بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > فراخوان تایپ

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۳۶ بعد از ظهر   #61 (لینک مستقیم)
مدیر بخش درسی و دانشجویی
 
avazkhamoosh آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط alireza1411 نمایش پست ها
10 تا هم سهم من !!!
کتابی هست که میخواستم بخونمش و خوبه که تو حاضر شدن نسخه ی موبایلش خودم هم هستم.
سلام ممنون از کمکتون
http://s1.picofile.com/file/7250758060/480_484.pdf.html
http://s2.picofile.com/file/7250758167/485_489.pdf.html


نقل قول:
نوشته اصلی توسط aylin-72 نمایش پست ها
سلام
10 صفحه دیگه لطفا
سلام ممنون از کمکت گلم
http://s2.picofile.com/file/7250758381/490_494.pdf.html
http://s1.picofile.com/file/7250758816/495_499.pdf.html



ببخشیدم اگر، صبر من کم بود و خطای تو زیاد , اگر تحمل من اندک بود و اشتباهاتِ تو بی شمار!
ببخشیدم اگر,صدای گریه شبانه ام خوابت را آشفت ,اگر دیدن اشکهای من دلت را آزرد !
ببخشیدم اگر , من پر از عشق بودم و تو پر از نفرت,اگر بخشیدن عادت من بود و خصلت تو نبخشیدن!
ببخشیدم، به خاطر این همه دوستت داشتن...به خاطر تا آخرین نفس پایِ تو ایستادن!



avazkhamoosh آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۲۱ بعد از ظهر   #62 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
ساغر.ش آواتار ها
 
ساغر.ش به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

سلام 10 صفحه دیگه لطفا
ساغر.ش آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۱۹ قبل از ظهر   #63 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
blue berry آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

10 صفحه لطفا
blue berry آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۵۵ قبل از ظهر   #64 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
aylin-72 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

ص490-499
سراپا لرزان آنت راست و سرفراز ایستاده بود و نگاهش از خلال در او را به مبارزه می خواند . با آن که فیلیپ نمی توانست ببیندش این نگاه در او نشست .
فیلیپ فریاد زد:
-خدانگهدار!
و آنت شنید که می رود و خون در رگ هایش یخ بست فیلیپ این را نخواهد بخشید.
فیلیپ البته نبخشیددیگر بازنگشت.
آنت با خود تکرار می کرد:
-لازم بود لازم بود...
ولی نمی پذیرفت دلش می خواست که یک بار دیگر فیلیپ را ببیند به نرمی به او بفهماند –(برای چه آنت تندی نشان داده بود؟)- که خود را از او باز پس نمی گیرد که غیورانه از عشق خود از عشق و از غرور مشترکشان دفاع می کند. زیرا فیلیپ با بی توجهی خشونت باری ویرانش می کرد. آنت می خواست که به هردوشان فرصت اندیشیدن داده شود تا در این سیلاب سودا که کف کرده و بر لای و لجن آنها را می غلطاند و می برد بتوانند با آزادی و روشنی قضاوت کنند و تصمیم بگیرند. و اگر فیلیپ می بایست او را انتخاب کند پس در وجود او به زن خود و همچنین به خودش احترام بگذارد....
ولی فیلیپ این را برزنی که دوست می داشت نمی بخشید که سدی در برابر خواستش بکشد. اگر او از طبقه اجتماعی دیگری بود برای منقاد کردن آنت زور به کار می برد. ولی از آن جا که در قفس طبقه خود بود از آن جا که ناگزیر به مراعات حدود دنیایی بود که می خواست بر آن مسلط گرددسودای اهانت دیده اش به نفی توام با خشم سودایش تبدیل یافت به جای خود زن نابود کردن احساسی که فیلیپ نسبت به وی داشت همین نیز آسیبی بود که قلب زن وارد می کرد-فیلیپ می دانست زیرا غریزه اش بدو می گفت که برغم همه چیز آنت دوستش می دارد...
پس از سه ماه تنهایی سوزان و گفت و گوی تلخ و پرشکنجه با خویشتن سه ماه اعراض و امیدواری غرور پستی ها و سرزنش های درونی سه ماه انتظار درمان ناپذیر و بی بر یک روز آنت از دهان شکفته سولانژ شنید که آرزوی خوش بختی خانواده ویلار برآورده شده است نوئمی آبستن بود.
آنت دلش می خواست که به فرزندش پناه برد سردردمند خود را زیر بال محبتی که –گفته می شود-فریب نمی دهد محبت پسر به مادر پنهان کند. افسوس این هم به سان محبت های دیگر فریب کار است. آنت نمی توانست از مارک انتظار هیچ گونه نشانه های مهربانی و حتی علاقه مندی داشته باشد. پسرک هیچ گاه سردتر و خشک تر و بی اعتناتر از این زمان نبود . به شکنجه هایی که دل مادرش را خرد می کرد هیچ توجه نداشت البته آنت می کوشید که آن همه را از او پنهان بدارد. ولی به شیوه بس بدی پنهانش می داشت مارک می توانست آن را در چشمان به گودی نشسته از بی خوابی مادر بر چهره رنگ پریده اش بر دست های لاغر گشته اش در سراسر پیکر کاسته از سودای بی رحمش بخواند.
ولی هیچ نمی خواند. حتی مادر را نگاه نمی کرد. تنها به خود مشغول بود و آنچه هم که در درونش می گذشت برای خود نگه می داشت جر به هنگام غذا دیده نمی شد و در آن یک کلمه بر زبانش نمی گذشت. تلاشهای آنت برای آن که به حرفش بیاورد و او را در خاموشی خود مصرتر می کرد به زحمت اگر می توانست در آغاز و پایان روز از او یک روز به خیر یا یک شب خوش بیرون بکشد زیار مارک تصمیم گرفته بود که این همه بازی و اداست و اگر به گفتنش رضا می داد-(گرچه نه همه روزا)-جر بدین منظور نبود که راحتش بگذارند. شتاب زده پشانی گردملال نشسته خود را به لبهای مادر نزدیک می کرد و در اوقاتی که برای دبیرستان با برای کارهای شخصی خود بیرون نمی رفت-(که درباره آن هم وادار کردنش به دادن گزارش آسان نبود)-در اتاق کار خویش انبار مانندی به بزرگی یک گنجه که میان ناهار خوری و اتاق خواب او واقع بود در به روی خود می بست و بدا به حال کسی که به آنجا می رفت و مزاحمش می شد. سرمیز یا کنار بخاری به یک بیگانه می مانست آنت با تلخ کامی به خود می گفت:
-اگر من بمیرم اشک هم نخواهد ریخت.
او به رویای گذشته خود می اندیشید که آرزو داشت پسر برایش رفیق کوچکی باشد ساخته از خون و گوشت او که در کنارش جای گرفته بی آنکه که نیازی به سخن افتد همه رازهای دلش را به حدس دریابد و در آن سهیم باشد. چه قدر کم محبت داشت برای چه این قدر خشن بود ؟ گاه انگار که از مادر آزرده بود ؟از چه سبب؟ از این که بیش از اندازه آنت دوستش داشت ؟
-آری بیش از اندازه دوست داشتن بیماری من است نباید بیش از اندازه دوست داشت مردم بدان احتیاج ندارند. مزاحمشان می شود...پسرم دوستم ندارد آرزویش همه این است که ترکم کند...پسرم چه کم پسر من است از آنچه من احساس می کنم هیچ چیز احساس نمی کند هیچ چیز!
در همین روزها قلب مارک خردسال از عشق وشعر آذین بسته بود. او به نوئمی دیوانه وار دل باخته بود. یکی از آن عشق های بچه گانه بی معنی و جان اوبار ....مارک به زحمت اگر بداند که از زن چه می خواهد ببیندش بو بکشد دست بر تنش بلغزاند یا آن که بپشدش و بی شک او هیچ تصوری از آن که تصرف زن چه می تواند باشد ندارد خود اوست که گویی در تصرف دیو است . هنگامی که مارک لب های خود را و نوک بینی حریص توله آسای خود را بر دست کوچکی که نوئمی به سویش پیش می آورد می نهاد و بر گل نازک مچش راز مستی بخش پیکر شیرین زن را بو می کشید تقریبا از خود بی خود می شد. نوئمی به تمامی برایش یک گل ویک میوه زنده بود. مارک در آرزوی آن که دندانهایش را-خیلی به نرمی-در آن فرو برد و نیز از ترس آن که مبادا بدین وسوسه تن دهد میخواست بمیرد. و یک بار (وای چه شرمساری ) تسلیم این وسوسه شد...اوه !چه ها پیش خواهد آمد مارک سرخ و لرزان به انتظار بدترین بلاها بود : رسوایی پیش چشم همه سخنان خشم و بیزاری و این که به طرز موهن بیرونش کنند. ولی نوئمی قاه قاه خندید او را توله سگ خطاب کرد سیلی نرمی بر گوشش زد و بینی اش را یک بار و دوبار و سه بار بر آن جا که گاز گرفته بود مالید گفت:
-معذرت بخواه بی تربیت!
و از آن پس نوئمی بر آن شد که با این حیوانک بازی کند. از این کار قصد بدی نداشت قصد خوبی هم نداشت به بازی می خواست سر به سر جوانک دل باخته بگذارد. برای او این کار کم ترین اهمیتی نداشت. به هیچ رو جنبه جدی آن را برای بچه در تصور نمی آورد. ولی مارک-(و این را می رساند که بر خلاف همه ظواهر تا چه حد او پسر راستین آنت بود !) کار را بس جدی گرفت.
از همان نخستین بار که مارک نوئمی را دید این یک برایش همچون بهشت ممنوع یا آن سراب شگرف زن گردید که در برابر نگاه های تازه بیدار یک بچه معصوم پدیدار می شود . این تصویر خیره کننده به یک اندازه از چیزهایی که هست و چیزهایی که نیست ساخته شده است به یک اندازه از آنچه او می بیند و آنچه نمی بیند آنچه نمی داند آنچه از آن می ترسد و آرزو می کند آنچه خود می خواهد و نمی خواهد و سرانجام از آن جاذبه هراسناکی ساخته شده است که تن نوجوان را به دعوت خلسه آمیز و خشن طبیعت می کشاند. شاید او از خطوط چهره نوئمی حتی یکی را به درستی نمی دید ولی هریک از خطوط و هریک از حرکاتش و نیز چین های پیراهن و تاب های گیسوانش صدایش عطرش پرتو چشمانش همه به صورتی دیوانه وار از تن و از قلب آرزومند مارک موج های جهنده شادی و امید و فریادهای خوش بختی و نیاز گریستن بر نمی آورد.
در همان روزی که آنت با دلی شکسته مارک را خشن و دشمن خوی و یخ بسته می دید در همان روز که اصرار ناشیانه اش برای دانستن علت این حال برای بیرون کشیدن یک کلمه تنها یک کلمه مهر آمیز از دهان مارک موجب شد که پاسخی دل آزار از او بشنود.-درست در همان روز پسر جوان به دل انگیزترین کشف رویای جادویی دست یافته بود . هشت روزی بود که او در سرمستی به سر می برد. نوئمی که مارک بی اطلاع مادر خود همچنان می دید و از مارک همچون جاسوس کوچکی استفاده می کرد که معصومانه همه حرکات اردوگاه دشمن را به وی خبر می داد-نوئمی که مارک یک بار او را در سالن خود غافل گیر کرده دیده بود که ضمن گفت و گو خود را در آینه کوچکی که در دستمالی نهفته بود نگاه می کند. باری نوئمی از سر تفریح لب های رنگ پریده مارک را با روژلب خود رنگین کرده بود . مزه دهان محبوب در دهان او مانده بود . و از آن پس مارک این مزه را روی زبان خود –که می مکیدش –داشت بدان آغشته بود. آن انار سرخ آن دهان همیشه باز با آن لب برگشته که بس که کوتاه یا بس که پرجنب و جوش بود نمی تواست به لب دیگر که همچون گیلاس گوشتالو بود برسد در این هنگام صبح که مارک از خانه مادر بیرون آمده در را پشت سر خود با خشونت به هم زده بود و تصمیم داشت که از دبیرستان غیبت کند و به گردش برود مارک آن انار سرخ را در بوستان ابرها در آسمان زیبای ماه ژوئیه در چین و شکن نازک و بازیگوش آب یک چشمه در لبخند بی توجه زن هایی که می گذشتند می دید. جان او را آن دهان می خورد.
با سری بور در معرض باد تابستان مارک بی مقصد می رفت ولی با همه سر به هوایی و با همه دیوانگی هایی که در او انباشه بود باز به چشمان تیز خود توانست آن جا در پیاده رو مقابل خاله سیلوی را که از روبرو می آمد بشناسد. مارک شتابان به یک کوچه فرعی زد . هیچ نمی خواست با وی تلاقی کند نه از آن رو که می ترسید مچش را در حین گریز از دبیرستان بگیرد: سیلوی بیش تر آمادگی داشت که از آن بخندد ولی هروقت که مارک چیزی نهفته داشت هرگز از سیلوی –(اما نه از جانب مادرش)- خاطرش مطمئن نبود . غریزه اش به او می گفت که خاله در کشف این گونه رازهااستاد است ....
سیلوی او را ندیده بود . مارک نفسی به راحتی کشید . سراسر پیش از ظهر می توانست عشق خود را مزه مزه کند بی آن که عشق مانعش باشد که در برابر پیشنمای مغازه ها بایستد و یک کراوات یک تعلیمی یا یک روزنامه مصور را نگاه کند پرسه زنان قدم هایش نادانسته راست او را به سوی مقصد می برد-درست مانند کبوترهای پاریسی که هرروز صبح از فراز توده های خانه های گردآلود به جست و جوی باغ های بزرگ و سایه خنک درختان کهن می روند . بچه نیز همین ها را می جست به سایه درختان و بغ بغوی کبوتران نیاز داشت .
از تپه سنت زنه وی یو راست به زیر آمد و پس از گذشتن از کوچه های قدیمی و پرجمعیت خود را در فضاهای روشن و آرام ژاردن پلانت (باغ گیاهان ) یافت و تازه پی برد که درست به همین جا می خواست بیاید.
جمعیت در آن ساعات روز کم بود تک و توک کسانی که به گردش آمده بودند آن دورها پاریس همچون زنبوری وزوز می کرد ارتعاش آبی رنگ یک بامداد زیبای تابستان بچه نیمکتی را که دریای یک دسته درخت نهفته بود جست نشست و چشم خود را برگنجینه دلش بست دست های بلند و تب دار نوجوان بر سینه اش فشرده بود و گویی می خواست قلبش را از نگاه های کنجکاو پناه دهد.
چه چیز بس گران بهایی در آن پنهان کرده بود که به زحمت جرات می کرد بدان بیندیشد؟-یک گفته نوئمی که مارک از آن دنیایی ساخته بود و نوئمی بی آن که اندیشیده باشد بر زبان آورده بود...آخرین روزی که نوئمی را دیده بود این یک بی آن که چندان توجهی به حضور بچه داشته باشد گاه لبخندی به او می زد اما همه حواسش به حوادثی بزرگ بود-(فیلیپ که بار دیگر به دست آمده بود آنت که خوار و سرافکنده شده بود پیروزیش که قطعی بود ...ولی هرگز نمی توان دانست هیچ چیز قطعی نیست به آنچه امروز هست دل خوش باشیم!....)-نوئمی از خستگی و بی حوصلگی و خوشی آه کشید مارک علت را از او پرسید. او که نگاه نگران و ساده دلانه بچه تفریح می نمود برای تحریک کنجکاوی او گفت:
-سری هست...
و باز بلندتر آه کشید . مارک پرسید:
-چه سری ؟
اندیشه موذیانه ای از مغز نوئمی گذشت پاسخ داد:
-نمی توانم بگویم خودت باید حدس بزنی!
مارک که از هیجان می لرزید گفت:
-من نمی دانم شما به من بگوئید.
نوئمی با چشمانی آرزومند پلک ها را به هم زد:
-نه نه نه ....
مارک سرخ شد و به تته پته افتاد از دانستن می ترسید. نوئمی برای آن که بازی را کش دهد سر و روی اسرار آمیزی به خود گرفت و گفت:
-می خواهی بدانی؟....
مارک از شدت هیجان نزدیک بود فریاد کند:
-نه !
-خوب ...اما نه امروز نه !....یک روز دیگر به تو می گویم.
-کی ؟
-به زودی
-به زودی...هفته آینده که برای شام پیش ما می آیی.
هفته آینک گذشته بود مارک می پنداشت که هم امشب باید نوئمی را ببیند.
دیگر جز در انتظار آن لحظه زندگی نمی کرد. و آن لحظه را پیشاپیش بیست بار زندگی کرده بود اما هرگز جرات نمی کرد که تا پایان داستان برود. بیش از اندازه دلهره آمیز بود ....ولی در نیمه راه ماندن چه شیرین بود! روی نیمکت باغ از مستی آرزو از پا در می آمد. ناقوسی زنگ زد ظهر بود . در پس پرده درختان شن های خیابان آفتاب خورده باغ زیر پای دخترکی که آواز می خواند خش خش می کرد.دورتر از آن در قفسی بس بزرگ پرندگان کشورهای دوردست به زبانی شگرفت و دل انگیز جیک جیک می کردند. خیلی دور بر رودخانه سن سوت یک کرجی یدک کش آهسته ناله سر می داد. دودل داده یکی دختری بلند بالا و سیاه مو و دیگری یک کارگر جوان و رنگ پریده که در حین راه رفتن درهم پیچیده بودند و بوسه بر دهان یکدیگر می زدند و با نگاه یکدیگر را می خوردند بی آن که او را ببینند یا همهمه ای کنند از برابرش گذشتند و بچه نفس در سینه حبس کرده آن دو را بانگاه تا پیچ خیابان باغ دنبال کرد و چون ناپدید شدند ا زخوشی به گریه در آمد از آن خوشی که گذشته بود .ازآن خوشی که می بایست بیابد. از آن خوشی که در آن دو بود و نیر در هر چیزی که در پیرامون او بود از آن خوشی که در این ظهر ماه ژوئیه بود و در قلب سوزان خود او که همه شان را در آغوش می گرفت.
با هاله زرین این دقیقه جذبه به خانه باز آمد . جذبه ای که بی نهایت از تصویر زنانه ای که آن را برانگیخته بود فراتر می رفت سایه نوئمی در فضایی زراندود مستحیل می شد و برای آن که هنوز بتوان دیدش می بایست آن را به اراده خواست مارک می خواست ولی نوئمی از برابرش می گریخت مارک تقلب می کرد و هنگامی که چهار پله یکی بالا می رفت وانمود می کرد زیر چهره این خوشی که شدتش چندان بود که دردناک می گشت در همه آنچه جانش را می انباشت در این امیدهای بی پایان این نیرو و این نیک دلی که همچون بالهایی به اوجش می بردند در این همه او چهره نوئمی را باز می شناسد ولی تا چشمش به نگاه جدی مادرش می افتاد-(مارک سه ربع ساعت دیر برای ناهار حاضر شده بود )-آن هاله زرین فرو مرد و مارک باردیگر زیر ابر عبوس خاموشی فرو رفت.
آنت در پی گفت و گو با اونبود بار اندهائی بر دوش داشت که نمی توانست با دیگری درمیان نهد. پسرش که روبه روی او در کنار میز نشسته بود به چشمش خودخواه و در می آمد . مارک حریصانه می خورد . گرسنه بود و شتاب داشت که زودتر تمام کند . تابار دیگر در اوهام خود غوطه ور شود آنت می اندیشید:
-برایش فقط کسی هستم که غذایش را می دهد.
آنت دیگر حتی شهامت آن که اعتراض کند نداشت. به خود رهاگشته بود. غذا دیگر به پایان می رسید که مارک دریافت که هیچ حرفی نزده است پشیمانی مبهمی به او دست داد: ولی می ترسید که اگر یک کلمه برزبان بیاورد سر پرسش مادر باز شود دستمال سفره اش را تا کرده و نکرده در حلقه اش فروبرد و شتابان از جا برخاست و در حالی که نیک پرهیز می کرد که مبادا نگاهش به نگاه مادر مصادف شود بیرون رفت...دیگر یک پایش بیرون بود که نیرویی ناگهان بر آنش داشت که بپرسد(هرچند که خود یقین داشت چه نوئمی به او گفته بود ولی مارک نیاز بدان داشت که آنچه را که می دانست برایش تایید کنند):
-همین امشب است که به خانه ویلارها برای شام می رویم؟
آنت که همچنان در سکون اندوه باری نشسته بود بی آن که نگاهش کند گفت:
-شامی در کار نیست.
مارک شگفت زده در آستانه در ایستاد:
-چه طور؟به من همچو گفته بودند...
-که به تو گفت؟
بچه دستپاچه شد جواب نداد مادرش از رفت و آمدهای او نزد نوئمی خبر نداشت با شتاب پرسش مادر را با پرسشی که خود کرد کنار زد سرخورده پرسید:
-پس چه روزی ؟
آنت شانه ها را بالا انداخت دیگر از شام خوردن در خانه ویلارها حرفی نبود نوئمی از سر بازیچه گفته بود : هفته آینده و همان طور می توانست بگوید: صد سال دیگر...
مارک دستگیره در را رها کرد و سراسیمه بازگشت .آنت نگاهش کرد و به سرخوردگی اش پی برد گفت:
-نمی دانم
-چطور تو نمی دانی؟
آنت گفت:
-رفته اند به مسافرت
مارک فریاد زد :
-نه !
به نظر نرسید که آنت شنیده باشد مارک دست ناشکیبای خود را بر بازوان مادرش که روی میز دراز بود نهادو التماس کرد:
-دروغ می گویی؟
آنت از کرخی خویش به در آمد برخاست و به برداشتن ظرف ها ازروی میز پرداخت.
مارک از پا درآمده فریاد می زد:
-کجا آخر؟کجا؟
آنت گفت:
-نمی دانم.
قاشق ها و ظرف ها را برداشت و بیرون رفت.
مارک هاج و واج در برابر رویای فروریخته خود مانده بود نمی فهمید... این سفر ناگهانی بی خبر ...محال بود !مارک حرکتی کرد تا به دنبال مادر برود و توضیحی از او بیرون بکشد...ولی نه !بر جای خود ماند...نه راست نیست!اکنون پی می برد...آنت متوجه عشق او شده بود می خواست از هم جداشان کند.
آنت دروغ می گفت دروغ می گفت....نوئمی نرفته بود ...و مارک از مادرش کینه به دل گرفت.
از آپارتمان به در آمد از پله ها به زیر دوید با قلبی که می تپید دوان به خانه ویلارها رفت. می خواست مطمئن شود که آنها به سفر نرفته اند-در واقع در شهر بودند نوکرشان گفت که آقا تازه بیرون رفته است خانم هم خسته است و کسی را نمی پذیرد. با این همه مارک خواست که لطف کنند و اجازه یک دقیقه گفت و گو به او بدهند . نوکر رفت و برگشت : خانم متاسف اند ولی ممکن نیست بچه با لحنی تب آلود اصرار ورزید : لازم است که خانم را یک لحظه ببیند چیزهای بسیار مهمی دارد که به ایشان بگوید....و از هم اکنون مارک با صدایی که دورگه میشد و خفه بود تته پته کنان با حرکات ناشیانه دست و در حالی که سرخ گشته نزدیک بود به گریه درآید سخنان بی ربطی بر زبان آورد . چشم کنجکاو و ریشخند آمیز نوکر خونسرد موجب می شد که رشته افکارش از دست برود نوکر او را به سوی در می راند مارک احمقانه ایستادگی نمود و فریاد زد که اجازه نمی دهد کسی به او دست بزند نوکر به او گفت که گورش را گم کند و اگر صدایش نبرد به سرایدار تلفن می کند که بیاید و اورا پایین بیندازد...در آپارتمان پشت سرش بسته شد مارک شرمنده و سخت در خشم در آستانه در ایستاده بود و نمی توانست تصمیم به رفتن بگیرد در آن میان که او به لنگه در تکیه داده بود حس کرد که در درست بسته نیست و گویی باز می شود لنگه در را پس زد و باز به درون رفت . می خواست به هر قیمتی که باشد خود را به نوئمی برساند. در سرسرا کسی نبود .اتاق نوئمی را می دانست کجاست. در راهرو قدم گذاشت.
از درون اتاق صدای نوئمی را شنید که به نوکر می گفت:
-اوف حوصله ام را سر می برد...کار خوبی کردید که نوک این جغله را چیدید....
مارک دوباره خود را در پاگرد پلکان یافت می گریخت گریه می کرد دندان به هم می سایید سردرگم بود . هق هق کنان روی یکی از پله ها نشست نمی خواست در کوچه اورا گریان ببینند...پس از آن که اشک های خود را پاک کرد و آرامشی ظاهری به خود داد که بر دردی خشم آلود پرده می کشید بی آن که خود بداند راه خانه را در پیش گرفت. امیدش به باد رفته بود ...مردن...می خواست بمیرد! زندگی دیگر امکان نداشت زندگی بیش از اندازه زشت بیش از اندازه پست بود دروغ می گفت همه چیز دروغ می گفت...مارک دیگر نمی توانست نفس بکشد . هنگام عبور از پل رودخانه سن به فکرش رسید که خود را در آب بیندازد ولی بدبخت دیگری در این کار بر او پیشی گرفته بود دوسوی رودخانه از جمعیت سیاه بود نزدیک هزارتن زن و مرد و کودک بر جان پناه پل خم گشته حریصانه بیرون کشیدن غریقی را از آب تماشا می کردند . چه احساساتی بر می انگیختشان؟ در گروهی بسیار اندک لرزه لذت سادیسمی بود. در گروهی روی هم کم ترحم برای اکثریت عظیمشان کشش یک واقعه شهری کنجکاوری بی کارگان. در تعداد نسبتا فراوانی شاید عطف توجهی به خویشتن ببینیم چه جور درد می کشند(چه جور امکان دارد که من درد بکشم) چه جور می میرند(چه جور من خواهم مرد) –مارک از این همه جز به کنجکاوی رذیلانه توجه نکرد و از آن دچار وحشت و بیزاری شد . خودکشی آری ولی نه در بیرون !مارک مانند آنت بود . غرور رمنده اش آزرم داشت نمی خواست خود را به تماشای این اراذل بگذارد بگذارد دست هاشان با او ور بروند و در برهنگی



شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی
aylin-72 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۵۸ قبل از ظهر   #65 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
aylin-72 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

سلام
10 صفحه دیگه لطفا
aylin-72 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۴۴ بعد از ظهر   #66 (لینک مستقیم)
مدیر بخش سرگرمی
 
یگانه آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط blue berry نمایش پست ها
10 صفحه لطفا
سلام
بفرمایید


http://s2.picofile.com/file/7250759351/500_504.pdf.html
http://s1.picofile.com/file/7250760000/505_509.pdf.html

مرسی



نقل قول:
نوشته اصلی توسط aylin-72 نمایش پست ها
سلام
10 صفحه دیگه لطفا
سلام
بفرمایید


http://s1.picofile.com/file/7250761391/515_519.pdf.html

مرسی





خوب این فراخوان تموم شد

لطفاً ظرف 5 رو تحویل بدید تا کتاب زودتر جمع بشه




 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

یگانه آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۴ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۴۴ بعد از ظهر   #67 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
alireza1411 آواتار ها
 
alireza1411 به  ICQ ارسال پیام alireza1411 به AIM ارسال پیام alireza1411 به MSN ارسال پیام alireza1411 به Yahoo ارسال پیام فرستادن پیام با Skype به alireza1411
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط avazkhamoosh نمایش پست ها
سلام ممنون از کمکتون
http://s1.picofile.com/file/7250758060/480_484.pdf.html


سلام


فایل ورد 2010 هستش خدمت شما:


http://alireza1411.persiangig.com/do...0to%20489.docx


این کتابش کی آماده میشه؟ برای دانلود رو همین سایت قرار میگیره؟ خیلی دوست دارم بخونمش. یکی این کتاب و دیگری لبه ی تیغ اثر رومن رولان، هر دوش خیلی جالب باید باشه.


ممنون و خدانگهدار


ویرایش: متن فایل به صورت زیر است:


ص 480

به عشق می فروخت. اگر او خود را از آن سراشیبی که تن سودازده اش در آن می غلطید به در نمی انداخت، دیگر از دست رفته بود ...
یک روز بعدازظهر، آنت گریخت، نزد سیلوی رفت و از او خواهش کرد که چند روز پسرش را در خانۀ خود نگه دارد؛ و بهانه آورد که میباید چندی غیبت کند. سیلوی هیچ توضیحی نخواست؛ یک نگاه برایش کفایت می کرد. این زن که غالباً کنجکاوی بلفضولانه ای داشت و از بسیاری جهات از فهم اندیشه ی خواهر خود عاجز بود، به هنگام صمیمیت و یگانگی گذشته اش با آنت، رازهای زندگی سودایی خود را با او در میان ننهاده بود - (سیلوی جز از تفریحات خود سخن نمی گفت)- اکنون هم انتظار نداشت که آنت رازهای خود را با او در میان بگذارد. می دانست که هر زنی سزاوار پاره ای ساعات خاموشی است، ساعاتی خطیر که در آن هیچ کس نمی تواند یاریش کند. باید به تنهایی نجات یافت، یا به تنهایی هلاک شد. سیلوی خانۀ کوچکی را که در نزدیکی پاریس، در ژویی آن ژورا 1 ، مالک بود همچون پناهگاهی به خواهرش پیشنهاد کرد. آنت متأثر گشت و او را بوسید و پذیرفت.
در آن خانۀ روستایی، واقع در حاشیۀ جنگل، آنت پانزده روز خود را پنهان کرد. او حتی به مارک نگفته بود که به کجا می رود. عزلتگاهش را کسی جز سیلوی نمی دانست.
همین که از پاریس، از این دایرۀ جادویی، بیرون رفت، به گمراهی هفته های اخیر خود پی برد و درباره اش قضاوت کرد؛ از آن به وحشت افتاد. او، این زن عقل باخته، این کنیز پست سرمست از رقیّت خویش؛ سودا، این کشتار روح ا... از فشار گرفتاریش کاسته می شد. آن روز عصر، آنت آسوده نفس می کشید، چمن ها، بیشه ها و آرامش زمین را بار دیگر می دید. از دو ماه پیش یک پردۀ سرخ رنگ تیره جهان زنده را از او پوشیده می داشت. حتی آنان که نزدیک تر از همه بودند - پسرش دور گشته بودند ... در رسیدن به آن خانۀ صحرایی، در پرتو آفتاب غروب، پرده پاره شد؛ آنت صدای ناقوس ها و نوای پرندگان و بانگ روستاییان را شنید؛ از احساس سبک باری به گریه درآمد .... ولی در نیمه های
1:
Jouy en Josas

ص 481
شب، (آنت کوفته و درهم شکسته خوابیده بود) ناگهان بیدار شد. دلهره ای او را در چنگ می فشرد. آنت چنبرۀ مار را گویی بر گلوی خود حس می کرد.
چندین روز او در تناوب شکنجه های خواری زا، فشارهای کور، و روشن بینی ناگهانی و حاد و مطلق که پردۀ فریب بزرگ را از هم می درید به سر برد. یک احساس مداوم ناایمنی در او بود. حتی آگهی یافته، حتی مسلح، باز اندک چیزی کافی بود تا بار دیگر از پا درآید. آنت غیبت خود را طولانی کرد.
این کار برای کیسه اش خالی از خطر نبود. این غیبت ناگهانی موجب شد که از درس هایی که می داد باز بماند. جمع کوچک شاگردانی که با چندان زحمت گرد آورده بود به دست دیگران می افتاد. سیلوی نامه ها و خبرها را برای خواهرش می فرستاد. اما جز مژدۀ تندرستی بچه چیزی بر آن نمی افزود، از اندرز دادن پرهیز می کرد. آنت خود تنها حاکم سرنوشت خود بود.
آنت نیک می دانست که باید به پاریس باز گردد؛ ولی بازگشت خود را پیوسته به تأخیر می انداخت ... هر چه هم می ماند، باز هم نمی توانست مانع پرواز اندیشۀ برنخاسته بود ؟ ... از فیلیپ هیچ خبری نرسیده بود. آنت هم می ترسید و هم خواهان دریافت خبر بود. فیلیپ را از فکر خود دور می کرد، می پنداشت که از او رهایی یافته است. اما فیلیپ ترکش نمی کرد و ناگهان سر برآرود.
یک روز عصر، در پای ردیف بوته هایی که در طول دیوار کوتاه باغ کاشته شده بود، آنت بی کار پرسه می زد و با اندیشه های خود در کلنجار بود؛ از خلال شاخه ها بر جادۀ سفید اتومبیلی دید که می آمد، اندیشید: «خودش است ! ...» و خود را عقب کشید. اتومبیل شتابان از طول دیوار گذشت و به انتهای آن رسید. آنت که با قلبی فشرده گوش به موتور داشت، شنید که آهسته می شود. سی قدم دورتر جاده منشعب می شد، اتومبیل در تردید ماند. آنت در پس پردۀ برگ ها سرک می کشید. نگاه می کرد. مردی را از پشت دید که مردد مانده به این سو و آن سو رو می کند و افق را می کاود. و آنت او را شناخت. هراسی به دلش راه یافت؛ دوید و خود را در پس پرچین شمشاد پنهان کرد و در حالی که ناخن هایش خاک را می خراشید، بر زمین افتاد و موج خون بر گونه هایش دویده سر فرود آورد و اندیشید: «حالا مرا با خودش می برد!» و می خواست بگوید: «نه!» اما خون در رگ هایش فریاد می زد: «آری!». آنت حس می کرد که

ص 482

کلوخه های خشک خاک زیر انگشتانش خرد می شود، و همچنان که چهره اش در عطر تلخ شمشاد آفتاب خورده فرو رفته بود، می کوشید تا همهمۀ خون را در گوش های خود متوقف سازد و بتواند در آن سوی دیوار به صداهای پا گوش دهد. شنید که اتومبیل دوباره به راه می افتد. تا سوک دیوار باغ در جاده دوید؛ فریاد زد:
- فیلیپ! ...
اتومبیل در جاده ناپدید شد ...
فردای آن روز آنت عازم پاریس گشت، آیا می دانست چه می خواهد، چه قصد دارد بکند؟ سیلوی با دلسوزی نگاهش کرد، گفت:
- حالت بهتر نیست ...
و از او پرسشی نکرد. آنت سپاس داشت و بی آن که چیزی بگوید، با تنی کوفته در گوشۀ اتاق خواهرش نشست، در جست و جوی آرامشی از حضور گرم او، سیلوی می رفت و می آمد و می گذاشت که او در خاموشی خود آسایشی داشته بیابد. آنت سر انجام برخاست تا به خانۀ خود رود. وقتی که دیگر آمادۀ رفتن بود، سیلوی هر دو دست خود را گرد شقیقه های خواهر نهاد و باز نگاهش کرد، نگاهی طولانی و سر تکان داد و گفت:
- اگر کار دیگری نمی توانی بکنی، سر فرود بیاور، دیگر کلنجار نکن! می گذرد، همه چیز می گذرد، همه چیز می گذرد ... بد و خوب و ما خودمان ... برای چیزی به این کم ارزشی! ...
ولی برای آنت خیلی ارزش داشت. گیر مسأله میان خودش و خودش بود. آنت در بازگشت به سوی فیلیپ، در اعتراف به شکست خود از او، لذتی تند و گس احساس می کرد. ولی آنچه مایۀ هراسش می شد شکستی عمیق تر و درونی تر بود که جز خود او بینندۀ دیگری نداشت. دشمن خونی آنت در خود او بود، او از سال ها پیش هیچ گاه از این نکته بی خبر بود، هر چند که از سر غرور و شاید هم احتیاط، خودش داشت که بدان نیندیشد. آن غرقاب آرزو و لذت، که یک زندگی قبلی - (آیا پدرش!) - حفر کرده بود، هر آنچه مایۀ نیرومندی و سرافزاری آنت از زیستن بود، اراده اس، روح سالمش، این نفس آزاد و پاکی که شش هایش را فرو می شست، در آن غرقاب مکیده می شد .... Mors animae 1ولی آنت که عقلش شاید به روح باور نداشت، آنت

1:
مرگ روح

ص 483

نمی خواست که روحش بمیرد.
با آن که آنت، مانند اسیرانی که ریسمان به گردن در نقش برجسته های آشوری می توان دید، به پاریس به سوی فیلیپ بازگشته بود، فیلیپ را در پاریس ندید؛ از او گریخت.
فیلیپ به همان اندازه گرفتار آنت بود که آنت گرفتار فیلیپ، در غیبت آنت به خانه اش آمده و در را بسته یافته بود. این عزیمت ناگهانی بر او گران آمد. نمی پذیرفت که آنت از دست او بگریزد. نشانی اش را خواست. نشانی خانۀ سیلوی را بدو دادند و او بدان جا رفت. از همان نگاه اول، جنگ درگرفت. سیلوی پی برده بود. با بی اعتنایی کینه آلودی که داشت، فیلیپ را با چشمان خود قضاوت کرد نه با چشمان آنت: مردی در دشمنی خطرناک و باز خطرناک تر به عنوان دل داده، مردی که آنچه را دوست دارد در هم می کوبد. سیلوی این گونه مرد را می شناخت و با آن ور نمی رفت. در برابر پرسش های آمرانۀ فیلیپ که می خواست بداند آنت کجاست، سیلوی به سردی گفت که چیزی نمی داند اما به چنان صورتی که فیلیپ بفهمد که هیچ چیز بر او پوشیده نیست. فیلیپ تلاش کرد تا برآشفتگی خود را پنهان بدارد، کوشید دل نوازی کند، سیلوی مانند چوب خشک ماند، فیلیپ سخت خشمگین رفت.
او در جست و جوی آنت هیچ اصرار نورزید و هرگز به فکرش هم نرسید که گرد و خاک جاده های ژویی آن ژوزا را با اتومبیل بشوراند. هیچ در پی آنت نرفت. بر آن نبود که روزهای خود را در راه پی گردی بیهوده فدا کند. مطمئن بود که آنت به خود اجازه دهد که در یک چنان لحظه ای آشفته اش دارد، این را فیلیپ نمی بخشید و دلتنگی اش، همچنان که نیاز دیوانه وارش به انصراف خاطر، او را به سوی زنش راند. یک نزدیکی موقت، و روی هم برای آن که جای آنت را می گرفت خواری زا؛ زیرا این از ناچاری بود؛ و فیلیپ انتظار آن دیگری را داشت.
ولی توئمی، وقتی که نفعش اقتضا می کرد، می توانست از غرور خود دست بکشد. او وقت را به هدر نداد. آزمونی که از سر گذرانده بود خطاهای گذشته اش را بر او آشکار ساخته بود. پی برده بود که برای نگه داشتن مرد، گرفتنش از راه عشق کافی نیست، باید خودپسندیش را هم نوازش داد و هوس های فکریش را.

ص 484

فیلیپ از علاقه ای که توئمی به پیکارهای کنونی اش نشان می داد و از این که توئمی حتی به خود زحمت داده باشد از چند و چونش اطلاع حاصل کند، در شگفت افتاد. حدس می زد که به چه انگیزه هایی است ولی علاقۀ توئمی واقعی بوده باشد یا نه، برای فیلیپ لذت بخش بود. با احساسی خوش آیند هوشمندی توئمی را کشف کرد. توئمی دیگر آن را پنهان نمی داشت. از همین راه بود که آنت او را از میدان به در کرده بود. توئمی این سلاح را به کار بد و تکاملش بخشید. هیچ درصدد بر نیامد که مانند آنت دربارۀ اصل مطلب قضاوت کند. توئمی این کار را به شوهر و خداوندگار خود وامی گذاشت. نقش خود را به همین محدود می کرد که ماهرانه ترین تدبیر را برای به دست آوردن پیروزی بدو القا کند، فیلیپ تردسی او را تحسین نمود.
شدّت مشاجرۀ قلمی در آن هنگام به اوج رسیده بود. توئمی بیزاری و ملالی را که این جدال های مردانه در او می انگیخت واپس زد و دریافت که می باید مصمّمانه خود را وارد میدان کند. در مهمانی ها و پذیرایی ها با پررویی زیرکانه ای به دفاع از نظرهای بی باکانه ای که شوهرش به میان کشیده بود پرداخت. زیبایی اشريال طنزش، سودای خندانش، همراه با روحیۀ بچه ولگردهای پاریس 1 و لحن جدّی پر شورش، اندکی موجب تحّاشی شنوندگان می شد، اما بسیار مایۀ تفریحشان بود. توئمی چند تن از زنان جوان را که شیفتۀ آن بودند که خود را آزاد از پیش داوری های اجتماعی قلمداد کنند به هواخواهی نظرهای خود جلب کرد. توئمی، با زرنگی که داشت، در پی بریدن از پیش داوری های نبود، با آن که تلنگرهای جسارت آمیزی حواله شان می کرد، برای خود در اردوگاه اخلاق و مردم آبرومند زمینه های آسان گذاری و اغماض فراهم می آورد. با سر و روی جدّی اعلام می کرد که ثروتمندان، در عوض حق مردم بی نوا به نداشتن بچه، وظیفه دارند برای کشور و اجتماع فرزند بیارند. او برای گفتنچنین چیزی می بایست کم رو نداشته باشد؛ زیرا در هفت سال زناشویی فرصت به جا آوردن این وظیفه را نیافته بود اما باز قهرمانی از خود نشان داد؛ هم اکنون چنین فرصتی یافت.

1: منظور گاوروش Gavroche است که ویکتور هوگو در بی نوایان او را مظهر بچه های پاریسی نشان داده است.

ص 485

دیری نگذشت که فیلیپ از بازگشت آنت خبر یافت. کوشید تا در ساعانی که می دانست در خانه تنهاست خود را به او برساند. ولی آنت بر حذر بود. فیلیپ در را به روی خود بسته یافت. با همۀ کینه و موارد انصراف خاطرش، از شدت سودایش کاسته نشده بود. مقاومت آنت او را از خود به در کرد. او کسی نبود که بگذارد چنین از در برانندش ...
یک روز در کوچه، چشم آنت در چند قدمی به او افتاد. رنگش پرید ولی از او پرهیز نکرد. به سوی یکدیگر رفتند. فیلیپ اعلام کرد:
- به خانه می روید. من با شما می آیم.
آنت گفت:
- نه.
با هم به میدان کوچکی که در جلوی کلیسا بود رفتند؛ درختی گردآلود به زحمت آن دو را از چشم رهگذران کوچه پنهان می داشت. آنان ناگزیر بودند مراقب خود باشند. فیلیپ به تندی گفت:
- شما از من می ترسید.
- نه، از خودم.
فیلیپ در آتش سودا و کین جویی می سوخت. ولی، در برخورد نگاه تندش به نگاه آنت که از او
پرهیز هم نداشت، رنجی در آن دید که با متانت فروخورده می شد؛ خشمش فرو نشست؛ و با صدایی که نرم گشته بود پرسید:
- برای چی فرار کردید؟
- برای این که شما مرا می کشید.
- مگر نمی دانید که دوست داشتن چه گونه چیزی است؟
- می دانم؛ و برای همین است که فرار کردم، از آن می ترسم که دشمنتان بدارم.
- خوب، دشمنم بدارید، خواهش می کنم! دشمن داشتن هم باز دوست داشتن است.
آنت گفت:
- نه برای من. این را من تاب نمی توانم بیارم.

ص 486

شما آن قدر ناتوان نیستید که نتوانید خوب و بد عشق را به تمامی بر عهده بگیرید.
- من تا آن اندازه ناتوان نیستم، فیلیپ، من عشق را به تمامی می خواهم. جسم و روح هر دو. نیمه کاره نمی خواهم.
فیلیپ گفت:
-روح چرند است.
- پس نیروی کارتان را شما صرف چه می کنید؟ اگر برای روحتان نباشد، خودتان را از وقتی که زاییده شدید فدای چه می کنید؟
فیلیپ شانه ها را بالا انداخت و گفت:
- گول زنک!
- شما را همین زنده نگه می دارد. من هم برای خودم روحی دارم. کار نکنید که بمیرد!
- چه می خواهید بکنم؟
- می خواهم تا روزی که تصمیم بگیریم زندگی هامان را به هم پیوند بدهیم یا ندهیم، تا آن روز از دیدن هم پرهیز بکنیم.
- برای چه؟
- برای آن که دیگر نمی خواهم، دیگر من نمی خواهم خودم را پنهان بکنم، دیگر نمی خواهم با کسی عشقم را سهم کنم، دیگر نمی خواهم، نمی خواهم ....
ولی آنت نهفته ترین انگیزۀ خود را نگفت:
- («اگر من باز تن بدهم، به زودی دیگر حتی اراده ای برایم نمی ماند که جز این بخواهم؛ دیگر به خودم تعلق نخواهم داشت. بازیچه ای خواهم بود که پس از آلودنش درهم می شکنند.»)
فیلیپ که از فهم این سرکشی غریزه بر ضد رقبت کام های کشنده عاجز بود، همچنان نمی خواست جز بد گمانی و حیله گری زنانه برای تسلّط بر او او چیزی ببیند. اگرچه او چنین چیزی بر زبان نیاورد، اما پنهانش هم نداشت، وقتی که آنت این اندیشه را در او خواند، حرکتی تند کرد که برود. فیلیپ که از ناشکیبایی و از تلاشی که می کرد تا آن را پیش نگاه رهگذران برملا نسازد به لرزه درافتاده بود، بازوی آنت را گرفت و فشرد و با صدایی که می کوشید لحن خشمگین خود را در پرده نگه دارد گفت:

ص 487

- اما من، نمی خواهم. من نمی خواهم دست بکشم، می خواهم تو را ببینم ... حرف نزن! جواب نده! ... این جا نمی توان حرف زد ... من امشب پیش تو می آیم.
آنت گفت:
- نه! نه!
فیلیپ تکرار کرد:
- می آیم، نمی توانم از تو چشم بپوشم. تو هم از من نمی توانی.
آنت با سرکشی گفت:
- من می توانم.
-دروغ می گویی.
آن دو پی تکان دادن دست، با صدایی آهسته ولی سخت برآشفته، با ضربات روح با هم نبرد می کردند. نگاهشان با هم دست و پنجه نرم می کرد. نگاه فیلیپ تاب نیاورد. با تضرّع گفت:
- آنت! ...
ولی سوزش تکذیب خشن فیلیپ بر گونه های آنت بود، و شرم از اندیشۀ آن که در واقع هم دروغ می گفت، آنت سر برداشت، خود را از دستی که نگه داشته بود رها کرد، و رفت.
هنگام عصر فیلیپ آمد. آنت در سراسر باقی روز در وحشت همین لحظه به سر برده بود، و این که مبادا نیروی آن در خود نیابد که در خانه را بسته نگه دارد. زیرا دیگر او نمی خواست که خود را رودرروی این سودای بی رحم ببیند. آنت یقین حاصل کرده بود که با این مشعل سوزان که به سینه اش بسته است زندگی برایش محال است. تا زمانی که هنوز چیزی از نیرویش بافی بود، می بایست آن را از سینه برکند. ولی آیا به اندازۀ کافی از نیرو برایش باقی مانده بود؟ آنت فیلیپ را دوست داشت. آن سوزشی را که به تحلیلش می برد دوست داشت. ممکن بود که فردا ننگ و دشنام را نیز دوست بدارد. آنت از اعتراف بدین نکته سرخ می شد که حتی در سرکشی صبح امروزش در برابر فیلیپ زمینه ای از لذّت بود ...
آنت صدای قدم های او را که از پله ها بالا می آمد شناخت. زن زنگ زدنش را شنید و از صندلی خود تکان نخورد. فیلیپ بار دیگر زنگ زد، مشت به در کوفت. آنت، بازوها فروافتاده و بالاتنه به عقب گراییده، تکرار می کرد:

ص 488

- نه، نه .....
اگر او هم می خواست که از جا برخیزد و در باز کند، نفسش یاری نمی کرد ...
آنت دیگر چیزی نشنید. آیا فیلیپ رفته بود؟ ... پیش از آن که پاسخ این پرسش را یافته باشد، آنت برپا بود. تلوتلو خوران، با گام های بی صدا، به سوی در لغزید. یکی از تخته های کف اتاق صدا کرد. آنت ایستاد. چند ثانیه ای گذشت: هیچ چیز تکان نخورد. ولی او در پس در حضور فیلیپ را که در کمین بود دریافت. فیلیپ هم می دانست که از آن سوی در آنت گوش می کند ... خاموشی سنگین، هر دو مراقب هم اند .... صدای فیلیپ، که دهن را به در چسبانده است، می گوید:
- آنت، شما آن جا هستید، وا کنید!
آنت به دیوار تکیه داده، حس می کند که قلبش از حال می رود. پاسخی نمی دهد.
- من می دانم که آن جا هستید. درصدد نباشید خودتان را پنهان کنید! ... آنت؛ وا کنید! باید با شما حرف بزنم! ...
فیلیپ صدای خود را آهسته می کند تا کسی از پلکان نشنود، ولی موجی از سوداهای درهم آمیخته در او سر برمی آورد: دیگر نزدیک است که در را از جا بکند.
- من باید ببینمتان .... بخواهید یا نخواهید به درون می آیم ...
خاموشی.
- آنت، امروز صبح شما را رنجاندم. ببخشید! ... می خواهمتان. چه می خواهید از من؟ به من بگویید، خواهم کرد ...
خاموشی. خاموشی.
فیلیپ مشت ها را گره می کند. آماده است خفه اش سازد.
دهان را به در چسبانده، می غرد:
- شما مال منید. حق ندارید خودتان را پس بگیرید.
می گوید:
خوب فکر کنید! اگر وانکنید، میان ما برای همیشه به هم می خورد.
می گوید:

ص 499

- آنت، آنت من!
می گوید، بر آشته می شود:
- بزدل! می ترسی مرا ببینی. نیرومندی تو فقط در پس در بسته است، صدایی در پس در می گوید:
- برای چه شکنجه ام می دهید؟
فیلیپ، جا خورده، چیزی نمی گوید.
صدا، خسته و مانده باز می گوید:
- دوست من، پاره پاره ام می کنید.
فیلیپ منقلب است؛ اما غرور زخم دیده اش نمی خواهد چیزی از آن نشان دهد، می گوید:
- از من چه می خواهید؟
آنت پاسخ می دهد:
- رحم.
لحن صدا در دلش چنگ می زند؛ ولی نمی فهمد:
چه احتیاجی به رحم دارید؟
آنت می گوید:
- راحتم بگذارید!
خشم از تو در فیلیپ زبانه می کشد. می گوید:
- مرا از خودتان می رانید؟
- از شما تمنا می کنم راحتم بگذارید .... راحت! ... بگذارید چند هفته ای تنها باشم.
- پس دیگر دوستم ندارید؟
- من از عشق خودم دفاع می کنم.
- در برابر که؟ در برابر که؟
- در برابر شما.
- دیوانگی است! ... باز کن در را!
- نه!
- می خواهم باز کنی. تو را من می خواهم.
- من طعمۀ تو نیستم.



[2]


[3]



بهترین چیز تو زندگی پیدا کردن هدفه. برای همه آرزو میکنم که بزرگترین هدفهاشون رو پیدا کنن.

زندگی خیالینم مثل همیشه در مکانی دور، جایی نزدیک کوهپایه های آراندل جریان دارد و من تنها سلحشور دشت نیستم. زیر مهتاب این بیابان بی کران، شمشیر آسمانی مبارزان را میبینم و حسرت میخورم ... به راستی چرا نباید بی رنگ ترین تیغ قرن در دستان من، سلحشوری ساده باشد؟

برای دانلود کافی سریع و رایگان عضو بشید، البته عکسها بدون عضویت هم دیدنیه.
موسیقی های مورد علاقه من:
https://www.sugarsync.com/share/dwk9bgnwes9x9
https://www.sugarsync.com/share/ezmzgvnk7aoin

کتب شعر و داستان:
https://www.sugarsync.com/share/e47xzymc4k404

بهترین عکسهای گل و طبیعت از نظر من:
https://alireza1411.sugarsync.com/al...utoAccept=true

ویرایش توسط alireza1411 : ۱۴ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۲:۱۹ بعد از ظهر
alireza1411 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۵ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۱۲ قبل از ظهر   #68 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
aylin-72 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

ص510-519
بعد از ظهر آن دو هریک از سویی بیرون رفتند مارک مادر خود را که دور می شد می نگریست . در میان احساسات متضاد درمانده بود اورا تحسین می کرد و برآشفته بود ...زن از دسترس فهمش بیرون بود زن هر زنی درپاره ای لحظات چنان نزدیک و در پاره ای دیگر چندان دور نژادی بیگانه ....هیچ چیزش به ما نمی ماند . مارک به زن بی اعتناست حقیرش می شمارد از آن بدش می آید-و بدان نیاز دارد دلش هوای او می کند! و به سبب این وسوسه به زن کینه می ورزد. مارک این پس گردن دختر پادو را که می گذشت به رغبت گاز می گرفت همان گونه که مچ دست نوئمی را گاز گرفته بود (و چه قدر دلش می خواست باز آن را گاز بگیرد آن قدر که خون بیاید) از این یادآوری ناگهان قلب غافل گیر گشته مارک جستن کرد. رنگ پریده برجا ایستاد و از بیزاری تف انداخت.
مارک از باغ لوگزامبورگ که جوانانی در آن سرگرم بازی بودندمی گذشت نگاهی رشک آمیز بدان ها افکند . بهترین بخش هستی او و بهترین آرزوی نهفته اش به سوی عمل مردانه عملی بی عشق و بی زن به سوی ورزش و بازی های قهرمانی می رفت ولی او بنیه ضعیفی داشت سرنوشت ستمگر بیماری زمان کودکی اش او را در برابر افراد نسل خویش در وضعی فروتر گذاشته بود و زندگی در چهاردیواری اتاق با کتاب ها و خیال پردازی ها و همنشینی زنها-(آن دو خواهر)- او را با زهر عشق مسموم کرده بود و این زهر را مادرش خاله اش پدر بزرگش همه این خون و تبار ویوی یر به او منتقل کرده بودند دلش می خواست این خون را روان سازد رگ های خود را بگشاید!
آخ چه قدر به این جوانان حسد می برد با آن اندام های زیبا تهی از اندیشه انباشه به روشنایی.
همه ثروت هایی که از آن او بود مارک آن ها را حقیر می شمرد. تنها به ثروت هایی می اندیشد که از آن محروم مانده بود بازی ها و نبردهای پیکرهای موزون و از سر بی انصافی آن نبرد دیگر ار که در کنار او مادرش درگیر آن بود نمی دید.
بزرگ ماه اوت تن او را و اتاق را غرق روشنی می کرد...آنت خوش بخت بود...آری به رغم هر چیز!
همه آنچه در پیرامونش بود همان بود که دیروز زمین و آسمان گذشته و آینده ولی همه آنچه دیروز آنت را از پا در می آورد امروز شاد ورخشان بود.
مارک شب بسیار دیربرگشته بود . اکنون که بی حضور مادر وقت را به خوشی گذرانده بود. از این که او را تنها گذاشته موجب شده بود که بیدار بماند احساس پشیمانی می کرد زیرا می دانست که آنت تا او بازنمی گشت به خواب نمی رفت و انتظار داشت که مادر او را به سردی پذیره شود با آن که تقصیر از خود او بود –و درست به همین علت-وقتی که از پله ها بالا می آمد حالت مبارزه جویانه ای به خود گرفت لبخندی گستاخ بر لب و در حقیقت نه چندان مطمئن از خویش کلید را از زیر کفش پاک کن برداشت و در را باز کرد. هیچ جنبشی نبود . بالا پوش خود را در سرسرا به جارختی آویزان کرد و منتظر ماند. خاموشی روی نوک پا به اتاق خود رفت و بی صدا دراز کشید. سبک بار بود. کارهای جدی بماند برای فردا ولی هنوز همه لباس هایش را در نیاورده بود که دچار دلواپسی شد . این سکون طبیعی نبود....مارک مانند مادر خود تخیل نیرومندی داشت زود نگران می شد...چه پیش آمده بود؟...مارک فرسنگ ها از آن به درو بود که حدس بزند چه طوفان های مرگ باری آن شب در اتاق پهلویی درگرفته بود. ولی مادرش به چشم او درک ناکردنی و اضطراب انگیز می نمود مارک هرگز نمی دانست که او به چه می اندیشد...سراسیمه گشت با پیراهن خواب پاها برهنه رفت و گوش خود را به در اتاق مادرش چسباند. خاطرش آسوده شد . آنت آن جا بود خوابیده بود و بلند و ناهموار نفس می کشید. مارک در را نیمه باز کرد و با ترس از آن که مبادا مادرش بیمار باشد به تخت خواب نزدیک شد . در نوری که از کوچه می تراوید دیدش به پشت دراز کشیده و وارفته موها روی گونه ها ریخته با آن چهره فاجعه باری که در شب های روزگار گذشته کنجکاوری سیلوی را بر می انگیخت تنفسی زمخت شدید در فشار مانده سینه اش را بالا می آورد و درهم شکسته فرو می آمد. مارک از آنچه از خستگی ها و رنج ها که در این پیکر حدس می زد به هراس افتاد و دلش سوخت. روی پشتی خم شد و آهسته و لرزان زمزمه کرد:
-مامان...
آنت چنان که گویی در دوردست خواب پی برده است که پسر صداش می زند تلاشی کرد تا خود را از خواب رها کند و ناله ای سرداد بچه وحشت زده دور شد . آنت باردیگر به سکون خود بازگشت مارک رفت تا بخوابد. بی قیدی جوانی و ماندگی روز برآشوبش چیره شد تاصبح یک روند خوابید.
پس از آن که بیدار شد تصاویر و ترس های دیشب از نو در او سر برداشتند. درشگفت بود که چرا هنوز مادرش را ندیده است معمولا(ومارک از آن بر می آشفت) آنت به اتاقش می آمد تابه او روز به خیر بگوید و او را در رختخوابش ببوسد آنت امروز نیامد. ولی در اتاق پهلویی صدای رفت و آمد او را مارک می شنید. پسر در را باز کرد آنت روی تخته کوبی کف اتاق زانو زده بود و مبل ها را گردگیری می کرد و رو برنگرداند مارک به او روز به خیر گفت آنت چشمان خنده ناک خود را به سوی او برداشت گفت:
-روز به خیر پسرکم
و بی آن که خود را بدو مشغول دارد کار خود را از سرگرفت مارک چشم داشت که مادرش از او درباره شب نشینی اش پرسش کند او از این پرسش ها بدش می آمد ولی چون آنت چیزی نپرسید به او برخورد اکنون آنت در اتاق راه می رفت چیزهایی را جابه جا میکرد رخت می پوشید وقت آن بود که پی درس های خود برود آماده بیرون رفتن می شد مارک او را در آینه دید که پلک ها کبود و خطوط چهره هنوز خسته به خود می نگریست اما در چشمانش فروغی می درخشید ....و دهانش خندان بود. مارک یکسر حیرت زده شد. انتظار آن داشت که چهره ای غمگین بازیابد و حتی آماده بود که در نهان بر او دل بسوزاند آنچه می دید نقشه هایش را برهم زده منطق این مردک را به ستوه آورده بود...
ولی آنت نیز منطقی برای خودش داشت قلب برای خود دلایلی دارد...که عقلی برتر از عقل می داند چیست. آنت دیگر پروای آنچه دیگران ممکن بود بیندیشند نداشت. اکنون می دانست که از دیگران نباید خواست که دوستت بدارند. آنان اگر دوستت بدارند با چشمان بسته است اما کم تر چشم ها را می بندند... بگذار هرجور که پسندشان هست باشند! هرجور که باشند من دوستشان دارم نمی توانم از دوست داشتن چشم بپوشم و اگر آنان دوستم ندارند من در قلبم به اندازه ی کافی محبت دارم هم برای خودم و هم برای آن ها...
آنت در آینه بسی دورتر از چشمان خود به آنتی که آن ها قطره ای از آن بودند به عشق جاویدان لبخند می زد. دست هایش را که سرگرم آراستن موهایش بود پایین آورد. به سوی پسر خود برگشت سر و روی نگران او را دید شب نشینی اش را به یاد آورد نوک زنخدان را گرفت و با کلماتی شمرده شادمانه با او گفت:
-ها می رقصیدید بسیار خوشوقتم خوب حالا آواز بخوانید
و چون سروروی حیرت زده اش را دید خندید با نگاه چشمان نوازشش کرد بر پوزه اش بوسه زد آن گاه کیف خود را از روی میز برداشت و همچنان که عازم رفتن بود گفت:
-به امید دیدار جیرجیرکم!
در سرسرا مارک شنیدش که یک تصنیف سبک سرانه را سوت می نوازد:
(هنری که مارک در عین تحقیر آن بر او رشک می برد زیرا آنت خیلی بهتر از او سوت می زد...)
مارک بر آشفته بود یک چنین شادی بی شرمانه پس از آن اندوه و نگرانی دیروز...آنت از دستش در می رفت. مارک همان گونه که از دیگران شنیده بود این همه را به بلهوسی جاودانه به جدی نبودن زن ها نسبت داد tasonnomobile….
دیگر می خواست بیرون برود که نگاهش در سبد زباله به تکه کاغذی افتاد با چشمان کاونده و تیزبین جانوری درنه روی یک صفحه پاره گشته چند کلمه را بی آن که درباره اش بیندیشد از دور خواند ....یکه خورد...این کلمات...خط مادرش....برداشت با شوقی تب آلود خواند....ابتدا تکه پاره هایی به تصادف یک به یک...چه کلمات آتشینی!...و این نکته که پاره پاره شده در جهش خود متوقف گشته بودند هیجانی را که القا می کردند خیره کننده تر می ساخت...پس از آن مارک های پاره های کاغذ را کنار هم گذاشت و باز درسبد کاوید حتی کوچک ترین تکه ها را برداشت و آن قدر شکیبایی ورزید تا همه را به ترتیب نخست باز آورد. دست هایش بر رازی که غافل گیر کرده بود می لرزید. وقتی که همه مرتب شد و مارک توانست منظومه را در مجموع در نظر آورد سخت از آن منقلب گشت. درست نمی فهمید ولی شور وحشیانه این سرود تنهایی چشمه های ناشناخته ای از سودا و درد بر او آشکار می کرد وجدی در او پدید می آورد او را از پای در می افکند. آیا ممکن بود که این فریادهای درون طوفان از سینه مادرش برآمده باشد؟....نه نه ممکن نبود...مارک همچو چیزی را نمی خواست با خود می گفت که مادرش آن را از کتابی رونویسی کرده است ...ولی کجا؟...مارک نمی توانست آن را از او بپرسد...و با این همه اگر این از یک کتاب نبوده باشد؟....اشک در چشمانش می نشست نیازی در او سر بر می داشت که شور خود و عشق خود را فریاد بکشد سودایی در او بود که خود را در آغوش مادر بیندازد خود را بر پاهایش بیفکند قلب خود را به روی او بازکند در قلب او بخواند...ولی مارک نمی توانست چنین کند...
و به هنگام ظهر که مادرش برای ناهار آمده بچه که همه ساعات پیش از ظهر را به خواند و رونویسی پاره کاغذها گذرانده بود و آن ها را در پاکتی نهاده بر سینه خود جای داده بود بچه چیزی به او نگفت و حتی همچنان که کنار میز خود نشسته بود به وقت آمدن مادر از آن که سر برگرداند و از جا برخیزد پرهیز نمود.
هرچه میلش به دانست بیش تر بود تکلفش در پنهان داشتن آشوب خود در زیر نقاب بی حسی بیشتر بود... اگر از همه گذشته این سخنان فاجعه بار از انت نبوده باشد...به دیدن چهره آسوده مادر تردید از نو به سراغش می آمد....ولی هرچه بود آن تردید دل آشوب دیگر همچنان بر جا بود ...اگر با این همه از او بوده باشد؟....به دیدن چهره آسوده مادر تردید از نو به سراغش می آمد...ولی هرچه بود آن تردید دل آشوب دیگر همچنان برجا بود...اگر با این همه از او بوده باشد؟...از این زن مادر من؟....سر میز روبه روی او...مارک جرات نمی کرد نگاهش کند....ولی وقتی که پشت به وی کرده در اتاق می رفت برای آوردن یک بشقاب غذا مارک با چشمانی کاونده و حریص وارسی اش می کرد و گویی از او می پرسید:
-چه کسی هستی تو؟
مارک دریافت مه آلود و خیره گشته و نگران خود را نمی توانست روشن سازد و آنت سراسر انباشه از زندگی تازه خود متوجه چیزی نشد.
آنت پیاده می رفت. تابستان موج های پرشکوه خود را بر فراز شهر می ریخت. نگاه آبی آسمان تارک خانه هارا در خود می شست...دوربودن از شهرها سیر دشت و روستا چه خوب می توانست باشد!...اما نمی بایست بدان اندیشید. آنت امکان ترک پاریس نداشت . بی شک مارک چند هفته ای با خاله اش به جایی در کرانه نورماندی خواهد رفت اما آنت نه غرورش نمی گذاشت که سربار خواهرش باشد و از آن گذشته از آن زمان که او با پدر خود این یکشنبه بازارها را دیده بود که در آن ملال ها و لاس زدن های مردمی بیکار و کنجاو روی هم انباشه می شود احساس بیزاری از آن در دلش باقی بود. آنت تنها می ماند و از آن رنجی نمی برد. او دریا و آسمان را فرو رفتن آفتاب را در پس تپه ها مه های شیرگون و کشتزارهایی را که زیر کفن مهتاب گسترده اند و نیز مرگ پرصفای شب ها را در خود داشت در آن بعد ازظهر ماه اوت در حالی که هوای سوزان را فرو می برد در هیاهوی کوچه ها و میان موج آدمیان آنت با قدمهای چالاک و مطمئن خود همان قدم های تند و منظم روزگار گذشته در پاریس می رفت و با آن که همه چیز را در حین گذر می دید بسیار دور بود...در وسط خیابان گردآلود که چرخهای اتوبوسهای سنگین به لرزه اش در می آورد در خیال زیر گنبد جنگلها در آن سرزمین بورگونی که روزهای کودکی سعادت آمیز خود را در آن به سر برده بود پرسه می زد و بینی اش بوی خزه ها و پوست درختان را می بویید.
آنت روی آوار و برگهای پاییزه راه می رفت باد باران خیز از خلال شاخه های بی برگ می گذشت و بال نمناک خود را برگونه اش می کشید بانگ جادویی پرنده ای در خاموشی جاری بود باد باران خیز می گذشت...و باز در همین جنگلها آنت جوان و دلداده گریانش می گذشتند و آن پرچین خفچه و آن زنبوران عسل به گرد خانه متروک ...شادیها و دردها...چه دور بود!...آنت به تصویر جوان خود که هنوز در رنج کشیدن تازه کار بود لبخند می زد...صبر کن آنت بینوای من تازه تو در اول کاری...
-هیچ تاسفی نداری؟
-هیچ
-نه آنچه کرده ای و نه آنچه نکرده ای ؟
-هیچ ای جان فریبکار!تو در کمین افسوس من بودی!زحمت بیهوده ای به خود داده ای !من همه چیز را می پذیرم همه آنچه داشته ام و همه آنچه نداشته ام همگی نصیبم از عاقلانه و دیوانه وار همه حقیقتی بود خواه عاقلانه و خواه دیوانه وار آدمی اشتباه می کند. این قاعده زندگی است ...ولی دوست داشتن هرگز یکسره اشتباه نیست...با آن که سال عمرم بالا می رود قلبی بی چین و چروک دارم ... وقلبم با همه رنجی که برده است خوشبخت است که دوست داشته است ...
و در اندیشه سپاسگذارش به کسانی که دوست داشته بود لبخند زد.
در این لبخند همراه محبتی فراوان چیزی نه بس کم از طنز فرانسوی بود. آنت با شگفتی در یک زمان هم جنبه دل انگیز و هم جنبه مسخره همه این شکنجه ها را می دید خواه از آن خود خواه از آن دیگران...آن تب ترحم انگیز آرزو و انتظار !چه چیزی او خود انتظار داشت؟...دوران دوست داشتن برای من گذشته است !-بیایید!نوبت شماست...
آنت دیگران را در نظر آورد پسرش با آن دستهای سوزان که برای گرفتن آینده مشکوک می لرزد فیلیپ ناراضی از خوراک مبتذلی که جامعه پیش اشتهای او بارنده اش می نهد سیلوی که خود را گیج و منگ می کند و در کمین حادثه ای است که بیاید و شکاف تهی مانده قلبش را پر کند آن توده مردم عادی که از ملال زندگی خمیازه می کشند و این نسل جوان مضطرب که ول می گردد و منتظر است ...چه انتظاری دارد؟این دستهای بازنده به سوی چه دراز است ؟
آنت که از بار خودی خود آزاد گشته است همگی این باربران را می نگرد. گله را می بیند این انبوه مردم کوچه ها که می دوند و می تازند هریک بی خبر از دیگران هریک چنان که گویی سگهای گله به دنبال او افتاده اند-آهنگ شاهانه نظم در زیر بی نظمی ظاهر-همه شان در این پندار که خود می روند اما همه رهبری می شوند...به کجا؟ کجا می بردشان آن شبان نادیده؟ آن شبان مهربان نه !فراسوی مهربانی...
آنت درسهای خودرا مانند معمول داد با شکیبایی و دقت در حالی که به مهربانی گوش می کرد و به روشنی بی آن که اشتباه کند توضیح می داد در اثنای یک گفت و شنود درس رویا همچنان او را در بر گرفته بود . برای کسی که عادت یافته است آسان است که دریک زمان هردو زندگی را داشته باشد. یک زندگی در سطح خاک با دیگر مردم و یک زندگی اعماق در رویایی که آفتاب درونی سیرابش می کند و شخص از هیچیک از آن دو غافل نیست هردو را با یک نگاه می خواند همچون نت های یک اثر که چشم موسیقی دان به یکباره فرا می گیرد. زندگی سنفونی است هر لحظه ای از زندگی با چندین نوا سرود می خواند. تابشهای این هماهنگی گرم چهره آنت را گلگون می کرد. شاگردانش آن روز از حالت جوانیش در شگفتی بودند و کششی بس نیرومند بدو پیدا کردند از آن گونه که دختران نورسیده برای دختران بزرگتر از خود برای آنان که مژده بخش اند احساس می کنند و جرات ندارند نزدشان بدان معترف گردند. اما خود آنت از شیار عشقی که آن روز گذارش در قلب شاگردانش به جا گذاشت چیزی ندانست.
نزدیک غروب آنت به خانه بازگشت در همان حالت بی وزن و اثیری با روحی سبکبار ...سبب آن را او نمی توانست بیان کند. معمای پرتوان زنی که پرتو افشانی خود او شادی بی دلیل ظاهری و حتی خلاف عقل او وجودش را فرا می گیرد! در چنین لحظاتی همه آنچه در پیرامون اوست سراسر جهان بیرون جز موضوعی برای خیالپردازی های آزادانه او نیست که هوس سودایی رویایش در آن بازی می کند. در کوچه ها آنت به گروههایی با سر و روی نگران بر می خورد. روزنامه فروشان می دویدند و خبرهایی را فریاد می کشیدند که رهگذران درباره اش به تفسیر می پرداختند . آنت هیچ توجهی بدان نداشت از یک تراموای که از روبرو می آمد کسی چیزی خطاب به او فریاد زد» آنت او را بعد شناخت شوهر سیلوی بود . بی آن که گفته اش را شنیده باشد آنت شادمانه با حرکت دست به او پاسخ داد....همه چه در جوش و خروش بودند! باردیگر مکاشفه کوتاهی برایش دست داد: جریان سرسام انگیزی در ورطه ای فرو می ریزد به سان ماده متشکله ستارگان که از یک شکاف سقف آسمان به سوی غرقابی که آن در خود فرو می کشد می گریزد...کدام غرقاب؟...
آنت به آپارتمان خود بالا رفت. در آستانه در مارک با چشمانی فروزان منتظرش بود و پشت سر او سیلوی که سخت در هیجان بود . آن دو شتاب داشتند که خبر را به اطلاع وی برسانند چه خبری ؟ هر دو در یک زمان سخن می گفتند:
هر کدام می خواستند نخستین خبر دهنده باشند...
آنت با خنده پرسید:
-آخر چه ور می زنید؟
یک کلمه را تمیز داد:
-جنگ....
-جنگ ؟کدام جنگ؟
ولی هیچ تعجب ننمود....غرقاب ...
-پس این تو بودی ؟ مدتها بود که من نفس توراکه می مکدمان حس می کردم...
سیلوی و مارک همچنان داد و فریاد می کردند. آنت برای آن که دلشان را به دست آرد از حالت خوابگردانه اش بیدار شد به زحمت اگر بیدار شد....
-جنگ؟خوب باشد!جنگ صلح همه زندگی است همه بازی زندگی است...من خود حریف بازی هستم!
آری حریف خوبی بود آن جان شیفته!
-من خدا را به مبارزه می خوانم.
aylin-72 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۵۸ بعد از ظهر   #69 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
alonegirl آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
Wink 360-364


360-364


اختیارش می گذاشت. و او خود از گفتن آن لذت می برد. دوست داشت آنت را رازدار طیّبت آمیز خود کند. گیرم که اندکی در پی سرزنش وی باشد. خود نخستین کسی بود که به ریش خود می خندید، همچنان که به ریش همه چیز. آنت هم اعترافات بی پرده اش را خنده کنان می شنید، زیرا دربارۀ همۀ آنچه به خودش مربوط نبود فکری آزاد داشت. اما این نکته را مارسل به نحو دیگری درمی یافت؛ او از دیدن آن که آنت دارای چنان درک شادمانه ای است، از آن که دربارۀ زندگی چنان سهل انگار است، لذت می برد. دیگر از ان فضل فروشی اخلاقی، از آن بی مدارایی دخترانه که تقوی کوته بینش کرده بود در او اثری نمی دید. در اثنایی که آن دو برداشت های طنزآمیز خود را با هم در میان می نهادند، مارسل می اندیشید که خوب خواهد بود اگر چنین دوست تیزهوشی را به خود پیوند دهد، در ماجرای زندگی با وی شریک شود... چه گونه؟ به هر گونه که آنت بخواهد! خواه معشوقه، خواه همسر. به میل خود او! مارسل دچار پیش داوری نبود. همان گونه که به «آبستنی بیرون از ازدواج» آنت اهمیتی نداده بود، غم برخوردهایی را که شاید آنت از آن پس داشته بود نمی خورد. مارسل او را با مراقبت پرتوقع خویش شکنجه نخواهد داد؛ دربارۀ زندگی نهفتۀ آنت کنجکاوی نداشت؛ هر کسی خود داند و رازهای خود، خود داند و سهمش از آزادی! او در زندگی مشترک جز این از آنت نمی خواست که خندان و معقول باشد، در کام جویی و در امور مادی شریک خوبی باشد؛ (و او کام جویی را به همه چیز گسترش می داد؛ هوشمندی، محبت و دیگر چیزها).
مارسل با این اندیشه چندان ور رفت که سرانجام آن را با آنت در میان نهاد، و آن هنگام غروب بود در کتابخانه ای که در آن کار خود را به پایان می رساندند، و خورشید از خلال درختان باغی کهن جلد رنگین کتاب ها را زرین می ساخت. آنت سخت در شگفتی افتاد!... چه! باز او این موضوع را پیش می کشید، مگر این خاتمه نیافته بود؟... گفت:
- اوه! دوست من، چه قدر شما خوبید! ولی دیگر نباید به آن فکر کرد.
مارسل گفت:
- به، چرا، باید فکر کرد. برای چه می گویید نباید؟
آنت در دل می گفت:
- «بله، در واقع، برای چه نباید؟ من از گفت و شنود با او، از دیدنش خوشنود هستم... ولی نه، غیرممکن است! حتی جای بحث نیست...»
فرانک رو به روی او، در آن سوی میز، نشسته و آفتاب بر ریش بورش افتاده است. دو بازویش روی میز نهاده، دست های آنت را می گیرد و می گوید:
- پنج دقیقه در این باره فکر بکنید!... آه!... من هیچ نخواهم گفت... ما همدیگر را می شناسیم، از چند سال پیش!... دوازده سال؟... پانزده سال؟... احتیاجی ندارم برایتان توضیح بدهم. هر چه بگویم، شما خود می دانید.
آنت در پی آن برنمی آید که دست هایش را رها سازد، لبخند می زند و نگاهش می کند، او را با چشمان روشنش که بر او خیره شده است نگاه می کند. ولی مارسل نمی تواند آن را ثابت نگه دارد، زیرا از هم اکنون نگاه آنت فراتر از او رفته است. آنت در خودش است که نگاه می کند. می اندیشد:
- «دیگر حتی جای بحث نیست؟... همه چیز جای بحث دارد! برای چه غیرممکن باشد؟... از او بدم نمی آید... پسر خوشگلی است، دل ربا، به اندازۀ کافی مهربان، باهوش، خوش آیند... چه زندگی آسانی خواهد بود!... ولی من نخواهم توانست با او به اقتضای زندگی او زندگی کنم... خودش پسند می افتد، و همه چیز پسند اوست. اما برای هیچ چیز ارزش قایل نیست؛ نه برای مردها، نه زن ها، نه عشق، نه آنت...» (و این آنت است که سخن می گوید. زیرا از بیرون در خود می نگرد.) «بی شک او از مراقبت های ظریفانه و احترام تعارف آمیز امساک ندارد، با من گشاده دستی هم نشان می دهد. و شاید رفتاری اختصاصی با من دارد... ولی، این شک گرای نازنین، چه چیزی را به جد می گیرد؟ از بی باوری تام خود به سرشت انسانی لذت می برد. با کنجکاوی مهربان و همدستانه ای موارد ضعف آن را انتظار می کشد. گمان می کنم، روزی که خود را ناگزیر از ارج گذاری به سرشت آدمی ببیند، سرخورده شود... پسر خوبی است! بله، با او زندگی آسان خواهد بود. چنان آسان که من دیگر هیچ گونه انگیزۀ زیستن نخواهم داشت...»
و از آن پس، آنت دیگر حتی برای اندیشیدن واژه هایی در دسترس ندارد. ولی اندیشه به کار خود ادامه می دهد، و تصمیمش استوار می گردد.
فرانک دست های او را رها کرده است. حس می کند که قافیه را باخته است. از جا برخاسته به سوی پنجره می رود و پشت به چارچوب حاشیۀ درگاه داده فیلسوفانه سیگاری آتش می زند. پشت سر آنت است، او را می بیند که بی حرکت نشسته بازوانش همچنان روی میز دراز است، چنان که گویی هنوز فرانک در برابر اوست. پس گردن زیبا و بود او، شانه های گرد او... این همه از دست رفته است!... برای که، برای چه آنت خود را نگه داشته است؟ یک «بریسو بازی» تازه؟... نه، او می داند که قلب آنت آزاد است... پس چه؟... با این همه، زن سردی نیست! نیاز دارد که دوستش بدارند و خود دوست بدارد...
او به ویژه نیاز به ایمان دارد... ایمان به آنچه می کند، به آنچه می خواهد، به آنچه در جست و جوی آن است یا آنچه در رؤیا می بیند. به آنچه خود هست. به رغم همۀ بیزاری ها و فریب خوردگی ها. ایمان به خود و به زندگی!... فرانک ارج و احترام را نابود می کند. آنت بهتر آمادۀ تحمل آن است که به وی ارج نگذارند تا که خود ارج و احترام به زندگی را از دست بدهد، زیرا این سرچشمۀ نیرو است. و اگر نیروی عمل نباشد، آنت هیچ نیست. برای او جنبۀ انفعالی در خوش بختی همپایۀ مرگ است؛ وجه تمایز اساسی میان آدمیان در این است که بر خیشان فعال و دیگران منفعل اند. و از همۀ حالات انفعالی کشنده تر برای آنت حالت انفعالی هوش است که مانند هوش فرانک به آسودگی در فراغت شکی جاخوش کرده است که دیگر حتی با شک سر و کاری ندارد، بلکه با لذتی شهوانی خود را به جریان بی تفاوت پوچی می سپارد... نوعی خودکشی!... نه! آنت از چنین چیزی سر باز می زند... پس آیا زندگی اش را می پندارد چه خواهد شد؟ شاید هیچ چیز سعادت بار یا کامل. یک شکست، شاید. ولی شکست خورده یا نه. زندگی اش جهشی به سوی یک هدف خواهد بود... هدفی ناشناخته؟ موهوم؟ شاید. اهمیّتی ندارد! خود جهش موهوم نیست. و باش که من در راه بیفتم، به شرط آن که به راه خودم بیفتم!...
آنت متوجّه خاموشی ممتد می شود، و این که فرانک دیگر آن جا نیست. برمی گردد، می بیندش، لبخند می زند، از جا برمی خیزد و می گوید:
- دوست من، ببخشید! همین جور که هستیم بمانیم! دوست که باشیم، خیلی آسوده ایم!
- به گونه ای دیگر، آیا بهتر نخواهیم بود؟
آنت سر تکان می دهد: («نه!»)
مارسل می گوید:
- خوب، باشد! در سوّمین امتحانم باز کلّه پا شدم!
آنت می خندد، و همچنان که به سوی او پیش می آید، زیرکانه می گوید:
- دست کم، آنچه را که من در دوّمین امتحان از دادنش سر باز زدم می خواهید؟
و بازوان خود را دور گردن مارسل حلقه بسته او را می بوسد... بوسه ای محبت آمیز. ولی درباره اش نمی توان به اشتباه رفت: بوسۀ یک دوست...
فرانک به اشتباه نمی افتد، می گوید:
- خوب، باز جای امیدواری هست که بیست سال دیگر در امتحان قبول شوم.
آنت با خنده می گوید:
- نه، دیگر از حد نصاب من گذشته اید! دوست من، زن بگیرید! شما جز انتخاب کاری ندارید؛ همۀ زن ها به انتظارتان هستند.
- همه، ولی نه شما.
- من پیردختر می مانم.
- خواهید دید، خواهید دید چه جور تنبیه خواهید شد؛ شما بعد از پنجاه سالگی شوهر خواهید کرد.
- «برادر، از مرگ چاره نیست»... ولی، از حالا تا آن روز!...
- از حالا تا آن روز، زندگی راهبه ها...
- شما که از لذت های آن خبر ندارید.

*

آنت لاف می زد. همه نصیبش لذت نبود. زندگی دیرنشینی اش غالبا ً ناراحتش می کرد. او از آن راهبه ها بود که برایشان ادارۀ یک صومعه و عشق به یک خدا بی نبود. صومعۀ آنت به همان آپارتمان طبقۀ پنجمش خلاصه می شد، خدا هم به فرزندش. این بس کم و بسیار بزرگ بود. حسابش سربه سر نمی شد؛ ولی کمبود آن را آنت جبران می کرد؛ رؤیاهای خود را به حساب می ریخت، از این نقدینه او فراوان داشت. اگر زندگی هر روزه اش به ظاهر پرهیزگارانه و حقیر بود، آن را با زندگی تخیّلی خویش تلافی می نمود، آن جا، بی هیچ برخورد و هیچ صدایی، «افسونگری» جاودانه همچنان جریان داشت.
اما چه گونه می توان از پی او به این خلوتکده های روح راه یافت؟ بافت رؤیای درونی از واژه ها نیست. اما برای فهماندن مقصود خویش، برای فهمیدن خود باید واژه ها را به کار برد... . واژه، این خمیر سنگین و چسبناک که بر سر انگشتان خشک می شود!... آنت نیز برای آن که خود را بر خویشتن روشن سازد، نیازی احساس می کند که گاه رؤیای خود را در قالب روایت هایی به صدای آهسته درآورد. اما این روایت ها گزارش های دقیقی نیستند. به زحمت اگر استحاله ای باشند، جایگزین رؤیا می شوند ولی بدان شباهت ندارند. مغز آدمی، از آن جا که به هنگام جهش روح نمی تواند بدان در رسد، برای خود قصّه هایی به هم می بافد که مشغولش می دارند و دربارۀ آن داستان پریان یا فاجعه ای که در درون جریان دارد فریبش می دهند...
دستی بی کران و آبگون، درّه ای لبریز که طوفان در آن جاری است، شط بی ساحل آتش و آب و ابرها؛ همۀ عناصر در آن هنوز به هم آمیخته اند؛ هزاران جوی که مانند تارهای گیسو درهم رفته اند؛ ولی جعدهای بلند و تیره شان را که جا به جا فروغ هایی در آن سوسو می زند نیرویی یگانه در مسیری مارپیچ به پیش می غلطاند. این است روح بی شماره و گلۀ رؤیاهایی که آرزو، این چوپان خاموش و فرمانروای جهان ها، به چراگاه های ظلمانی امید می برد. گرانشی بی چون و چرا در سراشیبی حریصانه می راندشان که گاه نرم و فریب کار و گاه با خشونت آن ها را فرو می کشد.
آنت رفتار رودخانۀ افسون شده را حس می کند، گیسوی جوی های پُرپیچ و تاب را بر دوک خود می پیچد و باز می گشاید، خود را بدان می سپارد و با نیروی درنده نهادی که با خود می بردش بازی می کند... ولی هنگامی که روح تعقل به ناگاه در او بیدار شده می خواهد بازی را زیر نظر بگیرد، جز آنت کسی را نمی یابد، که از رؤیاهای خود بیرون کشیده شده در جست و جوی رؤیای دیگری است که در آن باز رود. آن گاه او با عناصر سنجیدۀ روزهای خود، با خاطره های خود، با تصویرهای گذشته و داستان آن زندگی که به سر برده است یا شاید به سر خواهد برد، معقولانه رؤیایی از خود به هم می بافد... و آنت وانمود می کند باورش هست که رؤیای بزرگش ادامه دارد. ولی می داند که رؤیا گریخته است. آنت نگران نیست. رؤیا، همچون همسری که در انجیل از آن یاد شده است، در ساعتی که دیگر انتظارش نمی رود باز خواهد گشت.




من اینجــا
کنـار ِ این همه زیبایی

و تو، تنهایی؛

دلم برای تنهایی ِ تو می سوزد

و خود آشفته ام از این خوشگذرانی؛

با من باش

با من بیا و بمان

که من بدون تو، به روزگار

تلـــخ... ســـرد... اندوهــبار...

فقط نگــاه می کنم

alonegirl آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۷ اسفند ۱۳۹۰, ۰۲:۴۱ بعد از ظهر   #70 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دلداده آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

455 تا 459

از ان کس برکنند . می باید تیغ در تن هردو بنهند.
نیش بدگمانی تازه در دل تونمی می خلید. در اغاز گزشی نامحسوس موشی که آهسته گاز بگیرد. در زندگی هیچ چیز عوض نشده بود. فیلیپ که طبق معمول خشن و پیوسته شتاب زده و کم تر مایل به گفت و شنود بود. اینک در خود فرو رفته با شعله ای در چشمان بی انکه بشنود به گفته های تونمی گوش می داد. در ان لحظه او با مخمصه ای به قدر کافی ناخوش آیند دست به گریبان بود که خود برای خود فراهم کرده بود. یک مشاجره ی بی مدارای قلمی.تونمی می دانست و میل نداشت که در جریان این دردسر ها باشد. فیلیپ وقتی که دچار این گونه گرفتاری ها بود به چیزی جز آن فکر نمی کرد و به تونمی نمی پرداخت. تونمی هم جز این کاری نداشت که منتظر بماند و او را گرسته بگذارد. پس از آن فیلیپ با اشتهای بیشتری به سوی او بر می گشت. با این همه روزه اش این بار به درازا می کشید! در دفعات پیش تونمی خوش داشت که سر به سر او بگذارد و این موجب پرخاش فیلیپ می گشت. زیرا از آن که از اشتغالات فکری خود منصرفش کنند برآشفته می شد. و تونمی با ان که از تندی او به سختی زبان به اعتراض می گشود از آن آزرده نمی شد.همچون بچه ای بود که با ترقه بازی کند صداش هرچه بیشتر باشد خوش تر به دل می نشیند... ولی این بار ( چه مصیبتی!)ترقه در نرفته بود... سر به سر گذاشتن های تونمی با بی تفاوتی رو به رو گردید. فیلیپ حتی متوجه آن نشد... موش بدگمانی رفت و باز آمد ومستقر شد. جوید و جوید تا به گوت تن رسید. تونمی یک روز فریاد برکشید...
بامداد بود و اندو کنار یکدیگر دراز کشیده بودند. و چشمان فیلیپ باز بود و تونمی تازه بیدار شده بود. ولی خود را به خواب می زد. فیلیپ را می پایید. به غریزه شوهر دریافت که در چهره ی شوهر چهره ی دیگری می گذرد. بی درنگ توجه حسودانه اش برانگیخته شد. مته نگاهش از خلال مژه ها در شوهر فرو رفت.و بی حرکت در حالی که به اهنگ منظم خفته نفس می کشید. با سرسختی به وارسی این مرد می پرداخت که ان همه دور و انهمه نزدیک بود. این مرد که از ان او بود ...این بیگانه جاویدان که رانش به ران او ساییده می شد ... وجهانی عبور ناکردنی که از وی جداش می کرد ... نه... تونمی اشتباه نمی کرد. فیلیپ نگرانی های دیگری جز آنچه به کار های فکریش مربوط می شد داشت.
نگرانی؟ تونمی دیدش که لبخند می زد... به زن دیگری می اندیشید....
تونمی برای آن که شوهرش را از دست این شبح بگیرد و نیز برای آن که قدرت خود را بیازماید . ناله ای چنان که خفتگان سر می دهند کرد و خود را بدو در پیچید. فیلیپ به سردی خود را از تنی که او را می جست رها کرد . اطمینان یافت که تونمی در خواب است. بی صدا از جا بلند شد و رخت پوشید و بیرون رفت . تونمی هیچ حرکتی نکرده بود...ولی هنوز در به درستی بسته نشده بود که با چهره ای وارفته برخاست و نشست. و در حالی که فریاد اضطراب و خشم خود را فرو می خورد. با مشت های کوچک خود بر سینه اش می کوفت.
از ان پس دیگر او مترصد بود. مراقب و لرزان می پایید و بو می کشید.
ناخن هایش در می کرد. بس که بی تاب بود که دشمن را پاره پاره کند...اوه! بی صدا به نرمی ... قلب رقیب را بخراشند! اما این قلب را پیدا نکرد. کجا خود را پنهان کرده بود؟ تونمی جنگل را زیر پا گذاشت و با دقتی تب آلود در حالی که لبخند جوان بزک کرده اش دندان های تیزش را پنهان می داشت. دایره ی آشنایان خود را وارسی کرد. کمترین چین خوردگی چهره ی فیلیپ را در حضور زنان از نظر دور نداشت. در کمین چشم ها و دست ها و زیر و بم صدای هر یک از زن ها نشست ...در قلب خود سگ هایی داشت که له له می زدند...و با این همه ردپای شکار غلط بود. و شکار در می رفت...
گمراهی شگرف او که بر آنتس داشته بود تا آنت را به یکباره از میدان بدگمانی های خود دور دارد ادمه می یافت. هفته ها بود که تونمی از یادش برده بود. آنت رو نشان نمی داد. خود را گناهکار حس می کرد. و نه تنها به هیچ رو سرافراز نبود امکان داشت که در حضور تونمی از پیروزی نهفته پیروزی دزدیده ی خود سرافکنده باشد.
از ان که باز در خانه ی ویلارها نمایان شود پرهیز داشت. و اگر تونمی اظهار تمایل به دیدنش می کرد برای آنت بهانه کم نبود. ولی تونمی تمایلی نشان نداد. بیش از ان دچار شکنجه بود که به یاد آنت بیفتد.
تونمی بیهوده کوشیده بود تا خود را مجاب کند که هوس فیلیپ سپری خواهد شد. نشانه های شناخته شده بی مهری او سپری نمی شد. بلکه شدت هم می یافت. سردی و بی توجهی او به سخنان به اداها وقتی تونمی به زور می خوایت وجود خود را به یاد شوهر بیاورد ملال ستوه آمده و بیزاری درست ننهفته اش به هنگامی که می خواست از تماسی مزاحم شانه خالی کند....
تونمی دیگر نمی توانست وخامت کار را بر خود پوشیده بدارد. سراسیمه گشت.اما همواره می بایست بکوشد که چیزی از آن نشان ندهد...همیشه ...همیشه خندان باشد. از خود و از شوهر خود پیوسته مطمئن باشد. و قلاب ها را که او حتی نگاه نمی کرد همیشه به سویش ببرد...تونمی از غصه اب می شد. و ان دشمن به جنگ نیامدنی که کینه ی خشم الودی نسبت بهه وی در او سر بر می داشت... تونمی از ان که نمی توانست به چنگش بیارد...می خواست سر خود را به دیوار بکوبد.
همه شان...همه شان را او بهوده پاییده بود. همه را... به جز انت. انت اخرین کسی بود که تونمی به وی اندیشید.
و این خود انت بود که خویشتن را لو داد.
در کوچه می رفت. ناگهان در بیست قدمی خود تونمی را دید که می امد. تونمی او را نمی دید. با چشمان مه آلود و پیشانی فرود امده. چهره ی قشنگش از نگرانی رنگ پریده و پیر گشته راه می رفت. در این دم او دیگر مراقب خود نبود. و در پیرامون خود نیز مراقب چیزی نبود. روز ها بود که همچون مردم مالیخولیایی آسیا سنگ یک اندیشه ی ثابت را می گرداند. آنت به دیدنش یکه خورد. می توانس بی آن که تونمی توجه یابد از کنار او بگذرد. یا انکه عقب گرد کند. اما در شتاب ناشیانه ی خویش پیاده رو را ترک گفت. و از پهنای کوچه گذشت. این حرکت که جریان یکنواخت رهگذران را بهم می زند. بی اختیار نگاه تونمی را به خود جلب کرد. آنت را که می خواست از او پرهیز کند باز شناخت. چشمانش به دنبال او می رفت و دید که از پیاده رو مقابل نگاه دزدانه ای به او افکند و سر برگرداند. روشنایی خیره کننده ای در او در گرفت. ... خوش بود!....
تونمی با حال خفقان یک دم ایستاد. دندان ها بهم فشرده ناخن ها در نرمه ی کف دست فرو رفت. برانگیخته همچون ماده گربه ای که آماده ی خیز برداشتن است. و در چشمانش میل کشتار....نگاه یک رهگذر به یادش اورد که در دنیایی است که در ان دروغ می گویند. و او برای یک بار از چنان دنیایی بیرون امده بود. دوباره بدان باز گشت.... ولی پس از ده قدم بی رحمانه به خنده در امد... دشمن را به چنگ اورده بود...
آنت با دیدن تونمی منقلب گشته بود. از هنگامی که خود را تقویض کرده بود . پشیمانی در او لانه داشت. نه از ان که خود را در دوست داشتن آن که دوست می داشت بر خطا بشمارد. عشقشان راستین بود. سالم بود...نیرومند بود. نیازی به بهانه سازی و رو پوشی نداشت. هیچ قرار داد اجتماعی بر آن راجح نبود. و انت در تب سودای خویش حتی نمی پذیرفت که در برابر تونمی وظایفی دارد. زن حقیقی فیلیپ خود او بود. و حقی برای ان دیگری نمی شناخت. که نتوانسته بود در کارها و در مبارزات فیلیپ سهیم باشد و خوش بختی را بدو ارزانی دارد. اما همه ی این اطمینان خاطر مانع از ان نبود که بداند این جا زنی دیگر فدای خوش بختی اش شود. و او خوش بختی زنی دیگر را از پای در می اورد. آنت کوشیده بود به خود بیاوراند که تونمی سبک سر تر از ان است که زیاده رنج بکشد. و ناچار دل خواهد بر کند. ولی می دانست که کار خلاف این است. و تنها چیزی که از دستش بر می امد ان بود که تونمی را از اندیشه خود کنار بزند و این را خودخواهی نخستین روزهای کامیابی بدو امکان داد.
پس از برخوردش با تونمی این هم دیگر ممکن نشد. در انت این استعداد ناگوار بود که به رغم سوداهای خویش از خود به در اید و در کام سوداهای دیگران خاصه رنجهایشان که به یک نگاه بدان پی می برد، فرو رود...
آنت به خانه بازگشت و تقریبا به اندازه ی تونمی در وسواس دردی بود که اورا می خورد. نمی توانست خود را با کلمات فریب دهد. از حقوق عشق سلاحی بسازد. تونمی نیز عشق می ورزید. و تونمی رنج می برد. ایا عشقی که رنج می برد کمتر از عشقی که رنج می دهد حق دارد؟.... هیچ حقی در کار نیست. از دو تن یکی می باید که رنج ببرد. یا او...یا من!...
او...سودای آنت مجال انتخاب به او نمی داد. اما در این جای خوشحالی نبود؟...
دست کم نباید گذاشت که بر شدت این رنج افزوده شود! به درازا کشاندن کار. به خود رها کردن زخم بی ان که با دستی استوار ببرندش و زخم بندی کنند...گناه است. از اعتراف ساده و راست شانه خالی کردن زحمت کشف بدبختی تونمی را به خود او باز گذاشتن. ناکسی است و بی رحمی است. آنت از همان روز نخست به فیلیپ اعلام کرده بود:
_ هیچ نمی خواهم خودم را پنهان کنم.
پس چگونه گذاشته بود که روز به روز به چنین موقعیت دور از ازردگی کشانده شود؟.... مانند همیشه از نرم دلی اش...
آنت به فیلیپ می گفت:
_ باید حرف زد...
اما همین که فیلیپ می خواست حرف بزند آنت مانع می شد. از خشونت و رک گویی اش می ترسید. فیلیپ آنچه را که دیگر دوست نداشت مانند لیمویی که آبش را گرفته باشند به دور می افکند.وابستگی های کهن مزاحمش بودند. می گفت:
_ خوب! کار را یکسره بکنیم!
و آنت:
_ نه نه...امروز نه!
زیرا می دید که چه دردی را فیلیپ موجب خواهد شد. _ خدایا کشتن یک دل چقدر دردناک است_
فیلیپ یکسره چیز دیگری داشت که بدان فکر کند. روز هایش را مبارزه ای بی امان با افکار عامه و مطبوعات که بدو حمله ور شده بودند پر می کرد. دیگر هنگام ان نبود که انت با نگرانی های خود خسته اش کند. فیلیپ به یک اردو کشی پر خطر دست زده بود. ابتکار تشکیل اتحادیه ای را برای محدود کردن توالد به دست گرفته بود. او از درویی بی شرمانه ی بورژو ازی فرمانروا سخت نفرت داشت که هیچ در غم بهبود بهداشت و سبک کردن بار تنگدستی و طبقات رنجبر نبوده جز به انبوهی شماره ی انان علاقه نشان نمی داد. تا مبادا برای کارخانه ها بازار کار و برای ارتش گوشت دم توپ کم بیارد. بورژوازی آنجا که مربوط به خوش است از آن که با فزونی شماره ی فرزندان چیزی از رفاهش کاسته و بر دشواری زندگی اش افزوده شود سر باز می زند. ما از آنکه توالدی تنظیم نایافته فقر و بیماری و رقیت را در توده مردم جاودانی سازد هیچ باک ندارد.
بورژوازی این کار را وظیفه ای ملی و مذهبی وانمود می کند.
فیلیپ تردید نداشت که خشم های دیوانه واری را خواهد بر انگیخت. ولی خطر هرگز او را از کار خود باز نداشته بود. راست به سوی هدف تاختن آورد. خشم و بد خواهی هم از حد انتظار او درگذشت .
فیلیپ چنان رفتار کرده بود که بسیاری بدو کینه می ورزیدند. پیش از همه




 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

یادمان باشد که: او که زیر سایه دیگری راه میرود، خودش سایهای ندارد.

یه سوپرایز
یه خانوم خوجگل (سارا = ساحلی) یه رمان توپ نوشته...
من که خیلی خوشم اومد....قلمش خیلی روونه به جونه خودم
عین رودخونه!!!

برین حتما بخونین، اینم لینک:
http://www.forum.98ia.com/t492087.html


خودمم به همین زودی ها با یه کتاب جدید میام سراغتون!!!
دلداده آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
|رومن, ادامه, اول, تایپ, جان, جلد, رولان, شیفته, فراخوان, گروهی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
فراخوان تایپ گروهی جان شیفته (جلد اول ) |رومن رولان | تمام شد * Star فراخوان تایپ 102 ۱۸ آذر ۱۳۹۰ ۰۲:۳۹ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی جان شیفته (جلد دوم) |رومن رولان | تمام شد * Star فراخوان تایپ 238 ۱ آذر ۱۳۹۰ ۰۴:۲۳ بعد از ظهر
جان شیفته (جلد دوم) | رومن رولان | تایپ گروهی * Star فراخوان تایپ 77 ۱۴ آبان ۱۳۹۰ ۰۱:۳۸ بعد از ظهر
جان شیفته (جلد اول) | رومن رولان | تایپ گروهی * Star فراخوان تایپ 23 ۱۲ شهريور ۱۳۹۰ ۰۹:۴۱ بعد از ظهر
جان شیفته ( 4 جلد ) | رومن رولان | دانلود کوهیاران خارجی 7 ۷ شهريور ۱۳۹۰ ۱۲:۱۵ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان