| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,088 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی فخرالدین اسعد گرگانی شاعر و داستانسرای ایرانی نیمهٔ نخست سدهٔ پنجم هجری است. وی معاصر طغرل سلجوقی بود. وی با علوم دینی و حکمی آشنا و بر مذهب “اعتزال” بود. پیش کشیده شدن حدیث ویس و رامین بین او و عمید ابوالفتح مظفر نیشابوری حاکم اصفهان، موجب شد که فخرالدین آن داستان را به نظم درآورد. این داستان از زبان پهلوی به فارسی درآمده و تأثیر زبان پهلوی بر شاعر در این منظومه باعث شده که صورت اصل و کهنهٔ بسیاری از لغات را در کتاب خویش حفظ کند و علاوه بر آن سادگی و بی پیرایگی نثر پهلوی شعر وی را بسیار روان و ساده و بیتکلف سازد. از این شاعر به جز “ویس و رامین” و چند بیت پراکنده اثر دیگری در دست نیست. وفات وی پس ازسال ۴۴۶ هجری قمری و گویا در اواخر عهد طغرل اتفاق افتاده است. آثار او: ویس و رامین حسادت نکن! … این که بعد از تو بغل گرفته ام … زانوی غـَم اســت ![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,088 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز ویس و رامین شامل : بسم الله الرحمن الرحیم گفتار اندر ستایش محمد مصطفى علیه السلام گفتار اندر ستایش سلطان ابوطالب طغرلبک گفتار اندر ستایش خواجه ابو نصر منصور بن مهمد گفتار اندر گرفتن سلطان شهر اصفهان را گفتار اندر ستایش عمید ابو الفتح مظفر برون آمدن سلطان از اصفهان و داستان گویندهء کتاب آغاز داستان ویس و رامین خواستن موبد شهرو را و عهد بستن شهرو با موبد گفتاراندر زادن ویس از مادر نامه نوشتن دایه نزد شهرو و کس فرستادن شهرو به صلب ویس دادن شهرو ویس را به ویرو و مراد نیافتن هر دو آمدن زرد پیش شهرو به رسولى خبردار شدن موبد از خواستن ویرو ویس را و رفتن به جنگ آگاه شدن ویرو از آمدن موبد بهر جنگ اندر صفت جنگ موبد و ویرو آمدن شاه موبد به گوراب به جهت ویس جواب دادن ویس رسول شاه موبد را نامه نوشتن موبد نزد شهرو و فریفتن به مال آگاهى یافتن ویرو از بردن شاه ویس را دیدن رامین ویس را و عاشق شدن بر وى رسیدن شاه موبد به مرو با ویس و جشن عروسى آگاهى یافتن دایه از کار ویس و رفتن به مرو اندر بستن دایه مر شاه موبد را بر ویس بغایت رسیدن عشق رامین بر ویس فریفتان دایه ویس را به جهت رامین اندر باز آمدن دایه به نزدیک رامین به باغ دیدن ویس رامین را و عاشق شدن بر او رفتن دایه دیگر به پیش ویس و حال گفتن رسیدن ویس و رامین به هم آگاه شدن شاه موبد از کار ویس و رامین باز گشتن شاه موبد از کهستان به خراسان رفتن ویس از مرو شاهجان به کوهستان رفتن رامین به همدان به جهت ویس آگاه شدن موبد از رفتن رامین نزد ویس پاسخ فرستادن ویرو پیش موبد سرزنش کردن موبد ویس را گردیدن شاه موبد به گیتى در طلب ویس نامه نوشتن رامین به مادر و آگاه شدن موبد نشستن موبد در بزم با ویس و رامین و سرود گفتن رامین به حال خود آگاهى یافتن موبد از قیصر روم و رفتن به جنگ بردن شاه موبد ویس را به دز اشکفت و صفت دز و خبر یافتن رامین از ویس زارى کردن ویس از رفتن رامین آمدن رامین به دز اشکفت دیوان پیش ویس آمدن شاه موبد از روم و رفتن به دز اشکفت دیوان نزد ویس مویه کردن شهرو پیش موبد سپردن موبد ویس را به ذایه و آمدن رامین در باغ آگاهى یافتن موبد از رامین و رفتن او در باغ بزم ساختن موبد در باغ و سرود گفتن رامشگر گوسان نصیحت کردن به گوى رامین را اندر پند دادن شاه موبد ویس را و سرزنش کردن پاسخ دادن ویس موبد را رفتن رامین به گوراب و دور افتادن از ویس رفتن راهین به گوراب و دیدن گل و عاشق شدن بر وى عروسى کردن رامین با گل نامه نوشتین رامین به ویس و بیزارى نمودن رسیدن پیگ رامین به مروشاهجان و آگاه شدن ویس ازان رفتن دایه به گوراب نزد رامین بیمار شدن ویس از فراق رامین نامه نوشتن ویس به رامین و دیدار خواستن نامه اول در صفت آرزومندى و درد جدایى نامهء دوم دوست را به یاد داشتن و خیالش را به خواب دیدن نامهء سوم اندر بدل جستن به دوست نامهء چهارم خشنودى نمودن از فراق و امید بستن بر وصل نامهء پنجم اندر جفا بردن از دوست نامهء ششم اندر نواختن و خواندن دوست نامه هفتم اندرگریستن به جدایى و نالیدن به تنهایى نامهء هشتم اندر خبر دوست پرسیدن نامه نهم در شرح زارى نمودن نامهء دهم اندر دعاکردن و دیدار دوست خواستن تمام شده ده نامه و ستادن ویس آذین را به رامین مویه کردن ویس بر جدایى رامین سیر شدن رامین از گل و یاد کردن عهد ویس گفتن رفیدا حال رامین با گل رسیدن آذین از ویش به رامین پاسخ نامهء ویس از رامین آگاه شدن ویس از آمدن رامین رسیدن رامین به مرو نزد ویس پاسخ دادن رامین ویس را پاسخ دادن ویس رامین را آمدن ویس دگر بار بر روزن و سخن گفتنش با رخش رامین پاسخ دادن رامین ویس را پاسخ دادن ویس رامین را پاسخ دادن رامین ویس را پاسخ دادن ویس رامین را پاسخ دادن رامین ویس را پاسخ دادن ویس رامین را پاسخ دادن رامین ویس را پاسخ دادن ویس رامین را پاسخ دادن رامین ویس را پاسخ دادن ویس رامین را پاسخ دادن رامین ویس را پاسخ دادن ویس رامین را پشیمان شدن ویس از کردهء خویش فرستادن ویس دایه را در پى رامین و خود رفتن در عقب پاسخ دادن رامین ویس را پاسخ دادن ویس رامین را پاسخ دادن رامین ویس را پاسخ دادن ویس رامین را پشیمان شدن رامین از رفتن ویس و از پس ویس شدن آشکار شدن رامین بر شاه موبد رفتن موبد به شکار نالیدن ویس از رفتن رامین و از دایه چاره خواستن نامه نوشتن ویس به پیش رامین رفتن رامین به کهندز به مکر کشتن رامین زرد را به جنگ بر داشتن رامین گنج موبد را گریختن به دیلمان آگاه شدن موبد از گنج بردن رامین با ویس کشته شدن شاه موبد بر دست گراز نشستن رامین بر تخت شهنشاهى وفات کردن ویس نشاندن رامین پسر خود را به پادشاهى و مجاور شدن به آتشغاه تا روز مرگ در انجام کتاب گوید | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,088 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز بسم الله الرحمن الرحیم سپاس و آفرین آن پادشا را که گیتى را پدید آورد و ما را بدو زیباست ملک و پادشایى که هر گز ناید از ملکش جدایى خداى پاک و بى همتا و بى یار هم از اندیشه دور و هم ز دیدار نه بتواند مرو را چشم دیدن نه اندیشه درو داند رسیدن نه نقصانى پذیرد همچو جوهر نه زان گردد مرو را حال دیگر نه هست او را عرض با جوهرى یار که جوهر پس ازو بوده ست ناچار نشاید وصف او گفتى که چون است که از تشبیه و از وصف او برون است به وصفش چند گفتى هم نه زیباست که چندى را مقادیرست و احصاست کجا وصفش به گفتن هم نشاید که پس پیرامنش چیزى بباید به وصفش هم نشاید گفت کى بود کجاهستش را مدت نپینود و گر کى بودن اندر وصفش آید پس او را اول و آخر بباید نه با چیزى بپیوسته ست دیگر که پس باشند در هستى برابر نه هست او را نهاد و حد و مقدار که پس باشد نهایاتش پدیدار نه ذات او بود هر گز مکانى نه علم ذات او باشد نهانى زمان از وى پدید آمد به فرمان به نزد برترین جوهر ز گیهان بدان جایى که جنبش گشت پیدا وز آن جنبش زمانه شد هویدا مکان را نیز حد آمد پدیدار میان هر دوان اجسام بسیار نفرمایى که آراید سرایى بدین سان جز حکیمى پادشایى که قوت را پدید آورد بى یار به هستى نیستى را کرد قهار خداوندى که فرمانش روایى چنین دارد همى در پادشایى نخستین جوهر روحانیان کرد که او را نزمکان ونز زمان کرد برهنه کرد صورت شان زمادت سراسر رهنمایان سعادت به نور خویش ایشان را بیاراست وزیشان کرد پیدا هر چه خود خواست نخستین آنچه پیدا شد ملک بود وزان پس جوحرى کرد آن فلک بود وزیشان آمد این اجرام روشن بسان گل میان سبز گلشن بهین شکلیست ایشان را مدور چنان چون بهترین لونى منور چو صورتهاى ایشان صورتى نیست که ایشان را نهیب و آفتى نیست نه یکسانند همواره به مقدار به دیدار و به کردار و به رفتار اگر بى اختر ستى چرخ گردان نگشتى مختلف اوقات گیهان نبودى این عللهاى زمانى کزو آید نباتى زندگانى چو این مایه نبودى رستنى را نبودى جانور روى ز مى را و گر بى آسمان بودى ستاره جهان پر نور بودى هامواره فروغ نور ظلمت را ز دودى پس این کون و فساد ما نبودى و گر نه کردى بودى چرخ مایل بدین سان لختکیمیل معدل نبودى فصلهاى سال گردان نه تابستان رسیدى نه زمستان بزرگا کامگارا کردگارا که چندین قدرتش نبود مارا چنان کس زور و قوت بى کرانست عطابخشى و جودش همچنانست نه گر قدرت نماید آیدش رنج نه گر بخشش کند پالایدش گنج چو خود قدرت نماى جاودان بود مرو را جود و قدرت بى کران بود به قدرت آفرید اندازه گیرى ز دادار جهان قدرت پذیرى هیولى خواند او را مرد دانا به قوتها پذیرفتن توانا چو ایزد را دهشها بى کران است پذیرفتن مرو را همچنان است پذیرد افرینشها ز دادار چو از سکه پذیرد مهر دینار مثال او به زر ماند که از زر کند هر گونه صورت مرد زرگر چو ازد خواست کردن این جهان را کزو کون و فسادست این و آن را | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,088 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز همى دانست کاین آن گاه باشد که ارکانش فرود ماه باشد یکى پیوند بر باید به گوهر منور گردد آن را در برابر یکى را در کژى صورت به فرمان یکى بر راستى او را نگهبان پدید آورد آن را از هیولى چهار ارکان بدین هر چار معنى از آن پیوندها آمد حرارات دگر پیوند کز وى شد برودت رطوبت جسمها را کرد چونان که گاه شکل بستن بد به فرمان یبوست همچنان او را فرو داشت بدان تقویم و آن تعدیل کاوداشت چو گشتند این چهار ارکان مهیا ازان گرمى بر آمد سوى بالا و گر سردى به بالا بر گذشتى ز جنبشهاى گردون گرم گشتى پس آنگه چیره گشتى هر دو گرمى برفتى سردى و ترى و نرمى لطیف آمد ازیشان باد و آتش ازیرا سوى بالا گشت سر کش بگردانید مثل چرخ گردان همه نورى گذر یابد دریشان بدان تا نور مهر و دیگر اجرام رسد ز انجا بدین الوان و اجسام زمین را نیست با لطف آشنایى که تا بر وى بماند روشنایى و گر چونین نبودى او به گوهر نماندى روشنایى از برابر چو هستى یافتند این چار مادر هوا و خاک پاک و آب و آذر ازیشان زاد چندین گونه فرزند ز گوهرها و از تخم برومند هزاران گونه از هر جنس جان ور همیشه حال گردانند یکسر و لیکن عالم کون و تباهى دگر گون یافت فرمان الهى کجا در عالم مبدا و بالا به ترتیب آنچه بد به گشت پیدا در این عالم نه چونان بود فرمان که اول گشت پیدا گوهر از کان به ترتیب آنچه به بد باز پس ماند طبیعت اعتدال از پیش مى راند چه آن مادت کزو مردم همى خاست خداى ما نخست آن را بپیر است فزونیهاى آن را کرد اجسام یکایک را دگر جنس و دگر نام به کان اندر مرو را زرعیان است و لیک از دیدهء مردم نهان است نحستین جنس گوهر خاست از کان به زیرش نوع گوهرهاى الوان دوم جنس نبات آمد به گیهان سیم جنس هزاران گونه حیوان چو یزدان گوهر مردم بپالود از آن با اعتدالى کاندر و بود پدید آورد مردم را ز گوهر بران هم گوهران بر کرد مهتر غرض زیشان همه خود آدمى بود که اورا فصلهاى مردمى بود نبات عالم و حیوان و گوهر سراسر آدمى را شد مسخر چو او را پایه زیشان بر تر آمد تمامى را جهانى دیگر آمد بدو داده است ایزد گوهر پاک که نز بادست و نز آبست نز خاک یکى گوید مرو را روح قدسا یکى گوید مرو را نفس گویا نداند علم کلى را نهایت برون آرد صناعت از صناعت چو دانش جوید و دانش پسندد بیاموزد پس آن را کار بندد ز دوده گردد از زنگ تباهى به چشمش خوار گردد شاه و شاهى شود پالوده از طبع بهیمى به دست آرد کتبهاى حکیمى نخواهد هیچ اجسام زمین را همیشه جوید آیات برین را بلندى جوید آنجا نه مکانى و لیک از قدر و عز جاودانى چو رسته گردد از چنگال اضداد شود آنجا که او را هست میعاد شود ماننده آن پیشینگان را کزیشان مایه آمد این جهان را چنین دان کردگارت را چنین دان بیفگن شک و دانش را یقین دان مکن تشبیه او را در صفاتش که از تشبیه پاکیزه ست ذاتش بگفتم آنچه دانستم ز توحید خداى خویش را تمجید و تحمید | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,088 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز گفتار اندر ستایش محمد مصطفى علیه السلام کنون گویم ثناهاى پیمبر که ما را سوى یزدانست رهبر چو گمراهى ز گیتى سر بر آورد شب بى دانشى سایه بگسترد بیامد دیو و دام کفر بنهاد همه گیتى بدان دام اندر افتاد ز عمرى هر کسى چون گاو و خر بود همه چشمى و گوشى کور و کر بود یکى ناقوس در دست و چلیپا یکى آتش پرست و زند و استا یکى بت را خداى خویش کرده یکى خورشید و مه را سجده برده گرفته هر یکى راه نگونسار که آن ره را به دوزخ بوده هنجار به فصل خویش یزدان رحمت آورد ز رحمت نور در گیتى بگسترد بر آمد آفتاب راست گویان خجسته رهنماى راه جویان چراغ دین ابوالقاسم محمد رسول خاتم و یاسین و احمد به پاکى سید فرزند آدم به نیکى رهنماى خلق عالم خدا از آفرینش آفریدش ز پاکان و گزینان بر گزیدش نبوت را بدو داده دو برهان یکى فرقان و دیگر تیغ بران سخن گویان از ان خیره بماندند هنر جویان بدین جان برفشاندند کجا در عصر او مردم که بودند فصاحت با شجاعت مى نمودند بجو در شعرها گفتار ایشان ببین در نامها کردار ایشان سخن شان در فصاحت آبدارست هنرشان در شجاعت بیشمارست چنان قومى بدان کردار و گفتار زبان شان در نثار و تیغ خونبار چو بشنیدند فرقان از پیمبر بدیدندش به جنگ بدر و خیبر بدانستند کان هر دو خداییست پذیرفتنش جان را روشناییست سران ناکام سر بر خط نهادند دوال از بند گیتى بر گشادند ز چنگ دیو بد گوهر برستند بتان مکه را در هم شکستند به نور دین ز دوده گشت ظلمت وز ابر حق فرو بارید رحمت بشد کیش بت آمد دین یزدان زمین کفر بستد تیغ ایمان سپاس و شکر ایزد چون گزاریم مگر جان را به شکر او سپاریم بدین دین همایون کاو به ما داد بدین رهبر که بهر ما فرستاد رسول آمد رسالتها رسانید جهانى را ز خشم او رهانید چه بخشاینده و مشفق خداییست چه نیکو کار و چه رحمت نماییست که بر بیچارگى ما ببخشود رسولى داد و راه نیک بنمود پذیرفتیم وى را به خدایى رسولش را به صدق و رهنمایى نه با وى دیگرى انبار گیریم نه جز گفتار او چیزى پذیریم به دنیى و به عقبى روى با اوست بجز اومان ندارد هیچ کس دوست اگر شمشیر بارد بر سر ما جزین دینى نباید در خور ما نگه داریم دین تا روح داریم به یزدان روح و دین با هم سپاریم خدایا آنچه بر ما بود کردیم تن و جان را به فرمانت سپردیم ز پیغمبر پذیرفتیم دینت بیفزودیم شکر و آفرینت و لیکن این تن ما تو سرشتى قصاى خویش بر ما تو نوشتى گرایدون کز تن ما گاه گاهى پدید آید خطایى یاگناهى مزن کردار ما را بر سر ما مکن پاداش ما را در خور ما که ما بیچارگان تو خداییم همیدون ز امتان مصطفاییم اگر چه با گناه بى شماریم به فضل و رحمتت امیدواریم ترا خوانیم و شاید گر بخوانیم که ما ره جز به در گاهت ندانیم کریمان مر ضعیفان را نرانند بخاصه چون به زاریشان بخوانند کریمى تو بخوان ما را به در گاه چو خوانیمت به زارى گاه و بیگاه ضعیفانیم شاید گر بخوانى گنهکاریم شاید گر نرانى ز تو نشگفت فصل و بردبارى چنان کز ما جفا و زشتکارى ترا احسان و رحمت بیکرانست شفیع ما همیدون مهربانست چو پیش رحمتت آید محمد امید ما ز فضلت کى شود رد | ||||||||
| |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,088 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز گفتار اندر ستایش سلطان ابوطالب طغرلبک سه طاعت واجب آمد بر خردمند که آن هر سه به هم دارند پیوند از یشانست دل را شاد کامى وزیشانست جان را نیک نامى دل از فرمان این هر سه مگردان اگر شواهى که یابى هر دو گیهان بدین گیتى ستوده زندگانى بدان گیتى نهشت جاودانى یکى فرمان دادار جهانست که جان را زو نجات جاودانست دوم فرمان پیغمبر محمد که آن را کافى بى دین کند رد سیم فرمان سلطان جهاندار به ملک اندر بهاى دین دادار ابوطالب شهنشاه معظم خداوند خداوندان عالم ملک طغرلبک آن خورشید همت به هر کس زو رسیده عز و نعمت ظفر وى را دلیل و جود گنجور وفا وى را امین و عقل دستور مر آن را کاوست هم نام محمد چو او منصور شد چون او مؤید پدید آمد ز مشرق همچو خورشید به دولت شاه شاهان شد چو جمشید به هندى تیغ بسته هند و خاور به تر کى جنگ جویان روم و بربر میان بسته ست بر ملک گشادن جهان گیرد همى از دست دادن چه خوانى قصهء ساسانیان را همیدون دفتر سامانیان را بخوان اخبار سلطان را یکى بار که گردد آن همه بر چشم تو خوار بیابى اندرو چنان که خواهى شگفتیهاى پیروزى و شاهى نوادرها و دولتهاى دوران عجایبها و قدرتهاى یزدان بخوان اخبار او را تا بدانى که کس ملکت نیابد رایگانى زمین ماورالنهر و خراسان سراسر شاه را بوده ست میدان نبردى کرده بر هر جایگاهى برو بشکسته سالارى و شاهى چو از توران سوى ایران سفر کرد چو کیخسرو به جیحون بر گذر کرد ستورش بود کشتى بخت رهبر خدایش بود پشت و چرخ یاور نگر تا چون یقین دلش بد پک که بر رودى چنان بگذشت بى باک چو نشکوهید او را دل ز جیحون چرا بشکوهد از حال دگر گون نه از گرما شکوهد نه ز سرما نه از ریگ و کویر و کوه و دریا بیابانهاى خوارزم و خراسان به چشمش همچنان آید که بستان همیدون شخ هاى کوه قارن به چشمش همچنان آید که گلشن نه چون شاهان دیگر جام جویست که از رنج آن نام جویست همى تا آب جیحون راز پس ماند دو صد جیحون ز خون دشمنان راند یکى طوفان ز شمشیرش بر آمد کزو روز همه شاهان سر آمد بدان گیتى روان شاه مسعود خجل بود از روان شاه محمود کجا او سرزنش کردى فراوان که بسپردى به نادانى خراسان کنون از بس روان شهریاران که که با باد روان گشتند یاران همه از دست او شمشیر خوردند همه شاهى و ملک او را سپردند روان او برست از شرمسارى که بسیارند همچون او به زارى به نزدیک پدر گشته ست معذور که بهتر زو بسى شه دید مقهور کدامین شاه در مشرق گه رزم توانستى زدن با شاه خوارزم شناسد هر که در ایام ما بود که کار شه ملک چون برسما بود سوار ترک بودش صد هزارى که بس بد با سپاهى زان سوارى ز بس کاو تاختن برد و شبیخون شکوهش بود ز آن رستم افزون خداوند جهان سلطان اعظم به تدبیر صواب و راى محکم چنان لشکر بدرد روز کینه که سندان گران مر آبگینه هم از سلطان هزیمت شد به خوارى هم اندر راه کشته شد به زارى بد اندیشان سلطان آنچه بودند همین روز و همین حال آند | ||||||||
| |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,088 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز هر آن کهتر که با مهتر ستیزد چنان افتد که هرگز برنخیزد تنش گردد شقاوت را فسانه روانش تیر خذلان را نشانه و لیکن گر ورا دشمن نبودى پس این چندین هنر با که نمودى اگر ظلمت ننودى سایه گستر نبودى قدر خورشید منور همیدون شاه گیتى قدر والاش پدید آورد مردم را به اعداش چو صافى کرد خوارزم خراسان فرود آمد به طبرستان و گرگان زمینى نیست در عالم سراسر ازو پژموده تر از وى عجبتر سه گونه جاى باشد صعب و دشوار یکى دریا دگر آجام و کهسار سراسر کوه او قلعه همانا چو خندق گشته در دامانش دریا نداند زیرک آن را وصف کردن نداند دیو در وى راه بردن درو مردان جنگى گیل و دیلم دلیران و هنرجویان عالم هنرشان غارتست و جنگ پیشه بیامخته دران دریا و بیشه چو رایتهاى سلطان را بدیدند چو دیو از نام یزدان در رمیدند از آن دریا که آنجا هست افزون ازیشان ریخت سلطان جهان خون کنون یابند آنجا بر درختان به جاى میوه مغز شوربختان چو صافى گشت شهر و آن ولایت از انجا سوى رى آورد رایت به هر جایى سپهداران فرستاد که یک یک مختصر با تو کنم یاد سپهدارى به مکران رفت و گرگان یکى دیگر به موصل رفت و خوزان یکى دیگر به کرمان رفت و شیراز یکى دیگر به ششتر رفت و اهواز یکى دیگر به اران رفت و ارمن فگند اندر دیار روم شیون سپهداران او پیروز گشتند بد اندیشان او بدروز گشتند رسول آمد بدو از ارسلان خان به نامه جست ازو پیوند و پیمان فرستادش به هدیه مال بسیار پذیرفتش خراج ملک تاتار جهان سالار با وى کرد پیوند که دید او را به شاهى بس خردمند وزان پس مرد مال آمد ز قیصر چنان کاید ز کهتر سوى مهتر خراج روم ده ساله فرستاد اسیران را ز بندش کرد آزاد به عنوریه با قصرش برابر مناره کرد و مسجد کرد و منبر نوشته نام سلطان بر مناره شده زو دین اسلام آشکاره ز شاه شام نیز آمد رسولى ننوده عهد را بهتر قبولى فرستاده به هدیه مال بسیار وزآن جمله یکى یاقوت شهوار یکى یاقوت رمانى بشکوه بزرگ و گرد و ناهنوار چون کوه ز رخشانى چو خورشید سما بود خراج شام یک سالش بها بود ابا خوبى و با نغزى و رنگش بر آمد سى و شش مثقال سنگش ازان پس آمدش منضور و خلعت لواى پادشاهى از خلیفت بپوشید آن لوا را در صفاهان بدانش تهنیت کردند شاهان به یک رویه ز چین تا مصر و بربر شدند او را ملوک دهر چاکر میان دجله و جیهون جهانیست ولیکن شاه را چون بوستانیست رهى گشتند او را زور دستان ز دل کردند بیرون مکور دستان همى گردد در این شاهانه بستان به کام خویش با درگه پرستان هزاران آفتاب اندر کنارش هزاران اژدها اندر حصارش گهى دارد نشست اندر خراسان گهى در اصفهان و گه به گرگان از اطراف ولایت هر زمانى به فتهى آورندش مژدگانى ز بانگ طبل و بوق مژده خواهان نخفتم هفت مه اندر صفاهان به ماهى در نباشد روزگارى کز اقلیمى نیارندش نثارى جهان او راست مى دارد شادى که و مه را همى بخشد به رادى مرادش زین جهان جز مردمى نه ز یزدان ترسد و از آدمى نه | ||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,088 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز بر اطراف جهان شاهان نامى ازو جویند جاه و نیک نامى ازیشان هر کرا او به نوازد ز بخت خویش آن کس بیش نازد به درگاه آنکه او را کهترانند مه از خانان و بیش از قیصرانند کجا از خان و قیصر سال تا سال همى آید پیاپى گونه گون مال کرا دیدى تو از شاهان کشور بدین نام و بدین جاه و بدین فر کدامین پادشه را بود چندین ز مصر و شام و موصل تا در چین کدامین پادشه را این هنر بود که نزرنج و نه از مرگش حذر بود سزد گر جان او چندان بماند که افزونتر ز جویدان بماند هزاران آفرین بر جان او باد مدار چرخ بر فرمان او باد ستاره رهنماى کام او باد زمانه نیک خواه نام او باد شهنشاهى و نامش جاودان باد تنش آسوده و دل شادمان باد کجا رزمش بود پیروزگر باد کجا بزمش بود با جاه و فرباد به هر کامى نشاط او را قرین باد به هر کارى خدا او را معین باد گفتار اندر ستایش خواجه ابو نصر منصور بن مهمد چو ایزد بنده اى را یار باشد دو چشم دولتش بیدار باشد ز پیروزى به دست آرد همه کام ز به روزى به چنگ آرد همه نام کجا چیزى بود زیبا و شهوار کجا مردى بود شایستهء کار دهد یزدان بدان بنده سراسر که او باشد بدان هنواره در خور بدین گونه که داد اکنون به سلطان گزین از هرچه تو دانى به گیهان همه مردان در گاهش چنانند که با ایشان دگر مردان زنانند ولیکن هست ازیشان نامدارى دلیرى کاردانى هوشیارى حکیمى زیر کى مرد آزمایى کریمى نیکخویى نیک رایى سخنگویى سخندانى ظریفى هنرمندى هنرجویى لطیفى کجا در گاه سلطان را عمیدست به هر کارى و هر حالى حمیدست به پیروزى و بهروزى مؤیّد ابونصراست و منصور و محمد خداوندى که از نیکى جهانیست دُرو راى بلندش آسمانیست ازین گیتى سوى دانش گراید ز دانش یافتن رامش فزاید همیشه نام نیکو دوست دارد ابى حقى که باشد حق گزارد کم آزار است و بر مردرم فروتن مرو را الجرم کس نیست دشمن چرا دشمن بود آنرا که جانس همى بخشاید از خواهندگانش خرد را پیش خود دستور دارد دل از هر ناپسندى دور دارد هر آوازى بداند چون سلیمان هزاران دیو را دارد به فرمان به رادى هست از حاتم فزونتر به مردى بهترست از رستم زر چنان گوید زبان هفت کضور که گویى زان زمینش بود گوهر طرازى ظنّ برد کاو از طرازست حجازى نیز گوید از حجازست چو نثر هر زبانش خوشتر آید به نظم آن زبان معجز نماید درى و تازى و ترکى بگوید به الفاظى که زنگ از دل بضوید دو شمشیرست ز الماس و بیانش یکى در دست و دیگر در دهانش یکى گاه هنر خارا گذارإد یکى گاه سخن دانش نگارد بسا گُردا کزان گشته ست پیچان بسا جانا کزین گشته ست بى جان که و مه لشکر سلطان عالم به جان وى خورند سوگند محکم چو با کهتر ز خود، سازد پدروار چو با مهتر، همى سازد پسروار بدو با همسران مثل برادر نباشد زادمردى زین فزونتر زهر فن گرد او جمع حکیمان خطیبان و دبیران و ادیبان ز هر شهرى بدو گرد آمدستند به بحر جود او غرقه شدستند اگر او نیستى ما را خریدار | ||||||||
| |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,088 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز نبودى شاعرى را هیچ مقدار و گر چه شاعرى باشد نه دانا بسى احسنت و زه گوید به عمدا یکى از بهر آن تا کاو شود شاد دگر تا بیشتر باید عطا داد ز مشرق تا به مغرب کار گیهان به زیر امر و کردست سلطان بروبر نیست چندان رنج از این کار که از یک جام مى بر دست میخوار بزرگا جود دادار جهان بین که بخشد مردمى راا فصل چندین الا تا در جهان کون و فسادست وزیشان خاک مبادا و معادست بقا باد این کریم نیکخو را بر افزون باد جاه و دولت او را همیشه بخت او پیروز گرباد به پیروزى و نیکى نامور باد متابع باد او را ملک گیهان موافق باد وى را فرّ یزدان گفتار اندر گرفتن سلطان شهر اصفهان را چو سلطان معاصم شاه شاهان به فال نیک آمد در صفاهان به شادى دید شهرى چون بهارى چو گوهر گرد شهر اندر حصارى خلاف شاه او را کرده ویران کجا ماند خلاف شه به طوفان اگر نه شاه بودى سخن عادل به گاه مهر و بخشایش نکو دل صفاهان را نماندى خشت بر خشت نکردى کس به صد سال اندر و کشت ولیکن مردمى را کار فرمود به شهرى و سپاهى بر ببخضود گنهشان زیر پا اندر بمالید چنان کز خشم او یک تن ننالید نه چون دیگر شهان کین کهن خواست به چشم خویش دشمن را بپیراست چنان چون یاد کرد ایزد به فرقان چو گفتى حال بلقیس و سلیمان که شاهان چون به شهر نو در آیند تباهیها و زشتیها نمایند گروهى را که عزّ و جاه دارند به دست خوارى و سختى سپارند خداوند جهان شاه دلاور پدید آورد رسمى زین نکوتر ز هر گونه که مردم بود در شهر ز داد خویش دادش جمله را بهر سپاهى را ولایت داد و شاهى نه زشتى شان ننود و نه تباهى بدانگه کس ندید از وى زیانى یکى دیدند سود و شادمانى چو کار لشکرى زین گونه بگزارد چنان کز هیچ کس مویى نیازارد رعیت را ازین بهتر ببخضود همه شهر از بداندیشان بپالود گروهى را به مردم مى سپردند رعیت را به دیوان غمز کردند به فرمانش زبانهاشان بریدند به دیده میل سوزان در کشیدند پس آنگه رنج خویش از شهر برداشت برفت و شهر بى آشوب بگذشت بدان تا رنج او بر کس نباشد که با آن رنج مردم بس نباشد گه رفتن صفاهان داد آن را که ارزانیست بختش صد جهان را ابوالفتح آفتاب نامداران مظفر نام و تاج کامگاران به فصل اندر جهانى از تمامى شهنشه را چو فرزند گرامى ملک او را سپرده کدخدایى برو گسترده هم فرّخدایى پسندیده مرو را در همه کار دلش هرگز ازو نادیده آزار به هر کارى مرو را دیده کارى وزو دیده وفا و استوارى به گاه رفتن او را پیش خود خواند ز گنج مهر بر وى گوهر افشاند بدو گفت ارچه تو خود هوشیارى وفادارى و از دل دوستدارى ز گفتن نیز چاره نیست ما را که در گردن کنیمت زینها را ترا بهتر ز هر کس برگزیدم چو اندر کارها شایسته دیدم به گوش دل تو بشنود هر چه گویم کزین گفتن همه نام تو جویم نخستین عهد ما را با تو انست کزو ترسى که دادار جهانست ازو ترسى بدو امّید دارى و زو شواهى تو در هر کار یارى سر از فرمان او بیرون نیارى | ||||||||
| |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,088 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز همه کارى به فرمانش گزارى دگر این مردمان کاندر جهانند همه چون من مراو را بندگانند بحق در کار ایشان داورى کن همیشه راستى را یاورى کن ستمگر دشمن دادار باشد که از فرمان او بیزار باشد به خنجر دشمنانش را ببیزاى به نیکى دوستانش را ببخشاى چو نپسندى ستم را از ستمگار مکن تو نیز هرگز بر ستم کار که ما از چیز مردم بى نیازیم به داد و دین همى گردن فرازیم صفاهان را به عدل آبد گردان همه کس را به نیکى شاد گردان درون شهر و بیرونش چنان دار که ایمن باشد از مکّار و غدّار چنان باید که زر بر سر نهدزن به روز و شب بگردد گرد برزن نیارد کس نگه کردن دران زر و گرنه بر سر آن زر نهد سر ترا زین پیش بسیار آم به هر کارى ز تو خشنود بودم بدین کار از تو هم خشنود باشم نکاهد آنچه من بفزود باشم سخن جمله کنیم اندر یکى جاى تو خود دانى که ما را چون بود راى ثو خود دانى که ما نیکى پسندیم دل اندر نعمت گیتى نبندیم بدین سر زین بزرگى نام جوییم بدان سر نیکوى فرجام جوییم تو نام ما به کارخیر بفروز که نیکى مرد را فرّخ کند روز درین شاهى چو از یزدان بترسم هر آنچ از من بپرسند از تو پرسم چو کار ما به کام ما گزارى ز ما یابى هر امّیدى که دارى امید و رنج تو صایع نمانیم ترا زین پس به افزونى رسانیم هر آن گاهى که تو شایسته باشى به کار بیش از این باثسته باشى به بهروزى امید دل قوى دار که فرمانت بود با بخت تو یار فراوان کار بسته بر گشاید ترا از ما همه کامى بر آید مراد خویش با تو یاد کردیم برفتیم و به یزدانت سپردیم پس آنگه همچنین منضور کردند همه دخل و خراج او را سپردند یکى تشریف دادش شه که دیگر ندادست ایچ کس را زان نکوتر ز تازى مر کبى نامى و رهوار برو زرین ستام و زین شهوار قباى رومى و زربفت دستار دگر گونه جزاین تشریف بسیار همان طبل و علم چونانکه باید که چون او نامدارى را بشاید اگر چه کار خلعت سخت نیکوست فزون از قدر عالى همت اوست چگونه شاد گردد ز اصفهانى دلى کاو مهتر آمد از جهانى گفتار اندر ستایش عمید ابو الفتح مظفر چه خواهى نیکوترین اى صفاهان که گشتى دار ملک شاه شاهان همى رشک آرد اکنون بر تو بغداد که او را نیست آنچ ایزد ترا داد شهنشاهى چو سلطان معظم به پیروزى شه شاهان عالم خداوندى چو بوالفتح مظفر ز سلطان یافته هم جاه و هم فر هم از تخمه بزرگ و هم ز دولت هم از پایه بلند و هم ز همت هم از گوهر گزیده هم ز اختر هم از منظر ستوده هم ز مخبر چو مشرق بود اصلش هامواره بر آینده ازو ماه و ستاره کنون زو آمده خواجه چو خورشید جهان در فرّ نورش بسته امید ز فتحش کنیت آمد وز ظفر نام ازیرا یافتست از هر دوان کام جهان چون بنگرى پیر جوانست عمید نامور همچون جهانست جوانست او به سال و بخت و رامش چو پیرست او به راى و عقل و دانش خرد گر صورتى گردد عیانى دهد زان صورت فرخ نشانى کفش با جام باده شاخ شادیست و لیکن شاخ شادى باغ دادیست ز نیکویى که دارد داد و فرمان همى وحى آیدش گویى زیزدان | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| اسعد, تایپ, رامین, فخرالدین, و, ویس, گرگانی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| و شروعی دیگر | سرور(فاطمه) رامین | تایپ | paradise | کتابهای کامل شده ایرانی | 21 | ۱۳ اسفند ۱۳۹۰ ۰۴:۱۹ بعد از ظهر |
| ویس و رامین | فخرالدین اسعد گرگانی | گویا | Star-crossed | گویا | 0 | ۲۳ آبان ۱۳۹۰ ۰۹:۲۴ قبل از ظهر |
| بیوگرافی فخر الدین اسعد گرگانی | داستان سرا | SaRa | نویسندگان و شعرا | 0 | ۱۲ مرداد ۱۳۸۹ ۰۱:۲۳ بعد از ظهر |
| تقاص معرفت | رامین مولوی (تایپ) | lalehjoon | کتابهای کامل شده ایرانی | 27 | ۵ مهر ۱۳۸۸ ۰۵:۵۹ بعد از ظهر |
| نگار | رامین مولوی (تایپ) | lalehjoon | کتابهای کامل شده ایرانی | 9 | ۴ شهريور ۱۳۸۸ ۱۱:۱۵ قبل از ظهر |