بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۸ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۱۹ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
feedback آواتار ها
 
feedback به MSN ارسال پیام feedback به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض میراث | ژول ورن | تایپ

به نام خدا

نام کتاب : میراث
نویسنده : ژول ورن
نوع کتاب : داستان
ترجمه : قدیر گلکاریان
چاپ : رخ
ویراستار : کریم احمدی
سال چاپ : تابستان 1371

===== =====
===== =====

سومین کتاب خارجی رو دارم تو این سایت تایپ میکنم. امیدوارم این کتاب و خوندن دوباره اش براتون یادآور دوران خوش گذشته از ژول ورن باشه.

لطفاً کسی پست نده تا نظم تاپیک به هم نخوره. ممنون

امتیاز و تشکر هم یادتون نره




ساکت که می مانی، می گذارند به حساب جواب نداشتن تو!
عمرا بفهمند که داری جان می کنی تا حرمت ها را نگه داری...


 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



میدانی؟!
دنیای عجیبی ست ...
همین قدر که من از تو دورم ، بس است برای عجایبش ...!
عجایب دیگر دنیا را نمی خواهم.
feedback آنلاین نیست.  
قدیمی ۸ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۲۸ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
feedback آواتار ها
 
feedback به MSN ارسال پیام feedback به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

فصل 1 :

میدان توپخانه ی استانبول در قرن نوزدهم ، از جمله میدانهایی به شمار می رفت که همیشه در جنب و جوش بود و افراد پیوسته در آنجا به همدیگر می رسیدند و در حقیقت محل قول و قرارهای آنها محسوب می شد.
اما در آن روز ، یعنی شانزدهم ماه اوت سال 1880 فعالیت و جنب و جوش همیشگی در آن میدان به چشم نمی نمی خورد. طلوع خورشید که به رنگ سرخ بر روی گنبدهای مساجد و مناره ها و سنگهای خیابانهای شهر استانبول یا به عبارتی تنگه ی بسفر را زینت می داد.
در میان سکوت حاکم بر میدان توپخانه ی شهر استانبول ، دو نفر که گاهی گام بر می داشتند و لحظه ای نگران به اطراف خود می نگریستند ، دیده می شدند. از ظاهر آنها معلوم می شد که اروپایی هستند.
آن دو خارجی ، از هلند می آمدند. وان میتن که متولد شهر روتردام بود. یکی از بازرگانان معروف جهانی به شمار می رفت. طی سالهایی طولانی با ترکیه معامله داشت و مرتب به شهر استانبول می امد و به راحتی می توانست به زبان ترکی استانبولی صحبت کند.
خدمتکارش که هیچ تفاوتی با او نداشت و او نیز اهل هلند و نامش نیز برونو بود ، در خدمتگزاری به اربابش از هیچ کوششی فروگذار نمی کرد. با اینکه قیافه ای خشن داشت اما در عین حال رقیق القلب بود. او هیچ موقع از گفته های اطرافیان و دوستانش رنجیده نمی شد و با خوشرویی به آنان پاسخ می داد.
برونوی پیشخدمت حدود چهل و پنج سال داشت. بزرگترین نقطه ضعف او تنفر از مسافرت بود. اما سرنوشت او را به پیشخدمتی بازرگانی سیّار مثل وان میتن درآورده بود که در نتیجه پیوسته مسافرت می کرد. بدین دلیل ، چون علاقه ای به مسافرت نداشت ، همیشه در سفرهایش لاغر و ضعیف می شد.
در آن روز به وی دنبال اربابش وان میتن به خاک شهر قدیمی بیزانس ، که اکنون پایتخت امپراطوری عثمانی به شمار می رفت و به نام استانبول تغییر نام داده بود ، قدم می گذاشت.
وان میتن تجارت توتون می کرد. او با بازرگانی به نام قهرمان آقا در استانبول معامله داشت. مرد هلندی حدود بیست سال بود که همکار خود قهرمان آقا را می شناخت. در آن سفر نیز مثل هر وقت دیگر که به استانبول سفر می کرد به زبان ترکی استانبولی صحبت می نمود. وی پس از ورود به حدود مرزهای عثمانی می کوشید که به زبان محلی آنجا گفتگو کند. برونو نیز دست کمی از ارباب خود در صحبت کردن به زبان ترکی استانبولی نداشت.

ادامه دارد ...
feedback آنلاین نیست.  
قدیمی ۸ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۳۲ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت

توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!


برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون



دیر باریدى باران ...
دیر...
من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!!


farnaz58 آنلاین نیست.  
قدیمی ۸ دي ۱۳۹۰, ۰۱:۴۷ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
feedback آواتار ها
 
feedback به MSN ارسال پیام feedback به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

آن روز که خود را در میدان تنها می دیدند و سکوت حاکم بر میدان را مشاهده می کردند ، بسیار متعجب شده بودند.
آن دو خارجی نمی دانستند که آنها در ماه رمضان یعنی ماه عبادت و روزه گرفتن مسلمانان وارد امپراطوری عثمانی شده اند.
به ناگهان قهوه خانه ای را در آن سوی میدان دیدند. وان میتن با خود گفت :
-فرصت خوبی برای پرسیدن علّت آرامش شهر است.
بعد از پنج دقیقه دو مرد هلندی در قهوه خانه نشسته و به سبک کشور خود ، منتظر گارسون بودند. امّا در آن مکان کسی که به گارسون شبیه باشد و یا جواب آنها را بدهد به چشم نمی خورد.
وان میتن سرانجام طاقت نیاورد و به کسی که معلوم می شد صاحب قهوه خانه است رو کرد و پرسید :
-لطفاً بیایید اینجا!
-بفرمایید ، چیزی می خواستید؟
-دو لیوان آب آلبالو بدهید.
-معذرت میخواهم آقا. بعد از اینکه افطار شد و توپ به صدا در آمد می توانیم خواسته تان را به جا آوریم.
وان میتن جیزی از حرفهای صاحب قهوه خانه متوجه نشده بود. مگر چه ارتباطی میان شلیک توپ و ارائه ی سرویس در قهوه خانه وجود دارد؟
دوباره به طرف میدان برگشتند. برونو با نزدیک شدن به ارباب ، گفت :
-اگر با دوستمان قهرمان آقا روبرو می شدیم ، این مشکلات پیش نمی آمد. حالا چه باید بکنیم؟
وان میتن جواب داد :
-آرام باش برونو. گفته اند که قهرمان آقا را همین جا می توانیم پیدا کنیم. هر طور باشد با او ملاقات خواهیم کرد.
به اتفاق همدیگر به راه افتادند. در این میان ، وان میتن به برونو توضیحاتی می داد و می گفت :
-می دانی برونو؟ تو قهرمان آقا را به اندازه ی من نمی توانی بشناسی. او یک شخص لجوج و کینه توز است. با صراحت تمام ، علوم جدید و تمدن عصر حاضر را رد کرده و ارزشی برای آنها قائل نیست.
او استفاده از کالسکه را به جای قطار و بهره جستن از کشتی بادبانی را به جای کشتیهای مکانیکی یا بخاری ترجیح می دهد.
وان میتن و برونو به انتظار قهرمان آقا وقت می گذراندند که یک مرد ترک از طرف مسجد سلطان محمود به سوی میدان دوید. ساعت شش عصر را نشان می داد.

ادامه دارد ...
feedback آنلاین نیست.  
قدیمی ۸ دي ۱۳۹۰, ۰۵:۳۶ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
feedback آواتار ها
 
feedback به MSN ارسال پیام feedback به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

از بی صبری او که پیوسته به هر سو می رفت معلوم بود که در جستجوی کسی است. حقیقتاً نیز بعد از مدتی نتوانست خود را کنترل کند و بی صبرانه با خود گفت :
-این یارهود کجا مانده است؟ بایستی در ساعت شش در اینجا بوده باشد.
سپس به درون قهوه خانه ای که وان میتن و برونو قبلاً به آنجا رفته بودند پا گذاشت و به اطرافش نگاه کرد.
اسم آن شخص صالح بود. او مباشر یک بازرگان ترابوزانی به نام صفوت آقا بود.
صفوت آقا در آن ایام به کار هدایت مسافر و تجارت در جنوب روسیه و منطقه ی قفقاز می پرداخت. قبل از مسافرت به مباشر خود صالح سفارشی کرده بود.
صالح آن روز قرار بود در میدان توپخانه با ناخدا یارهود که اهل مالتا بود ، ملاقات کند. مباشر دوباره ساعت را از جیبش درآورد و نگاه کرد و سپس به فکر فرو رفت و با خود گفت :
-چقدر دیر کرد. باید دو روز پیش از اودسا حرکت کرده باشد. مگر قول نداده بود در این ساعت در همین قهوه خانه حاضر باشد؟ نکند فراموش کرده است؟
بعد از پنج دقیقه ، در گوشه ی دیگری یک دریانورد مالتایی حضور یافت. او همان ناخدا یارهود بود که صالح انتظارش را می کشید. صالح از جایش برخاست و از میهمانش در برابر قهوه خانه استقبال کرد.
به آهستگی گفت :
-خوش آمدید. باید بدانید که از انتظار کشیدن خیلی خسته شده بودم.
ناخدا نیز معذرت خواست و گفت :
-ببخشید. از قطار ادرنه همین الان پیاده شدم ، دو روز است که در راه هستم.
-کشتی کجاست؟
-گیلدار را می پرسید؟ مسلم است که در اودسا است.
-خیلی خوب یارهود. حالا گوشم با شماست. خبرهایی برای من دارید؟
-مسلم است که دارم صالح! دو خبر ، یکی خوش و دیگری بد.
-از خبر بد شروع کن. من هم گوش می کنم.
-از این دختر می خواستم شروع کنم. از آماسیا دختر زیبای سلیم بانکدار. او به همین زودیها ازدواج می کند. بدین ترتیب فراری دادن او بسیار مشکل خواهد بود.
صالح از شنیدن این خبر عصبانی به نظر می رسید. مدتی مشتهایش را گره کرد و به دریا نگریست.
صفوت آقا در سفر به روسیه وظیفه ی بزرگی را در فراری دادن آماسیا بر عهده ی مباشرش صالح گذاشته بود.
این خبر که دختر جوان از عمه اش مقدار زیادی ثروت به ارث برده است ، به گوش صفر پسر صفوت آقا رسیده بود. و به همین منظور تصمیم داشت با او ازدواج کند.

ادامه دارد ...
feedback آنلاین نیست.  
قدیمی ۸ دي ۱۳۹۰, ۰۵:۵۵ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
feedback آواتار ها
 
feedback به MSN ارسال پیام feedback به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

صالح کمی اندیشید و سپس رو به ناخدا کرد و پرسید :
-باید این ازدواج منتفی شود.
-نمی شود صالح ، باور کن امکان ندارد.
صالح کمی اندیشید و دوباره پرسید :
-او کیست؟ منظورم به کسی است که با آماسیا می خواهد ازدواج کند.
-یک جوان از اهالی استانبول که اسمش احمد است. او برادرزاده ی بازرگانی ثروتمند است که اکنون در گالاتا زندگی می کند. اسم تاجر هم قهرمان آقا است.
-این قهرمان آقا به تجارت چه چیز مشغول است؟
-به تجارت توتون. کارهای بانکی و مالی او را در اودسا آقای سلیم بانکدار انجام می دهد.
احمد نیز روزی که به اودسا رفته بود با آماسیا آشنا می شود. تا این که کارها تا مرحله ی ازدواج پیش می رود.
-ازدواج آنها در کجا و چه زمانی انجام خواهد شد؟
-جشن عروسی در اودسا خواهد بود. ولی نمی دانم در چه موقعی برگزار می شود.
صالح دوباره به فکر فرو رفت و سپس گفت :
-پس به طور حتم قهرمان آقا به همین زودیها به اودسا خواهد رفت. هیچ شکی در این باره ندارم. باید از این مسافرت جلوگیری کنیم.
رو به ناخدای مالتایی کرد و افزود :
-خوب یارهود. تو باید هم اکنون به اودسا برگردی. به شهری که آماسیا در آنجاست. من هم برای جلوگیری از مسافرت قهرمان آقا تلاش خواهم کرد. صفر آقا زمانی که از روسیه برگردد باید دختر را در ترابوزان ببیند.
-اما خبر خوبی نیز دارم اگر مایل باشی آن را نیز خواهم گفت. بقیه کار را به من بسپار. می دانی که من در سفرهایی که به گوشه و کنار نقاط جهان می کنم ، چیزهایی از قبیل لباسهای زیبا و سنگهای قیمتی را به دست می آورم. اگر آماسیا را به بهانه ی خرید ، به کشتی بکشانم ...
-نقشه ی خوبی است. به پول احتیاج داری؟
-پس از پایان کار خواهم گرفت.
ناخدا یارهود بعد از اظهار این سخنان به گوشه ای نگاه کرد و فریاد زد :
-خدای من! آیا از این بهتر چیزی می شود؟ ببین! قهرمان آقا دارد می آید.
در کنارش خدمتکار وی نجیب نیز هست ، گویا هر روز برای رفتن به خانه ای که در اسکودار دارد ، از اینجا می گذرد.
صالح و ناخدا بلافاصله چند قدم به عقب برداشتند. با فرا رسیدن ساعت افطار بیرون قهوه خانه از رفت و آمد مردم شلوغ شده بود. البته تعقیب قهرمان آقا در آن شلوغی چندان هم سخت نبود.
در حقیقت ، ضرورتی در نزدیک شدن به وی برای شنیدن حرفهایش وجود نداشت. مثل هر زمان دیگر ، با صدایی بلند با خدمتکارش صحبت می کرد و چیزهایی به او می گفت.

ادامه دارد ...
feedback آنلاین نیست.  
قدیمی ۸ دي ۱۳۹۰, ۰۷:۰۵ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
feedback آواتار ها
 
feedback به MSN ارسال پیام feedback به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

فصل 2 :

قهرمان آقا مردی سالم و تندرست بود. با اینکه سن زیادی از او می گذشت ولی قیافه ای چهل ساله داشت. شادابی و تندرستی او را در هر انجام کاری توانا ساخته بود.
چشمان سیاه و براق وی از زیرکی و دقت حواس او حکایت می کرد. دماغ دراز او که شبیه منقار بود ، به او قیافه ای خشن و اخمو می بخشید. در میان ابروانش دو چین به چشم می خورد که او را اخموتر نشان می داد و البته اخم او و چین و چروک روی پیشانیش از طبع لجوج او پرده بر می داشت.
نوع پوشش و لباسش نیز به سبک لباسهایی بود که سلطان محمود آن را رایج کرده و در میان ترکها رواج داشت. خدمتکارش نجیب نیز به مانند اربابش لباس می پوشید. در حقیقت از مدتها پیش ، اربابش هرکاری میکرد و یا به هر طریقی صحبت می نمود ، نجیب نیز به تقلید همان شیوه می پرداخت. مثل او لباس می پوشید و مانند وی حرف می زد و معاشرت می کرد.
قهرمان آقا بدون آن که متوجه باشد افرادی به منظور شنیدن حرفهایش او را تعقیب می کنند ، به دور از واهمه و نگرانی صحبتهایش را ادامه می داد و می گفت :
-در زمانی ینی چری ها هرکسی به دلخواه خود دست به کاری می زد و به هرچه مایل بود همان را انجام می داد. مگر حالا می شود این طور عمل کرد! نبایستی چراغ حمل کنم نمی دانم ، باید فلان موقع به کوچه نیایم! بابا اصلاً به چه کسی مربوط است که چه کاری می کنم؟!

توضیح : ینی چری یعنی سربازان و یا صف پیاده نظام دوره ی عثمانی که در سال 1326 در دوره ی اورخان غازی تا دوره ی سلطان محمود دوّم در سال 1826 در ارتش ترک خدمت می کردند.

ادامه دارد ...
feedback آنلاین نیست.  
قدیمی ۸ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۰۲ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
feedback آواتار ها
 
feedback به MSN ارسال پیام feedback به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

-راستی به چه کسی مربوط است؟!
قهرمان آقا که عصبانی شده بود به نجیب نگاهی کرد و دوباره ادامه ی سخن داد و گفت :
-چاپلوسی را کنار بگذار. حالا بگو ببینم قایق آمده است؟
نجیب به سویی دوید و نگاهی کرد و دوان دوان بازگشت و گفت :
-هنوز نیامده ارباب.
به سمتی که قهرمان آقا قدم بر می داشت ، دو خارجی با همدیگر صحبت می کردند. در آن لحظه وان میتن و قهرمان آقا به طور ناگهانی و بدون قرار قبلی به همدیگر رسیدند و قهرمان آقا با نهایت قدرت فریاد زد :
-وان میتن! شما کجا ، اینجا کجا؟ واقعاً شما را در استانبول می بینم؟
با همدیگر دست داده و شروع به صحبت کردند. وان میتن ابتدا حرفهایش را شروع کرد و گفت :
-اگر شما را در اینجا نمی دیدیم ، تصمیم داشتیم با اولین قطار استانبول را ترک کنیم. چرا که هیچ وقت استانبول را این قدر ساکت و دلتنگ احساس نکرده بودم.
قهرمان آقا در جواب حرفهای وان میتن خندید و او را در مورد ماه عبادت و روزه گرفتن در ماه رمضان روشن ساخت و توضیح داد که با شروع اذان صبح ، مسلمانان دیگر چیزی نخورده و نمی آشامند و تا صدای شلیک توپ را در هنگام اذان مغرب نشنوند لب به چیزی نمی زنند و با شروع اذان مغرب افطار می کنند. او سپس مراسم بعد از افطار را برای او توضیح داد و افزود :
-اگر یک ماه دیگر دیر به اینجا می آمدید ، مسلماً شما را نمی توانستم ببینم.
وان میتن کنجکاو شده و پرسید :
-به چه علت؟
-چون تصمیم داشتم به اودسا بروم.
-به اودسا بروید؟ در آنجا چه کاری دارید؟
-برادر زاده ام احمد را داماد خواهم کرد. احمد را مانند فرزند خودم دوست دارم. قول داده ام که او را با دختر سلیم بانکدار به نام آماسیا به عقد و نکاح همدیگر درآورم. بعد از شش هفته هم جشن عروسی را در آنجا برگزار خواهم کرد. چرا که آماسیا باید قبل از هفده سالگی ازدواج بکند. در غیر این صورت میراث هنگفتی که به او تعلق خواهد گرفت دیگر به دستش نخواهد رسید. حالا فهمیدید که چرا عجله می کنم؟

ادامه دارد ...
feedback آنلاین نیست.  
قدیمی ۸ دي ۱۳۹۰, ۱۱:۳۴ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
feedback آواتار ها
 
feedback به MSN ارسال پیام feedback به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

قهرمان آقا در این لحظه کمی مکث کرد و به چشمان وان میتن نگریست و گفت :
-صبر کنید ببینم. من نباید شما را همین طور در این جا نگه دارم. باید شما را نیز با خود به اودسا ببرم. بدین ترتیب شما می توانید آنها را نیز ببینید.
وان میتن امتناع کرد و جواب داد :
-فقط ...
قهرمان آقا به مانند همیشه لجاجت کرد و حرف خودش را به کرسی نشاند و گفت :
-دیگر نباید حرفی بزنید. باید بیایید!
سپس موضوع صحبت خود را عوض کرد و گفت :
-مطمئن هستم که از محل مهمانی من در اسکودار خوشتان خواهد آمد. استخری که در میان باغچه اش قرار دارد بسیار جالب و تماشایی است. کمی در آنجا استراحت کرده و به اودسا می رویم.
در این هنگام صالح و ناخدا یارهود نیز در پشت سر قهرمان آقا در گوشه ای نشسته و با همدیگر صحبت می کردند. صالح به ناخدای مالتایی به آرامی گفت :
-شش هفته ... مراسم عروسی بعد از شش هفته ی دیگر برپا می شود. خیلی خوب شد. به قدر کافی وقت داریم.
یک مرتبه صدای آرام نجیب شنیده شد :
-قایق دارد نزدیک می شود ارباب ، بعد از ده دقیقه به اسکله نزدیک می شود و می توانیم سوارش شویم.
در آن ایام صدها قایق و کشتی در آبهای خلیج و تنگه ی بسفر در فعالیت بودند. قایقهایی که هر دو طرفشان نوک تیز بود ، مسافرانی را که از آسیا به اروپا و یا برعکس می خواستند سفر کنند ، حمل می کردند.
قهرمان آقا و کسانی که همراه او بودند ، هنگامی که پیاده به طرف قایق می رفتند ، نواختن شیپوری را شنیدند.
طبلها به صدا در آمدند و مردی که اونیفورم مخصوصی بر تن داشت به بالای سکویی رفت و با صدای بلندی شروع به خواندن لوحه ای که در دست داشت ، کرد.
قهرمان آقا دریافت که بازهم از طرف دولت فرمان جدیدی صادر شده است. آزرده خاطر گفت :
-باز هم یک فرمان ناحق ...
جارچی با صدای بلندی می خواند :
-کاملاً آگاه باشید و بعد نگویید نشنیده ایم! از امروز این دستور قابل اجرا است. تمامی قایقها ، کشتی های بادبانی و سیاحتی و هرچه که در آب حرکت می کند ، اگر قصد مسافرت از اسکودار به استانبول و یا بالعکس را دارند ، بایستی ده سکه بپردازند. هرکس از این کار امتناع ورزد و یا مخفیانه به سفر ادامه دهد به مجازات خواهد رسید.

ادامه دارد ...
feedback آنلاین نیست.  
قدیمی ۹ دي ۱۳۹۰, ۱۱:۲۲ قبل از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
feedback آواتار ها
 
feedback به MSN ارسال پیام feedback به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

قهرمان آقا با قدمهای استوار و سریع به سوی سکویی که جارچی از آن پایین می آمد ، نزدیک شد و گفت :
-این فرمان لعنتی از چه موقعی قابل اجرا است؟
جارچی قهرمان آقا را شناخته بود. با احترام جواب داد :
-از همین لحظه قابل اجرا است قربان! خودتان بهتر می دانید که دولت احتیاج به پول زیادی دارد.
-یعنی من باید از این به بعد هر روز مالیات عبور بدهم؟
-متأسفانه باید به عرضتان برسانم که همین طور است ، قربان. البته این پول برای بازرگانی مثل جنابعالی مسئله ای نیست. شما نباید این قدر هراسناک باشید ، بگذارید مستمندان و افراد کم درآمد غصه ی این مالیات را بخورند!
-این دیگر به شما مربوط نیست آقا!
نجیب به آرامی در گوش برونو گفت :
-باز هم لجاجت قهرمان آقا گل کرد.
قهرمان آقا به صحبتهایش ادامه داد و گفت :
-اکنون ، من و سه دوستم به آن طرف خواهیم رفت و این را یقین بدان که هیچ سکه ای نخواهم پرداخت.
جارچی نیز در جواب او اصرار کرد و گفت :
-باید چهل سکه بدهید! درست چهل سکه ، چرا که چهار نفر هستید.
-من این پول را نخواهم داد و مسلم بدان که به آن طرف هم خواهم رفت.
-نمی توانید عبور کنید!
-عبور می کنیم!
مأمور با لحنی جدی گفت :
-این یک دستور است. اگر این پول را ندهید به آن طرف هم نمی توانید بروید.
-می رویم و خوب هم می رویم و بدان که پول هم نمی دهیم! به من قهرمان آقای لجوج می گویند.
-وقتی قایقی نیست شما چگونه می توانید عبور کنید؟
-حتی اگر لازم باشد ، کناره های دریای سیاه را دور می زنم و می روم!
-یعنی آن قدر راهتان را طولانی تر می کنید؟
-بله! از کناره های شمالی دریای سیاه دور زده و به مقصدم خواهم رسید و باور کن که پول را نمی دهم.
جارچی خندید و گفت :
-ببینیم و تعریف کنیم.
-حالا خواهی دید! همین حالا حرکت می کنم و حتی دوستانم را نیز با خودم می برم.
برونو خواست از حرکت او ممانعت به عمل اورد و گفت :
-صبر کنید ...

ادامه دارد ...
feedback آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
تایپ, میراث, ورن, ژول

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
آب و میراث فرهنگی rchi30 معماری و عمران 0 ۲۰ آذر ۱۳۹۰ ۰۳:۳۰ بعد از ظهر
میراث | ژول ورن | دانلود Star-crossed خارجی 0 ۱۸ آذر ۱۳۹۰ ۰۱:۵۶ بعد از ظهر
در سازمان میراث فرهنگی چه خبر است/ 18 عزل و نصب طی 7 ماه! rchi30 فرهنگی و هنری 0 ۱۲ آذر ۱۳۹۰ ۰۳:۵۴ بعد از ظهر
میراث غرور | رکسانا طاهری | تایپ Mina کتابهای کامل شده ایرانی 53 ۳ مرداد ۱۳۹۰ ۱۰:۱۸ بعد از ظهر
میراث خانوم بانو | لیلا رضایی (تایپ) ko0och0o0lo0o کتابهای کامل شده ایرانی 72 ۲۳ اسفند ۱۳۸۹ ۱۱:۲۱ قبل از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان