| |||
| |||||||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #141 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹ محل سکونت: Tehran
نوشته ها: 1,405
(View Stats)
تشکرها: 20,815
تشکر شده 9,516 بار در 1,763 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز صفحه 8 و 9 .. عسل، با رخوتی آشکار، برخاست و به سمت آشپزخانه رفت. ماهرخ میوه خوری را به او داد و گفت: « بمیرم برای دل کوچیک هر دوتون.» چشمهای عسل از پرده ای اشک براق شده بودند. او میوه خوری را بر روی میز گذاشت و با دلخوری به مادر نگاه کرد. رضا که از دیدن چهره نگران عسل به آشفتگی درونی اش پی برده بود، به منیر خانم رو کرد و گفت: « خاله جون امروز اومدم که تکلیف خودم و عسل رو روشن کنم.» منیر خانم لبخند زد و پرسید: « تکلیف چی رو؟» رضا در جای خود جا به جا شد، آب دهانش را فرو داد و گفت: « مثل تبعیدیها چند سال از اومدن به تهران محروم بودم. از بس به فکر راضی کردن پدرم بودم، خسته شدم. تصمیم دارم از این به بعد برای خودم زندگی کنم.» منیر خانم دست او را فشرد و گفت: « چه خوب، ماشاءالله مرد شدی! خواهرم باید به وجودت افتخار کنه.» رضا نگاهی عمیق به چشمهای عسل انداخت و پرسید: « آقای عرفانی چه ساعتی به منزل تشریف می آرن؟» منیر خانم که رنگ از چهره اش پریده بود، با دستپاچگی گفت: « معلوم نیست... عسل، میوه تعارف کن!» عسل، با دستهای لرزان، میوه خوری را جلوی رضا گرفت. رضا آهسته پرسید: « چرا می لرزی؟ اتفاقی افتاده؟» ناگهان میوه خوری از دست عسل رها شد، به زمین افتاد و میوه ها پخش و پلا شدند. منیر خانم به صدای بلند گفت: « دختر حواست کجاست!» رضا نگاهی مرموز و پر از کنجکاوی به عسل انداخت و گفت: « من میوه نمی خورم.» و در جمع اوری میوه های ریخته شده به او کمک کرد و در ضمن آهسته از عسل پرسید: « عسل چی شده؟ چرا این قدر ناراحتی؟» بغض عسل ترکید. به چهره معترض مادر نگاهی کرد و به سرعت به اتاقش رفت. رضا که گیج شده بود پرسید: « خاله جون عسل چشه؟» منیر خانم به سختی بر خود مسلط شد و گفت: « اتفاق خاصی نیفتاده.» رضا برخاست و به سمت اتاق عسل رفت. در بسته بود. پشت در ایستاد و پرسید: « عسل، چه کار می کنی؟ معنی این کارها چیه؟» منیر خانم مات و مبهوت بر روی مبل نشسته بود. از سویی نگران عسل بود و از سوی دیگر می ترسید که عرفانی از راه برسد. رضا چند ضربه به در زد. صدای هق هق گریستن عسل کلافه اش کرده بود. صدای ماهرخ را از پشت سر شنید. برگشت و پرسید: « شما می دونید چرا عسل گریه می کنه؟ این جا چه خبر شده؟» صدای گریستن عسل هر لحظه بیشتر می شد. رضا که نگران بود، با دیدن چهره گرفته ماهرخ، حس کنجکاوی اش تحریک شد. چشم به لبهای ماهرخ دوخته بود تا شاید چیزی بگوید که صدای زنگ در منیر خانم را سراسیمه از اتاق بیرون کشید. هیجان زده گفت: « رضا جون. حتماً عرفانیه. خواهش می کنم یه جایی مخفی شو!» رضا که رنگ چهره اش همچون گچ سفید شده بود، ناباورانه پرسید: « مخفی بشم؟ برای چی؟» ماهرخ دست او را کشید و گفت: « بریم اتاق من.» رضا با صدای لرزان گفت: « ولی من با آقای عرفانی کار دارم.» منیر خانم شتاب زده گفت: « امروز نه خاله جون. با ماهرخ برو پایین.» رضا اخم کرد و پرسید: « مگه امروز چه فرقی با روزهای دیگه داره؟» صدای زنگ دوباره گوش رسید. ماهرخ دست رضا را رها کرد و به سمت در دوید. تکلیف خود را نمی دانست. مردد بود که در را باز کند یا باز هم منتظر مخفی شدن رضا باشد که صدای چرخش کلید در قفل همه نگاهها را متوجه حیاط کرد. ماهرخ به سمت رضا دوید. دست او را گرفت و به سرعت از حیاط خلوت به زیر زمین برد. رضا با شگفتی و حیرت رسید: « این کارها برای چیه؟» ماهرخ که نفس زنان پله ها را دو تا یکی پایین می رفت و رضا را به دنبال خود می کشید، بریده بریده گفت: « بریم... اتاق من... تا همه چیزو... برات تعریف کنم...» اینجا شهر قصه های مادر بزرگ نیست ! آسمانش را هرگز آبی ندیده ام ... من از اینجا خواهم رفت و فرقی هم نمیکند که چراغی داشته باشم یا نه .. کسی که می گریزد، از گم شدن نمی هراسد ! .. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #142 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۹ محل سکونت: خوزستان
نوشته ها: 1,720
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز 228-229 ناشناسی با صدای ناهنجار ، کلماتی رکیک بر زبان جاری ساخت . گوشی تلفن در دست لرزان عسل هر لحظه فشرده تر می شد . مرد گفت : حالا که با ما در افتادی ، می فرستیمت همون جایی که مینا رو فرستادیم ! عسل فریاد زد : شما کی هستید ؟ -وقتی عکس بعدی به دستت رسید . فریادت بلدتر هم می شه ! عسل وحشت زده گوشی را گذاشت . از تهدید مرد ناشناس بی اندازه ترسیده بود صدا تا اندازه ای به گوشش اشنا می امد ؛ اما هر چه فکر کرد صاحبش را نشناخت . عصر اسفندیار وارد منزل شد . صدای پایش ، .وقتی که به اتاق بی بی رسیده بود ، دیگر شنیده نشد . پس از لحظه ای ، صدای بسته شدن در اتاق به گوش رسید و اسفندیار به سمت اتاق حرکت کرد . او وارد اتاق شد و در حالی که سعی می کرد نگرانی را در پشت چهره ی خونسردش مخفی کند از عسل پرسید : چرا رنگت پریده ؟ اتفاق جدیدی افتاده ؟ -بی بی حرفی زده ؟ -صورتت داد می زنه که اشفته هستی ! احتیاجی به فضولی بی بی نیست که دائما جاسوس بازی در می اره و حرکات دیگران رو زیر ذره بین قرار می ده . -بی بی اساسا نگران وضعیت توست . -از کارهایش س در نمی اورم . یک روز در قالب دوست فرو می ره و مهربون می شه، روز دیگه ، به بهانه ی دلسوزی ، فضولی می کنه . گمان می کنم از بی کاری و یکنواختی این جا دست به این کارها می زنه . -تو برای زندگی توی این باغ ساخته نشدی، میل داری به یک منزل کوچک تر بریم ؟ -ابدا . از این به بعد باید به فکر تولیدی باشم . اسفندیار عصبانی شد و گفت : کارهات مشکوکه ! تلفن امروز از طرف کی بود؟ -که این طور !پس بی بی جریان اون مزاحم ناشناس رو به تو گزارش داد ؟ اسفندیار که کاملا عصبانی و خشمگین شده بود ، فریاد زد : زود بگو کی با تو تماس گرفت ؟ عسل از نگاه سرد و ناخوشایند اسفندیار وحشت کرد . از او فاصله گرفت و پرسید : تو به من اعتماد نداری ؟ خشم گریبان اسفندیار را گرفته بود . به عسل نزدیک شد و گفت : مزخرف نگو . بیشتر از هر کسی به تو اعتماد داشتم ! یاس در چشمهای غم زده ی عسل موج می زد : اعتماد داشتی ؟! و حالا بی اعتماد شدی ! -تو نمی دونی که دشمنان دوست نمای من مثل مار سمی خوش خط و خال ، هر لحظه به دنبال فرصتی برای نیش زدن به من دندون تیز کرده ن ! تو این گرگ نماها رو به اندازه من نمی شناسی . من فقط نگران تو هستم ! عسل از صداقت لحظه ای که در گفتار اسفندیار احساس می شد ف نشاطی موهوم در خود حس کرد. به چشمهای نگران او خیره شد و پرسید : چرا با این مارهای سمی معاشرت می کنی ؟ -کار من شوخی بردار نیست. باید گرگ باشم تا دریده نشم . مدتهاست با اونها شریک هستم . بدون دلیل قانع کننده و تنها با بهانه جویی نمی تونم رابطه ی چندیدن ساله ی کاری رو به هم بزنم . -کار تو به خودت مربوطه . من زندگی خودم رو می کنم . -زندگی من و تو به هم پیوند خورده . چطور تصور می کنی کارهامون به هم ربط نداره ! این دخترهای مجهول الهویه ای که دور خودت از کجا اومدن ؟ -این قدر سوال پیچم نکن . مطمئن باش کار خلافی انجام نمی دم . -مطمئن نیستم . باید به فکر ابروی من هم باشی ! روشن شد ؟ عسل نفس عمیقی کشید و گفت : مطمئن باش بیشتر از خودت به فکر حفظ ابروی خانوادگی مون هستم ! اسفندیار که هنوز هم موضوع مزاحم تلفنی را فراموش نکرده بود پرسید : حالا بگو تلفن از طرف کی بود ؟ -متاسفم . هرگز دو نفر بیگانه که مجبور به زندگی مشترک در کنار هم هستن ، | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #143 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: طهران
نوشته ها: 1,447
(View Stats)
تشکرها: 5,696
تشکر شده 4,389 بار در 1,359 پست
کتاب مورد علاقه : شکر تلخ حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز ص512-515 ناگهان عسل به یاد پدر افتاد و گفت: دلم شور بابا رو می زنه من به بیمارستان می رم. رضا گفت: به قدری شلوغ شده بود که پاک پدرت رو فراموش کردیم. عسل به او خیره شد و گفت: یه وکیل ماهر و کارکشته سراغ داری ؟ 28 رضا که شک داشت آتش سوزی عمدی و به وسیله ابراهیم صورت گرفته باشد عکسها را با دقت بسیار نگاه می کرد و به دنبال یافتن نشانی از ابراهیم صفحات را می کاوید یکمرتبه عسل برخاست و روزنامه را از دستش گرفت. رضا فریاد زد: چه کار می کنی؟ نگاه نکن خیلی ناراحت کننده س می خوام جسد ابراهیم رو ببینم ای کاش من به جای اون می مردم! رضا روزنامه را گرفت وگفت: عزیزمن هیچ کس نمی تونه این اجساد سوخته رو شناسایی کنه از کجا معلوم ابراهیم اون جا بوده ؟ علت آتش سوزی چی بوده ؟ رضا با خونسردی گفت: مواد منفجره البته وجود کپسول گاز و بشکه نفت توی زیر زمین هم مزید بر علت شده پس می بینی که نگرانی تو کاملا بی مورده! عسل با به یاد آوردن مواد منفجره داغ دلش تازه شد جیغ کشید و از حال رفت. بی بی و رضا دست و پایشان را گم کرده بودند. بی بی اشک می ریخت و رضا سردرگم شده بود. به هر حال با کمک یکدیگر عسل را به تختخواب بردند. عسل از لای دندانهای کلید شده اش نالید: بی بی جان تو بهتر می دونی که ابراهیم چه جواهر نایابی بود! بله خانم جان ولی همون بهتر که مرد یادتون رفته چقدر دنبال اون دختره سرکش دوید و زجر کشید؟ ولی حیف بود! حیف بود ! رضا که کلافه شده بود گفت: دست کم به من هم بگید که چرا این قدر مطمئنید انفجار کار ابراهیم بوده ؟ چهره عسل سرخ شده و بدنش خیس عرق بود. او با بی حسی گفت: ابراهیم فدا شد! فدای چه کسی شد؟ انگیزه اون برای فدا شدن چی بود؟ نجات من از شر دکتر فیاض! رضا کنجکاوانه به چهره عسل خیره شد و گفت: چرا نمی گی کینه داشت و انتقام گرفت؟ تو از هیچی خبر نداری رضا. رضا پاکت سیگارش را از جیب درآورد و به دنبال فندک جیبهایش را گشت. او که شتاب زده بود و رفتاری غیر عادی داشت گفت: اصلا من کی هستم که لازم باشه حقیقت رو بدونم !یک آدم مزاحم که چیزی نمی دونه و موی دماغ شماها شده بهتره هرچی زودتر گورم رو گم کنم. بی بی که به او خیره شده بود گفت: آقا شما رو به خدا خانم رو این قدر اذیت نکنید نمی دونید این طفلک چی به روزگارش اومده. رضا که سیگار گوشه لبش بود و هنوز به دنبال فندک جیبهایش را می گشت گفت: بی بی خانم شما هم نمی دونید این طفلک کوچولو چی به روزگارش من آورده و سیگار خاموش را به شدت به زمین کوبید و ادامه داد: دیگه حاضر نیستم شاهد فیلم بازی کردنهای خانم شما باشم می رم و شرم رو از سر شما کم می کنم! او بدون خداحافظی باغ را ترک کرد. عسل پلکهای ورم کرده اش را به سختی گشود . از پشت راه رفتنش را نظاره کرد. به یاد روزی افتاد که او را به اتاق راه نداده و از پشت شیشه اتاقش برای آخرین بار با پیکر مردانه اش وداع کرده بود. با خود اندیشید که شاید این نیز مرحله ای دیگر از جدایی او و رضاست. بی بی از عسل پرسید : چرا حقیقت رو به آقا رضا نمی گید؟ به نظر تو چه چیز رو باید به رضا بگم؟ اون از بی خبری زجر می کشه بهتره همه نگرانیهاتون رو بهش بگین. حدس تو کاملا درسته رضا کلافه شده و می خواد از همه چیز سردربیاره ولی من بهتر از تو اونو می شناسم. از شنیدن جزئیات ناخوشایند زجر می کشه و ممکنه تعصب خشک مردونه ش گل کنه . خانم جان هیچ کس حق نداره به نجابت شما شک کنه ! من می دونم و شاهدم که شما با چه اوباش و اراذلی زندگی کردید. بی بی جان فراموش نکن که مرد ایرانی همیشه بی منطقه به خصوص در مورد زنی که دوستش داره هرچی کمتر بدونه کمتر رنج می کشه. ولی اون مهربون و قابل اعتماده کمتر کسی مثل اون پیدا می شه که با ظلمی که در حقش کردم هنوز هم دنبالم بیاد. عسل برخاست و عزم رفتن به بیمارستان کرد. بی بی برای نخستین بار او را در آغوش گرفت. هیچ کس به اندازه او عسل را نمی شناخت و از رنجهایی که کشیده بود اطلاع کامل داشت . زیر لب گفت: ای کاش با آقا رضا به بیمارستان می رفتید حال شما خوب نیست! حوصله کسی رو ندارم. دلم می خواد تنها با تو و آرزو زندگی کنم. این طور آرامش بیشتری خواهم داشت. تصور می کنم هیچ کس نمی تونه درکم کنه حتی رضا! پس اجازه بدید احمد رانندگی کنه . خودم از عهده کارهام بر می آم نگران من نباش . شرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانی در میان گریه می نالید دوستش دارم نمی دانی | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #144 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۹ محل سکونت: تو قلب پسرم
نوشته ها: 2,365
(View Stats)
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز از ص 300 الی 303 گوشه ای افتاده بود و کف از دهانش بیرون می آمد . مردم مات زده به خانواده ی دلسوخته ی آزموده چشم دوخته بودند. دوستان اسفندیار بیرون از مقبره ایستاده بودند و آهسته در گوش یکدیگر نجوا می کردند و همسرانشان با چهره های بزک کرده و رنگ و روغن ی که در زیر تور سیاه رنگ همچون عروسک های بدون روح به نظر می رسیدند، کمی دورتر از مقبره ایستاده و از ترس اینکه خاک و گرد و غبار به گلویشان برود، بینی هایشان را گرفته بودند . عسل مشتی خاک از گور اسفندیار برداشت و بوئید زیر لب گفت:« بوی خون پاکت توی خاک پیچیده..» و ابراهیم این حرف را شنید. گورکن کنار رفته بود و قاری قرآن سوره ی الرحمن را طوطی وار و از حفظ تلاوت می کرد ، زیرا کاری بود که هر روز بارها انجام می داد. بعد هم خوانده نخوانده وقتی ابراهیم پول می گرفت نیمه کاره برخاست و مقبره را ترک کرد. عسل لحظه ای مات زده به بانو که ضجه می زد خیره شد و بعد بی هوش بر گور افتاد منیر خانم و ماهرخ او را به سختی از وسط جمعیت به کناری کشیدند آب و گلاب سر و رویش را خیس کرده بود او لحظه ای چشم هایش را باز کرد مردمی که دور گور جمع شده بودند هاج و واج نگاهش می کردند آنان همچون اشباح ناشناس دیواری گوشتی به دورش کشیده بودند و او حس می کرد در قعر چاهی سیاه و بی انتها افتاده است و فریاد رسی ندارد . یک لحظه به نظرش رسید آشنایی در جمع اشباح می بیند . رضا با چهره ای نگران ، به او خیره بود . نگاهش مثل همیشه نبود . نگاهی بود سرد و بی احساس که حسی غریب به او می داد . لب هایش تکان خوردند چیزی گفت و سپس غیبش زد . عسل دوباره از حال رفت منیر فریاد زد:« خلوت کنید، مگه نمی بینید حالش بهم خورده» ماهرخ با چادر سیاهش چهره ی عرق کرده و خیس عسل را باد می زد که عرفانی جمعیت را با فشار دست از آنان دور کرد . مردم فاتحه خواندند و مقبره را ترک کردند . عصر شده بود و ترس از گورستان سبب می شد از آن جا بگریزند . دوستان اسفندیار ، به محض خلوت شدن ، تاج گل زیبای سفیدی را با روبان مشکی که عکس اسفندیار وسط آن جاسازی شده بود بر روی مقبره گذاشتند. خانم ها بدون نزدیک شدن به مقبره از دور سر تکان دادند و همراه همسران خود گورستان را ترک کردند. بانو به گور اسفندیار خیره مانده بود . در میان دسته گل های اهدایی ، دسته گل سرخ رنگی را دید به کارت آن نگاهی کرد و ناگهان فریادش به هوا رفت . ابراهیم که در کناری ایستاده بود ، کنجکاوانه حرکات بانو را زیر نظر داشت ووقتی او جیغ کشید و از حال رفت دسته گل سرخ را برداشت و به دنبال نام تقدیم کننده ی گل می گشت که کارت الصاق شده را به آن را خواند . چهره اش لحظه ای در هم رفت و کارت را به سرعت در جیب خود گذاشت . دسته گل را به گوشه ای پرتاب کرد و از مقبره بیرو.ن رفت. راننده ی اتوبوس فریاد می زد:« کسی جانمونه» مردم به سرعت سوار شدند و اتوبوس حرکت کرد ، بوی آب و گلاب و خاک حس مردن به زنده ها می داد با تلاش خویشاوندان اسفندیار بانو به هوش آمد و همین که پلک هایش را باز کرد دیوانه وار گل های روی مقبره را زیر و رو کرد . عرفانی فریاد زد:« غروب شد! صاحب عزا باید زودتر از مهمون ها توی منزل باشه!» بانو همچنان که مانند دیوانه ها گل های روی مقبره را زیر و رو می کرد و فریاد می زد:« کو...؟ کجاست؟...» آزموده با بی حالی پرسید:« کی کجاست زن؟ دنبال پسرت می گردی ؟ اسفندیار رفت!» ـ دسته گل کجاست ؟قاتل دسته گل فرستاده ! کجاست؟» خواهران بانو زیر بغلش را گرفتند و او را کشان کشان از مقبره بیرون بردند. او بی وقفه فریاد می زد:« قاتل! می کشمت!» عسل پرسید:« بانو دنبال چی هست؟» ابراهیم که از داخل مقبره بیرون آمده بود بود با انزجار گور را می نگریست گفت:« مهم نیست شما که می دونید فعلاً عقلش درست کار نمی کنه>» « حق داره ف پیر زن بیچاره تنها پسرش رو از دست داده باور نمی کنم اسفندیار مرده باشه!» ابراهیم با خونسردی و بی اعتنا به گور خیره شد ه بود . دیواره های مقبره را از بالا تا پایین نگاه کرد و به عکس قاب کرده ی اسفندیار رسید زیر لب گفت:« باور کنید، باور کنید.» ابرهیم فاصله گورستان تا باغ را با سرعتی سر سام آور رانندگی کرد . عسل بی حال روی صندلی عقب نشسته و سرش را روی شانه ی منیر خانم گذاشته بود. ماهرخ صلوات می فرستاد و فاتحه می خواند . عرفانی که در روی صندلی کنار ابراهیم نشسته بود پرسید:« دسته گل قرمز رو کدوم پدر سوخته ای فرستاده بود؟» ابراهیم با خونسردی گفت:« نمی دونم» عرفانی با عصبانیت گفت:« تو که کارت رو خوندی خودم دیدم که تو جیبت گذاشتی!» « شما اشتباه می کنید من کارتی ندیدم!» ابراهیم در آینه به عسل نگاه کرد و آهسته گفت:« زان مناسبی برای این سؤال و جواب ها نیست می بینید که حال دخترتان خوب نیست.» عرفانی فریاد زد:« تو سر پیازی یا ته پیازی که مثل نخود آش همه جا دخالت می کنی؟» ابراهیم ترمز ناگهانی کرد به طوری که خودرو از حرکت ایستاد سپس به طرف او برگشت و گفت:« آقای محترم من کارت و دسته گل را دور انداختم فرستنده اش را هم نمی شناختم روشن شد؟» عسل ناله ای کرد و پرسید:« از چی حرف می زنید؟ موضوع کارت و دسته گل چیه؟» ابراهیم خودرو را آرام به حرکت در آورد و عرفانی سکوت کرد . لتفاق مهمی نیفتاده شما استراحت کنید.» باغبان در باغ را باز گذاشته بود ابراهیم وارد شد. عرفانی نگاهی خشمگین به اوانداخت و از خودرو پیاده شد . عسل که تعادل نداشت و گیج می خورد ، سنگینی هیکلش را بر شانه ی منیر خانم انداخته بود. او نیز به سختی پیاده ووارد ساختمان شد. بوی گلاب و حلوای تازه پخته شده فضای باغ را پر از اندوه کرده بود بانو دراتاق مهمان خانه نشسته بود و شیون می کرد . نوای روح بخش تلاوت قرآن از بلندگو پخش می شد . حاضران پچ پچ می کردند و محو تماشای عسل بودند. صدای بانو برای لحظه ای قطع شد و عسل کنارش نشست ماهرخ یک لیوان آب .و گلاب از بی بی گرفت و به دست عسل داد و او با بی میلی جرعه ای نوشید . بی بی به اون زدیک شد و چیزی در گوشش گفت که مثل برق گرفته ها برخاست و به سرعت ازاتاق بیرون رفت. بی بی به دنبالش دوید و گفت:« توی اتاق عقبی نشسته و داره گریه می کنه.» عسل به اتاقی رفت که قاب عکس مادر آرزو در آن آویزان بود آرزو که در کنار صندوق چوبی یعنی تنها یادگار مادرش نشسته بود و اشک می ریخت تا عسل را دید خودش را به آغوش او انداخت و هر دو گریستند منیر خانوم و ماهرخ در آستاده ی در ایستاده بودند و بدون اینکه از ماجرا آگاه باشند نگاهشان می کردند . شیون و زاری آرزو و عسل فضای اتاق را پر از غم و اندوه ساخته بود . ماهرخ صلوات می فرستاد و با نگاهی پرسشگر به بی بی چشم دوخته بود. منیر خانم وارد اتاق شد و پرسید:« این دختر کیه؟» بی بی در میان گریه های آرام و معصومانه اش گفت:« بمیرم برای دل کوچکت! بمیرم برای مظلومیت مادرت ! پدرت طاقت نیاورد مادرت رو تنها بگذاره تا فهمید مادرت رفته به دنبالش رفت.» عسل بدون توجه به حضور آنها آرزو را نوازش کرد و دلداری می داد که عاقبت ساکت شد. سر بر روی زانوی عسل گذاشت و از حال رفت . بی بی از اتاق بیرون رفت و با پارچی آب برگشت. عسل گفت:« شما به سالن برگردید مهمون هانباید متوجه غیبت کسی بشن.» ده سال پیش این روزا همیشه باهم بودیم یادته بابایی خوبم..! ![]() ![]() رمان های خورشید جون خوندن داره از دستش ندین پدرخوب|sun daughter زندگی غیر مشترک | sun daughter همه ی هستی من | sun daughter48 حُکم ِ دل| sun daughter+ anital آنتي عشق | ~sun daughter~ و ~shahrivar~ من...تو...او...دیگری! | sun daughter | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #145 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۹ محل سکونت: ღ Earth ღ
نوشته ها: 1,465
(View Stats)
تشکرها: 16,613
تشکر شده 18,928 بار در 1,538 پست
کتاب مورد علاقه : ღ All book beautiful ღ | پست معمولی : +1 امتیاز صفحات 52 تا 89 ... سیاسی و اقتصادی بود. صدای تلویزیون بلند بود و مهین خانم را عصبی می کرد. مهین خانم که از خونسردی و بی اعتنایی خسرو عصبانی شده بود، اتاق را ترک گفت و به اتاق رضا رفت. در کنارش نشست و گفت: «از اینکه این قدر نگران هستی، کلافه شدم. بالاخره می گی چه اتفاقی افتاده یا نه؟» رضا نفسی عمیق کشید و گفت: «مادر، من امشب به خواستگاری عسل می رم! البته همراه شما.» مهین خانم نیز نفسی عمیق کشید و گفت: «اجازه بده اول با پدرت مشورت کنم. چطور شد که این قدر شتاب زده تصمیم به خواستگاری گرفتی؟» رضا در چشمهای او خیره شد و پرسید: «فکر می کنید هنوز هم وقتش نشده؟» «خواستگاری رفتن آدابی داره. قدم اول اجازۀ پدرته.» «زحمت نکشید؛ از همین الان می دونم که جواب رد می ده. پدر حتی به مردی هم قبولم نداره.» «بدبین نباش؛ از کجا می دونی که جواب رد می ده؟» «حوصلۀ جر و بحث کردن ندارم. شما هر کار که صلاح می دونید انجام بدید.» «من موضوع رو مطرح می کنم، تو هم قول بده عصبانی نشی!» مهین خانم به سراغ لیلا رفت و در اتاقش را باز کرد و گفت: «چای بریز و به اتاق پدر بیار.» «بالاخره فهمیدی نگرانی رضا از چیه؟» مهین خانم وارد اتاق لیلا شد و در را بست. خسرو لا به لای خطوط روزنامه غرق شده بود که مطلبی توجهش را جلب کرد. همیشه خبرهای ناگوار به صورتی تکان دهنده در صفحۀ حوادث به چاپ می رسید: «جوانی که از خواستگاری دختر مورد علاقه اش مأیوس به خانه برگشته بود. با گرفتن پاسخ رد از پدر دختر، تصمیم به کشتن او گرفت.» خسروخان لحظه ای چشمهایش را بست. گذشته، همچون فیلم سینما، از برابر دیدگانش عبور کرد. او مردی پرقدرت بود. با جدیت تمام مدارج علمی و تحصیلی را پشت سر گذاشته و برجسته ترین خصیصه اش را که اعتماد به نفس بالا بود، پس از گرفتن پاسخ رد از حاج مرتضی، از دست داده بود. جاه طلبی او در کار و زندگی روزمره و خودساختگی و پرانرژی بودنش زبانزد خاص و عام بود. تنها شکست او در زندگی مخالفت پدر منیر بود که پس از گذشت سالها، سرخوردگی آن را همچنان بر دوش خود می کشید. ازدواج منیر با علی عرفانی و برگزاری مراسم ازدواج پر زرق و برق آنان ضربه ای چنان جبران ناپذیر بر روح و روان او وارد ساخت و داغی آن قدر بزرگ بر دل عاشق او گذاشت که پس از سالها هنوز هم به نظر می رسید حس انتقامجویی جزء جدایی ناپذیر وجود اوست. صدای پچ پچ مهین خانم و لیلا در اتاق پیچیده بود. خسرو با خود فکر می کرد که اگر حاج مرتضی را کشته بودم، یا به سرم می زد و منیر را می کشتم، حتماً اعدامم می کردند و از این زندگی برزخی راحت می شدم و این همه زجر نمی کشیدم. بی درنگ به یاد احمقانه ترین تصمیم گیری زندگی خود افتاد که ازدواج با مهین بود و اینکه چرا به خاطر ناکام شدن در ازدواج با منیر تن به این ازدواج می داد و با چاپلوسی و دروغگویی مهین را قانع می کرد که دوستش دارد؛ در حالی که هنوز هم عشق منیر در قلبش جای داشت. از این حس خود شرمگین شد و دلش به حال معصومیت مهین سوخت. خریدن منزل در نزدیکی خانۀ عرفانی، هیچ انگیزه ای به جز دیدار مجدد منیر نمی توانست داشته باشد که او سعی می کرد علت را به علاقۀ دو خواهر نسبت دهد. او، پس از ازدواج با همسر فداکار و مهربانش، از عملکرد ناجوانمردانه اش نسبت به او دچار یأس و اندوه شد و این حقیقت انکارناپذیر را که منیر متعلق به عرفانی ست به ناگزیر پذیرفت. پس از به دنیا آمدن رضا رشتۀ الفت و دوستی میان او و همسرش محکم تر شد و تا لحظه ای که شایعات عجیب و گاه متضّاد در پسکوچه های محل زندگی آنان به اوج خود نرسیده بود. با گذاشتن سرپوشی منطقی بر احساسات عاشقانۀ گذشتۀ خویش، آرامشی نسبی داشت. ولی این آرامش دیری نپایید. لحظه ای که او به علاقۀ رضا به عسل پی برد، آتش کینه و نفرتش از عرفانی بار دیگر شعله ور شد و از آن پس، نگرانی و تشویش از ریشه گرفتن این عشق و علاقه هر لحظه بیشتر آزارش می داد. از این رو، با سختگیری و دور ساختن رضا از عسل در طی سالهای اخیر، می پنداشت که علاقۀ آن دو به یکدیگر از بین رفته باشد؛ ولی از این امر غافل بود که این عشق از دوران کودکی در دل آنان جوانه زده و هم اکنون به درختی تنومند بدل شده است که هیچ کس توان بریدن شاخه های ستبر آن و از ریشه برکندنش را نخواهد داشت. افکار مغشوش خسروخان او را به گذشتۀ دردناکش برده بود، به طوری که متوجه ورود همسرش نشد. مهین خانم چند بار شانه های او را تکان داد تا آنکه وی به خود آمد. مهین خانم پرسید: «خسرو، خوابت برده؟» خسرو خان چشمهایش را گشود و به چشمهای نگران مهین خانم خیره شد و پرسید: «خیلی وقته این جا هستی؟» «بله. باید با هم صحبت کنیم. حوصله داری؟» «دربارۀ چی؟» «دربارۀ رضا.» «عاقبت یادتون اومد که من هم پدرش هستم!» «منظورت رو نمی فهمم.» «حتماً موضوع بسیار مهمه که مشورت با من واجب شده!» «تو همیشه گوشه و کنایه می زنی!» «و تو هم مسائل و اتفاقات زندگی بچه ها رو همیشه از من مخفی می کنی!» «یک کمی ساکت باش، این بار باید به حرفهای من گوش کنی. رضا، پسر بزرگ ما، باید سر و سامان بگیره. چرا به فکر نیستی؟» «شما مادر و دختر که بلدید ببرید و بدوزید. دختری شایسته براش انتخاب کنید.» «خسرو، خواهش می کنم اذیت نکن. ناسلامتی تو پدر رضا هستی. می دونی که خواستۀ اون چیه و دلش کجاست!» «پسری که تا به حال حتی دو کلمه حرف با پدرش نزده، چطور انتظار داره در حقّش پدری کنم!» «رضا جوون و خامه، یاد جوونی خودت بیفت.» خسروخان روزنامه را به کناری گذاشت، پیپش را خاموش کرد و پرسید: «کدوم جوونی؟ تو بهتر از همه می دونی که دایم در حال کار کردن و جون کندن بودم. این هم از دوران کهولت که باید آرامش داشته باشم! تازه باید به فکر دلجویی از پسرم باشم که از حرف اول به دوم نرسیده دعوامون می شه!» لیلا وارد اتاق شد. سینی چای را بر روی میز گذاشت و گفت: «قربون پدر خوش تیپم برم!» خسروخان بی اراده لبخند زد: «خوب بلدی خَرَم کنی!» لیلا دستش را بوسید و گفت: «شما عادت دارید اسم دوست داشتن رو خَر کردن بگذارید.» خسرو به مهین نگاه کرد و پرسید: «چه خوابی برام دیدین! زود بگید که خیلی کنجکاوم کردید.» «رضا تصمیم داره زن بگیره.» خسروخان دوباره پیپش را روشن کرد و گفت: «نباید عجله کنه. هنوز کار پیدا نکرده چطور می تونه مسئولیت خونواده ای رو به عهده بگیره!» «اون خیلی تنهاست.» «جوابت رو چند لحظه پیش دادم. دنبال دختر خونواده داری باشید. من حرفی ندارم.» لیلا به مادر نگاهی کرد و گفت: «هردوی شما می دونید که رضا عسل رو دوست داره و با هیچ کس به جز اون ازدواج نمی کنه.» خسروخان خشمگین شد. پیپش را با غیظ از دهان برداشت و گفت: «حرف زیادی نزن!» اشک در چشمان مهین خانم حلقه زد. لیلا از دیدن ناراحتی او عصبانی شد و فریاد زد: «پدر، شما خیلی خودخواه هستید!» خسروخان، بی توجه به عصبانیت لیلا، با خونسردی به مهین گفت: «در یک سال گذشته حتی یک بار هم به خواهرت سر نزدی! چطور با این وصلت موافقی؟» «مرد حسابی، مگه من می خوام زن بگیرم؟ همۀ افراد خونواده از عشق عسل و رضا اطلاع دارن.» خسروخان فریاد زد: «پدر یغورش هم این موضوع رو می دونه؟» لیلا با عصبانیت برخاست و گفت: «ناسلامتی شما مرد تحصیلکرده ای هستید، این چه طرز حرف زدنه؟» مهین خانم به سمت در رفت آن را بست و آهسته گفت: «بیخود به مردم توهین نکن! مگه عرفانی چه هیزم تری به تو فروخته؟» چهرۀ خسروخان، از شدت خشم، برافروخته شد و فریاد زد: «یعنی تو خبر نداری؟! هیزم تری که به من فروخته که با آتش جهنم هم خشک نمی شه. یادت رفته که این جنگ مسخرۀ خونوادگی رو اون مرتیکۀ ابله عوضی شروع کرد؟ حرف و سخن و شایعات در و همسایه رو فراموش کردی؟ آبروی خونواده رو به خاطر چرت و پرتهای خاله زنکی ریخت.» مهین خانم به گریه افتاد و با صدایی بغض آلود گفت: «امیدوارم که هیچ کدومتون خیر از زندگی نبینید! شما دو تا مرد مغرور و غیرمنطقی ما دو خواهر رو از هم جدا کردید؛ ولی این رو بدون که رضا دست بردار نیست. هیچ کس نمی تونه این دو تا پرندۀ عاشق رو از هم جدا کنه.» خسرو خان که تا سر حد جنون عصبانی شده بود، فریاد زد: «خدا مرگ عرفانی رو برسونه که زندگی رو به کام همه تلخ کرده!» سپس آهسته ادامه داد: «بیشتر از همه منیر بدبخت شده با مرگ اون، منیر هم نجات پیدا می کنه.» لیلا به سوی مادر رفت و او را در آغوش گرفت. گریه امان مهین را بریده بود. خسرو، با قدمهای بلند، طول و عرض اتاق را می پیمود و غُر می زد که رضا با رنگ و رویی پریده و چهره ای برآشفته به داخل اتاق آمد. به پدر نزدیک شد و گفت: «شما چرا فریاد می زنید؟ فاصلۀ شما تا مادر فقط یک وجبه!» خسرو خان با عصبانیت گفت: «تا چشم تو کور بشه که با این انتخاب مسخره و حساب نشده همه رو گرفتار کردی!» «تمام انتخابهای شما حساب شده بود؟ خوش به حالتون!» لیلا به رضا نزدیک شد و گفت: «رضا، خواهش می کنم برو. فعلاً بابا عصبانیه.» رضا که به پدر زل زده بود، با صدای بلند گفت: «تو مادر رو ببر بیرون، من باید با خسرو خان صحبت کنم.» خسرو خان زیر لب غُرید: «حالا دیگه شدم خسروخان!؟ که این طور... دستم درد نکنه!» به اشارۀ رضا، لیلا، مهین خانم را از اتاق بیرون برد. رضا در اتاق را بست، یک لیوان آب نوشید و گفت: «یک عمر به حرفهات گوش کردم. گفتی قبل از دانشگاه باید یه سربازی بری، گفتم چشم. گفتی باید در رشتۀ مهندسی تحصیل کنی، با اینکه عاشق رشتۀ پزشکی بودم، به خاطر شما گفتم چشم. گفتی تابستونها ترم تابستونی نگیر و کار کن تا هزینۀ تحصیلت رو دربیاری، گفتم چشم. گفتی توی شهرستان درس بخون و به انواع مختلف حیله و ترفند ارتباطم رو با تهران قطع کردی، باز هم گفتم چشم. توی این دو سال اخیر مثل سگ کار کردم و جون کندم تا شندرغاز پول جمع کنم و با سربلندی به خواستگاری دختر مورد علاقه م برم. هنوز پام به تهران نرسیده شروع به مخالفت با افکار من کردی! هنوز هم انتظار داری مثل عروسک خیمه شب بازی به میل شما حرکت کنم و از خودم هیچ اراده ای نداشته باشم؟ من نمی دونم چه موضوع مسخره ای باعث اختلاف شما و عرفانی شده و آتش کینه و نفرتی که سالهاست خاله و مادر رو می سوزونه کِی خاموش می شه؛ ولی من نخ احساسم رو به دست شما نمی سپارم. این رو بدونید که هیچ موضوعی نمی تونه کوچک ترین خللی تو تصمیم من ایجاد کنه. من، حتی بدون اجازۀ شما، می تونم با عسل ازدواج کنم، پس بهتره خودتون رو سبک نکنید.» خسرو خان زیر لب گفت: «مزخرف نگو.» رضا با خونسردی در چشمهای او خیره شد و گفت: «دوران زورگویی شما به پایان رسیده من امشب برای خواستگاری عسل به منزل عرفانی می رم. دوست درام همگی همراه من باشید.» خسروخان فریاد زد: «تو غلط می کنی! از ارث محرومت می کنم، می کُشمت، عرفانی رو می کشم، مادرت رو می کشم.» رضا نفسی عمیق کشید و از اتاق خارج شد. خسرو خان همچنان فریاد می زد و فحش می داد. مهین خانم و لیلا گوشه ای از آشپزخانه نشسته و نگران اوضاع بودند. رضا به آن دو نزدیک شد و پرسید: «چرا عزا گرفتید؟ با من همراه می شین؟» هر دو در سکوت به او خیره ماندند. رضا با عصبانیت به اتاق خود رفت و در را محکم به هم کوبید. خسروخان وارد آشپزخانه شد و فریاد زد: «اگه پا به خونۀ این مرتیکه لجن بگذارید، حق برگشت به منزل رو ندارید!» مهین خانم با عصبانیت گفت: «ولی این خونه متعلق به همۀ ماست!» خسروخان که اعضای صورتش از شدت عصبانیت می لرزید، فریاد زد: «از این به بعد این خونه فقط متعلق به منه!» فصل 5 هوای گرم تابستان و وزش باد داغ، ماهیها را از سطح آب حوض دور کرده بود. روی آب پُر بود از برگهای زرد خشکیدۀ درخت بید مجنونی که رضا و عسل در دوران کودکی و نوجوانی مخفیانه پشت آن بازی می کردند. و گه گاه، دور از چشم دیگران، با یکدیگر به نجوا می پرداختند. عسل از پشت شیشۀ اتاق خود به حرکت ملایم شاخه های درخت بید نگاهی انداخت. به یاد روزهای شیرین گذشته آه کشید و از خود پرسید: «آیا این همه سال عاشق رضا بودن و با خیال اون زندگی کردن کار صحیحی بود؟... شاید رضا اون طور که من انتظار دارم نباشه و زندگی تو شهرستان شخصیتش رو کاملاً دگرگون کرده باشه!» از آشنایی عسل با رؤیا یک سال می گذشت. رفتار رؤیا با دیگر دختران دبیرستان تفاوتی فاحش داشت. چهرۀ جذاب و مرموز او که هرگز از خانواده اش سخنی به میان نمی آورد، او را از دیگر همکلاسیهایش مجزا ساخته بود. شاید تنها کسی که می توانست رفتار سرد او را تحمل کند عسل بود و تنها او می توانست ارتباطی نسبتاً صمیمانه با رؤیا برقرار سازد؛ آن هم به دلیل جذابیت رفتاری و متفاوت بودنش با دیگر شاگردان دبیرستان. ولی هیچ کدام از این موارد، از نظر عسل، دلیل قانع کننده ای برای صمیمت و آشنایی او با رضا نبود. عسل در دنیایی از اوهام و سوءتفاهمها غرق شده بود که صدای ماهرخ را شنید: «بیداری ننه؟» عسل خمیازه کشید و گفت: «بله، مامان کجاست؟» «مادرت خوابیده، تو چرا نمی خوابی؟» «ای کاش خوابم می برد تا نفهمم دنیا چطوری به آخر می رسه!» ماهرخ لب تخت نشست و آهسته پرسید: «امروز خوش گذشت؟» عسل لبخند بی رنگی زد و گفت: «امروز یک تجربۀ بزرگ به دست آوردم.» «چه خوب. آدم باتجربه بهتر از بی تجربه س. حتماً از رضا یاد گرفتی!» عسل نفسی عمیق کشید و گفت: «بله، حدس تو کاملاً درسته. رضا در کسب این تجربۀ دردناک دخیل بود.» ماهرخ با تعجب پرسید:«تجربۀ دردناک دیگه چیه؟ همیشه تجربه خوبه.» «حق باتوست. در خواب غفلت بودن بَدِه.» ماهرخ خمیازه کشید و در حالی که علت آشفتگی عسل را نمی دانست، موهایش را در چارقد سفید رنگش مرتب کرد و گفت: «من می رم بخوابم. تو هم بخواب که روزهای تابستون خیلی بلنده. آدم خسته می شه.» عسل بر روی تخت دراز کشید و به یاد روزی افتاد که رضا به سربازی می رفت... با هزار ترفند از دبیرستان خارج شد تا مخفیانه رضا را ببیند، این آخرین دیدار با رضا بود که قلب عسل را می فشرد. در حالی که می ترسید کسی او را ببیند و دایم به دور و بر خود نگاه می کرد. پشت مدرسه منتظر رضا ایستاده بود که او را با لباس سربازی دید. بی اختیار خندید. رضا پرسید: «به قیافۀ من می خندی؟ آدم خوش لباس ندیدی؟» عسل به سرعت لبهایش را جمع کرد و در حالی که هنوز شادی از چهره اش پر نکشیده بود، با جدیت گفت: «خیلی جالب شدی!» رضا به خود نگاه کرد و گفت: «بگو که خیلی عوضی شدم، ناراحت نمی شم.» اشک در چشمهای عسلی او جمع شد و با بغض گفت: «ای کاش نمی رفتی!» رضا که از شدت ناراحتی می لرزید و دست کمی از عسل نداشت، برآشفته شد و گفت: «به قدری نگرانی که انگار دارم می رم میدون جنگ! تا چشم به هم بزنی برمی گردم.» قطره اشکی روی گونۀ عسل لغزید که بلافاصله آن را پاک کرد و پرسید: «یعنی تو ناراحت نیستی؟» رضا سرش را به دیوار تکیه داد و آهی سرد از ته سینه کشید و گفت: «تحمل یک لحظه دوری از تو نیز برام مشکله. دستور خسروخان باید اجرا بشه. اول سربازی و بعد دانشگاه!» عسل در چشمهای قهوه ای رضا خیره شد و پرسید: «درسهات یادت نمی ره؟» رضا، همچنان که محو تماشای چشمهای براق عسل بود، گفت: «چه کنم! از دستور پدرم نمی تونم سرپیچی کنم.» عسل با عصبانیت پرسید: «یعنی تو تا آخر عمر باید به دستور پدرت زندگی کنی؟ پس اگه روزی بگه که نمی خواد عروسش بشم، چه کار می کنی؟» رضا دستهای او را گرفت و به صدای بلند گفت: «هیچ کس نمی تونه بین من و تو جدایی بندازه؛ حتی پدرم!» و هر دو در چشمهای اشک آلود یکدیگر غرق شدند. رضا که از دیدن کوچک ترین ناراحتی عسل کلافه می شد، فریاد زد: «عسل این قدر آزارم نده! من به اندازۀ کافی ناراحت هستم. چرا نمک به زخمم می پاشی!» بعد تا سرحد امکان به او نزدیک شد و گفت: «به اندازۀ یک دنیا دوستت دارم.» و نگاهشان درهم گره خورد. صدای زنگ تلفن عسل را به خود آورد. گوشی را برداشت و صدای رضا را شنید که پرسید: «دوشیزۀ زیبا و دوست داشتنی، امشب وقت دارید که عاشق سینه چاکتان به خواستگاری شما بیاید؟» عسل به سردی پاسخ داد: «رضا، شوخیت گرفته؟» «شوخی نمی کنم. پدرت چه ساعتی به منزل می آد؟» «نمی دونم؛ هنوز که نیومده.» «چه کار می کردی؟» «فکر می کردم.» «این قدر فکر نکن. مغز خوشگلت داغ می کنه.» عسل سکوت کرد. رضا پرسید: «چته، سرحال نیستی!» «مهم نیست.» «چرا، برای من مهمه. امشب باید سرحال باشی پس آمادۀ پذیرایی از خواستگارت باش!» عسل باز هم سکوت کرد. رضا پرسید: «چرا این قدر ساکتی؟» «گفتم که، حوصله ندارم سر به سرم نگذار.» «به جان تو شوخی نمی کنم و سر به سرت نمی گذارم. امشب اولین حمله رو به برج و باروی دست نیافتنی منزل عرفانی انجام می دم. منتظر باش و قول بده که تحت هیچ شرایطی ناراحت نشی، چون ممکنه پدرت چیزی بگه که من از کوره در برم.» عسل آهسته گفت: «تو حق نداری عصبانی بشی. مواظب باش، پدر من بزرگ تر از همۀ ماست.» رضا کمی سکوت کرد. بعد گفت: «مثل اینکه واقعاً حوصله نداری. ببخش که مزاحم شدم.» پس از قطع مکالمۀ تلفنی، عسل به فکر فرو رفت و در خاطرات روزهای گذشته که با زنگ تلفن رضا قطع شده بود، به جست و جو پرداخت در ذهن به دنبال خاطره ای می گشت که به یاد بازگشت رضا از سربازی افتاد: «عسل منتظر تلفن رضا بود که زنگ در به صدا درآمد. ماهرخ در را گشود و فریاد زد: «منیرخانم، چشمتون روشن آقا رضاست!» رضا وارد حیاط شد. عسل از پشت شیشۀ اتاقش برای او دست تکان داد و به استقبالش رفت. منیرخانم پشت عسل بود. او بدون توجه به مادر به سمت رضا دوید. یک لحظه ایستاد و به چهرۀ رضا خیره شد. لبهای رضا توان از هم باز شدن نداشتند. او محو تماشای عسل بود. عسل که نارضایتی در چهره اش نمایان بود گفت: «دو سال بی خبری از تو پوستم رو کند.» رضا سکوت کرد. عسل گریست. منیرخانم رضا را بوسید و از عسل پرسید: «مگه دیوونه شدی؟ چرا گریه می کنی؟» عسل همچنان که صورتش را با دو دست پوشانده بود، به اتاقش گریخت. منیرخانم گرم صحبت با رضا بود که رضا، بدون توجه به او، به سمت اتاق عسل رفت. پشت در ایستاد و فریاد زد: «بس کن! بیا بیرون، وگرنه همین الان می رم!» عسل همچنان گریه می کرد. رضا دوباره گفت: «یک دقیقه فرصت داری بیرون بیایی؛ وگرنه من می رم!» ماهرخ نفس نفس زنان خود را به پشت در اتاق رساند و گفت: «بیا بیرون ننه، حیف نیست بعد از دو سال که آقا رضا اومده رفتی تو اتاقت؟» رضا کلافه شد. نگاهی به منیرخانم کرد و گفت: «خاله جون خداحافظ.» عسل در را گشود، با چشمهای پف کرده به چهرۀ رضا خیره شد و پرسید: «این دو سال کجا بودی؟ من از دوریت دق کردم!» رضا، مثل همیشه، باوقار و متانت سکوت کرد و بعد آهسته گفت: «تو حتی فرصت توضیح دادن هم به من نمی دی! این چه اخلاقیه که داری؟» عسل به کنجی از اتاق خزید و رضا وارد اتاق شد. منیرخانم پشت سر آنان وارد اتاق شد و در حالی که چهره اش از شدت خشم به سرخی گراییده بود گفت: «نمی فهمم، دختر به تو چه مربوطه که رضا این دو سال کجا بوده؟ چرا خودت رو این قدر لوس می کنی؟» عسل خجالت کشید و سرش را به زیر انداخت. رضا لبخندزنان گفت: «اتفاقاً خاله جون فقط به عسل مربوطه که من این دو سال کجا بودم.» منیرخانم کمی جا خورد و گفت: «این وابستگی شماها آخر و عاقبت خوشی نداره!» رضا دستهایش را در جیب فرو برد و قاطعانه گفت: «ما وابسته نیستیم، ما عاشق همدیگه هستیم. این موضوع رو همه می دونن. برای من مهم نیست چه کسی با این ازدواج مخالفه. فقط نظر عسل برام اهمیت داره.» عسل زیرچشمی نگاهی به مادر انداخت و ناراحتی او را حس کرد. آهسته گفت: «رضا تو حق نداری مادرم رو نارحت کنی!» رنگ از رخسار رضا پرید و با لکنت گفت: «خاله جون من قصد بی احترامی نداشتم. معذرت می خوام. مثل اینکه من همیشه بعد از افراد خانوادۀ عسل قرار دارم!» و بعد ادامه داد: «این پدر من باید ارتشی می شد نه مهندس. اون خیلی زورگو و مستبده. من هم، به خاطر اینکه مادرم آزرده خاطر نشه به عقایدش احترام می گذارم. اون دستور داد که دو سال از هیچ کس سراغی نگیرم. نمی دونم من تاوان چه چیزی رو پس می دم؛ ولی این کارهای پدرم طبیعی نیست. اون، به نوعی، انتقام چیزی رو از من می گیره که از اون بی اطلاعم.» عسل پرسید: «یعنی تو مخفیانه هم نمی تونستی با من تماس بگیری؟» رضا گفت: «ای کاش می دونستی که اون خیلی لجباز و یکدنده ست. اگه باد به گوشش می رسوند که با تو تماس گرفتم، قشقرقی به راه می انداخت که بیا و ببین. من به اندازۀ کافی از دلتنگی و بی خبری از تو رنج کشیده م. انصاف نیست که این طور آزارم بدی!» منیرخانم که پرده ای اشک چشمهایش را شفاف کرده بود، به عسل خیره شد و گفت: «حق با رضاست. خوب پدرش رو می شناسه و می دونه که مخالفت کردن با اون آخر و عاقبت نداره.» یادآوری خاطرات گذشته داغ دل عسل را تازه کرد. غمی بزرگ و جانکاه بر دلش سنگینی می کرد و آن این بود که به رابطۀ رؤیا و رضا مشکوک شده بود. فکر کرد که بهترین راه، گرفتن اطلاعات از خود رؤیاست. نیرویی مرموز او را به کسب اطلاعات بیشتر در این باره وا می داشت که شاید خودش نیز از آن احساس شگفتی می کرد. بی قراری و اضطراب درونش را انباشته بود. به فکر افتاد که بهانه ای بتراشد و به دیدار رؤیا برود. راه نزدیک بود. او می توانست در مدتی کوتاه وی را ملاقات کند. نگاهی به ساعت انداخت و لباس پوشید. آهسته از در حیاط خارج شد و فاصلۀ میان منزل تا خانۀ رؤیا را دوید. وقتی به آن جا رسید پشت در ایستاد و نفس تازه کرد. با احتیاط زنگ را فشرد. چند لحظه بعد پسری در را گشود و سلام کرد. عسل گفت: «رؤیا هست؟» «بله، بفرمایید.» «متشکرم به رؤیا بگیم عسل آمده.» پسر به داخل ساختمان رفت و لحظه ای بعد رؤیا با چشمهای پف آلود به او نزدیک شد و گفت: «به به عسل خانم، چه عجب!» عسل لبخندی بیرنگ زد و گفت: «شرمنده م. مثل اینکه خواب بودی!» «مهم نیست. چرا این جا؟ بفرما تو.» «مزاحم شدم که اگه کتاب غیردرسی داری ازت قرض بگیرم. بی کاری آزارم می ده.» رؤیا به اتاقش رفت. عسل کمی فکر کرد و در ذهن به دنبال راهی برای باز کردن سر صحبت بود که رؤیا با دو جلد کتاب به سمت او آمد و گفت: «به نظر من این دو تا کتاب قشنگ هستند.» عسل کتابها را گرفت و گفت: «سعی می کنم زود برگردونم.» «عجله نکن. من چند بار خوندمشون.» «ببخش که مزاحم شدم. هرچه به روز نتیجه گیری نزدیک می شیم، اضطرابم بیشتر می شه.» رؤیا با خونسردی گفت: «نگران نباش. حتماً قبول می شی و سال دیگه روی یکی از صندلیهای دانشگاه جا می گیری، درست مثل پسرخالۀ باهوشت.» عسل درخشش خاصی در چشمهای رؤیا می دید که با گفتنِ «پسرخاله ات» برق آن ناگهان قطع شد. او آهسته گفت: «رضا خیلی درس خون بود. من هرگز نمی تونم به اندازۀ اون پشتکار داشته باشم.» رؤیا با لحنی کنایه آمیز گفت: «البته آقا رضا در همۀ امور پشتکار داره!» عسل ناگهان عصبانی شد و پرسید: «منظورت چیه؟ تو رضا رو تا چه حد می شناسی؟» رؤیا لبخندی شیطانی زد و گفت: «بیشتر دخترهای شهر ما آقارضا رو می شناسند!» عسل که به لکنت افتاده بود، با تعجب پرسید: «یعنی... یعنی، رضا... به جای درس خوندن...» رؤیا حرف او را قطع کرد و گفت: «استغفرالله. دختر تو چقدر کم ظرفیت و بدبینی! من روی آقارضای شما قسم می خورم که خیلی پاک و شریفه.» عسل نفسی عمیق کشید و پرسید: «عاقبت نگفتی که رضا رو از کجا می شناسی؟» رؤیا با خونسردی شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «دونستنش اون قدرها هم اهمیت نداره!» «اتفاقاً برای من خیلی مهمه.» رؤیا لبخندی زد و گفت: «اولین بار در منزل مجردی اون با هم آشنا شدیم.» چشمهای عسل سیاهی رفت و دیوارهای آجری کوچه در نظرش، از حالت عمودی به افقی تغییر جهت دادند. همه چیز در اطراف او به ناگاه واژگون شد. چیزی در درونش فرو ریخت. تعادل نداشت و به سختی نفس می کشید. به در حیاط تکیه داد. رؤیا، بدون هیچ واکنشی به او نگاه کرد و گفت: «نباید انتظار داشته باشی که یک جوون چند سال در انزوا زندگی کنه و هیچ رابطه ای با اطرافیانش برقرار نکنه.» لبهای عسل از شدت ناراحتی خشکیدند. به سختی گفت: «خداحافظ.» و با قدمهای سنگین از کنار دیوار کوچه به سوی منزل خود حرکت کرد. رؤیا در چارچوب در ایستاده و با نگاه عسل را بدرقه کرد و در همان حال زیر لب گفت: «رضا، این بود اون انتقامی که باید از تو می گرفتم!» پاهای عسل سست شده بودند و او قدرت راه رفتن نداشت. پیکر بی جانش را به کندی به اتاق رساند و بر روی تخت افتاد. در حالی که اشک می ریخت، سرش را در بالش فرو برد تا صدای نالیدنش به گوش کسی نرسد. نیم ساعت گریست. سپس برخاست و به چهرۀ افسرده و غمگین خود در آینه خیره شد. از دیدن آن همه بدبختی که در زوایای چهره اش آشکار شده بود، به حال خود دل سوزاند. دوباره بر روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد. باید تصمیم نهایی خود را برای یک عمر زندگی با مردی می گرفت که از اولین لحظۀ آشنایی با حس دوست داشتن، دیوانه وار عاشقش بود. یاد خانۀ مجردی و معاشرتهای بی بند و بار رضا در شهرستان چون کوهی بر سرش خراب شد و آن اُسوۀ پاکدامنی را به مردی خیانتکار مبدل ساخت. سالهای سال دوست داشتن و عشق ورزیدن را باید یکباره از خود دور می ساخت و تصمیمی منطقی و عاقلانه می گرفت. لحظات تلخ و شیرین و رنج و عذابی که رضا، به خاطر به دست آوردن او، متحمل شده بود، جلوی چشمهایش رژه می رفتند. باید برای یک عمر زندگی تصمیم می گرفت. دقایق، در این زمان، برای او حکم لحظات سرنوشت سازی را داشت که یک تصمیم نابجا و غیرمنطقی ممکن بود او را برای همیشه بدبخت کند. افکار پریشان، همچون کابوسی وحشتناک، سلولهای مغزش را احاطه کرده بود. حرفهای دوپهلوی رؤیا که سعی داشت نکته ای مرموز را به او بفهماند، هم ممکن بود حقیقت داشته باشد و هم امکان داشت سوءتفاهمی بیش نباشد. بار دیگر به کلماتی اندیشید که در گفت و گو با رؤیا رد و بدل شده بود. تصمیم گرفت دوباره با رؤیا گفت و گو کند و این بار ممکن بود ناگزیر به گفتن حقیقت و آشکار ساختن تصمیم خود شود. با این فکر، گوشی تلفن را برداشت و شمارۀ رؤیا را گرفت. رؤیا خوابالود جواب سلام او را داد و عسل گفت: «ببخش که امروز این قدر مزاحمت می شم.» «تو هیچ وقت مزاحم نیستی اتفاقی افتاده؟» «کنجکاوی دست از سرم برنمی داره می خوام از رضا بیشتر بدونم.» «تصور نمی کردم این قدر کنجکاو باشی.» «اتفاقاً اشتباه کردی. من خیلی فضول هستم.» «کنجکاو مسائل خونوادگی هستی یا اینکه ارتباط شخصی درکاره؟» «مسائل خونوادگی.» رؤیا نفسی عمیق کشید و گفت: «خیالم راحت شد. حالا می تونم به راحتی دربارۀ اون صحبت کنم. البته از این موضوع نباید چیزی بفهمه. دوست ندارم پشت سَرِ مردم حرف بزنم، ولی به خاطر تو اشکالی نداره.» عسل آه کشید و گفت: «راحت حرف بزن و نگران هیچ چیز نباش. فکر کن که یک فضول می خواد از کار پسرخاله ش سردربیاره؛ چون رضا همیشه تظاهر به پاک بودن و نجابت می کنه.» رؤیا کاملاً درک کرده بود که عسل رابطۀ احساسی بخصوصی با رضا دارد. از لرزش صدای او حدس می زد که عاشق اوست؛ ولی به روی خود نیاورد و با بی خیالی گفت: «اون پسر ناپاکی نیست، ولی اون طور هم که تو تصور می کنی، فرشته خصال نیست. البته من تا حدودی به اون حق می دم.» «چطور؟» «شرایط خوبی داره و با اون همه دختری که دور و برش بودند، هرکس به جای اون بود و موقعیت مناسب پیدا می کرد، خیلی بدتر می شد.» عسل که کلافه شده بود، پرسید: «تو تا چه حد اونو می شناسی؟» «رضارو تو مهمونیهای مختلفی ملاقات کردم. خیلی خوش مشرب و باصفاست. از تو چه پنهان، یک بار به من پیشنهاد دوستی داد، که قبول نکردم.» «چرا؟» «دلم نمی خواست به خاطر من دخترای دیگه رو از دست بده. یکی از مشکلات من اینه که با کسی دوست می شم که اختصاصاً متعلق به خودم باشه.» عسل که بر روی صندلی خشکش زده بود، پرسید :«پس به نظر تو اون پسر رذل و کثیفیه؟» «ابداً. این مسائل برای من کاملاً حل شده ست.» «چطور؟» «دوست داشتن تنها یک نیازه.» «پس تو به عشق معتقد نیستی؟» «از من به تو نصیحت، اگه می خوای تو زندگی موفق بشی، این وابستگیهای پوشالی و دروغین رو از خودت دور کن. انسان باید مثل فولاد محکم و سرد باشه تا هیچ حرارتی ذوبش نکنه!» عسل با رؤیا خداحافظی کرد. آنچه از زبان رؤیا شنیده و آنچه در طی سالها دوری از رضا رخ داده بود، به طور وحشتناکی ذهنش را مسموم کرده بود. از پنجره به حیاط خیره شد. غروب آفتاب، مرگ نور و زوال روشنایی را به درون اتاق می ریخت. نگاهش از ساقۀ پیچک کنار باغچه به نوک سرشاخه های درخت بید کشیده شد. افق سرخ رنگ، غمی بزرگ را در دلش انباشت. با غروب خورشید، عشق او به رضا نیز افول کرد. سیاهی شب بر روشنایی روز چیره شد و عسل، پس از سرخوردگی عمیق عاطفی، تصمیم نهایی خود را گرفت. بی اختیار زیر لب گفت: «چه خوب شد که رضا رو شناختم. حتی درک ماهرخ از حقیقت وجودی مردها هم بیشتر از دانسته های ناقص و کورکورانۀ منه!» «به درستی که پایبند بودن به عشق و باور دوست داشتن یک مرد، کاری عبث و احمقانه است.» فصل 6 سکوت، فضای اتاق را حزن انگیز کرده بود. رضا، لب فرو بسته و با ذهنی آشفته و مغشوش، به فکر رو به رو شدن با عرفانی بود. یک لحظه از حضور در کنار او به خود لرزید. عشق او به عسل هر لحظه فزونتر و دلباختگی اش پایدارتر می شد. چشمهای براق و عسلی رنگ عسل و موهای طلایی و پوست سفیدش، در تمام سالهای جدایی از ذهن او محو نشده بود. شیفتگی او نه دوست داشتن معمولی، بلکه عشقی ملکوتی بود که هیچ کس یارای وارد ساختن خدشه ای کوچک به آن را نداشت. خوابالود بر روی تخت افتاده بود و مرز میان واقعیت و رؤیا را می پیمود که لیلا وارد اتاق شد. پلکهایش را به سختی از هم گشود و با جنبش نامحسوس لبهای خشک شده اش از او پرسید: «چه کار داری؟» لیلا لب تخت نشست، با چشمهای نگرانش به او خیره شد و پرسید: «بالاخره می خوای چه کار کنی؟» رضا غلت زد و زیر لب گفت: «می خوام به خواستگاری زنم برم!» لیلا نفسی عمیق کشید و گفت: «مشکل تو و عسل اینه که، بدون در نظر گرفتن عقیدۀ خونواده هامون، از سالها قبل خودتون رو زن و شوهر می دونین.» پلکهای ورم کرده و خستۀ رضا یکباره از هم باز شدند. به لیلا خیره شد و فریاد زد: «برو بیرون! من به هیچ کس احتیاج ندارم!» اشک در چشمهای لیلا جمع شد و آهسته گفت: «چه بخواهی و چه نخواهی، تو رو تنها نمی گذارم.» رضا به او خیره شد و پرسید: «به نظر تو هم من و عسل اشتباه کردیم؟» «مهم نیست. امشب با تو همراه می شم، گرچه می دونم که پدر خیلی ناراحت می شه.» رضا لبخند تلخی زد و گفت: «گذر پوست به دباغ خونه می افته. اگر روزی پدر از من کمک بخواد...» لیلا دست او را فشرد و گفت: «وقتی ناراحت و عصبی هستی، برای آینده تصمیم نگیر. فعلاً به فکر خواستگاری باش. چه ساعتی قرار گذاشتی؟» «باید دیر وقت بریم که عرفانی تشریف کثافتش رو آورده باشه.» لیلا از کنار او برخاست و گفت: «سعی کن همیشه مؤدب باشی!» رضا زیر لب غرید: «حالم از هرچی پدر زورگوست به هم می خوره!» لیلا از اتاق بیرون رفت. مهین خانم که در گوشه ای از آشپزخانه نشسته بود و فکر می کرد، با دیدن او برخاست و همراهش به اتاق او رفت. لیلا گونۀ او را بوسید و گفت: «نگران نباش. من امشب همراه رضا می رم. چاره ای نیست. تو چنین موقعیتی نباید تنها بمونه.» مهین خانم آه کشید و گفت: «آرزو داشتم روزی برای رضا به خواستگاری برم. این هم از بخت بد و اقبال نفرین شدۀ من!» لیلا لبخندی بی رنگ زد و گفت: «شما فقط برای خوشبختی اونها دعا کن. مهم همینه!» مهین خانم طاقت نیاورد. شروع به گریستن کرد و گفت: «آرزوی هر مادری خوشبختی بچه هاشه.» خسروخان وارد اتاق شد. مهین خانم نگاهی شماتت بار به او انداخت و گفت: «از تو انتظار چنین رفتاری نداشتم! خیلی سخت می گیری!» خسرو لبخندی تمسخر آمیز زد و گفت: «خواهرت اشتباه بزرگی مرتکب شد. تحت هیچ شرایطی نباید با این مردک یکدنده و لجباز ازدواج می کرد.» مهین خانم فریاد زد: «لابد فراموش کردی که به اصرار پدر تن به این ازدواج داد!» خسرو به او خیره شد و گفت: «بچه دار شدنش اشتباه بزرگ تری بود که به میل خودش مرتکب شد.» «بعد از چند سال تنهایی و زندگی با مرد احمقی مثل عرفانی، باید دلخوشی کوچکی برای ادامۀ زندگی پیدا می کرد.» خسروخان به کُنج اتاق خیره شد و گفت: «بهتر بود طلاق می گرفت و دختر بیچاره رو هم گرفتار نمی کرد. من عسل رو دوست دارم؛ ولی به شما هشدار می دم که این خواستگاری به نتیجه نمی رسه!» لیلا به او نزدیک شد و پرسید: «پدرجان شما می دونید عشق چیه؟ تا به حال عاشق شدید؟» خسرو سکوت کرد و لیلا ادامه داد: «چه سؤال بی موردی! حتماً عاشق مامان بودید! در این صورت باید احساس رضا رو درک کنید و بدونید که رضا دست بردار نیست.» نگاه مهین خانم روی لبهای لرزان خسرو ثابت مانده و منتظر بود چیزی بگوید؛ اما لیلا گفت: «اگه خودتون رو جای رضا بگذارید به او حق می دین که بعد از این همه سال دوری و اشتیاق برای تشکیل یک زندگی مشترک با فرد مورد علاقه اش، به حرف هیچ کس به جز ندای قلبش گوش نده.» خسرو که همچنان سکوت کرده بود، بدون اینکه متوجه نگاههای مرموز و ناراحت کنندۀ مهین خانم باشد، اتاق را ترک کرد. لیلا با لحنی حاکی از تعجب پرسید: «مامان، من حرف بدی زدم؟» مهین خانم آه کشید و گفت: «یک فنجون چای برای پدرت ببر. گمان می کنم حرفهای تو زخمهای کهنۀ دلش رو تازه کرد.» لیلا از اتاق خارج شد و مهین خانم به سوی آینه رفت. در آن به خطوط چهرۀ خود دقیق شد و با دست اعضای صورتش را لمس کرد. آه کشید و زیر لب گفت: «نباید گول حرفهای خسرو رو می خوردم. اون هنوز هم منیر رو فراموش نکرده.» اتاق رضا پر از سکوت بود. ساعات و دقایق انتظار کشیدن، همراه با دلواپسی از شرایط پیش آمده، طولانی تر از زمان واقعی به نظر می رسید. احساس خفگی می کرد. با تاریک شدن هوا، هیجانی وصف ناپذیر درونش را انباشت. لباس پوشید و به لیلا گفت: «اول باید به گل فروشی بریم.» مهین خانم به او نزدیک شد. خیره به سراپای او نگاه کرد، آه کشید و گفت: «امیدوارم با خبرهای خوش برگردی.» رضا پرسید: «با ما همراه نمی شین؟» مهین خانم لبخند زد و گفت: «آن شاءالله دفعۀ دیگه.» سپس یک جلد قرآن از روی کتابهای کتابخانه برداشت و گفت: «هر دو از زیر قرآن رد بشین. امیدوارم خوشبخت بشی.» عسل از پشت شیشۀ اتاق به تاریکی حیاط چشم دوخته بود. فرو رفته در حیرتی عمیق و دل شکسته، با سماجت عفریت زشت خیانت را در برابرخود می دید. حدیث غریب دوست داشتن رضا، در سوگواری روزهای تلخ اخیر، تردیدی موهوم را در وجودش بارور می ساخت که در پی آن اضطراب نهفتۀ ناشی از رویارویی با او را دامن می زد. او، با یادآوری خوشبینی خود در سالهای گذشته، از سهل الوصول بودن خود در مقابل رضا، انزجاری نابخشودنی از خود پیدا کرد. سکوت او از انقلاب درونی اش نشان داشت که در ذهن بیمارش به تخریب بنای پوسیدۀ وابستگی و کشتار بی رحمانۀ عشق پرداخته بود. او، با صدای زنگ در، از دنیای درون خارج شد و تکانی به خود داد. با رخوت از پشت شیشه کنار رفت. عرفانی که، مثل همیسه، با چهرۀ عبوس خود روح لطیف اطرافیانش را می آزرد، وارد حیاط شد و به محض ورود به ساختمان فریاد زد: «منیر، کدوم گوری هستی؟!» منیرخانم از آشپزخانه خارج شد و پرسید: «چه خبر شده! از در وارد نشده فریاد می زنی؟» «حالم خوب نیست، خسته هستم.» «شام می خوری؟» «چه کوفتی داریم؟» «زرشک پلو با مرغ.» «اول نماز می خونم. این دختره کجاست؟» «چه کارش داری؟» «گور مرگش، هیچ کاری باهاش ندارم.» عرفانی نماز خواند و پس از خوردن شام در حال چُرت زدن بود که زنگ در به صدا درآمد. ماهرخ به منیرخانم نگاه کرد و پرسید: «یعنی کیه؟» عسل سراسیمه به سمت پنجره رفت و از پشت شیشه به در حیاط چشم دوخت. در باز شد و لیلا با یک سبد گل به همراه رضا، به درون حیاط آمدند. ماهرخ، لبخندزنان، به استقبالشان شتافت. منیرخانم به سمت لیلا رفت و او را در آغوش گرفت. سپس سبد گل را از دست او گرفت و گفت: «خودت گل هستی، خواهرم کجاست؟» «منتظر پدر بود. به شما سلام رسوند.» رضا پرسید: «آقای عرفانی هستند؟» منیرخانم گفت: «با عرفانی کار داری؟» «بله. عسل کجاست؟» منیرخانم، مات زده، به آنان خیره شد و گفت: «بفرمایید.» لیلا و رضا وارد اتاق پذیرای شدند. ماهرخ به سمت اتاق عسل رفت، در زد و آهسته گفت: «ننه، بیا بیرون رضا اومده!» اضطرابی عمیق وجود عسل را فراگرفته بود. در ذهن مغشوش خود به دنبال واژه ای برای رد کردن رضا می گشت. فشار عصبی مانع از اندیشیدن درست و یافتن راه حل مناسب می شد. بدون اینکه به خود فرصت بهتر فکر کردن و گرفتن تصمیم عاقلانه بدهد، وارد اتاق پذیرایی شد. با برخوردی کاملاً سرد و بی اعتنا در مقابل لیلا و رضا نشست. رضا پرسید: «حالت خوبه؟» عسل، با چهره ای رنگ پریده و لبهای لرزان، به لیلا رو کرد و پرسید: «چه عجب یاد ما کردی؟» لیلا گفت: «مثل اینکه انتظار دیدن مارو نداشتی!» عسل بدون اینکه به رضا نگاه کند، گفت: «آه که این روزها باید انتظار هر اتفاق غیرمنتظره ای رو داشت.» «چطور مگه؟» «دنیا عوض شده و من حس می کنم از قافلۀ زندگی عقب مونده م.» ماهرخ میوه خوری را بر روی میز گذاشت و گفت: «عسل جان. پیش دستی بگذار.» عسل برخاست و گفت: «ببخشید، من حالم خوب نیست. باید استراحت کنم.» و سپس به سرعت به اتاق خود رفت. لیلا نگاهی حاکی از تعجب به رضا انداخت و پرسید: «رضا، با عسل دعوا کردی؟» چهرۀ رضا از رفتار تحمل ناپذیر عسل سرخ شد. احساس خفگی می کرد. بدون اینکه پاسخ لیلا را بدهد، برخاست و به سمت اتاق عسل رفت. منیرخانم با سینی شربت از آشپزخانه خارج شد و گفت: «بفرما اتاق پذیرایی.» رضا، بی توجه به اطراف، ضربه ای به در اتاق زد و گفت: «عسل، باید با تو صحبت کنم!» عسل سکوت کرده بود. رضا، به ناگزیر، دوباره در زد و پرسید: «من نباید بفهمم چه اتفاقی افتاده؟» باز هم به جز سکوت هیچ صدایی نشنید. رضا که از واکنش نامنتظر عسل بی اندازه حیرت زده شده بود، پشت در اتاق ایستاده، و به فکر فرو رفته بود که صدای عرفانی را از پشت سر شنید: «پسر، تو این جا چه می کنی؟» رضا برگشت و سلام کرد. عرفانی با چهره ای اخم آلود گفت: «پرسیدم این جا چه کار داری؟ مگه نمی بینی که جوابت رو نمی ده؟» چهرۀ رضا، از شدت خشم، سرخ شده بود. او به سختی بر خود مسلط شد و گفت: «چه خوب که شما رو دیدم. کار مهمی با شما دارم.» عرفانی فریاد زد: «با من کار داری؛ اما دَمِ دَرِ اتاق دخترم ایستادی؟» رضا با لکنت پاسخ داد: «خب... عسل باید حضور داشته باشه!» عسل پشت در ایستاده بود و از ترس می لرزید. جرئت بیرون آمدن نداشت. عرفانی فریاد زد: «خودت هم زیادی هستی! لازم نیست عسل از اتاق بیرون بیاد.» رضا سرش را زیر انداخت. به نفس نفس افتاده بود. عسل، از پشت در، احساس کرد که رضا چقدر ناراحت است. دلش به حال او سوخت، ولی با به یادآوری خیانت وی، بی مهری خود را نسبت به او موجه دانست. رضا وارد اتاق پذیرایی شد و به لیلا گفت: «گمان می کنم باید زحمت رو کم کنیم.» عرفانی وارد اتاق پذیرایی شد. منیر خانم که از دیدن چهرۀ خشمگین او وحشت کرده بود، یک لیوان شربت به دستش داد. عرفانی دست او را کنار زد و با خشونت پرسید: «چه خبر شده، که دوباره سر و کلۀ فامیلهات پیدا شده؟» رنگ چهرۀ لیلا همچون گچ سفید شد. منیرخانم به رضا نگاه کرد و گفت: «بچه های خواهرم برای دیدن من اومده ن!» عرفانی با عصبانیت گفت: «این پسر با من کار داره!» رضا به سمت او برگشت و گفت: «لطفاً احترامتون رو نگه دارید و توهین نکنید.» عرفانی با خشونت گفت: «قابل توهین کردن نیستی پسر ابله!» رضا، در حالی که از شدت عصبانیت روی پا بند نبود، به لیلا گفت: «فکر می کنم وقت رفتنه.» لیلا منیرخانم را بوسید و خداحافظی کرد. عرفانی گفت: «دیدار به قیامت.» رضا عصبانی شد و فریاد زد: «این هم از آدم مؤمن و نمازخون! قربون پیغمبرمون که این قدر سفارش به اخلاق نیک و پسندیده می کرد.» سپس در چشمهای عرفانی خیره شد و پرسید: «خداوکیلی، چرا نماز می خونید؟ توصیه می کنم بی جهت وقت خداوند رو تلف نکنید. به خدای احد و واحد، نمازهای شما از صد تا فحش هم بدتره.» او و لیلا منزل عرفانی را در حالی ترک کردند که عرفانی از عصبانیت می غرید و مثل مار تیر خورده به خود می پیچید و فریاد می زد. منیرخانم که از دیدن حرکات وحشیانۀ او کلافه شده بود، التماس کنان گفت: «مرد، این قدر آبروریزی نکن! فریاد نزن!» عرفانی فریاد زد: «خفه شو زنیکۀ بی همه چیز! این فک و فامیلهای تابلو رو ردیف کردی این جا که چی بشه؟ خیلی ازشون خوشم می آد، با من کار خصوصی هم دارن! گل می آرن، پشت در اتاق دخترم مزاحم می شن. پس یکباره دستی دستی به من سم بده راحتم کن!» ماهرخ دست عرفانی را گرفت و به سمت اتاقش کشاند و آهسته گفت: «این قدر تند نرو! مگه امامی که سم خورت کنن! پیاده شو با هم بریم!» عسل، گیج و مبهوت از رخدادهای وحشتناک و پشت سر هم، یکباره به حالت تهوع شدید از اتاق خارج شد. به سمت دستشویی رفت و شروع به استفراغ کرد. ماهرخ دست عرفانی را رها ساخت و پشت سر عسل وارد دستشویی شد. هر دو مدتی طولانی در دستشویی ماندند. چشمهای عسل، از شدت فشار، سرخ شده بودند. منیرخانم پشت در دستشویی نشسته بود و ناله می کرد. او، به عرفانی که چشمهایش از شدت عصبانیت از حدقه بیرون زده بود، خیره شد و فریاد زد: «الهی خیر نبینی که دخترم رو کشتی!» عرفانی لحظه ای کوتاه بهت زده به عسل خیره شد. ماهرخ، او را که از حال رفته بود، با دامن پیراهنش باد می زد. خطوط چهرۀ عرفانی درهم فشرده شده بودند. او نگاهی خشمگین به منیرخانم کرد و به اتاقش رفت. ماهرخ، به کمک منیر، عسل را به اتاقش بردند، بر روی تخت خواباندند و از تخت فاصله گرفتند. عسل که خیس عرق بود و ناله می کرد، پلکهایش را به سختی از هم گشود و گفت: «مامان، گریه نکن، من حالم خوبه!» لیلا و رضا با چهره ای آشفته و غمگین وارد منزل شدند. مهین خانم از سکوت مرموز آن دو دریافت که اوضاع بر وفق مراد نیست. خسروخان که متوجه غیبت آنان نشده بود، فارغ از هر نگرانی، مشغول شنیدن ترانۀ مورد علاقه اش بود. لیلا که رنج کشیدن رضا را در آن لحظات سخت و طاقت فرسا به چشم دیده بود. بیش از همه از سرخوردگی او آگاهی داشت، رضا، به انتظار تماس تلفنی عسل، لحظات را پشت سر می گذاشت. او که بیش از همیشه احساس درماندگی می کرد، در کنار تلفن نشسته بود. اما سرانجام طاقت نیاورد و شمارۀ منزل عرفانی را گرفت. گوشی را ماهرخ برداشت و گفت: «آقا رضا، عسل حالش خوب نیست.» رضا وحشت زده فریاد زد: «لابد عرفانی اذیتش کرده!» «داد نزن! یه کم سردیش کرده، حالش به هم خورده.» «دکتر خبر کردید؟» «آب سرد و نبات حالش رو جا می آره.» «خواهش می کنم گوشی رو به عسل بده.» ماهرخ به اتاق عسل رفت و گفت: «ننه، رضاست.» اما عسل چشمهای بی فروغش را بست. ماهرخ گفت: «خوابه ننه.» رضا با عصبانیت گفت: «من باید با عسل صحبت کنم!» ماهرخ گفت: «گفتم که، خوابش برده. فردا زنگ بزن!» و گوشی را گذاشت. منیرخانم در اتاق را بست و به ماهرخ گفت: «من مواظب عسل هستم. تو برو شام بخور و بخواب.» «تو شام نمی خوری ننه؟» «من سیرم. با این همه غذاهای رنگارنگی که خوردم، در حال انفجارم.» ماهرخ آهسته گفت: «عرفانی هم کوفت بخوره! خدا ازش نگذره.» سپس غرغرکنان به سمت اتاقش رفت و گفت: «من هم اشتها ندارم.» منیرخانم بی حوصله بود. او آهسته در اتاق عسل را باز کرد و در کنار در نشست. عسل از حال رفته بود. سکوتِ خانه فضایی حزن انگیز ایجاد کرده بود که بذر نگرانی بدون دلیلی را بر دل او می پاشید. او به تک تک حرکات عسل فکر کرد؛ در حالی که نمی دانست علت بی مهری ناگهانی او چیست و فروپاشی احساس او را نسبت به رضا باور نداشت. تصمیم گرفت در اولین فرصت کار را یکسره کند و برای قطع وابستگی عمیق رضا به عسل، صبح روز بعد پایان گرفتن دردناک عشق عسل را به رضا گزارش دهد. با این فکر، به یکباره اندوهی بی کران به قلب و روحش هجوم آورده و چیزی در درونش فرو ریخت. که این حس ناشناخته بود و علت وجود ناگهانی آن را، درک نمی کرد. فصل 7 شب هنگام، لحظات سنگین و ملال آور تنهایی، رضا را در رخوتی بیمارگونه فرو برده بود. سرود نام عسل را بارها در ذهن خود زمزمه کرد و با احساس اسارتی شیرین که از وابستگی و دلبستگی به عسل در وجودش ریشه گرفته بود، به خلسه ای سکرآور فرو رفت. جدایی از عسل و برخورد نامهربانانۀ او، چونان غمی بزرگ قلب و روحش را می آزرد؛ ولی براساس این تفکر که شاید مسئله ای کوچک و یا حسادتی زنانه احساس بکر و دست نخوردۀ او را خدشه دار کرده باشد، خود را متقاعد کرد که رفتار نابهنجار عسل به زودی پایان خواهد گرفت و مشکل ایجاد شده به سادگی حل خواهد شد. شب از نیمه گذشته بود که رضا آهسته از پله ها بالا رفت و بر فراز بام به پهنۀ بی کران آسمانها چشم دوخت. ستاره های شفاف در کنار ماه سوسو می زدند. چشمهایش را به روی شفافیت ستارگان و آسمان تیره بست و در تبلور رنگین خیالی زودگذر، عسل را عاشقانه در بر گرفت و با او یکی شد. ناگهان صدای رد شدن خودرویی سنگین از خیابان، ارتباط حسی او را با عسل از هم گسست. چشمهایش را گشود و به ساعت نگاه کرد. شب تمام نشدنی و خواب از چشمهایش گریزان بود. لحظات، با سماجتی وصف ناپذیر، از سپری شدن طفره می رفتند. او که لحظات جدایی را به سختی پشت سر می گذاشت، به ناچار به رختخواب پناه برد و پس از کلنجار رفتن با ذهن مغشوشش، عاقبت به خوابی عمیق فرو رفت. رضا، صبح روز بعد، به محض بیدار شدن از خواب، شمارۀ منزل عرفانی را گرفت. ماهرخ گوشی را برداشت و گفت: «دیشب تا صبح هذیون گفت. معلوم نیست چش شده! در اتاقش رو بسته و جواب کسی رو نمی ده.» رضا التماس کنان گفت: «ماهرخ خانم شمارو به خدا بهش بگید با من حرف بزنه!» لحظه ای بعد ماهرخ دوباره گوشی را برداشت و گفت: «جواب نمی ده.» رضا که کلافه شده بود، پرسید: «عرفانی هنوز نرفته؟» «فعلاً بهتره این طرفها پیدات نشه! عرفانی تو خونه بَست نشسته. شاید می خواد از کار عسل سردربیاره.» «هر وقت عرفانی رفت، به من تلفن بزنید. باید با عسل صحبت کنم.» «خبرت می کنم.» وقتی ماهرخ گوشی را گذاشت، منیرخانم به او نزدیک شد و پرسید: «رضا بود؟» «آره ننه. طفلکی خیلی پریشون شده. دلش شور می زنه.» «هنوز از اتاق بیرون نیومده؟ نکنه بلایی سر خودش آورده باشه!» ماهرخ آه کشید و گفت: «اون قدرها که فکر می کنی کله خر نیست. خودم بزرگش کردم. می دونم از پس این ناراحتی هم برمی آد.» در این هنگام در اتاق عسل باز شد و او با چشمهای پف کرده بیرون آمد و پرسید: «پدر کجاست؟» منیرخانم به سمت او رفت و پرسید: «چه کارش داری؟» عسل منتظر پاسخ نشد و به سمت اتاق پدر رفت. منیر خانم آهسته گفت: «شاید خوابیده باشه!» صدای فریاد عرفانی سقف اتاق را به لرزه درآورد: «از جون من چی می خواید؟! بگذارید یه روز استراحت کنم!» عسل وارد اتاق شد. با آرامش خاکستری در مقابل چشمهای حیرت زده پدر ایستاد و گفت: «به اسفندیار پیغام بدین که حاضر به ازدواج با اون هستم.» و چون تندیسی بدون روح اتاق را ترک کرد. عرفانی، مات زده به قدمهای سنگین او خیره شد. به سختی آب دهانش را فرو داد و گفت: «اگه کلاه اسفندیار این طرفها بیفته برنمی گرده.» عسل در آستانۀ در ایستاد، به سمت پدر برگشت و گفت: «با هر کس که اراده کنید، ازدواج می کنم.» عرفانی با تعجب پرسید: «چطور شد یکمرتبه عاقل شدی؟» عسل، همچون سوخته دلی که ایمان به خویشتن را از دست داده باشد، به او نزدیک شد و در چشمهایش زل زد و آهسته گفت: «تصمیم دارم با همون اسکناسهایی که شما دوست دارید ازدواج کنم. فرق نمی کنه تو جیب چه کسی باشه. مهم مقدار اونه. این تصمیم من نشون دهندۀ ایمانم به انتخاب شما نیست!» عرفانی ناباورانه فریاد زد: «پس لجبازی می کنی؟ فردا عقیدت عوض نشه؟» «شما به علت این تصمیم ناگهانی کاری نداشته باش. مطمئن باش عسل سر حرف خودش باقی می مونه.» به نظر می رسید که بوی تمسخر نهفته در کلام عسل به مشام عرفانی نمی رسد. او این تغییر عقیدۀ ناگهانی را معجزه می دانست عسل که شتاب در تصمیم گیری را تنها راه نجات از تردیدهای احتمالی می دانست و، مهم تر از همه، انتقام گرفتن از رضا را در اولویت کارهای خود قرار داده بود، برای تفکر بیشتر، جسم پژمرده و تهی از آرامش خود را به اتاق در بسته اش کشاند. منیرخانم که تصمیم شتاب زدۀ عسل را حمل بر لجبازی او با عرفانی می کرد، به اتاق او نزدیک شد و از پشت در گفت: «دخترم، من و تو باید با هم صحبت کنیم!» لحظه ای گذشت و منیرخانم، به جز بازتاب صدای خود، هیچ پاسخی نشنید. ماهرخ یک لیوان چای به منیرخانم داد و پرسید: «این جا چه خبر شده؟ صدای وق وق گرامافون عرفانی بالا رفته!» اشک در چشمهای بی رمق و افسردۀ منیرخانم جمع شد و آهسته گفت: «عسل تصمیم گرفته به خواست و ارادۀ پدرش ازدواج کنه!» ماهرخ شانه هایش را با خونسردی بالا انداخت و گفت: «غیرممکنه! اون، به جز رضا، زن هیچ کس دیگه نمی شه.» «گمان می کنم تصمیم جدی داره که زن اسفندیار بشه. انگار که عقل از سرش پریده.» عرفانی از اتاق خارج شد و گفت: «یه چای کوفتی بده بخورم و گورمو گم کنم!» منیرخانم حرف او را نشنیده گرفت. ماهرخ لیوانی چای به دست او داد و گفت: «یه دفعه شد که درست حرف بزنی حاج علی آقا؟ بگیر بخور. معلوم نیست چه کار کردی که دختره پاک دیوونه شده!» عرفانی لبخندی شیطانی زد و گفت: «شماها شعور ندارید و نمی فهمید که هیچ وقت مثل حالا عقلش درست کار نکرده!» سپس لیوان چای را تا نیمه سر کشید و به سرعت از منزل خارج شد. منیرخانم پشت در اتاق عسل نشست و به فکر فرو رفت. ماهرخ گفت: «از اول درست جلوش درنیومدی! اگه مثل رضا باهاش رفتار کرده بودی، دخترت هم بدبخت نمی شد. حالا هم دلت شور نزنه. تلفن می زنم رضا بیاد.» عسل از داخل اتاق فریاد زد: «من کسی رو به اسم رضا نمی شناسم و نمی خواهم اسمش رو بشنوم!» منیرخانم گفت: «تا دیروز که سنگ رضا رو به سینه می زدی! چطور شد که یکمرتبه از اون این قدر متنفر شدی؟» «مگه همه همین رو نمی خواستید؟» منیر سکوت کرد و ماهرخ به گوشه ای از آشپزخانه خزید. لحظاتی چند سکوتی سنگین فضای خانه را آکنده بود؛ که صدای زنگ تلفن سکوت را چونان شیشه ای درهم شکست. ماهرخ شتاب زده برخاست و گوشی را برداشت. صدای رضا را شنید، گفت: «هنوز از اتاق بیرون نیومده.» رضا پرسید: «عرفانی رفت؟» «آره ننه. گورشو گم کرد!» رضا گوشی را گذاشت و به سرعت خود را به منزل عرفانی رساند. او، با چهره ای نگران و مضطرب، وارد ساختمان شد و یکراست به پشت در اتاق عسل رفت، چند ضربه به در زد و وقتی پاسخی نشنید، گفت: «عسل، بدون که تا جواب نگیرم، از این جا نمی رم!» اما سکوت عسل همچنان ادامه داشت. رضا فریاد زد: «لعنتی، خودت می دونی که چقدر دوستت دارم! پس، تا دق مرگ نشدم، در رو باز کن!» منیرخانم از او فاصله گرفت و به گوشه ای خزید. چهرۀ رضا تا بناگوش قرمز شده بود و می لرزید. او وقتی جوابی نگرفت، فریاد زد: «تو تا این حد نامهربون بودی و من نمی دونستم؟ حداقل بگو چه خطایی از من سرزده!» عسل، با ادامۀ سکوت خود، غم و اندوهی بی پایان را به دل رضا می ریخت. رضا به سمت منیرخانم برگشت و پرسید: «چه اتفاقی برای عسل افتاده؟ از صبح تا به حال صداش رو شنیدین؟ بلایی سرش نیومده باشه؟» منیرخانم سرش را به علامت نفی بالا برد و آهسته گفت: «چند دقیقه قبل با من و ماهرخ حرف زد نمی دونم چرا با تو حرف نمی زنه. فکر کن، شاید بفهمی از چه موضوعی ناراحت شده!» رضا کمی فکر کرد. حدس می زد که از موضوع آشنایی او با رؤیا دلخور شده باشد. منیرخانم به لبهای رضا چشم دوخته و به صدای عسل گوش سپرده بود تا شاید کلامی میان آن دو رد و بدل شود. هیچ یک کلامی نگفتند که دلیل بر گُسستن ناگهانی رابطۀ احساسی شان باشد. رضا به در اتاق خیره شد و گفت: «شاید بلایی سرش اومده باشه... باید در رو بشکنم!» منیر آهسته گفت: «صبح از اتاق بیرون اومد و با عرفانی صحبت کرد.» رضا بهت زده پرسید» «چی گفت؟» منیرخانم سرش را به زیر انداخت. رضا به او نزدیک شد و گفت: «باید حقیقت رو به من بگین. چرا منو بازیچه می کنید و آزارم می دید؟» رنگ چهرۀ منیرخانم مانند گچ سفید شد و آهسته گفت: «عسل تصمیم گرفته به میل پدرش ازدواج کنه!» موجی عظیم از درد و غم به دل رضا هجوم آورد. زانوهایش به طوری سست شد که دیگر تحمل نگهداری بدنش را نداشت؛ و بی اراده به زمین نشست. ماهرخ و منیر که شاهد فرو ریختن ناگهانی او بودند، شکستن قلب و روح او را به وضوح دیدند. چشمهای رضا، از شدت ناراحتی، از حدقه بیرون زده و رنگ پوست صورتش، همچون گچ سفید شده بود. با صدایی لرزان، پرسید: «خدایا مگه من چه گناهی کردم که مستوجب این همه رنج و عذابم؟» منیرخانم به او نزدیک شد. دستهای سرد شده اش را گرفت و گفت: «بهتره به منزل بری و استراحت کنی. ما هم، مثل تو، از این تصمیم ناگهانی عسل در حیرتیم. احتمالاً تا فردا حالش بهتر می شه و خودش به تو تلفن می زنه.» رضا هیچ صدایی نمی شنید و با اندوهی بی پایان به در بسته، اتاق عسل زل زده بود. او، چونان غریبه ای دلتنگ، برخاست و با قدمهای سُست به راه افتاد و در حال خروج از ساختمان گفت: «بی انصاف! امروز منو کشتی... ولی بدون که من از تو دست بردار نیستم. همون طور که خودت خواستی، سایه به سایه دنبالت می آم.» لحظه ای ایستاد، فکری کرد و دوباره به سمت اتاق عسل رفت. پشت در ایستاد و گفت: «تمام سلولهای بدنم تو رو می طلبه! نمی تونم به راحتی از تو دل بِکَنَم. تو همۀ زندگی منی. بدون تو زندگی من به جهنم تبدیل می شه. ولی باز هم منتت رو دارم. اکه اشتباه کردم، معذرت می خوام به من فرصت توضیح بده. خواهش می کنم هرچی زودتر با من تماس بگیر و از این کابوس وحشتناک نجاتم بده!» منیرخانم که منقلب شده بود، به ماهرخ اشاره ای کرد و خود به آشپزخانه رفت. بغض راه گلویش را گرفته بود و طاقت دیدن این همه ناراحتی رضا را نداشت. ماهرخ دستی به پشت رضا زد و گفت: «ننه برو خونه. حتماً بهت تلفن می زنه. عسل دیوونۀ توست. خاطر جمع باش که زن هیچ کس به جز تو نمی شه!» رضا، با هزاران غم و اندوه، پاهای سست و بی رمقش را به کوچه گذاشت. با بسته شدن در حیاط، اتاق عسل پر از شیون و زاری شد. او، مانند دیوانه ها، خود را به در و دیوار می کوبید و فریاد می زد. منیر و ماهرخ هول شده بودند. آن دو با قند شکنی قفل در را شکستند و وارد اتاق شدند. عسل همچون دیوانه ها خود را بر روی تخت پرتاب کرد و فریاد کشید: «برید بیرون. می خوام با غم خودم تنها باشم و بمیرم!» ماهرخ دست منیر را گرفت و هر دو از اتاق خارج شدند. یک ساعت بعد منزل عرفانی پر از سکوت شد. منیر آن قدر گریسته بود که پلکهایش ورم کرده بودند و باز نمی شدند. او کُنج اتاقش نشسته بود و به زمزمۀ غم انگیر ماهرخ گوش می داد منزل عرفانی پر از غم و درد و رنج شد. دیگر از آن شادی روزهای گذشته خبری نبود. عسل، از شدت خستگی، بی حس و مات زده به سقف خیره مانده بود و رضا در کوچه های تنگ و باریک محله گم شد. او که سالیان سال، با تلاشی خستگی ناپذیر، به خاطر عشق عسل لحظات کسل کنندۀ تنهایی را پشت سر گذاشته بود، با سکوت عسل و بی مهری او، در حالی که با تمام وجود تشنۀ دیدار عسل بود، به امید بازگشت عسل و به انتظار تماس او، به کشتار دقایق پرداخت تا شاید صدای شیرین او زندگی از دست رفته اش را بازگرداند. فصل 8 عرفانی، برای تماس با آزموده، به دنبال فرصتی مناسب بود تا به هر وسیله که ممکن است، اسفندیار را راضی به ازدواج با عسل کند. عسل که به نظر می رسید چون مجسمه ای بی روح در درون به جدال با خواستۀ چندین سالۀ خویش مشغول است، لحظات سرد و کسل کننده را پشت سر گذاشت و کم کم خود را قانع کرد که رضا به درد زندگی زناشویی نمی خورد. منیرخانم که دلیل واقعی سکوت عسل و حرکات غیرعادی او را نمی دانست، عاقبت طاقت نیاورد و تصمیم گرفت از طریق ماهرخ که احساس نزدیکی دیرینه ای با عسل داشت، از واقعیت امر آگاه شود. ماهرخ که از تغییر روش عسل سردرنمی آورد، به تشویق منیر، به اتاقش رفت و خصوصی از او پرسید: «از رضا چه خبر؟ هنوز سر دندۀ لجبازی هستی؟» رنگ چهرۀ عسل پرید و گفت: «ماهرخ جان، ارواح خاک پدر و مادرت دیگه اسم رضا رو نیار!» «از اول عمرت عاشقش بودی، چطور شد یک شبه فارغ شدی؟» عسل سکوت کرد و کنج اتاق نشست. ماهرخ از اتاق خارج شد و به منیر گفت: «فایده نداره. این عسل اون عسلی که می شناختم نیست. شاید جنّی شده باشه!» شب هنگام عرفانی با یک جعبه شیرینی وارد منزل شد. از قضیۀ قهر کردن عسل با رضا یک هفته می گذشت. احساس سردی ناشناخته ای وجود عسل را فراگرفته بود که باعث می شد از همه کناره بگیره. اما برخلاف او، تمامی وجود رضا | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #146 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 12,089
(View Stats)
تشکرها: 67,486
تشکر شده 214,139 بار در 14,665 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز 1 تا 3 فصل اول : دیوار آجری تب دار ، پیچک عاشق تشنه لب را پژمرده بود و گنجشکها ، به دنبال قطره ای آب در سطح حیاط سرگردان بودند . ماهرخ ته مانده ی آب حوض را با سطل به آجرهای پوسیده ی کف حیاط پاشید . بوی نم و خاک فضا را انباشت . فواره ها باز شدند و ماهی های گرما زده از کف حوض به سطح آب کوچیدند . عسل وارد حیاط شد . نگاهی به آسمان آبی کرد و سپس به در حیاط خیره شد . صدای شرشرآب می آمد و او را در خلسه ای سکرآور فرو می برد . لب حوض نشست و پاهایش را در پاشویه گذاشت . آب حوض سرریز شد و تا مغز استخوانش را خنک کرد . چشمهایش بسته بودند و دل بی قرارش در تب و تاب دیدار رضا لحظه شماری می کرد که ماهرخ فریاد زد : -چرا تو آفتاب نشستی ؟ عسل هیچ صدایی نمی شنید به جز تکرار آخرین جمله ی محبوبش که از پشت تلفن قلبش را به تلاطم انداخته بود . -نمیدونی دلم برای چشم های قشنگت چقدر تنگ شده ! ماهرخ شانه هایش را تکان داد و پرسید : -خوابت برده ؟ نگاه عسل از پشت پرده ی اشکی که چشم هایش را شفاف کرده بود به او دوخته شد . ماهرخ متعجب پرسید : -گریه کردی ننه ؟ لبهای صورتی رنگ و براق عسل با لبخند شیرین او از هم گشوده شدند و او گفت : -حالم خیلی خوبه . فقط حوصله ی اتاقم را ندارم . ماهرخ سر تکان داد و گفت : -بگو چشم انتظارم . می دونم چه حالی داری ! خدا به فریادت برسه . با این بابای خوش اخلاقت معلوم نیست تکلیف رضای بیچاره چی میشه! عسل دست در موهای طلایی رنگش فرو برد . پلک هایش را با حرکتی آرام بست و گفت : -دلم برای دیدنش پَر می زنه . ماهرخ غرغرکنان گفت : -بهتره تا مثل ته دیگ سوخته نشدی بری توی اتاقت . عسل با صدای بلند خندید و به سوی ساختمان دوید . ماهرخ فواره ها را بست . منیر خانم فریاد زد : -ماهرخ کجا رفتی ؟ غذا سوخت . ماهرخ سراسیمه به آشپزخانه رفت و گفت : -خانم جان این دختره به سرش زده ! توی این گرما نشسته زیر آفتاب ! منیرخانم با نگرانی به اتاق عسل نزدیک شد . لباس عوض کردن عسل تازه تمام شده بود که پرسید : -مامان لباسم قشنگه ؟ -می خوای جایی بری ؟ عسل برگشت . در چشم های مادرش خیره شد و آهسته گفت : چشم انتظاری کلافه م کرده ! خطوط چهره ی منیر خانم در هم فرو رفت . با نگرانی گفت : -بالاخره باید حقیقت را قبول کنی . به رضا بگو که پدرت اجازه ی ازدواج به شما نمی ده . عسل آه کشید و بر روی تخت نشست و با چشم هایی که نگرانی در آن موج می زد به مادر خیره شد . منیر خانم در کنارش نشست . عسل سر بر شانه ی او گذاشت و بی اختیار گریستن آغاز کرد . منیر بدون بر زبان آوردن کلامی ، همدلی اش را با در آغوش فشردن او نشان داد . عسل با لرزشی خفیف هیجانها و اندوه درونی اش را به مادر منتقل کرد . منیر خانم آشفته و منقلب برخاست و از اتاق خارج شد . در بسته شد . فضای حزن انگیز اتاق ، دیوارهایی که فریاد ها و اعتراض های پی در پی و بی دلیل پدر را باز می تاباند ، عسل را به مسلخ پذیرش خواسته های ناحق پدر برد . او آهسته با خود گفت : -ای کاش به دنیا نمی اومدم و در حسرت داشتن فرزند تا آخر عمر می سوختی ! سپس به یاد چهره ی مهربان رضا و نگاه عاشقانه ی او ، پلک های سنگینش را بست . با وجود رضا همه چیز زیبا به نظر می رسید . احساس او لطیف بود و لحظات شیرین و تلخ زندگی را تنها در سایه ی وجود او می شد تحمل کرد . چشم بست و لحظه ای رضا را دید که به او نزدیک شد و پرسید : -چی شده ؟ چرا اخم کردی ؟ شوهرت مُرده ؟ ناگهان لبخندی بر گوشه ی لبهایش نشست . بی مقدمه شروع به خندیدن کرد . ماهرخ وارد اتاق شد و پرسید : -دختر دیوونه شدی ؟ نه گریه ت معلومه ، نه خنده ت ! عسل پلک هایش را از هم گشود . سراسیمه از تخت پایین آمد و ماهرخ را در آغوش گرفت . کفگیر از دست ماهرخ افتاد . فریاد زد : -از دست تو ...! فرش اتاقت کثیف شد . عسل خندید و گفت : -فدای سرت دایه جون ! پدر فرش فروشم یک تخته قالی می آره و به جاش این فرش چرب را سه لا پهنا می فروشه ! ماهرخ کفگیر چرب را از روی زمین برداشت و گفت : -امروز حق داری دیوونه بازی دربیاری . اما اگه رضا رو ببینم بهش می گم که نامزدت خل شده . و ناگهان لبهایش را گزید و گفت : -استغفرالله ، مامانت نشنوه ! نگاه عسل با درخشش خاصی در نگاه ماهرخ خیره ماند ، زیر لب نجوا کرد : -من زن هیچکس جز رضا نمی شم . و صدای خنده ی شیرینش دیوارهای اتاق را لرزاند . منیر خانم وارد اتاق شد و گفت : -خل بازی بسه ، بشین برای کنکور درس بخون ! خنده از لبهای عسل پر کشید و او به گوشه ای از اتاق خزید . ماهرخ که همراه منیرخانم از اتاق خارج می شد زیر لب گفت : -هنوز دیپلمش را نگرفته باید برای کنکور درس بخونه ! شماها مغز این دختر را پوک کردین . تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #147 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۹ محل سکونت: ღ Earth ღ
نوشته ها: 1,465
(View Stats)
تشکرها: 16,613
تشکر شده 18,928 بار در 1,538 پست
کتاب مورد علاقه : ღ All book beautiful ღ | بدون امتیاز : 0 امتیاز صفحات 100 تا 103 ... اسفندیار که تا سرحد جنون عصبانی شده بود، فریاد زد: «زبون درازی نکن! تو باید همرنگ ما بشی! فهمیدی؟» کسانی که در اطراف عروس نشسته بودند، اسفندیار را از آن جا دور کردند. غمی جانکاه سراسر وجود عسل را آکند و تا آخر شب بر روی همان صندلی خشکش زد. اسفندیار آن قدر مشروب نوشید که کاملاً مست شد، ولی دکتر فیاض که پا به پای او می نوشید، با وجودی که بیش از او نوشیده بود، مست نشد. مهمانان، پس از صرف شام در هوای خنک باغ، یکی یکی خداحافظی کردند و رفتند. عرفانی به اسفندیار نزدیک شد و گفت: «خوشبخت باشید!» اسفندیار که از شدت مستی روی پا بند نبود. پاسخ او را نداد. عرفانی به عسل گفت: «قدر یکدیگر رو بدونید. ما رفتیم. خداحافظ!» منیرخانم عسل را بوسید و گفت: «امشب ماهرخ کنارت می مونه.» اسفندیار، بدون اینکه به او نگاه کند، گفت: «لزومی نداره! ما خودمون یه بی بی داریم که به اندازۀ صدتا ماهرخ محبت داره. دختر شما تنها نمی مونه.» عسل سکوت کرده بود. ماهرخ، در حالی که با چارقد سفید رنگ خود اشک حلقه زده در گوشۀ چشمانش را پاک می کرد، عسل را بوسید و نگاهی نفرت انگیز به اسفندیار انداخت. با رفتن مهمانان، باغ که تا لحظاتی پیش پر از جنجال و هیاهو بود، در سکوتی مرموز فرو رفت. بانو وارد اتاق خواب شد و گفت: «اسفندیار، برو بیرون!» اسفندیار تلوتلوخوران اتاق را ترک کرد. پنجرۀ اتاق با پرده های مخملی سرخ رنگ که نفوذ هرگونه نوری از آن امکان نداشت، پوشیده شده بود. وسایل اتاق نیز همگی به رنگ قرمز آتشین و تنها منبع نورِ اتاق، نور قرمز رنگ آباژور در کنار تخت بود. بانو از کمد اتاق خواب، لباس خواب قرمز رنگی از جنس ابریشم بیرون آورد، به عسل داد و گفت: «بپوش!» عسل، از ساک کنار تختخواب، لباس آبی کمرنگی بیرون آورد و گفت: «خودم لباس خواب دارم. رنگ قرمز منو عصبی می کنه؛ به خصوص که این جا همه چیز قرمزه!» بانو با کلامی عامرانه گفت: «پسر من عاشق رنگ قرمزه. خواهش می کنم فقط امشب این لباس رو بپوش.» رنگ لباس هیچ تفاوتی در روحیۀ عسل نداشت، از این رو، او با بی میلی لباس را گرفت. بانو لبخندزنان گفت: «متشکرم دخترم.» و از اتاق خارج شد. اسفندیار بیرون اتاق بر روی کاناپۀ کنار راهرو خوابش برده بود، بانو تکانش داد و با خشونت به او گفت: «چرا خوابیدی پسر! عروس منتظر توست.» بی بی با لیوانی شربت آب لیمو ترش به او نزدیک شد. اسفندیار لیوان شربت را با بی میلی سرکشید، سیگاری آتش زد و سپس به سختی برخاست و به اتاق رفت. اما در آستانۀ در خشکش زد. سیگار را به سمتی پرتاب کرد و از خشم بدنش به لرزه افتاد. عسل وحشت زده پرسید: «چی شده؟ چرا ماتت برده؟» اسفندیار با عصبانیت فریاد زد: «این چه لباسیه؟» عسل به سراپای خود نگاه کرد و پرسید: «مگه چه اشکالی داره؟» «کی گفت این لباس خواب رو بپوشی؟ از کجا آوردیش؟» عسل زیر لب گفت: «مادرت گفت بپوشم.» چشمهای اسفندیار از شدن خشم سرخ رنگ شده بود. او آهسته گفت: «خواهش می کنم درش بیار.» بعد در حالی که به رعشه افتاده بود، سرش را میان دو دست گرفت و زیر لب گفت: «هرگز این لباس رو نپوش!» بدن عسل، از شدت ناراحتی، می لرزید. از موضوع سر در نمی آورد. دیدن اسفندیار به آن حالت کنجکاوی اش را تحریک کرده بود. به سرعت لباس را درآورد و لباس خواب آبی رنگ خود را پوشید. اسفندیار لباس خواب سرخ رنگ را برداشت، از اتاق بیرون رفت و در اتاق را محکم به هم کوبید. عسل کنجکاوانه به سمت در رفت. در حالی که فریادهای پی در پی اسفندیار او را به وحشت انداخته بود، دست و پا شکسته حرفهای آنان را شنید. آزموده می گفت: «چرا فریاد می زنی؟ همسرت وحشت می کنه!» صدای قدمهای سنگین اسفندیار ستونهای راهرو را به لرزه انداخته بود که فریاد زد: «مادر کجاست؟ ببین چه بلایی سر من آورده؟ خیال می کنه من مستم! پس چرا آب لیمو به خوردم دادی؟ اگه مست بودم این قدر عذاب نمی کشیدم!» عسل با احتیاط لای در اتاق را کمی باز کرد و تصمیم گرفت خارج شود که بی بی با اندام درشتش در مقابل او ظاهر شد. عسل پرسید: «آقا کجاست؟» بی بی کنجکاوانه به او نگاه کرد و گفت: «شما نباید در امور مربوط به خونواده دخالت کنید!» عسل مات و مبهوت به او نگریست و به اتاق بازگشت. بر روی تخت نشست و به فکر فرو رفت. رخدادهای جاری به قدری شک برانگیز بود که او، برای لحظه ای، سردرگم شد. اسفندیار وارد اتاق شد و با تحکم گفت: «چرا ماتم گرفتی!» «تو چرا این قدر عصبانی شدی؟» اسفندیار با نگاهی سرد به او خیره شد و گفت: «از این به بعد هر لباسی که من می خرم می پوشی!» عسل شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «من باید لباسم رو خودم انتخاب کنم. این بار هم به احترام مادرت لباس خواب سرخ رنگ پوشیدم؛ وگرنه از رنگهای گرم و تند متنفرم.» اسفندیار آهی سرد کشید و در کنارش نشست. آهسته گفت: «من قصد لجبازی ندارم. با اینکه امشب رفتار خوبی نداشتی، ولی استثنائاً این بار تورو می بخشم. مطمئنم وقتی که رفتار شایستۀ خانمهای دوستام رو ببینی، رفتار خوبی پیدا می کنی.» عسل با تعجب به او نگاه کرد. اسفندیار لبخند زد، موهای طلایی رنگش را نوازش کرد و گفت: «گمان می کنم رنگ مشکی بیشتر از رنگهای دیگه به پوست شیری رنگت می آد.» نگاه عسل در یخ بستگی چشمهای سرد او منجمد شد. از هیچ چیز سردرنمی آورد. حسی مرموز داشت که او را به سرزمینی قطبی و خاکستری رنگ می کشاند؛ جایی که زمین و آسمانش پر از دود بود. اسفندیار به او نزدیک شد. سفیدی چشمهایش سرخ مخلوط با زرد و آثار خستگی در نگاهش نمایان بود. گونه های استخوانی و لبهای گوشتی برجسته اش، با اندام ظریف عسل تماسی نامحسوس گرفت که در آن درد عصبی مرموزی زیر پوست لطیف او ایجاد کرد. عسل، همچون کسی که به قربانگاه می رود، به ناچار تسلیم اراده او شد. موهای روغن زدۀ اسفندیار بر پیشانی برجسته اش ریخته بود، که آشفتگی او را به ناخودآگاه ذهن عسل می کشاند. بوی تند الکل، آمیخته با ادکلن اسفندیار مشامش را می آزرد. بی اختیار چشمهایش را به روی نامهربانی سرنوشت خویش بست. تصویر رضا در پشت پلکهایش نمایان شد. فکر رضا فضای غم آلود ذهنش را از عطر گلهای بهاری آکند. یخ بستگی دستهای اسفندیار به گرمی گرایید. حس با رضا بودن وجودش را سرمست و بانشاط کرد. عسل تنها نبود؛ آن جا که روح رضا حضور داشت، غم و اشک و آه و حسرت نبود. انگار با یار و همدم قدیم و عشق دیرینه اش همبستر شده بود. بی اختیار لبخندی شیرین بر گوشۀ لبهایش نقش بست و آغوشش برای در برکشیدن رضای خیالی باز شد. انگار روح رضا در جسم بیگانه و سرد اسفندیار حلول کرده بود که او را به گرمی در آغوش پر مهرش فشرد و بدین گونه رفیع ترین لحظات احساسی زندگی اش را در تخیلّی پوشالی و بیمارگونه، به بازی پَست و حقیر همخوابگی مبدّل ساخت. اسفندیار، همچون تک سواری تیز رو که در لحظه ای کوتاه مسیری طولانی را پیموده باشد، خسته و وامانده، نفسی عمیق کشید و چشمهایش را بر دنیای واقعی بست . عسل، چونان سوخته دلی تنها و بی کس، تا سپیده دم بر سقف اتاق چشم دوخت. گذشتۀ پر از شور و نشاط رقص کنان از برابر چشمهایش گذشتند و او، پس از گذری کوتاه بر جایگاه دیرینۀ خویش و با عبور از جهنم سوزان درون، با تسلیم شدن به جسم اسفندیار، چون کوهی عظیم که یکباره فرو ریزد، به تماشایِ فنا شدن حس عطرآگین عشق در قلب خود پرداخت. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #148 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,022
(View Stats)
تشکرها: 108,073
تشکر شده 197,399 بار در 18,595 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | بدون امتیاز : 0 امتیاز ممنون قفل دیر باریدى باران ... دیر... من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| ابریشم, تایپ, سرخ, سلیمانخانی, فراخوان, ناهید, نودوهشتیا, گروهی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو جلد 1 (شهره وکیلی) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 245 | ۲۳ آذر ۱۳۹۰ ۰۹:۲۹ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | با قلب تو می تپم (افسانه نادریان) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 123 | ۸ آبان ۱۳۹۰ ۰۲:۰۹ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | کلبه آن سوی باغ (ناهید سلیمان خانی) جلد 1 | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 199 | ۱۵ مهر ۱۳۹۰ ۰۵:۵۴ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | کلبه آن سوی باغ جلد 2 (ناهید سلیمان خانی) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 217 | ۱۵ مهر ۱۳۹۰ ۰۳:۲۶ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (ناهید سلیمانخانی) جلد 2 | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 191 | ۳ شهريور ۱۳۹۰ ۱۲:۰۰ بعد از ظهر |