بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۱ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۱۴ بعد از ظهر   #21 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
lalehjoon آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

قطعه

نهفته روی به برگ اندرون گلی محجوب
ز باغبان طبیعت ملول و غمگین بود
ز تاب و جلوه اگر چند مانده بود جدا
ولی ز نکهت او باغ عنبرآگین بود
ز اوستادی خورشید و دایگانی ماه
جدا به سایهٔ اشجار، فرد و مسکین بود
نه با تحیت نوری ز خواب برمیخاست
نه با فسانهٔ مرغی سرش به بالین بود
فسرده عارض بیرنگ او به سایه، ولیک
فروغ شهرت او رونق بساتین بود
کمال ظاهر او پرورشگر ازهار
جمال باطنش آرایش ریاحین بود
به جای چهرهفروزی به بوستان وجود
نصیب او ز طبیعت وقار و تمکین بود
چه غم که بر سر باغ مجاز جلوه نکرد؟
گلی که از نفسش طبع دهر مشکین بود
به خسروان، سخن ناز اگر فروخت، رواست
شکر لبی که خداوند طبع شیرین بود
کسی که عقد سخن را به لطف داد نظام
ز جمع پردگیان، بیخلاف، پروین بود
به نوبهار حیات از خزان مرگ به باد
شد آن گلی که نه در انتظار گلچین بود
اگرچه حجلهٔ رنگین به کام خویش نساخت
ولی ز شعر خوشش روی دهر رنگین بود
شکفت و عطر برافشاند و خنده کرد و بریخت
نتیجهٔ گل افسرده عاقبت این بود

چهارپاره

بیایید ای کبوترهای دلخواه!
بدن کافورگون، پاها چو شنگرف
بپرید از فراز بام و ناگاه
به گرد من فرود آیید چون برف
سحرگاهان که این مرغ طلایی
فشاند پر ز روی برج خاور
ببینمتان به قصد خودنمایی
کشیده سر ز پشت شیشهٔ در
فرو خوانده سرود بیگناهی
کشیده عاشقانه بر زمین دم
به گوشم با نسیم صبحگاهی
نوید عشق آید زآن ترنم
سحرگه سر کنید آرام آرام
نواهای لطیف آسمانی
سوی عشاق بفرستید پیغام
دمادم با زبان بیزبانی
مهیا، ای عروسان نوآیین!
که بگشایم در آن آشیان من
خروش بالهاتان اندر آن حین
رود از خانه سوی کوی و برزن
نیاید از شما در هیچ حالی
وگر مانید بس بیآب و دانه
نه فریادی و نه قیلی و قالی
بجز دلکش سرود عاشقانه
فرود آیید ای یاران! از آن بام
کف اندر کفزنان و رقص رقصان
نشینید از بر این سطح آرام
که اینجا نیست جز من هیچ انسان
بیایید ای رفیقان وفادار!
من اینجا بهرتان افشانم ارزن
که دیدار شما بهر من زار
به است از دیدن مردان برزن

مستزاد

با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست
کار ایران با خداست
مذهب شاهنشه ایران ز مذهبها جداست
کار ایران با خداست
شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست
مملکت رفته ز دست
هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست
کار ایران با خداست
مملکت کشتی، حوادث بحر و استبداد خس
ناخدا عدل است و بس
کار پاس کشتی و کشتینشین با ناخداست
کار ایران با خداست
پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه
خون جمعی بیگناه
ای مسلمانان! در اسلام این ستمها کی رواست؟
کار ایران با خداست
باش تا خود سوی ری تازد ز آذربایجان
حضرت ستار خان
آن که توپش قلعه کوب و خنجرش کشورگشاست
کار ایران با خداست
باش تا بیرون ز رشت آید سپهدار سترگ
فر دادار بزرگ
آن که گیلان ز اهتمامش رشک اقلیم بقاست
کار ایران با خداست
باش تا از اصفهان صمصام حق گردد پدید
نام حق گردد پدید
تا ببینیم آن که سر ز احکام حق پیچد کجاست
کار ایران با خداست
خاک ایران، بوم و برزن از تمدن خورد آب
جز خراسان خراب
هرچه هست از قامت ناساز بیاندام ماست
کار ایران با خداست



حسادت نکن! …
این که بعد از تو بغل گرفته ام …
زانوی غـَم اســت

lalehjoon آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۱ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۲۳ بعد از ظهر   #22 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
lalehjoon آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

تصنیف مرغ سحر

مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازهتر کن
زآه شرربار این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ
نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!
شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است
ابر چشمم ژالهبار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس، ای آه آتشین!
دست طبیعت! گل عمر مرا مچین
جانب عاشق، نگه ای تازه گل! از این
بیشتر کن
مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن
عمر حقیقت به سر شد
عهد و وفا پیسپر شد
نالهٔ عاشق، ناز معشوق
هر دو دروغ و بیاثر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی وطن و دین بهانه شد
دیده تر شد
ظلم مالک، جور ارباب
زارع از غم گشته بیتاب
ساغر اغنیا پر می ناب
جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ! ناله سر کن
از قویدستان حذر کن
از مساوات صرفنظر کن
ساقی گلچهره! بده آب آتشین
پردهٔ دلکش بزن، ای یار دلنشین!
ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین!
کز غم تو، سینهٔ من پرشرر شد
کز غم تو سینهٔ من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد

دیگران کاشتند و …

شاه انوشیروان به موسم دی
رفت بیرون ز شهر بهر شکار
در سر راه دید مزرعهای
که در آن بود مردم بسیار
اندر آن دشت پیرمردی دید
که گذشته است عمر او ز نود
دانهٔ جوز در زمین میکاشت
که به فصل بهار سبز شود
گفت کسری به پیرمرد حریص
که: «چرا حرص میزنی چندین؟
پایهای تو بر لب گور است
تو کنون جوز میکنی به زمین
جوز ده سال عمر میخواهد
که قوی گردد و به بار آید
تو که بعد از دو روز خواهی مرد
گردکان کشتنت چه کار آید؟»
مرد دهقان به شاه کسری گفت:
« مردم از کاشتن زیان نبرند
دگران کاشتند و ما خوردیم
ما بکاریم و دیگران بخورند»

پایان
lalehjoon آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۱ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۴۴ بعد از ظهر   #23 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
*anahit* آواتار ها
 
*anahit* به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

ممنووون، خسته نباشی



اینجا شهر قصه های مادر بزرگ نیست !
آسمانش را هرگز آبی ندیده ام ...
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمیکند
که چراغی داشته باشم یا نه ..
کسی که می گریزد، از گم شدن نمی هراسد ! ..
*anahit* آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۱ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۵۱ بعد از ظهر   #24 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
Mina آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

خسته نباشی



حاصل سبزترین باور من برگ زردی است که از لای ورق های دلم میریزد.
مانده ام سخت غریب....
دیگر از سبز ترین حادثه ها می ترسم....

Mina آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۱ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۱۲ بعد از ظهر   #25 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
pegah.a آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

خسته نباشی گلم



کاش خدا منو ببینه، ببینه چه گیج و خسته ام
دستمو محکم بگیره ، بگه که نترس، من هستم

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

pegah.a آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۲ دي ۱۳۹۰, ۰۱:۰۲ قبل از ظهر   #26 (لینک مستقیم)
مدیر بخش سرگرمی
 
یگانه آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

مرسي عزيزم




 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

یگانه آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۲ دي ۱۳۹۰, ۰۱:۴۱ قبل از ظهر   #27 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

خسته نباشی
قفل



دیر باریدى باران ...
دیر...
من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!!


farnaz58 آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
اشعار, الشعرای, بهار, تایپ, ملک, گزیدهٔ

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
زندگی نامه ملک الشعرای بهار esfand-45 نویسندگان و شعرا 0 ۲۶ آذر ۱۳۹۰ ۱۰:۲۱ قبل از ظهر
دختر ملک الشعرای بهار :اشتباه بزرگ پدرم این بود که وزیر فرهنگ شد No_1 فرهنگی و هنری 0 ۲۰ آذر ۱۳۹۰ ۰۴:۵۴ بعد از ظهر
یک شعر طنز از ملک الشعرای بهار | محمد تقی بهار | دانلود Star-crossed متفرقه و سرگرمی 0 ۲۳ شهريور ۱۳۹۰ ۱۱:۰۲ قبل از ظهر
دفتر اشعار ملک الشعرای بهار | شرح زندان های رضاشاه .LiLiM. دفتر شعر و مشاعره 0 ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۰۱:۳۰ بعد از ظهر
تشییع جنازه ملک الشعرای بهار | عکس novin نویسندگان و شعرای ایرانی 0 ۱۷ اسفند ۱۳۸۹ ۱۱:۵۱ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان