بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۵۷ قبل از ظهر   #11 (لینک مستقیم)
همکار بخش مسابقات
 
# NEGAR # آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

دستم را انداختم دور گردنش . صورتش را بوسيدم و گفتم :
ـ مامان معذرت ميخوام
همان طور كه داشتم مامان رو مي بوسيدم توي دلم ثريا را نفرين مي كردم .
مامان گفت :
ـ اگه گفتي شام چي داريم ؟
دستم را از دور گردن مامان باز كردم و گفتم :
ـ خب ، اينو كه هر كي از كنار پنجره آشپزخونه رد بشه ، ميفهمه ، كشك بادمجون .
بعد آب توي دهانم را قورت دادم . مامان گفت : كشكه بادمجون براي منا جون .
اين كه گفت ، دلم مي خواست مرده بودم و آن حرف ها را نزده بودم . به خودم گفتم
"بايد دوستيمو با ثريا قطع كنم ، آدمو از راه به در مي كنه ، تا حالا نشسته به پام . شوهر نكرده كه يه وقت به من سخت نگذره . اونم از داداش كه تازه زن گرفته ، ديگه يادش رفت مامان چه زحمت هايي براش كشيده ، اونم از منن كه تا يه دختر ول پيدا مي شه شيرم مي كنه ، فوري تو روش در ميام . خدايا منو ببخش"
وقتي نشستيم سر سفره هي از غذا تعريف كردم . مامان گفت : چيه ؟ مي خواهي تلافي اوقات تلخي تو در بياري ؟ اونقدر هام تعريفي نيست كه مي گي ،اما تو رو خدا بگو چرا عصبي بودي چي شده بود ؟
يك ليوان آب خوردم و بعد گفتم : آخه مامان شما نمي ذاريد آدم يه ساعت بعد مدرسه بيرون بمونه . چند دفعه تا حالا بچه ها گفتن بيا با هم بريم سينما ، پياده روي ، شنا و ...اما من هر وقت به شما گفتم ، فوري گفتيد :
ـ يه وقت يه بلايي سرت مياد !؟ من كه غير تو كسي رو ندارم . آخه مامان وقتي آدم مي ره سينما چه بلايي سرش مياد ؟ يا وقتي داره راه مي ره ؟ فكر كردي وقتي بچه ها مي رن شنا ، تو دريا مي رن كه يه وقت غرق بشن ؟ آخه مامان تو هم شورشو در آوردي . همين امروز فكر كردي كجا بودم ؟ دم مدرسه داشتم با بچه ها حرف مي زديم . نيم ساعت دير كردم ، ديدي چه حال و روزي براي خودت درست كرده بودي ؟
ظرف ها رو جمع كرد و گذاشت تو سيني . بعد زل زد بهم شب كه رفتم تو رختخواب ، با خودم عهد كردم كه ديگر دور و بر ثريا نروم . صبح كه داشتم مي رفتم مامان گفت :
ـ دير نكني دلم شور بزنه
خنديدم و گفتم :
ـ چشم مامان خانوم
وقتي رسيدم مدرسه ، زنگ خورده بود . تندي رفتم سر كلاس . خانم عرب گفت :
ـ ديشب بي خوابي زده به سرت ؟
بچه ها خنديدند . رفتم نشستم . وسط درس ثريا يه كاغذ را سر داد طرفم . برداشتم . رويش نوشته بود .
ـ بعد مدرسه ميايي بريم سينما ؟ يه فيلم بيست گذاشتن . خيلي قشنگه . حيفه نبيني .
كاغذ را انداختم داخل سطل كنار نيمكتم و نگاهم را دادم به خانم عرب .
ـ فيلم بيست ديگه چيه ؟ ولش كن بابا . مگه قرار نبود تحويلش نگيرم ، ولي كاش مي شد برم ببينم ، اما مامان گفت دير نيايي دلم شور ميزنه ، گناه داره ، دلش شور مي زنه و....
خانم عرب گفت : بچه ها تا اينجا سوالي نداريد ؟
كلاس شلوغ شد . خانم داشت جواب بچه ها را مي داد كه ثريا خودش را كشيد كنارم و گفت : مي يايي بريم ؟ خيلي قشنگه .
گفتم : نه مامانم دلواپس مي شه !
صداي زنگ كه بلند شد ، ديگر صدا به صدا نمي رسيد ، ثريا دستم را گرفت و با هم آمديم بيرون . گفتم :
ـ با يكي ديگه برو ، من نمي تونم بيام ، مامان دلواپس مي شه .
زد توي سرم و گفت :
ـ تو آدم بشو نيستي ! خب حاليش كن كه تو هم عين بقيه ي دخترا آدمي . مي خواهي از زندگيت استفاده كني



ادامه دارد ...



 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


* رمان تــــــــــك ستاره *
عروسك شكستني
ز مثل زندگي
بعد سالها


اطلاعيه جلد كتاب !







# NEGAR # آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۳۲ بعد از ظهر   #12 (لینک مستقیم)
همکار بخش مسابقات
 
# NEGAR # آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض



هركي نشناست ، فكر مي كنه از پشت كوه اومدي كه هيچي حاليت نيست . اصلاً مگه نبايد يه روزي شوهر كني ؟ حتماً مامانت سر جهازته وگرنه دلواپست ميشه . ببين منا به نفعته از حالا مامانتو عادت بدي به دور شدن از خودت وگرنه بعداً برات دردسر مي شه . تو فردا مي خواهي زندگي كني . نمي شه كه هر دقيقه براي مامانت حاضر باش ، بزني . اگه نزني ، دلواپس مي شه . مثلاً امروز دو ساعت ميري سينما بهشم نمي گي . چند روز ديگه مي ري خونه ي دوستات سه ساعت مي موني بهش نمي گي . همين طوري اگر پيش بري كم كم عادت مي كنه ، وقتي ببينه دو ساعت و سه ساعت ازت بي خبر بوده و بعدم صحيح و سالم اومدي خونه ، مي فهمه نبايد بي خودي دلشوره داشته باش . من اگر جايي بخوام برم ، هيچ كي هم نباشه ، مي رم احتياجي ندارم تو باهام بيايي
حرفاي ثريا دوباره وسوسه ام كرد . ياد روزاي اولي افتادم كه داداشم نامزد كرده بود. يك سره مامان مي گفت "معلوم نيست اين پسره كجاست ! بيست و پنج سالش كردم ، محال بود يه روز ازش بي خبر باشم . غير اداره و خونه جايي نمي رفت . سر وقت تو خونه ش بود . حالا معلوم نيست كجاس ! ساعت ده ، دوازده شب مياد ، نمي گه آدم دلش هزار راه مي ره "
خاله جون بهش مي گفت :
ـ خب مي خواستي كجا باشه ؟ با نامزدشه ديگه ! تو چرا بي خودي شلوغش مي كني ؟!
اما مامان به خرجش نمي رفت .
وقتي داداش مي آمد ، جر و بحث مي شد . به هيچ نتيجه اي هم نمي رسيد . هنوزم كه هنوزه ادامه داره . ياد اين چيزها كه افتادم تصميم گرفتم با ثريا برم سينما و رفتم . چه فيلم قشنگي بود ! وقتي رسيدم مامان سر كوچه ايستاده بود . تا چشمش افتاد به من ، رفت تو . منم وقتي رفتم اصلاً به روي خودم نياوردم . سلام كردم . بعد گفتم :
ـ رفته بودم سينما . جات خالي بود مامان .
زد زير گريه و شروع كرد به زمين و زمان بد و بيراه گفتن . به خودم گفتم :
ـ به قول ثريا مامان بايد عادت كنه . اين به نفعشه .
به خاطر همين هم هيچي نگفتم . رفتم تو اتاقم و شروع كردم با دفتر كتاب هايم ور رفتن . ديگر صداي مامان نمي آمد . در را كه باز كردم ،ديدم كنار هال خوابش برده . رفتم پتو رويش انداختم . تو سينما ثريا اونقدر بهم هله هوله داده بود سير بودم تو فكر دختره بودم كه چه طوري جاي خون بها يا به قول امروزي ها ديه ي قتل بايد زن كسي مي شد كه نه مي شناختش ، نه دوستش داشت . خيلي دلم به حالش سوخت . گفتم : چه خوبه ما وقتي به دنيا اومديم كه اين رسم و رسوما از مد افتاده و تاز خدا رو شكر كه توي شهر به دنيا اومديم وگرنه اگه من جاي اون دختره بودم ، خودمو مي كشتم ، يا فرار مي كردم ، اما زن اون پسره نمي شدم .
صبح به مامان سلام كردم . جوابم را نداد . به خودم گفتم عيبي نداره .
رفتم براي خودم چاي ريختم خوردم . بعد هم لباس هايم را پوشيدم زدم بيرون . موقع رفتن گفتم : مامان خداحافظ .
مامان گفت : بري بر نگردي
گر گرفتم . تو عمرم مامان از اين حرف ها نزده بود . پام نمي كشيد برم ، اما رفتم . وقتي ثريا را ديدم ، فوري پرسيد : چه خبر ؟
همه چيز رو برايش گفتم .



ادامه دارد ....
# NEGAR # آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۰ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۲۰ بعد از ظهر   #13 (لینک مستقیم)
همکار بخش مسابقات
 
# NEGAR # آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

خنديد و گفت : آفرين خيلي خوب عمل كردي
گفتم : تا حالا نشده بود مامانم بهم بگه ، بري بر نگردي .
گفت : ببين از همين جا بفهم مادرها بچه ها رو تا وقتي مي خوان كه هر چي گفتن بگن چشم . اگر يه روز بچه ها بخوان باب ميل خودشون زندگي كنن ، اون وقت آرزوي مرگشو نو مي كنن ، پس ديدي وقتي بهت مي گم ، تو آدمي بايد زندگي كني ، مي گي مامانم دلواپس مي شه ، اون دلواپس خودش مي شه نه تو اگه مي شد برات دعا مي كرد نه نفرين .. تازه تو كه كاري نكردي . اگر مثل دختراي ديگه لباسهاي اونجوري بپوشي و هر روز بري تفريح چكار مي كنه ؟ !من جاي تو باشم هر چي مي تونم ازش فاصله مي گيرم .
گفتم : بيچاره مامان به خاطر من و داداشم شوهر نكرد . خاله زريم هميشه بهش مي گه تو آدم نيستي . اگه آدم بودي عين همه ي زناي ديگه دنبال زندگي خودت مي رفتي ، بچه جماعت وفا نداره ، پسره كه رفته چسبيده به زنش ، دخترتم فردا مي ره پشتشم نگاه نمي كنه ، اون وقت علي مي مونه و حوضش ، الانم دير نشده ، برادر شوهرم حاج كاظم هنوزم زن نگرفته ، خودتم كه مي دوني ، بچه هاش رفتن سر زندگيشون و وضع خوبيم دارن ، حيفه زنش نشي ، مي ره يكي ديگه رو مي گيره . مردا كه بدون زن نمي تونن زندگي كنن . خدا بيامرز زنش زينب خانم ، قبل از مردنش به من گفت : حاجم كاظم مرد زندگيه ، حيفه بره از غريبه زن بگيره ، خواهرتو راضي كن ، بياد تو خونش . اون نمي تونه بي زن سر كنه . اما تعجب مي كنم چطوري حاج كاظم تو اين شيش ساله كه زنش مرده ، بي زن زندگي كرده . فقط يه بار اومده خواستگاري تو ، خواهر لگد به بختت نزن . اما مامانم گفته :
ـ مگه من ديوونه شدم ؟ دختر دم بخت دارم . فردا شوهرش بهش بگه مادرت نتونست دوام بياره رفت شوهر كرد ! محاله غرور بچمو بشكنم .
ثريا حرفامو كه شنيد گفت : چرا اينا رو زودتر نگفتي ؟ اگه تو مامانتو دوست داري ، بايد كاري كني كه زن حاج كاظم بشه ، طفلي چه گناهي كرده چند ساله تنهايي زندگي مي كنه ؟ خاله راست مي گه ، فردا كه شوهر كني ، مامانت تنها مي مونه ، گناه داره
گفتم : مي گي چي كار كنم ؟
گفت : حالا بيا بريم سر كلاس ، بعداً برات مي گم .
# NEGAR # آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۱۷ بعد از ظهر   #14 (لینک مستقیم)
همکار بخش مسابقات
 
# NEGAR # آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

سر كلاس هي زير چشمي به ثريا نگاه مي كردم . دلم مي خواست ببوسمش . از همه ي دوستام بيشتر دوستش داشتم . فكر كردم :
اگه مامان زن حاج كاظم بشه ، حتماً مي ره خونه اون زندگي مي كنه ؛ اون وقت من چكار كنم ؟ بعد يادم افتاد كه خاله زري مي گفت :
ـ خواهر خونه تو مي دي اجاره . خودت و منا مي ريد خونه ي حاج كاظم زندگي مي كنين . به خدا ، شوهر خدا بيامرزتم خوشحال مي شه . اجاره اي هم كه مي گيري جمع مي كني براي جهاز منا . ديگه از اين بهتر مي خواهي ؟
مامان مي گفت : مگه ديوونه م دخترمو بندازم زير دست نا پدري ؟ تازه پسرم چي ؟ جلوي زنش غرورش مي شكنه . شوهر مي خوام چي كار ؟ مگه عقلمو از دست دادم ؟!!!
صداي زنگ آخر بلند شد ، اصلاً نفهميدم خانم معلم چه گفت . كيفم رو برداشتم و راه افتادم . ثريا تو راه گفت :
ـ امروز مي ريم پارك . ديشب ساعت 7 رفتي خونه . امشب 8 مي ري . تو بايد يه كاري كني مامانت حرفاي خالتو قبول كنه . وقتي بفهمه بچه وفا نداره و به دردش نمي خوره ، كم كم دلسرد مي شه ، تو هم اين وسط به گردشو تفريحت مي رسي. اگه مامانت سرش به شوهرداري گرم بشه ، ديگه به تو گير نمي ده . اصلاً مگه تو خودت چته ؟ بيا با من زندگي كن .
از حرف ثريا جا خوردم . گفتم :
ـ با تو زندگي كنم ؟ مگه مامانت اينها نيستند ؟
گفت :
ـ مگه برات نگفتم اونا خارجن ؟ من چند ساله تنها زندگي مي كنم . ماه به ماه برام پول مي فرستن
باورم نمي شد گفتم :
ـ يعني تو تنهايي زندگي مي كني ؟ مگه مي شه ؟ چرا با اونا نرفتي ؟
گفت :
ـ اول مامان و بابام از هم جدا شدن ، من با مامانم زندگي مي كردم بابام رفته بود سوييس . بعد يه سال مامانم با يه آقايي ازدواج كرد كه سوئد زندگي مي كرد . مامانم مجبور شد بره . به بابام گفت كاراي ثريا رو درست كن ببرش پيش خودت
بابام گفت من زن گرفتم . زن اونم قبول نمي كنه . تو ببرش پيش خودت . مامانم گفت شوهر منم قبولش نمي كنه . مي دوني بابام چي گفت ؟! گفت : بگذار همونجا بمونه ، ماهيانه خودم براش پول مي فرستم . الان سه ساله من تنهام . گاهي خاله و عمم يه سري بهم مي زنن . عادت كردم . راحتم . تو هم اگر بخواي مي توني با من زندگي كني ، اما حالا نه . وقتي مامانت شوهر كرد . تو بايد مامانت رو وادار كني شوهر كنه .
گفتم : تو ماجرات با من فرق مي كنه . مادر تو خودش خواسته شوهر كنه اما مامان من جونشو فداي ما كرده . اگه به مامانم دنيارم مي دادن ، محال بود ما رو بذاره بره ، واي به حال اينكه واسه يه مرد اين كار رو كنه
دلم به حال ثريا خيلي سوخت .
گفتم :
ـ تو بيا پيش ما زندگي كن . به مامانم بگم از خداشه . تو احتياج به مادر داري . امشب بيا بريم خونه ي ما . تو رو خدا بيا بريم
اصلاً حتي يه كلمه حرف نزد . بعد عكس مادرش را از تو كيفش در آورد و نشونم داد كنار يه آقايي ايستاده بود . گفتم:
ـ باباته ؟
گفت :
ـ آره . اون موقعه مامانم منو حامله بود ، خوشگله مگه نه ؟
ادامه دارد .....
# NEGAR # آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳۰ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۳۵ بعد از ظهر   #15 (لینک مستقیم)
همکار بخش مسابقات
 
# NEGAR # آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

عكس را گرفتم و خوب نگاه كردم و گفتم :
ـ آره اما كاش دلشونم خوشگلو مهربون بود
يهو شروع كرد به گريه . خيلي دلم براش سوخت بهش گفتم :
ـ بسه ثريا جون . گريه نكن .
تو راه هر چي بهش گفتم "بيا بريم خونه ي ما "فايده اي نداشت . فقط گفت :
ـ اگه راست مي گي تو بيا بريم .
چيزي نگفتم ، اما به خودم گفتم : كاش مامان از دستم دلخور نبود تا راضيش مي كردم ، امشب برم خونه ي ثريا اينا ، ولي حيف كه نمي شه .
ثريا دوباره گفت :
ـ حالا كه مامانت مثل مال من بي معرفت نيست ، تو هم نبايد بي معرفت باشي
گفتم :
ـ منظورت چيه ؟
گفت :
ـ همون حرفايي كه تو مدرسه بهت گفتم ، تو بايد يه كاري كني مامانت رو سر و سامون بگيره . حالا كه اون خودشو فداي شماها كرده ، شمام بايد به فكر اون باشيد ، اگه امشب بياي خونه ي ما ، بعد زنگ بزني بهش بگي ، كم كم ازت دلسرد مي شه . همين طوري مقدمه كارها درست مي شه .
گفتم :
ـ گناه داره ، عذاب مي كشه ، تو رو خدا رو خوش نمياد . من تا وقتي با تو دوست نشده بودم ، حتي ده دقيقم دير نمي رفتم خونه ، اما حالا چند دفعه اذيتش كردم . بذار برم خونمون براي مامانم تعريف كنم . بعداً هر وقت بگم مي ذاره بيام .
ايستاد و گفت :
ـ انگار نمي فهمي من چي مي گم . اگه تو به مامانت وضع منو بگي ، اون ديگه محاله زن حاج كاظم بشه . پيش خودش فكر مي كنه فردا اونم عين ناپدري من حاضر نيست تو رو نگه داره . تو بايد يه كاري كني مامانت ازت نا اميد بشه ف مي فهمي ؟ نا اميد .
گفتم :
ـ چرا داد مي زني ؟ باشه . بذار امشب برم خونمون ، قول مي دم روش كار كنم
نگاه به ساعتم كردم و ثريا را بوسيدم . حس كردم تنش خيلي سرده گفتم :
ـ انگار حالت خوب نيست
حرفي نزد . دوباره گفتم :
ـ فكر كنم فشارت افتاده پايين . من ميام مي رسونمت ، بر مي گردم .
حس كردم دارد گرمش مي شه . وقتي رسيديم گفت :
ـ سرم گيج مي ره ، چشام سياهي مي ره ، نمي تونم رو پاهام بمونم
خيلي ترسيدم . گفتم : مي خواي بريم دكتر ؟
گفت :
ـ تو خونه دارو دارم ، بخورم خوب مي شم .
گفتم :
ـ مي خواستم برم ، ولي حالا ميام تو . حالت بهتر كه شد ، مي رم .
بعد رفتيم تو .
# NEGAR # آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۱۱ بعد از ظهر   #16 (لینک مستقیم)
همکار بخش مسابقات
 
# NEGAR # آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض


ثريا يه قرص از توي كمد برداشت و خورد . بعد افتاد روي تخت . من هم نشستم كنارش ، اما چشم هايم بي اختيار توي خانه مي گشت . به خودم گفتم :
ـ اين همه زندگي رو گذاشتن براي ثريا مي خواد چكار ! اصلاً چه جراتي داره تو خونه تنها مي مونه ؟! اگه دزدا بفهمن بيان سراغش چي مي شه ؟ اگه من بودم يه ساعتم جرئت نمي كردم تنها اين جا بمونم .
نگاهم افتاد به ساعت رو ديوار ، دلم شور افتاد . الان مامان حسابي اعصابش ريخته به هم
تا آمدم بگويم مي خوام بروم ، صداي ناله ي ثريا بلند شد و يك ريز مي گفت :
ـ دارم مي ميرم ! سَرم ، مامان سَرم !
گفتم : ثريا جون پاشو بريم دكتر ، بلند شو .
بلند شد نشست و گفت :
ـ تو برو خودم مي رم من به بي كسي عادت كردم . دلتم شور نزنه . بلند شو برو خونه تون الان مامانت دلشوره مي گيره .
يك كي فكر كردم ، بعد گفتم : ولش كن ، مگه خودت نگفتي بايد عادتش بدم ؟ بايد فكر كنه منم به دردش نمي خورم . تا راحت تر بتونه با حاج كاظم عروسي كنه . تو راس مي گي . حالا كه مامانم با معرفته ، منم بايد معرفت داشته باشم . بذار فكر كنه من به دردش نمي خورم و سر به هوا شدم ، اين جوري بهتر از من دل مي كنه . اصلاً ثريا امشب نمي رم خونه . پيش تو مي مونم . فقط بهش مي گم كه بدونه سالمم
بعد پا شدم رفتم شماره گرفتم . هرچي زنگ خورد ، هيچ كس بر نداشت .
گفتم : حتماً مامان الان سر كوچه ست . حالا چي كار كنم ؟
ثريا گفت : زنگ بزن همسايه هاتون بره صداش كنه و يا مي خواهي شماره ي ما رو بده زنگ بزنه .
من هم فوري شماره ي مهري خانم را گرفتم . گفتم :
ـ ببخشيد ، مثل اينكه مامانم سر كوچه س هر چي زنگ مي زنم ، بر نمي داره . مي شه بگيد به اين شماره شماره به من زنگ بزنه ؟ خونه ي دوستمه .
مهري خانم گفت :
ـ باشه ، الان مي رم بهش مي گم .
تازه گوشي تلفن رو گذاشتم كه زنگ زد . ثريا گفت :
ـ حتماً مامانته ، بردار .
گفتم : نه بابا به اين زودي كه نمي شه ، بيا خودت بردار .
ثريا گوشي رو برداشت . يهو جيغ زد و گفت :
ـ مامان چه طوري ؟ دلم برات يه ذره شده . چرا اون هفته زنگ نزدي ؟
ـ .....
ـ كي ميايي ايران ؟ مامان از تنهايي دارم ديوونه مي شم . تو رو خدا بيا .
ـ .....
ـ نه دو هفته پيش خاله اومد بهم سر زد . عمم سه چهار روز پيش اومد منو برد كوه . راستي مامان يه دوست پيدا كردم ، الانم اينجاس . باباش مرده ، اما مامانش شوهر نكرده
ـ.....
ـ بابا اون هفته زنگ زد . پولم برام فرستاد . مي گفت "زنش راضي نمي شه منو ببره اونجا . مامان تو شوهرت رو راضي كن منو ببره ."
ـ .....
ـ نمي شه چيه ؟ خب اگر منو قبول نمي كنه ازش جدا شو !
ـ ..........
ـ دوستش داري ، پس من چي ؟ آدم نيستم اين جا تك و تنها افتادم !؟
ـ .......
ـ كي رو پيدا كنم ...؟!
گوشي رو محكم كوبيد روي تلفن . بعد زد زير گريه . همون موقع دوباره صداي زنگ تلفن بلندشد . گوشي رو برداشتم . مامان بود . صداش مي لرزيد .
ـ منا سالمي ؟ كجايي ؟
ادامه دارد .....
# NEGAR # آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲ اسفند ۱۳۹۰, ۰۹:۴۷ بعد از ظهر   #17 (لینک مستقیم)
همکار بخش مسابقات
 
# NEGAR # آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

گفتم :
ـ مامان نگران نباش خونه دوستمم . حالش بد شده . مي خوام پهلوش بمونم .
مامان گفت :
ـ صداي گريه ي كيه ؟
گفتم :
ـ چيزي نيست . حالش بد شده داره گريه مي كنه . مامان دلت شور نزنه من پهلوش مي مونم .
مامان گفت :
ـ منا من تا صبح مي ميرم ، آدرس بده منم بيام اونجا . آدرس بده .
به ثريا كه داشت گريه مي كرد گفتم :
ـ ثريا جون اسم كوچه تون چيه ؟
گفت : ياسمين
گفتم : پلاكتون چنده ؟
دماغشو كشيد بالا و گفت : 24
آدرس رو به مامانم دادم . وقتي گوشي را گذاشتم ، دوباره زنگ خورد . گوشي رو برداشتم ، خانمي از آن طرف خط گفت :
ـ تو ديگه بزرگ شدي . بايد رو پاي خودت بايستي . اين جا دختراي كوچيك تر از تو مجرد زندگي مي كنن . برا خودت يه دوست خوب پيدا كن . يه همخونه ، با هم زندگي كنين پولم كه بابات مي فرسته . پس چرا اعصاب منو بهم مي ريزي ؟ خودت عرضه نداري گناه من چيه ؟ منم جوونم ، مي خوام از جوونيم استفاده كنم ، اگه يه بار ديگه زنگ بزنم ، اين جوري رفتار كني ، ديگه بهت زنگ نمي زنم . فهميدي ؟ با تو هستم ثريا ، فهميدي ؟
داشتم آتش مي گرفتم يهو گفتم :
ـ حيف اسم مادر كه رو شما گذاشتن . دخترتون داره از دست مي ره اون وقت شما اونجا نشستيد داريد از جوونيتون استفاده مي كنين ؟ ان شاالله جوون مرگ شيد.
بعد گوشي رو محكم كوبيدم روي تلفن و دستم رو انداختم دور گردن ثريا و زدم زير گريه . حس مي كردم معده م دارد سوراخ مي شود . صداي زنگ در بلند شد . ثريا گفت :
ـ حتماً مامانته ، مي رم صورتمو بشورم .
در را كه باز كردم ، مامان با رنگ مثل گچ جلويم ظاهر شد . دست انداختم دور گردنش و شروع كردم به بوسيدن بعد هم يهو دستم را باز كردم و افتادم روي پاهاش و شروع كردم به بوسيدن . صداي مامان را مي شنيدم كه مي گفت :
ـ چت شده دختر ؟! چرا همچين مي كني ؟ بسه ديگه .
و صداي ثريا رو كه مي گفت :
ـ اين كه چيزي نيست ، اگر من جاي اون بودم ، مي خوابيدم رو چشمام راه برين . شمام مادرين ، مادر منم مادره كه داره از جوونيش استفاده مي كنه .

ادامه دارد ........
# NEGAR # آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳ اسفند ۱۳۹۰, ۰۳:۳۲ بعد از ظهر   #18 (لینک مستقیم)
همکار بخش مسابقات
 
# NEGAR # آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

مرا بلند كرد و گفت :
ـ اينجا چه خبره ؟ چي شده ؟ اين حرفا چيه ؟
دست مامان را گرفتم و نشاندمش روي زمين . بعد همه چيز را برايش تعريف كردم . باورش نمي شد . كلي هم از ثريا برايش حرف زدم . كم كم باور كرد به ثريا گفت :
ـ منا خواهر نداره ، تو بيا پيش ما زندگي كن . فكر كن من مادرتم ، اگه لياقت داشته باشم . باشه عزيزم ؟ بيا پيش ما .
ثريا نشست رو به روي مادرم و زل زد تو چشاش بعد گفت :
ـ اگه شما مادرمين ، پس حرفمو گوش بدين . شما چهارده سال نشستيد بچه هاتونو بزرگ كرديد از وقتي شوهرتون مرده ...پسرتون كه ازدواج كرد . منا هم خلاصه چند سال ديگه عروسي مي كنه ...اون وقت شما تنهايي ديوونه مي شين ، مي گن اي بابا ما بايد جونيمونو بكنيم . خونه كه داري ، پول كه داري ، ديگه چي مي خواي ؟ خانوم ، شما بايد با حاج كاظم عروسي كنين .
تا اين جمله از دهن ثريا آمد بيرون ، مامان رنگش پريد و گفت :
ـ حاج كاظم كيه ؟
من هيچي نگفتم اما ثريا گفت :
ـ همون آقاهه ديگه ، برادر شوهر خواهرتون ؛ همون كه چند ساله خواستگارتونه اما شما واسه خاطر منا و پسرتون قبول نمي كنين .
مامان با تعجب گفت :
ـ اينا رو شما از كجا مي دونين ؟
ثريا گفت :
ـ خب منا برام تعريف كرده .
مامان گفت :
ـ منا اين حرفا رو از كي شنيدي ؟
بار اول بود كه مامان با من اين طوري حرف مي زد . گفتم :
ـ مامان من خيلي چيزا رو مي دونم . بچه كه نيستم . فقط موندم چه طوري فداكاري هاي شما رو جبران كنم . مامان من تصميم گرفتم ازدواج نكنم . پيش شما بمونم . تا آخر عمر .
مامان زد رو پاشو و گفت :
ـ استغفرالله اين حرفا چيه كه مي زني ؟ دختر مثل ميوه ي رسيده س وقتي موقعش رسيد بايد از درخت خونه ي باباش بچيننش و ببرنش وگرنه مي افته زمين و از بين مي ره ...
نگاهي به ثريا كردم و هيچي نگفتم . اما ثريا گفت :
ـ منا براي اين كه شما تنها نمونين مي گه شوهر نمي كنه .
مامان گفت :
ـ يعني چي ؟ اون جوونه بايد بره سر زندگيش ...
ثريا گفت :
ـ خب پس شمام با حاج كاظم عروسي كنين ، تا وقتي منا شوهر كرد ، تنها نباشين . اگه شما شوهر كنين منام عروسي مي كنه وگرنه نمي كنه . خودش گفته . اگه شما عروسي نكنين ، منا مي ياد پهلوي من تا درسمون تموم بشه ، بعدم كه ...
ادامه دارد
# NEGAR # آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳ اسفند ۱۳۹۰, ۰۶:۵۱ بعد از ظهر   #19 (لینک مستقیم)
همکار بخش مسابقات
 
# NEGAR # آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

ثريا حرف هايي كه من به او نزده بودم ، تند تند داشت براي مامان مي گفت ، همان حرف هايي كه من مي خواستم بزنم . مامان گفت :
ـ من اصلاً نمي دونم چه لزومي داره ما راجع به اين چيزا حرف بزنيم .
ثريا رفت جلو مامان نشست و گفت :
ـ تو رو خدا بذاريد منا پيش من بمونه ؛ يعني با هم زندگي كنيم . شمام بريد زن حاج كاظم بشيد
مامان يهو داد زد و گفت :
ـ گندشو در آوردين ! اين حرفا چه معني داره ؟ مگه من مردم دخترم بره خونه مردم زندگي كنه ؟ تو مادر پدرت ايران نيستن ، مي توني بيايي خونه ي ما قدمت روي چشام . عين دخترم ازت پذيرايي مي كنم ، اما منا حق نداره غير امشب كه خودمم هستم ، هيچ شب ديگه اي اينجا بياد . مگر اينكه از رو نعش من رد بشه .
ثريا ديگر حرفي نزد ، بلند شد رفت تو آشپزخانه . به مامان گفتم :
ـ گناه داره ! تنهاس ، اعصابش بهم ريختس ، مي خواستي دروغكي بگي باشه .
مامان گفت :
ـ نه مادر جون تو عقلت نمي رسه ، اينا به اروپايي زندگي كردن عادت دارن . مي بيني مادر و پدرش چه راحت دخترشونو ول كردن تو اين شهر بزرگ ! خود ثريام به اين جور زندگي عادت كرده . حالا مي خواد يه هم خونه پيدا كنه . رفته تو جلد تو ، واسه منم شده وكيل وصي . من اگه مي خواستم شوهر كنم ، تا حالا كرده بودم . امشب مي مونم ، اگه يه دفعه ديگه ببينم پاتو اين جا گذاشتي ، نذاشتي ، فهميدي ؟!
ثريا سيني چاي را آورد ، گذاشت جلوي ما بعد گفت :
ـ كالباس داريم ، دوس داريد ؟ اگه نداريد ، زنگ بزنم كباب يا هر چيز ديگه اي كه دوس داريد براتون بيارن .
مامان استكان چايي را برداشت و گفت :
ـ ثريا جون چايي رو كه خورديم ، مي ريم خونه ي ما ، شام خورشت قيمه داريم . دور هم مي خوريم ، باشه ؟ اگه بگي نه ، خيلي ناراحت مي شم .
ثريا گفت :
ـ من حال خوبي ندارم كه بتونم بيام مهموني . از زندگي سير شدم . دلم مي خواد بميرم . وقتي امسال تو مدرسه با منا دوست شدم ، فكر مي كردم همخونه اي رو كه ميخوام پيدا كردم . خيلي به زندگي اميدوار شدم . همه اش فكر و ذكرم اين بود كه يه جوري منا رو راضي كنم بياد پيش من . بعدم فهميدم پدر نداره بيش تر خوشحال شدم . گفتم حتماً اونم عين من هزار جور درد و مرض داره ، اما حالا مي فهمم اون يه مادر داره كه عين شير بالا سرشه . نه عين مادر من كه ماده ببره . نه من نمي يام خونه ي شما ، دلمم مي خواد شما بريد خونه ي خودتون . تو اين شهر هيچكي پيدا نميشه كه با آدم همخونه بشه . تو اين چند ساله من خيلي سعي كردم يكي رو پيدا كنم ، اما نشد . چون دلمم مي خواد پاك بمونم ، تنها موندم . اصلاً من تنهايي رو دوست دارم . ببخشين كه شمارم انداختم توي دردسر . حالا بلند شيد بريد خواهش مي كنم .

ادامه دارد .......
# NEGAR # آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۴ اسفند ۱۳۹۰, ۰۱:۴۸ بعد از ظهر   #20 (لینک مستقیم)
همکار بخش مسابقات
 
# NEGAR # آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

به مامان نگاه كردم و گفتم :
ـ مامان شما برو ، ولي من مي مونم . اصلاً مي خوام هميشه پيش ثريا بمونم . مي خوام همخونه ش باشم
همين طور كه حرف مي زدم به مامان اشاره كردم كه حرف نزند .
مامان گفت :
ـ منا جون چرا حرف مي زني كه بعد نمي توني عمل كني ؟ مادر جون چرا دروغ مي گي ؟ راستشو بگو . مي خواي امشب بمون ، اما فقط امشب .
ثريا يه دفعه زد زير گريه و گفت :
ـ منا نمي خوام بموني . درد من با يه شب درمون نمي شه . مامانت راست مي گه . خواهش مي كنم پاشو برو .
خيلي دلم گرفت . هيچي نگفتم . مامان بلند شد رفت كنار ثريا نشست . دستش را گرفت تو تو دست هايش و گفت :
ـ عزيزم فكر كن من مادرتم . گلم ! دخترم . تو از اين به بعد تنها نيستي . منام عين خواهرته . امشبم هردو تا مون پيشت مي مونيم . از فردام نمي ذارم تنها بموني . قول مي دم يا تو ميايي پيش ما ، يا ما مي يايم خونه ي شما . حالام بلند شو شام بده بخوريم كه روده كوچيكم روده بزرگمو داره مي خوره
نگاهم به ثريا كه افتاد ، انگار چشم هاي داشت مي خنديد . چقدر قشنگ شده بود ! اصلاً انگار نه انگار اين ، آن ثرياي قبلي بود . مامان زود مي خوابيد . عادتش بود . چايي بعد شام را كه خورديم گفت :
ـ كجا بايد بخوابيم ؟
ثريا گفت :
ـ هر جا دوست داريد .
مامان گفت :
ـ يعني چه ؟ من مي خوام وسط دو تا دخترام بخوابم .
ثريا گفت :
ـ نمي فهمم يعني چي ؟
مامان گفت :
ـ يه پتو بيار ، بنداز وسط اتاق سه تا متكام بنداز ، يه لحافم بيار بندازيم رومون ، همين
بعدش هم خودش رفت و جا را پهن كرد ثريا هاج و واج مانده بود مامان رفت دراز كشيد گفت :
ـ بياييد بخوابيد . مي خوام براتون قصه بگم .
يهو ثريا زد زير خنده و بعد پريد تو رختخواب . مامان دست چش را گذاشت زير چانه اش ، رويش را كرد به ثريا . بعد سر ثريا را كشيد سمت خودش و شروع كرد با موهايش بازي كردن . نمي دونم چرا گريه ام گرفت . ثريا سرش را چسبانده بود به سينه ي مامان . نگاه كردم ديدم مامانم دارد گريه مي كند . هرچه ثريا خودش را بيشتر مي چسباند به مامان ، اشك هاي مامان بيشتر مي شد . يهو مامان سرش رو گذاشت روي سر ثريا و هق هق گريهاش بلند شد . چراغ را خاموش كردم و كنار مامان دراز كشيدم . صداي مامان مي آمد كه مي گفت :
ـ فدات بشم عزيزم ! حيف دختر پاك و گلي مثل تو كه يه همچين پد رو مادري داره ! الهي بميرم ! اين چند سال تو چطوري تك و تنها اين جا زندگي مي كردي ؟ الهي خير نبينن كه فقط فكر خودشونن ...
ادامه دارد ..........
# NEGAR # آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
تایپ, خدادادیان, رخ, مریم, نیم, نیم رخ 2واقعی و تکان دهنده از زندگی جوانان

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
یک قدم با تو | مریم احمدی | تایپ aras کتابهای کامل شده ایرانی 31 ۱ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۰۹:۴۸ بعد از ظهر
سر عشق | مریم محمودی (تایپ) Yeganeh 1 کتابهای کامل شده ایرانی 78 ۱۲ بهمن ۱۳۸۹ ۱۱:۵۱ قبل از ظهر
کسی می آید | مریم ریاحی (تایپ) tarane کتابهای کامل شده ایرانی 48 ۱۰ آبان ۱۳۸۹ ۰۴:۱۳ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان