| |||
| |||||||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش سرگرمی ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۸
نوشته ها: 8,388
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : Gone with the Wind | پست بسیار مفید : +5 امتیاز سلام خوشحالم چون مشكلمون بر طرف شد ![]() ![]() ![]() ![]() رمان جان شيفته 200 صفحه ازش مونده اونو فراخوان ميكنم به دليل اينكه پراكنده نشه فايل هاي pdf كه شامل 5 صفحه ميشه به هركس كه سهم خواست ميدم، اين فراخوان فوريه اگه وقت ندارين سهم نگيرين ظرف 5 روز بايد تحويل بدين شماره صفحه pdf رو حتماً بالاي پستتتون بنويسيد ميريم كه داشته باشيم ![]() | ||||||||
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت: مشهد
نوشته ها: 663
(View Stats)
تشکرها: 1,842
تشکر شده 43,205 بار در 629 پست
کتاب مورد علاقه : مصطفی مستور حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز ووووووووای اولین نفر خودمان شدیم ![]() دلمان تنگولیده بود واسه فراخوان .....تبریییییک که مشکل حلید... کلی خوشحال شدیم![]() 10 تا فعلا بده یگانه جون چون وقتم پره ![]() ![]() ![]() ![]() همون 5 روز شایدم کمتر میتحویلمش | ||||||||
| | |
| | #3 (لینک مستقیم) | |||||||||
| مدیر بخش سرگرمی ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۸
نوشته ها: 8,388
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : Gone with the Wind | پست معمولی : +1 امتیاز نقل قول:
سلام بفرماييد http://s1.picofile.com/file/7250746127/315_319.pdf.html http://s2.picofile.com/file/7250746555/320_324.pdf.html مرسي ![]() | |||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت: مشهد
نوشته ها: 663
(View Stats)
تشکرها: 1,842
تشکر شده 43,205 بار در 629 پست
کتاب مورد علاقه : مصطفی مستور حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز یگانه جون من نمیتونم اینجوری بازشون کنم....حتی بعد از دانلود هم مشکل دارم عسل همیشه عکسش رو بهم میداد | ||||||||
| | |
| | #5 (لینک مستقیم) | |||||||||
| مدیر بخش سرگرمی ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۸
نوشته ها: 8,388
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : Gone with the Wind | بدون امتیاز : 0 امتیاز نقل قول:
بفرماييد 315 تا 324 http://s1.picofile.com/file/7250812040/0.jpg http://s1.picofile.com/file/7250812147/0_1_.jpg http://s1.picofile.com/file/7250812361/0_2_.jpg http://s1.picofile.com/file/7250812468/0_3_.jpg http://s2.picofile.com/file/7250812575/0_4_.jpg http://s1.picofile.com/file/7250812682/0_5_.jpg http://s2.picofile.com/file/7250812903/0_6_.jpg http://s2.picofile.com/file/7250813010/0_7_.jpg http://s2.picofile.com/file/7250813117/0_8_.jpg http://s2.picofile.com/file/7250813224/0_9_.jpg | |||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مترجمین نودهشتیا ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : تير ۱۳۹۰ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 792
(View Stats)
تشکرها: 8,142
تشکر شده 9,349 بار در 869 پست
کتاب مورد علاقه : بر باد رفته حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز سلام ! 5 صفحه لطفا . الان تایپ می کنم ... ![]() مرسی ![]() راستی تبریک به خاطر باز شدن سایت ! | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #7 (لینک مستقیم) | |||||||||
| مدیر بخش سرگرمی ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۸
نوشته ها: 8,388
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : Gone with the Wind | بدون امتیاز : 0 امتیاز نقل قول:
سلام بفرماييد 325_329 http://s2.picofile.com/file/7250747090/325_329.pdf.html مرسي ![]() | |||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: دبی
نوشته ها: 418
(View Stats)
تشکرها: 5,053
تشکر شده 1,953 بار در 408 پست
کتاب مورد علاقه : همخونه،غزال حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز سلام من 6 صفحه میخوام مرسی در دنیا هیچ بن بستی نیست.. یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت. . . . . . | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش سرگرمی ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۸
نوشته ها: 8,388
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : Gone with the Wind | پست معمولی : +1 امتیاز | ||||||||
| | |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: دبی
نوشته ها: 418
(View Stats)
تشکرها: 5,053
تشکر شده 1,953 بار در 408 پست
کتاب مورد علاقه : همخونه،غزال حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز از 330 تا 334 دست های او ببیند؛و دشمن خوبی وی،که تا آن زمان در فشار مانده بود،دیگرپروای پرده پوشی نداشت.آنت که از چند هفته پیش کلماتی برخورنده از خواهر خود شنیده بود وآن را به ناراحتی گذرای او نسبت می داد،دیگر امکان نیافت که دربارهی بی مهری سیلوی تردید کند.خاموش ماند،و از هر چیز که می توانست موجب رنجش او گردد پرهیز کرد.امیدوار بود که باز بر سر محبت دیرین بیاید.سیلوی بهبود یافت.مناسبات دو خواهر به ظاهر مانند پیش بود؛ و بیننده ی بی تفاوت نمی توانست نشانه ی تغییری در آن پیدا کند.ولی آننت سردی خصومت آمیزیدر سیلوی می دید که دلش را به درد می آورد.می خواست دست های او را بگیرد و از او بپرسد: - چه ات هست؟چه دلتنگی داری از من؟به من بگو،نازنینم! ولی از نگاه سیلوی بر جا خشک می شد.جرات نمی کرد.دلش گواهی می داد که سیلوی اگر به حرف در آید برای آن خواهد بود که چیزی جبران ناپذیر بر زبان آرد.بهتر آن بود که خاموش بماند،آنت نوعی ارادهی بی انصافی در خواهر خود احساس می کرد که در برابر آن کاری از دستش بر نمی آمد. یک روز سیلوی به آنت گفت که می خواهد با وی گفت و گویی داشته باشد.آنت، با قلبی که می تپید،از خود می پرسید: - چه خواهد گفت به من؟ سیلوی چیزی که ازرده اش کند نگفت،یک کلمه اظهار دلتنگی نکرد.از زناشویی با وی سخن گفت. آنت به نرمی از این موضوع طفره رفت.ولی سیلوی اصرار ورزید و پیشنهادی به وی کرد:یکی از دوستان لئوپولد،چیزی از قماش دلال معاملات،کم و بیش هم روزنامه نویس،مردی روبهم برازنده،با ادب و رفتارکسانی که به محافل اعیانی راه دارند،دارای منابع درآمد گوناگون(بیش ازحد گوناگون)،اتوموبیل می فروخت و درتبلیغات بازرگانی دست داشت،میان صاحبان صنایع و خریداران احتمالی باشگاه ها و سالن ها واسطه می شد و از هر دو طرف دلالی می گرفت.سیلوی می بایست نسبت به خواهرش سخت عوض شده باشد که چنین کسی را به او پیشنهاد کند؛ و آنت از کم مهری سیلوی،که این تعمّد در اشتباه کاری نشانه ای از آن بود،رنجیده شد.با یک حرکت دست شرح و تفصیل این خواستاری را قطع کرد.واین به سیلوی برخورد.پرسید چنین شوهری را مگر ازحدّ ادّعای خود پایین تر می بیند. آنت گفت که ادّعایی جز این ندارد که تنها زندگی کند.سیلوی پاسخ داد که گفتنش آسان است:ولی آن کس که بخواهد تنها زندگی کند باید ببیند که می تواند. - مگر من نمیتوانم؟ - تو!شرط می بندم که نه! - بی انصافی می کنی،من با کار خودم می توانم زندگی کنم. - بله،با کمک دیگران! قصد رنجاندن در لحن او بیش تر بود تا در خودِ گفتهاش.آنت سرخ شد،اما بدان اعتنا نکرد.نمی خواست کار را به کدورت بکشاند. در هفته های بعد،کج تایی سیلوی بالا گرفت:از هر بهانه ای بهره می جست:کم ترین اختلافی که در گفت و گوشان روی می نمود،یک ایراد در رخت و پوشاک،تاخیر آنت در وقت شام،سروصدای مارک درپلکان...دیگر با هم بیرون نمی رفتند.اگر برای یکشنبه قرار گردش می گذاشتند،سیلوی بی آن که خبر دهد با لئوپولد می رفت و وقت نشناسی آنت را بهانه می کرد،یا،در آخرین لحظه،اجتماعی را که قرار گذاشته بودند به هم می زد.آنت می دید که حضورش برسیلوی گران می آید.با ترس و لرزحرف از آن به میان آورد که در ناحیه ی دیگری که از خانه های شاگردانش کم تردور باشد جایی برای خود پیدا کند.امیدوار بود که اعتراض کنند و از او بخواهند که همان جا بماند.اما خود را به نشنیدن زدند.آنت بزدلی کرد و همان جا ماند.به ایم محبت که حس می کرد از دستش به در می رود چنگ می انداخت.اما تنها سیلوی نبود که او نمی خواست ترکش کند.به اودت کوچولو دل بستگی پیدا کرده بود.بسا رنجش های دردناک را تحمل کرد،بی آنکه نشان دهد متوجه آن شده است.میان دادار های خود فاصله انداخت. وهمین باز از نظر سیلوی بسیار بود.بی شک او به حالت عادی خود باز نگشته بود.حسدس بیمارگونه آزارش می داد.یک بار که آنت معصومانه با اودت بازی می کرد، بی آن که از اخطار خشک سیلوی حساب ببرد که گفته بود بس کند، سیلوی خشمگین از جا برخاست و دختر بچه را از اغوش او بیرون کشید. و گفت: - برو از این جا! در چشمانش چنان کینه ای بود که آنت حیرت زده به او گفت: - آخر من چه کرده ام با تو؟ این جور نگاهم نکن!نمی توانم طاقت بیارم.می خواهی من بروم؟میخواهی دیگر نیایم؟ سیلوی بدخواهانه گفت: - آخرش تو این را فهمیدی!آنت رنگش پرید.فریاد زد: -سیلوی! سیلوی با خشمی سرد ادامه داد: - تو از قِبَلِ من زندگی می کنی.خوب.خوب،ولی دیگر بس است.شوهرم و دخترم مال خودم اند دستت را کوتاه کن! آنت،لب ها سفید گشته، با لحنی دلهره بار تکرار می کرد: - سیلوی!...سیلوی!... سپس او نیز از کوره در رفت و فریاد زد: - بدبخت!...دیگر هرگز مرا نخواهی دید! به سوی در دوید و رفت. سیلوی که از خشونت خود شرمنده شده بود، با تظاهر به پوزخند گفت: - همین امشب باز خواهیمش دید. بخش دوم آنت از آپارتمان سیلوی بدان مقصد بیرون آمده بود که دیگر هرگز بدان جا باز نگردد.می گریست.از شرمساری و از خشم می سوخت.این دو سرشت سودایی نمی توانستند دست از دوست داشتن هم بکشند مگر آن که تا مرز کینه ورزی پیش بروند. رای انت دیگر محال بود که با سیلوی زیر یک سقف بماند!اگر امکان می داشت،همان فردای آن روز اسباب کشی می کرد.خوش بختانه،می با یست به پاره ای الزامات عملی گردن نهد:اعلام کند که می رود،در جست و جوی آپارتمان تازه ای باشد.در آن نخستین لحظات خشم دیوانه وار،آمده بود که اثاث خود را به انبار بسپارد و خود در مهمان خانه ای اتراق کند. ولی این زمان هنگام آن نبود که پولش را به هدر دهد.مبلغ بسیار کمی پس انداز داشت؛آنچه به دست می آورد به تدریج خرج می شد؛اگر هم از کمک خواهرش بهره مند نمی گشت،همان احساس آن که می تواند هنگام احتیاج بدو روی آرد،برایش تامینی بود که او را از دلواپسی های بس مبرم آینده بر کنار می داشت.اما اینک که خواست به حساب انچه برای زندگی لازم داشت برسد،ناچار شد با سر افکندگی اذعان کند که هرگاه تنها به در آمدهای خودش رها شود کار کنونی او نمی تواند برای گذران زندگی اش کافی باشد.همسایگی دو خواهر و همسُفرگیشان در برخی وعده های غذا بار هزینه هایش را سبک می کرد.پوشاک بچه هدیه ی سیلوی بود؛ و در مورد رخت های آنت نیز تنها بهای پارچه را سیلوی از او می گرفت.بگذریم از چیز هایی که به عاریت داده می شد،و همه ی آنچه از آنِ یکیشان بود و می توانست به کار هر دو بیاید،یا برخی هدیه های کوچک،گردش روزهای یکشنبه،و آن چیز های غیر ضروری و کم بها که یکنواختی زندگی هر روزه را روشن می دارد.واز آن گذشته،اعتباری که خواهرش در محل از آن برخوردار بود آنت را از کم و بیش مهلتی در پرداخت بهره مند می ساخت.اما اکنون همهی هزینه ها را می بایست نقد بپردازد، کار در آغاز دشوار خواهد بود.اسباب کشی،پیش پرداخت،هزینه های جا به جا شدن و مساله ی عمده:مراقبت بچه،مساله ای پر تناقض:زیرا برای بچه می باید پول به دست آورد؛ برای به دست آوردن پول هم می باید از خانه بیرون رفت؛و آن وقت چه کسی از بچه نگهداری خواهد کرد؟ آنت درمی یافت که این دشواری ها اگر پیش تر از این هنگامی که مارک یکسر بچه بود،روی می نمود هرگز او نمی توانست از عهدهی آن براید.اما زن های دیگر چه می کردند؟ آنت بر آن بی چاره ها دل می سوزاند،و خود سرافکنده بود. ایا بچه را در پانسیون بگذارد؟مارک اکنون در سال های رفتن به دبستان بود ولی آنت از زندانی کردنش در این گونه باغ های وحش سر باز می زد.آنچه درباره ی مدرسه های قدیمی شنیده بود-(واوضاع از آن زمان تا کنون اندکی بهبود یافته است)،-آنچه به غریزه از این درهم امیختگی جسمی و روحی بو می برد،موجب می شد که فرستادم بچه اش را به چنان جایی جنایت بشمارد.می خواست باور کند که بچه ازآن رنج خواهد برد...کس چه میداند؟شاید که بچه سخت هم از آن خوشحال می شد،تا از چنگ خود به در رود؛ولی کدام مادر می تواند در تصور آرد که بر فرزندش سنگینی می کند؟...آنت حتی راضی نشد او را به صورت نیمه پانسیون در دبستان بگذارد.بنیه ی ظریف مارک را بهانه می کرد:بچه به خوراک مخصوص نیاز داشت:آنت می بایست مراقب غذاهایش باشد.ولی گاه که درس هایش ناگزیرش می ساخت که تا آن سر پاریس بدود،برگشتن به خانه در سر ساعت غذا خستگی بسیار به همراه داشت،می بایست برود، بیاید،پیوسته در حرکت باشد،درس هایش هم کافی نبود.همیشه هزینه های فوری پیش می آمد که انتظارش را نداشت.بچه زود قد می کشید؛و آنت افسوس می خورد که چرا مارک همچون لوبیا نیست که هیچ گاه سریع تر از غلاف خود بزرگ نمی شود.می بایست برایش رخت دوخت.انت همچنین نمی توانست به خود اجازه دهد که از ارایش خود غافل بماند:اگر هم غرور خودش در میان نبود،شغلش او را بدان ناگزیر می داشت. پس می بایست در آمد های تازه ای بجوید،رونوشت برداری در منزل،کار بیگانگان یا ترجمه ای که می بایست در آن دست برد:(کاری سخت با مزدی اندک)؛منشیگری بنگاه ها ی نیکوکاری یکی دو روز در هفته، پیش از ظهر:( آن نیز با مزدی اندک):ولی در آمد همه ی این ها بر روی هم دیگر کافی می شد. | ||||||||
| | |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| |رومن, ادامه, اول, تایپ, جان, جلد, رولان, شیفته, فراخوان, گروهی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| فراخوان تایپ گروهی جان شیفته (جلد اول ) |رومن رولان | تمام شد | * Star | فراخوان تایپ | 102 | ۱۸ آذر ۱۳۹۰ ۰۲:۳۹ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی جان شیفته (جلد دوم) |رومن رولان | تمام شد | * Star | فراخوان تایپ | 238 | ۱ آذر ۱۳۹۰ ۰۴:۲۳ بعد از ظهر |
| جان شیفته (جلد دوم) | رومن رولان | تایپ گروهی | * Star | فراخوان تایپ | 77 | ۱۴ آبان ۱۳۹۰ ۰۱:۳۸ بعد از ظهر |
| جان شیفته (جلد اول) | رومن رولان | تایپ گروهی | * Star | فراخوان تایپ | 23 | ۱۲ شهريور ۱۳۹۰ ۰۹:۴۱ بعد از ظهر |
| جان شیفته ( 4 جلد ) | رومن رولان | دانلود | کوهیاران | خارجی | 7 | ۷ شهريور ۱۳۹۰ ۱۲:۱۵ بعد از ظهر |