglernata, ~*MONA*~, ~pArnYa~, ~SAREH~, ×sepidar×, αгѕαпα, آذردخت, آرتمیس 98, آرشا, آستاره, آلانا, آييريا, آینوش, آیه خانم, اب و اتش, ارشیا123, بارانیان, بازیگوش, برادپیت, خاله سوسکه, راز نیاز, زری, زلال, زوها, سانجانا, سایه 52, سبحی, ستاره بارون, ستاره.ث, ستين, سرتق, سوال, سپیده دم, سیمیندخت, شاپررک, شایسته بانو, شه تاو, شهرزاد ن, طبیعت, طلوع عشق, عشق یخی, علی رضاایران, فرح77, م.م.ر, م.نوری, مادرم, منا64, ناشناس58, نامی, نسیا, نصرا..., نيلا..., نگان, هانیه نیکو, ونوس۸۸, پرمیس, پرهامه, پرواس, پونام, کاساندا, کهربا61, کیمیا1388, گل یاس, یاسی55, یگانه, ♣ Elvira ♣
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۴۵ بعد از ظهر   #22 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
ساغر.ش آواتار ها
 
ساغر.ش به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +107 امتیاز     
پیش فرض



خورشید کم کم خود را برای خواب مهیا می ساخت و جایش را به ماه میداد تاخودی نشان دهد و زیبایش را به رخ بنماید .
بچه ها یا داشتند چرت می زدند یا آرام آرام تعریف می کردند . راننده نوار ملایمی گذاشته بود و شاگردش برایش گاه گداری چایی میریخت .
فرناز کتاب مفاتیح باز کرده بود و زیارت عاشو را می خواند
،من هم که حوصله ام سر رفته بود با موبایل بازی می کردم ...
ماشین کنار یک رستوران توقف کرد
، راننده نگاهی به بچه ها انداخت و گفت بعدِ یک ساعت استراحت راه میوفتیم .
از سر صندلیها بی حال بلند شدیم ...چقدر راه طولانی بود نگاهی به عمو انداختم
، داشت کتاب می خواند.
وقتی همه پیاده شدیم
رو به عمو گفتم: چشمات اذیت نمیشه ؟؟؟؟
عمو خنده ی شیرینی کرد
گفت نه عزیزم....
فرید رو به عمو کرد
و گفت : محمود اول بریم دستشویی ، وضو بگیریم بعد از نماز تصمیم بگیریم چی بخوریم...
عمو با سر حرفش را تصدیق کرد و با گفتن ساغر با فرناز برید وضو بگیرید از
ما جدا شدند .

بعد از نماز به اتفاق بقیه گوشه ای نشستیم
، فرید ساندویج خرید و همه مشغول خوردن شدیم .
محمد یکی از بچه های دانشگاه به نزدیک ما آمد و گفت استاد بیا پیشمون نمیزاریم بهت بد بگذره
...
عمو با لبخندی گفت ممنون میام بعد اشاره ای به ساندویجش کرد و گفت بزار بخورم بعد .....

فرناز رو به عمو گفت آقا محمود خاطر خواه زیاد داری
..!!!؟؟
عمو : نه بابا این حرفا نیست
..اینا میخوان آخر ترم نمره بگیرن ...این کاراشونم واسه اونه...وگرنه ما کجا خواطرخواه داریم..؟؟!!!
با دهن پر رو به عمو گفتم : داری قربونت برم..یکیشم خودم...یهو غذا پرید تو گلوم و به سرفه افتادم...عمو نوشابه را دستم داد
و آرام چند ضربه به پشتم زد و گفت اینو بخور خفه نشی.....شانس نداریم که ...نزدیک بود همون یه طرفدارم از دست بدیم و خندید.
قبل از اینکه به داخل ماشین برویم
فرناز نگاهی به فرید کرد و گفت فرید جان میشه یه لحظه بیایی ؟ و از ما جدا شدند...من هم با عمو را افتادم هوا سرد بود و سوز سردی می آمد.
به عمو گفتم من فقط با خودم یه کاپشن بیشتر نیاوردم
، مشهد سردمون نشه ؟؟
- فکر نکنم
، تازه سردتم شد پس من چکارم ؟
- شما تاج سری....ممنون که هوامو داری...
عمو خواست چیزی بگوید که فرید و فرناز
برگشتند.
فرید نگاهی به من انداخت و گفت ساغر خانم اگه امکان داره شب من پیش فرناز بشینم . با تعجب گفتم اشکال که نداره ولی برای چی؟؟؟

- راستش فرناز عادت داره تو ماشین تکیه میده بغل دستیش و می خوابه
، می خواد مزاحم شما نشه ؟؟
- مزاحم که نه
، ولی هر جور دوست دارین من حرفی ندارم .
وقتی سوار ماشین شدیم فرید جای من نشست و من هم پیش عمو رفتم
.
عمو با شوخی آرام به من زد و گفت : خوب پس فرستادنت
، دیگه چی میشه کرد ...نکنه فردام که شوهر کنی زود پس بفرستن اون موقع چکار کنیم ؟؟؟
نیشگونی
آرام از بازوش گرفتم و گفتم حالا کو تا شوهر صف بستن.. بعد با لودگی گفتم: راستی آقا محمود فرمودی فردا شوهر کنم ؟
عمو یک دفعه با صدای بلندی خندید
و گفت نه فردا دیره ...دختر خجالت نکشی یه وقت..!!!!
- باید خجالت بکشم ؟؟

- نه بابا..این انتظارو نمیشه از تو داشت ...خودتو ناراحت نکن بخواب
، که خواب چشمامو گرفته حسابی ...
و با لبخند چشمانش را بست نگاهش کردم خیلی دوستش داشتم...
نیم ساعتی گذشته بود
که سپیده یکی از بچه های هم دوره ی فرید نگاه تیزی به من انداخت و آرام گفت چه جابجایی جالبی ...!!!
- برای چی ؟؟

- هیچی برادر زاده و عمو بهشون بد نگذره ؟؟

- آرام گفتم نه بد که نمیگذره
.
- راستی چرا استاد همسرش رو نیاورده
؟؟
(فکر کرده من هالوم داره از فضولی میمیره می خواد بدونه زن در بساط هست یا نه...حاله تو یه نفرو اگه نگیرم ساغر نیستم )

- خانمش بارداره نمی تونست بیاد
.
سپیده که فکر می کرد مطلب جالبی کشف کرده به همان آرامی پرسید مدرک خانمشون چیه ؟؟

با بی خیالی گفتم: دیپلمه بعد صدایم را خیلی پایین تر آوردم چشمکی زدم و گفتم همیدیگرو خیلی می خوان
.
- بارکلا من فکر می کردم استاد مجرده
...
با تعجب گفتم: کی گفته؟؟ وای اگه خانم عموم بفهمه....... و ادامه دادم آخه نسبت به عمو خیلی حساسه کلی نذر کرد اسم من در بیاد .
وقتی می
خواستم بیام می گفت دو تا چشم داری دو تا دیگه قرض کن مواظب عموت باش .
سپیده به همان آرامی گفت: بیچاره حق داره آخه دکتر فکر کنم از هر لحاظ از خانومش بهتره ؟؟؟؟؟ نه؟؟؟؟؟

- آره خانمش زیاد خوشگل نیست
، از لحاظ خانواده از ما پایین تره ، تحصیلاتشم خوب هیچی نگم بهتره .
سپیده که فکر می کردبه کشف مهم سال دست پیدا
کرده گفت خدا شانس بده...!!!! به استاد نمی خوره بد سلیقه باشه !!!!؟؟؟
- چی فکر کردی حالا از مسافرت که اومدیم هر جور شده نشونت میدمش ببینیش
.
( داشتم از خوشحالی ذوق مرگ می شدم از بچگی از این که دیگران را سر کار بگذارم لذت میبردم
)کنار دستی سپیده که از کنجکاوی خودش را روی سپیده انداخته بود که بهتر حرفهای ما را بشنود گفت اسم خانومش چیه ؟
- گلی ولی عمو بهش میگه گُله من (اوق)

- بابا طرف از این خر شانسا ست
پس..و با حسرت سرش را تکان داد ..
- آره خوب
.
-چه جوری همدیگرو دیدن
؟
- گلی تو تهران همسایمون بود یکی دوبار عمو که خونمون اومده بود گلی برامون آش اورد و خلاصه.....

- بارکلا کاش ما همسایتون بودیم.......البته شوخی کردم .....میدونی که...؟؟؟!!!

- آره میدونم (خدا از ته دلت بشنوه منم گوش مخملی اصلا حالیم نیست ...)

از ترس اینکه اگه ادامه بدم خراب کاری میشه ساکت شدم ...سرم را به صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم .

- خوب مردمو می ذاری سر کار
، نمی دونستم دارم بابا میشم؟؟؟ والا نمیومدم مشهد؟؟؟
خیلی جا خوردم عمو در حالی که چشمانش هنوز بسته بود آرام آرام
حرف می زد در آخر هم چشمانش را باز کرد ..
از ترس داشتم قبض روح می شدم
...
- شوخ....ی...بو....د

- حالا چرا اینجوری حرف میزنی
؟
- راستش...می خواستم ....اذیتشون ....کنم
...
منم بدم نیومد اتفاقا خوب گفتی همین که بدونن متاهلم کمتر گیر میدن

با پررویی گفتم برای همین گفتم

- خیلی پررویی
، بخواب، بذار منم بخوابم .
- عمو
؟
- جانم

- میشه سرم رو بذارم روشونت ؟
-مگه پشت سرت میخ داره نمی تونی تکیه بدی
؟
- نه آخه ...

- بخواب جغله خوابم می یاد
.
سرم را به صندلی تکیه دادم و خوابیدم
، ولی کی خوابش ببره اصلا عادت ندارم در ماشین زیاد بخوابم چراغهای ماشین خاموش بود.
راننده جایش را با راننده
کمکی عوض کرده بود ، نمیدانم کی خوابم برد فقط احساس کردم سردم شده بعد کسی چیزی رویم انداخت و گرمم شد .
وقتی بیدار شدم هوا هنوز تاریک بود
، کور مال کور مال ساعت را نگاه کردم ، تازه 3 نصف شب بود نگاهی به عمو انداختم خواب بود.
ولی کاپشنشرا روی من انداخته بود
، آرام کاپشن را رویش انداختم .سرم را روی شانه اش گذاشتم و باز خوابم برد...
یک نفر دنبالم می کرد و من جیغ میزدم و فرار میکردم م..نزدیک تر شد..دستش را به سمتم دراز کرد...یه آن ......
- ساغر .... ساغر جان ..... عزیزم ...

آرام چشمانم را باز کردم عمو بود صدایم می کرد ..نمیدانم چرا گریه ام گرفت
، بی اختیار اشک از گونه هام پایین می آمد.
عمو نگاهی به من انداخت
، دستمالی از جیبش در آورد و اشکهایم را پاک کرد ، کمی که آرام شدم با ناراحتی گفت چی شده؟؟؟؟
- نمیدونم اکثر شبا خواب میبینم یکی دنبالم می کنه... باورت میشه انقدر تو خواب میدوم صبح ها بابدن خسته بلند میشم
.
- چرا ؟؟؟

- نمی دونم
، اصلا صورتشو نمیبینم فقط ازش فرار می کنم .
- کمی به فکر رفت . بعد قیافه شوخی به خود گرفت و گفت نکنه منم می خوام بگیرمت
؟
- نه بابا اگه تو بودی می پریدم بغلت ماچت می کردم احتیاج نبود فرار کنم ...
ولی عمو در فکر فرو رفته بود و چیزی نمی گفت
...
آفتاب بعد از استراحت خودی نشان میداد... خرامان خرامان از پشت کوه در می آمد
ماشین نگه داشت و بچه ها یکی یکی بیدار شدند
، فرید نگاهی به عمو انداخت و گفت محمود ببخشید تنهات گذاشتم ...
- ممنونت شدم با برادر زادم کلی تعریف کردیم... مگه نه ساغر خانومی
؟
قیافه محجوبی گرفتم و گفتم ببخشید عمو دیشب اذیتت کردم...

- نه به خدا کلی بهم خوش گذشت
.
فرید نگاهی به من انداخت و گفت حالا تعارفتونو کم کنید بریم پایین... و فرناز را بیدار کرد .
فرناز خواب آلود خمیازه ای کشید و گفت: ای بابا کی میرسیم
؟
با خنده گفتم اامشب انشاا... مشهدیم

وقت پیاده شدن فرید آرام در گوشم گفت حالت خوبه ؟
نگاهش کردم و با تعجب گفتم : ممنون...برا چی ؟

- آخه رنگ و روت پریده
، ترسیدم..... نکنه حال نداری ؟؟ مطمئنی خوبی ؟
عمو سریع خودش را به ما رساند نگاهی به فرید و بعد به من انداخت گفت بچه ها چیزی شده ؟؟

- گفتم نه برای چی ؟

فرید در حالی که آرام به پشت عمو میزد گفت بریم که از نماز جا مونیدم
.
با تعجب به هر دو نگاهی انداختم..... چرا اینا این جوری شدن؟؟؟؟


*********************************




ویرایش توسط ساغر.ش : ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۳:۱۲ بعد از ظهر
ساغر.ش آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, *banoo*, *Nafise.a9*, *RaHa2*, *تارا*, *شیدا*, +Neda+, -نازلی-, 677389, abien, afi jonz, afsaneh52, ahmadi_1362_2, alexiiiiiii, alikhademi, aminlily40, Amir86, amisha, ana43, anagalis, Anahita.s, angel04, Anolin, architect_shima, arezoue, armita1819, asal-661, ashkannia, atefeh_49, atish69, atyek, Avaa, baran.amad, barane khazan, bikari, blub2000, blue69, celiji, cole, darya..., darya12, Defne, degeer, dokhtare khial, ehsany, elenah, elhamtt, esparo, eti98, fadai, faezeh.t, faezeh88, fariba48, fariba_hed, farnaz58, farnooshfarokhi, fatemeh1990, fatima.h, Fatima_14, ghazghaz, ghorob89, gita.boroujerdi, golchaghe, goldoone22, gole narges, golyassaman, H..GH, hala, hana_m, harimeshgh, havij69, homa41, honorable me, hosin, h_a_1234, ili mah, j.ghanavizi, JonasRahimi, judy abbott, kandi201022, khademre, kimia joon, king _ panther, leila93, M.KHODAEI, magenta, mahana1, mahboobeh 98, mahsadina, mahshid_3d, mahtab10, mahya_pink, maneou, mansoure, many22, maryam poursist, maryam.khakbaz, maryam.mani, maryam_mariusz, masin, mehrgan0000, melisa_pc, mellina2000, meno, mina68, minoo_kl, mirage, Misha73, misha_kavir, mjdakm, moon shine, mustang5200, m_h_n, nadjafi, nana22, narcis64, nas2ran, Nasim 77, nasrin22, nastaran86, nasym, nazi1, nedaj, niayesh00, nika21, NiNa.S, niyayeeeeeesh, nlp16001, nrezaii, PAEEZ70, pare, parisa jooon, patrishiya, raha6956, rahha, reza9000, rezno, Romani, romina ab, roya1365, Roya_2010, saeedeh_n, saegheh, saghar23, saghi.m, sahel_m, sanaz_, sapidkooh, saqi, sara angel, sara parvizi, sarina1911, Satiya, sazin513, sefid65, sepide23, setare.jaberi, setareh67, setayesh_p995, shahzad, sharafi, shatot, shida.m, Silber, simaN, sladans, smahmodi, sogol21, sokot shab, sonia1357, souraj, ssmaryam, sura, T T--THR, tama1011, tania_7, TanNazZz, tenten, Tifani Jon, tina 1989, tondar1365, vaghea, vampire123, vianna, wenela, with winter, yasamin_34, yasesefid, yasi 72, yeshil, Z.Sattari, zahra.h, zahra_jk, Zahra_niki, zanbagh, zeinabjoon, zibahp, ziglernata, ~*MONA*~, ~pArnYa~, ~SAREH~, αгѕαпα, آذردخت, آرتمیس 98, آستاره, آلانا, آييريا, آینوش, آیه خانم, اب و اتش, ارشیا123, بارانیان, بازیگوش, برادپیت, بی بی گل, خاله سوسکه, راز نیاز, ریحانهz, زری, زلال, سانجانا, سبحی, ستاره بارون, ستاره.ث, ستين, سرتق, سوال, سپیده دم, سیمیندخت, شاپررک, شه تاو, شهرزاد ن, شیربیشه, طبیعت, طلوع عشق, عشق یخی, علی رضاایران, فرازی, فرح77, لی لی تنها, م.م.ر, م.نوری, منا64, ناشناس58, نامی, نسیا, نصرا..., نيلا..., نگان, هانیه نیکو, وارث, ونوس۸۸, پرمیس, پرهامه, پرواس, پونام, کاساندا, کهربا61, گابریلا, یاسی55, یگانه, ♣ Elvira ♣
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۵۹ بعد از ظهر   #23 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
ساغر.ش آواتار ها
 
ساغر.ش به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +110 امتیاز     
پیش فرض


بالاخره رسیدیم مشهد ...
واقعا از چهره تک تک بچه ها خستگی می بارید ، دانشگاه ولخرجی کرده و برایمان هتل آپارتمان گرفته بود .
جای تمیز و زیبایی که لطفش با نزدیک بودن به حرم صد برابر شده بود
. وقتی از دور گنبد امام رضا را دیدم اشکم ناخوداگاه جاری شد .
دو سه سالی بود که مشهد نیا
مده بودم ، من تمام ائمه را دوست داشتم ولی علاقه خاصی نسبت به امام رضا احساس می کردم ..
نمیدانم ...همیشه یه حس عجیبی به امام رضا داشتم
یه حس ارادت.. توجه..واقعا قابل توصیف نبود .
خلاصه وقتی به در هتل رسیدیم عمو و دو تا از اساتید که به عنوان مراقب با ما آمده بودند کنار هم شور و
مشورتی کردند
و در آخر دکتر صدری (استاد تغذیه)رو به بچه ها کرد و
گفت: خانم ها و آقایون ، دانشگا ه زحمت کشیده اینجا را برایتان رزرو کرده .
امید وارم مثل همیشه آبروی دانشگاه را حفظ کنید. در هر اتاق (منظورش همان
سویت بود )چهار نفر جا می شوند...
لطفا اگر خودتان تعداد دارید (اشاره به عمو کرد )پیش دکتر شیرازی بروید و هماهنگ کنید
،
در غیر این صورت ما خودمان چهار نفر ، چهار نفر ،لیست می کنیم .
من و فرناز نگاهی به هم انداختیم .تازه می خواستیم تصمیم بگیریم که سپیده و مریم دوستش(همان کسانی که
داشتند از فضولی پر پر می زدند)
به پیش ما آمدند و رو به فرناز گفتند اگر کسی با شما نیست ما بیاییم ؟؟
فرناز :خواهش می کنم ما دو نفر بیشتر نیستیم .
سپیده با لبخند گفت : خوبه پس من و مریم پیش شما
.
بعد از تقسیم بندی
، من و فرناز و سپیده و مریم در یکی از سویت های طبقه اول جا گیر شدیم .عمو و فرید و دو استاد دیگرهم در طبقه دوم ....
سوئیتمان دوخواب داشت با یک هال خیلی کوچک ، که تلوزیون در بالای هال قرار داشت و زیر میز تلوزیون جانماز و قرآن بود و کنار تلوزیون چهار عدد راحتی تک نفره . من و فرناز یکی از خوابها را برداشتیم و سپیده و مریم هم خواب بغل دستی ما را ...
سپیده با نازو اطوار نگاهی به فرنازکرد و گفت: عزیزم نمیخوای بری حموم
؟؟
فرناز: ممنون اول برم نمازمو بخونم و استراحت کنم بعد.... و به من اشاره کرد که به اتاقمان بریم وقتی تنها شدیم
فرناز گفت :
فهمیدی چرا اینا با ما هم اتاق شدن
؟؟؟
با تعجب گفتم: نه مگه تو میدونی ؟؟
با کلافگی گفت : آره یه حدسایی می زنم
...
-چه حدسی
...؟!!!
- ببین ساغر اینا نه با ما هم دوره ان نه سنشون به ما می خوره
، دیدی با چه اشتیاقی خودشونو به ما چسبوندن ؟
- آره خوب

- خوب همینه دیگه
، من فکر کنم می خوان از طریق ما به آقا محمود و فرید نزدیک بشن ...
- جدی ؟؟؟ ( یک دفعه یاد حرفهایم به سپیده افتادم
)
با خنده به فرناز گفتم: بشین برات تعریف کنم...و با هیجان قضیه دا خل اتوبوس را برای فرناز تعریف کردم.
فرناز اینقدر خندید که اشک از چشمانش راهی شد
...
با همان خنده آرام گفت: خیلی بلایی اصلا فکر نمی کردم.......و ادامه حرفش را خورد

با خنده گفتم: چیرو ؟؟

- هیچی ولش کن
، پس برای همینه که فقط منو مخاطب قرار میدن ؟
- مطمئنی درست حدس زدی ؟؟

- راستش تقریبا... آخه دیدم امروز سپیده زیاد دور و بر فرید می چرخه
گفتم قضیه مشکوکه دیگه...
- خوب فرید چی
؟
- چیزی ازش ندیدم ولی ........
!!!!
- چی ؟؟

یه نقشه دارم می خوام حال سپیده رو اساسی بگیرم
...
- با ذوق گفتم خوب
....؟؟؟
کمی مِنو مِن کرد و گفت : راستش ناراحت نمی شی
....؟؟؟ آخه رو کمک تو حساب کردم....
- من ؟؟؟؟؟ چی کار باید کنم آخه ؟
؟!!!
- می خوام جلوی سپیده و مریم بگم تو و فرید همدیگرو می خواین
، بناست بعد از مشهد بیایم خاستگاریت ....یک دفعه احساس کردم آب داغ به سرم ریختند (البته ناگفته نماند که از خدام بود ولی من کجا؟؟ فرید کجا؟؟ )
در حالی که کاملا قرمز شده بودم
گفتم: فرناز ، این بازی خطرناکیه ....یه دفعه دیدی فرید یا عمو فهمید ، می کشنمون ....
هر دو بدون اینکه حرف بزنیم به فکر فرو رفتیم بعد از کلی فکر کردن
فرناز گفت: ساغر ، از این دختره خوشم نمیاد.
راستش مثل اینکه داره فرید و افسون می کنه.دیدی وقتی سپیده با کرشمه به فرید نگاه کرد و گفت با ما هم
اتاق بشهفرید داشت با چشاش می خوردش .
میدونی وقتی فکرمی کنم این زن فریدبشه می خوام بمیرم
،آخه خیلی وقته پاخال محمود افتاده بود،حالا که از اون ناامید شده تورشو واسه فرید داره پهن می کنه.
می بخشی اینو می گم شاید فکر کنی از حسادتمه ولی نه به خدا
، اصلا به خانواده ما نمی خوره خودم بارها با این و اون دیدمش .
فقط می خواد تا از دانشگاه نرفته شوهر کنه
....
با تعجب گفتم :این همه اطلاعاتو از کجا گرفتی ؟؟؟
در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود
، گفت : با یکی از صمیمی ترین دوستاش دوستم ، اون نیومده تو هم ندیدیش ...
میدونی به مهرناز(همون دوست کذایی که من ندیده بودمش)گفته می خواد هر
چی زودتر شوهر کنه که بره آمریکا .
آخه مامان باباش اونجان ولی سپیده تا زمانی که مجرده نمی تونه از کشور خروج قانونی داشته باشه می ترسم فریدو ازم جدا کنه ....
(راست
می گفت خدایی سپیده خوشگل بود ...پوست سفید بدون لک با چشمهای آبی موهای بلند که همیشه نصف بیشترش بیرون بود
هیکل که نگو باربی کامل با
اون مانتو های جور واجور و شیک، معلوم بودوضع مالیشونم خوبه .واقعا تو دو راهی مونده بودم
از یک طرف خوشم میومد دقش بدم ولی از یه طرف اگه عمو
یا فرید می فهمیدن آبرو برام نمی موند، خدایا چکار کنم !!!؟؟؟)
- چی کار میکنی بلاخره ؟؟؟ قبوله ؟؟؟؟فرناز بود که از عالم رویا در آوردم

- راستش فرناز نمیدونم چی بگم ؟ حالا فکر کن اینو گفتیم
،خوب اگه از فرید بپرسه چه خاکی به سرمون بریزیم .؟؟؟(خاک بر سرم که هیچ وقت بلد نیستم مستقیم بگم نه)
نمیدونی وقتی دیشب اون حرفا رو زدم بعدش فهمیدم عمو شنیده داشتم از خجالت آب میشدم تازه خودم این وسط یه طرف قضیه نبودم
.
اگه فرید بفهمه پیش خودش چی میگه ؟از طرف دیگه اگه عموبفهمه نمیگه دختر شوهر می خوای ، به خودم بگو آبروم رو نبر ....
باز دوباره هر دو ساکت شدیم دلم برای فرناز می سوخت اگه فرید با سپیده ازدواج می کرد و میرفت آمریکا فرناز تک و تنها ....
نمیدونستم
نگاهی به فرناز انداختم
..
- بیا استخاره بگیریم اگه خوب اومد باشه......چی می گی ؟؟؟
فرناز از خدا خواسته سریع بلند شد من هم پشت سرش ....وارد هال که شدیم سپیده با یک
شلوارک سفید (البته بیشتر مثل شورتک بود )
با تاب دکلته زرشکی نشسته بودو ناخنش را سوهان میکشید... واقعا من که دختری بودم عاشقش شدم حالا پسر ها که فکر کنم آب لب و
لوچشونو با هیچ دستمالی نشه جمع کرد ...وقتی ما را دید از روی راحتی برخاست موهای بلندش را اطراف شانه پخش کرده بود ، آرام موها را به یک طرف انداخت
و با لبخند متظاهرانه ای گفت : وای فرناز جان هنوز
لباساتو عوض نکردی؟؟(منم برگ چغندر.....ایکبیری منو اصلا آدم حساب نکرد )
فرناز با لبخندی گفت: همه مثل شما زرنگ نیستن
، تازه می خوام برم وضو بگیرم ، هنوز نمازمو نخوندم .
سپیده ابرویی بالا انداخت

- بخدا خیلی حال داری... نمیدونم چرا هر موقع می خوام نماز بخونم حوصلم نمی گیره ...
می خواستم جوابش را بدهم ولی ترجیح دادم مثل همیشه خفه
خون بگیرم . فرناز هم بدون اینکه جوابی دهد بایه اجازه به دستشویی رفت
من هم به آشپزخانه رفتم برای وضو......هر دو با عجله وضو گرفتیم .
مریم هم به
سپیده ملحق شده بود ، تیپ اونم دست کمی از سپیده نداشت (بیشعور ها فکر کردن چله تابستونه اومدن شمال) .
واقعا از حسودی داشتم میمردم
، وقتی به اتاق رفتیم سریع نیت کردیم و فرناز در حالی که تند تند نمیدانم چی می خواندقرآن را باز کرد بعد معنی آن را از نظر گذراند...
واقعا متوجه نشدم چی
نوشته شده بود (آخه قرآن را جوری گرفته بود که من نبینم) وقتی قرآن را بست گفت : میانه اومد...
نمیدونم چی بگم اگه خودت راضی نیستی........و حرفش را ادامه نداد )

یک دفعه مثل دیونه ها گفتم : قبول
، هر چی شد ، شد ولی سریع پشیمان شدم.... که پشیمانی سودی نداشت .
با تصمیم تازه نماز خواندیم
، واقعا از ته دل از خدا خواستم برای این کار ابلهانه آبرویم را نبرد....
( بگو دختره خر خودت گند آب می دی از خدا می خوای پنهانش کنه
؟ نفهم بیشعور)
به حمام رفتیم بعد از دوش و غسل زیارت بیرون آمدم . نگاهی به فرناز کردم و
گفتم: بریم حرم ؟؟؟فرناز گفت: بزار از فرید بپرسم ...
یک دفعه سپیده گفت :ما هم میایم
...
می خواستم خفش کنم
، فرناز نگاهی به او انداخت گفت :بزار زنگ بزنم ببینم مردامون میان یا نه ...؟؟؟
بعد مثل اینکه موضوع تازه ای یادش اومده باشد رو به من
گفت ساغر جون میبخشی میشه زنگ بزنی به فرید ؟ رو تورو بهتر میگره ..می ترسم من بگم قبول نکنه ، ولی توهر چی بگی بجز چشم چیزی ازش نمیشنوی ...
بعد قری به گردنش داد و گفت: خواهش می کنم
، باشه ؟؟؟؟
فهمیدم بازی داره شروع میشه خدا آخر عاقبتمونو ختم بخیر کنه .....







ویرایش توسط ساغر.ش : ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۳:۲۴ بعد از ظهر
ساغر.ش آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, *banoo*, *Nafise.a9*, *RaHa2*, *تارا*, *شیدا*, +Neda+, -نازلی-, 677389, afi jonz, afsaneh52, ahmadi_1362_2, alexiiiiiii, alikhademi, aminlily40, amisha, ana43, Anahita.s, angel04, architect_shima, arezoue, armita1819, asal-661, ashkannia, atefeh_49, atish69, atyek, baran.amad, barane khazan, bikari, blub2000, blue69, boogie, celiji, cole, darya..., darya12, Defne, degeer, dokhtare khial, elenah, elmira.t, eti98, fadai, faezeh.t, faezeh88, fariba48, fariba_hed, farnaz58, farnooshfarokhi, fatemeh1990, fatima.h, Fatima_14, ghazghaz, ghorob89, gita.boroujerdi, golchaghe, goldoone22, gole narges, golyassaman, H..GH, hala, hana_m, harimeshgh, havij69, homa41, honorable me, hosin, h_a_1234, ili mah, j.ghanavizi, JonasRahimi, judy abbott, kandi201022, khademre, kimia joon, king _ panther, leila93, M.KHODAEI, magenta, mahboobeh 98, mahsadina, mahshid_3d, mahtab10, mahya_pink, maneou, mansoure, many22, martire, maryam poursist, maryam.khakbaz, maryam.mani, maryam_mariusz, masin, mehrgan0000, mellina2000, meno, mina68, minoo_kl, mirage, Misha73, misha_kavir, mjdakm, moon shine, mustang5200, m_h_n, nadjafi, nana22, narcis64, nas2ran, Nasim 77, nasrin22, nastaran86, nasym, nazi1, nedaj, niayesh00, nika21, NiNa.S, nini84, niyayeeeeeesh, nlp16001, nrezaii, PAEEZ70, pare, parisa jooon, patrishiya, raha6956, rahha, raynak, reza9000, rezno, Romani, romina ab, roya1365, Roya_2010, saeedeh_n, saegheh, saghi.m, sahel_m, sanaz_, sanjaghak_a, sapidkooh, saqi, sara parvizi, sarina1911, sazin513, sefid65, sepide23, setare.jaberi, setareh67, setayesh_p995, shahzad, sharafi, shatot, shida.m, sh_karan, Silber, silverstar, simaN, sladans, smahmodi, sokot shab, sonia1357, souraj, ssmaryam, sura, T T--THR, tama1011, tania_7, TanNazZz, tenten, Tifani Jon, tina 1989, titinaz, tondar1365, vaghea, vampire123, vianna, wenela, yasamin_34, yasi 72, yeshil, Z.Sattari, zahra.h, zahra_jk, Zahra_niki, zanbagh, zeinabjoon, zibahp, ~*MONA*~, ~pArnYa~, ~SAREH~, ×sepidar×, αгѕαпα, آذردخت, آرتمیس 98, آستاره, آلانا, آييريا, آینوش, آیه خانم, اب و اتش, ارشیا123, بارانیان, بازیگوش, برادپیت, خاله سوسکه, راز نیاز, ریحانهz, زری, زلال, سانجانا, سایه 52, سبحی, ستاره بارون, ستاره.ث, ستين, سرتق, سوال, سیمیندخت, شاپررک, شه تاو, شهرزاد ن, شیربیشه, طلوع عشق, علی رضاایران, فرازی, فرح77, لی لی تنها, م.م.ر, م.نوری, منا64, ناشناس58, نامی, نسیا, نصرا..., نيلا..., نگان, هانیه نیکو, ونوس۸۸, پرمیس, پرهامه, پرواس, پونام, کاساندا, کهربا61, گابریلا, یاسی55, یگانه, ♣ Elvira ♣
قدیمی ۱۹ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۴۸ بعد از ظهر   #24 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
ساغر.ش آواتار ها
 
ساغر.ش به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +97 امتیاز     
پیش فرض

در حالی که واقعا رنگم پریده بود گوشی را برداشتم (آخه منه خاک بر سر اصلا شماره فرید رو هم نداشتم چه برسه با ناز و اطوار بخوام باهاش حرفم بزنم....کی باور می کرد من با مرد نامحرم تا حالاحتی یک هم با ناز و اطوار حرف نزده باشم ؟؟؟)
نگاه هراسانم را به فرناز انداختم
، فرناز با چشم دعوت به آرامشم کرد ولی سپیده مثل خرس تیر خورده ذول زده بود به من ببینه من چی می گم.
گوشی در دستانم عرق کرده بود خودم را آرام کردم (چاره ی دیگری نداشتم باید به خودم اعتماد به نفس می
دادم.....
چیزی نیست یه بار دماغ این از خود راضی روبمال به خاک
، به خاطر بی کسی فرناز آفرین دختر خوب )
لبخند مسخره ای
زدم ...گفتم فرناز خجالت بکش این چه حرفیه جلو بقیه می زنی؟؟
فرناز با ادا اطوار گفت دیگه سپیده اینا که غریبه نیستن

سرم را با شرم دخترانه ای پایین انداختم (مثلا من خجالت کشیدم..ای خاک تو سرت )

گفتم برو تو اتاق واِلا باید به فرید بگم خواهرشو تنبیه کنه
، نزار از موقعیتم بر ضدت استفاده کنم ...
و با خنده فرناز را به داخل اتاق
هل دادم و خودم پشت سرش رفتم و در را بستم ، مثل بید به خودم می لرزیدم دستم یخ کرده بود .
پشت درپف بلندی کشیدم
، ولی فرناز برعکس من خیلی ریلکس بود (بایدم ریلکس باشه اگه بفهمن آبروی اون که نمیره آبروی من بدبخته که...
ساغر اعتماد به
نفست کجاست ؟ کمی به خودت مسلط باش)
آرام گفتم حالا چکار کنیم؟؟

به همان آرامی فرناز گفت : الکی حرف بزن
مثل اینکه ارتباط با فرید بر قرار شده بلند جوری که بچه ها از بیرون بشنوند ...
نفس عمیقی کشیدم و مثل دیوونه ها شروع کردم بلند بلند حرف زدن :
سلام شازده .........مرسی عزیزم .........آخی خوب منم دلم برات تنگ شده ...........فرید میشه بریم حرم ؟............
خواهش.....به خاطر من........
...وای مرسی عزیزم.........مراقب خودت باش....... خداحافظ .
بلند به فرناز گفتم اینم از آقا داداشت..... و بیرون رفتم.
سر بچه ها رو گرم کردم تا فرناز از اتاق به فرید زنگ بزنه .
سپیده و مریم بق کرده نگاهی به من انداختند

یک دفعه سپیده گفت : با فرید دوستی ؟؟

- نه آنجور که شما فکر می کنید... تصمیم داریم ازدواج کنیم
.
سپیده در حالی که نمیتونست ناراحتیشو پنهان کنه گفت : راستی
، چرا ما تا حالا خبر دار نشده بودیم ؟
- واه ..!!! مگه شما باید می فهمیدید ؟ و با سوظن نگاهش کردم
.
- نه منظورم اینه که فرید
خیلی میاد دانشگاه ما... الانم که داره درسش تموم میشه خوب به خاطر بعضی کاراش بیشتر میاد تازه دوست یکی از دوستای منه ؟.....
- خوب معلومه ....ما رفت و آمد خانوادگی داریم
، بنا نیست تو دانشگاه جار بزنیم که...
مریم سریع پرسید : نامزد کردید
؟
- اِی........ راستی
، بچه ها تو رو خدا به کسی نگید... آخه نامزدی رسمی می مونه بعد از سفرمون .
عمو خیلی حساسه اگه بفهمه
ناراحت میشه
سپده با لبخند موذیانه ای گفت : اِ ...!!!! پس دکتر خبر نداره ؟؟
؟
- من کِی گفتم عمو نمیدونه ...خانواده ها در جریانن
، ولی عمو حساسه ، میگه تا عقد نکردید نمی خوام کسی بدونه .
البته فرید خیلی
عجله داره زودتر عقد کنیم ( اگه بفهمه حتما پوستمو می کنه توشو پر از کاه می کنه، سر در شیراز میزاره تا درس عبرتی باشه برای دختران دروغگو)....
در همین هنگام فرناز بیرون آمد
و با خنده گفت لباس بپوشین که تا دودقیقه دیگه دمِ درن ...
سریع به اتاق رقتم مانتو شکولاتی با شلوار کتان کرم و مقنعه مشکی پوشیدم کتونی کرم رنگمو از داخل چمدان در آوردم
،بی خیالِ کیف و کوله شدم ، چادرم را روی دستم انداختم و بیرون رفتم. فرناز هم زود آماده شد.
وقتی می خواستیم بیرون برویم نگاهی به
سپیده و مریم انداختیم که روی مبل نشسته بودندو پچ پچ میکردند....
با تعجب گفتم وا سپیده جون نمیایین ؟؟

- نه عزیزم امروز رو استراحت می کنیم
، فردا باهاتون میایم حرم .
بی خیال گفتم باشه ...آرام فرناز را هل دادم و بیرون رفتیم پشت در از خنده داشتیم منفجر می شدیم ولی صدایمان در نمی آمد
که
بچه ها بشنوند ، سریع خودمان را به در هتل رساندیم و دیگر آزادانه شروع کردیم به خندیدن ...فرناز با همان حالت خنده گفت :خدا بگم چیت نکنه دختر نقشتو خیلی عالی بازی کردی ..با حالت خاصی تعظیم کردم و گفتم :خواهش می کنم سرورم ...شرمنده نفرمایید...
یک دفعه از پشت سر عمو گفت : چی شده کبکتون خروس می خونه ؟
برگشتم عمو و فرید بودند
، خودمان را جمع و جور کردیم .
- هیچی نشده عموی گلم بریم که دیره
.
- آها یعنی فضولی موقوف...
به راه افتادیم
،از هتل تا حرم 10 دقیقه بیشتر راه نبود از کنار خیابان که رد می شدیم رو به فرناز کردم و گفتم عاشق مغازه های نزدیک حرمم .
سری تکان داد و گفت منم همین طور
...
عمو : بچه ها نمازو حرم بخونیم ؟ فردا می خوان ببرنمون بازار بین الملل شاید وقت نکنیم بیایم حرم ....
وقتی وارد حیاط حرم شدیم
دلم گرفت ، خیلی با امام رضا حرف داشتم . تو صحن جمهوری از هم جدا شدیم
مرد ها از قسمت آقایان و ما از قسمت خانمها به
داخل رفتیم ...فرید نگاهی به من انداخت و گفت ساغر خانم ببخشید 2 ساعت دیگه اینجا(وا...!!!! چرا منو مخاطب قرار داد خوبه خواهرش بغل دستمه)
- چشم...
و با فرناز به داخل حرم رفتیم
، من از بچگی صحن جمهوری را خیلی دوست داشتم دارالقرآن در این صحن قرار داشت و من عاشق دار القرآن ....
هیچی اندازه کتابخانه و هر شب قرعه کشی و جایزه اش بیشتر به من مزه نمیداد
، وقتی بزرگتر شدم وابستگیم به دارلقران بیشتر شد الآن هم ...
رو به فرناز گفتم اول بریم خدمت آقا سلام عرض کنیم و بعدش نماز رو بریم دارالقرآن
بخونیم
- باشه هر چی تو بگی
..
وقتی ضریح رو دیدم بغضم ترکید احساس می کردم امام پیشمه و حرفامو میشنوه درد دلم شروع شد
،از مینا گفتم که کمکش کن راه درست و انتخاب کنه.
برا بابام دعا کردم
، برا مامانم ، برا خوشبختی خودم، نمیدانم کلی تعریف و درد دل و اشکهایی که دوست داشتم در حرم جایشان بگذارم .
بعداز کلی درد ودل کردن برای امام رضا نگاهی به فرنازانداختم چشمان قرمزش نشان میدادکه خیلی با امام حرف داشته
و سیر دلش گریه کرده .
آرام به پشتش زدم و با اشاره گفتم بریم ...
باهم به طرف دارالقرآن راه افتادیم
..
یکی از خدام برگه هایی را تقسیم می کرد
، یکی هم به ما داد .برگه ی مسابقه بود...
آخه دارلقرآن هر شب مسابقه داشت و جایزه می
داد... طعم شیرین جایزه را من دو بار چشیده بودم ،
با ذوق و شوق شروع کردیم جواب دادن و بعد به داخل صندوق انداختیم ...
بعد از
نماز و دعا و مناجات و گریه ، خارج شدیم عمو و فرید هم در حیاط منتظر ما بودند. تا ما را دیدند فرید خنده ای کرد و گفت:
محمود
، ببین اینا چه شکلی شدن ...با تعجب نگاهی بهَم انداختیم و گفتیم مگه چمونه ؟؟
عمو هم خندان گفت: چشمای قرمز
، لپای قرمز .......بازم بگم ؟
گفتم بگو
...گفت دماغای ورم کرده ی قرمز..مثل ........... یک دفعه فرید با نیش باز گفت دلقکا........
واقعا بهمون برخورد
...
فرناز یک دفعه محکم زد بازوی فرید و گفت : یه زمان خجالت نکشی ؟ حالا من خواهرتم بیچاره ساغر نمیدونه که شوخی می
کنی .
فرید با خنده گفت ساغرم مثل تو و به راه افتاد ....
واقعا از دست دوتاشون عصبانی بودیم از فرناز سبقت گرفتم و خودم را به عمو
رساندم و گفتم: محمود خان باشه بعدا برات میگم..

عمو نگاهی به من انداخت و گفت بابا شوخی کردیم خیلیم خوشگل شدید . حالا دست از سر ما بر میدارید ؟
سریع دستش را گرفتم و گفتم باشه باشه بخند گریتم میبینم
...
و با خنده همراش شدم نمیدانم چرا هیچ وقت از دست عمو نمی توانستم عصبانی شوم... اگر هم ناراحت میشدم چند دقیقه بیشتر طول
نمی کشید .
از حیاط بیرون رفتیم
، فروشگاه بزرگی بیرون از حرم بود خیلی گرسنه ام بود رو به فرناز گفتم فرناز بیا بریم فروشگاه
عمو با لبخند گفت : گشنتون شده
؟
فرید هم خندان گفت: معلومه خیلی انرژی استفاده کردن... ونیشخندی زد ...
وقتی نگاه خشمگین من و فرناز را دیدند ترجیح دادند ساکت شوند چیزی نگویند
به
داخل رفتیم ، پیراشکی های رضوی را من با هیچ چیز دیگر عوض نمی کنم.. چند تا از پیراشکی ها را داخل سبد انداختم
و چهار تا
ساندویچ سرد با چهار تا نوشابه برداشتم ، دلم می خواست بچه ها را مهمان کنم...
عمو نگاهی به سبد من انداخت و گفت هزار ماشاا... این همه می خوای بخوری ؟
می خواستم جوابش را بدم
که فرید هم با تعجب نگاهی به سبد انداخت و گفت مشاا... ساغر خانم... و لبخند بانمکی زد ...
با کلافگی گفتم اجازه بدید بابا می خوام امروز مهمان من باشید؟؟
فرید که معلوم بود از این پیشنهاد بدش نیامده
گفت باشه....... ولی فرناز اصلا قبول نمی کرد....
عمو هم بی طرف فقط نگاه می کرد
، بعد از کلی جر و بحث راضی شدند .
مخلفات دیگرهم خریدم و همه با هم بیرون رفتیم
، بنا شد به هتل برویم
ولی چون از نعمت همراه بودن با هم محروم میشدیم جایی را پیدا کرده و ساندویچ ها را خوردیم .بعد پیاده در حال
قدم زدن پیراشکی ها را تقسیم کردم
داخل چند مغازه رفتیم ...عمو انگشتر نقره با فیروزه نیشابور خرید
، واقعا زیبا بود نگاهی به من انداخت و گفت:ساغر جان چیزی نمی خوای ؟
- ممنون
، نه
- تعارف نکنی

- نه بخدا .........
فرید برای فرناز گردنبند نقره شیکی خرید ...زنجیر نسبتا ضخیمی با پلاک نقره خیلی شیک که درست وسطش عقیق
مشکی قرار داشت .
پیش خودم گفتم: کاش من اول این گردنبند را می خریدم
،ولی کار از کار گذشته بود همین طور که مثل عقب مانده های ذهنی با دهن باز به گردنبند خیره شده بودم، عمو نگاهی به من و بعد به دست فرناز کرد و داخل مغازه رفت...
رو به فروشنده گفت
یکی مثل همان گردنبند را می خواهد...
فهمیدم هنوز سوتی داده ام با خجالت گفتم عمو نمی خوام

- چی نمی خوای ؟ می خوام برا خودم بخرم
...
وای ... خراب کرده بودم از خجالت داشتم آب میشدم ( ساغر تو حرف نزنی میگن لالی ؟ )
به کناری رفتم فرید به نزدیک عمو رفت و گفت: محمود اگه برا خودته که
هیچ...ولی اگه برا ساغره من خریدم .
هاج واج نگاهش کردیم( فرید !!!! برای من..... یعنی چه ؟؟؟؟
)
عمودر حالی که اصلا نمی توانست تعجبش را مخفی کند ...گفت چرا ؟؟؟؟؟

فرید بی خیال مثل اینکه اتفاق خاصی نیفتاده گفت: قدر دانی از نهار (خاک عالم بر سر گوسالم کنن فکر کردم از من خوشش امده
(نگو...)
با تغیر گفتم :ممنون..... ناهار دعوتتون نکردم که برام ....نذاشت ادامه حرفم را بزنم
با لحن تندی گفت من اصلا منظورم این نبود...
با همان حالت گفتم دیگه از این واضح تر
- مگه من چی گفتم که تو متوجه شدی
،ولی هنوز خودم نفهمیدم ؟
زیر لب آرام گفتم نفهمی دیگه...
عمو که دید اوضاع داره خراب میشه بدون اینکه گردنبند را بخرد سریع از مغازه بیرون آمد و گفت بچه ها زشته
، چطونه......؟
مثل جنگجویان نگاه خشمگینی به هم انداختیم و به راه افتادیم
...
فرناز با ناراحتی گفت: ساغر تو رو خدا ببخش
،من ازش خواستم برا تو بخره آخه همیشه حس می کنم تو خواهرمی ...
خیلی دلم برایش سوخت در حالی که بغض گلویم را می فشرد گفتم: ناراحت نشو من اصلا دل نگرفتم ...
وقتی به در هتل رسیدیم
سپیده و مریم هم داشتند داخل می شدند نگاهی به ما انداختند .
سپیده با لبخند نگاهی به فرید انداخت و گفت: آقای تهرانی به سلامتی....
رنگم پرید ( وای خدای من اینو کجای دلم بشونم) نگاهی به فرناز
انداختم او حالش از من بدتر بود ...
فرید با تعجب نگاه می کرد
، آخر طاقت نیاورد و گفت برای چی ؟؟
سپیده قری به گردنش داد و با ناز و اطوار گفت نمی خواین شیرینی بدین بگید..... نزنید زیرش...و نگاهی به عمو انداخت و گفت
استاد شما چی؟؟؟ شمام می خوای خودتو بزنی به ندونستن ؟
عمو در حالی که کاملا معلوم بود دوزاریش افتاده گفت : نه من در خدمتم

سپیده هم با لوندی.گفت.. پس فردا ناهار مهمان شما
، خوبه...؟؟
عمو هم خندید و گفت حتما .... سپیده و مریم در حالی که با قرو اطوار می رفتند از ما جدا شدند ...
واقعا حالم بد بود (آخه دیونه ...چرا
عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی ).
فرید هنوز مشکوک بود
نگاهی به فرناز انداخت و گفت اینا در مورد چی حرف میزدن؟؟
- من چه میدونم ؟ ولشون کن... ولی فرید دست بردار نبود
برای اینکه از ادامه حرفها جلوگیری کنم رو به عمو گفتم نمی خوای که
فردا بهشون ناهار بدی؟
- چرا ندم مگه من شوخی دارم
؟
- نه ولی من اصلا از اینها خوشم نمیاد
...
- خوب تو نیا

- جدی که نمی گی ؟؟؟

- اتفاقا چرا..کاملا جدی ام...من و فرید باهاشون میریم تو فرناز هم با هم برید....

واقعا داغ کرده بودم با عصبانیت گفتم ما رو به اونا می فروشی

با خونسردی اعصاب خورد کنی شانه بالا داد و گفت من همچین حرفی زدم ؟؟

- آره با عملت دقیقا همینو می گی ؟؟

- غیر از اینه که می بینم تو و فرناز ازشون خوشتون نمیاد
، می خوام تو معذورات نباشید.. چیز دیگه ای ام هست؟ و نگاهش را به فرید دوخت .
فرید هم که معلوم بود خیلی خوشش اومده گفت : نه والله نمی خوایم شما تو معذورات بمونید...
کارد می زدی خون من و فرناز در
نمیامد ..
فرناز در حالی که اوضاعش از من بدتر بود خشمگین نگاه هر دو کرد و گفت : خلایق هر چی لایق و دست منو گرفت و
کشید .
وقتی از شون جدا شدیم بغض هر دو مون ترکید نمیدانم چرا به سپیده حسودیم می شد نباید از خودم ضعف نشون بدم ولی واقعا
دست خودم نبود .
فرید و عمو بیخیال باهم از پله ها بالا رفتند نگاهی به فرناز انداختم
گفتم: بدبخت میشیم مطمئنم فردا لومون میدن حالا چکار کنیم ؟؟؟





ویرایش توسط ساغر.ش : ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۳:۴۰ بعد از ظهر
ساغر.ش آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, *banoo*, *Nafise.a9*, *RaHa2*, *تارا*, *شیدا*, +Neda+, -نازلی-, 677389, afi jonz, ahmadi_1362_2, alexiiiiiii, alikhademi, aminlily40, Amir86, amisha, ana43, Anahita.s, angel04, architect_shima, arezoue, armita1819, asal-661, ashkannia, atefeh_49, atyek, ba-maram, baran.amad, barane khazan, bikari, blub2000, blue69, bneta, boogie, celiji, cole, darya..., darya12, Defne, degeer, dokhtare khial, ehsany, elenah, elmira.t, esparo, eti98, fadai, faezeh.t, faezeh88, fariba48, fariba_hed, farnaz58, farnooshfarokhi, fatemeh1990, fatima.h, Fatima_14, ghazghaz, ghorob89, gita.boroujerdi, golchaghe, goldoone22, gole narges, golyassaman, H..GH, hala, hana_m, hany111, harimeshgh, havij69, homa41, honorable me, hosin, h_a_1234, ili mah, j.ghanavizi, judy abbott, kandi201022, khademre, kimia joon, king _ panther, leila93, M.KHODAEI, magenta, mahboobeh 98, mahsadina, mahshid_3d, mahtab10, mahya_pink, maneou, mansoure, many22, maryam poursist, maryam.khakbaz, maryam.mani, maryam_mariusz, masin, mehrgan0000, mellina2000, meno, mina68, minoo_kl, mirage, Misha73, misha_kavir, mjdakm, Momali, moon shine, mustang5200, m_h_n, nadjafi, nana22, narcis64, nas2ran, Nasim 77, nasrin22, nastaran86, nasym, nazi1, nedaj, niayesh00, nika21, NiNa.S, niyayeeeeeesh, nlp16001, nrezaii, PAEEZ70, pare, parisa jooon, patrishiya, rahha, reza9000, rezno, Romani, romina ab, roya1365, Roya_2010, saeedeh_n, saegheh, saghar23, saghi.m, sahel_m, sanaz_, sapidkooh, saqi, sara parvizi, sarina1911, sazin513, sefid65, sepide23, setare.jaberi, setareh67, setayesh_p995, sharafi, shida.m, sh_karan, Silber, silverstar, simaN, sladans, smahmodi, sokot shab, sonia1357, souraj, ssmaryam, statistics, sura, T T--THR, tama1011, tania_7, TanNazZz, tenten, Tifani Jon, tina 1989, titinaz, tondar1365, vaghea, vampire123, vianna, wenela, yasamin_34, yasesefid, yasi 72, yeshil, Z.Sattari, zahra.h, zahra_jk, Zahra_niki, zanbagh, zeinabjoon, zibahp, ziglernata, zoooom, ~*MONA*~, ~pArnYa~, ~SAREH~, ×sepidar×, αгѕαпα, آذردخت, آرتمیس 98, آرشا, آستاره, آلانا, آييريا, آینوش, آیه خانم, اب و اتش, ارشیا123, بازیگوش, برادپیت, بی بی گل, خاله سوسکه, راز نیاز, ریحانهz, زری, زلال, سانجانا, سایه 52, سبحی, ستاره بارون, ستاره.ث, ستين, سرتق, سوال, سیمیندخت, شاپررک, شه تاو, شهرزاد ن, شیربیشه, طلوع عشق, علی رضاایران, فرح77, فكه ي مجنون, لی لی تنها, م.م.ر, م.نوری, مادرم, منا64, ناشناس58, نامی, نسیا, نصرا..., نيلا..., نگان, هانیه نیکو, وارث, ونوس۸۸, پرمیس, پرهامه, پرواس, پونام, کاساندا, گابریلا, یاسمن71, یاسی55, یگانه, ♣ Elvira ♣
قدیمی ۲۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۵۱ قبل از ظهر   #25 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
ساغر.ش آواتار ها
 
ساغر.ش به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +103 امتیاز     
پیش فرض



فرید و عمو بیخیال باهم از پله ها بالا رفتند نگاهی به فرناز انداختم گفتم: بدبخت میشیم مطمئنم فردا لومون میدن ، حالا چکار کنیم ؟؟؟
فرناز هم به فکر فرو رفت بعد از چند لحظه گفت : ساغر ! پایه ای تا بلایی سرشون بیاریم که حسابی حالشون گرفته شه؟؟؟
با خنده گفتم: از خدامه
فرنازآرام گفت : ببین الآن شبه...

- خوب!!!!!!!
- فردا نهار می خوان تشریف ببرن ....
- خوب ؟
- ببین اگر امشب ما هتل نباشیم چی میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- منظور ؟؟؟
- ای بمیری ....هنوز حالیت نشده چی می گم ؟؟؟؟؟؟؟؟ باباجون جمع کن بریم حرم دیگه
- وای فرناز منظورت این نیست که شب حرم بخوابیم ؟؟؟
- دقیقا منظورم اینه ...
- آخه خیلی خسته ام بریم بخوابیم صبح برا نماز بریم .
- نه عزیزم ، نمیشه اینجوری که دلواپس نمی شن ....
من که هنوز متوجه منظورش نشده بودم گفتم خوب باشه هر چی تو بگی ، فقط چند لحظه صبر کن
و شروع کردم شماره گرفتن
- به کی زنگ میزنی ؟؟
- هیچی به عمو
فرناز در حالی که صورت سفیدش به قرمز تبدیل شده بود گفت :جدا ساغر تو خودت تنهایی کنکور قبول شدی ؟
- آره بخدا ، برای چی ؟؟؟
- آخه آی کیو اگه بفهمن که کجایم دیگه نگران نمیشن ....
- !!!!!!!!!!...... آها حالا فهمیدم ، آخ جون بزن بریم که پایه ام اساسی....
به طرف حرم به راه افتادیم تند تند میرفتیم که زودتر به حرم برسیم نزدیک حرم از فروشگاه بزرگی پیراشکی رضوی خریدم .
(آخه هر جور فکر کردیم نمیشد........... از گرسنگی هم شده خودمون را لو میدادیم )
بعد از خرید به داخل حرم رهسپار شدیم . وقتی وارد صحن شدیم آرامش خاصی پیدا کردم ،
گوشه ای را انتخاب کرده و شروع به خواندن زیارت نامه کردیم...
فرناز که کاملا معلوم بود خوابش می آید گفت ساغر ، حالا چکار کنیم؟؟؟؟
شانه ای بالا انداختم
- نمیدونم!!!
یادم آمد سال قبل که با بابا اینها به حرم آمده بودیم با مامان به زیر زمینی رفتیم که خانمها می گفتند قبر امام در زیر زمین قرار دارد.(من که نمیدونم خانمها میگفتن
، اگه دروغ باشه .....)
ولی دل به دریا زدم...
- فرناز بلند شو بریم یه جای خوب سراغ دارم .....
فرناز هم بدون چون و چرا به را ه افتاد .
به زیر زمین رسیدیم واقعا بزرگو زیبا بود
،گوشه پرتی را پیدا کرده و نشستیم...
در حالی که از خستگی پاهایم را دراز کرده بودم
به فرناز گفتم خدا بگم این سپیده و مریم رو چکار کنه ....
بیشعور ها اگه از این کم ظرفیت ها (منظورم عمو و فرید بود ) تقاضای عجق وجق نمی کردن الان راحت سر تختمون خوابیده بودیم.
فرناز که کاملا خواب آلودگی از صدایش می بارید
گفت خفه بشن الهی ، دخترایه ...(.چند تا فحش بالای 18 سال داد)
- ول کن بابا حوصله داری ...
در حالی که چرت میزدیم فرناز گفت ، راستی اگه زنگ زدن جوابشونو ندیم باشه ؟؟؟
- دل خجسته ای داری !!! اینجا اصلا آنتن نمیده
- راست میگی ؟؟؟؟
- آره فقط تو حیاط آنتن دهی داره

یک دفعه سوالی را که چند وقت بود ذهنم را مشغول خود کرده بود بر زبان راندم ؟؟؟؟
- فرناز شما چه طور با عمو آشنا شدید؟؟؟ تا جایی که من میدونم عمو تهران درس می خونه فرید شیراز ؟؟
البته ببخشید این سوال دائم تو ذهنمه روم نشده ازت بپرسم
- واه!!!! مگه تو خبر نداشتی محمود آقا خونه ی ما مستاجر بوده .
خیلی تعجب کردم هر چی به ذهنم رسید غیر از این نکته (آخه من فکر می کردم عمو خوابگاه
داره )
- راستی؟؟؟
در حالی که گرد غم صورتش را گرفته بودگفت آره پارکینگ خونمونو بابا درست کرده بود بده دانشجوی دختر ...
وقتی محمود آقا اومد برا خونه بابام قبول نمی کرد می گفت دختر تو خونه دارم تازه دانشجوی پسر همش زحمته،
بعد از کلی که بنگاه از محمود آقا صحبت کرد بابا به یک شرط قبول کرد .
گفت تو قولنامه بنویسن که هر موقع بابا خواست محمود آقا خالی کنه
، البته نه بدون دلیل
اگه مستا جر (منظور ش عموی بدبختم بود )خلاف کار یا رفیق باز و...... خلاصه این مسائل که پسر ها دارن باشه باید خالی کنه .
محمود آقا هم قبول کرد
، چند وقتی که گذشت نه تنها بابا نگهش داشت،حتی کرایشو زیاد هم نکرد .محمود آقا شانس اورد طرحشم افتاد تهران برای همین تا پایان طرحشم همون جا (خونه فرناز اینا)بود
همون آخر ترم اول فرید وقتی اومد تهران با هم دوست شدن
،دیگه فرید بود که محمود آقا رو ول نمی کرد .
تو درسا خیلی کمک هم می کردن....باورت میشه فرید از یه برادر بیشتر دوسش داره ؟؟؟
- وای چقدر جالب !!! عمو تو تهران قبول میشه ،تو و فرید شیراز.. ببین قسمت روز گا رو...
دو تایی ساکت شدیم هر کدام تو فکر خودمون غرق شده بودیم ...
نمیدونم کی خوابم برد با صدای موذن بیدار شدم تمام بدنم درد می کرد آرام فرناز را بیدار کردم.
وضع اون از من بدتر بود هر دو نشسته خم شده بودیم سر زانو و خواب.....
با کوفتگی بلند شدیم و به حیاط صحن رفتیم برای وضو ، هوا واقعا سرد بود...
در حالی که می لرزیدم وضو گرفته به داخل رفتیم برای نماز.............
نماز را با جماعت خواندیم فرناز قران آورد و شروع کرد خواندن
،من مفاتیح آوردم...
تا ظهر به هزار بدبختی خودمون رو سرگرم کردیم از بولِک و لولک (عمو و فرید )هیچ خبری نبود...
با کلافگی به فرناز نگاهی انداختم و گفتم
- چکار کنیم ؟
- هیچی ادامه میدیم
- ولی اگه اونا براخودشون رفته باشن چی ؟
- غلط می کنن !!!!!
مشخص بود اوج عصبانیش است
،برای همین دیگر حرفی نزدم .از دیشب فقط پیراشکی خورده بودم
یک پیراشکی دیگر باز کردم
رو به فرناز گفتم بخور و هر دو بابیمیلی شروع کردیم خوردن
(خدا ازتون نگذره احمقهای بیشعور که اینقدر ما فلک زده رو اذیت می کنید)
رو به فرناز گفتم بریم دیگه ؟ ساعت چهاره هر غلطی می خواستن بکنن کردن.....
تازه امروز بچه ها رو می برن بازار بین الملل
،فکر کنم جا موندیم ...
فرناز حرف مرا قبول کرد و به را ه افتادیم ،با بدن خسته به طرف هتل روانه شدیم هیچ کس نبود .
کلید را از هتل دار گرفتیم و به اتاق رفتیم
، اصلا نفهمیدم چطور دراز کشیدم و خوابیدم .
وقتی بیدار شدم هوا تاریک بود آرام چراغ را روشن کردم فرناز هنوز خواب بود بیدارش کردم..
نگاهی به من انداخت و گفت هنوز نیومدن ؟
در حالی که دوست داشتم مثل هند جیگر خوار جیگرشونو ببلعم
گفتم ول کن بابا شعورشون همینه حتما با هم هستند ....
واقعا اعصابم بهم ریخته بود
،یکی دوساعتی مثل مادر مرده ها نشسته بودیم که صدای سپیده و مریم آمد.
باخنده وارد شدند
، تا ما رو دیدند یک دفعه ساکت نگاهمان کردند
با تعجب گفتند پس شما دیشب کجا بودید؟
تا ظهر هم نیامدید (آخ جون پس عمو اینها هم حتما ناراحت شدند )
با لبخندی گفتم برای چی ؟؟؟؟؟؟؟؟
هیچی استاد و فرید دنبالتون می گشتن (وای دارم ذوق زده میشم آخ جون )چهره بیخیالی به خودم گرفتم
گفتم رفتیم حرم
- حرم؟؟؟؟
- آره برا چی ؟
- هیچی ، آخه استاد می گفت تازه از حرم برگشته بودید که غیب شدید .
شانه را با بیخیالی بالا انداختم
- خوب این مسافرت را برای زیارت کردن اومدیم، اگه می خواستیم بریم بازارو ببینیم این همه بازار تو شیراز.
(واقعا می دانستم بی منطق حرف میزنم ولی نمی شد
،باید حال اینها رو می گرفتم )
سپیده که دید من آماده مبارزه هستم شانه بالا انداخت گفت به من چه؟ و دست مریم را گرفت و به داخل اتاق خودشان رفتند.
درهمین هنگام موبایلم تکان خورد (از قصد روی سایلنت گذاشته بودم که با زنگ اعصاب داغونم داغونتر نشه )
نگاهی به صفحه انداختم
،فرناز مثل بچه ای که نانش را قطع کردن گوشه مبل نشسته بود
مرتب آیت الکرسی می خواند منم از ترس این که شلوارم رو خیس نکنم تکان نمی خوردم ...نگاهی به صفحه انداختم بعععللللههه بازم عمو بود گوشی را برداشتم
( مثلاخیر سرم خیلی خونسردم )- سلام - ساغر خودتی
- آره دیگه میخواستی دختر همسایه باشه (مثلا داشتم مزه میریختم که .....)
- سلام و زهر مار نفهم کجا بودید ؟
- خوب رفتیم حرم ...
- حرم بخوره تو سرتون نفهما ، از دیشب رفتید حرم ؟؟ پدرمونو دراوردید ....
- واه عمو مگه حرم رفتن جرمه؟؟
- اون یکی هم با تواِ(فرناز بدبختو می گفت )
- خوب آره با هم بودیم...
صدای فرید از آن طرف گوشی آمد
- بهشون بگو بیان دم در
- زود بیایین دم در.....و گوشی قطع شد
نگران نگاه فرناز کردم
- بیابریم
- کجا ؟؟؟
- دم در ...
باهزار سلام و صلوات لباس پوشیدیم و جلوی در رفتیم عمو مثل شمر و فرید مثل ابن ملجم بغ کرده دم در بودن ...
- سلام..................
با سلام ما عمو برگشت واقعا چشمانش قرمز قرمز بود ....
بدون حرف جلو آمد و .....شترق
نمی دونم اون یک دفعه سیلی زد یا مغز من دیر پیغام داد فقط میدانم گیج نگاهش می کردم..
بدون اینکه اشکی بریزم
، فرید سریع جلو آمد دست عمو را گرفت
- محمود خواهش می کنم ،و رو به فرناز با خشم گفت خیلی ......و چشم هایش پر از اشک شد...
واقعا ناراحت شدیم فرناز افتاد گریه ودر حالی که دماغش را با چادر پاک می کرد به نزدیک عمو و فرید رفت .
- داداش به خدا ما جایی نرفته بودیم فقط رفتیم حرم تا ............
نگذاشتم حرفش تمام شود ،مثل اینکه تازه فهمیدم عمو جلوی اون فرید لنگ دراز منو زده...
با عصبانیت
گفتم : فکر نمی کردم برای حرم رفتن باید کتک بخورم ،
و مثل خروسهایی که خودشون رو آماده جنگ می کنند کمی دستانم را تکان دادم و رو به فرناز
گفتم :راه بیفت....
بعد نگاه خشمگینم را به عمو انداختم
- ما هم مثل تمام دانشجوهای دیگه ...از این به بعد تو با من هیچ نسبتی نداری...
وقتی این حرف را می زدم تمام بدنم از عصبانیت می لرزید
(می دانستم حق با آنهاست و ما بهشون اطلاع ندادیم دعوا می کنند ولی اصلا فکر نمی کردم جلوی اون ......استغفرا....کتک بخورم )
تازه خودشون میدونستند ما نه از این دخترای ولیم نه.....تازه کجا رو داشتیم بریم بجز حرم؟
فرناز آرام آرام اشک میریخت و معذرت خواهی می کرد ...
نمیدانم چرا اصلا گریه نمی کردم فقط گلوله ای گلویم را گرفته بود و نمی گذاشت نفس بکشم
در حالی که خودم را کنترل می کردم پشت به همه وارد لاوی شدم و...............هیچ چیز نفهمیدم



ویرایش توسط ساغر.ش : ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۴:۳۲ بعد از ظهر
ساغر.ش آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, *banoo*, *Nafise.a9*, *RaHa2*, *تارا*, *شهرزاد, *شیدا*, +Neda+, -نازلی-, 677389, afi jonz, ahmadi_1362_2, alexiiiiiii, alikhademi, aminlily40, amisha, ana43, Anahita.s, angel04, architect_shima, arezoue, armita1819, asal-661, ashkannia, atefeh_49, atish69, baran.amad, barane khazan, bikari, blub2000, blue69, bneta, celiji, cole, darya..., darya12, Defne, degeer, dokhtare khial, ehsany, elenah, elmira.t, elmiraa_20, eti98, fadai, faezeh.t, faezeh88, fariba_hed, farnaz58, farnooshfarokhi, fatemeh1990, Fatima_14, ghazghaz, ghorob89, gita.boroujerdi, golchaghe, goldoone22, gole narges, golyassaman, H..GH, hala, hana_m, hany111, harimeshgh, havij69, homa41, honorable me, hosin, h_a_1234, ili mah, j.ghanavizi, judy abbott, kandi201022, khademre, kimia joon, king _ panther, leila93, M.KHODAEI, magenta, mahboobeh 98, mahsadina, mahshid_3d, mahtab10, mahya_pink, maneou, mansoure, many22, maryam poursist, maryam.khakbaz, maryam.mani, maryam_mariusz, masin, mehrgan0000, mellina2000, meno, mina68, minoo_kl, mirage, Misha73, misha_kavir, mjdakm, mojgan am, moon shine, nadjafi, nana22, Nasim 77, nasrin22, nastaran86, nasym, nazi1, nedaj, niayesh00, nika21, NiNa.S, niyayeeeeeesh, nlp16001, nrezaii, PAEEZ70, pare, parisa jooon, patrishiya, rahha, reza9000, rezno, Romani, romina ab, Roya_2010, saeedeh_n, saegheh, saghi.m, sahel_m, sanaz_, saqi, sara parvizi, sarina1911, sazin513, sefid65, sepide23, setare.jaberi, setareh67, setayesh_p995, shalizar2, sharafi, shrainy, sh_karan, silverstar, simaN, sladans, smahmodi, sokot shab, sonia1357, souraj, ssmaryam, statistics, sura, T T--THR, tama1011, tania_7, TanNazZz, tenten, Tifani Jon, tina 1989, titinaz, tondar1365, vaghea, vampire123, vianna, wenela, with winter, yasamin_34, yasesefid, yasi 72, yeshil, Z.Sattari, zahra.h, Zahra_niki, zanbagh, zibahp, ziglernata, ~*MONA*~, ~pArnYa~, ×sepidar×, αгѕαпα, آذردخت, آرتمیس 98, آرشا, آستاره, آلانا, آييريا, آینوش, آیه خانم, اب و اتش, ارشیا123, بارانیان, بازیگوش, برادپیت, بی بی گل, خاله سوسکه, راز نیاز, زری, زلال, سانجانا, سایه 52, سبحی, ستاره بارون, ستاره.ث, ستين, سرتق, سوال, سیمیندخت, شاپررک, شه تاو, شهرزاد ن, طلوع عشق, عشق یخی, علی رضاایران, فرح77, فكه ي مجنون, لی لی تنها, م.م.ر, م.نوری, منا64, ناشناس58, نامی, نصرا..., نيلا..., نگان, هانیه نیکو, وارث, ونوس۸۸, پرمیس, پرهامه, پرواس, پونام, کاساندا, کهربا61, گابریلا, گل یاس, یاسی55, یگانه, ♣ Elvira ♣
قدیمی ۲۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۱۲ بعد از ظهر   #26 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
ساغر.ش آواتار ها
 
ساغر.ش به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +105 امتیاز     
پیش فرض


وقتی چشمهایم را باز کردم بوی بدی به مشامم رسید ....
- محمود !!! به هوش اومد........
نگاهی به اطراف انداختم همه جا سفید بود
فرید بالای سرم ایستاده بود و عمو را مخاطب قرار داده بود
دستمو به سرم کشیدم و با ناله گفتم آخ چقدر درد دارم...
- دستتو تکون نده سرم دستته
فقط صدای فرید بود که به گوشم میرسید، پس بقیه کجا هستند؟؟؟
در باز شد و خانمی با روپوش سفید داخل شد
، نگاهی به من انداخت و گفت: دستتو بده عزیزم و آرام نبضم را گرفت ..
سرم را چک کرد و رو به فرید گفت: حالش بهتره ،سرم که تموم شد می تونید ببریدش...
هنوز منگ بودم
،فرید نگاهی به من انداخت گفت: سلام .....الان محمود میاد
در حالی که دهنم مثل زهر مار تلخ شده بودگفتم من کجام ؟؟؟
- هیج جا درمانگاهی
- پس عمو کوش ؟
- الآن میاد ..
- پس فرناز ؟؟؟
- الآن میان...
ولی مشخص بود کلافه شده
،در همین حین عمو و فرناز داخل شدند... چشمهای فرناز قرمز شده بود و چشمهای عمو......نه تنها عصبانی نبود بلکه پشیمانی از چشمهایش می بارید
جلو آمد آرام دستم را گرفت ..
- خوبی
با سرجوابش را دادم آره!!!!!!!
بغض اذیتم می کرد
،لبهایم نا خوداگاه جمع شد اشک مانند اینکه راه خانه را پیدا کرده آرام آرام حرکت به پایین را شروع کرد
- مگه بچه ای گریه می کنی ؟ وبا دست اشکهایم را پاک کرد ...میدونی چقدر نگران شدم؟
تو دستم امانتی
،اونم نه امانت معمولی سفارش شده ...میدونی چقدر دوست دارم؟؟؟
فقط نگاهش می کردم
،واقعا الان که عاقلانه فکر می کنم چه کار احمقانه ای کردیم ،می توانستیم خیلی معقول و منطقی باهاشون حرف بزنیم ...
زیر لب گفتم: ببخشید
- همین که صحیح و سالم پیشمی بخشیدمت ،عمو قوربونت بره ..میدونستم جای بدی نرفتی
دلم شور میزد که نکنه بچگی کرده باشید سوار شخصی بشید و ........حتی فکرش اذیتم میکنه اگه بدونی دیشب من و فرید کجاها که نرفتیم...
وقتی سپیده زنگ زد و گفت تو و فرناز هنوز نیومدید داشتم قبض روح میشدم ...
اولین جایی که به ذهنم رسید حرم بود
، برای همین سریع رفتیم حرم ...
با فرید چقدر گشتیم خدا میدونه به قسمت گمشده ها............ نمیدونم............
عمو دستانش را روی سرش گذاشته بود و با بغض تعریف می کرد.. باورت میشه حتی بیمارستان...
پزشک..... دیگه نتوانست حرف بزند
،نگاهم به فرناز و فرید افتاد مثل اینکه اشک آنان هم دلش تنگ شده بود برای ریختن .....
اصلا یادم رفت سرم به دستم است نشستم و خودم را در آغوش
عمو پنهان کردم برای اولین بار عمو محکم مرا در آغوشش گرفته بود و گریه می کرد ...
در باز شد پرستارتپلی به داخل آمد وقتی ما را در این حالت دید
گفت وای چکارمی کنی سرمت داره میریزه..آرام از عمو جدا شدم راست می گفت در حالی که هیکل گرد و قلمبه بانمکش را تکاه می داد زیر لب نچ نچ می کرد
سرم را از دستم در آورد و با صورت فلفل نمکی نگاهی به من و بعد به عمو انداخت
گفت این جور که شنیدم شما پزشکین ؟؟
عمو با سر علامت مثبت داد
- اگه شما دکترین خدا به مردم عادی رحم کنه ...آخه آقای دکتر مریضی که سرم دستشه باید اینجوری بلند بشه ؟
یک دفعه زدم زیر خنده با خنده من همه خندیدند
پرستار آرام لبخندی زد
، ببخشیدی گفت و خارج شد... فرید جلو آمد با محبت نگاه من کرد
- نمیدونم به شما دوتا چی بگم (طبق معمول منظورش من و فرناز بودیم) حالا که الحمدا... سالمید
ولی این مسافرت رو بیشتر از این کوفتمون نکنید
،باشه؟؟؟
چشم هایم را بستم (یعنی باشه
، خفه خون بگیر از دوباره یادمون ننداز)
عمو در حالی که موهایم را با دست به زیر روسری هدایت می کرد
گفت آگه دختر برادرِ منه زیاد به این چشماش اعتماد نکن ...
فردا می بینی رفته نیشابور از اون جا زنگ میزنه
.... خنده با نمکی کرد...
با خنده گفتم بسه محمود خان
...
عمو با دست موهای خوش حالتش را کنار زد و گفت اونم به چشم...
بعد از ترخیص به پیتزا فروشی رفتیم
، واقعا جای قشنگی بود اکثرا خانواده بودند و معلوم بود که زائر هستند .
خدایی بعد از آن همه پیراشکی
، پیتزا مزه میداد ..نمیدانم ولی هنوز از عمو و فرید خجالت می کشیدم و
سعی می کردم نگاهشان نکنم
با زنگ گوشی از عالم خود در آمدم نگاهی به شماره انداختم بابا بود ...
- سلام بابا
- سلام دختر گلم ،چطوری خانم ؟؟
- خوبِ خوب
-- حرم رفتی بابا؟
- آره خیلی زیاد (از دیروز غروب جامون حرمه )
- برامون دعا کردی یا نه فقط خودت ؟؟ (کاملا معلوم بود داره سر به سرم می گذارد )
- ای یه کم دعا کردم مخصوصا وقتی یادم میاد که شما و مامان بانکمین
- پدر صلواتی فقط به خاطر پول یادمون میوفتی ؟
- قوربونت برم همیشه یادتون هستم ، مامان چطوره ؟
- بد نیست خوبه اونم ...می خواد باهات حرف بزنه ....
- مینا چکار می کنه ؟؟؟
یک دفعه سکوت ...........فکر کردم ارتباط قطع شده
گفتم الو.... الو....
- اینجام بابا .... ساغر با مامانت صحبت کن و گوشی را به دست مامان داد
- سلام ساغرم خوبی ؟
سلام مامان ، آره که خوبم تو چطوری عزیز دلم ؟
خوبم گلم... ساغر تا کی مشهدی ؟؟؟
- یه سه روز دیگر بر می گردیم ..
- خوبه
- مینا چکار می کنه ؟؟
- اونم خوبه .. ساغر ؟؟؟
- جانم
- مینا تصمیم گرفته ازدواج کنه
- خوب مبارکه
- میدونی بابا می گه ساغر بچه ی اولمه اول ساغر ،بعد مینا...
- وا که چی بشه من که فعلا تصمیم ندارم ازدواج کنم ؟ (نه حالا خواستگارا صف بستن فقط معطل جواب منن )
- والله.. نمیدونم چی بگم باباته دیگه الان چند روزه خونمون دعواست...
- یعنی چی خوب ؟؟مینا حتما مرد دلخواهشو پیدا کرده ولی من هنوز پیدا نکردم
(در همین حین چشمم به صورت عمو و فرید افتاد
، هر دو لبخند می زدند احتمالا می گفتن بابا این دختر آخر پروییه )

- میتونی بیای تهران ؟

- برا چی؟؟؟

- بیا این حرفا رو برا بابات بگو ، شاید راضی بشه ..بخدا از دست این پدر و دختر اعصابم خورد شده ..
هر روز جنگ داریم مینا الان دو هفتس نمیره دانشگاه ..
- برا چی ؟
- چه میدونم بابات گفت تو داری میری دانشگاه ولی ساسان دیپلم هم نداره ...
اونم راحت نشسته خونه میگه نمیرم دانشگاه تا اختلاف تحصیلاتمون کم بشه (انگار از من احمق تر هم
آدم هست... جالبه )
- باشه میام ،ولی به مینا بگو حالا ساسان زیاد آش دهن سوزیم نیست که براش درس رو ول کنی ؟؟؟
- واه ساغر جون تو چرا ؟(چنان لحنش بد بود که فکر کردم حتما حرف خیلی بدی از دهانم بیرون آمده )
- نه مامان منظورم اینه.....
- باشه عزیزم زودتر بیا تا تکلیف این قضیه حل بشه ...اونام نامزد کنن بخدا دیگه خسته شدم به عباس می گم عزیزم مگه ساغر و مینا چقدر فاصله سنیشونه ؟ میگه تو بگو یه روز... اول ساغر بعد مینا
با خونسردی گفتم باشه مامان سعی می کنم بیام ...اگه نشد تلفن میزنم بابا رو راضی می کنم...
- خیر ببینی دخترم ...
- مینا اونجاست ؟
- نه بچم پاک از خونه فراری شده رفته خونه خالت
(این دیگه آخر خریته رفته خونه او شهرام قرطی.... بدبختیه والله....)
- باشه... به اونم زنگ میزنم کاری نداری ؟؟؟
- نه قوربونت برم راستی کی باهاته ؟
- هیچکی... عمو
- با اون رفتی بیرون ؟؟؟؟؟
- آره البته دو تا دیگه از دوستام هم هستن شاید برات تعریفشونو کرده باشم فرناز و برادرش ...
- آها خوش باشین ..نکنه محمود خیالی برا فرناز داره همش با اونا می پره ؟
(هنوز تخیلات مامان شروع شد نمیدونم چرا هر کی بهش میگه سلام پیش خودش میگه برا دخترامه که بهم احترام میزارنعمو هم با هر کی بره فکر می کنه جاریشه شمشیرشو از رو می بنده )
- نه مامان جون از این خبرا نیست ...
- چکارشون دارم .. فقط دختر گلم سالم باشه بهش خوش بگذره به من چه .....سلام به محمود برسون
- اونم به روی چشم ، کاری باری ؟؟؟؟
- نه عزیزم ،خدا حافظ
گوشی را که قطع کردم عمو آرام گفت هنوز چه خبر شده ؟
- هیچی مینا می خواد با ساسان ازدواج کنه
- ساسان؟؟؟؟؟ اون که اهل زندگی نیست !!!!!
- نمیدونم چی بگم ؟ بابا بیچاره فعلا منو کرده سد راه مینا تا شاید عقل نداشتش برگرده سرش
مامانم رو هم که میشناسی می خواد عقده ی کم پولیش رو مینا جبران کنه میگه اول زندگی. مینا بیفته تو خوشی
- چی بگم ؟ زن داداش خودش بهتر میدونه ...و سکوت کرد - پیتزات سرد شد ، از دهن افتاد ...فرید بود که مرا مخاطب قرار داده بود (حتما منظورش اینه آی کیو زودتر کوفت کن بریم )
سرم را تا بالا آوردم جوابش را بدهم ،دست برد از پیتزایم برداشت گفت مثل اینکه نمی خوری ببخشید من هنوز سیر نشدم .
عمو آرام گفت شکمو چرا پیتزای ساغرو بر داشتی ؟
- محمود خجالت بکش یه تیکه بیشتر نیست...
- ساغر ضعیف شده بزار بخوره سیر بشه ...
- اون سرم خورده تازه ،وکیل وسیشی ؟؟؟
و خندید .... من با لبخند نگاه عمو کردم و
گفتم: بزار بخوره بعدا بهتون میگم چی شده
آقا فرید تا عمر داره دیگه یادش نمیره مطمئن باش ...دیگه دست به غذای هیچ کس نمیزنه و موذیانه خندیدم
فریدنگاهی به تیکه ای که در دستش بود کردو مشکوکانه نگاهی به من سپس به پیتزاش کردو گفت نکنه سم توش ریختی ؟؟
- از اون بدتر... و بدون اینکه جوابش را بدم بقیه پیتزا را خوردم... فرناز خیلی ساکت بود...
وقتی از پیتزا فروشی در آمدیم
با خنده گفتم نبینم ناراحت باشی چی شده ؟؟؟؟
- هیچی
- برا هیچی نارا حتی ؟
- ساغر با این فکر احمقانه ام تو رو هم تو دردسرانداختم ...
- برو بابا من بیشتر از تو مشتاق بودم ،پس نا راحت نباش... و بوسیدمش برگشم عمو را صدا کنم دیدم
فرید کاملا مماس ما ایستاده تا خواستم حرف بزنم
گفت: ممنون خیلی خانمی ....
(وا این چرا این جوری حرف زد اینم انگار مشکل داره ..ولی خدا از ته دلت بشنوه ساغر داری ذوق زده می شی ها)







ویرایش توسط ساغر.ش : ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۴:۳۹ بعد از ظهر
ساغر.ش آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, *banoo*, *Nafise.a9*, *RaHa2*, *تارا*, *شیدا*, +Neda+, -نازلی-, 677389, afi jonz, ahmadi_1362_2, alexiiiiiii, alikhademi, aminlily40, Amir86, amisha, ana43, Anahita.s, angel04, architect_shima, arezoue, armita1819, asal-661, ashkannia, atefeh_49, baran.amad, barane khazan, blub2000, blue69, bneta, celiji, cole, darya..., darya12, Defne, degeer, dokhtare khial, ehsany, elenah, elmira.t, elmiraa_20, eti98, fadai, faezeh.t, faezeh88, fariba_hed, farnaz58, farnooshfarokhi, fatemeh1990, Fatima_14, ghazghaz, ghorob89, gita.boroujerdi, golchaghe, goldoone22, gole narges, golyassaman, H..GH, hala, hana_m, harimeshgh, havij69, homa41, hosin, h_a_1234, ili mah, j.ghanavizi, judy abbott, kandi201022, kimia joon, leila93, M.KHODAEI, magenta, mahboobeh 98, mahsadina, mahshid_3d, mahya_pink, maneou, mansoure, many22, maryam poursist, maryam.khakbaz, maryam.mani, maryam_mariusz, masin, mehrgan0000, mellina2000, meno, mina68, minoo_kl, mirage, Misha73, misha_kavir, moon shine, m_h_n, nadjafi, nana22, narcis64, nas2ran, Nasim 77, nasimrahi, nasrin22, nastaran86, nasym, nazi1, nedaj, niayesh00, nika21, NiNa.S, niroomand, niyayeeeeeesh, nlp16001, nrezaii, PAEEZ70, pare, parisa jooon, patrishiya, rahha, raynak, reza9000, rezno, Romani, romina ab, Roya_2010, saeedeh_n, saegheh, saghar23, saghi.m, sahel_m, sanaz_, saqi, sara parvizi, sarina1911, sazin513, sefid65, sepide23, sepide90, setareh67, setayesh_p995, sharafi, shatot, shida.m, shrainy, sh_karan, silverstar, simaN, sladans, sokot shab, sonia1357, souraj, ssmaryam, sura, T T--THR, tama1011, tania_7, TanNazZz, tenten, Tifani Jon, tina 1989, titinaz, tondar1365, vaghea, vampire123, vianna, wenela, yasamin_34, yasesefid, yasi 72, yeshil, Z.Sattari, zahra.h, Zahra_niki, zanbagh, zibahp, ziglernata, ~*MONA*~, ~pArnYa~, ~SAREH~, ×sepidar×, αгѕαпα, آذردخت, آرتمیس 98, آرشا, آستاره, آلانا, آييريا, آینوش, آیه خانم, اب و اتش, ارشیا123, بارانیان, بازیگوش, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, خاله سوسکه, خانم فسقلی, راز نیاز, ریحانهz, زری, زلال, سانجانا, سایه 52, سبحی, ستاره بارون, ستين, سرتق, سوال, سیمیندخت, شاپررک, شه تاو, شهرزاد ن, طلوع عشق, عشق یخی, علی رضاایران, فرح77, لی لی تنها, م.م.ر, م.نوری, منا64, ناشناس58, نامی, نسيا, نصرا..., نگان, هانیه نیکو, هلیایی, وارث, ونوس۸۸, پرمیس, پرهامه, پرواس, پونام, کاساندا, گابریلا, گل یاس, یاسی55, یگانه, ♣ Elvira ♣
قدیمی ۲۵ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۴۴ بعد از ظهر   #27 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
ساغر.ش آواتار ها
 
ساغر.ش به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +96 امتیاز     
پیش فرض


بدون اینکه ذوق خودم را نشان بدهم آرام و متین گفتم تو رو خدا این حرفارو نزنید خجالت میکشم (نمی دونستم خجالتم بلدم بکشم بابا ایول دارم )
فرناز نگاهی به فرید انداخت
- پس محمود آقا کوش ؟
- داره میاد ، یه کاری داشت گفت خودش رو میرسونه ...
وقتی عمو آمد واقعا تعجب کردم یه پیتزاباهاش بود . نگاهش که به من افتاد گفت :
دیدم پیتزاتو بعضی ها دو دَره کردن، گفتم گرسنه نمونی (واقعا از این عمو مهربون تر بازم رو کره زمین هست؟ )
تشکر کردم و چهار نفری به راه افتادیم ، فرید یک دفعه گفت :ساغر خانم میشه بگی چی تو پیتزات ریختی که تهدید می کردی ؟
(ای وای ...اصلا حواسم نبود با اون دروغ ضایعم ...حالا چی بگم بهش ؟)
کمی من و من کردم و گفتم راستش داشتم حرف میزدم (خدا کمکم کن دروغم رو خوب بگم باور کنه)
آب دهنم مستقیم
ریخت رو همون برش که شما برداشتین ...با صدای قهقه عمو سرم را بلند کردم و لبخند زدم، فرید خیلی بیتفاوت گفت: چنان گفتی پیش خودم گفتم حالا چی شده ؟
(پسره کثیف ...حال خودم از تعریفش به هم خورد وای به حال
عمل کردنش )
عمو :خوشم میاد فرید کم نمیاری...
با سر به سر گذاشتن عمو و فرید به هتل رسیدیم... جالب اینکه از آن روز به بعد اصلا
سپیده و مریم نگاه فرید و عمو نمی کردن
وقتی هم با آنها برخورد می کردند آرام و متین سلام علیک رسمی می کردن و رد
میشدن
این طور رفتار من و فرناز را ذوق زده می کرد...
کار من و فرناز شده بود مایع شوخی عمو و فرید ...دائم سربه سرمان می گذاشتند و می خندیدند
مشهد یکی از مسافرت هایی بود
که واقعا به من خوش گذشت.. موقع برگشتن رسید
در این مسافرت رفتار فرید با من کاملا عوض شده بود حیلی محترمانه با من
برخورد می کرد
و شوخیهای ظریفی که اصلا نه تنها به من بر نمی خورد بلکه ذوق زده ام می شدم
حس تازه ای در چشمانش بود
شاید هم تخیلات من قوی شده بود که این طور حس می کردم...
*********
بالاخره به شیراز رسیدیم و درسها شروع شد....
چند بار اجازه گرفتم برای
رفتن به تهران، عمو می گفت اگه بری کاملا از درس جا میمونی فعلا قید تهران را بزن....
وقتی نگرانی مرا دید یک روز پیشم آمد
و گفت میدونم خیلی دوست داری بری هم دیدار تازه کنی هم با بابات حرف بزنی...
نگاهش کردم
، عمو ادامه داد : ولی عزیزم با حرفای تو هیچ چیز درست نمیشه ...
فکر کن با عباس حرف زدی اونم راضی شد
،مینا اگه خوشبخت نشه البته می گم اگه... تو چه حسی پیدا می کنی ؟
- خوب......یکدفعه ساکت شدم
- گوش میدم
( راستش نمی دانستم چه جوابی بدم ،اصلا به این قضیه به این صورت نگاه نکرده بودم )
- راستش ....نمیدونم.....
- مطمئن باش عذاب وجدان پیدا می کنی... غیر از اینه (کاملا درست می گفت )، ببین من اخلاق تو رو بهتر از خودت میشناسم
ساده ای
، مهربونی ، مظلومی ، خانمی و همیشه حس مسولیت داری نسبت به همه
- خوب عمو راستش مامان ازم خواست، اگه حرفی نزنم دلش می شکنه...
- حرفت درست، ولی مامانت برا چی اصرار داره ؟؟؟؟
- خودت که میدونی ، چون ساسان پسر برادرشه، پولدارهم هست ...
- اینا تو رو راضی می کنه زن چنین کسی بشی ؟
- نه
- چرا ؟؟؟- عمو بیست سوالیه ؟ خوب معلومه..نمیگم پول ارزش نداره ،خوبه... ولی باید دید چه کسی این پول رو داره
- دقیقا حرف من هم اینه ،ببین ساغر جون خودت می دونی ساسان پسر جالبی نیست مینا و مامانتم اینو میدونن
ولی پول
چشماشونو .....بگذریم حالا حساب کن خودت رو انداختی وسط ، این کار درست شد

بعدش اگه مینا ..

- وای عمو دیگه نگو باشه نمیرم ،حالا خوب شد ؟

- آره دقیقا همین رو می خواستم.... و بیرون رفت.

به حرف عمو فکر کردم کاملا منطقی بود ...به مامان زنگ زدم و گفتم نمی توانم
بیایم درسهام خیلی سنگیه، مامان هم خیلی عادی قبول کرد ...
رفت و آمدم بیشتر با عمو بود ...
یک روز سر کلاس آناتومی ب نشسته بودیم وقتی استاد رفت
،الهام (یکی از بچه فضول های کلاس ) پیشم آمد و گفت سلام ..
در حالی که تند تند جزوههایم را مرتب می کردم سرم را بالا گرفتم
- سلام
- وقت داری چند دقیقه ؟
- آره خواهش می کنم...
- ساغر تو دانشگاه پخش شده نامزد داری...
- من؟؟؟
- آره میگن با فرید تهرانی ،اون که داروسازی می خونه (برادر فرناز تهرانی) نامزد شدید
(وای خدا جون چکار کنم من بی عقل حرف اون نفهم بی عقل
تر از خودمو گوش دادم ،بدون اینکه به عواقب کار فکر کنم )
- خوب راستش نه اون جور
- یعنی چی ؟؟؟
- بابا هیچی ولش کن... خوب برا چیته ؟
- آخه تو هنوز دست به صورتت نزدی ،در حالی که خودت میدونی بچه ها بدون اینکه کاری کرده باشن اصلاح می کنن وای به حال نامزدی، بعد دستتم انگشتر نداری.. منظورم حلقس
- خوب اینا چه ربطی به هم دارن (بدبختی اینه که ربط دارن ولی من پررو تر از این حرفام )
- یعنی چی چه ربطی داره....چجوری بگم .....حالا راسته یا نه ...؟؟؟
( واقعا نمی دانستم چه بگویم )
یک دفعه گوشیم زنگ زد با سر ببخشیدی گفتم ونگاهی به گوشی انداختم مینا بود
- سلام ساغری
- سلام خانم چه عجب زنگ زدی ...
- خوشم میاد کم نمیاری...
- بخدا مینا درسام خیلی سنگینه
- برو بابا اینم بهانه جدیدته ، می خوای بگی آره دیگه مام.............
- برو گمشو ( و خندیدم ) تو با درسات چکار می کنی (مثلا من خبر ندارم نمیره دانشگاه )
- مگه نمیدونی نمیرم...
- چییییییییی ...!!!! چرا ...!!!؟؟؟؟
- خوب دیگه می خوام درسو تعطیل کنم ،حالا بخونیم چی بشه لیسانساش بیکارن
وای به حاله ما
،با یه فوق دیپلم می خوایم چکار کنیم
(اصلا با این دختر نمیشه جرو بحث کرد خیلی بیمنطقه )
- خوب مینا جان دیگه چه خبر ؟
- راستش .... راستش ساغر یه چیزی بهت بگم به هیچ کس نگی ها ...
- نه به خدا ، چی شده ؟
بابا شب بهت زنگ میزنه ، گفتم خودم زودتر بگم (مینا خدا خفت کنه کشتیم یه دفعه جون بکن بگو )
ساغر آخر هفته من و ساسان می خوایم نامزد کنیم، وای ساغر خیلی خوب میشه نه؟؟؟
(گمشو بیشعور چنان ذوق زده شده فکر کرده ساسانم آدمه؟؟)
پوفی کردمو گفتم خوش بخت بشی الهی...
- تو که میای ؟ نه نگو که واقعا نا را حت میشم.. نامزدی تنها خواهرته (مثل اینکه جواب مرا می دونست )
- سعی می کنم
- سعی رو بریز دور ،تازه عزیز جون و آقا جون وعمو هم هستند...
بابا شب بهشون زنگ میزنه تو رو خدا ساغر بیا خیلی دلم
برات تنگ شده با شه
یک دفعه احساساتم فوران کرد
- باشه میام.
- آخ جون کاری نداری؟
- نه عزیزم، توکلت به خدا ...
یک سوال ذهنم را مشغول کرد، بابا چطور شد کوتاه آمد ؟؟؟؟؟؟؟
ولی با این حال نگران مینا بودم ولی کاری از دستم بر نمی آمد...
بی حوصله نگاه ساعت کردم
،این ساعت علوم پایه داشتیم از زمانی که استاد آمد تا زمانی که رفت در عالم هپروت سیر می کردم
اصلا حوصله درس خواندن نداشتم واقعا فکر مینا
اذیتم می کرد، با بی حوصلگی خواستم بیرون بروم که فرید جلویم سبز شد(بابا این انگار نه انگار خودش دانشگاه داره همش تو دانشگاه ما ولوه)
با تعجب نگاهی به او انداختم
،یک دفعه یاد صبح افتادم ...
( خدای من اگر این شایعه به گوشش رسیده باشد حتما......) حتی فکرش اذیتم می کرد
آرام می خواستم از کنارش رد شوم مثل اینکه
فکرم را خواند، در حالی که جلو می آمد سلام کرد...
- سلام
- میشه چند دقیقه وقتتو بگیرم
- خواهش میکنم (خدایا 100 تا صلوات که نفهمیده باشه )
نگاه دقیقی به من انداخت و گفت بفرمایید
گیج نگاهش کردم ........کجا؟؟؟
- اگه امکان داره بریم محوطه حیاط ، راحت تر حرف بزنیم .....
- باشه.... و مودبانه به راه افتادم،برایم جالب بود چه کار مهمی با من داشت ؟؟دائم این سوال در ذهنم بازی می کرد ...


ویرایش توسط ساغر.ش : ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۴:۴۶ بعد از ظهر
ساغر.ش آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, *banoo*, *Nafise.a9*, *RaHa2*, *تارا*, *شهرزاد, *شیدا*, +Neda+, -نازلی-, 677389, abien, afi jonz, ahmadi_1362_2, alexiiiiiii, alikhademi, aminlily40, Amir86, amisha, ana43, Anahita.s, angel04, architect_shima, arezoue, armita1819, asal-661, ashkannia, atefeh_49, atish69, barane khazan, bikari, blub2000, blue69, bneta, celiji, cole, darya..., darya12, Defne, degeer, dokhtare khial, ehsany, elenah, elmira.t, eti98, fadai, faezeh.t, faezeh88, fariba_hed, farnaz58, farnooshfarokhi, fatemeh1990, fatima.h, Fatima_14, ghazghaz, ghorob89, gita.boroujerdi, golchaghe, goldoone22, gole narges, golyassaman, H..GH, hala, hana_m, harimeshgh, havij69, homa41, hosin, h_a_1234, ili mah, j.ghanavizi, judy abbott, kandi201022, khademre, kimia joon, leila93, libra272, M.KHODAEI, magenta, mahboobeh 98, mahsadina, mahtab10, mahya_pink, maneou, mansoure, many22, maryam poursist, maryam.khakbaz, maryam.mani, maryam_mariusz, mehrgan0000, mellina2000, meno, mina68, minoo_kl, mirage, Misha73, misha_kavir, mjdakm, moon shine, m_h_n, nadjafi, nana22, narcis64, nas2ran, Nasim 77, nasimrahi, nasrin22, nastaran86, nasym, nazi1, nika21, niyayeeeeeesh, nlp16001, nrezaii, PAEEZ70, pare, parisa jooon, patrishiya, rahha, raynak, reza9000, rezno, Romani, romina ab, saeedeh_n, saegheh, saghar23, saghi.m, sahel_m, sakera, sanaz_, sapidkooh, saqi, sara parvizi, sarina1911, sazin513, sepide23, sepide90, setareh67, sharafi, shatot, sh_karan, silverstar, simaN, sladans, sokot shab, sonia1357, souraj, ssmaryam, sura, T T--THR, tama1011, TanNazZz, tenten, Tifani Jon, tina 1989, titinaz, tondar1365, vaghea, vampire123, vianna, wenela, yasamin_34, yasi 72, yeshil, Z.Sattari, zahra.h, Zahra_niki, zanbagh, zibahp, ziglernata, ~*MONA*~, ~pArnYa~, ×sepidar×, αгѕαпα, آذردخت, آرتمیس 98, آرشا, آستاره, آلانا, آييريا, آینوش, آیه خانم, اب و اتش, ارشیا123, بارانیان, بازیگوش, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, خاله سوسکه, خانم فسقلی, راز نیاز, ریحانهz, زری, زلال, سانجانا, سایه 52, سبحی, ستاره بارون, ستين, سرتق, سوال, سیمیندخت, شاپررک, شه تاو, شهرزاد ن, طلوع عشق, فرح77, لی لی تنها, م.م.ر, م.نوری, منا64, ناشناس58, نامی, نسيا, نصرا..., نگان, هانیه نیکو, هلیایی, ونوس۸۸, پرمیس, پرهامه, پرواس, پونام, کاساندا, گابریلا, گل یاس, یاسمن71, یاسی55, یگانه, ♣ Elvira ♣
قدیمی ۲۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۲۸ قبل از ظهر   #28 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
ساغر.ش آواتار ها
 
ساغر.ش به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +93 امتیاز     
پیش فرض

آرام به راه افتادم... دلم می خواست پشت سرش حرکت کنم، تا به حال با یه پسر غریبه هم قدم نشده بودم برای همین خجالت میکشیدم.
فرید که متوجه منظور من شده بود سعی می کرد بر عکس ،هم شانه راه برویم وقتی آرام راه می رفتم
او هم آرام میرفت و
وقتی تند ،او هم تند ...
تا به حیاط رسیدیم کلافه و سر در گم شده بودم
،بر روی نیمکتی که در زیر درخت نارنج بود نشستیم
هوای
خنک شیراز واقعا لذت بخش بود، الآ ن تهران هوا خیلی سردشده آخر هفته چه جوری برم تهران ؟
- خوب نرو ....
با تعجب نگاهش کردم وای خدای من
،منه دیوونه بلند بلند فکر کرده بودم....
به قول آقا جون زبان سرخ سر
سبز می دهد بر باد ...
- جواب من چی شد ؟؟
با تعجب نگاهش کردم ..
- ببخشید متوجه نشدم !!!!!
- اگه می گفتی فهمیدی تعجب می کردم...
- خوب یه بار دیگه بگو
- می گم، نمیدونم کی یه شایعه مسخره رو انداخته روی زبون بچه های دانشگاه.شما و دانشگاه ما ......
( وای داشتم آتیش می گرفتم خدا یا خودت
کمکم کن ) مثل کسی که اصلا از هیچ چیز خبر ندارد
قیافه متعجبی گرفتم و گفتم: چه شایعه ای ...؟؟؟؟!!!!
نگاه عاقل اندر سفیه ای کرد و گفت :به گوش تو نرسیده ؟؟؟
با پر رویی تمام گفتم : نه (نه و مرض.... دروغگو ، خدا خفت کنه فرناز که منو انداختی تو هچل)
- خدا کنه !!!! تو بچه ها پخش شده..... می گن ما نامزد کردیم...
- خنده ی مصنوعی کردم.. وا ه چه حرف مزخرفی...
- اتفاقا منم همین رو گفتم، از این حرف مزخرفتر تا حالا نشنیده بودم...
( وای خدای من کمکم کن از این پسره کم نیارم ..) سرم را بلند کردم
-
خوب برای این حرف مزخرف منو کشوندی حیاط ؟؟؟
- نه می خواستم بگم هر کی این حرف رو پخش کرده مگه گیرم نیفته.. بعد چشمهایش را زاغ کرد تو صورتم و گفت می کشمش
دیگه داشتم نفس کم می آوردم، خودم را به زور کنترل می کردم که اشکهایم راه نیفته
- به من چه برو پیداش کن و بکشش ...
برخاستم ، او هم بلند شد.... نمیدانم چرا در چشمانش محبت میدیدم ولی زبانش تلخ و گزنده بود...
- اگه نگات تموم شد من برم (خدای من چرا زول زدم به چشماش )
- من شما رو نگاه نمی کردم (خوشم میاد اصلا کم نمیارم، آفرین ساغر ) نه کاری ندارم خدا حافظ ...و از او جدا شدم
سریع شماره فرناز را گرفتم
- بله !!!!!
- بله و بلا...بمیر، کجایی ؟
- ساغر تویی
- آره ،می گم کجایی ؟
- کلاسم تموم شده می خوام برم خونه ...
- میتونی بیای در سالن تجمعات ؟
- چیزی شده ؟؟؟
- آره فقط زود.... باشه ؟؟؟
- اومدم ، اومدم....خودم را به در سالن رساندم ، 10 دقیقه بعد فرناز آمد... کاملا نگرانی از حرکاتش پیدا بود ...- ساغر چی شده ؟؟
- فرید اومده بود سراغم
- فرید ؟؟؟؟برای چی؟؟؟؟
- چه میدونم ، اومده بود میگفت این شایعه رو کی انداخته که من و تو نامزدیم ...بخدا فرناز داشتم قبض روح می شدم
فرید به جهنم
، اگه عمو بفهمه منو می کشه... و با التماس نگاه فرناز کردم .
او از من نگران تر شده بود
...
- میگم ساغر فکر می کنی سپیده و مریم پخش کردن ؟؟؟
شک نکن تیز هوش !!!!! بدبخت شدم ، نباید قبول می کردم .
و هر دو به فکر فرو رفتیم فرناز که معلوم بود دلش برایم سوخته گفت : نگران نباش فرید اگه با من حرف زد
همه رو میندازم گردن
خودم فقط اگه آقا محمود پرسید بگو نمیدونم خبر ندارم... باشه ؟؟؟
مثل الاغ حرف گوش کن سرم را پایین انداختم و با سر گفتم باشه
- کی کلاس داری ؟؟؟ فرناز بود که مرا مخاطب قرار داد ...
- بعد از ظهر ،برا چی ؟؟؟
- بیا بریم خونه ...
- برو ،ساعت سه کلاسمون شروع میشه الان یک ونیمه تا من برم و برگردم کلاس شروع شده ...


-باشه
، خداحافظ ...

با سر جوابش را دادم ، اصلا حوصله نداشتم ..کلی فکر و خیال تو مغزم رژه می رفت

با ناراحتی سرم را بالا گرفتم( خدا یا خودت
کمک کن ) به راه افتادم
ساعت 3 با عمو کلاس داشتیم آرام آرام راه کلاس را در پیش گرفتم
،سمیرا یکی از بچه های خوب کلاس
جلویم راه میرفت
صدایش کردم برگشت و با
خنده گفت : سلام چه عجب ساغر.... فرنازپیشت نیست !!!!
- کلاس نداشت، رفت خونه ...
- نهار خوردی ؟
- نه
منم نخوردم بیا باهم بریم سلف تا غذا تموم نشده....
- بریم ........
با هم به راه افتادیم عده ای از بچه ها از سلف در می امدند و عده ای مثل ما که نهار نخورده بودند داخل می
شدند
رو به سمیرا کردم و گفتم نهار چیه ؟؟؟؟؟
- فکر کنم کباب باشه
- خوبه بزن بریم......
داخل صف ایستادیم تا نوبتمان شد
،غذا را گرفته چلو کباب با نوشابه و ماست بود یکی از میزها را انتخاب
کرده و نشستیم..
سمیرا آرام پرسید : ساغر جان ببخشید یه سوال داشتم...
- جانم ؟ بپرس ...
- شما ازدواج کردید ؟
بی حوصله گفتم سمیرا مگه این دانشگاه به این بزرگی هیچکس ازدواج نمی کنه که امروز همه از من این سوال را می پرسن ؟
- چرا عزیزم ، ولی اکثرا شیرینی میارن خوب نمیدونم چه طور بگم یه جوری که همه می فهمن ولی تو .....
- من چی ..؟؟!!!!
- هیچی شوخی بود...
- نه بخدا ناراحت نمیشم ،فقط می خوام بدونم کی این حرف رو انداخته رو زبون بچه ها
(البته نزدیک بود در دلش را باز کنم ولی
خوب بود ته تو قضیه را در میاوردم )
راستش این حرف رو بچه های داروسازی ... مثل اینکه یکی از پسرهای دارو سازی با یکی از بچه های کلاس ما دوسته
اون گفته
...ساکت شد مثل اینکه تو شک ماند بگوید یا نه...
- چی گفته ؟
- هیچی....بعد از مکث کوتاهی گفت صحبت دختر سنگین و مودب شده، پسره میگه فرید زن گرفته...
امیر رو که میشناسی ؟
- امیر مهدوی؟؟
- آره به امیر میگه ساغر شیرازی با فرید تهرانی ازدواج کرده ،ولی نگاه کن این دختر خیلی سنگینه
اگه یکی دیگه بود الان
.....ولش کن ، امیرم میاد به یکی از دخترها (مثل اینکه آقا امیرم بعله )میگه
و دهن به دهن میپیچه بچه ها هم این سوال براشون
پیش میاد که اگر ساغر ازدواج کرده چرا .........؟
(منظورش خانم باجی های فضوله ) میگن پس چرا
......ولش کن بابا ....
درونم داشت آتش می گرفت ولی خودم را به بیخیالی زدم و گفتم مهم نیست (حالا چی مهم نیست خدا میدونه)
و شروع کردم غذا خوردن سمیرا که دید من حرف نمیزنم گفت پس شایعه ست
- ول کن بابا، ما با تهرانی رفت و آمد خانوادگی داریم (حالا این چه ربطی به این موضوع داشت را خدا داند و بس)
سمیرا که
دید نمی خوام حرف بزنم ،چیزی نگفت ....دختر عاقلی بود، وقتی دید دوست ندارم راجع این مسئله حرف بزنم
شروع کرد از خودش تعریف کردن که سه
خواهر هستند
دو خواهر دوقلو که آن یکی دامپزشکی اهواز درس میخواند و خودش پزشکی شیراز و یک خواهر که اول
راهنمایی است
پدر و مادرش هر دو فرهنگی هستند و ...
بعد از خوردن نهار به کلاس رفتیم عمو که آمد
، مستقیم رفت سر درس ...
اینقدر تند تند درس می داد و ما جزوه بر می داشتیم که نفهمیدم کی کلاس تمام شد بعد از کلاس نگاهی به من انداخت
نزدیک
صندلی من شد و آرام گفت میری خونه ؟
- آره
- تو محوطه وایسا با هم بریم ...
-باشه......وای خدا جون عمو چیزی نشنیده باشه.... ولی نه رفتارش تغییر نکرده.... خدا کنه حرفی در این مورد نزنه
همیشه آقا جون
میگه یه نادون سنگی میندازه چاه که صد تا عاقل هم نمی تونن درش بیارن،حالا شده حکایت من
خدایا خودمو به دست تو میسپارم.....


ویرایش توسط ساغر.ش : ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۴:۵۴ بعد از ظهر
ساغر.ش آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, *banoo*, *Nafise.a9*, *RaHa2*, *تارا*, *شهرزاد, *شیدا*, +Neda+, -نازلی-, 677389, abien, afi jonz, ahmadi_1362_2, alexiiiiiii, alikhademi, Amir86, amisha, ana43, Anahita.s, angel04, anzhela, aran11, architect_shima, arezoue, armita1819, asal-661, ashkannia, atefeh_49, atish69, barane khazan, bikari, blub2000, blue69, bneta, celiji, cole, darya..., darya12, Defne, degeer, dokhtare khial, ehsany, elenah, elmira.t, esparo, eti98, fadai, faezeh.t, faezeh88, fariba_hed, farnaz58, farnooshfarokhi, fatemeh1990, fatima.h, Fatima_14, ghazghaz, ghorob89, gol e roz sefid, golchaghe, goldoone22, gole narges, golyassaman, H..GH, hala, hana_m, harimeshgh, hoda.4470, homa41, honorable me, hosin, h_a_1234, j.ghanavizi, judy abbott, kandi201022, kdhc, khademre, kimia joon, leila93, M.KHODAEI, magenta, mahboobeh 98, mahsadina, mahtab10, mahya_pink, mansoure, many22, maryam poursist, maryam.mani, maryam_mariusz, masin, mehrgan0000, mellina2000, meno, mina68, mini-phoenix, minoo_kl, mirage, Misha73, misha_kavir, mjdakm, moon shine, moozhi, m_h_n, nadjafi, nana22, narcis64, nas2ran, Nasim 77, nasimrahi, nasrin22, nastaran86, nasym, nazi1, nedaj, nika21, niyayeeeeeesh, nlp16001, nrezaii, pare, parisa jooon, patrishiya, rahha, reza9000, rezno, Romani, romina ab, Roya_2010, saeedeh_n, saegheh, saghar23, saghi.m, sahel_m, sakera, sanaz_, sanjaghak_a, saqi, sara parvizi, sarina1911, sazin513, sepide23, setareh67, sharafi, shatot, sh_karan, silverstar, simaN, sladans, sokot shab, sonia1357, souraj, ssmaryam, statistics, sura, T T--THR, tama1011, TanNazZz, tenten, Tifani Jon, tina 1989, titinaz, tondar1365, vaghea, vampire123, vianna, wenela, yasamin_34, yasesefid, yasi 72, yeshil, Z.Sattari, zahra.h, Zahra_niki, zanbagh, zibahp, ziglernata, ~*MONA*~, ~pArnYa~, ×sepidar×, αгѕαпα, آذردخت, آرتمیس 98, آرشا, آستاره, آلانا, آييريا, آینوش, آیه خانم, اب و اتش, ارشیا123, بارانیان, بازیگوش, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, خاله سوسکه, راز نیاز, زری, زلال, سانجانا, سایه 52, سبحی, ستاره بارون, ستين, سرتق, سوال, سیمیندخت, شاپررک, شه تاو, شهرزاد ن, طلوع عشق, علی رضاایران, فرح77, م.م.ر, م.نوری, مادرم, منا64, ناشناس58, نامی, نسيا, نصرا..., نگان, هانیه نیکو, هلیایی, پرمیس, پرهامه, پرواس, پونام, کاساندا, گابریلا, یاسی55, یگانه, ♣ Elvira ♣
قدیمی ۲ اسفند ۱۳۹۰, ۱۰:۱۹ قبل از ظهر   #29 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
ساغر.ش آواتار ها
 
ساغر.ش به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +89 امتیاز     
پیش فرض

روی نیمکت همیشگیم در محوطه نشستم ...یکی از جزوه ها را در آوردم و خودم را مشغول کردم تا عمو آمدبدون حرف با هم رفتیم سوار ماشین شدیم ...وقتی داخل ماشین نشستیم عمو یکی از آهنگ های شجریان را گذاشت....آرام نگاهی به او انداختم
- عمو ..؟؟
- جانم ...
- میدونی مینا می خواد ازدواج کنه ؟؟؟
یک تای ابرویش را بالا انداخت وگفت: اِاِاِ...!!!! بلاخره موفق شد ؟
- آره ...
- خوبه عباس کوتاه اومد.....و در حالی که با خود حرف میزد گفت جالبه،اصلا فکر نمی کردم عباس به این زودی کنار
بیاد انگار
اونم مخش تاب برداشته
- نه ...........دیگه نتونسته بیش تر از این جلوی مینا و مامان مقاومت کنه ...
هوم بلندی کشید و چیزی نگفت ...
- عمو نمیخوای بدونی کِی نامزدیشه ؟؟؟؟
با تعجب نگاهی به من انداخت و گفت نامزدی؟؟؟؟
سرم را آرام پایین انداختم و گفتم: آره .......پنج شنبه هم می خوان نامزدی بگیرن
مامان می گه خواستگاریه .... ولی وقتی جواب مینا
معلومه، می شه نامزدی.... غیر از اینه ؟؟؟

- درسته.......حالا دعوتمون کردن؟؟؟
-نه شب می خوان زنگ بزنن
...
- پس جنابعالی از کجا خبر دار شدین ؟؟؟؟
- امروز مینا گفت ولی امشب زنگ میزنن .........مثل اینکه مامان و بابا تصمیم گرفتن حتما عزیز جون و آقاجون و ما هم باشیم ...
-مگه راه کمیه که به خاطر یه خواستگاری بخوایم بریم ؟؟؟
- میدونم راه کمی نیست ولی خوب با هواپیما میریم... - نه بابا..!!!! جالبه ، تنهایی تصمیم گرفتی یا با کسی هم کمکت کرد ؟
- ابلهانه گفتم نه با مینا مشورت کردم..
عمو اولش فکر کرد سر به سرش میگذارم ،ولی وقتی قیافه جدی مرا دید لبخند زیبایی زد و گفت درسته !!!!
بدون اینکه حرف دیگری بزنیم به خانه رسیدیم ، طبق معمول با قربان صدقه عزیز جون وارد خانه شدیم

*******
بعد از ناهار عزیز رو به عمو کرد و گفت: محمود ........عباس زنگ زده (پس مینا می گفت شب زنگ می زنند )
عمو سرش
را تکان داد :
- حالشون چطور بود
، خوبن ایشاا....؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- آره الحمدا...مثل اینکه می خوان مینا رو شوهر بدن ...


- بسلامتی، به کی؟؟؟ (حالا خوبه خودم براش گفته بودم )

- به پسر اکبر ....پسر داییش ...
- مبارکه .....عباس تصمیم خودش را گرفته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- فکر کنم....... بچم راضی نیست ولی خوب (و نگاهی به من انداخت یعنی نمیشه جلو ساغر حرف زد)
عمو هم مثل اینکه متوجه
شده بود دیگه حرفی نزد....
شب وقتی به اتاق خودم رفتم تا زمانی که خوابم ببرد صدایشان از پایین می آمد حوصله ی فوضولی نداشتم و از طرفی هم خسته بودم...بت فکر اینکه پنج شنبه به تهران میرویم کم کم پلکم سنگین شد و خوابم برد....
*************************
بلاخره آخر هفته رسید و ما به تهران رفتیم ، مامان و بابا و مینا به استقبالمان آمده بودند....
هنگامی که از
پشت شیشه دیدمشان احساس کردم به اندازه دنیا دلم برایشان تنگ شده......
وقتی در آغوش بابا فرو رفتم اصلا دلم نمی خواست از
آغوشش بیرون بیایم..... در مورد
مامان و مینا هم به همین صورت ..
بالا خره به خانه رسیدیم ...دلم برای همه چیز تنگ
شده بود...
به اتاق خودم رفتم
،هیچ چیز تغییر نکرده بود....مینا خیلی مهربان شده بود مرتب قربان صدقه ام می رفت...
کلی برای هم تعریف کردیم و اصلا نفهمیدیم کی شب شد...
وقتی مامان از پایین صدایمان زد تازه متوجه شدیم سه
چهار ساعته داریم مخ هم رو می خوریم.
فردا شب خواستگاری (یا بهتر بگم نامزدی بود ) هنوز احساس گنگی که وقتی فامیل
مامان جمع میشدن را داشتم .....یک نوع دلشوره یا ....اضطراب.... ولی این دفعه باید خودم را قوی تر نشان می دادم ...

از صبح زود خانه جو خاصی به خود گرفته بود ، مامان با وسواس خاصی همه چیز را مرتب می کرد
به من و مینا گفت فقط
اتاق خودمان را تمیز کنیم........
از مامان
، حال مهربان را پرسیدم ..گفت رفته مشهد زیارت امام رضا .....
خیلی دلم برای او هم تنگ شده بود.. کاش زودتر می آمد تا میدیدمش ...
بالاخره شب شد ...
مینا به
تمام معنا خودش را کشته بود ،بلوز دامن سفید تنگ با آرایشی که به چهره داشت او را زیبا تر از پیش کرده بود ...
نمیدانم چرا مثل قبل
به او حسودیم نمی شد... اعتماد به نفسم بیشتر شده بود ...
من هم کت شلوار طوسی با بلوز سفید که یقه اش از زیر کت معلوم بود پوشیده
بودم...وقتی به پایین
رفتیم عمو نگاهی به هر دو مان انداخت سوتی زد
و گفت: عباس خوش به حالت دو تا دختر مثل دسته گل داری ....
بابا با افتخار نگاهی به ما انداخت
گفت خدا رو همیشه شکر می کنم......
در همین موقع مامان وارد هال شد رو به بابا کرد
گفت چی شده که باز داری خدا رو شکر می کنی ؟؟؟
بابا با خنده زیبایی گفت: به خاطر دسته گلامون
مامان نگاهی به هر دوتامون
انداخت گفت: بایدم شاکر باشیم ......بعد جلو آمد و گونه هایمان را بوسید...
- بچه ها زود باشید که الان میان
با همین حرف بابا زنگ خانه به صدا در آمد.....
زندایی قبراق و سرحال وارد شد
........اول مینا را بوسید ...
- آخرش عروس خودم شدی .......و خنده پیروزمندانه ای زد بعد مثل اینکه تازه مرا دیده باشد نگاهی به
سر تا پایم انداخت

- تو چطوری ؟؟؟ مثل اینکه شیراز بهت خوش نمی گذره ، خیلی لاغر شدی ..!!!!

با خنده گفتم: نه زندایی جان... اتفاقا شیراز خیلی خوبه ، درسام زیاده .....
بعد تای ابرویم را بالا انداختم و با غرور ادامه دادم : دکتر شدن
مشکله، کار همه کس نیست
(خدایی اگه من پزشکی قبول نمیشدم چطور جواب این بیشعورها را می دادم.. مطمئنا افسردگی می
گرفتم ...)
زندایی تا آمد جوابم را دهد دسته گل بسیار بزرگی وارد شد و پشت سرش .......ساسان با دایی آمدند
اینقدر دسته گل بزرگ بود
که من در وهله اول ساسان را ندیدم...
با سلام و علیک همه نشستیم
، ساسان هم مثل مینا سفید پوشیده بود فکر کنم با هم هماهنگ کرده
بودند .
صدای زنگ دوباره بلند شد......
وای خاله بود !!!!!!!!!!!! با فیس و افاده وارد شد و پشت سرش شهرام بد ترکیب به اضافه شوهر بی ریختش....
بعد از آنها به فاصله چند دقیقه عمو و عمه و بقیه اومدن و از دوباره تف بود که به صورت هم می گذاشتیم
(خیر سرمان داشتیم به هم احترام می گذاشتیم )
مجلس به اون که
نرفته بود مجلس خواستگاری..... دایی چنان با اعتماد به نفس نشسته بود که فکر می کردی وزیر کشور است
هر کدام تا می توانستند
به من بدبخت در مورد لاغری تیکه می انداختند
(حالا خوبه قبلا در مورد چاق بودنم بود حالا.....
) ولش کن بابا....
بعد از کلی صحبت مهریه را بریدند اصلا باورم نمی شد مهریه مینا 1000 سکه طلا به علاوه ویلای شمال و زمین
قلهکشان بود ...
حسادت را از چشمان خاله می شد به وضوح دید شهرام (خله ) کاملا معلوم بود داره از این قضیه دق می کنه .....
البته از
دایی این جور دست و دل بازی هاعجیب بود ...........ولی مثل اینکه می خواست پوز بقیه را حسابی بزند ....
جالب اینکه با این همه
مهریه وقتی اسم عقد آمد بابا محکم گفت :در مورد عقد عجله ای در کار نیست...
دایی که حسابی جا خورده بود گفت پس کِی عقد کنند؟؟؟؟
بابا با همان محکمی گفت دوماه دیگه ،خوبه ؟؟؟دایی گفت پس صیغه بخونن که حد اقل به هم محرم باشن پدر با این نظر موافقت کرد
یک دفعه زن دایی گفت عالیه !!!!!خرید شونم برن از دبی کنن هم فال هم تماشا
.....
مجلس در سکوت فرو رفت بعد از چند لحظه
بابا با حالت خاصی گفت: اگه شما و ناهید باهاشون برید من حرفی ندارم
در چشمان مامان به وضوح شادی را میشد دید.... زن دایی
هم از این قضیه استقبال کرد....
با صدای صلوات به خود آمدم ...نگاهم به صورت عمو افتاد
،کاملا معلوم بود در خودش فرو رفته ...
برخاستم آرام خودم را به او رساندم و در گوشش گفتم: استاد تو خودتی......
برگشت نگاهی به من انداخت

- چیزی نیست ، دارم فکر می کنم برا مینا که این همه مهریه خواستن برا تو می خوان چکار کنن..!!!
آرام روی میل پیشش نشستم

- یه کم بکش کنار تر تا بهت بگم....

عمو جا بجا شد راحت نشستم
- من اصلا با این قضیه مهریه مخالفم...

با تعجب نگاهی به من انداخت
- چرا ؟؟؟

- چرا نداره ....شوهر من باید آدم باشه ، مهریه خوشبختی نمیاره...
لبخند موذی زد و گفت زیر سر داری؟؟؟
با مشت به بازویش کوبیدم و گفتم برو بابا زیر سر چیه ؟؟؟
-آخه دیدم با اطمینان داری حرف میزنی گفتم شاید باهم مشورت کردین....
لبخندی زدم و گفتم هنوز نه ....بذار تا درسم تموم بشه اگه کسی پیدا شد..
صدای نوار از ادامه حرف زدن بازمان داشت
....

شب خوبی بود ، فردا باید راهی شیراز میشدیم ...از حالا دلم برا ی مامان و بابا و مینا تنگ شده بود.....




ویرایش توسط ساغر.ش : ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۵:۰۱ بعد از ظهر
ساغر.ش آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, *banoo*, *Nafise.a9*, *RaHa2*, *تارا*, *شهرزاد, *شیدا*, +Neda+, -نازلی-, 677389, abien, afi jonz, ahmadi_1362_2, alexiiiiiii, alikhademi, Amir86, amisha, ana43, Anahita.s, angel04, anzhela, arezoue, armita1819, asal-661, ashkannia, atish69, barane khazan, bikari, blub2000, blue69, bneta, celiji, darya..., darya12, Defne, degeer, dokhtare khial, elenah, elmira.t, esparo, eti98, fadai, faezeh88, fariba_hed, farnaz58, farnooshfarokhi, fatemeh1990, fatima.h, Fatima_14, g@ddess, ghazghaz, ghorob89, gita.boroujerdi, gol e roz sefid, golchaghe, goldoone22, gole narges, golyassaman, H..GH, hala, hana_m, harimeshgh, homa41, hosin, h_a_1234, ili mah, j.ghanavizi, judy abbott, kandi201022, khademre, kimia joon, leila93, M.KHODAEI, magenta, mahsadina, mahtab10, mahya_pink, maneou, mansoure, many22, maryam poursist, maryam.khakbaz, maryam.mani, masin, mehrgan0000, mellina2000, meno, mersad20, mina68, minoo_kl, mirage, Misha73, mjdakm, moon shine, m_h_n, nadjafi, nas2ran, Nasim 77, nasrin22, nastaran86, nedaj, nika21, niyayeeeeeesh, nlp16001, nrezaii, pare, parisa jooon, patrishiya, rahha, raynak, reza9000, rezno, Romani, romina ab, Roya_2010, saba 68, sabamanager, saeedeh_n, saegheh, saghar23, saghi.m, sahel_m, sakera, sanaz_, saqi, sara parvizi, sarina1911, sazin513, setareh67, sharafi, shatot, sh_karan, silverstar, simaN, sladans, sokot shab, sonia1357, souraj, ssmaryam, statistics, sura, T T--THR, tama1011, TanNazZz, tenten, Tifani Jon, tina 1989, titinaz, tondar1365, vaghea, vampire123, vianna, wenela, yasamin_34, yasi 72, Z.Sattari, zahra.h, Zahra_niki, zanbagh, zibahp, ziglernata, ~*MONA*~, ~pArnYa~, αгѕαпα, آذردخت, آرتمیس 98, آرشا, آستاره, آلانا, آييريا, آینوش, آیه خانم, اب و اتش, بارانیان, بازیگوش, برادپیت, بی بی گل, خاله سوسکه, راز نیاز, ریحانهz, زری, زلال, سانجانا, سایه 52, ستاره بارون, ستين, سرتق, سوال, سیمیندخت, شاپررک, شه تاو, شهرزاد ن, طبیعت, طلوع عشق, علی رضاایران, فرح77, لی لی تنها, م.م.ر, م.نوری, منا64, ناشناس58, نامی, نصرا..., نگان, هانیه نیکو, هلیایی, وارث, ونوس۸۸, پرهامه, پرواس, پونام, کاساندا, کهربا61, گابریلا, گل یاس, یاسمن71, یاسی55, یگانه, ♣ Elvira ♣
قدیمی ۳ اسفند ۱۳۹۰, ۱۰:۱۱ قبل از ظهر   #30 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
ساغر.ش آواتار ها
 
ساغر.ش به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +82 امتیاز     
پیش فرض

ساسان قبل از رفتنش یک سرویس طلا به عنوان کادو به مینا داد .
وقتی همه رفتند و تنها شدیم عمو نگاهی به بابا انداخت

- عباس
، چقدر سخت گرفتی !!!
- محمود
، اگه این پسره رو مثل من می شناختی تو هم سختگیری می کردی... بخدا اگه اکبر کل
دارایش رو به مینا می داد باز هم کم بود . ولی چکار کنم از دست این ناهید...واقعا نمیتونستم بیشتر
از این سخت گیری کنم ،. واقعا نگران آینده مینام ، خودت که میدونی دارو ندارم تو دنیا همین دو تا دختره
هنوزم فکر می کنم اشتباه کردم راضی شدم
،. ولی چکار می تونستم کنم ؟
بعد صدایش را آهسته کرد
- دیدی اسم دبی اومد
، ناهید داشت ذوق زده می شد..؟؟؟!!!!!. و با افسوس سرش را تکان داد
دلم برای بابا می سوخت فقط در دل دعا می کردم خدا کند مینا خوش بخت شود .
به همه شب بخیر
گفتم و به اتاق خودم رفتم که بخوابم ، صبح زود باید بیدار می شدم ،ساعت 5 صبح بلیط داشتیم.
مینا گوشی به دست روی تختش نشسته بود و حرف می زد و بی خیال می خندید...وقتی مرا دید با سر سلام داد و گفت: ساسان بعد بهت زنگ می زنم... و گوشی را قطع کرد. نگاهی به من انداخت
- ساسان سلام رسوند ...
- سلامت باشه..
- وای ساغر اصلا فکر نمی کردم بابا به این راحتی قبول کنه
،ساسان خودش رو داشت برای مهریه
خیلی سنگین آماده می کرد (حالا نه خیلی مهریش سبکه )

- خوشبخت بشی ایشاا... مینا جان خودت میدونی
،همه آرزوی خوشبختی تو رو داریم
- میدونم ساغر
،خدا کنه یه مرد مثل ساسان پیدا کنی (دختره بیشعور با چه ذوقی نفرینم میکنه...احمق)
و با ذوق بیشتری ادامه داد..نمی دونی اینقدر دست و دل بازه
،هر چی بخوام برام می خره
الان میگه یه لیست تهیه کن
رفتیم دبی هر چی دلت خواست برات بخرم، وای دارم ذوق زده میشم،
راستی ساغری هرچی
خواستی بگو تا برات بگیرم ، باشه؟؟
(دلم می خواست یه چند تا از اون فحش های + 18 بهش می دادم ولی چه کنم دلم
نمیاد)
باشه مینا جان ...راستی مینا رفتی دبی هِی فکرتو نده به خریدو این و اونور به رفتار ساسان
دقت بیشتری کن، باشه گلم ؟؟
- برای چی ؟؟ ساسان غیر از شهرامه خیالت راحت (آره جون دلش گرگ برادر شغاله فکر
کردی...
بدتر نباشه
،بهتر نیست پسره ی موذی ببین چطور قاپ این دخترساده را دزدیده ...)
- امیدوارم اینطور که میگی باشه...فقط خواستم مثلا نصیحتت کنم
، میدونم تو عاقل تر از این حرفایی
( و یک لبخند ژکوند
چاشنی حرفم کردم ) دراز شدم ،مینا نگاهی به من انداخت
- ساغر می خوای بخوابی؟؟

- آره
، کاری داری بشینم ؟
- نه ...کار که ندارم
،راستش بری معلوم نیست کی میای؟ دوست داشتم شب آخری با هم حسابی
تعریف
کنیم. آخه من اصلا خوابم نمیاد؟
(حالا فهمیدم خانم از ذوق خوابشون نمی بره می خوان مخ من بدبخت را تلیت کنه )
روی تخت نشستم و با خنده مصنوعی
گفتم در خدمتم
- بزار اول ازت یه گلگی کنم
، خسیس تو چرا برامون سوغاتی نیاوردی ؟ - راستش با عجله اومدم نشد (اینم یکی دیگه از دروغهای پر محتوایم بود کلا من یه کم قناعت کارم)
- آها ...!!! پس چرا از مشهد فقط یه بسته زرشک اوردی ؟
- مینا خانم بیست سوالیه..؟؟؟ نشددیگه ...بخدا برای عزیز هم فقط یه بسته زرشک اوردم
،گفتم تبرک باشه
- آها..!!! پس ذاتا خسیسی.... میدونستم... ولی اصلا فکر نمی کردم تا این حد...
(نفهم ابله نمی دونه چقدر خرجم زیاده
، همین کتابهایی که می خرم پولش سرسام آوره صداش از جای
گرم بلند میشه
، تازه خدا پدر عمو را بیامرزه کلی از خرجام گردنشه... فکر کرده ....
اصلا ولش کن اون نفهمه من چرا خودم را
ناراحت کنم)
- باشه مینا خانم هر چی دوست داری بگو دل نمی گیرم...

- باخنده گفت: شوخی بود... میدونم چقدر داری صرفه جویی می کنی... بابا همیشه میگه ساغر

بچه ی کم خرجیه ولی من نمی تونم مثل تو باشم دوست دارم هرچی خوشم میاد بخرم خوش به حالت

می تونی تو خرید خودتو کنترل کنی من اصلا نمی تونم
...
فایده ای نداشت برایش توضیح بدهم برای همین بحث را عوض کردم

تا صبح حسابی تعریف کردیم
، مامان وقتی آمد بیدارم کند ما نشسته بودیم و می خندیدم...
مینا داشت در
مورد خاله که چطوری وسط خیابان روی برف ولو شده تعریف می کرد و هر دو غش و ضعف می کردیم.
مامان که با خنده ی ما میخندید و به شوخی
اخمی کرد و گفت دارید خواهرم رو مسخره میکنید...
بلندشید ببینم...
بعد نگاهی به من انداخت
و گفت : ساغر.. عزیز جون میگه حاضر شو ساعت پنج و نیمه با تعجب نگاهی به ساعت انداختم
اصلا گذشت زمان را حس نکرده بودم... آماده شدم
،مامان و مینا و بابا هم با ما آمدند فرودگاه
هواپیما
بدون تا خیر پرواز کرد و دلتنگی ارمغان این مسافرت بود که با خود حمل می کردم ....



ویرایش توسط ساغر.ش : ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۵:۰۴ بعد از ظهر
ساغر.ش آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*banoo*, *Nafise.a9*, *RaHa2*, *تارا*, *شهرزاد, *شیدا*, +Neda+, 677389, abien, afi jonz, ahmadi_1362_2, alexiiiiiii, alikhademi, amisha, ana43, Anahita.s, Anolin, anzhela, arezoue, armita1819, asal-661, ashkannia, asmanisheytun, atefeh_49, atish69, barane khazan, bikari, blub2000, blue69, bneta, celiji, darya12, Defne, degeer, dokhtare khial, ehsany, elenah, eti98, faezeh88, fariba_hed, farnaz58, farnooshfarokhi, fatemeh1990, fatima.h, Fatima_14, foruzan-k, ghazghaz, ghorob89, gita.boroujerdi, golchaghe, goldoone22, golyassaman, H..GH, hala, hana_m, harimeshgh, homa41, hosin, h_a_1234, ili mah, j.ghanavizi, judy abbott, kandi201022, khademre, kimia joon, lalehjoon, leila93, leona, M.KHODAEI, magenta, mahshid_3d, mahtab10, mahya_pink, maneou, mansoure, many22, maryam poursist, maryam.khakbaz, maryam.mani, masin, mellina2000, meno, mina68, minoo_kl, mirage, Misha73, mjdakm, moon shine, m_h_n, nadjafi, nana22, narcis64, nas2ran, Nasim 77, nasrin22, nastaran86, nasym, nazi1, nedaj, nika21, niyayeeeeeesh, nlp16001, nrezaii, pare, parisa jooon, patrishiya, rahha, reza9000, rezno, Romani, romina ab, Roya_2010, saeedeh_n, saegheh, saghi.m, sahel_m, sanaz_, saqi, sarina1911, sazin513, sepide23, setareh67, shaghayegh.hani, sharafi, shatot, shrainy, sh_karan, silverstar, simaN, sladans, sokot shab, sonia1357, souraj, ssmaryam, statistics, sura, T T--THR, tama1011, TanNazZz, tenten, Tifani Jon, tina 1989, titinaz, tondar1365, vaghea, vampire123, vianna, wenela, yasamin_34, yasesefid, yasi 72, Z.Sattari, Zahra_niki, zanbagh, zibahp, ziglernata, zoooom, ~*MONA*~, آذردخت, آرتمیس 98, آرشا, آستاره, آلانا, آييريا, آینوش, آیه خانم, اب و اتش, بارانیان, بازیگوش, برادپیت, بی بی گل, خاله سوسکه, راز نیاز, ریحانهz, زری, زلال, سانجانا, سایه 52, ستاره بارون, ستين, سرتق, سوال, سپیده دم, سیمیندخت, شاپررک, شه تاو, شهرزاد ن, طبیعت, طلوع عشق, علی رضاایران, فرح77, لی لی تنها, م.نوری, منا64, ناشناس58, نامی, نصرا..., نگان, هلیایی, پرواس, پونام, کاساندا, کهربا61, گابریلا, یاسی55, یگانه, ♣ Elvira ♣
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
or or or or ساغر, انجمن, ساغر, شکاربر, من

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
کدامین نگاه | ساغر.ش کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب ساغر.ش نوشته کاربران سایت 151 ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۲:۳۷ بعد از ظهر
اولین نگاه | لی لی تنها کاربر انجمن لی لی تنها تایپ کتاب 51 ۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۳:۵۲ بعد از ظهر
قلب مهربان | نگاه کاربر انجمن | دانلود honey_x نوشته کاربران سایت 2 ۱۸ آذر ۱۳۹۰ ۰۶:۴۳ قبل از ظهر
قلب مهربان | نگاه کاربر انجمن نگاه7732 کتابهای کامل شده نوشته کاربران 63 ۱۵ آذر ۱۳۹۰ ۱۲:۳۲ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان