| |||
| |||||||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #61 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
نوشته ها: 618
(View Stats)
تشکرها: 1,815
تشکر شده 14,017 بار در 668 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز او لغزیده بود و هرگز در واقعیت ندیده بودم ، نیما برای جستجوی بهترین بازار فروش و برسی نیازهای پزشکی مجبور به سفر به شهرهای بزرگ ایران شد . اولین باری را که او به سفر رفت درست به یاد دارم . پنج ماه از حضور من در آن خانه می گذشت . پنج ماهی که سراسر آن را از شخصی می گریختم که خود لحظه به لحظه به دنبالش بودم . تابستان سبز روی درختان حیاط بزرگ خانه به شکوفه نشسته بود و آخرین باران بهاری در گرمای تابستان جان میداد در حالی که من در آلاچیق ته حیاط نشسته بودم و با خودم زمزمه می کردم . مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم تو را میبینم و میلم زیارت میشود هر دم به سامانم نمی پرسی نمیدانی چه سر داری به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم ناگهان صدای مردانه ای قلب مرا به لرزه در آورد : نه راهست اینکه بگذری مرا بر خاک و بگریزی گذاری ارو بازم پرس تا خاک راحت گردم ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت دستم آنقدر شوکه شده بودم که به همان وضوح که صدای قلبم را می شنیدم جریان خون را زیر پوست صورتم احساس می کردم . نیما اکنون در مقابل من ایستاده بود . مانند همیشه تنها و بی همتا . به نشانه احترام ایستادم و برای نشان دادن کمال بی توجهی ام به او به جای سلام پرسیدم ؟ _ اصلا فکر نمی کردم به شعر و ادبیات علاقه مند باشین آقای بهرامی ! این شعر رو تصادفا بلد بودین یا با حافظ آشنایی دارید ؟"نگاه نیما به مردمک چشمانم گره خورد و پس از مکث کوتاهی گفت : _ سلام خانم پناهی . _ سلام آقای بهرامی راستش اینقدر از حضورتون متعجب شدم که فراموش کردم سلام کنم . _بله حضور من تا حدودی بی مقدمه بود . ولی اصلا فکر نمی کردم که این قدر به من بدبین باشین خانم پناهی ! _ چرا احساس کردین که نسبت به شما بد بینم ؟ شانه هایش را با بی تفاووتی بالا انداخت . نگاه عجیبش پشت آن ماسک سرد بی تفاوت وجودم را به آتش میکشید . اما این بار به خوبی میدانستم که فدا کردن غرورم زمانی ارزشمند است که عشقی والاتر از غرور وجود داشته باشد . نه احساس کودکانه و یک طرفه . صدای نیما مرا به حیاط خانه باز گرداند . _ من واقعاً به حافظ و سعدی علاقه مندم . ولی شما توری در مورد من صحبت میکنید که انگار هیچ امیدی به وجود علایق این چنینی در من ندیدین ! _راستش آقای بهرامی شاید به خاطر این باشه که من همیشه فکر میکنم انسان های متکبر و مغرور توانایی درک زیبایی ها و ظرافت های اطرافشون رو ندارن ، ولی هیچ قانونی همیشه صادق نیست . شاید در مورد حتما اشتباه کردم ! رنجش را به وجوه در نگاه سرد نیما دیدم . اما این نخستین باری بود که در آن چشمان سیاه عکس العملی به چشم میخورد .بنابر این از حرف خود پشیمان نشدم بلکه بسیار راضی به خرسند بودم . نیما رو به روی من در آلاچیق نشست .دستش را در میان موهای آشفته اش فرو برد .نگاه من به ظاهر ساختمان بود . لیک با گستاخی کودکانه ای کارهای او را دنبال می کرد. نیما پس از چند لحظه تامل گفت : _ فکر نمی کردم در مورد من من تا این حد بی انصاف باشین ، رفتار من نه از روی غروره و نه از روی تکبّر . من ذاتا آدم آرومی هستم که به هر چی به اندازه خودش بها میده و نه بیشتر ! بنابراین نه هرگز دلیلی برای خود ستایی پیدا میکنم و نه برای چاپلوسی . و با این حرف از جای خود بلند شد نگاه تلخی به من انداخت و گفت : _ در هر صورت علت اینکه وقتتون رو گرفتم این بود که مسافرم و میخواستم ازتون خداحافظی کنم ، خدانگهدار ! و با گام های پر شتاب از آنجا دور شد. این اولین باری بود که ما آن طور تنها و بی واسطه با هم صحبت می کردیم . آنقدر از اتفاقات پیش آمده تعجب زده شده بودم که تا نیم ساعت یارای تکان خوردن نداشتم .نیمای مغرور من برای خداحافظی با من آمده بود و من آن طور به وضوح وجود او را به سخره کشیده بودم .از آنچه گذشته بود خرسند بودم . شعله شوق تلافی در وجودم زبانه میکشید . لیک با به درازا کشیده شدن سفر او ماحصلی از آن شوق بر جای نماند .جز خاکستر اندوه و انتظار و تأسف . سفر نیما سه هفته به طول انجامید . سودا دیگر برای من آن دخترک محزون و معلول گذشته نبود . جلوه ای از تمام اعمال و آرزوهایم بود که در مورد خود به آنها نرسیده بودم . آنقدر به رشد و پیشرفت آن دختر امیدوار بودم که گویی ارتقا او جزئی از نیازهایم شده بود . احساس میکردم سودا تنها مایه در آمد من نیست . او هدیه از جانب خداوند برای گذراندن شب های سیاه تنهائیم . خانم تهرانی از این ارتباط بسیار خرسند مینمود . او نیز اکنون به یک دوست شباهت داشت تا کارفرما ، یکی از شب های طولانی تابستان در حالی که در حیاط خانه نشسته بودم خانم تهرانی برای یک امر کاری به مدت دو روز به اصفهان رفته بود و بردیا به شدت برای پدرش بی قراری میکرد . دلم از تنهایی گرفته بود . _مارال جون چرا اینجا نشستی ؟ _ دلم گرفته بود . خواستم هوایی تازه کنم ، سودا خوابید ؟ _بله عزیزم خوابید ، روز سختی رو گذرونده بود . شاید هیچ وقت تو زندگیش این طور با انگیزه نبود و ما همه اینها رو مدیون تو هستیم . _ این چه حرفیه ؟ من این روزهای قشنگ رو مدیون سودا هستم ، اگه اون نبود معلوم نبود که من الان کجا بودم و چی کار می کردم . لبخند قشنگی بر لبانش نقش بست . نگاهش بر خلاف نگاه مرموز نیما بسیار رسا سخن میگفت .در همین حال کبری خانم صدا زد : _ خانم جان تلفن ! مهتاب نگاهی به من انداخت و گفت : _الان بر میگردم . بنفشه های حیاط گل کرده بودند . لحظه ای دلم به سختی گرفت . زمانی که نیما از من خداحافظی کرده بود هنوز بنفشه ها گل نداده بودند . و اکنون حیاط غرق گل های بنفشه بود . مهتاب با گام های ظریفش به من نزدیک می شد . _معذرت میخوام که معطل شدی مارال جون نیما بود و از راه دور ...... با شنیدن اسم او ، گویی قلبم ذوب می شد و سینه ام را میگ داخت . پیش از این هر دردی را تجربه کرده بودم ، جز اندوه چشم انتظاری و مهتاب همچنان سخن می گفت . _ نیما گفت که دو روز دیگه بر میگرد . نمیدونم چرا انقدر در مقابل ازدواج ایستادگی میکنه . دائی ام هیچ وقت ازدواج نکرد ، میترسم به قول معروف پسر حلال زده به داییش بره ! از حرفش خنده ام گرفت و در دل به نیما آفرین گفتم . حتی تصور ازدواج با نیما محال بود . لیکن قاطعیت او برای تجرد به من امید میداد که او هنوز هم میتواند مرد رویاهایم باشد . مهتاب گویی اصلا در انتظار پاسخی از جانب من نبود .آنچنان که گویی تنها افکارش را با صدای بلند می گفت : _ سه شنبه همه محبوبه و شهر زاد رو دعوت میکنم تا ببینم این پسر تا کی میخواد به این مسخره بازی ها ادامه بده. دیگه بیست و شش ساله شده حرف او چون زنگ خطر وحشتناکی مرا از سرزمین رویا بیرون کشید . شهرزاد را فراموش کرده بودم . یاد آن مهمان کذایی و رخسار خنداناش در ذهنم مجسم شد . حرف مهتاب مانند طشت یخی بود که انتظار روی سرم ریخته بودند . _ مارال جون حواست کجای ؟ _ متاسفم یک آن حواسم بر ....... بر .......برای برنامه فردای سودا پرت شده بود . فکر می کنم از خستگی بیش از حد باشه . _بهتره بری بخوابی فرشته نجات . در دل به او گفتم :" اگر من فرشته نجات شما هستم امیدوارم که ...... شما الهه مرگ من نباشید !" دلم گرفت . مهتاب شب به خیر گفت و به سمت عمارت خانه حرکت کرد . من نیز به اتاقم رفتم . خانه از تمیزی برق میزد . به راستی کبری خانم زن تمیزی بود . راه پله را پیمودم و به راهروی طبقه دوم رسیدم و باز هم نگاهم با نگاه عجیب محصور در آن قاب زیبا گره خورد .نمی دانم چرا تا این حد دل تنگ او بودم . انسانی عجیب که همیشه بی تفاوت بود . به یاد روز رفتنش افتادم. آتش گرم تلافی وجودم را قلقلک داد . داخل اتاق شدم دیوان حافظ عزیزم تنها چیزی بود که در سکوت اتاق خواستنی به چشم میآمد به یاد نیما کتاب را گشودم و آمد : این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم و ناگاه بی اختیار شروع به نوشتن کردم در حالیکه غم دلتنگی نیما قلبم را می فشرد . باز آی که بی تو مه من رنگ ندارد شب های سیاهم دگر آهنگ ندارد امشب که رخ ماه شب تار تمناست آوایی به جز یاد تو ترنج ندارد من رندم و عاشق ، خوشا حافظ شیراز که من مست و خرابم وین منزل ویران ، راهی به خرابات ندارد امشب دل من مأمن غم های نهان است وین کالبد خسته که میبینی همه ماحصل درد فراق است امشب شب من رنگ خوش خواب ندارد وین چشم ، از فرقت آن یار سفر کرده دگر تا ب ندارد امشب شب من گنگ دلم تنگ مهتاب شب من پر از غصه و آهنگ لیک این دل من بیتاب خبر از خواب ندارد فصل سوم _ میبخشید که نمیشناختمتون . سعادتی بود که باهاتون آشنا شدم .مدّتی بود که از مهری خانم بی خبر بودم دلم برای خانه مان تنگ شده بود . این بود که تصمیم گرفتم سرزده به دیدنش بروم . کمیای کوچک از دیدن من جیغ خفیفی کشید و خود را در آغوش من رها کرد . از دیدن او و آن خانه گریه ام گرفت . مهری خانم به دنبال جیغ کیمیا به حیاط دوید چنان به گرمی مرا در آغوش گرفت که گویی جزئی از وجودش را به او بازگردانده اند . واقعاً تمام وجود این زن مهربان قلب بود .آن روز مهری خانم از کار جدید عباس آقا ، همسایه جدیدشان ، دختر ملووک خانم و هر چه که به ذهنش میرسید برای خالی نبودن عریضه صحبت کرد . خورشید در افق سرخ تقلا می کرد .لیک چارهای جز فرو رفتن در ظلمات در باز کرد و زن جوان گندم گونی پشت در ظاهر شد . زیر نقش و کوتاه قامت به نظر میرسید . زن جوان سینی را در دست داشت به مهری خانم تعارف کرد و گفت : _نذریه مهری خانم . مهری خانم بشقاب را از سینی برداشت و گفت : _قبول باشه دخترم لطف کردی . و ناگهان گویی چیزی به یادش آمده باشد او را به من معرفی کرد . _مارال جون ایشون زهرا خانم هستن . زهرا خانم مارال جون صاحب خونه شما و دوست عزیز من هستش ! زن جوان که تا آن لحظه توجه شایانی به حضور من در انجا نداشت سلام گرمی کرد و نگاه کنجکاوش را به من دوخت . نمی دانم چرا حس غریبی در من خواست که با او ارتباط برقرار کنم . خدا خدا می کردم که به آن زودی از آنجا نرود . لیک او رفت . مهری خانم داشت بساط شام را آماده می کرد که عباس آقا وارد شد . با او سلام علیک کردم و از این فرصت استفاده کردم و از آنها اجازه خواستم سری به حیاط بزنم ؛ شاخه گیاهی که روزی خود با دست های کوچکم کاشته بودم اکنون روی تمام دیوارهای حیاط خزیده بود و بالا رفته بود . چطور زمان اینگونه بی رحمانه میگذشت . انگار دیروز بود که با زینت خاتون در حیاط مینشستم و او شعرهای حافظ را برایم میخواند و به ازأ حفظ کردن هر شعر یک آبنبات قیچی به من هدیه میداد و اکنون به جای من کیمیای در آن حیاط کوچک طناب بازی میکرد . هنوز هم باورم نمی شد که تمام آن خوشی ها افسانه ای بود که رنگ فراغت به خود گرفته بود . در دل خدا بیامرزی به زینت خاتون گفتم و از جا بلند شدم .در همین وقت زهرا از در حیاط وارد شد . او زنی محجبه بود . لبخند شیرینی تحویل من داد ، به من نزدیک شد و به شوخی گفت : _ در این شب گرم تابستون تو حیاط چه می کنین ، خیلی گرمه ! به او گفتم : _ تابستون ، بهار زمستون برای من فرقی نمیکنه ، این خونه تنها جاییه که من توش آروم میگیرم . نگاهی به حیاط کوچک و دوست داشتنی انداخت و با سر حرف مرا تائید کرد . برای تغییر دادن بحث به او گفتم : _ شما چه کار میکنید ؟ مهری خانم میگفت که از شهرستان اومدین ؟ با لهجه شیرین شیرازی پاسخ داد : _ بله من و همسرم هر دو اهل شیراز هستیم . اما علی آقا دانشجوی تهرانه و حساب داری میخونه ،اینه که ما الان اینجاییم . آمدم چیزی بگویم که صدای مهری خانم بلند شد . _مارال !مارال جان پس کجا رفتی غذا سرد شد . زهرا که صدای مهری خانم را شنید گفت : _ از آشنایی باهاتون خوشبخت شدم امیدوارم که باز زیارتتون کنم . _ من هم همین طور ، خداحافظ . سنهب هر چه سعی کردم ، مهری خانم نگذاشت که به خانه برگردم این بود که به خانم تهرانی زنگ زدم و از او کسب اجازه کردم . اکنون به اعصاب آنچه مهتاب گفته بود دو روز از بازگشت نیما میگذشت و من به شدت دلتنگ او و سودا بودم . عصر روز بعد به سمت خانه راهی شدم در حالیکه تمام ذرات وجودم مرا به سمت خانه آنها میکشاند . میخواستم به جای راه رفتن پرواز کنم دم در که رسیدم عزیز آقا که داشت گل های خیاط را آب میداد در را با خونسردی باز کرد و سلام گرمی گفت : _ سلام خانم پناهی ، بفرمائید تو ، بفرما دخترم . و از جلوی در کنار رفت . شوق دیدار در سلول های دلتنگ دلم بیداد میکرد . دلم میخواست مسیر حیاط تا عمارت خانه را پرواز کنم . ولی با صحنه ای مواجه شدم که آن شور کودکانه را به خاکستر نشاند . نیما و شهرزاد در ایوان روی صندلیهای گرد نشسته بودندن و گرم صحبت بودند . عجب استقبال گرمی از حضور من شده بود دلم میخواست همان موقع از راهی که آمده بودم باز گردم اما نیما مرا دیده بود . این بود که بی تفاوت و آرام به سمت آنها حرکت کردم . نیما از جای برخاست در حالیکه من هنوز با آنها فاصله داشتم و تا زمانی که به آنها برسم بر پا ایستاد و بر خلاف او شهرزاد در آخرین لحظه گویی معذّب از کار نیما بر خاصت و نگاه عصبانی به من انداخت . _ سلام خانم پناهی ، چند روزی بود که تشریف نداشتید ، بفرمائید بنشینید . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #62 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
نوشته ها: 618
(View Stats)
تشکرها: 1,815
تشکر شده 14,017 بار در 668 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز _سلام شهرزاد خانم ، آقای تهرانی و نگاهم را مستقیماً به چشمان نیما دوختم و بی آنکه جواب حرف هایش را بدهم گفتم : _ راستش خیلی خسته ام ، انشاالله در فرصتی دیگه ! و با سرعت به سمت عمارت خانه حرکت کردم در حالیکه صدای شهرزاد را میشنیدم که بلند می گفت : _چه اداهایی داران این دخترای جبوب شهری !! دلم میخواست خون گریه کنم ، چرا انسانها باید تا این حد خوار باشند که به خاطر میزان ثروت و اموالشان تحقیر شوند . چطور او میتوانست تا آن حد گستاخ باشد و نیما ای کاش از او متنفر بودم . کسی که عشق بی تدبیرش ماحصلی جز شکست برایم نداشت . سرم را میان کاغذهایم فرو بردم و ناگاه اندوه دلم قصه ی شعرم شد : مرا در عشق تو تدبیر نیست آنچنان کان پروانه شیدا که در آغوش زوال اندامی که پای گویان در میان شعله ها رندانه میرقصید در گناه و جهل خود تقصیر نیست مرا در عشق تو تدبیر نیست مرا در عشق تو تدبیر نیست همچو موجی که به امید وصال سال ها در بستر رویا به ساحل میرود با وجودی کان آرزو در قاب آن رویای کور جزر سرور صخره ها نقش بیرنگ سرابی بیش نیست مرا در عشق تو تدبیر نیست . چون شقایق در دل صحرا که شب های نیازش را به رویای وصال سبز باران رشوه خواهد داد تا نسیم امید را بر دگر در میان شاخه رنجور خود مانع کند من در سرار شعر شیرین خیال تو چنان رندانه میسوزم که گویی هیچ فردایی برای با تو بودن با تو ماندن دیر نیست از آن پس رفت و آمدهای مکرر شهرزاد بدانجا بیشتر و بیشتر و عکس العمل ها و شدت ناراحتی من کم و کمتر می شد . انگار او را به عنوان رقیب از پیش برنده شده خویش پذیرفته بودم و یا شاید اختلاف فاحشی میان من و او مانع از ترغیب من برای رقابت با او می شد . دیگر وجود و حضورش برایم مانع نداشت . در مقابلش نه لبخند میزدم و نه محزون میشدم . درست مانند حسی که به نزارا در نیما نسبت به او وجود داشت . در طول این مدت بارها عشق و علاقه به شهرزاد را در چشمان سیاهش جستجو کردم اما اوهمچنان آرام و خاموش بود و گویی هیچ حس و اوارفی در تلاطم درخشان آن چشمان سیاه وجود نداشت . دیگر کمتر او را میدیدم . نیمای من فقط همان افسانه ای شده بود که از قبل وجود داشت نه این تراژدی تلخ که شب و روز مرا به تباهی کشیده بود . تصمیم گرفته بودم که با رویایش زندگی کنم . آنچنانکه سه ماهی گذرانده بودم. سودا معجزه التیام بخشی بود برای فراموشی همه ی دردهای درونم . یک روز که در خیاط خانه نشسته بودم مهتاب نزدم آمد دلواپس و ملتهب به نظر میرسید از دیدن چهره اش متعجب شدم . _ چیزی شده مهتاب جون ؟! _ نیما میخواد از پیش ما بره ! نمیدونم از اصرارهای بی مورد من در مورد ازدواجشه و یا از سر عوص ! ولی میگه میخوام تنها زندگی کنم ! طوری از نیما حرف میزد که گویی بردیای کوچک چهار ساله میخواهد ما را ترک کند . _ کجا میخواد بره ؟ _ هنوز نمیدونم میگه میخوام مستقل زندگی کنم . یه خونه خریده میگه ترجیح میدم اونجا باشم . نمیدونم چرا نمیخواد اینجا بمونه ! از حرف های بریده بریده اش خنده ام گرفته بود . درست مانند مادری که از تصمیم ناگهانی فرزند کوچکش ترسیده با التهاب و گیجی سخن میگفت به فکر فرو رفتم :" پس نیمای قصه ها مرا ترک می کند !" با بی تفاوتی شانههایم را بالا انداختم و گفتم : _ خوب اگه میخواد بره بره ! حتما صلاح خودشو در رفتن میبینه . اون که بچه نیست بذار بره و اون طوری که دوست داره زندگی کنه ! _نمی دونم مارال جون . نمیدونم خودمم میدونم که بخودی در موردش نگرانم اما باور کن که اصلا دست خودم نیست . اکنون همه ی اعضا خانه میدانستند که نیما دیر یا زود رفتنی است. سودا نیمی از حافظ را حفظ شده بود. آنقدر به سرعت شعر یاد میگرفت که گویی نصایح مادرش را به خاطر می سپارد . یک روز که با سودا در آلاچیق نشسته بودیم مهتاب سر رسید . سودا با دیدن مادرش گفت : _من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد درین دیر خراب آبادم . باز چی شده مامان جون ؟ خوش خبر باشی انگار سودا از پیش میدانست مادرش حامل خبری است _ خوش خبرم عزیزم . چه خبر بهتر از جشن و مهمونی ! از شنیدن این کلمه قلبم اذکار ایستاد باز هم جشن ؟!! مهمانی آن شب کذایی از خاطرم گذشت . خون به زیر پوست سردم دوید و گر گرفتم . سودا رو به مادرش گفت : _ مهمونی به چه مناسبت ؟ مهتاب چشمکی به من زد و گفت : _ حالا که نیما داره میره میخوام برای رفع حرف و حدیث های بعدش مهمونی بگیرم . چون در دروازه رو میشه بست ولی دهان فامیل ما رو نه . میترسم خدای نکرده فکر کنن اختلافی بینمون پیش اومده . از سیاست خواهرانه اش خنده ام گرفت . سودا لبخند شیرینی به مادرش هدیه کرد و در حالی که برق شیطنت بر مردمک سیاه چشمانش میرقصید گفت : _ای دختر بد ! هر سه به قهقهه خندیدیم . مهمانان برای ده روز بعد دعوت شدند . باز هم از آن مهمانی های آنچنانی که اصلا حوصله اش را نداشتم . سودا نیز با من هم عقیده بود و هنوز تا آنجا که میتوانست از حضور در اجتماعات این چنینی اجتناب میورزید . مهتاب هم بر خلاف دفعه ی قبل بشاش و پر انرژی به نظر نمیرسید . هیچ یک از اعضا خانواده از رفتن نیما خوشحال نبودند .اقای تهرانی هم که بیشتر اوقات مجبور به سفر بود ترجیح میداد که نیما در این شرایط پیش همسرش بماند . یک روز مانده به مهمانی خانه از آشپزان و خدمتکاران پر و خالی می شد . آنروزها نیما را کمتر میدیدم . مشغول خرید وسایل خانه و دکور کردن آن بود . خانه اش حدود پانزده دقیقه با منزل خواهرش فاصله داشت . با آنکه سخت از رفتنش غصه دار بودم ولی به خود نوید میدادم که با رفتن او اوضاع جسمی و روحیه ام ثبات بهتری خواهد یافت . دیگر به وجودش عادت کرده بودم و عشقش را که در قالب واقعیت ابلهانه به نظر میرسید با تمامی خوبی ها و بدی ها پذیرفته بودم . با این همه رفت و آمد بیش از حد و کار زیاد و ذهن مغشوشم مرا آشفته کرده بود . در سالن نشسته بودم و پیانو زدن سودا را گوش میکردم که ناگهان توپ کوچکی به سمتم پرتاب شد . _ مارال جون نکنه شما هم خسته شدیم و با من بازی نمیکنین ؟ خواستم جوابی بعدهام ، هنوز حرفی بر زبانم نیامده بود که بردیا دوباره گفت : _خواهش میکنم !! شما هر روز با سودا بازی میکنین ولی هیچ کس با من بازی نمیکنه ! سودا لبخند شیطنت آمیزی زد و رو به بردیا گفت : _ای پسر حسود ! بردیای کوچک از ته دل خندید . به سودا نگاه کردم منتظر بودم ببینم عکس العمل او در این باره چیست ؟ و چشمان سودا از من خواست که با بردیا بروم . رو به سودا گفتم : _ من زود بر میگردم لطفا به تمرینت ادامه بده. او دوباره شروع به نواختن کرد . بردیا دست مرا گرفته بود و همراه خود به حیاط میبرد و به هر یک از اعضا خانه که بر میخورد لبخند پیروزمندانه ای بر لبانش نقش میبست . حدود نیم ساعت بازی کردیم . هوا گرم بود و هر دو خیس عرق شده بودیم با آن ظاهر درست مانند دختر بچه ای تازه بالغ به نظر میرسیدم . گرم بازی بودیم که یکهو بردیا فریاد زد: _ سلام دائی نیما ! از شنیدن نام او بر جای خشک شدم زود به پشت برگشتم و با خم شدن روی کفش هایم سعی کردم که به روی خود نیاورم که او را دیده ام ، او پیش دستی کرد و با لبخندی گفت :" سلام خانم پناهی میبینم که حسابی مشغول بازی بودین ! _سلام آقای بهرامی و نگاهی به سر و وضعم و توپ بردیا انداختم و بی اختیار لبخند زدم . _ دائی نیما ، دائی نیما با ما بازی کن ! نیما با شنیدن این حرف خود را جمع و جور کرد و گفت : _ نمیتونم دائی جون . _پس چرا مارال جون میتونه ؟ _ خوب حتما ایشون از من ، از من ....... نیما به من من افتاده بود . نگاهم را به چشمان او دوخته بودم که پرسشگرانه به دنبال جوابی به بردیای کوچک بر زمین دوخته شده بود . ناگهان سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد . برای یک لحظه گویی همه کس و همه چیز اطراف تار شده بود . تنها او را میدیدم . نگاهش در ابتدا مانند همیشه بی تفاوت بود لیک ناگهان آنچنان گرم و سوزناک شد که تا اعماق وجودم را سوزاند و لبخند زیبایی بر لبانش نقش بست در باسخ لبخندش بی اختیار لبخند زدم . بردیا که از آن منظره تعجب زده شده بود ، ساکت و خاموش بر جای مانده بود . نیما ما را ترک کرد . نمیدنم چرا نیما آن روز نیمای همیشگی نبود و آن نگاه نمیتوانست نگاه سرد و بی تفاوت همیشگی باشد ! با این وجود این بار میدانستم که به نیما و کارهای عجیبش اعتباری نیست . هر بار که از یکی از کارهایش شاد شده بودم و امیدوار مرا از عرش به فرش رسانده بود . مانند احوالپرسی اش وقتی که در بستر بیماری بودم یا خداحافظی شگفت انگیزش که از راه نرسیده با شهرزاد مواجه شده بودم . از قبل لباس شب مهمانی را از نظر گرفته بودم لباس شب مشکی رنگی خوش ترکیبی که حقوق ماه پیشم را به طور کامل خرج خریدش کرده بودم و بسیار شکیل و زیبا به نظر میرسید . پیراهن چسبان رنگی بود که در عین پوشیدگی ظرافت و زیبایی یک خانم را به همراه خود به تصویر می کشید . روز موعود فرا رسید لباس مشکی ام را بر تن کردم موهایم را روی شانه هایم رها کردم و تنها قسمت جلوی موهایم را پشت سرم جمع کرده بودم . برخلاف مهمانی قبلی نه سایه زده بودم و نه تا آن حد مضطرب بودم . دیگر اکنون به خوبی با شرایط پیرامونم کنار آمده بودم و از دنیا توقع بیجایی نداشتم . سالن از جمعیت پر وخالی میشد . به اتاق سودا رفتم ، او نیز آماده بود به همراه هم به سالن رفتیم به جماعت رنگارنگی که در آن غوطه می خوردند نگاه کردیم . نیما را از پشت به خوبی میشناختم . در حالیکه مشغول صحبت با دو مرد غریبه بود یکی از آنها مسن و دیگری جوان به نظر میرسید . نگاه مرد جوان در نگاهم گره خورد و بر صورت من ثابت ماند . از این بی شرمی خود که آن طور گستاخانه به آنجا نگاه کرده بودم شرمنده شدم . نیما که نگاه مرد جوان را دنبال کرده بود به سمت مبرگشت . چقدر آقا منش و مردانه به نظر میرسید . قد بلندش در قالب آن کت و شلوار سرمه ای خوش ترکیب چقدر بیشتر به چشم میآمد با وجود فاصله ای که میان ما سه تن قرار داشت گویی هر سه از این چشم گردانی بیجا معذّب بودیم . نیما که متوجه آگاهی من از برگشتنش به سمت ما شده بود برای خالی نماندن عریضه آن دو را به سمت ما راهنمایی کرد . _ سلام خانم پناهی ، سلام سودا جان . _ سلام دائی نیما . _ سلام آقای بهرامی . _ عمو جان میخواهم خانم پناهی رو بهتون معرفی کنم . و با اشاره به مرد جوان گفت : _ ایشون آقای دکتر بهرامی پسر عموی من هستن . _ خانم پناهی ایشون عموی بنده پسر عموم امیره . _سلام دخترم . _ سلام آقا از آشنایی تون خوشبخت شدم . مرد جوان جلو تر آمد و با خم کردن سر گفت : _ سلام خانم پناهی . _سلام آقای ..... آقای بهرامی در این حین آقای تهرانی از راه رسید و رو به جمع کرد و گفت : _ چه خبر شده جمع خصوصیه ؟! و بعد رو به عموی همسرش گفت : _ بیا ببینم پیرمرد تو این وسط به چه کلکی خودتو حتی کردی ؟! همگی خندیدیم ، پیدا بود که بین آقای بهرامی و آقای تهرانی روابط صمیمی و دوستانه ای بر قرار است . و آنها به همراه هم رفتند . اکنون من ، سودا ،نیما و پسر عمویش آنجا ایستاده بودیم . پسر عموی نیما مرد خوش سیمایی نبود اما حالت مردانه ، قامت برازنده از و متانت و فروتنی که در چشمانش موج میزد از او مردی دوست داشتنی میساخت . همان طور که مشغول تجزیه و تحلیل حالات و رفتار او بودم متوجه شدم که گویی هر دو با تعجب مرا نگاه می کنند . از شرم سرخ شدم . پسر عموی نیما که اکنون متوجه جو بد حاکم بر من شده بود با باز کردن سر صحبت جو را عوض کرد و رو به نیما گفت : _ بیما جان تصمیم نداری ما را بیش از این بهم معرفی کنی ؟ نیما نگاه خاموش همیشگیاش را به من دوخت و گفت : _ نیاز چندانی به معرفی نیست . و با نگاهش اشارهای به سودا کرد که اکنون به سمت دیگر سالن حرکت می کرد و با لبخند گفت : _ اگر به معجزه شون نگاه کنی خودت بهتر میشناسیشون . چیزی در درون من گر میگرفت ، این اولین بار بود که نیما را در حال تعریف کردن از چیزی میدیدم آن هم وصف اغراق آمیزش نسبت به من ! و هر دو به سمت من لبخند زدند . پسر عموی نیما نگاهی به من انداخت و گفت : _ واقعاً عجیبه من دوره دکترای فیزیوتراپی ام رو در یکی از معتبرترین دانشگاه های فرانسه گذروندم و در مورد سودا از هیچ چیز دریغ نکردم حتی بهترین امکانات نیز در اونجا براش فراهم بود ولی اون اصلا حاضر به همکاری نبود . با لبخند حاکی از غرور به او گفتم : _ او حاضر نشد چون شما و همه ی اطرافیانش اونو به چشم یک مریض جسمی میدیدن با وجودیکه چیزی که او را تنها و گریزون از اجتماع کرده بود یک بیماری روحی بود . سودا تمام نقاط ضعف خودشو پذیرفته بود اما هیچ کدوم از اطرافیان بهش مجال نداده بودند که نقاط قوت خودشو بشناسه . نگاه سرشار از تحسین هر دویشان به من دوخته شده بود ، به چشمان نیما نگاه کردم بی اراده لبخند روی لبانم نقش بست ، نگاه او اکنون آن نگاه همیشگی نبود . حس غریبی در آن میرقصید که قادر به کشف آن نبودم . آقای بهرامی سکوت را شکست : _ باید اعتراف کنم که هرگز به این موضوع فکر نکرده بودم ، گاهی آدما خودشونو تو زندون حماقتشون پنهون می کنن . بدون این که درست فکر کنن . ممکنه بدونم که شما تحصیلات دانشگاهی دارین یا خیر ؟ _ بله من فارغ التحصیل رشته روان شناسی هستم . _پس با این وجود شما برای خانه واده ی تهرانی بسیار ارزشمند هستید . نیما تا آن لحظه آرام و خاموش بر جا ایستاده بود ، ماند اینکه چیزی او را عذاب میدهد . به حالت بد ی از ما جدا شد و به سمت دیگر سالن حرکت کرد . با رفتن نیما دکتر بهرامی مجال بیشتری برای معرفی خود یافت . _از آشنایی با شما خوشحال شدم خانم پناهی . همان طور که گفتم در فرانسه تحصیل کردم و الان در بیمارستان خصوصی در پاریس مشغول به کار هستم . امیدوارم که بتونم در هر موردی که به سودا کمک کنه در کنار شما باشم . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #63 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
نوشته ها: 618
(View Stats)
تشکرها: 1,815
تشکر شده 14,017 بار در 668 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز تا آمدم از او تشکر کنم نگاهم بر گوشه ی سالن خشک شد .شهرزاد در کنار نیما نشسته بود و آنچنان پر التهاب با او سخن می گفت که گویی بهترین روز از زندگی اش را برای او تعریف می کند . در حالیکه محراب هم در کنار نیما نشسته بود و مراتب ب او لبخند میزد . امیر که گویی از رفتار من متعجب شد نگاه مرا دنبال کرد تا به مهتاب ، نیما و شهرزاد رسید . او که نگاه مرا به حساب تعجب گذاشته بود رو به من گفت: _ شهرزاد همیشه همین طوره ، از جمله مجوداتیه که تحملش واقعاً ساخته . آنقدر حرف میزنه که اصلا مجالی برای فکر کردن پیدا نمی کنه ! از حرف او خنده ام گرفت ولی زود از گستاخی خودم شرمنده شدم و با عذرخواهی مودبانه ای رو به سمت سودا حرکت کردم . بردیا در آن گوشه ی سالن در حال تلاش بود که روی پاهای سودا بنشیند اما صندلی سودا به عقب لیز میخورد بردیا را در آغوش گرفتم و روی پاهای سودا گذاشتمش هر دو نگاه تشکر آمیزی به من کردند بردیا با لبخند شیرینش رو به من گفت : _ مرسی خاله مارال ، میبینی چقدر بزرگ شدم . و به کراوات کشی کوچکی که دور گردنش بسته بود اشاره کرد . او به راستی موجود شیرینی بود . ناخداگاه به حرف کودکانه اش لبخند زدم . چشمانم بی اختیار در پی نیما می گشت و او را نمی یافت تا سرانجام او را همچنان در مقابل شهرزاد یافت در حالیکه گرم بحث کردن بودند . حسادت وجودم را به آتش میکشید ، از شهرزاد و امثالش متنفر بودم . من کسی که غرورش را فدای عشقش کرده بود ،،انگار همه ی خون بدنم در مغزم جمع شده بود و هیچ جا را نمیدیدم . با مشاهده ی چهره امیر که در مقابلم ایستاده بود به خود آمدم. _این طور که پیداست شما هم چندان حوصله برنامه های اینچنینی رو ندارید ! نگاهی بسمت نیما و شهرزاد انداختم و به او لبخند زدم و ناخودآگاه با امیر هم گام شدم . سنگینی نگاه او را به خوبی روی صورتم احساس میکردم .نگاه من همچنان در پی نیما میدوید که در ابتدا اصلا متوجه حضور ما نشده بود و با دیدن من و امیر در آن وضعیت مانند بهت زدگان بر جای خشک شد . طوری که شهرزاد هم به دنبال کردن نگاه او به سمت ما برگشت . گرمی شعله های انتقام وجودم را قلقلک میداد. نگاهم را در جمعیت اطراف گم کرده بودم لیکن حواسم فقط هول یک مرکز میچرخید ، نیما سریع به حال عادی بازگشت . _خانم پناهی دنبال چیزی میگردین ؟! با پرسش آقای دکتر تازه به خودم آمدم .لبخندی حالی از شرمندگی بر لبانم نقش است و برای خالی نماندن عریضه رو به او گفتم : _ دنبال سودا میگردم ده دقیقه است که دور و بر نمیبینمش و بی اختیار در پی حرف من با نگاه کردن به این سو و آن سو سودا را جستجو کرد و از بخت خوب من سودا آن اطراف نبود ! آنشب بر خلاف مهمانی قبل به راستی به من خوش گذشت . آشنایی بیشتر با اطرافیانم سبب شده بود که حس قریب تنهایی کمتر مرا به سوی رویای نیما وسواسه کند . و نیما ، نیمای قصه های من آنشب اخم الود و بر آشفته بود ! براستی کنجکاو شده بودم که علت ناراحتی اش را در میان آن جمعیت طاغوتی مضحک جستجو کنم ولی سودا با شیرین زبانی هایش بردیا با شیطنت ها و دکتر بهرامی با چانه گرمش به من مجال نمیدادند ! آنشب پس از معرفی من به آقای بهرامی و پسرش دیگر با نیما هم صحبت نشدم .به جز زمانی که در کنار سودا و پدرش ایستاده بودم و به صحبت های آقای تهرانی در مورد یکی از دوستان تاجرش که در آن جمع حضور داشت گوش فرا داده بودم که ناگهان نیما به جمع ما نزدیک شد و رو به شوهر خواهرش لبخند زد و گفت : _ راست بگو محمد ! پشت سر چه کسی حرف میزنی ؟ آقای تهرانی از حرف او به قهقهه خندید و گفت : _ آقای مهندس از کجا چنین نکته ای را فهمیدید ؟! نیما مانند فاتحان جنگ پیروزمندانه به او نگاهی انداخت و گفت : _ از آنجا که نگاهت موقع حرف زدن بین جمعیت میدوید . و هر سه به ققهه خندیدیم رو به من کرد و گفت : _ خانم پناهی قبول کنین که در برخی از موارد از شما باهوش ترم . لبخند زدم ، در حالیکه لبخندم با نگاه کردن به چشمان او بر لبانم خشک شد . چشمان نیما آن چشمان همیشگی نبودند . معصومیت و غم خاصی در آنها موج میزد که برایم گنگ و ناشناخته بود .آن چشمان سیاه را خیلی بهتر از او میشناختم . چشمانی که بارها پشت آن قاب زیبا با من سخن گفته بودند. آقای تهرانی از جمع ما جدا شد و من و نیما را تنها گذاشت . سنگینی نگاهش را بر صورتم احساس می کردم . اولین بار بود که اینچنین جسورانه به من نگاه میکرد . در همین حین بود که مهتاب صدایش زد: _ نیما جان بیا ببین تهرانی چه خبر جالبی داره برامون !! نیما به سمتم برگشت و با لبخند شیطنت آمیز کودکانه ای رو به من گفت : _دوست ندارین این خبر جالب رو با من شریک بشین خانم پناهی ؟ با وجودیکه تجربه چنین برخوردی را از نیما نداشتم و شاید دلیلی برای لجبازی بیشتر وجود نداشت ، اما در هر حال غرور شکست خورده ام کینه توزانه ، خاطره مهمانی قبل را در ذهنم تکرار می کرد این بود که بی درنگ گفتم : _امیدوارم که عذرخواهی منو بپزیرید آقای بهرامی سودا مدتیه که منتظر من نشسته اگه مشکلی نیست منو معاف کنید . و نیما با عبارت :" مشکلی نیست " مانند بهت زدگان بر جای ماند . در حالیکه از او دور می شدم در تلاش بودم که لبخند پیروزمندانهام را بر لبانم محو کنم . لیکن شوق تلافی به من مهلت نمیداد. به سمت سودا حرکت کردم و او را به سمت دیگر سالن بردم. عمه خانم با عینک کوچکش مرا برانداز کرد . دست راستش را به دسته عینکش گرفته بود پیرزن فرتوت طاغوتی با آن جواهرات سنگین و مسخره ای که انداخته بود مانند مدیران مدرسه که شاگرد خلاف کاری را نظاره می کنند مرا نگاه می کرد . هنوز چیزی نگذشته بود که شهرزاد هم به او ملحق شد . دلم هنوز از دیدار اولم با او چرکین بود رفتار او آنروز آنقدر برایم دردناک بود که گذشت ایام نیز آنرا التیام نبخشیده بود . سودا هم که گویی متوجه ی نگاه های عجیب آنها شده بود رو به من گفت : _ مارال جون به نظرم عمه خانم نظر خوبی به شما نداره . ببین چطور ما رو نگاه میکنه ! مکثی کرد و ادامه داد: _ از اونجا که مادرم میگه نظر خوبی نسبت به هیچ کس نداره . بی تدبیر گفتم : _ ولی فکر میکنم نظر خوبی به دائیت داشته باشه . سودا با تحیر گفت : _ شما از کجا میدونین ؟ و وقتی با نگاه منتظر من رو به رو شد ادامه داد : عمه خانم عاشق دائی نیماست و میگه اون بیش از حد به پدر بزرگم شبیه . آخه اون و پدر بزرگم خواهر و برادر ناتنی بودن . _مگه پدر بزرگت خواهر ناتنی هم داشته ؟ _خواهر ناتنی نه ولی عمو خشایار که پدرم به ما معرفی کرد برادر ناتنی پدر بزرگمه که عمه خانم از بچگیش تا حالا بهش کینه داشته ؟ _کینه برای چی ؟ _ چون عمو خشایار به خرج پدرش به خارج میره و درس میخونه ولی پدر بزرگ من از تحصیل سر باز میزنه و به دنبال کار میره . به خاطر همین عمو خشایار همیشه مورد تمجید پدر بزرگم بوده . بی اختیار به سمت پیرزن برگشتم . خطوط کوچک بسیاری در چهره اش نقش بسته بود ولی در پس آن چهره فرتوت زنی خوش نقش به نظر میرسید و پیدا بود روزگاری از سیمای قشنگی بهره ماند بوده . شهرزار به او شباهت داشت قد کوتاه و هیکل باریکش به اورفته بود . چشمان قهوه ای و ابروهای کوتاه و موهای تاب دارش همگی تجسم سال های جوانی آن پیرزن بود . سنگینی نگاه پر غیظ هردویشان را بر صورتم احساس می کردم ولی دیگر رفتار آنها برایم بی تفاوت بود . آنشب حضور دکتر بهرامی را سایه وار در اطراف خود احساس می کردم و در تمام مدت شام در اطراف من پرسه میزد . مهتاب مشغول و پر جنب و جوش به نظر میرسید در حالیکه خستگی در چشمان گیرایش موج میزد. مهمان ها کم و کمتر می شدند و در میان جمعیتی که آن مهمانی را ترک می کردند عزیزی با همگی ما بدرود گفت که حتی گمانش هم سخت و آرنج آور بود. آنشب پس از اینکه خانه از مهمان ها خالی شد نیما هم از رفتن کرد و با همگی ما خداحافظی کرد . دلم گرفت . از فکر جدا شدن از او دیوانه میشدم . درست بود که نیما هرگز توجهی به حضور من نداشت اما حضور او در خانه بهانه ی دلنشینی بود برای قلب بی تاب من . همه اعضا خانه جز بردیا در سرسرای خانه جمع شده بودند. حلقه ی اشکی در چشمان سیاه مهتان میدرخشید . آقای تهرانی که همیشه شوخ تابع و شاد مینمود آرام و خاموش گوشه ای ایستاده بود . سکوت سنگینی فضا را در بر گرفته بود تا اینکه سرانجام سودا اولین کسی بود که سکوت را شکست ، _ واقعاً میخوای از پیش ما بری دائی نیما ؟! نیما دستان مردانه اش را در موهای پریشانش فرو کرد و گفت : _ این چه حرفیه سودا جون . من فقط از این خونه میرم . نه از پیش شما ، دلم نمیخواد رفت و آمدهای بی وقتم باعث بهم زدن آرامش شما بشه . مهتاب که تا آن لحظه خاموش و آرام بر جای مانده بود رو به نیما گفت : _ این چه حرفیه نیما جون !! رفتن تو همگی ما رو میرنجونه در حالیکه بودنت به ما شادی میده . نیما به مهتاب نزدیک شد و خواهرش را در آغوش گرفت ، اکنون اشک های مهتاب بی وقفه روی صورتش رها میشد . آقای تهرانی رو به نیما گفت : _ نیما جان یعنی به هیچ وجه نمیتونی از این رفتن صرف نظر کنی ؟ خواهر تو ببین داره نابود میشه ! نیما رو به شوهر خواهرش گفت : _ محمد خودت میدونی که از هر برادری برام عزیز تری و حرفت برام خیلی محترمه ولی من باید برم . مطمئن باش برای ترک اینجا دلایل شخصی زیادی دارم که شاید روزی همگی شما آنها رو متوجه بشین ولی الان چاره ای جز رفتن نمیبینم . کبری خانم آنچنان غصه دار رفتن او را به نظاره نشسته بود که گویی فرزند عزیزش را ترک میکند . نیما جلو آمد و برای عوض کردن جو با خنده گفت : _اه میدونستم این سه خیابون اون طرف تر باعث میشه اینقدر بمن لطف پیدا کنین زودتر خونه میخریدم . و همه خندیدند و او ادامه داد: _ من که جایی نمیرم و دائم بهتون سر میزنم . مهتاب دیگر با او بحثی نکرد . نیما به هر یک از اعضا خانه هنگام خداحافظی چیزی گفت ولی هنگام مواجه شدن بامن پریشان تر از هر زمان دیگری که او را در تمام این مدت دیده بودم با گفتن خداحافظ خانه را ترک کرد . با وجودی که شب خوبی را گذرانده بودم غم رفتن نیما تمام لحظات خوش آنشب را کمرنگ کرد . چطور میتوانست تا این حد نسبت به من بی رحم باشد ؟ شاید هم میدانست که دوستش دارم دلایل شخصی اش برای ترک این خانه چه بود ؟ چرا فقط بامن آنطور خشک و رسمی خداحافظی کرد ؟ چند روزی از رفتن نیما نگذشته بود که همه چیز به حالت عادی برگشت . دوست مانند زمانی که نیما تنها آن مرد خیالی محصور بر دیوار اتاقم بود . سودا فعال و مشغول به نظر میرسید . با مشاوره دکتر بهرامی یه فیزیوتراپ ماهر هر روز دو ساعت به اون ورزش میداد . من ترجیح میدادم که اوقات بی کاریام را با بردیا بگذرانم . کبری خانم با کارهای خانه مشغول بود و عزیز آقا به شدت نسبت به تمیزی حیاط وسواس بخرج می داد. در میان آن جمع مشغول این تنها من بودم که در آن خانه به دنبال گمشده ام میگشتم . اعضا خانه با وضعیت جدید کاملا خو گرفته بودند . شش روز از رفتن نیما گذشته بود و از آنجا که کبری خانم میگفت فقط یکبار به دیدن مهتاب آمده بوده آنهم درست زمانیکه من و سودا و بردیا برای گردش بیرون رفته بودیم . وجود نیما اکنون جز سردرگمی حسی در من ایجاد نمی کرد . به همان اندازه که از او دل آزرده بودم دوستش داشتم . از تحقیرش لذت میبردم و شوق تلافی وجودم را به آتش می کشید . لیک هر از گاه دلتنگش می شدم . تنها انسانی بود که تلاش بی وقفه ام برای شناختش واهی و ابلهانه مینمود. آنقدر پیچیده بود که شادی و غمش را تشخیص نمیدادم . سودا با حضور فیزیوتراپ جدیدش و تمرینات زیادی که با او انجام میداد امیدوار تر به نظر میرسید . اکنون او دیگر نه یک فرد افسرده ، نه یک دختر بچه معلول بلکه انسانی بالغ و بهترین همدم من به شمار میرفت . به یاد مرگ زینت خاتون افتادم . اگر این خانواده مهربان مرا نپذیرفته بودند معلوم نبود که اکنون در چه وضعیت ی به سر میبردم . روز چهارشنبه بود در اتاقم رو به روی میز آرایش نشسته بودم و سایه طوسی سبز جدیدی را که به تازگی خریده بودم امتحان میکردم ، چقدر این رنگ سایه به چشمم میآمد . گویی بازتاب آن سبزی چشمانم را روشن تر به نظر میرساند و من خرسند به چهره ام لبخند میزدم که ناگهان متوجه شدم که تنها چند دقیقه به وقت ناهار باقی مانده . در حالی که سودا هنوز آماده نبود . این بود که از جا بلند شدم و به سمت پله ها حرکت کردم . وقتی به اتاق سودا رسیدم دیدم در باز است و چراغ اتاق روشن . این بود که آسوده خیال از اینکه کبری خانم سودا را آماده کرده وارد اتاق شدم . در حالیکه قطعه پیانو مورد علاقه نیما را زمزمه می کردم . سودا که دقیقا در مقابل در روی صندلی اش نشسته بود با دیدنم گفت : _ سلام مارال اون ، چی شده خوشحالی ؟ و من در حالیکه به او نزدیک میشدم گفتم : _ هر لبخندی را شادی نبین خانم خانم ها و زمزمه کردم ای پادشاه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی و وارد اتاق شدم از دیدن نیما پشت پنجره مانند بهت زدگان بر جای خشک شدم . سودا و نیما هر دو خندیدند . نیما به جای سلام رو به من گفت : _شاید در مورد علاقه ام نسبت به ادبیات در مقابل شما کمی اغراق کرده باشم و در حالیکه نگاه شیطنت آمیزش را به من دوخته بود گفت : _ حالا این پادشاه خوشبخت کی هاست ؟ من در غربت انتظار چه کسی میتوانستم باشم . ناگهان احساس حماقت عجیبی وجودم را در بر گرفت و مانند دختر بچه دوازده ساله بی فکری پاسخ دادم : _ مطمئنا شما نیستین آقای بهرامی ! نیما در ابتدا متعجب شد لیکن خطوط چهره اش به سرعت در هم گره خورد . جواب گستاخانه من نمیبایست تا این حد ناراحت کننده باشد و با نگاه پر قیزی رو بمن گفت: _ خوشحالم ! و اتاق را ترک کرد . سودا که از مشاجره ما گنگ و سردرگم به نظر میرسید رو بمن گفت : _ چی شد ؟ چرا دائی نیما رفت ؟ در حالیکه در دل به خود نفرین میفرستادم گفتم : _ نمیدونم ! و برای فرار از سوال های او گفتم : _ بهتره هر چه سریعتر بریم سر میز ناهار ، که همه منتظرن . از لغات همه دلم لرزید . یعنی نیما هم در آنجا حضور داشت ، من و سودا وارد ناهار خوری شدیم . نیما سر جای آقای تهرانی نشسته بود ، پریشان به نظر میرسید و آن طور که پیدا بود از ساعت و صدائی که بردیا با قاشق و بشقابش ایجاد میکرد عصبی شده بود . با ورود ما سر جای خود نشست و منتظر خواهرش شد و با آمدن مهتاب همه مشغول غذا خوردن شدند .چیزی نگذشته بود که بردیا رو به مادرش گفت : _ مامان میشه امروز با مارال جون بریم پارک ؟ _ نه بردیا جون خاله مارال خیلی کار داره ! رو به مهتاب گفتم : اشکالات نداره مهتاب جون ، چون عصر که سودا فیزیوتراپ داره میبرمش پارک . نیما که تا آن لحظه خاموش بر جای نشسته بود رو به مهتاب گفت : _ خواهر جون به بردیا بگو اصلا زمان مناسبی نیست ممکنه خانم پناهی دل تنگ آقای فیزیوتراپ بشه ! مهتاب که از حرف گستاخانه نیما متعجب و خجالت زده به نظر میرسید با لحن جدی گفت : _ این چه حرفیه میزنی نیما ! و نیما مانند همیشه با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت : _ خوب حتما اشتباه کردم ، فکر کردم باید اتفاقی افتاده باشه که دکتر بهرامی یکشبه این طور به ما ارادتمند شده . سودا به وضوح از حرف های دائی اش میرنجید . حلقه درخشانی در مردمک چشمانش نقش بست . نمیدانم چرا آنطور دیوانه شده بود با نگاه کردن به سودا گویی همه توهین های نیما را فراموش کرده بودم . ناگهان نیما نیز به ساعت سودا برگشت و با دیدن او قاشقش را در سوپ رها کرد و به سمت صندلی او به راه افتاد . سودا را از روی صندلی اش بلند کرد و به آغوش کشید و با صدای گرفته ای گفت : _ متاسفم عزیزم بگو که دائیت رو میبخشی ؟ سودا باور کن که قصد رنجوندن تو رو نداشتم ! و پیش از آنکه منتظر پاسخی از جانب او باشد او را روی صندلی اش گذاشت و به سرعت از اتاق خارج شد . مهتاب با صدای آمیخته با تعجب و اعتراض او را خطاب کرد . _ نیما ! نیما کجا میری ؟ با صدای بسته شدن در خانه بود که فهمیدم او رفته است . جو بسیار بدی بر فضا حاکم شده بود . همه خاموش و مبهوت به یکدیگر نگاه ویرایش توسط banix : ۱ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۰:۲۶ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #64 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
نوشته ها: 618
(View Stats)
تشکرها: 1,815
تشکر شده 14,017 بار در 668 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز می کردند . چیزی درون من ذوب میشد . چگونه توانسته بود این قدر بی رحمانه مرا در حضور همه خوار و خفیف کند . پس او به دکتر بهرامی حسادت میورزید ؟ اما حسادت برای چه ؟ پس شاید مرا دوست دارد ؟ اما نه ممکن نبود ! نیما هرگز در این مدت یکسال به من توجهی نشان نداده بود ،، من برای او تنها پرستار ساده خواهرزاده اش بودم نه چیز بیشتری . پس این رفتار ابلهانه اش به خاطر چه بود ؟ پنج روزی از آن ماجرا گذشت و هیچ خبری از نیما نشد . مهتاب سه بار به جستجوی او تا دم خانه اش رفته بود که هر سه بار تلاشش برای یافتن او بیهوده بود . گویی هیچ کس روی این کره خاکی از نیما خبر نداشت . تابستان رو به تمام شدن میرفت و برگ های درختان کم کم غصه دار می شدند . سودا به شدت نگران داییش بود و گمشدن او را به نوعی به رفتار آخرش با او ارتباط میداد. من در آن چند روز به شدت افسرده و مریض شده بودم .مهتاب که بیماری و بی حوصلگی بیش از حد مرا به حساب حرف های نیما میگذاشت بارها و بارها در آن چند روز از من دلجوئی کرد و از قول نیما عذر خواهی نمود . اما او و همه آنهایی که نگران حالم بودند غافل از این حقیقت انکار ناپذیر بودند که من پیش از آنکه دل آزرده باشم به طرز وحشتناکی نگران حال نیما بودم . نه روز از آن واقعه گذشته بود . روزهایی که همگی ما یک به یک آنها را با جان کندن به دل فردا سپرده بودیم . نزدیک ظهر بود من و سودا در حیاط خانه نشسته بودیم و به سخنرانی بلند بالای بردیا در مورد گربه همسایه گوش میدادیم که ناگهان با صدای نیما به خود آمدیم . _ سلام سودا و بردیا شاد به نظر میرسیدند . خونم به جوش آمده بود و به گونه هایم میدوید . آری این خود نیما بود که گویی از حماقت چند روزه اش پشیمان شده بود! بردیا به سمت دایش دوید اما هنگامی که احساس کرد سودا نیز برای تکان دادن صندلی چرخدارش به سمت او تقلا می کند به سمت خواهرش برگشت و پشت صندلی او را گرفت و با شدت هر چه تمام تر به سمت نیما حرکت داد . نیما که گویی توقع چنین استقبال گرمی را نداشت عاشقانه به سمت آنها به راه افتاد . ابتدا سودا را بوسید و سپس بردیای کوچک را در آغوش کشید و برای اینکه مراتب خرسندی اش را در مورد کاری که او برای سودا انجام داده بود اعلام کند گونه او را کشید و گفت : _ میبینم که دیگه مرد بزرگی شدی و حسابی مراقب خواهرت هستی ! بردیا نگاه پر غرورش را به سودا دوخت و در حالیکه سودا با تمام اجزا صورتش از او تشکر می کرد ، نگاه نیما به سمت من چرخید که از زمان ورودش تا به ان لحظه روی پا ایستاده بودم . _سلام خانم پناهی ، آنقدر سرگرم بچه ها شده بودم که لحظه ای فراموش کردم خدماتتون عرض ادب کنم . آنقدر سخنش نیش دار بود که ترجیح دادم پاسخی برایش نداشته باشم . اما با این وجود گفتم : _ مراتب ادبتون که نسبت به من عرض شده ! به هر صورت از ددنتون خوشحال شدم ، چون خواهرتون واقعاً نگرانتونه ! نیما که گویی جواب بدتر از آنچه داده بود را دریافت می کرد بر افروخته شد و به سمت عمارت خانه حرکت کرد . رابطه من و نیما به رابطه بچه گانه ای تبدیل شده بود که ماحصلی جز لجبازی و حماقت نداشت ولی چیزی که در این میان برای من گنگ و بی مانع مینمود این بود که چه دلیلی او را وادار می کرد که این طور بچه گانه با من بجنگد ! از زمانی که نیما به آنجا آمده بود تا زمان ناهار من در حیاط لحظه شماری میکردم که در آنجا نماند نمیدانم چرا با وجودی که با دیدار دوباره اش حرف های زشت آن شب در ذهنم تداعی شده بود اما هنوز مشتاق دیدار او بودم . بالاخره زمان ناهار فرا رسید . مهتاب و نیما در اتاق ناهار خوری منتظر من و بچه ها بودند. با آمدن ما همه آماده غذا خوردن شدند. سودا که گویی بیش از این تحمل سکوت کردن را نداشت رو به داییش گفت : _کجا بودی دائی نیما همه ما نگران شما شدیم . نیما نگاه شرمندهای به خواهرش و او انداخت و گفت : _ متاسفانه کاری برایم پیش اومد که مجبور شدم برم . مهتاب که تا آن لحظه ساکت مانده بود گفت : _ همه ما رو ترسودنی حتی نمیتونستم حدس بزنم که کجا رفتی ؟ بردیا رو بمادرش گفت : _ اما من میدونستم که دائی نیما بر میگرد ؛ خدا خدا میکردم که به حرفش ادامه ندهد ولی نیما رو به او گفت : _ از کجا میدونستی دائی جون ؟ بردیا نگاه شیطنت آمیزی به من انداخت و گفت : _ مارال جون گفته بود . نیما نگاهی متعجب به ما انداخت انداخت . _مارال جون چی گفته بود ؟ دلم میخواست هر چه سریعتر آنجا را ترک کنم ولی بردیا همچنان حرف میزد . _ گفته بود همان طور که دائی نیمات بچه گونه قهر کرد و رفت مثل بچه ها هم زود فراموش میکنه و بر میگرده. من تسلیم شده و منتظر تیر زهر الود نیما بر جا نشسته بودم که در عوض هر جواب تندی با صدای بلند خندید و گفت : _ اره دائی جون رفتار من احمقانه بود ! با خنده نیما گویی که همه متوأه آتش بس شده بودند خوشحال به نظر میرسیدند اما من به خوبی میدانستم که این جواب من نبود بلکه او تنها سیاستش را عوض کرده بود . نیما رو به خواهرش گفت : _اما دلیل برگشتنم اراموشی نبود ..... میخواستم همه شما رو برای پنجشنبه به منزل جدیدم دعوت کنم . مهتاب که از پیشنهاد او بسیار خرسند به نظر میرسید به او گفت : _ چه فکر خوبی !! فصل چهارم رفت و آمدهای دکتر بهرامی به آن خانه بیشتر و بیشتر می شد و من به خوبی در مییافتم که حرف های آن روز نیما اهالی خانه را نسبت به این رفت و آمدها کنجکاو کرده . روابط دکتر بهرامی با سودا به سرعت شکل میگرفت ، گویی استراتژی دکتر بهرامی در مورد سودا واقعاً اثر بخش بود و سودا هر روز شاد تر و امیدوار تر به نظر میرسید . آن هفته به کندی می گذشت همه اعضا خانه انتظار پنجشنبه را به دوش می کشیدند اما قلب بی قرارم به من هشدار میداد که در آن خانه از همه مشتاق تر است. نیما در مورد آن مهمانی به من هیچ چیز نگفته بود و نمیدانم چرا احساس میکردم که من در میان آن جمع خانوادگی عنصری ناهمگون خواهم بود . تا به حال هر مهمانی که من در آن حضور داشتم در همین خانه برگزار شده بود و تابع حضور من در آن لازم بود . ولی این بار احساس می کردم که رفتن و نرفتن من تاثیری در روند ماجرا ندارد و این احساس آنقدر دلخراش و آزار دهنده بود که دچار سردرد شدیدی شده بودم . همه اعضا خانه آماده رفتن میشدند . مهتاب در مورد لباس بردیا به کبری خانم تذکر میداد و آقای تهرانی مانند همیشه خونسرد و آماده بود . سودا شاد به نظر میرسید و بردیا با شیطنت هایش او را می خنداند. کم کم همه آنها آماده رفتن بودند . من به اتاقم رفتم گویی همه غم های دنیا به دلم جمع شده بود. حس بی کسی شدیدی قلبم را میفشرد به شدت نیازمند آغوش گرمی بودم تا مرحم دردهای دلم باشد . اما افسوس که مانند همیشه هیچ کس نبود ، کسی در زد . مهتاب وارد اتاق شد ، چقدر متین و زیبا به نظر میرسید ، او واقعاً نمونه ای از یک زن کامل بود . همیشه در دل آرزو میکردم که میتوانستم شبیه به او باشم . نگاه متعجبش را به سمت من دوخت و گفت : _ پس چرا آماده نشدی مارال جون ؟ سرم را بالا گرفتم و رو به او گفتم : _اگه اجازه بدین من امروز نیام . _آخه چرا ؟!! _راستش حالم خوب نیست و سردرد شدیدی دارم . _زود باش آماده شو ببینم دختر بهونه بی بهونه ! و نگاه شیطنت آمیزش را به من دوخت . _ نه به خدا بهونه نیست این طوری راحت ترم ! هم سرم درد میکنه و هم دلیلی برای اومدنم وجود نداره خواهش می کنم اصرار نکنین نگاه مهتاب تغییر کرد و از قاطعیت افتاد و به جای آن حس مادرانه ای به خود گرفت .. _ میدونم از دست نیما دل آزردهای اما باور کن که منظوری نداشته . _ نه موضوع اصلا این حرفها نیست .من خودم خسته ام مهتاب جون تو رو خدا اصرار نکن !! مهتاب که گویی دیگر نامید شده بود جلو آمد و خواهرانه مرا در آغوش گرفت و دو ضربه آرام به پشتم زد و گفت : _ هر جور مایلی نمیخوام اذیتت کنم . و به سمت در حرکت کرد من سریع به رختخواب رفتم تا در صورت بازگشت او خودم را به خواب بزنم . آنها داشتند حرکت میکردند. صدای اعتراض سودا و بردیا را از راهروی خانه میشنیدم و خدا خدا میکردم که مهتاب را منصرف نکنند . بالاخره رفتند . سکوت غریبی در خانه موج میزد مانند همیشه این فقط من بودم و خودم ! بغض مرده ای داشت مراخفه می کرد . قلبم مانند بچه های چند ساله زینب خاتون را بهانه می گرفت . با پدر ومادرم که یادگاری جز خاطرات از آنها نماند بود . با دست مهربانی که هیچ وقت وجود نداشت ! اما افسوس اشک بود که روی گونه هایم جاری شد و جسارت رها شدن یافت . دلم برای نیما تنگ شده بود . نیمای رویاهای من ، نیمایی که هیچ وقت وجود خارجی نداشت .اکنون یک ساعتی از رفتن آنها میگشت و من همچنان غرق در عالم خود بودم . دلم از سیاهی شب گرفت ، خودم را در میان آن جمع تجسم می کردم که چقدر عدم حضورم یا حضورم بی تفاوت است و شهرزاد را میدیدم که مانند همیشه در میان حلقه ای از حضار مشغول حرف زدن است در حالیکه لبخند شیرینش را نثار نیما می کند و به سمت حیاط حرکت کردم . آسمان از سیاهی میدرخشید ولی ستاره هایش را دریق می کرد " از کبری خانم و لیلا خبری نبود ، چشمانم هنوز سرخ وملتهب بودندن و گویی خیال دست برداشتن نداشتند ." به سمت آلاچیق حرکت کردم و ناخودآگاه به یاد روزی افتادم که نیما برای سفرش از من خداحافظی کرد . خدایا این عشق ملعون چه بود ؟ که هر چه بیشتر اسیرش می شدم بیشتر عذابم میداد ؛ صدای قدم های پر شتابی توجه مرا به خود جلب کرد و از طرز راه رفتن شخص معلوم بود که بی شک مرد است . بی اختیار معذّب شدم و از جا برخاستم . لحظه ای ترس وجودم را احاطه کرده بود و آن شخص که گویی متجوه حضور من شده بود مسیر قدم هایش را به سمت من کج کرد از ترس قلبم تهی میکردم مردی بلند قد به سمت من میآمد که در سیاهی شب به شبح متحرکی میماند که استوار گام بر میداشت . چهره نیما را در چند متری خود تشخیص دادما یعنی چه اتفاقی افتاده بود ؟ نیما نزدیک و نزدیک تر میشد و همان طور که ایستاده بودم درست روبرویم قرار گرفت . خطوط درهم گره کرده چهرهاش با دیدن حال من از هم باز شد و نگاه سرد همیشگیاش مهربان و مغموم شد . هنوز بغض گلویم را میفشرد و یارای سلام کردن نداشتم ، نیما نزدیک تر شد ؛ _سلام خام پانا ......پناهی . دلم میخواست عقربه ها از حرکت باز می ایستادند و آن نگاه مهربان چند صباحی در مردمک چشمانش باقی میماند . ضعف شدیدی وجودم را در بر گرفته بود و احساس تنهایی کشنده ای سخت با ذهن خسته ام درگیر بود . _سلام آقای بهرامی . هر چه سعی میکردم جلوی لرزش صدایم را بگیرم بی فایده بود .نگاه نیما رنگ باخت و خطوط چهره اش از هم باز شد و حس غریبی در چشمانش میرقصید که تا آن لحظه با آن بیگانه بودم احساس میکردم که دیدار او تنها یک رویاست و چنین چیزی ممکن نیست . _اینجا چه میکنید آقای بهرامی ؟! _اتفاقا من هم برای همین سوال آمدم ، شما این جا چه میکنین خانم پناهی ؟ _ فکر نمیکنم که حضور من اینجا تعجب آمیز باشه ! _شاید به همون اندازه که حضور من در اینجا تعجب آمیزه . _تا کی میخواهی این طور رفتار کنی ؟ تا به حال هیچ زنی به خونسردی و خودخواهی یوو ندیدم . سکوت کردم ، نیما نزدیک آمد قلبم سینه ام را به آتش کشیده بود ، نگاه نیما در نگاهم گره خورد و گویی سرخی چشمانم بیانگر دل تنگم شده بود، چون نگاه سردش به سرعت تغییر کرد . _لطفاً حاضر شوید که با هم بریم . _ متاسفانه من جایی نمیام . _ از این لجبازی خسته شدم سریع تر حاضر بشین . _ شما به من دستور نمیدید آقای بهرامی !!! _ولی دلیلی برای آمدن پیدا نمیکنم ! _دلیل شما اینکه که من میخواهم ! نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداختم و ناخوداگاه لبخند تمسخر آمیزی عضلات صورتم را قلقلک داد . گویی نیما در خود شکست . به انی از این رو به آن رو شد . چشمان نیما به سرعت رنگ نگاهی همیشگی را گرفت و راست ایستاد. نمیتوانستم عکس العملش را حدس بزنم جواب من جز سکوت نبود . _احساس میکردم که از من دل آزرده ای اصلا دوست ندارم که کسی بی دلیل از من رنجیده باشه . از همان راهی که آمأده بود بازگشت . گام هایش تند و حساب شده بود . آنشب به سختی گذشت همه اعضا خانواده جز سودا بازگشتند و آن طور که از حرف های مهتاب بر می آمد دائی اش او را نگاه داشته تا تعطیلاتشان را با هم بگذرانند . سه روز پشت سر هم تعطیل بود . دلم برای سودا تنگ میشد بدون شک نیما میخواست تا با این کار از خواهر زادهاش عذرخواهی اند . سودا هر روز بزرگتر میشد از روز اولی که او را دیده بودم زمین تا آسمان عوض شده بود . دختر کوچک دیروز اینک به زن بالغ جوانی میماند که کوله باری از تجربه را که ماحصل سال های سخت زندگی اش بود را بدوش می کشید . سودا خود را شناخته بود و بعد از این همه مدت اکنون به خوبی یاد گرفته بود که چگونه خود را در دنیای پیرامونش پیدا کند . چطور ببیند و چطور عشق بورزد . فصل پنجم امان از بازی سرنوشت که مرا از کجا به کجا کشانده بود . به یاد لحظه اول و ورودم به این خانه افتادم . خدا را شکر دیگر حس غربت تنهایی وجودم را به لرزه در نمی آورد . اکنون جزئی از خانواده گرمی شده بودم که عشقشان را با من تقسیم میکردند . در تنهایی هایم شریک بودندن و با غصه هایم آشنا . سودا هرگز بیمار من نبود . سودا همیشه دوست و همدمی بود که با تجربه داشتنش بیگانه بودم . من نسبت به او حس مادرانه ، حس دوستی و یا یک حس خواهران نداشتم بلکه او برای من جواهری بود که همه این اعمال را به من هدیه میکرد . سه روز گذشت ، تعطیلات تمام شد اما خبری از سودا و نیما نبود . دلم برای او پر میکشید اما چاره ای جز صبر نبود . روز از نیمه می گذشت که مهتاب مرا صدا زد و گفت که سودا پای تلفن منتظر من است ، به سمت تلفن دویدم . _ الو ؟ _سلام مارال جون ! _سلام دختر بی معرفت ، نکردی یک زنگ به من بزنی . _ به خدا اونجا تلفن نبود ، اما همیشه به یادتون بودم . دائم با دائی راجع به شما حرف میزدم . وجودم از شنیدن نام نیما مرتعش شد ، سودا مکثی کرد و گفت : _ دلم برای خونه تنگ شده قلبم به من التماس میکرد که از او راجع به حرف هایشان بپرسم اما غرورم به من نهیب میزد و با احساسم در جدال بود . ویرایش توسط banix : ۱ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۰:۱۳ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #65 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
نوشته ها: 618
(View Stats)
تشکرها: 1,815
تشکر شده 14,017 بار در 668 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز نیما ! نیما ! نیما ! اسمی که روزی هزار بار تکرار می شد . شخصی که او را هزار بار میدیدم بی آنکه نیمای من باشد . _الو، الو مارال جون ؟الو؟ _ببخشید سودا جون حواسم پرت شد . چند روزیه حواسم سر جای خودش نیست . دلم برای دیدن سودا پر میکشید. الان کجایی سودا جون ؟ _برای همین زنگ زدم مارال جون من خونه دائی نیمام ، میخواست منو برسونه اما یک کاری براش پیش اومد میشه لطفاً بیایید دنبال من ؟ _اره عزیزم چرا نمیشه ! همین الان ، اما دائیت میدونن ؟! _اره خودش گفت که از شما بخوام . _باشه دختر گلم الان میام ، دلم برات رنگ شده وروجک . و سودا به قهقهه خندید . _باشه پس خداحافظ . _الو ، کجا میره خانم ! آدرس !؟! سودا مکثی کرد و با تامل گفت : _ای وای ! به اینجاش فکر نکرده بودم ! الان دوباره زنگ میزنم پس خودتون گوشی رو بردارین . _باشه عزیزم منتظرت هستم . ده دقیقهای گذشت مهتاب که از شنیدن صدای دخترش خرسند و شاد به نظر میرسید پروانه وار دور خانه میگشت و بردیا مرتب برای دیدن خواهرش غر میزد . گویی این اولین باری بود که سودا بدون اعضا خانواده به سفر رفته بود . تلفن زنگ خورد من با شتاب به سمت تلفن حرکت کردم و گوشی را برداشتم . به نفس نفس افتاده بودم و صدایم گرفته بود . _الو ؟ سودا جون ؟ _سلام خانم پناهی نیما هستم . از شنیدن صدایش خشکم زد. نمیدانستم که باید بابت آن روز از او معذرت خواهی کنم یا تشکر ! مدعی باشم یا طلبکار ؟! این بود که خود را به بی تفاوتی زدم و او هم دقیقا همین کار را کرد . _ سلام آقای بهرامی حال شما ؟ _ممنون خونم شما خوبید ؟ _مسافرت خوش گذشت ؟ _ بله ممنون معمولاً در این مواقع میگن جای شما خالی ! اما مثل اینکه شما ترجیح میدین این جور جاها جاتون همیشه خالی باشه ! نمی دانستم در جواب او چه بگویم . چه داشتم جز سکوت ! ما همیشه در مقابل هم بودیم درست مانند دو انسانی که دویل میکنند اما هیچ یک از ما جرات رها کردن تیر خلاص را نداشت . _الو خانم پناهی ؟ _پای خطم آقای بهرامی ! حواسم پرت شد . و این بار او سکوت کرد . _ مثل اینکه لطف میکنید و دنبال سودا میرین . _ انجام وظیفه میکنم . _ پس لطفاً آدرس رو یاداشت کنید . آدرس را به من داد و با بی تفاوتی خداحافظی کرد . هیچ وقت نمیتوانستم موضعم را در مقابل او تشخیص بدهم. از یک طرف نیما همان تصویر مبهم بی روح و احساس همیشگی بود و از طرف دیگر کارهای عجیبش با ذهن من کلنجار میرفت ، هرگز نفهمیدم که حس او به دکتر بهرامی حسادت بود یا دکتر بهرامی تنها بهانه ای بود برای تحقیر و خراب کردن من به تلافی گذشته . به سمت خانه نیما حرکت کردم . هر چه نزدیل تر می شدم طپش قلبم شدید تر میشد .نمی دانم چه هستی نسبت به خانه اش تا آن حد آشفته ام کرده بود . همان قدر آرزو می کردم آن خانه خانه من بود ؛و او مرد زندگیم . از خدا خواستم که او را فراموش کنم . چون اینها محل بود و محالات را باید به گور فراموشی سپرد ! خانه نیما ویلایی بود و نسبت به خانه خواهرش بسیار کوچکتر به نظر میرسید . خانه ای حدودا هفتصد متری که در بین حیاطی که به دورش میچرخید محدود شده بود . مرد باغبانی در را باز کرد . گویی جز او که در واقع باغبان و سرایدار آن خانه بود . کسی در آن خانه زندگی نمی کرد و هر هفته دو بار زنی برای تمیز کردن و مرتب کردن خانه به آنجا میرفت که در آن خانه مستقر نبود . به سمت در نزدیک شدم . هیچ چیز و هیچ کس برایم مهم نبود جز سودا .در را باز کردم سودا در صندلی چرخدارش در کنار پسرک کوچکی نشسته بود ، دویدم و او را در آغوش کشیدم . پسرک از صدای پر شتاب قدم هایم هراسان به نظر میرسید و خود را عقب کشید . متعجب شدم . سودا با اشاره به او گفت : _ مارال جون این محمد علی ا ! و من تازه با نگاه کردن به پسرک فهمیدم که آن پسرک آفتاب سوخته لاغر اندام نابیناست . دلم به درد آمد . کودک معصوم لبخندی به لب آورد و سلام کرد ، در جواب او گفتم : _ سلام پسر قشنگ خوبی ؟ سودا که گویی فهمیده بود که من مشکل پسرک را فهمیدم ، خیالش آسوده شد که حرف بی جایی نخواهم زد. به آرامی نشست و پس از چند لحظه رو به او گفت : _محمد علی الان برو پیش پدرت تا من دوباره صدات کنم.پسرک بلند شد و آرام به سمت در اتاق حرکت کرد و از آنجا خارج شد . دوباره سودا را در آغوش گرفتم . _دلم بارات تنگ شده بود مارال جون . _من هم هامن طور سودا خانم ! سفر خوش گذشت ؟ _اره بد نبود ، خیلی قشنگ بود اما امروز بیشتر بهم خوش گذشت . با تعجب پرسیدم : _ امروز ؟ _اره به خاطر محمد علی ، دیدیش مارال جون اون نمیبینه اما از ما بیشتر میبینه . خندیدم و گفتم : _ منظورت چیه ؟ _اولش که دیدمش دلم براش سوخت گفتم دنیا همین طوری آنقدر سیاهی داره که نشه تحمل کرد چه برسه به تاریکی ابدی ! _ این چه حرفیه سودا ! _ نه مارال جون گوش کن ! اما دنیای این بچه تاریک نیست . روشنه . پر از نور . داشت به من یاد میداد که چطور با گوشام ببینم باورت میشه ؟ چیزی که او از طریق گوشاش میفهمید من نمیتونستم با چشم هایم ببینم ! هر ک بیشتر راجع به پسرک میشنیدم متعجب تر می شدم . محمد علی پسر هشت سال های بود که اینک به خرج نیما درس میخواند . پسرکی که در چهار سالگی در اثر یک بیماری نامعلومی چشمانش را از دست داده بود و آنطور که به نظر میرسید بر خلاف جثه کوچکش بسیار دنیا دیده و پخته بود . _ دنیا همین طوره سودا جون . از یک داری میگیره از در دیگه میبخشه . درست مثل خودت ! تو هم دختر با استعدادی هستی نبوغ تو در موسیقی ، هوش و یادگیریت نسبت به هم سالانت قابل توجهه . سودای معصوم و مهربان از پیدا کردن دوستی چون محمد علی شاد به نظر میرسید . نگاهم که گویی تازه متوجه دنیای پیرامونم شده بود به آن طرف و آن طرف پرسه میزد . نیما به راستی خوش سلیقه بود . همه چی در عین زیبایی ساده به نظر میرسید . در خانه اش آرامش غریبی موج میزد . تابلوهای نقاشی بسیار زیبایی روی دیوارها خودنمایی می کرد و پیانوی رویال قهوه ای رنگی که در اطرافش پر از کتاب های موسیقی و دفترچه های نت بود. بی اختیار از جا بلند شدم ، خانه اش تا حدودی آشفته و نامرتب بود. البته سودا و محمد علی هم در این آشفتگی بی نصیب نبودند ! در هر گوشه خانه لیوان چای و قهوه به چشم میخورد . به سمت اتاق ها حرکت کردم . کنجکاوی وجودم را قلقلک میداد . در یکی از اتاق ها پر از کاغذ و نقاشی بود . هیچ گاه نمیدانستم که او نقاشی می کند . روی دیوار آن اتاق تصویر چشمان زنی که در پشت دسته هایی از گل های ارکیده به چشام می خورد که با سیاه قلم کشیده شده بود حسادت وجودم را به آتش کشید !این نقاشی درست مقابل میز کارش روی دیوار به چشم میخورد بی اختیار به تصویر خیره شده بودم . بی شک این چشم ها هیچ شباهتی به چشم های شهرزاد نداشت ! نفسی به اسودگی کشیدم . نمیدانم چرا آن تصویر برایم بیگانه نبود . گل هایی که در هم پیچ و تاب خورده بودند با من آشنا بودندن اما هر چه فکر می کردم چیزی به خاطرم نمیرسید . اتاق دیگر کتابخانه بود که پر از کتاب بود . آنقدر که از شمردن آنها سرم گیج میرفت و یک قفسه آن مختص کتاب های شعر بود . این طور که به نظر میرسید نیما مرد هنرمندی بود ، خط زیبایش در همه جا به چشم میخورد . روی دیوار قابی با تذهیبی بسیار زیبا به چشم میخورد که روی آن متنی با قلم درشت نوشته شده بود . اری آغاز دوست داشتن است گر چه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست من هم سالها بود که خطاطی می کردم . بی اختیار قلمش را در مرکب فرو بردم و نوشتم الا یا ایها ساقی ادرکاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها به شک افتاده بودم که آنجا خانه نیما باشد ! روحیات هنرمندانه و لطیفی که به چشم میخورد با چهره خشن و بی روح او در تناقض بود . شاید هم دل او در پی آن زن بود . نمیدانم آن فقط یک نقاشی بود یا نه اما به نظر می آمد که باید مضمونی بیش از آن داشته باشد . گیج شده بودم ، برای اینکه خودم را از دست خیالات رها کنم شروع به مراتب کردن خانه اش کردم . دستانم بی اختیار همه جا را مرتب میکرد . ظرف های نشٔسته را جمع کردم و آینه غبار گرفته دوباره شفاف شد . گویی میخواستم به هر نحوی که شده خودم را مشغول کرده باشم . سودا که از کارهای من متعجب به نظر میرسید گفت : _مارال جون چرا این قدر زحمت میکشی . خسته میشی . یکی میاد اینها رو جمع میکنه . _ نه سودا جون زحمت نیست . من اعصابم از جاهای نامرتب بهم میریزه . الانم که کاری نداریم . تا ده دقیقه دیگه میریم ، خوبه حاضری ؟ لبخند مهر آمیزی زد و گفت : _ در خدمتم !! به سمت گرامافون نیما حرکت کردم ، اطرافش پر از صفحه هایی بود که حتی اسم خواننده هایش را نمیشناختم برای همین بی توجه گذاشتم . محمد علی در زد . در را برایش باز کردم با تامل پرسید: _ میتونم بیام تو خانم !؟ _البته که میتونی آقا ! پسرک که خندید تمام صورت این میخندید حتی چشمان بی فروغش . _سودا کجاست ؟ _ توی اتاق نشیمن ، میخوای ببرمت اونجا ؟ _ نه خانم خودم میرم ! خندیدم و گفتم : _ بفرمائید ، خواهش میکنم ! و به تنهایی پیش سودا رفت . از طرز برخورد آنها پیدا بود رابطه روانی و عاطفی نزدیکی با هم برقرار کرده اند . گویی درد مشرکتشان وجه تشابشان بود و از داشتن دوستی مانند خود لذت میبردند .من هم از معاشرت سودا با همچین پسری خوشحال بودم . پسرا در عین کوچکی قوی و شکر گذار بود . شاید شرایط پیرامونش از او موجودی قوی تر از سودا ساخته بود و بی شک او این حس بی نیازی و قدرت تا به سودا انتقال میداد . دیگر آماده رفتن بودم . از سودا خواستم که از دوست کوچکش خداحافظی کند پیدا بود که دخترک بی اندازه دلتنگ پدر و مادرش است . محمد علی از ما خداحافظی کرد و از خانه خارج شد . ما هم به دنبال او خارج شدیم و به خانه رفتیم . مهتاب ، بردیا ، کبری خانم و ..... همه و همه منتظر ورود سودا بودند و استقبال گرمی از او به عمل آوردند . آن روز عصر نیما به دیدن خواهرش آمد . در حالیکه من و بردیا از پارک بر میگشتیم او را دم در خانه دیدیم . بردیا با دیدن ماشین داییش به سمت خانه دوید و فریاد زد : _ سلام دائی نیما . _سلام دائی جون ، کجا بودی ؟ بردیا خودش را در آغوش نیما رها کرد . نیما او را بلند کرد و در آغوش گرفت _پارک بودم دائی ، مارال جون منو برده بود ! _طفلک مارال جون از دست شما دو تا خسته شد . نگاه عجیبی به سمت من انداخت و لبخند زد . _سلام خانم پناهی . _سلام آقای بهرامی . _با زحمت های امروز شرمنده کرده بودید ؟! _زحمت نبود آقای بهرامی خیلی وقت بود که این طور کارها رو انجام نداده بودم . نیما لبخند زد. _خط قشنگی دارید خانم پناهی ! _ چطور ؟ _نوشته تان روی میز کارم بود . _خون به چهره ام دوید . _ای وای پاک فراموش کردم برش دارم . احساس کردم که تمام عضلات صورتم قفل شده برای عوض کردن موضوع گفتم : _ نمیدونستم نقاشی میکنید ! این بار ختووت چهره نیما به شدت در هم گره خورد و نگاهش رنگ باخت . نمیتوانستم علت ناراحتی اش را درک کنم . _فقط به عنوان تفریح ! همین را گفت و داخل رفت . نمیدنم چه چیز او را بدین صورت بر آشفته بود . شاید به خاطر تصویر چشمان آن زن بود اما من که به موضوعی اشاره نکرده بودم . نیما داخل رفت و مرا با هزار فکر و خیال تنها گذاشت . از فردای آن روز بهانه جویی های سودا شروع شد . او مرتبا از مادرش میخواست که محمد علی و پدرش را در خانه خودشان استخدام کند ، تا او بتواند هر روز مظهر مقاومتش را ببیند . در این میان تمام توجه من به کبری خانم بود . غمی که از این موضوع بر دل نازکش نقش بسته بود روی تمام خطوط صورتش هم خوانده میشد . گویی ورود محمد علی و پدرش را به منزله پایان خدمتش در آن خانه میپنداشت . کبری چنان بدان خانه دل بسته بود و آنقدر بی دریغ و خالصانه در آن خانه کار میکرد که انگار خود جزئی ابدی از آن محسوب می شود . با توجه به اینکه مطمئن بودم که استخدام آنها ربطی به بود ونبود کبری ندارد اما در دل به او حق میدادم که احساس خطر کند . مهتاب از بحث کردن با سودا عاجز شده بود و کبری خانم هر ساعت رنگ پریده تر به نظر میرسید . در نهایت قرار شد که مهتاب با نیما تماس بگیرد و در این مورد با او صحبت کند . درست بعد از تلفن مهتاب بود که کشتی های دختر قشنگ به گل نشست . کبری آنچنان با شوق جارو را در دست گرفته بود که گویی پرچم تسلیم را به او هدیه داده اند . مهتاب به سودا گفت: _دیدی سودا جون بهت گفتم ! دائیت به اونا عادت کرده . _ امکان نداره دائی نیما قبول میکنه ! _نیما میگه به بودن اونا عادت کرده و قبول کردن یه آدم جدید براش ساخته . _ چهره سودا در هم گره خورد و وقتی که مادرش نگاه معصوم او را دید با لبخند دوستانه ای رو به دخترش گفت : _ اما دائیت از تو دعوت کرد تا عر روزی که دوست داری بری اونجا و به دوستت سر بزنی . لبخند شوقی با لبان سودا کلنجار میرفت ، مهتاب ادامه داد: _ دائی ات گفت من خیلی خوشحالم میشم مگه سودا به این بهونه به من سر بزنه . سودا با رضایت به مادرش نگاه میکرد . وقتی حرف های مهتاب تمام شد به سمت اتاقش رفت و وقتی میخواستم به او کمک کنم نگاه معصومانه اش را به سوی من چرخاند و گفت : _ مرسی مارال جون ، چون خودم میتونم ! اکنون تنها من ، کبری و مهتاب در سالن باقی مانده بودیم . مهتاب که گویی دست کبری را خوانده بود با مهربانی به سوی او گفت : _ چیه کبری خانم ؟ مشکلی پیش آمده ؟ انگار کسلی ؟ _ نه خانم ، حالم خوبه ، خوبم ! خوبم ! و به ظاهر به ادامه کارش مشغول شد اما مهتاب دست بردار نبود و با شیطنت بچه گانه ای به او گفت : _ کلک نزن من که خوب میشناسمت ، اما مثل اینکه تو ما رو خوب نشناختی !!؟ رخسار چروکیده کبری رنگ باخت . _ چطور خانم جون ؟! ویرایش توسط banix : ۱ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۰:۰۵ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #66 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۸ محل سکونت: U.S.A
نوشته ها: 1,566
(View Stats)
تشکرها: 17,700
تشکر شده 20,771 بار در 1,601 پست
کتاب مورد علاقه : غزال حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز 102تا 112 -حق داری که اعتراض کنی،میدونم اما نگران نیما هستی.صبحا خونه نیست و شما میتونید وقتی او نیست برید و قبل از برگشتنش برگردین. از اینکه دستم را خوانده بود اصلا خورسند نبودم.اما به راستی پیشنهاد خوبی بود.حداقل از دیدن نیما معاف میشودم.فردای آن روز دکتر بهرامی به دیدن سودا آمد.از نگاه اعضای خانواده که اینک هر یک نسبت به آمد و شد اوبدان خانه کنجکاو شده بودند پیدا بود که هر کدام از آنها به امید خبر خوشی که حتما دکتر بهرامی قاصدش بود و من قربانی ش لحظه شماری میکردند. اما دکتر بهرامی مانند همیشه متین و استوار بود.از زمانی که آن ماجرا سر میز ناهار پیش آمده بود من تا جای ممکن از دیدار او میگریختم و خود را از نگاه کنجکاو دیگران و دکتر بهرامی خونگرم پنهام میکردم. تمرینات فیزیوتراپی آخر امیر براستی بر روی سودا تاثیر گذار بود.سودای غمگین دیروز،امروز به دختری قوی تبدیل شده بود که خستگی ناپذیر مینمود.من از زمان ورود دکتر بهرامی از اتاق خود خارج نشده بودم.تا اینکه مهتاب مرا صدا زد و پس از اینکه من در نهایت ادب سلام علیک خشکی را با دکتر بهرامی رد و بدل کردم رو به من گفت: -مارال جون ببین پسر عموی عزیز من چی میگه؟میگه تمرینات آخری که سودا انجام داده بر خلاف انتظار تا حد زیادی جواب داده و معتقد که اگر سودا همین روند رو حفظ شاید بشه اونو تو یکی از بیمارستانهای فیزیوتراپی در فرانسه بستری کرد و بدین ترتیب ممکن بشه یک کارهای اساسی در موردش انجام داد. قبل از اینکه فرصت کنم تا شادی در وجودم نفوذ کند انعکاس سروری که وجود مهتاب را در برگرفته بود مرا به گریه انداخت.منی که هرگز یاد نگرفته بودم گریه کنم.این خبر آنقدر مرا دگرگون کرد که بی اختیار از خود بی خود شدم.دکتر بهرامی که از دیدن این صحنه متاثر شده بود.حرفی برای ارایه کردن نداشت و خاموش به ما چشم دوخته بود. مهتاب با گفتن ببخشید،ما را تنها گذشت،امیر همان قدر که تلاش میکرد در شادی ما شریک شود در درک میزان آن درمانده بود. -آقای بهرامی مهتاب جون درست میگه؟ -بله،البته هنوز مطمئن نیستم. -چه خبر خوبی آقای بهرامی نمیدونم چطوری از شما تشکر کنم. تعجب با آمیخته با صدها سوال از چشمان امیر زبانه میکشید: -خانم پناهی ممکن یک سوال خصوصی از شما بپرسم؟ -بفرمایید. -چرا شما انقدر به سودا علاقه مندید؟ -چون سودا اولین و آخرین کسیه که من توی این دنیا دارم..این دختر جزوی از دنیا و رویای منه نه یک معلول،نه یک وظیفه و نه هیچ چیز دیگری. آنقدر از شنیدن این خبر منقلب شده بودم که گویی اختیار زبانم از کفّ رفته بود و رازهای زندگی یم را پشت سر هم بر زبان میاوردم.از دست خودم دلخور شدم.تازه متوجه او شدم.نگاهش مانند پدری مهربان که هزاران سوال از آن زبانه میکشید. نمیدانستم چه عکس العملی شایسته ی پاسخ این نگاه مهربان است.تا اینکه با صدایی بسته شدن در از حال خود بیرون آمدم.این صدایی ناگهانی مرا ترساند.نگاه من و امیر به سوی صدا چرخید. آری این نیما بود که از دیدار من و آقای بهرامی در اتاق نشیمن بر جای خشک شده بود.برای اولین بار بود که نیما را آنطور بهت زده میدیدم.نگاهش،خشن،خسته و عصبی بود. امیر که از همه ی ماجراهای پیش آمده ناآگاه بود با لبخندی رو به پسر عموش گفت: به به،آقای مهندس سلام هم نمیکنی؟چه شده؟ نیما سلام کرد.سلامی رو به هردوی ما و خلاصه شده در یک کلام و به عزم رفتن راهی در شد.امیر بازویش را گرفت و گفت:-چی شده نیما؟ -ولش کن آقای دکتر حوصله ندارم. و در کمال بی ادبی از اتاق خارج شد.امیر که قابل درک حوادث اطرافش نبود متعجب رو به من گفت: -تا حالا اینطوری ندیده بودمش،مشکلی پیش اومده؟ -والله چی بگم. -به راستی از دیدار نیما به آن نحو ترسیده بودم.احساس کردم خاطره ی تلخ آن روز تکرار خواهد شد.اما از طرفی درک رفتار ناا به هنجارش غیر ممکن بود. دکتر بهرامی،هنوز گنگ و متعجب،خاموش بر جای ایستاده بود. -آقای دکتر من با اجازتون باید برم پائین پیش سودا. امیر لبخند دوستانهای زد و گفت: -اختیار درین خانم پناهی اجازه ی ما هم دست شماست. -پس خداحافظ. به سمت در رفتم،لحظهای که وارد رهرو شدم صدایی بسته شدن در شنیده شد.بی اختیار به سمت اتاق دویدم و چشمانم از بالای بالکن کوچک قدمهای پیاپی و عصبی نیما را روی سنگفرشهای حیات بدرقه کرد.آن شب مهتاب که اکنون از فرط شادی فرصتی برای فکر کردن به اعمال عجیب برادرش نداشت،برای راحت کردن خودش از دست افکار گوناگون رو به من گفت: -نمیدونم نیما تازگیها انقدر عجیب شده.همیشه همه اعتقاد داشتند که در تمام لحظههای زندگیش آدم مقتدریه.حتما مشکل کاری براش پیش اومده. برای فرار از این بحث با سر حرف او را تایید کردم.اما او هنوز با خودش در کلنجار بود. -اما محمد میگه که نیما خیلی موفق تر از اون چیزی که همه فکر میکنه و در کارش وارد شد. نمیدانستم در جواب او چه بگویم.انگار او نیز انتظار جوابی نداشت چرا که دوباره شروع به حرف زدن کرد. -البته نیما همیشه میخواد بهترین باشه،شاید به همین دلیل که با توجه به مشکلات شروع کارش احساس یأس میکنه. با این حرف خاموش شد و آن شب دیگر بحثی بین ما رخ نداد. فصل 6 رفت و آمدهای من و سودا به خانه ی نیما شروع شد.همت محمد علی در درس خواندن و شور و شوق زاید الوصفی که این کودک به فراگیری داشت. سودا را به وجد میآورد.هر چه بیشتر این کودک را میشناختم بیشتر به وی علاقه مند میشودم.این کودک آنچنان مصمم بود که من به عنوان یک انسان سالم نه تنها در مقابل او احساس ارجح بودن و برتری نداشتم بلکه در مقابلش احساس هقارت هم میکردم.او با وجود ناقص عضوش به مراتب انسان کامل تری بود و آینده ی روشن تری پیش رو داشت. از آخرین باری که نیما را دیده بودم دو هفتهای میگذشت.در این مدت نیما اصلا به مهتاب سر نزده بود،اما از شواهد بر میآمد که دائما با خواهرش در تماس است. دلم برای او تنگ شده بود.مدتها بود که عادت بی خبری را دور انداخته بودم. نیما همیشه بود با وجود بدیها و خوبی هایش.در طی این دو هفته ساعت آمد و شد من و سودا به خانه ش با ورود و خروج او تداخل نکرد و من هر بار ناکام تر از قبل به خانه باز میگشتم.در طول این دو هفته هر بار که به آنجا میرفتیم درب اتاق کارش بسته بود و مانند معمایی که راهی به حل شدن نداشت. خانه ی نیما بسیار با آنچه که از شخصیت ظاهریش بر میامد در تناقض بود.گهی دنیای هنر دوست او و هزار معمای که در خانه ش حل نشده بود و نیمه تمام مانده بود مرا به این میداشت که شاید آنچه که من به عنوان نیما بهرامی میشناختم حقیقت ذات او نباشد. دقیقهها به ساعتها در روز هاب شبها رنگ میباخت و هیچ خبری از نیما نبود.سر انجام پس از سه هفته این طلسم شکسته شد.با سودا راهی خانه ی نیما شده بودیم. او به شدت از ترافیک سنگین نق میزد.وقتی که رسیدیم محمد علی و پدرش در خانه نبودند و امید سودا به یأس تبدیل شد. -خوب دختر خوب دیدی چقدر عجله داشتی. -خیلی بی معرفته. -ای بابا بی انصافی نکن.یک عمر اون منتظر بود و تو دیر میکردی یکبار هم بر عکس خانم تهرانی. و سودا خندید: -حالا بیا بریم تو تا پدر و پسر برگردان. -نه میخواهم همینجا بمونم. -بیا تو دختر جون بحث نکن. سودا نگاه شیطنت آمیزی به من انداخت و گفت: -مارال جون خواهش میکنم. سنگینی دفتر و کتابهای سودا مرا راهی خانه کرد.در را باز کردم و به سمت میز چهار گوش پایه کوتاهی که وسط هال خانه قرار داشت حرکت کردم. کتابهای سودا و کیفم را روی میز گذشتم و برای درست کردن چای راهی آشپزخانه شدم.هوا ابری بود و خانه ش از همیشه تاریک تر به نظر میرسید،وقتی که به عزم آشپزخانه از راهرو میگذشتم متوجه شدم که در آن اتاق اسرار آمیز نیمه باز است و نوری از آن بیرون میدوید،پیدا بود که چراغ اتاق روشن مانده.برای خاموش کردن چراغ در اتاق را گشودم که در به مقواهایی که در کفّ اتاق بخش شده بود گیر کرد و لبه ی یکی از مقواهای لوله شده پاره شد. برای رها کردن گوشه ی در از چنگال مقوا در تلاش بودم که ناگهان در باز شد و نیما که از قبل پشت میز تحریرش نشسته به خواب رفته بود با صدایی باز شدن آن از خواب پرید. موهایش آشفته بر روی پیشانی ش رها شده بود.بار دیگر به او لعنت فرستادم. خدایا چقدر این مرد جذاب بود.هر دو بهم زول زده بودیم،صورت نیما منقلب و سرخ به نظر میرسید.در عوض سلام پرسیدم.-مشکلی پیش اومده آقای بهرامی؟ لبخند تنفر آمیزی بر لبانش نشست و گفت:-نکنه تصمیم دارید مشکل مرا حل کنید سرکار خانم؟ با گفتن سلام و بی توجه به حرف او وارد اتاق شدم. -نیا تو لطفا. به سمت میز تحریرش حرکت کردم. -وای خدایا این چه وضعیه؟آقای بهرامی چقدر برای به هم ریختن این اتاق زحمت کشیدی؟ ولی گویا نیما یرای جواب دادن نداشت. -برو بیرون خواهش میکنم. نمیدانام چه حسی به من اجازه ی خروج نمیداد و مرا نگران کرده بود.مقوای اتاق را یک به یک جمع کردم.نیما که دیگر از دست من عاجز شده بود با تحکّم گفت: -مگه نگفتم برو بیرون،نمیخوام ببینمت. حرف او مانند تیغ زهر آگینی قلب مرا نشانه گرفته بود.دیگر حقارت تا به کی؟تا کی میتوانستم توهینهای او را تحمل کنم. از اول هم آمدن من بدان خانه اشتباه مطلق بود.احساس کردم که نیما احساس خورد شدن را که در تمام خطوط چهره م دویده بود،دریافت و در مقابل خویشتن داری م مجاب شد،به سمت در حرکت کردم که ناگهان با صدایی افتادن سر نیما روی میز به سمت صدا برگشتم. نیما بیهوش بر روی میز افتاده بود و یارای تکان خوردن نداشت.به سمتش دویدم.در تب زیادی میسوخت و گر گرفته بود. به سمت در حیات دویدم،محمد علی و پدرش مدتی بود که رسیده بودند.با نگرانی فریاد زدم:-اکبر آقا،اکبر آقا بدو،آقای بهرامی حالش بده. اکبر آقا با سرعت به سمت خانه دوید.سودا و محمدعلی هم،نگران تلاش میکردند تا هر چه سریعتر به خانه برساند.اکبر آقا به داخل اتاق نیما رفت،چشمان نگران مرد حکایت از صرّ درونش داشت.نیما را بلند کرد و به اتاق خوابش برد.چشمان نیما گاهی باز و بسته میشد اما گویی از پیرامونش غافل بود و هیچ سخنی بر لب نمیاورد.دستمال خیسی را روی پیشانی ش گذشتم و به مهتاب تلفن زدم.مهتاب نگران با دکتر خانوادگی یشان تلفن زد و قرار شد که هر دو به آنجا بیایند.تمام طول مدتی که آنها نرسیده بودند را بالای بستر نیما گذراندم. آنچنان سرخ شده بود که گویی هر لحظه به خاکستر تبدیل میشد.به یاد حرف آخرش افتادم.آری بی شک از من نفرت داشت.اما نفرت برای چی نمیدانم؟ احساس میکردم قربانی فکرهای بی پایه و اساسی بودم که ناشی از قضاوتهای قاضی ناا عادلی چون او بود.مهتاب و دکتر قریشی رسیدند.مهتاب رنگ به رخسار نداشت و تا آن لحظه او را این چنین مضطرب ندیده بودم.دکتر قریشی بعد از معاینه ی کامل نیما رو به خواهرش گفت: -نگران نباشید خانم بهرامی اگه تبش پائین بیاید مشکلی نیست. مهتاب که نگاه نگرانش را به لبان دکتر دوخته بود گفت: -آخه علتش چیه آقای دکتر؟ -والا چی بگم علتش میتونه خستگی بیش از حد یا فشارهای عصبی باشه.اما دائم باید مراقبش باشین. سودا به شدت نگران دایی ش بود و محمد علی آشفته به نظر میرسید. آن روز عصر من و سودا به خانه برگشتیم و مهتاب پیش برادرش ماند. از طرفی حس نگرانی به افکارم پنجه میکشید و از طرفی غرور تحقیر شده م بر بار اندوهم میافزود.همیشه در مقابل او کوچیک میشودم. آری او همیشه مرا زیر پای غرور کاذبش قربانی میکرد.مهتاب یک هفته در خانه ی برادرش ماند،در نتیجه مسئولیتهای من در خانه دو چندان شد.بردیا مرتب برای مادرش بهانه جویی میکرد و سودا نگران دایی و دل تنگ دوست کوچکش بود. سه روز از آن روز کذایی گذشته بود که مهتاب با من تماس گرفت و وقتی متوجه اوضاع خانه شد از من خواست تا سودا و بردیا را برای عصر روز بعد به خانه ی نیما ببرم تا شاید آرام تر بشوند،عصر روز بعد راهی خانه ی نیما شدم. خستگی و نگرانی باعث شده بود تا ساده تر آنچه همیشه به نظر میرسیدم راهی آنجا بشوم.بردیا بی قرار دیدن نیما و دوست رویایی سودا بود و مرتب حرافی میکرد.به خانه ی نیما که رسیدیم دلم میخواست به سمت اتاقش بدویم و او بار دیگر با آن چهره ی معصوم و کودک وار ببینم.شوق دیدار و شدت نگرانی قوایی برایم به جای نگذشته. اما افسوس که شوق دیدار نیما به آتیشی میماند که با دیدن شهرزاد در آستانه ی در به خاکستر نشست. شهرزاد بر خلاف من آنچنان به خود رسیده بود که گویی هزار بار روی صورتش نقاشی کرده بودند و اندام ریزنقش روی پاشنهای باریک و بلندی که حتا تصور ایستادن بر روی آن برای من محال بود بلند تر به نظر میرسید.با دیدن من پشت چشمی نازک کرد و گفت: -به به خانم پناهی معروف. پرستار بچه ها.و با لهجه ی تمسخر آمیزی گفت: -نکنه نیما هم بچه شده؟ نگاه سودا با شنیدن این حرف او سنگین شد.پنداری که در سر این زن چیزی به عنوان مغز برای تحلیل گفتههایش وجود نداشت. سودا مقابل او خاموش مانده بود و در عوض بردیا به جای سلام کردن به او جواب داد: -مارال جون پرستار ما نیست،خالمونه.مامانم همیشه خودش میگه،اگه باورت نمیشه از خودش بپرس. من به بردیا نهیب زدم. -بردیا جان،بهتره بریم تو.اما شهرزاد دست بردار نبود. -نه وایسا خانم دکتر موضوع جالب شد.چای نخورده پسر خاله شدیم باهم؟ بردیا که از حرفهای او چیزی نمیفهمید مبهوت بر جای ایستاده بود. از اینکه شهرزاد اینقدر ابلهانه پنداشته بود در مقابل او احساس خفت میکنم خواند م گرفت و پوزخندی بر لبانم نقش بست. از اینکه موفق به آزردن من نشده بود بر آشفت و به تندی گفت: -پس این خاله چی کار بلده شماها سلام کردم هم یاد نگرفتین؟ این بار غیرت سودا بود که به جوش آمد. -ببخشید شهرزاد جون،شما انقدر مودّبانه با ما احوال پرسی کردین که مجالی برای جواب دادن نمود.از جواب سودا خواندم گرفت،شهرزاد که فهمیده بود در افتادن با سودا به منزله ی رفتن به درون چه با طناب خودش است. با لبخند بلند رو به او گفت: -نه سودا جون این چه حرفیه که میزانی من اصلا منظورم تو نبودی. و سودا را بوسید.سودا با کراهت خودش را عقب کشید و رو به من گفت: -میشه بریم تو مارال جون.؟ -البته عزیزم چرا که نه. و بی توجه به شهرزاد وارد خانه ی نیما شدیم.خانه ی نیما از همیشه مرتب تر بود و همه چیز آراسته و منظم به نظر میرسید.آنقدر از دیدن شهرزاد و حرکت بی ادبانه ش و حسادتی که از حضور او در خانه در جانم دویده بود منقلب شده بودم که یرای تکان خوردن نداشتم.بردیا مراتب ورود ما را با فریاد شوقی که از دیدار مادرش کشیده بود اعلام کرد و مهتاب را به بیرون از اتاق کشید.با دیدن من و سودا خوشحال به سمت ما آمد و با هر دوی ما روبوسی گرمی کرد.سودا به شدت مصر بود که هر چه سریعتر دای ش را ببیند. اتاق نیما تاریک و روشن بود،هنوز در بسترش دراز کشیده بود.رنگی به زیر پوستش دویده بود و از آن حالت التهاب در آماده بود اما نگاهش برق همیشگی را نداشت.با دیدن من و سودا به حالت احترام نیم خیز شد.من و سودا سلام کردیم. سودا با شتاب صندلی ش را به سمت داییش حرکت داد و نیما هم خام شد و او را که اکنون نزدیک تختش رسیده بود در آغوش کشید. -چی شده دایینیما؟ نیما سرش را به سمت من گردند لیک چشمانش متوجه من نبود. -سلام. و به سودا گفت:-دایی جون یه کم خودمو برای خواهرم لوس کردم که یکم پیشم بمونه. سودا به قهقهه خندید و گفت:-نشد دیگه دایی،مامان ما رو گول میزانی؟ لبخند بر لب نیما نشست.مهتاب نیز به همراه بردیا وارد اتاق شدند.حضور ما در آنجا دو ساعتی به طول انجامید که ماحصل حرفی که بین من و نیما رد و بدل شد فقط همان سلام بود.گویی او نه تنها تمایلی به دیدار من نداشت از حضور من در آنجا معذب هم بود.دلم میخواست از آن خانه فرار کنم اما افسوس که راهی برای گریز نبود. بالاخره بعد از دو ساعت،شکنجه ی روحی تمام شد و من با اصرارهای مکرر توانستم که سودا و بردیا را برای برگشتن به خانه مجاب کنم.هفتهای که مهتاب در خانه نبود به سختی گذشت.دیگر به تمامی اعضای آن خانواده عادت کرده بودم و به آنها احساس دلم میخواهد کسی «باشد» «خوب» باشد... «مهربان » باشد... « بس» باشد... همه ی این بودن هایش فقط برای من باشد... . . فقط برای من ..... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #67 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: استرالیا
نوشته ها: 820
(View Stats)
تشکرها: 7,788
تشکر شده 7,826 بار در 925 پست
کتاب مورد علاقه : بر باد رفته،هری پاتر حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز 183 تا 196 محمد علی با خود به شمال برده بود و از هیچ چیز برای سرگرم کردن پسرک دریغ نمی کرد. روز موعود فرا رسید. شب گذشته نیما و آقای تهرانی با ما تماس گرفتند و حدود یک ساعت با سودا صحبت کردند. سودا محکم و مصمم بود. با وجودی که همه ما خوب می دانستیم که روزهای سختی را در پیش دارد به سمت بیمارستان حرکت کردیم. امیر پشت فرمان خونسرد و آرام بود و با نگاهش چشمان مضطرب مهتاب را به آرامش دعوت می کرد. به بیمارستان رسیدیم. پرستاران سودا را احاطه کردند و در پایان قامت دراز و کشیده اش روی تخت در میان پزشکان سبز پوشی که به سمت اتاق عمل حرکت می کردند گم شد. نگرانی امیر تازه چهره نشان می داد و گام های پرشتابش مسیر مستقیمی را می رفت و باز می گشت. عمل سودا در حدود چهار ساعت طول کشید. چهار ساعتی که بیشتر به چهار سال می ماند. مهتاب هم خوشحال بود و هم غصه دار. حلقه درخشان اشک چشمانش را رها نمی کرد و آقای تهرانی مرتب با بیمارستان تماس می گرفت. سرانجام لحظه موعود رسید. پزشک معالج از اتاق عمل خارج شد. نگاه امیر به ان سو دوید. به سمت انها حرکت کرد. مهتاب نیز به طبع او راهی شد. جملاتی به زبان فرانسه میان آنها رد و بدل می شد که علی الخصوص هنگامی که اصطلاحات تخصصی با آن در آمیخته بود هیچ چیز از آنها نمی فهمیدم. خطوط چهره امیر نیز مانند همیشه ثابت و بلا تغییر بود. مهتاب به میان حرف های امیر دوید. ـامیر چی شده؟ بحث امیر با تکان دادن سر که نشان دهنده تشکر کردن او بود با پزشکان خاتمه یافت و به سمت مهتاب برگشت. ـپزشکان از عمل سودا راضی هستند. مهتاب خودش را در آغوش من رها کرد. امیر ادامه داد: ـاما اینکه تا چه اندازه بهبودی حاصل می شه رو چیزی جز زمان مشخص نمی کنه. و گویی تمام احساسات من به جز کلمه ای که از دهانم خارج شد نبود. ـخوشحالم!! سودا پس از عملش هفته سختی را گذراند. درد مرتب در میان پاهایش می دوید که البته پزشک متخصص از آن به نشانه ای خوب یاد می کرد. مهتاب تمام مدت را در کنار دختر جوانش می گذراند و حتی یک روز هم برای تفریح از خانه خارج نشد. در این مدت رفتار امیر عجیب شده بود. سر زنده و ناگهانی می آمد و بی سر و صدا می رفت. از هدیه هم که مدتی بود با دوستانش به مسافرت رفته بود نشانی نبود. روزهای یکنواختی را می گذراندیم. *** ده روز از عمل سودا گذشت. نگاه دلتنگ دخترک از روی صندلی چرخدارش قامت مادرش را در میان جمعیت انبوه حاضر در فرودگاه دنبال می کرد. ـغصه نخور عزیزم به زودی بر می گردیم. نگاه سودا به سمت من چرخید و لبخندی بر لبان ظریفش نقش بست. سودا تا ده روز از روی صندلی چرخدارش تکان نخورد و پس از آن به دستور دکتر ساعات متوالی را صرف تمرینات فیزیوتراپی جدیدی می کرد که برایش بسیار سخت و دشوار بود. برای بازگشت به وطن لحظه شماری می کردیم. با وجودی که تجسم گذشته و روزهای آخری را که در آن گذرانده بودیم رشته آرزوهایم را از هم می شکافت. آنچنان که از خود نیز می گریختم. پزشک سودا وضعیت او را بسیار رو به بهبود و امیدوار کننده می دانست و نبا به خواسته اش اقامت ما تا چند هفته در فرانسه افزایش یافت. هدیه کم کم از رفتارهای امیر در مقابل من کلافه می شد روزهای سختی را می گذراند. آنچنانکه گویی او نیز متوجه تغییرات ناگهانی امیر شده بود. عصر یکی ار روزهای فراموش نشدنی زندگیم بود. تلفن زنگ زد. طنین صدای نیما لرزه خفیفی بر اندامم انداخت. ـسلام. ـسلام اقای بهرامی شمائید؟ ـخوب هستین خانم پناهی؟ ـممنون به لطف شما. صدای نیما خشک و بی روح بود و حتی از لجبازی همیشگی اش هم نشانی نداشت. غمی در میان سرم پیچید. به یاد خاطره به گل نشسته ای افتادم که روزها برای فراموش کردنش تقلا کرده بودم. لحن صدایم سخت شد. ـمی تونم با سودا صحبت کنم؟ ـسودا خونه نیست. این روزها اکثرا مشغوله. ـمتوجه ام پس فعلا خداحافظ. دلم می خواست از او بپرسم که گلخانه اش تمام شده یا نه؟ گلخانه ای که بی شک در کنار آن ویلای زیبا رویایی بود. اما گویی نیما سکوت مرا به حساب پذیرش خداحافظی اش پنداشته بود یا به هر دلیل دیگر تماس را قطه کرد. بی اختیار شروع به گریستن کردم. دلم از زمین و زمان گرفته بود. چر می بایست اسیر تقدیر ملعونی می بودم که تا این حد بین من و او فاصله انداخته بود. چرا همیشه به خاطر فرهنگی که با زندگی واقعی ام در تناقض بود عذاب کشیده بودم؟ چرا تا به این حد بی کس بودم؟ و هزار چرایی که وجودم را به آتش می کشید. در این افکار پرسه می زدم که کسی در زد. در را گشودم. دیدار امیر در این ساعت از روز تعجب برانگیز بود. سلام کرد. سلامش را پاسخ دادم. ـمی تونم بیام تو؟ از جلوی در کنار رفتم. ـخواهش می کنم. امیر روی کاناپه نشست. نگاهش مشوش و آشفته حال بود. ـراستش می خواستم یک چیزی بهت بگم. رشته افکارم بی اختیار به عمل سودا گره می خورد. ـخبری شده؟ و امیر همچنان خاموش ماند. ـخواهش می کنم نگران شدم. چیزی شده؟ امیر سریع موضع گرفت. ـچیزی که نشده خواهش می کنم آروم باش. مسئله راجع به من و خودته! نگاهم معذب شد. امیر مکثی کرد. «راجع به من و تو!» و بی آنکه به من مجال پاسخی بدهد ادامه داد: ـراستش از روز اولی که تو رو دیدم احساس کردم که زنی هستی که سالها در آرزوش بودم... و ادامه داد:انقدر که هر وقت به بازگشت تو و سودا فکر می کنم غصه دار می شم. حاضری کنار من بمونی؟ می خواستم از زمین و زمان بگریزم اما گویی مجالی برای گریز نبود. ـمگه تو بر نمی گردی؟ ـراستی با موقعیتی که برای فوق تخصص برام پیش اومده بعید می دونم اما جواب منو ندادین؟ ناگهان قدرت عجیبی در درونم جان گرفت. ـراستش آقای دکتر به هیچ وجه دوست ندارم که از من برنجی اما با تمام احترامی که برای شما قائلم نمی تونم به این پیشنهاد جواب مثبت بدم. نگاه امیر رنگ باخت و خطوط چهره اش سخت شد. بی آنکه انتظار پاسخی بمانم ادامه دادم: ـامیر تو همیشه برای من به جای برادری بودی که آرزوی داشتنش رو داشتم و علاوه بر این من اصلا نمی تونم اینجا بمونم. ـالزامی به موندن نیست می تونیم... به میان حرفش دویدم. ـامیر جون چرا نمی همی! من زنی نیستم که تو می خوای دنیای من و تو خیلی از هم دوره. به علاوه چطور می خواهی موقعیت کاریت رو از دست بدی؟! لحن صدایم بی اختیار تند و بلند شده بود. امیر در هم ریخته و سرش را در یمان دستانش گرفته بود. از طرز برخوردم پشیمان شدم. ـببین امیر در این مدت تو بهترین دوست من بودی از هر لحاضی که فکر کنی برای تو ارزش و احترام قائلم. ـلازم نیست خودتو اذیت کنی مارال جون چیزی رو که می بایست می فهمیدم فهمیدم. برخاست و به سمت در حرکت کرد. ـچند لحظه صبر کن خواهش می کنم. امیر درست در همان نقطه ایستاد و به سمت من برگشت. ـامیر باور کن طاقت غصه خودن تو را ندارم و مطمئن باش که انقدر مرد کاملی هستی که هر زنی آرزوش رو داشته باش. ـپس چرا تو...؟ ـشاید به خاطر اینکه قلبم رو جای دیگه ای جا گذاشتم. نگاه امیر غمگین شد. ـبه نظر من زن کاملی مثل هدیه خیلی بهتر از من می تونه تو رو خوشبخت کنه. ـهدیه؟! ما با هم بزرگ شدیم! نگاه امیر متعجب شد. ـفکر نمی کنم بزرگ شدن علت موجهی باشه. هدیه واقعا دختر خانم کاملیه علاوه بر این من اگه بجای تو بودم با وجود یک چنین دختری بدنبال هیچ دختر دیگری نمی گشتم! ـتا به حال حتی یه لحظه هم راجع به این موضوع فکر نکرده بودم. اصلا چرا این مسئله رو پیش کشیدی؟ ـشاید به خاطر اینکه خواهرانه دوستت دارم و آرزویی جز خوشبختی برات ندارم و می دونم که هدیه از هر لحاظ برای تو مناسبه. ـاما برای زناشویی علاقه ای لازمه که... ـاز کجا می دونی که پای چنین علاقه ای در میون نباشه؟ امیر در میان دنیای مشوش افکارش گم بود. ـبرو امیر و راجع به حرفهام فکر کن دلم می خواد به جای این که خاطره امروز برات ناراحت کننده باشه نقطه عطفی بشه برای رسیدن به چیزهایی که تا به حال در دیدنش نابینا بودی. امیر نفس عمیقی کشید و خارج شد. آن شب پس از رفتن امیر بجای گریه زجه می زدم. دلم از زمین و زمان گرفته بود. با اتفاق آن روز رابطه ام را با امیر از دست رفته می دانستم و بعید می دانستم که دیگر مرا به عنوان دوست خود بشناسد. نه توانی برای ماندن و گذراندن روزهای باقی مانده برایم مانده بود و نه قدرتی برای بازگشت به ایران و رو به رو شدن با نیما و یادآوری خاطرات تلخ. گویی دنیا باریم به آخر رسیده بود. هم از ماندن نابود می شدم هم بازگشت به آن خانه برایم کشنده بود. دردهایی دلم همه اتهاماتی شده بود که به تقدیر شومم می بستم. آن شب به بهانه سردرد در کنار سودا نامندم و به اتاق خود رفتم. سرم را در میان بالش فرو کردم تا صدایی از اتاق خارج نشود و شاید تنها شنونده درد و دلم کسی جز خدا نبود. امیر تا پنج روز به ما سر نزد و هدیه نیز هنوز در سفر بود و ما به راستی تنها شده بودیم. روزهای بی انگیزه و تلخی را می گذراندیم. با تلفن آخر نیما بی تفاوتی او برایم مسلم شده بود مجال امیدی نمانده بود. سودا بهتر شده بود. از پای راستش بهتر کمک می گرفت و ارتعاشات عصبیش کمتر شده بود. را هرفتن با عصا را به خوبی آموخته بود و کم کم به زن جوانی می ماند. سودا در این مدت بی آنکه علت ناراحتی مرا بداند مراقب من بود و پروانه وار به دور من می چرخید. با بازگشت هدیه اوضاع بهتر شد. درست دوازده روز دیگر به ایران باز می گشتیم و شور و اشتیاق عجیبی در چشمان سودا هویدا بود. امیر هم گویی مرا به خاطر آنچه گذشته بود بخشیده بود و مثل همیشه مهربان و آرام حضور داشت. هر از گاهی متوجه تغییرات نگاهش به هدیه می شدم و این تنها موضوعی بود که در آن مدت مرا شاد می کرد. سودا آخرین روزهای سخت و دلتنگی اش را می گذراند و مهتاب مرتب با ما در تماس بود و زندگی روال عادیش را در پی گرفته بود تا اینکه درست در یکی از همان شبهای غمگین بارانی اتفاقی افتاد که مسیر زندگی مرا تغییر داد. پنجره ام تا حدودی باز بود و اتاقم سرد شده بود باد در میان پرده می پیچید و صدای باران به گوش می رسید. مشغول بسته بندی کتابهایم بودم. سودا خوابیده بود و ساعت از نیمه شب تجاوز می کرد. نه شوقی برای رفتن داشتم نه رغبتی برای ماندن! علاوه بر این جدا از مسئله نیما با وضعیت جدید روحی و جسمی سودا دیگر در آن خانه احساس نامانوسی و بلاتکلیفی می کردم. افکار ناراحت کننده ای به دیواره ذهنم پنجه می کشید و منقلب شده بومدم. تلفن زنگ زد. مانند بهت زندگان به آن نگاه می کردم. «حتما کسی شماره را اشتباه گرفته!» گوشی را برداشتم. ـالو؟ صدای نحیف و ناله مانند پیرزنی به گوشم رسید. ـالو سلام. الو؟ متعجب تر شدم. مخاطب من فارسی زبان بود! ـسلام بفرمائید؟ ـمی تونم با خانم مارال پناهی صحبت کنم. ـشما؟ ـحتما باید با خودشون صحبت کنم. ـخودم هستم بفرمائید. صدای پیرزن لرزید و بغض مرده ای در طنین صدایش هویدا شد. ـتویی دخترم! از شنیدن این کلمه بر جا خشک شدم. بی شک این صدای کبری خانم نبود! ـشما؟ پیرزن شروع به گریستن کرد. آنقدر منقلب و غمگین بودم که بی اختیار از گریه او گریه ام گرفت. ـحق داری من رو نشناسی! حتی حق داری ما رو نبخشی اما... به میان صحبتش دویدم. ـببخشید من اصلا متوجه منظورتون نمی شم. خواهش می کنم واضح تر صحبت کنید. ـمن پناهی ام. مادربزرگت. بهت و ابهام عجیبی در زوایای ذهنم آمیخته بود. ـمادربزرگم؟ ـ بله. مطمئنا خواب نمی دیدم اما آنچه را که اتفاق افتاده بود را باور نداشتم. صدای سودا را شنیدم که می گفت:«کی بود مارال جون؟» در اتاقم را گشودم و رو به او که سر از اتاقش بیرون آورده بود گفتم: ـچیزی نیست عزیزم بهتره بخوابی! و به مست تلفن برگشتم. پیرزن همچنان گریه می کرد. بی اختیار دلم برای او سوخت. اما خاطره سالها سردی و بی تفاوتی آنها به من نهیب می زد. ـالو الو دخترم قطع کردی؟ ـنه پای خطم. ـتو رو خدا قطع نکن کلی دنبالت گشتم تا پیدات کردم. پوزخندی بر لبانم نقش بست. ـچرا؟... فکر نمی کنم پیدا کردن من در این بیست و پنج سال کار سختی بوده! گریه پیرزن به هق هق تبدیل شد. ـتو رو خدا گریه نکنین. قصد ناراحت کردنتون رو نداشتم. خوب حالا چه کاری از دست من بر میاد؟ ـتو فقط باید به حرفهای من گوش کنی. ازت توقع ندارم که من رو ببخشی اما حرفهایی رو که سالها عذابم داد می خواهم بهت بگم. پدر تو بهترین اولاد من بود. تنها پسری که از میان سه فرزندم تا لحظه ای که در کنار ما بود خدمت کرد! پدرش در خیال خود برای او آرزوهایی داشت و به خیال خودش مسعود پدرت با گناه عشق مادرت اونها رو لگدمال کرد. پدربزرگت همیشه خیال می کرد که با محروم کردن پدرت از ثروت او دیر یا زود پشیمون می شه یا بعد از یک مدت دوام نمیاره اما با رفتن مسعود همه این خیالات نقش برآب شد. با رفتن مسعود مینا هم که دیگه تحمل رفتار بد پدرش رو نداشت پیش برادرش مازیار رفت که به اصطلاح تحصیلاتشون رو در خارج از کشور ادامه بدن و ما با وجود سه فرزند تنها و بی کس شدیم. و پدربزرگت تمامی این بدبختی ها رو به پای مادر تو می گذاشت و تا زماننی که پدرت زنده بود چشم انتظار لحظه ای بود که برگرده. در این لحظه دوباره شروع به هق هق کردن کرد و من نیز هنگامی که تراژدی تلخ سرنوشتم را می شنیدم به طبع او می گریستم. پیرزن ساده شروع به حرف زدن کرد. صدایش بیشتر به ناله شبیه بود. ـمی شنوی دخترم؟ ـبله. ـروزی که برای تشیع جنازه مسعود اومدیم برای در آغوش گرفتن تو له له می زدم. اما ناچار به سکوت بودم. حاجی هیچ وقت نتونست از خر شیطون پایین بیاد و تو رو به خاطر اینکه آنقدر شبیه مادرت بودی یادرآوری تلخی از گذشته می دونست. اما باور کن با همه یک دندگی و غرورش همیشه به خاطر رفتارش با تو در عذاب و دل نگران بود. ـاما من ابدا اینطور فکر نمی کنم. ـباور کن اون فقط فکر می کرد که با آوردن تو پیش خودش بی حرمت و با شکستن عهدش خوار می شه. حتی یک بار با مادربزرگت هم تماس گرفت. ـجدا؟ ـفکر می کنم تو حدودا شانزده ساله بودی. حاجی به مادربزرگت گفت که حاضره مخارج ماهیانه تو رو تأمین کند. اما پیرزن خدا بیامرز به حاجی گفت چیزی که این بچه احتیاج داره محبت شماست نه پولتون. با به یاد آوری زینت خاتون به هق هق افتادم. صدای ناله وار پیرزن ملتمسانه دشه بود. ـگریه نکن عزیزم گریه نکن خواهش می کنم. ـگوشی چند لحظه. به سمت آشپزخانه رفتم. آبی به صورتم زدم و پای خط بازگشتم. ـالو ادامه بدین. ـچی بگم مادر جون که دلتنگم. حاج آقا سه ماه پیش عمرش رو داد به شما از اون موقع تا به حالا دنبال تو می گشتم. اما گفتن که ایران نیستی از تو توقع ندارم مادر جون. به خدا بی کسی بد دردیه. از تو خواهش می کنم سر لجبازی های پدربزرگت که یک عمر از دیدن مسعود محروم شدم حالا تو با لجبازیت آخرین یادگار اون رو ازم نگیر. ـباید فکر کنم. ـکی بلیط بگیرم؟ اگرم نخواستی پیشم بمونی حداقل ببینمت. گیج تر از آن بودم که پاسخی برای او داشته باشم. ـنمی دونم. ـپس دوباره باهات تماس می گیرم. الان اونجا ساعت چنده مادر؟ ـساعت یک بعد از نیمه شب. ـمی بخشی اگه بیدارت کردم مادر جون. منتظر تماسم بمون. ـخداحافظ. خون به رگ های مغزم می دوید و در پیچ و تاب رگهای سرم گم می شد. آنچه گذشته را باور نمی کردم. با وجود کسی چون مادربزرگم دیگر یتیم و تنها نبودم؟ اما فراموشی سالهای چشم انتظاری برایم سخت و دشوار بود. صدای تقه ای به در مرا به حال خود آورد. ـمی تونم بیام تو؟! ـالبته عزیزم. نگاه سودا نگران و ملتهب بود. ـخبری شده مارال جون؟ و من همچنان مات به او نگاه کردم. ـمدتی که خیلی تو خودتی. کی الان پای تلفن بود؟ اتفاقی افتاده؟ ـنه عزیزم. یعنی چطور بگم... آن شب تا سپید صبح با سودا حرف زدم. دخترک آن شب هم به خاطر من خندید و هم گریست. دیگر رازی میان ما نمانده بود. از خواستگاری نیما تا ماجرای عشق هدیه به امیر و درخواست امیر همه را برای او تعریف کردم. از بی کسی و درد تنهایی گرفته تا سالهای چشم انتظاری. از مرگ پدر و مادرم تا مرگ مادربزرگم و زندگی جدیدم در خانه آنها. از بی طاقتی برای ماندن و ناتوانی بازگشت به آن خانه و غرور خاطرات تلخ و عشق نیما. در انتها لبخند محوی بر چهره اش هویدا بود در حالیکه اشکهای درخشانش گونه هایش را لمس می کرد. ـخیلی برات خوشحالم مارال جون. و همدیگر را در آغوش گرفتیم و گریستیم. نگاه سودا رنگ باخت. ـیعنی از پیش ما می ری؟ ـسودا خودت میدونی که تنها انگیزه من در این مدت تو بودی. تنها امیدم. زندگی من با وجود تو تغییر کرد و بهترین روزهای عمرم رو با تو دختر مهربون تجربه کردم. اما احساس می کنم که چاره ای جز گریز برام نمونده. نمی تونم به اون خونه برگردم و از صبح تا شب به اشتباهاتم فکر کنم. نمی تونم با نیما رو به رو بشم وقتی هنوز دوستش دارم و نسبت به من بی تفاوته. از این گذشته تو دیگه می تونی روی پای خودت باشی و نیازی به وجود من نیست. نگاه سودا غمگین شد. ـاین چه حرفیه؟ ـسودا دوست دارم همه حرفهای امشب مثل رازی تا ابد پیش خودت بمونه. تصمیم گرفتم برگردم و پس از مدتها خانواده رو تجربه کنم. احساس بی کسی خیلی تلخه می فهمی؟ ـیعنی کنار ما هم تنها بودی؟ ـنه اصلا. ولی همین که احساس کنم هیچ خویشاوندی تو این دنیا ندارم دلسرد می شم. در ضمن مادربزرگم واقعا به من احتیاج داره. ـجواب مامان رو چی می خوای بدی اون نمی ذاره! ـجواب مادرت رو خودت باید بدی. روم نمی شه تو چشماش نگاه کنم و بعد از اون همه نون و نمکی که در اون خونه خوردم بگم خداحافظ! نمیدونم چطور می تونم با مهتاب در این مورد صحبت کنم. اونوقت رفت و آمدهای ما ادامه پیدا می کنه و هیچ وقت نمی تونم نیما رو فراموش کنم. ـیعنی برای همیشه می خوای بری؟ دردی به قلبم دوید و سینه ام فشرده شد. ـبرای همیشه که نه. اما تا روزی که چیزهای زیادی رو فراموش کرده باشم. سودا به هق هق افتاد. فردای آن روز سودا برای تمریناتش نرفت. مادربزرگم دوباره با من تماس گرفت و اطلاع داد که برای سه شنبه بلیط بگیرم. تنها پس اندازم هم خرج بلیطم شد. سودا روزهای آخر را صمیمانه با من گذراند. چهار ساعت به بازگشت من مانده بود که با امیر تماس گرفتم وقتی خواستم از او خداحافظی کنم گفت: ـمی خوای بری؟ تنها؟ ـامیر جون فقط می خواستم بی خداحافظی نرفته باشم. ـالو مارال. الو؟ ـخداحافظ. با مهتاب هم تماس گرفتم. وقتی که احوال پرسی کردیم گفت: مارال حون چرا صدات انقدر غصه داره؟ ـمهتاب می خواستم ازت خداحافظی کنم. ـخداحافظی! منظور تو نمی فهمم. ـفقط بدون که مجبورم. خیلی دوستون دارم. از تمام لطفهایی که به من کردین ممنونم و باور کن یک دنیا بابت تمام محبت های تو و دختر قشنگت متشکرم. از آقای تهرانی و همه هم خداحافظی کن. مهتاب به گریه افتاد. ـصبر کن ببینم چی می گی؟ چرا چرت و پرت می گی؟ ـسودا پنج روز دیگه برمی گرده. به خودت می سپرمش. دیگه خانومی شده. حسابی از پس خودش و کارهایش بر می آد. ـمارال!... ـمن باید برم جایی که نمی تونم توضیح بدم فقط من رو ببخش و حلالم کن. خیلی دوستت دارم مهتاب. تو بهترین دوست زندگی من بودی. ـمارال خواهش می کنم چند لحظه صبر کن. ـخداحافظ. سودا هم که اکنون کنار من نشسته بود به پهنای صورت غصه دارش اشک می ریخت. هدیه مشغول بررسی چمدانهایم بود تا چیزی را جا نگذاشته باشم و در حفظ خویشتن داریش استقامت می ورزید. لحظه ها به سرعت به دقیقه جان می باخت. دنیا به دور سرم می چرخید. هم در ماندن مردد بودم هم در رفتن. دلم برای خانه تهرانی تنگ می شد. بردیا کوچک را مدتها آنكه دستش را اینقدر محكم گرفته ای دیروز عاشق من بود ! دستانت را خسته نكن ... محكم یا آرام ! فردا تو هم تنهایی ... ![]() | ||||||||
| |
| | #68 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: طهران
نوشته ها: 1,447
(View Stats)
تشکرها: 5,696
تشکر شده 4,389 بار در 1,359 پست
کتاب مورد علاقه : شکر تلخ حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز ص142-151 -متعجب برای چی؟ -برای اینکه شما این موقع روز تلفن خونه منو بر می دارین درحالیکه هیچ کس اونجا نیست ؟ -متاسفانه مجبورم اینجا بمونم و گرنه یک لحظه هم معطل نمی شدم! لحن نیما عوض شد . در مقابل سخت شدن لحن من لحن او آرام و متین تر شد. -من ابدا منظوری نداشتم. -اما اینطور به نظر نمی رسه! -خانم پناهی.... نیما خاموش ماند بی توجه به سوالش او پاسخ دادم. -محمد علی آبله مرغان گرفته تنها کسی که می توانست ازش مراقبت کند من بودم به خاطر همین اینجایم. نیما متعجب شد -پس چرا چنین موضوعی رو به من نگفتن؟ -نمی دونم شاید نخواستن نگرانتون کنن - به هر جهت من هیچ قصدی برای... به میان حرفش دویم -مهم نیست امری ندارین؟ صداری نیما لرزید -مراقب خودتون باشین مانند بهت زدگان گوشی را گذاشتم نیما دنیایی از تضاد و تناقض بود نه به لحن بی ادبانه و خشکش و نه به ابراز نگرانی عجیبش چهارروز گذشت. خورشید در افق قرمز رنگ جان می باخت محمد علی خواب بود اکبر آقا برای خرید بیرون رفته بود . از صدای بسته شدن در به خود آمدم طنین صدایم هراسان و پرسشگرانه بود . اکبر آقا شمائین؟ قامت نیما در چهارچوب در نقش بست. آشفته و ناآرام به نظر می رسید. سلام کردم اما جوابی نیامد . گام های پرشتابش طول نشیمن را می پیمود و در همان مسیر باز می گشت دستهایش را در میان موهایش فرو برده بود. از ترس بر جا خشک شده بودم ناگهان نگاهش به سمت من برگشت و برخلاف همیشه روی صورتم ثابت ماند. چیزی در من تکان خورد. بالاخره نگاه محصور در قاب نقاشی در چشمان او جان می گرفت. از حالت عصبی اش ترسیده بودم. آن روز عجیب ترین روز زندگیم بود . نیما به حرف آمد: - ببینید خانم ...مارال لحظه ای مکث کرد. درست مانند معلم مدرسه ای حرف می زد که شاگرد بازی گوشش را نصیحت می کند و من خاموش به وی چشم دوخته بودم. -باید اعتراف کنم که ...با وجود همه اختلاف هایی که از هر لحاظ بین ما وجود دارد... و بین من و زنی مثل شما از لحاظ فرهنگی و طبقاتی فاصله می اندازه و تمام نگاه های متعجبی که ممکنه به ما دوخته بشه باید اعتراف کنم که به شدت به شما ...به شما علاقمندم. آنچنان مبهوت شده بودم که گوئی پتکی را برسرم کوبیده باشند . لیک غرور تحقیر شده ام به جوش آمده بود . آنچنان با اطمینان و مغرور سخن می گفت که گویی از عشقی حرف می زد که ما حصل یک احساس پاک نبود بلکه لطف بزرگی بود که به شخص تنها و غریبی چون من می کند سرانجام نیما خاموش ماند و همچنان به تندی قدم می زد. گویی منتظر عکس العملی از جانب من بود . حرفهایش را مرور کردم انگار انشا از پیش نوشته ای بود که از رو خوانده می شد . نیما که از سکوت من آشفته به نظر می رسید ادامه داد. -بنابراین ...بنابراین راهی برای خلاصی ازین عشق ندیدم و می خواهم که همین الان به خواستگاری من جواب بدین چون اصلا طاقت صبر کردن برای جواب های از پیش مشخص شده رو ندارم. خونی به زیر پوستم دوید. شهامتی در وجودم جان گرفت که تا بدان لحظه در خود ندیده بودم . شیرینی انتقام لبهایم مستعد کرده بود به سمت او حرکت کردم و در فاصله ی دو متری او ایستادم. - چطور ممکنه فکر کنی که بهت جواب مثبت می دهم آقای بهرامی؟ تو یکپارچه غرور و کذب مطلقی در این مدت به زور خودخواهی ها و خودبینی های تورو تحمل کردم . اختلاف بین ما اختلاف بین دنیای ما نیست اختلاف بین جیب های ماست . با وجودی که هیچ وقت دل خوشی ازت نداشتم اما فکر نمی کردم تا این اندازه مادی و سطحی باشی. نیما آنچنان بر جای خشک شده بود که گویی سطل یخی را به یکباره روی سرش ریخته باشند گفت: -منظورت را نمی فهمم؟ -منظورم روشنه کسی که تو دنیای کسی جایی نداره تویی آقای بهرامی دنیای من برای آدمی به خودخواهی تو جایی نداره فکر نمی کردم احساسی جز تنفر یا بی تفاوتی نسبت به من داشته باشی اما الان می فهمم که تا چه اندازه با خودت هم در تناقضی هر بار که بتو فکر می کنم جز تحقیرها بی توجی ها توهین هایت و غرور کاذبت چیزی یادم نمی آید چطور به خودت اجازه دادی که چنین حرفی بزنی؟ با تمسخر نگاهش می کردم از آسمان به جای باران سیل می بارید و صدای من و نیما در میان صدای شرشر باران به فریاد مبدل شده بود. نیما به سمت من برگشت. -چطور می تونی اینطور درباره من قضاوت کنی؟ نگاهش غمگین و شکست خورده و عصبی بود. از خانه خارج شد و حتی در را پشت سر خود نبست. به خود آمدم دیگر جای من در آن خانه نبود. بارانی ام را پوشیدم و سراسیمه به خیابان دویدم . جالب اینکه آنروز مانند تمامی روزهای فراموش نشدنی زندگیم باران می بارید . بی انگیزه می دویدم صدای گریه ام زیر شر شر باران گم شده بود نمی دانستم که باید خوشحال باشم یا ناراحت بخندم یا گریه کنم اما در نهایت دلشکسته بود . آنروز با آنکه رویای دیرینه ای بود که در آن لحظه جان گرفته بود اما بازهم مانند همیشه این حقیقت را بر سرمن می کوبید که چقدر از نیما و دنیای او دورم. احساس پیروزی که در وجودم غوغا می کرد در مقابل اندوه و حقارتی که از حرف های او در دلم جان گرفته بود به نیستی می ماند. همیشه آرزوی تصاحب او را داشتم آرزوی با او بودن حتی از رویا هم فراتر بود. اما او حتی در لحظه ای که از عشقش سخن می گفت تنها چیزی که از جلوی چشمانش می گذشت دنیای پست اطرافش بود نه من ! روزها طول کشید تا احساس کردم که آن تصمیم درست ترین تصمیم زندگیم بوده است . حداقل پیش غرور خود سرافراز بودم اکنون می دانستم که عشق من به نیما نه تنها یک جانبه و مطلق نبوده بلکه او نهایت تاوان غرور و خودخواهی اش را به تنهایی بدوش خواهد کشید. فصل دهم از آن پس به بعد تا دوماه را ندیدم. او پس از آن بمدت یک ماه و نیم در لاک خود فرو رفت و به بهشت گمشده اش پناه برد. آنشب هنگامی که به منزل رسیدم تمام وجودم خیس بود و سرما از نوک انگشتان تا اعماق جانم بیداد می کرد. دست و پایم بی حس شده بود عزیزآقا که برای بازکردن جوی در با بیلش کلنجار می رفت با دیدن چهره ی کبود و خیس من برجا خشک شد.-وا خدا مرگم بده خانم پناهی چی شده؟ -هیچی عزیز آقا هیچی بی توجه به او به سمت خانه حرکت کردم چشمانم سیاهی می رفت مهتاب به سمت من دوید و مرا در آغوش گرفت. دیگر هیچ چیز را به خاطر نمی آوردم. فردای آنروز خود را در بستر یافتم در حالیکه چشمان نگران مهتاب سودا و بردیا به من دوخته شده بود . -چی شده مارال جون ؟ مهتاب به سودا اشاره کرد. -تبش شدید بوده بذارین بخوابه از خستگیه نباید دست تنها می ذاشتمش پیرو حرف او چشمان من بر هم خزیدند . آنچنان که دوست داشتم تا ابد بخوابم. اتفاق آنروز رویا بود یا کابوس نمی دانستم. اما همین که فهمیده بودم عشقم به نیما یک جانبه نبوده برایم کافی بود . ظاهرا مهتاب فردای آنروز به منزل نیما رفته بود و تا دوروز بعد از محمد علی مراقبت کرده بود.روزهایی را که من از سپیده صبح تا ظلمات شب در تخت خواب سپری می کردم. تا چند روز خسته و بی حوصله بودم . همه گمان می کردند که منشا این خستگی جسمی است حال آنکه من تنها از لحاظ روحی رنجور و زخم خورده بودم. آنطور که از شواهد بر می آمد نیما راز آن روز را با هیچ کسی در میان نگذاشته بود و من نیز هرگز به راز او اقرار نکردم. با کم رنگ شدن نقش نیما و دوریش زندگی روال قبل را از سرگرفت تمرینات فیزیوتراپی سودا هر روز جدی تر می شد و ساعت های متوالی از وقتش را صرف آن می کرد . در این میان محمد علی بهترین مشوق سودا و الهام بخش او بود و دختر جوان اینک برای جدال با تقدیر شومش به شدت خود را نسبت به انجام تمرینات فیزیوتراپی مقید می دانست. رفت و آمدهای امیر به منزل مهتاب دیگر عادی شده بود و او تقریبا هرروز با بیمار کوچکش در ارتباط بود. تمرینات آب درمانی سودا باعث می شد تا من اوقات فراغت بیشتری پیدا کنم که اکثر این وقت ثمری جز مرور خاطرات تلخ و شیرین گذشته نداشت. اقامت طولانی نیما در مشال به شدت باعث نگرانی مهتاب شده بود. صبح یکی از روزهای ابری بهار بود .دلم از بی تکلیفی هوا گرفته بود . سودا مشغول تمریناتش بود چون به محض تمام شدن تمرینات معلم پیانویش می آید. مهتاب مشغول گلدوزی روی دستمال سفره های جدیدش بود و من بی هدف در خانه پرسه می زدم. - چند وقته که کارهای نیما خیلی عجیب شده به سمت صدا برگشتم چشمان مهتاب نگران و غمگین بود . -نگران نباش مهتاب جون او که دیگه بچه نیست. مهتاب شانه هایش را بالا انداخت. -نیما برای من همیشه بچه اشت . اما حیف که هرچی بزرگتر شد از هم دورتر شدیم بچگیش هم خیلی ساکت بود اما الان دیگه اصلا حرف نمی زنه . - بالاخره مشکلات هر مردی مال خودشه -آخه این شمال موندن های طولانی هم خیلی عجیب شده اونم با این همه کارهایی که اینجا سرش ریخته مهتاب به سمت تلفن رفت و چند دقیقه طول نکشید. -الو نیما سلام کجائی؟ ... -خوبم اوناهم خوبن...چی شده نیما جون تورو خدا راستش رو بگو؟ نه فقط نگران شدم گلخونه ؟ گلخونه برای چی ؟ خوب از اول می گفتی ... نه عزیزم هر طور راحتی باشه باشه می خوای به تهرانی بگم برات سوال کنه ... باشه پس فعلا اونجا هستی ....مراقب خودت باش.. خیالم از بابت نیما راحت شد . آن روز فهمیدم که نیما بر آن است تا گلخانه بزرگی را در جوار ویلایش احداث کند و این امر بهانه خوبی بود برای دور ماندن از تهران هر بار که به او فکر میکردم نمی توانستم تصور کنم که تا چه حد از من متنفر است . آری بی شک اکنون از من تنفر داشت چرا که من بت مقدس غرور او را شکسته بودم . عصر همان روز امیر به آنجا آمد امیر را هر بار مهربان تر با گذشت تر و نزدیکتر می یافتم . در حیاط مشغول نوشتن بودم. با دیدنش بلند شدم و سلام کردم لبخنددوستانه ای بر لبان او نشست. -سلام از ماست خوبین؟ -مرسی آقای دکتر به لطف شما -چیزی می نویسید مزاحم شدم؟ -نه خواهش می کنم من اکثر اوقات بی کاریم رو می نویسم. - خیلی عالیه دفتر خاطرات ؟ لبخندی زدم و گفتم: - نه دفتر شعرمه برق عجیبی در چشمان امیر دوید. -امیدوارم که روزی این شانس را داشته باشم که برای خوندنشون جسارت کنم. سرم را به علامت نفی تکان دادم و گفتم: -لطفا الان این تصمیم رو نگیرید! امیر خندید -آخه دفتر شعر آدم مثل دفترچه خاطراتش می مونه متوجه هستید که ؟ امیر سرش را با متانت به علامت تایید تکان داد و گفت: -البته چند لحظه ای مکث کرد و گفت: -مزاحمتون شدم بنشینید خواهش می کنم. - نه خواهش می کنم چه مزاحمتی و سرجایم نشستم امیر به سمت عمارت خانه حرکت کرد. حرکات موزون و قد بلند این دو پسر عمو شباهت بی نظیری را از پشت سر ایجاد می کرد. لحظه ای پنداشتم که ای کاش اکنون به جای او نیما را می دیدم . از یادش دلم لرزید. اکنون هیچ راه گریزی حتی برای عشقی یک جانبه هم نداشتم . حرفهای آن روز را مرور کردم .آری آن روز بی شک در سرنوشت من و نیما نقطه پایان بود . در افکار مشوشم غوطه می خوردم که با صدای کبری خانم به خود آمدم. - مارال خانم مارال خانم بیائید خانم کارتون داره به سمت کبری خانم حرکت کردم -کبری خانم چی شده چرا انقدر نفس نفس می زنی؟ -آخه به خیالم خبر خوشیه بدو بدو خانم بدو.... گام های سستم قوتی گرفت و قدم های کندم تندتر شد. مهتاب و امیر در اتاق نشیمن نشسته بودند. با آمدن من ساکت شدند صورت شفاف و نگاه پرذوق مهتاب حکایت از سر درونش داشت مهتاب رو به امیر گفت: امیرجون تو بگو امیر لحظه ای خاموش ماند متفکرانه دستی به چانه اش گرفت و گفت: راستش رو بخواهید خانم پناهی وضعیت سودا به شدت امیدوار کننده است اینه که ما تصمیم گرفتیم... مهتاب به میان حرف او دوید. - نه اینطور خوب نیست خیلی رسمیه مارال جون دختر من داره بهتر می شه موضوع یک جمله است ولی تاثیرش یک دنیاست . مهتاب به سمت من آمد او را در آغوش گرفتم و اشک شوقی به چشمانمان دوید. در همان لحظه کبری خانم و لیلا هن و هن کنان از راه رسیدند. گویی سودا آنها را مجبور کرده بود تا او را به طبقه بالا بیاورند. - چی شده مامان ؟ مهتاب با حرف سودا به گریه افتاد. به سمت صندلی چرخدارش حرکت کردم . دخترک زیبا را در آغوش گرفتم و گفتم: - دکتر بهرامی می گه که تو داری بهتر می شی عزیزم صمیمانه او را در آغوش فشردم سودا به گریه افتاد. اشک های معصومانه ای که نشانی از دردها و رنج های نهفته اش بود. موهایش را نوازش کردم. خودم را عقب کشیدم و روبه او گفتم: -گریه نکن عزیزم امروز باید تا شب بخندی دیدی خدا جواب دعاهای آدم ها رو می ده . هروقت از ته قلب صدایش کنی کرمش تمومی نداره! کبری خانم که از دیدن این صحنه متاثر شده بود با صدای بلندی می خندید و گرهی می کرد و می گفت: - الهی شکرت الهی شکر لیلا که دیگر اکنون دختر جوان محجوب و خانمی شده بود پایین رفت و با سینی اسپند و قرآنی برگشت.اسپند را چرخاند و رو به سودا گفت: سودا قرآن را بوسید و بر سر گذاشت و در آغوش گرفت امیر که تا آن لحظه خاموش مانده بود گفت: - بله اینجاست که می گن اگر او زحکمت ببندد دری به رحمت گشاید در دیگری بهت تبریک می گم خانم جوان نگاه تشکر آمیز سودا به سمت امیر برگشت تا آن روز هیج وقت او را تا این حد شاد و سرخوش ندیده بودم و سپس رو به مهتاب گفت: -اما موضوع اصلی رو فراموش کردی دختر عموی عزیز! همه ساکت شدند مهتاب رو به من و سودا گفت: امیر جون می گه سودا رو باید برای ادامه دوره درمانش یک سالی به یکی از بهترین مراکز فیزیوتراپی در فرانسه انتقال بدیم. اونجا می تونه با استادهای دانشگاهش در مورد سودا مشورت کند. این مسئله هم فقط مربوط به شما دونفر می شه که اگر قبول کنین... نگاه ملتمسانه مهتاب به سمت من چرخید . با صدای سودا به سمت او برگشتم. - قبول می کنی مارال جون؟ لحظه ای ساکت ماندم. دوری از وطن غربت و تنهایی و نا آشنایی با زبانی بیگانه همه و همه از خاطرم گذشت اما تجسم چهره سالم و شاداب سودا همه آن افکار را مغلوب کرد. -البته که قبول می کنم عزیزم. شرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانی در میان گریه می نالید دوستش دارم نمی دانی | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| به, تایپ, سادگی, ساناز, علمی, فراخوان, نودوهشتیا, نگاه, گروهی, یک |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | ستاره بخت (علم ناز حسن زاده) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 363 | ۲۰ فروردين ۱۳۹۱ ۰۴:۴۶ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو 2 ( شهره وکیلی ) | تمام | ستاره یخی | فراخوان تایپ | 148 | ۷ دي ۱۳۹۰ ۰۴:۰۹ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو جلد 1 (شهره وکیلی) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 245 | ۲۳ آذر ۱۳۹۰ ۰۹:۲۹ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | با قلب تو می تپم (افسانه نادریان) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 123 | ۸ آبان ۱۳۹۰ ۰۲:۰۹ بعد از ظهر |