| |||
| |||||||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #11 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,022
(View Stats)
تشکرها: 108,073
تشکر شده 197,399 بار در 18,595 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست مفید : +3 امتیاز واییییییی پریساااااااا عاشقتمممممممم ![]() ![]() http://s2.picofile.com/file/7181873973/326_343.rar.html http://s2.picofile.com/file/7181878709/344_361.rar.html http://s2.picofile.com/file/7181881070/362_368.rar.html دیر باریدى باران ... دیر... من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #12 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,022
(View Stats)
تشکرها: 108,073
تشکر شده 197,399 بار در 18,595 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | بدون امتیاز : 0 امتیاز عجب فراخوان باحالی بوددددد ![]() ![]() ![]() همگی خسته نباشید | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #13 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 12,089
(View Stats)
تشکرها: 67,486
تشکر شده 214,140 بار در 14,665 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز یه دنیا تشکر از همگی ![]() تا فراخوان بعدی ... ![]() ![]() ![]() ![]() تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #14 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۹ محل سکونت: تو قلب پسرم
نوشته ها: 2,365
(View Stats)
حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز از ص 112 ااخر 217 ویرایش موشه ده سال پیش این روزا همیشه باهم بودیم یادته بابایی خوبم..! ![]() ![]() رمان های خورشید جون خوندن داره از دستش ندین پدرخوب|sun daughter زندگی غیر مشترک | sun daughter همه ی هستی من | sun daughter48 حُکم ِ دل| sun daughter+ anital آنتي عشق | ~sun daughter~ و ~shahrivar~ من...تو...او...دیگری! | sun daughter | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #15 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۹ محل سکونت: ღ Earth ღ
نوشته ها: 1,465
(View Stats)
تشکرها: 16,613
تشکر شده 18,928 بار در 1,538 پست
کتاب مورد علاقه : ღ All book beautiful ღ | پست معمولی : +1 امتیاز صفحات 6 تا 111 ... گفتند: گذشته، گذشته! دست سرنوشت و جام گردون قربانی دیگری می طلبد اما نه سرخ چهره و لاله گون بلکه بی کران روحی را در کرانه های افق، در آبی بی انتهایی، آب جان را می گیرد. گفتند: فراموشش کن، به آن چه دل بستی پشت کن! تو چشمان و حرارت عشقش، و ما نگاه منتظر تو را به دست یغماگر باد خواهیم سپرد. گفتند: نفس هایش مدت هاست خاموش گشته، پس تو نیز در افکارت او را خفه کن و به دیگری گفتند:شتاب کن! اگر تأخیر کنی باز به یاد او خواهد افتاد. پاسخ می گویم به فریاد بر همه این گفته ها؛ آسمان بلرزد و زمین کر شود: بیا ای اولین عشق ای تنها نشانی مهربانی، منتظرت هستم. هر چند چشمانم خستۀ ناز کشیدن است. انتظاری طولانی تحمل کرده ای، می دانم. تو روحم را می شناسی، پس از من نخواه او را از خود برانم. چرا که سردفتر زندگی من و او عشق و پایانش سوگ بوده است. از اول قرامان این بود که به یادش بمانم. پس فراموش نمی کنم آن کس را که بعد از تو آمد اما پرنده وار پر کشید چه زود! - سلام مادر. - سلام عزیزم خسته نباشی. - ممنون امروز زود برگشتین. - بله، بیمارستان کار به خصوصی نداشتم. کلاس چطور بود؟ - خوب بود هفته بعد الگوی لباس عروس رو درمی یاریم. می خوام دوخت انواع لباس عروس رو یاد بگیرم. - چه خوب، پس برای خرید لباس عروس مشکل نداریم. مانتویش را از تن درآورد، کنار مادر نشست، مادر سکوت را شکست و گفت: - امروز چه کار کردی؟ به سرعت کت قهوه ای رنگی را از کیف بیرون آورد و گفت: - بالاخره تموم شد. اینم کت پدر، شلوار رو هم از قبل برایش آماده کرده ام. کت در کمال زیبایی و سلیقه دوخته شده بود. مادر با خوشحالی گفت: - خیلی خوب دوختی کم کم داری خیاط می شی. لبخند زد و گفت: - اگه همه با دوختن یک کت خیاط می شدن که خوب بود، دیگه نیازی به این همه رفتن و اومدن توی این هوای گرم نبود. مادر برخاست به آشپزخانه رفت، او هم فرصت یافت که بار دیگر با دقت به کارش نگاه کند. خودش هم آن را پسندیده بود. هنوز سرگرم تماشای هنر دستش بود که مادر با لیوان شربت از آشپزخانه خارج شد، پس از نوشیدن گفت: - وقت دارید امروز برای خرید پارچه بریم بیرون؟ مادر کمی اندیشید و آنگاه گفت: - امشب شیفت شب هستم. تا هشت وقت دارم می تونیم تا قبل از ساعت هفت برگردیم، پدرت هم دیگه باید پیداش بشه. راستی گفتم خانم آبادی زنگ زد؟ - امروز؟ - آره، تازه برگشته بودم خونه. - خب؟ چه کار داشت؟ مادر کمی تأمل کرد، آن گاه گفت: - می خواست ببینه تو قصد ازدواج داری یا نه؟ با احتیاط به صورت دخترش نگریست تا عکس العمل او را ببیند اما دخترش بی هیچ تغییری در صورت گفت: - شما چی گفتید؟ - راستش جواب درستی نداشتم که بدم چون نظر تو رو نمی دونستم. از جا برخاست وسایلش را برداشت و گفت: - مامان بهتره اگر دوباره زنگ زد بگین جوابم منفی بود. قبل از آنکه به مادر فرصت توضیح خواستن بدهد به اتاقش رفت و خود را با کشیدن طرح جدیدی مشغول کرد. در مورد آینده زیاد می اندیشید اما در مورد ازدواج قادر به گرفتن تصمیم درستی نبود. خودش نمی دانست چرا همه موقعیت ها را نادیده می گرفت، اما هر بار که در این مورد می اندیشید بی اختیار به یاد پسرعمویی می افتاد که در حال تحصیل بود. خانم آبادی به او بیش از دیگر کارآموزان اهمیت می داد، طرح هایی که او به آموزشگاه عرضه می کرد و با راهنمایی خانم آبادی تکمیل می شد فروش خوبی داشت. استعداد او در ابداع مدل های جدید لباس زنانه و مردانه قابل تحسین بود و هنوز سه ماه از دوره تکمیلی کلاس ها نگذشته بود که طرح هایش آنچنان مورد پسند واقع شده بود که بابت آنها دستمزد قابل توجهی دریافت می کرد. زمانی از اتاق خارج شد که مادر از او خواست برای رفتن به خرید آماده شود. پدر پاسخ سلامش را با لبخند داد و گفت: - خانم امشب شیفت داره و نمی تونه تأخیر کنه پس عجله کن. پدر پس از خرید، مادرش را به بیمارستان رساند. وقتی به خانه بازگشت دوخت لباس جدیدی را آغاز کرده بود که صدای زنگ تلفن بلند شد با بی میلی آن را برداشت. شخصی چندین بار در پاسخ «بفرمایید» او فوت کرد. حوصله آنکه با مزاحم حرف بزند را نداشت گوشی را گذاشت و سیم تلفن را کشید. فردای آن شب بی کار بود و کلاس نداشت. چون مادرش هم هنوز نیامده بود تصمیم گرفت به خانۀ عمو برود. خانه نزدیک بود و پس از طی مسافتی مقابل در خانه عمو ایستاد و زنگ زد. زن عمو مثل همیشه با خوشحالی در را باز کرد تنها بود. در کارها به زن عمو کمک کرد. مشغول صحبت از طرح جدیدش بود که تلفن زنگ زد. زن عمو به سرعت گوشی را برداشت و پس از چند ثانیه با خوشحالی گفت: - مهرداد جان تویی؟ چی کار می کنی مادر؟ از صحبت های زن عمو فهمید که مخاطب، مهرداد پسرعموی زیبا و درس خوانده اش است. گوش ها را تیز کرد. بار دیگر صدای زن عمو را شنید: - همه خوبن، خاطره هم اینجاست. روزنامه را برداشت و سعی کرد با خواندن آن خود را سرگرم کند، گفت و گو طولانی شده بود، سرانجام زن عمو دل کند و پس از گذاشتن گوشی با خوشحالی گفت: - سلام رسوند. آخر هفته می یاد. لبخند زد و گفت: - چشم تون روشن. راستی درسش کی تمام می شه؟ - تازه سه ماهِ که رفته یزد، دو سال باید بخونه تا وقتی برگشت یک روانپزشک موفق بشه. - چرا همین جا ادامه نداد؟ شهر یزد به این گرمی. - خیلی اصرار کردیم ولی در جواب گفت که اینجا بعضی مسائل مانع درس خوندنش می شه و تمرکز حواس نداره، می گفت جایی بیرون از تهران دور از مسایل جانبی می تونه درس بخونه. ساعتی نزد زن عمو نشست و سرانجام قصد رفتن کرد. خبر بازگشت مهرداد باعث شادی اش شده بود با آنکه هیچ رابطه ای بین او و مهرداد جز یک آشنایی خویشاوندی نبود اما توجهی که نسبت به او داشت بیش از آن بود. خبر بازگشت مهرداد را به خانواده اش داد. مهرداد به سختی توانسته بود بالاترین رتبه ورود به دانشگاه را کسب کند و با تلاش بسیار موفق به گرفتن مدرک دانشگاهی شده بود و سپس برای تکمیل دوره کارشناسی ارشد روان شناسی به شهر یزد رفته بود. علت رفتن او به یزد و برگزیدن این شهر را نمی دانست. به همراه چند تن از دوستانش به یزد رفته بود و حالا پس از سه ماه برای دیدن خانواده باز می گشت. او هم چون دیگران به مهرداد علاقمند بود. رابطۀ عمیقی بین آن ها بود، مهرداد را با آن همه امتیاز محبوب خانواده می دید از دوران کودکی با او هم بازی بود و در بیشتر اوقات در درس ها از مهرداد کمک می گرفت. با اینکه مهرداد چند سال از او بزرگ تر بود اما خاطرات گذشته او را به مهرداد پیوند می زد. سعی کرد خاطرات دوران کودکی و نوجوانی را که با او گذرانده بود مرور کند. از زمانی که شنیده بود او باز می گردد نگاهش بر در بود، او هم چون خانواده عمو منتظر بازگشت مهرداد بود. تقریباً چهار روز از تماس مهرداد گذشته بود، چون دیگر روزها تنها بود خود را با خواندن کتابی از نویسنده معروفی سرگرم کرده بود، به قسمت های جذاب کتاب رسیده بود که صدای زنگ در بلند شد، با عجله برخاست، کتاب را با نارضایتی بست و با خود زمزمه کرد: "این وقت روز کی می تونه باشه؟" طول حیاط را به سرعت طی کرد و مقابل در رسید با کمی تأمل آن را گشود. زمانی که چشمش بر قامت بلند و چشمان نافذ مهرداد افتاد آهی از حیرت و خوشحالی کشید از جلوی در کنار رفت و با صدایی که موج شادی در آن محسوس بود گفت: - سلام، کی رسیدی؟ مهرداد برای لحظه ای به او نگاه کرد و گفت: - همین حالا رسیدم. - چرا ایستاده ای؟ بیا تو! مهرداد داخل شد. برای دقایقی به حیاط و باغچه که تقریباً بی برگ بود نگاه کرد و سپس روی پله نشست، جلو رفت و مقابلش ایستاد نگاه مهرداد به چهره اش ثابت ماند. اما او سعی کرد از نگاه کردن به صورت پسرعمویش خودداری کند. مهرداد گفت: - هیچ کس خونه نبود خیلی زنگ زدم اما کسی در رو باز نکرد فکر کردم مامان اینجاست. خاطره دستش را بالا برد و گفت: - زن عمو اینجا نیومده. حتماً برای خرید رفته بیرون، خبر نداشت امروز برمی گردی اگر می دونست از خونه تکون نمی خورد. - قرار بود فردا برگردم اما تصمیمم عوض شد و امروز برگشتم مگه یک روز زودتر اشکالی داره؟ - این چه حرفیه! تو که می دونی همه منتظرت بودن. - تو چطور خاطره؟ - من هم مثل همه. دلم می خواست ببینمت! بعد از تماس تو زن عمو به همه گفت که قراره فردا برگردی، همه از خبر بازگشت تو خوشحال شدیم. - اما من برای دیدن تو خیلی بی تاب بودم. جمله مهرداد را در ذهن تحلیل کرد و با کنجکاوی سربلند کرد. مادر به او آموخته بود به هر چشمی ننگرد اما این بار نتوانست و به آن چشمان کشیده و نافذ چشم دوخت، نگاه مهرداد برق عجیبی داشت. گویا روشنایی نگاهش چشم دختر جوان را زد. پس از مدت زمان کوتاهی چشم بر زمین دوخت. اولین باری بود که چنین حرفی را از دهان او می شنید هر بار جز یک صحبت معمولی چیزی بین آنها رد و بدل نشده بود اما این بار این حرف مهرداد به او فهماند که او نیز به چیزی غیر از رابطه خویشاوندی می اندیشد. سکوت کوتاه را مهرداد پایان داد و گفت: - شاید یکی از دلایلی که وادارم کرد یک روز زودتر برگردم دیدن تو بود. منظورم رو که می فهمی؟ دیگر نمی توانست شنونده سخنان رسوا کننده مهرداد باشد. سعی کرد زمینه صحبت را عوض کند. بنابراین گفت: - حالا چرا اینجا نشستی؟ مگه خونه رو ازت گرفتن؟ می دونی اگه مادرم بیاد و تو رو اینجا ببینه چقدر ناراحت می شه؟ مهرداد برخاست و همراه او داخل شد، به حرکات او دقیق نگاه کرد، خاطره که متوجه شد هر حرکتش زیر ذره بین نگاه مهرداد است به سرعت به آشپزخانه رفت و برای دقایقی خود را آنجا مشغول کرد وقتی که از آشپزخانه خارج شد لیوانی در دست داشت. آن را مقابل مهرداد گذاشت و گفت: - بفرما این هم یک شربت خنک، توی این هوای گرم می چسبه. مهرداد لیوان را برداشت و گفت: - حتماً چون از دست توئه! خاطره بی آنکه پاسخی بدهد، گفت: - خب! یزد چطور بود؟ مهرداد نیمی از شربت را نوشید و گفت: - تا دلت بخواد گرم بود، هر وقت هوس سونای بدون آب کردی به خودم بگو تا تورو ببرم یزد! تو چکار می کنی؟ - من! فعلاً که کلاس خیاطی میرم بعد از این رو نمی دونم. - عمو و زن عمو چطورن؟ - مادرم که سرگرم بیمارستان و مریض هاست، پدر هم به کارهای خودش می رسه. - تو همیشه تنهایی؟ - حالا که کلاس می رم و مشغولم اما اغلب مواقع تنهام. - یادش به خیر، حداقل وقتی بچه بودیم خودمون رو با بازی سرگرم می کردیم. حالا تنها وسیله سرگرمی کاره و کار. - تو که فعلاً سرت به درس گرمه کار که نداری. - کی گفته من بیکارم؟ توی یه مرکز روان درمانی کار می کنم. اتفاقاً سرم خیلی شلوغه تا دلت بخواد مریض های مختلف داریم. البته توی شهرستان با این مسئله خیلی غیرواقعی برخورد می کنند. - می تونم یه سؤال بپرسم؟ مهرداد سرش را به علامت جواب مثبت تکان داد. خاطره گفت: - مهرداد چرا رفتی یزد؟ تهران که از هر نظر بهتر بود، هم امکانات خوبی داره هم کنار خانواده بودی. - این رو خوب می دونم خیلی ها این رو می پرسند. بد نیست بدونی اینجا نمی تونستم فکرم رو روی درس متمرکز کنم، به هر حال توی یه شهر دیگه بهتر می تونم به کارهام برسم. - تو که مشکلی نداشتی. منظورت چه جور مسائلیه؟ - فکر می کنی! شاید یکی از مشکلات من خود تو باشی. از کجا می دونی؟ خاطره با حیرت گفت: - من... اما من چه مشکلی برای تو هستم؟ اصلاً چه ارتباطی با تو دارم. - یعنی نمی دونی؟ مستقیم به صورت خاطره چشم دوخت، دختر جوان معذب نگاهش کرد، مهرداد برای پایان بخشیدن به آن بحث گفت: - بگذریم. حالا که گذشته و منم مشغول درس خوندنم، اصلاً تو چکار داری که چرا رفتم یزد؟ خاطره سکوت کرد و به تحلیل گفته های مهرداد پرداخت، دلش برای شنیدن بی تابی می کرد اما هنوز از جانب مهرداد مطمئن نبود. مهرداد که از سکوت او خسته شده بود. برخاست و قصد رفتن کرد. در پاسخ اصرارهای خاطره برای ماندن گفت: - فکر کنم مامان دیگه برگشته باشه. خاطره می دانست که زن عمو به این زودی باز نمی گردد و تمایل داشت زمان بیشتری با او باشد به طرف تلفن رفت شماره منزل عمو را گرفت وقتی چند بار صدای بوق آزاد بلند شد. خاطره با گفتن: «مطمئن شدی هنوز برنگشته؟» او را واداشت تا بار دیگر بنشیند، ساعتی دیگر گفت و گوی آنها ادامه داشت. خاطره از اوقات فراغت و مهرداد از حجم سنگین درس هایش گفت. زمانی که مهرداد خانه را ترک کرد به یاد گفته های او افتاد. سخنان مهرداد با آنکه دلنشین بود اما برای خاطره که تا آن روز از مهرداد چیزی غیر از یک سلام و احوالپرسی دوستانه ندیده بود کمی عجیب می نمود. پس از مدتی فکر کردن حدسی در ذهنش شکل گرفته بود که باعث شادی اش شد. آن شب با رغبت پدر و مادر را برای رفتن به خانه عمو همراهی کرد. زن عمو آنچنان از بازگشت مهرداد ذوق زده شده بود که شادی اش به خوبی نمایان بود. پدر و عمو حلقۀ محاصره ای درست کرده بودند و نگین آن مهرداد بود. گاه سؤالات پی در پی زن عمو این حلقه ر ا تنگ تر می کرد. اما مهرداد با کمال خونسردی پاسخ می داد. خاطره احساس آرامش می کرد و با دیدن دوباره مهرداد یاد جمله اش افتاد: "من برای دیدن تو خیلی بی تاب بودم." احساس غریبی داشت که قادر به توصیف آن نبود. احساسی از روی محبت و نیاز! احساس می کرد به وجود مهرداد نیاز دارد تا در برابر دیگران بتواند به او تکیه کند. زمانی که پدر برای بازگشت اقدام کرد خاطره بار سنگین غمی بر دلش نشست. علتی برای این همه دلتنگی نمی یافت. با نگرانی پایش را از خانه بیرون گذاشت، پدرش بار دیگر به جانب عمو برگشت و گفت: - فردا ظهر منتظرتون هستیم، زود بیایید! لبخند عمو بر تأیید حرف پدر، خاطره را امیدوار کرد که فردا را هم می تواند در کنار او باشد. آن شب تا پاسی از شب به مهرداد و آینده اندیشید. در بین خواب و بیداری از تصور اینکه برای همیشه در کنار مهرداد قرار گیرد لبخند زد. برخلاف روزهای گذشته آن روز زودتر برخاست و بعد از نماز خواب را بر خود حرام کرد. احساس شادی می کرد و این از نگاه تیزبین مادر مخفی نماند. صدای مادر که با بیمارستان تماس گرفته بود و برای توجیه غیبت علت را بیان می کرد شنید، با خود زمزمه کرد: "من به خاطر این مهمونی حاضرم تا آخر عمر در کارم غیبت کنم." بعد از چند ثانیه گویا متوجه گفته خود شد. سرش را تکان داد و گفت: "خدایا تو که می دونی از روی منظور نبود، اصلاً وقتی خودت می دونی چرا تکرار کنم قصد بدی نداشتم." وقتی دیس سالاد را آماده کرد. مادر به او نزدیک شد و گفت: - فکر می کنم دیگه از عهدۀ کارهای خونه برمیای اینطور نیست؟ وقتش شده که "بله" بگی! خاطره احساس کرد گونه هایش رنگ گرفت. بی آنکه پاسخی بدهد از مادر دور شد. ساعتی بعد زن عمو و عمو قدم به حیاط گذاشتند. پدر به کنایه گفت: - می ذاشتین سفره رو پهن می کردیم بعد می اومدید. خاطره پشت سر آنها را نگریست. اما کسی را ندید، با کمی تردید به عمو نگریست، مادر که از مهرداد خبری نیافت گفت: - پس آقای دکتر کجاست؟ زن عمو وارد شد و گفت: - زودتر برمی گرده. رفته به چند تا از دوستاش سر بزنه. خاطره نفس بلندی کشید و کنار آنها نشست. زن عمو که او را ساکت یافت گفت: - خانم هنرمند کار خیاطی ات به کجا رسیده؟ خاطره ظرف میوه را مقابل زن عمو گذاشت و گفت: - فعلاً که اول راهیم. مادر با غرور گفت: - نمی دونم این مدل ها رو از کجا طراحی می کنه! من فرستادمش خیاطی یاد بگیره، حالا خانم سفارش قبول می کنه و طرح ارائه می ده. پدر به جمع رو کرد و گفت: - به نظر شما خاطره خیلی شبیه من نیست؟ زن عمو با حیرت گفت: - از قیافه که نه! از چه نظر؟ پدر لبخند زد و گفت: - از هوش و استعداد دیگه! فکر می کنم خلاقیت و هوش خاطره به من رفته باشه. همه خندیدند و زن عمو پاسخ داد: - به نظر من این ارثیه را از مادر گرفته این تشبیه منطقی تره. آقای مهدوی به اعتراض گفت: - شما چقدر بی انصافید زن داداش. بحث به مسائل اقتصادی کشیده شد. خاطره که در آن جمع احساس ناراحتی می کرد برخاست، پدر و عمو با هم مشغول گفت و گو بودند و مادر و زن عمو بی توجه به خاطره با هم صحبت می کردند. خاطره به حیاط رفت، زن عمو که از رفتن او مطمئن شده بود سر در گوش خانم مهدوی کرد و گفت: - زن داداشم دیشب دوباره زنگ زد! خانم مهدوی که به خوبی متوجه منظور او شده بود گفت: - راستش وقت نکردم با خاطره صحبت کنم، سرم توی بیمارستان خیلی شلوغه. خاطره هم نسبت به این مسئله زیاد جدی نیست. اتفاقاً هفتۀ قبل مسئول آموزشگاه خیاطی اش زنگ زد و خواست که برای یکی از فامیلاش بیان خواستگاری، وقتی به خاطره گفتم جواب منفی داد. - به هر حال اون ها منتظر جواب هستند، زن داداشم دنبال یک دختر خوب برای فرنود می گرده. مثل اینکه خود فرنود از خاطره خوشش اومده. خودت که اون رو می شناسی حرف حرف خودشه مثل اینکه دلش پیش خاطره گیر کرده، به هر حال دخترت توی خونه است. ماشاءالله... هنرمند هم که هست، هر چی هم که یک دختر برای آینده به اون محتاجه در وجود خاطره هست از حق نگذریم خیلی هم صبور و متینه، با اینکه خیلی احساساتیه فکر می کنم با هر کس که باشه اون رو خوشبخت می کنه. خانم مهدوی با خشنودی گفت: - حق با شماست. زن عمو با اطمینان گفت: - هر کسی دوست داره یکی مثل خاطره عروسش بشه. خود من اگر مهرداد لب تر کنه از خاطره خواستگاری می کنم. زن داداشم خیلی دوست داره با خود خاطره حرف بزنه اما بهتر دیدم اول به تو بگم بعد اگر خاطره راضی بود قرار بگذارین. فرنود خیلی آقاست، فکر نکنی چون پسر برادرمه از اون تعریف می کنم. اما خودت می دونی که توی بازار کار می کنه خونه زندگی مستقل هم که داره، با خانوادۀ برادرم هم که آشنا هستی خودت با خاطره صحبت بکن ببین نظرش چیه فقط عزیزم سعی کن یک کم عجله کنی چون منتظر جواب هستند. خانم مهدوی با گفتن: «حتماً» به بحث خاتمه داد. *************** خاطره پس از خروج از پذیرایی کنار پیچک بزرگ حیاط نشست و مشغول نوازش گلبرگ کوچکی بود که صدای زنگ بلند شد و او را مجبور کرد برای گشودن در برخیزد. خاطره در را باز کرد. مهرداد بود، سلام کرد. مهرداد با لبخند پاسخ سلامش را داد و گفت: - پرواز کردی؟ با حیرت گفت: - پرواز؟ مهرداد در را پشت سرش بست و گفت: - فکر کردم بال درآوردی که با این سرعت در را باز کردی. - اشتباه کردی چون داشتم باغچه رو نگاه می کردم راه زیادی نبود. - چرا توی حیاط بودی؟ - بزرگ ترها باز هم مشغول بحث های همیشگی هستن، کدوم جنس از نظر قیمت بالا رفته و کدوم پایین اومده، بنزین لیتری چند شده و... منم حوصله ام سر رفت و به حیاط پناه آوردم. - بهتره بریم پیش بزرگ ترها تا من یک عرض ادبی بکنم، خیلی تشنمه بیرون گرمه. هر دو وارد شدند، همه با دیدن مهرداد سکوت کردند و با محبت سلامش را پاسخ گفتند، خاطره برای همه شربت آورد. لیوانی را مقابل مهرداد گذاشت و گفت: - خنکه تا گرم نشده بخور. مهرداد تشکر کرد. بار دیگر بزرگ تر ها به ادامه بحث مشغول شدند و جوان ها شنونده بودند. این سکوت و شنیدن حرف هایی که برای خاطره مهم نبود. مهرداد را واداشت تا برخیزد و در مبل کناری خاطره قرار گیرد. خاطره از این تعویض جا با لبخند استقبال کرد. مهرداد به محض نشستن گفت: - من نمی دونم این گفت و گوهای سیاسی و اقتصادی چه سودی به حال بزرگ تر ها داره که هر فرصتی که پیدا می کنند در این مورد حرف می زنند. خاطره سر تکان داد و گفت: - گاهی اوقات فکر می کنم، این بحث ها جالبه! اما هر بار که این حرف ها رو می شنوم حوصله ام سر میره. - درک می کنم، من ترجیح می دم در مورد مسائل آموزشی و درسی صحبت کنم تا مسائل بی فایده. حتی حاضرم در مورد الگوهای خیاطی و مدل های لباس تو صحبت کنم ولی به این موضوعات فکر نکنم. خاطره لبخند زد و برای لحظه ای کوتاه به صورت مهرداد خیره شد. نگاهش تا عمق جان پسر جوان نفوذ کرد، دوست داشت این نگاه همچنان ادامه یابد اما خاطره سر به زیر انداخت او نیز چاره ای جز پیروی از خاطره ندید. ناهار در محیطی دوستانه صرف شد و خانم مهدوی تصمیم داشت در فرصتی مناسب موضوع پسردایی مهرداد را با خاطره در میان بگذارد. اصرارهای آنها برای آنکه شام را با هم باشند نتیجه نداد و مهمان ها مجبور شدند تا بار دیگر بنشینند. پس از صرف نهار عزم رفتن کردند و قرار بر این شد که روز بعد را برای گردش به یکی از مناطق تفریحی بروند. مرخصی مهرداد چهار روز بود و این تنگی وقت آنان را مجبور می کرد این مدت را در کنار هم بگذرانند. خاطره آن روز زودتر از همیشه از کلاس بازگشت و مشغول انجام کارهایش شد. مادر مرخصی نیمه وقت گرفته بود و مجبور بود با حضور شبانه غیبت خود را موجه کند. خاطره بی توجه به قول روز گذشته مشغول دوخت کار نیمه تمامش بود که سر و صدای مهمان ها را شنید، قصد داشت از اتاق خارج شود که چند ضربه به در اتاقش خورد روسری اش را درست کرد و گفت: - مامان ببخشید همین الان میام پایین. در باز شد و مهرداد بر آستانه در ظاهر شد، کمی جا خورد اما به سرعت به خود آمد و گفت: - روی دوخت این لباس مشکل داشتم. مهرداد قدمی جلو گذاشت نگاهی به پرده های سبز رنگ اتاق او انداخت و گفت: - چقدر مهمون نوازی! خودت مهمون دعوت می کنی بعد می آیی اینجا و لباس می دوزی؟ خاطره به لحن گله مند مهرداد خندید و گفت: - من دلیلم را بیان کردم. - بله شنیدم ولی قانع نشدم. به هر حال اگر دلت می خواد بیایی زودتر آماده شو. خاطره دستش را کنار شقیقه اش گذاشت و گفت: - چشم قربان! مهرداد با رضایت از اتاق او خارج شد، ساعتی بعد همه راهی شدند. پدر اصرار داشت هر دو ماشین را بیرون ببرند. اما عمو با گفتن «شش نفر که بیشتر نیستیم» او را منصرف کرد، بزرگ ترها بیشتر با هم صحبت می کردند و این باعث نزدیک تر شدن خاطره و مهرداد به یکدیگر می شد. مادر و پدر هر دوی آنها به اصول شرعی معتقد بودند اما وقار و متانت جوانان باعث شده بود که آنان را آزاد بگذارند. هنگام بازگشت همه خسته بودند مهرداد اصرار داشت برای عرض ادب به دایی و خاله اش سری بزند. بعدازظهر به دیدن خاله اش رفت و برای شام دایی را به منزل دعوت کرد. دو دختردایی مهرداد زیبا و جذاب بودند اما غرور و خودخواهی شان برای مهرداد جالب نبود. فرنود تنها پسر آن خانواده بیش از دیگران از آن دعوت خوشحال بود، آنجا می توانست از حضور خاطره بهره ببرد، در دیدارهایی که با خاطره داشت به او علاقمند شده بود و بی تفاوتی خاطره را حمل بر شرم او می گذاشت و سعی داشت در هر فرصتی خود را به او بشناساند. خاطره از آن مهمانی راضی به نظر نمی رسید. تمام مدت خواهرها و مادر فرنود او را زیر نظر داشتند و این باعث آزارش بود. برای رهایی از آن همه نگاه به حیاط عمو رفت. حیاط با سنگ های سفید و موزائیک های نارنجی رنگ فرش شده بود، باغچه کوچک کنار دیوار بر زیبایی حیاط می افزود. زیر سایه درخت انگور لب باغچه نشست و فرصتی یافت تا با خود خلوت کند. دوست داشت هرچه زودتر به خانه بازگردد با آنکه تمایل داشت مدت بیشتری با مهرداد باشد اما حضور فرنود و خانواده اش که تمام مدت او را زیر نظر داشتند باعث فرار او از جمع شده بود. صدای قدمهایی که نزدیک می شد او را واداشت تا سرش را برگرداند، فرنود بود. فرنود خوب بود اما قلب گرم و پر محبت خاطره را وادار کرده بود تا نسبت به او بی تفاوت باشد، وقتی به نزدیکی خاطره رسید با صدای آرامی پرسید: - تنها نشستین؟ خاطره بر حسب ادب گفت: - چیزی که انسان به اون نیاز داره تفکره! تنهایی انسان را در برآورده شدن این نیاز یاری می کنه. شما هم به تنهایی نیاز داشتید؟ - من خیر! اومدم از توی ماشین وسیله ای بردارم اما حالا دوست دارم در تنهایی شما شریک بشم. خاطره خوب می دانست برداشتن وسیله بهانه ای برای صحبت کردن با اوست. به سرعت برخاست و گفت: - تنهایی که شریک نمی خواد، تنهایی با شریک که دیگه تنهایی نیست. من هم دیگه نمی خوام تنها باشم. پس از گفتن این جمله بلافاصله به داخل بازگشت و در بی توجهی مهمانان به کتابخانه قدم نهاد. به سرعت در را بست و گفت: - تازه خلوت کرده بودم. صدایی متین و آشنا در پاسخ گفت: - کسی مزاحم خلوتت شد؟ وحشتزده برگشت و مهرداد را دید که در میان کتاب ها به دنبال کتابی می گردد، کمی آرام گرفت و گفت: - نمی دونستم تو اینجایی. مهرداد بی توجه به این گفته پرسید: - تو امشب معذبی، از کی فرار می کنی؟ - من فرار نکردم فقط دنبال یک جای آروم بودم که، پسر دایی عزیزت مزاحم شد و تنهایی ام رو به هم زد. مهرداد با خونسردی روی صندلی مقابل میز نشست و برای دقایقی به حرکات ناموزون خاطره که خود او علت آن شده بود نگریست و سپس گفت: - چرا از فرنود فرار می کنی؟ با مکث گفت: - راستش خیلی به من نگاه می کنه همه حواسش به منه، دلم نمی خواد اینقدر به من توجه کنه. - مگه بده! - بد که نه! قبلاً با مادرم صحبت کرده که... - بیخود کرده! از حساسیت او خنده اش گرفت اما خود را کنترل کرد. مهرداد دیگر سکوت را جایز نمی دانست خاطره به سنی رسیده بودکه از نظر همه کس برای ازدواج مناسب بود با هراس از آنکه در مدت غیبت او کسی به خود اجازه خواستگاری دهد، گفت: - من فردا برمی گردم یزد. خاطره به طرفش برگشت و منتظر ادامه سخن او شد، پس از مکث کوتاهی گفت: - سه ماه دیگه برای تعطیلات برمی گردم، تا سه ماه طاقت انتظار داری؟ به طور غیرمستقیم خواسته اش را عنوان کرد و به خوبی به خاطره فهماند که در مورد او احساس دیگری دارد. سکوت خاطره باعث شد بگوید: - می دونم که کمی شوکه شدی اما بد نیست بدونی من خیلی فکر کردم حالا فقط منتظرم که بدونم می تونی این سه ماه رو منتظرم بمونی تا برگردم. خاطره به نگاه مهرداد با دقت نگریست، آنچه دید صداقت و پاکی بود و برای او آن نگاه کافی بود. با اطمینان پاسخ داد: - تا سه سال دیگه هم منتظر می مونم. مهرداد با خوشحالی در را گشود و گفت: - همون سه ماه کافیه تو رو با تنهایی ات تنها می گذارم تا به هرچی خواستی فکر کنی. با لبخندی که از سر رضایت بود او را ترک کرد. بعد از خروج مهرداد، خاطره بی آنکه کتابی از قفسه ها بردارد به آنها خیره شد و به گفته های مهرداد اندیشید. نتیجه ای که از حرفهای مهرداد گرفت برایش کافی بود تا تمام عمر به او وفادار بماند. زمانی که به میان جمع بازگشت باز هم متوجه فرنود شد که حرکاتش را زیر نظر گرفته بود. اما این بار مطمئن بود با حرف های مهرداد دیگر حایی برای او باقی نمی ماند، با این حال هر لبخند فرنود آرامش او را برهم می زد. بعد از تمام شدن مهمانی همه رهسپار خانه شدند، خاطره و خانواده اش کمی دیرتر از دیگران آن ها را ترک کردند. آن شب خاطره تا نزدیک صبح بیدار بود و به پسرعمو می اندیشید. اندیشه دوری از او، با آنکه زیبا نبود اما خاطره خود را موظف می دید که با آن کنار بیاید. فردای آن شب احساس دیگری داشت، احساس تعلق داشت. مادر صبح زود به همراه پدر از خانه خارج شده بود، می دانست که مهرداد قبل از ظهر به یزد باز می گردد، دوست داشت به دیدن او برود، با آنکه شب قبل مهرداد از همه خداحافظی کرده بود اما دلش می خواست یک بار دیگر صدای او را بشنود، علتی برای رفتن به خانه عمو نیافت اندوهگین کیفش را برداشت و برای رفتن به کلاس خودش را آماده کرد، هنوز از در خارج نشده بود که صدای در را شنید، قلبش با سرعت تپید، با دیدن مهرداد گفت: - تویی؟ مهرداد بی تعارف وارد شد و گفت: - انتظارم رو نداشتی؟ برای خداحافظی اومدم. - خوب کردی. - می خواستم یک بار دیگه تو رو ببینم بعد برگردم. خاطره سعی کرد هیجانش را پنهان کند، گفت: - کی برمی گردی؟ - برای تعطیلات برمی گردم. - یعنی سه ماه دیگه؟ لحن اندوهگین خاطره باعث دلگرمی مهرداد شد و گفت: - ناراحت نباش خیلی زود می گذره، بقیه درسم هم تموم می شه. اگر این قدر از جانب تو مطمئن بودم هیچوقت نمی رفتم یزد. - مراقب خودت باش! مهرداد در را گشود، گفت: - کلاس می رفتی؟ - بله اما هنوز وقت دارم. - تو هم مراقب خودت باش. بعد از گفتن این جمله به خاطره نگریست، اندوه نگاه خاطره باعث شد بگوید: - دوست داری اصلاً نرم؟ با بغضی سنگین گفت: - دوست دارم زودتر اسم تو رو به عنوان روانپزشک بالای مطبت ببینم. مهرداد با گفتن «به امید دیدار» از خانه بیرون رفت، دختر جوان کیفش را روی پله گذاشت و همان جا نشست. نگاه آخر مهرداد مقابلش جان گرفته بود اما آن قدر خوددار بود که، پس از رفتن او بی تفاوت باشد و امید دیدن دوباره باعث دلگرمی اش شود. خود را از آن پس متعلق به مردی می دانست که حالا فقط پسرعمویش نبود و قصد داشت تمام آینده همراهی اش کند. دو هفته از رفتن او به یزد گذشته بود و خاطره سعی داشت درد انتظار را با مشغول کردن خود به کارهای خیاطی راحت تر تحمیل کند. روزها به سرعت می گذاشت آن روز تازه از کلاس بازگشته بود و لباس عوض کرده بود که صدای زنگ در بلند شد. به سرعت در را گشود و با دیدن مریم بهترین دوست سال آخرش، آغوش گشود و او را به خود فشرد، در نگاه اول متوجه رنگ پریده و چشمان متورم مریم نشد، دست او را کشید و گفت: - چه عجب خانم؟ یادی از ما کردی، بی معرفت حداقل یه زنگ می زدی، بگم فراموشم نکردی، چند بار به خونتون زنگ زدم اما می گفتند نیستی. مریم بی رمق نشست، چشمانش تار می دید و به خوبی صدای خاطره را نمی شنید، سر به زیر انداخت تا خاطره متوجه صورت او نشود. خاطره او را همیشه سرحال دیده بود در تمام مدت دوستی گرچه مریم از خانواده اش حرفی نمی زد اما با لبخند در جمع حاضر می شد. مریم تب داشت. سرش گیج می رفت و حالت تهوع داشت دیگر نتوانست طاقت بیاورد به سرعت گفت: - دستشویی کجاست؟ خاطره با نگرانی دری را در گوشه سالن نشان داد و مریم به آن سو دوید، خاطره تازه متوجه او شد و پشت در به انتظار او ایستاد، زمانی که مریم در را گشود خاطره به طرفش رفت، دستش را گرفت از سرمای آن وحشت زده گفت: - اتفاقی افتاده! مریم حرف بزن! مریم نگاه پر اشکش را به او دوخت و گفت: - می تونم امشب اینجا بمونم؟ به صورت خسته او نگریست و گفت: - آره عزیزم، تا هر وقت که بخواهی می تونی اینجا بمونی. پس از سکوتی نسبتاً طولانی با تردید پرسید: - مریم از خونه فرار کردی؟ به نگاه پر هراس دوستش چشم دوخت. خاطره با اصرار گفت: - چی شده؟ مریم نگاه تب دارش را به صورت مهربان خاطره دوخت و گفت: - دیگه طاقت ندارم، همیشه مشکلاتم رو از همه پنهان کردم اما حالا... - حرف بزن ببینم چی شده؟ کدوم مشکل؟ گرچه حرف زدن برای مریم سخت بود اما دیگر قادر به تحمل نبود. مدت ها بود که تمام دردهایش را به تنهایی تحمل کرده بود و با کسی از آن همه عذاب حرفی نزده بود، دختر خودداری بود اما دیگر قادر نبود سکوت کند. باید حرف می زد و خاطره را از تردید می رهاند. سرش را به مبل تکیه داد و گفت: - تازه راهنمایی رو تموم کرده بودم که مامان مریض شد. بابای بی مهرم چند سالی بود که معتاد شده بود و زندگی رو برای خودش و ما از جهنم بدتر کرده بود، به هیچ چیز جز اعتیادش اهمیت نمی داد. وقتی فهمید مامان دیگه نمی تونه کار کنه خونه رو ترک کرد و رفت. با این که می دونست مامان مریضه هر چند وقت یک بار مهربون می شد و برای گرفتن پول هایی که مادرم به زحمت جمع کرده بود قدم رنجه می فرمود بعد هم با یک شکنجه سخت از همه ما تشکر می کرد، دفعه آخری که اومد و مامان رو بستری دید رفت و دیگه برنگشت. مامان هر روز ضعیف تر می شد. برادرم مدرسه اش رو رها کرد و رفت دنبال کار. خرج خونه، تحصیل من، مریضی مادر به گردن اون بود. توی خونه از مادر پرستاری می کردم و به هر سختی که بود درسم رو می خوندم، چند ماه بعد از بیماری و بستری شدن، تمام نتیجه تلاش من و برادرم این بود که مامان تنهامون گذاشت، مُرد. نمی دونست با رفتنش چقدر تنها می شیم، من موندم و برادرم که همۀ امید و تکیه گاهم بود، با هم زندگی می کردیم، با محبت بود و سعی می کرد به هر زحمتی که بود من رو به مدرسه بفرسته، تازه اول دبیرستان بودم که ازدواج کرد، خیلی ذوق کردم که از تنهایی بیرون میام، فکر می کردم می تونه جای خالی مادر رو برام پر کنه از اون توقع یه دوستی ساده داشتم اما اون هیچ وقت نخواست و نتونست حضورم رو تحمل کنه، سعی داشتم با همه برخوردهاش بسازم و در مقابل تمام ناسازگاریهاش کوتاه بیام، همه حرف هاش رو به خاطر برادرم به جون می خریدم اما اون هم دیگه با من نبود. مریم به سختی نفس می کشید و هن هن می کرد، با هر کلمه آتشی از درونش زبانه می کشید می خواست حرف بزند، برای اولین بار زبان اعتراض گشوده بود و گوشی یافته بود که با آن درددل کند با سختی ادامه داد: - تا اینکه من رو برای برادر دیوانه اش خواستگاری کرد، برای اولین بار در برابرش ایستادم. برادرش زیاد به خونه ما می اومد، وضع روحی خوبی نداشت، هر روز می اومد ساعت ها توی خونه می نشست، درست هم حرف نمی زد. یه روز وقتی خونه اومدم زن داداشم خونه نبود اما برادرش توی اتاق بود، اول متوجه حضورش نشدم مانتوم رو از تنم درآوردم که صداش رو شنیدم با همان لکنت زبان سلام کرد و با صدای بلند خندید به طرفش برگشتم، طوری نگاهم می کرد که ترسیدم، جلو اومد و با وقاحت بازوم رو گرفت، صورتش را جلو آورد برای رهایی از دستش جرأت کردم و به صورتش زدم دستش را مقابل صورتش گرفت از این فرصت استفاده کردم و پا به فرار گذاشتم، دنبالم دوید، وقتی خواستم از در خارج بشم از پشت من رو به طرف خودش کشید، به صورتش چنگ انداختم و از خونه زدم بیرون، تنها کسی که داشتم یه عمه بود. پدر و مادر از همون اول هم با اون رابطه خوبی نداشتن، پدر هیچ وقت به دیدنش نمی رفت. اما از وقتی معتاد شده بود بارها برای گرفتن پول سراغش رفته بود. با تمام بدی هاش مجبور شدم به دیدنش برم، وقتی با ناراحتی همه آنچه رو که اتفاق افتاده بود براش گفتم تنها به گفتن «که اینطور» اکتفا کرد. خونسردیش به داغم نمک پاشید. سنگدل تر از اون بود که توی خونه اشرافی اش یه لیوان آب دستم بدهد، هیچ وقت نفهمیدم چطور اون همه ثروت را به دست آورده بود. اون شب مجبور شدم اونجا بمونم. عمه بدون اینکه حرفی بزنه موقع شام روبروم نشست و مشغول خوردن شد، زندگی اشرافی اون برام جالب بود. سی و پنج سال داشت اما هنوز ازدواج نکرده بود، به هیچ چیز مقید نبود بهتره بگم بی بند و بار بود به هر حال هرچی بود من غیر از اون کسی رو نداشتم که به اون پناه ببرم. اون شب برای آخر شب مهمونی داشت به یکی از اتاق ها اشاره کرد و گفت: «تا وقتی من مهمان دارم از اونجا بیرون نیا!» برای اینکه اجازه داده بود شب رو اونجا بمونم خوشحال شدم و اطاعت کردم. اتاق بزرگی بود دو روز بی هیچ حرفی اجازه داد کنارش بمونم از سردرگمی خسته بودم، بعدازظهر به دیدنش رفتم. روی تخت نشسته بود و سیگار می کشید با ملایمت کنارش نشستم و گفتم: «جایی غیر از اینجا ندارم.» مثل اینکه فکرهاش رو کرده بود لبخند تمسخرآمیزی زد و گفت: «سعی کن برام مشکل درست نکنی، این خونه برای صد تا مثل تو هم جا داره اما من حال و حوصله بچه ندارم.» با خوشحالی صورتش رو بوسه بارون کردم با بی تفاوتی پتوش رو بالا کشید و گفت: «اگه اون اتاق رو دوست نداری می تونی جای دیگه رو انتخاب کنی اما چون دوست ندارم توی مهمونی های من شرکت کنی و جلوی چشم باشی بهتره همونجا بمونی. شب هایی که من مهمون دارم دوست ندارم خودت رو نشون بدی تو هم مثل مادرتی. اون اتاق یه پنجره بزرگ یا بهتر بگم یک در رو به حیاط داره می تونی از اون در وارد یا خارج بشی فهمیدی؟» خوشحال تر از اون بودم که به حرفاش گوش کنم بار دیگر صورت سردش رو بوسیدم و تشکر کردم، هرچی لازم داشتم فراهم بود هر روز مقدار زیادی پول از طریق مستخدم دریافت می کردم، عمه حاضر نبود من رو ببینه هیچ وقت حالم رو نمی پرسید و از وضعیت درسم خبر نداشت، تمام حواسم رو به درس معطوف کرده بودم تا اخلاق ناشایست عمه و گله هایش را نادیده بگیرم. عمه ناجی من بود و سعی داشتم در مقابل اون ظاهر نشم... خاطره میان حرف دوستش دوید و گفت: - برادرت چی؟ شما که با هم خوب بودین، پس... مریم ادامه داد: - از روزی که ازدواج کرد برای اون مُردم، من مزاحم خودش و همسرش بودم واقعاً نمی دونم چی شد که با اون همه علاقه ای که به من داشت بعد از ازدواج از چشمش افتادم، به هیچ حرف یا حرکت همسرش ایراد نمی گرفت، شاهد دعواها و ناسزاهایی بود که همسرش بی مورد نثارم می کرد اما فقط سکوت می کرد. همسرش نسبت به اون برتری داشت و مجبور بود کوتاه بیاید. مریم دیگر نمی توانست ادامه دهد، یادآوری گذشته باعث تغییر رنگ صورتش شده بود، خاطره برخاست تا برای او چیزی بیاورد. وقتی یک لیوان آب به دست او داد، لیوان از دست های لرزان مریم رها شد، خاطره با نگرانی گفت: - مثل اینکه حالت خیلی بده، تو باید بری دکتر، مریم دستش را بالا برد و به سختی گفت: - حالم خوبه. خاطره بی توجه به اصرار او بلند شد و برای بردن او به بیمارستان آماده شد، زیر بازوی مریم را گرفت. دختر جوان حتی قادر نبود سرپا بایستد، خاطره به سرعت تاکسی گرفت و نزدیک اولین مطب از اتومبیل پیاده شد، خوشبختانه مطب خلوت بود و زیاد منتظر نماندند، وقتی در اتاق دکتر را باز کرد بی توجه به حضور او مریم را روی صندلی نشاند و گفت: - حالش اصلاً خوب نیست. دکتر، جوانی با موهای خرمایی رنگ بود که در چهره مضطرب خاطره چشم دوخت. به مریم اشاره کرد و گفت: - آقای دکتر تبش بالاست سرگیجه هم داره. دکتر از جا بلند شد و به طرف مریم رفت، با دقت به معاینه او پرداخت. در مدت معاینه تمام توجهش به خاطره بود که با نگرانی به دوستش چشم دوخته بود، پس از معاینه برای او دارو نوشت. خاطره با دیدن نسخه برخاست: - اینجا تزریقا داره؟ کجا می شه آمپولش رو زد؟ دکتر لبخند زد و گفت: - چه نسبتی با شما داره؟ - دوست منه، حالش خوب می شه اینطور نیست؟ دکتر به چشمان نگران او نگاه کرد و گفت: - چیزی نیست خیلی زود خوب می شه، بر اثر یک فشار عصبی بوده بهتره در یک محیط آروم استراحت کنه، فکر می کنم خیلی به خودش فشار آورده، با کمی رسیدگی و فراهم کردن یک محیط آروم خیلی زود به حال طبیعی برمی گرده. طبقه پایین تزریقات داره. خاطره لبخند زد و گفت: - متشکرم. دکتر پاسخش را با تبسم داد. زمانی که خاطره به همراه مریم از آنجا خارج شد، دکتر بی اختیار به آنها اندیشید، تصویر دختر جوان را که بیمارش را همراهی کرده بود به ذهن سپرد. آن روز بی آنکه بخواهد به او فکر کرد، اما او فقط یک همراه بیمار بود و در مورد او هیچ نمی دانست. خاطره پس از گرفتن داروهای مریم او را به خانه بازگرداند و از او خواست که استراحت کند و ادامه صحبت هایش را در فرصتی مناسب بیان کند. مریم روی تخت خاطره دراز کشید احساس بهتری داشت با کمی تردید گفت: - حالم خیلی بهتر شده. خاطره با لبخند او را برای گفتن تشویق کرد و مریم ادامه داد: - روزها و شب ها رو به تنهایی می گذروندم، تا اون روز خودم رو به هیچ کس نشون نداده بودم و طی اون سه سال حتی یکی از مهمون ها رو هم ندیده بودم. هیچ کس از حضورم در خونه عمه خبر نداشت. مهمونی گرفتن و رفتن به مهمونی های اشرافی برای عمه عادت بود. هر بار مقدار زیادی پول خرج مهمونی هاش می شد، من هیچ وقت نمی فهمیدم اون که توی خونه است چطوری این همه پول به دست آورده، در طول هفته دو یا سه مرتبه عمه رو می دیدم، برخورد مستخدم هایش بهتر از خودش بود. یکی از اونها هر وقت کاری نداشت با من حرف می زد و معتقد بود خیلی اعتماد به نفس دارم که خونه عمه زندگی می کنم و تمایلی به کارهای اون ندارم. شب هایی که عمه مهمون داشت در اتاقم رو قفل می کردم و برای کارهای ضروری از پنجره بزرگ اتاق بیرون می رفتم. هیچ کس متوجه حضورم نمی شد، وقتی که دیپلم گرفتم اغلب اوقات بیکار بودم و اون موقع بود که عمه برای اولین بار دعوتم کرد که با دوستاش آشنا شم. می دونستم که برخودهای متوالی با آنها برای من نمی توانست یک آشنایی ساده باشد. به هر بهانه ای از رفتن امتناع می کردم اما عمه هر بار که لباس جدیدی می پوشیدم با لبخندی که هزار تا معنا داشت خواسته اش رو تکرار می کرد. شب های زیادی تو حیاط بزرگ خونه عمه شاهد معاشقه ها و روابط دوستای عمه بودم اما برام مهم نبود، با دیدن اونها به سرعت پرده رو می کشیدم و خودم رو با خوندن کتاب مشغول می کردم، اغلب زمانی از پنجره اتاق بیرون می رفتم که راهی نداشتم و کارم خیلی واجب بود. ماه قبل بود که آن شب سیاه از اتاقم خارج شدم. دیر وقت بود، لباس کوتاه و مخصوص خواب به تن داشتم. صدای موزیک مهمونی عمه نمی گذاشت بخوابم. وقتی از دستشویی بیرون اومدم سایه ای به طرفم اومد با وحشت خودم رو کنار کشیدم که دیده نشم پشت به اون از کنار درخت ها گذشتم که یکدفعه یکی بازوم رو گرفت. وحشت زده به طرفش برگشتم. پسر قد بلندی بود که پوست سفیدی داشت، دستش را کنار زدم و خواستم فرار کنم که دوباره بازوم رو گرفت با التماس گفتم: «ولم کن خواهش می کنم بذار برم.» خیلی آرام گفت: «من که با تو کاری ندارم فقط بگو ببینم اسمت چیه؟» مجبور شدم خودم رو معرفی کنم. بی هیچ پروایی دستم رو گرفت و گفت: «ازت خوشم اومده، مطمئن باش هیچ کاری با تو ندارم.» با حرفش آروم شدم و اجازه دادم هم قدمم شود، خیلی با نجابت برخورد کرد چیزی که توی هیچکدوم از مهمون های عمه ندیده بودم، بی آنکه بخواهم به او علاقمند شدم، شب بعدم اومد، این بار بدون ترس کنارش نشستم و در مورد خودم همه چیز رو برایش گفتم. وقتی از بی مهری برادرم گریه کردم، قیافه ناراحتی به خودش گرفت و گفت: «دیگه هیچ وقت در این مورد حرف نمی زنیم مثل اینکه گذشته ات ناراحتت می کنه؟» لبخند زدم، مهربان و صمیمی بود. همون مدت کوتاه اونقدر به اون دلبسته شدم که قبل از اینکه بیاد تو حیاط منتظرش می نشستم. مدت ها بود تنها بودم و برای رهایی از تنهایی خیلی زود به اون اطمینان کردم، ده شب پشت سر هم می اومد، حرف های زیبایی تحویلم می داد طوری که همه چیز رو غیر از اون فراموش می کردم. احمقانه بود اما همۀ دروغ هاش رو بدون هیچ تردید باور می کردم، هر بار تصمیم می گرفتم به رابطه ام با اون پایان بدهم به دیدنم می اومد و با دیدن دوباره اش فراموش می کردم قصد جدایی و بر هم زدن رابطه را دارم. خیلی ساده می گفت که دوست داره عروس خونه اش بشم و من احمق باور می کردم، همه چیز خوب می گذشت. کم کم باورش کرده بودم اما... خاطره گفت: - اما چی؟ مریم بلند شد و روی تخت نشست، زانویش را بغل گرفت و گریست. زمانی که آرام گرفت گفت: - مردها بی وفا و مُتقلبن و از عشق و وفا بویی نبردن، فقط برای سرگرمی و لذت دم از محبت و عشق می زنند. خاطره متوجه حرف های او نشد، گفت: - مریم جون بالاخره چی شد؟ چشمان مریم درخشید و گفت: - سه شب بود که از اون بی خبر بودم، هیچ کس حتی عمه از رابطه من و رُهام آگاه نبود. سر شب بی تاب اومدنش بودم اما ازش خبری نبود با هیچ کس نمی تونستم حرف بزنم. هر ساعت برام مثل قرن می گذشت. فکر می کردم براش اتفاقی افتاده، به همین دلیل روز چهارم با بی صبری مقابل عمه نشستم و گفتم: «چند شب پیش پسری توی حیاط قدم می زد، کی بود؟» وقتی که مشخصات اون رو دادم عمه قرصی که روی میز بود برداشت و گفت: «رُهام رو می گی؟ دیشب عقد کرد! منم دعوت بودم ولی چون قرار بود اینجا مهمونی داشته باشم نتونستم برم و ازش عذر خواستم.» وقتی که عمه این خبر رو داد انگار اتاق دور سرم چرخید، بی اختیار زدم زیر گریه، عمه که تعجب کرده بود علت ناراحتی ام را پرسید، همه چیز رو برایش گفتم، اما به جای دلداری گفت: «به این جماعت نباید اعتماد کرد. قصدش کامجویی بوده، تمام این مدت که با تو بوده نامزد داشته.» حرف هاش به جای اینکه آرومم کنه داغم رو تازه تر می کرد. پنج شنبه رو تمام مدت گریه کردم، از همه مردها متنفر شدم. همون شب حالم بد شد از اتاق بیرون اومدم و از وسط مهمون های عمه گذشتم دیگه هیچ چیز برام مهم نبود، با حیرت نگام می کردن اما دیگه نمی تونستم، تمام مدت خودم رو حبس کرده بودم تا از دست اونها در امان باشم و اون مرد در طی ده روز تمام زندگی ام رو نابود کرده بود، سه روز بعد عمه با مردی که حدوداً سی و پنج ساله بود به اتاقم اومد، بی هیچ احساسی نگاهش کردم، عمه اون مرد رو یکی از دوستانش معرفی کرد و گفت که از من خوشش اومده و قصد داره با من ازدواج کنه، بدون مقدمه گفت، باید شش ماه صیغه اش بشم. این موضوع برام باور کردنی نبود، هنوز نتونسته بودم رهام رو فراموش کنم و عمه در کمال بی مهری دیگری رو تقدیم من می کرد، با عصبانیت بلند شدم و با تندی اون مرد رو از اتاقم بیرون کردم عمه به صورتم کوبید و گفت: «باید قبولش کنی فهمیدی؟ اول صیغه اش می شی. اگه نخواستی دیگر هیچ!» خودم رو کنترل کردم و گفتم: «چرا صیغه؟» عمه که فکر می کرد رام شده ام گفت: «یک بار ازدواج کرده و حالا از همسرش جدا زندگی می کنه، چند ماه طول می کشه تا طلاق بگیره، مرد خوبیه حالا هم...» دیگه اجازه ندادم حرف بزنه از اتاق بیرون اومدم، شب وقت شام عمه بازم همون حرف ها رو تکرار کرد منم با سماجت جواب منفی دادم، روز بعد به اتاقم اومد و وقتی که من رو مصمم دید گفت: «یا اینکه قبول می کنی یا از خونه ام می ری فهمیدی؟» با حیرت نگاهش کردم اثری از شوخی در صورتش نبود خیلی سعی کردم خودم رو راضی کنم اما نتونستم. وسایلم رو جمع کردم و فقط با یک نامه از عمه تشکر کردم و از خانه خارج شدم، عمه شاهد رفتنم بود اما حرفی نزد. کمی پول توی کیفم هست، اون گذاشته. از دیروز صبح بیرونم، دیشب مسجد خوابیدم نمی خواستم مزاحمت بشم اما توی تهران جای دیگری رو بلد نبودم، می خوام برم تبریز. یه مادربزرگ پیرم دارم اگه قبولم کنه کنارش می مونم. خاطره سرش را با تأسف تکان داد و گفت: - تو اشتباه کردی بدون هیچ تحقیقی از زندگی رُهام به حرف هاش اعتماد کردی. مریم نگاهش را به زمین دوخت و گفت: - چیزی که من قبول کردم اینه که مردها بی وفا و دروغگو هستن. خاطره به یاد مهرداد افتاد و گفت: - همه که مثل هم نیستن تو با کسی آشنا شدی که بویی از معرفت نبرده بوده به قول خودت نامزد داشته و با تو دوست شده، پس واقعاً نامرد بوده، اشتباه تو اینجا بود که خیلی زود بهش اعتماد کردی. مریم به تلخی خندید و گفت: - تو هم یه روز به حرفم می رسی که خیلی دیره. مادر تا دیروقت بیمارستان بود. زمانی که بازگشت خاطره موضوع را برای پدر و مادرش شرح داد. مریم بهترین دوست دوران دبیرستانش بود و نمی توانست در آن موقعیت او را تنها بگذارد، مریم سه روز مهمان آنان بود زمان رفتن قول داد اگر مادربزرگ از پذیرفتن او سر باز زد بازگردد. خاطره تا چند روز به حرف های مریم می اندیشید. بعد از رفتن مریم، خانم مهدوی دنبال فرصتی بود تا با دخترش در مورد فرنود صحبت کند. آن روز خاطره کلاس نداشت و خانم مهدوی از همیشه زودتر به خانه بازگشت. خانم مهدوی تا آن روز به طور جدی در مورد آن موضوع با دخترش صحبت نکرده بود اما اصرارهای مادر مهرداد باعث شد برای گفت و گو با او اقدام کند. خاطره با خوشرویی از بازگشت زود هنگام مادر استقبال کرد. کارهایش را رها کرد و کنار مادر نشست. خانم مهدوی با ملایمت گفت: - خاطره جان قبلاً خیلی مختصر در مورد فرنود با هم صحبت کردیم. - خب؟... - مثل اینکه زن دایی مهرداد یک بار دیگه خواسته که با تو حرف بزنم و اگر موافقی یه شب برای خواستگاری بیان. خاطره که جز مهرداد به کسی فکر نمی کرد با اطمینان گفت: - مامان من که گفتم فعلاً به ازدواج فکر نمی کنم؟ خانم مهدوی به دنبال جمله ای مناسب بود تا بتواند با دخترش جدی تر مسئله ازدواج را بیان کند. پس از سکوتی کوتاه گفت: - درسته! اما دلیلت رو نگفتی! قبلاً هم چند نفری در این مورد با من صحبت کرده بودند اما چون از جانب تو مطمئن نبودم جواب درستی ندادم. تو که درس نمی خونی، بهونه بیارم که مشغول درس خوندنی؟ کلاس خیاطی ات هم که هفته ای سه روزه، به هر حال باید در این مورد تصمیم بگیری، من برای عقیده ات احترام قائلم ولی نمی تونم بی دلیل موقعیت هات رو نادیده بگیرم، تا جایی که می دونم فرنود پسر خوبیه، خانواده دار هم که هست، شغل و درآمد مناسبی هم که داره. بهتره روی این موضوع فکر کنی و همه جوانب رو در نظر بگیری و بعد جواب بدی. خاطره با یادآوری مهرداد گفت: - گرچه با فکر کردن هم نظرم عوض نمی شه اما چشم! سعی می کنم منطقی تر در این مورد فکر کنم. خانم مهدوی با خشنودی گفت: - قصد ازدواج که داری پس بهتره به این مسئله جدی تر فکر کنی. با تکان سر، مادر را مطمئن ساخت. هر چه به سال جدید نزدیک می شد هیجان او نیز افزایش می یافت. چند روز باقیمانده تا عید را به مادر در تمیز کردن خانه کمک کرد، انتظار سر آمد. آن شب، آخرین شب سال بود خواب از چشمان خاطره رخت بربسته بود و افکارش را به سوی مهرداد سوق می داد. عصر فردا نوروز و آغاز سال جدید بود. هنوز از مهرداد خبری نبود. هر لحظه منتظر بود. تا ظهر خبری نشد، یک ساعت به تحویل سال مانده بود. خاطره مشغول چیدن سفره هفت سین بود که تلفن زنگ زد. مادر گوشی را برداشت. ذوق زده به حرف های مادر گوش سپرد و مطمئن شد که مادر مهرداد آن سوی خط است. زمانی که مادر با خشنودی گفت: "پس مهرداد هم رسید." خاطره با شادی قدمی پیش گذاشت آجیل خوری از دستش رها شد و چندین تکه شد. صدای مادر را شنید: "خاطره چی شد؟" به خود آمد و گفت: - آجیل خوری شکست. مادر با صدای بلندتری گفت: - مراقب باش شیشه توی دستت نره. آجیل خوری سبزه رو آماده کن. مشغول جمع کردن شیشه ها بود که مادر به آشپزخانه آمد و گفت: - حواست کجا بود؟ نگفتی می افته روی پات. خاطره شیشه ها را داخل سطل زباله ریخت و گفت: - کی بود؟ مادر در حالی که سطل را از دست خاطره می گرفت، گفت: - زن عمو بود، گفت برای سال تحویل اونجا باشیم. مهرداد هم تازه رسیده. عجله کن، چهل دقیقه به سال تحویل مونده، پدرت حمامه بگو کمی عجله کنه. خاطره به سرعت از آشپزخانه بیرون رفت. با شادی بهترین لباسش را پوشید و به همراه پدر و مادر روانه منزل عمو شد و در نگاه اول متوجه مهرداد شد. نگاه پرمهرش را به او دوخت و سلام کرد. مهرداد به سردی پاسخ گفت و به جانب عمو رفت. خاطره با دلخوری نگاهش کرد، هیچ دلیلی برای سردی مهرداد نیافت. به کمک زن عمو شتافت، سینی چای را از او گرفت. انتظار تشکر گرمی را از جانب پسرعمو داشت اما پسر جوان با گفتن "ممنون" به صحبت هایش با عمو ادامه داد. خاطره با دنیایی سؤال گوشه ای را برگزید و به حرکات مهرداد نگریست. بی تفاوتی مهرداد برایش قابل توجیه نبود. زمانی که سال تحویل شد. تبریک گویی خیلی صمیمانه صورت گرفت. مهرداد به گفتن "سال نو مبارک" اکتفا کرد. پدر خاطره به هر دوی آنها به مقدار مساوی عیدی داد خاطره این رسم را دوست داشت. زمانی که عمو مقدار بیشتری پول به خاطره داد و بار دیگر عید را تبریک گفت مهرداد با دلخوری ساختگی گفت: - چرا من کمتر؟ خاطره با محبت تمام پول را به طرفش گرفت و گفت: - بفرمایید همش مال شما! مهرداد تنگ ماهی را جا به جا کرد و گفت: - ممنون به پول تو نیازی ندارم. خاطره خشمگین برخاست و از سالن به کتابخانه رفت. مهرداد پس از رفتن او لبخند زد و گفت: - شوخی سرش نمی شه، باید از دلش دربیارم. خاطره با ناراحتی طول و عرض کتابخانه را پیمود و به رفتار مهرداد اندیشید. اما دلیلی برای آن برخوردهای غیرمعقول نیافت. بی اختیار به یاد گفتۀ مریم افتاد و تکرار کرد. "حق با اون بود؛ مردها بی وفا هستند." باورش مشکل بود خود را قانع کرد و گفت: «اما مهرداد اینطور نیست.» تردید بر قلبش چنگ انداخت. وقتی برای خوردن شام سر میز رفت مهرداد سرش را بلند کرد و به خاطره نگاه کرد. دختر جوان که با غذایش بازی می کرد با ناراحتی او را نگاه کرد مهرداد با خود گفت: «اون خیلی حساسه، نباید این طور ناراحتش می کردم، اما وقتی ناراحت می شه چقدر معصومه!» خاطره سر درد را بهانه کرد و زودتر از دیگران میز را ترک کرد. مادر که دخترش را ناراحت دید زودتر برای رفتن اقدام کرد. هنگام خواب افکار نازیبایی ذهن دختر جوان را احاطه کرده بود. بی تفاوتی مهرداد علتی نداشت و برای او تحلیل برخوردهای او ممکن نبود. پنج روز اول سال جدید با رفت و آمد میهمانان گذشت. رفتار مهرداد همچون روز اول بود و بی تفاوتی او آزارش می داد، برخوردهای سرد مهرداد باعث گوشه گیری او در جمع شده بود. زمانی که قصد سفر به شمال کردند عمویش با مادر بزرگ تماس گرفت و خبر داد که فردای آن روز همه به شمال می روند. خاطره به دنبال برنامه ای بود که در تهران بماند اما دلایل غیرمعقولش مادر را راضی نکرد و از او خواست که بهانه گیری نکند. خاطره سعی داشت رفتار مهرداد را نادیده بگیرد و مهرداد که خود را تا آن حد برای دختر جوان مهم می دید. دوست داشت عکس العمل های او را در موارد گوناگون ببیند. با دیگران گرم می گرفت و غیر از او به همه توجه نشان می داد در صورتی که تمام حواسش پیش او بود. خاطره سعی داشت به خود بقبولاند که حرف های مریم حقیقت داشته اما نمی توانست در مورد او آن طور بی رحمانه بیندیشد. زمان سفر سرش را به شیشه چسباند و چشمانش را بست. چهار اتومبیل پشت سر هم حرکت می کردند و اتومبیلی که مهرداد پشت آن نشسته بود جلوتر از دیگران حرکت می کرد. زمانی که چشم گشود اتومبیل از دماوند هم گذشته بود، ساعتی بود که خوابیده بود به اتومبیل عمو نگریست، متوجه مهرداد شد که مشغول شکستن تخمه بود. بار دیگر چشمانش را بست و تمام لحظات آخرین دیدارش با او را به خاطر آورد. سرانجام به این نتیجه رسید که با او چون خودش برخورد کند. آن قدر قدرت داشت که ظاهر را حفظ کند و چون او تظاهر به بی تفاوتی کند. وقتی به خانه مادربزرگ رسیدند به سرعت وارد باغ شد، همه او را می شناختند. تمایلات او برای همه آشکار بود و این رفتار منزوی او برای همه سؤال برانگیز بود. فرنود بیش از دیگران به این برخوردها توجه داشت. آن روز خاطره تا غروب دریا را که پس از مدت ها آرام گرفته بود تماشا کرد. مادربزرگ از زمین لرزه ای که هفته قبل شمال را لرزانده بود می گفت و از تعداد زخمی ها و دو نفر کشته حادثه با ناراحتی صحبت می کرد. در آن چند روز خاطره تصمیم خود را گرفته بود و سعی داشت تا زمانی که مهرداد در مورد حرکاتش توضیح نداده از او نپرسد. فرنود سعی زیادی داشت تا خود را به خاطره نزدیک کند و کنار کشیدن مهرداد این فرصت را به او می داد. روز دوازدهم بود که مهرداد باید خود را برای بازگشت آماده می کرد. اصراهای مادرش برای ماندن سیزده بدر بی فایده بود و مهرداد برای ساعت ده شب بلیط گرفت. بعدازظهر همان روز همه در خانه باغ مشغول صحبت بودند، که دایی مهرداد دست روی زانوی او گذاشت و با صدای بلند گفت: - پدرت که به فکر تو نیست خودت هم که خیلی بی خیالی! مهرداد با نگاهش از دایی توضیح خواست. دایی با خونسردی گفت: - بابا بیست و پنج سالته، هنوز نمی خواهی ازدواج کنی؟ مهرداد سر به زیر انداخت. اما پدرش با خشنودی از پیش کشیدن بحث گفت: - باور کن آستین های ما بالاست، کافیه مهرداد لب تر کنه اونوقت سور و سات عروسی با ما. دایی بار دیگر خواهر زاده اش را مخاطب ساخت و گفت: - خوب لب تر کن دایی جان. کسی را در نظر گرفتی؟ مهرداد این بار به جمعیت نگریست و گفت: - از شما چه پنهون بله! همه، از جمله خاطره، منتظر ادامه صحبت های مهرداد شدند. مهرداد ادامه داد: - من دختری رو در نظر گرفتم که مطئنم خانواده تأییدش می کنند و از هر جهت برازنده است. مادرش با خوشحالی گفت: - کیه مادر؟ اهل کجاست؟ این بار با صدای آرامی گفت: - تمام این سه ماه با من بود تو دانشکده، سرکلاس، هنگام معاینه بیماران. وقتی که برگشتم اون هم به تهران برگشت. امشب هم دوباره راهی یزده. عمو با شادی محسوسی گفت: - ما می شناسیمش؟ - خودم هم هنوز به زوایای روحش پی نبرده ام. گاهی خونسرد و سطحی نگر و گاهی پر احساس و تیز بین. مادر مهرداد با بی صبری گفت: - اسمش چیه؟ حالا کجاست؟ مهرداد با زیرکی سر تکان داد و گفت: - این دیگه باشه برای بعد به زودی می فهمید. پس از پایان جمله اش به خاطره لبخند زد، لبخندی حاکی از استهزا که خاطره را دگرگون ساخت، دیگر تاب شنیدن نداشت، احساس کرد سرش سنگین شده و نمی توانست برخیزد، به زحمت برخاست و به آرامی جمع را ترک کرد. خانم مهدوی با خوشحالی پسرش را نگریست و گفت: - مهرداد جان چطوری می تونم اون رو ببینم، خیلی دلم می خواد بدونم عروس آینده ام کیه. مهرداد که متوجه غیبت خاطره شد، گفت: - به موقع معرفی اش می کنم، راستی تا دو هفته دیگه اسباب کشی داریم. صاحبخونه خیلی سخت می گرفت قصد داشت کرایه اش رو هم اضافه کنه ما هم دیدیم از عهده اش برنمی آییم جای دیگه کرایه کردیم. از خونه قبلی بزرگ تره. صاحبخونه هم مرد خوبیه فقط تنها عیبش اینه که تلفن نداره. - اِه پس من چطوری با تو تماس بگیرم؟ - مامان جان مجبوریم تماسمون رو کم کنیم. من هر وقت فرصت کنم زنگ می زنم. به دنبال راهی بود که بتواند خود را به خاطره برساند. خاطره به یکی از اتاق ها پناه برد و سعی کرد آرام بگیرد. تنفر و تردید بر قلبش چنگ انداخته بود، سرش را روی بالش فشرد تا بتواند بخوابد، متوجه حضور مهرداد شد، با یادآوری آن لبخند تمسخرآمیز تمام وجودش پر از کینه شد، مهرداد که پنداشت خواب است دلش نیامد او را صدا کند. با خروج او خاطره برخاست، گفته های مهرداد او را گیج کرده بود. "با من اومد تهران، امشبم با هم برمی گردیم. یزده، توی دانشکده، خوابگاه..." حرف های او را تکرار کرد و به آرامی اشک ریخت از پنجره اتاق به باغ مادربزرگ نگاه کرد، فصل شکفتن و زنده شدن بود اما آن هنگام دختر جوان چون برگی خزان زده بر زمین افتاده بود، به زمین و زمان لعنت فرستاد، با ناامیدی سرش را به دیوار گذاشت. زمانی که تمام آن حرف ها را با خود مرور کرد زمزمه کرد: «پس علت بی تفاوتی اش این بود.» آن عصر برای او غروب شادی و طلوع غمهایش بود. زمانی که به افق نگریست شب شده بود شبی که ماه نبود تا زمین را روشن کند و خاطره در تاریکی گم کرده راهی بود که در خاطرات گذشته گم می شد. خاطره آن شب هنگام رفتن مهرداد بیرون نیامد. زن عمو با صدای بلند گفت: - به دختری که عقل و قلبت را دزدیده سلام برسون. مهرداد با صدای بلند خندید بی توجه به آتشی که در درون خاطره به پا کرده بود راهی سفر شد. قلبش در حال ایستادن بود از خوردن امتناع کرد و پس از آنکه خانۀ مادربزرگ در ساعات پایانی شب خاموشی گزید وارد حیاط شد. زیر درخت گردوی بزرگ مادربزرگ نشست. مادربزرگ بارها گفته بود آن درخت هم سن و سال پدرش است. خاطره هرگاه دلتنگ می شد زیر آن می نشست. به شاخه های پر بار گردو نگریست و اشک ریخت، ابرها هم پا به پای او می گریستند باران شدید بود و او اگر می دانست تا چه اندازه در اشتباه است هیچگاه به آنجا پناه نمی برد. احساس سرما و بی حسی می کرد. تمام بدنش می لرزید آن حالت را دوست داشت و از جایش برنمی خواست یک ساعت بعد عطسه ها و سرفه های پی در پی نیز او را مجبور نکرد که به خانه باز گردد. فردای آن شب به تهران باز می گشتند، او قصد داشت زیر آن باران و لطافت هوای بهاری تمام خاطرات مهرداد را بشوید و بی هیچ احساسی نسبت به او باز گردد، نزدیکی دمیدن سپیده تمام وجودش خیس شده بود، لباس ها به بدنش چسبیده بود، سرانجام در مقابل آن عطسه ها کوتاه آمد و پس از تخلیه کردن وجودش از کینه به خانه بازگشت. همه خواب بودند، پاورچین پاورچین قدم به اتاق گذاشت، آب قطره قطره از لباس هایش می چکید و دندان هایش به هم می خورد و بدنش می لرزید. به سرعت لباسش را عوض کرد و برای گرم کردن خود به پتو پناه برد. خواب پس از ساعتی چشمانش را ربود. هنگامی که چشم باز کرد قادر به حرکت نبود، در عین اینکه می لرزید بدنش در تب می سوخت. وقتی مادر قدم به اتاق گذاشت و از او خواست تا برای آخرین بار کنار دریا بروند با صدایی گرفته جواب منفی داد و خواب را بهانه کرد. ناراحتی هایش را ناشی از خستگی و هوای شرجی آنجا دانست. مادر که گویا قانع شده بود گفت: - همون جای همیشگی هستیم بعد از نهار برمی گردیم اگر دوست داشتنی پیش ما بیا ولی بهتره یک مسکن بخوری و استراحت کنی. خاطره به زحمت لبخند زد و مادر اتاق را ترک کرد دختر خاله ها اصرار کردند همراهی شان کند ولی خاطره سردرد را بهانه کرد. زمانی که مطمئن شد همه خانه را ترک کردند از جا برخاست، آب از چشم و بینی اش جاری بود و مدام سرفه می کرد. در کیف مادر دنبال قرص گشت، با خوردن آن امیدوار بود بتواند بخوابد اما فایده ای نداشت. تن تب دارش را به زحمت پی خود کشید. باز هم یادآوری مهرداد بر ناراحتی اش افزود. تقویم سال جدید را از کیف خارج کرد و مقابل روز دوازدهم فروردین با دستی بی رمق و خطی درشت نوشت: «او را فراموش می کنم. هرگز به او نخواهم اندیشید.» قلم از دستش رها شد، نمی دانست چگونه با موضوع کنار بیاید حرارت بدنش به تدریج بالا رفت. هنگام ظهر بود که در حیاط باز شد و فرنود قدم به درون گذاشت. چندین بار او را به نام خواند و او را در حالی که سعی داشت چشمانش را باز نگه دارد دید، اولین باری بود که با او تنها می شد، ظرف غذا را به طرف او گرفت و گفت: - براتون غذا آوردم، همه دوست داشتیم بیایید. بهتره بخورید تا سرد نشده. خاطره لبخند زد و گفت: - ممنون می خورم. فرنود با سماجت گفت: - همین حالا بخورید. خاطره وضعیت مناسبی نداشت سعی کرد او را راضی کند. به همین دلیل گفت: - فعلاً گرسنه نیستم. - اما شما دیشب هم شام نخوردین. با حیرت گفت: - کی گفته من شام نخوردم. - تمام مدت حواسم به شما بود، اصلاً حالتون خوب نیست. می دونید خاطره خانم راستش شما هر کجا باشید دیگران رو فراموش می کنم و تمام توجهم پیش شماست من... حالش برای شنیدن حرف های او مساعد نبود، کاش می توانست فریاد زده و از بی مهری مهرداد شکایت کند اما چون همیشه خوددار بود با ناراحتی گفت: - آقا فرنود خواهش می کنم بس کن. فرنود با سماجت گفت: - هر بار که می خوام حرف بزنم یک نفر مانع می شه مامان می گه صبر کن ولی حالا که تنها هستیم بهتره خودم حرف بزنم. اگر اجازه بدین همین حالا از شما خواستگاری می کنم. با حیرت و ناباوری نگاهش کرد. فرنود بارها غیرمستقیم سعی داشت از احساسش به او بگوید و این بی پروایی اش ناشی از خستگی اش شده بود. بارها سعی داشت با او صحبت کند ولی موفق نشده بود و در آن هنگام بی توجه به آنچه بر خاطره گذشته خواسته اش را مطرح کرد. وضعیت خاطره آن قدر بد بود که با عصبانیت گفت: - تنهام بگذار، من... او که نمی خواست غرور خود را در مقابل او بشکند، اما دیگر نتوانست و با تمام وجود گریست. فرنود که چیزی در مورد مهرداد نمی دانست با سماجت گفت: - چرا قبل از آنکه من خودم رو آنطور که هستم معرفی کنم، ساکتم می کنید. خاطره با صدای بلند گفت: - تو خوبی، مهرداد خوبه، همه خوبن این منم که بدم. حالا تنهام بذار، اصلاً قصد ازدواج ندارم. خواهش می کنم برو. - تو الان عصبانی هستی، نمی دونم چی شده، اما فکر می کنم بهتره در یک موقعیت بهتر با هم صحبت کنیم. فرنود برخاست و او را تنها گذاشت. نمی خواست چیزی بخورد، تب تمام وجودش را می سوزاند، زمانی که بقیه برگشتند در رختخواب افتاده بود. خاطره با گفتن "یک سرماخوردگی ساده بیشتر نیست" سعی می کرد آنها را از نگرانی خارج کند. خانم مهدوی دخترش را به خوبی می شناخت. ماندن را جایز ندید و تصمیم گرفت هر چه زودتر بازگردد. بار دیگر مادربزرگ را با خاطراتی که از آن سفر به ذهن سپرده بود ترک کرد. در طول راه دیده بر هم نهاده بود و سرفه می کرد. خانم مهدوی نگران حال او بود. زمانی که به منزل رسیدند به تختش پناه برد. ساعتی بعد مادر خانه را به مقصد بیمارستان ترک کرد. خاطره آن شب تا صبح سرفه می کرد. به طوری که در ساعت پایانی شب نفس کشیدن برایش مشکل شده بود. سپیده دم برای مدت کوتاهی به خواب رفت. زمانی که آقای مهدوی او را در خواب دید به خیال اینکه حال او بهتر شده با خاطری آسوده خانه را ترک کرد. درد بر تمام بدنش فشار آورده بود دستانش می لرزید و درونش آتشی سوزان افروخته بود و تمام وجودش در تب می سوخت. مادر بارها با خانه تماس گرفت و حالش را پرسید. او برای آنکه مادر را از نگرانی برهاند گفت که، بهتر شده و تبش پایین آمده است اما خودش مطمئن بود که دروغ می گوید. مادر با گفتن "مراقب خودت باش شاید مجبور بشم شب رو هم بیمارستان بمونم" از دخترش خداحافظی کرد. تا هنگامی که پدر برگشت در رختخواب بود و از تخت پایین نیامد. وقتی پدر صدایش کرد به زحمت خودش را به او رساند، صورتش را شست و سعی کرد با لبخندی پدر را از نگرانی بیرون آورد، گرسنه بود اما نمی توانست غذا بخورد. زمانی که پدر او را برای شام دعوت کرد با صدایی لرزان گفت که، تازه غذا خورده و گرسنه نیست. سرفه های بی امان تمام مجرای سینه اش را دچار درد کرده بود. دیگر نمی توانست به راحتی نفس بکشد. خم شد و دستش را روی شکم نهاد تا بتواند راحت تر سرفه کند، صبح فردا برای آنکه پدر را نبیند خود را در اتاق حبس کرد. زمانی که از رفتن پدر مطمئن شد از اتاق خارج شد صورتش را زیر آب سرد گرفت آن قدر تب داشت که هیچ احساسی نمی کرد. چند لیوان آب سرد نوشید و تکه ای یخ روی پیشانیش قرار داد. هیچ کاری نمی توانست بکند دلش نمی آمد مادر را نگران کند. روی مبل افتاد و زمان را از خاطر برد... در ناحیه حنجره سوزش شدیدی احساس می کرد. پدر آن روز کمی زود به خانه بازگشت با دیدن خاطره که بی رمق روی مبل افتاده بود به طرفش دوید دستش را گرفت و وحشت زده گفت: - چی شده عزیزم. گفته های پدر را نمی شنید. صورت او را واضح نمی دید و زیر لب چیزی می گفت. به سرعت او را داخل اتومبیل گذاشت. پایش را روی پدال گاز فشرد و از کوچه خارج شد. با نگرانی به چهرۀ دخترش نگاه کرد، خاطره سعی داشت به زحمت نفس بکشد، صدای ناله اش پدر را آزار می داد قصد داشت او را به محل کار همسرش ببرد اما مسافت طولانی، پدر را بر آن داشت در مقابل نزدیک ترین مطب توقف کند. زیر بازوی خاطره را گرفت و به سختی او را از پله ها بالا برد. خوشبختانه مطب شلوغ نبود و پس از گرفتن نوبت وارد شدند. دکتر برای لحظه ای به بیمار چشم دوخت و بلافاصله او را شناخت. با کمی تردید به یاری آقای مهدوی شتافت. وقتی حال او را دید با نگرانی پرسید: - چه اتفاقی برایش افتاده؟ آقای مهدوی دستش را زیر سر خاطره گرفت و گفت: - سرما خورده. فکر کنم هوای شمال به او نساخته. دکتر به معاینه پرداخت و مشخصات بیمار را از دفترچه بیمه او دریافت. پس از چند ثانیه دستش را از روی سر خاطره برداشت و گفت: - آنفولانزا این روزها خیلی ها رو مریض کرده، هوای بهار قابل اطمینان نیست. وضعیت دخترتون خیلی حاده. آقای مهدوی با ناراحتی سر تکان داد و گفت: - مادرش پزشکه وقتی برگشتیم رفت بیمارستان من هم نمی دونستم حالش اینقدر وخیمه خودش هم حرفی نزد. همیشه ملاحظه همه رو می کنه غیر از خودش! فکر می کردم بهتر شده. دکتر نگاه کوتاهی به خاطره انداخت و وضعیت گلوی او را معاینه کرد و در پایان با قاطعیت گفت: - فکر می کنم ضعف هم داره باید سرم بهش تزریق بشه، کمک کنید روی تخت بخوابه. آقای مهدوی دخترش را روی تخت خواباند و نسخه را از دکتر گرفت تا داروهای او را تهیه کند. دکتر با گفتن "داروخونه اون طرف خیابونه" به سمت خاطره رفت و بالای سر او ایستاد. نفس های نامنظم و سرفه های پی در پی دختر جوان باعث نگرانی اش شد باور نمی کرد خود او باشد، اولین دیدارش با او را به خاطر آورد. دختر جوان با نگرانی در مورد وضعیت دوستش می پرسید. دکتر با آنکه هر روز ده ها دختر را می دید اما او را فراموش نکرده بود. سرش را روی سینه بیمار خم کرد. نفس های پر حرارت او باعث وحشتش شد و برای لحظه ای صدای آرام خاطره را شنید که زمزمه کرد: - مریم دروغ نمی گفت، مردها بی وفا هستند حتی مهرداد... مهرداد... بار دیگر سکوت کرد. نام مهرداد برای دکتر غریب بود و بی اختیار از آن هراسید زمانی که از بالای سر خاطره کنار می رفت خاطره بین بودن و نبودن، زندگی و مرگ دست و پا می زد. در طول آن دو شب آنقدر سرفه کرده بود که گلویش گرفته بود. دکتر مقابل میزش نشست و به او چشم دوخت، هنوز اولین نگاه دختر جوان مقابلش بود، آن روز دوستش را برای معالجه آورده بود و حال چشم بسته بود تا مانع نگریستن به چشمان دکتر شود. زمانی که آقای مهدوی بازگشت با ناراحتی گفت که تزریقات تعطیل شده است. دکتر که همیشه در آن ساعت مطب را به قصد خانه ترک می کرد، بی آنکه به رفتن بیندیشد سِرُم را از آقای مهدوی گرفت و گفت: - خودم این کار را انجام می دهم ولی بد نیست بدونید دستگاه تنفس دخترتون بر اثر شدت سرفه ها دچار مشکل شده. آقای مهدوی با نگرانی به دخترش اشاره کرد و گفت: - خطرناک که نیست؟ دکتر قصد نداشت بیش از آن او را ناراحت کند. برای آرام کردن او گفت: - توکل کنید، مثل اینکه خیلی عذاب کشیده. دکتر حال عجیبش را نمی فهمید. راسخ تر از آن بود که از عهده یک وصل کردن ساده سرم بر نیاید اما در آن لحظات قادر به تمرکز حواس نبود هنگام وصل کردن سرم به دستان سفید خاطره دستش می لرزید. سعی کرد با خونسردی سوزن را به دست او فرو کند. آقای مهدوی برای آوردن همسرش آنجا را ترک کرد. قبل از رفتن رو به دکتر کرد و گفت: - امروز مزاحم شما شدیم، شما برنمی گردید خونه؟ دکتر تازه به یاد آورد که مادرش در خانه منتظر است. گوشی تلفن را برداشت و گفت: - زنگ می زنم و می گم دیرتر برمی گردم. آقای مهدوی با لبخند تشکر کرد و او را ترک کرد. دکتر امیدی شماره خانه را گرفت و به طور مختصر موضوع را برای مادرش شرح داد. مادر که به دیر آمدن او عادت نداشت و در صدای پسرش لرزش را احساس کرد توضیح خواست و دکتر برای آنکه خود را از سؤالات مادر برهاند وخیم بودن وضع بیمار را بهانه و خداحافظی کرد. با نگرانی به خاطره و قطره های سرم که وارد بدن او می شد نگریست هر بار که خاطره با صدایی آرام مهرداد را فرا می خواند دکتر حسی عجیبی را تجربه می کرد. احساسی که با آن آشنا بود، حسی که گاه با حسادت آمیخته می شد، دلش می خواست خاطره چشم بگشاید و برایش از مهرداد بگوید، او را عامل وضعیت خاطره می دانست، تا زمانی که آقای مهدوی و همسرش بازگشتند به حدسی که می زد اندیشید، بی آنکه بخواهد با وجودی که دانسته بود خاطره به کسی تعلق خاطر دارد به او و آینده اندیشید. بی تاب در انتظار چشم گشودن او و آن نگاه معصومش بود. زمانی که آقا و خانم مهدوی بازگشتند سرم را از دست خاطره جدا کرده بود. بیمار به آرامی به خواب رفته بود. آقای مهدوی به گرمی دستان دکتر را فشرد و تشکر کرد. پزشک جوان با نگاهی به صورت خاطره در پاسخ گفت: - مراقبش باشید اگر حالش در طول شب وخیم شد با این شماره تماس بگیرید. برگه ای را که شماره ای را روی آن یادداشت کرده بود به دست آقای مهدوی داد. پدر و مادر بار دیگر تشکر کردند و با نگرانی دخترشان را از مطب به اتومبیل منتقل کردند. دکتر تمام مدت از پنجره شاهد رفتن و دور شدن آن ها بود زمانی که اتومبیل آقای مهدوی از روبروی مطب دور شد دکتر جوان آهی کشید و سعی کرد با سرگرم کردن خود، غمی را که بر دلش نشسته بود از خود دور کند. آقای مهدوی هر چند دقیقه یک بار سرش را به عقب بر می گرداند و به چهره گلگون خاطره نگاه می کرد، زمانی که خاطره سرفه کرد مادر دست دخترش را گرفت و قلبش از حرارت بدن تنها فرزندش آتش گرفت، خاطره در آن لحظات متوجه هیچ چیز نبود. نه از نگرانی پدر و مادر خبر داشت و نه آتشی را که بر دل پزشک جوان انداخته بود درک می کرد. تنها خود را می دید که در کابوسی وحشتناک دستانش را تکان می داد تا شاید خود را از آن کابوس رها کند. برای لحظه ای فریاد کشید: - می ترسم تنهام نذار. سپس چشم گشود. مادر او را دلداری داد و خاطره بار دیگر چشم بست. زمانی که روی تخت دراز کشید، به صورت مادر نگریست اما صدایش را نمی شنید. خانم مهدوی دستان او را در دست گرفته بود و سعی داشت با پارچه سفید و خیس از شدت حرارت بدن او بکاهد، زمانی که مطمئن شد او به خواب رفته اتاق او را ترک کرد، آقای مهدوی با دیدن او گفت: - چی شد خانوم؟ بهتر نشد؟ سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت: - می خوام براش سوپ درست کنم دخترم خیلی ضعیف شده. به طرف آشپزخانه رفت و مشغول شد، دو ساعت بعد با بشقاب سوپ به اتاق دخترش رفت تا به هر زحمت که شده آن را به او بخوراند. در طول شب چندین بار تب او را اندازه گیری کرد، دست و پای او را شست و شو کرد اما تغییری در بدن خاطره پدید نیامد. همچنان در آتش تب می سوخت. نزدیک ساعت نه صبح بود که آقای مهدوی خانه را ترک کرد. خانم مهدوی آن روز با بیمارستان تماس گرفت و خبر بیماری دخترش را به اطلاع آنها رساند. تمام مدت بالای سر دخترش نشست و به چهره زیبا و معصوم او چشم دوخت، هیچ تغییری در حال او ایجاد نشده بود و همچون شب گذشته به سختی نفس می کشید. نفس های گرفته و پر صدای خاطره مادر را نگران می کرد دست به طرف تلفن دراز کرد و با خانه دکتر تماس گرفت. به طور مختصر وضعیت دخترش را شرح داد. دکتر که شب قبل را در نگرانی به سر برده بود با صدایی مرتعش گفت: - صبر کنید خودم میام دیدنش. فقط لطف کنید آدرس بدید. خانم مهدوی به سرعت نشانی منزل را بدکتر داد و از او تشکر کرد. مادر مهرداد که برای دیدن خاطره آمده بود با دیدن مادر خاطره در خانه با نگرانی گفت: - اومدم به خاطره سر بزنم. خانم مهدوی با پریشانی گفت: - خاطره مریض شده حالش خیلی بده. مادر مهرداد گفت: - چی شده؟ دکتر رفته؟ خانم مهدوی بطور مختصر موضوع را شرح داد و همراه او وارد اتاق خاطره شد. زن عموی خاطره با دیدن وضعیت نگران کننده خاطره گفت: - باید ببریمش بیمارستان، دکتر چی گفت؟ خانم مهدوی آب دهانش را فرو داد و گفت: - دکتر تا چند دقیقه دیگه میاد. نمی دونم چرا دیر کرده؟ خاطره به هوای شمال حساسیت نداشت بیرونم که زیاد نبود. با صدای زنگ با گفتن "دکتر اومد" به سوی در حرکت کرد. مادر خاطره و زن عمویش سلام کردند. دکتر پاسخ سلام آنها را به گرمی داد. خانم مهدوی او را به اتاق دخترش راهنمایی کرد، هیچ تغییری در وضعیت خاطره پدید نیامده بود. دکتر به معاینه او پرداخت. از وضعیت او وخامت حالش را دریافت. با دیدن نگرانی خانم مهدوی گفت: - خودتون پزشک هستید نمی تونم به شما دروغ بگم. ریه هاش به طرز وحشتناکی ورم کرده و باید این قرص رو تهیه کنید. البته فکر نکنم توی داروخانه ها پیدا کنید. خانم مهدوی با دیدن نام دارو گفت: - این که اصلاً پیدا نمی شه. توی بازار کمیابه و به همه کس نمی فروشن. دکتر گفت: - اما شما سعی خودتون رو بکنید. باید عجله کنید وضعیت خوبی نداره و امکان ابتلاء به سل و... خانم مهدوی با نگرانی گفت: - می دونم دکتر، اما اگر پیدا نشد چی؟ دکتر سر تکان داد و گفت: - به خدا توکل کنید. منم امروز دنبال دارو می گردم و بعد هم برای دیدنش میام. خانم ها از او تشکر کرده و تا در خانه همراهیش نمودند. خانم مهدوی با کمی تأخیر لباس پوشید. کارت پزشکی اش را برداشت و گفت: - باید قرص ها رو پیدا کنم. تو می تونی کنار خاطره بمونی؟ مادر مهرداد با خشنودی سر تکان داد و گفت: - خیالت راحت باشه. همین جا کنارش می شینم تا برگردی. خانم مهدوی از او تشکر کرد و گفت: - سعی می کنم زود برگردم. زن عمو با تمام وجود این دختر را دوست داشت. با جدیت کنارش نشست و دستمال تمیزی را مرطوب کرد و روی سر او گذاشت. این کار را آنقدر ادامه داد که مطمئن شد تا حدودی موفق شده است تب خاطره را کاهش دهد. ساعت سه بعدازظهر بود که خانم مهدوی خسته و گرسنه بازگشت. مادر مهرداد همه چیز را آماده کرده بود. بلافاصله پس از ورود او پرسید: - چی شد؟ پیدا کردی؟ خانم مهدوی با ناامیدی خودش را روی مبل رها کرد و گفت: - لعنت به این بازار سیاه به همه کس دارو نمی دن. فقط یک نفر حاضر شد پنجاه هزار تومن بگیره و ده تا قرص تا هفته دیگه برام تهیه کنه. پولش مهم نیست، هفته دیگه خیلی دیره. وقتی زیاد اصرار کردم که قرص ها رو فردا بیاره شک کرد و گفت: «اصلاً قرص نداریم تموم شده.» از صبح تا حالا دارم راه می رم اما دارو پیدا نمی شه به تمام داروخونه های اطراف سر زدم، هیچ داروخونه ای نداشت از خستگی داشتم هلاک می شدم. حال خاطره بهتر نشده؟ مادر مهرداد لبخند زد و گفت: - خیلی راحت خوابیده، هذیون نمی گه. دکتر خوبی داره امیدوارم اون بتونه داروها رو پیدا کنه. به هر حال مَرده و با این آدم ها راحت تر کنار میاد. خانم مهدوی پشت میز نشست و گفت: - امیدوارم. راستی از مهرداد چه خبر؟ - بی خبریم این خونه جدید تلفن نداره که زنگ بزنم خودش هم خیلی کم تماس می گیره. وقتی هم زنگ می زنه که نمی شه زیاد حرف زد، تا احوال پرسی کنیم نیم ساعت شده. آقای مهدوی ناامید به خانه بازگشت او نیز موفق به پیدا کردن دارو نشده بود. با دیدن چهره نگران همسرش گفت: - دیگه نمی دونم چی کار کنم، به تو که دکتر بودی ندادن به من که اصلاً اطمینان نمی کردن. زمانی که صدای زنگ تلفن بلند شد هر دو به طرف تلفن دویدند. آقای مهدوی گوشی را برداشت و با شنیدن صدای دکتر گفت: - دکتر جون به دادم برس، حال خاطره هیچ تغییری نکرده. نه من و نه خانمم موفق به پیدا کردن دارو نشدیم. خانمم از صبح دنبال دارو گشته اما هیچ کس حاضر نیست دارو بفروشد. دکتر تأمل کرد تا حرف های آقای مهدوی پایان یابد. آن گاه گفت: - اما من قرص ها رو تهیه کردم، فردا صبح اون ها رو براتون می یارم. آقای مهدوی با خوشحالی گفت: - واقعاً؟ خدا خیرتون بده، نمی دونم چطور از شما تشکر کنم، امیدوارم بتونم از خجالت شما بیرون بیام. فردا صبح منتظرتون هستیم. دکتر با تأکید گفت: - باید داروهایی که براش تجویز کردم به موقع مصرف کنه. سعی کنید تا فردا صبح دمای بدنش بالاتر نره که خطرناک می شه. آقای مهدوی بار دیگر تشکر کرد و گوشی را گذاشت. آن شب خاطره بدترین شب زندگی اش را سپری کرد. آرزوی خانم مهدوی فقط دیدن یک لبخند بر لب خاطره بود. تب خاطره در طول شب کمی پایین آمد که این باعث خشنودی مادر شد اما سرفه های پی در پی و خشن خاطره بار دیگر شادی مادر را بر هم زد. تا نزدیک صبح کنار تخت خاطره بیدار بود هوا که روشن شد دیگر قادر به باز نگه داشتن چشمانش نبود، زمانی چشم باز کرد که همسرش و دکتر وارد اتاق شدند. دکتر به سرعت قرص ها را به صورت پودر در آورد و درون شیر او ریخت و به دختر جوان خورانید. خاطره ابتدا چندین سرفه بلند کرد و با بالا آوردن سرش توسط دکتر توانست شیر را بنوشد. هر سه با خشنودی او را ترک کردند تا بتواند استراحت کند، دارو آنقدر مؤثر بود که در کمتر از سه ساعت تب خاطره را به اندازه قابل توجهی پایین آورد و از شدت سرفه هایش کم کرد. خانم مهدوی آن روز هم در خانه ماند. زمانی که دکتر تماس گرفت با خشنودی از تغییر حالت خاطره برایش گفت. عصر همان روز خاطره چشم گشود. مادر را شناخت و به چهره نگران او لبخند زد. خانم مهدوی سر از پا نمی شناخت. زمانی که پدر به خانه بازگشت و با دیدن خاطره که در پذیرایی روی مبل دراز کشیده بود به طرفش رفت و گفت: - خدا رو شکر، عزیزم می دونی چی کشیدیم؟ خاطره با شرم سر به زیر انداخت و گفت: - معذرت می خوام، قصدم نگران کردن شما نبود. آقای مهدوی خودش شربت او را در قاشق ریخت و به او داد. خانم مهدوی کنار همسرش نشست و گفت: - دکتر واقعاً زحمت کشید. باید ازش تشکر کنیم. آقای مهدوی با خشنودی گفت: - فکر می کنم خودش برای دیدن خاطره بیاد. بیچاره، شده دکتر خصوصی خاطره خانم. از کار زندگی افتاده. خاطره باور نداشت تا آن حد حالش خراب بوده که حتی دکتر را که چندین بار بالای سرش آمده بود به خاطر نمی آورد. هنگامی که دکتر برای دیدن او آمد خانم و آقای مهدوی به استقبال رفتند و با خشنودی از او دعوت کردند داخل شود. دکتر با آقای مهدوی به گفتگو نشست. بی تاب و منتظر بود. مریض ما کجاست دکتر از پله ها بالا رفت و چند ضربه به در اتاق نواخت، صدای خاطره را شنید که به او اجازه ورود داد. وارد شد و در اولین نظر دختر جوان را دید که روی تخت نشسته و منتظر است تا ناجی خود را ببیند، لبخند زد و به او نزدیک شد. خاطره به صورت او چشم دوخت. دکتر به نظرش آشنا آمد اما او را نشناخت. سلام کرد. دکتر روبرویش نشست و گفت: - سلام، بهتر شدی؟ خاطره سر تکان داد و گفت: - کی تا حالا دکتر حال بیمار رو از خودش می پرسه؟ شما دکترید از من نظر می خواین؟ دکتر بر این حاضر جوابی لبخند زد و دست روی پیشانی او گذاشت، خاطره مطمئن بود آن مرد را قبلاً دیده است اما هرچه به خود فشار آورد به خاطر نیاورد که او را کجا دیده است. زمانی که دکتر خم شد تا او را معاینه کند، خاطره به خوبی متوجه نفس های نامنظم دکتر شد. زمانی که کارش به پایان رسید گفت: - خدا رو شکر کنید، ورم ریه هاتون از بین رفته، اما عفونت هنوز توی بدنتون هست. به هر حال دفاع بدنتون خیلی خوبه، خوب مقاومت کردین! خاطره تشکر کرد و به آرامی برخاست، زمانی که تمام قد ایستاد، دکتر نگاهی به قامت او انداخت آنگاه به نگاه خسته و چشمان گود رفته او اشاره کرد و گفت: - شما باید تقویت بشین، این سه روز خیلی ضعیف شدین. سعی کن استراحت کنی. اگر دوست داری بیا پائین. دکتر برخاست و از اتاق خارج شد، خاطره برای لحظه ای روی تخت دراز کشید اما بی اختیار بلند شد و پایین رفت، آقای مهدوی پس از نشستن دکتر گفت: - حالش چطوره؟ دکتر با اعتماد گفت: - تا سه روز دیگه خوب می شه. در مقابل بیماری خوب مبارزه کرده. دکتر در مقابل اصرارهای خانم مهدوی برای ماندن سر تعظیم فرود آورد و عذر خواست. هنگام خداحافظی به خاطره رو کرد و گفت: - گذشته را فراموش کنید و به خودتون فشار نیارید فکر می کنم چیزی که باعث تشدید بیماری شما شد، فشار روحی بود پس سعی کنید با فراموشی باعث کاهش بیماری بشین. خاطره به خوبی متوجه گفته دکتر شد و گفت: - سعی می کنم. دکتر با جدیت پاسخ داد: - من به سعی شما کاری ندارم، به آنچه باعث آزارت می شه نباید فکر کنی ازت سعی نمی خوام فقط عمل فهمیدی؟ خاطره سر فرود آورد و دکتر آنجا را ترک کرد. وقتی تنها شد به یاد دکتر افتاد. آن مرد برایش آشنا بود آن شب پس از مدت ها مهرداد را فراموش کرد و برای مدتی به دکتر اندیشید. هنگام خواب لبخند زد و زمزمه کرد: - حق با دکتره، می تونم به جای مهرداد هر کسی رو جایگزین کنم. با بردن نام مهرداد تمام بدنش سرد شد، احساسی که به مهرداد داشت به آن سادگی نبود و نمی توانست به راحتی او را فراموش کند. فردای آن روز احساس بهتری داشت، از مادر خواست به بیمارستان برود و گفت که می تواند از خود مراقبت کند. مادر با اطمینان او را ترک کرد. بار دیگر به یاد دکتر افتاد. چهره مردانه او را سعی داشت مقابل خود بیاورد تا از اندیشه مهرداد بیرون بیاید. زن عمو برای پرسیدن حالش به دیدنش آمد. بی اختیار با دیدن او بار دیگر به یاد مهرداد افتاد ولی سعی کرد اندوه را از خود دور کند. پس از این که زن عمو او را ترک کرد صدای زنگ تلفن بلند شد. بعد از احوالپرسی خاطره پرسید: - شما؟ شخص مخاطب گفت: - چقدر فراموش کارید؟ حالتون چطوره؟ فکر می کنم سرفه هاتون تموم شده و... خاطره آهی کشید و گفت: - دکتر شمایید؟ متأسفم که نشناختم. خیلی بهتر شدم دیگه سرفه نمی کنم. دکتر صدایش را آرام کرد و گفت: - تو همه کس رو مثل مهرداد نمی شناسی! با حیرت و هراس گفت: - مهرداد! دکتر نفس عمیقی کشید و گفت: - باید مطلبی رو به شما بگم اگر اجازه بدین امشب بیام دیدنتون، در مورد خودتونه! خاطره با نگرانی پرسید: - خودم؟ - نگران نباش فقط، راهی برای بهبودی کامل؛ می خواهم پیشنهاد کنم. باید حضوری توضیح بدم. - خوشحالم می شم شما رو ببینم. شب منتظرتون هستیم با خانواده تشریف بیارین. - من فقط یه مادر دارم که همه زندگی ام محسوب می شه. - هر موقع که اومدین قدمتون روی چشم. - ممنون خاطره! لرزش صدای دکتر محسوس بود و خاطره از اینکه توسط او به نام خوانده شد کمی تعجب کرد و گفت: - بله! دکتر با لحنی مهربان گفت: - مراقب خودت باش. خاطره پس از درنگ کوتاهی گفت: - چشم ممنون و خداحافظ. - خداحافظ خاطره. زمانی که دکتر جمله آخرش را گفت، خاطره احساس کرد حرارت گفته دکتر از گوشی به صورتش خورد، به همین دلیل به سرعت گوشی را گذاشت. تا مدتی کنار تلفن نشست و به قاب روبرو خیره شد. او یک دختر بود و احساسات را به خوبی درک می کرد. کینه و نفرت را به اندازه عشق می فهمید. دکتر تمام توجهش را به او جلب کرده بود و خاطره این را به خوبی درک می کرد. هنگام عصر بی تاب بود. ابتدا دلیل اضطرابش را نمی فهمید اما سرانجام دانست که دیدار دوباره دکتر باعث پدید آمدن آن احساس شده است. پدر هرگاه فرصت می کرد به دنبال مادر می رفت و او را از بیمارستان به خانه می آورد. خانم مهدوی با دیدن دخترش او را بوسید و حالش را جویا شد. خاطره به مادر نگریست و گفت: - به این زودی نمی میرم. آقای مهدوی گفت: - این چه حرفیه که می زنی نمی گی بابا دق می کنه! در حال صحبت کردن با پدر بود که صدای زنگ بلند شد. پدر در را گشود و زمانی که وارد شد دکتر همراهش بود. پدر تعارف کرد بنشیند. دکتر گفت: - اومدم ببینم خاطره بهتر شده یا نه؟ باید زود برگردم، مادرم پایین منتظره. خانم مهدوی با شنیدن این جمله رو به دکتر کرد و گفت: - چرا تعارف نکردین بیان تو. من برم ایشون رو بیارم. دکتر گفت: - خودتون رو به زحمت نندازید. خانم مهدوی با ناراحتی گفت: - واقعاً که؟ مادرتون رو بیرون گذاشتید؟ این همه به ما لطف کردین حالا به ما افتخار بدین تا با مادرتون آشنا بشیم. دکتر گفت: - نمی خواستیم مزاحم بشیم. آقای مهدوی دست روی شانه او گذاشت و گفت: - خانم عجله کن امشب مهمون ما هستن. دکتر خواست حرفی بزند که خانم مهدوی خارج شد. دقایقی بعد به همراه خانم میانسالی وارد شد. آقای مهدوی از ایشان دعوت کرد که بنشیند. خاطره دقایقی بعد وارد پذیرایی شد و به همه سلام کرد. دکتر به آرامی پاسخ داد اما مادرش با صدای نسبتاً بلندی گفت: - سلام عزیزم چه دختر نازنینی! رو به خانم مهدوی کرد و ادامه داد: - همین یک دختر رو دارید؟ مادر لبخند زد و گفت: - بله. - خدا حفظش کنه بیا عزیزم بیا بنشین. خاطره نگاهی به دکتر که سر به زیر داشت انداخت و گفت: - چشم مادر. کنار خانم امیدی نشست. آقای مهدوی که جمع را ساکت دید رو به دکتر کرد و گفت: - خیلی خوش اومدین ما به شما خیلی مدیونیم در واقع زندگی خاطره رو شما نجات دادین. دکتر با تواضع گفت: - اختیار دارید. نفرمایید آقای مهدوی. من برای پرسیدن حال دخترتون مزاحم شدم تا مطلبی رو برای بهبودی کامل ایشان عرض کنم البته اگر اجازه بدین. - خواهش می کنم شما صاحب اختیار هستین. - می تونم به خودشون بگم؟ فکر می کنم اگر تنهایی موضوع را عنوان کنم خیلی بهتر بپذیرن. خانم مهدوی گفت: - خاطره میزبان خوبیه. این گفته باعث لبخندی شد که بر لب همه نشست. خاطره برخاست رو به دکتر کرد و گفت: - بفرمایید تا ثابت کنم حرفاشون حقیقت داره. دکتر به دنبال او راه افتاد. خاطره صندلی را به او تعارف کرد و گفت: - بفرمایید، سراپا گوشم... خودش نیز مقابل دکتر نشست و سر به زیر انداخت و منتظر شنیدن حرف های دکتر شد و دقایقی در سکوت گذشت و خاطره چون سخنی نشنید سربلند کرد و گفت: - خب من برای شنیدن حاضرم. چه مطلبی بود که باید می گفتید؟ دکتر سر تکان داد و بی مقدمه پرسید: - مهرداد چه نسبتی با شما داره؟ نامزد هستید؟ خاطره که شوکه شده بود با هراس گفت: - مهرداد؟ منظورتون رو نمی فهمم. - منظور خاصی ندارم فقط بگو مهرداد کیه و چه نسبتی با تو داره؟ نفس عمیقی کشید و گفت: - فقط یک مهرداد می شناسم که اون هم پسرعمومه. - در حال حاضر کجاست؟ خاطره سعی کرد بی هیچ احساسی حرف بزند بنابراین با جدیت گفت: - در حال حاضر تو شهر یزد مشغول تحصیل در رشته روان شناسیه و شاغل در یک مرکز روان کاوی. - فقط همین؟ - بله. دوست داشتید چی بشنوید؟ - من مطمئن نیستم که روابط شما به این سادگی باشه که عنوان کردید، فکر می کنم خیلی نزدیک تر از این باشید. خاطره با دستپاچگی گفت: - روی چه حسابی این حرف را می زنید؟ دکتر که از غافلگیر کردن او خشنود بود، گفت: - در تمام مدتی که تب داشتی و هذیان می گفتی در بین حرفات یک اسم قابل توجه بود چندین بار این اسم رو شنیدم و فکر می کنم توی اون مدت یک بار هم من را به جای اون اشتباه گرفتی و از من خواستی کنارت بمونم، اما... خاطره با تشویش گفت: - من چیزی به خاطر نمی یارم. دکتر جمله اش را در زاویه های مختلف ذهن بررسی کرد و سرانجام گفت: - من می خوام کنار شما باشم ولی نه به عنوان مهرداد و نه به جای اون بلکه خودم باشم و شما هم من را به عنوان سعید امیدی بپذیرید. خاطره بی اختیار به صورت دکتر نگریست و با دیدن چهرۀ مصمم او گونه هایش رنگ گرفت برای آنکه بحث را عوض کند آب دهانش را فرو داد و گفت: - من فکر می کنم قبلاً شما رو دیدم نه در طول این چند روز بلکه قبل از مدت بیماریم. اما یادم نمی یاد کجا! دکتر با زیرکی گفت: - بله شما حدود دو ماه پیش من رو دیدید. وقتی که دوستتون رو برای معالجه نزدم آوردید، شما همون روزی که به مطب من آمدید، تنها چیز باارزشی که داشتم همراه خودتون آوردین. حالا می خوام اون رو پس بگیرم چون... حیرتزده گفت: - منظورتون رو نمی فهمم تا جایی که یادم میاد از شما چیزی نخواستم و چیزی نگرفتم. دکتر برخاست، مقصودش را واضح بیان کرده بود و برای تکمیل حرفهایش گفت: - اما من خوب یادم میاد چون از همون روز قلبم دیگه پیشم نبود، شما قلبم رو بدون اینکه بدونید و بخواهید با خودتون بردین. حالا می خوام اون رو پس بگیرم چرا که توی هر قلب تنها یک نفر جای می گیره و مهرداد خیلی زودتر از من قلب شما رو پر کرده. مردی که تاکنون ندیدم اما می دونم از من خوشبخت تره چون احساس و عاطفه شما رو به خودش متعلق کرده، به اون حسودی می کنم. این حقیقت نداره که تو و اون فقط به نگاه یک خویشاوند به هم نگاه می کنید بین این همه فامیل فقط اون رو صدا می کردین حتی بیشتر از اسم پدر و مادرتون. خاطره دیگه طاقت نداشت. دکتر دیگر نتوانست ادامه دهد و برای آنکه اندوهش را پنهان کند، پشت به او کرد و ادامه داد: - من باید برای آخرین بار شما رو معاینه کنم هر چند خوب می دونم سرچشمۀ بیماری شما دوری از پسرعموتون و ندیدن اونه. تب و درد، بیماری جسم شماست و در این مورد شاید بتونم به شما کمک کنم. دکتر برای اندازه گیری تب او تب سنج را زیر زبانش قرار داد و پس از معاینه گفت: - مشکل شما از نظر جسمی حل شده و سلامتی خودتون رو به دست آوردین فکر می کنم فشار روحی بیش از تب و لرز باعث آسیب دیدن روح و جسمتون می شه. امیدوارم خوشبخت باشید. امروز هم فقط می خواستم قلبم رو پس بگیرم و از وجود مهرداد تو زندگی شما مطمئن بشم، براتون آرزوی سعادت می کنم و... خاطره در آن چند روز سعی کرده بود مهرداد را فراموش کند و قصد داشت برای فراموشی او دست به هر کاری بزند. دکتر در همان چند روز جان او را نجات داده بود. پس از مکث کوتاهی حرف دکتر را قطع کرد و گفت: - من امانت دار خوبی ام، اگر اجازه بدین دوست دارم قلب تون رو برای همیشه نگه دارم. دکتر با شنیدن این حرف به سوی او برگشت و گفت: - خدای من یعنی تو حاضری... یک بار دیگر تکرار کنم! خاطره به اشتیاق او لبخند زد و گفت: - مگه شما همین رو نمی خواستید؟ دور صندلی او چرخید و مثل اینکه چیزی را به خاطر آورده باشد گفت: - اما مهرداد؟ خاطره برخاست دیگر اطمینان داشت باید او را فراموش کند مقابل دکتر ایستاد و گفت: - یک اشتباه از جانب من بود متوجه نبودم و فکر می کردم... مهم نیست بگذریم! خاطره با یادآوری مهرداد چشمهایش را بست تا مانع افتادن قطره اشکی شود که از حسرت بر دیده اش آمده بود. هنوز هم با تمام وجود مهرداد را دوست داشت اما مهرداد به دیگری دل سپرده بود اما خاطره می توانست این مرد مهربان را قبول کند. مردی که باعث نجاتش شده بود. همان احساسی را نسبت به او داشت که به مهرداد داشت. دکتر سر از پا نمی شناخت، به طرف پنجره رفت و گفت: - می دونید وقتی برای اولین بار شما رو دیدم متانت و وقار شما من رو جذب کرد به ظاهرتون نمی خورد که ازدواج کرده باشید اون روز شما فقط یک همراه بیمار بودید، سعی کردم فراموشتون کنم و تقریباً موفق هم شدم تا اینکه پدرتون اون روز با اون حال شمارو به مطب من آورد. سر از پا نمی شناختم و فرصت کردم در موردتون اطلاعات کسب کنم اما بعد ناامید شدم، چون متوجه شدم نام مهرداد رو تکرار می کنید. سخت بود اما خوشحالم که... دیگه وقتتون رو نمی گیرم، این بار با گل و شیرینی خدمت می رسیم. در را گشود و خارج شد. دو مادر به صورت فرزندانشان نگاه کردند و هر دو از آنچه حدس زدند با لبخند استقبال کردند. آقای مهدوی وجه نقدی به طرف دکتر گرفت و گفت: - ناقابل و ناچیزه، اما امیدوارم قبول کنید. دکتر دست آقای مهدوی را پس زد نگاهی به دختر جوان انداخت و گفت: - بعد با هم حساب می کنیم. شما باید بزرگترین و قیمتی ترین دارایی تون رو به خاطر این کار و آشنایی به من اعطا کنید. فعلاً رفع زحمت می کنیم. و با نگاه به مادرش فهماند که برخیزد. خانم امیدی با گفتن "یا علی" برخاست و گفت: - باید ببخشید، خیلی زحمت دادیم. خانم مهدوی گفت: - حالا کجا؟ تشریف داشتید. خانم امیدی گفت: - خدمت می رسیم، خداحافظ. دکتر به دنبال مادرش از سالن خارج شد و بقیه آنها را همراهی کردند. دکتر در هنگام خداحافظی گفت: - به امید دیدار. خاطره در پاسخ سر تکان داد و گفت: - خدانگهدار. وقتی میهمانها رفتند خاطره به اتاقش رفت تا در خلوت آن چه در این مدت بین او و دکتر گذشته بود را مرور کند. *************** آن شب پس از فکر کردن به آینده با خود زمزمه کرد: «سرنوشت چقدر راحت با ما بازی می کنه.» او که هرگز به کسی جز مهرداد در زندگی نیندیشیده بود اینک سعی می کرد او را برای همیشه فر اموش کرده و قلب خود را به دیگری بسپارد. وقتی به نماز ایستاد از خود فارغ شده بود و در اخلاص غرق گشته بود. در پایان دعاهایش گفت: «خدایا خیلی مهربونی، اگر مهرداد بی وفایی کرد با سعید آشنام کردی. می دونم از خودم به من نزدیک تری برای همه چیز شکر.» یک هفته گذشت و در آن هفته خاطره تمام مدت به سعید فکر می کرد. تنها زمانی که به یاد گذشته می افتاد بی وفایی مهرداد را به خاطر می آورد. نمی توانست دکتر و مهرداد را با هم مقایسه کند. گرچه او سعی داشت از اندیشه مهرداد بگریزد اما هنوز آنقدر با دکتر آشنا نشده بود تا تمام لحظه هایش در او خلاصه شود. سعید اما تمام آن هفته را با یاد خاطره سپری کرده بود آن روز سعید زودتر از همیشه به خانه بازگشت. مادرش در خانه تنها بود و همیشه از این تنهایی شکایت داشت. بارها به او پیشنهاد ازدواج کرده بود اما سعید هر بار بهانه آورده بود. بازگشت زود هنگام سعید را به فال نیک گرفت و زمانی که سعید کنارش نشست گفت: - چی شده امروز زود برگشتی؟ نمی دانست موضوع را چگونه مطرح کند هر بار او برای گریز از بحث در مورد ازدواج به اتاقش پناه برده بود و حال خود مشتاق بود خواسته اش را به زبان بیاورد با زیرکی گفت: - مگه همیشه از تنهایی شکایت ندارید زود برگشتم تا از تنهایی بیرون بیایید. - آفتاب از کدوم طرف بیرون اومده پسرم؟ به خورشید که در حال غروب بود اشاره کرد و گفت: - آفتاب داره می ره اما بدون شوخی گفتم اومدم تا هم صحبت شما بشم. - فدات بشم مادر، تو خودت به یک هم صحبت نیاز داری تا کی می خواهی تنها بمونی؟ سعید که منتظر شنیدن این حرف بود بلافاصله گفت: - مامان جان منم اشتباه می کردم. چشم های مادر به صورت تنها پسرش خیره شد. سعید با شرم سر به زیر انداخت و گفت: - مگه نمی گفتی ازدواج سنت پیغمبره، خب حالا می خوام سنت رو به جا بیارم. پیرزن با اشتیاق گفت: - بگو جون مادر! سعید لبخند زد و گفت: - به جون خودم شوخی نمی کنم. - عزیزم حرف بزن ببینم این دختر کیه که تو رو سر به راه کرده. - فکر می کنم اون رو بپسندین، البته یک بار دیدینش. مادر ابرو در هم کشید و گفت: - منظورت رو نمی فهمم، کی رو می گی؟ با یادآوری خاطره به خود شهامت داد و گفت: - هفته قبل که یادتون هست رفتیم خونه اون دختره که... مادر چهره اش باز شد و گفت: - آهان منظورت خاطره خانومه! با لبخند جمله مادر را تأیید کرد. پیرزن که از حسن انتخاب فرزندش راضی به نظر می رسید گفت: مبارکه. - به همین سادگی که نیست باید زنگ بزنید و اجازۀ... مادر با شادی برخاست گوشی را برداشت و گفت: - این ها رو دیگه خودم بلدم، حالا شماره اش رو بگو ببینم. سعید به طرف تلفن رفت، شماره گرفت و گوشی را به مادر داد. خانم مهدوی تازه از بیمارستان بازگشته بود که مکالمه آنها بیش از سی دقیقه طول کشید و خاطره با دلهره پرسید: - کی بود مامان دکتر بود؟ مادر با لبخند سر تکان داد و گفت: - بله. از صحبت های مادر موضوع را فهمیده بود اما سعی کرد خونسرد و آگاهانه سؤالش را مطرح کند. ظرف غذا را داخل یخچال گذاشت و گفت: - چی گفت؟ - دعوت کردم پنج شنبه شب ساعت شش بیان اینجا. - مهمونی؟ به چه مناسبت؟ - البته نه فقط یک مهمونی. - منظورتون رو نمی فهمم. - راستش برای خواستگاری می یان، خجالت کشیدم بگم تشریف نیارین. خاطره سر به زیر انداخت و گفت: - خواستگاری؟ مادر با مهربانی دست روی شانه اش نهاد و گفت: - دکتر و مادرش تو را پسند کردند و می خوان برای خواستگاری بیان. خانم امیدی از من خواست یه روز رو تعیین کنم، منم دیدم پنجشنبه من و پدرت زود برمی گردیم، تو هم که کلاس نداری، آخر هفته هم هست و برای مهمونی مناسب! دکتر مرد خوبیه، تو که به فرنود و بقیه گفتی "نه" شاید دلیلی داشتی اما دکتر واقعاً جوان برازنده ایه ما به اون خیلی مدیونیم، از نظر تو که ایرادی نداره دعوتشون کردم. با صدای آرامی گفت: - نه چه ایرادی؟ نظر شما چیه؟ مادر که دخترش را بی میل ندید، گفت: - ببین عزیزم تصمیم گیری با خودته هنوز نیومدن، دلم نمی خواد زود قضاوت کنیم، تو خیلی ها رو رد کردی اگه هم می بینی رغبت نشون دادم دیدم واقعاً هیچ ایرادی در اون نیست و می تونه خوشبختت کنه. خاطره با لبخند موافقت خود را اعلام کرد و مادر را تنها گذاشت. آن چهار روز برایش دیرتر از همیشه گذشت و خاطره برای زندگی آینده نقشه ها کشید. زمانی که نگاه و لبخند مطمئن دکتر را به خاطر می آورد به آینده امیدوار می شد، احساس خوبی داشت و مطمئن بود دکتر می تواند جای مهرداد را پر کند. انتظار به پایان رسید. خاطره سر از پا نمی شناخت، ساعت از پنج گذشته بود و همه چیز برای پذیرایی از مهمان ها آماده بود. زمان می گذشت، در آن لحظات قلب دختر جوان با شدت می تپید. میهمان ها کمی دیرتر از ساعت شش رسیدند. خاطره به آشپزخانه رفت و خود را آنجا سرگرم ساخت. صدای پدر که مهمان ها را به داخل تعارف می کرد شنید، در نظر اول دکتر را دید که دسته گل زیبایی در دست داشت. خانم امیدی دسته گل را از دست پسرش گرفت و به خانم مهدوی تقدیم کرد. خانم مهدوی با گفتن شرمنده کردید، دسته گل را گرفت و به آشپزخانه رفت. با تعارف آقای مهدوی همه نشستند و خانم مهدوی به میان آنان بازگشت. صحبت را خانم امیدی پس از دقایقی با لبخند آغاز کرد و گفت: - ببینید من مقدمه چینی بلد نیستم، از دار دنیا دو فرزند دارم. سعید که معرف حضورتون هست و دخترم ساره که با شوهرش کانادا زندگی می کنه. ساره چهار سال پیش از ایران رفت. من موندم و سعید. همسرم ده سال قبل بر اثر یک سانحه تصادف از دست رفت. مرد خوب و خوش مشربی بود حیف که عمرش به دنیا نبود. خانم مهدوی گفت: - خدا رحمتش کنه. خانم امیدی سر تکان داد و گفت: - خدا همۀ اموات رو بیامرزه، شوهرم مرد ثروتمندی نبود منظورم اینه که پولش از پارو بالا نمی رفت، از اون یه خونه و یه کامیون مونده که دست یه راننده معتبره که با اون کار می کنه، می دونم که عمر من کوتاهه و رفتنی ام هرچی می مونه به سعید می رسه. ساره وقتی رفت بیشتر سهم خودش رو از ارث پدری گرفت. من و سعید توی اون خونه تنها هستیم می دونم که دخترهای این دوره... ادامه حرف در دهان خانم امیدی ماند. خاطره در حالی که سر به زیر داشت با اشاره مادر وارد سالن شد و به آرامی سلام کرد. خانم امیدی با لبخند پاسخ او را داد و گفت: - بیا عزیزم تو هم باید حرف های من رو بشنوی. موضوع در مورد آینده تو است. خاطره نیم نگاهی به صورت دکتر انداخت و کنار مادر دکتر نشست. خانم امیدی ادامه داد: - بله، می دونم که دخترهای امروز حاضر نیستن با مادرشوهر زندگی کنن و ترجیح می دن مستقل باشن، خاطره جون اینها رو خوب می دونم و... خاطره سربلند کرد و گفت: - با اجازه همه باید بگم که من چنین عقیده ای ندارم. - دخترم من که اسم خاصی نبردم، به طور کلی گفتم که خانم های جوان امروز دوست دارن جدا زندگی کنن به سعید هم گفتم که اگر همسرت راضی باشه با شما می مونم، اگه موافق نبود خونه رو بفروشه و یک خونه کوچیک برای من بگیره تا جدا زندگی کنم. من به فکر خوشبختی سعیدم هستم و اگر لازم باشه حاضرم برم خونۀ سالمندان... دکتر دستش را بلند کرد و گفت: - مادر؟ خواهش می کنم شروع نکنین. - پسرم من تو رو خوب می شناسم اما اصل دختره که باید با تو زندگی کنه یک روز دو روز که نیست صحبت یک عمر زندگیه، دلم نمی خواد به خاطر من زندگی به کام تو تلخ بشه. خاطره از آن همه علاقه مادر به فرزند با خشنودی استقبال کرد و گفت: - مادر هنوز هیچ چیز معلوم نیست، اما من دوست ندارم از حالا چیزی رو به من تحمیل کنید من اگر قراره عروس شما بشم به عنوان کنیزتون هستم و اگر شما قبول کنید مادر من باشید دلم نمی خواد هیچوقت موجب رنجش شما بشم، هر جا که برم به مادر خوبی مثل شما نیاز دارم. گفته معقول خاطره لبخند را بر لب همه نشانید و دکتر با شادی مادرش را نگاه کرد. خانم امیدی در دل خاطره را ستود و با محبت به او نگریست. بحث همچنان ادامه یافت و همه چیز بر وفق مراد به پایان رسید. چون هر چه عنوان می شد به توافق هر دو خانواده می رسید. زمانی که پدر اجازه داد آن ها با هم صحبت کنند خاطره برخاست و همراه دکتر به اتاقش رفت. دکتر این بار بدون تعارف نشست و به خاطره امر کرد که بنشیند. با تأمل روبروی دکتر نشست و دکتر برای اولین بار به چشمان او خیره شد و گفت: - من بیست و شش سال دارم تازه دکترام رو گرفتم شما چطور؟ خاطره که در زیر نگاه دکتر احساس عذاب می کرد سر به زیر انداخت و گفت: - نوزده سال دارم در حال حاضر کلاس خیاطی می رم، دیپلم گرفتم اما کنکور قبول نشدم. - چرا؟ - علاقه چندانی به ادامه تحصیل نه که نداشته باشم دوست داشتم مدارک بالا بگیرم، اما جدی درس نمی خوندم طبیعیه که قبول نشدم، اما اگر بخوام می تونم بخونم و برم دانشگاه. - یعنی قصد ادامه تحصیل داری؟ - از نظر شما اشکالی داره دکتر؟ - برای من فرقی نمی کنه، می تونی بخونی و ادامه بدهی اما اگر قبول هم نشدی سرزنشت نمی کنم. - این خیلی خوبه دکتر. - شما به هنر علاقه دارید؟ - به نقاشی و موسیقی خیلی علاقه دارم، هر کاری که انسان در اون ایفای نقش بکنه هنره، منم انسان های هنرمندی که آینده رو رقم می زنن دوست دارم. شما به چی علاقه دارید دکتر؟ - من به همۀ حرفه ها علاقه دارم، در واقع به عقیده من خوردن و درست انجام دادن کارهای روزانه خودش هنره. - پس شما هنرمند قابلی هستید دکتر! - لطف داری، راستی ببینم اسم من این قدر زشته که مدام دکتر صدام می کنی؟ به صورت پر محبت او نگاه کرد و گفت: - نه، اما... دوست دارید چطور صداتون کنم. - سعید بهتره، فکر می کنم اینطوری به هم نزدیک تر می شیم. - خب آقا سعید... دکتر اجازه نداد ادامه دهد، مقابلش روی زمین زانو زد و گفت: - عزیزم من سعیدم فقط سعید، فهمیدی؟ خاطره لبخند زیبایی زد و گفت: - دکتر سعید امیدی توقع زیادی دارید! اما من به این سرعت نمی تونم خودم رو با خواسته هاتون تطبیق بدم. - از تو هیچ توقعی ندارم یعنی از زندگی هم توقعی ندارم من فقط برای خوشبخت شدن از خودم توقع دارم اگر من درست برخورد کنم و به وظایفم درست عمل کنم تو هم خودت با من هماهنگ می شی، دلم نمی خواد هیچ کدوم از خواسته هام رو تحمیل کنم. خاطره با خود اندیشید؛ "خدایا این مرد چقدر مهربان و فروتن است." برای آنکه بحث را تمام کنند گفت: - من خیلی تشنه هستم. دکتر بلند شد و گفت: - فکر می کنم بیرون منتظرمون هستن هر دو با هم از اتاق خارج شدند. مادر دکتر وقتی لبهای خندان آنها را دید گفت: - نتیجه؟ دکتر به جمع و سپس به خاطره نگاه کرد و گفت: - من که حرفی ندارم یعنی از اول هم نداشتم. همه به جانب خاطره برگشتند. با دیدن جمع منتظر گفت: - هر چی بزرگ ترها بگن. خانم مهدوی به همسرش رو کرد و گفت: - اگر خاطره راضیه ما حرفی نداریم. خانم امیدی گفت: - این یعنی "بله" دیگه! عروس خانم موافقت خودش رو همین جلسه اعلام کردن بهتره وقت دیگری تعیین کنید تا حرف های اصلی زده بشه. متعاقب این گفته برخاست، اما خانم مهدوی مانع شد و گفت: - ما مهمان هامون رو گرسنه بدرقه نمی کنیم، لطفاً بنشینید. خانم امیدی خواست حرفی بزند که آقای مهدوی به همسرش اشاره کرد تا برای حاضر کردن میز غذا به آشپزخانه برود. هنگام صرف غذا خاطره و سعید کنار هم قرار گرفتند. در فکر هر دوی آنها اندیشه ای زیبا شکل گرفته بود اندیشه ای به زیبایی ساختن آینده ای که خوشبختی در آن حرف اول را می زد. خاطره همدم تنهایی و شریک مهربان زندگی اش را یافته بود، در همان چند برخورد چنان به رفتار و گفتار سعید علاقمند شده بود که گویا از ابتدا منتظر او بوده است. سعید سر از پا نمی شناخت و دوست داشت زمان را متوقف کند تا آن شب هیچگاه به پایان نرسد، زمانی که برای خداحافظی پیش آمد گفت: - کاش این هفته زودتر تموم بشه من طاقت دوری ندارم. سربلند کرد و گفت: - دکتر برخلاف چهره مردانه قلب کوچکی دارید که کم صبر و کم طاقته... - این درست اما خوبه بدونی بنده هم از قلب بی تاب جنابعالی خبر دارم فقط تو سعی می کنی اشتیاقت رو پنهون کنی که من خوب می فهمم. من دلم می خواد همه رو توی این شادی شریک کنم. خانم امیدی با گفتن "یک عمر برای حرف زدن فرصت دارید." دکتر را متوجه ساعت کرد. با رفتن دکتر خاطره متوجه شد که قلبش مالامال از عشق به سعید است. آن شب یک نام را بر صفحه دفتر خاطرات و دفتر دلش حک کرد و آن "سعید" بود. دکتر در قلب خاطره خیلی زود نورافشانی کرده بود تا بتواند نور مهرداد را خنثی کند با وجودی که می دانست خاطره هنوز به مهرداد می اندیشد سعی داشت خود را جایگزین او کند و صاحب بی شریک قلب او گردد. هفته ای که سپری شد برای خاطره پر بود از یاد و نام سعید امیدی. شبی که برای صحبت های پایانی در نظر گرفته شد مجلس با حضور عمو و زن عمو جلوه ای دیگر داشت. مادر مهرداد در باطن اندوهگین بود. خاطره را خوب می شناخت و می دانست کمتر دختری مثل او می تواند در زندگی یک مرد تأثیر داشته باشد و زندگی سعید را با حضور خاطره زیبا می دید. همیشه دوست داشت خاطره را در کنار پسرش ببیند، خوب می دانست آن دختر که در چهره اش معصومیت موج می زد تا چه اندازه می توانست زندگی مهرداد را جلا دهد و او را خوشبخت کند. رفتار زیبای سعید او را محبوب خانواده خاطره کرده بود و حتی زن عمو نیز در پایان مجلس به جانب او جذب شده بود. خانم امیدی شاد و سرزنده به ثمره زندگیش می نگریست و با داشتن چنین فرزندی به خود می بالید. صحبت بر سر مهریه بالا گرفت. خانم امیدی برای پایان بخشیدن به آن بحث و با دانستن این موضوع که آن دختر لیاقت بهترین زندگی را دارد با خشنودی گفت: - ما محدودیتی برای مهریه نداریم. مقدار وجهی که می فرمایید قبول می کنیم، من هم اون خونه رو به عنوان هدیه به عروس و داماد تقدیم می کنم. بعد از من هم هر چه دارم به خاطره و سعید می رسه، نظر شما محترمه و می دونم که دخترتون ارزش این ها رو داره. دکتر در ادامه سخن مادر گفت: - بله، هر چه بفرمایید قبوله. من هم هر چیزی که بعد از ازدواج به دست بیارم به نام خاطره می کنم. در صورت همه برق رضایت پدیدار شد. اما خاطره با اعتراض گفت: - این درست نیست، من با دارایی شما ازدواج نمی کنم دکتر. همه به هم نگریستند. خانم مهدوی گفت: - چرا عزیزم؟ این که خیلی خوبه. خاطره گفت: - من می خوام همسرش باشم شریک زندگی اش باشم نه مالک اموال و دارایی، اون هر چی که به دست بیاره، مال هر دوی ماست، من می خوام زندگی کنم نه تجارت. دکتر جان با این شرط حاضرم زن شما بشم وگرنه متأسفم. حاضران با خشنودی به او نگریستند همان طبع بلند و آینده نگر او برای همه جای تحسین داشت. با توافق دو خانواده قرار شد از مراسم عقد صرف نظر کنند و به یک خطبۀ محضری رضایت دهند و مراسم ازدواج را مفصل برگزار کنند. با مشخص شدن تاریخ عقد دکتر سر از پا نمی شناخت، با این که سعی می کرد خود را خونسرد نشان دهد اما آن لبخند و آن صورت شاد به همه می فهماند که تا چه اندازه برای آن روز انتظار می کشد. با آنکه خیلی سعی کرد شادی اش در حد معقول باشد اما همه به خوبی دانستند تا چه اندازه احساسات خود را پنهان می کند، خاطره زمانی تنها شد که شب از نیمه گذشته بود، آن شب برای یک بار هم به یاد مهرداد نیفتاد و تنها به دکتر سعید امیدی اندیشید. خانم مهدوی روحیات دخترش را می شناخت و با خشنودی به ثمره زندگی خود و همسرش می نگریست، می دانست که زندگی دخترش با آن مرد به دور از دغدغه خواهد بود و سعید با آن همه نشاط و احساسات می توانست دخترش را از هر نظر تأمین کند. روزی که دفتر را در محضر امضاء کرد خود را سوار بر گردونۀ تقدیر به سوی آینده ای زیبا دید. دکتر را به عنوان تنها مرد زندگیش پذیرفته بود. هنوز هم باور نداشت همه چیز با آن سرعت پیش رفته باشد. زمانی که همه به او تبریک گفتند و سعید در گوشش از آینده ای زیبا سخن گفت باور کرد که همه چیز حقیقت دارد. جشن کوچکی برگزار شد که خاطره و سعید به تنهایی پذیرایی از مهمانان را بر عهده گرفتند. تا تمام شدن کارها به هیچکس اجازه ورود به آشپزخانه را ندادند. زمانی که دکتر ظرف ها را خشک کرد خاطره لبخند ملیحی زد و گفت: - از من هم تمیزتر ظرف می شویید. سعید گفت: - حاضرم همیشه وقتی که رفتیم تو خونه خودمون ظرف ها رو بشورم اما به یک شرط. - من خودم این کار رو انجام می دم و دوست دارم شما هم کمک کنید، اما چه شرطی؟ دکتر با دستان خیس صورت او را بالا آورد و گفت: - به این شرط که این قدر محترمانه صدام نکنی، وقتی شما یا دکتر و یا حتی از فعل جمع استفاده می کنی فکر می کنم هنوز غریبه ام، قول بده که اینطوری صدام نکنی. خاطره سر تکان داد و گفت: - قبول آقای دکتر حالا به من کمک می کنی میز رو بچینم؟ وقتی ظرف ها را از دست او گرفت گفت: - من نوکر شما هم هستم. ثابت کنم؟ بطری نوشابه را به دستش داد و گفت: - من نوکر نخواستم فقط همسر خواستم می فهمی سعید خان؟ دست ها را بالا برد و گفت: - بله قربان. با لبخند خاطره با دنیایی عشق به کار پرداخت. حسن سلیقه آنها جمع را به تحسین واداشت. خانم امیدی گفت: - تو، یه کدبانویی، یه خانم به تمام معنا. خاطره با شرم به مادر سعید چشم دوخت و تشکر کرد. سعید گفت: - قبول ندارم خاطره خانم، مثل اینکه منم کمک کردم؟ خاطره به مادر همسرش نگاه کرد و گفت: - مادر پیش پسر حسودتون از من تعریف نکنید، اصلاً تمام این کارها رو سعید کرد. من فقط ناظر بودم. مادر سعید گفت: - دخترم چون تو نظارت کردی به این خوبی کارها رو انجام داده. سعید به خاطره اشاره کرد و گفت: - درست می گن با بودن تو جایی برای تعریف از من نمی مونه. حالا هرچی بگم من کردم باز کارها رو طوری ربط می دن که به تو ختم بشه. از خیر تمجید گذشتیم. آن شب تنها مهمان آن جمع، شادی بود. حتی زن عمو که از نبودن و بی خبری از مهرداد شکایت داشت و عنوان می کرد «مارو فراموش کرده، رفته جایی که نمی تونیم یه زنگ هم به اون بزنیم.» آن شب به گفت و گو نشسته بود و از مصاحبت خانم امیدی لذت می برد. آن شب زن عمو زمانی که از مهرداد در مقابل خانم امیدی تعریف کرد به یاد شبی افتاد که مهرداد از او خواسته بود منتظرش بماند. با یادآوری او کلافه شد و تنها زمانی آرام گرفت که سعید با حرف هایش فکر مهرداد را از ذهن او خارج کرد، اولین شبی که خلوت تنهاییش پر شد شبی بود که به طور رسمی همسر سعید شده بود و آن شب تا صبح با سعید از آینده گفت. سعید سعی داشت تمام توجه او را به خود معطوف کند. تنها چیزی که سعید را رنج می داد این بود که خاطره به مهرداد فکر کند. روز بعد سعید او را به خانه اش برد. خانه ای بزرگ که درخت تاک پر باری آن را زینت داده بود. سعید همه قسمت های خانه را به او نشان داد و گفت: - قراره ما اینجا زندگی کنیم، به نظرت چطوره؟ به چهره منتظر خانم امیدی نگاه کرد و گفت: - خونه زیبائیه، با اینکه قدیمی سازه اما خیلی بزرگ و خوبه دوست دارم من و تو همراه مادر اینجا زندگی کنیم. اینجا وقتی زیباست که مادر هم اینجا زندگی کنه. خانم امیدی دست عروسش را گرفت و گفت: - کاش شوهرم زنده بود و این لحظه ها رو می دید. تنها آرزوی اون خوشبخت شدن سعید و ساره بود حیف که نتونست روزهای خوب زندگی بچه هاش رو ببینه. دیگه هیچ آرزویی ندارم از اون خوشبخت تر بودم که خوشبختی هر دو تا بچه هام رو دیدم ساره که عاشق زندگیشه و سعید هم که با این انتخاب آینده اش رو تضمین کرد. دیگه هیچ آرزویی ندارم. خدا رو شکر می کنم و حاضرم همین حالا با زندگی وداع کنم. خاطره دست مادر سعید را گرفت و گفت: - این چه حرفیه مادر؟ ما حالا به شما نیاز داریم و من به این امید پا توی خونه سعید می گذارم که راهنمایی مثل شما داشته باشم. - عزیزم شوهرم منتظره، من وقت مرگ به اون قول دادم زندگی بچه هاش رو سر و سامون بدم و بعد به اون ملحق بشم. حالا فکر می کنم به قولم وفا کرده ام و می تونم سربلند به دیدنش بروم. - مامان این حرفه ها چیه که می زنید، من اولین باره قدم به این خونه می گذارم و دلم می خواد از زیبایی های زندگی با من صحبت کنید نه از مرگ. پدر حالا ناظر ماست مطمئنم که اون هم شاهد این خوشبختیه و او در شادی ما شریکه. - درسته عزیزم نباید ناراحتت می کردم، تو عاقل تر از اون هستی که فکر می کردم کاش ساره اینجا بود و تو رو می دید. برایش تلگراف زدم اما گفته نمی تونه بیاد، سرش شلوغه، قول داده اگه بتونه توی جشن ازدواج شما شرکت کنه، سعید می دونه گرفتاری شغلی داره و نمی تونه برای دیدنم بیاد، خیلی دلتنگ اون بودم اما حالا که تو هستی خیلی خوشحالم. خاطره لبخند زد و با مهربانی کنار همسرش نشست. خانم امیدی آن ها را تنها گذاشت. سعید به عنوان قدردانی دست او را فشرد و گفت: - مامان خیلی ناامیده، بعد از رفتن ساره خیلی تنها شده. ناراحتی قلبش بیشتر نگرانم می کنه. خاطره تو واقعاً زندگی من رو رونق دادی حتی توی روحیه مادر هم تأثیر گذاشتی هیچ وقت باور نمی کردم دعام برآورده بشه. - چه دعایی؟ - می دونی من سال قبل ماه رمضان شنیدم شب قدر هر دعایی که بکنی اگر خوب و پسندیده باشه برآورده می شه برای اولین بار اون شب دعا کردم چنین همسری داشته باشم باور نمی کنی من حتی خصوصیات ظاهری و باطنی تو رو از نظر گذروندم، همیشه آرزوم این بود که با یک نفر مثل تو ازدواج کنم و فکر می کنم خدا خیلی دوستم داشت که بزرگترین خواسته ام رو اجابت کرد. خاطره خوشبختی را با تمام وجود خود احساس می کرد. بعدازظهر آن روز با سعید به مطب رفت. بیمار کم بود و بیشتر وقت را به گفت و گو پرداختند. آن روز تازه به محبوبیت شوهرش بین بیمارانش پی برد. زمانی که شنید سعید هفته ای یک روز بیماران بی بضاعت را به رایگان معالجه می کند از خوشحالی در پوست نمی گنجید. در زمان عقد خاطره کلاس های خیاطی اش را دنبال می کرد و سعید با جدیت برای ساختن آینده ای بهتر تلاش می کرد. طرح لباس عروس با توافق سعید بر مبنای ذهنیات خاطره کشیده شد و به سرعت مورد پسند واقع شد. زمانی که آماده شد برای اولین بار آن را برای همسرش پوشید. سعید گونه عروس آینده اش را بوسید. زندگی زیبا بود و سعید هر روز با اجازۀ آقای مهدوی خاطره را برای گردش بیرون می برد و شب ها تا دیر وقت کنار او بود. اعتراض خاطره نسبت به میزان دیدارها و نادیده گرفتن کار، سعید را متوجه خود می کرد. در مقابل اعتراض های همسرش بارها تکرار کرده بود: - نگران نباش عزیزم، قول می دهم بعد از ازدواج شب ها هم کار کنم و تلافی این بیکاری ها رو بدم. خاطره به پشت دستش کوبیده بود و گفته بود: - بدون تو نمی تونم شب ها رو بگذرونم، پس حالا بیشتر به فکر کار باش تا بعد مجبور نباشی جور این تعطیلات رو با شب کاری پس بدهی. سعید سعی داشت او را راضی کند و دیدارهای خاطره خللی در کارش وارد نکند. بیشتر اوقات خاطره برای آنکه او را بیرون از محیط کار نبیند به مطب می رفت. سعید برای خاطره از بیماری مادر گفته بود و خاطره در آن مدت سعی داشت بیشتر به دیدار خانم امیدی برود. در هر دیدار ساعت ها کنار او می نشست و با او صحبت می کرد تا جای خالی ساره را برای آن مادر چشم انتظار پر کند. سعید می دانست روح حساس خاطره را به اسارت خود درآورده است و حالا مطمئن بود مهرداد حتی نمی تواند به زندگی او راه یابد چه برسد به آن که بار دیگر قلب همسرش را اسیر خود کند. هیچگاه دوست نداشت از مهرداد بپرسد اما در درون مشتاق دیدن او بود و دلش می خواست مردی که باعث بیماری خاطره شده بود را ببیند. نمی توانست از او متنفر باشد. عروس خانم امیدی از نظر همه تأیید شده بود و همه او را برای همسری سعید لایق می دانستند و سعید نیز در میان فامیل خاطره محبوبیتی کسب کرده بود. مطب او پر بود از بیمارانی که او را به چشم برادری دلسوز می نگریستند. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #16 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۹ محل سکونت: ღ Earth ღ
نوشته ها: 1,465
(View Stats)
تشکرها: 16,613
تشکر شده 18,928 بار در 1,538 پست
کتاب مورد علاقه : ღ All book beautiful ღ | پست معمولی : +1 امتیاز صفحات 326 تا 368 بود برخاست نماز را به جا آورد و بار دیگر به تخت پناه برد. زمانی که چشم گشود ساعت از هشت گذشته بود. بلافاصله به بخش رفت و سراغ پرستار را گرفت اما پرستار شیفت شب را تحویل داده بود و خبری از او نبود. ناامیدانه به سوی اتاق دکتر روانه شد تا اجازه ملاقات بگیرد. زن جوانی در لباس سفید به دنبالش دوید و گفت: - شما همراه خانم مهدوی هستید؟ به جانب او برگشت و گفت: - بله. پرستار با نگرانی گفت: - آقا، خانم مهدوی بچه رو قبول نمی کنه بچه خیلی بی قراری می کنه. - شما نگران نباشید. روحیه خانم مهدوی خوب نیست. به همین خاطر از دیدن بچه سرباز می زنه. شما بچه رو بیارین خودم می برم پیشش. پرستار شانه بالا انداخت و گفت: - چند لحظه صبر کنید! مهرداد با نگاه او را دنبال کرد. دقایقی بعد پرستار در حالی که کودک را در آغوش تکان می داد نزدیک شد. تلاش او بی فایده بود چون که با هر تکان صدای گریه کودک بلندتر می شد. مهرداد کودک را از او گرفت. مرد جوان لبخند زد و او را به خود فشرد. پرستار با ناباوری آن دو را نگریست. اما مهرداد بی توجه به چهرۀ متعجب پرستار به سمت اتاق خاطره رفت. در را باز کرد. خاطره از پنجره به فضای بیمارستان چشم دوخته بود. به آرامی نزدیک شد و مقابل او نشست خاطره به آرامی رو برگرداند. مهرداد نگاهی به چشمان معصوم کودک انداخت و گفت: - سلام به مادر خوب و مهربون. منتظر جواب شد اما خاطره قصد سخن گفتن نداشت. با ناراحتی گفت: - هر سلامی یک جوابی داره. خاطره به آرامی زمزمه کرد: - سلام. مهرداد با خوشحالی به آنسوی تخت رفت و روبروی او نشست و گفت: - تبریک می گم، خاطره نگاه کن چقدر شبیه پدرشه، وقتی نگاه می کنه احساس می کنم سعید نگاه می کنه. با خونسردی گفت: - از اینجا ببرش. - اما خاطره... - شنیدی چی گفتم؟ ببرش. - چرا شنیدم اما این بچه گرسنه است. - به جهنم که گرسنه است. بذار از گرسنگی بمیره. - این چه طرز حرف زدنه می فهمی چی میگی؟ - آره خوب می فهمم. می خوام بمیرم اما اون هم باید با من بیاد. اگه تو نیومده بودی الان هر دوی ما مرده بودیم. اونوقت من و سعید با این بچه خوشبخت بودیم، سعید کنار من و فرهاد خوشبخته. تقصیر تو بود که برگشتی! من می خوام... مهرداد طاقت از کف داد و فریاد کشید: - سعید، سعید، بس کن این مهملات رو تموم کن این حرف های بی سر و ته رو. خودت رو گول می زنی یا فکر می کنی من احمقم؟ تو دنبال کدوم سعید می گردی؟ اگه می تونی و قدرتش رو داری اون رو از قبر بیار بیرون و به اون زندگی دوباره بده اصلاً اگه می تونستی که نمی گذاشتی از دست بره ما نمی تونیم برای موندن تصمیم بگیریم. آره به جهنم که این بچه گرسنه است. برای تو چه اهمیتی داره که اون گریه می کنه. خودخواه تو فقط به خودت و سعیدت فکر کن. به همون سعیدی که حاضر نبود خار توی پای کسی فرو بره اما تو در این مدت همه رو به خاطر اون رنجوندی. دم از مرگ می زنی، یادت رفت دیشب چطور التماس می کردی و کمک می خواستی. من بچه نیستم خاطره، فرهاد که پدر نداره بذار از داشتن مادرم محروم بشه خودم از اون نگهداری می کنم. فرهادِ سعید رو مثل پدرش بزرگ می کنم اون به مادر نیاز نداره می فهمی خاطره؟ خاطره برگشت و با چشمان گریان زمزمه کرد: - فرهاد! فرهاد من و سعید. آغوش گشود اما مهرداد قدمی به عقب برداشت و گفت: - تو گفتی اون رو نمی خواهی. خاطره این بچه سعیده، سعید رو از دست دادی اما یکی مثل اون رو داری که حاضر نیستی بغلش کنی، عیبی نداره. - نه بچه م رو بده. اون گرسنه شه. مهرداد کودک را در آغوش او گذاشت و از اتاق خارج شد به طرف پرستار رفت و گفت: - می تونم از اینجا تماس بگیرم؟ پرستار تلفن را مقابل او گذاشت و گفت: - البته بفرمایید. بلافاصله شماره منزل عمو را گرفت. مادر خاطره گوشی را برداشت: - الو بفرمایید. - زن عمو شما هستید؟ سلام. - مهرداد جان تویی، هیچ معلومه کجایی؟ بیچاره شدیم، خاطره خونه نیست از وقتی برگشتیم نبود. در سالن باز بود و خاطره هم رفته بود همه جا دنبالش گشتیم اما خبری نبود. دارم دیوونه می شم. مادرت هم اینجاست و دیگه نمی دونم چی کار کنم تو کجا رفتی، مادرت نگرانت شده. با شادی گفت: - زن عمو تبریک می گم، مادربزرگ شدین. خانم مهدوی برای دقایقی سکوت کرد و ناگهان فریادکشید: - خاطره؟ بچه اش به دنیا اومد؟ - بله یک پسر کوچولوی خوشگل شبیه پدرش. - اما زود بود که... - دیشب وقتی برای دیدنش اومدم از درد فریاد می کشید الان محل کار خودتون هستیم شب سختی بود اما به لطف خدا به خیر گذشت شما نمی آیید بیمارستان؟ - چرا پسرم! اصلاً گیج شدم نمی دونم چی کار کنم و چی بگم، حال خاطره که خوبه؟ - خوبن، زود بیایید که خیلی به شما نیاز داریم. - همین حالا می آییم خیلی زود راه می افتیم. - پس منتظرتون هستم. خداحافظ. - خداحافظ عزیزم. مهرداد بلافاصله گوشی را گذاشت. پرستار پرسید: - خانم مهدوی امروز می یان؟ مهرداد جواب داد: - بله، تأخیرشون هم به علت نگرانی از وضعیت دخترشون بوده. وقتی ما اومدیم بیمارستان خونه نبودن اگه اجازه بدین من برم پیش خانم مهدوی. - بودن شما کنار ایشون باعث تقویت روحیه می شه. مهرداد سر تکان داد و به طرف اتاق خاطره رفت. کودک در آغوش مادر به خواب رفته بود. ظریف بود و زیبا، پوست سفیدش جذابیت چهره اش را دو چندان کرده بود. مهرداد با شادی او را گرفت و در آغوش فشرد و گفت: - ببین چقدر زیباست؟ خاطره در سکوت به کودکش نگاه کرد. مهرداد گفت: - می دونستم که با دیدنش عاشق اون می شی از نظر ترکیب چهره شبیه پدرشه همون چشمای کشیده و زیبا. بزرگ شه از پدرش قشنگ تر می شه. به تو قول می دم. خاطره گفت: - کی می ریم خونه؟ - با مادرت تماس گرفتم. از دیشب تا حالا دنبال ما می گردن. نمی دونی وقتی خبر تولد بچه را دادم چقدر خوشحال شد، امروز اینجا می مونی و فردا بعدازظهر مرخص می شی. صورتت خیلی خسته است بهتره کمی استراحت کنی. مهرداد از جا برخاست و به همراه کودک از اتاق خارج شد. خاطره باور نمی کرد بعد از سعید زنده بماند. دنیای بی وفا که سعید را گرفته بود اما کودکش را به مادرش هدیه داده بود. غم تنهایی و دوری سعید را به خوبی می فهمید. دیده برهم گذاشت تا روزهای با سعید بودن را مرور کند. پدربزرگ و مادربزرگ با چنان علاقه ای کودک را در آغوش گرفتند که خاطره لحظه ای به فرزندش حسادت کرد. در طی یک هفته همه آشنایان برای دیدن او و عرض تبریک می آمدند. در بین کسانی که به دیدنش رفتند فرنود و همسرش بیش از دیگران روحش را آزردند. با دیدن همسر فرنود بی اختیار از سرنوشت خویش شکایت می کرد. حسی از خشم و حسادت به سراغش آمد. نگاه مشتاق فرنود به همسرش او را به یاد گذشته انداخت. دلش می خواست گریه کند اما در آن حال نیز حاضر نبود باعث رنجش آنها شود. مهرداد کم کم اوضاع را مناسب می دید و می توانست به محل کارش برود. خاطره دوست داشت همراهی اش کند اما خانم مهدوی اجازه چنین کاری را به او نمی داد. دلایل مهرداد او را قانع کرد که به خاطر خودش و فرهاد بهتر است در خانه بماند. هر بار که خاطره کودک را نگاه می کرد به یاد چهرۀ زیبای سعید هنگام مرگ می افتاد، نسبت به گریه های کودک سعی می کرد بی تفاوت باشد و در هر فرصتی که پیدا می کرد فرهاد کوچک را سرزنش می کرد. فرهاد آغوش سرد مادر را به آن همه توجه مادربزرگ ترجیح می داد ولی خاطره بی توجه نسبت به فرزندش او را با بی میلی در آغوش می گرفت و شیر می داد. دو ماه از به دنیا آمدن کودک می گذشت و خاطره در آن مدت نتوانسته بود خود را قانع کند که فرهاد، کودک سعید است و در مرگ پدر هیچ تقصیری نداشته است. او فراموش کرده بود در مقابل آن موجود زیبا اما ناتوان مسئولیت دارد. آن شب خانواده عمو پس از مدت ها مهمان آن ها شدند. در آن روزها چون خاطره رو به بهبودی می رفت از حضور مهمان کمتر ناراحت می شد. در اتاق مشغول مطالعه کتاب بود. مهرداد هنوز نرسیده بود و خانم مهدوی به حرف های مادر مهرداد که نگران آینده تنها پسرش بود گوش می داد. برایش جذابیتی نداشت که به حرف های آنان توجه کند. با بلند شدن صدای گریه فرهاد گفت و گوی آن ها قطع شد و به سوی طفل رفتند. فرهاد در آغوش مادربزرگ آرام نمی گرفت و زن عمو سعی داشت در آرام کردن کودک به خانه مهدوی کمک کند. خاطره بی توجه به گریه های کودک ابرو درهم کشید سرش را روی کتاب خم کرد و با صدای بلند شروع به خواندن کتاب کرد تا بتواند کودکش را فراموش کند. سعی و تلاش آن ها بی فایده بود. گریه های فرهاد بلندتر شده بود اما مادرش بی تفاوت به خواندن کتاب ادامه داد. خانم مهدوی با خشم در اتاق او را گشود و گفت: - فرهاد مرد، از گریه. تلف شد. خاطره به طرف مادر برگشت. خانم مهدوی فریاد کشید: - نمی شنوی چی می گم؟ خاطره با خونسردی گفت: - خودش کم کم آروم می گیره. بگذارش توی گهواره در اتاقش رو ببند. خانم مهدوی با تردید به دخترش نگریست. آیا او مادر بود؟ در اتاق را به هم کوبید و سراغ فرهاد رفت. فرهاد کوچک دست و پا می زد. گریه هایش به ناله تبدیل شده بود. خاطره کم کم احساس کرد قلبش برای کودک گریان می تپید. در اتاق را گشود، خارج شد و کودک را از مادر گرفت و برای شیر دادن به اتاق برگشت. ناله های کودک برای اولین بار قلب مادر را لرزاند. سعی کرد او را از گریه باز دارد. اما فرهاد دیگر به آغوش مادر نمی داد و در آغوش مادر دست و پا می زد. خاطره دیگر نمی توانست شاهد ناله های فرهاد باشد. خانم مهدوی و دیگران به یاری اش رفتند اما هیچ کس موفق به آرام کردن او نشد. کودک گرسنه نبود اما ناآرامی می کرد. خاطره برای اولین بار با فرهاد گریست. خانم مهدوی پزشک بود اما از آرام کردن کودک عاجز بود. در همان هنگام مهرداد وارد شد و خانم مهدوی با اشک گفت: - فرهاد از گریه بی حال شده. خاطره هم نمی تونه آرومش کنه. مهرداد خود را به کودک رسانید و او را از آغوش خاطره بیرون کشید. او را با خود به حیاط برد و در آغوشش فشرد. فرهاد همچنان گریه می کرد. مهرداد دستانش را خیس کرد و به پیشانی پر عرق کودک کشید. کودک چشم گشود و نفس های بلندش را بیرون کشید. مهرداد لبخند زد. انگشتش را خیس کرد و در دهانش گذاشت. فرهاد انگشتش را مکید و کم کم آرام گرفت. دقایقی بعد فرهاد به خواب رفت. مهرداد با شادی به سالن بازگشت. به اتاق خاطره رفت و کودک را روی تخت خوابانید. همه متحیر و خوشحال به او خیره شدند زمانی که مهرداد نزد آن ها برگشت خاطره با خشم و حسادت به اتاق رفت و در را به هم کوبید. او مادر کودک بود اما حتی نمی توانست علت گریه پسرش را بفهمد و او را آرام کند. صدای عمو را شنید که خطاب به پسرش گفت: - پسرم تو از یک خانم بهتر می توانی بچه داری کنی. خاطره با ناراحتی به فرهاد نگاه کرد و به یاد سعید افتاد. مهرداد جمع را ترک کرد تا به دیدن خاطره برود چند ضربه به در زد و وارد شد. خاطره به سرعت کتاب را گشود و خود را به خواندن مشغول کرد. مهرداد مقابلش نشست و گفت: - چقدر نازه! آروم خوابیده. نگاهی به پسرش انداخت و باز هم مشغول خواندن شد. - خاطره خیلی زیباست. اصلاً با تو و سعید قابل مقایسه نیست. می دونی اگه بزرگ بشه از پدرش هم زیباتر می شه. مهرداد با شوق ادامه داد: - باور کن اگه یه دختر داشتم از فرهاد برای اون خواستگاری می کردم و یک حلقه نامزدی دستش می کردم. می دونی در مورد فرهاد برعکس خواهد بود. دخترها از اون خواستگاری می کنن. خاطره کتاب را بست و گفت: - دیگه زیاده روی می کنی. - خواهیم دید خانم. ببین کجا این حرف رو زدم. نگهداری از فرهاد افتخاره. من که حاضرم برای همیشه از اون مراقبت کنم. - خب اگه اینطوره با خودت ببرش و از او نگهداری کن. - تو واقعاً اون رو نمی خواهی؟ خاطره با تردید به او نگاه کرد و گفت: - نه، دوست دارم همیشه تنها باشم اما اون مزاحمه. مهرداد به او نگاه کرد و گفت: - از فردا دیگه نمی بینی و ناراحت نمی شی. - اما چطور؟ - ساعت شش فردا آماده باش میام دنبالت. - شوخی می کنی؟ - باور کن کاملاً جدی هستم. فرهاد رو آماده کن، با اون از خونه خارج می شیم و بدون اون برمی گردیم و بعد تو می تونی برای همیشه تنها بمونی. حالا هم بلند شو بریم بیرون همه منتظر ما هستند تا شام رو بکشند. خاطره پس از مکث کوتاهی برخاست و به دنبال او راه افتاد. سر میز غذا بحث فرهنگی بالا گرفت. هر کسی اظهارنظر می کرد. خانم ها در مورد طبخ غذا با هم صحبت می کردند خاطره اما ساکت بود و فقط به جمع نگاه می کرد. متوجه حرف های مهرداد نشده بود. رشته افکارش با گریه فرهاد گسیخته شد. همه بحث را قطع کرده و به خاطره چشم دوختند. فهمید که باید برخیزد اما خود را به خوردن مشغول کرد. مهرداد از سر میز برخاست با خشم به او نگریست و به اتاق فرهاد رفت. دقایقی بعد گریه فرهاد قطع شد. اندام مهرداد به همراه فرهاد در آستانه در پدیدار شد. مادر مهرداد لبخند زد و گفت: - فکر نمی کنی که دیگه وقتش رسیده که ازدواج کنی؟ باور کن کسی که با تو ازدواج کنه خوشبخت ترین زن خواهد بود... مهرداد با اشاره سر، مادر را به سکوت وا داشت. خانم مهدوی گفت: - چقدر خوب به تو عادت کرده. مهرداد با لبخند گفت: - علم ثابت کرده زمان تولد بچه رو به دست هر کسی که بدهند احساس عمیقی بین اون ها ایجاد می شه و تا آخر عمر بچه در آن آغوش احساس آرامش می کنه، فکر می کنم دلیل علاقه فرهاد به من به همین دلیل باشه. آقای مهدوی پسر برادر را در کنار خود نشانید و به چهره اش نگاه کرد و گفت: - نمی دونم چرا وقتی این بچه رو می بینم دوست دارم بغلش کنم. مهرداد گونه کودک را بوسید. او را به طرف پدربزرگ گرفت و گفت: - عموجون حسودی نکنین این بچه مال شماست. بفرمایید این هم فرزند عزیزتون. آقای مهدوی گفت: - منظورم این نبود. - می دونم به هر حال به شما علاقه بیشتری داره. پدربزرگ فرهاد را در آغوش گرفت او را به خود فشرد و گفت: - خانم اینقدر درگیر مسائل و مشکلات تربیت خاطره بودیم که اصلاً متوجه بزرگ شدنش نشدیم. اما این بچه آنقدر شیرینه که آدم دوست داره همه کارش رو رها کنه و خودش را با اون سرگرم کنه. خانم مهدوی گفت: - بده به من تا من هم این شیرینی رو احساس کنم. همه با صدای بلند خندیدند. خانم مهدوی به صورت زیبای نوه چشم دوخت و گفت: - اما واقعاً حقیقت داره من هر روز کمی زودتر برمی گردم تا هرچه زودتر فرهاد رو ببینم. ملاقات از خاطره رو بهانه می کنم تا بیام و کنار فرهاد باشم. همه گفته های یکدیگر را در مورد جذابیت فرهاد تصدیق کردند. مهرداد هنگام خداحافظی رو به خاطره کرد و گفت: - ساعت شش میام دنبالت. خودت و فرهاد آماده باشید. خانم مهدوی پرسید: - جایی می خواهین برین؟ مهرداد نگاهی به خاطره افکند و گفت: - زن عمو فردا رو اجازه بدین من و خاطره بریم بیرون. البته به همراه فرهاد. دلیلش رو بعد عنوان می کنم. البته اگر خاطره تمایل داره می تونه همین حالا دلیل بیرون رفتن مارو بگه. همه به طرف او نگاه کردند. اما خاطره همچنان ساکت بود. آن شب برای مرد جوان سخت می گذشت. به دنبال راه چاره ای برای پیوند دادن مادر و فرزند بود. فرهاد با آن حرکات شیرین و چهرۀ زیبا که همه را مجذوب خویش می کرد نتوانسته بود محبت مادر را جذب کند. مهرداد در میان افکارش به یاد سعید افتاد. ناگاه فکری به ذهنش خطور کرد. ساعتی آن را در ذهن بررسی و تحلیل کرد و زمانی که نقشه خود را عملی یافت با خشنودی به خواب رفت. عصر آنروز زودتر به خانه بازگشت. لباس ها را عوض کرد و ساعت شش به همراه خاطره و فرهاد از خانه عمو خارج شد. چهره خاطره تردید در قلبش می انداخت. اگر موفق نمی شد با فرهاد چه می کرد؟ این سؤال تمام ذهنش را مشغول کرده بود. غرق در افکار خود بود که خاطره گفت: - چقدر آروم حرکت می کنی هوا تاریک می شه. مهرداد پا را روی گاز گذاشت و سرعت گرفت. خیابان های شلوغ را پیمود. سرعت زیادش خاطره را به وحشت انداخت. خواست حرفی بزند اما سکوت مهرداد منصرفش کرد. هوا تاریک شده بود که تابلوی بهشت زهرا نمایان شد. با دیدن آن مکان به یاد عزیزی افتاد که آن جا آرمیده بود. طاقت نیاورد و گفت: - چرا حرف نمی زنی؟ مهرداد کجا می ری؟ مهرداد زمزمه کرد: - می ریم دیدن سعید. یک پدر حق داره بچه اش رو ببینه. اینطور نیست؟ آن هم پدری که بی تاب آمدن کودکش بود اما حتی یک بار هم نتوانست چهرۀ زیبای فرهاد رو ببینه. حالا می ریم تا برای اولین بار فرهاد پدرش رو ببینه و با اون از بی وفایی مادر بگه. من هم به همراه فرهاد همه چیز رو خواهم گفت که چطور فرهاد برای آغوش مادرش ناله می کند اما مادر حاضر نیست چهرۀ فرزندش رو ببینه. به قطعه ای که سعید در آن خوابیده بود رسیدند. خاطره حیرت کرده بود. مهرداد او را به میعادگاه سعید آورده بود. مهرداد خود نیز تردید داشت می ترسید اگر نتواند به خاطره بفهماند که او یک مادر است با فرهاد چه کند. مهرداد پیاده شد و خاطره نیز فرهاد را بغل گرفت و پیاده شد. مهرداد غرق در افکارش بود خاطره با دیدن تصویر سعید به یاد گذشته افتاد. فرهاد را بر زمین نهاد و بی صدا سر بر قبر او گذاشت. برای مهرداد سکوت بی معنا بود خسته یود و باید همه چیز را تمام می کرد باید در مقابل سعید از رفتار خاطره می گفت. شاید به او بفهماند که اشتباه کرده است زمانی که سر از قبر برداشت صورتش پوشیده از اشک بود دست بر تصویر کشید. مهرداد موقعیت را مناسب دید فرهاد را روی قبر گذاشت و گفت: - سعید جان می بینی این فرهاد کوچولوی توئه. ببین چقدر شبیه خود توست اما مادرش حاضر به دیدنش نیست، حاضر نیست با پسرش روبرو بشه، باور می کنی اینقدر خودخواه شده باشه. ایرادی نداره تو به زودی فرزندت رو می بینی و اون رو لمس می کنی، اما تو مثل مادرش سنگدل نباش، بگذار شاهد دست های گرم پدر باشه، به مادرش گفتم بعد از امروز دیگه اون رو نمی بینه تو نگهدار خوبی باش. امانتی که در اینجا به یادگار گذاشتی به خودت می سپارم همسرت لیاقت نگهداریش رو نداشت. بهتره با تو باشه می دونم تو به حرمت خاطره برای اون پدری می کنی. فرهاد را بلند کرد بر لب های کوچک او بوسه زد و گفت: - خاطره هوا تاریک شده بلند شو، باید برگردیم دیگه درست نیست اینجا بمونیم پدر و مادرت نگران خواهند شد. خاطره حرفی نداشت که خود را توجیه کند. تصویر سعید را بوسید اما در نگاه او نارضایتی و سرزنش را می دید، برخاست و بی توجه به اطراف به راه افتاد مهرداد وحشت کرد فرهاد را روی قبر گذاشت و به دنبال خاطره رفت. زن جوان به حرف های مهرداد می اندیشید. به نزدیکی اتومبیل که رسید به عقب نگاه کرد و مهرداد را دید، با حیرت به دستان خالی او اشاره کرد و گفت: - پس فرهاد کو؟ مهرداد خونسرد و بی تفاوت گفت: - به زودی به پدرش ملحق می شه. - یعنی چی؟ - نمی فهمی؟ یا از گریه کردن بی حال می شه و یا از گرسنگی می میره، ممکنه طعمۀ سگ های گرسنه بشه. - اما سگ ها به اون رحم نمی کنن. مهرداد خندید و گفت: - اون اینقدر بدبخته که مادرش حتی حاضر نیست به اون رحم کنه و در آغوشش بگیره. صدایی از لا به لای درختان بلند شد خاطره وحشت زده به عقب نگاه کرد، مهرداد ادامه داد: - مگه نمی خواستی تنها باشی؟ خب اینطوری خیلی بهتره، فرهاد به پدر ملحق خواهد شد و سنگدلی مادر را برای پدر فاش می کنه. به پدر می گه فرشته ای که همه ازش تعریف می کردند در حق اون مثل یک ابلیس رفتار کرده، سعید یک بار گفت تو هیچ وقت نمی تونی یک ابلیس باشی اما تو در حق فرهاد از شیطان هم بدتر هستی حالا هم عجله کن که دیر شده. خاطره سر به زیر افکند و قدمی به جلو برداشت. تردید بر قلب مهرداد چنگ انداخته بود، آب دهانش را فرو داد و زمانی آرامش یافت که خاطره با سرعت از مقابلش گذشت، مطمئن شد خاطره از هراس آسیب دیدن فرزند وحشت کرده مهرداد به دنبالش رفت. خاطره آن روز برای اولین بار لذت مادر بودن را تجربه کرد. با صدایی بلند سعید را خطاب قرار داد و گفت: - متأسفم عزیزم، متوجه نبودم. از این به بعد از تنها یادگارت با تمام وجود نگهداری می کنم. من رو ببخش این مدت هر دوی شمارو آزار دادم و در حق فرهاد کوتاهی کردم. بوسه ای دیگر نثار گونه سرخ فرهاد کرد و او را به خود فشرد به سمت مهرداد برگشت و گفت: - هیچ وقت، هیچ کس نمی تونه فرهاد رو از من بگیره. نگاه خاطره قلب مرد جوان را بار دیگر دستخوش احساسات پاک قلبی کرد. مهرداد به آرامی زمزمه کرد: - من شیفتۀ این قلب رئوف و اون نگاه پر از مهر مادری هستم. خاطره بی آنکه سخن او را بشنود قاب عکس سعید را بوسید و برخاست. پس از مدت ها احساس و عاطفه را تجربه کرده بود. مهرداد را بار دیگر نگاه کرد و این بار از برق آن چشمان مهربان هراسید. به خود قول داده بود بعد از سعید هرگز به مردی فکر نکند. آن شب پس از مدت ها در کنار فرهاد احساس آرامش کرد و به مهرداد نیز اندیشید. خاطره روحیه خود را باز یافته بود، به تدریج در جمع حاضر می شد و به محبت ها پاسخ می گفت و چون گذشته همه را مفتون خویش می ساخت. آن روزها حضور مهرداد را سودمند احساس می کرد. پدر و مادر با دیدن گل لبخند بر لبان خاطره آن روزهای سخت را فراموش می کردند و با او می خندیدند. روزها چون برق می گذشت و تابستان فرا رسید. با بهبودی خاطره رفت و آمد دوستان زیاد شده بود، مهرداد تنها کسی بود که در آن مدت سعی داشت کم تر به دیدنش برود. از زمانی که خاطره چون گذشته سلامتی خود را بازیافته بود نگاه مهرداد رنگ دیگری داشت، خودش می دانست غیر از خاطره نمی تواند به هیچ کس بیندیشد. علت برخوردهای سرد دخترعمو را نمی فهمید. در آن روزهای بیماری تنها کسی که حق داشت با او صحبت کند، با او غذا بخورد و حتی از او چیزی بخواهد مهرداد بود و حال که سلامتی خود را یافته بود به تنها کسی که اجازه نمی داد به حریم دوستانه اش وارد شود مهرداد بود، فرهاد را از جان و دل دوست داشت اما از رابطه عمیقی که بین فرهاد و مهرداد برقرار بود وحشت داشت، کودک شیرین او پذیرای آغوش هیچ کس نمی شد اما به محض دیدن مهرداد از آغوش مادر به آغوش مهرداد می گریخت. هر روز که می گذشت شباهت فرهاد به سعید زیادتر می شد، خاطره سعی داشت سعید را در فرهاد جستجو کند. برخوردهای سرد و غیرمعقول خاطره با مهرداد، زن عمو و عمو را آزرده می کرد و زن عمو خوب می دانست نباید در علاقه مهرداد نسبت به خاطره تردید کند اما از خاطره مطمئن نبود. هیچ کس نمی توانست درک کند خاطره زمانی آرام می شود که مهرداد با یک لبخند تمام سردی هایش را نادیده می گیرد. فقط خودش می دانست تا چه اندازه نسبت به آن مرد تعلق خاطر دارد اما مهرداد یک مرد بود و بارها شاهد شکسته شدن غرورش توسط خاطره بود، دیگر نمی توانست در مقابل سرزنش های مادر و پدر بی تفاوت باشد، آن شب مهرداد منتظر بود تا شاید خاطره به همراه فرهاد و پدر و مادرش به منزلشان برود اما او نیامد. مهمان ها مشغول صحبت بودند که مهرداد پیشنهاد کرد: - با یک مسافرت چطور هستید؟ پدر خاطره با خوشحالی گفت: - عالیه کجا؟ - هر جایی غیر از تهران، بزنیم به کوه و جنگل. خانم مهدوی به پسرش نگاه کرد و گفت: - به نظر من بریم شمال، هم به خانم بزرگ سری می زنیم و هم هوایی تازه می کنیم. نظرتون چیه؟ مادر خاطره با کمی تأمل گفت: - از نظر من که مشکلی نیست اما خاطره... اون خاطرۀ خوشی از دریا نداره. مهرداد بلافاصله گفت: - دخترعمو با من، پس فردا چطوره؟ من فردا با خاطره صحبت می کنم و به امید خدا دوشنبه راه می افتیم مدت هاست مادربزرگ رو ندیدم برای سال سعید هم که نتونست بیاد. پدر مهرداد گفت: - چقدر بی انصاف هستید من حداقل تا یک ماه دیگه نمی تونم مرخصی بگیرم. اونوقت شما برای پس فردا نقشه می کشید؟ آقای مهدوی برادر را مخاطب کرد و گفت: - آقای عزیز این مشکل شماست. ما که تو این چند روز راهی می شیم چون بعداً سفر کردن برای ما مقدور نیست. مادر مهرداد گفت: - ما دوشنبه می ریم. تو هم می تونی هر وقت مرخصی گرفتی تنها بری سفر، نظر شما چیه؟ اعتراض های پدر مهرداد بی ثمر بود و همه حرف های مادر مهرداد را تأیید کردند. خاطره خود را در خانه با فرهاد مشغول کرده بود در حالی که دلش می خواست بداند در منزل عمو چه می گذرد. فرهاد می توانست کم کم حرف بزند و با هر کلمه ای که بر زبان می آورد قلب مادر را پر از نشاط می کرد. پسرک باهوش بود. علاوه بر چهرۀ زیبایش گفتار دلنشین و رفتار و حرکاتش نیز همه را مجذوب می کرد. در آن میان مهرداد بیش از بقیه مورد توجه فرهاد قرار می گرفت و مادر سعی داشت به هر صورتی که می تواند بین آن ها فاصله بیندازد. عکس سعید را مقابل او می نهاد و برای فرهاد کوچک از پدر می گفت. خاطره فردای آن شب مشغول خواباندن فرهاد بود. به محض آن که از اتاق بیرون رفت صدای زنگ را شنید. به طرف در دوید تا تکرار صدای زنگ فرهاد را بیدار نکند. در را گشود. مهرداد سلام کرد و وارد شد. خاطره، خود را کنترل کرد، رفتار سرد او برای مهرداد عادی بود، روی سکوی حوض نشست. خاطره بی آنکه از او برای داخل شدن دعوت کند مقابل او ایستاد. مهرداد بی مقدمه گفت: - خانواده تصمیم گرفته فردا سفری به شمال داشته باشه، تو هم می تونی بیایی؟ یعنی دوست داری که بیایی؟ خاطره با شنیدن نام شمال رنگ باخت برای لحظه ای آنچه در آن فضای زیبا و پاک به سرش آمده بود به خاطر آورد. سکوت خاطره باعث شد مهرداد ادامه دهد: - دریا توی این فصل زیباست، زیبایی جنگل و کوه هم که نیاز به تعریف من نداره، فقط خواستم بگم فردا ساعت هشت و نه راه می افتیم آماده باش. خاطره با خشم گفت: - من نمیام، از شمال، از دریا و تموم اون زیبایی ها متنفرم. مهرداد به آرامی پرسید: - چرا؟ خاطره فریاد کشید: - چرا؟ هاهاها... همون جنگل زیبا بدبختم کرد، همون دریای آبی فریبکار سعیدم رو در کام مرگ کشید و با بی رحمی جنازه اش رو تحویلم داد. - خاطره این تقدیر الهی بود که... - تقدیر الهی؟ چه واژه پر معنایی، خدا دست دراز کرد و سعید را به آب انداخت بعد هم جونش رو گرفت؟ اصلاً کدوم تقدیر؟ - خاطره بس کن. دیگه از دست تو خسته شدم. دارم از دست تو دیوونه می شم. خاطره لبخند تلخی زد و گفت: - از دیوونگی وحشت داری؟ تازه آن وقت مثل من می شی، یک روانی سرگردان و بی پناه که حتی از خودش هم فرار می کنه. آن وقت شاید حال من رو بفهمی. مهرداد با لحن آرام تری گفت: - چی می گی خاطره من دیگه نمی دونم با تو چه کار کنم؟ هر بار که سعی می کنم به تو نزدیک بشم قبولم نمی کنی، حداقل وقتی بیمار بودی می تونستم خوشحال باشم که حرفام رو گوش می دی هر کاری می کنم که احساسم رو بدونی اما تو با ناراحتی و بی رحمی دستم رو پس می زنی. - از من چه می خواهی؟ چرا به دیدنم می آیی. اصلاً ببینم تو چکاره ای که برای من تعیین تکلیف می کنی؟ مگه تو کار و زندگی نداری که من رو زیر نظر می گیری؟ چرا نمی فهمی من حاضر نیستم تو رو ببینم. زخم های قدیمی سر باز کرده بود خاطره ادامه داد: - باعث تمام بدبختی های من تو هستی. اگر به تو علاقمند نمی شدم، اگه به حرفات اعتماد نمی کردم بیمار نمی شدم و سعید رو نمی دیدم، اگر به خاطر تو نبود حالا سعیدی نبود که من به خاطرش این همه عذاب بکشم. دست از سرم بردار و برو. چی می خواهی از من؟ مهرداد کنترل خود را از دست داد به یاد تمام شب هایی افتاد که با نام خاطره و به خاطر او بر همه چیز پشت کرده بود تا روزی خاطره قدردان آن همه محبت باشد پس گفت: - بله، حق داری بعد از این مدت این حرف رو تحویلم بدی. حق داری به پاس نیکی هام اینطوری جوابم رو بدی. خاطره خسته شدم بگذار حرف آخرم رو بزنم. من می خوام به خاطر سال هایی که به انتظارت موندم به پاس اون همه عذابی که به خاطر تو کشیدم باهات ازدواج کنم. خاطره مبهوت به او نگریست. در آن موقع شنیدن آن جمله شوک عصبی شدیدی برایش بود. دستش بلند شد و بر صورت مصمم مهرداد فرود آمد. زمانی به خود آمد که حلقه اشک در دیدگان مرد جوان پدیدار شد مهرداد با بغض گفت: - ممنون خاطره به خاطر هدیه ای که به پاس نیکی هام دادی. مهرداد نتوانست جلوی خود را بگیرد و قطره اشکی از چشمش فرو افتاد. دوست نداشت خاطره او را در آن حال ببیند و گفت: - خداحافظ دخترعمو. جای سیلی خوب می شه اما قلب شکسته چی؟ به سرعت در گشود و خارج شد. خاطره همانجا نشست و گریست. تمام لحظه های با او بودن را مرور کرد. در تمام مدت بار مشکلاتش به دوش مهرداد بود. همه سختی ها را با وجود او و به دلیل حضور او تحمل کرده بود. می دانست که اشتباه کرده و مهرداد را رنجانده است. تصمیم گرفت به دیدن او برود و اعتراف کند که فقط به خاطر او بوده که به زندگی لبخند زده است. با بلند شدن صدای گریه فرهاد به اتاق بازگشت و آنجا نیز با کودکش گریست. آن شب سخت بود نمی دانست چگونه عملش را برای مهرداد توجیه کند. آن شب مهرداد پس از مدت ها به یاد زهره افتاد. دختری که می دانست به او علاقمند است اما فداکاری کرده و از خود گذشته بود با خود زمزمه کرد: - با او خوشبخت بودم کاش... به خودش در آینه نگاه کرد. نتوانست جمله اش را تمام کند. حتی در آن لحظات هم نمی توانست خاطره را به دلیل بی مهری اش سرزنش کند. روی صورتش دست کشید به تصویر خودش اشاره کرد و گفت: - تموم شد. دیگه تحمل نمی کنم هرگز به اون فکر نمی کنم. دیگه هیچ وقت به دیدارش نمی رم اون دیگه به من نیاز نداره. بگذار هر طور که دوست داره زندگی کنه. سعی می کنم فراموشش کنم و به فکر آینده ام باشم. هر چقدر برای اون صبر کردم کافیه. با این خیال به خواب رفت. صبح برای نماز بیدار شد. هیچ کس نمی دانست بین او و خاطره چه گذشته است. دیگر هیچ علاقه ای به سفر نداشت. با خود اندیشید پس از بازگشت از مادر می خواهم که همسری مناسب برایم پیدا کند. دختری که با او بتوانم خاطره را از دایره ذهن خود بیرون کنم. ساعت نه زن عمو تلفنی آمادگی خود را اعلام کرد و آن ها را واداشت که وسایل را بیرون بگذارند و خارج شوند. مقابل منزل عمو توقف کردند. مهرداد وسایل را داخل اتومبیل گذاشت و بی آنکه با خاطره حرفی بزند از آنان خواست که سوار شوند. خاطره در حالی که با یک دست فرهاد را و با دست دیگر چمدان کوچکش را حمل می کرد خارج شد. خانم مهدوی با خوشحالی به یاری دخترش شتافت. پیش آمد و سلام کرد. همه پاسخ گفتند به جز مهرداد. آقای مهدوی فرهاد را در آغوش گرفت و گفت: - عجله کنید که ظهر اونجا باشیم. همه سوار شدند و اتومبیل با بدرقه پدر مهرداد حرکت کرد، مهرداد ساکت بود و برخلاف همیشه به گفته های دیگران گوش می کرد. چون خاطره شب قبل را تا صبح بیدار نشسته بود، چشم بر هم نهاد و به خواب رفت. جمع نیز با دیدن او کم کم سکوت کردند و هر یک چشم بستند. همه به خواب رفتند اما مهرداد همچنان چشم بر جاده دوخته بود و به آینده می اندیشید با آنکه به خود قول داده بود دیگر به خاطره فکر نکند اما کنجکاو بود بداند زن جوان با برخورد روز قبل چگونه حاضر به آمدن شده بود. دامنه های سرسبز دماوند را پشت سر گذاشته بودند که خاطره چشم گشود. با دیدن آن مناظر به یاد سال قبل افتاد که به همراه سعید از آن جاده گذشته بود سرش را به پنجره گذاشت و قطره اشکی از چشمش فرو افتاد. زمانی که جا به جا شد در آینه نگاهش به نگاه مهرداد افتاد. سر به زیر انداخت، خستگی شب قبل بر او عارض شده بود. با نزدیک شدن به گرگان همه بیدار شدند. طبیعت همه را مجذوب خویش کرده بود. آقای مهدوی فرهاد را مقابل پنجره قرار داده بود و با مهرداد صحبت می کرد. او نیز به خوبی دریافته بود که مهرداد مثل همیشه سرحال نیست. سکوت مهرداد همه را به حیرت انداخته بود. خانم ها با هم صحبت می کردند و متوجه حالت خاطره نبودند. سردرد و سرگیجه به او هجوم آوردند پنجره را گشود و سرش را تا نیمه از پنجره خارج کرد تا بتواند بر آن حالت غالب شود. مهرداد متوجه حال غیر عادی او شد. خاطره حرفی نمی زد و از حالش چیزی نمی گفت. مهرداد خود را بارها در مقابل خاطره کوچک کرده بود تا رضایت او را جلب کند اما دیگر نمی توانست. مقابل رستورانی پارک کرد. خاطره آن رستوران را شناخت. در سفر با سعید جایگاه قدم هایش را در آن محیط به یادگار گذاشته بود. چشم بر هم گذاشت و دستانش را مقابل صورت گرفت تا آن خاطرات را به یاد نیاورد. خانم مهدوی از او خواست تا پیاده شود اما خاطره با ناراحتی گفت: - من نمیام شما برین. حالم خوب نیست. فکر نکنم بتونم چیزی بخورم. منتظرتون می مونم اگه دوست دارید فرهاد رو با خودتون ببرید. همه به مهرداد نگریستند تا شاید با درخواست او خاطره برای رفتن اقدام کند اما مهرداد بی آنکه سخنی بگوید فرهاد را در آغوش گرفت و حرکت کرد. مهرداد گرسنه بود اما نمی توانست غذایش را بخورد سعی داشت از فکر خاطره بیرون بیاید. عقب کشید و گفت که دیگر قادر به خوردن نیست. فرهاد قاشق را به طرف او گرفت و گفت: - بائبا من! همه با سکوت به مهرداد خیره شدند. در مقابل فرهاد از پدر زیاد سخن نمی گفتند. گاه گاهی مادر قاب عکس پدر را به او نشان داده و او را بابا خوانده بود. آقای مهدوی سکوت را شکست: - مهرداد جان تو که نمی خوری برای خاطره غذا ببر. مهرداد درنگ کرد خواست درخواست عمو را رد کند اما با بی میلی از جمع جدا شد. جمله کوتاه فرهاد مبارزه سختی در وجودش به راه انداخته بود به نزدیکی اتومبیل رسید. تصمیم گرفت بی هیچ حرفی غذا را به او بدهد و بازگردد. خاطره در اتومبیل نبود. اطراف را نگاه کرد نگران شد با آن وضعیت نمی توانست جایی رفته باشد. در میان درختان شروع به حرکت کرد و کمی جلوتر او را بر سر نهر روانی دید به طرف او دوید. حالت تهوع به خاطره دست داده بود. مهرداد نتوانست سکوت کند دستش را روی پیشانی خاطره گذاشت و گفت: - سرت رو بالا بگیر. سر بلند کرد و مهرداد را بالای سر خود دید. مهرداد دستش را از روی پیشانی او برداشت و گفت: - صورتت را بشور تا برگردیم. به درختی تکیه کرد و به او چشم دوخت. نگاه پُر مهر مهرداد باعث امیدواریش شد این بار نقش مهرداد را در زندگیش بیش از سعید دید. تمام لذت ها را با سعید تجربه کرده اما بار مشکلات خود را همواره بر دوش پسرعمو نهاده بود. همراه او به طرف اتومبیل بازگشت. مهرداد مراقب حال او بود. وقتی خاطره روی صندلی نشست ظرف غذا را به طرف او گرفت و گفت: - حتماً گرسنه هستی؟ صبحانه هم نخوردی. خاطره شرمنده سر به زیر انداخت و گفت: - من دیروز دست خودم نبود. معذرت می خوام. گرچه می دونم با معذرت خواهی فراموش نمی کنی. باور کن دیشب یک ساعت نخوابیدم. نمی تونستم باور کنم که من اون کارو کردم. واقعاً متأسفم، من رو می بخشی؟ مهرداد لبخندی زد و گفت: - بهتره فراموشش کنی. شب خوبی رو نگذروندیم. بهتره روز خودمون رو تو این هوای زیبا خراب نکنیم. - مهرداد من یک بار دیگه به این رستوران اومدم. وقتی با سعید به مشهد می رفتیم... - حالا بهتره غذاتو بخوری که سرد نشه. - تو چطور؟ تو خوردی؟ - نتونستم. دیروز به خودم قول دادم دیگه حرف نزنم خیلی فکر کردم اما امروز با دیدنت همه چیز رو دوباره فراموش کردم. باز هم مثل گذشته دوباره نگران شدم. آن روز مهرداد خاطره را همان خاطرۀ دلخواه خود یافت. مادربزرگ از دیدن آن ها احساس خشنودی کرد. خاطره دریا را بخشید. در ساحل نشست و بر آرامش دریا چشم دوخت گرچه همین دریا سعید را از او گرفته بود. اما در آن لحظات چنان آرام و موقر بود که خاطره را تحت تأثیر قرار داد. روزهای بعد زیبایی ها را می دید و از آن ها لذت می برد. روزهای اول به فرهاد اجازه نزدیک شدن به آب را نمی داد و فرهاد کوچک با حسرت در آغوش مادر به دیگران می نگریست. مهرداد آن روز دلش به حال فرهاد سوخت به طرف خاطره رفت و با تأنی گفت: - فرهاد جان بیا بریم آب بازی. فرهاد لبخند زد و خواست به آغوش او برود که خاطره با تحکم گفت: - نه حق نداری بری نزدیک آب. کودک به مادر نگاه کرد. مهرداد برخاست و از آن ها دور شد. خاطره به خوبی متوجه ناراحتی مهرداد شد دقایقی به او چشم دوخت. رنجاندن او را نمی توانست بپذیرد. نزدیک رفت و گفت: - فرهاد جان خسته شدم میری بغل عمو؟ مهرداد سر بلند کرد. دلش نمی خواست فرهاد او را عمو خطاب بکند. این واژه هیچ گاه نمی توانست او و خاطره را به هم نزدیک کند فرهاد را گرفت. - مواظب باشید. وقتی به خانه بازگشت خسته بود برای خواب به اتاق رفت. مادر و زن عمو مشغول صحبت بودند او صدایشان را می شنید؛ - دیگه نمی دونم چیکار کنم خیلی اصرار کردم ازدواج کنه. می دونی زهره دختر خوبی بود اما نمی دونم مهرداد به اون چی گفته بود که وقتی به دیدنش رفتم، گفت مهرداد و خاطره برای هم ساخته شده اند. با حضور خاطره نمی توانم جایی در قلب مهرداد داشته باشم. صدای مادرش را شنید: - خودت شاهد بودی که تا حالا چند نفر از اون تقاضای ازدواج کرده اند، خسته شدم. اگر مهرداد نبود خاطره و فرهاد هم از دست رفته بودند. - خیلی دوست دارم مراسم ازدواج مهرداد رو ببینم آخه من هم مادرم و آرزو دارم کاش مهرداد این رو می فهمید. هر بار که می خوام در این مورد حرف بزنم بهانه میاره و جواب نمیده. سلامتی دخترعموش رو بهانه کرده بود. حالا دیگه نمی دونم چی میگه، خاطره به لطف خدا خوب شده و باید در مورد آینده اش تصمیم بگیره. مهرداد هم حق زندگی داره اگه لب تر کنه هر کس رو که بخواد برای اون خواستگاری می کنم. می دونم که از هیچ کس جواب رد نمی شنوم. قصدم تعریف از مهرداد نیست اما تو بهتر می دونی که حرفام حقیقت داره. باور کن خسته شدم. به پدرش هم گفتم تو با این پسر حرف بزن. می گه اون دیگه بچه نیست. خودش هم می گه که فعلاً تمایلی به ازدواج نداره. - نگران نباش عزیزم. اون خودش به موقع اقدام می کنه. اونقدر تجربه داره که خوب و بد رو از هم تشخیص بده. - تو که نمی دونی خیلی ها می پرسند چرا آقا مهرداد زن نمی گیره من چه جوابی بدهم نگرانش هستم. دیشب تا صبح بیدار بود و با خودش حرف می زد، نمی دونم روز قبل چی شده بود که دیشب آنقدر کلافه بود. خواستم علت ناراحتیش رو بپرسم که دیدم قصد گفتن نداره. خیلی کم حرف شده، از دیروز عصر هم که راه میره و با خودش زیر لب حرف می زنه. قبلاً خیلی پر شورتر بود، می ترسم افسرده شده باشه. - خدا نکنه! برای خاطره کم دردسر کشیدیم؟ اگر مهرداد نبود حالا معلوم نبود چه بلایی سر خاطره می اومد. باز هم مهرداد بود و می شد به اون اطمینان کرد. - من یک چیزی رو خوب می دونم. تا وقتی خاطره حضور داره مهرداد نمی تونه به دیگری فکر کنه. پسرم خیلی عذاب می کشه. اگر به خاطر دخترعموش نبود الان خودش صاحب زندگی و زن و بچه بود. کاش خاطره می فهمید که مهرداد به خاطر اون به همه چیز پشت کرده. - خیلی دوست دارم شاهد خوشبختی اونها باشم. نمی دونم تا کی می خواد منتظر بمونه کاش با خاطره حرف می زد و از علاقه اش می گفت. اون وقت مهرداد می تونست تصمیم گیری کنه. دیگه نمی تونم صبر کنم. من هم آرزو دارم عروسی پسرم رو ببینم باید کار رو یکسره کنم به مهرداد بگم اگه خاطره علاقه ای به اون نداره خودش رو اذیت نکنه نظر تو چیه؟ - هم من و هم تو خوب می دونیم که این علاقه دوطرفه است دخترم رو خوب می شناسم اون به مهرداد علاقه داره اما به خاطر سعید و وفاداری به اون سکوت کرده و با مهرداد سرد برخورد می کنه. - خاطره گاهی اوقات غرور مهرداد رو زیر پا خرد می کنه. زن عمو حق داشت او مادر بود و شکسته شدن غرور مهرداد برایش سخت بود. صدای مادرش را شنید: - بهتره تصمیم گیری رو به عهده خودشون بگذاریم، آن ها حق زندگی دارند خاطره می تونه با یک برخورد عاقلانه به علاقه مهرداد احترام بگذاره و اون رو بپذیره. خاطره دیگر سخنان آن ها را نمی شنید و آن حرف ها به اون کمک کرد تا تصمیم آخر را بگیرد. کنار فرهاد نشست و به او چشم دوخت تمام گذشته از مقابلش گذشت. شب هایی را که به یاد مهرداد سپری کرده بود. وقتی با خود اندیشید مهرداد را در تمام صحنه های زندگی کنار خود یافت حتی زمانی که سعید را از دست داده بود او اولین کسی بود که به بالینش شتافته بود و اگر کمک های بی دریغ او نبود نمی توانست آن روز در خانه مادربزرگ کنار فرهاد باشد. حضور پسرعمو باعث شده بود که فرهاد را بپذیرد. خاطره این حوادث را صحنه به صحنه مرور کرد و در پایان به این نتیجه رسید که در تمام حوادث شریکی چون مهرداد غم هایش را به دوش گرفته است. شریکی که اولین عشق زندگی خاطره بود و حالا سعی کرده بود او را بپذیرد و محبتش را نثار او کند. مهرداد بیش از سعید در زندگی او نقش داشت عکس شوهرش را از کیف بیرون آورد و گفت: - سعید جان من تا آخر عمر به تو وفادار می مونم اما مهرداد هم حق زندگی داره به خاطر من، تو و فرهاد از تمام لذت ها گذشت و انصاف نیست که او را ناامید کنم. برخاست و از اتاق خارج شد. تصمیم خود را گرفته بود. مهرداد را دید که در باغ کوچک با مادربزرگ مشغول صحبت است. آن شب احساس کرد که به پسرعمویش نیاز دارد. صبح روز بعد شادی را با تمام وجود احساس می کرد. هر بار که به مهرداد می نگریست قلبش می لرزید و چون روزهایی که سعید را هنوز در زندگی نپذیرفته بود به او می اندیشید. عصر بود که به جانب مادر رفت. کنار او نشست و گفت: - مامان بریم کنار دریا؟ این اولین بار بود که او پس از مدت ها از آن ها چیزی درخواست کرده بود. خانم مهدوی گفت: - چرا که نه برو پدرت و مهرداد را صدا کن تا من و زن عمو آماده شیم. مادربزرگ را مخاطب ساخت و گفت: - شما هم با ما می آیید؟ مادربزرگ که او را آنچنان شاد دید گفت: - آره عزیزم مگر می شه تو از من چیزی بخواهی و قبول نکنم؟ گونه مادربزرگ را بوسید و به باغ رفت. پدر گفت: - مهرداد جان ببین کی داره میاد. مهرداد شادی غریبی در خود احساس می کرد. چهرۀ خاطره پر بود از حرف هایی که تا آن روز پنهان کرده بود. پیش رفت و گفت: - نمی خواهید برای آخرین بار بریم کنار دریا؟ من دوست دارم حالا که قراره فردا برگردیم برم نزدیک دریا. مهرداد برخاست و گفت: - تنها می ری؟ - دنبال یک راننده خصوصی می گردم. ترجیح می دم تو باشی. حاضری ما را ببری؟ مهرداد گفت: - عموجان بلند شو که بخت به من رو کرده. خاطره از آنان دور شد. لحن گفتار مهرداد او را به عالم زیبای زندگی فرا خواند. فرهاد را بغل کرد و همه به طرف دریا رفتند. خاطره به تنهایی قدم می زد و سنگ ها را با نوک پا به جلو پرت می کرد. جایی کنار آب نشست و با صدای بلند گریست. علت گریه اش برای همه مشخص بود در همان نزدیکی سعید را از دست داده بود. به دریای آبی چشم دوخت و در وسط آن سعید را دید که به او لبخند می زند. دست به جانب او دراز کرد اما سعید به مهرداد اشاره کرد. به طرف آن ها که با اضطراب نگاهش می کردند برگشت. فرهاد در آغوش مهرداد مادر را نظاره می کرد. برخاست از لبخند سعید دریافت که آینده بدون حضور سعید هم می تواند زیبا باشد. به طرف مهرداد رفت. فرهاد را در آغوش کشید و گریست، او لبخند را بر لب سعید دیده بود. سعید از او رضایت داشت و حال می توانست این بار در مقابل خواستۀ مهرداد سر تسلیم فرو آورد. شب فرا رسید. خاطره نمی توانست چشم بر هم بگذارد دلش برای آسمان پر ستاره پر می کشید. اهل خانه خواب بودند. به باغ کوچک مادربزرگ رفت و در آن فضای زیبا احساس کرد اندوه غریبی در دلش جا گرفت. بی اختیار به جانب گردوی کهنسال رفت زیر آن نشست و به یاد شبی افتاد که برای مهرداد می گریست آن شب فکر می کرد مهرداد به دیگری دلباخته اما حقیقت نداشت با خود زمزمه کرد: - اون مهربونه خیلی زیاد. قطره اشکی روی گونه اش درخشید. سر بر درخت گذاشت و به ستاره ها خیره شد. ستاره ای درخشید. خاطره با صدای بلندی گفت: - کدوم ستاره بخت منه؟ صدایی آشنا شنید: - هیچ کدوم از این ستاره ها به وسعت قلب تو نور نداره. مهرداد کنارش نشست سرش را به درخت گذاشت و گفت: - من دیگه نمی تونم صبر کنم این محیط آروم، این دریا و جنگل بی تابم کرده، نتونستم بخوابم بلند شدم بیرون اومدم. - مهرداد. من یک بار دیگه زیر این درخت نشستم اما اون شب بارون می بارید. من گریه می کردم. زمانی متوجه اشتباهم شدم که دیگه نمی تونستم دست های مهربونت رو در دست بگیرم. سعید دومین مرد زندگی من بود اون همه مهربونی، عشق بی ریا و صادقانه وادارم کرد که همه چیز رو به پای اون بریزم من به اون وفادار می مونم. - اما من هم وفادار موندم به تو و به گذشته ای که برای با تو بودن شب و روز نداشتم، من بعد از ازدواجت هم نتونستم فراموشت کنم. زهره رو هم چون شبیه تو بود انتخاب کردم. - راستی شما با هم نامزد بودین. - بله اما... روز عقد که دکتر از گیلان تماس گرفت و موضوع رو گفت. وقتی بازگشتیم اون تو رو دید فهمید که دلیل انتخابم چی بوده. وقتی مامان اصرار کرد باید هرچه زودتر با زهره ازدواج کنم، اما من گفتم که نمی تونم، من طاقت نداشتم بیماری تو رو ببینم، به دیدن زهره رفتم و به اون گفتم که نمی تونم باهاش ازدواج کنم. زهره با متانت گفت که به پیش تو برگردم و برای بهبودی تو تلاش کنم. من هم همین کار رو کردم اما تو همه را پذیرفتی غیر از من که در تمام مدت کنارت بودم. - من سعید رو دوست دارم. - من هم تو رو دوست دارم. خاطره خواهش می کنم بگو و راحتم کن. فقط بگو به من علاقه داری که بشه امیدوار بود یا نه؟ اگر جوابت منفی باشه قول می دهم هیچ وقت حرفی نزنم اما... - مهرداد من... من هیچ وقت فداکاری های تو رو فراموش نمی کنم تمام مدت فقط حضور تو باعث شد که به زندگی امیدوارم باشم می دونی در شب های تنهایی فقط به خاطر تو بود که صبر کردم . چشم های تو به زندگی امیدوارم می کرد مثل گذشته دوستت دارم. مهرداد به او چشم دوخت و پس از تأمل کوتاهی گفت: - قول می دهم تا آخر عمر به تو وفادار بمونم و تنها مرگ بین ما فاصله بیندازه. حالا اجازه می دی برای فرهاد شناسنامه بگیرم؟ دلم می خواد "بابا" صدام کنه. دوست دارم پدر اون و همسر تو باشم. خاطره در میان گریه خندید و گفت: - به خاطر همه چیز ممنونم. - خاطره من طاقت ندارم. دیگه نمی تونم صبر کنم. اگه نیمه شب نبود همه رو بیدار می کردم و فریاد می زدم: "فرشتۀ سعید بلبل من شد." خاطره روبروی مهرداد ایستاد و گفت: - فرداهای بسیاری در پیش داریم. هر دو به سالن بازگشتند. خاطره آن شب در خواب سعید را دید که تبریک گفت و او را به خاطر تصمیمی که گرفته بود تحسین کرد. آن شب خاطره برای همیشه مهرداد را به عنوان همسر خویش و پدر فرهاد پذیرفت. پـــایـــان | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #17 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 12,089
(View Stats)
تشکرها: 67,486
تشکر شده 214,140 بار در 14,665 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز خب به سلامتی سایت هم باز شد ![]() دوستانی که این مدت نمی تونستن وارد بشن لطف کنند هر چه سریعتر تایپ هاشونو قرار بدن ! ممنون از همکاریتون ! ![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #18 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: استرالیا
نوشته ها: 820
(View Stats)
تشکرها: 7,788
تشکر شده 7,826 بار در 925 پست
کتاب مورد علاقه : بر باد رفته،هری پاتر حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز 218 تا 325 من تا چند دقیقه دیگه بر می گردم آماده باش تا بریم بیرون. ـبله می دونم اما پسرم خاطره؟ اون حالا کجاست؟ صدای مهرداد آرام شد و گفت: ـاما سعید بیاد و ما نباشیم نگران میشه. ـمن به پرستار می گم که به ویلا می ریم. خاطره لبخند زد و بار دیگر اندوه مهمان قلب مهرداد شد. به سرعت اتاق او را ترک کرد. دکتر عباس پور را نیافت به مسئول بخش خبر داد که خاطره را بیرون می برد و قصد دارد موضوع را برای او شرح دهد از او خاست که موضوع را به دکتر بگوید وقتی به نزد خاطره برگشت او را خوشحال دید خاطره با آنکه صحنه مرگ سعید را به چشم دیده بود اما ان را یک خواب و کابوس وحشتناک می پنداشت. از لبخد خاطره می هراسید وظیفه سختی را بر عهده گرفته بود به همراه او سوار اتومبیل شده و به سمت ویلا به راه افتاد.باران قطره قطره می بارید و فضای شهر را زیباتر می نمود خاطره از طبیعت لذت می برد اما قلب مهرداد با سرعت می تپید و از آن زیبایی هیچ چیز را نمی دید به دنبال راهی بود تا موضوع را برای او شرح دهد. فرمان را در دست می فشرد خاطره چون کودکی شده بود که به کوچک ترین چیزی توجه نشان می داد به زیبایی ها می خندید و بر هر ناکامی از تمام وجود می گریست مهرداد حدیث ناباوری او را برای خود تفسیر می کرد تا بتواند به خاطره بفهماند که سعید رفته و باید به گونه ای با موضوع کنار بیاید اما خاطره در انتظار دیدن سعید به جاده با اشتیاقی غیر قابل تصور نگاه می کرد ذهن خاطره همه صحنه ها را غیر از صحنه مرگ سعید ضبط کرده بود مهرداد مثابل ویلا پارک کرد صدای قلبش را به وضوح می شنید هیجان او شدت گرفته بود بارها بیمارانی که هیچ امیدی به بهبودی حالشان نبود نجات داده بود و حال اینگونه از بیان حقیقت در حضور خاطره می هراسید می دانست که تاب دیدن غم را بر چهره خاطره ندارد زن جوان بی توجه به چهره پریشان همراهش پیاده شد دست ها را از هم باز کرد تا آن هوای پاک و بی آلایش را استنشاق کند مهرداد به آرامی کنار او قرار گرفته بود و به حرکات او چشم دوخته بود خاطره که او را متوجه خود دید گفت: ـپس بریم مهرداد سر تکان داد و گفت: ـباید هر چه زودتر با هم صحبت کنیم پریشان حالی مهرداد به وضوح یده می شد اما خاطره هیچ دلیلی برا آن چهره نیافت. قدم به درون ویلا هاد و مهرداد پشت سرش وارد شد. خاطره با دیدن کت سعید که بر روی مبل قرار داشت گفت: ـفراموش کرده کتش رو ببره امیدوارم سرما نخوره مهرداد با حیرت پرسید: ـدر مورد کی حرف می زنی؟ خاطره نشست و گفت: ـسعید را گفتم اصلا نمی فهمه که به هوای اینجا نمیشه اعتنا کرد و ممکنه سرما بخوره تاب شنیدن نام سعید را نداشت مقابل خاطره نشست و با لحن آرامی گفت: ـدوست دارم فقط به حرفام گوش کنی درک نمی کرد آن همه ناراحتی مهرداد به چه علت است اما دریافت باید سکوت کند سرش را تکان داد و گفت: ـگوش می کنم اما صبر کن تا برات چای درست کنم توی این هوا می چسبه با رفتن او مهرداد فرصت یافت تا گفته هایش را جمع بندی کند. با کشیدن چندید نفس عمیق خونسردی خود را باز یافت سر به زیر افکند و مشغول مرور افکارش شد. خاطره روبرویش نشست و گفت: ـتا یه ربع دیگر حاضر میشه بیا میوه بخور بشقاب میوه را مثابل او نهاد مهرداد هنگام برداشتن میوه سعی کرد بی هیچ احساسی به او بنگرد اما گذشته مقابلش جان گرفت و با یاد آوری سعید دیده از چهره خاطره برگرفت خاطره منتظر بود تا مهرداد سخن بگوید مرد جوان که او را منتظر یافت گفت: ـمی دونی خاطره؟ سعید به تو افتخار می کرد و به خاطره ای که همیشه فداکار و مهربان بود به خاطره ای که برای افتادن برگی از درخت دل می سوزاند و به شکوفه زدن درختی با اشتیاق نگاه می کرد او به دختری افتخار می کرد که به همه شخصیت می بخشید و همه را مبهوت وقار و متانت خوبش می کرد با حیرت گفت: ـسعید هنوز هم به من افتخار می کنه. ـاین رو می دونم اما... ببین طبیعت هم چون جامعه قانون داره قانون هم به جامعه نظم می بخشه قانون طبیعت هم چندین ماده داره بند اول این قانون تولد انسان و بند آخر این قانون مرگه هر کودکی وقتی متولد میشه شخصی در جای دیگه جان می سپاره. ـمهرداد منظورت از این حرف ها چیه؟ ـکسی که ما رو آفریده خبر و طلاح ما رو بهتر می دونه پس اگه بلا می رسه و به دیگری نعمت می ده بی حکمت نیست به همین قطره های بارون نگاه کن ابتا از برخورد ایبرها پدید میان و فرو می ریزند ببین با چه مشکلاتی به زمین می رسند ممکنه یک عده از این قطره ها روی صخره بیفته و از بین بره اما اگر این قطره شبنم گل شد برای مدتی هر چند کوتاه طعم زندگی و زیبایی رو می چشه اما همه این قطره ها بالاخره به مقصد می رسند و به دریا می پیوندند این چرخه همچنان ادامه پیدا می کنه چه قطره ای این مراحل رو طی کنه و چه در همون اول از بین بره هیچ خللی در این چرخه پدید نمی یاد تو هم در غیاب سعید باید به همه ثابت کنی که حق با سعید بوده باید به همه بفهمونی که شوهرت حق داشت همیشه و همه جا از تو حرف بزنه. خاطره با تغیر برخاست و گفت: ـمهرداد واضح تر صحبت کن من منظورت رو نمی فهمم مهرداد به او نزدیک شد و گفت: ـدوست دارم هر چی توی این دو روز اتفاق افتاده برای من تعیرف کنی از آخرین باری که رفتی کنار دریا بگو خاطره به چشمان مضطرب مهرداد که قصد گریختن از چیزی را داشت نگریست و گفت: ـکنار دریا بودم که با فرشید آشنا شدم بچه با نمکی بود با هم صحبت کردیم بعد هم که مادرش اومد برای فردا ظهر همان روز دعوتشون کردم وقتی به سعید گفتم اون ناراحت شد بعد فهمیدم که نقش بازی می کرد اونجا خواستم که دوباره برگردیم مشهد. با تعجب گفت: ـمشهد؟ شما که اول به مشهد رفتین بعد اومدین شمال. ـبله می خواستم ببینم خوابم تعبیر میشه یا نه؟ ـخواب؟ چه خوابی؟ ـشبی که قرار بود فردایش بیائیم در خواب حرم رو شلوغ دیدم بعد ناگهان خولت شد و خانمی را دیدم که گفت دو روز دیگه هم اینجا بمون. مهرداد با خود اندیشید به آنها از قبل هم اخطار داده اند و اگر در مشهد می ماندند امکان زنده ماندن سعید زیاد بود آن طور که خاطر گفته بود آن زن از او خواسته بود تا روزی آنجا بمانند که سعید در دریا غرق شده بود از بی توجهی سعید دلش گرفت و سعی کرد خود را بی تفاوت نشان دهد گفت: ـادامه بده. ـبله با هم صحبت کردیم. خواست بار دیگه بره شنا اما گفتم بهتره برگردیم اصرار کرد زود بر می گرده ولی تا حالا از اون خبری نشده خاطره نمی خواست بیش از آن ادامه دهد و سکوت کرد مهرداد به خوبی دریافت که از بازگویی امتناع می کند با زیرکی گفت: ـآخرین باری که سعید رو دیدی چه موقع بود؟! ـوقتی رفت شنا. ـبیشتر فکر کن بعد از اون سعید رو ندیدی؟ ـنه چیز خاصی به خاطر ندارم. ـدروغ می گی خاطره! تو سعید رو دیدی که وقتی وکه غریق نجات اون رو از آب بیرون کشید حتی صداش کردی وقتی شنیدی دیگه نفس نمی کشه از حال رفتی و به بیمارستان منتقل شدی. ـحقیقت نداره مهرداد بس کن سعید زنده است و قول داده خیلی زود برگرده تو حق نداری در مورد اون این طور حرف بزنی. ـخاطره تو باید باور کنی که خواب نبودی آنچه دیدی حقیقت داشت صحنه مرگ سعید فیلم نبود ت....سعید رو...خاطره حالت تدافعی به خود گرفت و گفت: ـنه دورغه تو هم دروغ میگی. ـخاطره تو که می دونی من تا چه اندازه... من نمی تونم به تو دروغ بگم به همین دلیل دوست دارم باور کنی و با واقعیت کنار بیایی. ـکدام واقعیت؟ این که... مهرداد با تأثر گفت: ـخاطره سعید دیگه بین ما نیست چرا نمی خواهی قبول کنی شما باید اون خواب رو جدی می گرفتید. ـتو...تو می خواهی بگی که دیگه سعیدم رو نمی بینم. مهرداد سکوت کرد و به یاد دکتر و حرفهایش افتاد از او خواسته بود تا زن جوان را به گریه وا دارد و چون دیگران در غم فراق سعید شیون کند و احساساتش را تخلیه کند. سعی کرد با لحنی سرد و عاری از محبت برایش حرف بزند تا او را به گریه وا دارد بنابراین ریاد کشید: ـخاطره تو کودن نیستی که چندین بار سؤالت رو تکرار کردی تو باید بپذیری که سعید مرده یعنی در دریا غرق شده و دیگه نمی تونه کنار تو باشه. سعید اشتباه کرد و تو باید قبول کنی دیگه سعیدی نیست که همراهی ات کنه زندگی بدون سعید هم روال عادی خودش رو در پیش می گیره تو هم باید زندگی کنی می فهمی خاطره؟ به مهرداد خیره شد روی مبل خودش را رها ساخت همچنان بر او چشم دوخته بود مهرداد جلوتر آمد اما خاطره مبهوت گشته بود و هیچ حرکتی نمی کرد مهرداد به طرف آشپزخانه دوید لیوان آبی آورد و مقداری آب به صورت او پاشید. خاطره سر تکان داد اما دیگر سخت نگفت مهرداد سعی داشت موضوع را برای او تجزیه و تحلیل کند اما خاطره نقطه ای را در نظر گرفته بود و از آنجا نگاه بر نمی گرفت پس از دقایقی به حال عادی برگشت و و با چشمانی پر التماس به پسر عمو خیره شد در چشمانش نیاز موج می زد محتاج بود مهرداد تمام حرفهایش را انکار کند و نوید آمپن سعید را به او بدهد اما آنچه دید غم و اندوه بود که نمی شد بر آن دل خوش کرد مهرداد پس از مدت کوتاهی که خاطره را آرام تر یافت گفت: ـمی دونم سعید یک مرد و شاخصه بارزش مردانگی بود اما خواست خدا این بود که بیش از این در کنار هم نباشید می دونم بدون سعید زندگی برای تو مشکله اما باید بپذیری بی آنکه کلامی بگوید برخاست تما بدنش سرد شد و احساس کرد درد جانکاهی تمام بدنش را فرا گرفت مهرداد پشت به او کرده بود تا بتواند راحت تر صحبت کند اما زمانی که به خاطره نگاه کرد او را پریشان یافت خاطره دست روی شکم نهاده بود و سعی می کرد با گزیدن لبش از فریاد زدن خودداری کند مرد جوان به سرعت لیوان آب را به دست او داد و با نگاه نگران به او چشم دوخت خاطره در آن لحظات به هیچ چیز فکر نمی کرد تمام محتوای مغزش را تهی از کلمات دید مهرداد که شرایط را مناسب دید گفت: ـببین خاطره جسم سعید دیگه در این دنیا نیست اما روحش همواره شاهد رفتار توست دوست داری با هم برای آخرین بار به دیدن جسم بی جانش بریم و برایش عزاداری کنیم؟ خاطره این بار اندوهگین شد کم کم باور کرد که سعید او را ترک کرده و به سرای باقی شتافته است مهرداد که سکوتش را علامت رضایت می دانست برخاست و مشغول جمع کردن وسایل آنها شد. در سکوت شاهد حرکات مهرداد بود که با عجله لباسهایش را در چمدان می گذاشت وقتی کت سعید را برای گذاشتن داخل چمدان برداشت خاطره به طرفش آمد در نگاهش عم موج می زد و این باعث خوشحالی بود او در حال پذیرفتن واقعیت بود و سعی داشت شنیده هایش را باور کند دست دراز کرد کت را از او گرفت و به آن خیره شد وقتی سرش را بالا آورد گفت: ـسعید این کت رو خیلی دوست داشت وقت اومدن هم این رو پوشید. مهرداد از این که او فعل ماضی بر لبخند تلخی زد و گفت با هم بریم سعید رو ببینیم. خاطره با صدای بلند خندید و مهرداد با ناباوری نگاهش کرد سخنی نشنید هرگز علت آن خنده را در آن هنگامه غم و درد نفهمید مهرداد وسایل آنها را جمع کرد و با خاطره راهی بیمارستان شد و در فکر این بود که به منتظران آنان بگوید که سعید را دیگر در کنار خاطره نخواهند دید سکوت خاطره عذاب آور بود مهرداد سعی داشت با او حرف بزند اما بی نتیجه بود. هنگامی که در سردخانه باز شد مهرداد دقایقی با مسئول آنجا صحبت کرد و با شرح دادن وضعیت خاطره از آنها خواست تا آنجا را ترک کنند صورت مات خاطره و توضیحات مهرداد آنها را برای رفتن تشویق کرد مهرداد به خاطره نگاه کرد و گفت: ـهمراه من بیا تاب راه رفتن نداشت اما از چهره مهرداد دریافت که باید او را همراهی کند. وقتی جنازه سعید را یافت رو به خاطره کرد و گفت سعید منتظره دو روزه که چشم انتظاره بیای و با هم به تهران برگردید بیا جلو خاطره با وحشت قدمی به جلو گذاشت دستش را به دیوار گرفته بود تا بتواند خود را کنترل کند وقتی بالای سر سعید رسید مهرداد به آرامی پارچه ای را که روی صورت سعید بود کنار زد و خود هم به طرف دیگر سردخانه رفت برای دقایقی مبهوت به چهره زیبا و معصوم سعید که چشم بسته بود نگاه کرد مهرداد با هراس از این که خاطره به حال قبل بازگردد گفت: ـاین سعیده. سعید تو خاطره همون سعید مهربون و دلسوز منتظره تا با اون حرف بزنی یادته می گفت بلبلش هستی حالا هم منتظره تا بلبلش مثل همیشه نغمه سرائی کنه با اون حرف بزن گریه کن دیگه چقدر از رفتنش دلتنگی بغض گلوی مهرداد را می فشرد سخن گفتن را برایش مشکل می کرد پس از دقایقی ناگهان خاطره خود را روی جسم بی جان سعید انداخت و گریست. گفته های پر دردش قلب پسر عمو را می سوزاند و همراه او گریه می کرد. خاطره اشک هایی را که از حرارت درون زبانه می کشید نثار جسم بی جان سعید می کرد و مهرداد صدایش را شنید: ـچشمهایت را باز کن من هستم خاطره تو تو گفتی خاطره رو همیشه در خاطرت نگاه می داری اما حالا بگو چطور بدون تو و فقط با خاطره تو زندگی کنم مگه نگفتی که نگاه غمگینم تو رو می کشه پس چرا به گریه هام توجه نمی کنی؟ سعید با من حرف بزن بگو عزیزم تو به من قول دادی هیچوقت ترکم نکنی اشکهایم را ببین منتظر دستهای مهربان تو هستند تا از گونه هام پاک بشه چشمهام با یک اشاره تو دیگه نمی باره سعید جان مگه من رو نمی بینی چقدر بی تفاوت شدی؟ ناگهان لحن خاطره عوض شد شانه های سعید را گرفت و با شدت تکان داد تازه غم مصبیت را دریافته بود مهرداد دیگر تاب دیدن آن اشک ها را نداشت اما خاطره باید گریه می کرد. صدای او را بار دیگر با سوز شنید: ـسعید به من بگو... بگو چه گناهی کردم این تاوان کدوم گناهه به خاطر خدا با من حرف بزن ببین فرشته ات چطور پر و بال می زنه تو که نمی خواهی اون رو تو آتش جدائی بسوزونی فقط یک لبخند! به خدا به یک تکون سر هم راضی هستم. چرا؟ چرا به حرفهام اعتنا نمی کنی اگر حرف نزنی همینجا می میرم ببین سعید جان فقط منتظر لب گشودن تو هستم سعید... مهرداد حکومت سکوت را احساس کرد به طرف خاطره دوید و او را که بیهوش بر روی جسم سعید افتاده بود بلند کرد مقداری آب به او خورانید خاطره چشم گشود. دیدگان ابری مهرداد او را به یاد سعید انداخت اما مهرداد دیگر نمی توانست شاهد ضجه زدن او باشد فریادهای خاطره که التماس می کرد کنار سعید بماند هق هق مهرداد را زایل ساخت وقتی خاطره تو را کنار زد تا به جانب سعید برود بازوهای لرزان او را گرفت و گفت: ـبه خاطر خدا خاطره خواهش می کنم بس کن به من نگاه کن سر بلند کرد نگاه خیس از اشک مهرداد فریادهایش را در سینه خاموش کرد همان جا نشست و شروع به شیون کرد. مهرداد کنارش نشست و گفت: ـدیگه کافیه خاطره باید صبور باشی همون خاطره ای که سعید به همسری اش عشق می ورزید می فهمی؟ ما باید برگردیم بیمارستان و تا یک ساعت دیگه هم به طرف تهران را می افتیم خاطره چشمان پر اشکش را بست تا تاریکی و ظلمت آینده را در روز روشن احساس نکند. خانم مهدوی با نگرانی در خانه قدم می زد مهرداد در مراسم عقد حاضر نشده بود و تا آن زمان هم هیچ خبری از او نبود. خانواده زهره دو شب قبل با ناراحتی آنجا را ترک کرده بودند و این باعث نگرانی مادر مهرداد شده بود گاهی کنار تلفن می نشست و بر آن خیره می شد تا شاید با بلند شدن صدای زنگ تلفن صدای مهرداد را بشنود در طول این دو روز همه جا را گشته بودند. اما هیچ خبری از او نیافته بودند منشی مطب هم تنها می دانست شخصی زنگ زده و پس از تماس آن مرد که قصد داشت خبر ناگواری را به دکتر بدهد آنجا را ترک کرده بود. گفته های منشی بر نگرانی مادر منتظر افزوده بود از سویی دیگر هم مادری منتظر در محل کارش بود تا شاید خبری از دخترش برسد. خانم مهدوی با شماره آنها تماس می گرفت اما کسی در ویلا نبود تا با پاسخ بگوید. خاطره قرار بود روز قبل به تهران برگردد اما سه روز بود که هیچ اطلاعی از وضعیت دخترش نداشت. خانم مهدوی و همسرش بی خبر از خاطره و سعید چون خانواده برادر که چشم انتظار مهرداد وبدند هر لحظه منتظر شنیدن خبری از سوی انها بودند. شب عقد مهمانان شده سراغ داماد را از خانواده اش می گرفتند و مادر جوابی نداشت تا به آنها بدهد. باور نمی کرد پسرش بی هیچ علتی از آمدن خودداری کرده باشد. زمانی که زنگ تلفن بلند شد به شرعت به جانب آن دوید و گوشی را برداشت. در آن دو روز همه فامیل بارها برای پرسید خبر بازگشت مهرداد با مادرش تماس گرفته بودند اما قلب مادر این بار امید داشت که صدای پسرش را خواهد شنید به سرعت گفت: ـبفرمائید مهرداد خشنود از شنیدن صدای مادر گفت: ـسلام مامان. ـتو هستی مهرداد؟ نفص عمرم کردی کجا رفته بودی؟ آبروی همه ما رو بردی. ـمامان...من گرگان هستم. ـگرمان چه می کنی؟ داشتم از نگرانی دق می کردم دو روزه که چشمم به در سفید شد راستی گرگان چه می کنی؟ ـمامان عمو و زن عمو هم در جشن بودند؟ ـخب بله این چه سؤالیه؟ ـحالا کجا هستند؟ ـخب سرکارشون راستی خاطره و سعید قرار بود دیروز برگردند اما از اونها خبری نیست تو که شمال هستی ببین می تونی از اون ها خبر بگیری شاید خدای ناکرده اتفاقی براشون افتاده باشه. ـمامان....؟ خانم مهدوی احساس کرد صدای پسرش می لرزد گفت: ـمهرداد چی شده مادر؟ ـخاطره و سعید؟ ـتو از اون ها خبر داری؟ چی می گی زن عموت خیلی نگرانه. ـمامان من نتونستم با زن عمو تماس بگیرم می خوام شما با اون حرف بزنید و طروی این خبر رو به اون بدین. ـچه خبری مهرداد؟ واضح تر صحبت کن. ـمامان سعید در دریا... غرق شده. خانم مهدوی زمزمه کرد: ـخدایا خودت رحم کن و گریست. صدای گریه مادر مهرداد را آزرده ساخت. دکتر سعید امیدی برای همه عزیز بود و این خبر همه را میسوزاند. خانم مهدوی پس از دقایقی گفت: ـمهرداد جان حقیقت داره؟ ـآره مامان دو روز پیش با مطب تماس گرفتند. در وسایل خاطره کارت مطبم رو پیدا کرده بودند و چون نام خانوادگی هر دوی ما یکی بود با من تماس گرفتند تا یکی دو ساععت دیگه به طرف تهران راه می افتیم فقط طوری به زن عمو موضوع رو بگید که... ـمامان حالش خیلی بده تا نیم ساعت قبل باور نمی کرد سعید مرده دو روز بستری بود نمی دونید چه حالی داره؟ یک شب کامل در حال اغما بود. ـپسرم خیلی مراقبش باش تو که می دونی اون خیلی حساسه و با این وضع... ـمی دونم مادر شما نگران نباشید من کنارش هستم فقط زن عمو. ـباشه پسرم اما می ترسم... سعی خودم رو می کنم مراقب خودتون باش. ـخداحافظ. خانم مهدوی به قدری از شنیدن این خبر متأثر شده بود که حتی پس از قطع ارتباط تا دقایقی مبهوت گوشی را در دست داشت. باور کردن مرگ سعید برای همه مشکل بود. روح والای او قصد پریدن داشت و آن مرد نیک سیرت از ابتدا هم زمینی نبود اما تنها ماندن خاطره اتفاقی ساده نبود. حاطره دو سال با مردی زندگی کرده بود که مظهر پاکی بود مردی که از مردی جوانمردی را آموخته بود. برای خاطره همسر بود همسفر بود و برای بیمارانش مهربان تر از یک برادر می بود. به رضای خدا قدم بر می داشت و بی آنکه برای کارهایش طلب لطفی داشته باشد دیگران را مورد لطف قرار می داد. مادر مهرداد باور نمی کرد چنین مردی که تمام اقوام از او به نیکی باد می کردند این چنین پر کشیده باشد و یک سال پس از مرگ مادر او هم به خانواده اش منتقل شود پس از آنکه توانست به اعصاب خود مسلط شود به همسرش و پدر و مادر خاطره خبر داد که هر چه زودتر به خانه بیایند نمی دانست و نمی توانست خبر مرگ دامادی را به آنها بدهد که از فرزند برایشان مهربان تر بود. مادر خاطره که در آن ساعت به خانه برادر شوهر احضار شده بود احساس خوبی نداشت. حادثه و شنیدن خبری ناگوار را به خود نزدیک احساس می کرد اما حتی نمی توانست برای یک لحظه تصویر عزاداری برای مرگ سعید را در ذهن مغشوش خود ترسیم کند. مادر مهرداد سعی داشت ظاهر سازی کند با آنکه قادر به کنترل خویش نبود از جلوی چشم میهمانان می رمید تا نگاه کنجکاو آنان به گریه وادارش نکند. زمانی که همسرش به خانه آمد با دیدن برادر در آن ساعت با کنجکاوی به همسرش نگاه کرد با اشاره به او فهماند که همراهش شود و قدم به آشپزخانه گذاشت. مادر مهرداد فرصت یافت که با گریه موضوع را برای همسر شرح دهد آقای مهدوی با کوبیدن مشت بر پیشانی سعی کرد خود را کنترل کند او هم چون همسرش درمانده شده بود و نمی دانست چگونه به برادر و زن برادرش چنین خبر ناگواری را اعلام کند. آقا و خانم مهدوی با نگرانی با هم صحبت می کردند. زمانی که پدر خاطره برادرش را نگران و پریشان دریافت گفت: ـمرتضی حرف بزن چرا در این ساعت خواستید به اینجا بیائیم مهرداد کجاست؟ هنوز برنگشته؟ برادر به چشمان مضطرب برادر چشم دوخت و با اندکی درنگ گفت: ـمهرداد کنار خاطره است. خانم مهدوی با حیرت گفت: ـخاطره؟ یعنی رفتن شمال؟ اونجا چه می کنه؟ مادر مهرداد به آرامی گفت: ـخاطره به کمک نیاز داشت مهرداد هم برای یاری اون رفته. ـاما چه کمکی؟ مگه سعید شمال نیست که خاطره از مهرداد کمک خواسته. ـخاطره از مهرداد چنین چیزی نخواسته دکتر بیمارستان اونجا تماس گرفته و از مهرداد خواسته بره اونجا. ـدکتر از شمال؟ به خاطر خدا به من بگید چی شده؟ برای دخترم اتفاقی افتاده؟ ـنه عزیزم نگران خاطره نباش مهرداد اونجاست... ـپس سعید کجاست؟ ـسعید...خب سعید... آقای مهدوی سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند رو به مادر خاطره کرد و گفت: ـببین زن داداش شما... من نمی دونم چطوری بگم پدر خاطره که دریافته بود هر چه روی داده به سعید مربوط می شود گفت: ـمرتضی جان هم من هم خانمم طاقت شنیدن داریم پس طفره نرو به من بگو چی شده؟ ـاگه خدا به شما پسر نداد دامادی به شما اعطا کرد که جای پسر و رو هم پر کرد اما همون خدایی که سعید رو آفرید طلاح در این دید که... شما باید صبر کنید می دونم داغ مصیبت سعید سخته اما چاره ای نداریم. خانم مهدوی نالید و شروع به شیون کرد. مادر مهرداد سعی در آرام کردن او داشت اما خودش هم نیز پا به پای او می گریست. تا ساعتی بعد صدای گریه و ناله بود که به گوش می رسید و زمانی که مادر خاطره آرام تر شد آقای مهدوی گفت: ـباید خونه رو آماده کنیم اینطور که مهرداد به مادرش گفته حال خاطره اصلا خوب نیست نباید طوری برخورد کنیم که در تشدید بیماری اون نقش داشته باشیم. باید سعی کنیم به اون کمک کنیم تا بتونه با این غم و مصیبت کنار بیاد فکر می کنم سه تا چهار ساعت دیگه خاطره و مهرداد البته به همراه جنازه سعید به تهران می رسند باید همه چیز رو آماده کنیم. زن داداش می دونم که دیدن خاطره در این وضع سخته اما به خاطر خودتون و خاطره خونسرد باشید و در مقابل خاطره بردباری نشون بدهید. همه حاضران آن مجلس با چشمی گریان و قلبی مالامال از اندوه مشغول آماده کردن خانه شدند. ********* مهرداد نگران از حال خاطره با دکتر عباس پور صحبت کرد و ساعتی بعد به همراه آمبولانس حامل جنازه راهی ترهان شدند. اتومبیل سعید به خانه مادر بزرگ خاطره برده شد و خاطره به همراه مهرداد با دنیایی نفرت از دریا آنجا را ترک کرد. در تمام طول راه که نشان از جنگا و دریا و زیبایی های آن داشت خاطره چشم برهم نهاده بود تا با دیدن آنان به یاد سعید نیفتد. راهی که به هنگام آمدن سر از پنجره بیرون کرده بود تا بتواند آن زیبایی و عظمت و خلقت را بهتر ببیند در نظرش چون جهنم شده بود. مهرداد را نگرانی به زنی که مصیبت داغ همسر دیده بود می نگریست و از تمام وجود بر او دل می سوزاند. سکوت خاطره چون نیشی زهر الود بر قلبش فرو می رفت او می دانست در ان لحظات سکوت بهترین راه حل است تا بیمار بتواند با خود و دیگران کنار بیاید. بر خلاف زمانی که به گرگان می آمد آهسته رانندگی می کرد تا مبادا رشته افکار خاطره از هم گسسته شود سعی می کرد فاطله اش را تا آمبولانس زیاد کند و به خاطره اجازه دیدن آن را ندهد. وقتی خاطره به چشمان پر اندوه مهرداد نگریست به آرامی زمزمه کرد: پناهگاه خاطره اتاقش بود که خود را در آنجا اسیر کرده بود مهرداد پشت در اتاق ایستاد و با صدای آرام او را فرا خواند. خاطره بی توجه به مهرداد که نامش را فرا می خواند به تماشا کردن عکسهایش مشغول بود زمانی در گشود که مهرداد به عصبانیت به در مشت می کوبید. وقتی چشمان نگران و پریشان حامی مهرداد رو دید با خونسردی گفت: ـمهرداد دیگه سعیدی وجود نداره؟ این سؤال تمام وجود مرد جوان را به آتش کشید اما سعی کرد بی آنکه بغض گلویش نمایان شود پاسخ دهد. پس از زمان کوتاهی گفت: ـخاطره سعید یک مرد واقعی بود می دونم که جدایی از اون طاقت فرساست اما من و دیگران سعی می کنیم... ـکه چی؟ سعید رو فراموش کنم؟ ـنه هیچوقت از تو نمی خوام که سعید رو فراموش کنی احساست رو درک می کنم سعید در زندگی تو مثل یک رهگذر نبود که بعد از چندی فراموش بشه عابری نبود که پس از عبور از کوچه جدایی فراموشش کنی اما دوستدارم تو با این درد کنار بیایی من با تهران تماس گرفتم و موضوع رو به آنها گفتم من قبل از آنکه برای سعید ناراحت باشم برای تو نگرانم. ـگوش کن مهرداد خاطره با سعید سعادتمند بود هیچکس نمی تونه این رو انکار کنه. ـدرسته اما هیچ کس هم نمی تونه بگه سعید در مورد تو اشتباه می کرد. خاطره فریاد کشید: ـاز من چی می خواهی؟ پیاده ام کن. مهرداد با حیرت به او نگریست. آن قدر حساس شده بود که به این سرعت نسبت به حرف واکنش نشان می داد. اولین نشانه های بیماری و فشار اعصاب در او پدیدار گشته بود و این مهرداد را متأثر می کرد در پاسخ خاطره به جاده چشم دوخت. خاطره دستش را روی دستگیره گذاشت و گفت: ـنگه دار. اگه همین حالا توقف نکنی خودم رو بیرون می اندازم. مهرداد از سرعت اتومبیل کم کرد به چشمان بارانی خاطره نگاه کرد و گفت: ـخاطره سعید هیچوقت دیگران رو آزار نمی داد. دستگیره را رها کرد. مهرداد که او را آنگونه دید و اجازه داد باد صورت خیس از اشک و لطیف او را نوازش دهد شاید بتواند در تقوریت روحیه او مؤثر باشد. آمبولانش پشت سر آنها حرکت می کرد و فاصله چندانی با اتومبیل مهرداد نداشت. خاطره سر بر صندلی تکیه داده و دیده بر هم نهاد. مرد جوان به جاده چشم دوخت شاید بتواند باری مشکل آن زن راه حلی بیابد وضعیت خاطره او را به وحشت انداخته بود. وقتی اتومبیلی با سرعت از کنارش گذشت تازه متوجه موقعیت خود شد بر تصمیمی که گرفته بود با تفکر سر تکان داد. خاطره زمانی چشم گشود که وارد تهران شدند. مهرداد به او نگاه کرد و دریافت می تواند با او صحبت کند. بنابراین گفت: ـباید مراقب خودت باشی خواهش می کنم گریه نکن چون ممکنه حال روحی ات بدتر بشه. خاطره نگاهش را به صورت او ثابت کرد و گفت: ـاگه بعد از دو سال بهترین فرد زندگی ات رو تمام هستی ات رو از دست بدی چه می کنی؟ ـمن قبول دارم که سعید زندگی ات رو کامل کرد اما زندگی بدون سعید هم می گذره بدون سعید هم گردونه زمان می چرخه این رو قبول داری؟ سعید رفته اما تو هنوز هستی هوا رو می بلعی و آب می خوری. پس تا وقتی وجود داری باید زندگی کنی اگه سعید اینجا از دست نمی رفت مطمئن باش در تهران یا هر جای دیگه این اتفاق می افتاد. می دونی اگه شما مشهد می موندید احتمال زنده موندن سعید زیاد بود خوابی که تو دیدی همه حکایت از این داشت که بمونید اما... ـبله با اومدن ما سعید رفت می خواهی این رو بگی؟ برای من زندگی تموم شده سعید سعادت بود بعد از سعید خاطره وجود نداره همین! خاطره پس از گفتن این جمله اشک چشمش را زدود و به جاده خیره شد. صدای بوق آمبولانش او را می آزرد. هر بار که این صدا می شنید به یاد سعید که تنها و بی جان در آن آرمیده بود می افتاد و ذهنش مغشوش می شد. مهرداد می خواست او را به سخن گفتن وادارد اما خاطره در تنهایی خود خلوت کرده بود و تمایلی به گفتن نداشت و این بیماری اش را تشدید می کرد. مهداد وارد کوچه ای شد که می دانست چشم ها در انتظار آمدن آنها هستند وقتی پرچم سیاه را در ابتدای کوچه دید بر خود لرزید او از عکس العمل خاطره که گویا متوجه آن همه تغییر نشده بود به در خاله چشم دوخته بود. همه اهل محل آنجا جمع بودند تا خاطره آن زن که تا هفته قبل نمونه خوشبختی بود را ببینند خاطره خونسرد به حاضرین می نگریست در آن جمع هیچکس برایش آشنا نبود. حتی پدر و مادر را نشناخت وقتی خود را تنها یافت رو به مهرداد که پا روی ترمز گذاشت و توقف کرد نمود و گفت. اینها چرا اینجا جمع شده اند؟ مهرداد در را گشود و پیاده شد در طرف خاطره را نیز در مقابل دیدگان اطرافیان باز کرد و گفت: ـخاطره همه منتظر ما هستند آمدند به تو تسلیت بگن. با ناباوری به مهرداد نگاه کرد و گفت: ـتسلیت؟ اما برای چی؟ ـبه همین زودی فراموش کردی؟ همه اینها مثل تو سعید را دوست داشتند و از... مرگ اون ناراحت هستند. ـمگه سعید مرده؟ مهرداد سر به زیر انداخت سئوال خاطره وخیم بودن حالش را برای او اثبات کرد. سر تکان داد و زمزمه کرد: ـسعید در آمبولانسه تو که باور کردی؟ ـچی رو باور کردم؟ ـخاطهر باید سعید رو به خاک بسپاریم. همه شاهد گفت و گوی آنها بودند. خانم مهدوی طاقت از دست داد و شیون کنان به جانب دخترش آمد و به او در پیاده شدن کمک کرد دست در گردن او انداخت و گریست. خاطره متحیر مادر را نگریست. عکس العمل او برای هیچکس خوشایند نبود. خاطره بی توجه به جمع گریان دست مادر را کنار زد و داخل شد. مهرداد به خوبی دانست که آنان از حرکات خاطره ناراحت شده اند با اندوه گفت: ـباید به اون کمک کنیم وضع روحی اش اصلا خوب نیست برای دقایقی به حال عادی بر می گرده و از گذشته و سعید حرف می زنه اما حالا حتی باور نمی کنه سعید فوت کرده باشه. آقای مهدوی به طرف مهرداد آمد و در گوش او زمزمه کرد: ـبا بهشت زهرا هماهنگ کردیم. باید جنازه را برای خاکسپاری به اونجا ببریم همه برای رفتن حاضر هستند اما خاطره... مهرداد چرا اینطوری برخورد کرد؟ ـعمو باید به دخترتون فرصتت بدین متأسفانه هنوز نتونسته با این موضوع کنار بیاد و درگیر پذیرفتن این موضوعه. ـمی ترسم مهرداد خاطره حساسه اگر نتونه با این موضوع کنار بیاد دیوانه میشه. ـنگران نباشید من هستم و سعی می کنم مراقبش باشم. آقای مهدوی گفت: ـباید با او صحبت کنم اون هم باید با ما بیاد. مهرداد روبرویش ایستاد و گفت: ـعمو جان اجازه بدین من دنبابش بروم شنیدن موضوع از زبان شما براش دشواره خودم با او صحبت می کنم. ـمهرداد جان کمکش کن من دخترم رو خوب می شناسم. ـنگران نباشید زود برمی گردم. زن عمو و بقیه باید خودشون رو کنترل کنند. عزاداری دیگران بیماری اون رو تشدید می کنه. آقای مهدوی برای ساکت کردن جمع عزادار به جانب آنها رفت و مهرداد به دنبال خاطره رفت ـداشتم عکسها رو تماشا می کردم باید به سعید بگم اون عکسی که قبل از ازدواج انداختیم قاب کنه خیلی خوب افتاده. سعید توی اون عکس خیلی زیبا و شاداب افتاده. مهرداد خشمش را فرو خورد و وارد اتاق شد با صدایی آمرانه گفت: ـآماده شو باید بریم خاطره روی تخت نشست و گفت: ـکجا بریم سعید حتما میاد اینجا دنبالم اگه تو خونه نبااشم نگران میشه. ـخاطره این بازی رو تموم کن من حال تو رو درک می کنم ولی سعیدی وجود نداره که بخواد بیاد دنبالت و برای پیدا نکردن نگران بشه. سعید حالا... همین حالا باید به خاک سپرده بشه. الان باید بریم تشیع جنازه. بلند شو. خاطره با لحن کودکانه گفت: ـمهرداد چرا با من اینطور حرف می زنی؟ مهرداد مقابل پای او نشست سر به زیر افکند و گفت: ـببین دختر عمو تو باید قبول کنی تو هم باید مثل دیگران عزادار باشی می دونم خسته هستی و نیاز به استراحت داری. اما سعید دوست داره تو با دست خودت خاک روش بریزی. قول می دم خیلی زود تو رو برگردونم. همه منتظر ما هستند زود برمی گردیم و می تونی استراحت کنی ولی حالا... خاطره از جا برخاست در مقابل نگاه مهربان مهرداد از اتاق خارج شد دقایقی بعد مقابل در اتاق ایستاد و گفت: ـمن آماده هستم بریم. مهرداد بی آنکه کلامی بگوید همراه با او وارد حیاط شد. با دیدن خاطره حاضرین سر به زیر انداختند. خاطره در آن جمع مادر را دید که پریشان و مضطرب به بازوی زن عمو تکیه داده و گریان به او چشم دوخته است از مهرداد جدا شد و به طرف مادر رفت. وقتی مقابل او رسید همه منتظر شنیدن سخان او شدند وقتی مقابل او رسید همه منتظر شنیدن سخنان او شدند. خاطره رو به مادر کرد و گفت: ـاتفاقی افتاده؟ چرا اینقدر پریشانی زن عمو مامان مریض شده؟ مامان جان نگران نباش سعید که برگشت میگم شما رو معالجه کنه خانم مهدوی تاب نیاورد خود را در آغوش او افکند و با صدای بلند گریست. آن وضع آشفته دیدگان همه را بارنی کرده بود. در آن لحظه همه دانستند خاطره محجوب و متین که تا چندی بعد قرار بود کودکی را مادری کند بیمار گشته است. زمزمه های دیگران برایش دلسوزی می کردند و با ترحم نگاهش می کردند عذابش می داد. علت آن حرفها را نمی فهمید بار دیگر فراموش کرده بود که کنار دریا با جنازه سعید مواجه شده بود. مهرداد خاطره و پدر و مادر داغدارش را همراهی کرد و به جانب بهشت زهرا حرکت کردند. همه اتومبیلها در آن هنگام به دنبال اتومبیل مهرداد بودند و حاضران به سرنوشت نا معلوم خاطره می اندیشیدند. دختری که تا سه روز قبل خوشبخت بود و از زندگی لذت می برد در آن هنگام نمی توانست درست فکر کند و تصمیم بگیرد. آیند شومی در مثابل نگاه خانم مهدوی بود که از آن می هراسید و ناله می کرد. خاطره علت اشمهای مادرش را نمی یافت. مهرداد مضطرب از آینه به او نگاه می کرد تا شاید ضجه های خانم مهدوی بار دیگر ذهن خاطره را فعال سازد و او همه چیز را به خاطر آورد. انتظار بی فاید بود. آقای مهدوی شکسته و درمانده به دخترش می اندیشید و می رفت تا داماد عزیزتر از جانش را به خاک امانت دهد. لحظات به سختی سپری می شد وقتی جنازه سعید از غسلخانه بیرون آمد همه اشک می ریختند. مهرداد سعی می کرد با آرام کردن دیگران به خاطره کمک کند اما خود نیز چون دیگران بی قرر بود. خاطره همچنان در بی خبری به سر می برد وقتی جنازه بالا قبر قرار گرفت. صدای گریه ها بلند شد خاطره به آنان خیره شده بود و بی هیچ کلامی به گفته های دیگران از جمله مادرش گوش سپرده بود زمانی به خود آمد که خانم مهدوی با ناله کنار سعید نشست و گفت: ـسعید جان چرا؟ چرا پسرم؟ خاطره بدون تو چکار کنه؟ چرا از خودت فقط خاطره ای به یاد موندنی برای دخترم به جا گذاشتی؟ چرا خاطره ام رو ترک کردی؟ به دخترم نگاه کن حتی نمی تونه حرف بزنه چرا؟ سعید خاطره بدون تو زندگی نمی کنه بدون تو می میره. خانم مهدوی مشغول شیون بود و حاضرین سعی در آرام کردن او داشتند که خاطره به یاد آورد مهرداد منتظر این لحظه بود که او را دید کنار جنازه رفت. پارچه کفن را کنار زد با دیدن چهره معصوم سعید به آرامی پیشانی او را لمس کرد و نالید: ـتو سعید منی؟ سعید؟ بلند شو عزیزم. بلند شو. چرا به حرفم گوش نمی کنی مگه نگفتی طاقت «آخ» شنیدن نداری چطور به گریه هام توجه نمی کنی؟ سعید جان چرا چشمهات رو بستی چشمهات رو باز کن تا دوباره بخندم تا با خنده هات آروم بگیرم. سعید قرار ما این نبود می خواستم با هم باشیم چرا؟ چرا سعید؟ یادته می گفتی نمی تونی ناراحتی ام رو ببینی؟ پس چرا اعتنا نمی کنی؟ گریه های او همه را به گریه واداشته بود آن چنان مظلوم سخن می گفت که دل سنگ را می سوزاند اما سعید پر کشیده بود و نمی شنید. همه سر به زیر انداختید و همراه همسر مردی که نماد خوبی بود به گریه مشغول بودند در آن غروب سرخ اشکها جاری بود مهرداد به اشک هایی که تا آن ساعت در قفس دیده زندانی کرده بود مجوز ریزش داد. همه به گفته های خاطره گوش فرا داده بودند که ناگهان صدای خاطره قطع شد. همه سر بلند کردند و تنها صدایی که آنجا پیچید فریاد آقای مهدوی بود: ـدخترم مرد. مهرداد خاطره ام؟ مهرداد جمعیت را کنار زد و خود را به او رساند. چشمان خاطره سفید شده بود و تمام بدنش می لرزید به آن صحنه با وحشت می نگریستند. مهرداد به سرعت خاطره را بلند کرد و گفت: ـدستهایش را نگه دارید. در آن لحظه زهره و چند زن دیگر به یازی او آمدند. مهرداد بار دیگر فریاد کشید: ـدندانهاش... دهانش نباید قفل بشه یک دستمال تمیز یک چیزی بدین بین دندانهایش بگذارم. همه به جستجو پرداختند مهرداد فرصت را اندک دید دهان خاطره را باز کرد دو دستش را میان دندانهای او گذاشت. خاطره دندانها را روی دست او می فشرد و تمام بدنش می لرزید. برای دقایقی همه تصور کردند که خاطره هم به سعید پیوسته اما با حضور مهرداد در آن جمع اتفاقی نیفتاد. پس از ده دقیقه خاطره آرام گرفت. زمانی که مهرداد سر او را روی زانوی مادرش گذاشت و دستش را از دهان او بیرون آورد دستش مجروح بود و از جای دندانهای خاطره خون جاری بود. زمانی که خاطره چشم باز کرد مهرداد را به همرا جمعی نگران بالای سرش دید بلافاصله پس از دفن سعید به دیگران اشاره کرد که برگردند. در آن روز خانواده زهره به داماد آینده با تحسین نگریستند. تشنج خاطره مه را واداشت به سرعت به خانه آقای مهدوی بازگردند. خاطره به اتاقش پتاه برد و تمام شب را به اشک و زاری پرداخت هیچکس نمی توانست به او کمک کند. سه روز از بازگشت خاطره گذشته بود اما تا آن ساعت نه سخنی از دهان او شنیده بود و نه یک وعده کامل غذا خورده بود خانم مهدوی نگران دخترش بود. خاطره هنگام مراسم سوم سعید در اتاق را به روی خود بسته بود و بیرون نیامد. دیگر هیچکس بر رفتارش خرده نمی گرفت. زمانی در اتاق را گشود که صدای ساره را از پشت در شنید. مهرداد خبر مرگ سعید را به تنها خواهش داده بود و از او خواسته بود که هرچه زودتر به ایران بیاید. خاطره احساس کرد کسی که پشت در صدایش می کند عطر سعید را دارد دگشود و به آغوش ساره پناه برد. هر دوی آنها تا ساعتی در آغوش یکدیگر اشک می ریختند. مهرداد و دیگران شاهد صحنه و حال دو انسان بودند که سعید پل ارتباطی بین آنها بود ساره که خاطره را آن گونه بی تاب دید لب به نصیحت گشود اما حرفهای ساره هم اثری در روحیه خاطره نداشت. پس از هفتمین روز مرگ سعید ساره دست در گردن خاطره انداخت و با اشک او را وداع کرد. هنگام خداحافظی در مقابل همه عنوان کرد: ـخاطره می دونم تو سعید با هم کامل بودید اما فراموش نکن تو به زودی مادر می شوی پس اینقدر به خودش فشار نیار سعید باری من و تو همه چیز و همه کس بود و با رفتنش غم عظیمی بر دل من و تو گذاشت. درک می کنم که ضربه سختی خوردی اما تو نمی تونی همیشه را به یاد روزهایی که با سعید داشتی سپری کنی. پس... هر وقت موقعیت را مناسب دیدی با یک انتخاب درست هم خودت را خوشبخت کنی و هم به روح سعید آرامش ببخشی. ساره در حالی که اشک می ریخت ادامه داد: ـامیدوارم خوشبخت بشی راضی نیستم و سعید هم راضی نیست که جوانیت رو تلف کنی اما هر وقت قصد ازدواج کردی... با کسی پیوند ببند که قدرت رو بدونه و از تنها یادکار برادرم به خوبی محافظت کنه. گفتن این جملات سخت بود ساره تنها برادرش را از دست داده بود و حالا به همسر او پیشناد می کرد بعد از او ازدواج کند می دانست باید بگوید. خاطره خود را اسر احساسات گذشته می دید و او را مجبور بود بگوید شاید در روحیه او اثری داشته باشد. خاطره در حرمان شدید از ساره جدا شد. گفته های ساره او را می آزرد اما نمی توانست حرفی بزند دلش می خواست فریاد کند و بگوید تمام عمر را به سعید پایدار می ماند. با یادآوری گفته های ساره سر درد عجیبی می گرفت و نمی توانست خود را کنترل کند. یک ماه از مرگ سعید گذشته بود که مادربزرگ به شمال بازگشت و اطراف خاطره خلوت شد. در آن مدت هیچ تغییری در وضعیت خاطره پدید نیامده بود اغلب شبها با گریه از خواب بیدار می شد و سعید را جستجو می کرد. مهرداد پزشک خصوصی او بود که تمام مشکلات خاطره را به دوش گرفته بود فریادهای شبانه خاطره اطرافیان و حتی همسایه ها را آزار می داد اما هیچکس به خانم مهدوی اعتراض نمی کرد چرا که چشمان همیشه گریان خانم مهدوی از بیماری دخترش و مرگ دامادش مانع هر گونه سخنی می شد. او کارش را برای مدتی رها کرده بود و به مراقبت از دختر سرگردانش پرداخته بود. بیماری خاطره نگران کننده بود و آقا و خانم مهدوی شاهد از بین رفتن تدریجی ثمره زندگیشان بودند و تمام چشم امیدشان به مهرداد بود که بتواند به خاطره کمک کند تمام اندیشه مرد جوان را بیماری خاطره گرفته بود و گاهی آنقدر در فکر دختر معصومی که آینده را تیره می دید غرق می شد که حتی خودش را از یاد می برد. از روزی که با خاطره برگشته بود زهره را فراموش کرده بود و خود را وقف خاطره نموده بود. همه فداکاری مهرداد با عواطف او آمیخته شده وبد. همه به تحسین از او یاد می کردند. مراسم چهلمین روز مرگ سعید بدون حضور خاطره برگزار شد. جمعیت زیادی از دوستان و آشنایان باری عرض تسلیت می آمدند اما خاطره حتی در اتاقش را نمی گشود تا آنها را ببیند. در بین مراسم صدای شیون او از داخل اتاق دیگران را به گریه واداشت. تا آن روز به خانه خود نرفته بود. مهرداد بازگشت خاطره به خانه ای که دو سال را با سعید در آن سپری کرده بودند را قدغن کرد. یادآوری خاطرات گذشته بیماری او را تشدید می کرد. سخنان هیچ یک از آشنایان به خاطره کمک نمی کرد حتی صدای آنها را نمی شنید به صورت گوینده خیره می شد و سر تکان می داد بی آنکه مفهوم گفته او را بفهمد. پس از مراسم چهلم و خالی شدن خانه آقای مهدوی پدر مهرداد به اصرار برادر تصمیم گرفت با خاطره صحبت کند خاطره اجازه ورود به اتاثش را به هیچکس نمی داد اما صدای گرم و پر اندوه عمو او را واداشت تا در بگشاید و در آغوش عمو اشک بریزد. آقای مهدوی با مهربانی او را آرام کرد و کنارش نشست. خاطره سر بر شانه عمو نهاد تا گرمای بدن او را احساس کند. آقای مهدوی پس از دقایقی به اتاق زیبای خاطره چشم دوخت و گفت: ـهنوز هم مثل گذشته خوش سلیقه هستی. خاطره تو همیشه برای همه الگویی نمونه بودی هم هبه حضور تو در جمع خودشون افتخار می کردند. چرا با این رفتار نظر همه رو نسبت به خودت عوض می کنی؟ عمو جون من می دونم تا چه اندازه به سعید وابسته بودی اما هر انسانی یک روز تنها میشه حتی اگر هر دوی شما با هم رفته بودید باز هم جدا از هم و در قبرهای جداگانه قرار می گرفتید پس پایان هر وابستگی فراقه ببین عزیزم می دونم دست خودت نیست اما سععی کن بر اعصابت مسلط بشی. امروز که گذشته چهل روز از تنهایی تو می گذره. تو به زودی مادر می شی همه منتظر به دنیا آوردن بچه تو هستند تو می خواهی اینطور مادری کنی؟ باید سعید رو فراموش کنی و به سعادت در آینده فکر کنی. آقای مهدوی کنار پنجره رفت و گفت: ـهر بهاری یک خزان داره. بهار زیبای زندگی تو عمر کوتاهی داشت و خزان زودتر از موعد گریبانش را گرفت و بی برگ و بارش کرد اما تو می تونی به آینده امیدوار باشی سعید راضی نیست که اینطور برخورد کنی باید بفهمی که زندگی با مرگ سعید و امثال اون به پایان نمی رسه با هر مرگی تولدی هست تو هم باید سعید رو فراموش کنی می فهمی؟ آقای مهدوی به جانب خطاره برگشت و با دیدن او در آن وضع فریاد کشید و در اتاق را گشود. همه به داخل دویدند. همه جمع به جستجو پرداختند تا مهرداد را بیابند. مهرداد هراسان به بالین خاطره رسانید و گفت: ـکمک کنید باز هم تشنج گرفته. همه به یاری او آمدند پس از آنکه خاطره به حال طبیعی برگشت مهرداد رو به پدر کرد و گفت: ـبه او چه گفتید؟ آقای مهدوی با نگرانی گفت: ـعزیزم حرفی نزدم داشتم باریش از آینده می گفتم خواستم سعید رو فراموش... مهرداد اجازه نداد حرف پدرش تمام شود با صدایی آمرانه گفت: ـاون هنوز این موضوع را باور نکرده و دنبال شوهرش می گرده شما برا اون از فراموشی گفتید؟ آقای مهدوی سر به زیر انداخت و گفت: ـمتأسفم و حالا باید چکار کنیم؟ ـفعلا که آروم گرفت باید برای اون یک سری قرص ضد تشنج بگیرم. خانمها با نگرانی خاطره رو در بستر خواباندند و با هم مشغول صحبت شدند وقتی مهرداد خواست از اتاق خاطره خارج شود چشمش به زهره افتاد که با ناراحتی به او چشم دوخته بود در نگاه زهره چیزی بود که مهرداد نتوانست در مقابل نگاهش تاب بیاورد به سرعت آنجا را ترک کرد. تمام مدت در فکر زهره بود دختری که از هر نظر شبیه خاطره بود. دومین باری بود که حال خاطره اینگونه می شد و این موضوع همه را از جمله خانم و آقای مهدوی را نگران کرده بود پس از تمام شدن مراسم چهلمین روز همه خانه را ترک کردند. در نگاه همه مهمانان هنگام خداحافظی نگرانی و امید موج می زد آنان امیدوار بودند که خاطره به زودی بهبودی خود را به دست آورد مهرداد خود به تنهایی مسئولیت مراقبت از خاطره را به عهده گرفته بود. حرکات مهرداد نگاه نگرانش ذهن آشفته اش همه حاکی از علاقه ای بود که دو سال زیر خاکستر عشق سعید به خاطره خفته بود و حال رخوت و سستی را کنار نهاده بود و تمام سعی خود را برای بهبودی حال او به کار گرفته بود. زمانی که پدر زهره در حال خداحافظی دست روی شانه اش گذاشت و گفت: ـتو جوان خوبی هستی امیدوارم هر چه زودتر روابطمان مستحکم تر شود. نگاه مهرداد به جانب زهره برگشت لبخند زهره آزارش داد صورت زیبا و نگاه پر اشتیاق آن دختر جوان باعث شد سر به زیر بیندازد. در نگاه زهره چیزی بود که مهرداد را جذب می کرد و نمی توانست نسبت به آن بی تفاوت باشد او انتخاب خودش بود و براش مشکل خاطره به دنبال راه چاره ای بود. او شاهد نگاه معصومانه دختری بود که یک بار تا سر سفره عقد او را کشانده بود اما حضور خاطره مانع از برگزاری مراسم شده بود و همین حضور باعث شده بود مهرداد از او بگریزد جدال سختی در وجود او بر پا بود خاطره تنها کسی بود که این همه سال به او دل بسته بود و زمانی که می خواست او را در دیگری بیابد بازگشته بود اما خسته و بیمار از عذابی که متحمل شده بود و زهره دختری بود که حال دل بر آینده زیبایی در کنار او بسته بود همه وجود مهرداد یک پارچه تب گشته بود و در آتش جدال و مبارزه می سوخت در خانه ای نزدیک به آن اتاق دختری سر بر دیوار تنهائی گذارده بود و غم و تنهایی را به دوش می کشید و غزیبانه به آینده ای شوم و گذشته ای پر نور می نگریست گریه های شبانه خاطره امان همه را بریده بود اما هیچکس نمی توانست او را سرزنش کند. تنها کسی که گاه گاهی با خاطره صحبت می کرد مهرداد بود خاطره بارها خواسته بود مهرداد را همچون دیگران پشت در منتظر بگذارد اما نتوانسته بود سکوت خود را در برابر مهرداد می شکست در صدای مهرداد چیزی بود که به خاطر خود اجازه نمی داد او را نادیده بگیرد گاهی به او نظر می کرد حرفهایش را نمی شنید اما صدای مهرداد باعث دلگرمی او می شد روزهای متوالی سپری می شد و حال خاطره رو به وخامت می رفت. دردهای ناشی از بارداری و فشارهای عصبی از او فردی تند خو و پرخاشگر ساخته بود خانم مهدوی پا به پای دخترش می گریست او شاهد از بین رفتن تدریجی تنها فرزندش بود و نمی توانست هیچ کمکی به او بکند تنها امیدش به مهرداد بود تا بتواند در آن وضعیت به او کمک کند کم کم خاطره نسبت به مهرداد هم بی تفاوت می شد و این باعث نگرانی همه شده بود وقتی مهرداد نا امید از اتاق خاطره خارج می شد اشک در چشم مادرش حلقه می بست بی خوابی ها و گرسنه ماندن های پی در پی پزشکش را نگران کرده بود آن روز خانم مهدوی از دکتر خاره که یکی از همکارانش بود خواست که خاطره را در خانه معاینه کند. دکتر با شنیدن حالات خاطره از زبان مادر به وخامت حال او پی برد اما سعی کرد مادرش را نگران نکند. دکتر همراه خانم مهدوی سعی بسیاری کردند تا خاطره را به بیرون آمدن دعوت کنند و از او خواستند اجازه دهد معاینه اش کنند. خاطره بی توجه به فریادهای مادرش و سخنان دکتر عکس سعید را مقابل گذاشته بود و با او صحبت می کرد. دکتر که از بیرون نیامدن خاطره ناراحت شده بود گفت: ـفکر نمی کنم مشکل دختر شما یک فشار ساده اعصاب باشه باید تحت معالجه قرار بگیرد شما تا حالا هم اشتباه کردید که اون رو به آسایشگاه نبردید. اون باید تحت نظر روانپزشک قرار بگیره احتمال هر گونه خطری برای اون هست و باردار بودنش وصعیت رو بدتر کرده بنابراین شما این قدر بی تفاوت برخورد نکنید. خانم مهدوی سر به زیر انداخت و گفت: ـاین مدت زیر نظر روان پزشک بوده پسر عوش خیلی سعی کرده به اون کمک کنه با اینکه جوانه اما به کارش وارده تنها کسی که می تونه با دخترم صحبت کنه مهرداده دکتر دقایقی سکوت کرد و گفت: ـمن می خوام ایشون رو ببینم اگه اون بتونه به ما کمک کنه خیلی خوبه. می تونم با یاری اون به حل مشکل خاطره بپردازم چه موقع می تونم با اون صحبت کنم؟ خانم مهدوی گوشی تلفن را برداشت و در حالی که شماره منزل برادر شوهرش را می گرفت گفت: ـحدس می زنم برگشته باشه و بتونید همین حالا با اون صحبتکنید پس از دقایقی گفتگو به پایان رسید و خانم مهدوی که برای باز کردن در پیش می رفت گفت: ـتا چند دقیقه دیگه می آید شوهرم هم برگشت در حضور اون بهتر می تونم صحبت کنیم. دکتر نگاهی به چهره پریشان همکارش انداخت و گفت پس منتظر می مونم. صحبت بر سر ازدواج و نسل جدید بود که مهرداد به جمع پیوست. پدر و مادرش نیز برای پرسیدن حال خاطره همراه او بودند عموی خاطره با نگرانی گفت: ـاتفاقی افتاده؟ خانم مهدوی با معرفی همکارش گفت: ـنگران نباشید خانم دکتر قصد داره از وضع جسمی خاطره و جنین اطلاعاتی کسب کنه مجبور شدیم برای دیدن خاطره از مهرداد کمک بگیریم. دکتر رو به مهرداد کرد و گفت: ـبه کمک شما نیاز دارم. مهرداد برخاست به دکتر اشاره کرد و همران او به گوشه ای رفت همه از این حرکت او نرگان و دیده بر آنها دوختند هنگامی که صحبت کوتاه مهرداد به پایان رسید دکتر جدا شد و پشت در اتاق خاطره قرار گرفت به آرامی در زد و چندین بار او را به نام خواند. خاطره برای مدتی کوتاه بی تفاوت به سخنان مهرداد گوش داد. مهرداد که از بیرون آوردن او نا امید شده بود با صدایی بلند که خاطره هم بشنود گفت: ـزن عمو من می روم دیگه برای دیدنش نخواهم اومد. خاطره حاضر نیست من رو ببینه و شما... به خاطر خودم متأسفم. مهرداد اطمینان داشت که زن جوان نسبت به او بی تفاوت نیست هنوز پایش در سالن نرسیده بود که خاطره بیرون آمد و در آستانه در به او چشم دوخت مهرداد به طرف او رفت لبخند زد و گفت: ـسلام حالت بهتر شده؟ خیلی سعی کردم با تو صحبت کنم اما تو که دیگه به من هم اعتماد ندرای و در باز نمی کنی خاطره بعد از دیدن دکتر بی تفاوت به طرف اتاقش رفت. دیگران نیز به همراه او وارد شدند وقتی وارد اتاق شد روی تخت نشست و به دیگران پشت کرد سر بر دیوار تنهایی نهاد. مهرداد به دیگران اشاره کرد که از اتاق خارج شوند به غذایی که هنوز دست نخورده بود نگریست و کنار خاطره نشست می دانست که او اجازه نخواهد داد دکتر به راحتی او را معاینه کند بنابراین برای لحظه ای خیره به نقش های قالی نگریست ظرف غذای خاطره را مقابلش نهاد خاطره بی آنکه حرکتی کند به غذایش نگاه کرد مهرداد به آرامی قاشق را به دست او داد و گفت: ـغذا سرد شده همینطوری می خوری یا گرمش کنم؟ خاطره قاشق را به زمین انداخت و گفت: ـگرسنه نیستم. مهرداد بار دیگگر قاشق را برداشت آن را بار دیگر به طرف او گرفت و گفت: ـتو گرسنه هستی. نگاه سرد مهرداد اثری نداشت. خاطره بشقاب غذا را به جانب او هل داد و گفت: ـتو بخور من نگاه می کنم. مهرداد برخاست و گفت: ـفکر کردم بعد از دو وعده گرسنگی حاضر میشی با من که از صبح تا حالا چیزی نخوردم همراه بشی اما اشتباه کردم اگه تو دوست داری باز هم گرسنه می مونم اما اگه ضعف کردم و از گرسنگی بی حال شدم تقصیر توست فهمیدی؟ خاطره نگاهی به غذا و نگاهی به چهره خسته مهرداد انداخت. در مقابل نگاه متعجب مهرداد از اتاق خارج شد و زمانی که بازگشت قاشق دیگری به دست داشت. او در آن حالت نیز حاضر نبود دیگری را به خاطر خود آزار دهد بی آنکه حرفی بزند نشست و قاشق دیگر را به دست مهرداد سپرد. خانم مهدوی و دیگر با خشنودی لبخند زدند. خاطره با بی اعتنایی در اتاق ر به روی آنها بست. وقتی مهرداد اولین قاشق را به دهان نزدیک کرد خاطره احساس تهوع داشت اما با او همرا شد هنوز غذا را فرو نداده بود که حالش به هم خورد و محتویات دهانش را خارج کرد. مهرداد لیوان آب را به دست او سپرد می دانست که معده او بعد از این مدت تحریک شده و همچنین باردار بودن خاطره باعث طبیعی بودن اش شد. به آرامی غذا می خورد و قاشق را زمانی به دهان می برد که خاطره این کار را انجام می داد. زن جوان سر به زیر افکنده بود خودش هم نمی دانست چرا پسر عمویش را می پذیرفت و حرفهایش را می پذیرد. پس از تمام شدن غذا مهرداد به او نزدیک شد و گفت: ـدکتر قصد داره تو رو معاینه کنه باید وضعیت تو و بچه رو ارزیابی کنه تا مطمئن شه خطری شما رو تهدید نمی کنه خواهش می کنم آروم باش تا با خیال راحت کارش رو بکنه. سر بلند کرد و به نگاه پر تمنای او چشم دوخت. بی اختیار سرش را تکان داد نمی توانست به آن نگاه پاسخ منفی بدهد به آرامی زمزمه کرد: ـتو کنارم می مونی؟ از اینکه حال او را مساعد یافته بود با خشنودی گفت: ـالبته به طرف در رفت دکتر را صدا زد و گفت: ـبفرمائید بیمار آماده است. نگاه تحسین آمیز پدر و مادر نگران برای معرداد بیش از هر چیز ارزش داشت. دکتر وارد شد خاطره برای دقایقی به او نگاه کرد دکتر به آرامی نزدیک شد. خواست دستان خاطره را در دست بگیرد و یک ارتباط عاطفی با او برقرار کند اما خاطره با لجاجت بر دست او کوبید و او را عقب زد مهرداد اندوهگین پیش آمد و با صدایی بلند گفت: ـفقط قصد داره به تو کمک کنه این رو می فهمی؟ فقط یک معاینه ساده! خاطره از حالت تدافعی خارج شد و به گوشه تخت خزید. دکتر نگاهی حاکی از قدرشناسی به مهرداد افکند و گفت: ـبه من کمک کنید. مهرداد جلوتر رفت پس از معاینه ظاهری رو به مهرداد کرد و گفت: ـمی خوام بدنش رو معاینه کنم. منظور دکتر را به خوبی درک کرد به جانب خاطره برگشت و گفت: ـمن زود برمی گردم به حرفهای دکتر... خاطره با فریاد حرف او را قطع کرد و گفت: ـنه تو کنارم بمون اگه تو بری من هم میام. پزشک با ناراحتی گفت: ـمثل اینکه چاره ای نیست و باید در حضور شما معاینه اش کنم. ـاما... ـدرک می کنم ولی اون به من اجازه نمی ده نزدیکش بشم حضور شما لازمه آنگاه رو به خاطره کرد و گفت: ـلباست رو بیرو نبیار. مهرداد پشت بر او کرد نمی توانست آنجا بماند. خاطره به مهرداد نگاه کرد گویا نگرانی او را درک کرد پس از سکوتی کوتاه گفت: ـمهرداد تو حالا اینجا نباش. این ظرف غذا رو ببر بیرون و یک لیوان آب بیاور. مهرداد به جانب او برگشت و لبخند زد و گفت: ـخیلی زود برمی گردم قول بده به حرفهای دکتر گوش کنی. خاطره سر تکان داد و مهرداد از اتاق خارج شد. همه با دیدن او قدمی پیش گذاشتند با صدای آرامی گفت: ـدکتر خواست بدنش رو معاینه کنه. این طور که پیداست نظر مساعدی در مورد حال خاطره نداره. خانم مهدوی با ناراحتی گفت: ـمنظورت چیه؟ ـزن عمو خاطره علاوه بر بیماری روحی باردار هم هست و این دکتر رو نگران کرده از نگاه همکارتون پیداست وضعیت جسمی خاطره به هیچ وجه مساعد نیست. آقای مهدوی دستش را به دیوار گرفت و گفت: ـخدا کمکش کنه. همه دیدگانشون به در اتاق خیره ماند. زمانی که دکتر بیرون آمد همه یک صدا جمله«خب» را بر زبان آوردند. دکتر مقابل آنها نشست و آنان مجبور شدند از او پیروی کنند. خانم مهدوی بیتاب تر از بقیه گفت: ـمهناز جان نظرت چیه؟ دکتر کمی تأمل کرد و گفت: ـالبته ببخشید که با صراحت صحبت می کنم اما اگر این وضع به این صورت ادامه پیدا کنه هیچ امیدی به زنده موندن در وقت زایمان نیست فکر نمی کنم خودش سلامت بمونه چه برسه به این که بچه ای سالم به دنیا بیاره. خانم مهدوی با گریه سر را بین دو دست پنهان کرد. مهرداد پریشان تر از همیشه پرسید: ـحالا باید چه کنیم؟ ـاز نظر من بهتره...تحت نظر قرار بگیره فکر نمی کنم شما دکتر مهدوی وقت رسیدگی به او را داشته باشید اگر دریک بیمارستان خوب در بخش آسایشگاه روانی بستری بشه خیلی بهتره. محیط بیمارستان تأثیر بیشتری روی اون داره. می دونم شما دکتر مهدوی با من موافق هستید اگر حالا سکوت کرده اید به این دلیله که نمی خواهید خانواده رو نگران کنید خودتون خوب می دونید تا چه اندازه حال بیمارتون خرابه و باید تمام مدت تحت نظر باشه. همه نگاه ها به جانب مهرداد برگشت. خانم مهدوی بیشتر از همه مضطرب بود. مهرداد با دیدن چهره پریشان زن عمو رو به دکتر کرد و گفت بله من هم این نطر رو تأئید می کنم اگه در بیمارستان بستری بشه از خیلی جوانب بهتره اما اون از دیگران وحشت داره خودتون شاهد بودید که حضور یک غریبه رو به سختی و برای چند لحظه می پذیره این شامل پدر و مادرش هم هست حضور من رو به این دلیل پذیرفته که در ساعات اولیه بعد از مرگ سعید کارش بودم و همه جا همراهی اش کردم و اگر اینطور نبود با من هم مثل بقیه رفتار می کرد پس با رفتاری که اون داره رفتن به بیمارستان درست نیست و ممکنه برای مسئولین اونجا هم دردسر درست کنه به عقیده من منطقی تر اینکه حالا که او نسبت به من بی تفاوت نیست اجازه بدن بیشتر روی رفتارش تأثیر بگذارم و جدی تر برای بهبودی اون عمل کنم می تونم با گذشت زمان در تغییر حالش مؤثر باشم ترجیح می دهم از این پس خودم به عنوان یک پزشک همراهش باشم حتی اگر شد برنامه را طوری طراحی کنم که وقت بیشتری برای نزدیکی به اون داشته باشم البته بستگی به نظر عمو و زن عمو داره. خانم مهدوی قدمی پیش گذاشت در نگاهش قدر دانی و تشکر از او نمایان بود لبخند زیبایی روی لبش نشست و گفت: ـمهرداد جان خدا تو رو برای پدر و مادرت حفظ کنه من هم سعی می کنم به تو کمک کنم دیگه بیمارستان هم نمی روم تا زمان بهبودی خاطر کارم رو رها می کنم. ـاین کار لازم نیست زن عمو شما بهتره کارتون رو مثل قبل انجام بدین چون عرصه رو برای خاطره بازتر می کنید نگران هم نباشید به لطف خدا موفق خواهیم شد. دکتر با خشنودی از پیشنهاد مهرداد استقبال کرد و گفت البته باید وضعیت جسمی اون رو هم در نظر بگیرید علاوه بر این تصور می کنم باید برنامه غذایی برای اون ترتیب بدین در حال حاضر در وجود اون یک موجود دیگه هم هست که باید پرورش پیدا کنه خطر از هرطرف این بچه رو تهدید می کنه و من دوست ندارم اون رو از دست رفته تصور کنم. خاطره باید به اجتماع برگرده هفته آینده برای دیدن وضع جسمی اش باز هم به شما سر می زنم سعی کنید از خونه خارجش کنید و با دنیای اطراف پیوندش بدهید. به شما حق می دم که نگران وضعیت روحی اون باشید اما فراموش نکنید سه ماه بیشتر فرصت ندارید و من فکر می کنم اگر مشکلی پیش نیاد تا اون موقع بچه به دنیا بیاد شما باید از هر نظر تقویتش کنید دکتر مهدوی شما می تونید خاطره رو به محل کارتون ببرید و اونجا مراقب حالش باشید. دیدن مردم و فضای بیرون می تونه مؤثر باشه همه باید به هر ترتیب کمک کنید و همکاری کنید زیاد به او سخت نگیرید اگر خودش بخواد فکر می کنم پس از مدتی وضعیت روحی و روانی اش بهبود پیدا کنه و بتونه گذشته رو فراموش کنه فراموش نکنید شما تنها کسانی هستید که می تونید کمکش کنید. دکتر سکوت کرد و پس از درنگی کوتاه گفت: ـبا اجازه من دیگه مرخص می شم. همه او را بدرقه کردند مهرداد با او از خانه خارج شد مقابل اتومبیل دکتر ایستاد. دکتر به چهره مصمم مهرداد نگریست و گفت: ـبرخورد خاطره در گذشته چطور بود؟ تعصبی تند خو یا شکلی از این قبیل داشت؟ چشمان مهرداد برقی زد به سرعت پاسخ داد: ـهرگز! مهربانی و فداکاری اش زبانزد بود. این حالت هم به دلیل ضربه سختی بود که به واسطه مرگ همسرش به اون وارد شده با کمی دقت و رسیدگی به حال اول برمی گرده سعی خودم رو برای بهبودی اون انجام خواهم داد. دکتر در اتومبیل را گشود و گفت: ـشما ازدواج کرده اید؟ متحیر به دکتر نگریست و گفت: ـخیر. دکتر پشت اتومبیلش قرار گرفت و سرش را از پنجره بیرون آورد و به آرامی گفت: ـخاطره پس از بهبودی همسر خوبی خواهد بود اینطور که فهمیدم شما علاقه زیادی به اون دارید بهتره برای خودتون و خاطره تمام سعی تان را به کار بگیرید چون احساس کمک و محبتی که به اون دارید شما رو زودتر به نتیجه مطلوب می رسونه. اتومبیل را روشن کرد مهرداد خواست حرفی بزند که دکتر ادامه داد: ـخداحافظ دوست دارم در جشن ازدواج شما شرکت کنم به امید دیدار. مهرداد بی آنکه پاسخی بدهد ناظر دور شدن اتومبیل دکتر بود وقتی سر بلند کرد آسمان شهر مهتابی بود صاف و پر ستاره زیر لب گفت: ـخدایا کمکم کن تنها امیدم تو هستی. وقتی وارد شد همه به دیده تقدیر نگاهش کردند این حرکت آنان او را تصمیمی که گرفته بود راسخ تر کرد و به حضرین رو کرد و گفت: ـبه کمک همه نیاز دارم سعی کنید زیاد از گذشته اش حرف نزنید برای کاری که می کنه سختگیری نکنید تا بتونیم در تغییر حالش مؤثر باشیم من با خاطره صحبت می کنم اگر راضی شد با اون به مطب می روم اون جا هم می تونه دیگران رو ببینه و در بین مردم قرار بگیره و هم از محیط خونه دوره و می تونه به کارهایی که می کنه فکر کنه تداعی بعضی خاطرات ممکنه کمک کنه چون بارها با سعید به مطب رفته. زن عمو شما هم نگران نباشید با خیال راحت به کارهاتون بپردازید اگر موافق هستید با اون صحبت کنم. آقای مهدوی دستش را روی شانه برادر زاده نهاد و گفت: ـنمی دونم چطور از تو تشکر کنم انشاا... تو عروسیت تلافی کنم. راستی مهرداد جان دوست ندارم به خاطر مرگ سعید بیشتر از این مراسم رو عقب بندازید تو یک بار به خاطر دختر من نتونستی در محضر حاضر شوی دیگر حاضر نیستم... مهرداد حرف عمو را قطع کرد و گفت: ـعمو جان در این مورد بعد صحبت می کنیم حالا خاطره و به دست آوردن سلامتیش از همه چیز مهمتره من به اتاقش می روم لطف کنید یک بشقاب میوه به من بدهید تا براش ببرم اون باید تقویت بشه شنیدید که دکتر چی گفت؟ خانم مهدوی با ناامیدی سر تکان داد و گفت: پسرم لب به غذا نمی زنه تو می خواهی برای اون میوه ببری؟ مهرداد بشقابی برداشت از داخل ظرف میوه چند عدد میوه داخل ظرف گذاشت و گفت: ـاون باید بخوره. سلامتی اش در خطره فکر نمی کنم دست مرا رد کنه. این بار بی آنکه در بزنه وارد شد قرص هایی که دکتر تجویز کرده بود همراه داشت مقابل او ایستاد وقتی اشکهای خاطره را مشاهده کرد با نگرانی سرش را پائین آورد چهره خاطره مشخص نبود پشت به مهرداد خم شده بود. مهرداد گفت: ـچی شده؟ حرف بزن ببینم. خاطره دستش را از روی شکم برداشت و چشمهایش را بست مهداد علت ناراحتی او را دریاقت به سرعت قرص و لیوان آب را به دست او داد و گفت: ـبخور بهتر می شی. خاطره قصد خورد نداشت اما چهره نگران مهرداد و دردی که تمام بدنش را گرفته بود باعث شد به سرعت آن را ببلعد. پس از دقایقی ارام گرفت. مهرداد میوه ها را مقابل او گذاشت و گفت: ـمی خوام از امروز کنار تو باشم برای همیشه. خاطره با تردید نگاهش کرد حرفهای او را برای خود تحلیل کرد ان حرفها را به خوبی تعبیر نکرد فریاد کشید: ـبرو از اینجا برو. مهرداد بی آنکه ناراحت شود قدمی به او نزدیک شد و گفت: ـمی دونم یاد سعید همه زندگی توئه من هم هیچوقت از تو نمی خوام که فراموشش کنی تو به من اجازه بده تا کنارت بمونم می خوام به تو کمک کنم که خاطره سعید باشی من چیز زیادی نمی خوام فقط بگذرا باشم و در خاطراتت جایی داشته باشم نمی خوام هیچوقت سعید و از تو بگیرم یا حتی به دلیل اینکه دوستش داری سرزنشت کنم. من فقط میز خوام کمک کنم تا خاطره ای باشی که سعید می پسندید. تو باید تلاش کنی و به من کمک کنی تا موفق بشیم. خاطره که از جانب او اطمینان حاصل کرده بود گفت: ـمامان گفت سعید رفته. پدر و عمو گفتند فراموشش کنم حتی مادرت گفت که گذشته ها گذشته. ساره که فکر می کنم از من خواهش کند برای همیشه به یاد سعید باشم با من خداحافظی با خاطراتم رو گفت. اما تو... تو رو دوست دارم چون نگفتی گذشته های پر سعادتم با سعید رو فراموش کنم از من نخواستی که به گذشته پشت کنم تو خیلی خوبی. همه بد هستند هیچکدوم رو دوست ندارم فقط می خوام تو با من حرف بزنی فقط تو هستی که میفهمی سعید همه چیز من بوده. لحن کودکانه خاطره مهرداد را به وجد اورد و گفت: ـخاطره دوست دارم همیشه با من باشی در این طورت سعید هم نگران نمیشه اگه تو دوست داشته باشی فردا صبح با هم میریم مطب. دوست دارم هر روز با من بیایی تا هم حوصله خودت سر نره و هم من رو از نگرانی بیورن بیاوری. ـاما من می ترسم؟ ـتو نباید بترسی من همیشه مراقبت هستم. ـاما اگر سعید برگشت و من رو ندید نگران میشه. مهران بی آنکه از گفته او که باز هم از آمدن سعید می گفت ناراحت شده باشد گفت: ـاین که مشکلی نیست برای اون یادداشت می گذاریم که هر وقت برگشت بیاد مطب دنبالت حالا موافقی با من بیایی؟ سرش را به علامت رضایت تکان داد و گفت: ـاونجا چه کسانی هستند؟ ـمن و منشی و بیمارانم. ـنه نمی آیم از اونها می ترسم. ـتو از من وحشت داری؟ ـاز تو نمی ترسم اما بقیه...اون ها من رو نمی فهمند حتی مامان. ـاگر با من باشی هیچ خطری تهدیدت نمی کنه. خاطره به جانب مهرداد برگشت و با اندوه گفت: ـدلم می خواد گریه کنم. ـبگو چرا؟ ـدلم برای سعید تنگ شده وقتی برگشت می گم که تو چقدر خوبی و تمام مدت کنارم موندی. ـممنون حالا بیا میوه بخور. با اشتیاق گفت: ـسیب! سعید سیب خیلی دوست داره. مهرداد سیبی برداشت و گفت: ـپس به یاد سعید سیب می خوریم. آن را پوست گرفت و به دست خاطره داد خاطره با نگرانی نگاهش کرد و گفت: ـاگر سعید نیامد؟ اگه فراموش کنه منتظرش هستم و هیچ وقت برنگرده؟ ـخاطره سعید رفته به جایی که همه آرزوی اون رو دارند تو باید خوشحال باشی چون سعید اونجا خوشبخته. ـاما من چی؟ ـتو هم نگران نباش خیلی زود همه چیز زود درست میشه. بهتره سیب رو که خوری استراحت کنی تو که دوست نداری به خودت صدمه بزنی؟ باید بچه ای سالم به دنیا بیاری. ـمن نمی خواهمش. مهرداد دست روی بینی گذاشت و گفت: ـهرگز این حرف رو نزن. فردا صبح میام دنبالت آماده باش. خاطره بی آنکه پاسخ دهد چشم بر هم نهاد و مهرداد اتاق او را ترک کرد. آن شب مهرداد نمی توانست بخوابد تا نیمه شب به آینده می اندیشید او هیچ دلیلی برای آن همه پریشان خاطری خاطره نمی یافت دوست داشت همان روز بازگشت از شمال او را از همه ناراحتی ها فارق کند اما دیر زمانی بود تلاشش بی نتیجه مانده بود و حال از باب عشق و علاقه می خواست هر طور که هست به او کمک کند. ****************** صبح زود برخاست ساعتی به قدم زدن پرداخت تا در زمان گفته شده به دنبال خاطره برود. سفارشهای مادر را در مورد خاطره پذیرفت و با نگاه پر امید خانه پدر را به قصد خانه عمو ترک کرد. زمانی که مقابل در رسید نفس عمیقی کشید و زنگ زد. عمو در را به رویش گشود و با دیدن مهرداد لبخند تلخی بر لبش نشست وقتی دست عمو را فشرد از سردی نگاه و دست عمو نگران حال خاطره را پرسید آقای مهدوی سر به زیر انداخت و گفت: ـفکر می کنم بهتر باشه بستری اش کنیم. با ناراحتی پرسید: ـعمو جان چه اتفاقی افتاده زمانی که من از اینجا رفتم مشکلی نداشت. ـبله اما نیمه شب با صدای فریادش بلند شدیم وقتی مادرش رفت تا آرامش کنه با وقاحت او را به جانب دیوار هل داد بعد هم به آشپزخاه رفت خواستم جلو بروم که کارد آشپزخانه را به طرف پرتاب کرد. آقای مهدوی دستش را نشان داد و گفت: ـخدا خیلی رحم کرد. مهرداد به زخم نسبتا عمیقی که در دست عمو ایجاد شده بود نگاه کرد و گفت: ـچرا به من خبر ندادید؟ ـگفتم بیشتر از این برای تو دردسر درست نکنم. ـعمو جان من که به شما گفتم هر ساعتی که با اون مشکل پیدا کردید به من خبر بدین! ـپسرم فکر پدرت رو هم بکن که صبح زود باید بره سر کار منطقی نبود من اونوقت شب به تو زنگ بزنم. ـباید یک راه حل اساسی پیدا کرد حالا کجاست؟ ـتا دو ساعت گریه کرد و فریاد کشید بعد هم خوابید می ترسم بیدارش کنم و... ـشما نگران نباش من به دیدنش می رم. در اتاق را گشود و وارد شد خانم مهدوی و همسرش در آستانه در ایستادند. مهرداد نزدیک تخت خاطره ایستاد با دیدن او که در خواب عمیقی فرو رفته بود از بیدار کردنش منصرف شد به آرامی از اتاق خارج شد خانم مهدوی پرسدی؟ ـعمو گفت دیشب چی شد؟ سر به زیر انداخت و گفت: ـبله فکر می کنم کابوس دیده و دچار حمله عصبی شده هنوز باور نمی کنه مدتهایست بدون سعید زندگی می کنه سعید برمی گرده. ـآخه من سعید رو از کجا بیارم از زیر خاک؟دیگه از رفتارش خسته شده ام دو ماهه تا صبح نخوابیدم دیگه نمی دونم چه کنم. ـزن عمو به خدا توکل بالاخره مشکل خاطره حل میشه و زندگی باز هم روی زیباش رو به شما می کنه باید با اون کار بیایید الان هم بیش از هر زمانی به کمک ما احتیاج داره. آقای مهدوی گفت: ـهر بار دست کمک ما رو با برخورد بدی عقب می زنه. ـعمو جان شما و زن عمو هر دو تحصیل کرده اید باید حال اون رو بفهمید از گذشته خاطره خوب خبر دارید چون بزرگش کردین خاطره قبل از سفر و بازگشت از شمال این شکل رو نداشت این رو که قبول دارید. ـبله به همین دلیل عذاب می کشیم اصلا باور کردنی نیست این همون خاطره ایه که حاضر نبود به یک مورچه آزار برسونه حالا خودش رو عذاب می ده و به دیگران هم رحم نمی کنه. ـاز نظر من رفتارش عادیست. اون توی بدترین روزهای زندگی اش گرفتاره و نمی دونه چطور باید خودش رو نجات بده ما باید کمکش کنیم اون نمی دونه چطور باید خودش رو نجات بده ما باید کمکش بدیم اون نمی دونه چطور باید رفتار کنه و در مقابل دیگران چه واکنشی داشته باشه. من خیلی سعی کردم اما تا حالا موفق نشدم تا به اون بفهمونم ما فقط برای سلامتی اون تلاش می کنیم بهتره امروز هم با اون بسازید فکر کنم با اون اوضاع دیشب بهتره بخوابه ممکنه بیدار شه و باز هم بد خلقی کنه باز هم دچار دردسر بشیم بگذارید بخوابه حتی برای غذا هم بیدارش نکنید. می تونه تنها باشه و فکر کنه سعی کنید کارهاش رو نادیده بکیرید اگه باز هم مشکلی پیش اومد به مطب زنگ لزند وقتی برگشتم به دیدنش میام و از دست شما چیزی قبول نمی کنه بهتره قرص هاش رو داخل شربت حل کنید تا همراه غذا بخوره و متوجه نشه برای خوردن غذا اصرار نکنید غذا رو پشت در اتاق یا روی میز بگذارید و بدون اینکه حرفی بزنید تنهاش بگذراید اگه اجازه بدین من باید برم داره دیر میشه. آقای مهدوی لبخند زد و گفت: ـامیدوارم بتونم جبران کنم لطف زیادی در حق ما می کنی راستی پسرم بهتره با خانواده زهره قرار بگذراید تا بریم عقد کنیم هم فضیلت داره و هم اینکه از تنهایی بیرون می آیی درست نیست بیشتر از این صبر کنی به هر حال باید نظر اونها رو هم در نظر گرفت. مهرداد برخاست در حالی که پا به حیاط می گذاشت گفت: ـمن تنها نیستم در این مورد خیلی فکر کردم فعلا مهمترین کار بهبودی خاطره است. خداحافظ. با سرعت از کوچه بیرون آمد نمی توانست فکر خاطره را از خود دور کند. به خوبی می دانست هموز هم او را حتی در آن وضعیت دوست داشت. وقتی به مطب رسید رمحانی منشی جدید مطب مشغول صحبت کردن با دختر جوانی بود که همرا یکی از بیماران مراجعه کرده بود. مهرداد گذرا نگاهی به او انداخت و وارد اتاقش شد. سعی می کرد از فکر خاطره بیرون بیاید اما برایش مقدور نبود در هر فرصت به او و آینده اش می اندیشید. کودکی در وجود او رشد می کرد که فرزند سعید امیدی بود و خاطره هیچ تمایلی به دنیا آمدن او نداشت. در افکار خود قرق بود که قامت بلند زهره و مادر بزرگش را در چارچوب در یدد با صدای سلام آنها به خود آمد. برخاست و با نگاه گرمی پاسخ آنها را داد و آنها را به نشستن دعوت کرد زهره سر به زیر انداخت اما مادر بزرگش حرف می زد مهرداد زمانی که حرف های او به پایان رسید گفت: ـخب خانم بزرگ حالتون بهتر شده؟ پیرزن به درستی نمی شنید گفت: ـآره پسره همه قرص هام رو خوردم. مهرداد این بار زهره ره مخاطب قرار داد و گفت: ـداروها اثر داشته یا نه این طور که پیداست راحت تر از قبل می زنه. زهره به مادر بزرگ اشاره کرد و گفت: ـخیلی بهتر شده دیگه کمتر فریاد می زنه و فحش و ناسزا می گه حالتهای عصبی اش هم کم تر شده ولی خب... ـپس بهتره قرص هاش رو کمتر کنم. ـهر طور میل شماست. مهرداد سر بلند کرد و به چهره زهره نگاه کرد چقدر او را شبیه خاطره یافت از زمانی که خاطره باز گشته بود حتی یک بار هم به دیدن آنها نرفته بود و حتی برای غیبتش عذر نخواسته بود مشغول نوشتن نسخه بیمارش شد زهره نامزد او بود اما جز یک رابطه دوستانه چیزی از او ندیده بود حجب و حیای او برای مهرداد محترم بود. زمانی که کارش به پایان رسید نسخه را به طرف زهره گرفت و گفت: ـاگه دیدن حالش باز هم بد شد از روند قبل استفاده کنید. زهره سر تکان داد و تشکر کرد آمده بود تا حرف بزند اما نتوانست از جا برخاست خانواده بهانه ای قرار داده بودند تا به مهرداد یادآوری کنند که باید هرچه زودتر اقدام کند از او خواسته بودند تا با مهردد حرف بزند اما زهره نمی توانست آن مرد که حالا به او علاقمند شده بود باری ازدواج اقدام کند دوست داشت این عجله را در صورت مهرداد ببیند و او برای صحبت پیش قدم شود چون او را ساکت یدد عزم رفتن کرد هنگام خداحافظی برگشت و یک بار دیگر به مهرداد نگاه کرد در نگاهش علاقه ای غریب بود که مهرداد با شرمندگی سر به زیر انداخت. او سرزنش را از نگاه دختر جوان خواند اما دلیلی که برای خودش قابل قبول بود نمی توانست به خاطر بی تفاوتی اش نسبت به او قابل قبول باشد زهره با گفتن «به امید دیدار» تمام حرفهایش را خلاصه کرد. با رفتن آنها مهرداد لحظه ای او را با خاطره مقایسه کرد نیروی غریبی او را به سوی زهره جذب می کرد اما نهال عشقی که در سینه از خاطره پرورانده بود ریشه های مستحکم داشت. هر دوی آنها را در کفه ترازوی دل قرار داد در ابتدا تساوی برقرار بود اما رفته رفته کفه ترازوی خاطره سنگین شد و پائین آمد به یاد او افتاد شماره منزل عمو را گرفت و زمانی که زن عمو اطمینان داد که هنوز بیدار نشده نفس عمیقی کشید و به کارش مشغول شد. آن روز سریع تر از همیشه به خانه بازگشت آن دختر با آن حال بیمارش او را اسیر خود کرده بود غمی که از تنهایی به دوش می کشید مهرداد را واداشته بود که در عمق دریای چشمان او راهی برای یاری بیابد. هر چه به زمان تولد کودک نزدیک تر می شد وحشت مهرداد افزایش می یافت گفته های دکتر معلج لرزه غریبی در وجود او پدید آورده بود وقتی از مطب خارج شد به هر آنچه در آن مدت گذشته بود اندیشید و در پایان راه لبخندی بر لب آورد لبخندی که حلاوت با هم بودن را برای او به تصویر کشید به سرعت خانه را به قصد منزل عمو ترک گفت خانم مهدوی با دیدن او تبسمی تلخ بر لبان جاری کرد و در پاسخ سؤال مهرداد که حال خاطره را پرسید گفت: ـتا حالا از اتاقش بیرون نیامده لب به هیچ غذایی نزده خیلی نگرانم می ترسم موقع زایمان دچار مشکل بشه مهرداد نگاهی به عمو انداخت و گفت: ـمن هم این هراس رو مدتهاست یدک می کشم با این وضعیت روحی و جسمی که گریبانگیر خاطرهاست زایمانش بدون خطر نیست البته به خدا توکل کنید. زن عمو غذاش رو بدین تا ببرم. خانم مهدوی از جمع جدا شد. مهرداد پرسید: ـعمو جان دستت بهتر شد؟ آقای مهدوی با ناامیدی سری تکان داد و گفت: ـدیشب خیلی شانس آوردم اگه بدونی با چه شدتی کارد رو پرتاب کرد؟ ـشما نباید به اون خرده بگیرید دختر شما خاطره ایست که همه رو تحسین وا می داشت این رفتارهای غیر عادی به دلیل از دست دادن سعیده. ـکاش از خونه می رفت بیرون به هیچکس اعتماد نداره و همه رو از خودش می رونه بیشتر اوقات صدای گریه اش بلنده. ـبا کمی صبر درست میشه. ـباید ساخت اگر تا قبل از وضع حمل بهبودی پیدا نکنه باید احتمال ناراحتی های بیشتری رو بعد از حمل می دهم. ـخدا خیرت بده پسرم نمی دونم اگه تو نبودی چه می کردیم. سعید مرد بود اما گر خاطره از اول... حرف عمو را قطع کرد سینی غذا را برداشت و گفت: ـفکر می کنم گرسنه باشه زن عمو یک قاشق دیگه هم بدین اگه خودش نخورد با اون همراه بشم. خانم مهدوی قاشق دیگری به دست او داد آن گاه با گفتن«تو فرشته نجات اون هستی» مهرداد را برای رتفن ترغیب کرد. چند ثانیه پشت در تأمل کرد بعد با لحن آرامی گفت: ـاجازه هست؟ جوابی نیامد. مهرداد برای بار دیگر سؤالش را تکرار کرد و منتظر جواب ماند اما بی ایده بود در اتاق را گشود و وارد شد او را در کنج اتاق یافت اتاق نا مرتب بود سینی را روی میز نهاد و گفت: ـسلام به دختر عموی نا مرتب خودم. مهرداد به او نزدیک تر شد: ـسلام عرض کردم. سکوت خاطره آرازش می داد پس از مکث کوتاهی گفت: ـمنم از رده خارج شدم؟ تازه بخودم افتخار می کردم که قبول می کنی مثل اینکه اشتباه کردم حداقل بگو چی شده و چرا ناراحتی بعد از اینجا می روم. خاطره از صبح منتظر او بود مهرداد روی تخت نشست و گفت: ـبازم سکوت؟ من تا کی باید منتظر بمونم؟ خاطره بی آنکه به مهرداد بنگرد گفت: ـتو به من دروغ گفتی قول دادی بیایی دنبالم با هم بریم مطب ولی... ـخوبه خیلی خوبه دست پیش گرفتی که پس نیفتی؟ من باید اعتراض کنم که صبح منتظرم گذاشتی. عمو ماجرای دیشب رو تعریف کرد می دوی دست عمو زخمی شده؟ من نمی دونم چرا این کارها را می کنی؟ فکر خودت نیستی به پدر و مادرت رحم کن با این کارها اون ها رو سکته می دهی. خجالت نکشیدی؟ اصلا باورم نشد که تو... اگه خدای نکرده به صورتش می خورد می دونی چه اتفاقی می افتاد لااقل به بچه ای فکر کن که قرار به زودی به دنیا بیاد. خاطره با عصبانیت گفت: ـمن اون رو نمی خوام ما هر دومون باید بمیریم تا بتونیم کنار سعید باشیم. ـاین چه حرفیه که می زنی این کار یعنی قتل عمد. ـبرای من مهم نیست. ـخاطره این بازی رو تموم کن تو باید به اعصابت مسلط بشی فقط کمی سعی کنی موفق می شی منظورم رو بفهم می دونم گرسنه ای بهتره تا غدا سرد نشده بخوری. این بار بر خلاف هر بار خاطره به سرعت اطاعت کرد و گفت: ـتو شروع کن. لبخند ملیحی که جذابیت صورتش را دو چندان کرده بود مهرداد را به گذشته پیوند داد وقتی به خود آمد گفت: ـباشه می خورم. مهرداد هنگام رفتن نگاهی از سر مهر به چهره رنج دیده خاطره انداخت و گفت: ـسعی کن همیشه خودت رو کنترل کنی من فردا صبح میام به دنبالت به شرط اینکه مثل امروز بد قولی نکنی. خاطره سر تکان داد و مهرداد با شادی محسوسی به خاه بازگشت. پدر و مادر منتظرش بودند همین که خواست به اتاقش برود پدر گفت: ـبیا می خوام باهات صحبت کنم. مقابل پدر و مادر نشست. ـبفرمائید گوش می کنم. مادر با ناراحتی گفت: ـامروز به مادر زهره زنگ زدم گفت که زهره امروز اومده بود مطب خیلی ناراحت شدم. پسرم این کار یعنی چه اصلا می دونی داری چیکار می کنی؟! او که منظور مادر را به خوبی درک کرده بود وانمود کرد متوجه منظور او نمی شود گفت: ـاز چی ناراحت شدین از اینکه زهره اومد مطب؟ نگران نباشید مادر حال مادربزرگش خیلی بهتر بود. ـنه منظورم اینه که تا کی می خواهی امروز و فردا بکنی. زهره نامزد توئه اما تو دو ماهه که هیچ سراغی از اون نگرفتی. امروز از زهره خجالت نکشیدی؟ اون دختر هنوز هم چند تا خواستگار پر و پا قرص داره من علت این همه این دست و اون دست کردن تو رو نمی دونم اگه موضوع مرگ سعید نبود تو و اون چند ماه بود که عقد کرده هم بودین مادر شکایت داشت و می گفت بهتره کار رو تمام کنیم و دوباره قرار عقد و عروسی بذاریم. خانواده عموت هم که چند بار گفتن می تونی عروسی کنی از تو هم خیلی ممنونن پس چرا این همه تأخیر می کنی؟ مهرداد نمی دانست چطور بعد از این همه مدت اعتراف کند که نمی تواند با حضور خاطره به زهره بیندیشد. با صدای آرامی گفت: ـمامان من نمی تونم با زهره ازدواج کنم. پدر فریاد کشید: ـچی تو نمی تونی؟ مگه مردم مسخره ما هستن منظورت از این حرفا چیه؟ بعد از این همه مدت این شد جواب؟ چون مردن نجیبی هستن و حرفی نزدن خیال کردی آبرو ندارن؟ مادر مبهوت نگاهش کرد و گفت: ـچرا؟ مگه خدای ناکرده چیزی ازش دیدی؟! ـنه مامان. زهره مثل گل پاکه از هیچ نظری مشکل نداره اما من نمی خوام. یعنی نمی تونم با اون عروسی کنم. ـچرا؟ ـشما خوب می دونید که... دلم می خواد حرف آخرم رو بزنم. مامان خاطره برگشته من با حضور اون نمی تونم خودم رو برای ازدواج با زهره راضی کنم. خاطره برگشته اون هم بدون سعید و من با این وضعیت نمی تونم هیچ علاقه ای به زهره داشته باشم. ـاین چه مزخرفاتیه که تحویل می دهی می فهمی چی داری می گی؟ ـمامان من بچه نیستم در این مورد خیلی فکر کردم عشق خاطره هنوز تو قلب منه چطور از من می خواهید که روی عشقم پا بزارم. اون مثل سایه همیشه دنیال منه تا وقتی که سلامتی اش رو به دست بیاره و بتونیم کنار هم... ـآقای مهدوی با عصبانیت فریاد کشید: ـمهرداد تموم کن این مهملات رو این چه استدلالیه که می کنی؟ اصلا می دونی چی می گی؟ تو دلت به حال خاطره می سوزه نه اینکه هنوز به اون علاقه داشته باشی. خاطره ای که تو می خواستی برای زندگی شریکت بشه خاطره دو سال پیشه. قبل از ازدواج با سعید نه زن بیوه... خانم مهدوی حرف همسرش را قطع کرد و گفت: ـبله نه دختری که دو سال کنار مرد دیگه ای مثل سعید تمام لذت ها رو تجربه کرده تازه بچه هم داره چطور این موضوع رو درک نمی کنی. یه زن بیوه که تا چند ماه دیگه بچه اش به دنیا میاد اصلا به این ها فکر کردی؟! مهرداد خشمش را فرو خورد و گفت: ـبله خوبم فکر کردم. من تصیمیم خودم رو گرفتم. خانم مهدوی فریاد کشید: ـخاطره عصبیه خاطره اون... اون دیوونه است. مهرداد با ناراحتی برخاست و گفت: ـمامان بس کن. خواهش می کنم درکم کنید یا خاطره یا هیچ کس! خودم با زهره صحبت می کنم. از خانه خارج شد ساعت از شش گذشته بود و با سرعت خیابان ها را پشت سر گذاشت. حرف آخر مادر تمام وجودش را خرد کرده بود «اون دیوونه است.» این حرف مادر همانند پتکی بود که بر سر مهرداد فرود آمد با صدایی بلند با خود صحبت کرد و زمین و زمان لعنت فرستاد. وارد کوچه ای شد و در انتهای کوچه مقابل در بزرگی ایتساد. به سرعت پیاده شد و ناراحتی اش را با فشردن زنگ ابراز کرد. در باز شد. زهره پشت در بود. مرد جوان سر به زیر انداخت و گفت: ـمی خوام با شما صحت کنم معذرت می خوام سلام. زهره از رنگ پریده او دریافت که موضوع مهمی او را اینچنین پریشان کرده است با صدای ظریفش گفت: ـسلام اما کسی خونه نیست. ـخب بهتر. زهره با حیرت به او نگاه کرد تردید و اضطراب به قلبش چنگ می زد مهرداد که متوجه او شده بود گفت: ـفقط یه صحبت برای روشن شدن همه چیز. زهره خود را کنار کشید و گفت: ـبفرمایید. وارد حیاط شد به اطرا نظری افکند و لب استخر نشست. زهره گفت: ـچرا اینجا؟ بفرمایید داخل... ـنه همینجا خوبه. ـپس صبر کنید میوه و شربت بیارم. ـزهره خانم خواهش می کنم من فقط اومدم تکلیف خودم رو روشن کنم. زهره کمی دورتر نشست. چادر سفید گلدارش را بالا گرفت و به آب چشم دوخت تا گفته های او را بشنود مهرداد سر را آرام بالا آورد و به چهره زهره نگاه کرد. قلبش لرزید حالت چشمان و ترکیب صورت او خیلی شبیه خاطره بود. با یادآوری دختر عموی بیمارش شهامت یافت و با صدای آرامی گفت: ـمن می خوام تکلیفم رو با شما روشن کنم. خواهش می کنم از من نرنجید. ببینید یه سؤال دارم خواهش می کنم فکر کنید بعد جواب بدید یه کارگردان چه موقع توی فیلم هاش از بدل استفاده می کنه؟ زهره با حیرت نگاهش کرد و گفت: ـفکر می کنم وقتی نقش اول فیلم و بازیگر اصلی به هر دلیل سر صحنه حاضر نشه یا انجام دادن کاری براش ممکن نباشه. ـبله درسته. منظورم همینه من نمی خوام بگم که شما بدلید اما... بهتره همه چیز رو بدونید تا تصمیم گیری براتون راحت تر بشه. حدود سه چهار سال پیش بود که من از احساسم با اون گفتم. وقتی که بچه بودم همبازی ام بود اما وقتی بزرگ شدم و عشق رو شناختم فهمیدم دوستش دارم. هر بار که می دیدمش احساس عجیبی بهم دست می داد وقتی در یزد درس می خوندم موضوع رو بهش گفتم اون هم قبول کرد که منتظرم بمونه علاقه ما به هم هوس نبود یه عشق واقعی و پاک بود. تا اینکه صحبت ازدواج من تو فامیل مطرح شد منم برای اینکه کسی متوجه علاقه ما نشه گفتم من یکی رو می خوام و اون تنها کسی است که بهش فکر می کنم اون شب همه به دختری فکر می کردن که در دانشکده همکلاس منه اما منظور من همون دختری بود که همه چیزم تو اون خلاصه می شد این سوء تفاهم او را به قدری رنجوند که مریض شد همون روزهایی که من منتظر دیدن دوباره اون بودم اون مرگ رو مقابل چشم می دید و سعی می کرد منو فراموش کنه. دکتر معالج اون بهش علاقمند میشه و بعد از اینکه حالش خوب میشه خواسته اش رو مطرح می کنه. روح حساس دختر نمی تونست قلب دکتر رو بشکنه. وقتی من برگشتم عقد کرده بودن وقتی که از او علت بی وفائیش رو پرسیدم گفت که حرفهای من گمراهش کرده بود گریه کرد من که تحمل ناراحتیش رو نداشتم از حق خودم گذشتم همسرش مردی به تمام معنا بود و هیچ ایرادی بر اون وارد نبود همه کسانی که اون رو می شناختن بهش افتخار می کردن من هم مثل دیگران مجذوبش شم و دیگه نتونستم حسادت کنم او حتی زمانی که فهمید من قبلا عاشق همسرش بوده ام هیچ تغییری تو رفتارش نداد اونها با هم خیلی خوشبخت بودند تا اینکه زمونه حسود شالوده زندگیشون رو از هم پاشید و مردش رو ازش گرفت حالا اون دختر شکست خورده و تنهاست من نمی تونم باور کنید نمی تونم... زهره با صدایی لرزون و در حالی که اشک چشمش را پنهان می کرد گفت: ـمنظور شما خاطره است درست گفتم؟ مهرداد سر تکان داد. زهره بعضش را خورد و گفت: ـهمون روزی که اون رو دیدم حدس زدم بین اون و شما یک رابطه غریبی وجود داره. وقتی که خاطره تشنج گرفت شما هراسان و بی توجه به دیگران خودتون رو به اون رسوندین من اونجا به شباهت خودم و خاطره پی بردم و حالا می فهمم که شما من رو به خاطر شباهتم با خاطره... سکوت زهره مهرداد را وادار کرد تا صحبت کند: ـدرست حدس زدید زمانی که خانواده اصرار کرد که یک نفر رو برای ازدواج معرفی کنم خیلی مقاومت کردم تا اینکه اون روز وقتی برای اولین بار با مادر بزرگتون وقتی به مطب اومدین یه لحظه جا خوردم و فکر کردم شما خاطره اید شما نه تنها از نظر ظاهر شباهت زیادی به خاطره دارید بلکه قلبتون هم مثل اون پاکه همین باعث شد که من مجذوب شما بشم. کمی مکث کرد و سر به زیر انداخت و گفت: ـمن به خاطره نیازمندم اما به خاطر شما نباید به خاطره فکر کنم چون پدر و مادرم سرزنشم می کنن حالا به خاطر شما باید فراموشش کنم باور کنید دیگه نمی تونم آتیش این عشق رو زیر خاکستر سکوت دفن کنم. دلم نمی خواد فکر کتید این مدت شما رو به بازی گرفته بودم چون سعی داشتم فراموشش کنم اما گرفتار شدم و اومدم تا کمک کنید. زهره برخاست و در حای که به در حیاط نگاه می کرد گفت: ـلطفا از اینجا بروید. مهرداد متحیر نگاهش کرد و ادامه داد: ـخاطره منتظر شماست او بیشتر از آنچه فکر می کنید به شما نیاز داره. سعی می کنم درکتون کنم می دونم که حال خاطره خوب نیست اما با کمک شما سلامتی اش رو به دست میاره و مثل روز اول میشه نگران من نباشید درسته تو این مدت به مشا وابسته شده بودم ولی حاضر نیستم نقش بدلی زندگی کسی رو بازی کنم. مهرداد باور نمی کرد زهره به این سادگی از خود به خاطر خاطره بگذرد یاد روزی افتاد که از خاطره به خاطر سعید گذشته بود و حالا زهره از او به خاطر خاطره می گذشت در حالی که صدایش از شادی می لرزید گفت: ـنمی دونم به خاطر این فداکاری باید چطور از شما تشکر کنم اما خانواده تون؟ به اونها چه می گید؟ زهره از شادی او دلش گرفت چقدر در آن لحظات به خاطره حسادت می کرد چون مردی مثل مهرداد با این علاقه از او حرف می زند گفت: ـمهم نیست! فکر می کنم بتونم جواب قانع کننده ای به اونها بدم و خوشحالم قبل از این که اتفاقی بیفته این حرفها رو زدید. به حلقه ای که در دستش می درخشید نگاه کرد با تأمل آن را از دستش بیرون آورد و گفت: ـاین هم امانتی شما! انگشتر را به طرف مهرداد دراز کرد و گفت: ـصبر کنید هدیه هایی رو که مادرتون آوردن براتون بیارم. مهرداد سر به زیر انداخت و انگشتر را گرفت. زمانی که زهره قصد رفتن به داخل خانه را کرد گفت: ـزهره خانم خواهش می کنم اون هدیه ها رو به عنوان یادگاری نگه دارید خوشحال می شم قبول کنید. زهره ایستاد و نگاهش کرد. مهرداد ماندن را جایز نمی دانست برخاست و گفت: ـبه خاطر همه چیز ممنونم این محبت شما رو هیچ وقت فراموش نمی کنم قبل از آنکه پاسخی بشنود از خانه خارج شد نمی توانست شاهد نگاه زهره باشد. زهره جایی نشست که مهرداد تا دقایقی قبل نشسته بود. اشک هایش که سعی کرده بود از مهرداد پنهان کند روان شد. دلش می سوخت اما خوشحال بود که به خاطر دیگری ایثار کرده. مهرداد با قلبی آکنده از مهر به خانه بازگشت. دیگر هیچ مانعی برای رسیدن به خاطره نداشت. به محض ورود رو به پدر و مادر کرد و گفت: ـهمه چیز بین من و زهره تموم شد درمورد خودم خاطره و احساسی که نسبت به اون داشتم گفتم. سپس به اتاقش رفت قبل از خواب زمزمه کرد: ـهر طور که شده تلاش می کنم تا خاطره سلامتی اش رو به دست بیاره تبسمی طولانی بر لبانش جاری شد. صبح زود برخاست پس از ادای فریضه نماز دستانش را بالا آورد و در تاریکی اتاق این چنین دعا کرد: ـخدایا کمکم کن تا به خواسته ام برسم احساس می کرد به خدا نزدیک تر شده و حضور خالق را احساس می کرد آن روز بی آنکه پدر و مادرش را ببیند از خانه خارج شد. میدانست باید تا به دنیا آمدن بچه خاطره صبر کند. قلبش به شدت می زد. به ساعت نگاه کرد و بع سوی خانه عمو به راه افتاد به محض آنکه زنگ را به صدا در آورد عمو در را گشود و پس از پاسخ سلام گفت: ـچقدر سرخ شدی؟ کجا بودی؟ مهرداد لبخند زد و گفت: ـخاطره بیدار شده؟ ـمی خواستم همین رو بگم آماده شده و منتظرت نشسته. مهرداد همراه عمو قدم به درون گذاشت. زن عمو با خوشحالی در مقابلش ایستاد و گفت: ـامروز وقتی براش صبحانه بردم تشکر کرد و لبخند زد. مهرداد جان خیلی خوشحالم. ـمن که به شما گفتم با صبر و توکل همه چیز درست میشه. از آنها جدا شد و به سوی اتاق خاطره رفت. در را گشود. پیش رفت و سلام کرد خاطره از روی تخت بلند شد و گفت: ـمی دونستم دروغ نمیگی بریم. مهرداد بی هیچ حرفی همراه او راه افتاد و پس از خداحافظی در اتومبیل را گشود و از او دعوت کرد بنشیند. لبخند شوق بر لبهای پدر و مادر نگران نشسته بود. زن عمو در گوش مهرداد زمزمه کرد پسرم می دونم که خودت مراقبش هستی اما موقعیتش رو درک کن. نباید خسته بشه. مهرداد زن عمو را مطمئن کرد و از کوچه خارج شد خاطره پنجره را پایین کشیده بود و هوای صبحگاهی را می بلعید. مرد جوان در پوست نمی گنجید. حرارت بدنش بالا رفته بود وقتی به طرف خاطره برگشت گل لبخد بر لبش خشکید. خاطره با ناراحتی دستگیرع را در دست گرفته بود و دست دیگرش می لرزید مهرداد به سرعت پنجره را بالا کشید و توقف کرد. ضعف خاطره تمام شادی اش را از بین برد. کتش را از عقب اتومبیل برداشت و روی پاهای او کشید زن جوان چشم بر هم نهاده بود و بی آنکه حرفی بزند ناراحتی اش را تحمل می کرد مهرداد می دانست این درد تسکین یافتنی نیست. زمزمه کرد: ـلعنت به این شانس. خاطره لب بسته بود و با تمام توان درد را تحمل می کرد از این سکوت دل آزرده بود خاطره این بار تاب نیاورد و گریست. پس از دقایقی ارام گرفت. مهرداد سکوت را ترجیح می داد وقتی مقابل مطب رسید خاطره با خوششحالی گفت: ـدورنمای قنشگی داره اینطور نیست؟ مهرداد گفت: ـخوشحالم که ندیده پسندیدی پیاده شو. خاطره قدم به داخل مطب گذاشت بالا رفتن از پله ها برایش مشکل بود مهرداد به آرامی پشت سر او قدم بر می داشت. منشی زودتر آمده بود و هنگامی که آنها را دید محو صورت خاطره شد. نگاه ممتد او زن جوان را آزرد. مهرداد که تا حدودی موضوع را درک کرده بود گفت: ـآقای رحمانی اتاق بزرگ گوشه سالن رو آماده کن این خانم قراره مدتی با من به مطب بیاد.باید وسایل رو جا به جا کنیم و به اون اتاق ببریم. مرد جوان لبخندی زد و برای بار دوم به خاطره خیره شد و گفت: ـچشم. مهرداد خاطره را راهنمایی کرد. با سکوت به مطب مهرداد که شباهت زیادی به محل کار همسرش داشت نگریست. مهرداد در کمال خونسردی به گفته های بیمارانش گوش می داد و سعی می کرد تا جایی که امکان دارد به آنها کمک کند. آن روز سپری شد و مهرداد پس از مرتب کردن اتاق کارش به همراه خاطره از مطب خارج شد. زمانی که خاطره سر برگرداند آقای رحمانی با آن چشمان درشت که نفوذ زیادی داشت بدرقه اش کرد. سوار اتومبیل شد مهرداد که او را ساکت دید گفت: ـخب چطور بود؟ امیدوارم پشیمون نشده باشی و خاطره برگشت بار دیگر به عقب نگاه کرد و گفت: ـهمه چیز خوب بود البته غیر از آقای رحمانی از اون خوشم نیومد هر بار که سر برگردوند داشت نگام می کرد. ـنگران نباش اخلاق خوبی هم داره تازه سرکار اومده و نمی تونم بی دلیل حکم اخراجش را صادر کنم. خاطره به خیابان چشم دوخت و لبخند گنگی صورتش را آراست. مادر زودتر از هر روز بازگشته بود و با دیدن آن چهره تغییر یافته و لبخند زیبا به استقبال او رفته باور نمی کرد این خاطره روز قبل باشد. دستان او را در دست گرفت و گفت: ـبیا عزیزم حتما خسته شدی مهرداد جان بیا چایی بخور تازه دم کردم. خاطره بی آنکه جوابی بدهد به دنبال مادر روان شد. مهرداد آنشب هنگام خواب به اولین موفقیتش با خشنودی می اندیشید. تحولاتی که در روحیه خاطره اینجاد میشد باعث خشنودی همه از جمله مهردااد می شد کمتر می گریست و به ندرت از خواب بیدار می شد. مادر مهرداد اصرار زیادی برای ازدواج او داشت. زمانی که قاطعیت مهرداد را برای بهبودی خاطره می دید مجبور به سکوت شد. روزهای سردرگمی رو به پایان بود و هر روز که می گذشت موعد تولد کودکی که قرار بود بی حضور پدر به دنیا بیاید نزدیک تر می شد. دکتر معالج از وضعیت جسمی او راضی به نظر می رسید مهرداد بارها سعی کرده بود با زبان بی زبانی به خاطره بفهماند که دوست دارد شریک رسمی زندگی او شود اما کج رفتاری های ناگهانی خاطره مانع از آن می شد که راز دل را با صراحت عنوان کند. آقای رحمانی که حالا دیگر از وضعیت روحی و جسمی خاطره خبر داشت جزو دوستان او شده بود چون او را معذب می دید از نگاه کردن به صورتش حذر می کرد خاطره دگیر از رویارویی با دیگران وحشت نداشت و هرگاه خسته می شد به صحبتهای رحمانی که سعی داشت در تغییر روحیه او مؤثر باشد گوش می کرد. امیدی که به زندگی خاطره راه یافته بود باعث شادی همه می شد شبی که به اصرار مهرداد در یک مهمانی شرکت کرده بود یکی از اقوام دور پیش آمدو گفت: ـخاطره جان چرا تنها نشستی؟ خاطره احساس خوبی نداشت از لحن کلام آن زن فهمید که این پرسش بی منظور نیست و بی آنکه حرکتی کند گفت: ـتنهایی رو تریجح می دهم. ـراستی بچه ات کی به دنیا میاد؟ خاطره خیره نگاهش کرد و گفت: ـماه آینده چرا می پرسید؟ ـپس به زودی مادر میشی؟ امیدوارم قدمش مبارک باشه راستی دخترم قصد داری تنهایی بزرگش کنی؟ خاطره کمی جا به جا شد و با ناراحتی گفت: ـچرا می پرسید؟ ـعزیزم تنها بزرگ کردن یه بچه کار سختیه. پسرم سال قبل همسرش رو از دست داد و الان تنها زندگی می کنه مشکل اینحاست که از عهده نگداری و تربیت بچه اش بر نمیاد می دونم دخترم مرد و زن به هم نیاز دارند تا بتونن بچه خوبی تحویل اجتماع بدن پسرم بیست و نه سال داره اما راضی به ازدواج نمیشه تازه چند وقته که با اصرار ما قوبل کرده ازدواج مجددکنه نمیدونی چقدر سختگیره؟ همسرش خدابیامرز خیلی خانوم بود به خاطر همین حساسیت خاص نسبت انتخاب زن داره هر کسی رو که پیشنهاد کردیم با همسر قبلی اش مقایسه می کنه و اون رو رد می کنه تو چند سال داری؟ خاطره با لحنی خشک و رسمی گفت:بیست و دو! ـمی دونی دخترم فکر می کنم پسرم با دیدن تو کوتاه بیاد و قبولت کنه. اخلاق و رفتارت بی شباهت به همسر مرحومش نیست. خاطره نفس عمیقی کشید و ناگاه بغضی که در گلویش داشت ترکید و فریاد کشید: ـبس کنید خانم. خاطره با گریه از سالن بیرون رفت. خانم مهدوی مهرداد را صدا زد و گفت: ـنمی دونم چی شد؟ خاطره از خانه خارج شد و ناراحت رفت بیرون. برو عزیزم برو ببین کجا رفت؟ مهرداد به سرعت به دنبالش رفت و با نگرانی به اطراف نگاه کرد و بلند او را صدا کرد داخل پارک نزدیک آنجا شد و به جستجو پرداخت اما اثری از او نیافت. روی نیمکت پارک نشست و دستها رو مقابل صورت گرفت. ناگهان صدای گریه ای توجهش را جلب کرد. به طرف صدا رفت خاطره با صدایی بلند می گریست. بالای سر او ایستاد و گفت: ـخاطره داری گریه می کنی؟! نمی تونم این اشک ها رو ببینم. خاطره به دیدگان پسر عمو چشم دوخت و با صورتی پر اشک گفت: ـبیا برگردیم خونه ـچی شده؟ ـبیا بریم اگر نیای خودم برمی گردم. ـاین طوری که خیلی بده ناراحت می شن. پدر و مادر که اینجا هستن. ـمن دیگه به اون هخونه بر نمی گردم. ـچرا؟ کسی چیزی گفته؟! ـمی آیی یا با ماشین بابا برگردم؟ خاطره برخاست و گفت: ـمن رفتم. چند قدم از او دور شد مهرداد با صدای بلند گفت: ـصبر کن خداحافظی کنم با هم برمی گردیم. هنگام بازگشت مهرداد بار دیگر علت ناراحتی او را پرسید. سکوت خاطره به او فهماند که حاضر نیست پاسخ او را بدهد زمانی که به خانه رسیدند خاطره گفت: ـدوست دارم تنها باشم. خودم و خودم! مهرداد قدمی پیش گذاشت و گفت: ـتنهایی؟ چقدر از این واژه بیزارم خاطره غم تنهایی به دوش تو سنگینی می کنه. ـمن تنها نیستم من سعید رو دارم و با اون دلخوشم دوست ندارم تنها دلخوشیم رو از دست بدی. ـکاش کمی هم به من فکر می کردی من همه ارزوهام رو به دست باد سپردم اما امانت دار خوبی نبود چون همه آرزوهام رو تو سرزمین غیر ممکن ها جا گذاشت تمام شبهایی که در یزد بودم به دختری فکر می کردم که هیچ وقت کسی نتونست جلوشو بگیره نمی تونم فراموش کنم که چقدر برای رسیدن بهش اشتیاق داشتم. ـاما اون دختر مرد. وقتی که همسرش رو به خاک سپردن احساس و عاطفه بودن و زندگی کردن و همه هستیش رو با اون به خاک سپردن. ـنه این درست نیست تو وجود داری من و دیگران حضورت رو احساس می کنیم خاطره من و تو با همیم. من می خوام که این «ما» پا برجا بمونه. خاطره لحظه ای سکوت کرد سپس آهی کشید و گفت: ـوقتی سعید برگشت به اون می گم که مردم چقدر کوته فکرن دیشب سعید بهم گفت دوست داره هر چه زودتر بچه اش رو ببینه اما من به اون گفتم اگر گناه نبود تا حالا اون رو از بین برده بودم. سعید برای اولین بار از دستم عصبانی شد اما باز هم دستم رو گرفت و گفت: ـاین حرفها رو نزن. فرشته ها هیچ وقت گناه نمیز کنن مهرداد خواستم به اون بگم که این مدت چقدر دیگران رو آزار دادم اما خواست که سکوت کنم کاش می دونست چقدر دوست دارم کنارش باشم. مهرداد به نظر تو من می تونم یه ابلیس باشم؟ ابلیسی عاشق که برای بودن با معشوقش خودشو قربونی کنه. مهرداد برآشفت گفته های خاطره معنای خوبی نداشت. گفت: ـچی میگی خاطره؟ حتی فکر کردن به خودکشی معصیت محسوب میشه تو هیچ وقت نمی تونی ابلیس باشی دیگه این حرف رو تکرار نکن یک لیوان آب به من می دی؟ مهرداد گرم شده بود حرارت از قلبش زبانه می کشید. فکر مرگ خاطره تنفسش رو بند آورده بود. هنگام گرفتن آب نگاهشان به هم گره خورد بار دیگر به یاد خاطره چند سال پیش افتاد. به مهرداد قول داده بود برای همیشه منتظرش بماند اما یک پیشامد همه آمال و آرزوهایش را نابود کرده بود. ************************ وقتی دکتر تاریخ زایمان را برای دو هفته بعد اعلام کرد همه شاد شدند بجز خاطره غمی که در نگاه خاطره بود برای همه از تنهایی اش حکایت می کرد. آن نگاه فریاد می کرد که بدون سعید چه مصیبتی را تحمل خواهد کرد همه می دانستند اگر مهرداد نبود خاطره را از دست داده بودند. حتی خود خاطره دریافته بود مهرداد تنها کسی است که می تواند او را به زندگی امیدوار سازد. زمانی که مایوس و سرگشته به آینده خود و کودکی که در راه بود می اندیشید قادر به کنترل خویش نبود و زمانی ارام می گرفت که مهرداد آینده زیبایی را برایش تصویر می کرد آن روز به مطب رفت. دیگر راه رفتن برایش مشکل بود و به سختی از پله های مطل بالا می رفت. خانم جهانگیری هم از مادر در مورد خاطره پرسیده بود و مادر با سماجت گفته بود دخترم قصد ازدواج ندراد اما زن میانسال به اصرار گفته بود تا زمان تولد کودک صبر خواهد کرد. بعد قصد دارد برای برادر سی و پنج ساله اش که تا آن سن تجرد اختیار کرده بود از او خواستگاری کند. آن روز غم غریبی روی دلش سنگینی می کرد با اندوه سخن می گفت. نا امیدی بر قلبش چنگ انداخته بود و باور نمی کرد هنوز سال نگذشته به دیگری بیندیشد. نظر تمام پزشکان را در مورد وضعیت روحی اش شنیده بود که گفته بودند یک ازدواج موفق دیگر می تواند روحیه اش را تقویت کند اما او نمی توانست سعید را فراموش کند وقتی از تعداد بیماران کاسته شد مهرداد او را در فکر دید آهی کشید و گفت: ـبه چی فکر می کنی؟ ـمهرداد من می ترسم از آینده وحشت دارم دوست ندارم اون بچه به دنیا بیاد بدون سعید اون رو نمی خوام کاش هرچه زودتر بمیرم و به اون ملحق بشم. ـچرا این حرف رو می زنی؟ ـدیشب به سعید گفتم اون خانم درباره ازدواج به من چی گفت اون خندید و من گریه کردم. ـاز چی حرف می زنی؟ کدوم خانم؟ ـمن دیگه ازدواج نمی کنم سعید تنها مرد زندگی من بود. ـخاطره تو فرصت های زیادی داری نمی تونی زندگینت رو محمدود به دوره کوتاهی کنی که با سعید زندگی می کردی. این بچه هم به دنیا میاد چه تو بخواهی و چه نخواهی. هر چه خدا بخواد همون میشه من و تو باید فقط اطاعت بکنیم راستی اسمش رو چی می گذاری؟ با سعید توافق کردیم اگر پسر بود فرهاد و اگر دختر بود فرناز. ـدوست داری چی باشه؟ ـپسر پسری که از هر نظر شبیه پدرش باشه. ـامیدوارم به آرزوت برسی می خوای تنها بزرگش کنی؟ ـمن که تنها نیستم اون رو با کمک پدرش بزرگ می کنم. مهداد به آرامی گفت: ـدرسته که یاد سععید برای همیشه تو قلب ما زنده می مونه ولی بچه به پدری احتیاج داره که همیشه کنارش باشه. مهرداد موقعیت را مناسب می دید دلش می خواست پس از آن عصر حرف دلش را بزند و به خاطره بفهماند هنوز هم چون گذشته دوستش دارد. خاطره گفت: ـازت ممنونم تو تنها کسی هستی که قبول داری سعید زنده است و از من نمی خوای فراموشش کنم. ـخاطره شنیدی چی گفتم؟ می خوام غم تنهایی هات رو به دوش بگیرم. ـتو حالا هم همینکار رو می کنی. مهرداد درنگ کرد و در زمانی که در خود شهامت گفتن را دید عنوان کرد: ـمن نمی خوام بچه سعید از اول کمبود پدر رو احساس کنه. دلم می خواد اون هم مثل بقیه سایه پدر رو سرش باشه منظورم اینه که... تو حاضری به خاطر سالهایی که به پای تو نشستم به خاطر علاقه ای که بین ما بوده اجازه بدی که بچه ت من رو پدر صدا کنه؟ انتظار شنیدن این سخن را نداشت از جا پرید و گفت: ـمن هیچ وقت ازدواج نمی کنم. نه با پسر اون خانم توی مهمونی نه با برادر خانم جهانگیری و نه با تو نه با هیچکس دیگه فهمیدی؟ مهرداد سر به زیر انداخت و سکوت کرد فکر نمی کرد خاطره این قدر قاطع جوان بدهد زن جوان تمام مدت به نقطه ای خیره شد و گاهی زیر لب چیزی زمزمه می کرد. مهرداد از گفته اش پشیمان شده بود. از اینکه خود را کنترل نکرده بود از دست خود عصبانی بود. زمانی که به خانه باز گشتند خاطره پیاده شد بدون آنکه نگاهش کند گفت: ـفردا دنبالم نیا حالم خوب نیست دوست ندارم بیام مطب. بی آنکه خداحافظی کند از او جدا شد. هیچ کس خانه نبود به اتاقش پناه برد بغضی که از ساعتی قبل در گلو پنهان کرده بود ناگهان ترکید اشکهایش بر پهنای صورتش روان می شد. قاب عکس سعید را در دست گرفته بود و به سینه می فشرد. زمانی که صدای زنگ بلند شد اشکهایش را پاک کرد و به سختی از پله ها پایین رفت. چادر به سر انداخت و در گشود مردی در مقابلش بود که گذشته را برایش تداعی می کرد. وقتی به خود آمد که فرنود کارت عروسی را از درون کیف بیرون آورد و سلام کرد. کارت را مقابل صورت او گرفت و گفت: ـبفرمایید خوشحال می شیم تشریف بیارین. خاطره سر بلند کرد کارت را گرفت. زمانی که نگاه مرد جوان به صورت او افتاد گفت: ـاتفاقی افتاده؟ خاطره خانم حالتون خوبه؟ ـچیزی نیست کارت دعوت از طرف کیه؟ ـکارت عروسی منه شما هم... تشریف بیارین. ـپدر و مادرم حتما میان حداخافظ. به سرعت در را بست. پشت در نشست و باز هم گریست جوانی که او را برای مراسم ازدواج دعوت می کرد بارها از او تقاضای ازدواج کرده بود. یاد آوری گذشته قلب پر دردش را متأثر کرد. قبل از آمدن پدر و مادر صورتش را شست و کارت را در مقابل آینه قدی بزرگ گذاشت تا آنها ببینند. آن شب پدر و مادر توافق کردند که شب بعد در مراسم حاضر شوند اما خاطره با بهانه کردن وضعیتش خود را از رفتن معاف کرد. آن شب تا ساعتها به گذشته اندیشید. به زمانی قبل از آنکه سعید همه وجودش را تسخیر کند. به یاد مهرداد افتاد حرفهای او برایش مشخص بود اما او نمی توانست و نمی خواست به کسی غیر از سعید فکر کند. قابعکس سعید را مقابلش نهاد و با او به گفتگو پرداخت. صبح روز بعد مهرداد بی آنکه به دیدن خاطره برود به مطب رفت. پدر و مادر شب قبل را در منزل دایی مانده بودند. چندین بار تصمیم گرفت با منزل عمویش تماس بگیرد اما می دانست در نبود عمو و زن عمو مجبور است با خاطره صحبت کند و زن جوان هم بعد از حرفهای روز قبل هیچ تمایلی برای شنیدن حرفهای او ندارد آن روز به خواسته مادرش زود به خانه بازگشت. خانم مهدوی دستش را گرفت و گفت: ـچقدر دیر کردی سریع آماده شو. پس از سکوت کوتاهی گفت: ـمن می تونم... یعنی اشکالی نداره اگه من نیام؟ مادر ابرو در هم کشید و گفت: ـدایی ناراحت میشه. دیشب همه سراغت رو می گرفتند. فرنود که خیلی عصبانی شده بود و می گفت تو مراسم ازدواجت شرکت نمی کنه. ـمامان عمو هم میاد؟ ـبله زن عمو گفت میاد. مهرداد لبخندی زد و به شوق دیدار خاطره به طرف اتاقش روان شد هنگامی که از خانه خارج شدند عمو و زن عمو منتظر بودند. مهرداد که آنها را تنها دید گفت: ـپس خاطره کجاست؟ خانم مهدی سر تکان داد و گفت: ـهرچی اصرار کردیم نیومد گفت حالش خوب نیست و دوست نداره مزاحم شما و دیگران بشه من هم اگه به خاطر مادرت نبود ترجیح می دادم کارش بمونم. این روزها خیلی تو فکره. می ریم اما یکی دو ساعت دیگه برمی گردیم. مهرداد با ناامیدی در اتومبیل را گشود دقایقی بعد دو اتومبیل پشت سر هم حرکت کردند. مهرداد در اتومبیل پدر را مخاطب قرار داد و گفت: ـمن زیاد نمی تونم بمونم وقت برگشتن با عمو برگردید فقط میام خودم رو نشون می دم و برمی گردم. خانم مهدوی گفت: ـاما تو که توی خونه کاری نداری؟! بی خود بهانه نیار. مهرداد شاستی برف پاک کن را زد تا قطرات باران را که با شدت بر شیشه می بارید و مانع دید می شد را بزداید. استقبال گرمی از آنان به عمل آمد. ساعتی بعد زمانی که مادر خاطره قصد رفتن کرد زن دایی مهرداد دستش را گرفت و گفت: ـبه خدا قسم اگه بگذارم برین. خاطره جون که بچه نیست به تنهایی هم عادت داره پس نگرانیت بی مورده. خانم مهدوی گفت: ـعزیزم این روزها حالش خوب نیست ممکنه به دکتر احتیاج پیدا کنه. ـنترس خدا بزرگه اگه برید ناراحت میشم. بعد از شام تشریف می برید. ـعزیزم این روزها حالش خوب نیست ممکنه به دکتر احتیاج پیدا کنه. نترس خانم خدا بزرگه اگه برید ناراحت میشم. بعد از شام تشریف می برید. خانم مهدوی مجبور شد بار دیگر به میان جمع باز گردد باران شدت گرفته بود و صدای رعد و برق آنچنان مهیب بود که گاهی شیشه ها را به لرزه در می آورد یکی از اقوام که آن وضعیت را دید گفت: ـخدا نکنه توی همچین شبی آدم تنها باشه. چند شب پیش یکی از دوستام می گفت مادرش توی خونه تنها بوده رعد و برق می زنه و شیشه ها می شکنه و پیرزن بیچاره از ترس سکته می کنه حالش خیلی بده! این گفته مهرداد را به فکر رفتن انداخت بلافاصله از جا برخواست دایی را بوسید و با بهانه کردن یک ملاقات مهم جمع را ترک کرد. آقای مهدوی از او خواست هنگام بازگشت سری هم به خاطره بزند. مهرداد از رستورانی در نزدیکی خانه غذا گرفت گفته های دوست جوانش پریشانش کرده بود. مقابل در که رسید شاستی را فشرد. این کار را چندین بار تکرار کرد زمانی که از باز شدن در نا امید شد از دیوار بالا رفت و به داخل حیاط پرید. فاصله حیاط تا سالن را دوید و در را گشود با صدای بلند خاطره را صدا زد. زمانی که در اتاق خاطره را گشود او را دید که بر روی زمین افتاده و از درد ناله می کند. به جانب او دوید و با دیدن آن وضعیت وحشتناک پرسید: ـچی شده؟! خاطره ناله ای سر داد و چشم گشود به سرعت او را بلند کرد. حمل کردن خاطره در آن وضعیت مشکل بود اما به سختی او را به حیاط رساند. باران شدت گرفته بود. سرش را روی صورت خاطره آورد تا از باریدن باران بر آن چهره پر درد جلوگیری کند. او را به داخل اتومبیل منتقل کرد و در را بست. هیچ نمی فهمید پا روی گاز گذاشته و با سرعت خیابان ها را می پیمود خاطره ناله می کرد و کمک می طلبید. خاطره ناگاه او را مخاطب ساخت و گفت: ـمهرداد به خاطر خدا کمکم کن. دارم می میرم. خدایا! به دادم برس. مهرداد اتومبیل را گوشه ای پارک کرد و پیاده شد به عقب رفت. خاطره شانه اش را گرفت و از درد به خود می پیچید و نمی توانست حرف بزند. عرق های پیشانیش می درخشید و لبش را می گزید. مهرداد دستان سرد او را فشرد و گفت: ـدارم می میرم مهرداد اگر من مردم از بچه ام نگهداری کن... به حرمت سعید می فهمی مهرداد حلالم کن. اشک در چشمان مهرداد حلقه زده بود. ـاین حرف ها چیه که می زنی تو باید به خاطر سعیدم که شده زنده بمونی و از تنها یادگاری او مراقبت کنی. ـمن دارم خفه می شم اگه این بچه زنده موند به خاطر من و سعید... مهرداد حرف او را قطع کرد و گفت: ـنگو خاطره این درد طبیعیه. عرقهای پیشانی او را پاک کرد و گفت: ـتو خوب می شی. بچه ات را هم خودت بزرگ می کنی می شنوی چی می گم؟ خاطره سکوت کرد. اشک نگاه مهرداد و خاطره را شفاف کرده بود. سر او را به پنجره تکیه داد و با ناراحتی گفت: ـخدایا اون... به کمک تو احتیاج داره کمکش کن. خاطره چشم باز کرد و به سختی لبخند تلخی بر گوشه لبش نشست و نالید. مهرداد به سرعت اتومبیل افزود. بوق ممتد اتومبیلش دیگران را وا می داشت که اجازه عبور دهند. تمام راه با خورد حرف می زد. او را مقابل بیمارستانی که خانم مهدوی در آن مشغول بود پیاده کرد بلافاصله به بخش منتقل شد حال خود را نمی فهمید رو به پرستار کرد و گفت: ـدکتر کجاست؟ هرچه زودتر صداش کنید. خانمی داره از درد می میره. پرستار با خونسردی گفت: ـآقا آروم تر اینجا بیمارستانه. ـمثل اینکه نمی فهمید چی می گم. به دکتر اطلاع بدین بیاد بخش زایمان. ـچند لحظه صبر کنید. دکتر جراح مشغوله. مهرداد فریاد کشید: ـخانم اگر اتفاقی برای دختر دکتر مهدوی بیفتد شما مسئولید خانم مهدوی به عشق این دختر زندگی می کنه. ـمعذرت می خوام همین حالا به دکتر خبر می دم خود خانم مهدوی کجا هستن؟ ـایشون از وضعیت دخترشون خبر ندارن کمی عجله کنید. صدای پرستار که دکتر را به اتاق عمل پیچ می کرد در تمام سال طنین افکند. مهرداد سر به دیوار گذاشت و به سقف سفید بیمارستان چشم دوخت. دقایقی بعد پرستار به دنبالش آمد و گفت: ـیکی از بستگان درجه اول باید امضاء کنن تا ما عمل رو شروع کنیم. ـخانم مثل اینکه فراموش کردین... ـنه خیر آقا این مورد خیلی وضعش وخیمه. ما نمی تونیم خلاف مقررات عمل کنیم اگه خدای نکرده زیر عمل... مهرداد اجازه نداد حرف پرستار تمام شود و گفت: ـهر چه فرم دارید امضاء می کنم. ـشما چه نسبتی با اون دارید؟ ـمن... من شوهرش هستم. ـخب این رو زودتر می گفتید. وقتی پرستار از او دور شد زمزمه کرد: ـخدایا تو که می دونی من منظوری نداشتم حتی نمی خواستم دستم بهش بخوره اما او به کمک نیاز داشت. تمام هستی من داشت از دست می رفت. دکتر به سرعت مشغول به کار شد و معرداد در تمام مدت سر به دیوار نهاده دیده بر در اتاق دوخته بود. دکتر پس از دو ساعت هراسان از اتاق خارج شد. مهرداد مقابلش ایستاد و گفت: ـچی شد؟ دکتر با کمی تأمل گفت: ـشما همسرش هستید؟ پس خوب گوش کنید. سر به زیر انداخت و گفت: ـمن پسر عموش هستم. ـاما... ـبله خودم رو اینطور معرفی نمی کردم شاید هنوز توی بخش مونده بود. حالش چطوره؟ به من بگید خودم روانپزشک هستم. ـحالش تعریفی نداره فقط باید به خدا توکل کنید چون عمل خیلی سخته و به احتمال زیاد یکیشون زنده می مونه. خانم مهدوی کجا هستن؟ ـایشون خبر نداره خواهش می کنم کمکش کنید اگر اتفاقی برای اون بیفته پدر و مادرش... ـما سعی خودمون رو می کنیم شما هم دعا کنید. ـدکتر بعد از خدا امیدم به شماست. ـمن وظیفه دارم بگم فکر کنید بعد جواب بدین. هرچند بهتره پدر و مادرش بیان اینجا. همسرش کجاست؟ ـچند ماه قبل توی دریا غرق شده. من دکترشم و فکر کنم بتونم از طرف خانواده اش جواب بدم. ـببینید دکتر گاهی وقت ها مجبوریم بین مادر و بچه یکی رو انتخاب کنیم اگر در مورد خانم مهدوی این مسأله پیش اومد چی کار کنیم از کادر صرفنظر... مهرداد فریا کشید: ـدکتر نه! خواهش می کنم کمکش کنید نباید برای اون اتفاقی بیفته. ـپس مجبوریم برای موندن مادر از بچه صرفنظر کنیم. ـهر طور می دونید عمل کنید فقط به اون کمک کنید زنده بمونه. ـمن سعی خودم رو می کنم شما هم به خدا توکل کنید. پس از رفتن دکتر قلب مهرداد به شدت می تپید به نمازخانه بیمارستان پناه برد در تاریکی شب اشکهایش بر گونه می درخشید زمانی که سر بلند کرد احساس سبکی می کرد. قلبش قوت گرفته بود و می دانست هرچه خدا بخواهد همان خواهد شد. اشکها را زدود و به ساعت نگریست. یک ساعت را در آن حال سپری کرده بود. پله ها را طی کرد و خود را به پشت در اتاق رساند. دکتر هنوز خارج نشده بود پشت در به دعا پرداخت زمانی که دکتر بیرون آمد جان تازه ای گرفت و گفت: ـخسته نباشید محض رضای خدا حرف بزنید. دکتر دست روی شانه های لرزان او گذاشت و گفت: ـآقای مهدوی خدا یک بار معجزه کرد. وقتی نفسهای او به شماره افتاد از هر دو قطع امید کردیم اما به لطف خدا خمه چیز به خیر گذشت و هر دو سالم اند. اما خانم مهدوی خیلی ضعیف شده اون رو به بخش منتقل می کنیم. راستی اون بعد از مرگ همسرش دچار فشار عصبی بوده درسته؟ سر تکان داد و گفت: ـمتاسفانه بله اما حالا خیلی بهتر شده. در همان لحظه پرستار با کودک خارج شد و گفت: ـتبریک می گم شما پدر خوشبختی هستید. پسرتون و مادرش هر دو سالمن چقدر هم شبیه شماست. مهرداد به صورت گریان طفل چشم دوخت اما به هیچ وجه شباهتی بین خود و او ندید خواسته خاطره برآورده شده بود و طفل شباهت زیادی به پدرش داشت. لبخند زد و به تخت خاطره که به بخش منتقل شد نگاه کرد. صورت او را هاله ای نورانی در بر گرفته بود. از چهره اش معلوم وبد که ساعات سختی را سپری کرده است. مهرداد دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد. ساعت از چهار گذشته بود اما به جای اینکه احساس خستگی کند لبریز از شادی بود گویی روح تازه ای در کالبدش دمیده بودند. دکتر به گرمی دستش را فشرد و از او خواست که برای استراحت به یکی از اتاق ها برود با راهنمایی پرستار وارد آن شد سعی کرد بخوابد اما فکر آن کودک نمی گذاشت دیده بر هم بگذارد. هر بار که چشم می بست خاطره را روبرویش می دید. لحظه ها به کندی می گذشت. بی تاب دیدار آنكه دستش را اینقدر محكم گرفته ای دیروز عاشق من بود ! دستانت را خسته نكن ... محكم یا آرام ! فردا تو هم تنهایی ... ![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #19 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۹ محل سکونت: ღ Earth ღ
نوشته ها: 1,465
(View Stats)
تشکرها: 16,613
تشکر شده 18,928 بار در 1,538 پست
کتاب مورد علاقه : ღ All book beautiful ღ | پست مفید : +3 امتیاز صفحات 112 تا 217 ... دلسوزی سعید و کمک های بی دریغش به بیماران از او مردی دوست داشتنی ساخته بود. به بیماران به چشم عضوی از خانواده می نگریست و با توجه و رغبت به آن ها رسیدگی می کرد. دو ماه بیشتر به مراسم ازدواج آنها نمانده بود. خاطره خود را با کارهای خیاطی سرگرم می کرد. دیپلم خیاطی قاب شده اش برای سعید چون گوهری گرانبها بود. در اندک زمانی وارد بازار طرح شده بود اما سعید از او خواسته بود بعد از ازدواج خیاطی را کنار بگذارد. سعید در مقابل اعتراض همسرش با جدیت گفت: - دوست ندارم چشمهات رو با دوختن و کشیدن لباس خسته کنی، هر وقت پول نیاز شد از این راه می تونی کمک خرج باشی. امیدوارم هیچوقت مجبور نشم از تو بخواهم که با هنر دست کمک خرج باشی. تو می تونی برای تفریح بعضی وقت ها اون هم وقتی من نیستم این کار رو بکنی اما خاطره نمی دونی برای مرد چه لذتی داره که از درآمد خودش نیازهای عزیزترین فرد زندگیش رو برآورده کند. دلم می خواد من برای تو لباس بخرم. این لذت رو از من نگیر. سعید چندین بار با اجازه خانواده او را به سفرهای دور و نزدیک برده بود. هنگامی که با او به شمال رفت. در خانه مادربزرگ با دیدن درخت گردوی مادربزرگ شبی را که تا صبح زیر باران نشسته بود و گریه کرده بود را به خاطر آورد. نمی خواست با سعید از آن شب حرفی بزند، هیچ کس جز او و آن درخت شاهد آن شب بارانی نبود. دریا را دوست داشت و در کنار آن احساس آرامش می کرد حرکت امواج و خوردن آن به صخره ها را می نگریست و در کنار سعید گرم عشق بود. سفر به آن شهر در روحیه هر دوی آنها مؤثر بود روزهای پایانی دوران عقد به سرعت سپری می شد و خاطره و سعید بی صبرانه منتظر روزی بودن که با هم و کنار هم زندگی سرشار از شور و عشق را آغاز کنند. اشتیاق سعید برای برگزاری مراسم خاطره را به وجد می آورد. همه چیز برای شروع یک زندگی جدید مهیا بود. آن روز خاطره زودتر از همیشه به خانه بازگشت حس غریبی او را واداشته بود تا از سعید بخواهد او را به خانه بازگرداند. دلهره داشت و علت آن را نمی دانست. از سعید خواست که دو روز بعد به دیدنش برود. منتظر رخ دادن حادثه ای بود. تازه با خود خلوت کرده بود که تلفن زنگ زد گوشی را برداشت. زن عمو با صمیمیت همیشگی حال او را پرسید. شادی صدای زن عمو را به خوبی شناخت و گفت: - اتفاقی افتاده؟ زن عمو با خوشحالی گفت: - امشب شام بیایید این جا، مهمان ما هستید. اضطراب تمام وجودش را گرفت و گفت: - مهمانی به چه مناسبت؟ زن عمو که صدایش از شادی می لرزید گفت: - مهرداد تازه از یزد برگشته و... دستهای خاطره شروع به لرزیدن کرد. دیگر نمی شنید، دیدار دوباره با او برایش سخت بود. نمی دانست چرا آنطور از شنیدن خبر بازگشت او وحشت کرده بود. او حالا سعید را داشت و می توانست به او تکیه کند. زمانی به خود آمد که زن عمو فریاد کشید: - خاطره؟ گوشی دستته؟ زبانش برای ادای کلمات نمی چرخید. متوجه شد که ارتباط قطع شده است. گوشی را گذاشت، گوشش زنگ می زد. تمام روز خوب و زیبایش با عصری پر هراس به پایان رسید. فکر رویارویی دوباره با مهرداد و اندیشه حضور او عذاب آور بود. دقایقی مبهوت و نگران به عکس پدر نگریست. از برخورد سعید و مهرداد هراس داشت اما با به خاطر آوردن مهرداد که به دیگری دل باخته بود بر خود مسلط شد. موضوع مهمانی و بازگشت مهرداد را برای پدر و مادر شرح داد. خانم و آقای مهدوی با خوشحالی از این دعوت استقبال کردند. خاطره نگران بود و نمی توانست ناراحتی اش را پنهان کند. مادر از چهره او این را فهمید و گفت: - چی شده؟ امروز چرا زود برگشتین، اتفاقی که نیفتاده! سرش را به علامت منفی تکان داد. آقای مهدوی با لبخند پرسید: - با سعید دعوا کردی؟ خاطره با اندوه گفت: - نه بیچاره سعید، روحش هم خبر نداره، نمی دونم چرا سردرد گرفتم. فکر می کنم اگر استراحت کنم خوب می شم، شما تنها برید من فکری به حال خودم می کنم. - دخترم، زن عموت ناراحت می شه. - بابا من اگه بیام همه رو ناراحت می کنم. بهتره اینجا بمونم بعد خودم با زن عمو حرف می زنم. بهتره تنها برید و از جانب من عذرخواهی کنید. - میل خودته اما اگه بهتر شدی بیا. سرش را به علامت توافق تکان داد. نیم ساعت بعد تنها شد. احساس خوبی نداشت. سرگردانی عذابش می داد. دلیلی برای آن همه وحشت نمی یافت اما قادر به کنترل خود نبود. زنگ خانه به صدا درآمد، گوشی را برداشت و پرسید "کیه؟" صدای آشنایی پشت در تمام بدنش را لرزاند. شاسی را فشار داد و به سوی در رفت هنوز از پله ها پایین نرفته بود که قامت مردانه مهرداد را مقابل خود دید، سرش گیج رفت دستش را به دیوار گرفت، مهرداد نزدیک شد و آرام گفت: - سلام بر دختر عموی بی وفای خودم. خاطره جواب داد: - سلام مهرداد حالت خوبه؟ کنارش ایستاد و گفت: - با دیدن تو بهتر شدم چی شده؟ شنیدم حالت خوب نیست. - نه حالم خوبه. - اگه خوبی پس چرا نیومدی؟ می دونی چقدر منتظرت بودم. دهانش خشک شد و مبهوت به او نگریست. مهرداد متوجه او و حالت غریبش نشد و گفت: - آماده شو، خودم اومدم که بهونه نیاوری. - اما من حالم خوب نیست دوست ندارم شما رو ناراحت کنم. - می دونی چیه من عاشق ناراحتی ام خودت می دونی که منتظر گذاشتن عاشق درست نیست. به زحمت لبخند زد. مهرداد همان پسرعموی همیشگی بود در او اثری از مردی که عید آنطور آزارش داده بود ندید. چون گذشته محبوب و دوست داشتنی می نمود. خودش را آماده کرد و به دنبال او به راه افتاد. مهرداد خود را در مقابل او موظف می دانست، شانه بر شانه او قدم برمی داشت تا او را محافظت کند، همه منتظر بودند. خاطره به همه سلام کرد و از تأخیرش عذر خواست. عمو با لبخند گفت: - عزیزم اگر می دونستیم با مهرداد می آیی از اول اون رو می فرستادیم دنبالت. مهرداد با غرور گفت: - خاطره می دونست اگر با من نیاد چه عواقب بدی در انتظارشه. ناراحتی اش با دیدار دوباره مهرداد فراموش شد شادابی مهرداد در او نیز اثر گذاشت. خونسردی او باعث شد شهامت پیدا کند. به او چشم دوخت و گفت: - تهدید می کنی؟ - نه بابا... من کی جسارت کردم. بنده غلط می کنم شما رو تهدید کنم. آتش عجیبی در درونش بر پا شد. آرزو کرد کاش سعید بود تا بتواند از او دفاع کند. از قبل منتظر چنین حادثه ای بود که از سعید خواسته بود دو روز بعد به دیدنش برود. نگاه گرم مهرداد تمام وجودش را می سوزاند. هنگام خوردن غذا همه دور هم جمع بودند، آقای مهدوی قاشق را در دهان گذاشت و گفت: - خب مهرداد جان چه خبر؟ درست کی تموم می شه. مهرداد مهربان به خاطره نگریست و گفت: - خیلی زود چیزی دیگه نمونده. اون هم فقط برای مطالعات تکمیلی! مهرداد می اندیشید خاطره بیش از هر کس منتظر پایان گرفتن درس اوست. عمو بار دیگر گفت: - پس باید به فکر تو باشیم. - فکر؟ بابا از قبل فکر همه چیز رو کرده، حتی مطب رو هم در نظر گرفته، مشکلی نیست عموجان. - نه جانم منظورم ازدواجه. حالا دیگه وقتش رسیده تا دختر مورد علاقه ات رو معرفی کنی یادمه عید حرف هایی می زدی. مهرداد با نوشیدن آب سعی کرد نفسی تازه کند. مادرش با لبخند گفت: - آره پسرم. بعد از مرگ برادرت همه امید ما به تو بود. تو باید همه آرزوهایی رو که برای برادرت داشتم برآورده کنی. حالا بگو ببینم این دختر خوشبخت کی هست؟ مهرداد به دنبال راهی بود تا در آن موقعیت از جوابگویی طفره برود. دلش می خواست از خاطره برای عنوان کردن موضوع اجازه بگیرد. خانم مهدوی گفت: - آقا مهرداد یک شام عروسی که این همه ناز کردن ندارد. در جواب زن عمو گفت: - به خدا موضوع شام نیست من حاضرم ده بار به شما شام عروسی بدم. - اوه قرار نیست ده بار زن بگیری، تو همین یک بار به گفته ات عمل کن تا به بار دوم برسه، حالا نصفه عمرمون کردی، یه کارخونۀ قند تو دل ما آب شد. مکث کوتاهی کرد، خاطره را نگاه کرد که با رنگی پریده سر به زیر داشت پنداشت علت هراس او شرم از بازگویی موضوع است اما دل را به دریا زد و آرام زمزمه کرد: - خاطره دختر خوبیه، عموجان اگر شما اجازه بفرمایید. من به خاطره علاقمندم خودتون این رو خوب می دونید منظورم اینه که... یعنی می خوام... هنوز حرف مهرداد به پایان نرسیده بود که قاشق از دست خاطره رها شد و به زمین افتاد. همه به جانب او نگریستند. حیرت و نگرانی در دیدگان همه دیده می شد مهرداد متوجه خاطره که با صورتی چون گچ سفید به دیگران نگاه می کرد شد و گفت: - می دونم غیرمنتظره بود اما دیگه طاقت نداشتم. خاطره مبهوت نگاهش کرد. مهرداد با هراس گفت: - حالت خوب نیست؟ خاطره حرف بزن. سرش به دوران افتاد زمانی که نگاه نگران مهرداد را دید چشمانش طاقت نیاورد و بارانی شد. دیگر تحمل سنگینی نگاه ها را نداشت از سر میز بلند شد و به طرف در دوید، همه سر به زیر انداختند. نگاه نگران و پر اشک دو مادر درهم گره خورد. هیچ یک باور نداشتند که مهرداد در تمام مدت دل به دخترعمو سپرده بود و اینکه او را خواستگاری کرده بود. رابطه دوستانه آنها برای همه مشخص بود اما مهرداد تا آن روز جز با خاطره با هیچکس از شدت علاقه اش سخن نگفته بود. سکوت آنها مهرداد را آزار می داد. طاقت نیاورد و گفت: - اتفاقی افتاده؟ چرا ناراحت شدین؟ خاطره چرا گریه می کنه؟ یکی جوابم رو بده! در سکوت نگاهش کردند، هیچ کس نمی توانست برای سردرگمی مهرداد جوابی داشته باشد. پدرش شهامت یافت به زحمت برخاست پشت سر او ایستاد دستان سرد و غمزده اش را بر شانه های مهرداد گذاشت مکث کوتاهی کرد و گفت: - پسرم در زندگی هر کس لحظه هایی هست که هیچکس دوست نداره شاهد اون ها باشه. با نگرانی به صورت پدر نگریست و گفت: - منظورتون رو نمی فهمم. - ببین عزیزم، تو این موضوع رو خیلی دیر عنوان کردی چون... چون که... - چی شده پدر؟ چرا اینطوری صحبت می کنید. آب دهانش را فرو داد و به سرعت گفت: - خاطره رو فراموش کن. با هراس گفت: - فراموش کنم؟ آخه چرا؟ شما نمی تونید از طرف اون حرف بزنید. خودش گفت منتظرم می مونه قول داد که جز من به هیچ کس فکر نکنه. - مهرداد جان منطقی فکر کن. اون در حال حاضر... به دیگری تعلق داره. خاطره... تمام بدنش یخ کرد و گفت: - دروغه، نه این دروغه. حقیقت نداره، باور نمی کنم. - چرا پسرم حقیقت داره، خاطره الان عقد کرده یکی دیگرست و تا دو هفته دیگه ازدواج می کنه. فریاد کشید: - بابا... خواهش می کنم اذیتم نکنید، اون با کی... با کی عقد کرده؟ - یک پزشک. مهرداد جان ما هم دوست داشتیم تو و خاطره برای همیشه با هم باشید تو گفتی که تو یزد با دختری آشنا شدی... صبر نکرد حرف پدرش به پایان برسد به طرف اتاقش دوید. همه چیز در مقابلش سیاه شده بود. حتی تصورش را نمی کرد که دخترعمو بی وفایی کرده باشد. نفسش بالا نمی آمد و تمام وجودش از شدت ناراحتی می لرزید. باور نداشت این همه مدت فریب خورده است و انتظارش بی دلیل بوده است به یاد شب هایی افتاد که تنها فکرش خاطره بود و برای تمام شدن درسش لحظه شماری می کرد. با هیچکس نمی توانست حرف بزند هنوز باور نداشت خاطره ای که او می شناخت فراموشش کرده باشد. لبش را می گزید و با خود حرف می زد. برای خداحافظی از اتاق بیرون نرفت. خاطره به تنهایی در اتاقش اشک می ریخت. گفته های مهرداد چون پتک به سرش کوبیده می شد. زمانی که پدر و مادر برگشتند هر دو سکوت کرده بودند. منتظر بود شاید سخنی بشنود اما هیچ یک از آنها حاضر به صحبت کردن در این مورد نبودند. برای مهرداد نگران بود بی تاب کنار مادرش نشست و به او چشم دوخت. خانم مهدوی می دانست ذهن مغشوش خاطره منتظر آن است تا بشنود "مهرداد خوبه" و آرام بگیره اما حقیقت نداشت. خاطره از سکوت مادر عذاب می کشید. چشمان منتظرش را به مادر دوخت. مادر دستان سرد او را در دست گرفت و گفت: - بیچاره مهرداد. امیدوارم بتونه با این موضوع کنار بیاد. خاطره آرام گفت: - مامان اتفاقی براش نیفته. - نه عزیزم عاقل تر از این حرفهاست. کاش زودتر این موضوع رو بیان می کرد. خانم مهدوی به نگاه گریان دخترش چشم دوخت. خاطره تاب نیاورد خود را به آغوش مادر انداخت و از ته دل گریست. حال دخترش را درک می کرد و می دانست روح حساس و شکست پذیر او چه رنجی را متحمل می شود. وقتی در اتاقش تنها شد وضع روحی خوبی نداشت. مهرداد و سعید هر دو کنار هم بودند اما نمی توانست آنها را مقابل هم تصور کند. دو مرد را بیش از خود دوست داشت. با یادآوری سعید قلبش گرفت. سعید آنقدر مهربان بود که قادر به دیدن نگرانی هیچ کس نبود. لبخند تلخی بر لبش نشست، باور نمی کرد روزی چنین اسیر شود. عاشق مهرداد بود و حال سعید را نیز به همان اندازه دوست داشت، سعید همسرش بود و قرار بود تا آخر همان ماه عروس خانه او شود. برای لحظه ای به جدایی از سعید اندیشید اما بلافاصله خود را سرزنش کرد، کاری جز گریه نداشت. با سعید انس گرفته بود و مهرداد همبازی دوران کودکی و راهنمای دوران نوجوانی اش بود. فکر آن که سعید را نگران کند قلبش را می آزرد و چطور می توانست به آن مرد که حالا جزئی از وجودش شده بود از جدایی بگوید. خواب از چشمانش گریخته بود، بر سر دوراهی سختی بود که هیچ کدام را نمی توانست بر دیگری برتری دهد. خانم مهدوی روز بعد بی آنکه به دیدن او برود به بیمارستان رفت می دانست که او شب پیش را بیدار بوده و انتظار داشت خاطره خودش راه صحیح را پیدا کند. تنهایی آزارش می داد در آن لحظات بیش از همیشه به سعید نیاز داشت اما نمی توانست به رویارویی سعید و مهرداد فکر کند، با خود زمزمه کرد: - سعید دستان گرم و نگاه مهربان و لب خندان مهرداد رو داره به همین دلیل اینقدر زود قبولش کردم، نه نمی تونم... هیچ وقت نمی تونم با سعید از جدایی بگم. سعی کرد خود را مشغول کند اما نمی توانست از اندیشه دو مردی که آینده اش در آنها خلاصه می شد دور شود. ساعت ها تا بازگشت پدر و مادر مانده بود، لباسی را به دست گرفت تا با دوختن آن خود را از دست غم ها رها سازد زنگ در به صدا درآمد. با هراس برخاست و در را گشود. زن عمو با دیدن او سر به زیر انداخت، چشمان سرخ و چهرۀ پر رنج خاطره زن عمو را آزرد، می دانست شب پیش او نیز بیدار بوده است، دستان او را گرفت و گفت: - نگران نباش عزیزم. خاطره با اندوه نگاهش کرد و گفت: - کجاست؟ چی کار می کنه؟ - در اتاق رو بسته و حرف نمی زنه. این بسته رو داد به من تا برای تو بیارم. من دارم میرم بیرون، توی خونه تنهاست، فکر کردم اگه تنهاش بگذارم بهتر باشه. این کتاب رو داد و گفت، صفحه 75 رو بخونی. به سرعت کتاب رو گرفت و زمزمه کرد: - خودش گفت به یک دختر در شهر یزد علاقمند شده خودتون که شنیدید. - آره دخترم با خودش کنار می یاد. راستی حال سعید خان چطوره؟ سر به زیر انداخت و پاسخ نداد، زن عمو صورتش را بالا آورد و گفت: - ناراحت نباش تو حالا زن سعید هستی نباید به خاطر مهرداد اون رو کنار بگذاری می فهمی؟ سعید مرد خوبیه زیاد فکر نکن عزیزم فعلاً خداحافظ. در را پشت سر او بست و به اتاقش بازگشت. کتاب را بیرون آورد و با عجله ورق زد. ورقه تا شده ای وسط صفحه 75 بود، آن را گشود و مشغول خواندن شد: - خاطرۀ خاطراتم این نامه را زمانی می نویسم که دیگر حرفی برای گفتن ندارم من صبح به مطب دکتر سعید امیدی رفتم. آنقدر خوب و محبوب بود که حق می دهم به او دل ببندی، با اینکه متوجه من نشد اما به خوبی او را دیدم صمیمی بود و مهربان، تمام کسانی که به عنوان بیمار به آنجا آمده بودند از او به عنوان برادری دلسوز و فردی که گویا برای بهبودی خانواده تلاش می کند یاد کردند او خوب بود آن قدر که هر کس را مجذوب خود کند اما تو چرا؟ تو چرا بی وفا شدی؟ هرگز فکر نمی کردم با یک دیدار دلباختۀ دیگری شوی، خوددار و مغرور بودی و من در همۀ این سال ها نتوانستم به زوایای روح تو پی ببرم اما نمی دانم او چگونه با این سرعت تو را از آن خود کرد و تو هم با میل و رغبت به مالکیت دیگری درآمدی، تو که می پنداشتم برای مثال خوبی و مهربانی باید سر دفتر عشق قرارگیری سنگدل تر از آن بودی که حتی به من بگویی به یک خیال پوچ امیدوار نباشم، تو بی رحم تر از آن بودی که بگویی همۀ افکاری که برای آینده طراحی می کنم برایت بی ارزش است، هرگز تو را فراموش نمی کنم و نخواهم بخشید، باور کن نمی خواهم تو را ناراحت کنم اما آنقدر به خودم حق دادم به حرمت علاقه ام برایت بنویسم، هرگز نمی توانستم به چشمانت نگاه کنم و بگویم، به همین دلیل قلم را وا داشتم تا محبت را کنار بگذارد و با کینه برایت بنگارد، همسر دکتر سعید امیدی برایت آرزوی خوشبختی می کنم و آنچه توشۀ راهت می کنم به گفتۀ عزیزی دعاست نه نفرین. تا پایان نامه را خواند اما باور نمی کرد آنچه خوانده حقیقت داشته باشد و نگارنده آن متن بی پروا مهرداد باشد، با اشک آن را مرور کرد اطمینان یافت آنچه می خواند حقیقت دارد و هیچکس جز مهرداد این چنین نمی نگارد، با صدای بلند گریست خود را برازنده اتهام بی وفایی نمی دید، تا آن لحظه گمان می کرد پسرعمو بی وفایی کرده و به دیگری دل سپرده است اما آن نامه تمام افکار گذشته را باطل کرد. تا آن روز فکر می کرد او پای بند قراردادی بود که با مهرداد گذاشته اما دیگر نمی توانست چنین بگوید، سرش درد گرفته بود و به نگارنده آن نامه نیاز داشت تا خود را در مقابل او سبک کند، باید برای مهرداد همه چیز را می گفت و از او به خاطر نامۀ بی پروایش گله می کرد شماره منزل عمو را گرفت. گریه می کرد و انتظار می کشید مهرداد گوشی را بردارد، می دانست غیر از او کس دیگری خانه نیست، سرانجام پس از سکوتی طولانی گوشی تلفن برداشته شد، صدای گرفته مهرداد را شنید: - الو بفرمایید. نمی دانست چه بگوید، تنها جمله ای که توانست بر زبان آورد این بود: - مهرداد بیا اینجا. آن گاه با صدای بلند گریست، احساس کرد مخاطبش نیز او را همراهی می کند، تکرار کرد: - مهرداد خواهش می کنم باید حرف بزنم همین حالا بیا. و گوشی را گذاشت. سرش را میان دست هایش گرفت، پنج دقیقه بعد صدای زنگ در بلند شد می دانست اوست به سرعت شاسی در را زد و به طرف در رفت اما هنوز به در نرسیده بود که صدای فریادش بلند شد پایش را بالا گرفت، بشکاف خیاطی تا نیمه در پایش رفته بود و خون جاری شد، پایش می سوخت و نمی توانست آن را زمین بگذارد. با زحمت چندین قدم برداشت و خود را به در رسانید، قطره های خون روی زمین می چکید زمانی که در را باز کرد مهرداد بالا آمده بود به او نگاه کرد و فقط دست هایش را با عصبانیت تکان داد، خون هم چنان جاری بود، سعی کرد جلو برود، مهرداد متوجه شد که او نمی تواند حرکت کند خاطره پا بر زمین نهاد تا جلوتر برود اما نتوانست و با گرفتن دستش به دیوار خود را از خطر سقوط نجات داد. تازه متوجه خونریزی پای او شده بود به طرفش رفت بی آنکه کلامی بگوید به او کمک کرد تا بنشیند، با دیدن وضعیت پای او و خونریزی فراوان با وحشت به طرف آشپزخانه دوید، قفسه داروها را باز کرد و مقداری باند و چسب زخم برداشت و بیرون دوید، کنار خاطره نشست دختر جوان درد می کشید و دم نمی زد مهرداد دستش را دراز کرد و بشکاف را حرکت داد خاطره احساس درد شدیدی کرد و فریاد کشید، مجبور شد از کارش صرفنظر کند، خاطره احساس درد می کرد و می گریست، پای او را کمی بالا آورد و گفت: - خواهش می کنم چند دقیقه طاقت داشته باش. خاطره سر تکان داد و آرام گرفت، بار دیگر بشکاف را حرکت داد خاطره سعی کرد با گزیدن لبش از فریاد کشیدن خودداری کند اما نتوانست وقتی بشکاف در پایش تکان خورد با فریاد دست مهرداد را گرفت، مهرداد دست روی دست او گذاشت و گفت: - فقط یک دقیقه صبر کن! به سرعت بشکاف را بیرون کشید و گفت: - تموم شد. خاطره اشکش را پاک کرد و لبخند زد. روی زخم را تمیز کرد و آن را باند پیچی کرد، به خاطره کمک کرد تا داخل شود زمانی که او را نشاند روبرویش نشست، سر به زیر انداخت و گفت: - باید مراقب باشی حواست کجا بود؟ خاطره فریاد کشید: - پیش تو! - باز هم دروغ! چه کار داشتی؟ نامه ام گرون تموم شد آره؟ اصلاً اون رو خوندی؟ - بله. - خب چطور بود؟ خاطره دوباره فریاد کشید: - همه دروغ بود، تهمت بود. - دروغ نبود حقیقتی بود که من هنوز حاضر به پذیرفتن اون نیستم. - اشتباه می کنی مهرداد تو خودت نخواستی. - من؟ تو به من قول دادی منتظرم بمونی فراموش کردی؟ - نه فراموش نکردم. - تو گفتی سه سال منتظرم می مونی اما هنوز یک سال نشده زیر قولت زدی. - اما اون شب، شب عید تو خودت گفتی که... - گفتم چی؟ اشتباه کردی خاطره. فکر می کردم تو اون جمع فقط من و تو از راز عشقمون، از شدت علاقمون به هم خبر داریم. من نمی خواستم... هنوز برای بازگو کردن زود بود دلم می خواست امتحانت کنم، می خواستم به خودم ثابت کنم که برات مهم هستم، می خواستم مطمئن بشم از دلگیری من دلگیر می شی، از کم توجهی من ناراحت می شی، فقط می خواستم عکس العمل تو رو ببینم من از روزی که از طرف تو مطمئن شدم با خاطرۀ خاطره راهی شدم، همه جا همراهم بودی، باور نمی کنی من برای کارهام در فکرم از تو نظر می خواستم، همه جا با تو بودم به این امید که در ذهن تو هم جایی برای من باشه افسوس که امیدی کور بود. خاطره خود را سرزنش می کرد تازه متوجه شده بود دختری که مهرداد آن طور در موردش سخن می گفت خود او بوده و او چه کرده است. بار دیگر چشمۀ اشکش جاری شد با چنان سوزی گریست که مرد جوان طاقت از کف داد و گفت: - فراموشش کن. حالا بگو چطور با سعید آشنا شدی، امروز به دیدن سعید رفتم و در مورد اون تحقیق کردم تنها چیزی که دوست داشتم بشنوم یک خصلت بد از اون بود اما هر چی شنیدم خوبی بود. بگو چطور با اون آشنا شدی؟ خاطره زمزمه کرد: - کاش این قدر احمق نبودم. مهرداد گفت: - نه خاطره خودت رو سرزنش نکن. من حتی با مامان تماس نگرفتم تا سراغت رو بگیرم، طی چند تماس کوتاهی که با هم داشتیم اون قدر اصرار کرد در مورد اون دختری که من از اون حرف زده بودم بدونه اما در مورد تو حرفی زند. اگه فقط یک اشاره کوچیک کرده بود می اومدم. خاطره شرم داشت به صورت مهرداد بنگرد پسرعمو منتظر بود تا طریقه آشنایی اش با سعید را بفهمد. اشک هایش را پاک کرد و گفت: - باعث این آشنایی هم تو بودی. کاش می دونستی چی کشیدم. من مرگ رو تجربه کردم وقتی اون شب در جمع در مورد اون دختر چنان حرف زدی دیگه برای من همه چیز تموم شد حتی زندگی. زیر بارون نشستم و تا صبح گریه کردم. داشتم دیوونه می شدم، به یاد حرفهات که می افتادم گریه ام شدت می گرفت. هنوز سپید نزده بود که تمام بدنم درد گرفت. بیمار شدم طوری که بابا و مامان رو هم نمی شناختم. توی تب می سوختم و تنها اسمی که صدا می کردم تو بودی. بدون اینکه بفهمم به مطب سعید بردنم. قبلاً هم من رو دیده بود وقتی دوستم رو برای معالجه نزدش برده بودم. اما اون رو به خاطر نداشتم، تورم ریه ها من رو به مرز مرگ کشید و اون جونم رو نجات داد. وقتی از بستر بیماری برخاستم از من پرسید: "مهرداد کیه؟" با تعجب نگاهش کردم یک بار اون رو به جای تو اشتباه گرفته بودم و تمام مدت که در مطب او بودم تو را صدا کرده بودم، وقتی سراغت رو گرفت نمی دونستم چی بگم، می خواستم فراموشت کنم، زندگی برام بی ارزش شده بود، وقتی نگاهم کرد و گفت، قلبم رو پس بده فهمیدم به من علاقمند شده، می خواستم گذشته ای که نام تو در اون بود رو از یاد ببرم و این بهترین فرصت بود قبولش کردم و درخواستش رو پذیرفتم. اون روز برام مهم نبود اون کیه و با من چه برخوردی می کنه فقط می خواستم کسی رو جایگزین تو کنم. هیچ وقت فکر نمی کردم بعد از تو بتونم به کسی تا این اندازه دلبستگی پیدا کنم که حتی طاقت نگرانی اش رو نداشته باشم. دیشب خیلی فکر کردم اما به خاطر تو، حاضرم از اون جدا... مهرداد اجازه نداد حرف خاطره تمام شود گفت: - نه این حرف رو نزن. اون تمام هستی اش رو به تو بخشیده و به تو علاقمند شده انصاف نیست که اون رو برنجونی من... من هم سعی می کنم فقط شاهد خوشبختی تو باشم. مهرداد صورتش را برگرداند تا نگاه پر اشکش را از خاطره مخفی کند اما خاطره می گریست و مهرداد با بغضی که گلویش را می فشرد برخاست و با صدایی لرزان گفت: - خاطره توی این مدت فیلمبرداری با دوربین رو یاد گرفتم می خوام خودم از مجلس عروسیت فیلم بگیرم. طاقت آن حرف را نداشت فداکاری مهرداد متحیرش کرده بود خواست حرفی بزند که مهرداد گفت: - مراقب خودت باش، دوست دارم از تو متنفر باشم اما تنها احساسی که نسبت به تو ندارم اینه. خداحافظ آشنای قدیمی، تمام محبتت رو نثار سعید کن. این را گفت و رفت، رفت تا شاید بغض فرو خورده اش را در جایی پنهانی خالی کند و خاطره گریست. دو ساعت بعد با سعید تماس گرفت. خاطره می دانست که حالا زندگی و آینده اش در آن مرد خلاصه می شود. مهرداد می توانست دیگری را برگزیند او نیز باید به فکر خود و سعید باشد. سعید از صدای گرفته خاطره وحشت کرد و پرسید: - مشکلی پیش اومده؟ خاطره با صدای آرامی گفت: - نه چه مشکلی؟ - آخه صدات گرفته. - چیزی نیست. سعید گفت: - میام دنبالت بریم بیرون. - سعید؟ - بله! - تو خیلی خوبی. - خاطره تازه می فهمم چقدر دوستت دارم، توی همین دو روزه دلم برات تنگ شده. - شاید این تنها نقطه مشترک من و تو باشه. - نگران نباش جانم، بقیه رو هم پیدا می کنیم خیلی ها رو هم خودمون مشترک می کنیم. - فردا ساعت شش منتظرت هستم. - پنج میام کاری که نداری؟ - نه برای خودت گفتم. - اگه با منه چهار صبح میام می شینم در خونه. - نه خواهش می کنم دیشب هم نخوابیدم همون پنج بیای خوبه خداحافظ. - خداحافظ مراقب خودت باش. خاطره مصمم برای شروع زندگی جدید با سعید به جمع آوری وسایلش پرداخت. آن روز خانم امیدی زنگ زد و حالش را پرسید. خانم امیدی مهربان بود و خاطره سعی داشت در کارها از نظرات او نیز سود جوید، رفتار گرم او باعث شده بود خاطره احساس فرزند بودن را بین دو مادر تقسیم کند. آن شب عمو و زن عمو به دیدنش رفتند. مهرداد به یزد بازگشته بود. هیچ یک از حاضران در مورد شب قبل سخنی به میان نیاوردند. روح حساس خاطره برای همه هویدا بود. روزهای باقی مانده هم سپری شد آن شب برای زوج جوان امیدوار به آینده فراموش نشدنی بود. قبل از مراسم همه از برخورد سعید و مهرداد با یکدیگر وحشت داشتند و سعید تقریباً در مورد احساس مهرداد چیزهایی می دانست و شب ازدواج از حسرت نگاه او حقیقت را دانست. با این که خاطره سعی کرده بود مهرداد را فراموش کند اما از هر نگاه او می لرزید و قلبش با شدت می تپید. فیلمبردار مجلس مردانه مهرداد بود، همه او را جوانی متین و باوقار می دانستند و هیچ کس با آن لبخندی که بر لب داشت نمی توانست به عمق اندوه او پی ببرد. رفتار معقول و دوستانه او با سعید باعث خشنودی خاطره شد و با نگاهش از او به خاطر آن برخورد نزدیک و صمیمانه تشکر کرد. حدود یک سال از زندگی مشترک آنان می گذشت. زندگی زیبای آنها الگویی قابل توجه بود. خاطره بهترین همسر برای سعید و بهترین فرزند برای خانم امیدی بود. برخورد زیبایش با جمع برای همه جای تحسین داشت. یک ماه به اولین سالگرد ازدواج آنها مانده بود، خاطره تصمیم داشت همه را در خوشبختی اش سهیم کند و به مناسبت اولین سالگرد جشن کوچکی برگزار کند. در تدارک برپایی جشن بود تنها نگرانی خاطره بیماری خانم امیدی بود که هر روز پیشرفت می کرد. با تمام وجود از آن زن که چون مادر دوستش داشت پرستاری می کرد. حال او وخیم بود و پی در پی سراغ دخترش ساره را می گرفت. ساره حتی نتوانسته بود برای ازدواج تنها برادرش به ایران سفر کند و خاطره علاقه داشت برای یک بار هم که شده او را ملاقات کند. زمانی که خانم امیدی عکس های دخترش را با حسرت می نگریست قلبش می گرفت. از آن دختر زیاد شنیده بود و می دانست در کانادا شاغل است، از زمانی که حال خانم امیدی بد شده بود چندین بار به او تلگراف زده بودند که برای دیدن مادر بیمار و چشم انتظارش بیاید اما تا آن روز خبری از ساره نبود. دو هفته گذشت و آن شب سیاه از راه رسید. خانم امیدی در بستر بیماری افتاده بود و هر دو می دانستند مادر نفس های آخر را می کشد. هیچ پزشکی قادر به معالجه او نبود، خاطره و سعید نگران به چهره مهتاب گونه مادر خیره شده بودند. خاطره سعی داشت همسرش مادر را ترک کند. سعید چون کودکان بر بالین مادر می گریست و این پیرزن را ناامیدتر از قبل می کرد. خاطره که حال خانم امیدی را وخیم تشخیص داد. دست همسرش را که بی تابی می کرد گرفت و گفت: - سعید جان خواهش می کنم آروم باش، گریه برای مادر خوب نیست. سعید نمی توانست جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد برخاست و از اتاق خارج شد، صورتش را شست و بالای سر مادر نشست. خانم امیدی دست به سویش دراز کرد و ساره را فرا خواند. بار دیگر سعید گریست و این بار خاطره نیز او را همراهی کرد. دستان سرد مادر را در دست گرفت. خانم امیدی چشم گشود و گفت: - سعید... ساره... دخترم هنوز نیامده؟ چشمان خیره بر درش دل خاطره را لرزاند. بی اختیار نسبت به ساره احساس نفرت کرد. خانم امیدی به زحمت نشست و به نگاه گریان آنها چشم دوخت. خاطره دست او را گرفت و گفت: - مامان نگران نباش قول داده تا چند روز دیگه خودش رو برسونه. سرش را با ناامیدی تکان داد و گفت: - چند روز دیگه... سرفه امانش را برید، سعید کمک کرد بار دیگر در بستر دراز بکشد. پس از آنکه گلویی تازه کرد گفت: - نه دخترم دیگه اون رو نمی بینم دوست داشتم فقط یک بار دیگه فقط برای یک لحظه ببینمش اما... افسوس که اجل مهلت نمی ده و دارم می میرم. سعید لبش را با ناراحتی گزید و از اتاق خارج شد زیر نور مهتاب نشست و با صدای بلند گریست. خانم امیدی به زحمت سرش را بالا آورد و گفت: - دخترم مراقب خودت و سعید باش. تو خیلی خوبی... خدا رو شکر می کنم اگر ساره نبود اما تو کنارم بودی خدایا شکر... فرزندانم را به تو می سپارم. خدا... خاطره صورتش را برگرداند و خانم امیدی ساکت شد با فریاد او را تکان داد: - مادر... مامان حرف بزن، سعید؟ سعید به طرف اتاق دوید اما مادر چشم بسته بود. خانم و آقای مهدوی سعی می کردند سعید را آرام کنند اما او بهترین هدیه الهی را از دست داده بود. خاطره می گریست. خانم امیدی چشم انتظار از دنیا رفته بود، همه آنجا جمع شدند. سعید چون کودکی نو پا می گریست. با عزت و افتخار او را به خاک سپردند. تنها چیزی که از او به یادگار مانده بود فرزندان موفقی چون سعید و ساره بود. یادآوری مهربانی های آن زن که عمرش را وقف فرزندانش کرده بود اشک به چشم عزاداران می آورد مراسم سوم با حضور اقوام نزدیک و آشنایان برگزار شد. همه در پی تدارک مراسم روز هفتم بودند، خاطره با جدیت تلاش می کرد تا مراسم به بهترین صورت انجام شود، مادر سعید را چون مادرش دوست داشت. آن روز مشغول رسیدگی به وضعیت سالن بود که خانمی جوان اما ناآشنا وارد شد، با دیدن آن زن ناشناس پایین رفت. زن با حیرت به خانه که با پرچم سیاه تزئین شده بود نگریست خاطره جلو رفت زن جوان به جانب او برگشت، با تأمل گفت: - با چه کسی کار دارید؟ زن چمدانش را زمین گذاشت و گفت: - شما؟ - اینجا خونه منه. من خاطره هستم. زن جوان که گویا چیزی به خاطر آورده بود با خوشحالی جلو رفت او را در آغوش گرفت صورتش را بوسید و گفت: - من ساره هستم، تو خاطره همسر سعید هستی درسته. سر تکان داد و گفت: - بله درسته چقدر دیر آمدین. - اومدم مامان رو با خودم ببرم کانادا تا برای معالجه اش اقدام کنند، با دکترهای زیادی صحبت کردم مامان کجاست؟ سر به زیر انداخت و در همان لحظه سعید به طرف آن ها رفت، دسته ای کاغذ را به او نشان داد و گفت: - اعلامیه ها رو آوردند ببین چطوره؟ خاطره با چشم به ساره اشاره کرد، سعید متوجه او شد و به او نگاه کرد، ساره با شادمانی به آغوش برادر پناه برد و با حرارت او را بوسید، سعید با دیدن ساره و یادآوری نگاه منتظر مادر در آخرین لحظات گریست، ساره با حیرت به او که لباس سیاه به تن داشت نگریست و گفت: - سعید جان چی شده؟ اینجا چه خبره؟ چرا سیاه پوشیدی؟ ببینم مامان کجاست؟ باید بگم که می خوام با خودم ببرمش، خیلی دلم براش تنگ شده. هر دو سر به زیر افکندند و سعید به صورت خواهرش که با شادمانی سخن می گفت چشم دوخت ساره متوجه او شد یکی از برگه هایی که در دست خاطره بود را گرفت و با خواندن آن جیغ کشید و از حال رفت. خاطره به کمک سعید او را برد و با پاشیدن چند قطره آب به صورتش او را به هوش آورد و در آغوش خاطره گریست، خاطره سعی داشت او را آرام کند زمانی که حال بهتری پیدا کرد گفت: - چرا به من خبر ندادین، چرا نگفتین نفس های آخر رو می کشه چقدر دلم می خواست یک بار دیگه صورت قشنگش رو ببینم. - خیلی برات پیغام فرستادیم چند بار هم تلگراف زدیم اما تو... - فکر می کردم دلتنگی می کنه باور نمی کنم دیگه نمی تونم اون رو ببینم اومده بودم تا اون رو با خودم به کانادا ببرم اما حالا نیست تا نگاهم بکنه، کاش... - خیلی دیر آمدی تا لحظۀ آخر منتظرت بود و به تو فکر می کرد. تنها آرزوش این بود که یکبار دیگه شما رو ببینه. - کاش می نوشتید حال مامان بده. چطور باید می فهمیدم که تا این حد بیماره. خاطره گفت: - حالا که دیگه زنده نیست چشمش به در بود که فوت کرد حداقل به مزارش برید و از انتظار بیرونش بیارین. مراسم هفتم با حضور ساره برگزار شد. جشنی که قرار بود به مناسبت سالگرد ازدواج آنها برگزار شود به هم خورد، روز جشن سعید و خاطره تنها بودند. سعید به چشمان همسرش چشم دوخت. خاطره در طول آن مدت حتی یک بار هم از بر هم خوردن جشن اظهار تأسف و ناراحتی نکرده بود و بیشتر برای خانم امیدی ناراحت بود و این سعید را خوشحال می کرد او به همسر وفادارش افتخار می کرد هدیه ای که برای او گرفته بود را به طرفش گرفت و گفت: - قابل شمارو نداره، متأسفم عزیزم. لبخند زد و گفت: - چرا تأسف؟ - می خواستم جشن بزرگی به مناسبت داشتن چنین همسری بر پا کنم و از تو قدردانی کنم اما افسوس که عمر مادر به دنیا نماند. - ببین سعید تو اگه تمام دنیارو هم به من می دادی حاضر نبودم در اون وضعیت، منظورم این چند روزی بود که حال مامان بد شده بود جشن بگیرم، حتی اگر امروز هم زنده بود تا زمان بهبودی اش صبر می کردم، من تا چند روز قبل که حال مادر اون طور به هم خورد از وضعیت بیماری اش خبر نداشتم، به همین خاطر می خواستم جشن بگیرم حالا چند دقیقه صبر کن! سعید منتظر به همسرش چشمدوخت. خاطره هدیه بزرگی را به طرف او گرفت و گفت: - این هم هدیۀ شما. هدیه اش را گرفت و او را کنار خودش نشانید، خاطره به هدیه اشاره کرد و گفت: - ناقابله، البته این تعارفه خیلی هم خوبه، به نظر تو هدیه ایکه از دست من گرفته بشه ناقابله. موهای او را نوازش کرد و گفت: - پست ترین چیزی هم که تو به من هدیه کنی بیش از تمام دنیا ارزش داره، قول میدم سال بعد به بهترین وجه از تو قدردانی کنم، سال دیگه یک جشن درست و حسابی می گیرم و همه را دعوت می کنم. - من دوست داشتم مادر هم در جشن ما بود که کاش این اتفاق نمی افتاد. - من از این همه محبت تو در شگفتم واقعاً نمی دونم چطور باید جبران کنم گاهی فکر می کنم خدا خیلی دوستم داشت که تو رو سر راهم قرار داد. - من عکس تو فکر می کنم. خدا از من خیلی متنفر بود که من رو اسیر تو کرد. - واقعاً که... قبول نیست یعنی من اینقدر بد هستم. - این چه حرفیه دکتر جان! - یک لحظه فکر کردم تو واقعاً چنین احساسی نسبت به من داری. - من غلط می کنم از تو شکایت کنم. این دفعه ماه رمضان یک آرزوی دیگه می کنم می دونم که مثل بقیه برآورده می شه. - چه آرزویی؟ - آرزوی شنیدن گریۀ یک بچه. خاطره لبخند زد. سعید در تمام آن روزها سعی کرده بود زندگی را آنطور که هست برایش معنا کند. روزهای خوش زندگی به سرعت می گذشت و انتظار آینده ای نامعلوم در چشمان خاطره هویدا بود، مهرداد درسش را تمام کرده بود و دورۀ آموزش را در یکی از مراکز مشاوره طی می کرد. خاطره از آینده می هراسید، شش ماه از مرگ مادر سعید می گذشت که خانواده مهرداد به مناسبت پزشک شدن پسرشان و باز کردن مطب مهمانی بزرگی ترتیب دادند. در آن جشن همه اقوام دعوت بودند و دوستان با حضور خود باعث شادمانی میزبان گشته بودند. مهرداد تا آن روز در مورد آینده حرفی نزده بود و هر بار از اندیشیدن و صحبت کردن در مورد ازدواج به هر بهانه ای طفره می رفت. سعی می کرد کمتر خاطره را ملاقات کند هر بار با دیدن او خاکستری کهنه در قلبش حرارت می گرفت و شروع به سوزاندن وجود مرد جوان می کرد، نتوانسته بود دختری که در عین زیبایی صورت، چنان سیرت زیبایی داشت فراموش کند. هر بار که در خانه حرفی از خاطره و سعید به میان می آمد سعی داشت خود را بی تفاوت نشان دهد اما چنان مشتاق شنیدن بود که خودش متحیر می شد، با آن که مدت ها سعی در فراموشی خاطره داشت اما در هر دیدار آتش عشق در وجودش زبانه می کشید، خاطره و سعید دعوت به این مهمانی را با کمال میل پذیرفتند. سعید با اینکه می دانست مهرداد روزی رقیب تمام هستی او بوده اما او را مردی معقول می دانست و از گفتگو با او لذت می برد خاطره که سعید را تا آن اندازه مشتاق رفتن دید گفت: - مثل اینکه این جشن برای تو گرفته شده. یقه لباسش را بست و گفت: - موفقیت مهرداد برای من ارزش داره اون مرد خوبیه. عجله کن که می خوام جزو اولین نفراتی باشم که به او تبریک می گم. همراه سعید به منزل پدر رفت و از آنجا راهی منزل عمو شدند. مهرداد آن شب در میان جمع می درخشید، گونه هایش گل انداخته بود و با جدیت به پذیرایی از میهمانان همت گماشته بود. با دیدن عمو و همراهانش به جانب آن ها رفت و به همه خوش آمد گفت. پاسخ تبریک آنان را با لبخند عنوان کرد، سعی داشت از نگاه کردن به صورت خاطره خودداری کند اما موفق نشد، زمانی که نگاهشان درهم گره خورد نگاه خاطره را عاری از هر گونه علاقه دید. خوشحال بود، او را در زندگی خوشبخت می پنداشت و از جانب سعید مطمئن بود. ساعتی گذشت حضور مهمانان باعث دلگرمی مهرداد شد، خاطره با سعید مشغول صحبت بود که مهرداد به آنها نزدیک شد. خاطره به سعید نزدیک تر شد تا مهرداد کنارش بنشیند. با لبخند از او تشکر کرد. صحبت های مردانه و موضوعات مختلف پزشکی خاطره را خسته کرد خواست برخیزد که سعید روی زانوی مهرداد زد و گفت: - از این حرف ها گذشته کی شیرینی عروسی می خوریم. سر به زیر انداخت و گفت: - هیچوقت. - یعنی چه؟ تو چرا امروز تنها موندی؟ این که نشد یک کم از من یاد بگیر. به چشمان سعید نگاه کرد و زمزمه کرد: - تو اگر می دانستی که چه زخمی دارد که چه دردی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن، از من خسته نمی پرسیدی آه ای مرد چرا تنهایی؟ سعید متوجه منظور او نشد اما خاطره به سرعت برخاست و از آنجا دور شد، به مأمن گذشته کتابخانه پناه برد و روی یکی از مبل ها نشست گفتۀ آخر سعید را تکرار کرد: - خنجر از دست عزیزان خوردن. سرش را گرفت، دلیل این سردردهای گاه و بیگاه را نمی دانست بی دلیل با شنیدن یک خبر این دردها به سراغش می آمد. پس از مرگ خانم امیدی کم حوصله شده بود جمله های مهرداد چون ضبط صوت در گوشش طنین افکنده بود. ساعتی در آنجا نشست، سعید به دنبال او می گشت همه گرسنه بودند مهرداد خوب می دانست او کجاست دوست داشت خاطره را بیرون آورد و به او بگوید فقط علت تنهایی اش را عنوان کرده و قصد آزردن او را نداشته است. روحیه خاطره را خوب می شناخت و می دانست بی آنکه بخواهد او را آزرده است. از این که نمی توانست مثل گذشته با خاطره برخورد کند با او تنها شود و به راحتی حرف هایش را به او بزند خشمگین شد. زمانی که سعید سراغ خاطره را از او گرفت به چشمان نگران سعید چشم دوخت و به خاطره حق داد که او را فراموش کند، آن مرد مظهر عشق و صداقت بود هر آنچه خاطره از مادی و معنوی به آن نیاز داشت سعید ناگفته برایش فراهم کرده بود سعید سعادت را برای خاطره به ارمغان آورده بود در پاسخ سؤال سعید به کتابخانه اشاره کرد و گفت: - فکر می کنم اونجا باشه در گذشته هر وقت حوصله اش سر می رفت به کتابخانه پناه می برد. سعید لبخند زد و به طرف کتابخانه دوید. مهرداد مردی را دید که از نبود چند لحظه ای همسرش اینچنین بی تاب و پریشان است و برای رسیدن به او حتی قدم زدن را به دویدن تبدیل کرد در صورتی که تا کتابخانه راهی نبود. سعید عاشق خاطره بود و همه به این موضوع واقف بودند. به سرعت در کتابخانه را گشود و خاطره را در فکر دید از پشت به او نزدیک شد دستانش را دور کمر او حلقه کرد و گفت: - چرا تنها؟ خاطره به جانب او برگشت و گفت: - هوای سالن گرم بود، اینجا هوا خنک تره. - خوب می گفتی کولرو روشن کنند. - آخه عزیز من بقیه چی؟ اگر گرمشون بود که اون ها هم می گفتند کولر رو روشن کنند. با شادی محسوسی گفت: - فرشته من تو چقدر مظلومی. خاطره دست روی شانۀ او گذاشت، سعید گفت: - وقتی اینطور فکر دیگران را می کنی و خودت را به خاطر اون ها عذاب می دی نمی تونم خودم رو کنترل کنم. - سعید تو مثل بچه ها می مونی. دکتر سعید امیدی این حرکات اون هم در خونه مردم جایز نیست. - خاطره می خوام یک حقیقتی رو اعتراف کنم، من در مقابل تو احساس کوچکی می کنم. - دروغ گو تو به اندازه یک سر و گردن از من بلندتری. - مسخره ام می کنی؟ منظورم بزرگی طبع و این ملاحظه کاریت برای دیگرانه. - می دونم اما اخلاق خوب تو باعث این رفتار شده، پس به خودت افتخار کن. - تو فرشته ای! باور کن خیلی دوستت دارم. - حالا مطمئنم که نمی تونم یک روز بدون تو زندگی کنم. - خاطره اگر من بمیرم، اگه از تو... خاطره دست روی دهان او گذاشت و گفت: - نه هیچوقت این حرف رو نزن سعید! سر او را بالا آورد و گفت: - اما هر کسی یه روزی می میره. سر به سینۀ او فشرد و گفت: - دوست ندارم بشنوم. صورت معصوم او را نوازش کرد و گفت: - فقط به من بگو اگر نباشم چه می کنی؟ با جدیت گفت: - من هم می میرم. به او خیره شد و گفت: - تو از مردن دم نزن دوست دارم بعد از من سال ها زندگی کنی و خوشبخت باشی مثل همین مدت کوتاه با هم بودن. - چرا این حرف هارو می زنی؟ - دلیلی نداشت فقط می خوام بدونی دلم می خواد بعد از من زندگی کنی حتی ازدواج مجدد فهمیدی؟ - سعید بس کن. - باشه عزیزم هر طور که تو بخواهی فقط گفتم که بدونی این تنها آرزوی منه قول بده همون خاطره من باشی مظهر خوبی و محبت. - سعید چی شده؟ - دیشب خواب مامان رو دیدم دستش رو دراز کرده بود و صدام می کرد. - چی می گی سعید؟ - هیچی، بلند شو بقیه گرسنه هستند و منتظر ما. تو که نمی خواهی و حاضر نیستی به خاطر خودمون دیگران رو آزار بدیم. به چهرۀ همسرش نگریست، سعید لبخند زد و قلبش آرام گرفت. با هم از کتابخانه خارج شدند. نگاه همه به جانب آنها برگشت. هنگام غذا مهرداد کارت کوچکی که نام مهرداد مهدوی بر آن نقش بسته بود و آدرس و شماره تلفن محل کارش در آن بود را بین همه پخش کرد. خاطره هنگام گرفتن کارت هم سر بلند نکرد، برای مدت کوتاهی به کارت خیره شد و آن را درون کیفش گذاشت. خانم آصفی خاله مهرداد با لبخند گفت: خاله جان هر وقت دیوونه شدم اول به تو مراجعه می کنم. گفت و گو بر سر شغل مهرداد بالا گرفت اما خاطره سکوت اختیار کرده بود در حضور مهرداد نمی توانست صحبت کند. حرف های او را به خاطر داشت و در تمام مدت از نگریستن به چهره مهرداد حذر می کرد. مهرداد به خوبی احساس او را درک می کرد و دلیل سکوت او را می دانست. سعی داشت در فرصتی مناسب با خاطره صحبت کند اما تا لحظه خداحافظی موفق نشده بود زمانی که سعید برای رساندن یکی از اقوام با اتومبیل از مجلس خارج شد مهرداد فرصتی یافت و کنار خاطره نشست. خاطره مشغول صحبت با مادر بود و متوجه حضور مهرداد نشد. تقریباً همه میهمانان رفته بودند وقتی مادرش برای جمع کردن وسایل و کمک کردن به زن عمو از جا برخاست خاطره سر برگرداند و در اولین نگاه مهرداد را در کنار خود دید. لبخند زد اما خاطره سر به زیر انداخت، باز هم سردردی که به تازگی گریبانگیرش شده بود به سراغش آمد سعی کرد او را فراموش کند. مهرداد به آرامی گفت: - ناراحت شدی؟ من فقط احساس خودم رو گفتم. نگرانی تو بی دلیله من گذشته رو فراموش کردم یعنی سعی می کنم فراموش کنم. خاطره سر بلند کرد و گفت: - باعث همۀ اینها خودت شدی چرا گردن من می اندازی، خنجر از دست عزیزان خوردن مصداق منه یا تو. مهرداد سرش را تکان داد و گفت: - بله مهم تو هستی و تو هم در کنار سعید خوشبختی باور کن نمی خواستم ناراحتت کنم فقط جواب سعید رو دادی اگر ناراحت شدی معذرت می خوام من خنجر از دست خودم خوردم حالا لبخند بزن. بیچاره سعید که مجبوره این قیافه رو تحمل کنه. بابا دکتر گناه داره به اون رحم کن و بخند گفتم که فراموش کن باید از سعید اجازه بگیرم و برای تو یک دوره کلاس اخلاق بگذارم. دختر شوهر بیچاره ات چه گناهی کرده که باید به خاطر یک احساس نهفته این قیافه رو تحمل کنه. حالا به خاطر من نه به خاطر سعید گره ابروهات رو باز کن. خاطره تبسم کرد قلب وسیع او جایی برای کینه نداشت. مهرداد خندید و گفت: - حالا شدی دختر خوب. زمانی که سعید بازگشت خاطره ناراحتی را فراموش کرده بود اما سردرد رهایش نمی کرد. به سرعت به بستر پناه برد نمی توانست بخوابد. ساعتی بعد به دلیل درد از جا برخاست، با این که قبل از خواب آرام بخش خورده بود اما فایده ای نداشت. از اتاق خارج شد، دستانش را روی سرش گذاشت و داخل سالن نشست. درد آنقدر به او فشار آورده بود که به آرامی می گریست، دوست نداشت سعید را از خواب بیدار کند می دانست همسرش خسته است و صبح زود باید به مطب برود. دیگر طاقت نداشت به حیاط رفت کنار حوض نشست. در آن مدت داروهای بسیاری را برای برطرف کردن درد مصرف کرده بود ولی هیچ یک فایده ای نداشت دلیل دردهای گاه و بیگاهش را نمی دانست فقط دریافته بود در زمان ناراحتی این درد تشدید می شود. از جا برخاست چندین بار دور حیاط را پیمود. دستش را روی سر گذاشت و فشرد. ناگهان با صدای سعید به جانب او برگشت. - خاطره اینجا چه کار می کنی؟ چی شده؟ چشمان گریانش را به سوی سعید برگرداند و گفت: - نمی دونم چرا سرم درد گرفته. سعید به سرعت خود را به همسرش رسانید و تازه متوجه اشکهای او شد و دانست که ساعتی از خروج خاطره از اتاق می گذره. او را به داخل برد و برایش مسکن آورد، سعید کنارش نشست و گفت: - چرا سرت درد گرفته؟ خاطره با ناراحتی گفت: - نمی دونم چند وقته که سرم درد می گیره. - دقیقاً چند وقته؟ - حدود سه ماه. - حالا به من می گی؟ چرا تا حالا حرف نزدی؟ - فکر می کردم یک سردرد ساده بیشتر نیست نمی خواستم تو رو نگران کنم. - کدوم سردرد ساده سه ماه طول می کشه؟ خاطره من دلیل این همه دلسوزی تو رو برای دیگران نمی فهمم. به فکر همه هستی غیر از خودت، فردا با هم می ریم دکتر. - اما... تو صبح باید مطب باشی، دیر به مطب برسی... - کارم که از تو مهمتر نیست. فکر می کنم با خوردن قرص آروم بخوابی، اگر دوباره سرت درد گرفت صدام کن فهمیدی؟ سر تکان داد و سعید آسوده به خواب پناه برد صبح روز بعد سعید با خاطره به دکتر مغز و اعصاب مراجعه کرد. دکتر دلیلی برای سردردهای خاطره نیافت، نه حملۀ عصبی بود و نه فشار اعصاب داشت. میگرن هم نبود، حتی چشمان او را نیز معاینه کرد چیز خاصی نبود تا بتواند نظر قطعی بدهد. رو به سعید کرد و گفت: - نباید هیجان زده بشه، احتمالاً روی بعضی موضوعات حساسیت داره و فکر کردن به این موضوع ها ناراحتش می کنه. - خطرناک که نیست؟ - دقیقاً نمی دونم هیچ دلیلی برای بیماری جسمی نیست. فکر می کنم همسر شما زیاد به آینده فکر می کنه یا از چیزی در گذشته رنج می بره، به اون امید بدید. فراموش نکنید که خبرهای ناگهانی باعث تشدید بیماری اون می شه. سعید نگران از وضعیت خاطره او را به خانه برد. نگاه غمزده او برایش از جان دادن سخت تر بود وفتی به مطب رفت به خاطره اندشید، نمی توانست او را غمگین ببیند. چندین بار با او تماس گرفت. داروهایی که دکتر تجویز کرده بود کارساز بود و درد کمتر به سراغ خاطره می آمد، روزهای خوب زندگی می گذشت و خاطره به بهترین صورت از فرصت هایش بهره می برد و کم تر به کار خیاطی می پرداخت و بیشتر به فکر همسرش بود. سعید همه چیز او بود. عشق او با خونش عجین شده بود. هر بار وقتی به سعید نگاه می کرد زندگی را بدون او بی معنا می دید. خوشبختی آنان زمانی کامل شد که خاطره برای سرگیجه های متعددش به پزشک مراجعه کرد از حالاتش برای سعید و حتی مادر حرفی نزد، وقتی برای گرفتن جواب آزمایش به آزمایشگاه رفت دلهره عجیبی داشت. زمانی که خانم دکتر برگه آزمایش را دید لبخند زد و گفت: - خانم مهدوی تبریک عرض می کنم شما به زودی مادر می شین. این گفته، زن جوان را به وجد آورد. تنها کمبود زندگی او و سعید کودکی بود تا با گریه اش گریه کند و بر هر لبخندش با صدای بلند بخندد. با خوشحالی از آزمایشگاه خارج شد. زمان آن روز چون گذشته می گذشت اما برای خاطره هر دقیقه چون یک ساعت می گذشت. زمانی که در خانه را بر روی همسرش گشود لبخند زد، سعید کیفش را به دست او داد و گفت: - سلام بر خانم عزیز، خسته نباشید! جعبه ای که در دست همسرش بود گرفت و گفت: - دو بار علیک سلام، تو هم باید دو بار سلام می کردی اما این بار روی بی اطلاعیت می بخشم. سعید همچنان بهت زده روی مبل نشست، خاطره به آشپزخانه رفت و با لیوانی شربت خارج شد. آن را به دست همسرش داد و گفت: - بفرمایید. سعید به حرکات خاطره می نگریست، علت آن همه هیجان را درنمی یافت. وقتی کنارش نشست گرمی نفس های او را احساس کرد گفت: - چی شده خاطره؟ گفت: - چیزی نشده فقط خوشحالم همین! - چرا خوشحالی؟ - می خواهی بدونی؟ - خب بله، قراره مهمون بیاد؟ - درست حدس زدی اما حالا نه. - کی هست؟ حرف بزن ببینم. - نمی دونم، هنوز نمی دونم خانم باشه یا آقا، فقط می دونم به زودی آرامش دو نفره مارو بر هم می زنه. - کی؟ درست حرف بزن. - بابا تو دیگه کی هستی، من تا چند ماه دیگه مادر می شم تو هم آقای پدر. ناباورانه گفت: - یک بار دیگه تکرار کن. خاطره گفت: - قراره یک کودک به جمع ما اضافه بشه. دیگر چیزی نشنید لیوان شربت از دستش رها شد و گفت: - تو... تو بهترینی، خاطره بگو درست شنیدم؟ حقیقت داره؟ سر را به علامت مثبت تکان داد و گفت: - دکتر امروز جواب آزمایشم رو داد، مدتی بود فکر می کردم حالم خوب نیست هفته قبل آزمایش دادم جواب مثبته. سعید با خوشحالی گفت: - تو بهترین هدیه دنیا رو به من دادی. امشب می خوام عروس خونه ام رو به گردش ببرم. حاضرم دور دنیا رو یک شبه طی کنم. تو تمام آرزوهای من رو برآورده کردی متشکرم. تو خاطره، تو خوشبختی من رو کامل کردی اصلاً نمی دونم چی بگم. لبخند زد و گفت: - بهتره فعلاً حرف نزنی تا امروز گوش من در اختیارت بود اما حالا یک جفت گوش دیگه هم هست باید به اون توجه بکنیم و زیاد پر حرفی نکنیم. - من حاضرم تا آخر عمر همین جا بنشینم و حرف نزنم فقط مقابل من باشی برام کافیه. حالا هم بلند شو بچه احتیاج به تفریح داره. خاطره از ته قلب خندید و گفت: - آخه عزیز من هنوز به دنیا نیومده و اینجا رو ندیده احتیاج به گردش داره؟ - مادرش که به تفریح نیاز داره معطل نکن که فکر می کنم خواب می بینم. زمانی که بازگشتند نیمه شب بود. خاطره در حال عوض کردن لباسش بود که سعید گفت: - خاطره جان حالا از به دنیا اومدن این کوچولو حرفی نمی زنیم، هفتۀ دیگه مهمون ها رو برای جشن سالگرد ازدواج دعوت کردیم موضوع رو برای همه عنوان می کنیم. گفت: - هر طور که تو بخواهی. راستی دوست داری پسر باشه یا دختر؟ - برای من فرقی نمی کنه همین که مادرش سالم باشه برای من کافیه هرچی باشه قدمش روی چشم، تو چی دوست داری؟ - برای من هم فرقی نداره فقط می ترسم به یک چیز علاقه داشته باشی و اونی نباشه که تو می خواهی. - ترست بی دلیله، وقتی من عاشق تو هستم فرقی نمی کنه بچه چی باشه مهم اینه که مادرش تو هستی، چون از وجود توئه عزیزم. - خیلی خوبی سعید. - دوست داری اسمش چی باشه؟ - هرچی تو بگوئی قبول دارم. - من از تو نظر خواستم. - اگر دختر بود فتانه اگر پسر بود اسمش رو می گذاریم فرهاد. - اگر دختر بود فرناز چطوره؟ - عالیه. خاطره آن شب به دور از سردردهای هر شب به خواب رفت اما سعید تا ساعت ها به آینده می اندیشید. آینده ای که قرار بود کنار خاطره، کودکی را به ثمر برسانند. شادی را با تمام وجود حس می کرد و در هر نگاه به چهرۀ معصومانه همسرش بی اختیار لبخند بر لبش می نشست. آن روز خاطره با همسرش به مطب رفت، کنارش نشست و سعید مشغول کار شد. در بین بیماران زن جوانی وارد شد. چهره ای عادی داشت که سعی کرده بود با ماسکی از آرایش چیز دیگری از آنچه بود نمایان کند، خیلی آرام و با لحن ناشایستی سخن می گفت بی توجه به آنکه دکتر در مقابل تمام حرکات او به یک اشاره اکتفا می کرد و سنگین صحبت می کرد. زن خیلی راحت بیماری اش را عنوان کرد. سعید بی توجه به حرکات او سر به زیر انداخته بود و سعی داشت فقط یک شنونده باشد. خاطره در آن حال به همسرش افتخار می کرد. زمانی که زن جوان از اتاق خارج شد به سعید نزدیک شد و بی پروا گفت: - اگر یه روز عاشق شدی چه می کنی؟ استکان چای را مقابل او گذاشت و علت پرسیدن سؤال او را فهمید با اطمینان گفت: - من یک بار عاشق شدم فکر هم نمی کنم قلبم کاروانسرا باشه که هر روز یک نفر وارد اون بشه چرا پرسیدی؟ - منظورم اینه که اگر یک روزی به یکی از بیمارانت دل ببندی چه می کنی؟ - مطمئن باش چنین اتفاقی نمی افته آن قدر می دونم در تمام زندگی ام فقط به تو علاقمند شدم و تنها زن زندگی من تو هستی. - از کجا اینقدر مطمئنی؟ برای مثال همین خانمی که الان به تو مراجعه کرد فکر می کنم بیشتر قصد جلب توجه داشت تا اینکه بخواد در مورد بیماری اش صحبت کنه. - من هیچوقت به امثال اون اعتنا نمی کنم. البته دو دلیل دارم اول اینکه نگاه کردن به خانم ها را درست نمی دونم و در مرحله بعد من کسی رو دارم که نگاه اندوهگینش من رو تا مرز مرگ و نیستی می برد چطور می تونم به تو که تمام هستی ام هستی خیانت کنم. من بیمار زیاد دارم سرم هم خیلی شلوغه. من تو رو زمانی یافتم که در بستر بیماری بودی برای تو حاضر بودم خودم فدا شوم تا تو یک بار دیگه چشم باز کنی ولی این احساس رو، حتی چیزی شبیه به این رو نسبت به کس دیگری ندارم، جفت چشمی هست که من تاب دیدن اشک و گریه رو در اون ندارم. خاطره لبخندی از سر رضایت زد. همسرش را به خوبی شناخته بود و به وفاداری او ایمان داشت، سعید را با تمام وجود دوست داشت. زمانی که عنوان کرد دوست دارد به عنوان منشی در مطب کار کند سعید با جدیت گفت: - تو مثل اینکه متوجه نیستی من چی می گم؟ اگر به من بود اجازه نمی دادم تو حتی از پله های این مطب هم بالا بیایی حالا تو از من تقاضای قبول کار می کنی؟ من به تو چی بگم، اگر همین طور پیش بری کسی رو استخدام می کنم تا به تو در کارهای خونه کمک کنه حالا خانم برای من هوس کار کردن کرده. - سعید خان اینطوری لوس می شم بعد مجبوری نازم رو بکشی. - در بست مخلص جنابعالی هستم تو دست به کاری نزن من منت هم می کشم. هر چی خواستی خودم تهیه می کنم. - خودت گفتی ها فراموش نکنی، حالا که اینطوره یک هواپیما برای من بخر. - خودم هواپیما می شم سوار شو تا هر جا که خواستی بریم. خاطره با صدای بلند خندید، سعید با خوشنودی گفت: - تو از من جان بخواه همین حالا تقدیم می کنم. - اگر جانت را بگیرم خواسته های بعدی رو چه کار کنم؟ نه جانم حالا با تو کار دارم خیلی هم خسته شدم. - معذرت می خوام اصلاً متوجه نبودم. خودکار را زمین گذاشت و گفت: - مطب تعطیل بریم بیرون یک چیزی بخوریم. - سعید اینطوری که نمی شه تو حالا کار داری من خودم برمی گردم خونه. - من اگر بمیرم اجازه نمی دهم تو تنها برگردی. - تو به کارت برس می ترسم از فردا مطب هم نیایی. - اگر تو بخواهی دیگه نمی یام. - لازم نکرده. از صبح تا شب بمونی خونه مراقب باشی من حرکت نکنم؟ تا آخر وقت کاری همین جا می نشینم بعد با هم برمی گردیم. سعید با ورود بیمار بعدی سکوت کرد او سعادت را در کنار خاطره به دست آورده بود در آن دو سالی که ازدواج کرده بود حتی برای یک بار هم با خاطره مشکل پیدا نکرده بود. زمانی که به خانه بازگشتند با مادر تماس گرفت اما کسی خانه نبود نگران آنها شده بود. می دانست پدر و مادر غیر از خانه آن ها جایی نمی رفتند. سعید با آوردن دلائل مختلف او را آرام کرد. صبح فردا با مادر تماس گرفت. وقتی مادر حالش را پرسید گفت: - خوبم دیشب کجا بودید؟ فکر کردم اتفاقی افتاده. خانم مهدوی که نگرانی دخترش را دریافت گفت: - رفته بودیم خواستگاری؟ - خواستگاری برای کی؟ - پسرعموت مهرداد. خاطره احساس کرد نفسهایش بالا نمی آید آرام پرسید: - مهرداد؟ - بله، دختر خوب و خانواده داریه... - چطور؟ - خاطره شاید باور نکنی از نظر ترکیب چهره خیلی شبیه تو بود برای یک لحظه جا خوردم. خیلی آروم و متین به نظر می رسید. بالاخره بعد از دو سال اصراهای زن عموت برای ازدواج کارساز شد و مهرداد این دختر رو معرفی کرد فکر می کنم چون شبیه تو بوده انتخابش کرده. خاطره من فکر می کنم مهرداد هنوز تو رو فراموش نکرده. قراره چند روز دیگه جواب بدهند. احتمالاً مثبته چون مهرداد از هر جهت ایده آل و مناسبه. - مامان انتخاب خود مهرداد بوده؟ - بله، زن عمو گفت غریبه است و تا وقتی رفتیم اون رو ندیده بود اما فکر می کنم زوج خوشبختی بشوند. مهرداد شب قبل زیاد حرف نمی زد اما انتخابش همه رو راضی کرده بود. - مبارک باشه. مامان زنگ زدم برای جمعه دعوتتون کنم. سعید به مناسبت سالگرد ازدواجمون جشن کوچکی ترتیب داده زود بیایید خودم به عمو و خاله خبر می دم و ازشون دعوت می کنم. خوشحال شدم صداتون رو شنیدم خداحافظ. و بلافاصله گوشی را گذاشت. جمله مادر خاطره را عصبی کرده بود. "خاطره خیلی شبیه توئه" همه می دانستند که مهرداد سعی در فراموشی او دارد و با این انتخاب بار دیگر ثابت کرد که نمی تواند او را از خاطر ببرد. به مهرداد اندیشید پسری که روزی همۀ امید او برای آینده بود، مهرداد را دوست داشت اما عشق سعید او را از اندیشیدن به مهرداد غافل کرده بود دوست داشت آن دختر را ببیند، زمانی که با خانۀ عمو تماس گرفت مهرداد گوشی را برداشت. خواست ارتباط را قطع کند اما مهرداد با گفتن: "مگر مریض هستی" او را به حرف زدن واداشت و گفت: - سلام مهرداد. صدای او را شنید: - تو هستی؟ پس چرا حرف نمی زنی؟ - زنگ زدم دعوتتون کنم جمعه بعدازظهر تشریف بیارین. - جمعه؟ فکر نمی کنم بتونم خدمت برسم اما پدر و مادر حتماً می آیند. عصبانی شد، حس حسادت در وجودش شکل گرفت نمی خواست او را در کنار دیگری ببیند خودش هم دلیل آن احساس را نمی فهمید در پاسخ گفت: - بله، تبریک عرض می کنم حتماً جمعه خونه زهره خانم دعوت دارید؟ علتی برای حسادت نیافت او خوشبخت بود اما از دیدن دیگری کنار مهرداد احساس خوبی نداشت. صدای آرام مهرداد را شنید: - خیلی شبیه تو بود به همین دلیل انتخابش کردم شاید با زهره بتونم فراموشت... بی آنکه جمله اش را تمام کند گوشی را گذاشت. اشک به دیدگان خاطره دوید و گفت: - اگه نتونه خوشبختش کنه هیچ وقت خودم رو نمی بخشم. دیگر حسادت نمی کرد بلکه می ترسید دختری که مهرداد برگزیده نتواند زندگی او را کامل کند مهرداد به دلیل شباهتش با او این دختر را انتخاب کرده بود دوست نداشت زندگی دیگری در او خلاصه شود زمانی که سعید بازگشت سعی کرد بی هیچ احساسی خبر خواستگاری مهرداد را عنوان کند. بغض غریب گلویش را می فشرد. سعید متوجه حالت او نشد، این خبر برای سعید خوشحال کننده بود در تمام آن دو سال تنها چیزی که عذابش داده بود احساسی بود که مهرداد نسبت به همسرش داشت. گرچه هیچگاه از آن حرف نزده بود اما سعید به خوبی حال او را می فهمید، شاهد بود که مهرداد از رویارویی با خاطره گریزان است در مقابل او کم صحبت می کرد و به جواب های کوتاه اکتفا می کرد. نفس عمیقی کشید و گفت: - پس آقای دکتر هم به خودمون پیوست. باید به اون تبریک بگم. خاطره برای رهایی از نگاه سعید به طرف آشپزخانه رفت و گفت: - برای جمعه دعوتشون کردم اگر اومد اونوقت تبریک بگو فکر می کنم از تبریک حضوری بیشتر خوشحال بشه. - حق با توست، راستی کوچولو چطوره؟ - سعید می ترسم با به دنیا اومدن اون من رو فراموش کنی. - چرا این حرف رو می زنی؟ تو که حسود نبودی. - همیشه حال من رو می پرسیدی حالا برای کسی که هنوز به دنیا نیامده نگران هستی. با پشت دست به گونه او زد و گفت: - حسود خانم من صد تا بچه رو با یک تار موی تو عوض نمی کنم، اصلاً این آخرین باری بود که در موردش پرسیدم اگر تو نباشی و این لبخند رو نبینم زنده نمی مونم چه بچه ای باشه چه بچه هرگز به دنیا نیاد، ما بدون حضور بچه خوشبختیم. من بچه رو به خاطر تو می خوام، این همه بچه! اگر خیلی عاشق بچه بودم دور بچه ها می گشتم و به اون ها علاقه نشان می دادم اما این چون در وجود تو رشد می کنه عزیزه، تازه وقتی هم به دنیا اومد باید تاوان تمام شبهایی را که انتظار کشیدیم و تو رو عذاب داد پس بده. خاطره چشم بست و گفت: - شبهای انتظار سخت و طولانی است اما امید به طلوع اون رو شیرین می کنه. تصویر کودکی را در مقابل تصور کرد که دوست داشت از هر نظر شبیه سعید باشد. هفته ای دیگر گذشت، خاطره با جدیت برای برگزاری جشن تلاش می کرد. روز جمعه اولین گروه مهمانان پدر و مادر خاطره بودند. مادر به کمک دخترش شتافت اما سعید او را منع کرد و گفت: - مامان من به خاطره کمک می کنم شما بنشینید و از خودتون پذیرایی کنید. اصلاً دلتون میاد پدر رو تنها بگذارید؟ خانم مهدوی گفت: - اما پسرم تو که نمی تونی همه کاری... دست مادر را گرفت و گفت: - نگران نباشید در این مدت خاطره از من یک کدبانوی عالی ساخته. پس بهتره استراحت کنید، خدمتکار شما اینجاست و هر وقت خاطره به کمک نیاز داشت در خدمتگزاری حاضرم. خانم مهدوی با رضایت نزد همسرش برگشت و با او مشغول صحبت شد سعید که از نشستن خانم مهدوی مطمئن شده بود به طرف خاطره رفت. خاطره جعبۀ شیرینی را به دست او داد و گفت: - مرتب بچین! راستی سعید به مادر بگم. - چی رو بگی؟ - موضوع بچه رو! در جعبه رو گشود و گفت: - نه خانم عزیز بعد از غذا از همه به خاطر شرکت در جشن تشکر می کنیم و این خبرو و یک خبر دیگه که برای تو هم جالبه خودم به عرض می رسونم. - چه خبری؟ اتفاقی افتاده؟ - مطمئن باش یک خبر خوبه، کنجکاوی نکن که حالا چیزی از من نمی شنوی. - ولی سعید... - ولی نداره، این میوه ها رو پاک کردی؟ خاطره دانست که همسرش تمایلی به گفتن ندارد و سکوت کرد. مهمانان دسته دسته وارد می شدند و خاطره به همراه سعید از آنها پذیرائی می کرد مرد جوان سعی می کرد بیشتر کارها را به تنهایی انجام دهد تا فشاری به همسرش وارد نشود با آن که می دانست تا به دنیا آمدن کودک زمان زیادی مانده است اما نمی توانست خاطره را برای انجام هر کاری آزاد بگذارد. زمانی که خانواده عمو وارد شدند سعید با خوشحالی به جانب مهرداد رفت. او را بوسید و گفت: - به به آقا داماد. چی شد بالاخره دم به تله دادی؟ به هر حال تبریک عرض می کنم. مهرداد تبسم کرد و گفت: - نظر لطفته اما هنوز خبری نیست که تو اینقدر خوشحالی فقط یک خواستگاری ساده بود. حالا تا گرفتن جواب و بقیه کارها خیلی مونده. مادر مهرداد گفت: - پسرم اولین قدم رو برداشتیم، مهم هم این بود بقیه کارها به لطف خدا درست می شه. تازه آقا سعید یک خواستگاری ساده هم نبود چون جوابشون مثبته. دیشب که زنگ زدند طوری حرف زدند که مشتاق بودند هرچه زودتر مراسم بگیرند. - چه خوب. وای خدای من یک عروسی افتادیم. خاطره بیا که از حالا باید به فکر عروسی آقا مهرداد باشیم. خاطره نزدیک شد گمان نمی کرد مهرداد هم در جشن شرکت کند. به او تبریک گفت و خیلی زود به میان خانم ها رفت. با خوشرویی از مهمانان پذیرایی می کرد. سعید را با مهرداد دید، آن ها دوستان خوبی بودند و این رابطه باعث خشنودی خاطره بود، پس از صرف شام همه دور هم جمع شدند. سعید که فرصت را مناسب یافت رو به حاضرین کرد و گفت: - چند دقیقه ساکت به من گوش کنید. همه به طرف او برگشتند. بالای سر خاطره ایستاد و گفت: - همه شما می دونید که من در زندگی چیزی کم ندارم یعنی همۀ دارایی من خاطره است می خواستم در حضور همه شما از همسرم قدردانی کنم هرچند می دونیم به هیچ طریق قادر به جبران زحمات اون نیستم. سال قبل با فوت مادرم عزادار شدیم، دوست داشتم امشب اون هم اینجا بود و در جشن ما شرکت می کرد می خوام در حضور همه به خاطره بگم که اون بهترین هدیه برای من از جانب خداوند است نمی دانم چرا امشب این طوری حرف می زنم اما حدس می زنم رفتار خاطره باعث نطق من شده چون هیچوقت سخنران خوبی نبوده ام. من باید به دلیل دیگری از همسرم تشکر کنم به خاطر همین هم مدت ده روز اون رو برای سفر به مشهد می برم. این چند روز خیلی سعی کردم طوری برنامه ریزی کنم که خاطره متوجه موضوع نشه، فردا عازم مشهد می شویم بعد هم برای تغییر آب و هوا و عوض شدن روحیه خاطره به شمال می ریم. دستانش را روی شانه همسرش گذاشت و روی صورت او خم شد، نگاه دیگران بر چهرۀ آن ها ثابت ماند، خاطره با محبت به همسرش نگریست و با نگاه از او قدردانی کرد و گفت: - سعید از تو به خاطر همه چیز متشکرم و از شما به دلیل اینکه با حضورتون شادی مارو تکمیل کردین. همه به آن زوج خوشبخت به دیدۀ محبت نگریستند. سعید چشم از صورت خاطره برگرفت و گفت: - خبر مهمتری دارم که باعث خوشحالی همۀ ماست. من به این دلیل این موقع سفر رو انتخاب کردم چون بعد از شش ماه دیگه تا مدتی سرگرم هستیم و نمی تونیم زیاد مسافرت کنیم. خالۀ خاطره سؤالی که در ذهن همه نقش بسته بود را عنوان کرد و گفت: - مگه شش ماه دیگه چه اتفاقی می افته؟ سعید لبخند زد و گفت: - باور می کنید که تا شش ماه دیگه فقط شش ماه دیگه من پدر می شم؟ لحظه ای مبهوت به او نگریستند و آنگاه صدای خنده جمع بلند شد. خانم مهدوی دخترش را در آغوش گرفت و گفت: - پس چرا به من چیزی نگفتی؟ خاطره به همسرش اشاره کرد و گفت: - از دامادتان بپرسید، می خواست امشب سورپریز داشته باشه دوست داشت غافلگیرتون کنه. و خانم مهدوی گفت: - سعید تو واقعاً حساب شده کار می کنی این خوشبختی باعث خوشحالی من و همه است حاضران به آن ها تبریک گفتند زمانی که مهرداد صورت سعید را بوسید و گفت: - من تازه می خواستم مثل تو دو نفر بشم اما مثل اینکه قرار نیست هیچ وقت به تو برسم چون حالا داری سه نفر می شی. لبخند بر لب خاطره نشست. همه جمع برای آن ها آرزوی سلامتی و سعادت کردند و آن ها را ترک کردند، تنها کسانی که آنجا ماندند آقا و خانم مهدوی بودند. سعید سر از پا نمی شناخت و تا ساعت ها برای آقای مهدوی از آینده گفت. آن قدر از همسرش تعریف کرد که آقای مهدوی روی زانوی او زد و گفت: - ببینم تو از خاطره حرف می زنی یا از یک فرشته، این خصوصیاتی که تو گفتی احوالات ملائکه است. خاطره خوبه، این رو قبول دارم چون بزرگش کردم، می دونم با گذشت و فداکاره اما تو هم داری اغراق می کنی. - نه پدر من دارم از خاطره فرشته خو صحبت می کنم اگر شما بدونید که تا چه اندازه خوب و... - پسرم طوری حرف می زنی گویا من اون رو نمی شناسم فراموش کردی من پدرش هستم. - حق با شماست فکر می کنم پر حرفی کردم. - عزیزم فقط در مورد همسرت اغراق کردی. - این نظر شماست اما من هرچی گفتم حقیقت بود. من هر چی از محسنات خاطره بگم کم گفتم. - آره بابا هرچی تو گفتی درسته خاطره یک فرشته است حالا فردا ساعت چند حرکت می کنید؟ - با اجازه شما ساعت هشت. اینطوری بهتره به گرما برنمی خوریم. - بعدازظهر حرکت کنید بهتر نیست. - شاید از نظر رانندگی بهتر باشه اما می ترسم خاطره گرما زده بشه شما که می دونید اگر مریض بشه دیر بهبود پیدا می کنه من هم طاقت مریضی اون رو ندارم. - سعید تو دیوانه ای. - خوشحالم این رو می شنوم اما عامل دیوانگی من دختر شماست. - پسر، مرد که این قدر احساساتی نمی شه اون هم در مقابل زن به من نگاه کن. - بله در مقابل زن، اما من که به شما گفتم همسرم یک فرشته است. هر دو مرد با صدای بلند خندیدند خانم مهدوی و خاطره به جانب آن ها برگشتند. آقای مهدوی برخاست و گفت: - این ها فردا مسافر هستند امشب خواستیم کنارشون بمونیم کمک کنیم بدتر از خواب و زندگی هم افتادند. خاطره گفت: - پدر این چه حرفیه؟ من حاضرم تا فردا صبح به حرفاتون گوش کنم و از اونها لذت ببرم. خانم مهدوی به دامادش نگریست و گفت: - بله تو که نمی خواهی رانندگی کنی سعید بیچاره باید پشت فرمان بشینه می دانی تا مشهد بیشتر از دوازده ساعت راهه. - مامان من هم کمک می کنم، فراموش کردید بهتر از سعید رانندگی می کنم. سعید گفت: - بر منکرش لعنت. آقای مهدوی گفت: - دیگه کافیه چه تو و چه سعید هر دو خسته می شید بهتره استراحت کنیم. فکر من و مادر هم باشید که باید سر ساعت بریم محل کارمون. این حرف آنها را متقاعد کرد و همه خواب را برگزیدند. سعید چون روزهای قبل زودتر از خاطره بیدار شد، صبحانه آماده کرد و دیگران را بیدار کرد. با کمک خاطره وسایل مورد نیاز را جمع کرد و ساعت هشت و سی دقیقه همه خانه را ترک کردند، مقابل در آقای مهدوی اتومبیلش را روشن کرد و دوباره پیاده شد و گفت: - از طرف ما هم نایب الزیاره باشید. جادۀ کرج-چالوس خطرناکه سعید اون قسمت خودت رانندگی کن. خانم مهدوی دامادش را مخاطب ساخت و گفت: - سعید جان مراقب خودتون باشید سعی کن خاطره رو زیاد پیاده راه نبری به محض اینکه رسیدید مشهد با ما تماس بگیرید. دو اتومبیل از هم جدا شدند تا ساعتی سعید و خاطره هر دو سکوت کرده بودند و به خیابان ها که پاک تر از روزهای قبل بود می نگریستند. پس از مدتی سعید گفت: - تونستم غافلگیرت کنم؟ با خشنودی گفت: - فکر نمی کردم امسال موفق به زیارت بشیم تو تمام آرزوهای نگفته من رو برآورده می کنی. - می دونی چقدر سعی کردم تا تو متوجه نشی؟ سفر خوبی خواهد بود شاید این آخرین سفر دو نفره ما باشه بعد از این کودکی هم هست که با ما همه جا هست. باید به عنوان آخرین سفر دو نفره کمال استفاده رو ببریم. - سعید دلشوره عجیبی دارم کمی می ترسم. - ترس؟ تنها احساسی که من ندارم! تو هم به خاطر جاده نگرانی این اولین باره تنها این جاده رو طی می کنیم سعی می کنم خیلی زود به مشهد برسیم تا تو هم از نگرانی بیرون بیایی، حالا هم بهتره استراحت کنی فکر می کنم کمبود خواب داری بهتره بخوابی. - اما تو حوصله ات سر میره. - نه جانم مطمئن باش تا شش ساعت می تونم بدون اینکه حرف بزنم حرکت کنم، اصلاً هم خسته نیستم. خاطره دیده بر هم نهاد و سرش را به صندلی تکیه داد. سعید به چهره همسرش نگریست و پایش را روی پدال گاز فشرد تا بر سرعت اتومبیل بیفزاید. خاطره زمانی چشم گشود که نور خورشید، تمام اتومبیل را فراگرفته بود. وقتی چشم گشود اتومبیل در پمپ بنزین بود و سعید هم برای پر کردن باک بنزین از اتومبیل خارج شده بود وقتی ساعت را نگاه کرد متوجه شد که بیش از چهار ساعت در خواب بوده است. وقتی سعید حرکت کرد خاطره به جانب او برگشت و گفت: - سلام، چرا بیدارم نکردی؟ سعید گفت: - دیدم خسته بودی سعی کردم مانع خوابت نشم. تو اگه شب همسفر آدم باشی که تصادف می کنم، چند ساعت مدام به تو نگاه کردم شاید دلت به رحم بیاد بیدار بشی اما خانم انگار صد ساله نخوابیده، خسته شدم از بس به جاده نگاه کردم. خاطره دستش را روی فرمان اتومبیل گذاشت و آن را به طرف دیگر چرخاند سعید فریاد کشید: - چه کار می کنی؟ هنوز خوابی. خاطره گفت: - نگه دار اتومبیل رو نگهدار. سعید به سرعت ترمز کرد. خاطره پیاده شد، سعید با وحشت به دنبالش رفت و گفت: - حالت خوب نیست؟ خاطره دستش را روی سر گذاشت و خم شد، به طرفش رفت خاطره با ناراحتی دستش را بلند کرد و گفت: - نمی دونم چی شد؟ احساس تهوع کردم. زیر بازوی او را گرفت و او را در اتومبیل نشانید. دستش را روی پیشانی او گذاشت دمای بدنش معمولی بود نفس عمیقی کشید و گفت: - چیزی نیست آروم باش. زمانی که سعید موتور اتومبیل را بررسی می کرد پشت فرمان نشست و چندین بار بوق زد. سعید به طرفش رفت و گفت: - بهتر شدی؟ خاطره اتومبیل را روشن کرد و گفت: - از بس غر زدی حالم بد شد حالا بیا بالا. - خاطره خواهش می کنم! اجازه بده خودم رانندگی کنم تو حالت خوب نیست. - حالا خیلی بهتر هستم، نترس اگر تصادف کردیم با هم می میریم. سعید وارد اتومبیل شد و گفت: - خدا نکنه تو بمیری من اگر ده تا جان داشته باشم حاضر نیستم یکی رو با تو از دست بدم. - یعنی من لایق نیستم که وقت مرگ کنارت باشم؟ - این چه حرفیه؟ منظورم اینه که تمام جانم رو فدای تو می کنم. - سعید اگر من بمیرم... - بس کن خاطره دوست ندارم بشنوم. با سماجت گفت: - فقط به من بگو اگر من بمیرم و تو و بچه ای که هنوز به دنیا نیامده تنها بمونید چه می کنی؟؟ - من با تمام وجود از بچه نگهداری می کنم. - باز هم ازدواج می کنی؟ - هرگز! - اما سعید دوست دارم اگر من نبودم بچه ام سایه پدر و مادر رو بالای سرش احساس کنه می فهمی؟ دوست دارم بعد از من این بچه کنار تو و کسی که شایستگی مادری اون رو داره بزرگ بشه. - خاطره چرا از مردن حرف می زنی؟ تو بعد از من چه می کنی! - من زنده نمی مونم دوست دارم زودتر از تو بمیرم چون دنیای من بدون سعید سعادتی نداره. - خاطره تو یک فرشته هستی اما گوش کن تا من هم احساسم رو بیان کنم اگر یادت باشه قول دادیم هیچ حرفی رو برای خودمون نگه نداریم من دوست دارم اگر روزی قرار شد از این دنیا برویم با هم باشیم مرگ قانون اول و آخر طبیعته و همه ملزم به اطاعت، پس ما هم استثنا نیستیم. خداوند جان عزیزترین انسان های زمین رو گرفت پس چطور ما پیرو این قانون نباشیم، تنها آرزوم بعد از مرگ اینه که تو تنها نمونی می دونی من حالا که در کنارت هستم بعضی وقت ها از این که تنهات می گذارم ناراحت هستم تو به من قول بده که کودکم را بدون سرپرست بزرگ نکنی، یک مرد به تنهایی قادر به ادامه زندگی هست اما زن و تنهایی اش رو جامعه نمی پسنده قول بده بعد از من تنها نمونی اما هیچوقت فراموشم نکن بعد از من یادم کن. سرش را خم کرد و گفت: - آقا سعید بس کن مثلاً داریم می ریم سفر خیلی گرسنه هستم. سعید کمی جلوتر مقابل رستوران پارک کرد و گفت: - این هم یک رستوران جنگلی. هر دو پیاده شدند. آن روز خاطره حس بودن و زندگی کردن رو تجربه می کرد. شب آخری که در شهر بودند تا نیمه شب در حرم ماندند و بعد به هتل بازگشتند. صبح زود سعید همسرش را بیدار کرد. خاطره بلافاصله روی تخت نشست و گفت: - سعید تا پس فردا همینجا بمونیم. با حیرت کنارش نشست و گفت: - اما... اما امروز باید به شمال بریم برای چی بمونیم؟ - سعید امروز جمعه است دو روز دیگه بریم شمال. - خاطره منتظر ما هستند ویلا گرفته ام نمی تونیم بیشتر بمونیم چرا اصرار داری بمونیم پنج روزه که اینجا هستی. - سعید خواب دیدم. دیشب از خدا خواستم که بتونم زیارت کنم این چند روزه موفق نشدم که زیارت کنم وقتی خوابیدم دیدم حرم خالی بود و هیچ کس آنجا نبود به طرف ضریح دویدم یک خانم نشسته بود اما چهره اش رو پوشانده بود و گریه می کرد من هم زیارت کردم خواستم برگردم که همان خانم گفت. تا یکشنبه ظهر اینجا بمون اگر بمونی در بیداری هم می تونی زیارت کنی تا پس فردا بمون، به اون گفتم که باید برگردیم صورتش را برگرداند و گفت: "بهتره اینجا بمونید." دلم شور می زنه سعید بهتره بمونیم. - اما باید بریم خاطره. قول می دهم بلافاصله بعد از تولد بچه باز هم برای زیارت بیائیم این بار ده روز می مونیم ولی حالا باید برگردیم. خاطره کوتاه آمد، وسایلش را جمع کرد و برای آخرین بار به حرم رفت. احساس عجیبی داشت دوست داشت بماند اما سعید اصرار داشت که بازگردند. خاطره در راه به فکر خوابی بود که دیده بود زمانی که به ویلا رسیدند بار دیگر خبر اقامت در شمال را به خانواده داد و مادر را از سلامتی خود مطمئن کرد. هدایایی که به عنوان سوغات گرفته بود کادو کرد. دیر وقت رسیدند و تنها به دیدن مناظر اطراف ویلا و دریای مواج اکتفا کردند. صبح فردا هنگامی که خاطره از خواب برخاست سعید را در ویلا نیافت. به دنبال او همۀ قسمت های ویلا را جستجو کرد اما اثری از او ندید با نگرانی به محوطۀ باغ رفت و آنجا را جستجو کرد. دقایقی بعد سعید با سر و صورتی خیس به سوی او رفت با خشم فریاد کشید: - کجا بودی؟ همه جا رو دنبالت گشتم می دونی چقدر نگران شدم. سعید لبخند زد و دستش را به جانب او دراز کرد اما خاطره خود را کنار کشید و گفت: - به من دست نزن این چه وضعیه. متحیر او را نگاه کرد اولین بار بود که خاطره را آن گونه می دید، قدمی پیش گذاشت صدای خاطره بلندتر شد: - سریع لباس هات رو عوض کن حالم به هم می خوره بوی تعفن گرفتی. پس از دقایقی گویا از حرکتش پشیمان شد به سرعت به ویلا بازگشت، سعید لباس هایش را عوض کرده بود و صورت خیش از آبش را خشک کرد. خاطره جلوتر رفت انتظار داشت سعید با ناراحتی برخورد کند اما سعید قدمی پیش گذاشت و با مهربانی گفت: - عزیزم می خواستم دنبالت بیام اما وضع تو برای بیرون رفتن مناسب نبود ممکن بود صبح زود سرما بخوری. خاطره گفت: - ناراحت شدی؟ نمی دونم چرا اینطور حرف زدم متأسفم. حوله را به طرفش پرتاب کرد و گفت: - خواهش می کنم اخم نکن اصلاً به صورتت نمیاد. - سعید معذرت می خوام. - برای چی؟ - نباید با تو اون طور حرف می زدم خودم هم متوجه نشدم. با چند قدم بلند خودش را به او رساند در کنار او نشست و گفت: - اما من متوجه شدم. فکر می کنم رفتارت طبیعی باشه این زودرنجی حاصل کودکی است که می خواد با آمدنش من و تو رو بیشتر به هم نزدیک کنه اول حیرت کردم اما بعد دلیلی برای ناراحتی ندیدم. خوشحالم که این قدر برات اهمیت دارم. سرش را به شانۀ سعید گذاشت، احساس خوبی داشت، سعید او را می فهمید و بیش از خودش به او اهمیت می داد. سعید با محبت گفت: - من بعد از شنا خیلی خسته هستم. - تو رفتی شنا؟ - بله صدات کردم اما متوجه نشدی، دلم نیامد بیدارت کنم. زودتر صبحانه بخور تا با هم بریم کنار دریا. راه کمی طولانیه بهتره با این وضعیت تو از اتومبیل استفاده کنیم. - نه دوست دارم این جاده باصفا رو پیاده طی کنم. - اما... - خیلی بدی، خودت صبح رفتی حالا که من می خوام بیام بهانه می آوری. - کدوم بهونه خانم من. فکر سلامتی جنابعالی هستم. - اتفاقاً این هوا به من روحیه می ده تو نمی خواهی... - باشه هرچی تو بخواهی. دوست داری تا تهرون هم پیاده برگردیم؟ - نه تو تا همین جا با من بیا کافیه. تو صبحانه خوردی؟ - بله، اما برای اینکه شما تنها نباشی یک بار هم شمارو همراهی می کنم فقط عجله کن. تا نیمه های راه خاطره به راحتی همقدم سعید بود اما رفته رفته احساس خستگی می کرد سعید جلوتر از او قدم برمی داشت و از آن طبیعت زیبا بهره می برد. خاطره نمی خواست با عنوان کردن خستگی روز خوب سعید را خراب کند. تا جائی که می توانست بر سرعت قدم هایش افزود. اما در نزدیکی دریا دستش را به یکی از درختان گرفت و ایستاد، نفس هایش نامنظم بود و درد بار دیگر به سراغش آمده بود راه رفتن برایش مشکل بود، سعید بی توجه، به راه رفتن ادامه می داد، به هر زحمتی بود خود را به او رساند و همین که به او رسید بازوی او را محکم گرفت و به او تکیه کرد. سعید عرق های پیشانی او را پاک کرد کنارش نشست، از حرارت نفس های او وحشت زده گفت: - چقدر بی فکرم. خاطره دست روی شکم نهاده بود و درد را تحمل می کرد. کمی آب او را آرام تر کرد پس از دقایقی به چهرۀ نگران سعید لبخند زد، سعید با ناراحتی گفت: - به من احمق هم میگن دکتر؟ با این وضعیت تو رو تا اینجا آوردم. خاطره به آرامی برخاست و گفت: - این رو خودم خواستم. - من دیوونه که وضعیت تو رو خبر دارم و یعنی دکترم نباید با هر خواستۀ تو موافقت کنم، هیچ وقت نمی تونم جواب "نه" به تو بدم، از این که خواسته ات رو نادیده بگیرم قلبم می لرزه. - بمیر سعید! با حیرت به او خیره شد. خاطره گفت: - مگه نگفتی هرچی بگم انجام میدی؟ خوب بمیر ببینم راست می گی. سعید همان جا افتاد و چشمهایش را بست. خاطره که او را بی حرکت دید با پایش به پهلوی او زد و گفت: - بلند شو خودت رو لوس نکن. سعید حرکت نکرد. خاطره فریاد کشید: - سعید می گذارمت و تنها می رم ها؟ بلند شو، حوصله ام سر رفت. سعید بی حرکت وسط جاده سبز گیلان افتاده بود با عصبانیت گفت: - اگه کسی از اینجا بگذره به ما چی می گه؟ پس از دقایقی که از برخاستن سعید ناامید شد فریاد کشید: - آخ... آخ دلم. و دست روی شکم گذاشت و خم شد، با وحشت برخاست و گفت: - چی شد؟ خاطره؟ وای خدایا من دیوونه ام. به چهرۀ درهم خاطره نگاه کرد و گفت: - باید برگردیم. همین که قصد کرد او را بلند کند خاطره با صدای بلند خندید و گفت: - عجب حقه ای زدم. دروغ گو آدم مرده که زنده نمی شه دیدی چطور فریب خوردی؟ سعید با پشت دست به گونه اش زد و گفت: - فکر کردم بازم تقصیر من بود عجب حقه بازی خاطره. - از این به بعد هر وقت آزارم دادی و به حرفم گوش نکردی از این حربه استفاده می کنم. - من هم دیگر فریب نمی خورم، این بار اگه واقعاً هم درد بکشی باور نمی کنم. - حالا معلوم می شه. - تو می دونی من طاقت ناراحتی ات رو ندارم سوءاستفاده می کنی قبول نیست. - متأسفم. هرچی صدات کردم بلند نشدی گفتم اگه کسی بیاد آبروی ما میره، مجبور شدم دروغ بگم. - تو اگه صد بار هم دروغ بگی باز هم نمی تونم صدای "آخ" گفتن تو رو تحمل کنم بهتره عجله کنیم چون گرما برای تو خوب نیست. آن روز به تمام دنیا لبخند می زد، همه چیز به نظر زیباتر می رسید، احساس خوبی داشت و با تمام نیرو از زیبایی های طبیعت بهره می برد و سعید لحظه ای از او غافل نمی شد، آن شب با تهران تماس گرفت و خانم مهدوی که دخترش را شاد یافت به او سفارش کرد: - شنا کردن خوبه اما مراقبت از خودت واجبه. خاطره به مادر امید داد که مراقب خودش است و با خوشحالی از سفر گفت. خانم مهدوی پس از آن که صحبت های دخترش را شنید گفت: - راستی خاطره دو روز دیگه قراره مهرداد و زهره با هم عقد کنند همه چیز مطابق میل دو خانواده پیش می ره، فکر می کنم این دختر ساده و زیبا بتونه مهرداد رو خوشبخت کنه. خاطره دیگر نگران نبود در کنار سعید حسادت هم برایش مفهومی نداشت گفت: - از جانب ما هم تبریک بگید هر چند دوست داشتم در جشن حاضر بودم اما... مادر حرف او را قطع کرد و گفت: - می دونم چی می گی، مهرداد هم گفت یک عقد ساده محضری بگیرند و بعد که برگشتید یک جشن خانوادگی بگیرند، اصرار داشت سعید حتماً توی جشن باشه فکر همه چیز رو کرده با اینکه زیاد اظهارنظر نمی کنه اما راضی به نظر می رسه انتخابش خوبه، تا جائی که با زهره برخورد داشتم متین و نجیب دیدمش. سعید به خاطره اشاره کرد و گفت: - سلام برسون و به مادر بگو از جانب من به مهرداد بگه عجب دوست بی وفائیه. خانم مهدوی که صحبت های دامادش را شنید گفت: - سعید جان اون هم به خاطر اینکه شما نبودید گفت فعلاً یک عقد ساده محضری. چندان هم که فکر می کنی بی وفا نیست. خاطره با خشنودی گوشی را گذاشت سعید مضطرب به صورت خاطره نگاه کرد و چون او را آرام دید احساس نشاط کرد. آن شب خاطره با خیالی آسوده به خواب رفت. مهرداد حق داشت ازدواج کند همانطور که او این کار را کرده بود. مادر آن دختر را خوب دیده بود و این خاطره را راضی می کرد. صبح روز بعد سعید اجازه بیرون رفتن را به او نداد و گفت: - بعدازظهر می ریم. تمام صبح را در باغ ویلا گذراندند. سعید پس از خوردن غذا برخاست و گفت: - حالا وقت مناسبیه شنا در این گرما می چسبه بلند شو خانم قول دادم بعدازظهر بریم پس آماده شو. خاطره برخاست و با او همراه شد این بار سعید اجازه پیاده روی نداد و به اجبار او را با اتومبیل به کنار دریا برد. خاطره کنار آب نشست و به امواج خروشان چشم دوخت غرق در افکارش بود که کودکی به سرعت از آب بیرون دوید این حرکت او باعث شد مقداری آب به خاطره بپاشد کودک که از سرما می لرزید بی سخن به او خیره شد، خاطره از جا برخاست حوله اش را به دور او پیچید و گفت: - تو که سردته چرا باز می ری توی آب. پسربچه با لحن کودکانه ای گفت: - آب بازی رو دوست دارم شما هم بیائید. خاطره پیشانی خیس او را بوسید و گفت: - تو چند دقیقه اینجا بنشین تا گرم شوی بعد می تونی بری. کودک کنار او نشست و به خاطره چشم دوخت. به او لبخند زد و گفت: - اسمت چیه؟ کودک که گویا آرامش خود را بازیافته بود خود را به او نزدیک کرد و گفت: - اسمم فرشیده اما شما جواد صدام کن. - چرا جواد؟ - از این اسم خوشم میاد. - خب آقا جواد از کجا اومدی؟ - ما از تهران، شما هم از اونجا اومدین. - بله. - بابا می گفت هوا آلوده شده و یک سفر لازمه. - تو چقدر نازی چند سالته؟ - خودم دیگه بزرگ شدم اما مامان همیشه میگه فرشید خان شما تازه شش سال داری ادای بزرگتر ها رو در نیاور اما خانم... خاطره موهای او را نوازش کرد و گفت: - من خاطره هستم. جواد ادامه داد: - خانم خاطره شما بگو مگر پشت اسم بزرگترها خان نمی آورند پس من هم بزرگم تازه من فرشیدخان هستم خان تنها که ارزش نداره. - تو چقدر بامزه هستی. به نظر من هم شما بزرگ شدی. - کاش مامان اینجا بود و می شنید اوا مامان داره میاد. خاطره به اشاره دست کودک نگاه کرد خانمی به طرفش آمد. زمانی که نزدیک رسید گفت: - فرشید جان چند بار به تو گفتم از من فاصله نگیر. پدرت همۀ ساحل رو دنبالت گشت. فرشید که مادر را نسبت به خاطره بی توجه دید گفت: - مامان من فرشید خان هستم تازه با این خانم هم دوست شدم اسمش خانم خاطره است. زن جوان که گویا تازه متوجه حضور خاطره شده بود گفت: - از دیدن شما خوشحالم حتماً سرتون رو خورده اینقدر بلبل زبونی می کنه این یک ذره بچه. خاطره برخاست و گفت: - اتفاقاً پسر خوبیه خدا حفظش کنه. - ممنون. زن خود را به او نزدیک تر ساخت و با او مشغول صحبت شد. خاطره از هم صحبتی با او خشنود به نظر می رسید. پس از دقایقی گفت: - ما فردا بعدازظهر برمی گردیم دوست دارم وقت ناهار مهمون ما باشید این هم آدرس ویلای ماست. آدرس را روی تکه ای کاغذ نوشت و به جانب خانم جوان گرفت و افزود: - فردا منتظرتون هستم من و همسرم از آشنایی با شما خوشحال خواهیم شد. زن جوان با کمال میل پذیرفت و از او دور شد. خاطره مشغول دیدن منظره مادر و پسری بود که با خوشبختی هم خانه بودند بی اختیار به یاد کودکی افتاد که در بطن او پرورش می یافت لبخندی زد و متوجه سعید که کنارش نشست نشد. وقتی سعید پرسید: - به چی می خندی؟ با دست به فرشید و مادرش اشاره کرد و گفت: - ببین سعید اونهارو برای فردا قبل از رفتن دعوت کردم. خانواده خوبی هستند. فرشید این قدر شیرین زبونه که اگه ببینی عاشقش می شی. خاطره به سعید نگاه کرد تا پاسخی که منتظر آن بود بشنود. سعید با تغیر گفت: - نشستی اینجا برای من مهمونی دعوت می کنی؟ چه کسی به تو اجازه این کارو داده؟ خاطره مبهوت به او خیره شد قیافه درهم سعید او را ترساند اولین بار بود که همسرش با این لحن پاسخش را داده بود. خاطره مبهوت سکوت کرد سعید که او را وحشت زده دید گفت: - چرا ساکت شدی؟ حق داری حرف نزنی. همچنان به او خیره شد. نمی دانست با او چگونه برخورد کند خواست برخیزد که سعید گفت: - کجا؟ خوب نقش بازی کردم؟ عجب ترسیدی ها. خاطره با ناراحتی برخاست و گفت: - سعید خیلی بی مزه ای. نزدیک بود از ترس بیهوش شوم. - این تلافی کار دیروزت هر وقت دروغ گفتی و خواستی تظاهر به بیماری کنی از همین حقه برای ترساندن تو استفاده می کنم. - سعید خان این بود قرار ما؟ اگر دو دقیقه دیگه اینطور نگاهم می کردی تا حالا یک جنازه روی دستت بود. - خب اون ها کی هستند که دعوتشون کردی؟ - از تهران اومدند. حوالی خونۀ دائی ساکن هستند. سعید، فرشید این قدر بامزه بود کاش بودی و می دید چطور بلبل زبونی می کرد. - خاطره خانم بچه خودمون تا چند ماه دیگه به دنیا میاد. این قدر حسرت بچه های مردم رو نخور. - کاش زودتر به دنیا بیاد دیگه طاقت ندارم. سعید اگه حالا مشهد بودیم خواب من هم تعبیر می شد بیا دوباره برگردیم مشهد. - مگه دیوونه ای؟ ما فردا بعدازظهر باید برگردیم تهران. - خب از مشهد به تهران می ریم. - من که گفتم دفعه دیگه مدت بیشتری می مونیم. - سعید چرا از ما خواست تا امروز بمونیم؟ - در مورد کی حرف می زنی؟ - همان خانمی که خوابش رو دیدم. - مطمئن هستم اون هم از تو خوشش اومده خواسته مدت بیشتری بمانیم. نمیری شنا؟ - من تازه از آب بیرون اومدم. تو که همین حالا برگشتی بازم می خواهی بری؟ - آره زیاد دور نمی شم همین جا بشین و تماشا کن. - سعید بیا برگردیم کافیه اینجا عمقش زیاده، ببین فقط چند نفر توی آب هستند. - تو فقط چند دقیقه صبر کن زود برمی گردم. از جا بلند شد و دور شد. خاطره او را دید که در مقابل نگاه مهربانش وارد آب شد. لبخندش سعید را واداشت تا با رغبت بیشتری خود را به دست آب بسپارد و قصد داشت به همسرش نشان دهد که شناگر ماهری است کم کم از ساحل فاصله گرفت، خاطره برایش دست تکان داد و مشغول فکر شد. هنگامی که سر بلند کرد اثری از سعید ندید برخاست و به اطراف آب نگاه کرد خبری از سعید ندید. ناگهان کسی را دید که در وسط آب دست تکان داد و ناگهان ناپدید شد. با نگرانی به اطراف خیره شد و برای لحظه ای از تصور اینکه کسی در حال غرق شدن بوده بر خود لرزید و به طرف گروه نجات دوید. صدایش می لرزید و با دست دریا را نشان داد. پس از دقایقی با نگرانی گفت که گویا کسی در دریا غرق شدنه. غریق نجات به سرعت قایق را روشن کرد و به مکانی که خاطره اشاره کرده بود رفت احساس خوبی نداشت و چشم از قایق برنمی داشت سرش درد گرفته بود و تمام بدنش سرد شده بود به دنبال قایق دوید تمام راه را در ساحل می رفت و با نگرانی به آب می نگریست عده زیادی متوجه گروه نجات شده بودند و همه به تماشا ایستاده بودند. کم کم دست ها به دعا بلند شد چرا که قایق نجات شخصی را از آب بیرون کشید. خاطره سرگیجه گرفته بود و ایستادن برایش مشکل بود از فکر اینکه کودکی را از آب گرفته باشند بر خود لرزید وقتی قایق نجات به ساحل رسید جسم بی جانی را روی زمین گذاشت همه به سوی قایق دویدند خاطره به سرعت خود را از لابلای جمعیت بیرون کشید و به تماشا پرداخت در بین جمعیت به دنبال حامی همیشگیش گشت تا با او به ویلا بازگردد اما اثری از او نیافت. قدمی پیش گذاشت تا بتواند شخصی را که از آب گرفته بودند ببیند. اما با دیدن مردی که روی زمین افتاده بود فریاد کشید و خود را به او رسانید. غریق نجات سعی کرد مانع نزدیک شدن او شود اما خاطره به سعید رسیده بود و با حیرت به او چشم دوخته بود، چشمان سعید بسته بود و دهانش نیمه باز مانده بود، خود را با ناباوری روی جسم بی جان سعید انداخت و زمزمه کرد: - سعید چشمهات رو باز کن. سعید جان خواهش می کنم. خاطره به آنان خیره شد شاید کسی خبری به او بدهد تا از آن حال بیرون بیاید اما کسی که سعید را از آب بیرون آورده بود سرش را تکان داد و گفت: - خانم متأسفم دیگه زنده نیست. خاطره فریاد کشید: - نه سعید! سعید! و ناگهان بی هوش روی جسم بی جان سعید افتاد. خانمی که ساعتی پیش با خاطره آشنا شده بود به همراه همسرش آنجا بودند با دیدن خاطره به جانب او دوید زیر بغل او را گرفت و به صورتش آب پاشید به آرامی چشم گشود و با دیدن جمعیت که به او خیره شده بودند تمام ماجرا را به خاطر آورد. خانم صباحی را کنار زد و بار دیگر سعید را صدا کرد اما سعید سکوت کرده بود و نمی توانست حرف بزند. خاطره شانه های سعید را تکان داد و گفت: - سعید بلند شو. سعید جان! سعید. پاسخی نشنید. سعید دیگر زنده نبود تا پاسخ خاطره را بدهد. به خود آمد به سر و صورتش کوبید و از حال رفت. خانم صباحی رو به جمعیت کرد و فریاد کشید: - ایستاده اید نگاه می کنید؟ این خانم بارداره کمک کنید برسونیمش بیمارستان. آقای صباحی به سرعت اتومبیلش را آورد و به همراه آمبولانسی که غریق نجات درخواست کرده بود آنها را به بیمارستان رساندند. خاطره بیهوش بود و حرکت نمی کرد. فرشید کنار مادر نشسته بود و دستان سرد او را در دست داشت. خانم صباحی با چشمانی اشکبار ماجرای آشنایی و دعوت خاطره را برای همسرش تعریف کرد زمانی که به بیمارستان رسیدند خاطره را به بخش مراقبت های ویژه بردند و سعید را به سردخانه منتقل کردند. دکتر بلافاصله بر بالین خاطره حاضر شد و سعی کرد او را به هوش آورد تمام تلاش او بی نتیجه بود چرا که خاطره تصمیم گرفته بود به جهان بی سعید چشم باز نکند. آن شب خانم صباحی کنار خاطره ماند هیچگونه اطلاعی از خانواده او نداشت و نمی دانست موضوع را چگونه به آنان اطلاع دهد. در طول شب یک بار به هوش آمد و پس از مدتی به حال قبل بازگشت. زمانی که دکتر خاطره از خانوادۀ صباحی در مورد خاطره پرسید آنها جز یک آشنایی ساده در کنار دریا چیزی برای گفتن نداشتند اما آدرس ویلا را به دکتر دادند. دکتر چاره ای نداشت برای رفتن به ویلا بیمارستان را ترک کرد. کسی درون آن نبود. همۀ قسمت های آن را جستجو کرد اما آنچه را که اثری از زن و مرد جوان بدهد نیافت با ناامیدی به طرف در رفت ناگهان چشمش به کیف زنانه ای افتاد که روی مبل بود به سرعت آن را برداشت و در آن را گشود. کیف پول خاطره را با دقت جستجو کرد و درون آن دو کارت مطب همچنین شناسنامه های آن ها را یافت از محتویات داخل کیف دانست فردی که در آب غرق شده بود پزشک است با ناراحتی سر تکان داد و کارت مطب دیگر را نگاه کرد نام خانوادگی که بر روی کارت بود با نام خانوادگی خاطره همخوانی داشت دکتر با خود اندیشید که این مرد برادر بیمارش است. با خشنودی به بیمارستان بازگشت و در اتاقش به فکر فرو رفت، پس از دقایقی گوشی تلفن را برداشت و با مطب دکتر مهدوی تماس گرفت. منشی مطب گوشی را برداشت: - الو بفرمایید. به آرامی گفت: - مطب دکتر مهدوی؟ - بله بفرمایید. - می تونم با دکتر مهدوی صحبت کنم؟ - وقت قبلی گرفتید؟ - خانم خواهش می کنم به اتاقشان وصل کنید. - اما دکتر مریض دارند. - اتفاق بدی افتاده مثل اینکه نمی فهمید، یکی از بستگان دکتر... - معذرت می خوام چند دقیقه صبر کنید. - ممنون. مهرداد با بی صبری گفت: - بفرمایید. دکتر گفت: - آقای مهرداد مهدوی؟ - خودم هستم بفرمایید. - عباس پور هستم از بیمارستان گیلان. - خوشبختم امری داشتید؟ کمی تأمل کرد و گفت: - شما شخصی به نام سعید می شناسید؟ دکتر سعید امیدی. - بله. - می تونم خواهش کنم خونسرد باشید و حرفهام رو بشنوید؟ - متوجه منظورتون نشدم. - متأسفم که مجبورم اینطور صحبت کنم اما شما خاطره مهدوی رو می شناسید؟ - بله دخترعموی بنده هستند اتفاقی افتاده؟ به من بگید چی شده. - باید بگم خانم مهدوی از نظر روحی و جسمی مشکل پیدا کرده اند از عصر دیروز در این حال هستند. - اما سعید؟ دکتر خواهش می کنم حرف بزنید سعید کجاست؟ - مردی که همراه این خانم بوده متأسفانه... - چی دکتر؟ - غرق شدند. عباس پور سکوت کرد. مهرداد با حیرت گفت: - شما که مزاحم نیستید؟ - معذرت می خوام دکتر اما مثل اینکه شما متوجه نشدید چی گفتم. سعید امیدی روز قبل در دریا غرق شده خواهش می کنم آروم باشیدی و خودتون رو کنترل کنید شما باید هرچه زودتر خودتون رو به اینجا برسونید بیمارستان مرکزی گیلان. ارتباط قطع شد و مهرداد مبهوت به گوشی نگریست و سعی کرد آنچه را شنیده در ذهن مرور کند. ناگهان از جا پرید ساعت دو بود و می توانست قبل از تاریک شدن هوا به آنجا برود. لباس ها را عوض کرد و از اتاق خارج شد. در مقابل نگاه پرسشگر منشی و بیماران گفت: - باید برم اتفاق بدی افتاده فعلاً خداحافظ. و بلافاصله پس از گفتن این جملات از اتاق خارج شد. اتومبیل با سرعتی غیر معمول شروع به حرکت کرد آنچه را که شنیده بود کابوسی وحشتناک می پنداشت اما چطور باور نمی کرد حرفهای دکتری که در کنار آنها بود، سعید و خاطره آنقدر برایش عزیز بودند که فراموش کرد ساعت شش قرار است در محضر خطبه عقد خوانده شود افکارش آشفته بود و جاده ها را با سرعتی باور نکردنی می پیمود. اتومبیل را در جاده می راند و در مقابل اتومبیل های دیگر دستش را روی بوق می گذاشت و سبقت می گرفت. حال پریشان او رانندگان را مطمئن می ساخت که اتفاق بدی افتاده و باید خود را کنار بکشند. با سرعت تمام از عرض خیابان می گذشت و در جاده جز جسد بی جان سعید چیز دیگری نمی دید. لحظه ها کند می گذشت اما او می پیمود تا خود را به آن ها برساند برای لحظه ای به یاد زهره افتاد می دانست هر دو خانواده در تهران منتظر او هستند و حال او کیلومترها از آن ها دور شده بود و انتظار دیدن سعید و خاطره را می کشید. غیر از دیدار دوباره آن ها در آن لحظات هیچ آرزویی نداشت به ساعت نگاه کرد تا دقایقی دیگر قرار بود محضردار خطبه عقد را جاری کند اما باور داشت بدون حضور او هیچ جواب مثبتی از زهره نخواهند شنید. قلبش به عشق دیدار دوباره زوج جوان می تپید و نگرانی در چهره اش مشهود بود. برای لحظه ای قادر به تصور خاطره بدون سعید نبود. هرچه به شهر نزدیک تر می شد آثار ناراحتی در چهره اش نمایان تر می شد و هر کس با دیدن صورتش پی به ناراحتی او می برد. سعید در آن زمان برایش رقیب نبود، او مردی نبود که عشقش را از آن خود کرده بود برادری بود که مهرداد برای اشتباه بودن آن خبر دعا می کرد. کم کم باور می کرد که باید باور کند باید با خاطره بدون سعید روبرو شود روزی برای به دست آوردن خاطره حاضر بود بر همه چیز پشت کند اما دیگر آن عهد نبود و خاطره دو سال در کنار دیگری لذت ها را بی حضور او تجربه کرده بود. تابلوی گیلان مضطربش کرد. با کمی تأمل آدرس بیمارستان را گرفت و دلهره عجیبی داشت زمانی که قدم به بیمارستان گذاشت سراغ خاطره را گرفت پرستار اظهار بی اطلاعی کرد، به پرستار چشم دوخت و گفت: - دکترش کجاست، دکتر عباس پور از همین بیمارستان با من تماس گرفت مثل اینکه متوجه نیستید. پرستار با حیرت به او چشم دوخت، دانست که نزاکت را فراموش کرده، با لحن آرامتری گفت: - متأسفم اما آقای دکتر از من خواست که به اینجا بیام، از تهران بی هیچ وقفه ای حرکت کردم. پرستار به انتهای سالن اشاره کرد و گفت: - درک می کنم آخر سالن دست راست. اتاق رئیس بیمارستان اونجاست. مهرداد به تشکر سر خم کرد و از پرستار دور شد. چند ضربه به در اتاق زد و با اجازه وارد شد، عباس پور سر بلند کرد و به قیافه جذاب و نا آشنای او چشم دوخت، مهرداد پیش آمد و گفت: - مهرداد مهدوی هستم مثل اینکه شما با من تماس گرفتید. آقای دکتر لطفاً به من توضیح بدین که چی شده. عباس پور برخاست و دستش را به جانب او دراز کرد و دستان سرد او را به گرمی فشرد به چشمان او چشم دوخت و گفت: - لطفاً بنشینید. با دستپاچگی مقابل دکتر نشست. عباس پور گفت: - بله من با شما تماس گرفتم. متأسفانه باید عرض کنم آقای امیدی که از همکاران ما هم بوده در دریا غرق شده خیلی متأسفم. مهرداد سرش را میان دو دست گرفت و گفت: - پس حقیقت داره. لحن صادق و چشمان حقیقت گوی عباس پور او را متقاعد کرد آنچه شنیده بود حقیقت داشت. زمانی که سربلند کرد قطره های اشک بر گونه اش لغزیدند به آرامی گفت: - خاطره؟ - گفتید چه نسبتی با اون دارید؟ - من پسرعموش هستم. - ببینید دکتر مهدوی در حال حاضر مشکل شما و ما خانم خاطره است، تلاش ما بی نتیجه بود، خانم مهدوی چشم از دنیا بسته و تا زمانی که خودش نخواهد تلاش ما بی نتیجه است. شما روانپزشک هستید و می دونید صدمه به قشر داخلی مغز یعنی چه، موضوع مهم فعلاً دخترعموی شماست می دونم سخته اما بهتره به خانواده اش خبر بدین و برای انتقال جسد اقدام کنید. - می تونم خاطره رو ببینم؟ - البته دکتر تمام چشم امید ما به شماست. اتاق سیصد و دو بخش ویژه. مهرداد تشکر کرد و همراه او از اتاق خارج شد. عباس پور در اتاق خاطره رو گشود و گفت: - دکتر این شما و این هم بیمار سعی خودتون رو بکنید اگر بیدار بشه عوارض بدی در انتظارشه مشکل اینجاست که اون بارداره و این سکوت خیلی خطرناکه. - می فهمم دکتر. - آقای مهدوی عمق موضوع رو درک کنید اگر امشب چشم باز نکنه دیگری امیدی به... - نه دکتر خواهش می کنم، من سعی خودم رو می کنم. - امیدوارم موفق بشید. عباس پور دست روی شانۀ او گذاشت و با گفتن "به شما امیدوارم" او را ترک کرد، مهرداد به سرعت وارد شد، هنوز کنار خاطره نشسته بود که عباس پور وارد شد مهرداد بی آنکه بتواند خود را کنترل کند بی مهابا گریست. عباس پور با تردید به او چشم دوخت و گفت: - فراموش نکنید لازمۀ شغل شما خونسردیه پس سعی کنید به اون کمک کنید می خواستم بگویم اگر بیدار شد حتماً چیزی برای خوردن به او بدهید، با صدای خاطره هر دو به جانب او برگشتند، زن جوان زمزمه کرد: - سعید صبر کن. سعید. عباس پور گفت: - تنها جملاتی که تکرار می کنه همینه هر طور شده به اون کمک کنید حتی اگر لازم شد برای ساعتی نقش همسرش رو بازی کنید دیگه عرضی ندارم موفق باشید. مهرداد بار دیگر تشکر کرد و دکتر اتاق را ترک کرد. با خروج دکتر پنجره را گشود. خاطره باز هم نام سعید رو تکرار کرد. کنار تخت او نشست. آنچه می دید باور نمی کرد، حتی نمی توانست از ریزش اشک هایش خودداری کند، باور نمی کرد این همان خاطره ایست که بر تمام دنیا می خندید. خاطره بیمار بود و تنها علاجش به دست سعید بود اما سعید دیگر وجود نداشت، بر روی صورت او خم شد و زمزمه کرد، "کاش من به جای سعید رفته بودم تا تو رو در این حال نبینم." در آن لحظات حاضر بود برای همیشه چشم از جهان بپوشد اما فقط یک بار دیگر خاطره را در کنار سعید بنگرد تنها آروزیی که برآورده نمی شد می دانست که خاطره صدا را به خوبی می شنود اما مفهوم آن ها را در آن موقعیت درک نمی کند راه های زیادی برای تلقین می دانست که همه لازمۀ کارش بود اما هیچ یک را نمی توانست روی خاطره انجام دهد. سعی کرد با استفاده از کاربردهای نفوذ به روح با او ارتباط برقرار کند. سرش را نزدیک صورت او برد و گفت: - خاطره چشم باز کن با من حرف بزن، مگه نمی خواهی صحبت کنی؟ من گوش می کنم، می شنوی چی می گم؟ خاطره خواهش می کنم نگاهم کن اولین باری که تو رو به نگاه دیگه دیدم خاطره در ذهنم نقش بست. مهرداد بی آنکه بداند جمله ای را که روزی سعید برایش بازگو کرده بود تکرار کرد در آن حال زن جوان بین بودن و نبودن، مرگ و زندگی دست و پا می زد. همۀ صحنه ها را پذیرفته بود غیر از جمله آخری که غریق نجات با ناامیدی گفته بود: - متأسفم، "دیگه زنده نیست". برایش قابل توجیه نبود. زمانی که مهرداد این جمله را تکرار کرد احساس کرد سعید کنارش نشسته است دستش را بلند کرد و گفت: - سعید بیا این رو یک بار دیگه همه جفتی. مهرداد لبخندی زد دکتر به او گفته بود اگر لازم شد نقش سعید را بازی کند اما نمی توانست، تصمیم گرفت احساس خودش را با نام سعید عنوان کند. با صدای آرام از زندگی با خاطره گفت و خاطره کم کم باور می کرد که این گفته ها را از زبان سعید می شنود. مهرداد پس از ساعتی دانست که گفته هایش برای خاطره تحلیل شده است، روی صندلی جا به جا شد و گفت: - خاطره نگاهم کن. چشمهاتو باز کن. می دونم بیمار هستی اما تو هم می دونی که طاقت بیماری تو رو ندارم ببین سعید داره می ره تو دارو می خواهی، داروخونه نزدیکه چشم باز کن خیلی زود برمی گرده، مگه سعیدت رو نمی خواستی مگه صداش نمی کردی پس چرا نگاهش نمی کنی من هم مثل اون منتظرم فقط می خواهم یک بار دیگه لبخند رو بر لب تو ببینم تبسم کن خاطره. لبخند زد و دستانش را به سوی مهرداد دراز کرد با صدای نسبتاً بلندی گفت: - سعید می دونستم حقیقت نداره می دونستم برای همیشه کنارم می مونی دروغ بود، حرف های اون مرد دروغ بود. سعید به تو نیاز دارم قول دادی همیشه کنارم بمونی. سعید! بار دیگر دست بالا آورد، مهرداد دانست که او را به جای سعید اشتباه گرفته است تنها کاری که می توانست به خاطره کمک کند این بود که آن تصور را خراب نکند، دستان او را در دست گرفت و گفت: - اینجا هستم کنار تو. تقدیر زمانی ما رو از هم جدا کرد اما حالا کنارت هستم نگران نباش عزیزم سعید به داروخونه رفته و خیلی زود برمی گرده حالا چشم باز کن تو باید همه جارو ببینی، نگاهم منتظره خاطره. خیلی ها منتظر باز کردن چشم های تو هستند خواهش می کنم. سرش را جلوتر آورد و مقابل صورت خاطره گرفت. چندین نفس عمیق کشید. خاطره کم کم به حرکات مهرداد واکنش نشان داد و از حرارت نفس او سر تکان داد، دست روی پیشانی او گذاشت دمای بدنش تا حد قابل توجهی پائین آمده بود عرق های درشت پیشانی او را پاک کرد، خاطره اطمینان یافته بود که سعید زنده است و به زودی بازمی گردد باید چشم می گشود تا او را زمان بازگشت می دید. مهرداد روی صورت او خم شد چندین نفس عمیق کشید و خاطره چشم گشود، مهرداد با خوشحالی فریاد کشید: - خدایا... خاطره خیلی خوشحالم. بی آنکه صورت او را تشخیص دهد گفت: - سعید جان! تمام بدن مهرداد سرد شد و خون در رگهایش منجمد شد نمی توانست حرف بزند. خاطره به آرامی گفت: - هوا سرده. به سرعت پنجره را بست و پتو را بالاتر کشید تا خاطره را گرم کند تا آن موقع شب گرسنه بود و لب به غذا نزده بود، به سرعت از اتاق خارج شد و پس از زمان کوتاهی با ظرف غذا برگشت، به خاطره کمک کرد تا بنشیند. در آن لحظات مهرداد برای خاطره حکم سایه ای مهربان را داشت که برای یاری اش آمده بود. تمام فکرش حول بازگشت سعید می گشت مهرداد با دست خود غذا به دهان او می نهاد و با مهربانی نگاهش می کرد اما رگه های اندوه و نگرانی در نگاهش هویدا بود. چگونه می توانست با او از رفتن سعید بگوید بی آنکه او را در آن حرمان و ناباوری ببیند. در آن لحظه نگاه خاطره پر از پرسش بود و در چشمان مهرداد قطره اشکی لانه کرده بود و قصد فرو افتادن نداشت تا مبادا خاطره چیزی بفهمد. مهرداد فرصت را مناسب نمی دانست، پس از آنکه غذا را به او خورانید به او کمک کرد تا بخوابد قصد خروج از اتاق را داشت که چند ضربه به در خورد مهرداد متوجه نشد که خاطره چون فنر از جا پرید. هنگامی به جانب او نگاه کرد که خاطره با شادمانی فریاد کشید، "سعید برگشت" و بی توجه به سرمی که به دستش متصل بود خواست از تخت پائین بپرد که اتصال سرم به دستش تعادل را بر هم زد و نزدیک بود با صورت به زمین بیفتد که مهرداد او را گرفت و گفت: - چند دقیقه صبر کن. خاطره با اشتیاق لبخند زد و گفت: - سعید سعید برگشت. به آرامی در را گشود و با دیدن پرستار سر به زیر انداخت، پرستار قرصی را به همراه لیوان آب به طرفش گرفت و گفت: - اگر چیزی خورد این رو به اون بدین. تشکر کرد و گفت: - این کارو می کنم. پرستار با گفتن "اگه به چیزی نیاز داشتید به من اطلاع بدین" از مقابل در دور شد. مهرداد به ساعتش نگاه کرد، از سه بامداد گذشته بود و زمان زیادی تا طلوع خورشید نمانده بود به آرامی کنار خاطره نشست و گفت: - پرستار قرصت رو آورد. با نگرانی به او چشم دوخت و گفت: - به نظرت سعید دیر نکرده؟ مهرداد تاب شنیدن این سخن را نداشت برای رفتن اقدام کرد و گفت: - استراحت کن در حال حاضر به خواب بیشتر از هر چیزی نیاز داری. لباس مهرداد را کشید و با ناراحتی گفت: - تنهام نگذار من می ترسم بمون خواهش می کنم سعید خیلی زود برمی گرده بعد می تونی بری اما حالا از تنهایی می ترسم. مهرداد در تمام سال ها او را اینچنین وحشت زده ندیده بود گفتۀ او نگرانش کرد و از تصور اینکه خاطره نتواند با آن موضوع کنار بیاید بر خود لرزید. خاطره با آن که منتظر آمدن سعید بود اما از آنچه پیرامونش بود وحشت داشت و حالا به مهرداد اصرار می کرد کنارش بماند. مهرداد لبخند دلنشینی به صورت پر هراس خاطره زد و گفت: - جایی نمی رم، بخواب کنارت می مونم. آرام گرفت و دیدگان را بر هم گذاشت. مهرداد نگران به صورت معصوم او خیره شد خاطره مثل کودکانی که از تنهایی وحشت می کنند و به دامان مادر پناه می برند ترسیده بود و از او می خواست تنهایش نگذارد. حرکات او زنگ خطر را برای مهرداد به صدا درآورد. دیدن وضعیت او برایش مشکل می نمود. زمانی که از خوابیدن خاطره مطمئن شد از اتاق او خارج شد، به اتاق مجاور رفت و خوابید. زمانی چشم گشود که عباس پور به محل کارش آمده بود. به دیدن او رفت تا خبر به هوش آمدن خاطره و آنچه شب قبل بر او گذشته بود را به دکتر بدهد. عباس پور از خبری که می شنید به وجد آمد و گفت: - شما در کارتان مهارت کافی دارید. با سر تشکر کرد. عباس پور متفکرانه به مهرداد نگریست و گفت: - شما بهتر از من آگاهی دارید که یک شوک عصبی می تونه آینده رو خراب کنه. نمی تونیم موضوع رو از اون پنهان کنیم بهتره هرچه زودتر موضوع رو براش توجیه کنید البته طوری بیان کنید که وضعیتش از حالا بدتر نشه اگه یک بار دیگه به حال اغما فرو بره هیچ امیدی به زنده موندن ایشون نمی مونه. آقای مهدوی شما باید موضوع رو برایش تفسیر کنید و کاری کنید که با پذیرفتن این موضوع گریه کنه، باید موضوع رو تحلیل کنه و چون دیگران در از دست دادن عزیزش ناله کنه، اگه نتونه این موضوع رو باور کنه و غم و گریه اش رو بروز بده خطر دیوونگی تهدیدش می کنه، توجه کنید که روح حساس خانم مهدوی پذیرای این موضوع نیست و باید به آرامی طوری که بتواند با موضوع کنار بیاید خبر مرگ همسرش رو به اون بدین ممکنه برای مدتی تحت فشار عصبی قرار بگیره اما به مرور زمان حالش بهتر می شه. طی این مدت باید تحت نظر روان پزشک قرار بگیره. - بله می فهمم فکر می کنم خودم بتونم کنارش باشم. - دکتر مهدوی معذرت می خوام اما بهتره به فکر انتقال جسد هم باشید ما بیشتر از این قادر به... - می فهمم دکتر. سعی می کنم همین امروز جواز انتقال جسد رو بگیرم. - ممنون ضمناً بهتره با پدر و مادر خانم مهدوی تماس بگیرید. ممکنه به حالت های عصبی تبدیل بشه و بقیه رو هم خودتون بهتر می دونید. - بله قصد داشتم همین حالا با تهران تماس بگیرم به هر حال از لطفتون ممنون. - خواهش می کنم. * * * * * خاطره زمانی چشم گشود که ساعتی از روز گذشته بود. پرستاری برای دادن صبحانه وارد اتاقش شد، با دیدن پرستار لبخند زد و سلام کرد، با خوشرویی جواب شنید، پس از دقایقی رو به پرستار کرد و با لحن کودکانه ای پرسید: - شما از همسرم خبر ندارید؟ نمی دونید الان کجاست؟ تقریباً تمام کادر بیمارستان از موضوع غرق شدن سعید و بیهوشی خاطره آگاهی داشتند. پرستار که خاطره را خونسرد دید به گمان آنکه موضوع را پذیرفته میز صبحانه را روی پای او قرار داد. با لحنی که مملو از غم و اندوه بود گفت: - فعلاً تو سردخونه است آقای جوانی که از دیروز اینجاست دنبال گرفتن جواز انتقال جسد همسرتونه. نگران نباش عزیزم خیلی زود برمی گرده می تونید با آمبولانس جنازه رو انتقال بدین. خاطره برای دقایقی به پرستار خیره شد و ناگهان سینی صبحانه را به طرف او پرتاب کرد پرستار با حیرت قدمی پیش گذاشت و خواست حرفی بزند که خاطره سیلی محکمی به گوش او نواخت و از اتاق بیرون دوید، همه کسانی که در سالن بودند به او خیره شدند، خاطره متوجه هیچ کس نبود فریاد می کشید و سعید را می طلبید. پرستارها به طرف او رفتند تا او را آرام کنند اما خاطره به هیچ یک اجازه نزدیک شدن رو نداد. دکترها سعی کردند او را آرام کنند اما خاطره فریاد می کشید و همه بیماران را به دور خود جمع کرده بود، بیماران به او چشم دوخته بودند و تقریباً همه از ناراحتی او آگاهی یافتند، سعی پرستارها بی نتیجه بود و خاطره با فریاد از سعید می خواست که او را از آنجا بیرون ببرد. همه ناراحت بودند و راه چاره ای را جستجو می کردند که مهرداد با داروهای خاطره از راه رسید. با وضعیت بیمارستان و شنیدن گفته های نگهبانان در مورد زنی که شوهرش را صدا می کرد به سرعت از پله ها بالا رفت و خودش را به بخش رسانید. با دیدن خاطره در آن وضع به سوی او دوید، همه با دیدن مهرداد نفس راحتی کشیدند چرا که پرستارها دریافته بودند تنها شخصی که می تواند او را آرام کند مهرداد است. مقابل خاطره ایستاد، پاکت داروها را رها کرد و با صدایی آمرانه گفت: - خاطره بس کن و آروم باش. اما حرف های مهرداد در آن موقعیت بی نتیجه بود و همچنان فریاد می کرد. مهرداد جلوتر آمد سینه به سینه او ایستاد و گفت: - با تو هستم تمامش کن. خاطره با دست به پرستاری که برایش صبحانه آورده بود اشاره کرد و گفت: - اون زن دروغگوئه، به من دروغ گفت، از اون متنفرم، گفت که سعید مرده، اما دروغ گفت. ناگهان به طرف پرستار دوید، مهرداد متوجه او بود به سرعت به طرفش دوید و شانه های او را گرفت و تکان داد، دیگر طاقت دیدن او را در آن حال نداشت، او را به سوی دیوار هل داد و گفت: - من هستم مهرداد گوش کن. خاطره متحیر دستش را به دیوار گرفت تا خود را از خطر افتادن برهاند، آرام شد سرش را بلند کرد و به مهرداد خیره شد، مهرداد اشک می ریخت و سر به زیر داشت، خاطره که گویا تازه متوجه حضور مهرداد شده بود جلوتر آمد و با لحن آرامی پرسید: - چی شده مهرداد؟ تو اینجا چه کار می کنی؟ مهرداد سعید دیر کرده، قرار بود خیلی زود از داروخونه برگرده. به زمین چشم دوخت با دیدن پاکت داروها نشست و گفت: - مهرداد داروهای منه؟ سعید رو کجا دیدی؟ چرا خودش داروها رو نیاورد، سعید من کجاست؟ سکوت کرد و به مهرداد چشم دوخت همه شاهدان آن صحنه با چشم و دل خاطره را همراهی می کردند. مهرداد به آرامی زیر بازوی او را گرفت و گفت: - باید با هم صحبت کنیم می دونی چند وقته با هم حرف نزدیم؟ او را واداشت به دنبالش روان شود، مهرداد نمی توانست و حتی نمی دانست چگونه موضوع را شرح بدهد. با او وارد اتاقش شد و پس از سکوتی کوتاه گفت: - سفر چطور بود؟ دوست دارم برام حرف بزنی صدای تو به من آرامش می ده. از جانب ما هم زیارت کردی؟ سعی کرد به نحوی خاطره را از فکر سعید بیرون بیاورد اما خاطره با خشنودی گفت: - خیلی خوش گذشت هم من و هم سعید از طرف همه نایب الزیاره شدیم تو کی آمدی؟ کی به تو خبر داد که من اینجا هستم؟ سعید به من نگفت که با تو تماس می گیره، حتماً تازه رسیدی و خسته هستی صبر کن سعید برگرده بعد با هم می ریم ویلا. نمی توانست به هیچ صورتی خاطره را از فکر کردن به سعید بیرون بیاورد، خاطره از شب گذشته چیزی به خاطر نداشت حتی فراموش کرده بود که نیمه شب با مهرداد غذا خورده و از او خواسته بود کنارش بماند، مهرداد پس از دقایقی گفت: - به مادربزرگ سر زدی؟ - نه سعید دوست داشت قبل از رفتن مادربزرگ را ببیند، اول هم گفت بهتره این چند روز رو اونجا باشیم اما تو که می دونی مامان بزرگ پا درد داره و دیدم بریم اونجا دردسر می شه. مهرداد برخاست مانتوی خاطره را روی دوشش انداخت و گفت: - هوای بیرون خیلی خوبه بهتره اونجا با هم صحبت کنیم. سری هم به ویلای شما می زنیم تا وسایلت رو جمع کنی، می دونی شما باید دیروز برمی گشتید اما بیماری تو مانع شد | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #20 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 12,089
(View Stats)
تشکرها: 67,486
تشکر شده 214,140 بار در 14,665 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز با تشکر قفل | ||||||||
| |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| بنده, تایپ, حاجی, خاطره, فاطمه, فراخوان, نودوهشتیا, گروهی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | ستاره بخت (علم ناز حسن زاده) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 363 | ۲۰ فروردين ۱۳۹۱ ۰۴:۴۶ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو جلد 1 (شهره وکیلی) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 245 | ۲۳ آذر ۱۳۹۰ ۰۹:۲۹ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | شب زیبا شدن من (فاطمه زاهدی) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 112 | ۲۳ آبان ۱۳۹۰ ۰۹:۵۸ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | با قلب تو می تپم (افسانه نادریان) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 123 | ۸ آبان ۱۳۹۰ ۰۲:۰۹ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (فاطمه جمشیدی) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 126 | ۱۴ مرداد ۱۳۹۰ ۰۱:۳۳ بعد از ظهر |