بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۳ دي ۱۳۹۰, ۰۵:۱۲ بعد از ظهر   #21 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
lalehjoon آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

همیدون کار ماه دل افروز
پدید آورد ناخوبى همان روز
کجا چون آفرین بر خواند شهرو
نهادش دست او در دست ویرو
همى کردند ساز میهمانى
در آن ایوان و کاخ خسروانى
ز دریا دود رنگ ابرى بر آمد
به روز پاک ناگه شب در آمد
نه ابرست آن تو هفتى تند بادست
کجا در کوه حاکستر فتادست
ز راه اندر پدید آمد سوارى
چو کوه ویژه زیرش راهوارى
سیا اسپ و کبودش جامه و زین
سوارش را همیدون جامه چونین
قبا و موزه و رانین و دستار
به رنگ نیل کرده بود هنوار
جلال و مطرف و مهد و عمارى
به گونه چون بنفشهء جویبارى
بدین سان اسپ و ساز و جامهء مرد
چو نیلوفر کبود و نام او زرد
رسول شاه و دستور و برادر
هم او و هم نوندش کوه پیکر
ز رنج راه کرده لعل گون چشم
گره بسته جبینش را بس خشم
چو شیرى در بیابان گور جویان
و یا گرگى سوى نخچیر پویان
به دست اندر گرفته نامهء شاخ
ز بویش عنبرین گشته همه راه
کجا نامه حریرى بُد نبشته
به مشک و عنبر و مى در سرشته
سخنها گفته اندر نامه شیرین
به عنوانش نهاده مُهر زرین
چو زرد آمد سوى درگاه ویرو
به پشت اسپ شد تا پیش شهرو
نمازش برد و پوزش خواست بسیار
که پیشت آمدم بر پشت رهوار
کجا فرمان شاهنشه چنینست
مرا فرمان او همتاى دینست
مرا فرمان چنان آمد ز خسرو
که روز و شب میاساى و همى رو
به راه اندر شتاب تو چنان باد
که گردت را نیابد در جهان باد
چنان باید که رانى باره بشتاب
به پشت باره جویى خوردن و خواب
همى تا باز مرو آیى ازین راه
نیاساى ز رفتن گاه و بیگاه
به راه اندر نه خسبى نه نشینى
ز پشت باره شهرو را ببینى
رسانى نامه چون پاسخ بیابى
عنان باره سوى مرو تابى
پس آنگه گفت با خورشید حوران
سلامت باد بسیار از خُسوران
درودت باد شهرو از شهنشاه
ز داماد نکو بخت و نکوخواه
درودت با بسى پذرفتگارى
به شاخّى و مهّى و کامگارى
پذیرشهاى او کردش همه یاد
پس آنگه نامهء خسرو بدو داد
چو شهرو نامه بگشاد و فرو خواند
چو پى کرده خرى در گل فرو ماند
کجا در نامه بسیارى صشن یافت
همان نو کرده پیمان کهن یافت
سر نامه به نام دادگر بود
خدایى کاو همیشه داد فرمود
دو گیتى را نهاد از راستى کرد
به یک موى اندران کژّى نیاورد
چنان کز راستى گیتى بیاراست
ز مردم نیز داد و راستى خواست
کسى کز راستى جوید فزونى
کند پیروزى او را رهننونى
به گیتى کیمیا جز راستى نیست
که عزّ راستى را کاستى نیست
من از تو راستى خواهم که جویى
همیشه راستى ورزى و گویى
تو خود دانى ما با هم چه گفتیم
به پیمان دست یکدیگر گرفتیم
به مهر و دوستى پیوند کردیم
وزان پس هردوان سوگند خوردیم
کنون سوگند و پیمان را بفرموش
بجا آور وفا در راستى کوش
به من تو ویس را آنگاه دادى
که تا سى سال دیگر دخت زادى
چو من بودم ترا شایسته داماد
به بخت من خدا این دخترت داد
به بخت من بزادى روز پیرى
چو سروى بار او گلنار و خیرى
بدین دختر که زادى سخت شادم
به درویشان فراوان چیز دادم
کجا یزدان امیدم را وفا کرد
بدین پیوند کامم را رواکرد
کنون کان ماه را یزدان به من داد
نخواهم کاو بود در ماه آباد



حسادت نکن! …
این که بعد از تو بغل گرفته ام …
زانوی غـَم اســت

lalehjoon آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ دي ۱۳۹۰, ۰۵:۳۶ بعد از ظهر   #22 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
lalehjoon آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

که آنجا پیر و بر ناشاد خوارند
همه کنغالگى را جان سپارند
جوانان بیشتر زن باره باشند
در آن زن بارگى پر چاره باشد
همیشه زن فریبى پیشه دارند
ز رعنایى همین اندیشه دارند
مباد آن زن که بیند روى ایشان
که گیرد ناستوده خوى ایشان
زنان نازک دلند و سست رایند
بهر خو چون بر آرى شان بر آیند
زنان گفتار مردان راست دارند
به گفت خوش تن ایشان را سپارند
زن ارچه زیرک و هشیار باشد
زبون مرد خوش گفتار باشد
بلاى زن دران باشد که گویى
تو چون مه روشنى چون خور نکویى
ز عشقت من نژند و بى قرارم
ز درد و زارى تو جان سپارم
به زارى روز و شب فریاد خوانم
چو دیوانه به دشت و که دوانم
اگر رحمت نیارى من بمیرم
بدان گیتى ترا دامن بگیرم
ز من مستان به بى مهرى روانم
که چون تو مردمم چون تو جوانم
زن ارچه خسروست ار پادشایى
ز گر خود زاهدست ار پارسایى
بدین گفتار شیرین رام گردد
نیندیشد کزان بد نام گردد
اگر چه ویسه به آهو و پاکست
مرا زین روى دل اندیشناکست
مدار او را به بوم ماه آباد
سوى مروش گُسى کن با دل شاد
مبر انده زبهر زرّ و گوهر
که ما را او همى باید نه زیور
مرا پیرایه و زیور بسى هست
سزاتر زو به گنج من کسى هست؟
من او را روز و شب در ناز دارم
کلید گنجها او را سپارم
دل اندر مهر آن بت روى بندم
هر آنچه او پسندد من پسندم
فرستم زى تو چندان زرّ و گوهر
که گر خواهى کنى شهرى پراز زر
ترا دارم چو جان خویشتان شاد
زمین ماه را بى بیم و آزار
بدارم نیز ویرو را چو فرزند
کنم با وى ز تخم خویش پیوند
جنان نامى کنم آن خاندان را
که نامش یاد باشد جاودان را
چو شهرو خواند مشکین نامهء شاه
چنان شد کش نبود از گیتى آگاه
ز شرم شاه گشت آزردهء خویش
دلش پیچان شده از کردهء خویش
فرو افگنده سر چون شرمساران
همى پیچید چون زنهار خواران
هم از شاه و هم از دادار ترسان
که بشکست این همه سوگند و پیمان
بلى چونین بُوّد زنهار خوارى
گهى بیم آورد گه شرمسارى
چنان چون بود شهرو دلشکسته
لب از گفتار بسته دم گسسته
مرو را دید ویس ماه پیکر
ز شرم و بیم گشته چون مُعصفر
برو زد بانگ و گفتا چه رسیدت
که هوش و گونه از تن برپریدت
ز هنجار خرد دور او فتادى
چو رفتى دخت نازاده بدادى
خرد کردار چونین کى پسندد
روا باشد که هر کس بر تو خندد
پس آنگه گفت با زرد پیمبر
چه نامى وز که دارى تخم و گوهر
جوابش داد کز کسهاى شاهم
به درگاهش ز پیشان سپاهم
چو با لشکر بچنبد نامور شاه
من او را پیشرو باشم به هر راه
هر آن کارى که باشد نام بُردار
شهنشه مر مرا فرماید آن کار
چو رازى باشدش با من بگوید
ز من تدبیر خواهد راى جوید
به هر کارى بدو دمساز باشم
به هر سرّى بدو همراز باشم
همیشه سرخ روى و خویش کامم
سیه اسپم چنین و زرد نامم
چو بشنود آن نگارین پاسخ زرد
به گرمى و به خنده پاسخش کرد
که زردا زرد باد آن کت فرساد
بدین فرزانگى و دانش و داد
به مرو اندر شما را باشد آیین
چنین ناخوب و رسوا و بنفرین
که زن خواهد از آنجا کش بود شو
ز پاکى شو و زن هر دو بى آهو
نبینى این همه آسوب مهمان
رسیده بانگ خنیاگر به کیوان
lalehjoon آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ دي ۱۳۹۰, ۰۵:۴۸ بعد از ظهر   #23 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
lalehjoon آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

به بت رویان شهر و نامداران
سرا آراسته چون نوبهاران
به زیورها و گوهرهاى شهوار
طرایفها و دیباهاى زرکار
مهان نامى از هر شهر و کضور
یلان جنگى از هر مرز و گوهر
بتان ماهرویاز هر شبستان
گلان مشک موى از هر گلستان
به رنگ و روى جامه دلفروزان
ز بوى اسپر غم و از عود سوزان
به فریاد آمده دل زیر هر بر
ستوهى یافته هر مغز در سر
نشط هر کسى با همنشینى
زبان هر کسى با آفرینى
که جاوید این سرا آراسته باد
پر از شادى و ناز و خواسته باد
درُو خرّم ویوکان و خُسوران
عروسان دختران داماد پوران
کنون کاین بزم دامادى بدیدى
سرود و آفرین هر دو شنیدى
عنان بارهء شبرنگ برتاب
شتابان رو به ره چون تیر پرتاب
بدین امّید مسپر دیگر این راه
که باشد دست امّید تو کوتاه
به نامه بیش از این ما را مترسان
که داریم این سخن با باد یکسان
مکن ایدر درنگ و راه بر گیر
که ویرو هم کنون آید ز نخچیر
ز من آزرده گردد وز تو کیندار
برو تا خود نه کین باشد نه آزار
ولیکن بر پیام من به موبد
بگو چون تو نباشد هیچ بخرد
بسى گاهست خیلى روزگارست
که نادانیت بر ما آشکارست
ز پیرى مغزت آهومند گشتست
ز گیتى روزگارت در گذشتست
ترا گر هیچ دانش یار بودى
زبانت را نه این گفتار بودى
نجستى زین جهان جفت جوان را
ولیکن توشه جستى آن جهان را
مرا جفت و برادر هر دو ویروست
همیدون مادرم شایسته شهروست
دلم زین خرّم و زان شاد باشد
ز مرو و موبدم کى یاد باشد
مرا تا هست ویرو در شبستان
نباشد سوى مروم هیچ دستان
چو دارم سرو گوهر بار در بر
چرا جویم چنان خشک و بى بر
کسى را در غریبى دل شکیباست
که اندر خانه کار او نه زیباست
مرا چون دیده شایستست مادر
چو جان پاک بایسته برادر
بسازم با برادر چون مى و شیر
نخواهم در غریبى موبد پیر
جوانى را به پیرى چون کنم باز
ملا گویم ندارم در دل این راز
چو زرد از ویس این گفتار بشنید
عنان بارهء شبگون بپیچید
همى رفت و نبود او هیچ آگاه
که در پیشش همى راهست یا چاه
چنان بى سایه شد چونان بى آزرم
که بر چشمش جهان تارى شد از شرم
همى تا او ز مرو آمد سوى ماه
نیاسودى ز اندیشه دل شاه
همى گفتى که زرد اکنون کجا شد
چنین دیر آمدنش از مه چرا شد
به بوم ماه وى را نیست دشمن
که یارد دشمنانى کرد بامن
نه قارن کرد یارد شوى شهرو
نه آن مهتر پسر کش نام ویرو
چه کار افتاد گویى زرد ما را
که افزون کرد راهش درد ما را
مگر دُژخیم ویسه دُژ پسندست
که ما را اینچنین در غم فگندست
دل سنگین به بوم ماه بنهاد
همى ناید به بوم مرو آباد
همى گفتى چنین با خویشتن شاه
دو چشمش دیدبان گشته سوى راه
که ناگاهى پدید آمد یکى گرد
به گرد اندر گرازان نامور زرد
بسان پیل مست از بند جسته
ز خشم پیلبانان دلش خسته
ز بس کینه نداند به ز بتر
بود هامون و کوهش هر دو یکسر
ز کین جویى شده چونان بى آزرم
که در چشمش جهان تارى بد از شرم
چو زرد آمد چنین آشفته از راه
ز گرد راه شد پیش شهنشاه
هنوز از رنج رویش بد پر آژنگ
نگردانیده پاى از پشت شبرنگ
شهنشه گفت زردا شاد بادى
به نیکى دوستان را یاد بادى
lalehjoon آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ دي ۱۳۹۰, ۰۵:۵۳ بعد از ظهر   #24 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
lalehjoon آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

بگو چون آمدى از ماه آباد
نه شادى از پیام خویش یا شاد
رواکام آمدى یا نرواکام
ازین هر دو کدامین بر نهم نام
جوابش داد زرد از پشت باره
به بخت شاه شادم هامواره
ازین راه آمدستم نرواکام
پس او داند که چونم بر نهد نام
پس آنگه از تگاور شد پیاده
میان بسته زبان و لب گشاده
نهاد آن روى گرد آلود بر خاک
ابر شاه آفرین کرد از دل پاک
بگفتش جاودان پیروزگر باش
همیشه نام جوى و نامور باش
به پیروزى مهى و مهر ورزى
جهان را هم مهى کن تو که ارزى
چنانست باد در دولت بلندى
که چون جمشید دیوان را ببندى
صچنانت باد اورنگ کیانى
که تاج فخر بر کیوان رسانىص
ترا بادا ز شاهى نیکبختى
زمین ماه را تنگّى و سختى
زمین ماه یکسر باد ویران
شده مأواگه گرگان و شیران
زمین ماه بادا تا یکى ماه
شده شمشیر و آتش را چراگاه
صهمه بادش پر آتش ابر بى آب
ز دردش آفتاب از مرگ مهتابص
زمین ماه را دیدم چو فرخار
پر از پیرایه و دیباى شهوار
به شهر اندر سراسر بسته آیین
ز بس پیرایه چون بتخانهء چین
زن و مردش نشسته در خورگاه
خورگاه از بتان پر اختر و ماه
زمین از رنگ چون باغ بهارى
فروزان همچو لالهء رودبارى
بسى ساز عروسى کرده شهرو
عروسش ویسه و داماد ویرو
ز دامادیش با شه نیست جز نام
کس دیگر همى یابد ازُو کام
ازین شد روى من هم گونهء بُرد
تو کندى جوى آبش دیگرى برد
به تو داده زن از تو چون ستانند
مگر ایشان که ارز تو ندانند
که و مِه راست باشد نزد نادان
چو روز و شب به چشم کور یکسان
نه با آن کرده اند این ناسزا کار
که پاداشى ندارى شان سزاوار
ولیکن تا بدیشان بد رسیدن
همى باید به چشم این روز دیدن
کجا ویروست آنجا مهتر رزم
ز نادانى به زور خویش در بزم
لقب کردست روحا خویشتن را
به دل در راه داده اهرمن را
به نام او را همه کس شاه خوانند
جز او شاه دگر باشد ندانند
ترا نز شهریاران مى شمارند
گوهرى خود به مردت مى ندارند
گوهرى موبدت خوانند و دستور
چو خوانندت گوهرى موبد درو
صکنون گفتم هر آنچه دیده ام من
سخنهایى که آن بشنیده ام منص
صترا بادا بزرگى بر شهانى
که بر شاهان گیتى کامرانىص

خبردار شدن موبد از خواستن ویرو ویس را و رفتن به جنگ

چو داد آن آگاهى مر شاه را زرد
رخان از خشم شد مر شاه را زرد
رخى کز سرخیش گفتى نبیدست
بدان سان که گفتى شنبلیدست
زبس خوى کز سر و رویش همى تاخت
تنش گفتى ز تاب خشم بگداخت
زبس کینه همى لرزید چون بید
چو در آب رونده عکس خورشید
بپرسید از برادر کاین تو دیدى
به چشم خویش یا جایى شنیدى
مرا آن گوى کش تو دیده باشى
نه آن کز دیگرى بشنیده باشى
خبر هر گز نه مانند عیانست
یقین دل نه همتاى گمانست
بیفگن مرمرا ز دل گمانى
مرا آن گو که تو دیدى عیانى
برادر گفت شاها من نه آنم
که چیزى با تو گویم کش ندانم
به چشم خویش دیدم هر چه گفتم
شنیده نیز بسیارى نهفتم
ازین پیشم چو مادر بود شهرو
مرا همچون برادر بود ویرو
کنون هر گز نخواهن شان که بینم
که از بهر تو با ایشان به کینم
lalehjoon آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ دي ۱۳۹۰, ۰۶:۰۲ بعد از ظهر   #25 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
lalehjoon آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

تن من جان شیرین را نخواهد
اگر در جان من مهرت بکاهد
اگر خواهى خورم صد باره سوگند
به یزدان و به جان تو خداوند
که مهمانى به چشم خویش دیدم
ولیکن زان نه خوردم نه چشیدم
کجا آن سورو آن آراسته بزم
گرانتر بود در چشمم من از رزم
همیدون آن سراى خسروى گاه
به چشم من چو زندان بود و چون چاه
ز بانگ مطربان گشتم بى آرام
نواشان بود در گوشم چو دشنام
من آن گفتم که دیدم پس تو به دان
که تو فرمان دهى من بنده فرمان
چو بشنید این سخن موبد دگر بار
فزون از غم دلش را بار بر بار
گهى چون مار سرخسته بپیچید
گهى چون خم پرشیره بجوشید
بزرگانى که پیش شاه بودند
همه داندان به داندان بر بسودند
که شهرو این چرا یارست کردن
زن شاه را به دیگر کس سپردن
چه زهره بود و ویرو را که مى خواست
زنى را کاو زن شاهنشه ماست
همى گفتند از این پس کام بدخواه
برادر شاه ما از کضور ماه
کنون در خانهء ویروى و قران
ز چشم بد بر آید کام دشمن
چنان گردد جهان بر چشم شهرو
که دشمن تر کسى باشدى ویرو
نه تنها ویس بى ویرو بماند
و یا آن شهر بى شهرو بماند
کجا بسیار جفت و سهر نامى
شود بى جفت و بى شاه گرامى
دمان ابرى که سیل مرگ آرد
به بود ماه تا ماهى ببارد
مندى زد قصا بر هر چه آنجاست
که چیز آن فلان اکنون فلان راست
بر آن کضور بلا پرواز دارد
کجا لشکر که وى را باز دارد
بسا خونا که مى جوشد در اندام
بسا جانا که مى لرزد بى آرام
چو شاهنشه زمانى بود پیچان
دل اندر آتش اندیشه سوزان
دبیرش را همانگه پیش خود خواند
سخنهاى چو زهر از دل بر افشاند
فرستادش به هر راهى سوارى
به هر شهرى که بودش شهریارى
ز شهرو با همه شاهان گله کرد
که بى دین چون شد و زنهار چون خورد
یکایک را به نامه آگهى داد
که خواهم شد به بود ماه آباد
از یشان خواند بهرى را به یارى
ز بهرى خواست مرد کارزارى
ز طبرستان و گرگان و کهستان
ز خوارزم و خراسان و دهستان
ز بوم سند و هند و تبت و چین
ز سغد و حدّ توران تا به ماچین
چنان شد در گهش ز انبوه لشکر
که دشت مرو شد چون دشت محشر

آگاه شدن ویرو از آمدن موبد بهر جنگ

چو از شاه آگهى آمد به ویرو
که هم زو کینه دارد هم ز شهرو
ز هر شهرى و از هر جایگاهى
همى آمد به درگاهش سپاهى
بدان زن خواستن مر چه مهتر
گزینان و مهان چند کضور
ز آذربایگان و رىّ و گیلان
ز خوزستان و اصطرخ و سپاهان
همه بودند مهمان نزد ویرو
زن و فرزندشان نزدک شهرو
در آن سورو عروسى پنج شش ماه
نشسته شادمان در کضور ماه
چو گشتند آگه از موبد منیکان
که لشکر راند خواهد سوى ایشان
به نامه هر یکى لشکر بخواندند
بسى دیگر ز هر کضور براندند
سپه گرد آمد از هر جاى چندان
که دشت و کوه تنگ آمد برایشان
تو گفتى بود بر دشت نهاوند
ز بس جنگ آوران کوه دماوند
همه آرسته جنگ آورى را
به جان بخریده کین و دوارى را
همه گردان و فرسوده دلیران
به روز زهرهء فیلان و شیران
ز کوه دیلمان چندان پیاده
که گویى کوه سنگند ایستاده
صز دشت تازیان چندان سواران
کجا بودند پیش از قطر بارانص
پس آنگه سالخورده شیر گیران
هنرمندان و رزم آراى پیران
lalehjoon آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ دي ۱۳۹۰, ۰۶:۱۴ بعد از ظهر   #26 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
lalehjoon آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

پس و پیش سپه دیدار کرده
به هر جایى یکى سالار کرده
همیدون راست و چپ شاهانیان را
سپرده آه جنگیان را
وزان سو شاه موبد هم بدین سان
سپاه آراست همچون باغ نیسان
سپاهى را پس و پیش و چپ و راست
به گردان و هنرجویان بیاراست
چو آمد با سپاه از مرو بیرون
زمین گفتى روان شد همچو جیهون
زبس آواز کوس و نالهء ناى
همى برخواست گویى گیتى از جاى
همى رفت از زمین آسمان گرد
تو گفتى خاک با مه راز مى کرد
و یا دیوان به گردون بر دویدند
که گفتار سروشان مى شنیدند
به گرد اندر چنان بودند لشکر
که در میغ تنگ تابنده اختر
همى آمد یکى سیل از خراسان
که مه بر آسمان زو بسد ترسان
نه سیل آب و باران هوا بود
که سیل شیر تند و اژدها بود
چنان آمد همى لشکر به انبوه
که کُه را دشت کرد و دشت را کوه
همى مآمد چنین تا کضور ماه
هم آشفته سپه هم کینه ور شاه
دو لشکر یکدگر را شد برابر
چو دریاى دمان از باد صرصر
میان آن یکى پر تیغ برّان
کنار این یکى پر شیر غران

اندر صفت جنگ موبد و ویرو

چو از خاور بر آمد اختران شاه
شهى کش مه وزیرست آسمان گاه
دو کوس کین بغرید از دو درگاه
به جنگ آمد دو لشکر پیش دو شاه
نه کوس جنگ بود آن دیو کین بود
که پر کین گشت هرک آن بانگ بشنود
عدیل صور شد ناى دمنده
تبیره مرده را مى کرد زنده
چنان کز بانگ رعد نوبهاران
برون آید بهار از شاخساران
به بنگ کوس کین آمد همیدون
ز لشکر گه بهار جنگ بیرون
به قلب اندر دهل فریاد خوانان
که بشتابید هیچ اى جان ستانان
در آن فریاد صنج او را عدیلى
چو قوالان سرایان با سپیلى
هم آن شیپور بر صد راه نالان
بسان بلبل اندر آبسالان
خروشان گاو دُم با او به یک جا
چو با هم دو سراینده به همتا
ز پیش آنکه بى جان گشت یک تن
همى کرد از شگفتى بوق شیون
به جنگ جنگجویان تیغ رخشان
همى خندید هم بر جان ایشان
صف جوشن وران بر روى صحرا
چو کوه اندر میان موج دریا
به موج اندر دلیران چون نهنگان
به کوه اندر سواران چون پلنگان
همان مردم کجا فرزانه بودند
به دشت جنگ چون دیوانه بو
کجا دیوانه اى باشد به هر باب
که نز آتش بپرهیزد نه از آب
نه از نیزه بترسد نى ز شمشیر
نه از پیلان بیندیشد نه از شیر
در آن صحرا یلان بودند چونین
فداى نام کرده جان شیرین
نترسیدند از مردن گه جنگ
ز نام بد بترسیدند و از ننگ
هوا چون بیشهء دد بود یکسر
ز ببر و شیر و گرگ و خوگ پیکر
چو سر و ستان شده دشت از درفشان
ز دیباى درفشان مه درفشان
فراز هر یکى زرّین یکى مرغ
عقاب و باز با طاووس و سیمرغ
به زیر باز در شیر نکو رنگ
تو گفتى شیر دارد باز در جنگ
پى پیلان و سمّ باد پایان
شده آتش فشانان سنگ سایان
زمین از زیر ایشان شد بر افراز
به گردون رفت و پس آمد از او باز
نبودش جاى بنشستن به گیهان
همى شد در دهان و چشم ایشان
بسا اسپ سیاه و مرد برنا
که گشت از گرد خنگ و پیر سیما
دلاور آمد از بد دل پدیدار
که این با خرّمى بد آن به تیمار
یکى را گونه شد همرنگ دینار
یکى را چهره شد مانند هلنار
چو آمد هر دو لشکر تنگ در هم
ز کین بردند گردان حمله برهم
lalehjoon آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ دي ۱۳۹۰, ۰۶:۲۱ بعد از ظهر   #27 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
lalehjoon آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

تو گفتى ناگهان دو کوه پولاد
در آن صحرا به یکدیگر در افتاد
پیمبر شد میان هر دو لشکر
خدنگ چار پرّو خشک سه پر
رسولانى که از دل راه جستند
همى در چشم یا در دل نشستند
به هر خانه که منزلگاه کردند
ز خانه کدخدایش را ببردند
مصاف جنگ و بیم جان چنان شد
که رستاخیز مردم را عیان شد
برادر از برادر گشت بیزار
بجز کردار خود کس را نبد یار
بجس بازو ندیدند ایچ یاور
بجز خنجر ندیدند ایچ داور
هر آن کس را که بازو یاورى کرد
به کام خویش خنجر داورى کرد
تو گفتى جنگیان کارنده گشتند
همه در چشم و دل پولاد کشتند
سخن گویان همه خاموش بودند
چو هشیاران همه بیهوش بودند
کسى نشنید آوازى در آن جاى
مگر آواز کوس و نالهء ناى
گهى اندر زره شد تیغ چون آب
گهى در دیدگان شد تیر چون خواب
گهى رفتى سنان چون عشق در بر
گهى رفتى تبر چون هوش در سر
همى دانست گفتى تیغ خونخوار
که جان در تن کجا بنهاد دادار
بدان راهى کجا تیغ اندرون شد
ز مردم هم بدان ره جان برون شد
چو میغى بود تیغ هندوانى
ازو بارنده سیل ارغوانى
چو شاخ مُرد بر وى برگ گلنر
چو برگ نار بر وى دانهء نار
به رزم اندر چو درزى بود ژوپین
همى جنگ آوران را دوخت برزین
چو بر جان دلیران شد قصا چیر
یکى گور دمنده شد یکى شیر
چو بر رزم دلیران تنگ شد روز
یکى غُرم دونده شد یکى یوز
در آن انبوه گردان و سواران
وز آن شمشیر زخم و تیرباران
گرامى باب ویسه گرد قارن
به زارى کشته شد بر دست دشمن
به گرد قارن از گردان ویرو
صد و سى گرد کشته گشت با او
ز کشته پشته اى شد زعفرانى
ز خون رودى به گردش ارغوانى
تو گفتى چرخ زرین ژاله بارید
به گرد ژاله برگ لاله بارید
چو ویرو دید گردان چنان زار
به گرد قارن اندر کشته بسیار
همه جان بر سر جانش نهاده
به زارى کشته با خوارى فتاده
بگفت آزادگانش را به تندى
که از جنگ آوران زشتست کندى
شما را شرم باد از کردهء خویش
وزین کشته یلان افتاده در پیش
نبیند این همه یاران و خویشان
که دشمن شاد گشت از مرگ ایشان
ز قارن تان نیفزاید همى کین
که ریش پیر او گشتست خونین
بدین زارى بکشتستند شاهى
ز لشکر نیست او را کینه خواهى
فرو شد آفتاب نیک نامى
سیه شد روزگار شادکامى
بترسم کافتاب آسمانى
کنون در باختر گردد نهانى
من از بد خواه او ناخواسته کین
نکرده دشمنانش را بنفرین
همى بینید کامد شب به نزدیک
جهان گردد هم اکنون تنگ و تاریک
شما از بامدادان تا به اکنون
بسى جنگ آورى کردید و افسون
هنوز این پیکر وارون به پایست
هنوز این موبد جادو به جایست
کنون با من زمانى یار باشید
به تندى اژدها کردار باشید
که من زنگ از گهر خواهم زدودن
به کینه رستخیز او را ننودن
جهان را از بدش آزاد کردن
روان قارن از وى شاد کردن
چو ویرو با دلیران این سخن گفت
ز مردى پر دلى را هیچ ننهفت
پس آنگه با پسندیده سواران
ستوده خاصگان و نامداران
ز صفّ خویش بیرون تاخت چون باد
چو آتش در سپاه دشمن افتاد
ز تندى بود همچون سیل طوفان
کجا او را به مردى بست نتوان
سخن آنجا به شمشیر و تبر بود
همیدون بازى گردان به سر بود
lalehjoon آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ دي ۱۳۹۰, ۰۶:۵۱ بعد از ظهر   #28 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
lalehjoon آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

نکرد از بُن پدر آزرم فرزند
نه مرد جنگ روى خویش و پیوند
برادر با برادر کینه ور بود
ز کینه دوست از دشمن بتر بود
یکى تریکى از گیتى بر آمد
که پیش از شب رسیدن شب در آمد
در آن دم گشت مردم پاک شبکور
به گرد انبشته شد چشمهء هور
چو اندر گرد شد دیدار بسته
برادر را برادر کرد خسته
پدر فرزند خود را باز نشناخت
به تیغش سر همى از تن بینداخت
سنان نیزه گفتى بابزهن بود
برو بر مرغ مرد تیغ زن بود
خدنگ چار پر همچون درختان
برُسته از دو چشم شوربختان
درخت زندگانى رسته از تن
به پیشش ده گشته خود و جوشن
چو خنجر پرده را تن بدرّید
درخت زندگانى را ببرّید
هوا از نیزه گشته چون نیستان
زمین از خون مردم چون میستان
ز بس گرزو ز بس شمشیر خونبار
جهان پر دود و آتش بود هنوار
تو گفتى همچو باد تند شد مرگ
سر جنگاوران مى ریخت چون برگ
سر جنگاوران چون گوى میدان
چو دست پاى ایشان بود چو گان
یلان را مرگ بر گل خوابنیده
چو سروستان سغد از بن بریده
چو خورشید فلک در باختر شد
چو روى عاشقان همرنگ زر شد
تو گفتى بخت موبد بود خورشید
جهان از فرّ او ببرید امّید
ز شب آن را ستوهى بد به گردون
ز دشمن بود موبد را همیدون
هم آن بینندگان را شد ز دیدار
جهان بر خیل او زیر و زیر گشت
یکى بدبخت و خسته شد به زارى
یکى بدروز و کشته شد به خوارى
میانجى گر نه شب بودى در آن جنگ
نرستى جان شاهنشه از آن ننگ
ننودش تیره شب راه رهایى
ز تریکى بُد او را روشنایى
عنان بر تافت از راه خراسان
کشید از دینور سوى سپاهان
نه ویرو خود مرو را آمد از پس
نه از گردان و سالاران او کس
گمان بودش که شاهنشاه بگریشت
به دام تنگ و رسوایى در آویخت
دگر لشکر به کوهستان نیارد
دگر آزار او جستن نیارد
دگر گون بود ویرو را گمانى
دگر گون بود حکم آسمانى
چو ویرو چیره شد بر شاه شاهان
بدید از بخت کام نیکخواهان
در آمد لشکرى از کوه دیلم
گرفته از سپاهش دشت تارام
سپهدارى که آنجا بود بگریخت
ابا دیلم به کوشش در نیاویخت
کجا دشمنش پر مایه کسى بود
مرو را زان زمین لشکر بسى بود
چو آگه شد از آن بدخواه ویرو
شگفت آمدْش کار چرخ بدخو
که باشد کام و نازش جفت تیمار
چو روز روشنست جفت شب تار
نه بى رنج است او را شادمانى
نه بى مرگست او را زندگانى
بدو در انده از شادى فزونست
دل دانا به دست او زبونست
چو از موبد یکى شادیش بننود
به بدخواه دگر شادیش بربود
سپاهى شد ازُو پویان به راهى
ز دیگر سو فراز آمد سپاهى
هنوزش بود خون آلود خنجر
هنوزش بود گرد آلود پیکر
دگر ره کار جنگ دشمنان ساخت
دگر ره پیکر کینه بر افراخت
دگر ره خنجر پر خون بر آهیخت
به جنگ شاه دیلم جشکر انگیخت
چو ویرو رفت با لشکر بدان راه
ز کارش آگهى آمد بر شاه
شهنشه در زمان از راه برگشت
به راه اندر تو گفتى پرّور گشت
چنان بشتاب لشکر را همى رانگ
که باد اندر هوا زو باز پس پیکر
lalehjoon آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ دي ۱۳۹۰, ۰۷:۰۳ بعد از ظهر   #29 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
lalehjoon آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

آمدن شاه موبد به گوراب به جهت ویس

چو خورشید بتان ویس دلارام
تن خود دید همچون مرغ در دام
به فندق مشک را از سیم بر کند
ز نرگس بر سمن گوهر پراگند
خروشان زان با دایه همى گفت
به زارى نیست در گیتى مرا جفت
ندانم زارى خود با که گویم
ندانمچارهء خویش از که جویم
بدین هنگام فریاد از که خواهم
ز بیداد جهان داد از که خواهم
به ویرو خویشتن را چون رسانم
ز موبد جان خود را چون رهانم
به چه روز و به چه طالع بزادم
که تا زادم به سختى اوفتادم
چرا من جان ندادم پیش قارن
ز پیش از آنکه دیدم کام دشمن
پدر مرد و برادر شد ز من دور
بماندم من چنین ناکام و رنجور
ز بدبختى چه بد دیدم ندانم
چه خواهم دید گر زین پس بمانم
از این بدتر چه باشد مر مرا بد
که ناکام اوفتم در دست موبد
چو بخروشم خروشم نشنود کس
نه در سختى مرا یاور بود کس
بوم تا من زیم حیران و رنجور
به کام دشمنان از دوستان دور
همى گفت آن صنم با دایه چونین
همى بارید بررخ سیل خونین
رسولى آمد از پیش شهنشاه
پیام آورد ازو نزدیک آن ماه
سخنهاى به شیرینى چو شکر
ز نیکویى بدان رخسار در خور
صچنین دادش پیام از شاه شاهان
که دل خرسند کن اى ماه ماهانص
مزن پیلستکین دو دست بر روى
مکن از ماه تابان عنبورین موى
که نتوانى ز بند چرخ جستن
ز نقدیرى که یزدان کرد رستى
نگر تا در دلت نارى گمانى
که کوشى با قصاى آسمانى
اگر خواهد به من دادن ترا بخت
چه سود آید ترا از کوشش سخت
قصا رفت و قلم بنوشت فرمان
ترا جز صبر دیگر نیست درمان
من از بهر توایدر آمدستم
کجا در مهر تو بیدل شدستم
اگر باشى به نیکى مرمرا یار
ترا از من بر آید کام بسیار
کنم با تو به مهر امروز پیمان
کزین پس مان دو سر باشد یکى جان
همه کامى ز خشنودیت جویم
به فرمان تو گویم هر چه گویم
کلید گنجها پیش تو آرم
کم و بیشم به دست تو سپارم
صچنان دارم ترا با زرّ و زیور
که بر روى تورکس آردمه و خور
دل و جان مرا دارو تو باشى
شبستان مرا بانو تو باشى
ز کام تو بیاراید مرا کام
زنام تو بیفرزاید مرا نام
بدین پیمان کنم با تو یکى بند
درستیها به مهر و خط و سوگند
همى تا جان من باشد به تن در
ترا با جان خود دارم برابر

جواب دادن ویس رسول شاه موبد را

چو ویس دلبر این پیغام بشنید
تو گفتى زو بسى دشنام بشنید
حریرین جامه را بر تن زدش چاک
بلورین سیه را میک کوفد بى باک
چو او زد چاک بر تن پرنیانش
پدید آمد ز گردن تا میانش
هواى فتنهء عشقى نهیبى
بلاى تن گدازى دلفریبى
حریرى قاقمى خزّى پرندى
خرد بر صبر سوزى خواب بندى
چو جامه چاک زد ماه دو هفته
پدید آورد نسرین شکفته
به نوشین لب جوابى داد چون سنگ
به روى مهر بر زد خنجر جنگ
بدو فگت این پایم بد شنیدم
وزو زهر گزاینده چشیدم
کنون رو موبد فرتوت را گوى
به میدان در میفگن با بلا گوى
مبر زین بیش در امید من رنج
به باد یافه کارى بر مده گنج
صمرا کارى به رایت رهنمایست
بدانستم که رایت تا چه جایستص
نگر تا تو نپندارى که هر گز
مرا زنده به زیر آرى ازین دز
lalehjoon آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ دي ۱۳۹۰, ۰۷:۲۶ بعد از ظهر   #30 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
lalehjoon آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

و یا هر گز تو از من شاد باشى
و گر چه جادوى استاد باشى
مرا ویرو خداوندست و شاهست
به بالا سرو و از دیدار ماهست
مرا او مهتر و فرخ برادر
من او را نیز جفت و نیک خوار
در این گیتى به جاى او که بینم
برو بر دیگرى را کى گزینم
تو هر گز کام خویش از من نبینى
و گر خود جاودان اینجا نشینى
کجا من با برادر یار گشتم
ز مهر دیگران بیزار گشتم
مرا تا هست سرو خویش و شمشاد
چرا آرم ز بید دیگران یاد
و گر ویرو مرا بر سر نبودى
مرا مهر تو هم در خور نبودى
تو قارن را بدان زارى بکشتى
نبخضودى بر آن پیر بهشتى
مرا کشته بود باب دلاور
که دارم خود ازو بنیاد و گوهر
کجا اندر خورد پیوند جویى
تو این پیغام یافه چند گویى
من از پیوند جان سیرم بدین درد
کزو تا من زیم غم بایدم خورد
چو ویرو نیست در گیتى مرا کس
ز پیوندم نباشد شاد ازین پس
چو کار وى بدین بنیاد باشد
کسى دیگر ز من چون شاد باشد
و گر با او خورم در مهر زنهار
چه عغر آرم بدان سر پیش دادار
من از دادار ترسم با جوانى
نترسى تو که پیر ناتوانى
بترس ار بخردى از داد داور
کجا این ترس پیران را نکوتر
مرا پیرایه و دیبا و دینار
فراوان است گنج و شهر بسیار
به پیرایه مرا مفریب دیگر
که داد ایزد مرا پیرایه بى مر
مرا تا مرگ قارن یاد باشد
ز پیرایه دلم کى شاد باشد
اگر بفریبدم دیبا و دینار
نباشد بانوى بر من سزاوار
و گر من زین همه پیرایه شادم
نه از پشت پدر باشد نژادم
نه بشکوهد دل من زین سپاهت
نه نیز امید دارم بار گاهت
تو نیز از من مدار امید پیوند
که امیدت نخواهد بد برومند
چو بر چیز کسان امید دارى
ز نومیدى به روى آیدت خوارى
به دیدارم چنین تا کى شتابى
که نه هر گز تو بر من دست یابى
و گر گیتى به رویم سختى آرد
مرا روزى به دست تو سپارد
تو از پیوند من شادى نبینى
نه با من یک زمان خرم نشینى
برادر کاو مرا جفت گزیدست
هنوز او کام خویش از من ندیدست
تو بیگانه ز من چون کام یابى
و گر خود آفتاب و ماهتابى
تن سیمین برادر را ندارم
کجا با او ز یک مادر بزادم
ترا اى ساده دل چون داد خواهم
که ویران شد به دست جایگاهم
بلرزم چون بیندیشم ز نامت
بدین دل چون توانم جست کامت
میان ما چو این کینه در افتاد
نباشد نیز ما را دل به هم شاد
اگر چه پادشاه و کامرانى
ز دشمن دوست کردن چون توانى
نپیوندند با هم مهر و کینه
که کین آهن بود مهر آبگینه
درخت تلخ هم تلخ آورد بر
اگر چه ما دهیمش آب شکر
به مهر آنگه بود با تو مرا ساز
که باشد جفت با کبگ درى باز
کرا با مهترى دانش بود یار
کجا اندر خورد جفتى بدین زار
چه ورزیدن بدین سان مهربانى
چه زهر ناب خوردن بر گمانى
ترا چون بشنوى تلخ آید این پند
چو بینى بار او شیرین تر از قند
اگر فرزانه اى نیکو بیندیش
که روز آید ترا گفتار من پیش
چو خوى بد ترا روزى بد آرد
پشیمانى خورى سودى ندارد
چو بشنید این سخن مرد شهنشاه
ندید از دوستى رنگى در آن ماه
برفت و شاه را زو آگهى داد
شنیده کرد یک یک پیش او یاد
شهنشه را فزون شد مهر در دل
تو گفتى شکرش بارید بر دل
lalehjoon آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
اسعد, تایپ, رامین, فخرالدین, و, ویس, گرگانی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
و شروعی دیگر | سرور(فاطمه) رامین | تایپ paradise کتابهای کامل شده ایرانی 21 ۱۳ اسفند ۱۳۹۰ ۰۴:۱۹ بعد از ظهر
ویس و رامین | فخرالدین اسعد گرگانی | گویا Star-crossed گویا 0 ۲۳ آبان ۱۳۹۰ ۰۹:۲۴ قبل از ظهر
بیوگرافی فخر الدین اسعد گرگانی | داستان سرا SaRa نویسندگان و شعرا 0 ۱۲ مرداد ۱۳۸۹ ۰۱:۲۳ بعد از ظهر
تقاص معرفت | رامین مولوی (تایپ) lalehjoon کتابهای کامل شده ایرانی 27 ۵ مهر ۱۳۸۸ ۰۵:۵۹ بعد از ظهر
نگار | رامین مولوی (تایپ) lalehjoon کتابهای کامل شده ایرانی 9 ۴ شهريور ۱۳۸۸ ۱۱:۱۵ قبل از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان