بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: به نظرتون رئیس کیه ؟
فرناز 30 30.93%
کیا 13 13.40%
دایی(سرهنگ) 8 8.25%
مهران 4 4.12%
شادی(ای.جی) 6 6.19%
صنم 15 15.46%
مسعود 4 4.12%
خجسته 3 3.09%
محمدی 3 3.09%
پریناز 4 4.12%
سلطان 2 2.06%
طوفان 2 2.06%
الناز 3 3.09%
اتش 3 3.09%
شاهین 4 4.12%
شهاب 8 8.25%
مریم 3 3.09%
زهره 3 3.09%
امیرارسلان 7 7.22%
کسی که هنوز اسمش تو داستان نیومده 31 31.96%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه رأی دهندگان: 97. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۸ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۳۴ قبل از ظهر   #31 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
shahtut آواتار ها
 
shahtut به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +70 امتیاز     
پیش فرض

رفتم سراغ کمدم.تیشرت طوسی رنگ و بیرون کشیدم و با یه شلوار لی مشکی پوشیدم.
کت اسپرت مشکی پوشیدم.مثل همیشه ادکلن و برداشتم و باهاش دوش گرفتم.می خواستم برم دیدن استاد ، باید تو نگاه اول خوب به نظر می رسیدم.
نگاهی تو اینه انداختم و شونه رو برداشتم.با صدای ایفون یه نگاهی به در انداختم و بیخیال مشغول شونه کردن موهام بودم که با صدای مامان از جا پریدم.
جواب دادم.
مامان با صدای بلندی که می خواست به گوش من برسد گفت : دوستت اومده دنبالت.
شونه رو انداختم روی میز و اسلحه رو توی کشو گذاشتم و با برداشتن موبایلم از اتاق بیرون رفتم.
از پله ها که پایین رفتم با دیدن کیا توی سالن چشام چهار تا شد.
به طرف کیا رفتم و سلام کردم.
کیا خیاری که در دهان داشت و قورت داد و گفت : علیک.
مامان وارد سالن شد.کیا نیم خیز شد.
مامان گفت : بشین پسرم.راحت باش.و نگاهی غضبناک به من انداخت و رو به روی کیا نشست.
کنار کیا نشستم و گفتم : چه خبر؟
کیا نگاهی به مامان انداخت و گفت : خاله جان این پسرت همیشه اینطوری رفتار می کنه ها.
با تعجب نگاهی به کیا انداختم:چطوری رفتار می کنم؟
-:یه خوش امدی.چیزی.
-:خیلی خوب خوش اومدی.حالا پاشو بریم که دیره.
کیا اشاره ای به بشقاب کرد و گفت : نمی بینی دارم می خورم؟
مامان بهم چشم غره رفت.
شانه ای بالا انداختم و گفتم : زود باش.
دقایقی در سکوت گذشت.
بالاخره کیا بلند شد و گفت : خب خاله جان با اجازه.شرمنده مزاحم شدم.
مامان هم بلند شد و گفت : چه زحمتی پسرم؟
کیا به طرف در رفت.دنبالش رفتم.جلوی در خروجی سالن از مامان خداحافظی کردیم و از خونه بیرون زدیم.
کیا موتورش و جلوی در نگه داشته بود.
کلاه کاسکت و دستم داد و گفت : من عادت ندارم اروم برم.
سوار شد.کلاه و روی سرم میزاشتم که ماشین پریناز جلوی در توقف کرد.
از ماشین پیاده شد.
پریناز به طرفمون اومد و سلام کرد.
کلاه کاسکت و از سرم در اوردم و گفتم : سلام.خسته نباشی.
کیا هم سلام کرد و نگاه خیره اش و به پریناز دوخت.پریناز تشکر کرد و وقتی عکس العملی از من ندید در و باز کرد و وارد خونه شد.به طرف کیا برگشتم نگاهش به در بسته بود.
پس گردنی بهش زدم و گفتم : خجالت نمی کشی؟چشات و درویش کن.
-:خواهرت بود؟
-:نه پس مادرم بود.
-:مادرت و که دیدم.خواهرت خوشکله ها.
-:گم شو.بنظر تو همه دخترا خوشکلن.
نیشحندی زد و گفت : تو شبیه خواهرت نیستی.زشتی.
کلاه و بالا اوردم بزنم توی سرش که جا خالی داد و موتور و روشن کرد.
پریدم پشتش و گاز داد و با سرعت از خونه دور شدیم.

************************************************** **************
از اتوبان وارد راه فرعی شدیم.دور و بر همه اش بیابون بی اب و علف بود.
همینطور داشتیم توی اون گرما می رفتیم که بالاخره خسته شدم و گفتم : کیا....ما تو این گرما وسط بیابون کجا داریم میریم؟مگه قرار نبود بریم پیش ای.جی؟
-:تو هنوز یاد نگرفتی هر کسی یه پاتوقی داره؟
-:خب پس کی می رسیم؟
در همین حین موتوری از رو به رو امد و برای کیا بوق زد.
کیا با بوق جوابش را داد.
پرسیدم : کی بود؟
-:از بر و بچ.
-:اون و که خودم دیدم.
-:وای پویش چقدر حرف می زنی؟مخم رفت.
-: اخه مخ داری؟
-:نه پس فقط تو عقل داری.
در همین حین سرعت و کم کرد و وسط جاده وارد جاده فرعی دیگری شد.
از دور گرد و خاکی که ماشینا به راه انداخته بودن معلوم بود.با نزدیک شدنمون چند تا ماشین ، چند نفر ادم که کنار ماشینا ایستاده بودن نمایان شدن!!!
کیا موتور و نگه داشت و گفت : بپر پایین.
پایین پریدم و کلاه و از سرم در اوردم و به طرف کیا گرفتم و گفتم : من فرزانما اینجا.
کیا با دهن کجی گفت : بله فرزان خان.
به طرف چند نفری که به ماشین قرمز رنگی ایستاده بودن رفت و در حال رفتن گفت : بیا.
گفتم : من ؟
کیا با حرص گفت : بیا دیگه.مگه نمی خواستی با همه اشنا شی؟
به طرفش رفتم و گفتم : توهم هی بزن تو سر من.
به طرف دو پسر جون و دختری که کنارشون ایستاده بود رفتیم.کیا با همه دست داد منم به تبعیت از کیا با هر سه دست دادم.
کیا گفت : ای.جی کو؟
پسری که قدبلندتر از دوستش بود اشاره ای به ماشین سیاه رنگی که در میان گرد و خاک ناپدید شده بود کرد و گفت : نمی بینی گرد و خاک راه انداخته؟
کیا پوزخندی زد و گفت : صنم اینجا بود؟
-:اره دیدیش؟
-:موقع اومدن رو به رو اومدیم.
زیر گوشش گفتم : صنم کیه ؟
-:سوالای اضافی نپرس.
دختری که رو به رومون بود گفت : کیا ماشینم و بیارم واسه سرویس؟
کیا با لبخند گفت : نگار جون هر وقت خواستی بیار.
پسری که کنار نگار ایستاده بود دستش و دور شونه اون انداخت و گفت : کیا ماشین منم سرویس می خواد.
-:تو هم هر وقت خواستی بیار.فقط دو به بعد.
پسر گفت : اون و می دونیم.یه روز با نگار با هم میاریم.
پسر قد بلند گفت : کیا فردا شب پارتی داریما.
با شنیدن پارتی گوشام و تیز کردم.
کیا گفت : خونه کیه؟
پسر پاسخ داد : خونه الی.
کیا گفت :ایول.پس حتما میام.
پسر اشاره ای به من کرد و گفت : تو هم بیا.
خواستم چیزی بگم که کیا گفت : حتما میاد.
در همین حین ماشین مشکی رنگ با سرعت در نزدیکی مون ترمز کرد.
کیا به سرعت به طرفش رفت.

لینک نقد رئیس کیه؟

بچه ها نبینما نقدا ته بکشه.من ناامید میشم.نمی نویسم.

منتظر نقدای خوشکلتون هستم.






shahtut آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
# بلوط #, * میـلاد *, **samanta**, *banoo*, *HAva*, +Neda+, .:aida:., 677389, 90ia, alikhademi, amenia, amini2004, angel04, ANNE, arman_iran, armita1819, asal-1412, asal27967, asemane nili, asemanii, asoodeh, aygeen, Az@de, azarsana, baran.amad, benq, celiji, cole, dokhtare babash, dorsa_68, elahegood, elia65, elnaz89, evva, fahime_kiticati, fani black 212, fariba48, farzaneh_gig, fatemeh.ss, fatemeh_r, fatima92, fatima983, fatima_59, fk-osh-d, gandomsa, ghazghaz, ghorbani, ghorob89, gili, golgol, golgoli jaan, hafez159, hana_m, hedie9390, homa41, joghoze, kobramahmod, kulak, layahashemi, m.diamond.s, M.shasusa, m0zhdeh, m2sm, mahana1, mahboobeh 98, mahsa.nadi, mahsan_bluesky, mahsaok, mahshad05, malihe ranjbar, malus, mansoure, maria341, maryta, masin, mindrella, mirage, N A R S A N, nadia1, nafas44, narcis64, nazi1, nika21, nini84, nino_tamar, nlp16001, NO ONE, OoPs, paeezi, parshang, raha_67, reza9000, roya1365, roya62, sadegh86, saheldarya, samare, SaMirA.Ha, Samira_Sabbaghi, sara parvizi, sara1995, sazin513, sedena, selda-A, sepideh1993, setayesh1363, sevda76, shahzad, shalizar2, shatot, shervin ziba, shiva joon, sh_karan, silver moon, sirius, sotazi, suzmani, suzy, sydney, szszsz, s_donia323, S_HOOT, s_mehr, T T--THR, talkhoon, tarama, uranoos, usui, venus7021, wenela, white rose, Z.BITA, zanbagh, zemestune, ~katrin~, ~pArnYa~, αгѕαпα, آینوش, اتل و متل, ارزو., الداد, بازیگوش, بانه, بلــوط, تمنای دل, جلوه, خانم فسقلی, خوشگلم من, دختر مامانی, رها در باران, زهره ابراهیمی, ستاره بارون, ستاره ی رها, سرتق, سوال, سیمیندخت, شبنم, شهرزاد ن, شورم, فامق, فرزانه 62, ققنوس98, لاله, لیلا931, ماه منیر., ململ خانم, مهرناز_71, مهرگل, میومیو, ناشناس58, نامی, نسیا, نفس رادمنش, نماز67, نوازنده عشق, همای رحمت, هوفریا, پیازچه, کمند, گيس گلابتون, ღvareshღ
قدیمی ۱۱ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۳۱ قبل از ظهر   #32 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
shahtut آواتار ها
 
shahtut به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +68 امتیاز     
پیش فرض

سلام بچه ها.خوبین؟خوشین؟چه خبرا؟ببخشید این دو روز نبودم.یه مشکل بزرگ دارم.برام دعا کنین زود حل شه.بخاطر همین حالم اصلا خوش نبود.تازه سرما هم خوردم حس نوشتن داستان هیجانی نداشتم.می دونستم اگه بنویسم همش مزخرف می نویسم و داستان خراب میشه.چاکر همتونم هستم.خیلی دوستون دارم.
ممنون از دوستایی که داستان و گذاشتن تو امضاشون.این پست تقدیم به اون دوستان.
و نقدیم به دوستانی که میان نقد.همتون و دوست دارم.

در ماشین باز شد و دو پای نازک کتانی پوش روی زمین قرار گرفت. دختری ریز نقش با موهای فر که از زیر شال قرمز رنگ بیرون زده بود.با یه مانتوی سفید و شلوار جین مشکی و کفشای کتونی قرمز.صورت جالبی داشت لبهای قلوه ای و چشمای کشیده و جذاب.خوشکل نبود اما با نمک بود.تو صورتش بیشتر از همه لباش جلب توجه می کرد.کیا در مقابل راننده ایستاد و با وی خوش و بش کرد. با تعجب به ای.جی نگاه می کردم.
در همین حین کیا به من اشاره کرد. دختر عینک افتابی اش را روی سر برد و نگاهی به من انداخت. لبخند شیطنت امیزی زد.
کیا با اشاره بهم فهموند که برم پیششون.
اروم به طرفشون رفتم.
کیا دستی روی شونم گذاشت و گفت: فرزان... ایشونم ای.جی...
ای.جی رو به کیا گفت: خب چرا من باید به این دوستت چیزی یاد بدم....!!
کیا مصمم گفت: چی می خوای...؟
-:ام... بزار فکر کنم... حالا این اقا فرزان چیزی از رانندگی حالیش میشه؟
-:دست پرورده ی مهرانه!
-:شوخی می کنی! پس این شاگرد افسانه ای که مهران می گفت اینه...
بعد با لبخند رو به من کرد و گفت: تبریک میگم... تو کاری کردی که ما یه ساله نتونستیم بکنیم...
با تعجب نگاش کردم. من که کاری نکرده بودم.
کیا با تردید پرسید: مهران تصمیمشو گرفت؟!
-:اره... شنبه دستگاه ها رو قطع می کنن!
کیا با تاسف گفت: این برای خودشم بهتره....
ای.جی هم با ناراحتی سری تکون داد و گفت:اره...
هاج و واج اون دو تا رو نگاه می کردم. نمی دونستم از چی دارن حرف می زنن.
کیا نگاهی به سه نفری که دورتر ایستاده بودن انداخت و گفت: حالا به این بچه یاد میدی یا نه؟
-:باید ببینم...
و رو به من ادامه داد: باید عیارشو بسنجم...
از طرف راننده کنار کشید و با اشاره بهم فهموند که سوار بشم. مطیعانه سوار شدم. ای.جی کنار دستم سوار شد و گفت: اگه رانندگیت راضیم کنه... حرفی نیست ولی...
با ضربه ای که کیا به شیشه زد، ای.جی حرفشو قطع کرد. شیشه رو پایین کشیدم. کیا کمی خم شد و گفت: ابروم و پیش این خانوم نبری ها!
و با صدای بلند ادامه داد: من هنوز منتظرم... ای.جی....
خانوم... این اولین باری بود که کیا با یه نفر اینطوری با احترام حرف می زد. داشتم شاخ در می اوردم...
با صدای ای.جی به خودم اومدم: پس معطل چی هستی... شروع کن!
شیشه رو بالا کشیدم و استارت زدم. پامو روی گاز فشردم و ماشین از جا کنده شد. قدرت این ماشین از بقیه بیشتر بود. در کمتر از چند ثانیه سرعتش رسید به 180 .
پام و روی گاز فشار می دادم و ماشین لحظه به لحظه بیشتر سرعت می گرفت.
ای.جی اشاره ای به سمت چپ کرد.میدان بزرگی در نظر گرفتم و به سمت چپ پیچیدم.
ای.جی سری به علامت نه تکون داد و گفت : مهران یادت داده اینطوری دور بزنی؟
می دونستم خراب کردم مهرانم همیشه همین و می گفت ، گفتم : نه . بیچاره زبونش مو در اورد ، اما من یاد نگرفتم درست بپیچم.
-:اما من مثل مهران نیستم . اگه می خوای از من چیزی یاد بگیری باید درست یاد بگیری.یکیش و خراب کنی میری .
-:فهمیدم.
-:پس حواست باشه.مهران و از کجا میشناختی؟
-:یکی از دوستام بهم معرفی کرد.
-:خوبه.
با سرعت از روی یه تپه پریدم.ماشین یک متری رو هوا بود تا روی خاک خورد.یه لحظه نفسم تو سینه حبس شد.پاهام شل شد.اما ای.جی بیخیال به شیشه بغل چشم دوخته بود.
بعد از رسیدن ماشین به زمین فکر کردم اسم واقعیش چیه؟

لینک نقد رئیس کیه؟واقعا رئیس کیه؟

نقد یادتون نره ها.نظرتون و درباره ای.جی بدین.راستی پست بعدی ماجرای خجسته روشن میشه.

shahtut آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
# بلوط #, **samanta**, *banoo*, +Neda+, .:aida:., 677389, alikhademi, amenia, amini2004, angel04, arman_iran, armita1819, asal-1412, asal27967, asemane nili, asemanii, asoodeh, aygeen, Az@de, azarsana, baran.amad, benq, CAT-WOMAN, celiji, cole, elia65, elnaz89, fahime_kiticati, fariba48, farin68, farzaneh_gig, fatemeh.ss, fatemeh_r, fatima92, fatima_59, fk-osh-d, gandomsa, ghazali_ gavazn, ghazghaz, ghorbani, ghorob89, gili, golgol, golgoli jaan, hafez159, hana_m, homa41, joghoze, khademre, kobramahmod, layahashemi, m.diamond.s, M.shasusa, m2sm, mahana1, mahboobeh 98, mahsa.a, mahsan_bluesky, mahsaok, malihe ranjbar, malus, maria341, maryta, masin, mindrella, mirage, N A R S A N, nadia1, nafas44, narcis64, nika21, NiNa.S, nino_tamar, nlp16001, NO ONE, OoPs, paeezi, parshang, raha_67, reza9000, roya1365, roya62, roze_zard, sadegh86, saheldarya, samare, SaMirA.Ha, sara parvizi, sara1995, sazin513, sedena, selda-A, sepideh1993, setayesh1363, sevda76, shahzad, shalizar2, shervin ziba, silver moon, sirius, sotazi, suzmani, sydney, szszsz, s_donia323, s_mehr, T T--THR, talkhoon, tarama, usui, venus7021, veterniary, wenela, yas1, Z.BITA, zanbagh, zemestune, ~pArnYa~, αгѕαпα, آرتمیس 98, آینوش, اتل و متل, ارزو., الداد, بازیگوش, بانه, بخاری, بلــوط, تمنای دل, جلوه, خانم فسقلی, خوشگلم من, دختر مامانی, رها در باران, زوها, ستاره بارون, ستاره ی رها, سرتق, سوال, سیمیندخت, شبنم, شهرزاد ن, شورم, فامق, فرزانه 62, ققنوس98, لاله, لیلا931, ماه منیر., ململ خانم, مهرگل, میومیو, ناشناس58, نامی, نسیا, نفس رادمنش, نماز67, نوازنده عشق, نیکولا 71, همای رحمت, هوفریا, پیازچه, کمند, گيس گلابتون, ღvareshღ
قدیمی ۱۱ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۵۲ قبل از ظهر   #33 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
shahtut آواتار ها
 
shahtut به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +77 امتیاز     
پیش فرض

اینم پست دوم برای جبران ، حالا می بخشینم؟ببخشین دیگه؟راستی امتحاناتم همش و با نمره عالی قبول شدم.هوراااااااااااااا
امروز
تو چشماش نگاه کردم و گفتم : خجسته بهت خیانت کرد؟
پوزخندی زد:خجسته و خیانت؟؟اون اونقدر به شغلش وفادار بود که مجبور شدم برای راضی کردنش دست به کارایی که نمی خواستم بزنم.
با گیجی گفتم : نمی فهمم.اون که همه جوره برای تو کار می کرد.
نچ نچی کرد و گفت : نه.خجسته هیچ وقت ادم من نبود.
با چشمای گرد بهش نگاه کردم.
-:چرا؟اون برای تو کار می کرد . خودم شنیدم.خودم دیدم.
-:سرهنگ این اتفاقات به همین اسونی نیوفتاد.خجسته زرنگ تر از تو بود.قبل از اینکه ازش بخوان کار روی این پرونده رو شروع کرد.خودش از توی پرونده اسم مهرداد و در اورده بود تا کسی نفهمه اون شوهر خواهرش بوده.اون به موقع فهمید ادم من کیه.اما جز اون نباید کسی می فهمید مجبور شدم ساکتش کنم.
حرفاش برام نامفهوم بود.چیزی نمی فهمیدم.گیج شده بودم.یعنی خجسته ادم اون نبود ؟ از کجا معلوم چرا باید به حرفاش اعتماد می کردم؟
اما تا حالا بهم دروغ گفته بود؟معلومه گفته بود.خیلی زیاد.
وقتی دید گنگ نگاهش می کنم گفت : خجسته وقتی مهرداد مرد افتاد دنبال این پرونده . خیلی زرنگتر از اونی بود که فکرش و کنم . خیلی زود همه چیز و پیدا کرد زمان دزدیا تا ادمی که برای من کار می کرد . بچه ها می خواستن خلاصش کنن اما خجسته با کاراش برام جالب بود . با شیطنتاش با غافلگیریاش.برای همین گذاشتم ادامه بده اما سعی کردم جلوش و بگیرم . اولش راه نمیومد اما وقتی بچه مهرداد و هدف گرفتم ساکت شد . به موقع جلوش و گرفتم و گرنه همون اول کار لو می رفتیم.
خجسته؟من همیشه بهش شک داشتم!!!دلم براش سوخت...چرا اشتباه کردم؟؟؟
سرم و به سینه ام فرو بردم و تو فکر رفتم.

چهار سال و نه ماه پیش

کلید و تو قفل چرخوندم و خودم و تو خونه انداختم.خسته بودم.فکر نمی کردم یه دختر این همه انرژی داشته باشه.خسته تر از اونی بودم که بتونم تکون بخورم.مستقیم به طرف ساختمون می رفتم که با صدای مامان سیخ ایستادم.
-:کجا میری؟
به طرفش برگشتم شلنگ اب دستش بود و داشت به باغچه ها اب می داد.من و بگو فکر کردم صدای فواره وسط حوضه.اخه یکی نیست بگه پسره خل و چل مثلا کاراگاهی به نگاهی به اطرافت بنداز.
-:سلام.
-:علیک سلام.خسته نباشی.
-:ممنون.شما هم همینطور.
-:اون پسره کی بود؟
-:دوستم.
-:از کی تا حالا با همچین ادمایی می پری؟
-:مامان اون داره تو یه پرونده کمکم می کنه.
مامان نگاهی بهم انداخت یعنی سر من و نمی تونی شیره بمالی.
گفتم : مامان راست میگم.
-:همه ی اینا بخاطر اینه که زند نداری . اگه زن داشته باشی به وقتش میای سر خونه زندگیت. وقتای ازادت نمیری دنبال رفیق بازی.
جانم ؟ باز مامان رفت روی کانال ازدواج . اخه مگه من وقت ازاد دارم برم دنبال رفیق بازی ؟ خدایا اخه من چیکار کنم ؟ 30 سالمه ولم کنین دیگه.
-:مامان من 30 سالمه دیگه از وقت رفیق بازی برای من گذشته.
-:هنوز سی نشده.در ضمن این چیزا که سن و سال نمیشناسه.
-:مامان باور کنین من بچه سر به راهیم.
-:قربونت برم مادر می دونم بچه خوبی هستی.اگه زن بگیری خوبترم میشی.
-:نخیر امروز مامان در هیچ حالی از کانال ازدواج خارج نمیشه. فکر کنم باتری کنترلم خالی شده.
-:باشه مامان جان . من الان خسته ام برم بخوابم بعد حرف می زنیم.
برگشتم تا به طرف ساختمون برم که گفت : من زنگ می زنم به زهره قرار و برای فردا شب می زارم.
با یه سرعتی به طرفش برگشتم که مهره های تمام بدنم خورد شد.
گفتم : چه قراری؟
-:خواستگاری...
-:مامان من گفتم فعلا خسته ام نه اینکه می خوام زن بگیرم.عجب گیری کردما.
-:باز که برگشتی سر خونه اول مادر.
-:مامان من چرا باید دختر مردم و بدبخت کنم.اون به چه امیدی می خواد بیاد تو خونه من ؟ منی که قراره شوهرش بشم از یک هفته بیشترش و خونه پیدام نمیشه.چرا می خوای دختر مردم و بدبخت کنی؟
مامان بغض کرد و گفت : فرناز هر کسی نیست . پدرش پلیس بوده خودش اینا رو درک می کنه.
نخیر.
-:بفرما مامان خانم خودت میگی اینا رو قبلا دیده شاید اصلا نخواد زن یه پلیس بشه تا شوهرش مثل پدرش نباشه.
مامان اشکهایی که روی صورتش روان شده بود و پاک کرد و گفت : چند بار بهت گفتم بیخیال این کار شو . بچسب به درست مهندس شو . الانم با خیال راحت می رفتی سراغ زندگیت . شاید بچه هم داشتی حسرتش و به دل من نمیزاشتی.
-:مامان این چه حرفیه؟
-:واقعیته.ای خدا!!!
لب حوض نشست و شروع کرد به گریه کردن.
رفتم کنارش نشستم.
-:مامانی؟مامان خانمی؟الان شوهرت بیاد ببینه چشات قرمزه پوست من و می کنه ها!!!
بیخیال ازم رو برگردوند.
-:مامانی پاشو فدات شم.من غلط کردم چشم بزار این پرونده تموم شه زنم می گیرم.
با خوشحالی به طرفم برگشت و گفت : با زنداییت حرف بزنم؟
کلافه شدم اما سعی کردم لبخند بزنم گفتم : نه مامان جان.بزار این پرونده تموم بشه تا اون وقتم من خودم با فرناز حرف می زنم خوبه؟ بزارین اول خودم باهاش حرف بزنم بعد شما برین جلو.
مامان با خوشحالی فراوان گفت : قربون پسر گلم برم.باشه مادر.هرچی تو بگی.پاشو برو استراحت کن.
به سرعت بلند شدم . انگار اینبار اجازه مرخصی دادن.

هی.هی.این لینک نقدهههه.هی هی.اگه نقد کنین خوب میشه.هی هی

بچه ها یادتون نره ها نقد کنین.بالایی لینک نقده ها.من طولانیش کردم.
زود زود بیاین نقد کنین.فکر می کردین خجسته ماجراش این باشه؟
حالا بازم در مورد خجسته میگم.فعلا این و داشته باشین.می خواستیم یکمی از ابهامات خجسته کاسته بشه.
shahtut آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
# بلوط #, * میـلاد *, **samanta**, *banoo*, +Neda+, .:aida:., 677389, alikhademi, amenia, amini2004, angel04, arman_iran, armita1819, asal-1412, asal27967, asemane nili, asemanii, asoodeh, aygeen, Az@de, azarsana, baran.amad, benq, CAT-WOMAN, celiji, cole, dokhtare babash, elnaz89, evva, fahime_kiticati, fariba48, farin68, farzaneh_gig, fatemeh.ss, fatemeh_r, fatima92, fatima983, fatima_59, fk-osh-d, gandomsa, ghazali_ gavazn, ghazghaz, ghorbani, gili, golgol, golgoli jaan, hafez159, hana_m, homa41, hooman770, joghoze, khademre, kobramahmod, layahashemi, m.diamond.s, M.shasusa, m2sm, mahana1, mahboobeh 98, mahsa.nadi, mahsan_bluesky, mahsaok, malihe ranjbar, malus, mansoure, maria341, maryta, masin, mindrella, mirage, N A R S A N, nadia1, nafas44, narcis64, nazi1, nika21, NiNa.S, nlp16001, NO ONE, OoPs, paeezi, parshang, reza9000, roya1365, roya62, roze_zard, sadegh86, saheldarya, samare, sanjaghak_a, sara parvizi, sara1995, sazin513, sedena, selda-A, sepideh1993, setayesh1363, sevda76, shadan30000, shahzad, shalizar2, shatot, shervin ziba, sh_karan, sirius, sotazi, suzmani, sydney, s_donia323, S_HOOT, s_mehr, T T--THR, tarama, tenten, usui, venus7021, veterniary, wenela, yas1, Z.BITA, zanbagh, zemestune, ~pArnYa~, ~SAREH~, αгѕαпα, آرتمیس 98, آینوش, اب و اتش, اتل و متل, ارزو., الداد, الهام1995, امیلیا, بازیگوش, بانه, بخاری, بلــوط, تمنای دل, جلوه, خانم فسقلی, خوشگلم من, دختر مامانی, رها در باران, زوها, ستاره بارون, ستاره ی رها, سرتق, سوال, سیمیندخت, شبنم, شهرزاد ن, شورم, فامق, فرزانه 62, ققنوس98, لاله, لیلا931, ماه منیر., ململ خانم, مهرگل, میومیو, ناشناس58, نامی, نسیا, نفس رادمنش, نماز67, نوازنده عشق, نیکولا 71, همای رحمت, هوفریا, پیازچه, کمند, گيس گلابتون, ღvareshღ
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۲۶ قبل از ظهر   #34 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
shahtut آواتار ها
 
shahtut به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +73 امتیاز     
پیش فرض

سلام
دوستای گلم چه خبر؟ببخشید این چند روز نبودم رفته بودم تبریز.اخر این هفته هم می خوام برم.از الان دارم می گم که بعد بد قول نشم.دلم برای همتون تنگ شده بود....یه دنیا دلتنگی....بچه ها کلی موضوع جدید تو ذهنم دارم و انشاا...بعد این داستان می نویسم.
تقصیر من نیست این مغز دست از رویابافی و هر چیزی که می بینه داستان نسازه برنمی داره.پس من و مجازات نکنین.در مورد این داستانم کلی فکر کردم و صحنه ساختم اما صحنه ها پراکنده هستن باید جمع و جورشون کنم.وای چه شود....
اما فعلا اروم اروم.تا این داستانا رو تموم نکنم داستان جدید نمی زارم.خیالتون راحت.بریم سراغ پویش.راستی دوستان این مدت نقد ندیدم.کلی ناراحت شدم.اما به هر حال من همیشه دوستون دارم.


پشت میز کارم نشسته بودم.کاغذی که جلوم بود و خط خطی می کردم و به اصطلاح می خواستم فکر کنم.عجبا من و فکر کردن؟ ؟ ؟
یه نگاه دقیقی به کاغذ انداختم می خواستم بدونم این خطایی که کشیدم شبیه چی شدن؟
یه لحظه فکر کردم شبیه ماشین بعد دیدم نه ماشین که کلاه نداره.
ای خدا دیوونه شدم رفت.یه ذره عقل داشتم اونم پرید.
دوباره رفتم تو فکر یعنی رئیس کی می تونه باشه؟چیکار باید بکنم ؟ چرا بچه ی سلان و گرفتن ؟ چرا طوفان فراریه؟مگگه چی می دونه که نباید بدونه؟چطوری برم سراغ رئیس ؟ هیچ سر نخی نداشتم از مسعودم که خبری نبود . بی خیال بود . ای خدا
اما یه چیزی بدجور قلقلکم می داد تا ازش سر در بیارم.باید می فهمیدم ماجرا چیه.
نگاهی به تلفن سفید روی میزم انداختم و گوشی و برداشتم.
-:سلام پریناز.
-:سلام خان داداش.احوال شما ؟ ببینم مگه این شماره اداره نبود؟
-:اره چطور؟
-:اخه در عجبم شما با تلفن اداره به من زنگ زدی و اسم منم گفتی.
-:یادم رفت.حالا بیخیال.
-:بفرما پویش خان چه کمکی از دست من برمیاد
-:فهمیدی کارت دارم؟
-:مگه تو رو نشناسم که باید برم بمیرم.
-:می خوای مسعود بیاد یقه من و بگیره بگه بچه هام و بی مادر کردی ؟
-:مسعود اگه از این جربزه ها داشت که من این همه حرص نمی خوردم.
-:پس برای چی زنش شدی؟
-:خریت برادر من خریت.بچه بودم حالیم نبود حالا می فهمم عجب غلطی کردم اخه یکی نبود بگه نونت کم بود یا ابت رفتی شوهر کردی؟
-:هردوش خانمی.بالاخره ما که نباید ترشیت می انداختیم.
-:اتفاقا اینبار قصد داریم یکی دیگه رو ترشی بندازیم دیروز مامان پیشنهاد کرد یه سطلی چیزی بگیریم تو توش جا شی.
باز رو دست خوردم.می خواستم پریناز و عصبی کنم بازم برعکس شد.
گفتم : حالا بجای ترشی خوردن شماره دختر دایی عزیزمون و لطف می کنی؟
تقربا با فریاد گفت : شماره کی؟
-:نشنیدی شماره فرناز خانم و می خوام.
-:یعنی جدی جدی گفتی ؟ مامان راست می گفتا انگار ادم شدی.
-:مگه نبودم ؟
-:نبودی که میگم شدی . می خوای با فرناز حرف بزنی؟
-:با اجازتون.
-:وای پویش دورت بگردم زودتر تمومش کن ما رو هم خلاص کن.
-:اگه شما شماره تلفن و لطف کنی چشم تمومش می کنم.
باشه برات اسمس می کنم.
-:دستت درد نکنه.
-:پویش منتظر خبرای خوب هستما.
-:باشه.حالا ببینم چی میشه.باید باهم حرف بزنیم تا ببینیم چی میشه.
-:خیلی خوبه.مواظب حرف زدنت باشا.یه طوری رفتار کن فرناز راضی شه.
-:بله چشم امر دیگه ای باشه؟
-:امری نیست برو زنگ بزن خبرش و بهم بده.
-:رودل نکنی؟
-:مامان قرص داره ازش می گیرم منتظرم.
-:باشه پریناز بین خودمون بمونه فعلا.
-:یعنی به مامان نگم؟
-:اگه لطف کنی یه بار دندون به جیگر بگیری ممنون میشم.
-:در موردش فکر می کنم.
-:یعنی اینکه به مامان می گی.
-:ببینم چی میشه.
-:بزار یه بار روت حساب کنم.خبرش و بهت میدم.اما قول بده اصلا تا وقتی خودم حرف نزدم به روی خودت نیاری.باشه؟
-:خب حالا.باشه قول میدم.برو زنگ بزن.سلام برسون.
خدایا به دادم برس.
-:پریناز من میگم به روی هیچ کس نیار تو می گی سلام برسون ؟
-:باشه نزن جناب سرگرد.سلام نرسون چرا عصبانی میشی؟
-:کاری نداری؟
-:نه.
-:پس خداحافظ.
-:به سلامت.منتظرما.
قبل از اینکه حرفی بزنم قطع کرد.
لحظه ای بعد اسمسی از طرف پریناز حاوی شماره فرناز رسید
نگاهی به شماره انداختم چند باری زیر لب زمزمه اش کردم و رفتم تا شماره رو بگیرم.
اولین بوق که خورد.چند ضربه به در خورد.
سریع گوشی و قطع کردم و گفتم : بفرمایید.
رضایی وارد اتاق شد و احترام گذاشت.

دوستان لینک نقد

نقد یادتون نره ها.منتظر نقدای قشنگتون هستما!!!!
shahtut آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
# بلوط #, * میـلاد *, **samanta**, +Neda+, .:aida:., 677389, alikhademi, amenia, amini2004, angel04, arman_iran, armita1819, asal-1412, asemane nili, asemanii, asoodeh, aygeen, Az@de, azarsana, baran.amad, benq, celiji, cole, dokhtare babash, elia65, evva, fahime_kiticati, fakhteh 13, fariba48, farin68, farzaneh_gig, fatemeh.ss, fatima92, fatima_59, gandomsa, ghorbani, ghorob89, gili, golgoli jaan, hana_m, homa41, joghoze, khademre, kobramahmod, layahashemi, m.diamond.s, M.shasusa, mahana1, mahboobeh 98, mahsa.a, mahsa.nadi, mahsaok, mahshad05, malihe ranjbar, malus, mansoure, maryta, masin, mindrella, mirage, N A R S A N, nafas44, narcis64, nazi1, nika21, NiNa.S, nini84, nino_tamar, nlp16001, NO ONE, OoPs, paeezi, parshang, reza9000, roya1365, roya62, roze_zard, sadegh86, saheldarya, sam85, samare, sara parvizi, sazin513, sedena, sepideh1993, setayesh1363, sevda76, shahzad, shalizar2, shatot, shervin ziba, sh_karan, sirius, sotazi, suzmani, sydney, s_donia323, S_HOOT, s_mehr, T T--THR, taraneh joon, tenten, usui, venus7021, veterniary, wenela, yas1, Z.BITA, zanbagh, zemestune, ~N!na jOojOo~, ~pArnYa~, ~SAREH~, αгѕαпα, آینوش, اتل و متل, ارزو., الهام1995, الیمان, بازیگوش, بانه, بخاری, بلــوط, تمنای دل, جلوه, خانم فسقلی, خوتلون, دختر مامانی, زوها, ستاره بارون, ستاره ی رها, سرتق, سوال, سیمیندخت, شبنم, شهرزاد ن, شورم, طلوع عشق, فامق, فرزانه 62, ققنوس98, لاله, لیلا931, ماه منیر., ململ خانم, مهرگل, میومیو, ناشناس58, نامی, نسیا, نفس رادمنش, نماز67, نوازنده عشق, همای رحمت, پیازچه, کمند, ღvareshღ
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۵۵ بعد از ظهر   #35 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
shahtut آواتار ها
 
shahtut به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +67 امتیاز     
پیش فرض

سلام دوستای گل و بلبل من.خوبین ؟ من برم صفحه نقد و گل بگیرم؟؟؟.
بریم سراغ داستان
با خروج رضایی نگاهی به گوشی که دستم بود انداختم و بلند شدم.
به طرف کمد سفید رنگی که گوشه ی چپ اتاق بود رفتم و لباسای فرم و بیرون کشیدم.
به سرعت مشغول عوض کردن شدم.لباسای فرم و پوشیدم.
نگاهی به موهام انداختم امروز خوش حالت بودن.اما ناچار شدم کلاه سبز رنگ و روش بزارم.
کمی از موهای جلوی سرم و از زیر کلاه بیرون کشیدم.همیشه اینکار و می کردم و بابا می خندید و می گفت : مثلا پلیسی.
منم با خنده می گفتم : پدر جان من قبل از پلیس بودن جوونم.
بابا می خندید و سرش و تکون می داد.
حاضر و اماده جلوی در ایستادم.دستی به لباسام کشیدم و از اتاق بیرون رفتم.
با خروجم رضایی بلند شد.سری تکون دادم و گفتم : بشین.
رضایی روی صندلی اش نشست و مشغول شد.
چند سرباز و ستوان احترام گذاشتند و از کنارم رد شدند.
لبخند بر لب اوردم و به طرف خروجی اداره حرکت کردم از ساختمان که خارج شدم محمدی رو به روم قرار گرفت.احترام گذاشتم و سلام دادم.
محمدی لبخندی زد و بعد از احوال پرسی در مورد پرونده سوال کرد.مختصر و مفید در مورد پرونده توضیح دادم و از او جدا شدم.
وارد اتاق سردار شدم و احترام گذاشتم سردار بدون اینکه سر بلند کنه گفت : خوش اومدی سرگرد بشین.
روی مبل نشستم و نگاهم و به سردار که نگاهش به پرونده ی روی میزش بود دوختم.
دقایقی بعد سر بلند کرد و گفت : به کجا رسیدی؟؟
روی مبل جا به جا شدم و گفتم : دنبالشم.الان دارم دنبال یکی به اسم طوفان می گردم . فراریه شنیدم رئیس و امیر ارسلان دنبالشن . اینطور که معلومه طوفان چیزایی می دونه که نباید بدونه.فکر کنم یه چیزایی در مورد رئیس می دونه که رئیس نمی خواد کسی بفهمه و امیر ارسلان دنبالشه تا اون چیزا رو بفهمه یا اینکه طوفان از امیر ارسلان چیزی می دونه که رئیس می خواد بفهمه . ما باید زودتر از رئیس و امیرارسلان طوفان و پیدا کنیم.
سردار بلند شد و به طرفم اومد رو به روم روی مبل نشست و گفت : چرا از بچه ها برای پیدا کردن طوفان کمک نمی گیری؟
-:فکر می کنم طوفان و با این روشها نمیشه پیدا کرد باید جور دیگه ای دنبالش بگردیم.!!!
-:هرجور می خوای دنبالش بگرد فقط پیداش کن.
-:بله قربان.
-:رئیس حتما باید دستگیر بشه.الان نزدیک سه ساله رئیس همه ی ما رو زیر سوال برده. ما از تو انتظار بهتر از اینا رو داریم سرگرد.
-:من تمام تلاشمو می کنم.
-:خوبه.کی دست به کار میشی؟؟؟
-:قربان من الانم دست بکار شدم اما باید اسم و رسمی برای خودم دست و پا کنم اینم یه مدت طول می کشه.
سردار بلند شد و به طرف میزش رفت از کشوی میز پاکتی بیرون اورد و به طرفم گرفت : بگیر سرگرد از این پس اسمت فرزان نیکخو هست .
پاکت و گرفتم و وسایل توی پاکت و بیرون کشیدم.
اولین چیزی که به چشم می خورد کارت شناسایی بود نگاهی به کارت انداختم
عکس من با اسم فرزان نیکخو 25ساله درج شده بود.
نگاهی هم به شناسنامه انداختم
کاغذ سبز رنگی به چشم می خورد بازش کردم بالای کاغذ نوشته شده بود اجاره نامه.
پرسشگر نگاهی به سردار انداختم و نگاهم و به کلید هایی که دستم بود دوختم.
سردار گفت : فرزان نیکخو 25ساله.تک فرزند بعد از فوت پدر و مادرش در 14 سالگی با پدر مادرش زندگی می کرده که چهار سال پیش بعد از فوت پدر بزرگ دست به خلاف می زنه و از اون پس تنها زندگی میکنه این اپارتمان نزدیک یک ساله در اجاره فرزان نیکخو هست.
اونم کلید موتوریه که می تونی توی پارکینگ پشت اداره پیداش کنی.
کاغذی از روی میز برداشت و به طرف گرفت : اینم برگه ی پارکینگ.از این به بعد اینجا و با پلیسا کاری نداری.
-:پس پویش اریا ؟
-:سرگرد تا زمان دستگیری رئیس تو به یکی از شهرستان های دور افتاده منتقل میشی. البته این فقط یه پوششه.
-:خانوادم چی ؟
-: باید رابطه ات و با اونا کمرنگ کنی و خیلی مواظب باشی با کی رفت و امد می کنی . ممکنه رئیس بو ببره. در تمام این مدت رابط تو با ما ستوان مقدم هست . برای تبادل اطلاعات باید بری به باشگاه .... ستوان مقدم همیشه اونجا حضور خواهد داشت تو به عنوان شاگرد ستوان به اونجا میری.
-:رشته ورزشیم ؟
-:تکواندو.تا اونجا که یادمه تکواندو کار می کردی.
-:بله قربان.
-:خوبه فراموش نکن.
-:یادم می مونه قربان.
-:اطلاعاتی که دریافت خواهی کرد سریع بخاطر بسپار و همه رو نابود کن.نباید هیچ ریسکی بکنی.
-:فهمیدم.
-:خیلی دقت کن.تا حالا هیچ کس نتونسته تو گروه رئیس دووم بیاره اما تو باید تا اخرش بری. مطمئنا بهت شک خواهد کرد.
-:حواسم هست قربان.
-:اگه رئیس بفهمه پلیسی زنده نمی مونی و با مرگ تو تمام زحماتمون به باد میره.
-:همه ی اینا رو می دونم قربان.
-:با همه ی اینا مطمئنی هنوزم می خوای وارد گروه رئیس بشی؟
با تحکم گفتم : بله قربان.
یه ترسی مخفی تو وجودم بود اما دلم می خواست این راه و تا اخر ادامه بدم.


دوستان نقد یادتون نره.
لینک نقد یادتون نره ها!!!!


shahtut آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
# بلوط #, * میـلاد *, **samanta**, *banoo*, +Neda+, .:aida:., 677389, alikhademi, amenia, amini2004, angel04, arman_iran, armita1819, asal-1412, asemane nili, asemanii, asoodeh, aygeen, Az@de, azarsana, baran.amad, benq, CAT-WOMAN, celiji, cole, dokhtare babash, elia65, fahime_kiticati, fariba48, farin68, farzaneh_gig, fatemeh.ss, fatima92, fatima_59, gandomsa, ghorbani, ghorob89, gili, golgol, golgoli jaan, hafez159, hana_m, homa41, joghoze, khademre, kobramahmod, krystall, layahashemi, m.diamond.s, mahana1, mahboobeh 98, mahsa.a, mahsaok, mahshad05, malihe ranjbar, malus, maryta, mirage, N A R S A N, nafas44, narcis64, nazi1, nika21, NiNa.S, nlp16001, NO ONE, paeezi, parshang, raha_67, reza9000, roya1365, roze_zard, sadegh86, saheldarya, samare, sara parvizi, sazin513, sedena, selda-A, sepideh1993, sevda76, shahzad, shalizar2, shatot, shervin ziba, sh_karan, sirius, sotazi, suzmani, sydney, s_donia323, s_mehr, T T--THR, talkhoon, tarama, taraneh joon, tenten, usui, venus7021, veterniary, wenela, yas1, Z.BITA, zanbagh, zemestune, ~pArnYa~, ~SAREH~, αгѕαпα, آینوش, اتل و متل, ارزو., الهام1995, الیمان, بازیگوش, بخاری, بلــوط, تمنای دل, جلوه, خانم فسقلی, دختر مامانی, رها در باران, زوها, ستاره بارون, ستاره ی رها, سرتق, سوال, سیمیندخت, شهرزاد ن, شورم, طلوع عشق, فرزانه 62, لاله, لیلا931, ماه منیر., ململ خانم, مهرگل, میومیو, ناشناس58, نامی, نفس رادمنش, نماز67, همای رحمت, هوفریا, پیازچه, کمند, ღvareshღ
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۴۱ قبل از ظهر   #36 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
shahtut آواتار ها
 
shahtut به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +66 امتیاز     
پیش فرض

سیلام بچه ها جونم!!!پست دوم امشب.دوستان تقریبا تکلیف خجسته و مهران روشن نشده ؟ من دارم کم کم معماهای قدیمی رو حل می کنم اما در طی این مراحل مماهای جدیدم اضافه می کنم.پویش یه پلیسه وقتی داستان و می خونین باید خودتون و جای یه پلیس قرار بدین که هر لحظه با پیز جدیدی غافلگیر میشه.با ادمای جدید اشنا میشه و خیلی وقتا می فهمه اشتباهات بزرگی می کرده و ذهنش منحرف شده.بازم ممنون که بهم لطف می کنین و می خونین.می دونم نوشته هام خوب نیستن.خیلی دوستون دارمممم.بریم سراغ داستان.

رو به روی فرناز توی کافی شاپ نشستم و گفتم : ممنون که اومدین.
لبخندی زد و گفت : خواهش می کنم کاری نکردم.
-:حالتون خوبه؟
-:ممنونم.
بازم حال من و نپرسید . مثل همیشه ساکت و اروم.
گفتم : چیزی هم سفارش دادین دختر دایی؟
-:سر بلند کرد و تو چشمام خیره شد.بازم اون چشمای قهوه ایش.راستی من امروز چه با ادب شده بودم.
با صداش به خودم اومدم:پسر عمه کاری باهام داشتین ؟
-:راستش نمی دونم چطور بگم....
ای خاک تو سرت کنن نمی دونی چطور بگی ؟ الان فکر می کنه چی می خوای بگی ؟ به اینجا که میرسی نمی دونی چی بگی ؟ ؟ ؟ اما وقتی نباید حرف بزنم زبون میریزم.ای دیوانه.
-:راستش دختر دایی ...
گارسون بهمون نزدیک شد.ای خاک تو گورت پسر الانم وقت اومدن بود ؟ ؟ ؟
بعد از سفارش فرناز پرسشگر بهم خیره شد.
لبام و با زبونم تر کردم و گفتم : حدستون درست بود.
فقط نیچه لبخندی زد .
ادامه دادم : از همون موزه ارامنه تبریز...
میون حرفم اومد و گفت : اما متاسفانه کاری از دستتون بر نیومد نه ؟
ابروهام و بالا کشیدم و گفتم : دارین خیلی کنجکاوم می کنین ، از کجا می دونین انجام نشد ؟
اخه از این دزدی کسی خبر نداشت خوشبختانه با پیگیری مقامات بالا خبرش مخفی موند و پخش نشد.
-:پسر عمه می خوای بدونی من از کجا این اطلاعات و دارم نه ؟
با چشمای گرد شده که سعی می کردم عادی باشه گفتم : ماشاا...خودت یه پا کاراگاهی دختر دایی.
-:به پای شما نمی رسم اگه استعداد منم سرکوب نمی کردن الان می تونستم در کنار شما باشم.
امروز قرار بود شاخ در بیارم .
-:نمی فهمم .
-:می خواین بدونین من اطلاعات و از کجا میارم.درسم که تموم شد ارزوم بود برم دانشگاه افسری می خواستم پلیس شم.مگه پلیس بودن چه اشکالی داره ؟ مگه شما همکار زن ندارین؟اما بابا نذاشت.بابا نمی خواست یه پلیس زن باشم...تا می تونستم مقاومت کردم اما بابا اخر سر با این حرف که هیچ وقت نمی زاره خدمت کنم من و به قب نشینی وادار کرد. تمام اطلاعاتی که دارم از هک سیستم شما و یا پرونده هایی هست که بابا به خونه میاره.
-:یعنی می خواستی پلیس شی ؟
با سر تایید کرد.
خندم گرفته بود به زور خندم و کنترل کردم.فرناز و پلیس ؟ جالب میشدا.اما چرا دایی مخالفت کرده ؟ اینطور که معلومه کار اگاه خوبی میشده.راستی چرا من خبر نداشتم ؟
-:یعنی دایی نمی خواست شما پلیس باشین.
-:بله متاسفانه.
-:اونموقع دلیلش ؟
-:چون فکر می کنه یه زن نمی تونه پلیس خوبی باشه.
ابروهام و بالا دادم : دایی و این حرفا ؟
لبخند تلخی زد : متاسفانه همینطوره.
دایی همچین ادمی بود ؟ باورم نمیشد اخه دایی همیشه در طرفدار پلیسای زن بود حالا چی شده بود ؟ نمی دونم. وای من و ببین می خواستم از شر این یکی خلاص شم یکی دیگه پرید وسط عجب گیری کردما.
-:چرا من با خبر نشدم ؟
-:برای بابا کسر شان بود یکی بدونه دخترش می خواد پلیس شه برای همین نذاشت کسی خبر دار بشه.
گارسون بهمون نزدیک شد و سفارشات و روی میز چید.
اروم تشکر کردم و با دور شدنش گفتم : خیلی دوست داشتین پلیس باشین ؟
-:بیش از اندازه.
-: الانم روی رئیس تحقیق می کنین نه ؟
با خنده گفت : واقعا کاراگاهی برازندتونه.اره از اینکه در موردش بیشتر بدونم لذت می برم.
-:حالا در موردش چی می دونین؟
-:چیز زیادی نمی دونم جز اینکه رئیس روی چیزای مزخرف تمرکز می کنه.
قاشق بستنی رو توی گیلاس گذاشتم و گفتم : چطور؟
-:ببینید رئیس طوری کار می کنه که به نظر من و شما خیلی پیش پا افتاده و ساده و در عین حال مزخرف بهیچ کس فکر نمی کنه امکان داشته باشه نظر بیاد اینطوری راحت می تونه کارش و انجام بده چون در این حالت کسی فکر نمی کنه یکی اینطور ساده دست به کاری بزنه.
-:...

دوستان نقد یادتون نرود.
لینک نقد رئیس کیه!!!!
اینم فرناز.حالا دیگه چی موند ؟
shahtut آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
# بلوط #, * میـلاد *, **samanta**, *banoo*, +Neda+, .:aida:., 677389, alikhademi, amenia, amini2004, angel04, arman_iran, armita1819, asal-1412, asemane nili, asemanii, asoodeh, aygeen, Az@de, azarsana, baran.amad, benq, celiji, cole, dokhtare babash, elia65, fahime_kiticati, farin68, farzaneh_gig, fatemeh.ss, fatemeh_r, fatima92, fatima_59, gandomsa, ghorbani, ghorob89, gili, golgol, golgoli jaan, hafez159, hana_m, homa41, jijilo, joghoze, layahashemi, libra272, m.diamond.s, mahana1, mahboobeh 98, mahsa.a, mahsa.nadi, mahsaok, mahshad05, malihe ranjbar, malus, mansoure, maryta, masin, mirage, nafas44, narcis64, nazi1, nika21, NiNa.S, nini84, nlp16001, NO ONE, OoPs, parshang, raha_67, reza9000, roya1365, roya62, roze_zard, sadegh86, Sahar.M, saheldarya, samare, SaMirA.Ha, sara parvizi, sazin513, sedena, selda-A, sepideh1993, sevda76, shahzad, shatot, shervin ziba, sh_karan, sirius, sotazi, suzmani, suzy, sydney, s_donia323, s_mehr, T T--THR, talkhoon, tarama, tenten, usui, venus7021, veterniary, wenela, yas1, Z.BITA, zanbagh, zemestune, ~pArnYa~, ~SAREH~, αгѕαпα, آینوش, اتل و متل, ارزو., الهام1995, الیمان, بازیگوش, بانه, بلــوط, تمنای دل, جلوه, خانم فسقلی, دختر مامانی, رها در باران, زوها, ستاره بارون, ستاره ی رها, سرتق, سوال, شهرزاد ن, شورم, طلوع عشق, فرزانه 62, لاله, لیلا931, ململ خانم, مهرگل, میومیو, ناشناس58, نامی, نسیا, نفس رادمنش, نماز67, نوازنده عشق, همای رحمت, هوفریا, پیازچه, کمند, ღvareshღ
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۳۸ بعد از ظهر   #37 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
shahtut آواتار ها
 
shahtut به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +65 امتیاز     
پیش فرض

سیلام سیلامما امدیم.بابت دیشب معذرت حس نوشتن نبیدحال و حوصله هم نداریم این چند روز کسی جرئت نکرده نزدیکمان شودبه هر حال امدیم بنویسیم.بریم که با فرزان و پویش عزیز ادامه بدیم.تقدیم به ململ خانم ، ملوس ، خانم فسقلی ، رویا ،باران و نینا عزیزم.


به همراه کیا وارد حیاط شدیم.صدای بلند اهنگ از این فاصله هم به گوش میرسید.نزدیکی ساختمون سفید رنگی کیا ماشین رو متوقف کرد نورهای رنگی که از پنجره ها بیرون میزد جلب توجه می کرد.هر دو پیاده شدیم و به طرف ساختمون به راه افتادیم.انواع مدل های ماشین در اطراف ساختمان پارک شده بود.بیشتر از همه نگاهم به ماشین کاهویی رنگ جلب شد نمی دونم مدلش چی بود اما مطمئنا ایرانی نبود.
دو پله برای ورود به روی ایوان ساختمان می خورد بالا رفتیم.نگاهم به دختر یا زنی که ارایش غلیظی داشت و با پیراهن لیمویی بازی از مرد جوونی اویزون بود کشیده شد و با انزجار به رفتار های دختر نگاه کردم پسر به رفتارهای دختر می خندید و گاهی صورتش و می بوسید.
از بوسه هایی که روی صورت دختر می خورد چندشم شد و به سرعت نگاهم و از اونا گرفتم.کیا کنارم ایستاد و گفت : چی شده ؟
شانه هایم را بالا انداختم : هیچی.
کیا با سر به سالن اشاره کرد : بریم.
وارد سالن شدیم.با اولین قدم بوی انواع مشروبات و هزار جور کوفت وزهرمار دیگه ای رو احساس کردم.تصویرا زیاد واضح نبود بین نورهای رنگی سبز و قرمز و ابی و زردی که توی سالن می چرخیدن و دود کمرنگی که پیچیده بود قابل دیدن نبود.یعنی اینا چطوری اینجا همدیگرو پیدا می کنن؟همیشه از رفتن به این چنین جاهایی سر باز می زدم.مگه از جونم سیر شده بودم ؟
یه بار 22سالگیم رفتم تا یک هفته مامان تو اتاق زندانیم کرد.حالا ببین به کجا ها رسیدم.کاش زودتر وسایلم و جمع می کردم و میرفتم اپارتمان خودم تا راحت تر باشم.اما یک هفته ای کارای نا تموم داشتم قبلش باید طوفان و پیدا می کردم.
با صدای ای.جی به خودم اومدم.
-:به به ببین کی اینجاست.سلامت کو شاگرد ؟
کیا با لبخند بزرگی گفت : سلام.
تو چشماش نگاه کردم و گفتم : سلام استاد.
با خنده گفت : علیک.
تو چشماش یه چیزی بود که زیاد دوست نداشتم.پیراهن کوتاه صورتی جیغ به تن داشت.از این رنگ متنفر بودم.کفشای پاشنه بلندش نقره ای بود با گل سر نقره ای که توی موهاش فرو برده بود هماهنگ بود.پریناز یه چیزی می گفت ، اهان به اصطلاح ست بودن.همیشه فکر می کردم این کفشای پاشنه بلند چطورین ؟ بچه که بودم چند باری کفشای مامان و پوشیده بودم و مامانم کلی دعوام کرده بود.پرینازم عادت نداشت کفش پاشنه بلند بپوشه.کاش یکی پیدا میشد من ازش بپرسم.دوست داشتم یه بار دیگه هم اون کفشای پاشنه بلند و امتحان کنم.
کیا گفت : من الان بر می گردم و از ما دور شد.مسیر رفتنش و دنبال کردم و به دختری رسیدم از این فاصله فقط تونستم پیراهن قرمز رنگش و تشخیص بدم.
ای . جی کنارم ایستاد و گفت : چه خبرا ؟
-:خبری نیست.
-:من نمی دونم تو چرا اینقدر بچه مثبتی؟
ابروهام و بالا دادم من مثبت بودم ؟
-:چطور مگه ؟
-:خب مثبی دیگه چطور مگه داره ؟
-:هنوز باهام اشنا نشدین.بهتره زود قضاوت نکنین.
با خنده گفت : راس میگی.باشه بزار بیشتر با هم اشنا بشیم.من شادیم.
دستش و به طرفم دراز کرد.
نگاهی به دستش انداختم و اون و به گرمی فشردم و گفتم : فرزان.
-:فکر کردم فرزان اسم مستعارته.
بابا این دیگه کیه ؟ به سرعت گفتم : نه . اسمم فرزانه.
-:خوبه...فرزان من همه جا ای .جیم جز زمانی که باهم تنهاییم.
-:بله استاد.
نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت : کت و شلوار خیلی بهت میاد.
از تعریفش خوشم اومد.کت و شلوار طوسی با پیراهن مشکی به تن داشتم بد نبود یعنی تیپم خوب بود.
نگاهی به اطراف انداختم.کیا مشغول صحبت با چند نفر بود.
وسط سالن چند تا دختر و پسر مشغول رقص بودن.اما تعدادشون کم بود بیشتر جمع حاضر مشغول حرف زدن بودن.یا به قول معروف فک زدن.
شادی نگاهم و دنبال کرد و گفت : کسی رو میشناسی؟
-:نه.
گارسون بهمون نزدیک شد و سینی و جلومون گرفت.شادی گیلاسی برداشت.
نگاهی به گیلاسها انداختم و اونی که مایع سفید رنگی داشت و برداشتم.
یادم باشه به کیا بگم اسم همه ی اینا رو بهم یاد بده.من که نمی دونم توی اینا دقیقا چیه ؟ چند تاش و بلد بودم اما نه همش و .فکر کنم این شراب سفید بود.یادمه یه جا خونده بودم شراب سفید از انگورهایی که پوستشون کنده شده درست میشه !!! حالا جدی این شراب سفید بود ؟
شادی دستش و دور بازوم حلقه کرد و گفت : بریم اونجا بشینیم؟
به کاناپه ای اشاره کرد.نگاهی به سالن انداختم سالن بزرگی بود که سمت راست در ورودی میز بزرگی برای خوراکی ها قرار داشت و اطرافشم تقریبا پر بود.
سمت چپ هم تعدادی مبل برای نشستن بود.
رو به روی در ورودی در بزرگی به رنگ سبز تیره قرار داشت و دختری با لباس بنفش کنار اون ایستاده بود و سالن و زیر نظر داشت.به همراه شادی به طرف کاناپه رفتیم و نشستیم.
-:چند سالته ؟
به طرفش برگشتم : هومم؟
-:کجایی ؟ میگم چند سالته ؟
-:25.
با خوشحالی که سعی می کرد پنهونش کنه گفت : منم 23سالمه.کارت چیه ؟
اخه به من چه چند سالته ؟ حیف کارم پیشت گیره وگرنه می دونستم چطوری حالت و بگیرم : کار خاصی ندارم یه مغازه تعمیر لوازم برقی دارم.
-:نه بابا کارت خوبه.حالا سر در میاری یا برای رد گم کنیه ؟
-:نه بلدم.دیپلم برق دارم.
-:خوبه.خوشم اومد چرا ادامه ندادی؟
اینارو فول بودم.یه پا دروغگو شده بودم واسه خودم.
-:دوست نداشتم درس بخونم اونم بخاطر بابابزرگم خوندم.
با دیدن کیا که به طرفمون میومد حرفم و خوردم.


نقدی.نقدی.یادتون نره ها.!!!


shahtut آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
# بلوط #, * میـلاد *, **samanta**, *banoo*, .:aida:., alikhademi, amenia, amini2004, angel04, arman_iran, armita1819, asal-1412, asemane nili, asemanii, asoodeh, aygeen, Az@de, azarsana, baran.amad, benq, CAT-WOMAN, celiji, cole, dokhtare babash, elenah, elia65, fahime_kiticati, farin68, fatemeh.ss, fatima_59, gandomsa, ghorbani, ghorob89, gili, golgoli jaan, hafez159, hana_m, homa41, jijilo, joghoze, khademre, layahashemi, m.diamond.s, mahana1, mahboobeh 98, mahsa.a, mahsa.nadi, mahsaok, malihe ranjbar, malus, mansoure, maryta, masin, mirage, N A R S A N, nafas44, narcis64, nazi1, nika21, NiNa.S, nlp16001, NO ONE, parshang, raha_67, reza9000, roya1365, roya62, roze_zard, sadegh86, Sahar.M, saheldarya, samare, sara parvizi, sazin513, sedena, selda-A, sepideh1993, setayesh1363, sevda76, shahzad, shalizar2, shatot, shervin ziba, sh_karan, sirius, sotazi, suzmani, sydney, s_donia323, T T--THR, talkhoon, tanen, taraneh joon, usui, venus7021, veterniary, wenela, white rose, yas1, Z.BITA, zanbagh, zemestune, ~pArnYa~, αгѕαпα, آینوش, اتل و متل, ارزو., الهام1995, الیمان, بازیگوش, بانه, بلــوط, تمنای دل, جلوه, خانم فسقلی, دختر مامانی, زوها, ستاره بارون, ستاره ی رها, سرتق, سوال, شهرزاد ن, شورم, طلوع عشق, فرزانه 62, لاله, لیلا931, ماه منیر., ململ خانم, مهرگل, میومیو, ناشناس58, نامی, نسیا, نفس رادمنش, نماز67, نوازنده عشق, همای رحمت, هوفریا, پیازچه, کمند, ღvareshღ
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۲۷ بعد از ظهر   #38 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
shahtut آواتار ها
 
shahtut به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +70 امتیاز     
پیش فرض

سيلام.اينم پست دوم.

کيا کنارم ايستاد و گفت : خوش مي گذره ؟
شادي بلند شد و گفت : برمي گردم.
کيا نگاهش را به دنبال شادي کشيد و گفت : باهاش صميمي شدي.
-:نه بابا.از اين خبرا نيست داشتيم در مورد کار حرف مي زديم.
سرش و تکون داد و گفت : اون دختري که کنار در ايستاده و پيراهن بنفش پوشيده رو مي بيني؟
همون دختري رو مي گفت که سالن و زير نظرداشت وقتي تاييد کردم گفت : اون دوست دختر طوفانه.
-:جدي ؟ يعني مي دونه الان کجاست ؟
-:اره مي دونه.
گيلاسي که لب نزده بودم و کنار ميز کوچکي که نزديکم بود گذاشتم و گفتم : بريم بپرسيم.
قدمي برنداشته بودم که گفت : کجا ؟
به طرفش برگشتم : ميرم بپرسم ديگه.
چپ چپ نگاهم کرد و گفت : تو جدي پليسي؟
با اخم نگاهش کردم و گفتم : خفه شو.
-:راست ميگم ديگه.اخه ديوونه اون به اين اسوني مي گفت طوفان کجاست که مشکلي نبود.تازه جرئت داري نزديکش بشو ببين چه بلايي سرت ميارن !!! اون چند تا مردي که نزديکش ايستادن و نمي بيني ؟ اونا محافظاشن.
-:محافظ مي خواد چيکار؟
-:باباش از اون قاچاقچياي بزرگه.الناز تنها دخترشه.عاشق اين دختره.دختره بگه بمير باباش با اوون عظمتش مي ميره.
-:ايول عجب دختري.
-:الان جرئت داري برو سراغش.
دوباره قدمي به جلو برداشته بودم که کيا دستم و از پشت گرفت و گفت : خيلي خلي.وايسا با هم ميريم به وقتش بايد يه نقطه ضعف پيدا کنيم.
-:اون چيه؟
بدجوري نگام کرد اگه مي تونست الان سرم و مي بريد : گفتم بايد پيدا کنيم الان نمي دونم.
-:در ميره ها.
-:نميره خيالت راحت.
-:يعني باباي دختره نمي دونه طوفان کجاست ؟
-:نه.فقط دختره مي دونه.باباي دختره براي رئيس کار مي کنه اما نمي دونه طوفان کجاست.
-:راستي رئيس براي چي دنبال طوفانه ؟
-:طوفان يه زماني براي رئيس کار مي کرد دست راست رئيس حساب مي شد.اما نمي دونم چي شد که از گروه جدا شد و گفت مي خوام تنها کار کنم اين شد که رئيس افتاد دنبالش که تو بيشتر از اوني که بايد بدوني در مورد من مي دوني و اگه مي خواي از گروه بري بيرون بايد بميري.
-:ايول رئيس.امير ارسلان چي ؟
-:امير ارسلان دنبال رئيسه.اگه طوفان و پيدا کنه مي تونه اطلاعات خوبي در مورد رئيس گير بياره.
-:کارشون درسته.
-:پس چي !!! ميگم پات و از اين ماجرا بکش بيرون حرف گوش نمي کني.
باز کيا رفت رو انتن نصيحت کردن.
-:نمي شه کيا بايد تا اخرش برم.گير نده بريم سراغ اين دختره؟
-:يکم زبون به دندون بگير ميريم.
-:پس کي ؟
-:پسر تو شيش ماه به دنيا اومدي؟
-:نچ هفت ماهه.
-:خاک تو سرت.
-:چرا ؟
-:چرا و مرض.
به طرف کاناپه هلم داد.روي کاناپه افتادم کنارم نشست و گفت : لال شو ببينم يه چي گير ميارم بريم سراغ دختره ؟
-:مي خواي برم امار در بيارم ؟
-:لازم نکرده.امار اينارو هيچ جا نمي توني پيدا کني.
-:تو سيستم ما ميشه ها.
-:اره جون خودت.اگه بود که تا الان اينا رو دستگير کرده بودين.
راست مي گفتا.من تا حالا چيزي در مورد اينا نشنيده بودم.
-:کيا باباي اين دختره کيه ؟
-:تو فکر مي کني من کيم همه چي رو بدونم؟فقط مي دونم از اون کله گنده هاست.
اره جون خودش خوب مي دونستم مي دونه باباي دختره کيه اما نمي دونم چرا نمي خواست چيزي بگه؟چرا نمي گفت ؟باز هنگيدم.خدايا کمکم کن.

نقد رئیس کیه ؟ نقد
shahtut آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
# بلوط #, * میـلاد *, **samanta**, *banoo*, .:aida:., 3pde193, alikhademi, amenia, amini2004, angel04, arman_iran, armita1819, asal-1412, asemane nili, asemanii, asoodeh, aygeen, Az@de, azarsana, baran.amad, benq, celiji, cole, elenah, elia65, fahime_kiticati, farin68, fatemeh.ss, fatima_59, gandomsa, ghorbani, gili, golgoli jaan, hafez159, hana_m, homa41, hooman770, jijilo, joghoze, layahashemi, m.diamond.s, mahana1, mahboobeh 98, mahsa.a, mahsa.nadi, mahsaok, mahshad05, malihe ranjbar, malus, mansoure, maryta, masin, mindrella, mirage, N A R S A N, nafas44, narcis64, nazi1, nika21, NiNa.S, nlp16001, NO ONE, parshang, raha_67, roya1365, roya62, roze_zard, sadegh86, Sahar.M, saheldarya, sam85, samare, sanjaghak_a, sara parvizi, sazin513, sedena, sepideh1993, setare.jaberi, setayesh1363, sevda76, shahzad, shatot, shervin ziba, sh_karan, silver moon, sirius, sotazi, suzmani, sydney, s_donia323, S_HOOT, s_mehr, T T--THR, talkhoon, tanen, taraneh joon, usui, venus7021, veterniary, wenela, white rose, yas1, zanbagh, zemestune, ~pArnYa~, αгѕαпα, آینوش, اتل و متل, ارزو., الهام1995, الیمان, بازیگوش, بانه, بلــوط, تمنای دل, جلوه, خانم فسقلی, خوتلون, دختر مامانی, زوها, ستاره بارون, ستاره ی رها, سرتق, سوال, شهرزاد ن, شورم, فرزانه 62, لاله, لیلا931, ماه منیر., ململ خانم, مهرگل, میومیو, ناشناس58, نامی, نسیا, نفس رادمنش, نماز67, نوازنده عشق, همای رحمت, هوفریا, پیازچه, کامران 772, کمند, ღvareshღ
قدیمی ۱۹ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۰۲ قبل از ظهر   #39 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
shahtut آواتار ها
 
shahtut به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +73 امتیاز     
پیش فرض

سیلام من اومدم با پست سوم....نقدا کو ؟ هان ؟ هان ؟ بگین ببینم ؟ پستای امروز افتضاح بودا نه ؟ خودم می دونم بد بود.

دست کیا رو گرفتم و به دنبال خودم از ساختمون بیرون بردم.کیا با غر غر دنبالم میومد.
یکم که از باغ فاصله گرفتیم و صدای اهنگ کم شد گوشیم و بیرون اوردم و شماره ی مورد نظرم و از بین شماره های سیو شده پیدا کردم و دکمه تماس و فشردم.
-:سلام.
-:سلام پسر عمه.حالتون چطوره ؟
-:ممنون من خوبم.شما خوبین ؟
-:بد نیستم.
-:می تونین حرف بزنین ؟
-:بله می تونم.
-:عالیه.شما گفتین اگه در مورد رئیس مشکلی داشته باشم تا بتونین کمکم می کنین.
-:البته.مشکلی پیش اومده ؟
-:شما الناز میشناسین ؟
-:الناز چی ؟
وای باز من دز خل بودنم زده بالا باید یه فکری بکنم.
با پای چپم به کیا که پشت به من رو به ساختمون ایستاده بود ضربه ای زدم و گفتم : کیا!!!
با خشم به طرفم برگشت و گفت : درد.مرض.چته ؟ چرا می زنی ؟
شلوار لی و پیراهن سفید و کت خیلی بهش میومد.جدی خل شدما.
-:کیا فامیلی الناز چیه ؟
-:من چه می دونم ؟ اگه می دونستم که پدرش و میشناختم. اما می دونم بعضیا بهش می گن الناز یه تیر.
-:چی ؟
-:الناز یه تیر.نشنیدی ؟
گوشی رو به گوشم نزدیک کردم :بهش می گن الناز یه تیر.
-:چی می خوای الان پسر عمه ؟در مورد این اطلاعات می خوای ؟
-:می تونی گیر بیاری؟
-:قول نمی دم بزار ببینم چیکار می تونم بکنم.
-:ممنون.ببخشید این موقع مزاحم شدم.به کسی نمی تونم اعتماد کنم.
-:اشکالی نداره .تماس می گیرم.
-:منتظرم.
گوشی و قطع کردم و به طرف کیا برگشتم.چپ چپ نگام می کرد.
شونه هام و بالا انداختم : چرا اون طوری نگام می کنی ؟
-:من نمی دونم اون لباس فرم و چطوری تنت کردی ؟ عقل که نداری.هوشم نداری . خلم که هستی...
میون حرفش پریدم : هوی داری تند میریا.
سرش و به طرف دیگه برگردوند و گفت : بیا ازش فقط برای زور گیری استفاده می کنی.
-:به تو چه ؟
-:راست می گیا به من چه ربطی داره.هر غلطی می کنی بکن.اصلا من اینجا چیکار می کنم ؟ الان باید خونه پیش مادر بزرگم باشم.
-:پس چرا نیستی ؟
-:اخه راه افتادم دنبال خری مثل تو...
با صدایی که هر لحظه مزدیک تر میشد هر دو ساکت شدیم و پشت درختی که وسط بود پنهون شدیم.
صدای مرد و زنی بود که با نفس نفس با هم حرف میزدن.
کیا سرش و بیرون برد و نگاهی انداخت.
چند ثانیه نگاهش کردم اما همچنان مشغول دید زدن بود.
چند تا ضربه اروم به شونش زدم : کیا چه خبره ؟
بدون اینکه نگاهش و برداره گفت : خفه شو دارم میبینم.
با این حرفش یه نگاهی به اونا انداختم.
ضربه ی نسبتا محکمی تو سرش زدم و گفتم : هوی دیوونه چرا صحنه های خصوصی مردم و نگاه میکنی ؟
به طرفم برگشت و با خشم گفت : میزاری ببینم یا نه ؟
-:تو به صحنه های خصوصی مردم چیکار داری ؟
-:به تو چه!!!در ضمن اینا اگه می خواستن خصوصی باشه می تونستا برن تو اتاقای طبقه بالا.
-:نه بابا راهش و خوب بلدی.
-:مثل تو چشم و گوش بسته نیستم.
بیخیال گفتم : از کجا میدونی من نیستم ؟
با چشمای گرد گفت : بابا ایول داره تو هم که اینکاره ای.
-:نخیر اینطوری نیست.
با خنده گفت : دیگه لو دادی نمی تونی جمعش کنی.
-:گم شو.بیا بریم.
-:کجا بریم ؟ داریم استفاده مفید می کنیم فیلم کاملا زنده می بینیم.
-:منحرف.
-:خودتی.نه که تو ندیدی.
-:دیدم که دیدم.
-:پس تو هم جفت منی.حالا برو کنار صحنه تموم شد ادامش و ببینیم.
دستش و گرفتم و در حالی که از اونجا دورش می کردم گفتم : بسه ته بیشتر ببینی رو دل می کنی.
تازه به نزدیکی های ساختمون رسیده بودیم که با زنگ موبایلم ایستادم.
کیا نگاهی به من که دنبال گوشیم می گشتم انداخت و گفت : تو جیب سمت راست کتته.
گوشی و بیرون کشیدم.
-:بله ؟
-:سلام.
-:سلام.چیزی پیدا کردین؟
-:الناز معتمد معروف به الناز یه تیر دختر یکی از بزرگترین قاچاقچیای هروئین.تا به حال به سه قتل متهم شده که هر بار بعد از پیدا شدن قاتل تبرئه شده. اما همه ی اون قاتلا نسبتی با الناز داشتن.هر سه قاتل از دستیاران الناز بودن.
دهانم از تعجب باز مونده بود.
فرناز ادامه داد : الناز یه تیر همیشه با یه تیر کار و تموم می کنه اما هیچ وقت گیر نمیوفته چون هر بار یکی از نوکراش قتل و به گردن می گیرن.
-:تا الان کسی نتونسته ثابت کنه ؟
-:پارسال یکی از افسران سر از کار اونا در میاره و مدارک لازم هم برای گناه کار بودن الناز جمع می کنه اما روز قبل از دادگاه وقتی همسر و بچه هاش خونه نبودن توی خونش کشته میشه و تمام مدارک هم ناپدید می شن.
نفسم تو سینه حبس شد.من می خواستم با این اوضاع برم سراغ یه قاتل ؟ ای تو روحت طوفان دوست دختر بهتر از این گیرت نمیومد ؟
-:حالا می تونی از زمان قتل هایی که اتفاق افتاده و اینجور چیزا بگی ؟
-:می خوای چیکار ؟
-:لازم دارم.
-:اخرین قتل 7ماه پیش توی یکی از پارتی های شبونه توی یکی از ولاهای لواسان اتفاق افتاد و الناز به عنوان قاتل معرفی شد اما روز دادگاه کسی خودش و معرفی کرد و الناز تبرئه شد.
-:اون دادگاه چه ساعتی تشکیل شده ؟
-:ساعت 12 ظهر.
-:ممنونم.
-:چیزه دیگه ای لازم ندارین ؟
-:نه ممنون.همین کافیه.کارم و راه می اندازه.
-:خواهش می کنم کاری نکردم.
-:راستی اسم اون پلیسه چی بوده ؟
-:سرگرد احتشام.
-:خیلی لطف کردی.جبران می کنم.اینکارت و فراموش نمی کنم.
-:ماری نکردم پسرعمه مشکلی بود بازم تماس بگیرین.من خوشحال میشم کمکتون کنم یادتون نره قول دادین منم در جریان باشم.
-:به روی چشم.وقت کنم براتون کاملا توضیح میدم.
-:مرسی.
-:خواهش می کنم با اجازه.
-:با کی اینطور لفظ قلم حرف می زنی ؟
-:به تو ربطی نداره ؟
با شیطنت گفت : نکنه دوست دخترته؟
چپ چپ نگاهش کردم : کیا من دوست دختر دارم ؟
-:خودت الان گفتی اینکاره ای.
-:من یه چیز مزخرفی گفتم شوخی کردم.
-:یه ضرب المثل هست می گه حرف و شوخی شوخی میزنن.
-:خفه.بیا بریم سراغ الناز.
ازم دور شد و گفت : مگه از جونم سیر شدم بدون اینکه چیزی بدونم برم سراغ الناز.
-:پس بمون اینجا تا من برم و برگردم.
قبل از من به راه افتاد و گفت :نخیر اقا ما مثل شما رفیق نیمه راه نیستیم.بریم ببینیم تو امشب سرمون و به باد میدی یا نه؟
-:کیا فکر نکن نفهمیدم یه چیزایی می دونی و نمی گیا.
-:مثلا چی می دونم؟
-:خیلی چیزا.
-:توهم زدی.
-:به نظر تو من همیشه توهم میزنم.
با هم به طرف ساختمون رفتیم.می دونستم چیکار باید بکنم.فکر خوبی بود.تنها فکری که تو اون لحظه می تونست به نتیجه برسه.
با ورودمون شادی رو به رومون ظاهر شد و گفت : فرزان با من میرقصی ؟
کیا با خشمی که سعی می کرد مخفی کنه نگاهمون کرد.
گفتم : چرا من ؟ با کیا برقص.
نگاهی به کیا انداخت و گفت : با هردوتون می رقصم بریم ؟
کیا لبخندی زد و گفت : بریم.
دست شادی رو گرفت و به طرف وسط سالن کشید.
به دیوار پشت سرم تکیه دادم و به اونها چشم دوختم.
در میون رقصشون نگاهم به دختری که با لباس نقره ای میون همه بیشتر می درخشید کشیده شد.از وقتی اومده بودیم چند باری دیده بودمش اما نمی تونستم صورتش و دقیق ببینم.
اما بازتاب نور روی لباسش خیلی جلب توجه می کرد.
بعد از پایان اهنگ کیا و شادی کنارم اومدن.
شادی دستش و به طرف گرفت و گفت : نوبت توئه.
نگاهی به دستش انداختم.من رقص بلد بودم ؟ سه.چهار سالی میشد نرقصیده بودم.
دستش و گرفتم و به طرف مرکز سالن رفتیم.



دوستای گلم اینم یه پست باحال دیگه.من بازم دارم میرم تبریز.احتمالا چند روزی نتونم پست بدم.می دونید که دارم میرم عروسی به همین دلیل به احتمال زیاد از پست دادن معذور باشم.
برگشتم جبران می کنم.اگه وقت کنم قبل از رفتن یه پست دیگه هم می زنم.راستی برگشتم با نقدا غافلگیر بشما!!!

لینک نقد رئیس کیه ؟ یادتون نره ها!!!
shahtut آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
# بلوط #, * میـلاد *, **samanta**, *banoo*, .:aida:., 3pde193, alikhademi, amenia, amini2004, angel04, arman_iran, armita1819, asal-1412, asemane nili, asemanii, asoodeh, aygeen, Az@de, azarsana, baran.amad, benq, CAT-WOMAN, celiji, cole, daneshmand, dokhtare babash, elahegood, elenah, elia65, fahime_kiticati, farin68, fatemeh.ss, fatima_59, gandomsa, ghorbani, ghorob89, gili, golgol, hafez159, hana_m, homa41, joghoze, khademre, kobramahmod, layahashemi, m.diamond.s, mahana1, mahboobeh 98, mahsa.a, mahsa.nadi, mahsaok, malihe ranjbar, malus, mansoure, maryta, masin, mindrella, mirage, N A R S A N, nafas44, narcis64, nazi1, nika21, NiNa.S, nlp16001, NO ONE, parshang, raha_67, reza9000, roya1365, roya62, roze_zard, sadegh86, Sahar.M, saheldarya, sam85, samare, sara parvizi, sazin513, sedena, selda-A, sepideh1993, setare.jaberi, sevda76, shahzad, shalizar2, shatot, shervin ziba, sh_karan, sirius, sotazi, suzmani, suzy, sydney, s_donia323, S_HOOT, s_mehr, T T--THR, talkhoon, tanen, usui, venus7021, veterniary, wenela, white rose, yas1, zanbagh, zemestune, ~pArnYa~, ~SAREH~, αгѕαпα, آینوش, اتل و متل, ارزو., الهام1995, امیلیا, بازیگوش, بانه, بلــوط, تمنای دل, جلوه, خانم فسقلی, دختر مامانی, زوها, ستاره بارون, ستاره ی رها, سرتق, سوال, شهرزاد ن, شورم, طلوع عشق, فرزانه 62, لاله, لیلا931, ململ خانم, مهرگل, میومیو, ناشناس58, نامی, نسیا, نفس رادمنش, نماز67, نوازنده عشق, همای رحمت, هوفریا, پیازچه, کامران 772, کمند, ღvareshღ
قدیمی ۱۹ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۱۳ بعد از ظهر   #40 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
shahtut آواتار ها
 
shahtut به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +72 امتیاز     
پیش فرض

بچه ها جونم سلام.اینم پست بعدی گفتم شاید بزارم.دوست داشتم الان که می تونم بزارم.فکر نکنم بازم بتونم بزارم.اما اگه بتونم بازم می زارم.راستی این پست تقدیم به ململ خانم.ameniaو m.shasusaعزیزم..خیلی چاکر همتون هستم.

دست راستم و روی قوس کمر شادی گذاشتم و دستش و توی دست چپم فشردم.
شادی بهم نزدیک تر شد می تونستم نفسهاش و عروسی کنم.نفسهاش که به صورتم می خورد لرزه به تنم می انداخت.فکر نمی کردم اینطور از نزدیکی یه دختر حالم دگرگون بشه.
در تمام این مدت تنها دختری که بهم نزدیک شده بود پریناز بود.نفس عمیقی کشیدم.
اهنگی که پخش میشد یه سوز خاصی داشت.شادی با اهنگ لب خوانی می کرد.منم عین مسخ شده ها تو اهنگ حل شده بودم.چی گفتم ؟ خودمم نفهمیدم....


می خوام برات از اسمون یاسای خوشبو بچینم.
می خوام شبا عکس تو رو تو خواب گلها ببینم.
ای کاش بدونی چشات و به صد تا دنیا نمی دم.
یه موج گیسوی تو رو به صدتا دریا نمی دم.

تو چشمای شادی که بهم خیره شده بود نگاه کردم.
از اونی که توش می دیدم متنفر بودم.من نمی خواممم.به کی بگم ؟
شادی چی داشت ؟ اهان کیا می گفت خیلی مایه داره.پول داشت.قیافشم بد نبودا.مخصوصا لباش.هوس می کردم ببوسمشون.مخصوصا الان با اون رژ لب نارنجیش.
خوش تیپم بودا!!!!راستی کارش چی بود ؟ عجب سوالایی می کنم خوب رانندگی می کرد دیگه . اصلا اگه مایه داره کار می خواد چیکار ؟

امشب می خوام رو اسمون عکس چشات و بکشم.اگه نگاهم نکنی ناز نگات و بکشم.
ای کاش بدونی چشات و به صدتا دنیا نمیدم یه موج گیسوی تو رو به صدتا دریا نمی دم.

-:فرزان چشات و از کی به ارث بردی ؟
با چشای گرد شده گفتم : جانم ؟
-:چشات و دوست دارم.خیلی شیکه .
شیکه ؟ اولین باره یکی اینطوری تعریف می کنه !!! چشمم شیک میشم...؟؟؟عجبا !!!
-:فرزان کجایی ؟
-:هان ؟
-:حواست اینجاست ؟
-:همین جا.
-:نگفتی چشات و از کی به ارث بردی ؟
-:نمی دونم.
-:چه بد اما من خیلی دوسشون دارم.
فقط لبخند زدم.چیزی برای گفتن نداشتم.
اهنگ تموم شد نفس عمیقی کشیدم.خدایا شکرت.
شادی گونم و بوسید و گفت : مرسی خیلی خوب می رقصی.
هان ؟ من و بوسید ؟ خدایاااا.
-:توام همینطور.
نگاهم به دختر لباس نقره ای افتاد ، انگار شادی رو صدا کرد.شادی سریع تشکر کرد و ازم دور شد.با تعجب به اونا نگاه کردم.
کیا کنارم ایستاد و گفت : داداش نمی خوای از رقصیدن دست بکشی ؟
-:چی گفتی؟
-:گفتم نمی خوای از اینجا بیای بیرون ؟ الان میان سراغت ها.
نگاهی به اطراف انداختم.وسط سالن ایستاده بودم و دو سه تا دختر و پسر دورم می رقصیدن.
-:چرا چرا بریم...!!!
به همراه کیا به طرف گوشه ای از سالن رفتیم.
گفتم : کیا بریم سراغ الناز.
کیا به الناز که از اول مهمونی از جاش تکون نخورده بود اشاره کرد و گفت : بریم.خدایا امشب و خودت بخیر کن.
با هم به طرف الناز به راه افتادیم.
با نزدیک شدنمون چهار محافظی که کنارش بودن تکون خوردن.دیدم که دستشون به زیر کتشون رفت.حتما اسلحه داشتن.
هیی.دلم برای اسلحم تنگ شده.چرا گذاشتمش خونه ؟
با اشاره الناز عقب کشیدن.رو به روی الناز ایستادیم.
با هم سلام کردیم.
الناز لبخندی زد.
-:سلام کیا.چه عجب ؟ افتخار دادی تو مهمونی من باشی!!!
-:این چه حرفیه ؟ برای من افتخار تو مهمونی شما باشم.اگه حضور ندارم از کم لطفی نیست بخاطر مشکلات زندگیه.
الناز لبخندی زد و به من چشم دوخت:کیا معرفی نمی کنی؟
-:فرزان.یکی از دوستانمه.
دستش و به طرفم گرفت . دستش و فشردم.
گفت : من النازم.لطف کردین به مهمونی من اومدین.
-:ممنونم.از اشنایی با شما هم خیلی خوشوقتم.
فقط سرش و تکون داد.
کیا گفت : الناز جان فرزان داره دنبال یه نفر می گرده.
الناز اخم هایش را در هم کشید و گفت : نمی تونه به اون برسه.اشتباه اومده.
از اونی که فکر می کردم باهوش تر بود.
-:الناز خانم من باید قبل از اونا پیداش کنم به نفع خودشه من ببینمش.
-:متاسفم.اشتباه اومدین.من نمی تونم کمکتون کنم.
-:اما احتشام چیز دیگه ای قبل از مرگش می گفت.
یه لحظه رنگش پرید.ایول همون چیزی که می خواستم شد.اینه.همین و می خواستم.
خودش و جمع و جور کرد و گفت : نمی شناسم.
-:جدی؟ پس اونایی که پارسال دست من رسیده اشتباه رسیده.اخه الان فکر می کردم فردا یه سر به پاسگاه سر کوچه بزنم.
ابروهاش و بالا داد و اب دهانش و قورت.
-:باهاش چیکار داری؟
-:می خوام کمکم کنه.بهش بگین اریا دنبالشه.
-:اریا؟؟؟
-:خودش میشناسه.شما فقط بگین اریا.
با ضربه ای که به پام خورد دولا شدم.و به طرف کسی که ضربه زد برگشتم یکی از محافظای الناز بود.ضربش سنگین بود.برگشتم تا به الناز نگاه کنم که ضربه ی دیگه ای تو شکمم خورد دولا شدم و خواستم به کیا چنگ بزنم که نقش زمین شد.تا به خودم بجنبم دونفری ریختن سرم و دوباره زدن.یکی از محافظاکه قد بلندتر بود با پا زد توی شکمم.نوک تیز کفشش رفت تو شکمم.احساس کردم بدنم سوراخ شد.
باز هم می خواست بزنه تو شکمم که پاش و گرفتم و به سرعت بلند شدم.با مشت ضربه ای شکمش زدم دولا که شد یکی زدم تو صورتش که با ضربه ای که به شونم خورد نفسم حبس شد.صدای داد و فریاد کیا به هوا رفته بود.
فقط تونستم یه نگاهی به اطراف بندازم همه بیخیال مشغول کار خودشون بودن.انگار اتفاقی نیفتاده بود.این همه ادم اینجا ین خیالشون نیست ما رو می زنن؟
با اخ کیا به خودم اومدم که ضربه ی دیگه ای تو کمر خورد.خورد و خاکشیر شدم خدااا.
بلند شدم و چند تا زدم تو سر و صورت دو نفری که من و میزدن اما احساس درد شدیدی داشتم.بدنم بدجور کوفته شده بود.غافلگیر شدم و نتونستم واکنش مناسبی نشون بدم.مثل قبل از کتک خوردن انرژی نداشتم.بعد از چند تا ضربه با ضربه ای که یکی از اونا تو صورتم زد نقش زمین شدم.
دماغم تیر کشید.نفسم حبس شد.با احساس یه مایع روی صورتم نفسم و بیرون دادم.

لینک نقد رئیس کیه!!!یادتون نره ها...من نقد می خوام.

میرم شکایت می کنما از دستتون.پس نقد یادتون نره.
shahtut آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
# بلوط #, * میـلاد *, **samanta**, *banoo*, .:aida:., alikhademi, amenia, amini2004, angel04, ANNE, Aray, arman_iran, armita1819, asal-1412, asemane nili, asemanii, asoodeh, aygeen, Az@de, azarsana, baran.amad, barobax_vorojak, benq, CAT-WOMAN, celiji, cole, dokhtare babash, elahegood, elenah, elia65, fahime_kiticati, fani black 212, fatemeh.ss, fatemeh_r, fatima_59, gandomsa, ghorbani, ghorob89, gili, golgol, golgoli jaan, hana_m, homa41, jijilo, joghoze, khademre, layahashemi, m.diamond.s, mahana1, mahboobeh 98, mahsa.nadi, mahsaok, malihe ranjbar, malus, mansoure, maryta, masin, mindrella, mirage, N A R S A N, nafas44, narcis64, nazi1, nika21, NiNa.S, nlp16001, NO ONE, parshang, raha_67, reza9000, roya1365, roya62, roze_zard, sadegh86, saheldarya, sam85, sanjaghak_a, sara parvizi, sazin513, sedena, sepideh1993, setare.jaberi, setayesh1363, sevda76, shahzad, shalizar2, shatot, shervin ziba, sh_karan, sotazi, suzmani, suzy, sydney, szszsz, s_donia323, S_HOOT, s_mehr, T T--THR, tarama, taraneh joon, uranoos, usui, venus7021, wenela, yas1, zanbagh, zemestune, zohreh17, ~SAREH~, αгѕαпα, آینوش, اتل و متل, ارزو., الهام1995, امیلیا, بازیگوش, بانه, بلــوط, تمنای دل, جلوه, خانم فسقلی, خوتلون, دختر مامانی, رها در باران, زوها, ستاره بارون, ستاره ی رها, سرتق, سوال, شهرزاد ن, شورم, طلوع عشق, فرزانه 62, لاله, لیلا931, ماه منیر., ململ خانم, مهرگل, میومیو, ناشناس58, نامی, نسیا, نفس رادمنش, نماز67, نوازنده عشق, همای رحمت, هوفریا, ویولون, پیازچه, کمند, ღvareshღ
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
رئیس, کیه؟

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
دایی من | shahtut کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب shahtut نوشته کاربران سایت 52 ۱ خرداد ۱۳۹۱ ۰۳:۵۰ قبل از ظهر
لجبازی آقابزرگ | shahtut کاربر انجمن shahtut تایپ کتاب 40 ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۷:۴۹ بعد از ظهر
دایی من | shahtut کاربر انجمن shahtut کتابهای کامل شده نوشته کاربران 56 ۲۸ اسفند ۱۳۹۰ ۰۹:۴۹ بعد از ظهر
ترانه ی زندگی | shahtut کاربر انجمن shahtut جزیره متروکه کتاب 27 ۱۰ بهمن ۱۳۹۰ ۱۱:۴۶ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان