| |||
| | #11 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: شهر باران
نوشته ها: 2,239
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : مهر و مهتاب حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز با شنیدن سخنان سَلما، احساس کردم که یأس و سرخوردگی دارد عشق ِ بی پیرایه ی ما را می آلاید. گفتم: «این پرنده ی زخمی و تشنه، آن قدر بر فراز این برکه بال خواهد زد تا بمیرد و بیفتد. باکی نیست! این پرنده ی زخمی و تشنه، عاشق است.» سَلما گفت: «آه، نه! این گونه سخن نگو! این پرنده باید بماند و زیباترین آوازهای خود را بخواند. پرنده ی عاشق، نمی میرد. پرنده ی عاشق، همه ی دل خود را در آوازهایش می گذارد و با آواز خویش، دل معشوق را زنده نگه می دارد. بال های روشن این پرنده است که تیرگی های دلم را می زداید. این پرنده باید بماند!» گفتم: «تشنگی و ترس این پرنده را می کـُشد.» با لب هایی که می لرزیدند پاسخم داد: «آب کم جو! تشنگی روح، مطبوع تر از شراب ناب است. لرزش های روح، خواستنی تر از امن و آسایش ِ جسم است. من در آستانه ی فصلی تازه از زندگی خود ایستاده ام؛ زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد. من مانند کوری هستم که راه خویش را با کف دستانش پیدا می کند و می رود. ثروت پدرم مرا به بازار برده فروشان برده است. این مرد، خریدار من است. من او را نمی شناسم. من او را دوست نمی دارم. اما عشق ورزیدن را به او یاد خواهم داد. کنیزش خواهم شد، شادمانش خواهم کرد. من طعم گـَس زندگی را به او خواهم چشاند. اما تو ای عشق ناکام من! تو در آغاز قصه ی پُرماجرای زندگی ِ خود هستی. آزادانه گام در راه زیبای زندگی بگذار و تماشاگر رازها و شگفتی های مسیر بی انتها باش. دل خود را روشن کن؛ از آن مشعلی بساز و فرا راهِ مردمان بگیر. جرأت فکر کردن داشته باش، بی باک و استوار سخن بگو و آزاد باش؛ همچون مرغان هوا. نام خود را بر قلب زندگی بنویس و برو. چه خوشبختی تو که پدرت ثروتمند نیست! چه شوربختم من که پدرم ثروتمند است! تو می توانی با دختری ازدواج کنی که دوستش می داری. من مجبورم با پسری ازدواج کنم که پدرم مصلحت می داند. مرا همچون کالا خرید و فروش می کنند و برایم تصمیم می گیرند.» لحظه ای سکوت کرد و گفت: «آه، تقدیر اکنون من و تو را از هم جدا می کند. تو به جانبِ شکوه و اقتداری مردانه می روی، من به جانبِ همه ی محرومیت های یک زن! آیا کوزه گر دهر کوزه های رنگارنگ می سازد و بر سنگ می شکندشان؟ آیا باید دره ها آوازهای پرندگان را ببلعند و بادِ ناملایم پاییزی تمامی گلبرگ ها را بپراکـَنـَد؟ بیهوده بود آیا نجواهای عاشقانه ی من و تو در آن شب مهتابی؟ آیا تند و تیز به سوی ستاره ها پریدیم که بال هامان این گونه سوختند؟ آیا عشق، خـُفته به سراغ ما آمد و هنگامی که بیدار شد مکافات مان کرد؟ کدامین بادِ بی پروا ما را از هم جدا کرده و به اعماق دره ها می کشانـَد؟ ما که عصیان نکرده بودیم! ما که طعم هیچ میوه ی مصنوعی را نچشیده بودیم! پس کدامین دست پنهان است که ما را از بهشت می رانـَد؟ نیرویی که ما را به هم می رساند، فراتر از زمان است. آن روشنایی که بر جان مان پرتو افکند، روشن تر از همه ی خاموشی های عالـَم است. اگر توفان جدای مان می کند، چه باک! امواج ِ این دریاست که باز ما را به هم می رسانـَد. اگر مرگ لشکر انگیزد که خون ِ عاشقان را بریزد، ما با ساقی ِ عشق می سازیم و بنیادش را برمی اندازیم. قلب زن، هرگز با گذشت زمان دگرگون نمی شود. زن اگر بمیرد، دلش جاودانه زنده خواهد ماند. قلب زن، به کشتزاری می مانـَد که اگر درختانش را بسوزانند و از ریشه بیرون آورند، آرام و رام، منتظر می مانـَد تا بهار از راه برسد. آنگاه، دوباره رُستن و رَستن را می آغازَد. گویی هرگز اتفاقی نیفتاده است! چه باید کرد، عشق من؟ صحبتِ امشب را غنیمت شماریم. از این دوراهه منزل چون بگذریم، دیگر نتوانیم به هم رسیدن. نمی دانم دیگر کِی و کجا یکدیگر را دیدار خواهیم کرد. آیا عشق غریبه ای بود که شبانگاهان به سراغ مان آمد و سپیده دمان ترک مان کرد؟ آیا عشق رؤیایی بود که در خواب دیدیمش و چون بیدار شدیم، پراکنده شد آن رؤیا؟ آیا روزهایی را که عاشقانه سپری کردیم روزهای مستی و بی خبری بدانیم و امروز را روز ِ هوشیاری؟ عشق من! بگذار نگاهت کنم! با من حرف بزن؛ صدای تو خوب است. آیا وقتی توفان زورق ما را به اعماق دریاها ببرد. باز به یادم خواهی آورد؟ آیا در سکوت شب به آواز مرتعش بال هایم گوش خواهی کرد؟ آیا سایه ام را خواهی دید که شبانگاهان می آید و سپیده دمان محو می شود؟ تو آمدی از دورها و دورها؛ از سرزمین عطرها و نورها. نشاندی مرا به زورقی از ابرها، بلورها. بردی مرا به شهر شعرها و شورها. به راه پُرستاره کشاندی تو مرا. فراتر از ستاره های آسمان نشاندی تو مرا. با تو، من لبالب از ستارگان شب شدم. با تو، من، چو ماهیان سرخ زنگِ ساده دل، ستاره چین ِ برکه های شب شدم. چه خوب بود صدای تو؛ صدای بال ِ برفی ِ فرشتگان! با تو، من رسیدم به کهکشان، به بی کران، به جاودان. آه، مرا بپیچ در حریر ژ بوسه ات. مرا رها مکن! مرا از این ستاره ها جدا مکن! آه، نگاه کن! ببین که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود! ببین چگونه سایه ی سیاهِ سرکشم اسیر دست آفتاب می شود! نگاه کن! تمام هستیَم خراب می شود! تو روشنایی خیالم بودی. تو نغمه های جادویی دلم بودی. تو بال و پر روحم بودی. با تو بود که زندگی را به آواز خواندم. با تو بود که پرواز را تجربه کردم. اینک این کبوتر را تماشا کن که در باد می رود. آری، من می روم، اما خاطره ی آن پرواز خیال انگیز را برای همیشه در دلم زنده نگه می دارم. پس از من، چگونه خواهی بود؟» دلم در سینه ی سوزانم آب می شد. گفتم: «آنچنان خواهم بود که تو می خواهی.» گفت: «می خواهم دوستم بداری؛ همان طور که شاعری غمگین ترین و زیباترین سروده اش را دوست می دارم. می خواهم به یاد آوری مرا؛ همان طور که مسافری خسته به یاد می آورد چشمه ای زلال را. مرا به یاد بیاور؛ همان طور که مادری فرزند مُرده اش را به یاد می آورد. گاهی بیا و مونس تنهایی های پدرم باش؛ من می روم و او تنها و دلتنگ می شود.» گفتم: «این کار را خواهم کرد. روحم را لباسی بر تن ِ روح تو می کنم. دلم را خانه ی غم های تو می سازم. دوستت دارم، دوستت خواهم داشت؛ همان طور که دشت ها بهار را دوست می دارند. همچون گـُلی در پرتو تو خواهم بالید و شکوفا خواهم شد. دستم اگر به تو نرسد، با نامت عشق خواهم ورزید. زنگ کلیسا خواهم شد و یادت را به گوش دره ها خواهم رساند. ساحل می شوم و به امواج قصه های دل تو گوش می سپارم. من به یاد تو محتاجم؛ همچون شوره زار به آب و همچون دیوانه به خواب.» سَلما سراپا گوش بود. گفت: «فردا، واقعیت به رؤیا تبدیل خواهد شد. بیداری ِ فردای ما شبیه خواب خواهد بود. آیا هیچ عاشقی می تواند تنها خیال معشوق را در آغوش بگیرد؟ آیا تشنه می تواند رؤیای آب بنوشد و سیراب شود؟» من اینجــا کنـار ِ این همه زیبایی و تو، تنهایی؛ دلم برای تنهایی ِ تو می سوزد و خود آشفته ام از این خوشگذرانی؛ با من باش با من بیا و بمان که من بدون تو، به روزگار تلـــخ... ســـرد... اندوهــبار... فقط نگــاه می کنم | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #12 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: شهر باران
نوشته ها: 2,239
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : مهر و مهتاب حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز گفتم: «تو فردا در میان خانواده ای آسوده می گیری و من سرگشته ی ِ کوچه و خیابان خواهم شد. تو زیبایی و پاکی ِ خود را برای شوهر خود به ارمغان می بری و من به ورطه ی ِ دهشتناکِ رنج می افتم. تو به آستانه ی زندگی ِ خانوادگی می رسی و من به آستانه ی مرگ. تو به جمع می پیوندی و من به تنهایی. اما من از عشق مان تندیسی خواهم ساخت و در مغاکِ تیره ی مرگ به پرستش آن خواهم پرداخت. از این به بعد، عشق برایم شراب خواهد شد. مدام آن را خواهم نوشید. لباسی بر تن خواهم کرد از حریر ِ عشق. سپیده دمان، عشق بیدارم خواهد کرد و راهی ِ دشت هایم خواهد ساخت. می روم تا با پرندگان ِ خدا در میان شاخساران درختان آواز بخوانم. شباهنگام، عشق تو را در آغوش می گیرم و به خواب می روم. عشق تو، مرا به سرزمین رؤیاهای بهشتی خواهد برد؛ جایی که فقط شاعران در آن سُکنی دارند. در بهار، به دیدار گـُل ها خواهم رفت و از کاسه ی گلبرگ هاشان شبنم خواهم نوشید. در تابستان، بستری خواهم ساخت از علف ها. می خوابم زیر سقف آبی ِ آسمان و نگاه می کنم ستاره ها را. در پاییز، به تاکستان ها خواهم رفت. کنار ِ چرخشت خواهم نشست. تماشا خواهم کرد تاک های پُرشراب و شراره را. دوست دارم هجرت پرندگان را در فصل خزان. در زمستان، کنار آتش خواهم نشست و کتاب افسانه ها را خواهم گشود. در جوانی، چیزهای بسیار به من آموخته است عشق. در میانسالی، مدد خواهد کرد مرا. در پیری، خاطرم را شاد خواهد کرد. عشق من! عشق تو را جاودانه در دلم زنده نگه خواهم داشت. می خواهم دیوانه ی دیوانه بمیرم. دلم ویران توست. می خواهم در گوشه ی ویرانه بمیرم. بگذار، ای شمع، می خواهم همچون پروانه بمیرم. می دانم پس از مرگ نیز دیدار خواهم کرد تو را.» این حرف ها، همچون زبانه های آتش، از ژرفای دلم بیرون می آمد. دلم آتش گرفته بود. سَلما اشک می ریخت. کسانی که بال و پر ِ پرواز عشق را ندارند، نمی توانند اوج بگیرند و در آن اوج ها تماشاگر دنیای پُررمز و راز ِ من و سَلما در آن لحظه ی ِ جادویی باشند. قصه ی عشق من و سَلما، برای سبکباران ساحل ها نوشته نشده است؛ کسانی که دردِ عشقی نچشیده اند. قصه ی عشق، در حوصله ی کلمات نمی گنجد. اما هر دلی قابلیت عاشق شدن را دارد. هر دلی روزی بسته ی کسی بوده است. کدام انسان زنده است که هرگز در آستانه ی معبد عشق درنگ نکرده باشد؟ معبدی که از دل زن و مرد و رؤیا ساخته شده است. کدام گـُل است که شبنمی بر گلبرگ هایش ندیده باشد؟ کدام جویبار است که راهِ دریا را گم کرده باشد. سَلما به آسمان خیره شد. ستارگان ِ چشمک زن ِ آسمان در آیینه ی نگاهِ او جلوه ای مضاعف داشتند. زمزمه ی او را شنیدم که همچون شکوفه از لب های لرزانش می تراوید: «آه، ای خدای خوب و دوست داشتنی! مگر زن چه کرده است که باید اینچنین مکافات ببیند؟ به کدامین جُرم زن را از عشق محروم می کنند؟ آه، ای قادر متعال! چرا این بار سنگین را بر دوش های من نهادی؟ چرا زن را لطیف و شکننده می آفرینی، آنگاه او را می شکنی؟ می دانم، من ذره ام و تو بی نهایت. اما نمی توانم که نپرسم. می دانم، من غبارم و تو طوفان؛ اما چرا در من پیچیده ای؟ من نادانم و تو دانای کل؛ پس چرا چنین می کنی؟ تو زن را از جنس لطافت و عشق آفریدی؛ اما چرا با خشونت او را از عشق محروم می سازی؟ با یک دست او را به اوج می بری و با دست دیگر به حضیض اش می کشانی! نمی دانم چرا! در جانش حیات دمیدی و در دلش تخم مرگ کاشتی! شاهراهِ شادمانی ها را نشانش دادی و به بیراهه ی شوربختی اش کشاندی! نغمه های شادمانه اش الهام کردی و دهانش را به اندوه و رنج دوختی! زخمش را التیام بخشیدی و وجودش را در درد و رنج پیچیدی! تو بودی که هوس را در دل ِ زن نشاندی و آنگاه دل هوسناکش را شرمسار ساختی! تو وادارش می کنی از جام مرگ شراب زندگی بنوشد! او را با اشک هایش می شویی و با همان اشک ها ویرانش می کنی! ت وبودی که چشمانم را با عشق بینا کردی و آنگاه آن ها را بستی! تو طعم بوسه را بر لبانم نشاندی و سنگ ندامت را بر سرم کوفتی! تو بودی که گـُلی سپید در دلم کاشتی و اطرافش خار برافراشتی! تو دل مرا به کسی گره زدی و مرا به دیگری سپردی! ای خدای خوب و مهربان! یاری ام ده تا نلغزم و آلوده نشوم.» باز سکوت بود و سکوت. سَلما رنگی به رخساره نداشت. سرش به پایین خم شده بود. به درختی تناور می مانست که توفان ان را شکسته باشد. می خواستم تسلایش دهم، اما خود به تسلا محتاج تر بودم. سکوت کردم و در سکوت به تپش های دلم و دلش گوش سپردم. به دو تندیس ُ مرمری می مانستیم که در زمین لرزه ای مهیب زیر خاک مدفون شده باشند. رنجی که از حد می گذرد، کلام را خاموش می سازد. هیچ کدام نمی خواستیم سخنی بگوییم یا بشنویم. چنان نازک دل شده بودیم که حتی از نـَفـَس ِ فرشتگان نیز ملول می شدیم. ماه به زور خود را بر راهِ آسمان می کشید و می رفت. چهره ی پریده رنگِ ماه، به چهره ی ماتِ مُرده می مانست. لبنان نیز، همچون پادشاهی که بر ویرانه های قصرش نشسته باشد، قد خم کرده و منتظر دمیدن سپیده بود. کوه ها، درختان و رودها، با دگرگونی ِ فصل، دگرگون شده بودند. آن ها آدمی می مانستند که تجربه های شگفت زندگی دگرگونش کرده باشند. سپیدار بلند باغ، در شب، به ستونی از دود شبیه شده بود. تخته سنگِ بزرگ و باشکوهِ وسط باغ، در تاریکی شب، به گدایی می مانست که خاک زیراندازش باشد و آسمان رواندازش. رودِ نغمه خوان ِ روز، در شب، به مادری شبیه شده بود که بر مرگ فرزندش مویه می کرد. آن شب، شبی غمبار بود و تلخ. برخاستیم تا از هم جدا شویم. عشق و ناامیدی در میانه ی ما ایستاده بودند. یکی ما را در میان پرنیان بال های خود گرفته بود و دیگری گلوی مان را می فشرد. یکی اشک می ریخت و دیگری پوزخند می زد. دست سَلما را در دستم گرفتم و به لب هایم نزدیک کردم. دریغم می آمد رهایش کنم. پیشانیم را بوسید و روی نیمکت چوبی نشست. چشمانش را بست و نجواکنان گفت: «خدایای! رحمی کن و بال های شکسته ام را مداوا کن!» وقتی سَلما را ترک می کردم، احساس کردم که جانم در حجابی ضخیم پوشیده شده است؛ مانند دریاچه ای که سطح آن را مه ای غلیظ پوشانده باشد. زیبایی درختان، مهتاب، سکوت و همه ی چیزها در نظرم محو شده بودند. دیگر هیچ چیز زیبا نبود. آن روشنایی حقیقی که زیبایی و شگفتی جهان را به من نشان داده بود، اکنون دلم را به آتش کشیده بود. آن نغمه ی جاودانه که همواره می شنیدمش، به هیاهویی بی ربط بدل شده بود و مرا به وحشت می انداخت. به اتاقم رسیدم. مانند پرنده ای که صیاد تیرش زده باشد، روی تختم افتادم. ناگهان، بی آنکه متوجه باشم، جمله های سَلما را تکرار کردم: «خدایا! رحمی کن و بال های شکسته ام را مداوا کن!» غرق ِ آتش بودم من. چیزی در من می سوخت. قلبم بود که می سوخت و نیاز داشت به نوازش های سَلما. دلم شعله ور شده بود. می دانم، من ذره ام و تو بی نهایت. اما نمی توانم که نپرسم. می دانم، من غبارم و تو توفان؛ اما چرا در من پیچیده ای؟ | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #13 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: شهر باران
نوشته ها: 2,239
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : مهر و مهتاب حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز شمعی در باد آری، ای روزها، ازدواج مضحکه ای ست که به دست مردان جوان و والدین به پا می شود. در بسیاری از کشورها مردان جوان برنده ی این بازی ِ مضحک اند؛ در حالی که والدین اند که می بازند. افسوس! به زن به چشم یک کالا نگریسته می شود؛ کالایی که خانه ای آن را می فروشد و خانه ای دیگر آن را می خرد. زن به دام این بازی می افتد، می سوزد و می سازد تا سرانجام، زیبایی اش رنگ می بازد و همچون اثاثیه ای که دیگر به کار نمی آید، در گوشه ی تاریک خانه ها رها می شود. تمدن جدید زن را کمی عاقل تر کرده، اما به دلیل آزمندی ِ مرد، بر رنج زن افزوده است. زن ِ دیروز، همسری خوشبخت بود؛ اما زن ِ امروز، معشوقه ای بینواست. دیروز، زن کورکورانه در میان ِ روشنایی گام برمی داشت؛ امروز، با چشمانی باز در میان ِ ظلمت گام برمی دارد. زن در جهل ِ خویش زیبا بود، در سادگی ِ خویش پارسا بود و در ضعفِ خویش قدرت داشت. اما امروز، او، با همه ی مهارت و استادی اش، زشت است و با همه ی دانشی که دارد، سطحی ست و نامهربان. آیا هرگز روزی فرا خواهد رسید که زیبایی و دانش، مهارت و فضیلت، ضعفِ جسمانی و قدرت روحی در زن به وحدت برسند؟ انسان باید از مسیر رنج عبور کند تا به کمال آدمیت برسد. کمال، قانون طبیعت است، اما از مسیری ناهموار می گذرد. اگر زنی در بُعدی از ابعادِ شخصیت اش به کمال می رسد و در بُعدی دیگر به تباهی می افتد، به آن دلیل است که گرگان و راهزنان در راهش کمین کرده اند. این نسل ِ شگفت، در خواب و بیداری زندگی می کند. این نسل، خاک گذشته ها را در کف دارد و بذر آینده ها را. در هر حال، در هر شهر و دیاری زنی یافت می شود که تجسم آینده ی مردمش است. سَلما نیز نماد آینده ی زن ِ شرقی بود. اما او بی رحمانه قربانی زمان ِ حال شد؛ مانند بسیاری از زنان که پیش از موعد خویش به دنیا می آیند و از زمان ِ خود جلوترند. سرانجام منصور و سَلما ازدواج کردند و در عمارتی زیبا در محله ی اعیان ِ بیروت ساکن شدند. فریس افندی نیز در خانه ی سوت و کورش تنهای تنها شد. او به چوپانی می مانست که در میان گوسفندانش تنها نشسته باشد. آن روز گذشت و ماه عسل نیز. اما غم بود که بر غم ها افزوده می شد. آن روزهای نخستِ ازدواج، تلخ بود و غم افزا. صحنه ی زندگی آن دو، به صحنه ی پس از کارزار می مانست که همه جا را کشته ها پوشانده باشند. دختران و پسران شرقی، ازدواجی پُرشکوه دارند، آغاز ِ زندگی ِ مشترک آن ها جشن است و خنده، اما فرجام زندگی بسیاری از آن ها سنگین و تیره و تار است؛ گویی سنگ آسیاب را به اعماق آب ها فرستاده باشند. شادمانی آن ها، همچون رد پایی بر ماسه ها، تا جایی دوام دارد که موجی برآید و آن را ناپدید سازد. بهار گذشت، تابستان و پاییز نیز. بر عشق من به سَلما، روز به روز افزوده می شد. عشق او برایم دعا بود و سُرودی آسمانی. شده بودم کودکِ مادرمُرده ای که چشم به آسمان ِ شب دوخته است تا روح مادر را در میان ستارگان ببیند. اشک هایم رنگ خون گرفته بودند. خون می گریستم جای اشک. مدام نجوا می کردم و از خدا می خواستم سَلما و شوهرش را سعادتمند کند. برای پدر سَلما نیز دعا می کردم. اما بیهوده بود، بیهوده. درد سَلما، درمانی نداشت. منصور مردی بود تاجر و تاجری بود موفق. او حریص بود. کاسه ی چشم او را هیچ چیز پُر نمی کرد. او به مال و منال فریس افندی چشم دوخته بود. منصور به عمویش شبیه بود. عموی او نیز می خواست همه چیز را از آن ِ خود کند. عمو اما ریاکارانه و پنهانی مطامع ِ خویش را می جُست و به چنگ می آورد. او در پَس ِ عنوان ِ روحانی ِ خود و صلیبِ طلایی اش پنهان شده بود. اسقف، گـُرگی بود در لباس میش. روحانی نمایان همواره معبدِ خویش را بر بنیان ِ گورها و استخوان های عبادت کنندگان ِ پُرایمان بنا می کنند. روحانی نما، نابکاری ست که کتابِ آسمانی را وسیله می سازد تا جیبِ آدم ها را خالی کند... ریاکاری ست که شمایل بر گردن می آویزد و از آن به عنوان ِ شمشیری برای بریدن ِ رگ های مردم استفاده می کند... گرگی ست در لباس ِ میش... شکمباره ای ست که سفره را به محراب ترجیح می دهد... گرسنه ی ِ طلاست که به دنبال ِ دینارها تا انتهای عالـَم می رود... شیادی ست که از بیوه زنان و یتیمان نیز کش می رود. موجودی ست مشکوک با منقار ِ عقاب، پنجه های ِ ببر، دندان های کفتار و لباس ِ خوش خط و خال ِ افعی. کتابِ آسمانی را از او بگیرید، جامه اش را بدرید، ریشش را بـِکـَنید و هرچه می خواهید با او بکنید؛ آنگاه دیناری کفِ دستش بگذارید، خواهید دید که با خنده شما را می بخشد! منصور خوش گذران بود و شهوت ران. منصور، مانند بسیاری از آقازاده های بی مایه ی ِ عَفـِن ِ پولدار، از نفوذ سیاسی عمویش استفاده می کرد و در جمع صاحبان پُست های سیاسی ِ بالا حاضر می شد. او می دانست چگونه رشوه بدهد و امتیاز بگیرد. ملت ها را کسانی به تباهی می کشانند که در لباس ِ میش گرگی می کنند. این جهل و نادانی ست که اسبان تازی ِ ملت ها و نخبه هاشان را به زیر پالان مجروح می سازد و طوق ِ زرین را به گردن خران و ابلهان شان می آویزد. تبهکاران این گونه سخنان را برنمی تابند و بی درنگ تیغ ِ سانسور بر گردن لطیفِ حقیقت می کشند. از حدیث ناخوشایندِ این گونه آدم ها بگذرم و به سخن عشق بپردازم. تنها سخن عشق است که در این گنبد دوّار جاودانه می مانـَد. آیا گمان نمی کنید زنی همچون سَلما به ملتی می مانـَد که از طرفِ روحانیون و حاکمان فاسد مظلوم واقع شده است؟ آیا باور ندارید محروم ساختن ِ زن از عشق، به گورستان بردن زن است؟ چنین ظلمی آیا مردم را در خاک تیره ی ِ یأس مدفون نمی سازد؟ آیا شعله نمی میرد اگر روغن چراغ تمام شود؟ | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #14 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: شهر باران
نوشته ها: 2,239
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : مهر و مهتاب حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز پاییز دامن زرد برگ هایش را روی زمین کشید و رفت. زمستان در راه بود. تنها بودم. همنشین من، فقط رؤیاهایم بودند که گه گاه مرا به آسمان می بردند. روح غمگین، مردم گریز نیز می شود؛ همچون آهویی زخمی که از گله جدا می شود، به غاری پناه می برد تا بهبود یا بمیرد. شنیدم فریس افندی بیمار است. از پیله ی ِ تنهایی ِ خود بیرون آمدم و از کوره راهی خلوت و ساکت، روانه ی خانه اش شدم. فریس افندی را در حالی یافتم که در بسترش خوابیده بود؛ ضعیف شده بود و پریده رنگ. درد کالبدش را در هم کوبیده بود و لبخندش را کشته بود. بازوان ِ خشکیده اش به شاخه هایی نحیف می مانستند که در توفان بلرزند. نزدیکش نشستم. روی خود را به من کرد، لبخندی زد و با صدایی که گویی از اعماق زمین بیرون می آمد گفت: «فرزندم! سَلما در اتاق مجاور است برو او را آرام کن و نزد من بیاور.» به اتاق مجاور رفتم. سَلما صورت خود را به بالشی فشرده بود و های های می گریست. او نمی خواست صدای گریه هایش را پدر بشنود. صدایش زدم: «سَلما!» از دیدن من شگفت زده شده بود. گویی سرگرم دیدن ِ کابوس است. خیره نگاهم می کرد. باور نمی کرد من آن جا باشم. سکوت بود و سکوت و رؤیای آن لحظه ای که هر دو بر بال های عشق نشستیم و به آسمان ها پرواز کردیم. در حالی که اشک هایش را پاک می کرد گفت: «آه، دیدی زمانه با ما چه کرد!؟ در حالی که اشک هایش را پاک می کرد گفت: «آه، دیدی زمانه با ما چه کرد!؟ ما هر دو شکستیم. یادت است عشق آمد و در همین نقطه دل های ما را به هم گره زد؟ آه، می بینی! در همین نقطه است که ما از هم جدا می شویم و بدون ِ هم می میریم. چه بهاری بود آن بهار عشق و شور و مستی! آه، چه زشت است خزان ِ جدایی! دریغ از جدایی! دریغ از جدایی!» باز صورتش را در میان دو دستانش پوشاند؛ گویی می خواست مانع ِ برخوردِ نگاهش با گذشته ها شود. با ملاطفت گفتم: «سَلمای دوست داشتنی ِ من! بیا در برابر این توفان بایستیم. اگر خود را ببازیم، می شکنیم. بیا قهرمانانه زندگی کنیم و قهرمانانه بمیریم. پروانه شویم و دل به آتش بزنیم. اگر پروانه صفت بمیریم، بهتر از آن است که همچون موش کور در دل ِ تاریکی های زمین مدفون شویم. در طریق ِ عشق بازی، امن و آسایش بلاست. خامان و بی غمان را به کوی عشق راهی نیست. بیا ذره صفت و رقص کنان به دل ِ خورشید برویم. بیا بسوزیم، اما نسازیم. بیا اعتنایی نکنیم به ماران و موران ِ راه ها. بیا اعتنایی نکنیم به سرزنش های خار ِ مُغیلان. اگر بترسیم و بمانیم، سُخره ی شب ها و تیرگی ها خواهیم شد. بیا خطر کنیم و راهی ِ قله ها شویم؛ آن جاست که می توانیم با فرشتگان هم آواز شویم و زیباترین ترانه های خود را بخوانیم. بیا غـُلغـُله در گـُنبدِ افلاک بیندازیم. بیا زندگی را به رقص آوریم. اشک هایت را پاک کن. پدرت آخرین لحظه های زندگیش را می گذرانـَد. خنده را از او دریغ مکن. او به خنده های تو محتاج است.» آرام برخاست. به اتاق پیرمرد رفتیم و کنارش نشستیم. سَلما و پدر هر دو می کوشیدندخود را شادتر و سالم تر نشان دهند. هر دوی آن ها می دانستند که دارند به هم دروغ می گویند. هر دوی آن ها کشتی شکسته بودند و منتظر ِ باد. هر دوی آن ها صدای گریه های دل ِ یکدیگر را می شنیدند. یکی از آن ها می رفت و رختِ خویش را از گردابِ ماتم و رنج بیرون می برد، و دیگری می ماند و در شبِ تاریک و هول انگیز ِ زندگی، تکه پاره های روحش را جمع می کرد. سَلما به زنبقی سفید می مانست که با داسی کـُند آن را چیده باشند. حدیثِ عشق و مرگ بود. دلم از غم لبریز شده بود. ساکت بودم و هق هق ِ گریه های دلم را می شنیدم. پیرمرد در مسیر ِ سیلابِ تندِ سرنوشت ویران شده بود. فریس افندی به جانبِ سَلما چرخید و گفت: «دستم را بگیر. دستت را بده تا ببویم آن را.» | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #15 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: شهر باران
نوشته ها: 2,239
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : مهر و مهتاب حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز سَلما دستِ پیرمرد را در میان دست های خود گرفت. پیرمرد ادامه داد: «بوی مادرت را می دهی، سَلما! سه ساله بودی که او تو را در آغوش من گذاشت و از این جهان رخت بربست و رفت. تو گنجی بودی که او برایم به جا گذاشت و رفت. من طعم زندگی را چشیده ام. همه ی فصل های زندگی را زندگی کرده ام. اما، در این سال ها، هیچ روزی نبوده است که نگاهم را از تو برگیرم. تو نهالی بودی که در آفتابِ نگاه من بالیدی و به ثمر نشستی. وقتی به چشم های تو نگاه می کنم، چشم های زیبای مادرت را می بینم. هر وقت تو را نگاه می کنم، تصویر ستاره ها را در سیمایت تماشاش می کنم. تو رنگ آسمان را داری. تو تنها موهبتِ زندگی ِ من بودی. اکنون می روم تا در آغوش ِ گشوده ی مرگ قرار بگیرم. من می روم، اما یادِ تو را در دلم می نشانم و با خود می برم. دلم برای مادرت تنگ شده است. برای دیدن ِاو در آن سوی آب های زندگی بیتابم.» چهره ی پیرمرد در هاله ای از نور می درخشید. آنگاه، از زیر بالش ِ خود قابِ کهنه ای را بیرون آورد و گفت: «این عکس مادر توست. بیا، تماشایش کن.» سَلما عکس را از دستِ پدر گرفت، گریست و عکس را بوسید. زیباترین واژه بر لبان آدمی، واژه ی «مادر» است و زیباترین خطاب، «مادر جان!» است. «مادر»، واژه ای ست سرشار از امید و عشق؛ واژه ای شیرین و مهربان که از ژرفای جان برمی آید. همه ی چیزها، در طبیعت، از مادر حکایت می کنند. خورشید، مادر زمین است با نور و گرما به زمین شیرمی دهد؛ و شبانگاهان هیچ گاه فرزندش را ترک نمی گوید، مگر آن که او را با لالایی ِ آهنگ دریا و سروش پرندگان و جویبار خوابانده باشد. و زمین، مادر درختان و گل هاست؛ و دنیاشان می آورد، پرورش شان می دهد و آنگاه، از شیرشان می گیرد. درختان و گل ها نیز مادران مهربان میوه ها و دانه های دلبندشان می شوند. و «مادر»، این نمونه ی ازلی ِ همه ی وجود، روحی ست جاودانه و سرشار از زیبایی و عشق. سَلما، لذتِ یک لحظه مادر داشتن را نیز نچشیده بود. او کودکی بیش نبود که مادرش را از دست داد. با وجود این، تصویری از مادر نیز می توانست زنی همچون سَلما را به شوق آورد و اشک از دیدگانش روان سازد. سَلما عکس را بر سینه می فشرد، اشک می ریخت و نجوا می کرد. او سرانجام از حال رفت و در کنار بستر پدر افتاد. پیرمرد عاشقانه دستی به سر دختر خود کشید و گفت: «دخترم! تو فقط تصویری از مادر دوست داشتنی خود را دیدی. بگذار از او بیش تر برایت بگویم: او شهاب دلکش ِ شب های جاودان ِ زندگیم بود؛ یک دَم به شام تیره ی من دمید و رفت.» سَلما، همچون پرنده ای کوچک در آشیانه، سر خود را بلند کرد تا مادر خویش را در هوای سخنان پدر ببیند. مرغ ِ نگاه او به جانبِ لب های پدر دوید. پدر ادامه داد: «مادرت زمانی پدرش را از دست داد که تو تازه به دنیا آمده بودی. او در غم فراق پدر گریست و گریست. او فرزانه بود و صبور. در همین اتاق بود که در غروبی غریب دست مرا در دستِ خویش گرفت و گفت: فریس! پدرم مُرد. اکنون تو برایم مانده ای و بَس. دلبستگی های قلبی مانندِ شاخه های درختِ سرو، پخش می شوند؛ اگر درخت یکی از شاخه های تنومندش را از دست بدهد، رنجور می شود، اما نمی خشکد. درخت، تمام ِ نیرویش را در شاخه ای دیگر می ریزد تا آن شاخه ببالد و جای خالی ِ شاخه ی شکسته را پُر کند.» پیرمرد چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد: «آه، زندگی بازی ست! ما خود صحنه می سازیم تا بازیگر بازیچه های خویشتن باشیم. اما افسوس، من بازیچه ی بازیچه های دیگران بودم. وای از این دردِ توان فرسا! اکنون که آماده ام تا شرابِ تلخ خدا را به کامم بریزم، از تو می خواهم پس از مرگم صبور باشی. می خواهم صبوری کنی و متانت مادرت در تو هم باشد. می خواهم تو نیز، همچون او، با شعله ی چشمانت خورشید را آب کنی. خار ِ شب را از پای راه درآور و برو. مگذار یأس ِ هرزه بر رویت گام بگذارد. وقتی مُردم، پنجره های اتاق ها را باز کن تا نور بتابد به روی کاشی های درگاه. نگاهِ خسته ات را در برکه های ژرفِ مهتاب بشوی. پرده ی قلمکاری را که یادگار مادرت است، از صندوقچه بیرون بیاور و به دیوار بیاویز. خود را به هواهای باز بسپار. بگذار بادِ مست به موهایت دست بکشد. سفره را همیشه روی قالی ِ کهنه بینداز، مثل مادرت. دسته گلی کنار آینه بگذار. گر چه می میرم، اما به هستی پایبندم من. چشم به راهِ من منشین. زین پس، بر خانه ی پُرمهر تو نخواهم آمد. آسوده بیارام و فکر مرا مکن. دیگر بر حلقه ی در ِ این خانه پنجه نمی سایم. تو عشق ِ منی. وقتی من رفتم، لاله ای وحشی میان ِ موهایت بنشان.» سَلما چشمان ِ نازش را به دهان پدر دوخته بود و کلمات پدر را می نوشید. چشمش به دردناکی ِ شب ها بود؛ شب های دَم گرفته ی توفانی. زیبایی ِ غریبِ کهنه ی ایرانی. برخاستم، از پنجره نگاهی به باغ انداختم. زنجره در دل ِ شام سیاه قصه می گفت. دستِ سنگفرش ِ جویی که از میان باغ می گذشت، گیسوی آب را شانه می زد. مهتاب، پولک هایی سربی ِ خود را روی دامن ِ چین دار آب ِ مست می ریخت. یک تکه ابر خـُرد، از ابرهای تیره جدایی گرفت و رفت. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #16 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: شهر باران
نوشته ها: 2,239
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : مهر و مهتاب حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز سَلما به سخن آمد و گفت: «وقتی مادرم پدر خود را از دست داد، شما مونسش بودید. نبودید؟ پس از شما، مونس من کیست؟ من محتاج ِ شانه هایی برای گریه کردنم. کجا بیابم این شانه های مهربان را؟ چه کسی تسلایم خواهد داد؟ همه جا سینه تهی از عشق. همه جا گریه درون ِ چشم. همه جا شور به دور از سر. همه جا مشت گره در چشم. همه جا تاریک. همه دل ها سنگ. همه لب ها سرد. همه جا بی رنگ. پدر! لحظه ای درنگ، درنگ! جام دیگر به کامم بریز! قطره قطره بریز! می ترسم شب بپاید، شود شراب تمام. بگو پدر، رشته ی مِهر ِ تو را چگونه می توان گـُسست؟» آنگاه، نگاهی به من انداخت و ادامه داد: «می دانم، تو غمخوار ِ من خواهی بود. اما تو نیز همچون من دلی شکسته داری. بال های تو نیز شکسته است. چگونه می توانم با بال های شکسته و زخمی ِ تو پرواز کنم؟ تو را دوست دارم. اما آتشی که قلبِ تو را نیز سوزانده، بر سوزش ِ قلبِ من خواهد افزود.» حرف های سَلما دلم را به درد آورد. پیرمرد به شمعی در باد می مانست. می خواست سخن بگوید، اما کلمات از دل سردش نمی رمیدند. شبی غمگین بود؛ دل هایی تنها و لب هایی خاموش. چشمم بر آن دو خیره مانده بود. سینه مالامال ِ درد بود و مرهمی نبود. پیرمرد گفت: «وقت سفر فرا رسیده است. بادبان های روحم را باز کرده اند. همه چیز برای رفتن مهیاست. باید بروم. صدای مادرت از دوردست ها می آید. او نام مرا صدا می زند. آه، صدای او چه خوب است! دخترم، درنگی در این سفر میفکن. بگذار بروم. بگذار روحم را بر بال های مرگ بنشانم و بروم. در شبِ این سو، می خوابم و در سپیده دمان ِ آن سو، بیدار می شوم. بوسه ای بدرقه ی راهم کن. سرشک حسرت میفکن. اشک های خود را پاک کن. می خواهم خونی شوم شیرین و گوارا در رگ های گـُل ها و درختان. پس، خونم را به ماتم و حسرت تلخ مکن. اشک های تلخ ِ حسرت، بر گورم خار می رویاند. رنجنامه هایت را بر پیشانی ِ من منویس؛ می ترسم باد آن ها را بخواند و مرا بگذارد و بگذرد. من به باد محتاجم تا خاکسترم را به دشت ها و دامنه ها ببرد. می روم، اما تو را در دل دارم. تو را از دلم هرگز جدا نخواهم کرد.» آنگاه با چشمانی نیمه باز مرا نگاه کرد و گفت: «پسرم! برای سَلما برادری صمیمی باش. وقتی زمین می خورَد، دستش را بگیر و بلندش کن. مگذار در ماتم ِ من بسوزد. آوازهای خوش زندگی را در گوشش زمزمه کن و غبار غم را از دلش پاک کن. مِهر تو را نیز برای همیشه در دلم زنده نگه می دارم. قفس را شکسته ام. به پایان رسید روزهای غـُربت و اسارت. می روم تا بال و پَرَم را در هواهای باز بگسترم. هیچ کشیشی را به بالینم نیاورید. به آن ها اعتمادی ندارم. مُهملاتِ آن ها، اراده ی الهی را دگرگون نخواهد کرد. مرا به دستان ِ خدا بسپارید و بروید.» نیمه های شب بود که فریس افندی برای آخرین بار چشمانش را باز کرد. می خواست چیزی بگوید، اما مرگ صدایش را بریده بود. سرانجام، شکسته و بسته گفت: «شب تمام شد، سَلما! سپیده در حال دمیدن است. آه، بدرود!» آنگاه، سرش به جانبِ سَلما خم شد و صورتش بی رنگ شد. لبخندی بر لبانش نشسته بود. سَلما هنوز دستِ سرد پدر را در دستان ِ گرم ِ خود نگه داشته بود. نگاهی به صورت پدر انداخت. نمی دانست چه باید بکند. ساکت بود و بی حرکت. سرانجام، دست پدر را رها کرد، خم شد و بر ِ خود را روی زمین گذاشت و نالید: «آه، خدایا! بال های شکسته ام را التیام ببخش!» فریس افندی مُرد. او روح خود را به خدا سپرد و جسم ِ دردمندش را به خاک. منصور غالب نیز تمامی ثروت او را بالا کشید و سَلما را در قفس ِ دلتنگی ها و شوربختی های یک زندگی ِ ملال انگیز انداخت. من در دنیای خیال و غم گم شده بودم. روزها و شب ها، مانند عقابی که به سوی طعمه اش شیرجه می رود، بر من هجوم می آوردند. به کتاب ها پناه می بردم تا تسکینی بیایم. نیافتم. نمی توانستم آتش را با نفت خاموش کنم. کتاب های مقدس را خواندم و خواندم. فقط مویه و ماتم بود که به گوشم می رسید. کتاب ایوب را بارها و بارها خواندم و صبرش را ستودم. هملت را خواندم و آن را به دلم نزدیک یافتم. ناامیدی، چشمان مان را می بندد تا نبینیم و گوش هامان را می بندد تا نشنویم. فقط مرگ است که دیده می شود. فقط تپش های دل ویران ِ ماست که به گوش می رسد. وقت سفر فرا رسیده است. بادبان های روحم را باز کرده اند. همه چیز برای رفتن مهیاست. باید بروم. صدای مادرت از دوردست ها می آید. او نام مرا صدا می زند. آه، صدای او چه خوب است! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #17 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: شهر باران
نوشته ها: 2,239
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : مهر و مهتاب حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز مُرغان ِ هواهای باز در دل ِ باغ ها و تپه های بیروت، در متن ِ تپه های سپید، معبدی هست کوچک و قدیمی. این معبدِ کوچک و زیبا را درختان ِ زیتون و بادام احاطه کرده اند. این معبد از یادِ مردمان رفته است؛ بنابراین، خلوت است و تنها. این معبد، میعادگاهِ عاشقان است. بر دیوار ِ سنگی ِ این مهبد، تصویر ِ الهه ی عشق را کنده اند. الهه ی عشق، بر تختِ خویش لمیده و هفت دوشیزه ی عریان در کنار او ایستاده اند. یکی از دوشیزگان ِ برهنه، مشعلی در دست دارد. یکی از آن ها چنگی، یکی جام ِ شراب، یکی دسته ای گل و یکی تیر و کمان. بر دیوار ِ دیگر ِ این معبد، سیمای مسیح بر صلیب را کنده اند. در پای این صلیب، مریم می گرید. آفتاب، از دریچه ای کوچک، روی این تصاویر می افتد و به آن ها جلای طلا را می بخشد. بر این معبد کوچک و ساده، سکوتی ژرف و آسمانی حکمفرماست. سکوتِ ژرفِ این معبد، خیال ِ شاعرانه را به پرواز درمی آورد و به گذشته های دور می برد. این تصاویر، پرده از رازهای دل ِ آدمی برمی دارند و اشتیاق ِ انسان را برای ماورا به تصویر می کشند. من و سَلما قرار گذاشتیم هر ماه همدیگر را در آن معبدِ متروک ببینیم و ساعت هایی را با هم بگذرانیم. در آن لحظه های با هم بودن، به تصاویر ِ منقوش بر دیوارهای معبد می نگریستیم و درباره ی مسیحا سخن می گفتیم. درباره ی دختران و پسران ِ جوانی سخن می گفتیم که در زمان های دور ِ دور زندگی می کردند، عاشق می شدند و در برابر ِ الهه ی عشق و زیبایی نیایش می کردند. رفتند آن ها و از آن ها فقط نامی باقی مانده است. آن لحظه های با هم بودن، سرشار بود از درد و اشتیاق، غم و شادی، فِراق و و ِصال. چگونه می توانیم آن لحظه های جادویی را وصف کنم؟ ما پنهان از دیگران، همدیگر را در آن معبد می دیدیم، از احوال ِ هم جویا می شدیم، از گلیم ِ بخت مان، که زمانه آن را سیاه بافته بود، گِلِه می کردیم. دیدارهای ما، آبی بود که روی آتش ِ دل مان می ریختیم. گاه می گریستیم و گاه در میان ِ گریه می خندیدیم. وقتی نگاه در نگاهِ هم می دوختیم، همه چیز، از یادمان می رفت. فقط عشق بود که به گفتارمان گرمی می بخشید. گاهی سکوت می کردیم، به افق چشم می دوختیم و می گذاشتیم نوازش و بوسه زبان باز کنند و به افشای رازهای دل مان بپردازند. سرخی ِ گونه های شرمگین ِ سَلما، یادآور ِ غروب های غریب بود. سَلما، حدیثِ تاریخ ِ پُرفراز و نشیبِ زن را خیلی دوست می داشت. او به سرنوشتِ غمبار ِ زن تأسف می خورد. روزی گفت: «شاعر و نویسنده، هر دو، می کوشند حقیقت زن را بفهمند، اما تا به امروز رازهای پنهان قلب او را نفهمیده اند. زیرا آن ها از ورای حجابِ جنسیت به زن نگریسته اند و درنتیجه، جز ظواهر را ندیده اند. آن ها با ذره بین نفرت در جست و جوی زن بوده اند و درنتیجه، چیزی جز ضعف و فرمانبرداری پیدا نکرده اند.» می گفت: «خوشبختی بشریت زاده ی قلب حساس زن است. از احساسات روح لطیفِ زن است که احساسات پاکِ روح های انسانی زاده می شود. قانون ِ کور و سنت های فاسد، زنی را که سقوط کرده مجازات می کنند، اما در برخود با مرد، نگاهی آمیخته به مدارا دارند.» روزی از روزها، از زبان ِ مریم ِ مجدلیه، حکایتِ دیدار ِ خود با مسیحا را نقل کرد: «آنگاه مسیحا به من نگریست، نیمروز ِ نگاهش بر من می تابید و روشنم می کرد. مسیحا گفت: «تو عاشقان زیادی داری، با وجود این، من تو را دوست می دارم. مردان ِ دیگر، در مصاحبت با تو، خود را می خواهند. اما من خودِ تو را دوست می دارم. مردان ِ دیگر، در تو آن زیبایی را می بینند که پیش از پایان سال های عمر ِ خودِ آن ها، زایل خواهد شد. اما من در تو، آن زیبایی را می بینم که زایل نخواهد شد و در خزان عمرت، آن زیبایی از این که در آیینه به خود بنگرد، شرمنده نخواهد بود و احساساتش جریحه دار نخواهد شد. تنها منم که در تو، آن نادیده را دوست می دارم.» می گفت: «اگر می خواهی زنی را بفهمی، گاهِ خندیدن، به دهانش نگاه کن؛ اما برای ارزیابی یک مرد، دیدن ِ سفیدی ِ هولناکِ چشمانش، به گاهِ خشم، کفایت می کند.» از دیدارهای پنهان ِ مل کسی خبر نداشت، مگر خداوند و فوج ِ پرندگانی که بر فراز ِ معبد به پرواز درآمده بودند. از سرزنش ِ سرزنش کنندگان اصلا ً نمی ترسیدیم. ما دل ِ خود را در آتش ِ عشق شست و شو داده بودیم. ما در دریای اشک هامان غوطه خورده بودیم. ما از زندان ِ اندیشه و زندگی ِ ملال آور ِ مردم گریخته بودیم. ما مرغان ِ هواهای باز بودیم. بنابراین، از هیچ چیز واهمه ای به دل راه نمی دادیم. زده بودیم به صفِ رندان، هرچه بادا باد! جامعه ی بشری، در طی این هفتاد قرن، چنان تسلیم قوانین فاسد شده که دیگر از فهم معنای قوانین متعالی و جاودانه عاجز مانده است. چشم ِ آدمی، به کورسوی شمع ها خو گرفته و از دیدن ِ خورشیدِ درخشان عاجز است. بیماری و تباهی، عادتِ هر روزه ی مردمان شده است. مردم اگر آدم ِ سالم ِ عاشقی را ببینند، او را بیمار و مجنون می خوانند. از نظرگاهِ تنگِ مردم، بیماری، عین سلامت است و سلامت، عین ِ بیماری. سَلما عاشق بود. سَلما دلی داشت خوب و زیبا و پاک. آن هایی که سَلما را به گناه متهم می کردند، دلی داشتند تباه که به گندابِ بدبینی می مانست. آن ها در سینه نه دل، که گِل داشتند. سَلما پرنده ای بود که در قفس نمی توانست بخواند. سَلما پُر بود از آواز ِ پَر ِ چلچله ها. آیا سَلما گناهکار بود که از پشتِ میله های قفس ِ خود به آسمان ِ آبی ِ زیبا نگاه می کرد؟ آیا گناه بود که او می آمد و در میان ِ الهه ی عشق و مسیحا می نشست؟ مهم نیست که مردم چه می گویند. سَلما پرنده ی آسمان ها بود و نمی توانست در حاشیه ی مرداب زندگی کند. سَلما باکی نداشت که عاشق ِ عشق ِ خود باقی بماند. کسی که با خنده به استقبال ِ مرگ رفته است، از سنگریزه هایی که کودکان ِ کوی به سویش پرتاب می کنند هراسی به دل راه نمی دهد. اگر می خواهی زنی را بفهمی، گاهِ خندیدن، به دهانش نگاه کن؛ اما برای ارزیابی یک مرد، دیدن ِ سفیدی ِ هولناکِ چشمانش، به گاهِ خشم، کفایت می کند. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #18 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: شهر باران
نوشته ها: 2,239
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : مهر و مهتاب حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز فِراق تابستان بود. مردم برای گریز از گرما به دامنه ها پناه می بردند. باز برای دیدن ِ سَلما به معبد رفتم. کتابِ کوچکِ شعری را نیز همراه خود بردم. انتظار می کشیدم تا سَما بیاید. کتابِ کوچکِ شعرم را گشودم و شعری را به زمزمه خواندم. سَلما آمد. او همه ی غم های جهان را در چهره داشت. گفتم: «سَلما، چه شده است؟» گفت: «تشنه ی دیدارت هستم. نزدیک تر بیا. می خواهم نگاهم را سیراب کنم. عشق ِ من! لحظه ی جدایی ما فرا رسیده است.» گفتم: «آیا همسرت از دیدارمان آگاه شده است؟» گفت: «نه. او چنان در عیش و عشرت و عیاشی غرق است که حتی نمی داند من وجودِ خارجی دارم. او با دخترانی خوش است که نیاز آن ها را به تن فروشی کشانده است.» گفتم: «پس چرا باید این لحظه، لحظه ی جدایی ِ ما باشد؟ آیا روح توست که خواهان ِ این جدایی ست؟» اشک در چشمانش حلقه بست و گفت: «نه، عشق ِ بی آلایش ِ من! چگونه روحم خواهان ِ جدایی از تو باشد که تو خود روح ِ منی؟ چشمان ِ من هرگز از دیدار ِ تو خسته نمی شوند، تو روشنی ِ چشمان ِ من هستی. اما نمی خواهم سرنوشتِ تو را به سرنوشتِ تیره ی خود گره بزنم. نمی خواهم تو هم زندانی ِ قفسی شوی که مرا در آن انداخته اند.» گفتم: «منظورت را نمی فهمم. موضوع چیست؟» گفت: «گمان می کنم اسقف بو برده است که ما هر ماه یکدیگر را می بینیم. کسانی را مأمور کرده است تا مراقبِ من باشند. اکنون هم چشم شده اند و خود را به من دوخته اند.» لحظه هایی در سکوت و اشک گذشت. آنگاه ادامه داد: «البته، من از اسقف نمی ترسم. آب از سرم گذشته است، چه یک وجب، چه صد وجب! اما دوست ندارم تو اسیر ِ او شوی. تو جوانی و آزاد. تو به خورشید می مانی. من نگران ِ سرنوشتِ خودم نیستم که سینه را آماج ِ تیرهای زهرآگین شان ساخته ام. اما می ترسم این افعیان تو را بگزند و مانع ِ صعودت به قله ی ِ بلندِ زندگیت شوند.» گفتم: «اما سَلما، جدایی نمی تواند تنها راهِ رهایی ما از ستم و بیدادِ زمانه مان باشد. آیا راهِ عشق را بسته اند؟ آیا جُز تسلیم راهی نمانده است؟» گفت: «افسوس! راهی نمانده است، جُز جدایی.» بیتابانه گفتم: «ما به اندازه ی کافی تسلیم سرنوشت بوده ایم؛ سرنوشتی که دیگران آن را رقم زده اند. ما اجازه دادیم تا کوران هدایت مان کنند! ما گوی بودیم و اسقف چوگان. او ما را به هر طرف که می خواست پرتاب کرد. آیا کافی نیست؟ آیا باید تا لبه ی گور چنان زندگی کنیم که او میخ واهد؟ آیا ما سهمی از زندگی نداریم؟ آیا رواست زندگی ِ یکـّه و تکرارناپذیر ِ خود را به دستان ِ پُرملال ِ مرگ بسپاریم؟ آیا خداوند آزادی را به ما بخشیده است تا از آن زنجیر ِ اسارت ببافیم؟ آیا باید خود را با دستان ِ خود به آتش ِ هلاکت بیفکنیم؟ سَلما! اگر آتش ِ زندگی را خاموش کنیم، خاموشی گناهِ ماست. باید روشن نگه داریم شعله ی عشقی را که خداوند در بیشه ی دل های ما افروخته است. آیا رواست که گوهر ِ پاکِ عشق مان را به پای خوکان بریزیم؟ زندگی زیباست. چرا زندگی ِ زیبای مان را به آزمندی ِ اسقف بیالاییم؟ بیا برداریم یوغ ِ بندگی را از گردن. بیا بگسلیم زنجیرهای تحقیر را از پای. بیا از این جا برویم. دشتِ خدا وسیع است. او ما را پناه خواهد داد. بیا به جایی برویم که در آن جا از اسقفِ ظالم خبری نباشد. بیا به بندرگاه برویم. می توانیم خود را با کشتی به آن سوی آب ها برسانیم. آن جا در امان خواهیم بود. زندگی ِ تازه ای را آغاز خواهیم کرد. فرصت را غنیمت بدان، سَلما! اگر از این دوراهه منزل بگذریم، دیگر هرگز نمی توانیم به هم برسیم. بیا برویم.» | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #19 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: شهر باران
نوشته ها: 2,239
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : مهر و مهتاب حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز سَلما سر ِ خود را تکان داد و چشم به سقفِ معبد دوخت. گویی چیزی نامرئی را مشاهده می کند. گفت: «نه، عشق ِ من! آسمان جامی از شهد و شرنگ به دستم داده است. در این جام، جُز دُرد، چیزی باقی نمانده است. آن را هم باید سر بکشم. سهم من از این زندگی، دَرد است و تکه ای آسمان. ریش باد دلم اگر با این درد مرهمی بخواهم. مرا برای قرار و آرامی نیافریده اند. این پرنده ی بال شکسته دیگر نمی تواند در سپهر ِ شادمانی به پرواز درآید. با من از لذت و شادمانی سخن مگو. حتی یادِ آن نیز عذابم می دهد. من از سایه ی آرامش نیز به وحشت می افتم. به چشمانم نگاه کن تا آن آتش ِ قـُدسی را ببینی که خدا در دلم افروخته است. من به تو عشق می ورزم؛ همچون مادری که به یگانه فرزندش عشق می ورزد. عشق ِ خود را نثار ِ تو می کنم تا تو بمانی. عشق ِ ما را آتش تطهیر کرده است. همین عشق است که نمی گذارد با تو به آب ها بیایم. من، همچون شمع، می سوزم تا تو در روشنایی زندگی کنی. می گویند بلبل، آنگاه که آواز عشق سر می دهد، سینه اش را با خاری سوراخ می کند. ما نیز همگی چنین می کنیم. وگرنه چگونه می توانستیم آواز بخوانیم؟ دیشب تفریح تازه ای ابداع کردم، و هنگامی که خواستم آن را برای نخستین بار امتحان کنم، یک فرشته و یک شیطان با شتاب به سوی خانه ام آمدند. آن ها بر در ِ خانه ی من همدیگر را دیدند و بر سر تفریح تازه ابداع شده ی من به بگومگو پرداختند؛ یکی شان فریاد می زد: «این یک گناه فاهش است!» و دیگری می گفت: «این یک فضیلت است!» آری، عشق خواهان ِ تملکِ معشوق نیست. عشق، تنها آزادی ِ دنیاست. عشق، فقط در برابر ِ آسمان سر فرود می آورد. وقتی فهمیدم که اسقف می خواهد مرا از دیدار ِ تو محروم کند، کنار پنجره رفتم و نگاهِ خود را به دریا دوختم. چشمانم آن سوی آب ها را می کاویدند. در آن سوی آب ها، خود را در کنار ِ تو دیدم. در آن سوی آب ها، از عشق ِ تو سیراب شدم. اما احساس کردم که عشق ِ برفی ِ ما در برابر ِ آفتابِ سوزان ِ واقعیت آب می شود. آب شدم. گریستم. در پرده ی اشک هایم تو را دیدم که باز می گفتی: سَلما!یادآوری ِ سخنان ِ تو، توانم بخشید. احساس کردم که پرواز در دل من است و من می توانم حتی در درون قفس نیز پرواز را تجربه کنم. عشق ما، ژرف است، همچون دریا. عشق ما، پهناور است، همچون بی کرانه ی آسمان. آری، من می روم تا تو بمانی. من خاموش می شوم، تا تو بخوانی. من به قفس ِ خویش بازمی گردم، تا تو در قفس نیفتی. آزادی ِ ما به همه ی زنجیرهای جهان می خندد. سنگین به این معبد آمد، اکنون سبکبالم. اکنون می دانم رنج چقدر پُربهاست. من زنی تنهایم در آستانه ی فصلی سرد. تو سرشاری از نیروی تازه که می تواند زندگی را به رقص درآورد. تو تکدرختِ باران خورده ی کوهستانی. من درختی هستم که در سایه بالیده ام. ببین! شاخه هایم در نور می لرزند. آمدم تا بگویم: خدا حافظ، عشق ِ من! بدرود، تا آن سوی آب ها.» چیزی در چشمان ِ سَلما بود که مرا آب می کرد. به فرشته می مانست. در آیینه ی چشمان ِ آبی اش، آسمان آبی تر جلوه می کرد. آنگاه، به گونه ای که پیش از آن سابقه نداشت، بازوان ِ لطیفش را دور گردنم حلقه کرد و عمیق لب هایش را بر لب هایم نهاد. تمام وجودم در تبی گـُنگ می سوخت. خورشید داشت دامن ِ ارغوانی اش را جمع می کرد و می رفت. سَلما به درون معبد رفت. او مشتاقانه همه ی زوایای معبد را تماشا می کرد. آنگاه، در برابر تمثال مسیح زانو زد و گفت: «آه، ای مسیحای نازنین! من صلیبِ رنج های تو را بر شانه نهادم و از تمامی ِ خوشی های عالـَم چشم پوشیدم. نگاه کن! تاجی از خار بر سر دارم. در اشک و خون غوطه خورده ام من. خودم را به دستان ِ مهربان ِ تو می سپارم. برگیر مرا و ببر مرا به شهری که مردمانش با تو خشنودند و شادمانی را در دل ِ رنج های مسیحایی می جویند.» آنگاه، برخاست، نگاهی به من انداخت و گفت: «عشق ِ من! اکنون با دلی شاد به سوی تیرگی های زندانم می روم. دل مسوزان برایم. غمگین مباش. در پرده ی زندگی، بازی هایی پنهان در کار است؛ غم مخور! هرگز خاموشی نمی گیرد چراغ ِ دلی که خدا آن را افروخته باشد.» سَلما سکوت کرد و آنگاه، از معبد بیرون رفت. من غرق شده بودم در افکار ِ خویش. خود را در آسمان ها می دیدم. خود را در میان فرشتگان می دیدم. عروسان ِ آسمان را می دیدم که ترانه های عشق و اندوه را زمزمه می کنند. شب بود. از دنیای مکاشفه و الهام برون آمدم. من مانده بودم و سکوت و معبدی متروک. صدای سَلما در گوشم می پیچید. بازوان ِ لطیفش را دور ِ گردنم احساس می کردم. ناگهان خود را تنهای تنها یافتم. دلم گرفته بود. دلم عجیب گرفته بود. ابری سرگردان بر بام ِ معبد می گریست. هر چیزی، بر روی زمین، طبق قانون ِ طبیعت خویش زندگی می کند و با طبیعتِ قانون خود، شکوه و سرمستی و آزادی را بسط می دهد. تنها انسان است که از این نعمت محروم مانده. زیرا قوانینی زمینی وضع میک ند که به روح میرایش مربوط می شود، بر بدن و روح ِ خویش قضاوت های سنگدلانه روا می دارد، پیرامون عشق و اشتیاق خویش دیوارهای بلندِ زندانی تاریک را بالا می برد، و برای دل و اندیشه ی خویش گوری عمیق حفر می کند! در پرده ی زندگی، بازی هایی پنهان در کار است؛ غم مخور! خاموش نشود چراغی که خدا آن را افروخته باشد. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #20 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: شهر باران
نوشته ها: 2,239
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : مهر و مهتاب حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز آه، ای ناخدای سفرهای دریایی ِ من! از ازدواج ِ سَلما پنج سال می گذشت. او هنوز فرزندی نیاورده بود تا پیوند سُستِ زناشویی اش را استحکامی ببخشد. مردان تنگ نظر، تابِ همسران ِ نازای خویش را ندارند و آنان را تحقیر می کنند. منصور غالب نیز از همین قـُماش مردان بود. او همچون خاک بی عاطفه بود، همچون سنگ سخت و همچون دهان ِ گشوده ی قبری متروک آزمند. او فرزندی می خواست تا وارثِ مال و منالش باشد و نامش را تداوم ببخشد. این تنها کاری بود که از دستِ سَلما برنمی آمد. بنابراین، منصور هیچ گاه زیبایی ِ صورت و سیرتِ سَلما را ندید. درختی که در تاریکی های غار بالیده باشد، هرگز میوه ای نمی آورد. سَلما نیز درختی بود که در تیرگی های اندوه و ملال می زیست. چکاوک، از بیم ِ آنکه مبادا اسارت نصیبِ جوجه هایش شود، در قفس آشیان نمی سازد. سَلما همان چکاوکِ زندانی بود. او نمی خواست فرزندِ خویش را در قفس به دنیا آورد. گـُل های دشت، فرزندان ِ محبتِ خورشید و عشق ِ طبیعت اند؛ و فرزندان ِ انسان ها، گـُل های عشق و شفقت. سرانجام، خداوند لطفی کرد و سَلما باردار شد. سَلما تصمیم گرفته بود آشیانه ی خود را بر بلندای عشقش بنا کند. سَلما مادر شد و دلشاد شد. او چشم به آینده دوخته بود تا فرزندش به دنیا بیاید، طنین نرم ِ صدای کودکِ خود را بشنود و با او سخن بگوید. او، از پس ِ پرده ی اشک های خود، دمین ِ آفتاب را انتظار می کشید. سَلما در بستر ِ درد زایمان بود. مرگ و زندگی دوشادوش ِ هم ایستاده بودند. پزشک آماده بود تا به میهمان ِ تازه واردِ این جهان خوشامد بگویند. شب از نیمه گذشته بود. سَلما درد می کشید و فریاد می زد. در صدای سَلما، آهنگِ کوچ و سفر بود؛ گویی با جهانی وداع می کرد که با او به مهربانی رفتار نکرده بود. سپیده در کار ِ دمیدن بود که پسری به دنیا آمد. پرستار کودک را در قنداقی ابریشمی پیچید و در آغوش ِ مادر نهاد. سَلما چشمان ِ خویش را به روی فرزندش گشود، آهی کشید و گفت: «آه، پسرم!» مرگ و زندگی هنوز بر بالین ِ سَلما بودند. اما غمی در نگاهِ پزشک بود؛ غمی غریب که از خبرهایی تلخ حکایت می کرد. با طلوع صبح، کودک چشمان ِ خود را گشود، نگاهی به مادر انداخت، لرزید و سپس چشمان ِ خود را برای همیشه بر هم نهاد. پزشک نوزاد را گرفت. سَلما قطره های اشک را بر گونه های پزشک دید. با نگاهی نگران از او پرسید: «موضوع چیست؟» پزشک پاسخ داد: «میهمان ِ ما برای رفتن شتاب دارد. او نمی مانـَد.» آری، غنچه ای که هنوز باز نشده بود، بر خاک افتاد. او در سپیده دمان آمد و در سپیده دمان رفت. او چندان درنگ نکرد تا لبخندِ شادمانی ِ مادر را ببیند. او همچون خیالی به دنیا آمد، همچون آهی زیست و همچون سایه ای رفت. او شبنمی بود چکیده از چشمان ِ شب که با آمدن ِ روز، تپید و محو شد. دریا آورده بود او را؛ دریا او را با خود برد. زنبقی بود شکفته بر دامنه های زندگی که مرگ بر آن پا نهاد و رفت. آمده بود تا سَلما را شاد کند، اما رفت و او را ویران کرد. منصور و میهمانان در اتاق ِ مجاور باده می نوشیدند و خوش بودند. سَلما به التماس گفت: «کودکم را به من بدهید. می خواهم در آغوشش بگیرم.» پزشک گفت: «صبور باشید! متأسفانه فرزندِ شما مرده است.» فریادی از اعماق دل سَلما بیرون آمد. سکوت کرد. ناگهان سیمایش نورانی شد. لبخندی بر لبانش نشست. گویی چیزی را بر او فاش کرده باشند. گفت: «فرزندِ مرده ام را بدهید. بگذارید در آغوشم باشد.» پزشک نوزاد مرده را در آغوش سَلما گذاشت. سَلما صورتِ خود را به صورت نوزاد چسباند و گفت: «آه، تو پیام ِ خود را به من رساندی! آه، ای ناخدای سفرهای دریایی ِ من! آمده بودی مرا به آن سوی آب ها ببری. چه خوب! من آماده ام. دستم را بگیر و مرا با خود ببر! عزیزم! ای ناخدای سفرهای دریایی ِ من! من آماده ام.» خورشید بالا آمده بود و پرتو ِ طلایی ِ خود را بر مادر و فرزندی می انداخت که در آغوش ِ هم، آرام، خفته بودند. مرگ، بال های خود را روی هر دوی آن ها کشیده بود. پزشک، در حالی که می گریست، از اتاق بیرون رفت. جشن و باده نوشی ِ اتاق ِ مجاور، به شیون و ماتم تبدیل شد. منصور سنگ واره بود و دلش به درد نیامد. او، همچون مجسمه ای گچی، ساکت ایستاده بود. *** سَلما را در همان لباس ِ عروسی اش کفن کردند. او را در تابوتی چوبی گذاشتند. نوزاد را که در همان قنداقه اش پیچیده شده بود، در آغوش ِ مادر گذاشتند. آرامگاهِ او، آغوش ِ گشوده ی مادر بود. هر دو را در یک تابوت گذاشته بودند. من هم در میان ِ جمعیتی که تابوت را مشایعت می کردند گم بودم. به گورستان رسیدیم. اسقف شروع به وعظ کرد و مرثیه خواند. کشیشان ِ دیگر نیز در مراسم حاضر بودند. از سیمای کریهِ همه شان جهل آزمندی می بارید. تابوت را در گور نهادند. یکی گفت: «اولین بار است که می بینم دو جسد را در یک تابوت می گذارند!» دیگری گفت: «کودک آمده بود تا مادر را از زندان شویش نجات دهد.» سومی گفت: «منصور را ببین! انگار نه انگار! او به سنگ می مانـَد.» چهارمی گفت: «به زودی عموی سیاستمدارش زنی ثروتمندتر برای او پیدا می کند.» اسقف همچنان مشغول خواندن دعا و تلقین بود که گورکن حفره ی گور را پُر کرد. حاضران، یکی یکی، آمدند و به اسقف و برادرزاده اش تسلیت گفتند و رفتند. من تنهای تنها مانده بودم. هیچ کس نبود که تسلایم دهد؛ گویی سَلما هیچ ربطی به من نداشت. گورکن، کار ِ خود را تمام کرده و به بیلش تکیه داده بود. او سیگاری روشن کرد تا خستگی ِ کار را از تن به در کند. به او نزدیک شدم. گفتم: «می دانی گور ِ فریس افندی کجاست؟» گفت: «همین جا، آقا! من دختر را در گور ِ او دفن کردم. حالا دیگر، پدر، دختر و آن نوزاد همگی در این گور خفته اند. همه ی آن ها را با همین بیل چال کرده ام!» گفتم: «تو قلبِ مرا هم در همین گور چال کرده ای!» گورکن رفت و در پس ِ درختان ِ بلندِ تبریزی ناپیدی شد. نشستم. خود را روی گور ِ سَلما انداختم. شکستم و گریستم. او همچون خیالی به دنیا آمد، همچون آهی زیست و همچون سایه ای رفت. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| تایپ, جبران, جبران|, خلیل, عشق|, قصه, ی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| پیامبر و دیوانه | جبران خلیل جبران | تایپ | Zanessa | کتابهای کامل شده خارجی | 31 | ۲۳ شهريور ۱۳۹۰ ۰۸:۵۶ بعد از ظهر |
| بالهای شکسته | جبران خلیل جبران | تایپ | -MARYAM- | کتابهای کامل شده خارجی | 34 | ۲۶ مرداد ۱۳۹۰ ۰۲:۰۹ بعد از ظهر |
| معشوق | جبران خلیل جبران | تایپ | * Star | کتابهای کامل شده خارجی | 27 | ۲۷ تير ۱۳۹۰ ۱۲:۰۲ قبل از ظهر |
| عیسی پسر انسان و بالهای شکسته | جبران خلیل جبران | دانلود | lalehjoon | خارجی | 0 | ۳ تير ۱۳۹۰ ۰۴:۳۱ بعد از ظهر |