بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۷ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۴۷ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
alonegirl آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض قصه ی عشق | جبران خلیل جبران | تایپ

قصه ی ِ عشق
جبران خلیل جبران
ترجمه ی مسیحا برزگر
ناشر: خانه معنا
چاپ دوم: بهار 1386
126 صفحه






من اینجــا
کنـار ِ این همه زیبایی

و تو، تنهایی؛

دلم برای تنهایی ِ تو می سوزد

و خود آشفته ام از این خوشگذرانی؛

با من باش

با من بیا و بمان

که من بدون تو، به روزگار

تلـــخ... ســـرد... اندوهــبار...

فقط نگــاه می کنم

alonegirl آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۷ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۱۲ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
alonegirl آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

دیباچه ی مترجم

«عشق آمد و شولای ِ سبزش را روی دلم کشید.
دلم بیدار شد،
جوانه زد،
شکوفه داد
و خندید.
بی آنکه حدس زده باشم،
مبتلا شدم به عشق،
مبتلا شدم به سَلما.
آری، هجده ساله بودم که عاشق شدم.»
نام جبران خلیل جبران کافی است تا همچون شرابی ناب، وجد و حال بیاورد و شور و سرمستی ایجاد کند. من نام دیگری را نمی شناسم که چنین اثری داشته باشد و با نام او در این زمینه برابری کند. صرفِ شنیدن نام او زنگ هایی را در دل های ما به صدا درمی آورد که طنین آن از جنس صداهای زمینی نیست.
خیلی جبران موسیقی ناب است، رازی ست که فقط گه گاه شعر می تواند به قلمرو آن نزدیک شود، اما فقط گاهی و نه همیشه.
جبران خیلی جبران دوست داشتنی ترین روح ِ این زمین زیباست. قرن ها گذشته، آدم های بزرگی آمده و رفته اند، اما جبران خلیل جبران هنوز یکه است. من گمان نمی کنم که در آینده ی نزدیک هم کسی مانند او پا به عرصه وجود بگذارد؛ کسی که ژرفای بینش او را داشته باشد و بتواند همچون او به قلمرو ناشناخته ها پا بگذارد.
او کاری غیرممکن را به انجام رسانده است. او توانسته است رایحه ای از فراسو را به مشام جان ما برساند. او زبان ِ ما و وجدان ما را ارتقا بخشیده است. گویی همه ی عارفان دنیا و همه ی شاعران دنیا و همه ی روح های آفریننده ی دنیا، در وجود او یک جا گرد آمده اند. گرچه او در امر تسخیر دل های مردم توفیقی عظیم حاصل کرده، اما همان طور که خود اشاره کرده است، به تمامی حقیقت نایل نشده است و بدیهی است که نمی توان به تمامی حقیقت نایل شد. او می گوید بارقه ای از حقیقت بر آیینه ی دلش تابیده است. فقط بارقه ای. اما درک بارقه ای از حقیقت نیز، به معنی ِ در راه بودن است، در راهی که رو به سوی تمامی حقیقت دارد، راهی که متوجه مطلق و هر آن چیزی ست که جهانی ست.
در نوشته های جبران خلیل، شخص او غایب است. شما او را در نوشته هایش نمی یابید. رمز زیبایی کارهای او نیز در همین نکته نهفته است. او به جهان فرصت داده بود تا از نوک قلم او جاری شود و او تنها واسطه ی این سیلان و جریان باشد. او همچون نی بر لبان آن حقیقت بی صورت و بی رمز جای گرفته بود تا آن نایی ِ بی منتها بتواند نَفَس خویش را در آن دمیده و زیباترین نغمه ها را به وجود آورد.
بدیهی است جبران خلیل نمی توانسته همه ی تجربه ی خویش را در قالب تنگ کلمات بریزد. تجربه ی گلستانی شکوفا، در ژرفای وجود او باقی ماند و او فقط دامنی از گـُل برای ما به ارمغان آورد. اما همین دامن گل کافی ست تا دلیلی باشد بر آن که گلستانی وجود دارد.
او از گلستان می آید؛ با دامنی آغشته به رایحه ی باغ و عطر گل ها. پنجره های دل تان را باز کنید تا نسیمی که می وزد، آن رایحه ی دل انگیز را با خود به خانه ی وجود شما نیز بیاورد؛ شما که باغ و گلستان ِ تان آرزوست.


او از گلستان می آید؛

با دامنی آغشته به رایحه ی باغ و عطر گل ها.
پنجره های دل تان را باز کنید.



alonegirl آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۷ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۲۲ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
alonegirl آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

فروغ تابناکِ عشق

عشق آمد و شولای ِ سبزش را روی دلم کشید.
دلم بیدار شد،
جوانه زد،
شکوفه داد
و خندید.
بی آنکه حدس زده باشم،
مبتلا شدم به عشق،
مبتلا شدم به سَلما.
آری، هجده ساله بودم که عاشق شدم.
عشق،
با بال های جادویی خیال،
چشم های مرا به تماشای زندگی برد
و با سرانگشتان ِ سوزانش،
روحم را نوازش کرد.
او مرا به باغ ِ احساس های بلند و زیبا بُرد؛
جایی که روزهایش به رؤیا می مانند
و شب هایش به ضیافتی باشکوه.
سَلما،
با زیبایی آسمانی اش،
زیباپَرَستی را یادم داد.
او لطیف بود.
رازهای عشق را او برایم گشود.
شعر قشنگِ زندگی را او برایم سرود.
همه ی آدم ها، خاطره ی ِ نخستین عشق خود را، برای همیشه، در دفتر دل ثبت می کنند؛ خاطره ای که لرزه بر بنیاد روح ِ آدمی می اندازد و همه ی تلخ های زندگی را شیرین می کند.
هر مرد جوانی، سَلمایی دارد؛
سَلمایی که با بهار ِ زندگی می آید،
لحظه های تنهایی و دلتنگی ِ روح را از شادمانی سرشار می سازد و سکوت شب ها را از نغمه و موسیقی می آکـَنَد.
آن روزها، در دریای افکار ِ خویش غوطه می خوردم.
دوست داشتم معنای زندگی را بفهمم.
همه ی کتاب ها را زیر و رو می کردم.
ناگهان، عشق آمد و در گوشم نجوا کرد.
سَلما فروغی تابناک بود؛
در برابرم ایستاد،
همچون ستونی از نور و نوازش.
زندگیم خالی ِ خالی بود؛
همچون زندگی ِ آدم در بهشت.
سَلما، حوّای دل ِ من بود.
او دلم را با رازها و شگفتی ها لبریز کرد
و معنای زندگی را به من فهماند.
حوّا، آدم را وسوسه کرد و از بهشت بیرون کرد.
اما سَلما، مهربان و صمیمی، دستم را گرفت
و مرا به باغ سبز عشق و عرفان بُرد.
دچار شدم: دچار عشق.
اما مرا نیز از بهشت بیرون کردند.
من از سیب ممنوع ِ باغ بهشت نخورده بودم که از بهشت بیرونم کردند.
آه، دیگر در کـَفَم چیزی از آن رؤیا نمانده است،
جُز دردی که بر دلم چنگ می اندازد
و گرداگرد وجودم می چرخد.
چشمانم مدام می بارند.
اکنون چه دارم من،
جُز عشقی رفته به باد؟
سَلمای من مُرده است.
از آن نازنین چه برایم مانده؟
چه چیزی خاطره ی آن سفر کرده را به یادم می آورد،
جُز دلی شکسته
و گوری که در لابه لای پیچک ها پنهان مانده است؟
سَلما رفته است؛
به آن سوی آب ها و یادها.
سکوتی که گور سَلما را می پاید،
هرگز نمی تواند رازهای نهفته در خک را بازگوید.
ریشه های درختی که بر گور سَلما سایه انداخته،
رازهای اندام ِ او را می مکند،
اما از او خبری نمی آورند.
اما تپش های این دل ِ غمگین،
خبر می دهند که عشق و زیبایی و مرگ
چه بر سر این دل ِ بیچاره آورده اند.
دلم شکسته است.
دلم عجیب گرفته است.
آه، ای دوستان جوانی های من!
هنگامی که از کنار آن گورستان متروک جنگلی عبور می کنید، آهسته به سراغ محبوب گمشده ی جوانی های من نیز بروید، کنار گور ِ سَلمای من بایستید و نام ِ مرا در گوش ِ خاک او زمزمه کنید.
نرم و آهسته گام بردارید؛
مبادا که تَرَک بردارد چینی ِ تنهایی زیبای خـُفته ی من!
سلام ِ مرا برسانید به خاکی که او را دربرگرفته است.
به یاد آورید که امیدهای من است که در آن خاک آرمیده است.
بین ِ من و سَلما اکنون دریاها فاصله افتاده است.
من اکنون اینجایم و او آنجا.
من در غروب این غـُربت زندگی می کنم
و او در مشرق آرامش آن گورستان خوابیده است.
همه ی خنده های من در آن خاک خفته است.
از همان نقطه بود که چشمه ی اشک هایم جاری شد
و هرگز نخشکید.
کنار آن گور ِ خاموش،
همراه با درختان ِ آرام و رام ِ صنوبر،
اندوه من نیز می بالد
و بر فراز بستر ابدی سَلما سایه می افکند.
آن دختر شیرین حرکاتِ شهر آشوب،
آوازی روشن بود بر لب های زندگی.
اما اکنون رازی ست پنهان در دل تیره ی خاک.
آه، دوستان خوبِ من!
شما را به عشق هاتان سوگند می دهم.
بر گور سَلمای من درنگ کنید
و شاخه ای گـُل بر آن بگذارید.
گـُل هایی که شما بر گور او می گذارید،
پژمرده می شوند
و گلبرگ های خود را همچون اشک های سپیده دم بر مزار او می ریزند.


چشمانم مدام می بارند.

اکنون چه دارم من،
جُز عشقی رفته به باد؟


alonegirl آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۷ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۳۲ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
ستاره یخی آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت

توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!


برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون

تازشم باید میرفت بخش تایپ کتاب غیر رمان چرا سوتی دادی شادی ؟



تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!
ستاره یخی آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۸ دي ۱۳۹۰, ۰۲:۲۲ قبل از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
alonegirl آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

غم ِ غریبانه ی ِ عشق

آه، همنشینان!
شما سپیده دم ِ جوانی را شادمانه به یاد می آورید
و از گذشت ایّام، با حسرت یاد می کنید.
اما آن سال ها برای من یادآور زندان است و تنگنا.
برای شما، آن سال ها، رؤیاهایی طلایی بوده اند که گذشته اند.
اما برای من، آن سال ها، سال های غمی غریبانه بوده است.
من در تیرگی ها می زیستم
که عشق، خورشیدوار، طلوع کرد
و تیرگی های دلم را زدود.
عشق که آمد،
همه ی پنجره های دلم را باز کرد
تا هوای تازه نوازشم کند.
عشق یادم داد خنده را و اشک را.
عشق، کلمه را به من عطا کرد.
شما کوچه های کودکی خود را به یاد می آورید
و خرسند می شوید.
من نیز به یاد می آورم کوچه های خاکی لبنان را
و درختان سخاوتمندِ باغ هایش را.
چشمانم را می بندم
و دره های پُرشکوهِ لبنان را
و نیز قله های پوشیده از برفش را
از جلوی دیدگانم می گذرانم.
از هیاهوی شهر می گریزم
به خلوت دلم می روم
و گوش می سپارم به جویباران آن وطن ِ زیبا.
آه، چه دلپذیر بود آواز باد در میان شاخساران!
من به آن زیبایی ها محتاجم؛
همچنان که نوزاد به شیر ِ مادر.
جوانی ِ مرا گرفتند
و همچون پرنده ای شکسته بال،
به قفس انداختند.
این پرنده ی ِ زندانی،
پرواز پرندگان ِ مهاجر را در آسمان صاف می دید
و می گریست.
به دشت می رفتم،
دلم می گرفت
و باز به خانه برمی گشتم.
نمی دانستم چرا.
آسمان من،
همیشه رنگی خاکستری و دلگیر داشت.
آواز پرندگان و نغمه ی جویبار،
دلم را به درد می آوَرد.
نمی دانستم چرا.
می گفتند: «هرچه کم تر بدانی، راحت تری.»
اما من راحتی مُردگان را نمی خواستم.
می دانستم کسی که بیش تر بداند و دلی حساس نیز داشته باشد، شوربخت ترین مردمان است.
به ویژه اگر جوان باشد.
چنین آدمی، همواره بر سر ِ دوراهی ِ تصمیم و انتخاب است.
راه نخست، او را به اوج می برد و زیبایی های زندگی را نشانش می دهد.
راه دوم، او را به حضیض خاک می کشاند و خانه ی دلش را مأمَن ِ ترس ها و تردیدها می سازد.
تنهایی، دستانی دارد نرم و لطیف.
تنهایی، دل آدمی را می فشارد.
تنهایی، همنشین اندوه و سرگشتگی ست.
روح ِ دردمندِ جوان،
زنبقی سفید است که در باد ناملایم می لرزد.
سپیده دم، گلبرگ های این زنبق سفید را باز می کند،
و شب، گلبرگ های آن را می بندد.
اگر یاری نباشد، دل جوان می پوسد
و به تاریکی ها می خزد.
در کـُنج تاریکی تنهایی،
فقط صدای حشرات به گوش می رسد.
من اما در جوانی، سرگرمی داشتم، یار و همنشین داشتم، داشتم آنچه را که می خواستم.
دلیل گوشه گیری من چیزی دیگر بود.
دردی به جانم چنگ انداخته بود.
دردی که درمان آن را نمی دانستم.
همین درد بود که مرا آهویی مردم گریز کرد.
همین درد بود که بال های مرا قیچی کرد
و شوق ِ پریدن را در من کـُشت.
شده بودم برکه ای کوچک و آرام.
شاخساران ِ درختان و ابرهای سرگردان را در دل خود منعکس می ساختم، اما نمی دانستم چگونه جاری شوم و آوازخوانان خود را به دریا برسانم.
تا هجده سالگی، زندگیم به همین شکل گذشت.
در هجده سالگی بود که بیدار شدم.
در هجده سالگی بود که دوباره به دنیا آمدم.
در هجده سالگی بود که عاشق شدم.
زندگیم سپید شد و دلم تپید.
فرشته ای را دیدم که نگاهم می کرد.
ابلیس را دیدم که در سیمای کریهِ مردی ناپاک بر خاک می خزید.
کسی که زیبایی ِ فرشتگان و زشتی ِ ابلیس را نمی بیند،
کوری ست که دلی در سینه ندارد.


در هجده سالگی بود که بیدار شدم.

در هجده سالگی بود که دوباره به دنیا آمدم.

در هجده سالگی بود که عاشق شدم.
زندگیم سپید شد و دلم تپید.


ویرایش توسط alonegirl : ۱۸ دي ۱۳۹۰ در ساعت ۰۲:۳۳ قبل از ظهر
alonegirl آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۸ دي ۱۳۹۰, ۰۴:۴۲ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
alonegirl آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

بهار ِ عشق و دلدادگی

بهار بود.
در بیروت بودم.
سالی شگفت انگیز.
باغ ها غرق در شکوفه بودند.
همه ی رازهای سبز زمین بیرون ریخته بود.
درختان نارنج و سیب، لباس شکوفه به تن کرده بودند؛
گویی همه به ضیافت آسمان دعوت شده اند.
عطر خاک باران خورده، جان را صفا می داد.
بهار در همه جا زیباست، اما در لبنان زیباتر است.
بهار می گردد و می گردد و وقتی به لبنان می رسد،
پیامبرانه می خرامد.
در بهاران، جویباران نغمه های داودی سر می دهند، و پرندگان، در لابه لای شاخساران، جُفت های خود را می جویند.
بهار لبنان، بهار عشق و دلدادگی ست.
بهار لبنان، به دوشیزه ای می ماند که در کنار برکه ای نشسته است و آفتاب می گیرد.
اردیبهشت بود.
به خانه ی دوستی رفتم؛ خانه ای دور از هیاهوی شهر.
گرم ِ گفت و گو بودیم که مردی سالخورده وارد شد.
نام ِ او، فریس افندی بود.
پیرمرد به من خیره شد، دستی به پیشانیش کشید، لبخندی زد و گفت: «آه، شما فرزند یکی از دوستان خوب من هستید. خوشحالم شما را می بینم. شما مرا به یاد خوش او می اندازید.»
لطافتی در کلامش بود.
صدایش تسکینم می داد.
دلم می خواست بیش تر حرف بزند.
به پرنده ای می مانستم که، در توفان، آشیانه اش را می جوید.
مجذوبش شده بودم.
خواستم از دوستی ِ خود با پدرم برایم بگوید.
او نیز خاطره هایش را به یاد آورد و بازگفت.
او چنان وارد اقلیم ِ خاطراتش می شد که گویی مسافری ست که از غربت به وطنش بازمی گردد.
چنان سخن می گفت که گویی شاعری دارد دوست داشتنی ترین شعرش را قرائت می کند.
سالخوردگان معمولا ً در گذشته سیر می کنند.
برای سالخوردگان، زمان ِ حال، گذشته است و آینده نیز در پرده ای از ابهام فرو رفته است.
آینده، راهی ست که به دهان باز و تیره ی گور منتهی می شود.
ساعتی گذشت.
خاطره ها، همچون جریان موّاج ِ رودخانه، می آمدند و می رفتند.
فریس افندی برخاست تا برود.
دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: «سال هاست که پدرت را ندیده ام. دوست دارم تو را بیش تر ببینم تا خاطره او برایم زنده تر شود. پیش من بیا.»
گفتم: «خواهم آمد.»
پیرمرد رفت.
از دوستم خواستم تا درباره ی فریس افندی برایم بگوید.
دوستم گفت:
«هیچ پولداری را نمی شناسم که پول، او را مهربان کرده باشد.
هیچ مهربانی را نمی شناسم که مهربانی، او را پولدار کرده باشد.
اما فریس افندی استثناست.
او آن قدر مهربان است که حتی دل ابلیس را نیز نمی آزارد.
اما شوربختانه این گونه آدم ها در برابر حیله ها و دسیسه های آدمها بسیار شکننده اند.
فریس افندی دختری دارد مهربان و زیباروی.
او فرشته ای ست در جامه ی انسان.
اما افسوس که ثروت پدر، او را به پرتگاه نابودی کشانده است.»
غمی غریب چهره ی دوستم را پوشاند.
او ادامه داد:
«فریس افندی آدمی ست مهربان و پاک، اما مظلوم. مردم او را بازیچه ی دست خود ساخته اند.
دختر او نیز، با همه ی فضل و کمال، تابع اوست.
این یک راز است.
کشیشی تبهکار که لباس ِ انیت را دستمایه ی تحمیق مردم ساخته، به این راز پی برده است.
این کشیش، سُکان هدایت مردم ِ این شهر را در دست گرفته است.
او مقدس مآب است و مدام جانماز آب می کشد.
مردم ِ احمق نیز فریب ظاهر او را خورده اند و پرستش اش می کنند.
این کشیش تبهکار، قصابی ست که مردم را، گلّه وار، به سوی کشتارگاه می کشانـَد.
او برادرزاده ای دارد، زشت خوتر از خودش.
او می کوشد، با حیله و ترفند، دختر نازنین فریس افندی را برای برادرزاده ی خود عقد کند.
او می خواهد خورشید را به آغوش شب بیندازد.
این تمامی آن چیزی ست که می توانم بگویم.
بیش از این چیزی نپرس.»
دوستم این ها را گفت و روی خود را به جانب پنجره گرداند؛ گویی می خواست همه ی ِ گره های زندگی ِ آدم ها را با سرانگشتان لطیف ِ خوبی و زیبایی بگشاید.
برخاستم و با دوستم خداحافظی کردم.
تصمیم گرفته بودم در روزهای آینده، به پاس ِ دوستی با پدرم، سری به فریس افندی بزنم.
پیش از ترک خانه، این موضوع را به دوستم گفتم.
حالت چهره اش عوض شد.
چنان پیامبرانه به چشمانم خیره شد که گویی چیزی را می بیند که دیگران از عهده ی دیدنش برنمی آیند.
در نگاهش هراس و دلسوزی دیده می شد.
لبهایش لرزیدند، اما او چیزی نگفت.
آن شب، معنای نگاه غریب دوستم را نفهمیدم.
معنای آن نگاه زمانی برایم آشکار شد که عمری سپری کرده بودم و تجربه ای اندوخته بودم.
زمانی معنای آن نگاه را فهمیدم که دیگر برای فهمیدن، نیازی به کلام نبود.
دل ها زبان خود را دارند.


دل ها زبان ِ خود را دارند.



alonegirl آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۸ دي ۱۳۹۰, ۰۴:۵۷ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
alonegirl آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

عشق ِ نیلوفری

تنها بودم.
از سیمای عبوس کتاب ها دلم گرفته بود.
درشکه ای گرفتم و راهی ِ خانه ی ِ فریس افندی شدم.
درشکه از باریکه راهی می گذشت که درختان سپیدار احاطه اش کرده بودند.
علفزاری زیبا و تاکستانی پُرشکوه نگاهم را نوازش داد.
گـُل ها و شکوفه ها همه جا را نقاشی کرده بودند.
آواز ِ جیرجیرک ها تنها موسیقی زیبای متن طبیعت بود.
دقایقی گذشت و درشکه در مقابل باغی توقف کرد.
خانه ای مجلل در میان باغ بود.
همه جا غرق در گـُل و شکوفه بود.
پیاده شدم.
فریس افندی را دیدم که به استقبالم می آمد.
از راه باریک و پُرعلف باغ گذشتیم و به در ِ عمارت رسیدیم.
وارد خانه شدیم.
فریس افندی، همچون پدری که از دیدار فرزندش شادمان شده باشد، با من سخن می گفت.
آهنگی زیبا به گوشم می رسید.
زورق ِ خیال من در دریایی از تصاویر زیبا به پیش می رفت.
ناگهان دوشیزه ای زیبا، در لباسی سپید، از در وارد شد.
برخاستم.
فریس افندی گفت: «این دختر ِ من است؛ سَلما.»
آنگاه، مرا به دخترش معرفی کرد.
نگاهِ سَلما به نگاهِ من گره خورد.
در نگاهش چیزی بود؛
گویی می خواست بداند چرا به خانه ی آن ها آمده ام.
دستی داشت به سپیدی ِ زنبق؛ نرم و لطیف.
وقتی دستش را در دست گرفتم، دردی در دلم پیچید.
دقایقی را در خاموشی گذراندیم؛ گویی همه در حضور آن فرشته، به احترام، سکوت کرده اند.
سرانجام، سَلما، با لبخندی ملیح، سکوت را شکست و گفت: «گاهی پدرم خاطرات جوانیش را برایم می گوید. اگر پدر شما نیز داستان ِ جوانیش را برایتان گفته باشد، پس ما غریبه نیستیم.»
فریس افندی، با خنده گفت: «دخترم احساساتی لطیف دارد و از پنجره ی احساسی آسمانی به زندگی نگاه می کند.»
حضور من، باز پیرمرد را سر شوق آورد و به گذشته ها بُرد.
احساس کردم او درختی تنومند است که باد و باران و توفان را تاب آورده و اکنون، بلند و استوار، سایه اش را بر سر نهالی نورُسته انداخته است؛ نهالی که در باد می لرزد.
سَلما خاموش بود؛
گاهی مرا نگاه می کرد و گاهی پدرش را.
گویی فصلی از نمایش بلند زندگی را می خوانـَد.
آن روز، شتابناک، به پایان آمد.
غروب بر گونه ی برجسته ی کوهساران بوسه می زد.
فریس افندی، همچنان سخن می گفت.
سَلما کنار ِ پنجره نشسته بود.
چشمانی غمگین داشت.
زیبایی اش، ترجمان ِ صفای آبی آسمان بود.
زیبایی، از هر صدایی رساتر است.
زیبایی، دریاچه ای ست آرام و بی پیرایه که نغمه های جویباران را در دل خویش ثبت می کند.
تنها روح است که آشنای خاموش زیبایی ست.
روح، همنشین زیبایی ست و با آن می بالد.
زیبایی را نمی توان در قفس کلمات زندانی کرد.
زیبایی زبان آسمانی ِ خود را دارد؛
زبانی فخیم تر از صداهای دهان و لب ها.
زیبایی، زبان بی زمان است،
مشترک در تمامی ِ بشریت،
دریاچه ای آرام که جویباران نغمه خوان را به ژرفای خود می کشد و خاموش شان می سازد.
تنها جان ماست که زیبایی را می فهمد
و با آن زندگی می کند.
زیبایی، ذهن را به آستانه ی حیرت می کشانـَد.
ما هرگز قادر نیستیم زیبایی را با کلمات توصیف کنیم.
زیبایی،
احساسی ست که چشمان ما توان دیدن آن را ندارد.
زیبایی دو سو دارد:
چشمانی که زیبایی را می بینند
و چیزی که دیده می شود.
زیبایی واقعی، پوتوی ست که از روح ساطع می شود
و صورت آدمی را روشن می سازد؛
همان طور که حیات از اعماق ِ زمین بالا می آید
و به گـُل رنگ و بو می دهد.
زیبایی حقیقی، در هماهنگی معنوی ست؛
چیزی که عشق نامیده می شود؛
حادثه ای که بین زن و مرد اتفاق می افتد.
زیبایی، تابلویی نیست که ببینیدش،
نوایی نیست که بشنویدش،
بلکه نگاره ای ست که حتی با چشمان بسته نیز دیده می شود، نوایی ست که حتی با گوش های بسته نیز شنیده می شود.
زیبایی، شیره ی ِ تنه ی پُرشیار ِ درخت نیست، و نه بالی که به چنگالی بسته باشد، بلکه باغی ست همیشه بهار و فوج ِ فرشتگانی ست همیشه در پرواز.
زیبایی، هنگامی که بر سریر شُکوه تکیه می زند، خود را بر ما آشکار میک ند؛ اما ما به نام ِ شهوت به او نزدیک می شویم، تاج ِ طهارتش را می رباییم و با پلیدی های خود جامه اش را می آلاییم.
آیا آن روز که سَلما را دیدم روح من و روح او به اتحاد رسیده بودند؟
آیا شور و سرمستی من بود که زیبایی سَلما را اُسطوره ای می دید؟
آیا مستی جوانی بود که مرا در دل ِ سوزان ِ سَلما ذوب می کرد؟
آیا عشق مرا کور کرده بود یا بینا؟
آیا عشق چشمانم را باز نکرده بود تا شادمانی و اندوه عشق را ببینم؟
توان ِ پاسخ گفتن به این پرسش ها را ندارم.
تنها این را می دانم که چیزی، نیلوفرانه، در من شکفته بود؛ عشقی نیلوفری.
به برکت همین عشق بود که با شادمانی حقیقی و غم آشنا شدم.
روحم، همچون روح ازلی، بر فراز همه ی آب های جهان به پرواز درآمده بود.
عشق، مرا از پیله ی انزوا بیرون آورد و در معرض باد و باران و آفتاب قرار داد.
عشق، تنها آزادی ِ دنیاست.
عشق، روح را چنان تعالی می بخشد که قوانین بشری و پدیده های طبیعی نمی توانند مسیر آن را تغییر دهند.
عشق، چشمانم را گشوده بود و مرا خادم ِ خود ساخته بود.
عشق، به من موهبتِ صبوری و شکیبایی را ارزانی داشته بود.
برای عشق بود که دیگر می توانستم رنج نداری، تلخی بینوایی و دردِ جدایی را تاب بیاورم.
عشق آمد و ناگهان پرنیان بال هایی ظریف را احساس کردم که گِردِ قلب فروزانم پَرپَر زنان می چرخیدند.
عشقی بزرگ وجودم را تسخیر کرده بود؛ عشقی که قدرتش ذهنم را از دنیای کمیّت و اندازه جدا کرده بود.
هنگامی که زبان زندگی فرو می ماند، عشق زبان می گشاید.
عشق، همچون شعله ی کبود فانوس دریایی، راه را نشانم می داد و با نوری که به چشم دیده نمی شد، هدایتم می کرد.
زندگی بدون عشق، به درختی می مانـَد بدون شکوفه و میوه.
عشق بدون ِ زیبایی، به گـُل هایی می مانـَد بدون رایحه و به میوه هایی که هسته ندارند.
زندگی، عشق و زیبایی، یک روح اند در سه بدن که هرگز از یکدیگر جدا نمی شوند.
آری، عاشق شدم.
شعله ای در دلم زبانه می کشید، نیرویم را می بلعید و اراده ام را زایل می کرد.
عشق، رازی ست مقدس.
برای کسانی که عاشقند، عشق برای همیشه بی کلام می مانـَد؛
اما برای کسانی که عشق نمی ورزند، عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست.
آری، حتی عاقل ترین مردمان نیز زیر بار سنگین ِ عشق خم می شوند؛
اما، به راستی، عشق به سبکی و لطافتِ نسیم ِ خوش ِ لبنان است.
عشق، واژه ای ست از جنس نور که با دستی از جنس نور بر صفحه ای از جنس نور نوشته می شود.
هنگامی که عشق دامن می گـُستـَرَد، کلام خاموش می شود.
ای عشق که دستان خدایی ات بر خواهش های من لِگام زده و گرسنگی و تشنگی ِ مرا تا وقار و افتخار بالا برده است!
مگذار توان و استقامتم از نانی تناول کند و یا از شرابی بنوشد که خویشتن ِ ناتوانم را وسوسه می کند.
بگذار گرسنه ی گرسنه بمانم،
بگذار از تشنگی بسوزم،
بگذار بمیرم و هلاک شوم،
پیش از آنکه دستی برآورم و از پیاله ای بنوشم که تو آن را پُر نکرده ای، یا از ظرفی بخورم که تو آن را متبرک نساخته ای.
آه، عاشق شده بودم!
برخاستم تا بروم.
فریس افندی نیز برخاست و گفت: «تو دیگر راهِ خانه ی ِ ما را یاد گرفته ای. گاهی بیا و ما را شاد کن. مرا مانند پدر خود بدان و سَلما را خواهر ِ خود.»
نگاهِ سَلما، نگاهی آشنا و خویشاوند بود.
سخنان فریس افندی مرا وارد معبد عشق کرد.
جامی لبالب از شراب اندوه و شادمانی سر کشیدم و از خانه بیرون آمدم.
پیرمرد مرا بدرقه کرد.
قلبم، همچون گنجشکی در باران، می لرزید.


زندگی بدون ِ عشق،

به درختی می مانـَد بدون ِ شکوفه و میوه.

alonegirl آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۸ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۰۶ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
alonegirl آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

غزل ِ عاشقانه ی ِ خداوند

چیزی به پایان اردیبهشت زیبا نمانده بود.
من همچنان به خانه ی فریس افندی می رفتم و سَلما را می دیدم.
جادوی نگاه قشنگ سَلما، هر روز افزوده می شد.
مبهوت بصیرت و ژرفای سکوتش شده بودم.
دستی نامرئی دل مرا به جانب او می کشید.
هر وقت می دیدمش، کرانه های وجودش را پهناورتر می یافتم؛ هرگز به کرانه های روح او نرسیدم.
او برایم کتابی بود که واژه واژه ی آن را می فهمیدم.
من او را به آواز می خواندم.
زن را فقط با دل آگاهی می توان فهمید؛
زنی که خداوند زیبایی روح و جسم را در او گِرد آورده است.
فقط فهمی عاشقانه است که به ساحت زن راه می یابد.
کسی که عاشق نیست، زن را نمی فهمد.
زن، همچون مِه، در دست فهم شکاک مرد ناپدید می شود.
سَلما هم سیرتی زیبا داشت و هم صورتی زیبا.
چگونه سَلما را برای کسی وصف کنم که هرگز او را ندیده است؟
آیا مُردگان می توانند آوازهای پرندگان، بوی گـُل ها و یا ترنّم ِ جویباران را بفهمند؟
آیا زندانیان می توانند از ملال زندان بگریزند و با نسیم همسفر شوند؟
آیا سکوت دشوارتر از مُردن نیست؟
نمی توانم رنگین کمان زیبایی سَلما را بر بوم کلمات نقش کنم.
کلمات گنجایش لازم را ندارند.
اما چه باید کرد؟
اگر از آسمان مائده ای نرسد، گرسنه به نان خشک نیز رضایت می دهد.
سَلما، در حریر لباسش، به فرشته ای می مانست که بر ابرها می خرامید.
صدایی داشت آرام، همچون صدای نسیم در شاخساران.
وقتی حرف می زد، به جای واژه ها، از دهانش گلبرگ بیرون می ریخت.
سَلما به رؤیا شبیه تر بود تا به واقعیت.
فقط نقاش اَزَل می توانست چنین تابلویی بیافریند.
پاک بود، همچون چشمه ای در دل کوهستان.
چشمانی داشت درشت و سیاه که سیاهی شب را شرمنده می ساخت.
عمیق ِ لب هایش، هنگام سخن گفتن، زیباتر و درخشان تر می شد.
او غزل عاشقانه ی خداوند بود.
سَلما بر خاک راه می رفت، اما سرشتی آسمانی داشت.
کم حرف بود.
سکوتش به موسیقی آب ها می مانست و آدم را به دنیای سِحرانگیز خیال می برد؛ دنیایی که در آن می شد به تپش های دل پُراحساسش گوش سپرد.
ردایی که از غم بر تن داشت، زیبایی او را چند برابر می کرد.
وقتی به او نگاه می کردم، درختی پُرشکوفه را در مِه ای صبحگاهی می دیدم.
غم بود که روح مرا و روح او را یگانه و خویشاوند می ساخت.
ما در نگاه یکدیگر، حرف های ناگفته ی دل را می شنیدیم.
ما یک روح بودیم در دو بدن.
روح غمگین، هنگامی که با روحی شبیه خود متحد می شود، تسکین می یابد.
دل هایی که به واسطه ی غم به هم گره می خورند، در شوکت شادمانی، از هم جدا نخواهند شد.
عشقی که با اشک تطهیر شده، پاک و زیبا، جاودانه باقی می ماند.
خدای خدایان، نفخه ای از خویشتن ِ خویش جدا کرد و در آن نفخه، زیبایی را آفرید.
اوبه زیبایی، سبکی ِ نسیم را عطا کرد و رایحه ی گـُل های دشت را و نرمی مهتاب را.
آنگاه، خداوند جامی از شادی به دست زیبایی داد و گفت: «تو نباید از این جام بنوشی، مگر آنکه گذشته را فراموش کنی و به آینده نیز اعتنایی نداشته باشی.»
سپس جامی نیز از غم به دستش داد و گفت: «تو باید این را بنوشی و معنای شور و شعفِ زندگی را بفهمی.»
کسی که به سیمای غم نگاه نکرده، سیمای شادمانی را نیز هرگز نمی بیند.
غم، دل آدمی را تطهیر می کند؛
گرچه ذهن خموده ی ما جُز آسایش و تـَنـَعُّم چیزی را ارزشمند نمی داند.
غم، احساس را لطیف می کند.
شادی، دل های مجروح را التیام می بخشد.
اگر بنیاد غم برمی افتاد، روح آدمی شبیهِ صفحه ای سپید می شد که بر آن چیزی جُز نشانه های خودپرستی و آزمندی ثبت نبود.
عشق، مرا با غم آشنا کرد.
از آن لحظه که عاشق شدم تاکنون، هرگز غم های بزرگ دلم را با شادمانی های کوچک مردم عوض نکرده ام.
هرگز نمی گذارم اشک هایی که غم بر گونه هایم جاری می سازد، به خنده بدل شوند.
ای کاش زندگیم برای همیشه اشکی و لبخندی باقی بماند.
مگر نه آن است که شادمانی های ما همان اندوه مایند که نقاب از چهره برگرفته اند؟
ای دوست غمگین من!
اگر می توانستی ببینی که بخت بد، که شکست تو در زندگیت بوده، همان نیرویی ست که قلبت را روشن می کند و روحت را از مغاک مسخرگی بیرون می آوَرَد و تا عرش ِ احترام بالا می بَرَد، آنگاه، رضا به داده می دادی و غم را میراثی می دانستی که به تو روشنی و سبکبالی عطا می کند.
هنگامی که اندوه و یا شادمانی مان بزرگ تر می شود، دنیا در نگاه مان کوچک تر می شود.


کسی که به سیمای غم نگاه نکرده،

سیمای شادمانی را نیز هرگز نمی بیند.

alonegirl آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۷ دي ۱۳۹۰, ۰۱:۳۱ قبل از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
alonegirl آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

رازهای دل

یکی از روزها برای صرفِ شام به خانه ی فریس افندی رفتم.
روحم گرسنه ی گرفتن تکه ای نان از دستان کشیده و شاعرانه ی سَلما بود. نانی که خوردن آن، انسان را گرسنه تر می کند. نانی که خداوند آن را به اشک و بوسه آمیخته است؛ مائده ای آسمانی. مائده ای که مجنون نیز از آن خورده بود. مائده ای که فرهاد نیز از آن خورده بود. مائده ای که دل آتش گرفته ی عاشق را شعله ورتر می ساخت.
به خانه ی فریس افندی رسیدم.
سَلما را دیدم؛ جامه ای همچون جامه ی ِ عروسان به تن کرده و روی نیمکتی در باغ نشسته بود. نگاه او، دوردست ها را می کاوید.
آرام رفتم و کنارش نشستم.
زبانم بند آمده بود.
سکوت کردم.
سکوت، زبان دل آدمی ست.
می دانستم سَلما حرف های دل مرا می شنود.
سَلما زبان دل را خوب می شناخت.
دقایقی گذشت.
فریس افندی نیز به ما پیوست.
از نگاهش دانستم که او نیز رازهای دل را می داند و با عشق آشناست.
گفت: «بیایید فرزندانم! شام مهیاست.»
به داخل ساختمان رفتیم و دور میز نشستیم.
ملاطفت رفتار پدر در برخورد با من، سَلما را شادمان کرده بود.
غذایی خوردیم و شرابی کهنه نوشیدیم.
روح من و روح سَلما، همچون دو پرنده، در سپهری دیگر پرواز می کردند.
هر دوی ما به فردا می اندیشیدیم. فردا، با همه ی ِ اشک ها و لبخندهایش.
اندیشه های ما سه نفر، متفاوت بود، اما عشق ما را یگانه می ساخت.
پیرمردی مهربان که عاشقانه دختر خود را دوست می داشت.
دختری زیبا و جوان که بیست سال داشت و به آینده چشم دوخته بود.
مردی جوان که هنوز شراب زندگی را نچشیده بود، می خواست از بلنداهای عشق به زندگی نگاه کند، اما بال پریدن نداشت.
پیاله ها، پی در پی، از دریای آتش پُر می شدند و خالی می شدند.
اما آن آب آتشین رَه به حال خراب ما نمی برد که نمی برد.
گرداب غم ما را می ربود و با خود می برد.
در همین زمان، خدمتکار خانه اطلاع داد که کسی به دیدار پیرمرد آمده است.
پیرمرد پرسید: «کیست؟»
خدمتکار پاسخ داد: «پیغامی از جانب اسقف آورده اند.»
سکوتی سنگین بر فضای اتاق سایه انداخت.
فریس افندی نگاهی به دختر خویش انداخت؛ نگاهی که شبیه نگاه پیامبران در حالت مکاشفه بود.
آنگاه، به خدمتکار خود گفت: «بگویید داخل شوند.»
خدمتکار رفت و سپس مردی داخل شد.
سبیلی تاب دار داشت آن مرد و جامه ای شرقی.
او به پیرمرد گفت: «اسقف بنده را، با کالسکه ی مخصوص، خدمت شما فرستاده اند. ایشان مایلند درباره ی موضوع مهمی با شما صحبت کنند.»
چهره ی پیرمرد در هم رفت.
لبخندی که تا آن موقع بر لبانش بود ناپدید شد.
لحظه ای درنگ کرد. آنگاه، به من نزدیک شد و گفت: «امیدوارم تا موقع برگشتن من این جا بمانید. سَلما از مصاحبت شما خوشحال خواهد شد.»
پیرمرد به سَلما، که گونه هایش سرخ شده بود، لبخندی زد.
کالسکه، فرستاده ی اسقف و پدر سَلما را با خود برد.
سَلما، با نگاه نگران خود، کالسکه را بدرقه کرد.
آنگاه، آمد و روی تختی نشست که حریری سبز روی آن انداخته بودند.
او به زنبق سفید می مانست که در باد سر خم کرده باشد.
در دل آن شب تیره، در میان عمارتی پنهان در آغوش درختان، من و سَلما تنها بودیم. این خواست آسمان بود.
عشق، خوبی، پاکی و زیبایی در هوا موج می زد.
هر دو ساکت بودیم، هر یک منتظر دیگری تا سخن بگوید.
اما در میان دو روح، تنها وسیله ی فهمیدن، کلام نیست.
تنها واژه هایی که از لب ها و دهان می آیند نیستند که دل ها را به هم نزدیک می کنند.
چیزی بزرگ تر و خالص تر از آنچه زبان اظهار می کند نیز وجود دارد.
سکوت، روح های ما را روشن می کند، در گوش دل هامان نجوا می کند و آن ها را با هم مأنوس می سازد.
سکوت، از خود جدامان می کند، در سپهر جان گردش مان می دهد و به ملکوت نزدیک ترمان می سازد.
سکوت، این احساس را در ما برمی انگیزد که کالبد ما چیزی جُز زندان روح ما نیست و دنیا صرفا ً تبعیدگاه جان است.
من لبان خویش را با آتشی مقدس تطهیر کردم تا از عشق سخن بگویم، زبانم بند آمده بود.
پیش از آنکه عشق را بشناسم، عادت داشتم نغمه های عاشقانه سر دهم، اما شناختن را که آموختم، کلمات در دهانم ماسید و نواهای سینه ام در سکوتی ژرف فرو افتادند.
حقیقت آدم ها، آن نیست که بر شما آشکار می کنند، بلکه آن است که از آشکار کردنش بر شما عاجزند.
بنابراین، اگر می خواهید آدم ها را بشناسید، به آنچه می گویند گوش ندهید، بلکه به آنچه ناگفته می گذارند گوش بسپارید.
آنچه در ما اصل است، خاموش است.
آنچه در ما اکتسابی ست، ورّاج است.
سکوت آدمی، به حقیقت نزدیک تر است تا گفته هایش.
من نمی توانستم سخن بگویم، بنابراین، به سکوت پناه بردم که تنها زبان دل آدمی ست.
سَلما مرا نگاه کرد و گفت: «بیا به باغ برویم و ماه را تماشا کنیم.» در نگاهش همه ی رازهای دلش دیده می شد.
خواسته اش را اجابت کردم و برخاستم.
ناگهان درنگ کردم و گفتم: «باغ تاریک است. ماه هنوز بالا نیامده است. آیا بهتر نیست همین جا بنشینیم و گفت و گو کنیم.»
گفت: «آری، باغ تاریک است. نمی توانیم چیزی را ببینیم. اما با چشمان دل می توان همه ی چیزها را تماشا کرد.»
غربتی در لحن صدایش بود.
برخاست، کنار پنجره رفت و به آسمان نگاه کرد.
روی خود را به من کرد و نگاهم کرد.
گویی از گفته های خود پشیمان بود و می خواست حرف هایش را با جادوی نگاه پس بگیرد.
اما آن نگاه جادویی، چیزی را از خاطر من بیرون نبرد. فقط دیوانه تر شدم و آن حرف ها را برای همیشه در دلم ثبت کردم.
آه، نگاهی می تواند بنیاد زندگی تو را بلرزاند.
لبخندی می تواند تو را خوشبخت کند.
چشمان سَلما، آن شب، با من کاری کرد که احساس کردم زورقی هستم رها در دل اقیانوسی بیکرانه.
آن شب، سَلما مرا از خواب جوانی بیدار کرد و از پیله بیرونم آورد.
سَلما مرا وارد نمایشی عظیم کرد که مرگ و زندگی بازیگران اصلی آن اند.
به باغ رفتیم.
نسیمی ملایم می وزید و عطر گل های یاس را در هوا پخش می کرد.
نرم و آهسته روی نیمکت چوبی باغ نشستیم.
صدای خواب طبیعت به گوش می رسید.
ستاره ها شاهد ما بودند و پـِلک می زدند.
ماه به نرمی بالا می آمد و دامن سُربی خود را بر کوه ها و درختان لبنان می کشید و می رفت.
لبنان، زیر نوازش های روشن مهتاب غنوده بود.
دره های سبز لبنان، مأمن عاظقان تنهاست.
لبنان همیشه الهام بخش شعرهای من بوده است.
شب های لبنان، شب های ستاره ها و خیال است.
ظاهر اشیا، بسته به احساسات ما، متفاوت به نظر می آیند. این گونه است که ما افسون و زیبایی را در چیزها می بینیم؛ حال آنکه جادو و زیبایی در نگاه ماست، نه در چیزی که به آن می نگریم.
زیبایی، در قلب کسی که مشتاق آن است روشن تر می درخشد تا در چشمان کسی که آن را می بیند.
عشق، همواره به دنبال زیبایی روان است.
ورای زیبایی، علم و دینی وجود ندارد.
زیبایی، چیزی ست که ما را به بخشیدن، و نه گرفتن، ترغیب می کند.
چیزی ست که احساسش می کنیم؛ آنگاه که دستانی از اعماق جان مان دراز می شوند تا آن را بگیرند و به ژرفای وجودمان ببرند.
زیبایی، پیوندی ست بین شادی و غم.
زیبایی، تمامی آن چیزهای پنهان است که درک شان می کنیم؛ آن ناشناخته ها که می شناسیم شان و آن خاموشانی که به آن ها گوش می سپاریم.
زیبایی، نیرویی ست که از مقدس ترین مقدسات وجودمان آغاز می شود و در جایی فراسوی رؤیاهامان پایان می پذیرد.
زیبایی، شیفته مان می کند و در عین حال، بندها را از پای مان می گشاید.
سَلما در مهتاب به تندیسی از عاج میم انست که الهه ی عشق آن را تراشیده باشد.
مرا نگاه کرد و گفت:
«چیزی بگو!
از گذشته هایت برایم تعریف کن.»
لرزشی به صدایم افتاد و گفتم:
«وقتی تو را دیدم، دل خاموشم سخن ها گفت.
آیا حرف های دلم را شنیدی؟
روح لطیف تو که به گلبرگ ها و ستاره و باران گوش می سپارد، بی تردید، حرف های دل مرا نیز شنیده است.»
صورتش را با دستان لطیفش پوشاند و گفت:
«چرا، شنیدم.
صدای دل تو،
فریاد روزها و شب های من بود.»
در آن لحظه،
همه چیز را به دست فراموشی سپرده بودم،
مگر سَلما را.
گفتم:
«سَلما!
من هم آوازهای دل قشنگ تو را شنیدم.
آواز دل تو، در هوا پخش بود.
دل تو، به گـُل می ماند
و آوازهای دل تو، به رایحه.»
با شنیدن ِ این حرف ها، چشمانش را بست و لبخندی به رنگ غم بر لبانش نشست.
نجواکنان گفت: «حالا می فهمم که بلندتر از سقف آسمان و ژرف تر از اعماق دریاها نیز چیزی وجود دارد: عشق. تاکنون این حقیقت را با تمام وجودم تجربه نکرده بودم.»
در آن لحظه ی جادویی و خیال انگیز، سَلما برایم عزیزترین موجود عالَم بود.
سَلما دل مرا از شور زندگی و سرمستی سرشار می کرد.
خطاست اگر بیندیشیم عشق حاصل ِ مصاحبتی درازمدت و با هم بودنی مُجدّانه است.
عشق، ثمره ی خویشاوندی روحی ست.
اگر این خویشاوندی در لحظه ای تحقق نیابد، در طول سالیان و حتی قرن ها نیز تحقق نخواهد یافت.
سَلما نگاه خود را به اُفق دوخت.
گفت:
«دیروز در نگاهم برادر بودی،
اما اکنون به گونه ای دیگر دلبسته ات شده ام.
دیدار تو، احساسی آمیتخه به عشق و هراس به دلم می افکـَنـَد.
تو را که می بینم، سرشار می شوم از غم و شادی.»
گفتم:
«این احساس،
همان چیزی ست که ماه را پیرامون زمین می چرخاند
و خورشید را پیرامون خدا.»
قطره ای اشکِ شبنم گون، بر گونه ی همچون گلبرگش غلتید.
تصویر ماه را در آن قطره ی اشک دیدم.
می دانستم خداوند این قطره ی ِ اشک را در تشنگی ِ پُر از مهر و محبتش خواهد نوشید.
دستش را لای موهایم برد.
تبسمی کرد و گفت:
«آه، چه کسی قصه ی عشق من و تو را باور خواهد کرد؟
چه کسی باور می کند که من و تو به این سرعت از موانع ترس و تردید گذشته ایم و ساکن مقدس ترین ساحت هستی شده ایم؟»
گفتم: «دل های خشکیده ی ما در بهاران ِ خدا جوانه زده اند!
دل ما شکفته است.
آری، گـُل عشق می شکفد؛
بی آنکه به هیچ فصلی نیازمند باشد.
ما پیش از آنکه به دنیا بیاییم،
در حافظه ی خداوند به هم رسیده بودیم.
ما در حافظه ی خداوند جاودانه میم انیم.
زندگی، چیزی نیست که از رَحِم مادر آغاز شود
و به گور خاتمه یابد.
روح های عاشق، هرگز نمی میرند.
عشق، جاودانه می مانـَد.
دل عاشق،
تنها چیزی ست که به ابدیت گره خورده است.
عاشق،
معشوق را در دل نامیرای خود زنده نگه می دارد.
ما به دنیا آمده ایم تا حرفی را بگوییم، پس آن را خواهیم گفت.
اگر پیش از به زبان آوردن این حرف، مرگ ما را دریابد، زمان آن را بر زبان خواهد آورد. زیرا زمان هیچ رازی را در کتاب ابدیت ناگفته نمی گذارد.
ما آمده ایم تا در شکوه و روشنایی ِ عشق و زیبایی زندگی کنیم.
ما این جاییم.
ما هستیم.
هیچ کس نمی تواند ما را از دیار زندگی تبعید کند.
اگر چشمان مان را درآورند، به نجوای عشق و نغمه های زیبایی گوش می سپاریم.
اگر از شنیدن بازمان دارند، وجد و سرور را در نوازش های نسیم خواهیم یافت.
ببین!
نسیم سرشار است از زیبایی و شیرینی ِ نـَفـَس های عاشقان!
اگر هوا را از ما دریغ کنند، با روح مان زندگی خواهیم کرد.
روح، خواهر عشق و زیبایی ست.
ما آمده ایم تا برای یکدیگر باشیم.
ما آمده ایم تا دوست بداریم.
ما آمده ایم تا عشق بورزیم.
وقتی عشق می ورزیم، ساکن ِ دل ِ خدا می شویم.
ما از آغاز این جا بوده ایم و تا پایان روزها نیز خواهیم بود؛ زیرا وجود ما را پایانی نخواهد بود.
روح انسان پرتوی از آن مشعل فروزان است که خداوند در روز نخست آفرینش از خویش جدا کرده است.»
بدنش، همچون ساقه ی سوسن در نسیم بامدادی، می لرزید.
نوری که در دل داشت از چشمانش می تراوید،
و شرم با زبان او می جنگید تا بر آن سلطه یابد.
گفت: «هر دوی ما در دست قدرتی پنهان هستیم؛
قدرتی عادل و مهربان.
بگذار آن قدرت با ما همان کند که مشیت اوست.»
دستِ لطیفش را در دستم گرفتم.
تپش های دلم تـُند شدند.
دلم در حرارت سوزان عشق ذوب می شد.
عشق، همه چیز را از یاد ما برده بود.
ساعتی در سکوت و نور ماه و عطر گـُل ها گذشت.
از دور صدای گام های سنگین اسب می آمد.
از دنیای پُررمز و راز عشق بازآمدیم.
فریس افندی از راه رسید و آرام به سوی ما آمد.
برخاستیم و به استقبالش رفتیم.
چنان راه می رفت که گویی از سنگینی باری عظیم قامت خم کرده است.
سَلما را در آغوش کشید و شکست و گریست.
پس از دقایقی، پیرمرد به حرف آمد و با صدایی سرشار از غم گفت:
«سَلمای عزیزم!
آه، بزودی سرنوشت تو را از من خواهد گرفت و به منزل مردی دیگر خواهد برد.
آه، دیگر این باغ موسیقی ِ گام های تو را نخواهد شنید.
بزودی من برایت کسی نخواهم بود، مگر غریبه ای ناآشنا.
آنچه نباید بشود، شده است.
خدا نگهدار تو باد!»
چهره ی سَلما بی رنگ شد؛ گویی سال هاست که بر سیمایش گـَردِ مرگ پاشیده اند.
به پرنده ای می مانست که بال هایش را چیده باشند.
با صدایی لرزان گفت:
«چه می گویید؟ منظورتان چیست، پدر؟ مرا به کجا می فرستید؟»
می کوشید تا پاسخ خود را در سیمای کبود و گرفته ی پدر بیابد.
لحظه ها سنگین می گذشتند.
سَلما دوباره به حرف آمد و گفت:
«فهمیدم. همه چیز را فهمیدم. استف مرا از شما خواسته است. آری، او برای این پرنده ی زخمی قفسی از جنس طلا تدارک دیده است.»
پیرمرد آهی کشید، دست سرد سَلما را در دست مضطرب خویش گرفت و او را به سوی خانه برد.
من همچنان در باغ ایستاده بودم.
سرگشته بودم و تنها؛ گویی توفانی مهیب بر برگ های خشک می وزید.
به دنبال آن ها به درون خانه رفتم.
دقایقی را در سکوت با آن ها گذراندم و بیرون آمدم.
هنوز از باغ دور نشده بودم که پیرمرد صدایم کرد.
نزدش رفتم.
دستم را گرفت و با ملاطفت و نیاز گفت:
«مرا ببخش.
شب خوب و شاد شما را با اندوه خود تلخ کردم.
باز هم نزد ما بیا.
اگر سَلما برود، من تنهای تنها خواهم شد.
گندمزار به آب محتاج است و دیوانه به خواب.
من هم محتاج کسی خواهم بود که با او صحبت کنم.
پس مرا از دیدار خود محروم نکن.»
او سخن می گفت و می گریست.
من نیز بی هوا می گریستم.
غم سراپای وجودم را در خود پیچیده بود.
احساس می کردم پدرم است که از من چیزی می خواهد.
در خاتمه، پیرمرد پیشانیم را بوسید و گفت:
«خداحافظ، پسرم! خدا حافظ!»
اشک آدم سالخورده،
داغ تر از اشک جوان است.
اشک جوان،
شبنمی ست که بر برگ گـُلی می نشیند.
اشک آدم سالخورده،
برگی ست خشکیده که در فصل خزان فرو می افتد و بر پاهای سرد و سپید زمستان بوسه می زند.
از خانه ی فریس افندی دور شدم.
هنوز آهنگ صدای سَلما در گوشم بود.
صورت زیبای او، دمی از مقابل نظرم دور نمی شد.
اشک های پیرمرد بر دستانم خشک می شد.
وقتی از خانه ی آن ها بیرون آمدم، احساس کردم از بهشت رانده شده ام.
آه، حوّای من در کنارم نبود.
اگر او در کنارم می بود،
همه ی جهان برایم بهشت بود.
آن شب، دوباره متولد شدم
و نگاه در نگاهِ مرگ دوختم.


خورشید زنده می کند و می میرانـَد.
این خصلت دوگانه ی عشق نیز هست.


alonegirl آنلاین نیست.  
قدیمی ۳۰ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۰۷ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
alonegirl آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

آه، می خواهم زنده بمانم!

هرآنچه انسان، پنهان، در تاریکی شب انجام می دهد، در روشنایی روز فاش خواهد شد.
آنچه که به نجوا گفته می شود، نهان نمی ماند و روزی آن را جار خواهند زد.
ارواح تاریکی، اسرار ملاقاتِ آن شبِ اسقف بولاس غالب با فریس افندی را دهان باز گفتند تا سرانجام به من رساندند.
ملاقات آن دو، هیچ ربطی به بینوایان و فقیران و بیچارگان نداشت.
اسقف کالسکه ی ویژه ی خود را پـِی ِ فریس افندی فرستاده بود تا او را برای گفت و گویی مهم نزدش ببرند. گفت و گو بر سر سَلما بود. اسقف می خواست سَلما را برای برادرزاده ی خود، منصور غالب، خواستگاری کند.
اسقف نظری به جمال صورت و سیرتِ سَلما نداشت. سَلما تنها وارثِ ثروت هنگفت پدر بود و اسقف نیز چشم به آن همه مال و منال دوخته بود. منصور غالب با تصاحب سَلما می توانست بر آن ثروت افسانه ای چنگ بیندازد و آدمی مهم شود.
ظاهرا ً کاسه ی چشم ارباب تزویر هرگز سیر نمی شود.
آن ها همه چیز را برای خود و نزدیکان خود می خواهند. آن ها به هر آنچه که در دسترس شان باشد چنگ می اندازند.
وقتی اسقف سَلما را خواستگاری کرد، پدر فقط سکوت کرد و اشک ریخت. پدر نمی توانست از دختر دلبندِ خود دل ببُرد. او این نهال را با عشق کاشته بود و با عشق آبیاری کرده بود.
این روزها ازدواج مضحکه ای ست که به دست مردان جوان و والدین به پا می شود.
در بسیاری از کشورها مردان جوان می بَرَند در حالی که دوشیزگان می بازند.
به زن به چشم یک کالا نگریسته می شود،
کالایی که از خانه ای خریداری شده و به خانه ی دیگر فروخته می شود.
سرانجام زیبایی زن رنگ می بازد
و او همچون اثاثیه ای که دیگر به کار نمی آید،
در گوشه ی تاریک خانه رها می شود.
پسر، دختر را به خانه ی خود می آورد،
اما دختر از کفِ والدین و از خانه ی خود بیرون می رود.
سرانجام، فریس افندی، برخلافِ میل خود، پیشنهاد اسقف را پذیرفت و تسلیم شد. او برادرزاده ی بی لیاقت و مکـّار اسقف را خوب می شناخت و می دانست که او جوانی بدکار، زشت سیرت، خطرناک و فاسد است.
لابد می پرسید چرا پدر با چنین پیشنهادی مخالفت نکرد.
باید بگویم که در لبنان هیچ مسیحی ای نمی تواند از خواسته ی اسقف سرپیچی کند و از جامعه ی مسیحیان رانده نشود. هیچ دستی نمی تواند به تیغه ی شمشیر چنگ بزند و بریده نشود.
اگر فریس افندی خواسته ی اسقف را اجابت نمی کرد، اعتبار ِ خود و دخترش بر باد می رفت و به فساد و بدکاری شـُهره می شدند.
سرنوشت، سَلما را به جمع زنان مظلوم شرقی کشاند.
این گونه بود که آن فرشته، با دلی سرشار از عشق و زیبایی، اسیر شد و به قفس افتاد.
نگاه کن که دارایی والدین چگونه موجبِ فلاکت فرزندان شان می شود.
صندوق بزرگ و محکمی که پدر و مادر برای حفظ ثروت شان از آن استفاده می کنند، زندانی تنگ و تاریک برای روح وارثان شان خواهد شد.
خدای پولی که مردم آن را می پرستند، اهریمنی می شود که روح آن ها را شکنجه می دهد و دل آن ها را می میرانـَد.
سَلما نیز قربانی ثروت پدر شد.
اگر چشمداشت اسقف و برادرزاده اش به مال و منال فریس افندی نبود، اکنون سَلما زنده بود و شاد.
یک هفته گذشت.
عشق سَلما، تنها مونس ِ شب های تنهایی من بود.
با یاد عشق او می خوابیدم و سحر از بسترم بوی گـُل می آمد.
عشق سَلما، معنای زندگی من شده بود.
عشق، پرنده ای ست آزاد و رها.
عشق در قفس می میرد.
عشق در قفس نمی خوانـَد.
عشق، گرسنه نیست.
عشق، تشنه نیست.
عشق، پاک است و تطهیر می کند.
عشق، از هر رؤیایی رؤیایی تر است.
با عشق بود که رازهای طبیعت را می گشودم.
عشق من، نه تعلقی داشت و نه محبوس حسادت بود.
عشق، روح را به ابری باران زا و سخاوتمند تبدیل می کند.
با عشق، زمین ما زیباتر خواهد شد.
عشق، از خاک، آسمان می سازد.
عشق، چشمان مرا گشود تا همه ی کائنات را در ذره ای ببینم و راز تمامی اقیانوس ها را در قطره ای مشاهده کنم.
با دمیدن سپیده و برآمدن صبح، راهی دشت ها می شدم و جاودانگی لحظه را در طبیعت به تماشا می نشستم.
شب ها، در ساحل، به آواز ِ غریبِ موج ها گوش می سپردم.
عاشق بودم و همه چیز و همه کس را زیباتر می دیدم.
آن روزها رفتند؛ آن روزهای خوب و سرشار.
آن روزها رفتند و برایم چیزی باقی نماند، مگر مشتی خاطره که سرشارم می کرد از اندوه.
بهار من، نشکفته، به خزان نشسته بود.
اکنون زمستان بود و هوا بَس ناجوانمردانه سرد بود.
آواز ِ موج ها، برایم تبدیل شده بود به زوزه ی نامطبوع ِ باد.
دریا، بی مهابا، خود را به صخره ها می کوبید.
آدم ها را می دیدم که در ناامیدی غرق اند و مدام شکست می خورند.
روحم از دیدن ِ آن همه بی عدالتی و کاستی شکنجه می شد.
هیچ چیز شیرین تر از روزهای وصال عشق نیست.
هیچ چیز تلخ تر از شب های هجران و جدایی نیست.
نمی توانستم تحمل کنم.
باز به خانه ی سَلما رفتم.
خانه ی او، برایم معبدی بود بزرگ و باشکوه.
در این معبد، روحم آزادانه می گشت و با خدا دیدار می کرد.
با دلی متواضع و خاکسار وارد باغ شدم.
نیرویی مرا بر شاهبال خود سوار کرده بود و به دنیایی ورای همه ی تعلقات و وابستگی ها می بُرد؛ دنیایی که در آن از خصومت و رقابت اثری نیست.
احساسی سرشار از عرفان و روشنی داشتم.
به میانه ی باغ رسیدم.
سَلما روی همان نیمکت نشسته بود؛ همان نیمکتی که هفته ی پیش روی آن نشسته بودیم؛ همان شبی که خداوند سرنوشت مرا به گونه ای دیگر رقم زد.
کنارش رفتم و نشستم.
حرکتی نکرد.
چیزی نگفت.
گویی می دانست که می آیم.
آرام روی خود را به طرف من برگرداند، آهی کشید و سپس، نگاه خود را به آسمان دوخت.
فقط نگاهش می کردم.
آن چشمان روشن که مدام می خندیدند، اکنون بی فروغ و اندوهگین به نظر می آمدند.
آن گلبرگ های بهاری ِ گونه ها، پژمرده بودند.
آن گردنی که استوار بود و همچون بلور می درخشیدند، اکنون خمیده بود و تابِ سر ِ پُر از دغدغه ی او را نداشت.
همه ی این ها، اما، در نگاه من، ابری بود که روی ماه را می پوشاند و جلوه ی آن را بیش تر می کرد.
چشم ها، آیینه ی ِ دل اند.
غم ِ دل،
وقتی در آیینه ی ِ چشم ها می افتد،
رخساره را زیباتر می کند.
چهره ای که رازهای دل را نمی تابانـََد، زیبا نیست.
جامی که رنگِ عنّابی ِ شراب را نشان نمی دهد، هرگز نمی تواند لب ها را وسوسه کند.
آن شب، سَلما به جامی لبالب از شرابِ نابِ مردافکن می مانست؛ آمیزه ای بود از رنج و سرمستی.
او نمونه ی بارز ِ زنی شرقی بود.
زنان شرقی، خانه ی پدر را ترک نمی کندد، مگر آنکه یوغ شوهری را به زور بر گردن شان بنهند.
زنان شرقی، آغوش پُرمهر مادر را ترک نمی کنند، مگر آنکه مجبور به تحمل تندخویی های مادرشوهر شوند.
همچنان نگاهم را به سَلما دوخته بودم و به آواز ِ غمگین دلش گوش می دادم.
احساس می کردم بیرون از زمان و مکان ایستاده ام.
از همه ی جهان، فقط دو چشم درشتِ زیبا برایم مانده بود که تماشاگهِ رازهای زندگیم بودند.
در همین زمان، سَلما آرام زمزمه کرد:
«عشق من!
بیا از آینده ای سخن بگوییم که در مِهِ ابهام فرو رفته است؛ آینده ای که مرا می ترساند.
پدرم را خدا برایم انتخاب کرده است.
او اکنون به دیدار ِ اربابِ آینده ی من رفته است.
آن ها، امشب، زمان عقد و عروسی ما را تعیین می کنند.
آه، چه غریب و شگفت انگیز است زندگی!
هفته ی پیش، در همین مکان، عشق را تجربه کردم.
هفته ی ِ پیش، عشق با بال های سپید خود مرا در آغوش کشید و دلم را نوازش کرد.
اکنون سرنوشتم را دور از من رقم می زنند!
آه، چه بازی شومی ست بازی تقدیر و سرنوشت!
آه، مرا به قربانگاه مصلحت های مضحک خود می برند.
من بدون عشق زنده نخواهم ماند.
آه، می خواهم زنده بمانم!
من تو را می خواهم!
تو بودی که نخستین بار چشمانم را به روی روشنی و سبکبالی ِ عشق گشودی.
اکنون می خواهند مرا به آغوش کسی بیفکنند که هیچ احساس نسبت به او ندارم.
تو را می بینم که همچون پرنده ای زخمی و تشنه، بر فراز برکه ای پرواز می کنی که افعیان پاسداری اش می کنند.
آه، به کجای این شبِ تیره بیاویزم اندوه و تنهایی خود را؟»

alonegirl آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
تایپ, جبران, جبران|, خلیل, عشق|, قصه, ی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
پیامبر و دیوانه | جبران خلیل جبران | تایپ Zanessa کتابهای کامل شده خارجی 31 ۲۳ شهريور ۱۳۹۰ ۰۸:۵۶ بعد از ظهر
بالهای شکسته | جبران خلیل جبران | تایپ -MARYAM- کتابهای کامل شده خارجی 34 ۲۶ مرداد ۱۳۹۰ ۰۲:۰۹ بعد از ظهر
معشوق | جبران خلیل جبران | تایپ * Star کتابهای کامل شده خارجی 27 ۲۷ تير ۱۳۹۰ ۱۲:۰۲ قبل از ظهر
عیسی پسر انسان و بالهای شکسته | جبران خلیل جبران | دانلود lalehjoon خارجی 0 ۳ تير ۱۳۹۰ ۰۴:۳۱ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان