| |||
| |||||||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #81 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: شهر باران
نوشته ها: 2,239
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : مهر و مهتاب حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز سلام. دوست عزیز این فراخوان تموم شده برای همکاری به این فراخوان سر بزنید: فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | روژیا | روح انگیز جاسمی من اینجــا کنـار ِ این همه زیبایی و تو، تنهایی؛ دلم برای تنهایی ِ تو می سوزد و خود آشفته ام از این خوشگذرانی؛ با من باش با من بیا و بمان که من بدون تو، به روزگار تلـــخ... ســـرد... اندوهــبار... فقط نگــاه می کنم | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #82 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۹ محل سکونت: T.city
نوشته ها: 954
(View Stats)
تشکرها: 13,838
تشکر شده 12,948 بار در 940 پست
کتاب مورد علاقه : رکسانا حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز 48-57 نمیرود.احساس میکنم تصوراتی در ذهنم می گذرد به همان شفافی روی دفترم حک می شود. هر روز خاطرات مربوط به خودش را دارد.اینجا نباید به گذشته فکر کرد ، اینجا باید به آینده اندیشید.اینجا یاد گرفتم باید نفرت بی وقفه و مداومی که هر لحظه خرخره ام را می گیرد در دریای گذشت یا تنتگ کوچک مظلومیتم حل کنم تا شاید فراموشم شوند. راستی!باید خاطرات گذشته و اوضاع و احوالم را مثل حرکت خودکار ، روی ورق های کاغذ آرام و آهسته مزوز کنم و گنجینه ذهنم را ورق بزنم.کبادا بیدار شوند و به بهانه بدخوابی آنها ، گرفتار بلوا و آشوبی شوم که در نهایت به چند روز حبس در انفرادی ختم خواهد شد.سالها طول کشید تا به این روش خو گرفتم. کشیده های پرصدا و زنگ دار ، فحشهای رکیک و بی غذایی ،تفتیشهای ناگهانی ، محرومیت از هوای آزاد و جیره بندی های بی دلیل نخستین بی عدالتی روزگار نیست در مقابل تحملی که روحم را سایید و زخم دردناکی بر جا گذاشت. چیزهای مهم تری هم هستند که باورشان ممکن نیست.اینکه نتوانستند تبرئه ام کنند و داد بی گناهی و مظلومیتم را در مقابل تهمتهای ناروا روشن کنند بی انصافی بود و بی رحمی! هر چند خاطراتم رنگ و رو رفته شده ، احساساتم عوض شده و در مجموع آدم دیگری شده ام ، اما برای آگاهی ستاره نازنین و دور مانده از مادر ، می نویسم.می نویسم که چگونه قربانی ابلیسی شدم که خودم پیامبرش کرده بودم. برایم مهم نیست که مردم در باره ام چه فکر میکردند و چطور قضاوت کردند.آنچه مهم است افکار دخترم راجع به گفته های ضد و نقیض دیگران است.همان دیگران که از ناله های شبانه روزی و از بدمستیعای شوهرم بی خبرند.بنابراین در زندان برایش می نویسم تا ذهن او در مورد اتهامات ناروایی که به مادرش زدند روشن شود و بفهمد که چطور قربانی هوا و هوس پدرش شدم و ترجیح دادم ساکت بمانم.خدایا گوشهایم زنگ می زند با صدای ستاره ، ماهیچه پاهایم تیر می کشد و چشمهایم مرتب اشک می ریزد از فراق او. امشب سر نشینان کشتی غم و حسرت ، یا زنده به گور شدگان تقدیر در آغوش ماتم زودتر از همیشه خوابیده اند.پس از سالها به بوی عرق گند سلول با خرناسهای جورواجورش عادت کردم. شبها چقدر سنگین و طولانی اند؟شاید هم به خاطر امید نداشتن به صبج روشن فرداست.آخ که چقدر باید زجر کشید! صدای گریه زنی از سلول کناری راحتم نمی گذارد.درست مثل روزهای نخستی که زندانی شدم ، اشک می ریزد و هق هق میکند.همان روهایی که بیگانه بودم با محیط و قانونهایی که نمیشناختم.از ماتم دردی که روحم را سوهان می زد ، فصلها را گم کرده بودم.شب و روزم را نمی فهمیدم.عطر بهار و یخبندان زمستان برایم فرقی نداشت.من که خورشید را نمی دیدم.سیاهی ظلمت و هم نشینی با حشرات موذی در زیرزمین متروک و انفرادی...روز و شب یکسان می گذشت.به همین خاطر رنگ فصلها فراموشم شد و پاکی دریا در ذهنم مرد.من ماندم و درد فراق جگرگوشه ام. می خواستم بخوابم تا گذشت زمان را از یاد ببرم ، اما سحر خیز تر از خورشید شدم.خدایا کیستم من!؟چرا درد و ماتم از این سو به آن سو پرتم می کند؟چرا خیالات عجیب و غریب دست از سرم بر نمی دارد؟چرا نمی توانم لحظه ای به آرامش برسم؟چرا در ماتم فراق ستاره ام غمبارم و از شدت درد بر خود می لرزم؟چرا اوهام رهایم نمی کنند؟ صدای زن گریان از سلول بغلی قطع شد.لابد از حال رفت آنقدر که زار زد ، بینوای بدبخت! اینجا همه همین طورند ، کسی نیست نازشان را بکشد و ساکت شان کند.آنقدر گریه می کنند تا از حال بروند. هرشب نوبت یکی از این مادر مرده ها میشود.دست خودشان نیست یکدفعه می زند به سرشان. چرا امشب دوباره خاطره نحس احمد جلو چشمانم جان گرفته؟هر چند سالهاست معمای نیرنگ و جفای او ذهنم را مشغول داشته.حقیقت این است که کابوس و اوهام رهایم نمی کند و فکر انتقام از احمد انگیزه تحملم شده.دوباره صحنه کشته شدن مرد غریبه در مغزم مرور می شود.چه روز تلخی بود! تمرکز حواسم با یادآوری آن روز به هم ریخت و حسابی عصبانی شدم.در خانه ای زندگی می کردم که عمارت بزرگ و زیبایی بود ،در دو طبقه مجزا . حیاط پر درخت و باصفایی هم داشتیم که حتی برگهای زردش به واسطه وجود احمد حکم طلا داشت.خوشبخت بودم.آنقدر که کسی را به شادی و خوشبختی خودم نمی دیدم.هنوز هم پس از سه سال ازدواج دلم برای دیدن احمد می لرزید.بحث یک روز دو روز نبود!سالها طول کشید تا پایبند او شدم و به حضورش خو گرفتم.از دوران دبیرستان که سر راهم سبز شد و سایه به سایه ام می آمد و با حرفهایش منقلبم می کرد تا دوران دانشگاه که با هم در یک محیط درس می خواندیم و او به خودش اجازه داد و به خواستگاری ام آمد ، چند سال طول کشید. بارها از طرف پدرم راهش را بستند ، تهدیدش کردند ، کتکش زدند که دست از سرم بدارد،اما احمد با سماجت حرف اولش را تکرار می کرد. درواقع هر چقدر آتش احمد تندتر میشد غضب پدر هم شدت می گرفت.خلق و خو و فرهنگ احمد بیشتر از هرچیزی پدرم را کفری میکرد و با خشم و نگرانی می گفت:این پسره بی اصالت نرمال نیست.او را هم شأن سارا نمی بینم.آتیش تند زود خاموش میشه ، مهم تر از همه قابلیت زندگی با دخترم را نداره. پدرم خوب می دانست عاقبت زندگی با احمد به کجا ختم میشود.چرا خودم نفهمیدم!حالا عذاب میکشم که چرا نفهمیدم عشق احمد مثل سرطان به جانم افتاده بود و امکان معالجه نداشت.هر دقیقه در تمام وجودم ریشه می دوانید و پیشرفت می کرد. پدر احمد مقنی بود و ابزار کارش یک چرخ چاه و چند متر طناب بود که به سطل سیاه و کلفت لاستیکی وصل بود.آنان در جنوبی ترین نقطه تهران زندگی می کردند.مادرش هم سر زا از بین رفته بود.لابد خبر داشت چه اعجوبه ای زاییده که از شدت وهم قالب تهی کرد! پدر احمد به گفته ی خودش زنباز بود.علاوه بر مادر احمد چند زن صیغه و عقدی دیگر هم داشت که چندین بچه قد ونیم قد از هر کدام پس انداخته بود.آنقدر گرفتار سیر کردن شکم بچه هایش بود که به تحصیلات و نزاکت آنان بهایی نمی داد.پدر و مادرم عقیده داشتند کسی که از محبت خانواده محروم باشد ، هرگز بلد نیست و نمی تواند عشق بورزد و کسی را دوست داشته باشد.آن دو به مادیات بها نمی دادند و به مال و منال احمد کاری نداشتند.می گفتند: جوان است و پرقدرت و می تواند از راه تحصیل آینده اش را تأمین کند.آنچه برایشان اهمیت داشت اصالت و نوع فرهنگ خانواده احمد بود.معتقد بودند مردی با چنین پیشینه ای مرد زندگی نخواهد بود! احمد دست بردار نبود.من هم نمی توانستم خانواده ام را متقاعد کنم او را بپذیرند.هر چقدر اشک ریختم و خلق تنگی کردم دل پدر و مادرم به رحم آید ، فایده ای نداشت.از درس و دانشگاه دل کندم و خانه نشین شدم.نشد که نشد ، پدرم زیر بار تهدید های من نمی رفت. احمد هم بیکار ننشست.از اساتید دانشگاه گرفته تا کسبه محل و دوستان پدرم را به واسطه و پادرمیانی پیش پدر فرستاد.پدر باز هم راضی نشد که دخترش را به احمد بسپارد.تازه کناره گیری از دانشگاه برایش فرصت خوبی فراهم کرد تا سفر چند ماهه ای ترتیب دهد و از ایران خارجم کند.به خیال پدرم شش هفت ماه تفریح در فرانسه و آمریکا یاد احمد را از ذهنم پاک می کرد ، غافل از اینکه سفر عاشق ترم کرد. در تمام طول سفر اخم و تخم و خلق تنگیهایم روزگار را به پدر و مادرم تلخ کرد.در تماسهای دزدانه ای که با احمد داشتم ، التماسها و بی تابی های او بیشتر آتش به جانم می زد و از اینکه از او دور بودم داشتم دق می کردم.خوشبختی بی غل و غش کنار احمد آرزویم بود و مخالفت پدرم ، سد راه این نیکبختی. عاقبت ماه هفتم از سفر برگشتیم و دوباره واسطه فرستادن احمد شروع شد.خواستگاران متعددی که اجازه نمی دادم حتی با من رو به رو شوند بلاتکلیف مانده بودند.محیط امن و آرام خانه ما به فضایی پرآشوب و پر تنش تبدیل شد.با همه قهر بودم و بخاطر غم هجران آب هم از گلویم پایین نمی رفت.آنقدر گریه کردم و سر بی شام زمین گذاشتم که عاقبت پدرم طاق شد و به زانو درآمد که به معبود خیالی ام ملحق شوم و به مرد رؤیاهایم بپیوندم.مشروط بر اینکه هیچ وقت احمد را به عنوان فردی از خانواده نپذیرد و حتی با او رو به رو نشود. عروسی بدون خواستگاری و بله بران بدون داماد!!! برای احمد که علاوه بر مخارج تحصیل ، کرایه اتاق مجردی اش قوز بالا قوز بود امکان برگزاری جشن میسر نبود ، ضمن اینکه از یک شاگر کفاش انتظاری نمی رفت. پدر جشنی باشکوه و ضیافتی بزرگ راه انداخت که بیشتر به مراسم فاتحه خوانی دخترش شبیه بود تا عروسی.خودشان که گویی در مراسم تدفین دخترشان حضور داشتند ، آنقدر غمگین و نالان بودند که غم و ماتمشان در شادی دوستان و آشنایانی که به جشن عروسی دعوت شدند بی تأثیر نبود.تنها فرق آن ضیافت با عزا، نبودن خرما و حلوا در پذیرایی از میهمانان بود.نه عروسی درکار بود و نه دامادی!!!! مدعوین هر کدام به نوبه خود پندم می دادند و نصیحتم می کردند که هنوز دیر نشده ، زندگی ات را خراب نکن. به حرف پدرت گوش بده ، ضرر نمی کنی.غافل از اینکه برای من مرغ یک پا داشت و تنها رضایت احمد برایم مهم بود. در واقع هنوز باور نداشتم که احمد در باغ سبز نشانم می دهد و به سراب دلخوشم می کند. آن شب بهترین شب زندگیم بود که بزرگترین آرزویم به واقعیت پیوست.برای چند ساعت نمی توانستم باور کنم که فاصله ها برداشته شد و من و احمد به یکدیگر رسیدیم ، احمد نیمه دیگر وجودم بود ، پاره تنم که حضورش را از هر خیال و رویایی شیرین تر احساس می کردم.اولین و آخرین باری که پدرم احمد را به حضور پذیرفت روزی بود که او برای بردن من به خانه ما پاگذاشت.روز پیش از آن با احمد رفتم خرید.آنچه لازم بود ظاهر او را آراسته و با وقار نشان دهد برایش خریدم.دلم می خواست احمد در نظر پدر و مادرم نیز جایی مثل قلب خودم پیدا کند.آن روز را به خاطر می آورم که من محو تماشای احمد بودم و احمد مبهوت جلال و جبروت خانه پدری ام. همراه احمد رفتیم اتاق پذیرایی.هیچ زمانی پدرم را اینقدر غمگین و آشفته ندیده بودم.انگار برایش آخر دنیا رسیده باشد و یا شاهد تلخ ترین رویداد زندگی اش بود! آن روز پدر نگاهی عمیق به من انداخت که تا مغز استخوانم داغ شد.او ترجیح می داد خاموش بماند تا مبادا نگرانی و ماتم دوری دخترش از حنجره ی محزونش فاش شود. احمد را نگاه کردم تا با حرارت عشقش نیرو بگیرم و قدرت مقاومت در برابر اندوه پدرم را چندین برابر حس کنم.دیدم شقیقه هایش متورم شده و گردنش از شدت مکر و حیله برافراشته و چشمهایش برق می زند از ذوق آنکه به هدف رسیده و پدری را به کمک فرزندش از پا درآورده. من آن حالت شوم را به شور عشق تعبیر کردم و دلخوش به حضور او با هزار شوق و ذوق مقابل پدرم ایستادم.غافل از دل خونین و مهربان پدر!هر دوی ما خیال می کردیم که باید در همان اتاق نمور و محقر احمد زندگی مان را شروع کنیم.بی خبر از آنکه پدر دوراندیش من فکر همه چیز را کرده بود.آن روز آقاجون سرم را بوسید و در حالی که معلوم بود به سختی خودش را آرام نگه می دارد مبادا احمد شاهد فروپاشی و در هم شکستن روحش باشد ، شند خانه ویلایی باشکوهی را به من هدیه داد.بعد هم انگار ویروس واگیردار و خطرناکی رو به رویش می دید که باید هر چه سریعتر از او فرار کند ،سوییچ ماشین نو و تازه پلاک شده ای را با قدرت خطاب به احمد گفت:امیدوارم سارای من از زندگی اش راضی باشه ، در غیر این صورت سرت به تنت زیادی خواهد بود. احمد به حرفها و قدرت اجتماعی پدرم آگاهی کامل داشت و خیلی خوب می دانست پدر به حرفی که بزند عمل می کند.چشم بلند بالایی گفت و پیش از اینکه بتواند دست پدر را ببیوسد او از اتاق خارج شده بود. من با احمد رفتم ، اما به چه قیمتی!هنوز هم با یادآوری حماقت آن روزم زجر میشکم و خودم را نمی بخشم. من صدای شکستن روح پدرم را شنیدم و اعتنایی نکردم.چشمهای پف کرده چون کاسه خون مادرم را دیدم و بی اهمییت از کنارش گذشتم.سرشار از عشق و اعتماد دنبال احمد راه افتادم و هستی را در قابی از صداقت تقدیم دل شوهرم کردم.غافل از اینکه احمد دل نداشت! روح آلوده او تنها در عالم مادی سیر میکرد و بهایی به معرفت و عشق نمی داد.دریغ از عمر به یغما رفته ام!افسوس که غریق ریا و نیرنگ احمد شدم. زمان خداحافظی پدر و مادرم را ندیدم.به طور حتم هر دو از پشت پرده اتاق آشفته و غمگین شاه رفتنم بودند و یا هر کدام گوشه ای پنهان از دیگری در ماتم از دست دادنم به سوگ نشسته و اشک می ریختند. هر چه بود به بی قراری آنها اهمییت ندادم و در میان اندوه مستخدمان خانه که احمد را به چشم جانی نگاه می کردند که هستی اربابشان را مثل صاعقه نابود کرده ، از زیر قرآن رد شدیم و رهسپار کلبه عشقمان شدیم که زیبایی تمام قصرهای قصه ها را داشت.همه چیز روشن بود.آسمان آبی و زمین گل باران بود. همه جا غرق در نور خورشید می درخشید.رنگ آب استخر خانه هم به واسطه خورشید شفاف تر از همیشه به نظر می رسید ، پر از عشق و امید.طعم زندگی به کامم شیرین تر از عسل بود. احساسات پر شور آن روز مستم می کرد. طبق قراری که پدرم با مباشرش داشت همراه او روانه خانه ای شدیم که تا آن ساعت از خریدش بی خبر بودیم. وای بر من! آن روز حماقت دیگری هم از من سر زد.برای دلخوشی احمد و ابراز علاقه ام به او ، از طریق همان مباشر برای آقاجونم پیغام فرستادم که هــرگز به خانه ای که شوهرم در آن جایی ندارد پا نخواهم گذاشت. وقتی احمد سر در گوشم زمزمه می کرد که تو برای من هدیه گرانبهایی از طرف خدا هستی ، مثل رایحه ای از هوای پاک که عطر خشبو ترین گلهای عالم را به ارمغان آورده ، چنان در تبسم شیرین و نگاه مشتاق گم می شدم و خودم را بی نیاز می دیدم که باکی از هیچ چیز ، حتی دوری از پدر و مادرم نداشتم.من از دروازه عشق گذشته و به معبود رسیده بودم و در ملکوت عشق او خودم را حقیر و ناچیز تصور می کردم.من خر چه می دانستم که می شود عشق را فریب داد و ادای مجنون درآورد! چه حماقتی بالاتر از اینکه زیان عشق را نفهمیدم و فریب خوردم؟! دست در دست احمد وارد خانه ای شدیم که شوهرم در خواب هم نمیدید روزی بتواند در آن زندگی کند.عمارتی دو طبقه ، فوق العاده باصفا و زیبا که یک طبقه آن با جهیزیه من چیده و آراسته شده بود و طبقه بالا هم جهت کمک هزینه زندگی ما در نظر گرفته شده بود.از انبار آذوقه گرفته تا کمد لباسهای ما دست کم تا سه چهار سال بی نیازمان نگه می داشت.از زمان بچگی توی گوشم نجوای محبت و زمزمه های عاشقانه پدر و مادرم طنین انداخته بود.طوری که مغزم با این واقعیت شیرین شکل گرفت و تصور می کردم همه مردم مهربان و دوست داشتنی هستند و هیچ قلبی آلوده به نیرنگ نیست. ضمن ابراز عشق و محبتم به احمد و در نظر گرفتن رفاه او ، دوباره تحصیلم را از سرگرفتم و با یک سال تأخیر زبان انگلیسی و فرانسه؛ اما احمد ادامه نداد و تحصیل را رها کرد.زندگی روی خوشی به ما نشان داده بود و من بر این باور بودم که با وجود زندگی آرام و بی دغدغه ام ، خانواده ام احمد را بپذیرند.غافل از اینکه از تقدیر گریزی نیست.نمی خواهم فکر کنم آنچه پیش آمد جزیی از تقدیر من بوده و گذشته ام به خواست خدا رقم خورده ، زیرا این در باورم نمی گنجد که خداوند بنده اش را به خاطر عذاب دادن خلق کند.خود آدمها حماقتی انجام می دهند که بدبختی گریبان گیرشان میشود و دود این نادانی هم به چشمشان می رود. هنوز دو هفته از شروع زندگی ما نگذشته بود که یک روز احمد همراه پدرش به خانه آمد.برای نخستین بار با پدرشوهرم رو به رو میشدم.چه لباس مسخره ای تنش بود.ژاکت سرخ گشادشده ای با شلوار چهارخانه سفید و سیاه پوشیده بود که شکم ورقلمبیده اش را به طرز زشتی بیرون انداخته بود.قد کوتاه بود.کلاه نمدی اش را که از سر برداشت جمجمه طاس و موهای کم پشت دور سرش که مثل نخهای تابیده و آهاردار دو طرف آن را گرفته بود و قیافه اش را مضحک تر نشان می داد.خیلی شکل احمد بود.با دیدن پدرش برای لحظه ای فکر کردم یعنی احمد هم عاقبت این ریختی خواهد شد.بعد به خودم گفتم نه...اما اگر بشود هم برای من عزیز و دوست داشتنی خواهد بود. پدرشوهرم برخلاف ظهار بدترکیبش ، زبان شیرینی داشت و خیلی خوب می فهمید چگونه و کجا دهان باز کند. از همان در حیاط که وارد شد ، حیرت و تعجب را در چهره اش خواندم.پشت سر هم می گفت مبارک است ، مبارک است.چه باغ باصفایی ،چه حیاط دلگشایی.تا وارد ساختمان شد به استقبالش رفتم.حیرتش چند برابر شد.یک نگاه به من می کرد و یک نگاه به احمد می انداخت و به جای سلام گفت : همیشه می گفتم به این سر یک لا قبای من که از مال دنیا فقط دو تا کارتن کتاب داره کسی زن نمی ده ، اما حالا باورم نمیشه ، زن ندادن کندوی عسل دادن!چه جرأتی پسر!ننه خدا بیامرزت نیست که ببینه پسرش چه دم و دستگاهی به هم زده.دوباره نگاهم کرد و گفت : پسر این کندوی عسل به چشم فرزندی خیلی هم از تو سره.رو کرد به احمد و ادامه داد :پسره چموش ماه رو دزدیدی از آسمون؟ گلستان رو به باغ آوردی؟احمد هم خوشحال جواب داد: می بینی مش صادق ،پسرت گل کاشته.سارا خانوم منت به سرم گذاشته و خورشید خونه ام شده. دوباره پدرشوهرم رویش را به من کرد و یا لحنی جدی ، اما به ظاهر شوخی گفت : عروس ، گول زبونش رو نخوری ، این پدرسوخته یاغی زبون بازه.بعد هم خندید و گفت : هی چی باشه پسر خودمه ، راه دوری نرفته !من هم آهسته پاسخ دادم :چشم.چشم. خیالتون راحت باشه. چه می دانستم زندگی ام به زندگی عاشقان نخواهد ماند.نمی فهمیدم در چهار سال آینده چه بلایی به سرم خواهد آمد. جسارت ميخواهد ! نزديك شدن به افكار دختري كه روزها . . . مردانه با زندگي ميجنگد ؛ اما شبها . . . بالشش از هق هق هاي دخترانه خيس است !!!! | ||||||||
| |
| | #83 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: همسایه امام رضا
نوشته ها: 108
(View Stats)
تشکرها: 1,069
تشکر شده 254 بار در 124 پست
کتاب مورد علاقه : قافله دل_نوتریکا_گندم حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز دكتر را فراموش كردم و زودتر به فكر او نيافتادم خودم را سرزنش مي كردم. به هر حال ايشان كمر همت به ياري ام مي بندد و برخلاف آن وكيل جوان كه تنها در دادگاه مي ديدمش، ايشان همچون پدري مهربان و دلسوز ساعتها كنارم مي نشست و به حرفهايم گوش مي داد و هرچه مي گفتم يادداشت مي كرد. براي خود من حيرت آور بود كه با حضورش چقدر سبك مي شدم و از اينكه كسي مثل او را پشتيبان خود مي ديدم. آرام مي گرفتم. با كمال ميل تمام گذشته و آنچه اتفاق افتاده بود را برايش تعريف كردم. ايشان هم با وقار و متانت ذاتي اش با لبخند بي پيرايه و هميشگي اش كه بهترين شاخصه او در برخوردشان بود با لحن پدرانه اي دلداريم مي دادند كه : دخترم تو از برگ گل پاك تري، چه باك از تهمت ابلهان. قوت مي گرفتم و از اينكه شخصي مثل او به پاكي و بي گناهيم ايمان داشت، غرورم تقويت مي شد. دوباره جلسه هاي متعدد دادگاه شروع شد. جناب سالار آزاد مرد محترم و وكيل كارآزموده اي بودند كه به خواست خدا سعادت ديدار دوباره شان نصيبم شد و با پشتوانه او نور اميدي در روحم دميده شد و جان گرفتم. در نخستين جلسه دادگاه، پيش از اينكه پرونده قتل بررسي شود، دست دادستان خائن و وكيل شارلاتان رو شد كه طراح حكميّ بودند. از هيئت منصفه تا قاضي دادگاه هيچكدام جرأت اعتراض نداشتند. جناب آزاد وقتي شروع به صحبت مي كرد، احدي توان مقابله لفظي با او را نداشت. چنان مستحكم و با قدرت از پرونده ام دفاع كرد كه نه تنها دادستان گوشتالود و زبان باز نتوانست از پس زبار تيز و گوياي ايشان برآيد ، بلكه رشوه هاي كلان احمد و زد بندهاي متعددش نيز نتوانست چاره ساز باشد. به قدري روان و راحت دروغهاي احمد را برملا مي ساخت كه حتي رئيس دادگاه با تحسين به شيوه رفتار و گفتارش نگاه مي كرد و سبيلهاي سخ شده اش از شدت اضطراب مي لرزيد و تندتند مژه مي زد. بين شهودي كه به جايگاه معرفي شدند، تفاهمي ساختگي وجود داشت و جناب آزاد با مهارت و تنها با چند سؤال مختصر و كوتاه نقشه آنان را نقش بر آب كرد. قدرت بيان اين مرد بزرگ، زبان كليه اعضاي دادگاه را لال كرده بود. انگار نه انگار آنها همان آدمهاي بلبل زبان گذشته بودند كه بدون كم ترين تحقيق و بررسي گناهكارم جلوه داده بودند. دادستان هاج و واج مانده بود و به خوبي ترس از چهره اش مي باريد و از عواقب كار وحشت داشت. اعتراض هاي به موقع جناب آزاد و به قول معروف مو از ماست جا كردنهايش نه تنها پته احمد و هم دستانش را روي آب ريخت، بلكه به همه فهماند كه چه شوهر نامرد و بي غيرتي دارم. هرچند شرايط، شرايطي مناسب نبود، اما دكتر آزاد در آن مدت كوتاه به اندازه اي مدرك جمع آوري كرده بود كه با ارائه آنها جاي هيچ شك و شبهه اي باقي نماند. ايشان حتي از مخابرات نيز كمك گرفتند و سند معتبر تماس مرد بيگانه براي به دام انداختن مرا ضميمه پرونده ام كرد. بنابراين كليه مدارك و شواهدي كه قبلاً با توطئه و دسيسه جمع آوري شده بود، فاقد اعتبار گشت. حكم من لغو شد و از اعدام به سي سال زندان تغيير يافت. در آن روزها تنها اميد و تكيه گاهم پس از خدا همين مرد شريف و بزرگوار بود و به هيچ كس جز او اميدوار نبودم. پس از حكم جديد، دكتر آزاد هنوز راضي نبود و حكم را عادلانه نمي پنداشت. با همان صحبت دلنشيني كه شيوه و از سر بزرگ منشي او بود، نصيحتم مي كرد كه : دخترم توي زندان همه مثل همند. تحصيل كرده و عامي ندارد. سعي كن با رفتارت حُكمت را تغيير بدهي. يادت باشه نظم و انضباط و رعايت قانون را فراموش نكني. مطمئن باش براي كمك به تو از هيچ تلاشي كوتاهي نخواهم كرد. به قول او من يادگار تنها دوست و رفيق زندگيش بودم. آن روز چك سفيد امضايي را در اختيار ايشان قرار دادم تا بهاي زندگي دوباره ام را در آن قيد كنند، اما دكتر هرگز راضي نشد چك را قبول كند چه رسد به اينكه مبلغ هنگفتي طلب نمايد. با اينكه هيچ وقت در مورد دستمزد صحبت نكرده بوديم و مي توانست هر مبلغي كه مي خواهد درخواست نمايد، اما حق را از باطل سوا كردن بهترين تلاش برايشان بود. تازه تأسف مي خورد كه نتوانسته كار بيشتري انجام دهد. ضمن اينكه از واگذاري حضانت دخترم به پدرش نيز دل نگران بود. در مقابل لطف و زحماتش بغض سنگيني گلويم را مي فشرد. مگر امكان داشت آن همه محبت را فراموش يا جبران كرد! در آخرين دقيقه ها دوباره با دستهايي دسبند خورده روبه روي احمد ايستادم. حكم تازه دادگاه حسابي آشفته و دلخورش كرده بود و تمام زحمتها و ولخرجيهايش را نقش بر آب كرده بود. از شدت خشم و غضب كاردش مي زدي خونش در نمي آمد، اما باز هم از رو نرفته بود. پوزخند و نگاه پر از تمسخرش را به سختي و با خود دل تحمل كردم و گفتم: جونور كثيف، سزاي اين كارت رو مي بيني، اگه عمري باقي بود و روزي آزاد شدم انتقام سختي ازت خواهم گرفت. با حرص جواب داد: وقتي تا آخر عمرت توي زندون آب خنك خوردي همه چيز يادت مي ره. گفتم: ديوار هيچ زنداني نمي تونه تا ابد حقيقت رو پنهان نگه داره. - به همين خيال باش! فعلاً كه بايد سماق بمكي. بعد هم بي تفاوت به حضورم سرش را برگرداند كه از در خروجي دادگاه برون برود. گفتم: آسياب به نوبت .... نوبت منم مي رسه احمد آقا. شنيد و جواب داد: پس بچرخ تا بچرخيم. گنده تر از تو نتونسته با من دربيفته. خيال كردي. با صدار بلندتري گفتم: اميدوارم پدر خوبي براي ستاره باشي. در حال رفتن جواب داد: اين ديگه به خودم مربوطه. تو بيل زني باغچه خودت رو بيل بزن. دادم زدم: واي به حالت اگه يه مو از سر دخترم كم بشه ... بي تفاوت جواب داد: پس بهتره موهاش رو بشمري و با گفتن اين حرف ديگر صبر نكرد كلام ديگري از من بشنود، از نظر ناپديد شد و رفت بيرون. اين همه بي مهري و نامردي با عقل جور در نمي آمد. دلگير و افسرده، همراه مأموران مسلح راه افتادم و راهي زندان شدم. برخلاف گذشته كه با اسكورت پليس و ماشيني مخصوص رفت و آمد مي كردم، اين بار با عده اي محكوم كه به ظاهر همه يك جا مي رفتيم با ميني بوس مرا بردند. بين راه به سمت زندان بين بقيه محكوماني كه به زندان قصر منتقل مي شدند، فقط من ساكت نشسته و در عالم خودم غرق بودم. بقيه انگار پيك نيك مي رفتند. بي خيال و شنگول چنان از برگزاري دادگاه و جوابهايي كه داده بودند حرف مي زدند گويي تستهاي كنكور را با هم بررسي مي كنند. فكر مي كردم چرا بايد زنداني باشم. آيا با داشتن اميد محكومم يا براي حفظ اعتقادات و آيينم در حبسم!؟ چرا اجازه دادم عشق در نظرم مثل يك خاطره و اتفاق حقير شود؟ چرا ترك عشق كرد؟! يا چه راحت عشق تركم كرد! در حالي كه هنوز فريادهايش را از اعماق وجودم مي شنيدم. انديشيدم عشق كه دل مضطرب و خيال آشفته نمي خواهد. عشق سراغ دل شكسته و روح پاره پاره نمي رود! عشق خيال آرام و خالص مي خواهد تا عصارة شيرين گلهاي ناب را در آن بريزد. پس به دل بي قرار و ناآرام من نياز نخواهد داشت؛ اما عشق به ستاره تنها انگيزه زندگيم بود و با همين عشق و علاقه تحمل اوضاع دردناكم ميسر شد. با حكم جديد دادگاه نيازي به انفرادي نبود و بايد روزگار بهتري را مي گذراندم. هنوز غروب نشده و هوا روشن بود كه همراه نگهبان بدخلقي از سلول انفرادي به بند عمومي منتقل شدم و به سلول جديدم راهنمايي شدم. سلولي كه همه چيزش رنگ سياه و دودي به خود گرفته بود. از رنگ پتوهاي سربازي و ميله تختهاي فلزي گرفته تا در و ديوار و زمين كه با موكت طوسي تيره فرش شده بود و به مرور بر اثر چرك و كثيفي به سياهي مي زد. ديوارهايش جاي خالي نداشت و با دست نوشته ها و يادگاري زندانيان نقاشي شده بود و گله به گله عكسهايي به صورت كنده كاري ديده مي شد. انگار طي بيست سي سال گذشته هر كس هر چيزي خواسته روي ديوار نوشته بود. بعضي يادگاريها در اثر مرور زمان و كهنگي كم رنگ شده بود. از شمع و گل و پروانه و صورتهاي مختلف و قلبهاي كج و كوله و نافرمي كه تير از وسطشان رد شده و از سرش خون مي چكيد، شعرهاي من درآوردي و بي قافيه اي كه از دل پرحسرت و دردمند نويسنده اش حكايت مي كرد و يا بد و بيراه گفتن به نگهباناني كه زورشان به آنها نمي رسيد، روي ديوار ديده مي شود. چهار تخت دو طبقه با شش هفت نفر آدم توي اتاقي كه نه هواكش داشت و نه پنجره اي براي تهويه ، جا خوش كرده بودند. آدمهاي بي خيالي كه جا و مكان برايشان معنا نداشت و هركدام به دفعات مكرر گذرشان به زندان افتاده و گذشت زمان و عمر برايشان بي اهميت بود. به رسم و رسوم اين جور جاها وارد نبودم و نمي دانستم بعد از ورود بايد چه كاري انجام بدهم. مدت دو سه ماه توي دخمه اي تنگ و تاريك به تنهايي سر كرده بودم و طرز برخورد با بقيه محكومان را بلد نبودم. وارد سلول تازه كه شدم مثل ميخ جلو در ايستادم. زنهايي كه تازه از خواب بيدار شده بودند، برخي هنوز سشر جايشان دراز كشيده و بعضي هم چنان به لبه كوتاه تختها تكيه داده و ژست شاهانه اي گرفته بودند و يادشان رفته بود كجا هستند. مأموري كه مرا به آن سلول راهنمايي كرد، خطا به مالكان تختهاي ملوكانه گفت: حواستون باشه، رفيقتون جرم كوچيكه اش قتله! بعد هم جاي خوابم را كه طبقه بالاي تحت سوم بود نشانم داد و از در بيرون رفت. دور تا دور اتاق و آدمهايش را نگاه كردم. بدون هيچ سلام و عليكي ساكت و خاموش روي زمين نشستم و به ديوار تكيه دادم. چنان كه گويي سالهاست به آن محيط خو گرفته ام. يادم نيست چقدر طول كشيد. بوي گند عرق و بوي نامطلوب و وحشتناك بعضي از زنها حالم را به هم مي زد. حسابي خلقم تنگ بود. نه حوصله آنها را داشتم و نه مي توانستم طاقت بياورم تا به آن هولفدوني عادت كنم. نمي توانستم آرام بگيرم. از محيط بدبو و آلوده آنجا عقم گرفته بود و حالت تهوع داشتم. يكي سرفه مي كرد، ديگري عطسه مي زد بدون اينكه دستش را جلوي دهانش بگيرد. يكي در حال نشخوار كردن بود و پشت سر هم آروغ مي زد. حرف كه مي زدند بوي گند سير و پياز دهانشان در فضا پخش مي شد. صداهاي زشت و ناهنجاري كه از بالا و پايين باعث خنده و تفريح آنها بود، داشت ديوانه ام مي كرد. تو حرف همديگر مي دويدند و حرفهاي صد من يك شاهي مي زدند كه بيشتر عصباني مي شدم وي طاقت تحمل حماقت آنها را نداشتم. زني پشت به من در حال مطالعه سرش را پايين و بالا مي برد. به ذهنم رسيد كه چطور بين اين آدمهاي هر دم بيل يك آدم فرهنگي دوام آورده و ته دلم خوشحال شدم كه جاي اميدي هست. هنوز با هيچ كدام حرف نزده بودم. با صداي ناهنجار و بوي بدي كه بلند شد، بقيه زدند زير خنده. دادم درآمد و فرياد كشيدم: آشغالاي كثافت خودتون رو كنترل كنيد، اينجا به اندازه كافي بوي گند مياد .... زن سياه و گوش آلودي گفت: چته تي تيش ماماني شلوغش كردي؟ مگه از كون فيل افتادي، چشمت كور مي خواست دُرُس باشي كه نيارنت اينجا. جواب دادم: خفه شو حرف نزن، به كسي مربوط نيس كه كجا اومدم و چه كردم. يكي ديگر از زنها كه شكل اسكلتي بود كه لباس تنش كردند، با بي تفاوتي به من گفت: ولش كن بابا، بهش اهميت نده، اون يا قاتله حروم زادس. از من بعيد بود، اما نفهميدم چرا با توهين به مادرم مثل بچه گربه اي كه پا روي دمش مي گذارند، جيغم درآمد و پريدم يقه اش را گرفتم و از تخت پايين كشيدمش. غافل از اينكه آن پنج شش نفر متحد تلافي خواهند كرد. يادم مي آيد فقط موهاي زني كه فحش داده بود را توي دست داشتم و مي كشيدم و خودم از چپ و راست ضربه مي خوردم. آن شب كتك مفصلي خوردم. تمام بدنم را با دندان و نيشگون كنده بودند. تازه پس از كتك سيري كه به من زدند، آرام نمي گرفتند. شدم مضحكه دستشان. آن قدر خنديدند و مسخره ام كردند كه طاقتم طاق شد و پاشدم نگهبان را به كمك طلبيدم؛ اما انگار بي فايده باشد، كسي به كسي نبود. بايد به پرت و پلا گفتنهايشان گوش مي دادم و با هر جان كندني كه بود كنارشان به اين وضعيت خود مي گرفتم، ولي من نمي تونستم مثل آنها ولنگار باشم. دنبال راهي بودم كه بلكه با اوضاع كنار بيايم. از طرفي با تحقيرهايشان به شدت عذاب مي كشيدم. سرم به ديوار تكيه دادم. جاي نيشگونها و دندانهايي كه روي بدنم مانده بود گِزگِز مي كرد. چشمهايم را بستم كه نبينم كجا هستم. ياد ستاره نازنينم افتادم. ارتباط نزديك و قشنگي با دخترم پيدا كردم طوري كه توي آغوشم احساس مي كردم و برايش مي خواندم. با زمزمه من، خنده و چرت و پرت گويي هم سلوليها قطع شد. دوباره زن چاق با تمسخر گفت: قربون قيافه از ما بهترونت، اهل حالم كه هستي! يكي ديگر از زنها كه شكل قورباغه بود اضافه كرد: گروه خونتم كه با ما جور نيس. اين دفعه از اينكه خلوت من و دخترم را به هم زدند از كوره در رفتم. خيلي به خودم فشار آوردم تا بتوانم دندان روي جگر بگذارم و آرام باشم، اما دست بردار نبودند و مدام به شوخي و با حرفهاي بي خودشان سر به سرم مي گذاشتند. زني كه مثل تركه لاغر و باريك بود گفت: حالا بذارين ببينم چن مرده حلاجه! چشم غره اي به او رفتم كه يعني تو ديگه حرف نزن مُردني! انگار موضوع خنده داري بودم. زن قدكوتاهي كه چشمهاي باباغوري داشت گفت: امشب با اين تحفه خوب حال مي كنيم! بعد هم دستش را ستون چانه اش كرد و به من خيره ماند. با خشم و تنفر نگاهش كردم و به او توپيدم كه : چيه مثل وزغ زل زدي به من؟ حساب كار خودش را كرد و با گفتن ايش ... از من رو برگرداند. زني كه از اول ورودم قرآن مي خواند قرآنش را بست و سُراند زير تخت و شروع كرد به ذكر گفتن. استغفرالله مي گفت و صلوات مي فرستاد. نگاهش كردم. زن مسن و چروكي بود كه خال مودار و برجسته اي به اندازه دكمه بالاي لبش بود. انگار ويرش گرفته باشد تند و تند ذكر مي گفت. با اينكه با من كاري نداشت و سرش به كار خودش گرم بود، بيشتر از همه حرصم مي داد. از صداي وزوزش و شنيدن سين سين گفتنهايش كه با لهجه عربي از ته گلو تلفظ مي كرد، اعصابم متشنج تر شد و حسابي به هم ريخت. انگار كه با اجنه در تماس بود! يكدفعه لنگه كفشي كه كنارم افتاده بود را برداشتم و با حرص به سمتش پرت كردم و با اخم و تخم گفتم: تو ديگه ساكت شو، ديووانه ام كردي ... پرت كردن كفش همان و حمله و قشقرق راه افتادن همان. انگار منتظر بهانه اي براي حمله باشند مثل مور و ملخ ريختند سرم و جيغ و داد بود و پرت و پلاهاي شرآور. نفهميدم چطور با من گلاويز شدند و حسابي كتك كاري كردند. يادم مياد كه اين كار باعث شد شب بلند و سخت ديگر را در سلول انفرادي به صبح برسانم. به عنوان آشوب گر و مقصر دعوا هُلم دادند به انفرادي و ملافه چرك و بدبويي را طرفم پرت كردند كه از بوي تعفن آن خفه مي شدم. انگار مجبور بودند اين لطف را در حقم بكنند! موقع بستن و قفل زد در سلول، نگهبان مژده دادند كه مزد آشوب و بلوايي كه راه انداختم اين است كه از شام شب خبري نخواهد بود. تازه وقتي فهميدم از همان غذاي بدطعم و بي مزه هم خبري نخواهد بود، بيشتر احساس گرسنگي كردم. وقتي از شدت گرسنگي دل ضعفه گرفتم و از تنهايي و سرما لرزيدم و وحشت بَرَم داشت به خودم گفتم: كاش خفه خون گرفته بودم و دندان روي جگر مي گذاشتم. آن شب تا صبح بيدار بودم و به حماقت خودم افسوس خوردم. تمام شب را توي آن سلول نمور و بدبو، سرپا به صبح رساندم. برايم چندشآور بود كه حتي به جايي ماليده شوم. وقتي ديدم زبانم مثل چوب به سقف دهانم چسبيده براي اولين بار شير سينه ام را توي دست دوشيدم و گلويم را تازه كردم. صبح، يك برش نان بربري بيات و تكه پنيري كه به لعنت خدا نمي ارزيد و بوي نا گرفته بود برايم مطلوب ترين صبحانه و بي نظيرترين نان و پنير به حساب مي آمد. خلاصه جيك مي زدم جايم در انفرادي بود، آن هم نه يك روز نه يك ساعت ... فحشهاي مكرر، بي غذايي ، حبس در انفرادي و مهم تر از همه جدايي از پاره تن و نيمه ديگر وجودم، اولين بي عدالتي روزگار نبود، در مقابل تحملي كه روح و روانم را ساييد و زخم دردناكي از خود بر جا گذاشت. آن روز از اينكه مدت اقامتم در انفرادي نامعلوم بود و از ديدار دخترم محروم مي ماندم، زانوهايم سست شدند و لرزه بر اندامم نشست. درد فراق چنان تا مغز استخوانم را مي سوزاند كه هزار بار آرزوي مرگ مي كردم. در آن روزهاي دردآور تمام فكر و ذكرم ستاره و نحوه رسيدگي به او بود. اشتياق ديدارش برايم شكنجه آور شده بود. دلم پر مي زد كه در آغوشش بگيرم. هرچه زمان مي گذشت طاقتم براي ديدن دخترم كمتر مي شد. تمام دلخوشيم ياد ستاره بود و با همين دلخوشي نوري در وجودم برق مي زد و به من قدرت تحمل مي داد. شبانه روز حضور دخترم را در آغوشم احساس مي كردم. با ستاره حرف مي زدم، بازي مي كردم، گونه هاي تپل و سفتش را مي بوسيدم، برايش قصه مي گفتم و لالايي مي خواندم. آخر شب موقع خوابش كه مي شد، ستاره خيالي را روي پا مي گذاشتم و تكانش مي دادم يا مثل هميشه توي بغلم مي گرفتمش و آن قدر توي سلول بالا و پايين مي رفتم تا دخترم در آرامش به خواب برود. به همين خاطر هم كمي آرام مي گرفتم و چشم به راه فردا مي ماندم. يك هفته ديگر از محكوميتم را در بخش دو انفرادي به جرم اغتشاش سپري كردم. وقتي به سراغم آمدند تا به بخش عمومي منتقلم كنند و از آن دخمه تنگ و تاريك نجاتم دهند، دلم پوسيده بود از تنهايي و حسابي متنبه شده بودم. به همين خاطر بند عمومي را با تمام بديهايش پذيرا شدم و به قول معروف خاكش را سرمه چشم كردم. خوشحاليم بيشتر از نجات تاريكي و سكوت، شوق ديدار دخترم بود. چون زنداني انفرادي هيچ گونه ملاقاتي نداشت. اميدوار بودم دست كم دخترم را در هفته چندين بار خواهم ديد. به همين اميد نگذاشته بودم شيرم خشك شود. هنوز سينه هاي پرشيرم را حفظ كرده بودم و با دوشيدن مقداري از آن در روز اميد به ديدار ستاره ام داشتم. گمان مي كردم دوباره پس از انتقال به بند عمومي به همان سلول شلوغ و پرهياهو منتقلم كنند. با خود شرط بستم كه در هر شرايطي اعتراض نكنم و خودم را با محيط وفق بدهم. برخلاف حدسم به سلول شماره پنج منتقل شدم. اتاق چهارگوشي كه با قرار گرفتن دو تخت دوطبقه كه موازي هم به ديوار چسبيده بود. جايي براي تكان خوردن نداشت. اين سلول هم فرقي با سلول قبلي نداشت. هفته بيجاري از رنگهاي مرده و اشياي كهنه بود. با اين تفاوت كه ساكنان اين دكّه غم ، سن و سالي ازشان گذشته بود و حال حرف زدن نداشتند. دنبال نگهبان وارد سلول شدم. نه سلامي، نه عليكي ، چشم چرخاندم و با يك نگاه محيط سلول و آدمهاي آنجا را از نظر گذراندم. زني سه ساله روي تحت بالايي مجله مي خواند و دو زن ديگر كه از او بزرگتر بودند روي تخت هاي پايين رو به روي هم نشسته بودند طوري كه از تنگي جا زانوهايشان به هم چسبيده بود. با ديدن من و نگهبان همراهم حرفشان ناتمام ماند و هر دو بِر بِر نگاهم كردند. باز هم نگهبان، تخت بالايي سمت راست را نشانم داد و تهديدم كرد كه : اگه ميخواي گذرت به انفرادي نيفته، عاقل باش. هرچي آروم تر باشي به نفعته . بعد هم از همان راهي كه آمده بود برگشت. همان طور مات و ساكت جلو در ايستاده بودم. نه جاي بود بنشينم و نه حوصله بالا رفتن از تخت را داشتم. خانمي كه بعد فهميدم اسمش صديقه بود و حدود پنجاه سال داشت از لبه تختش كمي عقب تر نشست و برايم جا باز كرد و با تعارف خواست كنارش بنشينم. پهلويش نشستم. خانم رو به رويي خودش را معرفي كرد و فهميدم اسمش فاطمه است. هنوز حرف ديگري نزده بوديم كه نفر سوم از بالاي تخت خم شد و بلند گفت: منو يادتون رفت بعد هم سريع از نردبان تخت پايين پريد و با لحني خودماني خطاب به من گفت: خانوم خانوما به قصر زيباي ما خوش اومدين. قدم رنجه كردين. گوشه هاي دامنش را گرفت و با اداي شيريني تعظيم كرد و ادامه داد: بنده عاليه هستم. از آشنايي با شما بسيار بسيار خوشوقتم! فاطمه خانم نگاهش كرد و گفت: اين ورپريده نباشه ما دق مي كنيم از غصه. صديقه خانم هم با خنده جواب داد: خوبه لوسش نكن، به اندازه كافي نمك مي ريزه. از همان اول متوجه شدم كه مي شود اين قفس تنگ را با آدمهاي كم حرف، اما صميمي اش تحمل كرد. پس از معرفي خودم با آنها هم نشين شدم و مدت هفت سال كنارشان زندگي كه نه ، روزگار سپري كردم. آدم كم حرف و نچسبي بودم و مثل كر و لالها رفتار مي كردم. بلد نبودم مثل بقيه محكومان تملق بگويم و چاپلوسي كنم، بنابراين هميشه تنها بودم. آن قدر خشك و جدي بودم و خنده فراموشم شده بود كه نگهبان بخش مرا حيف نون صدا مي زد. روز دوم از اقامتم در سلول شماره پنج را گذرانده بودم كه به تقاضاي مكررم رسيدگي شد و به همت دكتر آزاد وكيل مجرب و محبوبم كه اميدوارم صد سال عمر باعزت كند، مژده ملاقات دخترم را شنيدم. آخ كه آن روز بعد داشتم از خوشي پر در مي آوردم. وقتي نگهبان برايم خبر آورد ملاقاتي داري، حس كردم الان است كه از شور و شعف قالب تهي كنم و ديدار ستاره به آخرت بيفتد. هيجانم از شدت شادي ديدن دخترم قابل توصيف نيست! قلبم چنان مي تپيد كه گويي از سينه ام بيرون مي زند. راه نمي رفتم بلكه در سطح زمين پرواز مي كردم. دعا مي كردم زنده بمانم و دوباره ستاره ام را ببينم. به اميد ديدارش ثانيه ها را با غذاب طي مي كردم. به اتاق ملاقات رسيدم و انتظار شكنجه آوري را به جان خريدم تا دكتر آزاد در حالي كه دخترم را در بغل گرفته بود از در اتاق وارد شد. از فرط خوشحال و هيجان يادم رفت به ايشان سلام بگويم. اشك شوقم جاري بود و بند نمي آمد دخترم را از بغل دكتر قاپيدم. مي بوييدم و مي بوسيدمش ، نگاهش مي كردم و محكم در آغوش مي فشردمش. داشتم از خوشي پرواز مي كردم. نه ... از شور و شعف عرش را سير مي كردم. آقاي آزاد هم از احوالم گريه اش گرفته بود و با بغض آشكاري اتاق را ترك كرد، حتي نگهبان را هم بيرون فرستاد تا دقيقه هاي كوتاه ملاقات با دخترم بهتر و شيرين تر سپري شود. هول شده بودم. مي ترسيدم لحظه ها را از دست بدهم. نمي خواستم چشمهايم مژه بزند مبادا ثانيه اي از وقت ديدار از كف برود. هيچكس را نمي ديدم. گويي مخلوقي آفريده نشده و در اين دنيا من هستم و دخترم با چشمان معصومي كه از دريچه آنها به من نيرو و نشاط مي بخشيد و بوي تنش كه شيرين ترين و خوشبوترين هوايي بود كه با آن تنفس مي كردم. ستاره هم بغض سنگيني كرده بود و با تمام بچگي خيلي حرف براي گفتن داشت. انگار مي خواست بگويد كه پدرش به فكر او نيست. اين را از موهاي چسبيده به همش فهميدم. از پشت گوشهاي جرم گرفته اش با خبر شدم. آخ عزيزكم چقدر لاغر شدي، مادرت بميره و اين حال و روزت را نبينه. ستاره اي كه از بغلم قاپيدن اين رختي بود؟! اين قدر بو گرفته و آب نديده! آن روز درست روز تولدش بود و دخترم دو ساله مي شد. چه آرزوها برايش داشتم. حدود يك ساعت با ستاره تنها بودم. طفلك دخترم سرش را از سينه ام بلند نمي كرد و سخت به من چسبيده بود. سينه هايم را شستم و مي خواستم كودكم را شير بدهم، اما شيري باقي نمانده و خشك شده بود. نفهميدم يك ساعت وقت چطور در يك چشم بر هم زدن گذشت. صداي پاي نگهبان چون پتكي بود كه با هر قدم متلاشي ام مي كرد. دخترم را در حال نوازش به خودم مي فشردم و قربان صدقه اش مي رفتم. مگر مي شد از ديدنش سيراب شوم. مگر راضي مي شدم جگرگوشه ام را از من جدا كنند؟ دوباره اشكهايي كه متوقف شده بودند درغم جدايي از فرزندم جاري شدند. ستاره هم فهميده بود زمان خداحافظي رسيده، با دستان كوچكش چنان دور گردنم چسبيده بود كه مي خواست در آغوشم ذوب شود. نگهبان نتوانست كودك گريانم را از بلغم بگيرد. گريه هاي ستاره اين اجازه را به او نمي داد. به ناچار دكتر آزاد خودش پا جلو گذاشت كه دخترم را ببرد. ظاهرش گوياي واقعيتي تلخ بود و دستهايش عاجز از ياري دادن. چاره اي نداشت. چه لحظه تلخي بود و چقدر دردناك سپري مي شد. چشمهايم را بستم تا اين وداع تلخ را شاهد نباشم. التماس كردم تو را به خدا زودتر ببريدش. من طاق دل كندن از جگرگوشه ام را نداشتم، ستاره هم در حالي كه گريه مي كرد و مرا صدا مي زد، از اتاق خارجش كردند. صداي گريه و جيغهاي كودكانه اش از بيرون به گوشم مي رسيد و دلم را كباب مي كرد. سرم را روي ميز گذاشتم و به حال و احوالم سخت گريه كردم. جگرم آتش گرفته بود و تا ساعتها فقط صداي دختركم در گوشم زنگ مي زد. پيراهني كه لحظه هاي آخر از تنش درآوردم را بو مي كردم تا عطش دوري و درد فراقش را كمتر احساس كنم. بي فايده بود. مثل روغن توي ماهي تابه جلز و ولز مي كردم و چاره اي نداشتم. اين آخرين ديدار من با فرزند دلبندم بود. احمد اجازه نداد اين دلخوشي ماهي يكبار تكرار شود و اين بدترين ضربه اي بود كه احمد به روح و روانم وارد ساخت. ضربه اي كاري كه بخاطر دردش روزي هزار مرتبه آرزوي مرگ مي كردم. اي كاش حكم اعدام عملي مي شد تا دچار اين عذاب روزي صدبار مرده و زنده شدن نشوم. ماه بعد خودش به ديدنم آمد. همان مردي كه با ريا و نيرنگ مهر بدنامي به پيشانيم زد و بدتر از آن مرا از ديده پاره تنم منع كرد. زماني كه همراه نگهبان به اتاق ملاقات رفتم هنوز نمي دانستم چه كسي به ملاقاتم آمده ، اما وقتي احمد را ديدم، بي درنگ اتاق را ترك كردم. دلم نمي خواست با او روبه رو شوم، چه برسد به اينكه مقابلش بنشينم و با او هم كلام شوم. هيچ كدام چشم ديدن همديگر را نداشتيم. بنابراين جلسه ملاقات با او به هفته بعد موكول شد آن هم به خاطر پيغام كتبي اش بود كه پيش از ملاقات به دستم رساندند. گفته بود كار مهمي راجع به دخترم دارد و چون پاي ستاره در كار بود ملاقاتش را پذيرفتم. احمد آن طرف شيشه هاي ضخيم منتظر بود تا من گوشي را بردارم و صدايش را بشنوم. آن روز نقاب ديگري به صورتش زده بود و مكر و حيله تازه تري به كار گرفته بود. احمد خوب مي دانست كه تشنه ديدار دخترم هستم و چه علاقه اي به او دارم. اين راه هم مي دانست كه براي دخترم هر كاري مي نم و از جان دريغ ندارم. او از من خواست در قبال ديدار فهتگي دخترم، وكالت تام الاختيار كليه اموالم را به او بدهم و از اين خواسته او با احدي حرف نزنم. مي دانستم منظورش آقاي وكيل بود. چون تنها دكتر آزاد بودند كه مو را از ماست جدا مي كردند و مكر و حيله احمد را آشكار مي ساختند. گويا احمد از اسناد و مداركي كه در خانه پدري ام پنهان كرده بودم اطلاع نداشت و مش حسن اجازه دسترسي به او نداده بود. اسنادي كه در خانه داشتم شامل سند خانه پدرم و خانه خودمان و چند قطعه زمين حوالي دربند و سه چهار دهنه مغازه بودكه در مقابل ديدن ستاره پشيزي ارزش نداشت؛ اما به احمد گفتم: به حرفات اعتماد ندارم، تو يه روده راست تو شكمت نيست. از بس دروغ به هم بافتي ديگه نمي تونم قول و قسمهات رو باور كنم. احمد قسم خورد كه به خدا و به پير و پيغمبر اين دفعه به قولش پايبند باشد. گفت: سارا من به تو خيلي بد كردم، مي خوام جبران كنم. عاقبت آدم بايد يه وجب جا بخوابه و جواب پس بده. نمي خوام اين فرصت خوب را از دس بدم. مي خوام تا آزاد ميشي حداقل يه خدمتي به تو كرده باشم. خلاصه آنقدر گفت و گفت تا حماقت ديگري از من سرزد و از آنجايي كه بايد كارهاي احمد راه مي افتاد زبانم بسته شد و بدون مشورت با وكيلم و بدون آگاهي به حيله و ترفند مكارانه اش كاري را كه خواسته بود انجام دادم. البته نه به خاطر احمد و نه جهت افزايش ثروت، فقط و فقط به خاطر ستاره. احمد گفته بود اگر كوچك ترين اشاره اي به وكيلم كنم كه دست او رو شود هرگز دخترم را نخواهم ديد. من هم براي محروم نماندن از ديدار ستاره هركاري مي كردم. ضمن اينكه گوشه زندان مال و منال به چه درد من مي خورد! تازه معلوم نبود فردا چه پيش آيد. كي باور مي كند پس از سي سال زنده و سالم از زندان آزاد شوم. شايد سي سال را طي نكرده غزل خداحافظي را خوانده باشم. پس بايد غنيمت بدانم ديدار نيمه ديگر وجودم را و به آنچه امروز دارم دلخوش باشم. به همين خاطر هر سندي كه گفت و هر ورقه اي را كه خواست امضا كردم. شرط من هم فقط ديدار هفتگي دخترم بود ... اما احمد مرد نبود كه به قولش پايبند باشد. مثل هميشه پرت و پلا و مزخرف به هم بافته بود و با اين همه قسم و ادعا روي ابن ملجم را سفيد كرد از بدذاتي كه اميدوارم سر سلامت به زمين نگذارد و آب خوش از گلويش پايين نرود. آنقدر زوزه كشيد و پوزه به خاك ماليد تا فريبم داد و به مرادش رسيد. مي دانم سرت را درد مي آورم، اما اگر نگويم و حرف نزنم دلم مي پوسد. اينجا كاري جز نشخوار خاطرات ندارم و حالا كه فرصتي براي نوشتن پيدا كردم دلم مي خواد سير تا پياز زندگيم را بنويسم. نمي خواهم روايتي ناقص و معيوب به يادگار بگذارم. بايد صحنه هاي زندگيم را عريان كنم و روي كاغذ بياورم. بگذريم. هفته به ماه تبديل شد. نه از احمد خبر داشتم و نه ديدار دخترم صورت گرفت تازه در همين روزها بود كه احمدآقا لطف كردند و حكم طلاق غيابي را برايم فرستادند و به طور كل از زندگي اش حذف شدم. تازه آن موقع فهميدم دوباره رودست خوردم و احمد خائن تر از آن است كه فكرش را مي كنم. در سلول شماره پنج كنار زنهاي تميز و با خدايي روزگارم سپري مي شد كه علاوه بر صداقت به نظافت و بهداشت نيز اهميت مي دادند. حرفهاي ركيك و شوخيهاي متداول زندان بينشان رايج نبود. فاطمه خانم كه نيمي از عمرش را توي زندان سپري كرده بود، هميشه دلداريم مي داد كه توكل به خدا داشته باشم و صبر كنم كه خدا با صابرين است، اما من فقط اشك مي ريختم و در فراق دخترم پرپر مي زدم. هر روز بي رمق تر و ناتوان تر مي شدم. گاهي صداي گريه كودكم را مي شنيدم و از بي تابي اش جگرم خون مي شد. با همان لحني كه بلد شده بود صدايم مي زد. گرسنه اش بود حس مي كردم پاهايش بر اثر دير عوض كردن لاستيكي سوخته و قرمز شده، اما كسي به دادش نمي رسد. انگار احوال ستاره را از راه دور احساس مي كردم. نمي دانم احمد و ليلا چه غلطي مي كردند كه از اوضاع دختر معصومم غافل مانده بودند. شبها خوابش را مي ديدم و روزها به يادش هزار بار روي ماهش را مي بوسيدم و قربان صدقه اش مي رفتم. لباس تنش كه تنها يادگار او بود به مرور زمان با اشكهاي مكرر من بوي اصلي خودش را از دست داده بود، ولي هرچه بود هنوز هم شفاي قلب پاره پاره و مرهم چشمهاي گريانم بود. زندگي در كنار زنان محكومي كه در حسرت سالهاي جواني تمام عمرشان را در زندان سپري مي كردند مثل حركت قايق در درياي طوفاني فراز و نشيب داشت و مدام در حال غرق شدن بود. اوقاتم سرد و يكنواخت و شبيه به ديروز و ديروزم مثل هفته هاي گذشته تلخ و كسل كننده مي گذشت. روزگار مسخره و افتضاحي بود. هميشه گوشه سلول به جمع آوري و نوشتن خاطراتم مشغول بودم. در همان روزهاي ملال آور دكتر آزاد به ديدنم آمدند. چه انسان متواضع و باوقاري! موهاي پرپشت و خاكستري و قد بلند و قامت كشيده اش درست پدرم را در خاطرم زنده مي كرد. محبتهاي پدرانشه اش نيز مرهمي براي روح و روان آشفته ام بود و به گونه اي انگيزه زنده ماندن را در من تقويت مي كرد. از اينكه بدون اطلاع او كاري انجام داده بودم حسابي شرمنده و خجالت زده بودم. هرچند كار از كار گذشته بود و وكالت كليه اموالم در اختيار احمد بود، اما اين مرد بزرگ از هيچ كمكي دريغ نداشتند و همواره دلداريم مي دادند كه به آينده اميدوار باشم. من با يك آدم لال براي هم سلوليهايم فرقي نداشتم و جز براي گفتن كلمه هاي كوتاه صدايم در نمي آمد. با هيچ كس كار نداشتم و با كسي درددل نمي گفتم. در عالم خاطرات تلخ و لعنتي ام غرق بودم و به انتظار آزادي و ديدار دخترم خودم را تسلي مي دادم. روزها و شبها با نوشتن و سياه كردن ورقه هاي سفيدي مي گذشت كه با هزار خواهش و تمنا به دست مي آوردم. همان روزها بود كه نامه اي از احمد به دستم رسيد كه بوي خون مي داد و با خواندش رعشه به جانم افتاد و بند دلم پاره كرد احمد در آن نامه بي پروا و بدون حاشيه رفتن نوشته بود كه ستاره به علت بيماري سرخك مرده و در قبرستان كودكان دفن شده است. خبر مرگ دخترم مثل خنجر توي قلبم فرو رفت و تمام رگ و ريشه ام را از هم دريد و به اغما انداختم. فقط خدا مي داند كه با خواندن آن نامه لعنتي چه حالي شدم. چقدر زارم زدم، ضجه كشيدم، صورتم را چنگ انداختم و ستاره ام را صدا زدم. تمام زندانيان بند جلو سلول كوچك ما جمع شدند تا بفهمند چه اتفاقي افتاده و اين بي تابي چه علتي دارد كه از درد آن زمين ا گاز مي زنم! فاطمه دلداريم مي داد و صديقه براي تماشاچيان توضيح مي داد دليل ضجه زدنم چيست. بعضي راهشان را كشيدند و رفتند. چندتايي هم بي تفاوت زل زده بودند و باورشان نمي شد كه بلد باشم حرف بزنم. هيچ كس نمي فهميد چه حالي دارم و چطور جگرم مي سوزد. از صبح تا شب هق هق كرده بودم و موقع خواب صداي بقيه به اعتراض بلند شد و نگهبان را صدا زدند. هنوز داشتم ناله مي كردم كه مأمور بند با باتوم پت و پهني سراغم آمد و يكي كوبيد به ساق پايم و گفت: بسه ديگه صدا همه رو درآوردي. اگه نمي خواي امشب رو تو مستراح صبح كني، ساكت شو. از حرفهاي فاطمه و عاليه فهميدم هنوز چند نفر جلو سلول ما ايستاده اند. يكي از آنها گفت: همچين گريه مي كنه انگار سهرابِ شو كشتن. يه الف بچه كه اين قدر عر زدن نداره. ديگري با طعنه گفت: نه بابا طرف لال لالم نيس! بلده حرف بزنه. زني از جايي كه نمي فهميدم كجاست گفت: آه ... نمي زاره كپه مرگ مونو بذاريم. فاطمه رو به آنان گفت: مرده شور ببره اين اخلاق سگي تونو، اگه آدم بودين مي فهميدين كجاي دلش مي سوزه. عاليه هم پشت بند حرف او گفت: مث اينكه بچه اش بوده ها، واسه مادر كه بزرگ و كوچيك نداره. نگهبان سر همه داد كشيد و تماشاچيان را پخش و پلا كرد. بعد هم با تحقير نوك باتومش را فشار داد به بازوي من و گفت: غصه نخور توام، با اين عزايي كه گرفتي همين روزا ميري پيش اون. بخاطر اينكه مزاحم هم سلوليهايم نباشم سرم را توي بالش فرو بردم تا هق هق و زار زدنم را نفهمند. اخ خدا تو كه منو از مرگ نجات دادي صبر كردي با عذاب بيشتري جونمو بگيري! اين رسمش نبود خدا ... اين قرار ما نبود. كو رحم و انصافت؟ انگار تازه معناي غم و درد را فهميده بودم. به ياد گونه هاي تپل و دستهاي كوچك دخترم كه زير خاك رفته بود. تا صبح بال بال زدم و آنقدر بي صدا اشك ريختم كه داشتم خفه مي شدم. در دنيا بعد از ستاره نه كسي را داشتم و نه مي توانستم به چيزي دلخوش باشم. تمام اميدم ستاره بود. روزهاي تلخ و دردناك زندان را فقط به خاطر رسيدن به او تحمل مي كردم. حالا ديگر به چه اميدي زنده بمانم!؟ چه راهي انتخاب كنم تا زودتر به عزيزانم بپيوندم. از فرداي آن شب به دكتر آزاد خبر دادم كه به دادم برسد تا خيالم آسوده شود. دكتر آزاد پس از بيست و چهار ساعت تحقيق و بررسي برايم مژده آورد كه خوشبختانه دخترم زنده است و براي نگهداري او و راحتي ليلا دايه اي استخدام كرده اند كه از كودكم مراقبت كند. احمد حقه باز، نيرنگ ديگري را خواب ديده بود كه به كمك وكيل تيز و داناي من دستش رو شد. هنوز هم پس از سالها دليل مكر و حيله او را نفهميدم. هرچند به ديدار دخترم موفق نشدم، اما خيالم راحت بود كه ستاره زنده است. يك سال ديگر هم گذشت و تقاضاي مكرر من براي ديدن دخترم از دفتر زندان بي جواب ماند. احمد به هيچ عنوان رضايت نمي داد دخترم را ببينم. تنها تر از سكوت بودم و محزون تر از پاييز. هميشه چشمهايم تر بود. مثل هواي باراني. در همان روزها بودكه حجت مطرب، پسر آسيد كاظم به ملاقاتم آمد. با چه شور و شوقي از تخت پايين پريدم و به ذوق ديدار كسي كه (واقعا شرمنده میدونم بدقولی کردم اما دست خودم نبود توضیحشم فایده نداره سر امتیازم هر بلایی دوست دارید در بیارید اما بذارید دوباره شرکت کنم ببخشید شرمنده!!!) مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق چار تکبیر زدم یکسره بر هرچه که هست می بده تا دهمت آگهی از سر قضا که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست کمر کوه کم است از کمر مور اینجا ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست | ||||||||
| |
| | #84 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: تبریز
نوشته ها: 101
(View Stats)
تشکرها: 1,851
تشکر شده 3,609 بار در 112 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز 136-166 هر چه سریعتر به داد شوهرم برسم و به هر صورت که می شود به او کمک کنم . من ساده دل فکر می کردم عاقبت به جایی که منتظر بوده ام رسیده ام . البته این فقط حدس و گمان من بود که دوباره به روز های عاشقانه ی گذشته برمی گردیم و شوهرم می شود همان احمدی که دیوانه وار می خواستمش . غافل از اینکه احمد گرگ صفت و بی غیرت چه خوابی برایم دیده است ! در خانه ای قرار بود احمد را آنجا ببینم باز بود . زنگی که از روکار سیم کشی شده بود را فشار دادم و به انتظار ایستادم ، اما کسی برای جواب گویی نیامد . شتابان و با عجله برای دیدار احمد بدون اینکه دوباره زنگ بزنم و اجازه ی ورود بخواهم ، داخل شدم . از دالان دو سه متری باریک و نیمه تاریکی گذشتم و به حیاط رسیدم . حیاط حدود هشتاد و نود متری بود که دور تا دورش را تخت های چوبی رنگ شده ای با فرش های نخ نما شده چیده بودند و در وسط ، حوض گرد کم عمقی قرار داشت کهبه جای گلدان های شمعدانی و یاس ، حاشیه ی آن را پانزده قلیان به هم فشرده چیده بودند. یک میز فلزی و یک صندلی آهنی گوشه ی حیاط قرار داشت . جایی که ایستاده بودم مشرف به خروجی دالان می شد که میز و صندلی هم آنجا قرار داشت درست مثل حمام عمومی که زن اوستا از دور به حساب و کتاب ریزش آب و استفاده از مواد شوینده می پردازد .سقف حیاط را هم با چادر پوشانده بودند طوری که آسمان خدا دیده نمی شد . به همین خاطر در ان وقت روز فضای حیاط هنگام غروب و نارنجی به نظر می رسید . حیاط به وسیله ی شش هفت پله منتهی به اتاق هایی می شد کهبا شماره نامگذاری شده بودند . هنوز هاج و واج بودم و نمی فهمیدم که آنجا کجاست . ستاره توی بغلم خوابش برده بود و دست راستم بهعلت وزن کودکم و سنگینی او خواب رفته بود . دخترم را جابه جا کردم و ساک خرت و پرت ها و کهنه اش را از روی شانه ام زمین گذاشتم . هنوز حیران و سرگردان سرم را دور تا دور می چرخاندم و اطرافم را نگاه می کردم . فکر می کردم نشانی را اشتباه آمده ام چون نه کسی انتظارم را می کشید و نه انجا شباهتی به مریض خانه داشت و نه آدمی می دیدم که سراغی از احمد بگیرم . داشتم عزمم را جزم می کردم که از آن خانه ی کوفتی خارج شوم که دیدم دو زن جوان و نیمه عریان ، اخمو و عبوس از اتاقی که نه درش معلوم بود و نه پنجره اش ، بیرون آمدند و هر کدام به یکی از اتاق هایی رفتند که با شماره مشخص شده بود . پشت سر آنها دو زن سن دار و چاقی بیرون آمدند که آدامس گنده ای مثل لنگه کفش در دهان داشت و با حالتی زشت آن را می جوید . چشمش که به من افتاد انگار جن دیده باشد یا از اینکه بچه به بغل روبه رویش ایستاده بود ، پکر شد . با اخم براندازم کرد . من در حیرت جثه ی درشت و دکلش بودم . پرسید : هی یارو چی کار داری ؟ تازه یادم آمد که سلام نکرده ام . جواب سلامم را با علیک پاسخ داد و مثل برج زهرمار گفت :" پرسیدم چی کار داری ؟ پی چی اومدی اینجا ؟ گفتم :" دنبال ش.هرم . گفتن اینجاس . خیلی بی تفاوت با دستش که هر کدام از بازوهایش اندازه ی ده کبلو گوشت و چربی اضافه داشت ، اشاره کرد به اتاق ها ی شماره دار و گفت :" خودت برو پیداش کن . از اینکه همه چیز مشکوک و غیر عادی بود خودم را به خدا سپردم و به امید یاری حق ، از پله های سمت راست شروع به بالا رفتن کردم که به سه اتاق منتهی می شد . زبانم مثل چوب خشک شده بود و پاهایم سست و بی رمق بودند . دل توی دلم نبود . مدام آرزو می کردم حال احمد وخیم نباشد و فکر می کردم که الان به چه صورتی با شوهرم رو به رو خواهد شد . در اولین اتاق را زدم و وارد شدم ، اما به جای احمد زن و مردی را لخت و عور در حال افتضاحی دیدم و فوری بیرون آمدم و گام کردم این دو نفر باید دختر یا پسر صاحب خانه باشند که تازه به همدیگر رسیده اند . هنوز داشتم خودم را سرزنش می کردم که در اتاق بعدی را پس از ضربه ای کوتاه باز کردم . در آن اتاق هم با صحنه ی کریه ی معاشقه ی زن و مرد دیگری رو به رو شدم و بی معطلی مثل اتاق قبلی با گفتن ببخشید از اتاق خارج شدم . خلاصه با سرکشی به نیم بیشتر اتاق ها و دیدن صحنه های مشمئز کننده از شدت وهم و آشوب مغزم داشت سوت می کشید . حدس هایی پیش خودم زده بودم که اینجا کجاست ، اما نم یدانستم چرا احمد را اینجا آورده اند ! تصمیم گرفتم زودتر از آنجا بیرون بروم . هنوز سه اتاق از سمت چپ حیاط را نگشته بودم . آن قسمت علاوه بر ظاهرش که با بقیه فرق داشت و لابد جای نورچشمی ها بود از داخل هم خیلی تفاوت می کرد . کنجکاو شدم آنجا را هم بگردم . در اولین اتاق را که باز کردم به نظرم آمد که هم بزرگتر بود و هم وسایل تر و تمیزی داشت . چون کسی آنجا نبود ، تختخواب و پرده های گلدارش را بهتر دید می زدم .قبل از اینکه به چیز دیگری توجه کنم از اتاق بیرون آمدم . داشت باورم می شد که اشتباه آمدم و مریض بدحال من اینجا نیست . دو اتاق مانده بود . با اطمینان از اینکه در این قسمت هم شوهرم را نخواهم دید با ضربه ای کوتاه وارد اتاق آخر شدم ، که ای کاش همان دقیقه خدا مرگم می داد تا شاهد بدترین و تلخ ترین حادثه ی عمرم نباشم ! هنوز هم از دست خدا گله دارم چرا سرنوشتم را اینچنین دردناک رقم زد . عاقبت احمد را در ان اتاق پیدا کردم اما به چه صورت زشتی . چیزی که شاهدش بودم با فکری که توی سرم می چرخید زمین تا آسمان مغایرت داشت . هرگز باورم نمی شد که احمد آنقدر پست و بیچاره باشد که با داشتن دو زن ، هنوز هم هرزگی کند و او را در حال معاشقه با زن های روسپی ببینم . آنجا بود که به من ثابت شد علاوه بر طمع مادی جنون جنسی هم دارد و نگاه هرزه گردش آرام قرار ندارد . با دیدن احمد در ان حال از تعجب خشکم زده بود و لال شده بودم . چشمهایم را بستم و به سرعت از اتاق لعنتی بیرون امدم . انگار دنیا دور سرم می چرخید و روی دوشم سنگینی می کرد و کمرم داشت می شکست . هاج واج و حیران از صحنه ی زشتی که دیده بودم به زمین و زمان ناسزا می گفتم . اگر خون احمد را می خوردم سیر نمی شدم . ستاره هنوز روی دوشم خواب بود . از آن اتاق نحس و نجس که بیرون آمدم ، با مرد غولپیکر و بدهیبتی با سیبیلهای چخماقی سینه به سینه شدم که بوی گند الکل دهانش حالم را به هم زد . حال عادی نداشت . مرا که با آن احوال دید با کمال وقاحت و بی شرمی دست گذاشت روی شانه ام و پرسید :" چی شده خوشگلا عصبانین ؟ جفتت کو ؟ اینجا قرار نیست کسی تنها بپره . بعد هم با وحشیگری دست انداخت دور گردنم و سرش را آورد جلو تا صورتم را ببوسد . علاوه بر اینکه حیرت زده شده بودم زهره ام داشت م یترکید . وحشت زده و عصبانی سر مرد را کنار زدم و با فحشی که نثارش کردم از او فاصله گرفت . از صدای خشن و حرکت پرشتابم ستاره هم بیدار شد . او را توی بغلم می جنباندم و با دست دیگرم به پشتش می زدم که ارام بگیرد و از نق زدن بیفتد . در همان حال برای دفاع از آبرو و حیثیتم فکر چاره بودم . از دست احمد نامرد آنقدر عصبانی بودم که دلم نمی خواست نامش را به زبان بیاورم چه برسد به اینکه از او کمک بخواهم . فقط باید هر چه سریعتر از آن محل لعنتی خارج می شدم . هرچه باید بفهمم ، فهمیده بودم . گویا آن مرد نه تنها دست بردار نبود ، بلکه دیگران را هم صدا کرده بود که به تماشای پرنده ی گرفتار در قفس بیایند . انگار دیوانه بود یا مصرف مشروبات الکلی حسابی مغزش را از کار انداخته بود . دور تا دورم را نگاه کردم و اندیشیدم کمک گرفتن از کسانی که مثل این مرد احوال مساعدی ندارند و عقلشان خوب کار نم یکند ، کاری عبث و بیهوده خواهد بود . تازه اگر آنها هم با همین حال خراب با این غول بی شاخ و دم هم دست شوند ، نخواهم توانست از پسشان بربیایم . بنابراین بهترین راه فرار از آن خانه ی لعنتی بود . با همین اندیشه به سرعت از پله ها پایین آمدم که زودتر خودم رانجات دهم . هر زن دیگری هم جای من بود همین کار را می کرد . مرد مزاحم دنبالم راهی شد . گویی برایش زنگ تفریحی پیش آمده باشد و یا این بار می خواست طعمه اش را به این صورت صید کند . با راهی شدنم به سمت پله ها ، هیکل گنده و بد ترکیبش را تکان داد و از سمت راست حیاط میان بر زد و پله ها را سه تا یکی کرد و به من رسید و راهم را سد کرد . دستهایش را به دو طرف باز کرده بود و حالت صیادی را داشت که مواظب است آهوی خوش گوشت و خوش نقشی را از دست ندهد . قلبم مثل طبل می کوبید گویی طپش قلبم را توی کاسه ی سرم حس می کردم . طوری که جمجمه ام داشت ترک بر می داشت . از شدت خشم و غضب نفهمیدم چه می کنم . ستاره را که ترسیده و در حال گریه کردن بود روی یکی از تخت ها گذاشتم و مثل صاعقه از جا پریدم و با ته یکی از قلیان های حاشیه ی حوض که خیلی هم سنگین بود به مرد مزاحم حمله کردم و با گفتن گم شو دیگه آشغال عوضی ، آنرا محکمکوبیدم توی سرش . با همان یک ضربه مرد مثل دکل بزرگی نقش بر زمین شد . با افتادن او انگار زلزله ای چند ریشتری زمین را لرزاند . خون از لوله های دماغ و سر شکسته اش جاری شد . بی اعتنا به احوال مرد مزاحم دولا شدم دخترم را که در حال ریسه رفتن بود بغل کردم که زودتر از محل بگریزم . علاوه بر زانوها تخته ی پشتم هم داشت می لرزید . همان موقع صدای زن چاق را شنیدم که داد می زد :" کشتش .... قاتل ... منبا این چشام دیدم که تو اونو کشتی . انگار ملکه ی سوسک ها کشته شده باشه مثل مور ملخ آدم دور و برم سبز شد . خنده دار بود که همه می گفتند ما دیدیم تو اینو کشتی . مثل سگ تیپا خورده آب دهانم را که طعم زهر مار می داد فرو دادم .حال و روزم شبیه خری بود که توی گل مانده باشه . بچه به بغل نشستم روی تخت . ماتم برده بود . قتل ؟! آن هم قتل کسی که نه شناختی نسبت به او داشتم و نه کینه و انتقامی از قبل توی دلم تلنبار شده بود . خودم هم نمی توانستم باور کنم که مرتکب قتل شده باشم . آن قدر گیج و و منگ بودم که فکر می کردم تمام این وقایع کابوسی خیالی اند که توی خواب می بینم . جنازه وسط حیاط دراز به دراز افتاده بود و جوی خون از سر و کله اش جاری بود . دندان هایم آنقدر محکم به هم می خورد که چند جای زبانم را زخم انداخت . نمی شد با دست آرواره هایم را بگیرم . محکم لب پایینم را به دندان گرفته بودم تا جلوی به هم خوردن دندان هایم گرفته شود . نفهمیدم چه وقت و چطور احمد از آن محل گریخت و به چه صورت پلیس به آنجا رسید . در فاصله ی کوتاهی پیش از رسیدن پلیس همه چیز تغییر کرد . نیمی از زن ها و مرد ها پخش پلا شدند و فلنگ را بستند . بقیه هم لباس های پوشیده و آستین دار به تن کردند و آدموار نشستند . جوی خون هم جاری بود .به دستور پلیس پارچه ای روی جنازه کشیدند . همه ی چشم ها مراقب من بودند . افسر پلیس ضمن استشهاد از شاهدان صحنه ، در آن شرایط می خواست ورقه های مختلفی را امضا کنم . گریه ی ستاره قطع نمی شد . ساعتی بعد مرا با مشتی از زنان و مردانی که حکم شاهد داشتند ،بردند بیرون کهروانه ی کلانتری کنند . دم در جمعبت مشتاق در هم می لویدند . پیش از اینکه خودم را دیده باشند شرح شاهکارم را شنیده بودند . غلغله ای به پا بود کهبیا و تماشا کن . همه داشتند از سر و کول هم بالا می رفتند تا قاتل را ببینند . صدایی از دل جمعیت گفت :" بابا دمت گرم ، راحتمون کردی از دست این نسناس . هاج و واج مانده بودم . پاهایم تحمل وزنم را نداشت و از زانو خم می شد . مثل آدم های مست پیلی پیلی می خوردم . دخترم محکم به بغلم چسبیده بود . آمبولانس نعش کش منتظر بود و کنار چند ماشین پلیس توقف کرده بودند . پاسبانها و چند دزبان اطراف ماشین ها می پلکیدند و هوای جمعیت را داشتند . لابد از اغتشاش و آشوب می ترسیدند که محل را قرق کرده بودند . همان دقیقه احمد ، با چهره ای دیگر و نقابی تازه جلویم سبز شد . با دیدن احمد دلم قرص شد و احساس کردم سفینه ی نجاتم رسید . فکر می کردم الان احمد برای همه شاخ و شانه می کد و حمایتم می کند و هر چقدر هم پدر سوخته باشد راضی نمی شود به مادر فرزندش تهمت ناروا بزنند . چنان وانمود می کرد که از هیچ چیز خبر ندارد . حسابی خودش را به آن راه زده بود . غیرت و تعصبی نشان می داد که انگار نه انگار ساعتی پیش در همین خانه و هم بستر زنان فاحشه دیده بودمش . تازه دو قورت و نیمش باقی بود . تسبیح دانه درشتی را توی دست می چرخاند . از آمدنش احساس دلگرمی می کردم و حس می کردم پشتیبان محکمی دارم که اجازه نمی دهد کمترین آسیبی ببینم . دهان باز کرد ، خودم را برای شنیدن دلداری آماده کردم ... اما با لحن بلند و محکمی سرم فریاد کشید که : آخرش کار خودت را کردی لجن !؟ این دفعه دیگه همه شاهدن نمی تونی بزنی زیرش و انکار کنی . این همه شاهد دارم ، همه دیدند که از تو چه خونه ای بیرونت کشیدن! این یکی دیگه قضیه ی اون پسره قرطی نیست که فراریش بدی ! طوری حرف می زد که به اطرافیان القا کند چه مرد صبور و با خدایی است و من زبانم لال فاسد و ددری . عقل جن هم به این جا نمی رسید . بدون توجه به مظلوم نمایی و حرف های بی ربطش ، با التماس گفتم : احمد تو که می دونی به خاطر چی اومدم اینجا ... خودت همه چیز رو دیدی . اما احمد چنان داد غیرت و مردانگی سر داده بود و برایم خط و نشان می کشید کهگوش فلک کر می شد . کسی حرف منو باور نمی کرد و به جز عجز و لابه هایم اعتنایی نداشت ، به خصوص که احمد خطاب به جمعیت گفت :" به اشک هاش توجه مکنین اشک تمساحه . همهمه مردم تماشاگر توی گوشم پیچید و ناسزا گفتن آنان قلبم را پاره پاره کرد . _ دوره ی آخر زمونه . زنیکه حیا نداره ، آدم به کی اعتماد داشته باشه ! _ پناه بر خدا ، آدم اینقدر اطئاری !؟ _ صلوات بفرستین . _ لابد یکی کمش بوده . _ باید پوستشو قلفتی کند . _ صلوات بفرستین ، یا خدا ، اکبیرشون دامن ما رو نگیره . _ باید سنگسار کنن تا عبرت دیگران بشه . _ خوبه خجالتم نمی کشه با شوهر و بچه از این غلطا می کنه . _ بگو تو که شوهر داشتی چرا از این خاک به سریا کردی . _ بدبخت شوهرش ، چه آبرویی ازش رفت . _ بابا صلوات بفرستین ، یا فاطمه ی زهرا ... _ آدم دلش به حال این مرد کباب می شه . _ من اگه به جای شوهرش بودم همین جا می کشتمش ، چقدر ادم می تونه طاقت بیاره . _ به اشک هاش نگاه نکنین ، اون مکر زنانه اس . خلاصه توی آن جمعیت یک نفر نبود که نظر مثبتی به من داشته باشد یا حمایتم کند . یا دستکم بپرسد چرا به اینجا آمده ام و دلیل کشته شدن مرد چه بود . همگی متحد و القول تشنه ی انتقام و خونخواهی بودند و می خواستند شق شقه ام کنند . طوری که از روی زمین محو و نابود شوم و چنان یکپارچه به حال احمد دل می سوزاندند که استغفرالله پسر پیغمبر است . کسی چه می دانست که من برای حفظ شرف و نجابتم مرتکب قتل شدم . مگر کسی باور می کرد برای دیدن شوهرم و نجاتش از گرفتاری به آن محل آمدم . کسی باور نداشت مردی مثل احمد که داشت جانماز اب می کشید و سبیح می چرخاند ، ناموسش را اینطوری بی آبرو کند !؟ هنوز کلامی که بتواند جنایت احمد و مظلومیت سارا را به تصویر بکشد خلق نشده ! فقط خدا می داند توهین و تحقیری به چشم دیدم که به کرات از هزار بار مردن بدتر بود . آخ که چقدر نگران ارزیابی مردم بودم . اگر چند پلیس اطرافم را محاصره نکرده بودند ، جمعیت مثل گوشت قربانی تکه تکه ام می کردند . با این حال چند نفر موفق شدند چنگم بگیرند و موهایم را بکشند . ستاره در بغلم علاوه بر ترس ، گرسنه اش هم بود و بدجوری بی تابی می کرد و یک ثانیه هم آرام نمی گرفت . نمی دانم کدام از خدا بی خبری بچه ام را از بغلم قاپید و با صدای بلند گفت این طفل معصوم رو از تن این نجس و کثیف زن دور کنین و به همراه آن چندین صفت زشت و ناپسند نثارم کرد . قلبم تاپ تاپ می زد و با اینکه نمی دانستم چه بلایی قرار است به سرم بیاید ، در جهتی که دخترم را بردند فریاد کشیدم تا بچه ام را از من جدا نکنند . با اشک و التماس می خواستم دخترم را بیاورند . دریغ هیچ اثری در دل سنگ آنها نداشت . چرا هیچ کس حرفم را نمی فهمید ؟! آن موقع بود که حس کردم که دنیا برایم تمام شده . می خواستم بروم دنبال دخترم که پلیس مانعم شد و دوباره احمد با قیافه ی حق به جانبی روبه رویم سبز شد که خیلی هم خودش را کلافه و عصبانی نشان می داد . با التماس گفتم :" احمد تو رو خدا بگو بچه ام رو بیارن . با تمسخر جواب داد : تو کاریت نباشه ، نگران این بچه نباش ، هر جا باشه امن تر از بغل هر جایی مادرشه ! به پایش افتادم و هر دو پایش را در آغوش گرفتم و با گریه قسمش دادم که بگو دخترم رو بیارن . بهشون بگو که من بی ناهم . احمد به احوالم آگاه بود و خوب می دانست چه علاقه ای به ستاره دارم با این حال بی تفاوت به بی تابی من گفت :" نمی خواد سنگ اونو به سینه بزنی ، ساکت کردنش با من . هیچ راهی به خاطرم نمی رسید و حرفی برای گفتن نداشتم . تمام شواهد نشان می داد که من قاتلم و در خانه ی فحشا دستگیر شدم و این مطلب جای هیچ شکی را برای مردم باقی نمی گذاشت . اما احمد همه چیز را می دانست چرا پا پیش نگذاشت و حرف حق را نگفت . چطور حاضر شد چنین بلایی سر مادر فرزندش بیاورد ؟! اینجا بود که از اعماق وجودم گریستم و با نیشتر روزگار اندوه و حسرت واقعی را درک کردم . با دلواپسی و نگرانی در میان اشک هایی که بی اراده از چشم هایم جاری بود ، فقط نام ستاره را تکرار می کردم . اما چه فایده اجازه ندادند دخترم را ببینم و نفهمیدم به دستور احمد ستاره ام را کجا بردند . پیش از اینکه سوار ماشین پلیس شوم دوباره رفتم به پای احمد افتادم و با حالتی زار دست هایش را گرفتم و التماس کردم . نه برای خودم بلکه می خواستم به دادم برسد و دخترم را به من برگرداند . اما چنان دستش را از دستم کشید گویی مرض واگیردار طاعون دارم . بعد هم با تسبیح دستش زد توی سرم و در حالی که قدمی عقب تر می گذاشت گفت :" گمشو، نمی خوام ببینمت هرزه ی کثیف . مرا با چند زن و مرد که از آن خانه ی لعنتی آورده بودند ، هل دادند توی ماشین پلیس و بردند . بدون اینکه هیچ امیدی به چند دقیقه زنده ماندن داشته باشم . پس از حرکت ماشین تا مدتی هنوز صدای دشنام و بد و بیراه گفتن مردم را می شنیدم . آن روز تا شب صد بار سوال و جواب پس دادم و توی زیر زمین کلانتری نگهم داشتند . چه شب طولانی و دردناکی . دلم داشت پر می زد برای ستاره . سینه هایم رگ کرده بود و یادم آمد که دخترم گرسنه است و به من نیاز دارد . دلواپس ام برای او بیشتر از سرانجام کار خودم بود . روز بعد با دست های دستبند خورده به دادسرا منتقل شدم . روزها و ساعت های عذاب آوری در دادسرا و دادگاه ، در اتاق های بازجویی فقط می خواستند اعترف به گناه نکرده کنم و تهمت هایی که به من وارد نبود را بپذیرم ، اما من فقط می گفتم بی گناهم . شاید هم می خواستم به شیوه ی معصومان عمل کنم و به دیگران ثابت کنم که سر بی گناه بالای دار نمی رود . هر چه لالمونی گرفته بودم و حرف دیگری نمی زدم . همه ی وجدم ایمان به خدا بود و توی دل م پر از امیدواری ، هر چند کسی به حرف های من توجه نمی کرد . تمام شواهد علیه من بود تا اینکه قرار شد از طریق دادگاه برایم وکیلی در نظر بگیرند تا به اصطلاح با زبان وکیل از خودم دفاع کنم و مبادا حقی از من ضایع شود . تا برقراری جلسه ی غیر علنی دادگاه مرا به زندان منتقل کردند . درست از همان طبقه همکف چشمهایم را بستند و برای انتقال به سلول انفرادی دستم را به دست نگهبانی زنجیر کردند . همه چیز را در ناباوری و حیرت گیج و گنگ پشت سر می گذاشتم . درست مثل فیلم ها با چشمانی بسته پله ها و پاگرد را می شمردم تا درست به سه طبقه زیر همکف ، محل سلول های انفرادی یا بهتر بگویم قبر هایی که می شد در آنها ایستاد ، رسیدیم . وقتی نگهبان گره چشم بندم را باز کرد ، اطرافم آنقدر تاریک بود که فرقی با بسته بودن چشمهایم نداشت . مدتی طول کشید تا به تاریکی عادت کردم . در های زغالی رنگ سلولها را می دیدم که هر کدام به اندازه ی یک کتاب معمولی نور گیر داشت و رو به دالان تاریک و راهرو باریک زیرزمین بود که فقط مانع خفگی زندانی می شد و گرنه هیچ نقشی در روشنایی سلول ها نداشت . بند زنان خلاف سنگین و قاتل از بند های دیگر جدا بود و تعداد انگشت شماری در این قسمت نگهداری می شدند که همه روز های پایانی عمرشان را سپری می کردند . از همان لحظه ی رسیدن با اوضاع دلخراشی روبه رو شدم . در همه ی عمرم فکر می کردم این صحنه ها مختص فیلم ها و سناریوهای پلیسی ساخته می شود . از جلو هر سلولی که رد می شدم صداهای جور واجوری می شنیدم که علاوه بر وحشت حس دلسوزی ام را نیز تحریک می کرد . یکی از شنیدن خبر اعدامش پی در پی جیغ می زد و گریه می کرد . یکی دیوانه وار می خندید و بین خنده هایش به باعث و بانی مرگش فحش های رکیک می داد . با صدای قیژدر سنگین راهرو انگار ازرائیل وارد می شود نفس در سینه حبس می کردند و صدایشان قطع می شد . گوش به زنگ می ماندند که بفهمند عزرائیل به سراغ کدام یکی آمده . موقعیت خودم را فراموش کرده بودم که نگهبان دستبندم را باز کرد و منو هل داد داخل دخمه تاریکی که جز یک تکه موکت کهنه و یک پتوی زهوار در رفته چیز دیگری نداشت . وقتی در سلول را به رویم قفل کرد و رفت ، مثل مرده سر پا ایستاده . بی حرکت مانده بودم . مگر باورم می شد این من هستم که به این سادگی منتظر حکم مرگ نشسته ام . این همه خفت و خواری را در خواب هم نمی دیدم . شب دوم بود که از جگر گوشه ام دور مانده بودم . دلم داشت می ترکید از غصه و دلتنگی پر می کشید برای بوئیدن و در آغوش گرفتن دخترم . سینه هایم از جمع شدن شیر مثل سنگ شده و به تنم سنگینی می کرد . نگران ستاره ام بودم که در آن چند روز چطور از او نگهداری کرده بودند . نمی دانم چقدر طول کشید که در حال و هوای دخترم پرپر زدم ، تا صدای چرخ دستی و به هم خوردن ملاقه به قابلمه را شنیدم که نشان می داد زمان تقسیم شام فرا رسیده . مسئول تقسیم غذا ، یا شیئی سنگین و فلزی ، شاید هم با ملاقه ی دستش به قابلمه و در های آهنی سلول ها می کوبید و می گفت :" ظرفت رو آماده کن ، ظرفت رو بیار . نمی دانستم منظور از ظرف غذا همان کاسه لعابی کهنه ای است که به مرور زمان هیچ نشانی از رنگ و لعاب ندارد و گویی به جای چکش از آن استفاده شده و از این پس ظرف غذا خوریم خواهد بود . هنوز در حیرت اوضاع چندش آور و مشمئز کننده ی سلول بودم که مسئول غذا با گفتن به جهنم که شام کوفت نمی کنی ، مردنی ! راهی سلول بعدی شد . از صبح هیچی نخورده بودم و معده ام به قار و قور افتاده بود . تا آمدم به خودم بجنبم غذای شب اول را از دست داده بودم . آن شب حسابی بی خواب شده بودم . از فرط گرسنگی بود یا از شدت دردی که روحم را سوهان می زد ، نمی دانم . فقط یادم می آید که آه می کشیدم و جان می کندم . آنقدر از این دنده به آن دنده شدم و اشک ریختم که گویی عذاب و فشار شب اول قبرم بود . یاد ستاره بودم . شیر از سینه ایم می ریخت . می دانستم دخترم گرسنه است و بی تابی می کند . ستاره با صدای لالایی من و تنها در آغوش من به خواب می رفت . غصه ی اینکه چه به او می گذرد و چه کسی به دخترم رسیدگی می کند ، دیوانه ام می کرد . و نه تنها خواب را از سرم ربوده بود بلکه گرسنگی و زمان و مکان را هم فراموش کرده بودم . فقط خدا می داند کهچه کشیدم و چه بر من گذشت . آنقدر گریه کردم و اشک ریختم که داشتم خفه می شدم . یک هفته تمام حال و روزم همین بود . روز و شب را تشخیص نمی دادم . آسمان را از من گرفتند و از دیدار ستاره ام محروم کردند . رانده شدم از دنیا به دخمه ای که سلول نامیده می شد و تبعید شدم به دنیایی از نیستس و تاریکی که به اندازه ی تابوت بود . به ستوه آمده بودم . پاهایم ناتوان و بی رمق بود . تن خسته و پردردم طاقت از کف داده و روح پریشانم به هیچ وجه آرام نمی گرفت . از جابه جایی روز و شب چیزی نمی فهمیدم . گوش دادن به کنسرت سوسک ها و تماشای رزه حشرات خاکی برنامه ی هر شبم بود . دلم از آدم ها چرکین بود . روزی هزار بار مرگ را به چشم می دیدم و با جان و دل به استقبالش می رفتم . از دوری و ماتم فراق ستاره هر ساعت به چهار میخ کشیده می شدم که این سخت ترین شکنجه ی روزگار بود . شده بودم نی قلیان از بی خوابی و بدغذایی . در همان روز ها نخستین جلسه ی دادگاه تشکیل شد و مرا دستبند زده وارد دادگاه کردند و کنار مردی که به عنوان وکیل به من معرفی شده بود نشاندند . وکیل جوان و تازه کاری که با رشوه های کلان احمد خریداری شده و به خاطر خالی نبودن عریضه مدافع پرونده ام بود . پنکه های برقی دادگاه نمی توانستند هوا را خوب تهویه کنند ، یا من گر گرفته بودم ! نمی دانم . فقط می دانم تمام اعضای دادگاه در تکاپو بودند . محاکمه ی من با همه یمجرمان فرق داشت و پیش از محاکمه و شنیدن حرف های من یا دفاعیات وکیلم ، حکم دادگاه صادر شده بود . با این حال به ظاهر روال عادی کار دادگاه آغاز شد . مات و متحیر اطراف خودم بودم . برای نخستین بار با چنین اوضاعی روبه رو می شدم که همه چیزش برایم تازگی داشت . چند دقیقه ی بعد منشی دادگاه از پشت تریبون قراعت کرد : خانم سارا اعتماد کارمند اسبق وزارت امور خارجه ، شما متهم به قتل عمد ، سرقت از اموال همسرتان ، نزاع و درگیری با همسایه و ارتباط نامشروع با مرد جوانی هستید که بارها با هم دیده شده اید . داشتم از تعجب شاخ در می آوردم . موارد اتهام هیچ کدام بر من وارد نبود . این موضوع مثل روز روشن بود . وکیل جوانم مقداری از حرف های من و موارد اتهام را یاداشت کرد . من ساده دل احتمال می دادم با تحقیق و بررسی از چگونگی قتل و نحوه ی زندگیم حرف های زیادی برای گفتن داشته باشد و موفق به تبرئه ام خواهد شد اما چه خیال باطلی . او فقط وکیل تسخیری دادگاه بود . احمد در جلسه ی نخست دادگاه حاضر نشد . دادستان چندین بار اذعان داشت که شوهر م نبه خاطر اندوه و فشار روحی نتوانسته در دادگاه حضور پیدا کند و در حین صحبت نگاهی پر معنی به من انداخت که یعنی تو با آن کار هایت آن مرد بزرگ را به چنین اتهامی انداختی ! سرانجام برای دفاع از حقم به جایگاه فرا خوانده شدم . نخستین پرسش از من این بود که آیا اتهامات قرائت شده را قبول دارم یا نه . با رد اتهاماتی که به من نسبت داده بودند ، دادستان که مرد شارلاتان و زبان بازی بود خطاب به رئیس دادگاه گفت :" قربان احتمال می دهم خانم اعتماد به بیماری فراموشی مبتلا شده باشند که با وجود چندین شاهد ، هنوز همه چیز را انکار می کنند . اولین و آخرین اعتراض قاضی به دادستان رشوه گیر این بود که :" دادگاه به احتمالات اهمیت نمی دهد و واقعیت را می پزیرد . اما پس از آن همیشه حرف ، حرف او بود بدون کمترین اعتراض و کوچکترین مخالفت . به سوال دوم او که به قصد اعتراف و اقرار از من پرسید : آیا از قتلی که انجام دادم پشیمان هستم یا خیر ؟ پاسخ دادم :" از اینکه آن لندهور به سزای اعمالش رسید متاسف نیستم ، اما از اینکه شوهر بی غیرتم را نکشتم ناراحت و پشیمانم ! شوهر بی غیرتی که حتی شهامت حضور در دادگاه را ندارد تا روند نیرنگ و ریای خودش و هم دستانش را پیگیری کند . گویی جواب تیز من نیاز به تجزیه و تحلیل داشت . ولوله ای بر پا کرد . بنابر این رئیس دادگاه تنفس اعمال کرد و ادامه ی جلسه محاکمه به هفته ی بعد موکول گردید . عجب اوضاع شگفا انگیزی ! راستی که ما آدم ها به سرشت و طینت درون خودمان خو می گیریم و این طبیعت چه خوب و چه بد شیوه ی رفتارمان می شود . فرقی هم نمی کند در چه شغل یا موقعیتی قرار داشته باشیم . احمد هم گشته بود تا مثل خودش را پیدا کند و بتواند به وسیله ی پول آنها را وادار به کتمان حقیقت کند . یک هفته ی دیگر در سلول انفرادی مثل سال سپری شد و هفته ی بعد دوباره دادگاه رسما" آغاز شد . چه لباس گل و گشاد و بد شکلی تنم کرده بودند ! لابد می خواستند قیافه ام را مزحک تر نشان دهند . کور بودند ببینند غم و ماتم به اندازه ی کافی ظاهرم را همچون درونم بد شکل و ویران کرده است . . در تمام مدت احمد سمت راست دادگاه نزدیک دادستان گوشتآلود مثل آدم فلک زده ای که روزگارشان سیاه است ، با لب و لوچه ای آویزان نشسته بود طوری که نشان دهد دلی پردرد و اندوه دارد . مرتب مشغول دندان گرفتن سبیل های پت و پهن و جویدن تار های کنده شده از سبیلش بود و جوری وانمود می کرد که از شدت غم درد به اطراف خود اعتنایی ندارد ، اما من خوب به احوالش واقف بودم و یقین داشتم که مشغول کشیدن نقشه برای قدم های بعدی است و با نگاهش جان سپردن غرورم را به تمسخر گرفته بود . قیافه اش آنقدر نکبت زده بود که آدم رغبت دیدنش را نداشت . وتی رئیس دانشگاه دستهایش را که از شدت پر مویی به سیاهی می زد و بی شباهت به پاچه ی گوسفند و بزغاله نبود ، بلند کرد و به من اشاره کرد که در جایگاه متهمان قرار بگیرم ، از وهم حکم دادگاه علاوه بر اندامم صدایم نیز به لرزه افتاده بود . به اصرار دادستان دوباره حکایتن قتل و کشته شدن مرد مزاحم را شرح دادم . نگاه های تند و سنگین و حرکت های عجیب و غریب رئیس دادگاه و هیئت منصفه را بدون اینکه بخواهند بدانند کدام گناه است یا گناهکار کیست را به سختی تحمل کردم . از اینکه اعتقادات مذهبی و آشکار شدن حق برایشان اهمیت چندانی نداشت تاسف خوردم ، اما می دانستم دستم به جایی بند نبود . ضمن اینکه زبان نیرنگ بلد نبودم و علم ریا را باور نداشتم . اشک لامذهب دست بردار نبود . درست در لحظه ای که می خواستم چشمانم مرطوب باشد ، مثل وردی که از سد شکسته ای جاری شود ، بی مهابا سرازیر می شد . آن روز ها چقدر غمگین و آشفته بودم و تا چه اندازه خودم را تنها و بی پناه احساس می کردم . دادستان به ظاهر می خواست آدم حقیقت جویی جلوه کند . مرا به جایگاه فرا خواند و با لحن به ظاهر آرام و شمرده ای گفت :" خانم اعتماد ما از زندگی حال و گذشته ی شما آگاهی داریم . خوب می دانیم که همسرتان ازدواج مجددی داشته که البته از این بابت متاسفیم ، اما این موضوع دلیل بر کار های زشت شما و حضور در محلی که دستگیر شدید ندارد ! البته شاهدانی در دادگاه حضور دارند که این قضیه را شهادت می دهند که چندین بار شاهد جنجال شما با شوهرتان سر رفت و آمد با جوانی بوده اند . با شنیدن تهمت های دادستان حالم به هم خورد و چنان از کوره در رفتم که فریاد کشیدم : ببند اون پوزه ی کثیفت رو آشغال . دادستان که انتظار چنین برخوردی را نداشت ، خطاب به رئیس دادگاه گفت : ما هر چقدر با احترام با قاتلی که حرکت خانه و خانواده را کنار گذاشته صحبت می کنیم فایده ندارد و خانم در کمال بی ادبی لیچار بارمون می کنه . با عصبانیت ادامه دادم : تو مثل اون حروم زاده به فکر منافع خودتی ، دلت به حال من نسوخته . این لباس برازنده ی تو نیست ، بهتره پوست روباه رو به تنت بکشی که دست کم جلوی وجدانت سرافکنده نباشی ! وکیل تازه کار من مثل ماست وا رفته بود و حرفی برای گفتن نداشت . دادستان هم رنگش مثل گچ سفید شده بود و رگ های شقیقه اش از شدت خشم و غضب ورم کرده بود . با همان احوال و رنگ پریده رو کرد به قاضی و گفت : اعتراض دارم آقای رئیس ، متهم جز بددهنی و اهانت حرف دیگری ندارد . پیشنهاد م یکنم بسپارینش به دست احکام که با روش ویزه ازش اعتارف بگیرن . بعد هم نگاه پر از تنفر و سرزنش آمیزش را به من دوخت و آهسته تر طوری که من بشنوم ادامه داد : جایی که به سلابه اش بکشند و از ترس نتونه جیک بزنه تا بفهمه دست تو سوراخ زنبور کردن چه عواقبی داره ! احمد را نگاه کردم . چنان پیشانیش را چین انداخته و قیافه ماتم زده ای به خودش گرفته بود که وانمود کند چه احجافی در حقش صورت گرفته . با مهارت قابل ملاحظه ای بغض کرده بود انگار که برایش آخر دنیا رسیده باشد . دادگاه چند دقیقه بعد اعلام تنفس کرد و من به جایگاه خودم برگشتم و کنار وکیلم نشستم . در این فاصله انگار وکیل جوانم دلش سوخته بود یا شادید هم وجدانش ذره ای قلقلکش داده بود . شمرده گفت :" آروم باشید خانم اعتماد . اگه دست گروه احکام بیفتین یعنی که از نفس کشیدن می افتین ! بازجویی اونا ، کمر خیلی از مرد ها رو شکسته و آنها رو به زانو در آورده . دهن خیلی ها با شکنجه باز شده ، کاری نکنین که اسیر این گروه بشین . سرش را به گوشم نزدیک کرد و آهسته و با لحن دوستانه ای گفت : اگه اجازه بدین تقاضای فرجام می کنم . فقط به شرطی که یک پرونده ی پزشکی براتون تشکیل بدیم که شما از نظر روانی دچار مشکل شدید ، شما هم علاوه بر قتل اقرار کنید که به خاطر نیاز جنسی به آن خانه رفتید ! هوش از سرم پرید . عصبانی تر از پیش و پرخاش کنان پرونده ی کم حجم رروی میز را کوبیدم توی صورتش و بلند گفتم : شما همتون سر و ته یک کرباسین ، سگ زرد برادر شغاله . نمی خوام از من دفاع کنی . اگه قراره تهمت و افترا به من ببندی ، همان بهتر که به جرم دفاع از شرافتم اعدامم کنن ! پیش از هر حرکتی احمد را نگاه کردم که از چشمهایش آتش می بارید ، آتشی که شعله ی سوزانش را فقط من می دیدم . رشوه های کلانش مانع از دید اعضای دادگاه می شد . با نگاهش جان سپردن دل و روحم را به مسخره گرفته بود و لگد مال شدن غرورم برایش اهمیت نداشت . از تماتی افراد هیئت منصفه تا وکیل و قاضی و دادستان اجیر شده احمد بودند . قیمت هر کدام را با شل کردن سر کیسه تعین کرده بود و زبان بسته ها با دیدن ارقام واریز شده به حسابهایشان همه لالمونی گرفته بودند . در پایان آن جلسه اشک خونین من مکر و حیله زنانه قلمداد شد و رفتار شمر گونه و ریاکارانه احمد به مظلومیت شهدای کربلا تعبیر گشت . آن روز هیچ خبرنگاری مجوز عکس انداختن و ضبط صدا را نداشت تنها با اجازه رئیس دادگاه یک عکس از من کنار وکیلم انداختند و والسلام . پس از آن یک ماه بی جهت معطلم کردند و بلاتکلیف در انفرادی نگهم داشتند . عجز و لابه های من برای دیدار ستاره بی نتیجه ماند و ماموران با درخواستم موافقت نمی کردند که این بدترین شکنجه ی روزگار بود و هر ساعت هزار بار مرده و زنده ام می کرد . تازه پی برده بودم که چون به حرف پدر و مادرم گوش ندادم ، چه بهای سنگینی باید بپردازم . نمی دانم چرا اینقدر طولش می دادند و حکم صادر نمی کردند . خبر هایی که از دهان ماموران انفرادی می شنیدم امیدوار کننده نبود و با روز اول بازجویی هیچ فرقی نداشت . نمی توانم عذاب و دلشوره آن روزها را تشریح کنم . گاهی بعضی از رویدادها در کلام نمی گنجید و هیچ وازه ای قادر به توصیف ان نیست . حال و روز من نیز از همین مقوله بود که با هیچ کلامی به بازگو کردنش نیستم . عاقبت یکماه بعد آخرین جلسه ی دادگاه برای تعیین حکم نهایی تشکیل شد . این بار علاوه بر دستها ، پاهایم را نیز زنجیر کرده بودند . زنجیر های کلفت و سنگینی که هر کدام کلی وزن داشت . آن روز ها به این سیاست واقف نبودم که چهره ی گرفته و مضحک من بیشتر به گناه نزدیکم می کند . از سنگینی زنجیر ها به سختی راه می رفتم . اینبار جلسه ی محاکمه به طور علنی برگزار می شد . پشت درهای بسته دادگاه ازدحام عکاسان و خبرنگاران ولوله ای برپا کرده بود . نور فلاش ها چشمهایم را اذیت می کرد و سوال های پی در پی و بودار خبرنگاران دیوانه ام کرده بود . دو مامور مسلح دو طرفم همراهیم یم کردند . چه سر و وضع ناجوری داشتم . وقتی وارد دادگاه شدیم متوجه جمعیت تماشاگر و انبوه خبرنگاران شدم و فهمیدم که جلسه علنی برگزار می شود . ماموران مسلح دستنبند را از دست ها و پاهیم باز کردند و کنار وکیلم به حالت قهر قرار گرفتم . معلوم بود در آن یک ماه تلاش زیادی کرده بودند و آنقدر شاهد علیه ن ردیف کرده بودند که هیچ راهی برای اثبات بی گناهیم وجود نداشت . علاوه بر آن خانواده مقتول هم از من شاکی بودند . احمد آنها را هم علیه ن تیر کرده بود و یادشان داده بود که قصاص بخواهند . اوضاع آشفته ای داشتم . همه یک صدا لشکری شده بودند علیه من که جسم نحیفم را هدف گرته و پشت سر هم به سویم شلیک می کردند . بعضی زیر لب فحشم می دادند و بد و بیراه می گفتند . بعضی هم به طور آشکار توهین می کردند و دروغ های شاخدار دادستان باورشان شده بود . چقدر تنها و بی پناه بودم ! گویی خدا هم فراموشم کرده بود . وقتی برای آخرین بار به جایگاه متهمان فراخوانده شدم ، احوال غریبی پیدا کرده بودم . پاهایم بی اراده اندام بی رمقم را با خود می کشانید . کف پاهای ناتوانم را انگار روی آتش گداخته می گذاشتم . به زحمت می دیدم . گوشهایم سوت می کشید . هر چه می رفتم ، نمی رسیدم . با اینکه غل و زنجیر از پاهایم باز شده بود نمی توانستم راحت قدم بردارم . خار جفا و نامردی احمد و غم تنهایی و بی کسی خودم ، در چشمم فرو رفته بود و نمی گذاشت جلوی پایم را به خوبی ببینم . انگار سه چهار متر فاصله تا جایگاه به اندازه دور دنیا راه بود . به هر جان کندنی بود تلو تلو خوران در جایگاه قرار گرفتم . احمد تمام مدت زیر چشمی نگاهم می کرد . هرگز به فکرم خطور نمی کرد احمد ، شوهرم ! محبوبم ! شاهد گرفتاری ام باشد و اینطور بی خیال بنشیند . با اینکه رسیدن مرگ را حس کرده بودم ، اما دلم نمی خواست تسلیم شوم . نمی خواستم تشویش داشته باشم هر چند روز هایی پایانی عمرم را بگذرانم . دلم می خواست سربلند و شجاع جلوه کنم . به خصوص جلوی احمد . گریه نشانه ی ضعبف بودن آدم ها و مکر زنان به حساب می امد و ن دوست داشتم غرورم را حفظ کنم . بنابر این وقتی در جایگاه قرار گرفتم و چشمان صد ها تماشاچی و خبرنگار به من دوخته شد ، تمام قدرتم را جمع کردم و با قامت راست و توانی حیرت آور خطاب به هیئت منصفه و رئیس دادگاه گفتم " من علم نیرنگ را بلد نیستم و زبان کارشناسان دروغ و ریا را نمی فهمم . اعضای این دادگاه با حق و حقانیت بیگانه اند . بنابراین هیچ کدام حرف یکدیگر را نمی فهمیم . چون کاری از من ساخته نبود ، تنها به روند کار دادگاه و وکیل بی زبانم اعتراض کردم و درخواست وکیل خبره تری کردم که به ظاهر درخواستی بی اهمیت بود . چون کار از کار گذشته بود و حکم از شعبه احکام صادر شده بود . سرانجام دفاعیات من و دلایل وکیلم از پس گردن کلفت و رشوه های کلان احمد برنیامد و چون حبابی روی آب با کوچکترین تلنگر محو نابود شد و من به جرم قتل عمد محکوم به اعدام شدم و باید برای مرگ آماده می شدم . از حیرت شنیدن حکم دادگاه لال شدم و مثل بید لرزیدم . خدا می داند حتی در آن شرایط به غم بی مادری دخترم بیشتر از هر چیز دیگری فکر می کردم و از اینکه او را به کسی مثل احمد بسپارم ، وحشت داشتم .ساعتی که حکم قطعی و نهایی دادگاه اعلام شد ، احمد سر از پا نمی شناخت برق شادی چشمها و نشاط صورتش از دید هیچ کس پنهان نماند . حضار به او حق می دادند که زن فاسدی را از روی زمین بر می دارد . با اینکه خودم را آماده ی شنیدن و پذیرفتن غیر واقعیت ها کرده بودم و به بی اعتباری عشق و زندگی پی برده بودم ، اما می ترسیدم . راستش می ترسیدم در آینده به دخترم زنی محکوم و گناه کار معرفی شوم . می خواستم اگر می میرم هم سربلند و آزاد بمیرم و یادی نیکو از خود به یادگار بگذارم . ناخوداگاه زمزمه کردم خدایا شکرت ! دستت درد نکند . چه خوب حق مظلوم را از ظالم گرفتی و مزد نجابتم را کف دستم گذاشتی ! پس از اتمام جلسه خبرنگاران برای اینکه زودتر و بهتر مرا ببینند و عکس جذاب تری بگیرند ، همدیگر را هل می دادند و به هم تنه می زدند . دوباره توسط ماموران دستبند به دست هایم خورد و پاهایم نیز زنجیر شد . نور فلاش ها چشمم را اذیت می کرد و به خوبی اطرافم را نمی دیدم . در همین زمان احمد آمد و روبرویم ایستاد . پوزخند زد و فاتحانه نگاهم کرد و گفت :" خودت خواستی و گفتی هر کاری از دستم برمی یاد کوتاهی نکنم .... بعد هم انگشت سبابه اش را به طرفم گرفت و با پایین و بالا بردن آن با لحنی باتمسخر ادامه داد : زبان سرخ سر سبز می دهد به باد . دیدار به قیامت خانم زرنگ ! بعد هم نفسی سرشار از رضایت کشید و عضلات صورتش نرم شد ، ولی من آدم نمی دیدم . گرگی می دیدم که زوزه می کشد . با همان حال خرابم گفتم : احمد تو یه کفتاری ، هر چند می خوای نقش شیر بازی کنی ، اما این نقش ها به ترکیبت نمی یاد . با همان لحن بی تفاوتش گفت :" هنوز از رو نرفتی ؟! گفتم :" اگه آدم باشی باید به خاطر عذاب وجدان هم که شده خودت رو بکشی چون عاقبت برای همه روشن می شه چه نمک نشناس و نامردی . کسی دور و بر ما نبود که حرف هایمان را بشنود . هیچ کس نفهمید آخرین صحبت های ما در آخرین روز های عمرم چه بود . نتوانستم نگاه سرد و موذیانه اش را تحمل کنم و زودتر از انتظارش از او رو برگرداندم . حکم اعدام قرار بود هفته ی بعد سحر گاهی در میدان تیر با حضور اولیای دم انجام بگیرد . من از دقیقه ای که حکم دادگاه صادر شد ، مردم . نمی دادنم چرا زجر کشم می کردند . از همان روز خاتمه ی دادگاه ، شرح کامل دفاعیات و اعتراضات من در کلیه ی روزنامه های صبح و عصر و حتی مجله ی هفتگی به چاپ رسید و عاقبت تمام کسانی که روند این واقعه را پیگیری می کردند ، به نتیجه ی نهایی و شاید هم دلخواه رسیدند . این موضوع از گفت و شنود های نگهبانان و گاهی تیکه پرانیهایشان متوجه شدم . صبح اول وقت یا غروب که پست عوض می کردند با شیئی فلزی مثل کلید به در سلول می کوبیدند و می گفتند : دم آخری خوب مشهور شدی ، مثل خانم گوگوش عکست همه جا هس . همه مردم میشناسنت از بس عکس های جورواجورت چاپ شده . یک هفته ی پایانی عمرم هر ثانیه اش مثل سال پر از عذاب و درد طی شد . روح سرگشته ای بودم در دنیای سردرگمی که به بیهودگی آخرت و حقیقت قدرت پی برده بودم . من مرگ را دیدم و لمسش کردم . اظطراب ساعت های پایان عمرم را تجربه کردم . مردگانی که به استقبالم آمدم را دیدم . از همه چیز بریده بودم . آنقدر ضجه زدم که نای فریاد نداشتم . چه انتظار دردناک و رعشه آوری . من نغمه ی سنگین و تلخ روزگار را شنیدم و قهقه ی شیطان را و اندیشیدم پس خدا کو ؟! کجاست ؟! چرا نجاتم نمی دهد ؟! بیست و هفت سال پرستیدمش و در معبد اخلاص به او رسیدم . بیشترین عشقم را نثارش کردم و به خاطر خوشایند او و رعایت چیزی که خودش آن را گناه می دانست ، مرتکب قتل شدم . او که همه را به صبر و تامل فردا می خواند و عاقبت پیروزی عشق نصیب خودش می شود ، خدایی که پرستار و محافظ آفریده اش است ، کو ؟ چرا نمی بینمش ؟ چرا کمکم نمی کند ؟ مگر ندید که چگونه به دام افتادم و بی جهت مرتکب قتل شدم . سهم من این نیست خدا ! تو خودت گفتی خدا با صابرین است . تا تو مقدر نکنی برگی از درخت نمی افتد ، پس چرا باید بی گناه بمیرم ؟! چرا با ننگ و عار جان بی مقدارم را به عزرائیل تقدیم کنم ! تنها دلخوشیم دیدن ستاره بود که در آرزوی بوسیدن روی ماه و گونه های تپل و بی گناهش می سوختم که آن هم قرار بود ساعتی پیش از جاری شدن حکم انجام گیرد و من بی تاب رسیدن آن لحظه بودم . روز پیش از اجرای حکم ، روحانی عمامه سفیدی همراه دو مامور به سلولم آمدند تا در حضور روحانی طلب مغفرت کنم و از درگاه خداوند عفو بخشش بخواهم تا به قول آنها آمرزیده بمیرم . این گونه مراسم را در مدت دو سه ماهی که در انفرادی بودم ، از روزنه ی در دیده بودم و صدای آن را شنیده بودم و به آن آشنایی داشتم . برخلاف اعدامیان دیگر حاضر نشدم دقیقه ای آنان را تحمل کنم ، چون هنوز از دست خدا گله داشتم و با او قهر بودم . بنابراین دست خالی و بدون انجام کارهایی که مرسوم اعدامیان بود ، برگشتند . حتی موفق به نوشتن یک خط وصیت نامه هم نشدند . حاج اقا روحانی هم عصبانی استغفرالله گویان ترکم کرد . مسئولان از حرص دخترم را برای دیدار نیاوردند که آخرین درخواستم بیش از مرگ بود . آن شب شب آخر عمرم بود . دیوانه شده بودم . آنقدر پریشان که مغزم از کار افتاده بود و نمی فهمیدم چه می کنم . بیش از صد بار طول و عرض سلول را بالا و پایین کردم . آب از سرم گذشته بود . تازه می فهمیدم چرا محکومان شب آخر عقل و هوش از سرشان می پرد ! عجیب بود که توان و قدرتی در خودم حس می کردم که در طول سه ماه انفرادی کمترین اثری از آن نمی دیدم . به یاد دخترم شعر می خواندم و در بغل می گرفتمش و با خنده اش بلند می خندیدم و بادیدن بغض کودکانه اش می زدم زیر گریه و های های اشک می ریختم . به همین ترتیب شب طولانی و تلخی را به صبح رساندم . عجیب بود به سر و صدا و احوالم هیچ کس اعتراض نداشت . نمی دانم درست چه به من گذشت و چطور گذشت و چه وقت صبح شد ، اما نگهبان صبح که آمد از بودنم تعجب کرد و با خنده پرسید : تو که هنوز زنده ای ! لابد یادشون رفته صبح زود باید جونت رو می گرفتند . الان هشت صبحه ، باید تا حالا خاکتم کرده باشن . از آنجایی که خداوند مقدر نکند جان مخلوقش گرتفه نمی شود ، معجزه ای به خواست و کرامت خدا اتفاق افتاد که نه تنها من بلکه تمام مردم ایران انگشت به دهان ماندند . هنوز چند ساعتی تا اجرای حکم باقی بود که مجرب ترین و نامی ترین وکیل ایران با خواندن متن کامل دفاعیات من و اندکی تحقیق متوجه حکم ریاکارانه ی دادگاه می شود و داوطلب رسیدگی به پرونده ام . دفاع از من را به عهده می کیرد . ساعتی از تعویض نگهبان نگذشته بود که این خبر به من رسید و از شنیدن آن حیرت کردم . هاج و واج مانده بودم و از تعجب شاخ در می اوردم . چه چیزی جز قدرت پروردگار می توانست چنین اعجازی بیافریند! باورم نمی شد که بشود در مقابل رشوه های کلان احمد حقیقت پیش برود و حتی پیروز شود ! مگر می توانستم با دیدن آن همه مکر و حیله باور کنم که هنوز حق وجود داشته باشد و کسی پیدا شود که در برابر دفاع از مظلوم پوزه ی ظالم را به خاک بمالد ؟! اما شد ، آفتاب زیر ابر نماند . دکتر آزاد یکی از دوستان نزدیک و صمیمی پدرم بود که علاوه بر دوستی ، گهگاهی هم مشارکتی داشتند . یکی از دلایل نزدیکی و رفاتشان کشف زغال سنگ در زمینی بود که هر دو در آن سهیم بودند و باعث رونق و ترقی زندگی پدر شده بود و تداوم دوستی آنها . چندین بار ایشان و همسرشان را در منزل خودمان دیده بودم که با پدرم آمد و رفت می کردند . البته تا وقتی که اسیر احمد نشده بودم . بعد ها که من از آن خانه رفتم آنها مسافرت های مختلفی با هم رفتند که من فقط خبرش را می شنیدم . به هر حال دکتر یک سالی می شد که برای مداوای همسرش خارج از کشور بود . وقتی از سفر برمی گردد بیست و چهار ساعت به اجرای حکم من باقی بود . با خوادن متن دفاعیات من در روزنامه متوجه اوضاع وخیم من می شود . خواست خدا این بود . بنازم قدرت پروردگار را . با دیدن آقای وکیل تازه یادم آمد که چنین شخص محترم و پرقدرتی را داشتم و فراموش کرده بودم . خیانت و جفای احمد هوش و حواسم را پرت کرده بود . دوباره رفت و امد ها ، بازجویی ها و تعریف آن روز کذایی و درد آور از سر آغاز شد . با این تفاوت که آقای وکیل مرد جا افتاده و بسیار محترمی بود که علاوه بر هوش و نکات و تجربه ی کافی ، فوق العاده مهربان و نکته سنج بود . وقتی یادم می آمد چرا دکتر را فراموش کردم و زودتر به فکر او نیافتادم خودم را سرزنش می کردم . به هر حال ایشان کمر همت به یاری ام می بندد و برخلاف وکیل جوان که تنها در دادگاه می دیدمش ، ایشان همچون پدری مهربان و دلسوز ساعت ها کنارم می نشست و به حرف هایم گوش می کرد و هر چه می گفتم یاداشت می کرد . برای خود من هم حیرت آور بود که با حضورش چقدر سبک می شدم و از اینکه کسی مثل او پشتیبانم خود می دیم ، آرام می گرفتم . با کمال میل تمام گذشته و آنچه اتفاق افتاده بود را برایش تعریف کردم . ایشان هم با وقار و متانت ذاتی اش با لبخند بی پیرایه و همیشگی اش که بهترین شاخصه او در برخورد هایشان بود با لحن پدرانه ای دلداریم می دادند که : دخترم تو از برگ گل پاک تری ، چه باک از تهمت ابلهان. قوت می گرفتم از اینکه شخصی مثل او به پاکی و بی گناهیم ایمان داشت ، غرورم تقویت می شد . دوباره جلسه های متعدد دادگاه شروع شد . جناب سالار آزاد مرد محترم و وکیل کاراآزمده ای بودند که به خواست خدا سعادت دیدار دوبارشان نصیبم شد و با پشتوانه ی او نور امیدی در روحم دمیده شد و جان گرفتم . در نخستین جلسه ی دادگاه ، پیش از اینکه پرونده ی قتل بررسی شود ، دست دادستان خائن و وکیل شارلاتان رو شد که طراح حکمیت بودند . از هیئت منصفه تا قاضی دادگاه هیچ کدام جرات اعتراض نداشتند . جناب آزاد وقتی شروع به صحبت می کرد ، احدی توان مقابله لفظی با او را نداشت . چنان مستحکم و با قدرت از پرونده ام دفاع کرد که نه تنها دادستان گوشتآلود زبان باز نتوانست از پس زبان تیز و گویای ایشان برآید ، بلکه رشوه های کلان احمد و زد و بند های متعددش نیز نتوانست چاره ساز باشد . به قدری روان و راحت دروغ های احمد را برملا می ساخت که حتی رئیس دادگاه با تحسین به شیوه ی رفتار و گفتارش نگاه می کرد و سبیل های سیخ شده اش از شدت اظطراب می لرزید و تند و تند مژه می زد . بین شهودی که به جایگاه معرفی شدند ، تفاهمی ساختگی وجود داشت و جناب آزاد با مهارت و تنها با چند سوال مختصر و کوتاه نقشه ی آنان را نقش بر اب کرد . قدرت بیان این مرد بزرگ ، زبان کلیه ی اعضای دادگاه را لال کرده بود . انگار نه انگار آنها همان آدم های بلبل زبان گذشته بودند که بدون کمترین تحقیق و بررسی گنهکارم جلوه داده بودند . دادستان هاج و واج مانده بود و به خوبی ترس از چهره اش می بارید و از عواقب کار وحشت داشت . اعتراض های به موقع جناب آزاد و به قول معروف مو از ماست جداکردن هایش نه تنها پته ی احمد و همدستانش را روی آب ریخت ، بلکه به همه فهماند که چه شوهر نامرد و بی غیرتی دارم . هرچند شرایط ، شرایط مناسبی نبود ، اما دکتر آزاد در آن مدت کوتاه به اندازه ای مدرک جمع آوری کرده بود که با رائه ی آنها جای هیچ شک و شبهه ای باقی نمانده بود . ایشان حتی از مخابراط نیز کمک گرفتند و سند معتبر تماس مرد بیگانه ای برای به دام انداختن مرا ضمیمه ی پرونده ام کرد . بنابراین کلیه یمدارک و شواهدی که قبلا" با توطئه و دسیسه جمع آوری شده بود ، فاقد اعتبار گشت . حکم من لغو شد و از اعدام به سی سال زندان تغییر یافت . در آن روز ها تنها امید و تکیه گاهم پس ازخدا همین مرد شریف و بزرگوار بود و به هیچ کس جز او امیدوارنبودم . پس از حکم جدید دکتر آزاد هنوز راضی نبود و حکم را عادلانه نمی پنداشت با همان محبت دلنشینی که شیوه و از سر بزرگمنشی او بود ف نصیحتم می کرد که : دخترم توی زندان همه مثل همند . تحصیل کرده و عادی ندارد . سعی کن با رفتارت حکم را تغییر بدهی . یادت باشه نظم انظبات و رعایت قانون را فراموش نکنی . مطمئن باش برای کمک به تو از هیچ تلاشی کوتاهی نخواهم کرد . به قول او من یادگار تنها دوست و رفیق زندگیش بودم . آن روز چک سفید امضایی را در اختیار ایشان قرار دادم تا بهای زندگی دوباره ام را در آن قید کنند . اما دکتر راضی هرگز راضی نشد چک را قبول کند چه برسد به این که مبلغ هنگفتی طلب نماید . با اینکه هیچ وقت در مورد دستمزد صحبت نکرده بودیم و می توانست هر مبلغی که می خواهد درخواست نماید ، اما حق را از باطل سوا کردن بهترین پاداش برای ایشان بود . تازه تاسف می خورد که نتوانسته کار بیشتر یانجام دهد . ضمن اینکه از واگذاری حضانت دخترم به پدرش نیز نگران بود . در مقابل لطف و زحماتش بغض سنگینی گلویم را میفشرد . مگر امکان داشت آن همه محبت را فراموش و یا جبران کرد ! در آخرین دقیقه ها دوباره با دست هایی دستبند خورده روبه روی احند ایستادم . حکم تازه دادگاه حسابی آشفته و دلخورش کرده بود و تمام زحمت ها و ولخرجیهایش را نقش بر آب کرده بود . از شدت خشم و غضب کارد می زدی خونش در نمی آمد ، اما باز هم از رو نرفته بود . پوزخند و نگاه پر از تمسخرش را به سختی و با خون دل تحمل کردم و گفتم : جونور کثیف ، سزای این کارت رو می بینی . اگه عمری باقی بود و روزی آزاد شدم انتقام سختی ازت خواهم گرفت . با حرص جواب داد : وقتی تا آخر عمرت توی زندان آب خنک خوردی همه چی زیادت می ره . گفتم : دیوار هیچ زندانی نمی تونه تا ابد حقیقت رو پنهان نگه داره . _ به همین خیال باش ! فعلا" که باید سماق بمکی . بعد هم بی تفاوت به حضورم سرش را برگرداند که از در خروجی دادگاه بیرون برود . گفتم : آسیاب به نوبت .... نوبت ن هم می رسه احمد آقا . شنید و جواب داد : پس بچرخ تا بچرخیم ، گنده تر از تو نتونسته با من دربیفته ، خیال کردی . با صدای بلندتری گفتم : پدر خوبی برای ستاره باشی. در حال رفتن جواب داد : این دیگه به خودم مربوطه ، تو بیل زنی باغچه ی خودت رو بیل بزن . داد زدم : وای به حالت اگه یه مو از سر دخترم کم بشه .... بی تفاوت جواب داد : پس بهتره موهاش رو بشمری . و با گفتن این حرف دیگر صبر نکرد کلام دیگری از من بشنود ، از نظر ناپدید شد و رفت بیرون . این همه بی مهری و نامردی با عقل جور در نمی آمد . دلگیر و افسرده ، همراه ماموران مسلح راه افتادم و راهی زندان شدم . برخلاف گذشته که با اسکورت پلیس و ماشین مخصوص رفت و آمد می کردم ، این بار با عئه ای محکوم که به ظاهر همه یک جا می رفتیم با مینی بوس مرا بردند . بین راه به سمت زندان بین بقیه ی محکومانی که به زندان قصر منتقل می شدند ، فقط من ساکت نشسته و در عالم خودم غرق بودم . بقیه انگار پیک نیک می رفتند . بی خیال و شنگول چنان از برگذاری دادگاه و جواب هایی که داده بودند حرف می زدند گویی تست های کنکور را با هم بررسی می کنند . فکر می کردم چرا باید زندانی باشم . آیا به داشتن امید محکومم یا برای حفظ اعتقادات و ائینم در حبسم ؟! چرا اجازه دادم عشق در نظرم مثل یک خاطره و اتفاق تحقیر شود ؟ چرا ترک عشق کردم ؟! یا چه راحت عشق ترکم کرد ! در حالی که هنوز فریادهایش را از اعماق وجودم می شنیدم . اندیشیدم عشق که دل مضطرب و خیال آشفته نمی خواهد . عشق سراغ دل شکسته و روح پاره پاره نمی رود ! عشق خیال آرام و خالص می خواهد تا عصاره ی شیرین گل های ناب را در آن بریزد . پس به دل بی قرار و ناآرام من نیاز نخواهد داشت > اما عشق به ستهاره تنها انگیزه زندگیم بود و با همین عشق و علاقه تحمل اوضاع دردناکم میسر شد . با حکم جدید دادگاه نیازی به انفرادی نبود و باید روزگاری بهتری را می گذراندم ! هنوز غروب نشده و هوا روشن بود که همراه نگهبان بدخلقی از سلول انفرادی به بند عمومی منتقل شدم و به سلول جدیدم راهنمایی شدم . سلولی که همه چیزش رنگ سیاه و دودی به خود گرفته بود . از رنگ پتو های سربازی و میله ی تخت های فلزی گرفته تا در و دیوار و زمین که با موکت طوسی تیره فرش شده بود و به مرور بر اثر چرک و کثیفی به سیاهی می زد . دیوار هایش جای خالی نداشت و با دست نوشته ها و یادگاری زندانیان نقاشی شده بود و گله له گله عکس هایی به صورت کنده کاری دیده می شد . انگار طی بیست سال گذشته هرکس هر چیزی خواسته روی دیوار نوشته بود . بعضی یادگاریها در اثر مرور زمان و کهنگی کم رنگ شده بود . از شمع و گل و پروانه و صورت های مختلف و قلب های کج و کوله و نافرمی که تیر وسطشان رد شده بود و از سرش خون می چکید ، شعر های من درآوردی و بی قافیه ای که از دل پرحسرت و دردمند نویسنده حکایت می کرد و یا بد و بیراه گفتن به نگهبانانی که زورشان به انها نمی رسید ، روی دیوار دیده می شد . چهار تخت دو طبقه با شش ، هفت نفر آدم توی اتاقی که نه هواکش داشت و نه پنجره ای برای تهویه ، جا خوش کرده بودند . آدمهای بیخیالی که جا و مکان برایشان معنا نداشت و هرکدام به دفعات مکرر گذرشان به زندان افتاده و گذشت زمان و عمر برایشان بی اهمیت بود . به رسم و رسوم اینجور جاها وارد نبودم و نمی دانستم بعد از ورود باید چه کاری انجام بدهم . مدت دو سه ماه توی دخمه ای تنگ و تاریک به تنهایی سرکرده بودم و طرز برخورد با بقیه ی محکومان را بلد نبودم . وارد سلول تازه که شدم مثل میخ جلوی در ایستادم . زنهایی که تازه | ||||||||
| |
| | #85 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: طهران
نوشته ها: 1,447
(View Stats)
تشکرها: 5,696
تشکر شده 4,390 بار در 1,359 پست
کتاب مورد علاقه : شکر تلخ حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز ص98-101 چه خوفناک است که عاشقی صادق باشی و به تماشای خیانت و جفای معشوق بنشینی . دوست داشتن که تزریقی نیست. نمی توانستم احمد را وادار کنم دوستم داشته باشد. هنوز به او عشق می ورزیدم و رنجاندن خاطر عزیزش کار من نبود . هرچند التیام زخمهایی که به روحم وارد آورده بود. سالها طول می کشید اما احساس و عشقم به او همان طور گسترده و با استحکام باقی می ماند. کاش احمد معنای دوست داشتن را می فهمید و قدر عشقم را می دانست آن شب تا صبح فکر کردم. ازدرد لبریز شده بودم و اشک ریختن چنان تخلیه ام کرد که اندیشه های بد – که خودکشی هم شامل آن می شد و جدایی از دخترم را در پی داشت – را از سر راندم تا در دشوارترین شرایط خودم را به خاطر ستاره ام حفظ کنم. فردای آن شب پس از رفتن احمد بچه بغل راهی منزل پدرم شدم. به خاطر کتک کاری شب پیش بدنم کوبیده و ناتوان بود و رمق در تنم نمانده بود. آدینه و شوهرش مش حسن مشغول کار روزانه بودند . باغبان هم داشت گلها را هرس میکرد و علفهای هرز را می کند و باغچه ها را آبیاری می کرد. خانه هیچ فرقی نکرده بود . همان طور تمیز و پاکیزه و هرچیز سرجای خودش قرار داشت هنوز هم توی خانه پدری خانم بودم و برو بیایی داشتم. کسی چه می دانست شبی یک دست کتک کاری و فحش جیره ام شده مثل نان شب شاید هم از نظر احمد واجب تر از نان شب . با رسیدنم به خانه آدینه با خوشحالی به استقبالم آمد و ستاره را که توی بغلم خواب بود گرفت و برد توی ساختمان مش حسن هم انگار عزیز کرده اش را می دید مثل پروانه دورم می چرخید و از دیدنم اظهار شعف و شادی می کرد. آدینه و شوهرش قابل اعتماد بودند از بچگی در خانه پدرم بزرگ شده بودند و به قول خودشان خانه زاد بودند. آدینه بچه دار نمی شد. مش حسن که حالا می فهمم سگش شرف داشت به احمد هرگز این عیب زنش را به رو نمی آورد. آدینه را دوست داشت چه برایش بچه بزاید و چه نازا باشد. آن روز تا عصر کنارشان ماندم آدینه با کمال میل غذای مورد علاقه ام را پخت و دخترم را ترو خشک کرد و اجازه نداد دست به سیاه و سفید بزنم . از صبح مش حسن را از قصد و نیتی که داشتم باخبر کردم و گفتم که به چه خاطر آمده ام . پیش از ظهر به کمک او گاو صندوق سنگین و اشیای قیمتی مادرم را همراه چنیدن سندمنگوله دار املاک پدرم و چندین دهنه دکان و باغهای شمیرانات را به زیر زمین خانه منتقل کردم و آنها را جایی امن و مطمئن توی بادگیر خنک و تاریک دالان برای روز مبادا پنهان کردم . می دانستم احمد با هزار ترفند مجبورم خواهد کرد و آنها را از دستم خواهد ربود. باید هر طور که می شد آنها را از چنگش مخفی نگه می داشتم تا در آینده برای تامین و رفاه دخترم از آنها استفاده کنم و محتاج نشوم. مش حسن محرم ترین خدمه دنیا پی برده بود به چه دلیل این کار را می کنم . از سر دلسوزی و حسرت گفت: کاش از اول نمی گذاشتی شیر بشود. اگر آقا خدابیامرز زنده بود جواب نمک نشناسی این پسر را می داد هرچند اگر بودند این پسره جرات این کارها را نداشت ولی بابا جون جلو ضرر را هر وقت بگیری منفعته خیالت راحت باشه از من تا زنده ام نمی گذارم دس کسی به این امانت برسه. خلاصه به کمک مش حسن و توسط بنایی که آورد با آجر و گچ و خاک درگاهی دالان تیغه شد و روی آن را هم گچ گرفتند . مش حسن هم بعد از گچ کاری قول داد وقتی خشک شد آنجا راهمرنگ با بقیه دیوار زیرزمین رنگ بزند و تا زنده است و این خانه پابرجا مراقب گنج پنهان من باشد. غروب با خیالی راحت و آسوده می خواستم به خانه برگردم. بنده های خدا زن و شوهر دل از من ودخترم نمی کندند و چنان ستاره ام را به خود می فشردند که انگار دیدار آخرشان باشد. آن روز ضمن استراحت به خاطر کاری که انجام داده بودم اعصابم مقداری آرام گرفته بود و دلخوش به خانه خودمان برگشتم . وقتی رسیدم دیدم احمد مثل میرغضب توی حیاط قدم می زند و انتظارم را می کشد از پکهای محکمی که به سیگارش می زد معلوم بود از درون منقلب است . زیر بغل پیراهنش دوطوقه سفید به اندازه کف دست دیده می شد . گند عرق و سیگارش قاطی شده بود نگاهم به چشمهای خمارش افتاد. چشمهایش که مثل کاسه خون شده بود. مثل کاردی که پنیر را می برد بند دلم را پاره کرد....نمی دانستم چه اتفاقی افتاده و چرا احمد زودتر از همیشه به خانه آمده نگاهی به سرتاپایم انداخت و سرجایش ایستاد . ته سیگارش را انداخت زمین و مثل اینکه می خواست سراژدها را با لگد نابود کند محکم پایش را فشار داد روی آن و بعد از حرکتی چرخشی به پاشنه پا پرسید: خبر مرگت اومدی کدوم گوری بودی؟ تا گردنش سرخ شده بود. چشمم که به چشمش خیره شد دیدم راستی راستی به قول مادرم گفتنی چشمهایش به چشم جغد می ماند. بی هیچ شیله پیله ای نگاهش کردم. جوابش را ندادم و وارد ساختمان شدم از بالا صدای آه و ناله لیلا می آمد و گفت و شنود چند زن غریبه . دخترم را سرجایش خواباندم و از اتاق بیرون آمدم هنوز نفهمیده بودم چه اتفاقی افتاده اما از قیافه خشن و عصبانی احمد دانستم باید خودم را برای یک دردسر تازه آماده کنم. هنوز دچار وهم و خیال بودم که دیدم احمد مثل شمر آمد سراغم که فلان شده اگه توی خونه تمرگیده بودی این طور نمی شد. از کنارش بی تفاوت گذشتم و به طرف مطبخ راه افتادم تا زودتر حریره ستاره را آماده کنم. احمد هم رفت توی اتاق و ماتم گرفت. بعدها متوجه شدم پس از رفتن من آب حوضی آمده و در زده لیلا می خواسته بیاید در را باز کند و چون عجله کرده از دوسه پله افتاده و متاسفانه همان باعث سقط بچه اش شده بود. وقتی می بیند روی خونریزی افتاده همسایه ها را خبر می کند و آنها هم قاصدی می فرستند تا به احمد اطلاع دهد و برایش ماما می آوردند که کمکش کند. خدا می داند از اینکه مادری فرزندش را از دست داده بود دلم می سوخت می دانستم چون خدا صدا ندارد و عاقبت قهرش دامن آدم بدذات را می گیرد اما شرایطی نبود که بشود برای احمد موعظه کرد. حضور آن زنها برایم بی اهمیت بود گاهی آمد و رفت می کردند و چنان ادای کارشناس و دکتر در می آوردند که انگار بالا دارند عمل پیوند قلب و کلیه انجام می دهند. شام احمد را کشیدم و گذاشتم توی مجمعه بزرگ مسی و برایش بردم. دیدم چنان کنج دیوار سر در گریبان کرده که گویی نقش دیوار بود. بوی شیره تریاک از چند متری او به مشام می رسید و مشمئزم می کرد. -حالا چرا شام غریبان گرفتی؟ خدا بزرگه لابد خیر و صلاح تون بوده... هرچقدر حرف زدم سرش پایین بود و بدجوری خلقش تنگ انگار مومیایی اش کرده باشند. سرجایش خشک شده بود. پس از کلی موعظه و دلداری عاقب سرش را بالاآورد و افسرده نگاهم کرد گفتم پاشو شامت رو بخور می خواستم بیشتر دلداریش بدهم اما آن قدر که باید دل خوشی از او نداشتم . پل ارتباطی دلهای ما ویران شده بود و تپشهای قلبم مدام جفای احمد را به رخم می کشید . به هر حال توی راه آوردمش چه جان سخت بودم! سروصدا و آمد و رفت زنها تمام شده بود. مامای پیر هم پس از ص216-221 تا آمد به خودش بجنبد و بفهمد چه اتفاقی افتاده راضیه ورپریده بین دیگر زندانیانی که وارد بند می شدند گم شده بود. عجب جسارتی آدم به این بی باکی ندیدم....به راحتی تغییر جهت می دهد و مسیر دیگری پیدا می کند. ولوله ای برپا شده بود که بیا و تماشا کن نگهبان سوت می کشید و باتومش را در هوا می چرخاند. صورتش از خشم و غضب مثل لبو قرمز شده بود و می خواست هرچه دم دستش می آمدرا نابود کند. بعضی که صحنه رادیده بودند مرده بودند از خنده اما محکومان بی خبر از این شرط بندی با جیغ و ویغ از هم می پرسیدند چه خبر شده و این بگیر و ببند چه دلیلی دارد؟ آخه همیشه سر موضوع بی اهمیتی یک دفعه دعوا می شود و داد و قال راه می افتد. بعد هم مثل آبی که روی آتش می ریزند همه چیز فراموش می شود و سروصداها می خوابد . این بار نیز بدون اینکه بفهمند چه اتفاقی افتاده همه با هم هو می کشیدند و نگهبان را بیشتر عصبانی می کردند. اینجا هیچ کاری منطقی نیست نه جنگ و صلح و نه قهر و آشتی اما دیروز سروصداها خاموش نمی شد و ختم نمی گشت . راضیه غش و ریسه می رفت و خوشحال بود که شرط را برنده شده و از شدت خنده اشکش درآمده بود. هرچند به خاطر عمل غیر منتظره راضیه ولو ندادن او از هواخوری امروز و فردا محروم شدیم اما برای راضیه مهم نبود اینکه شرط را برنده شد برایش اهمیت داشت . او کاری به تنبیه و مجازات جمعی ندارد. این دفعه اولش نیست پارسال هم دسته گلی به آب داد که یک هفته مجبورش کردند ظرف بشوره و تی بکشد دیروز هم شاد و شنگول شده و بعد از اینکه جو آرام گرفت هرهر می خندید و می گفت : خوشتون اومد؟ دیدین که وقت رو تلف نکردم تا اومد به خودش بجنبه ماچ رو چسبوندم خداییش حیف ود که این لپای توپول موپول رو ماچ نکنی . همه می دانند کاری که بگوید انجام می دهد راستی که چه سرنوشتی دارد. گاهی چنان یاغی و سرکش می شود که کسی جلودارش نیست از فکر و نقشه اش با هیچ کس حرف نمی زند . همین تکرویهایش مثل ماشین بی ترمز هرچه سرراهش باشد را زیر می گیرد و داغون می کند راحتی و آسایش همه را به هم می ریزد و آن وقت همگی باید چوب حماقتش را بخوریم .متاسفانه نصیحت پذیر هم نیست و ورود زبانش بی خیالی طی کردن است . در واقع تخصص راضیه بر هم زدن آرامش و تعادل اطرافیان است . چنان مثل صاعقه بیخ گوش همه صدا می کند و آسایش را به آدم حرام که زمین و زمان دور سرت می چرخد و به قول مخ آدم تاب بر می دارد. تابستان هم با همه گرما و حرارتش تمام شد و پاییز دیگری از راه رسید. این هجدهمین پاییزی است که در زندان هستم . بایدزل بزنم به روزگار که چه وقت هوا داغ است و کی بهاری خبری از باران هست یا آسمان هم لج می کند و نمی بارد. راستی امیدی به رهایی هست ؟ تا آخر پاییز ثانیه ها را نیز می شمارم.... این روزهای خواب آزادی می بینم . خواب می بینم زنجیری که سالها به بالهایم بسته بود باز شده و مثل پرنده ای آزاد پرواز می کنم وقتی دارم پرواز می کنم و هرجا دلم می خواهد سر می کشم احساس بدی دارم. چیزی توی وجودم کم دارم که نمی فهمم چطور و با چه چیزی کامل می شود. مثل پرنده تیر خورده که نای پرواز ندارند دور خودم می چرخم راهم را گم می کنم و سرانجام با سر به زمین می خورم. نمی دانم این خوابها چه تعبیری دارد اما هرچه هست تما روز مشغولم می کند. تعریف این کابوسها خودش یک کتاب بزرگ می شود. هنوز مردد وسط مرگ و حیات اما سرشار از اشتیاق برای دیدار ستاره پاره تنم ناامیدانه دست و پا می زنم . شبیه به تخته پاره ای که میان دریا سرگردان شده و صخره ها با بیرحمی تکه تکه اش می کنند تلاش می کنم و ترسم از این جهت است که مبادا به اجساد پوسیده و فراموش شده ملحق شوم. گاهی احساس خطر می کنم از همه چیز حتی رویای آزادی می گریزم و فاصله می گیرم. انگار تخیل من چیزی جز تجسم ویرانی و تباهی بلد نیست. گویی گوشتهای تنم را می خورند یا بدتر از آن استخوانهای بدون گوشتم را می جوند و خرد می کنند. سرم سنگین است شاید هم هذیان می گویم. دل شوره ام بابت زندگی ستاره است که روحش به من نزدیک است و جسمش دور . نکند آن طور که فکر می کنم روزگارش سپری نشود نکند احمد وظایف پدرش اش را فراموش کند و هزار نکند دیگر ...بیم و هراس از سرنوشت دخترم بدجوری آزارم می دهد خاطرات غمناک و سیاه من لحظه رهایم نمی کند. خدایا دستم را بگیر اجازه نده زیر بار فشار اندوه و ماتم له شوم کمکم کن که تنها نیازمند لطف و مرحمت تو هستم. کمکم کن تا این عشق و شور احساس به ویرانه های جهنم و برزخ تبدیل نشود تا با رسیده به ستاره دوباره کمر راست کنم و از شدت شور و شعف تا آسمان قد بکشم. خدایا تو می دانی که بی گناه عمرم در حبس و اسارت می گذرد و تنها خودت واقفی که هرشب از درد فراق یگانه وجودم با چشم گریان سر به بالین می گذارم. تو میدانی که سکوتم پر از فریاد است. فریادی که بودن را در رویا تجربه می کند . پس به پاهایم قدرت بده تا هم چنان مرا سرپانگه دارند و تا رسیدن به لحظه موعود زانوهایم خم نشوند. این روزها که چیزی تا زمان آزادی باقی نمانده آن قدر این لحظه موعود را در ذهنم زیر و رو کردم که باورم شده به آن خواهم رسید. به هیچ چیز نمی اندیشم جز انتقام از احمد در زندان با اینکه در بندی اما از جهتی آزاد آزادی آدم هرچقدر دلش بخواهد فکر می کند و نقشه می کشد من هم هزاران راه را پیموده ام و برای زجر کش کردن احمد آماده نبرد شده ام. هر خورشیدی که غروب می کند روز بعد دوباره هنگام طلوعش می رسد. ستاره نازنین مادر غزل پرشور و پرشوکتم شط شیرین وجودم لحظه های غمگین تنهایی به سر آمد. از این پس شبم با تو ستاره باران خواهد شد و روزهایم از فروغ حضورت روشن و نورانی خواهد بود. عزیزم نغمه شادی قلبم را بشنو..... ببین که حتی در پاییز محزون چگونه روحم شکوفه باران است . دخترم! توهم می شنوی قهقهه روزگار را که از شوق دیدار من و تو سرود آزادی سر می دهد؟ وه چه شیرین است پایان انتظار. زندان قصر پاییز 1345 سرش را به چپ و راست چرخاند تا خستگی عضلات گردنش دربرود. نگاهی به بیرون انداخت هوا داشت روشن می شد و او تمام شب را بیدار مانده بود. ورق پاره های سارا را با احترام خاصی جمع کرد . طوری که انگار دست نوشته ای مقدس و گرانبها باشد. باز همه را یک جا ورق زد و نگاهی دیگر به آنها انداخت . کاغذهارا گذاشت روی کتابخانه اش و بی صدا از اتاق بیرون آمد. به طرف آشپزخانه رفت. حوصله نداشت نوشیدنی گرم درست کند سراغ یخچال رفت و با نگاهی به طبقه های یخچال شیر و خرما را پسندید شیشه شیر و ظرف خرما را بیرون آورد و روی صندلی آشپزخانه نشست . از خرماهایی که پری خانم لای آنها گردو گذاشته بود چندتایی باقی بود. یکی گذاشت دهانش و شیشه شیر را یک نفس رفت بالا کاری که همیشه پسرش را از آن منع می کرد ناخواسته انجام داده بود. خوردن شیر و خرما در بهبودی اعصابش اثر نداشت و هم چنان عصبی بود. حس می کرد تمام ماجرای زندگی سارا به صورت یک غمنامه از جلو چشمش عبور می کند. از دست احمد آن قدر عصبانی بود که دلش می خواست همان ساعت پیدایش کند و حق تمام بی عدالتیهایش را کف دستش بگذارد. از آشپزخانه بیرون آمد و در اتاق نشیمن روی کاناپه دراز کشید. خودش هم نمی فهمید باید اسم این احوالش را چه بگذارد و یا چرا باید تا این حد دگرگون شود. دستش را زیر سرگذاشت و بنا کرد فکر کردن به حال و روز میهمان محترمش. از بیرون صدای تگرگ می آمد که محکم به زمین می خورد و نزدیک بود از شدت ضربه ها شیشه های نورگیر هال شکسته شود. چراغ اتاق اختصاصی میهمانش روشن بود کسرا فکر کرد لابد آن دو هم هنوز بیدار نشسته اند و با هم گفت و گو می کنند. با خودش زمزمه کرد : از همین امروز می گردم هر طور شده این نامرد رو پیدا می کنم. با همین فکر از جا بلند شد و نشست میان درگاهی از آشپزخانه خواهرش را دید که برای تازه کردن نفس خودش و سارا سراغ یخچال آمده بود. تا آمد بپرسد تو چرا نخوابیدی ؟ شکیبا گفت: توهم جذب سرگذشت سارا بیدار موندی چه زندگی دردناکی داشته زن بیچاره. کسرا ایستاد و همان طور که به سمت خواهرش بر می گشت گفت: آره غمنامه پر از سوز و گدازش رو خوندم باید هر طور شده کمکش کنیم. شکیبا آهسته گفت: پیدا کردن شوهرش کار سختی نیست بذارش به عهده من بعد هم با لحنی توام با دلسوزی ادامه داد : طفلک سارا انگار همه دنیا از این بیچاره انتقام گرفتند. خواهر و برادر پس از وقوف به گذشته سارا احساس نزدیکی بیتشری با او می کردند. هر دو از دل و جان آماده کمک و همیاری به او شدند. به خصوص که فهمیدند سارا مورد عنایت و توجه پدرشان نیز بوده است . کسرا در حالی که به اتاق خوابش نزدیک می شد آرام و آهسته به شکیبا گفت: راستی باید از خاله بپرسیم که مدرسه رو چه جوری تحویل گرفته و از خدمه قبلی اونجا اطلاعی داره یا نه . شکیبا با خنده شیطنت آمیزی پرسید: که ببینی گنج پنهان شده هنوز هست یانه با حالتی جدی تر ادامه داد: یه عالم کار واجب تر داریم سارا پیش از هر کاری می خواد دخترش رو ببینه . کسرا دستش را بالا برد و به حالت تسلیم و علامت اینکه حق با توست سرش را تکان داد و وارد اتاقش شد. ساعتی بعد تازه شکیبا و سارا خوابشان برده بود که کسرا و پسرش با بدرقه ی پری خانم از خانه بیرون رفتند و روز دیگری را آغاز گردند. ساعتی که سارا بیدار شد شکیبا هم رفته بود و فقط پری خانم در خانه بود. شکیبا یادداشتی برای میهمان عزیزشان گذاشته و در آن برنامه روزش را نوشته بود و از سارا خواسته بود که منتظرش بماند تا زمان صرف ناهار به او ملحق شود . پری خانم صبحانه مفصلی برای سارا آماده کرد و روی میز چید سارا هیچ میلی به خوردن نداشت . پری خانم ضمن تعارف سفت و سخت به او اشاره کرد که سفارش آقا و خانم خانه است که به او برسد . پس از تشکر شرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانی در میان گریه می نالید دوستش دارم نمی دانی | ||||||||
| |
| | #86 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 12,089
(View Stats)
تشکرها: 67,486
تشکر شده 214,160 بار در 14,665 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز با تشکر ![]() قفل تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!![]() | ||||||||
| |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| تایپ, تلخ, عسل, فدقیقی, فراخوان, نودوهشتیا, پروانه, گروهی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو 2 ( شهره وکیلی ) | تمام | ستاره یخی | فراخوان تایپ | 148 | ۷ دي ۱۳۹۰ ۰۴:۰۹ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | با قلب تو می تپم (افسانه نادریان) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 123 | ۸ آبان ۱۳۹۰ ۰۲:۰۹ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (ناهید سلیمانخانی) جلد 2 | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 191 | ۳ شهريور ۱۳۹۰ ۱۲:۰۰ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (فاطمه جمشیدی) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 126 | ۱۴ مرداد ۱۳۹۰ ۰۱:۳۳ بعد از ظهر |