| |||
| | #11 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش مسابقات ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: RASHT*¤.¸¸.
نوشته ها: 4,073
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : رمان،روانشناسي،تخيلي حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز دستم را انداختم دور گردنش . صورتش را بوسيدم و گفتم : ـ مامان معذرت ميخوام همان طور كه داشتم مامان رو مي بوسيدم توي دلم ثريا را نفرين مي كردم . مامان گفت : ـ اگه گفتي شام چي داريم ؟ دستم را از دور گردن مامان باز كردم و گفتم : ـ خب ، اينو كه هر كي از كنار پنجره آشپزخونه رد بشه ، ميفهمه ، كشك بادمجون . بعد آب توي دهانم را قورت دادم . مامان گفت : كشكه بادمجون براي منا جون . اين كه گفت ، دلم مي خواست مرده بودم و آن حرف ها را نزده بودم . به خودم گفتم "بايد دوستيمو با ثريا قطع كنم ، آدمو از راه به در مي كنه ، تا حالا نشسته به پام . شوهر نكرده كه يه وقت به من سخت نگذره . اونم از داداش كه تازه زن گرفته ، ديگه يادش رفت مامان چه زحمت هايي براش كشيده ، اونم از منن كه تا يه دختر ول پيدا مي شه شيرم مي كنه ، فوري تو روش در ميام . خدايا منو ببخش" وقتي نشستيم سر سفره هي از غذا تعريف كردم . مامان گفت : چيه ؟ مي خواهي تلافي اوقات تلخي تو در بياري ؟ اونقدر هام تعريفي نيست كه مي گي ،اما تو رو خدا بگو چرا عصبي بودي چي شده بود ؟ يك ليوان آب خوردم و بعد گفتم : آخه مامان شما نمي ذاريد آدم يه ساعت بعد مدرسه بيرون بمونه . چند دفعه تا حالا بچه ها گفتن بيا با هم بريم سينما ، پياده روي ، شنا و ...اما من هر وقت به شما گفتم ، فوري گفتيد : ـ يه وقت يه بلايي سرت مياد !؟ من كه غير تو كسي رو ندارم . آخه مامان وقتي آدم مي ره سينما چه بلايي سرش مياد ؟ يا وقتي داره راه مي ره ؟ فكر كردي وقتي بچه ها مي رن شنا ، تو دريا مي رن كه يه وقت غرق بشن ؟ آخه مامان تو هم شورشو در آوردي . همين امروز فكر كردي كجا بودم ؟ دم مدرسه داشتم با بچه ها حرف مي زديم . نيم ساعت دير كردم ، ديدي چه حال و روزي براي خودت درست كرده بودي ؟ ظرف ها رو جمع كرد و گذاشت تو سيني . بعد زل زد بهم شب كه رفتم تو رختخواب ، با خودم عهد كردم كه ديگر دور و بر ثريا نروم . صبح كه داشتم مي رفتم مامان گفت : ـ دير نكني دلم شور بزنه خنديدم و گفتم : ـ چشم مامان خانوم وقتي رسيدم مدرسه ، زنگ خورده بود . تندي رفتم سر كلاس . خانم عرب گفت : ـ ديشب بي خوابي زده به سرت ؟ بچه ها خنديدند . رفتم نشستم . وسط درس ثريا يه كاغذ را سر داد طرفم . برداشتم . رويش نوشته بود . ـ بعد مدرسه ميايي بريم سينما ؟ يه فيلم بيست گذاشتن . خيلي قشنگه . حيفه نبيني . كاغذ را انداختم داخل سطل كنار نيمكتم و نگاهم را دادم به خانم عرب . ـ فيلم بيست ديگه چيه ؟ ولش كن بابا . مگه قرار نبود تحويلش نگيرم ، ولي كاش مي شد برم ببينم ، اما مامان گفت دير نيايي دلم شور ميزنه ، گناه داره ، دلش شور مي زنه و.... خانم عرب گفت : بچه ها تا اينجا سوالي نداريد ؟ كلاس شلوغ شد . خانم داشت جواب بچه ها را مي داد كه ثريا خودش را كشيد كنارم و گفت : مي يايي بريم ؟ خيلي قشنگه . گفتم : نه مامانم دلواپس مي شه ! صداي زنگ كه بلند شد ، ديگر صدا به صدا نمي رسيد ، ثريا دستم را گرفت و با هم آمديم بيرون . گفتم : ـ با يكي ديگه برو ، من نمي تونم بيام ، مامان دلواپس مي شه . زد توي سرم و گفت : ـ تو آدم بشو نيستي ! خب حاليش كن كه تو هم عين بقيه ي دخترا آدمي . مي خواهي از زندگيت استفاده كني ادامه دارد ...
| ||||||||
| |
| | #12 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش مسابقات ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: RASHT*¤.¸¸.
نوشته ها: 4,073
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : رمان،روانشناسي،تخيلي حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز هركي نشناست ، فكر مي كنه از پشت كوه اومدي كه هيچي حاليت نيست . اصلاً مگه نبايد يه روزي شوهر كني ؟ حتماً مامانت سر جهازته وگرنه دلواپست ميشه . ببين منا به نفعته از حالا مامانتو عادت بدي به دور شدن از خودت وگرنه بعداً برات دردسر مي شه . تو فردا مي خواهي زندگي كني . نمي شه كه هر دقيقه براي مامانت حاضر باش ، بزني . اگه نزني ، دلواپس مي شه . مثلاً امروز دو ساعت ميري سينما بهشم نمي گي . چند روز ديگه مي ري خونه ي دوستات سه ساعت مي موني بهش نمي گي . همين طوري اگر پيش بري كم كم عادت مي كنه ، وقتي ببينه دو ساعت و سه ساعت ازت بي خبر بوده و بعدم صحيح و سالم اومدي خونه ، مي فهمه نبايد بي خودي دلشوره داشته باش . من اگر جايي بخوام برم ، هيچ كي هم نباشه ، مي رم احتياجي ندارم تو باهام بيايي حرفاي ثريا دوباره وسوسه ام كرد . ياد روزاي اولي افتادم كه داداشم نامزد كرده بود. يك سره مامان مي گفت "معلوم نيست اين پسره كجاست ! بيست و پنج سالش كردم ، محال بود يه روز ازش بي خبر باشم . غير اداره و خونه جايي نمي رفت . سر وقت تو خونه ش بود . حالا معلوم نيست كجاس ! ساعت ده ، دوازده شب مياد ، نمي گه آدم دلش هزار راه مي ره " خاله جون بهش مي گفت : ـ خب مي خواستي كجا باشه ؟ با نامزدشه ديگه ! تو چرا بي خودي شلوغش مي كني ؟! اما مامان به خرجش نمي رفت . وقتي داداش مي آمد ، جر و بحث مي شد . به هيچ نتيجه اي هم نمي رسيد . هنوزم كه هنوزه ادامه داره . ياد اين چيزها كه افتادم تصميم گرفتم با ثريا برم سينما و رفتم . چه فيلم قشنگي بود ! وقتي رسيدم مامان سر كوچه ايستاده بود . تا چشمش افتاد به من ، رفت تو . منم وقتي رفتم اصلاً به روي خودم نياوردم . سلام كردم . بعد گفتم : ـ رفته بودم سينما . جات خالي بود مامان . زد زير گريه و شروع كرد به زمين و زمان بد و بيراه گفتن . به خودم گفتم : ـ به قول ثريا مامان بايد عادت كنه . اين به نفعشه . به خاطر همين هم هيچي نگفتم . رفتم تو اتاقم و شروع كردم با دفتر كتاب هايم ور رفتن . ديگر صداي مامان نمي آمد . در را كه باز كردم ،ديدم كنار هال خوابش برده . رفتم پتو رويش انداختم . تو سينما ثريا اونقدر بهم هله هوله داده بود سير بودم تو فكر دختره بودم كه چه طوري جاي خون بها يا به قول امروزي ها ديه ي قتل بايد زن كسي مي شد كه نه مي شناختش ، نه دوستش داشت . خيلي دلم به حالش سوخت . گفتم : چه خوبه ما وقتي به دنيا اومديم كه اين رسم و رسوما از مد افتاده و تاز خدا رو شكر كه توي شهر به دنيا اومديم وگرنه اگه من جاي اون دختره بودم ، خودمو مي كشتم ، يا فرار مي كردم ، اما زن اون پسره نمي شدم . صبح به مامان سلام كردم . جوابم را نداد . به خودم گفتم عيبي نداره . رفتم براي خودم چاي ريختم خوردم . بعد هم لباس هايم را پوشيدم زدم بيرون . موقع رفتن گفتم : مامان خداحافظ . مامان گفت : بري بر نگردي گر گرفتم . تو عمرم مامان از اين حرف ها نزده بود . پام نمي كشيد برم ، اما رفتم . وقتي ثريا را ديدم ، فوري پرسيد : چه خبر ؟ همه چيز رو برايش گفتم . ادامه دارد .... | ||||||||
| |
| | #13 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش مسابقات ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: RASHT*¤.¸¸.
نوشته ها: 4,073
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : رمان،روانشناسي،تخيلي حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز خنديد و گفت : آفرين خيلي خوب عمل كردي گفتم : تا حالا نشده بود مامانم بهم بگه ، بري بر نگردي . گفت : ببين از همين جا بفهم مادرها بچه ها رو تا وقتي مي خوان كه هر چي گفتن بگن چشم . اگر يه روز بچه ها بخوان باب ميل خودشون زندگي كنن ، اون وقت آرزوي مرگشو نو مي كنن ، پس ديدي وقتي بهت مي گم ، تو آدمي بايد زندگي كني ، مي گي مامانم دلواپس مي شه ، اون دلواپس خودش مي شه نه تو اگه مي شد برات دعا مي كرد نه نفرين .. تازه تو كه كاري نكردي . اگر مثل دختراي ديگه لباسهاي اونجوري بپوشي و هر روز بري تفريح چكار مي كنه ؟ !من جاي تو باشم هر چي مي تونم ازش فاصله مي گيرم . گفتم : بيچاره مامان به خاطر من و داداشم شوهر نكرد . خاله زريم هميشه بهش مي گه تو آدم نيستي . اگه آدم بودي عين همه ي زناي ديگه دنبال زندگي خودت مي رفتي ، بچه جماعت وفا نداره ، پسره كه رفته چسبيده به زنش ، دخترتم فردا مي ره پشتشم نگاه نمي كنه ، اون وقت علي مي مونه و حوضش ، الانم دير نشده ، برادر شوهرم حاج كاظم هنوزم زن نگرفته ، خودتم كه مي دوني ، بچه هاش رفتن سر زندگيشون و وضع خوبيم دارن ، حيفه زنش نشي ، مي ره يكي ديگه رو مي گيره . مردا كه بدون زن نمي تونن زندگي كنن . خدا بيامرز زنش زينب خانم ، قبل از مردنش به من گفت : حاجم كاظم مرد زندگيه ، حيفه بره از غريبه زن بگيره ، خواهرتو راضي كن ، بياد تو خونش . اون نمي تونه بي زن سر كنه . اما تعجب مي كنم چطوري حاج كاظم تو اين شيش ساله كه زنش مرده ، بي زن زندگي كرده . فقط يه بار اومده خواستگاري تو ، خواهر لگد به بختت نزن . اما مامانم گفته : ـ مگه من ديوونه شدم ؟ دختر دم بخت دارم . فردا شوهرش بهش بگه مادرت نتونست دوام بياره رفت شوهر كرد ! محاله غرور بچمو بشكنم . ثريا حرفامو كه شنيد گفت : چرا اينا رو زودتر نگفتي ؟ اگه تو مامانتو دوست داري ، بايد كاري كني كه زن حاج كاظم بشه ، طفلي چه گناهي كرده چند ساله تنهايي زندگي مي كنه ؟ خاله راست مي گه ، فردا كه شوهر كني ، مامانت تنها مي مونه ، گناه داره گفتم : مي گي چي كار كنم ؟ گفت : حالا بيا بريم سر كلاس ، بعداً برات مي گم . | ||||||||
| |
| | #14 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش مسابقات ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: RASHT*¤.¸¸.
نوشته ها: 4,073
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : رمان،روانشناسي،تخيلي حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز سر كلاس هي زير چشمي به ثريا نگاه مي كردم . دلم مي خواست ببوسمش . از همه ي دوستام بيشتر دوستش داشتم . فكر كردم : اگه مامان زن حاج كاظم بشه ، حتماً مي ره خونه اون زندگي مي كنه ؛ اون وقت من چكار كنم ؟ بعد يادم افتاد كه خاله زري مي گفت : ـ خواهر خونه تو مي دي اجاره . خودت و منا مي ريد خونه ي حاج كاظم زندگي مي كنين . به خدا ، شوهر خدا بيامرزتم خوشحال مي شه . اجاره اي هم كه مي گيري جمع مي كني براي جهاز منا . ديگه از اين بهتر مي خواهي ؟ مامان مي گفت : مگه ديوونه م دخترمو بندازم زير دست نا پدري ؟ تازه پسرم چي ؟ جلوي زنش غرورش مي شكنه . شوهر مي خوام چي كار ؟ مگه عقلمو از دست دادم ؟!!! صداي زنگ آخر بلند شد ، اصلاً نفهميدم خانم معلم چه گفت . كيفم رو برداشتم و راه افتادم . ثريا تو راه گفت : ـ امروز مي ريم پارك . ديشب ساعت 7 رفتي خونه . امشب 8 مي ري . تو بايد يه كاري كني مامانت حرفاي خالتو قبول كنه . وقتي بفهمه بچه وفا نداره و به دردش نمي خوره ، كم كم دلسرد مي شه ، تو هم اين وسط به گردشو تفريحت مي رسي. اگه مامانت سرش به شوهرداري گرم بشه ، ديگه به تو گير نمي ده . اصلاً مگه تو خودت چته ؟ بيا با من زندگي كن . از حرف ثريا جا خوردم . گفتم : ـ با تو زندگي كنم ؟ مگه مامانت اينها نيستند ؟ گفت : ـ مگه برات نگفتم اونا خارجن ؟ من چند ساله تنها زندگي مي كنم . ماه به ماه برام پول مي فرستن باورم نمي شد گفتم : ـ يعني تو تنهايي زندگي مي كني ؟ مگه مي شه ؟ چرا با اونا نرفتي ؟ گفت : ـ اول مامان و بابام از هم جدا شدن ، من با مامانم زندگي مي كردم بابام رفته بود سوييس . بعد يه سال مامانم با يه آقايي ازدواج كرد كه سوئد زندگي مي كرد . مامانم مجبور شد بره . به بابام گفت كاراي ثريا رو درست كن ببرش پيش خودت بابام گفت من زن گرفتم . زن اونم قبول نمي كنه . تو ببرش پيش خودت . مامانم گفت شوهر منم قبولش نمي كنه . مي دوني بابام چي گفت ؟! گفت : بگذار همونجا بمونه ، ماهيانه خودم براش پول مي فرستم . الان سه ساله من تنهام . گاهي خاله و عمم يه سري بهم مي زنن . عادت كردم . راحتم . تو هم اگر بخواي مي توني با من زندگي كني ، اما حالا نه . وقتي مامانت شوهر كرد . تو بايد مامانت رو وادار كني شوهر كنه . گفتم : تو ماجرات با من فرق مي كنه . مادر تو خودش خواسته شوهر كنه اما مامان من جونشو فداي ما كرده . اگه به مامانم دنيارم مي دادن ، محال بود ما رو بذاره بره ، واي به حال اينكه واسه يه مرد اين كار رو كنه دلم به حال ثريا خيلي سوخت . گفتم : ـ تو بيا پيش ما زندگي كن . به مامانم بگم از خداشه . تو احتياج به مادر داري . امشب بيا بريم خونه ي ما . تو رو خدا بيا بريم اصلاً حتي يه كلمه حرف نزد . بعد عكس مادرش را از تو كيفش در آورد و نشونم داد كنار يه آقايي ايستاده بود . گفتم: ـ باباته ؟ گفت : ـ آره . اون موقعه مامانم منو حامله بود ، خوشگله مگه نه ؟ ادامه دارد ..... | ||||||||
| |
| | #15 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش مسابقات ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: RASHT*¤.¸¸.
نوشته ها: 4,073
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : رمان،روانشناسي،تخيلي حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز عكس را گرفتم و خوب نگاه كردم و گفتم : ـ آره اما كاش دلشونم خوشگلو مهربون بود يهو شروع كرد به گريه . خيلي دلم براش سوخت بهش گفتم : ـ بسه ثريا جون . گريه نكن . تو راه هر چي بهش گفتم "بيا بريم خونه ي ما "فايده اي نداشت . فقط گفت : ـ اگه راست مي گي تو بيا بريم . چيزي نگفتم ، اما به خودم گفتم : كاش مامان از دستم دلخور نبود تا راضيش مي كردم ، امشب برم خونه ي ثريا اينا ، ولي حيف كه نمي شه . ثريا دوباره گفت : ـ حالا كه مامانت مثل مال من بي معرفت نيست ، تو هم نبايد بي معرفت باشي گفتم : ـ منظورت چيه ؟ گفت : ـ همون حرفايي كه تو مدرسه بهت گفتم ، تو بايد يه كاري كني مامانت رو سر و سامون بگيره . حالا كه اون خودشو فداي شماها كرده ، شمام بايد به فكر اون باشيد ، اگه امشب بياي خونه ي ما ، بعد زنگ بزني بهش بگي ، كم كم ازت دلسرد مي شه . همين طوري مقدمه كارها درست مي شه . گفتم : ـ گناه داره ، عذاب مي كشه ، تو رو خدا رو خوش نمياد . من تا وقتي با تو دوست نشده بودم ، حتي ده دقيقم دير نمي رفتم خونه ، اما حالا چند دفعه اذيتش كردم . بذار برم خونمون براي مامانم تعريف كنم . بعداً هر وقت بگم مي ذاره بيام . ايستاد و گفت : ـ انگار نمي فهمي من چي مي گم . اگه تو به مامانت وضع منو بگي ، اون ديگه محاله زن حاج كاظم بشه . پيش خودش فكر مي كنه فردا اونم عين ناپدري من حاضر نيست تو رو نگه داره . تو بايد يه كاري كني مامانت ازت نا اميد بشه ف مي فهمي ؟ نا اميد . گفتم : ـ چرا داد مي زني ؟ باشه . بذار امشب برم خونمون ، قول مي دم روش كار كنم نگاه به ساعتم كردم و ثريا را بوسيدم . حس كردم تنش خيلي سرده گفتم : ـ انگار حالت خوب نيست حرفي نزد . دوباره گفتم : ـ فكر كنم فشارت افتاده پايين . من ميام مي رسونمت ، بر مي گردم . حس كردم دارد گرمش مي شه . وقتي رسيديم گفت : ـ سرم گيج مي ره ، چشام سياهي مي ره ، نمي تونم رو پاهام بمونم خيلي ترسيدم . گفتم : مي خواي بريم دكتر ؟ گفت : ـ تو خونه دارو دارم ، بخورم خوب مي شم . گفتم : ـ مي خواستم برم ، ولي حالا ميام تو . حالت بهتر كه شد ، مي رم . بعد رفتيم تو . | ||||||||
| |
| | #16 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش مسابقات ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: RASHT*¤.¸¸.
نوشته ها: 4,073
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : رمان،روانشناسي،تخيلي حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز ثريا يه قرص از توي كمد برداشت و خورد . بعد افتاد روي تخت . من هم نشستم كنارش ، اما چشم هايم بي اختيار توي خانه مي گشت . به خودم گفتم : ـ اين همه زندگي رو گذاشتن براي ثريا مي خواد چكار ! اصلاً چه جراتي داره تو خونه تنها مي مونه ؟! اگه دزدا بفهمن بيان سراغش چي مي شه ؟ اگه من بودم يه ساعتم جرئت نمي كردم تنها اين جا بمونم . نگاهم افتاد به ساعت رو ديوار ، دلم شور افتاد . الان مامان حسابي اعصابش ريخته به هم تا آمدم بگويم مي خوام بروم ، صداي ناله ي ثريا بلند شد و يك ريز مي گفت : ـ دارم مي ميرم ! سَرم ، مامان سَرم ! گفتم : ثريا جون پاشو بريم دكتر ، بلند شو . بلند شد نشست و گفت : ـ تو برو خودم مي رم من به بي كسي عادت كردم . دلتم شور نزنه . بلند شو برو خونه تون الان مامانت دلشوره مي گيره . يك كي فكر كردم ، بعد گفتم : ولش كن ، مگه خودت نگفتي بايد عادتش بدم ؟ بايد فكر كنه منم به دردش نمي خورم . تا راحت تر بتونه با حاج كاظم عروسي كنه . تو راس مي گي . حالا كه مامانم با معرفته ، منم بايد معرفت داشته باشم . بذار فكر كنه من به دردش نمي خورم و سر به هوا شدم ، اين جوري بهتر از من دل مي كنه . اصلاً ثريا امشب نمي رم خونه . پيش تو مي مونم . فقط بهش مي گم كه بدونه سالمم بعد پا شدم رفتم شماره گرفتم . هرچي زنگ خورد ، هيچ كس بر نداشت . گفتم : حتماً مامان الان سر كوچه ست . حالا چي كار كنم ؟ ثريا گفت : زنگ بزن همسايه هاتون بره صداش كنه و يا مي خواهي شماره ي ما رو بده زنگ بزنه . من هم فوري شماره ي مهري خانم را گرفتم . گفتم : ـ ببخشيد ، مثل اينكه مامانم سر كوچه س هر چي زنگ مي زنم ، بر نمي داره . مي شه بگيد به اين شماره شماره به من زنگ بزنه ؟ خونه ي دوستمه . مهري خانم گفت : ـ باشه ، الان مي رم بهش مي گم . تازه گوشي تلفن رو گذاشتم كه زنگ زد . ثريا گفت : ـ حتماً مامانته ، بردار . گفتم : نه بابا به اين زودي كه نمي شه ، بيا خودت بردار . ثريا گوشي رو برداشت . يهو جيغ زد و گفت : ـ مامان چه طوري ؟ دلم برات يه ذره شده . چرا اون هفته زنگ نزدي ؟ ـ ..... ـ كي ميايي ايران ؟ مامان از تنهايي دارم ديوونه مي شم . تو رو خدا بيا . ـ ..... ـ نه دو هفته پيش خاله اومد بهم سر زد . عمم سه چهار روز پيش اومد منو برد كوه . راستي مامان يه دوست پيدا كردم ، الانم اينجاس . باباش مرده ، اما مامانش شوهر نكرده ـ..... ـ بابا اون هفته زنگ زد . پولم برام فرستاد . مي گفت "زنش راضي نمي شه منو ببره اونجا . مامان تو شوهرت رو راضي كن منو ببره ." ـ ..... ـ نمي شه چيه ؟ خب اگر منو قبول نمي كنه ازش جدا شو ! ـ .......... ـ دوستش داري ، پس من چي ؟ آدم نيستم اين جا تك و تنها افتادم !؟ ـ ....... ـ كي رو پيدا كنم ...؟! گوشي رو محكم كوبيد روي تلفن . بعد زد زير گريه . همون موقع دوباره صداي زنگ تلفن بلندشد . گوشي رو برداشتم . مامان بود . صداش مي لرزيد . ـ منا سالمي ؟ كجايي ؟ ادامه دارد ..... | ||||||||
| |
| | #17 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش مسابقات ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: RASHT*¤.¸¸.
نوشته ها: 4,073
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : رمان،روانشناسي،تخيلي حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز گفتم : ـ مامان نگران نباش خونه دوستمم . حالش بد شده . مي خوام پهلوش بمونم . مامان گفت : ـ صداي گريه ي كيه ؟ گفتم : ـ چيزي نيست . حالش بد شده داره گريه مي كنه . مامان دلت شور نزنه من پهلوش مي مونم . مامان گفت : ـ منا من تا صبح مي ميرم ، آدرس بده منم بيام اونجا . آدرس بده . به ثريا كه داشت گريه مي كرد گفتم : ـ ثريا جون اسم كوچه تون چيه ؟ گفت : ياسمين گفتم : پلاكتون چنده ؟ دماغشو كشيد بالا و گفت : 24 آدرس رو به مامانم دادم . وقتي گوشي را گذاشتم ، دوباره زنگ خورد . گوشي رو برداشتم ، خانمي از آن طرف خط گفت : ـ تو ديگه بزرگ شدي . بايد رو پاي خودت بايستي . اين جا دختراي كوچيك تر از تو مجرد زندگي مي كنن . برا خودت يه دوست خوب پيدا كن . يه همخونه ، با هم زندگي كنين پولم كه بابات مي فرسته . پس چرا اعصاب منو بهم مي ريزي ؟ خودت عرضه نداري گناه من چيه ؟ منم جوونم ، مي خوام از جوونيم استفاده كنم ، اگه يه بار ديگه زنگ بزنم ، اين جوري رفتار كني ، ديگه بهت زنگ نمي زنم . فهميدي ؟ با تو هستم ثريا ، فهميدي ؟ داشتم آتش مي گرفتم يهو گفتم : ـ حيف اسم مادر كه رو شما گذاشتن . دخترتون داره از دست مي ره اون وقت شما اونجا نشستيد داريد از جوونيتون استفاده مي كنين ؟ ان شاالله جوون مرگ شيد. بعد گوشي رو محكم كوبيدم روي تلفن و دستم رو انداختم دور گردن ثريا و زدم زير گريه . حس مي كردم معده م دارد سوراخ مي شود . صداي زنگ در بلند شد . ثريا گفت : ـ حتماً مامانته ، مي رم صورتمو بشورم . در را كه باز كردم ، مامان با رنگ مثل گچ جلويم ظاهر شد . دست انداختم دور گردنش و شروع كردم به بوسيدن بعد هم يهو دستم را باز كردم و افتادم روي پاهاش و شروع كردم به بوسيدن . صداي مامان را مي شنيدم كه مي گفت : ـ چت شده دختر ؟! چرا همچين مي كني ؟ بسه ديگه . و صداي ثريا رو كه مي گفت : ـ اين كه چيزي نيست ، اگر من جاي اون بودم ، مي خوابيدم رو چشمام راه برين . شمام مادرين ، مادر منم مادره كه داره از جوونيش استفاده مي كنه . ادامه دارد ........ | ||||||||
| |
| | #18 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش مسابقات ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: RASHT*¤.¸¸.
نوشته ها: 4,073
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : رمان،روانشناسي،تخيلي حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز مرا بلند كرد و گفت : ـ اينجا چه خبره ؟ چي شده ؟ اين حرفا چيه ؟ دست مامان را گرفتم و نشاندمش روي زمين . بعد همه چيز را برايش تعريف كردم . باورش نمي شد . كلي هم از ثريا برايش حرف زدم . كم كم باور كرد به ثريا گفت : ـ منا خواهر نداره ، تو بيا پيش ما زندگي كن . فكر كن من مادرتم ، اگه لياقت داشته باشم . باشه عزيزم ؟ بيا پيش ما . ثريا نشست رو به روي مادرم و زل زد تو چشاش بعد گفت : ـ اگه شما مادرمين ، پس حرفمو گوش بدين . شما چهارده سال نشستيد بچه هاتونو بزرگ كرديد از وقتي شوهرتون مرده ...پسرتون كه ازدواج كرد . منا هم خلاصه چند سال ديگه عروسي مي كنه ...اون وقت شما تنهايي ديوونه مي شين ، مي گن اي بابا ما بايد جونيمونو بكنيم . خونه كه داري ، پول كه داري ، ديگه چي مي خواي ؟ خانوم ، شما بايد با حاج كاظم عروسي كنين . تا اين جمله از دهن ثريا آمد بيرون ، مامان رنگش پريد و گفت : ـ حاج كاظم كيه ؟ من هيچي نگفتم اما ثريا گفت : ـ همون آقاهه ديگه ، برادر شوهر خواهرتون ؛ همون كه چند ساله خواستگارتونه اما شما واسه خاطر منا و پسرتون قبول نمي كنين . مامان با تعجب گفت : ـ اينا رو شما از كجا مي دونين ؟ ثريا گفت : ـ خب منا برام تعريف كرده . مامان گفت : ـ منا اين حرفا رو از كي شنيدي ؟ بار اول بود كه مامان با من اين طوري حرف مي زد . گفتم : ـ مامان من خيلي چيزا رو مي دونم . بچه كه نيستم . فقط موندم چه طوري فداكاري هاي شما رو جبران كنم . مامان من تصميم گرفتم ازدواج نكنم . پيش شما بمونم . تا آخر عمر . مامان زد رو پاشو و گفت : ـ استغفرالله اين حرفا چيه كه مي زني ؟ دختر مثل ميوه ي رسيده س وقتي موقعش رسيد بايد از درخت خونه ي باباش بچيننش و ببرنش وگرنه مي افته زمين و از بين مي ره ... نگاهي به ثريا كردم و هيچي نگفتم . اما ثريا گفت : ـ منا براي اين كه شما تنها نمونين مي گه شوهر نمي كنه . مامان گفت : ـ يعني چي ؟ اون جوونه بايد بره سر زندگيش ... ثريا گفت : ـ خب پس شمام با حاج كاظم عروسي كنين ، تا وقتي منا شوهر كرد ، تنها نباشين . اگه شما شوهر كنين منام عروسي مي كنه وگرنه نمي كنه . خودش گفته . اگه شما عروسي نكنين ، منا مي ياد پهلوي من تا درسمون تموم بشه ، بعدم كه ... ادامه دارد | ||||||||
| |
| | #19 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش مسابقات ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: RASHT*¤.¸¸.
نوشته ها: 4,073
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : رمان،روانشناسي،تخيلي حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز ثريا حرف هايي كه من به او نزده بودم ، تند تند داشت براي مامان مي گفت ، همان حرف هايي كه من مي خواستم بزنم . مامان گفت : ـ من اصلاً نمي دونم چه لزومي داره ما راجع به اين چيزا حرف بزنيم . ثريا رفت جلو مامان نشست و گفت : ـ تو رو خدا بذاريد منا پيش من بمونه ؛ يعني با هم زندگي كنيم . شمام بريد زن حاج كاظم بشيد مامان يهو داد زد و گفت : ـ گندشو در آوردين ! اين حرفا چه معني داره ؟ مگه من مردم دخترم بره خونه مردم زندگي كنه ؟ تو مادر پدرت ايران نيستن ، مي توني بيايي خونه ي ما قدمت روي چشام . عين دخترم ازت پذيرايي مي كنم ، اما منا حق نداره غير امشب كه خودمم هستم ، هيچ شب ديگه اي اينجا بياد . مگر اينكه از رو نعش من رد بشه . ثريا ديگر حرفي نزد ، بلند شد رفت تو آشپزخانه . به مامان گفتم : ـ گناه داره ! تنهاس ، اعصابش بهم ريختس ، مي خواستي دروغكي بگي باشه . مامان گفت : ـ نه مادر جون تو عقلت نمي رسه ، اينا به اروپايي زندگي كردن عادت دارن . مي بيني مادر و پدرش چه راحت دخترشونو ول كردن تو اين شهر بزرگ ! خود ثريام به اين جور زندگي عادت كرده . حالا مي خواد يه هم خونه پيدا كنه . رفته تو جلد تو ، واسه منم شده وكيل وصي . من اگه مي خواستم شوهر كنم ، تا حالا كرده بودم . امشب مي مونم ، اگه يه دفعه ديگه ببينم پاتو اين جا گذاشتي ، نذاشتي ، فهميدي ؟! ثريا سيني چاي را آورد ، گذاشت جلوي ما بعد گفت : ـ كالباس داريم ، دوس داريد ؟ اگه نداريد ، زنگ بزنم كباب يا هر چيز ديگه اي كه دوس داريد براتون بيارن . مامان استكان چايي را برداشت و گفت : ـ ثريا جون چايي رو كه خورديم ، مي ريم خونه ي ما ، شام خورشت قيمه داريم . دور هم مي خوريم ، باشه ؟ اگه بگي نه ، خيلي ناراحت مي شم . ثريا گفت : ـ من حال خوبي ندارم كه بتونم بيام مهموني . از زندگي سير شدم . دلم مي خواد بميرم . وقتي امسال تو مدرسه با منا دوست شدم ، فكر مي كردم همخونه اي رو كه ميخوام پيدا كردم . خيلي به زندگي اميدوار شدم . همه اش فكر و ذكرم اين بود كه يه جوري منا رو راضي كنم بياد پيش من . بعدم فهميدم پدر نداره بيش تر خوشحال شدم . گفتم حتماً اونم عين من هزار جور درد و مرض داره ، اما حالا مي فهمم اون يه مادر داره كه عين شير بالا سرشه . نه عين مادر من كه ماده ببره . نه من نمي يام خونه ي شما ، دلمم مي خواد شما بريد خونه ي خودتون . تو اين شهر هيچكي پيدا نميشه كه با آدم همخونه بشه . تو اين چند ساله من خيلي سعي كردم يكي رو پيدا كنم ، اما نشد . چون دلمم مي خواد پاك بمونم ، تنها موندم . اصلاً من تنهايي رو دوست دارم . ببخشين كه شمارم انداختم توي دردسر . حالا بلند شيد بريد خواهش مي كنم . ادامه دارد ....... | ||||||||
| |
| | #20 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش مسابقات ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: RASHT*¤.¸¸.
نوشته ها: 4,073
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : رمان،روانشناسي،تخيلي حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز به مامان نگاه كردم و گفتم : ـ مامان شما برو ، ولي من مي مونم . اصلاً مي خوام هميشه پيش ثريا بمونم . مي خوام همخونه ش باشم همين طور كه حرف مي زدم به مامان اشاره كردم كه حرف نزند . مامان گفت : ـ منا جون چرا حرف مي زني كه بعد نمي توني عمل كني ؟ مادر جون چرا دروغ مي گي ؟ راستشو بگو . مي خواي امشب بمون ، اما فقط امشب . ثريا يه دفعه زد زير گريه و گفت : ـ منا نمي خوام بموني . درد من با يه شب درمون نمي شه . مامانت راست مي گه . خواهش مي كنم پاشو برو . خيلي دلم گرفت . هيچي نگفتم . مامان بلند شد رفت كنار ثريا نشست . دستش را گرفت تو تو دست هايش و گفت : ـ عزيزم فكر كن من مادرتم . گلم ! دخترم . تو از اين به بعد تنها نيستي . منام عين خواهرته . امشبم هردو تا مون پيشت مي مونيم . از فردام نمي ذارم تنها بموني . قول مي دم يا تو ميايي پيش ما ، يا ما مي يايم خونه ي شما . حالام بلند شو شام بده بخوريم كه روده كوچيكم روده بزرگمو داره مي خوره نگاهم به ثريا كه افتاد ، انگار چشم هاي داشت مي خنديد . چقدر قشنگ شده بود ! اصلاً انگار نه انگار اين ، آن ثرياي قبلي بود . مامان زود مي خوابيد . عادتش بود . چايي بعد شام را كه خورديم گفت : ـ كجا بايد بخوابيم ؟ ثريا گفت : ـ هر جا دوست داريد . مامان گفت : ـ يعني چه ؟ من مي خوام وسط دو تا دخترام بخوابم . ثريا گفت : ـ نمي فهمم يعني چي ؟ مامان گفت : ـ يه پتو بيار ، بنداز وسط اتاق سه تا متكام بنداز ، يه لحافم بيار بندازيم رومون ، همين بعدش هم خودش رفت و جا را پهن كرد ثريا هاج و واج مانده بود مامان رفت دراز كشيد گفت : ـ بياييد بخوابيد . مي خوام براتون قصه بگم . يهو ثريا زد زير خنده و بعد پريد تو رختخواب . مامان دست چش را گذاشت زير چانه اش ، رويش را كرد به ثريا . بعد سر ثريا را كشيد سمت خودش و شروع كرد با موهايش بازي كردن . نمي دونم چرا گريه ام گرفت . ثريا سرش را چسبانده بود به سينه ي مامان . نگاه كردم ديدم مامانم دارد گريه مي كند . هرچه ثريا خودش را بيشتر مي چسباند به مامان ، اشك هاي مامان بيشتر مي شد . يهو مامان سرش رو گذاشت روي سر ثريا و هق هق گريهاش بلند شد . چراغ را خاموش كردم و كنار مامان دراز كشيدم . صداي مامان مي آمد كه مي گفت : ـ فدات بشم عزيزم ! حيف دختر پاك و گلي مثل تو كه يه همچين پد رو مادري داره ! الهي بميرم ! اين چند سال تو چطوري تك و تنها اين جا زندگي مي كردي ؟ الهي خير نبينن كه فقط فكر خودشونن ... ادامه دارد .......... | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| تایپ, خدادادیان, رخ, مریم, نیم, نیم رخ 2واقعی و تکان دهنده از زندگی جوانان |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| یک قدم با تو | مریم احمدی | تایپ | aras | کتابهای کامل شده ایرانی | 31 | ۱ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۰۹:۴۸ بعد از ظهر |
| سر عشق | مریم محمودی (تایپ) | Yeganeh 1 | کتابهای کامل شده ایرانی | 78 | ۱۲ بهمن ۱۳۸۹ ۱۱:۵۱ قبل از ظهر |
| کسی می آید | مریم ریاحی (تایپ) | tarane | کتابهای کامل شده ایرانی | 48 | ۱۰ آبان ۱۳۸۹ ۰۴:۱۳ بعد از ظهر |