| |||
| | #11 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,088 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز چنین باید که باشد هیبت و داد که نام بیم و بى دادى بیفتاد به چشم عقل پندارى که جانست به گوش عدل پندارى روانست گذشته دادها نزدیک دانا ستم بودست دادش را همانا چنان بودست و صفش چون سرابى که نه امید ماند زو نه آبى چو امرش از مظالم گه بر آید قصا با امرش از گردون در آید امل گوید که آمد رهبر من اجل گوید که آمد خنجر من روان گشتى گر او فرمان بدادى که زُفت و بددل از مادر نزادى چو من در وصف او گویم ثنایى و یا بر بخت او خوانم دعایى ثنا را مى کند اقبال تلقین دعا را مى کند جبریل آمین اگر چه همچو ما از گل سرشتست به دیدار و به کردار او فرشتست اگر چه فخر ایران اصفهانست فزون زان قدر آن فخر جهانست به درد دل همى گرید نشابور ازان کاین نامور گشتست ازو دور به کام دل همى خندد صفاهان بدان کز عدل او گشتست نازان صفاهان بد چو اندامى شکسته شکست از فر او گردید بسته نباشد بس عجب کامسال هنوار درختش مدح خواجه آورد بار وز انم عدل او باد زمستان نریزد هیچ برگى از گلستان همى دانست سلطان جهاندار که در دست که باید کردن این کار گر او بیمار کردست اصفهان را هنو دادش پزشک نیک دان را به جان تو که چون کارش ببیند مرو را از همه کس بر گزیند سراسر ملک خود او را سپارد که به زو مهترى دیگر ندارد صچنان خوش خو چنان مردم نوازست که گویى هر کس او را طبع سازستص صز خوى خوش بهار آرد به بهمن به تیره شب از طلعت روز روشنص که و مه را چو بینى در سپاهان همه هستند او را نیک خواهانص صکه او جاوید به گیهان بماند همیدون بر سر ایشان بماندص صهران کاو کارها خواهد گشادن بباید بست گفتن راز دادنص همیدون پندهاى پادشایى دو بهره باشد اندر پارسایىص صز چیز مردمان پرحیز کردن طمع نا کردن و کمتر بخوردنص به لهو و آرزو مولع نبودن دل هر کس به نیکى برربودنص سیاست را به جاى خویش راندن به فرمان خداى اندر بماندنص همیشه با خردمندان نشستن سراسر پندشان را کار بستنص صبه فریاد سبک مایه رسیدن ستمگر را طمع از وى بریدنص سراسر هر چه گفتم پارساییست ولیکن بندهاى پادشاییستص نه دیدم آن که گفتم نه شنیدم کجا افزونتر از خواجه ندیدمص چنین دارد که گفتم رسم و آیین بجز وى کس ندیدم با چنین دینص صنه چشم از بهر کین خویش دارد کجا از بهر دین و کیش داردص چو باشد خشم او از بهر یزدان برودر ره نیابد هیچ شیطانص جوانست و نجوید در جوانى ز شهوت کامهاى این جهانىص صاگر بندد هوا را یا گساید ز فرمان خرد بیرون نیایدص طریق معتدل دارد همیشه چنانچون بخردان را هست پیشهص صنه بخشایش نه بخشش باز دارد ز هر کس کاو نیاز و آز داردص کجا در ملک او آسوده گشتند بدان شهرى که چون نابوده گشتندص کسانى را که بد کردار بودند وز ایشان خلق پر آزار بودندص صگروهى جسته اندر شهر پنهان ز بیم جان یله کرده سپاهانص صگروهى بسته در زندان به تیمار گروهى مهر گشته بر سر دارص همه دیدند دههاى صفاهان که یکسر چون بیابان بود ویران زدهها مردمان آواره گشته حسادت نکن! … این که بعد از تو بغل گرفته ام … زانوی غـَم اســت ![]() | ||||||||
| |
| | #12 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,088 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز همه بى توشه بى پاره گشته چو نام او شنیدند آمدند باز ز کوهستان و خوزستان و شیراز یکایک را به دیوان خواند و بنواخت بدادش گاو و تخم و کار او ساخت به دو ماه آن ولایت را چنان کرد که کس باور نکردى کاین توان کرد همان دهها که گفتى چون قفارند کنون از خرّمى چون قندهارند به جان تو که عمرى بر گذشتى به دست دیگرى چونین نگشتى به چندین بیتها کاو را ستودم به ایزد گر به وصفش بر فزودم نگفتم شعر جز در وصف حالش بگفتم آنچه دیدم از فعالش یکى نعمت که از شکرش بماندم همین دیدم که او را مدح خواندم کجا از مدح او بهروز گشتم به کام خویشتن پیروز غستم شنیدى آن مثل در آشنایى که باشد آشنایى روشنایى مرا تا آن خداوند آشنا شد دلم روشنتر از روشن هوا شد مرا تا آشنا شیر شکارست کبابم ران گور مرغزارست الا تا بر فلک ماهست و خورشید همیدون در جهان بیمست و امّید همیشه جان او در خرّمى باد همیشه کام او در مردمى باد جهانش بنده باد و بخت رهبر زمانه چاکر و دادار یاور برون آمدن سلطان از اصفهان و داستان گویندهء کتاب چو کوس از درگه سلطان بغرّید تو گفتى کوه و سنگ از هم بدرّید به خاور مهر تابان رخ بپوشید به گردون زهره را زهّره بجوشید سپاهى رفت بیرون از صفاهان که صد یک زان ندیدند ایچ شاهان خداوند جهان سلطان اعظم برون رفت از صفاهان شاد و خرم رکابش داشت عژ جاودانى چو چترش داشت فر آسمانى به هامون بود لشکر گاه سلطان زبس خرگاه و خیمه چون کهستان پلنگ و شیر در وى مردم جنگ بتان نغز گور و آهو و رنگ فرود آمد شهنشه در کهستان کهستان گشت خرم چون گلستان روان گشت از کهستان روز دیگر به کوهستان همدان رفت یکسر مرا اند صفاهان بود کارى در آن کارم همى شد روزگارى بماندم زین سبب اندر صفاهان نردفتم در رکاب شاهشاهان شدم زى تاج دولت خواجه بوالفتح که بادش جاودان در کارها فتح بپرسید از خداوندى رهى را در آن پرسش بدیدم فرّهى را پس آنگه گفت با من کاین زمستان همى باش و مکن عزم کهستان چو از نوروز گردد این جهان نو هوا خوشتر شود آنگه همى رو که من سازت دهم چندانکه باید ترا زین روى تقصیرى نیاید بدو گفتم خداوندم همیشه برین بودست واینش بود پیشه که مهمان دارى چاکر نوازى به کام دوست دشمن را گدازى ز دام رنج رهإیان را رهانى ز ماهى بر کشى بر مه رسانى که باشم من که مهمانت نباشم نه مهمان بل که دربانت نباشم چو زین درگه نشینید گرد بر من زند بختم به گرد ماه خرمن تو دارى به زمن بسیار کهتر مرا چون تو نباشد هیچ مهتر گر این رغبت تو با پروین نمایى بیاید تا به پا او را بسایى چو من بر خاک ایوانت نهم پاى مرا بر گنبد هفتم بود جاى مرا نوروز دیدار تو باشد هواى خوش ز گفتار تو باشد مباد از بخت فرّخ آفرینم اگر گیتى نه بر روى تو بینم به مهر اندر چنینم کت ننودم و گر در دل جزین دارم جهودم چو کردم آفرینش چند گاهى بدین گفتار ما بگذشت ماهى مرا یک روز گفت آن قبلهء دین | ||||||||
| |
| | #13 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,088 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز چه گویى در حدیث ویس رامین که مى گویند چیزى صخت نیکوست درین کضور همه کس داردش دوست بگفتم کام حدیثى سخت زیباست ز گرد آوردهء شش مرد داناست ندیدم زان نکوتر داستانى نماند جز به خرّم بوستانى ولیکن پهلوى باشد زبانش نداند هر که برخواند بیانش نه هر کس آن زبان نیکو بخواند و گر خواند همى معنى نداند فراوان وصف هر چیزى شمارد چو بر خوانى بسى معنى ندارد که آنگه شاعرى پیشه نبودست حکیمى چابک اندیشه نبودست کجااند آن حکیمان تا ببینند که اکنون چون سخن مى آفرینند معانى را چگونه بر گشادند برو وزن و قوافى چون نهادند درین اقلیم آن دفتر بخوانند بدان تا پهلوى از وى بدانند کجا مردم درین اقلیم هنوار بوند آن لفظ شیرین را خریدار سخن را چون بود وزن و قوافى نکوتر زانکه پینودن گزافى بژاصه چون درو یابى معانى به کار آیدت روزى چون بخوانى فسانه گر چه باشد نغز و شیرین به وزن و قافیه گردد نو آیین معانى تابد از الفاظ بسیار چو اندر زر نشانده دُرّ شهوار نهاده جاى جاى اندر فسانه فروزان چون ستاره زان میانه مهان و زیرکان آن را بخوانند بدان تا زان بسى معنى بدانند همیدون مردم عالم و میانه فرو خوانند از مهر فسانه سخن باید که چون از کام شاعِر بیاید در جهان گردد مسافر نه زان گونه که در خانه بماند بجز قایل مرو را کس نخواند کنون این داستان ویس و رامین بگفتند آن سخنداناند پیشین هنر در فارسى گفتن ننودند کجا در فارسى استاد بودند بپیوستند ازین سان داستانى درو لفظ غریب از هر زبانى به معنى و مثل رنجى نبودند برو زین هردوان زیور نکردند اگر داننده اى در وى برد رنج شود زیبا چو پر گوهر یکى گنج کجا این داستانى نامدارست در احوالش عجایب بیشمارست چو بشنود این سخنها خواجه از من مرا بر سر نهاد از فخر گرزن زمن در خواست او کاین داستان را بیارا همچو نیسان بوستان را بدان طاقت که من دارم بگویم وزان الفاظ بى معنى بضویم کجا آن لفظها منسوخ گشست ز دوران روزگارش در گذشتست میان بستم بدین خدمت که فرمود که فرمانش ز بختم زنگ بزدود نیابم دولتى هر چند پویم ازان بهتر که خشنودیش جویم مگر چون سر ز فرمانش نتابم ز چرخ همتش معراج یابم مگر مهتر شوم چون کهترانش و یا نامى شوم چون چاکرانش ندیدم چون رصایش کیمیایى نه چون خشمش دمنده اژدهایى بجویم تا توانم کیمیایش بپرهیزم ز جان گز اژدهایش چو باشد نام من در نام ایشان بر آید کام من چون کام ایشان گیا هر چند خود روید به بستان دهندش آب در سایهء گلستان بماناد این خداوند جهاندار به نام نیک هنواره چهان خوار بقا بادش به کام خویش جاوید بزرگان چون ستاره او چو خورشید قرین جان او پاکى و شادى ندیم طبع او نیکّى و رادى هزاران بنده چون من باد گویا به فکرت داد خشنودیش جویا کنون آغاز خواهم کرد ناچار که جز پندش نخواند مرد بیدار | ||||||||
| |
| | #14 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,088 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز آغاز داستان ویس و رامین نوشته یافتم اندر سمرها ز گفت راویان اندر خبرها که بود اندر زمانه شهریارى به شاهى کامگارى بختیارى همه شاهان مو را بنده بودند ز بهر او به گیتى زنده بودند نوشته یافتم اندر سمرها ز گفت راویان خبرها به پایه بت تراز گردنده گردون به مال افزونتر از کسرى و قارون گه بخشش چو ابر نوبهارى گه کوشش چو شیر مرغزارى به بزم اندر چو خورشید در فشان به رزم از پیل و از شیران سرافشان ضشده کیوان ز هفتم چرخ یارس به کام نیکخواهان کرده کارش صز هشتم چرخ هرمزد خجسته وزیرش بود دل در مهر بسته سپهدارش ز پنجم چرخ بهرام که تا ایّام را پیش او کند رام جهان افروز مهر از چرخ رابع به هر کارى یدى اورا متابع شده ناهید رخشانش پرستار چو روز روشنش کرده شب تار دبیر او شده تیر جهنده ازین شد امر و تهى او رونده به مهرش دل مهر تابان به کین دشمان او شتابان شده رایش به تگ بر ماه گردون شدههمت ز مهر و ماهش افزون جهان یکسر شده او را مسخر ز حدّ باختر تا حدخوار جهان اش نام کرده شاه موبد که هم موبد بُد و هم بخرد رد همیشه روزگارش بود نوروز به هر کارى همیشه بود پیروز همه ساله به جشن اندر نشستى چو یکساعت دلش بر غم نخستى صهمیشه کار او مى بود ساغر ز شادى فربه از اندوه لاغر یکى جشن نو آیین کرده بد شاه که بد در خورد آن دیهیم و آن گاه نشسته پیشش اندر سر فرازان به بخت شاه یکسر شاد و نازان چه خرّم جشن بود اندر بهاران به جشن اندر سراسر نامداران زهر شهرى سپهدارى و شاهى زهر مرزى پرى رویىّ و ماهى گزیده هر چه در ایران بزرگان از آذربایگان وز رىّ و گرگان همیدون از خراسان و کهستان ز شیراز و صفاهان و دهستان چو بهرام و رهام اردبیلى گشسپ دیلمى شاپور گیلى چو کشمیریل و چون نامى آذین چو ویروى دلیر و گرد رامین چو زرد آن رازدار شاه کضور مرو را هم وزیر و هم برادر نشسته در میان مهتان شاه چنان کاندر میان اختران ماه به سر بر افسر کضور گشایان به تن بر زیور مهتر خدایان ز دیدارش دمنده روشنایى چو خورشید جهان فرّ خدایى به پیش اندر نشسته جنگجویان ز بالا ایستاده ماهرویان بزرگان مثل شیران شکارى بثان چون آهوان مرغزارى نه آهو مى رمید از دیدن شیر نه شیر تند گشت از دیدنش سیر قدح پر باده گردان در میان شان چنان کاندر منازل ماه رخشان همى بارید گلبتگ از درختان چو باران درم بر نیکبختان چو ابرى بسته دود مُشک سوزان به رنگ و بوى زلف دلفروزان ز یکسو مطربان نالنده بر مل دگر سو بلبلان نالنده بر گل نکوتر کرده مى نوشین لبان را چو خوشتر کرده بلبل مطربان را به روى دوست بر دو گونه لاله بتان را از نکویى وز پیاله اگر چه بود بزم شاه خرم دگر بزمان نبود از بزم او کم کجا در باغ و راغ و جویباران ز جام مى همى بارید باران همه کس رفته از خانه به صحرا برون برده همه ساز تماشا ز هر باغى و هر راغى و رودى به گوش آمد دگر گونه سرودى زمین از بس گل و سبزه چنان بود که گفتى پر ستاره آسمان بود | ||||||||
| |
| | #15 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,088 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز ز لاله هر کسى را بر سر افسر ز باده هر یکى را بر کف اخگر گروهى در نشاط و اسپ تازى گروهى در سماع و پاى بازى گروهى مى خوران در بوستانى گروهى گل چنان در گلستانى گروهى بر کنار رود بارى گروهى در میان لاله زارى بدانجا رفته هر کس خرمى را چو دیبا کرده کیمخت زمى را شهنشه نیز هم رفته بدین کار به زینهاو زیورهاى شهوار به پشت ژنده پیلى کوه پیکر گرفته کوه را در زرّ و گوهر به گودش زنده پیلان ستوده به پرخاش و دلیرى آه ز بس سیم و ز بس گوهر چو دریا اگر دریا روان گردد به صحرا به پیش اندر دونده بادپایان سم پولادشان پولاد سایان پس پشتش بسى مهد و عمارى بدو در ماهرویان حصارى به زیر بار تازى استرانش غمى گشته ز بار گوهرانش ز هر کوهى گرانتر بود رختش ز هر کاهى سبکتر بود تختش به چندان خواسته مجلس بیارست نماندش ذرّه اى آنگه که بر خاست همه بخشیده بود و بر فشانده بخورد و داد کام خویش رانده چنین بر خور ز گیتى گر توانى چنین بخش و چنین کن زندگانى کجا نه زُفت خواهد ماند نه راد همان بهتر که باشى راد و دلشان بدین سان بود یک هفته شهنشاه به شادى و به رامش گاه و بیگاه پتى رویان گیتى هامواره شده بر بزمگاه او نظاره چو شهرو ماه دخت از ماه آباد چو آذربادگانى سرو آزاد ز گرگان آبنوش ماه پیکر همیدون از دهستان ناز دلبر ز رى دینار گیس و هم زرین گیس ز بوم کوه شیرین و فرنگیس ز اصفاهان دوبت چون ماه و خورشید خجسته آب ناز و آب ناهید به گوهر هر دوان دخت دبیران گلاب و یاسمن دخت وزیران دو جادو چشم چون گلبوى و مینوى سرشته از گل و مى هر دو را روى ز ساوه نامور دخت کنارنگ کزو بردى بهاران خوشى و رنگ همیدون ناز و آذرگون و گلگون به رخ چون برف و بروى ریخته خون سهى نام و سهى بالا زن شاه تن از سیم و لب از نوش و رخ از ماه شکر لب نوش از بوم هماور سمن رنگ و سمن بوى و سمن بر ازین هر ماهرویى را هزاران به گرد اندر نگارین پرستاران بنان چین و ترک و روم و بربر بنفشه زلف و گل روى و سمن بر به بالا هر یکى چون سرو آزار به جعد زلف همچون مورد و شمشاد یکایک را ز زرّ ناب و گوهر کمرها بر میان و تاج بر سر ز چندان دلبران و دلنوازان به رنگ و خوى طاو و سان و بازان به دیده چون گوزن رودبارى شکارى دیده شان شیر شکارى نکوتر بود و خوشتر شهربانو به چشم و لب روان را درد و دارو به بالا سرو و بار سرو خورشید به لب یا قوت و در یاقوت ناهید رخ از دیبا و جامه هم ز دیبا دو دیبا هر دو در هم سخت زیبا لبان از شکر و دندان ز گوهر سخن چون فوهر آلوده به شکر دو زلف عنبرین از تاب و از خم چو زنجیر و زره افتاده در هم دو چشم نرگسین از فتنه و رنگ تو گفتى هست جادویى به نیرنگ ز مشک موى او مر غول پنجاه فرو هشته ز فرقش تا کمرگان ز تاب و رنگ مثل ریزش زاج ز سیم آویخته گسترده بر عاج کجا بنشست ماه بانوان بود کجا بگذشت شمشاد روان بود زمین دیبا شده از رنگ رویش هوا مشکین شده از بوى مویش زرنگ روى گل بر خاک ریزان ز ناب موى عنبر باد بیزان | ||||||||
| |
| | #16 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,088 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز هم از رویش خجل باد بهارى هم از مویش خجل عود قمارى چو گوهر پاک و بى آهو و در خور و لیک آراسته گوهر به زیور برو زیباتر آمد زرّ و دیبا که بى آن هر دوان خود بود زیبا خواستن موبد شهرو را و عهد بستن شهرو با موبد چنان آمد که روزى شاه شاهان که خواندندش همى موبد منیکان بدین آن سیمتن سروِ روان را بت خندان و ماه بانوان را به تنهایى مرُو را پیش خود خواند به سان ماه نو بر گاه بنشاند به رنگ روى آن حور پرى زاد گل صد برگ یک دسته بدو داد به ناز و خنده و بازى و خوشّى بدو گفت اى همه خوبى و گشّى به گیتى کام راندن با تو نیکوست تو بایى در برم یا جفت یا دوست که من دارم ترا با جان برابر کنم در دست تو شاى سراسر همیشه پیش تو باشم به فرمان چو پیش من به فرمانست گیهان ترا از هر چه دارم بر گزینیم به چشم دوستى جز تو نبینم که کام تو زیم با تو همه سال ببخشایم به تو جان و دل و مال اگر با روى تو باشم شب و روز شب من روز باشد روزْ نوروز چو از شاه این سخن بشنید شهرو به ناز او را جوابى داد نیکو بدو گفت اى جهان کامگارى چرا بر من همى افسوس دارى نه آنم من که یار و شوى جویم کجا من نه سزاى یار و شویم نگویى چون کنم با شوى پیوند ازان پس کز من آمد چند فرزند همه گردان و سالاران و شاهان هنرمندان و دلخواهان و ماهان ازیشان مهترین آزاده ویرو که بیش از پیل دارد سهم و نیرو ندیدى یو مرا روز جوانى میان کام و ناز و شادمانى سهى بر رسته همچون سرو آزاد همى برد از دو زلفم بویهاباد ز عمر شویش بودم صر بهاران چو شاخ سرخ بید از جویباران همى گم کرد از دیدار من راه به روز پاک خورشید و به شب ماه بسا رویا که از من رفت آبش بسا چشما که از من رفت خوابش اگر بگذشتمى یک روز در کوى بدى آن کوى تا سالى سمن بوى جمالم خسروان را بنده کردى نسیمم مردگان را زنده کردى کنون عمرم به پاییزان رسیدست بهار نیکوى از من رمیدست زمانه زرد گل بر روى من عیخت همان مشکم به کافور اندر آمیخت روزیم آب خوبى را جدا کرد بلورین سرو قدّم را دوتا کرد هر آن پیرى که بُرنایى نماید جهانش ننگ و و رسوایى فزاید چو کارى بینى از من ناسزاوار به رشتى هم به چشم تو شوم خوار چو بشنید این سخن موبد منیکان بدو گفت اى سخنگو ماه تابان همیشه شادکام و شادمان باد هر آن مادر که همچون تو پرى زاد دهان پر نوش بادا مادرت را که زاد این سرو بالا پیکرت را زمینى کاو ترا پرورد خوش باد درو مردم همیشه شاد و گش باد چو در پیرى بدین سان دلستانى چگونه بوده اى روز جوانى گلت چون نیم پزمرده چنینست سزاوار هزاران آفرینست به گاه تازگى چون فتنه بودست دل آزاد مردان چون ربودست کنون گر تو نباشى جفت ویارم نیارایى به شادى روزگارم ز تخم خویش یک دختر به من ده به کام دل صنوبر با سمن به کجاچون تخم باشد بى گمان بر بود دخت تو مثل تو سمن بر به نیکى و به شادى در فزایم که باشد آفتاب اندر سرایم چو یابم آفتاب مهربانى نخواهم آفتاب آسمانى | ||||||||
| |
| | #17 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,088 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز به پاسخ گفت شهرو شهریارا ز دامادیت بهتر چیست ما را مرا گر بودى اندر پرده دختر کنون روشن شدى کارم زاختر به جان تو که من دختر ندارم و گر دارم چگونه پیش نارم نزادم تا کنون دختر وزین پس اگر زایم تویى داماد من بس صبه شوهر بود شهر را یکى شاه بزرگ و نامور از کضور ماهص صشده پیر و بفسرده ورا تن به نام نیکیش خواندند قارنص چو با جفت عنین خویش پیوست چو شاخ خشک گشته سرو اوپستص چو شهرو خورد پیش شاه سوگند بدین پیمان دل شه گشت خرسند سخن گفتند ازین پیمان فراوان به هم دادند هر دو دست پیمان گلاب و مشک را در هم سرشتند وزو بر پرنیان عهدى نبشتند که شهرو گر یکى دختر بزاید به گیتى جز شهنشه را نشاید نگر تا در چه سختى او فتادند که نازاده عروسى را بدادند گفتاراندر زادن ویس از مادر جهان را رنگ و شکل بیشمارست خرد را بافرینش کارزارست زمانه بندها داند نهادن که نتواند خرد آن را گشادن نگر کاین دام طرفه چون نهادست که چونان خسروى دروى فتادست هوا را در دلش چونان بیاراست که نازاده عروسى را همى خواست خرد این راز را بر وى بگشاد که از مادر بلاى وى همى راز چو این دو نامور پیمان بکردند درستى را به هم سوگند خوردند نگر چنین شگفت آمد ازیشان کجا بستند بر ناموده پیمان زمانه دستبرد خویش بننود شگفتى بر شگفتى بر بیفرود برین پیمان فراوان سال بگذشت ز دلها یاد این احوال بغذشت درخت خشک بوده تر شد از سر گل صد برگ و نسرین آمدش بر به پیرى بارور شد شهربانو تو گفتى در صدف افتاد لولو یکى لولو که چون نُه مه بر آمد ازو تابنده ماهى دیگر آمد نه مادر بود گفتى مشروقى بود کزو خورشید تابان روى بننود یکى دختر که چون آمد ز مادر شب دیجور را بزدود چون خور که ومه را سخنها بود یکسان که یارب صورتى باشد بدین سان همه در روى خیره بماندند به نام او را خجسته ویس خواندند همان ساعت که از مادر فرو زاد مرُو را مادرش با دایگان داد به خوازان برد او را دایگانش که آنجا بود جاى و خان و مانش ز دیبا کرد و از گوهر همه ساز بپرورد آن نیازى را به صد ناز به مشک و عنبر و کافور و سنبل به آب بید و مُرد و نرگس و گل به خزّ و قاقم و سنور و سنجاب به زیورهاى نغز و درّ خوشاب به بسترهاى دیبا و حواصل بفروردش به ناز و کامهء دل خورشها پاک و جان افزاى و نوشین چو پوششهاى نغز و خوب و رنگین چو قامت بر کشید آن سرو آزاد که بودش تن زسیم و دل ز پولاد خرد از روى او خیره بماندى ندانستى که آن بت را چه خواندى | ||||||||
| |
| | #18 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,088 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز گهى گفتى که این باغ بهارست که در وى لالهاى آبدارست بنفشه زلف و نرگس چشمکانست چو نسرین عارض و لاله رخانست گهى گفتى که این باغ خزانست که درسى میوهاى مهرگانست سیه زلفینش انگور به بارست ز نخ سیب و دو پستانش دونارست گهى گفتى که این گنج شهانست که در وى آرزوهاى جهانست رخشى دیبا و اندمش حریرست دو زلفش غالیه گیسو عبیرست تنش سیمست و لب یاقوت نابست همان دندان او درّ خوشابست گهى گفتى که این باغ بهشتست که یزدانش ز نور خود سرشتست تنش آبست و شیر و مى رخانش همیدون انگبینست آن لبانش روا بود ار خرد زو خیره گشتى کجا چشم فلک زو تیره گشتى دو رخسارش بهار دلبرى بود دو دیدارش هلاک صابرى بود به چهره آفتاب نیکوان بود به غمزه اوستاد جادوان بود چو شاه روم بود آن روى نیکوش دو زلفش پیش او چون دوسیه پوش چو شاه زنگ بودش جعد پیچان دو رخ پیشش چو دو شمع فروزان چو ابر تیره زلف تابدارش به ابر اندر چو زهره گوشوارش ده انگشتى چه ده ماسورهء عاج به سر هر یکى را فندقى تاج نشانده عقد او را در بر زر به سان آب بفشرده بر آذر چو ماه نو برو گسترده پروین چو طوق افگنده اندر سر و سیمین جمال حور بودش طبع جادو سرین گور بودش چشم آهو لب و زلفینش را دو گونه باران شکر بار این بدى و مشکبار آن تو گفتى فتنه را کردند صورت بدان تا دل کند از خلق غارت و یا چرخ فلک هر زیب کش بود بران بالا و آن رخسار بننود چنین پرورد او را دایگانش به پروردن همى بسپرد جانش به دایه بود رامین هم به خوزان همیدون دایگان بر جانش لرزان به هم بودند آنجا ویس و رامین چو در یک باغ آذر گون و نسرین به هم رُستند آنجا دو نیازى به هم بودند روز و شب به بازى که دانست و کرا آمد گمانى که حکم هر دو چونست آسمانى چه خواهد کرد با ایشان زمانه در آن کردار چون دارد بهانه هنوز ایشان ز مادرشان نزاده نه تخم هر دو در بوم او فتاده قصا پإردإخته بود از کار ایشان نبشته یک به یک کردار ایشان قصاى آسمان دیگر نگشتى به زور و چاره زیشان بر نگشتى چو بر خواند کسى این داستان را بداند عیبهاى این جهان را نباید سرزنش کردن بدیشان که راه حکم یزدان بست نتوان | ||||||||
| |
| | #19 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,088 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز نامه نوشتن دایه نزد شهرو و کس فرستادن شهرو به صلب ویس چو قدّ ویس بت پیکر چنان شد که همبالاى سرو بوستان شد شد آگنده بلورین بازوانش چو یازنده کمند گیسوانش سر زلفش به گل بر سایه گسترد به ناز دل نیازى را بپرورد پراگنده شده در شهر نامش ز دایه نامه اى شد نزد مامش به نامه سرزنش کرده فراوان که چون تو نیست بد مهتى به گیهان نه بر فرزند جانت مهربانست نه بر آن کس که وى را دایگانست نه فرزند نیازى را نوازى نه بر دیدار او یک روز نازى به من دادى ورا آنگه که زادى سزاى دخترت چیزى ندادى کنون بر رُست پیش من به صدناز به پرواز اندر آمد بچهء باز همى ترسم که گر پرواز گیرد به کام خود یکى انباز گیرد بپروردم ورا چونانکه بایست به هر رنگى و هر بویى که شایست به دیباها و زیورهاى بسیار ز رخت و طبل هر بزاز و عطار همى نپسندد اکنون آنچه ماراست و گر چه گونه گونه خزّ و دیباست چو بیند جامهاى سخت نیکو بگویدهر یکى را چند آهو که زردست این سزاى نابکاران کبودست این سزاى سوکواران سفیدست این سزاى گنده پیران دو رنگست این سزاوار دبیران چو بر خیزد ز خواب بامدادى ز من خواهد حریر استاربادى چون باشد روز را هنگام پیشین ز من خواهد پرند بهمن چین شبانگه خواهدم دو رویه دیبا ندیمان از پرى رویان زیبا کم از هشتاد زن پیشش نبایند که کمتر زین ندیمى را نشایند هر آن گاهى که با ایشان خورد نان همه زرّینه خواهد کاسى و خوان اگر روزست و گر شب گاه و بیگاه کنیزک خواهد اندر پیش پنجاه کمرها بسته افست بر نهاده پرستش را به پیشش ایستاده که من زین بیش او را بر نتابم همان چیزى که مى خواهد نیابم که باشم من که دارم رخت شاهان به کام خویش و کام نیک خواهان چو این نامه بخوانى هر چه زوتر بکن تدبیر شهر آراى دختر ز صد انگشت ناید کار یک سر نه از سیصد ستاره نور یک خور چو آمد نامهء دایه به شهرو به نامه در سخنها دید نیکو به نیکى یافت آگاهى ز دختر که هم رویش نکو بود و هم اختر به مژده پیک او را تاج زر داد بجز تاجش بسى زرّ و گهر داد چنان کردش ز بس دینار و گوهر که بودى زاد بر زادش توانگر پس آنگه چون بود شاهانه آیین فرستادش فراوان مهد زرّین به پیش مهدش اندر خادمانى به بالا هر یکى چون نردبانى شدند از راه سوى ویس شادان ز خوزان آوریدندش به همدان چو مادر دید روى دخترش را سهى بالا و نیکو پیکرش را خجسته نام یزدان را فرو خواند بسى زرّ و بسى گوهر بر افشاند چو او را پیش خود بر گاه بشناخت رخش از ماه تابان باز نشناخت گل رخسار گانش را بیاراست بنفشه زلفکانش را بپیراست عبیر و مشکش اندر گیسوان کرد ز گوهر یاره اندر بازوان کرد به دیباهاى زربفتش بسر افروخت بخور عود و مشکش زیر بر سوخت چنان کرد آن نگار دلستان را که باد نوبهارى بوستان را چنان اراست آن ماه زمین را که مانى صورت ارژنگ چین را چنان بنگشاشت آن زیبا صنم را که نقاشان چین باغ ارم را چنان بایسته کرد آن بافرین را که در فردوس رصوان حور عین را اگر چه صورتى باشد بى آهو به چشم هر که بیند سخت نیکو | ||||||||
| |
| | #20 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,088 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز چو آرایش کنند او را فراوان به زرّ و گوهر و دیباى الوان شود بى شکّ ز آرایش نکوتر چنان کز گونه گردد سرخ تر زر دادن شهرو ویس را به ویرو و مراد نیافتن هر دو چو مادر دید ویس دلستان را به گونه خوار کرده گلستان را بدو گفت اى همه خوبى و فرهنگ جهان را از تو پیرایه ست و اورنگ ترا خسرو پدر بانوت مادر ندانم در خورت شویى به کضور چو در گیتى ترا همسر ندانم به ناهمسرت دادن چون توانم در ایران نیست جفتى با تو همسر مگر ویرو که هستت خود برادر تو او را جفت باش و دوده بفروز وزین پیوند فرّخ کن مرا روز زن ویرو بود شایسته خواهر عروس من بود بایسته دختر ازان خوشتر نباشد روزگارم که ارزانى به ارزانى سپارم چو بشنید این سخن ویسه ز مادر شد از بس شرم رویش چون مُعصفر بجنیدش به دل بر مهربانى ننود از خامشى همداستانى نگفت از نیک و بد بر روى مادر که بود اندر دلش مهر برادر دلش از مهربانى شادمان شد فروزان همچو ماه آسمان شد به رنگى مى شدى هر دم عذارش به رو افتاده زلف تابدارش بدانست از دلش مادر همانگاه که آمد دخترش را خامشى راه کجا او بود پیر کار دیده بد و نیک جهان بسیار دیده به بُرنایى همان حال آه همان خاموش او را نیز بوده چو دید از مهر دختر را نکو راى بخواند اخترشناسان را ز هر جاى بپرسید از شمار آسمانى کزو کى سود باشد کى زیانى از اختر کى بود روز گزیده بد بهرام و کیوان زو بریده که بیند دخترش شوى و پسر زن که بهتر آن ز هر شوى این ز هر زن همه اختر شناسان زیج بردند شمار اختران یک یک بکردند چو گردشهاى گردون را بدیدند ز آذر ماه روزى بر گزیدند کجا آنگه و ز گشت روزگاران در آذر ماه بودى نوبهاران چو آذر ماه روز دى در آمد همان از روز شش ساعت بر آمد به ایوان کیانى رفت شهرو گرفته دست ویس و دست ویرو بسى کرد آفرین بر پاک دادار چو بر دیو دژم نفرین بسیار سروشان را به نام نیک بستود نیایشهاى بى اندازه بننود پس آنگه گفت با هر دو گرامى شما را باد ناز و شاد کامى نباید زیور و چیزى دلاراى برادر را و خواهر را به یک جاى به نامه مُهر موبد هم نباید گوا گر کس نباشد نیز شاید گواتان بس بود دادار داور سروش و ماه و مهر و چرخ و اختر پس آنگه دست ایشان را به هم داد بسى کرد آفرین بر هر دوان یاد که شال و ماهتان از خرّمى باد همیشه کارتان از مردمى باد به نیکى یکدگر را یار باشید وزین پیوند بر خوردار باشید بمانید اندرین پیوند جاوید فروزنده به هم چون ماه و خورشید آمدن زرد پیش شهرو به رسولى چو بد فرجام خواهد بد یکى کار هم از آغاز او آید پدیدار چو خواهد بود سال بد به گیهان پدید آیدش خشکى در زمستان درختى کاو نباشد راست بالا چو بر روید شود کژّیش پیدا چو خواهد بود بر شاخ اندکى بار به نوروزان بود بر گلش دیدار چو تیر از زه بخواهد تافتن سر پدید آید در آهنگ کمانور | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| اسعد, تایپ, رامین, فخرالدین, و, ویس, گرگانی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| و شروعی دیگر | سرور(فاطمه) رامین | تایپ | paradise | کتابهای کامل شده ایرانی | 21 | ۱۳ اسفند ۱۳۹۰ ۰۴:۱۹ بعد از ظهر |
| ویس و رامین | فخرالدین اسعد گرگانی | گویا | Star-crossed | گویا | 0 | ۲۳ آبان ۱۳۹۰ ۰۹:۲۴ قبل از ظهر |
| بیوگرافی فخر الدین اسعد گرگانی | داستان سرا | SaRa | نویسندگان و شعرا | 0 | ۱۲ مرداد ۱۳۸۹ ۰۱:۲۳ بعد از ظهر |
| تقاص معرفت | رامین مولوی (تایپ) | lalehjoon | کتابهای کامل شده ایرانی | 27 | ۵ مهر ۱۳۸۸ ۰۵:۵۹ بعد از ظهر |
| نگار | رامین مولوی (تایپ) | lalehjoon | کتابهای کامل شده ایرانی | 9 | ۴ شهريور ۱۳۸۸ ۱۱:۱۵ قبل از ظهر |