| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش مسابقات ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: RASHT*¤.¸¸.
نوشته ها: 4,073
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : رمان،روانشناسي،تخيلي حالت من : | پست بسیار مفید : +8 امتیاز سلام .... می خوام براتون کتاب نیمرخ رو تایپ کنم مشخصات : نام کتاب : نیم رخ 2 (داستان هایی واقعی و تکان دهنده از زندگی جوانان) نوشته ی : مریم خدادادیان . انتشارات : پردیسان . چاپ اول : پاییز 1382 تعداد صفحات : 160
| ||||||||
| |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش مسابقات ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: RASHT*¤.¸¸.
نوشته ها: 4,073
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : رمان،روانشناسي،تخيلي حالت من : | پست بسیار مفید : +6 امتیاز شاعر غزل هاي ناب ـ عجب غزلي خوند ! كيف كردم ! به قول آقا معلم ، يه شاهكار بود . اين ها را سحر مي گفت . سپيده هم گفت : «خدا عجب استعدادي بهش داده !» پريدم وسط حرفش و گفتم : «كاش يه كمم حيا و نجابت بهش داده بود!» يهو همه ماتشان برد و شهرزاد گفت : «چي گفتي ؟» گفتم : «باورتون نمي شه اگه بگم جمعه توي دربند روي كوه دستش تو دست چه كسي بود . خوبه نامزد داره ، بيچاره پسره ، كه منتظره سربازيش تموم بشه ، خانومم ديپلم بگيره و عروسي كنن ، ديگه نمي دونه وقتي اين جا نيست ، چه خبره .» بچه ها دورم جمع شدند و گفتند : «جدي مي گي ؟ چه بي صفتيه !» سرويس آمد ، بچه ها وقتي سوار مي شدند ، گفتند : «فردا زودتر بيا درست و حسابي برامون تعريف كن.» شهرزاد گفت : «شوخي مي كنه ، دروغكي مي گه ، مي خواد ببينه شما چي مي گين . باورتون شد ؟ اين عادتشه چرند بگه .» سرويس راه افتاد . بود كالباس گيجم كرده بود . شهرزاد گفت : «يه گاز بزن .» جوابش را ندادم . كاغذ ساندويچ را توس سطل انداخت و دهانش را با دستمال پاك كرد و گفت : «بيا بريم كارت دارم .» محلش نگذاشتم و راهم رو كشيدم و رفتم . دستش را انداخت دور شانه هايم و گفت : «ببين آخه ، تو دست رو يكي گذاشتي كه همه روش قسم مي خورن ، شايد نامزدش بوده .» دست هاي شهرزاد را از دور شانه هايم كنار زدم . گفتم : «من نامزدشو مي شناسم چند دفعه اومده در مدرسه دنبالش ، اون موقع كه هنوز نرفته بود سربازي ، يعني من مرض دارم بهش تهمت بزنم ؟! » شهرزاد دستم را گرفت و كشيد . جلويم ايستاد و گفت : «ببين مرده چه شكلي بود ؟ كجا ديديش ؟» كمي فكر كردم و بعد يادم آمد كه فريبا برايم گفته بود جمعه روي كوه هاي دربند او را ديده بود ،دست تو دست شمسايي . فوري گفتم : «جمعه كه رفته بودم كوه ديدم . تازه من جلوي بچه ها نگفتم كه طرف كيه ! » شهرزاد پايش را كوبيد زمين و گفت : «يعني مي شناسيش ؟» نگاهي به دور و برم كردم و گفتم : « اما بايد قول بدي به كسي نگي . » دست هايش را گذاشت روي شانه هايم و چسباندم به ديوار «قول مي دم ! حالا بگو كيه ؟» چشمم را انداختم توي چشم هايش «باورت نمي شه اگر بگم .» ادامه دارد.... | ||||||||
| |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,022
(View Stats)
تشکرها: 108,073
تشکر شده 197,399 بار در 18,595 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست معمولی : +2 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد! ممنون دیر باریدى باران ... دیر... من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! | ||||||||
| |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش مسابقات ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: RASHT*¤.¸¸.
نوشته ها: 4,073
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : رمان،روانشناسي،تخيلي حالت من : | پست بسیار مفید : +6 امتیاز ـ جون به لبم كردي بگو ديگه ؟ ـ شمسايي . انگار چشم هاي شهرزاد داشت از حدقه در مي اومد . ـ نگفتم باورت نمي شه ؟! بي خودي نيس كه هر مزخرفي رو ، سر كلاس مي خونه ، بهش بهترين نمره رو مي ده ، يادته اون غزلي رو كه سر كلاس خوند بعد شمسايي بهش گفت كه شاهكاره ، اما زنگ خانم كريمي كه خوند هزار تا ايراد ازش گرفت . تو رو خدا خودت بگو انشاي فريبا چش بود به اون قشنگي ؟ اون وقت شمسايي بي سواد برگشت گفت : «كه انشا هم مثل بقيه ي قالب هاي ادبي بايد داراي تصوير باشد. اگر دقت كرده باشيد در غزلي كه قبلاً خوانده شد ، تصاوير بسيار بكر و زيبايي آورده شده بود . شما هم بايد سعي كنيد در انشا از تصوير استفاده كنيد .» طفلك فريبا فكر مي كرد بعد تموم شدن انشاش كلي به به و چه چه نثارش مي كنه ، ديگه نمي دونس ، شمسايي از شعر كسي كه دستشو مي گيره و باهاش مي ره كوه تعريف مي كنه ، نه از انشاي فريباي پاك و معصوم . شهرزاد بدون اين كه حرفي بزند سرش را انداخته بود پايين و قدم هايش هي كند و كندتر مي شد ، بعد گفت : «اونم انشا بود فريبا نوشته بود ؟! حال آدم بهم مي خورد . توقع داشتي شمسايي بهش نمره ي خوبم بده ؟! اگرم از غزل اون تعريف كرده ، تعريف داشته ، هممون مي دونيم . حالا تو مطمئني دست شمسايي ، تو دست اون بود ؟ يعني قشنگ ديدي شمسايي بود ؟» اين سوال رو كه كرد ، صورت فريبا جلوي چشمم نقش بست ؛ وقتي مي گفت :«يه خبر داغ برات دارم ، شمسايي رو ديدم كه دستش تو دست يه دختره بود و داشتن گل مي گفتن و گل مي شنوفتن . مي دوني دختره كي بود ؟ شاعر غزل هاي ناب كلاس .» تا آمدم بگويم كه فريبا آنها را ديده حرفم رو خوردم و گفتم : «چند دفعه مي پرسي ؟! ميشه آدم معلم ادبياتش رو نشناسه ؟ يا همشاگرديشو ؟! مي گم اونا بودن ديگه ، باور نمي كني نكن . » شهرزاد گفت : «چي بگم خب لابد بوده كه مي گي . ولي من مي ترسم . مي دوني تو نبايد جلوي فخري حرف مي زدي . وقتي خبري به اون مي دي انگار رفته رو آنتن بي بي سي . فرداش همه در موردش حرف مي زنن . چه خوب شد حرفي از شمسايي نزدي وگرنه همين فردا بود ، كه خانم مدير تو دفتر بهت بگه كه دختري احمق اين مزخرفا چيه كه پشت سر معلم من زدي . اگه نتوني ثابت كني ، عين موش مي ندازنت بيرون ، حالا حرف بزن . رو اصل چه ملاكي به دختري كه نامزد داره ، تهمت زدي ؟ اگه خانواده ش بيان توي مدرسه آبروريزي كنن ، چه مدركي داري كه حرفاتو ثابت كني و ....» حرف هاي شهرزاد كه به اينجا رسيد ترس برم داشت . چند دفعه خواستم بگويم ، من نديدم ، فريبا گفته ، ولي جرئت نداشتم ، فوري خداحافظي كردم . توي راه ، دل تو دلم نبود . تا رسيدم خانه ، به فريبا زنگ زدم و همه ي چيزهايي را كه شهرزادگفته بود ، گفتم و با ترديد پرسيدم : «تو مطمئني اونا بودن ؟» فريبا هيچي نگفت ، سكوتش ترس را ريخت توي تنم . دوباره پرسيدم : «فريبا مطمئني اونا بودن ؟ » ادامه دارد.... | ||||||||
| |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش مسابقات ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: RASHT*¤.¸¸.
نوشته ها: 4,073
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : رمان،روانشناسي،تخيلي حالت من : | پست بسیار مفید : +6 امتیاز ـ آره ديگه . ترسو چند دفعه مي پرسي ؟ هر وقتم به گوش خانم مدير رسيد خودم جوابشو مي دم . م يگم كه اون دوتا بودن . با همين چشمام ديدم . دلم آرام گرفت ، گفتم : «از اين به بعد هر كي ازم پرسيد ، مي گم ، من نديدم تو ديدي و ...» فريبا پريد وسط حرفم و گفت : «تو رفتي همه جا پر كردي . پس حق نداري جلوي كسي حرف منو بزني ، يه كلام بگو ، خودم ديدم . اسم منم نيار ، تو دهن لق بودي به من چه مربوطه ؟! من فقط به تو گفتم ، خيالم نداشتم به كس ديگه اي بگم .» كفري شدم و گفتم : «ولي من نديدم . تو گفتي .» ـ من يه چيز گفتم ، اما الان پشيمون شدم . مي خواستي جلو دهنت رو بگيري . تازه الان بري بگي خودت نديده بودي ، آبروت مي ره . همه مي فهمن دروغ گفتي جرمت سنگين تر مي شه . توي قفسه ي سينه ام مي سوخت . «من چيزايي رو كه تو گفتي ، گفتم ، مگه تو درغ گفتي ؟ » گوشي رو گذاشتم . شب تا صبح خوابم نبرد . تا پلك هايم سنگين مي شد كابوس مي ديدم و از خواب مي پريدم . صبح زود رفتم در خانه فريبا . وقتي مرا ديد ماتش برد . گفتم :«مگه نمي يايي مدرسه ؟» نگاهش را روي سرتا پايم گرداند «مي يام اما زوده ، بيا تو» دلم مي خواست چشم هايش را در بياورم . گفتم : «دروغ گفته بودي . آره ،فكر مي كردم شايد اشتباه ديده باشي . ولي حتي يه لحظه هم فكر نكردم ممكنه دروغ بگي . اون طفلك چه هيزم تري به تو فروخته الان همه ي مدرسه فهميدن ؟! فخري بي بي سي ، پوشش خبري خوبيه ، خودت كه مي دوني ، امروز بريم با خانوم مدير طرفيم ، چي داريم بگيم ، چرا دروغ گفتي ؟» دستش را گرفت جلوي دهانم «يواش تر ! مامانم يه وقت متوجه مي شه ، يه كاريش مي كنيم ، تو همين جا باش تا حاضر بشم . » فريبا كه رفت ،زدم زير گريه ! به خودم گفتم : «اگه اين حرفا به گوش بابام برسه مي كُشتم .» فريبا كه آمد و اشك هايم را ديد گفت : «درسته كه اونا رو با هم نديديم . اما اگه با هم رابطه نداشتن ، شمسايي ، اين قدر از نوشته هاي اون تعريف نمي كرد . چرا از انشاهاي من تعريف نمي كنه و بقيه رو اصلاً به حساب نياره ، منم لجم گرفت ، به خودم گفتم : بايد آبروشو ببرم . تو جاي من بودي ، چه كار مي كردي ؟ ببين تو كلاس فقط چند نفريم كه انشامون خوبه ، با اون تحفه كه شعرم مي گه ، اما شمسايي هميشه فقط از اون تعريف مي كنه و .... » دلم مي خواست سرش را بكوبم به ديوار . ياد حرف شهرزاد افتادم و گفتم :«انشاي تو كه مفت گرونه ، اوناي ديگم عين تو ،حسوديم اندازه اي داره ، آدم با آبروي مردم بازي نمي كنه ، تازه اونم با دختري كه نامزد داره . داريم مي رسيم مدرسه چكار كنيم ، چي بگيم ؟ من مي رم توي دفتر راستشو به خانم مدير مي گم . هر چي مي خواد بشه ، بشه ، برام مهم نيست . تو ام خودت مي دوني .» پريد جلوم ،«ببين من همه چيز رو انكار مي كنم ، بچه هام اين حرفا رو از تو شنيدن نه از من ، تازه وقتيم پرسيدن خودت ديد؟ گفتي آره ، پس مي بيني اين تويي كه بايد جواب بدي نه من .» چشم هايم را بستم . تنم داغ شده بود و فكرم كار نمي كرد . فريبا تكانم داد . ـ مشكل ما فقط ثابت كردن حرفيه كه تو زدي ، اگه يه مدرك داشته باشيم ، همه چي درست مي شه . چشم هايم را باز كردم و زل زدم به صورتش ، كار از ريشه خرابه ، وقتي اصل ماجرا دروغه .... نگذاشت حرفم تمام شود . ـ بايد يه مدرك درست كنيم مي فهمي ؟ اگه خانوم مدير ازت پرسيد مدرك داري ، بگو دارم براتون ميارم . ـ مدرك كجا بود ؟ دروغ دومم بگم كه مثل اولي بمونم توش ، من ديگه با طناب تو ، توي چاه نمي رم مي فهمي ؟ نمي رم ! ـ وايستا ، ببين چي مي گم ، به خدا خودم بهت مدرك مي دم . ديشب فكرشو كردم . خيالت راحت باشه ، يه كسي رَم ميشناسم كه پارسال عكس هاي عروسي داداشمو بهش داديم روتوش كرد . مثلاً تو يه عكس داداشم خوب افتاده بود . اما زنش چشاش بسته افتاده بود يا بر عكس . يه جا ديگه زن داداشم بد افتاده بود اما ! وقتي عكساشونو دادن به اين آقاهه ، نمي دوني چي از توش در آورد ؟ كم مانده بود جيغ بكشم . گفتم : «ديونه ! داداشت عكس داشته داده ، تو عكس از كجا مياري ؟» دستش را زد پشتم ، خيالت راحت باشه ، دو سه روز ديگه ، يه عكسي از جناب استاد شمسايي و شاعره ي مدرسه ، نشونت بدم كه دهنت وا بمونه . پارسال كه رفته بوديم مسابقه ي استاني دوربين برده بودم . عكس هر دو تاشونم دارم . خيالت راحت شد ؟ بقيش با من . انگار عين پركاه سبك شده بودم ، فكر مي كني چند روز طول بكشه تا حاضر بشه ؟ ـ دو سه روز ، پول بيشتري بهش مي دم تا زودتر آمادش كنه . واسه تولد خواهرم ؛ پس انداز كرده بودم . پولم دارم خيالت راحت باشه . آب دهانم را قورت دادم ، پس من مي رم خونه مون . خودمو مي زنم به مريضي . هر وقت آماده شد بگو بيام مدرسه . تا اگه خانوم مدير فرستاد سراغم دستم پر باشه . ادامه دارد ........ | ||||||||
| |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش مسابقات ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: RASHT*¤.¸¸.
نوشته ها: 4,073
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : رمان،روانشناسي،تخيلي حالت من : | پست بسیار مفید : +6 امتیاز فريبا قبول كرد و قول داد كه هر خبري بشود به من بگويد . روز اول و دوم به گفته ي فريبا هيچ اتفاقي نيفتاد . فقط اين خبر نقل هر مجلسي شده بود . روز سوم فريبا آمد خانه ي ما و وانمود كرد كه آمده ملاقاتم . تا مامان از اتاق رفت بيرون ، چاي بياورد ، از توي كيفش چيزي در آورد و گرفت جلويم . نزديك بود خشكم بزند . باورم نمي شد آقاي شمسايي كنار او روي كوه ايستاده بود و داشت مي خنديد . مامان با سيني چاي آمد تو . فوري عكس را گذاشتم زمين ، اما يخ كرده بودم . نگاهي به فريبا كردم . داشت مي خنديد. ـ مثل اينكه ديگه حالت جا اومده ، فردا مي ياي مدرسه ؟ من من كردم ، آیه مي يام حوصلم سر رفته . وقتي مامان از اتاق رفت بيرون ، دوباره عكس را برداشتم و نگاه كردم . ـ چطوري اين كار رو كرده ؟ دو تا عكس نشونم داد . يكي از آن ها چند تا از بچه ها را نشان مي داد كه كنار هم ايستاده بودند عكس ديگر آقاي شمسايي بود و چند تا مردديگر و پشتشان هم تابلويي بود كه رويش نوشته بود : مسابقه ي استاني دانش آموزي . باورم نمي شد . عكس سومي ، يعني همان كه شمسايي كنار او روي كوه ايستاده بود ، با همين دو عكس ساخته شده باشد . آن قدر عكس طبيعي بود كه به فكر جن هم نمي رسيد كه جعلي باشد . زود گذاشتمش تو كيفم . ـ عجب چيزييه ! حرف نداره ، با داشتن اين ديگه ترسي ندارم . هر وقت خانوم مدير يا هر كسي ديگه اي ازم پرسيد مدركت كو ، فوري نشونش مي دم . مي دوني فريبا ، تو شيطونم درس مي دي . طفلك دختره اگه عكسش رو ببينه سكته مي كنه . اما تا كسي ازم نپرسه براي اين حرفا كه زدي مدركي ام داري ، محاله عكسو ، نشون كسي بدم و آبروي اون ب يگناه رو ببرم . خنديد و گفت : «تو بايد روحاني مي شدي نه ...» فردا كه رفتم مدرسه هر لحظه منتظر بودم صدايم كنند بروم دفتر ،ولي خبري نشد . انگار موضوع آن قدر ها هم كه فكر مي كردم پخش نشده بود و به گوش دفتر نرسيده بود . وقتي اين را فهميدم يك جورايي خوشحال بودم و مرتب با فريبا خبرها رارد و بدل مي كرديم . يك هفته اي گذشت و خبري نشد . تا يك روز سحر و فرانك به من گفتند «فريبا مي گه تو يه عكسم ازشون گرفتي . نشون اونم دادي . راس مي گه ؟» انگار كسي گوشت هاي تنم را گرفته بود توي دستش و داشت پر پر مي كرد . خيس عرق شدم و زبانم باز نمي شد . دوباره گفت : تورو خدا اگه داري نشونمون بده ، جون مامانت ...» همان طور كه داشت حرف مي زد فريبا رسيد . فرانك پريد و دست انداخت گردنش و گفت : «مگه خودت نگفي عكس اون دوتا رو با هم ديدي ؟» فريبا نگاهش رو از من دزديد و شانه هايش را از زير دست فرانك كشيد بيرون ، اما چيزي نگفت ، نمي دانستم چه بايد بگويم . آمد سر زبانم كه بگويم همه ي اين حرف و حديث ها دروغ است و زير سر اوست كه فريبا گفت : «خب نشونشون بده ، تا شاعره غزل هاي معاصر با پررويي نگه ، مي رم دفتر و همه چي رو به خانم مدير مي گم و ادعاي شرف مي كنم .» سردم شده بود و نگاه ام ماسيده بود زمين . دستم رفت توي كيفم و عكس را در آوردم و گرفتم جلويشان فرانك از دستم قاپيد و زل زد بهش ، تند تند گفت «واي خاك برسرت ، دختره ي هرزه ! مگه نامزد نداري ؟! باورم نمي شه اين كه شمسايي....» سحر هم عكس را گرفت و نگاهش كه افتاد به آن ، زد توي صورتش و گفت : «تف به روت دختره ي بي حيا ، معلم هم بودن معلم هاي قديم ، مامان راس مي گه ، با ديدن ظاهر مردم نمي شه در موردشون قضاوت كرد ، منو بگو كه هميشه به خودم مي گفتم : كه چه دختر پاك و نجيبيه . به شمسايي هم ايمان داشتم ، من كه ديگه سر كلاسش نمي رم ، بايد بياندازنش بيرون ، حالم ازش بهم مي خوره ، به هر چيزي فكر مي كردم جز اين مورد ، يكي نيست به اين دختره بگه تو كه نامزد داري ، بايد وقتي نيست ، بري دنبال اين جور كارها ؟! تف به روت بياد . » زير چشمي به فريبا نگاه كردم ، انگار با هر كلمه اي كه سحر مي گفت يك مشت آب جوش مي ريختند روي تنم . فرانك گفت : «بايد آبروي اين جور آدم ها رو برد ، اينا بميرن بهتر از اينه كه بمونن» سحر عكس را گذاشت توي كيفش و گفت «دلم فقط براي نامزدش مي سوزه .» پريدم طرفش و گفتم : «عكس رو چرا گذاشتي تو كيفت ؟» سحر زيپ كيفش را بست «مي خوام نشونش بدم و تف بندازم تو صورتش .» گر گرفته بودم ، رفتم طرف فريبا . او دست سحر را گرفت و گفت : «لوس نشو عكسو بده ، اون يه مدركه ، اگه بلايي سرش بياد ما نمي تونيم هيچي رو ثابت كنيم ، بده لوس نشو» فرانك زد روي شانه ام و گفت : داره مياد . ادامه دارد ..... | ||||||||
| |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش مسابقات ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: RASHT*¤.¸¸.
نوشته ها: 4,073
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : رمان،روانشناسي،تخيلي حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز وقتي رسيد سحر گفت : شاعره غزل سراي معاصر ! لطفاً مي شه يه دقيقه افتخار بديد ، يه عرض كوچولو داشتيم . حس مي كردم پوست تنم دارد مي تركد . نگاهم روي فريبا بود . مي ديدم او هم رنگش عين گچ شده . سحر و فرانك در گوش هم پچ پچي كردند و بعد سحر عكس رو در آورد و گرفت جلوي چشم او ، چشم هايم رو بستم ، نمي توانستم سرپا بايستم ، دست هايم را بهم گره كرده بودم و فشار مي دادم . درد فرو رفتن ناخن هايم را توي گوشم حس مي كردم هيچ صدايي نمي آمد . ناگهان يكي گفت : واي از حال رفت ! چشمم رو باز كردم . ديدم ،مريم غش كرده تو بغل زهره ، سحر و فرانك ماتشان برده بود و عكس افتاده روي زمين . پريدم و عكس را برداشتم . يكي مي گفت : بريد به خانم مدير بگيد ، زنگ بزنه به اورژانس . يكي ديگر مي گفت : چش شده ، ناراحتي قلبي داره ؟ و ديگري ، مبادا سكته كرده ، اين روزا راه به راه جوونا سكته مي كنن . خانم مدير رسيد و مريم را گرفت توي بغلش و زد توي صورتش . اما انگار صد سال بود خوابش برده بود . به زهره كه بغلش نشسته بود و داشت گريه مي كرد گفت : گريه نداره ، الان اورژانس مي رسه ، پيش مياد ، قلبه ديگه يه وقتا خسته مي شه ، شايدم فشارش يا قند خونش افتاده پايين . يكي گفت : اومدن . دو نفر با يك كيف توي دستشان رسيدن و يكي از آن ها پلك چشم هاي مريم رو كشيد بالا و يك نگاهي به چشمش انداخت . آن يكي شروع كرد به گرفتن فشارش ، بعد هم يك آمپول زد توي رگش و او را گذاشتند روي برانكارد . خانم مدير پرسيد : چش شده آقا ؟ مرد همان طور كه كارش را مي كرد ،گفت : ان شاالله چيزي نيست ، خوب مي شه ، يه شوك خيلي قوي بهش وارد شده ، مي بريمش بيمارستان يكي با ما بياد . به خانوادشم خبر بديد بيان بيمارستان . زهره گفت : من برم خانم مدير ؟ ولي خانم مدير به خانم سُلتي گفت :خانم شما بريد . بعد هم به زهره گفت : چي شد كه اين اتفاق افتاد ؟ انگار پايم چسبيده بود به زمين و قلبم داشت مي افتاد زمين . زهره اشك هايش را پاك كرد و گفت : سحر ، يه عكس از تو كيفش در آورد و گرفت جلوي مريم اُ...اُ خانم مدير گفت : زهره حرف بزن ، گريه نكن اين جوري نمي فهمم چي مي گي ... زهره آب دهانش را قورت داد و دماغش را بالا كشيد . اشك هايش را پاك كرد و گفت : هيچي خانوم وقتي مريم عكس رو ديد ، از حال رفت . ـ عكسه مگه چي بود ؟ زهره دوباره زد زير گريه . خانم مدير شانه هاي زهره رو گرفت توي دستش و شروع كرد به تكان دادن . ـ مي گم ، عكسه چي بود ، الان كجاست ؟ زهره با دستش مرا نشان داد و خانم مدير چشم هايش كه افتاد چشمم گفت : عكسه كو ؟ نمي دانم چرا گفتم : دست من نيست خانم ، ما برنداشتيم . و نگاهم افتاد به زهره كه داشت گريه مي كرد. انگار نشنيد من چه گفتم . خانم مدير به سحر گفت : زهره مي گه عكسو تو نشون مريم دادي آره ؟ سحر كيف مرا نشان داد . خانم مدير كيفم رو از دستم كشيد ، گرفت جلوم و گفت : درش بيار ببينم چي بود . انگار دست هايم فلج شده بود و داد زدن هاي خانم مدير بي اثر . كيفم را گرفت و داد دست فريبا و گفت : عكسو در آر ببينم . فوري گفت : منم ديدم خانم . زيپ كيفم را باز كرد و عكس را گرفت جلوي خانم مدير ، بچه ها دورش جمع شدند و هي سرك مي كشيدند كه عكس را ببينند . خانم مدير عكس را چسباند به سينه اش و گفت : بچه ها بريد دنبال كارتون . زهره ، سحر و تو كه خشكت زده بياين دفتر . سحر ، آمد طرفم و گفت : چرا خشكت زده ، از چه مي ترسي ، چشمش كور مي خواست نكنه ، اون موقع كه داشت اين كارا رو مي كرد به فكر اين روزا نبود . به قول عزيزم ، ماه كه زير ابر نمي مونه . حالام خودشو زده به غش و ضعف . فريبا آمد شانه هايم را گرفت توي بازوهايش و گفت : ناراحت نباش وقتي روي كوه دست به دست هم مي گفتند و مي خنديدن ، اون قدر كه وقتي مي ايستن كنار هم تو شلوغاي صبح جمعه ي كوه اصلاً تو رو نمي بينن ، ياد اين روزا نبودن ، تو هم خوب كاري كردي ازشون عكس گرفتي ، حالام برو دفتر ، همه چيز رو بگو ، ترس نداره . صداي خانم مدير از بلندگو بلند شد . ـ اون سه نفري كه گفتم ، چرا نمي يان دفتر ؟ ادامه دارد ....... | ||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش مسابقات ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: RASHT*¤.¸¸.
نوشته ها: 4,073
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : رمان،روانشناسي،تخيلي حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز با ترس و لرز پشت سر سحر و زهره راه افتادم و رفتم توي دفتر . وقتي رو به روي خانم مدير قرار گرفتم ، دست و پايم داشت مي لرزيد . هر چي خانم از من پرسيد كه اين عكس را از كجا آوردي ؟ انگار زبانم لال شده بود و نمي توانستم يك كلمه حرف بزنم . خانم مدير از سحر پرسيد : «اين عكس دست تو چي كار مي كرده ؟» سحر برعكس من عين بلبل همه چيز رو تعريف كرد . خانم مدير از زهره پرسيد : «مگه مريم نامزد نداره ؟» زهره ، كه صدايش با هق هق گريه اش قاطي شده بود ، ـ خانوم ! خودمونم گيج شديم . اين حتماً يكيه كه شكل مريمه . به خدا خانوم مريم نامزدشو خيلي دوست داره . اصلاً اهل اين كارا نيست . تاحالا كوه نرفته ببينه چه شكليه ، حتماً يكي پيداش شده ....يعني هموني كه با آقا معلم عكس انداخته . شايد همزاد مريمه . اصلاً شايد يه خواهر دوقلو داشته . نمي دونم خانوم به خدا مريم بي گناه ...خا..نو..م خانم مدير دوباره كمي به عكس نگاه كرد و گفت : خودشه ، مريمه ، باهاش مو نمي زنه ، اگه اين دختره حرف بزنه و بگه عكسو از كجا آورده ، موضوع حل مي شه . سحر پريد وسط حرف مدير و تمام حرف هايي را كه فريبا قبلاً براش گفته بود ، تحويل خانم داد خانم مدير آمد رو به روي من و داد زد سرم و گفت : راس مي گه ؟ تو اين عكسو انداختي ؟ مگه ننداختي ؟ خب چرا حرف نمي زني ؟ اگه انداختي حرف بزن صداي زنگ تلفن همه را متوجه گوشي كرد . خانم با كمي مكث گوشي را برداشت . ـ بله ـ ...... ـ چطوري سُلتي ـ .... ـ چه خبر ؟ ـ ....... ـ مادرش اومد ؟ ـ ....... ـ نامزدش هم ؟ ـ ....... ـ مگه تهران بوده ؟ ـ ...... ـ حال خودش چه طوره ؟ ـ ......... ـ باشه خداحافظ . خانم مدير نشست روي صندلي و هيچي نگفت . زهره پرسيد : خانوم حالش چه طوره ؟ ـ به هوش اومده اما هذيون مي گه ، يه سره مي گه به خدا من هيچ وقت تاحالا كوه نرفتم . خانم بلند شد و رفت ، پشت ميزش نشست و يك شماره گرفت . ـ سلام جناب شمسايي . تشريف دارن ؟ ـ ...... ـ سلام آقاي شمسايي . مي شه فوري بياييد مدرسه ؟ خيلي فوري . كار ضروري دارم . تمام بدنم شروع به لرزيدن كرد گفتم : خانم مي شه ما بريم دستشويي ؟ زل زد به صورتم و گفت : چنه ريالچرا مي لرزي ؟ خب ، برو زود بيا . كيفو چادرتم بذار همين جا . رفتم توي حياط . دلم مي خواست فرار كنم ، اما باباي مدرسه دم در نشسته بود. رفتم سمت كلاس و تند تند در زدم . خانم اصغري در را باز كرد و بر و بر نگاهم كرد و گفت : كجا بودي ؟ بيا برو بشين گفتم : خانوم اجازه با فريبا كار داريم . يعني خانوم مدير كارشون داره .... خانم اصغري نگاهي انداخت توي كلاس و گفت : فريبا برو ببين چكارت دارن . ادامه دارد .......... | ||||||||
| |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش مسابقات ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: RASHT*¤.¸¸.
نوشته ها: 4,073
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : رمان،روانشناسي،تخيلي حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز فريبا آمد بيرون ، در را بست و مرا محكم كوبيد به ديوار و گفت : خانم مدير چكارم داره ؟ بدبخت ! من كه بهت گفتم ، چي بگو ، حتماً رفتي گفتي كار منه . خاك بر سر ترسوت كنن ، فكر كردي من عين تو ام ، هيچي نمي تونه از من حرف بكشه ، بريم تو دفتر تا ببيني چطوري ، همه چي رو انكار مي كنم بدبخت ! بريم . ببين خانم مدير زنگ زده شمسايي داره مي ياد اينجا . وقتي باهاش رو به رو بشيم چي بگم ؟ دارم از ترس قبض روح مي شم . تو رو خدا تو بيا بگو عكس انداختي منم شهادت مي دم كه باهات بودم و اون دو تا رو ديده م . فريبا! تو رو خدا دارم سكته مي كنم . بيا بريم . دست هايش را از روي شانه هايم برداشت و گفت : مگه نگفتي خانم مدير كارم داره ؟ گفتم : نه بابا . اين جوري گفتم كه بگذاره بيايي بيرون . تا اين حرف رو گفتم گفت : جون به لبم كردي ترسو ، خب برو تو دفتر . وقتي شمسايي اومد سفت و سخت وايسا ، بگو ديدمتون ، عكسم ازتون گرفتم ، همين . اينم كه عزا گرفتن نداره ، برو ممكنه خانوم شكش ببره . برو . تا آمدم توي دفتر ، چشمم افتاد به شمسايي كه داشت با خانم مدير حرف مي زد . خانم تا مرا ديد ، گفت : اين خانم ازتون عكس انداخته ، البته به گفته ي سحر . خودش كه هنوز حرفي نزده . شمسايي آمد طرفم و گفت : خانوم سرتو بلند كن . تو چشماي من نگاه كن . بگو اين عكسو تو انداختي؟ آن قد رمي لرزيدم كه او هم متوجه شد . ـ تو كه عين بيد مي لرزي ، چه طوري دل و جرئت داري دروغ به اين بزرگي بگي ؟ چرا سحر به جاي تو حرف مي زنه ؟ مگه خودت لالي ؟ فكر كردي به اين راحتي مي شه با آبروي مردم بازي كرد . بگو چه كسي اين مزخرفات رو يادت داده ؟ تو عرضه ي اين كارا رو نداري . اگر داشتي عين بيد نمي لرزيدي . حرف بزن، اين عكسو كجا جعل كردي ؟! سحر آمد كنارم ايستاد و گفت : خب آقا عكس كه دروغ نمي گه ، شما مگه تو عكس پهلوي مريم .... خانوم مدير پريد وسط حرفش و گفت : تو خفه شو ! كسي ازت چيزي نپرسيد . شمسايي گفت : من عكسمو مي برم كلانتري . ادعاي شرف مي كنم . وقتي اومدن بردنش به حرف مياد . در دفتر را باز كرد و رفت . زبانم بند آمده بود . خانم مدير شروع كرد به پرس و جو از زهره و سحر . نمي شنيدم چه مي گفت . ناگهان در دفتر باز شد و پدر و مادر مريم آمدندتو . ديگر نه چيزي مي ديدم ، نه مي شنيدم . خانم مدير تكانم مي داد و مي گفت : كجايي ؟ با تو ام دختر ! چشمم را كه باز كردم شمسايي با يك مامور جلويم ايستاده بود و مي گفت : جناب سروان من از دست اين خانوم شكايت دارم و بعد ... *** زدم زير گريه : آقا به خدا تقصير من نيست . تقصير... ناگهان ياد حرف هاي فريبا افتادم كه مي گفت ك من همه چيز رو انكار مي كنم . همان آقا گفت : داشتي مي گفتي . تقصير كيه ؟ دوباره لال شدم و او هم كسي به نام سركار محمدي را صدا كرد و گفت ك اين خانومو بنداز بازداشگاه ، تا زبونش باز بشه . اين عكس هم بده قسمت بررسي ها بگو زود جوابشو بدن . پريدم جلو يآقاي شمسايي و گفتم : به خا كار ما نيست ، همش تقصير فريباست ، حسوديش مي شد شما هميشه از شعر و انشاي مريم تعريف مي كرديد ، مي گفتين ، شاهكاره . اونم مي خواست از شما انتقام بگيره . اين حرفارم فريبا به من زده ، من فقط به بچه ها گفتم . بعد ترسيدم به گوش خانوم مدير برسه ، فريبا عكس مسابقه ي استاني رو داشت . داد به يكي ...آقا به خدا تقصير ما نبود . ما فقط حرف هاي فريبا رو به بچه ها مي گفتيم . آقا تو رو خدا مادرم بفهمه تيكه تيكم مي كنه . مادر مريم آمد جلويم و گفت : من كه نمي گذارم بري . بايد بموني اون يكي رم ميارم مي اندازم پهلوت . دخترم نزديك بود بميره . شما با آبروي ما بازي كرديد. بچم افتاده رو تخت بيمارستان و داره هذيون مي گه . يكي گفت : خانوم شما بزرگي كنين ، فكر كنين دختر خودتونه ، حالا نفهمي كرده ، الحمدالله همه چي تموم شد . شمام بزرگي كنيد و ببخشيد . دخترتونم وقت يهمه چيز رو بفهمه حالش خوب مي شه ـ اگر آقا معلم رضايت بده . من نمي دم . اون يكي رم ميارم تحويلتون مي دم . دختراي احمق حسود . انگار هر كسي هر غلطي خواست ، مي تونه بكنه پايان داستان اول . | ||||||||
| |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش مسابقات ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: RASHT*¤.¸¸.
نوشته ها: 4,073
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : رمان،روانشناسي،تخيلي حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز دومين داستان : قشنگ ترين شب ـ اگه اين دفعه از گل بالاتر بهت گفت ، بهش بگو : خيلي سر به سرم بذاري مي ذارم مي رم . بذار بترسه ، حساب كار بياد دستش . من خودم از وقتي با مامانم اينا اين جوري حرف زدم ، حساب اومد دستشون ، ديگه كاري به كارم ندارن . هر وقت بيام خونه ، جرئت ندارن بهم بگن كجا بودي . مگه ما بچه ايم كه خوب و بدمونو نفهميم س؟! شونزده هيفده سالمونه ! فكر مي كنن سهر چي گفتن بايد بگيم چشم ! تو هم نترس ، دو سه دفعه جلوش وايستي ، حواسش جمع ميشه . آدم به دنيا اومده كه آزاد زندگي كنه ، هر كاري دلش ميخواد بكنه . نه هر كاري بهش مي گن . تو رو نمي دونم ، ولي من اينجوريم . دنبال اينم كه روي پاي خودم بايستم . منت كسي رم نكشم . اين ها را ثريا مي گفت . به ساعتم نگاه كردم و گفتم : داره ديرم مي شه ، الان مامانم دلش شور مي زنه . بعداً با هم حرف ميزنيم سرش رو تكان داد و گفت : ـ حقته تو سري خور باشي ! دو ساعته دارم برات قصه ليلي و مجنون مي گم ، تازه مي گي ليلي مرد بود يا زن . تو كه اين قدر ترسويي ، پس چرا ميايي آه و ناله مي كني ! خب بشين بسوز و بساز . حالام برو ، حيف من كه واسه ي تو وقت مي گذارم . خيلي خجالت كشيدم . اما دلم بدجوري شور ميزد . تو راه كه مي رفتم ، به خودم گفتم : "ثريا راست مي گه مگه من بچه م كه جرئت ندارم ده دقيقه دير برم خونه اين دفعه اگر چيزي گفت ، جلوش در ميام . " در را كه باز كردم ، هنوز كليد را از توي قفل در نياورده بودم كه ديدم مامان جلوم سبز شد . مثل هميشه تو نگاهش نگراني موج مي زد گفت : ـ كجا بودي دختر ؟ دلم هزار راه رفت . مي دوني ساعت چنده ؟ گفتم : هر چند كه ميخواد باشه . شما فكر كرديد من بچه ام كه هي سيم جيمم مي كنين ؟ مامان خانوم . من شونزده سالمه مي فهميد ؟ شونزده سال خودمم مي فهمم چي خوبه چي بد . شمام نمي خواد نگران من باشين . عسل نيستم كه ... رفتم تو اتاقم و كيفم رو انداختم روي زمين و در را بستم . نگاهم افتاد به آينه خودم را ديدم ، به ثريا گفتم : اصلاً ترسو نيستم . ديدي چه طور جلوي مامان در اومدم ؟ بعد به خودم گفتم : راستي ، چرا مامان فقط منو بر و بر نگاه كرد بدون اين كه حتي يك كلمه حرف بزنه ؟ در را باز كردم . مامان توي هال نبود . رفتم تو آشپزخونه . بدون اين كه به او نگاه كنم در يخچال را باز كردم ، يك شيشه آب برداشتم سر كشيدم . وقتي برگشتم ديدم مامان دم در آشپزخونه ايستاده ، تا نگاهم افتاد به او از خجالت زود سرم رو انداختم پايين . مامان گفت : ـ منا طوري شده ؟ از چيزي ناراحتي ؟ تو اين طوري نبودي ! تا حالا صداتو برام بلند نكرده بودي ؟ اگر چيزي شده بگو مامان ! چي شده ؟ داشتم از خجالت آب مي شدم . فوري رفتم رو به رويش و گفتم : ـ ببخشيد ، شرمندم ! تو رو خدا مامان منو ببخش ! اصلاً نفهميدم چرا اون طوري حرف زدم . غلط كردم . تو رو خدا شما نگران نباشيد ! هيچي نشده ، به خدا راس مي گم ! فقط يه كم ...هيچي ، ببخشيد . ! آمد جلو سرم را گرفت تو بغلش . موهايم را بوسيد و گفت : ـ مامان مي دوني كه چه قدر دوستت دارم . بعد از بابات دلخوشيم فقط تويي . داداشت از وقتي زن گرفته ، يادش رفته مادرم داره . اگه تو نباشي كه من دق مي كنم . ادامه دارد ... ویرایش توسط # NEGAR # : ۹ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۹:۴۸ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| تایپ, خدادادیان, رخ, مریم, نیم, نیم رخ 2واقعی و تکان دهنده از زندگی جوانان |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| یک قدم با تو | مریم احمدی | تایپ | aras | کتابهای کامل شده ایرانی | 31 | ۱ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۰۹:۴۸ بعد از ظهر |
| سر عشق | مریم محمودی (تایپ) | Yeganeh 1 | کتابهای کامل شده ایرانی | 78 | ۱۲ بهمن ۱۳۸۹ ۱۱:۵۱ قبل از ظهر |
| کسی می آید | مریم ریاحی (تایپ) | tarane | کتابهای کامل شده ایرانی | 48 | ۱۰ آبان ۱۳۸۹ ۰۴:۱۳ بعد از ظهر |