| |||
| | #21 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,087 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز شده خلقت چو گریبان کش دلهای همه چون روان بر سر کویت نبود پای همه بر آتش که شده کوی تو جای همه کس وای اگر بر دل گرم تو بود جای همه آنچه در آینهٔ روی تو من میبینم گر ببیند همهکس وای من و وای همه آه من در صف عشاق به گردون شده آه گر چنین دود کند آتش سودای همه دامن خلعت لطف تو دراز آمده وای اگر این جامه شود راست به بالای همه چه شناسی تو ز اندوده مس قلب دلان بر محک تا نزنی نقد تمنای همه محتشم رفع گمان کن که بنا بر غرضی است آن مه مملکت آشوب دلارای همه دارم از دست تو بر سر افسر بیغیرتی میبرم آخر سر خود با سر بیغیرتی سر چو نقش بستر از جا برندارد هرکه او همچو من پهلو نهد بر بستر بیغیرتی از جبینم کوکبی میتابد و میخوانمش بندهٔ داغ عشق و غیرت اختر بیغیرتی هست در زیر نگینم کشوری عالی سواد نام او در ملک غیرت کشور بیغیرتی در ریاض وصل میبینم بری از حد برون بر نهال عشق خود اما بر بیغیرتی بشکنید ای دوستان دستم که تا بنشستهام بر در غیرت زدم صد ره در بیغیرتی شاه غیرت گو که بنهد همچو ملک بیملک شهر دل را در میان لشگر بیغیرتی ای دل آتشپارهای بودی تو در غیرت چرا بر سر خود بیختی خاکستر بیغیرتی یا مبر نام غزالان محتشم یا همچو من نام دیوان غزل کن دفتر بیغیرتی یزک سپاه هجران که نمود پیشدستی عجب ارنگون نسازد علم سپاه هستی ز می فراق بوئی شده آفت حضورم چه حضور ماند آن دم که رسد زمان مستی عجب است اگر نمیرم که چو شمع در گدازم ز بلند شعله وصلی که نهاده روبه پستی چه کنی امیدوارم به بقای صحبت ای گل تو که پای بر صراحی زدی و قدح شکستی چه دهی تسلی من به بشارت توقف تو که محمل عزیمت ز جفا به ناقه بستی بجز این که نقد دین را همه صرف کردم آخر تو ببین چه صرف کردم من ازین صنمپرستی به دو روزه وصلی باقی چه امید محتشم را که بریده بیم هجرش رگ جان به پیشدستی برای خاطر غیرم به صد جفا کشتی ببین برای که ای بیوفا کرا کشتی بران دمی که دمیدی نهان بر آتش غیر چراغ انجمن افروز عشق ما کشتی رقیب دامن پاکت گرفت و پاک نسوخت دریغ و درد که زود آتش حیا کشتی چو من هلاک شوم از طبیب شهر بپرس که مرگ کشت مرا یا تو بیوفا کشتی کسی ندیده که یک تن دو جا شود کشته مرا تو آفت جان صد هزار جا کشتی سرم ز کنگر غیرت بر اهل درد نما مرا چو بر در دروازه بلا کشتی حریف درد تو شد محتشم به صد امید تو بیمروتش از حسرت دوا کشتی به مهر غیر در اخلاص من خلل کردی ببین کرا به که در دوستی بدل کردی چه اعتماد توان کرد بر تو ای غافل که اعتماد بر آن مایهٔ حیل کردی مرا محل ستادن نماند در کویت ز بس که با دگران لطف بیمحل کردی بر آن شدی که کنی نام خویش بر دل غیر خیال سکه زدن بر زر دغل کردی نبود بد عمل من چرا در آزارم عمل به قول رقیبان بدعمل کردی بسی مدد ز اجل خواست روزگارو نکرد مرا به گور ولیکن تو بیاجل کردی نبود مثل تو اول کسی چرا آخر بناکسی همه جا خویش را مثل کردی و گر چه پاس تو دارم به چشم رمز شناس که آنچه در نظرم بود محتمل کردی حدیث نیک دهد یار محتشم دیگر بگو چو ختم حکایت برین غزل کردی حسادت نکن! … این که بعد از تو بغل گرفته ام … زانوی غـَم اســت ![]() | ||||||||
| |
| | #22 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,087 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز به بازی آفتاب را چه گفتم ماه رنجیدی دلیرم کردی اول در سخن آنگاه رنجیدی ز من در باب آن زلف و زنخدان خواستی حرفی چو من از ریسمانت رفتم اندر چاه رنجیدی به تیغت نیم به سمل گشته بود ای ماه مرغ دل چو از تقصیر خویشت ساختم آگاه رنجیدی به کشتن سر بلندم دیر میکردی چه گفتم من که بر قدم لباس شوق شد کوتاه رنجیدی دهانت را چه گفتم هیچ بر من خرده نگرفتی ولی این حرف چون افتاد در افواه رنجیدی ز ره صد ره برون شد غیر و طبعت زو نشد رنجه چرا زین بی دل گمره به یک بیراه رنجیدی حدیث محتشم بر خاطرت ماند گران اول چو بد تاویل کرد آن حرف را بدخواه رنجیدی چو دلگشای رقیبان شوی به لطف نهانی زبان بنده ببندی به التفات زبانی چو تیر غمزه نهی در کمان کشی همه بر من ولی کنی به توجه دل رقیب نشانی چو تیغ ناز کشی منتش کشم من غافل ولی به علم نظر زخم بر رقیب رسانی چو دلبری کنی آغاز من نخست دهم دل ولی تو سنگ دل اول دل رقیب ستانی شکر برای من ارزان کنی گه سخن اما نهان به جنبش لب جمله بر رقیب فشانی چو کوه اگر همه تمکین شوی بروی خوشم من و گرچه بادروی چون رسد رقیب بمانی بلی گهی که نهی در کمان خدنگ تغافل تغافل از دل مجروح محتشم نتوانی دگر از بهر من زد دار عبرت سرو بالائی حریفان میکنید امروز یا فردا تماشائی دگر خواهند دید احباب در بازار رسوائی دوان عریان تنی ژولیده موئی وحشی آسائی دگر دیوانهای از بند خواهد جست پر وحشت کزو در هر سر کو سر زند شوری و غوغائی دگر گرینده چشمی خواهد از سیلاب رانیها زهر تفتنده دشت انگیخت شورانگیز دریائی دگر پست و بلند ملک غم را میکند یکسان پی صحرانوردی کوه گردی دشت پیمائی ز تخم اشگ دیگر لاله خواهد کشت در صحرا چو مجنون دامن هامون به خون دیده آلائی وداع همدمان کن محتشم تا فرصتی داری که ایام فراغت نیست جز امروز و فردائی هر کجا حیرانم اندر چشم گریانم توئی روی در هرکس که دارم قبلهٔ جانم توئی گرچه در بزم دگر شبها چو شمعم در گداز آن که هر دم میکشد از سوز پنهانم توئی گرچه هستم موج خور در بحر شوق دیگری آن که از وی غرقه صد گونه طوفانم توئی گرچه خالی نیست از سوز بت دیگر دلم آن که آتش میزند در ملک ایمانم توئی گرچه بنیاد حضورم نیست زان مه بیقصور جنبش افکن در بنای صبر و سامانم توئی گرچه زان گل همچو بلبل نیستم بینالهٔ غلغلافکن در جهان از آه و افغانم توئی گرچه نمناکست زان یک دانهٔ گوهر دیدهام قلزم انگیز از دو چشم گوهر افشانم توئی گرچه میآلایم از دیدار او دامان چشم گلرخی کز عصمت او پاک دامانم توئی گرچه جای دیگرم در بندگی چون محتشم آن که او را پادشاه خویش میدانم توئی | ||||||||
| |
| | #23 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,087 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز غزلیات : زلف و قد راست ای بت سرکش چشم و رخت راست ای گل رعنا سنبل و شمشاد هندو چاکر نرگس و لاله بنده و لالا ساخته ظاهر معجز لعلت ز آتش سوزان چشمهٔ حیوان کرده هویدا صنع جمالت در گل سوری عنبر سارا آتش آهم ز آتش رویت سیل سرشگم بیمهٔ رویت این ز درون زد شعله بگردون وان ز برون شد تا به ثریا محو ستادند عابد و زاهد مست فتادند راکع و ساجد دوش که افکند در صف رندان جام هلالی شور علالا وقت مناجات کز ته دل شد جانب گردون نعرهٔ مستان پرده دریدی گر نشنیدی شمع حریفان بانگ سمعنا مایهٔ دولت پایهٔ رفعت نقد هدایت گنج سعادت هست در این ره ای دل گمره دانش دانا دانش دانا حسن ازل را بهر طلبکار هست ظهوری کز رخ مقصود پرده بر افتد گر کند از میل وحش خیالی چشم به بالا محتشم اکنون کز کشش دل نیست گذارم جز بدر او پیش رقیبان همچو غریبان نیست بدادم جز به مدارا بعد هزار انتظار این فلک بی وفا شهد وصالم چشاند زهر فراق از قفا وه که ز کین میکند هر بدو روزم سپهر با تو به زحمت قرین وز تو به حسرت جدا رفتی و میآورد جذبهٔ شوقت ز پی خاک مرا عنقریب همره باد صبا با تو بگویم که هجر با من بی دل چه کرد روزی من گر شود وصل تو روز جزا شد همه جا چون شبه بی تو به چشمم سیه چشم سیه روی من دید تو را از کجا از خردم تا ابد فکر تو بیگانه کرد این دل دیوانه گشت با تو کجا آشنا وه که ز همراهیت محتشم افتاده شد بسته بند ستم خستهٔ زخم جفا من از رغم غزالی شهسواری کردهام پیدا شکاری کردهام گم جان شکاری کردهام پیدا زلیخا طلعتی را راندهام از شهر بند دل به مصر دلبری یوسف عذاری کردهام پیدا زمام ناقه محمل نشینی دادهام از کف بجای او بت توسن سواری کردهام پیدا ز سفته گوهری بگسستهام سر رشتهٔ صحبت در ناسفته گوهر نثاری کردهام پیدا مهی زرین عصا به چون هلال از چشمم افتاده بلند اختر سواری تاجداری کردهام پیدا کمند مهر گیسو تابداری رفته از دستم ز سودا قید کاکل مشگباری کردهام پیدا گر از شیرین لبان حوری نژادی گشته از من گم ز خوبان خسرو عالی تباری کردهام پیدا دل از دست نگارینی به زور آوردهام بیرون ز ترکان سمن ساعد نگاری کردهام پیدا درین ره محتشم گر نقد قلبی رفته از دستم زر نوسکه کامل عیاری کردهام پیدا درخشان شیشهای خواهم می رخشان در و پیدا چو زیبا پیکری از پای تا سر جان درو پیدا صبازان در چو ناید دیدهام گوید چه بحرست این که هر گه باد ننشیند شود طوفان درو پیدا سیه ابریست چشمم در هوای هالهٔ خطش علامتهای پیدا گشتن باران درو پیدا چو گیرم پیش رویش باشدم هر دیده دریائی ز عکس چین زلفش موج بیپایان درو پیدا تنی از استخوان و پوست دارم دل درو ظاهر چو فانوسی که باشد آتش پنهان درو پیدا پر از جدول نماید صفحهٔ آیینهٔ رویش که دایم هست عکس آن صف مژگان درو پیدا کف پایش که بوسد محتشم و ز خود رود هردم ز جان آئینهای دان صورت بیجان درو پیدا ای ز دل رفته که دی سوختی از ناز مرا دارم اندیشه که عاشق نکنی باز مرا کردهام خوی به هجران چه کنم ناز اگر عشق طغیان کند و دارد از آن باز مرا باطل سحر مگر ورد زبانم گردد که نگهدارد از آن چشم فسون ساز مرا چشم از آن غمزه اگر دوش نمیبستم زود کار میساخت به یک عشوه ممتاز مرا چه کمر بستهای ای گل که مگر باز کنی جیب جان پاره به آن غمزهٔ غماز مرا چون محالست که ناید ز تو جز بدمهری مبر از راه به لطف غلط انداز مرا وصل من با تو همین بس که در آن کو شب تار کنم افغان و شناسی تو به آواز مرا لنگر مهرهٔ طاقت مگر ایمن دارد از سبک دستی آن شعبده پرداز مرا ای ره محتشم از تو زده لعل تو و گفت که به یک حرف چنین خام طمع ساز تو را | ||||||||
| |
| | #24 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,087 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز کسی ز روی چنان منع چون کند ما را خدا برای چه داده است چشم بینا را نشان ز عالم آوارگی نبود هنوز که ساخت عشق تو آوارهٔ جهان ما را درون پرده ازین بیشتر مباش ای گل که نیست برگ و نوا بلبلا، شیدا را هزار سلسله مو در پیت به خاک افتد چو برقفا فکنی موی عنبر آسا را برای جلوه چو نخل تو را دهد حرکت جسد به رعشه درآرد هزار رعنا را به آن تکلم شیرین گهی که جان بخشی به دم زدن نگذارد کسی مسیحا را به جز وفای تو درد مرا دوائی نیست خدا دوا کند این درد بیدوا ما را ز غمزه دان گنه چشم بیگنه کش خویش که تیغ میدهد این ترک بیمحابا را بهر زه لب مگشا پیش کس که نگشائی زبان محتشم هرزه گوی رسوا را که زد بر یاری ما چشم زخمی ای چنین یارا که روزی شد پس از وصل چنان هجر چنین ما را تو خود رفتی ولی باد جنون خواهد دواند از پی بسان شعلهٔ آتش من مجنون رسوا را تو خود رو در سفر کردی ولی صحرا سپر کردی به صد شیدائی مجنون من مجنون شیدا را فرس آهسته ران کاندر پیت از پویه فرسوده قدمها تا به زانو گمرهان دشت پیما را شب تاریک و گمراهان ز دنبال تو سر گردان برون ار از سحاب برقع آن روی مه آسا را خطر گاهیست گرد خرگهت از شیشهای دل خدا را بر زمین ای مست ناز آهسته نه پا را چو میرد محتشم دور از قدت باری چو باز آئی به خاکش گه گهی کن سایه گستر نخل بالا را چو بر زندانیان رانی سیاست یاد کن ما را بگردان گرد سر و ز قید جان آزاد کن ما را زبان شکوه بگشایم اگر بر خنجر جورت ملامت از زبان خنجر جلاد کن ما را اگر بردار بیدادت بر آریم از زبان آهی به رسوائی برون زین دار بیبنیاد کن ما را نمودی یک وفا دادیم پیشت داد جانبازی بی او امتحانی نیز در بیداد کن ما را به سودای دل ناشاد خود در ماندهام بی تو به این نیت که هرگز در نمانی شاد کن ما را چو روزی مینشستم بر سر راهت اگر گاهی غریبی را ببینی بر سر ره یاد کن ما را ملولم از خموشی محتشم حرفی بگو از وی زمانی هم زبان ناله و فریاد کن ما را مبین به چشم کم ای شوخ نازنین ما را گدای کوی توام همچنین مبین ما را هنوز سجدهٔ آدم نکرده بود ملک که بود گرد سجود تو بر جبین ما را گذر به تربت ما یار کمتر از همه کرد گمان بیاری او بود بیش ازین ما را به دستیاری ما ناید آن مسیح نفس اگر بود ید بیضا در آستین ما را طبیب ما که دمش پاس روح میدارد چه حکمت است که میدارد اینچنین ما را نگین خام عشق است گوهر دل و نیست به غیر حرف وفا نقش آن نگین ما را بلاگزینی ما اختیاری ما نیست خدا نداده دل عافیت گزین ما را گناه یک نفس آن مه به مجلس از ما دید که بند کرد در آن زلف عنبرین ما را ز آه ما به گمانی فتاده بود امشب که مینمود پیاپی به همنشین ما را بیار پیک نظر محتشم نهفته فرست که قاطعان طریقند در کمین ما را صبح آن که داشت پیش تو جام شراب را در آتش از رخ تو نشاند آفتاب را مه نیز تافتد ز تو در بحر اضطراب شب جامگیر و برفکن از رخ نقاب را ممنون ساقیم که به روی تو پاک ساخت زان آب شعلهٔ رنگ نقاب حجاب را ای تیر غمزه کرده به الماس خشم تیز دریاب نیم کشته ز هر عتاب را از هم سرو تن و دل و جان میبرند و نیست جز لشگر غمت سبب انقلاب را در من فکند دیدن او لرزه وای اگر داند که چیست واسطهٔ اضطراب را دیدیم چشم جادوی آن مه شبی به خواب اما دگر به چشم ندیدیم خواب را در گرم و سرد ملک نکوئی فغان که نیست قدری دل پرآتش و چشم پر آب را او میشود سوار و دل محتشم طپان کو پردلی که آید و گیرد رکاب را | ||||||||
| |
| | #25 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,087 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز هرزه نقاب رخ مکن طرهٔ نیم تاب را زاغ چسان نهان کند بیضهٔ آفتاب را وصل تو چون نمیدهد در ره عشق کام کس چند به چشم تشنگان جلوه دهد سراب را کام که بوده در پیت گرم که مینمایدم حسن فزاست از رخت صورت اضطراب را با دگران چها کند عشق که در مشارکت رشک دهد ز کوه کن خسرو کامیاب را عشق ز سینه چون کند تندی آه را بدر حسن به جنبش آورد سلسلهٔ عتاب را سحر رود به گرد اگر بند کند فسونگری در قفس دو چشم من مرغ غریب خواب را غیر گیاه حسرت از خاک عجب که سرزند دجلهٔ چشم من اگر آب دهد سحاب را ناز نگر که پای او تا به رکاب میرسد دست ز کار میرود حلقه کش رکاب را ناصح ما نمیکند منع خود زا رخش بلی دور به خود نمیرسد ساقی این شراب را طرح سفر دگر کند آن مه و وقت شد که من شب همه شب رقم زنم نامهٔ بیجواب را محتشم شکسته دل تا به تو شوخ بسته دل داده به دست ظالمی مملکت خراب را بر رخ پر عرق مکش سنبل نیم تاب را در ظلمات گم مکن چشمهٔ آفتاب را گر به حیا مقیدی برقعی از حجاب کن پردهٔ رخ که پیش او باد برد نقاب را سوخته فراق را وعدهٔ خام تر مده رسم کجاست دم به دم آب زدن کباب را بی تو به حال مر گم و جان به عذاب میکنم بر سرم آی و از سرم باز کن این عذاب را گشته حجاب عارضت زلف و نسیم بیخبر آه کجاست تا کند بر طرف این حجاب را تا دهد از تو جراتم رخصت نیم بوسهای یک نفسک به خواب کن نرگس نیم خواب را دی به نیاز گفتمت بندهٔ توست محتشم روی ز بنده تافتی بندهام این عتاب را اگر دل بر صف مژگان سیاهی میزند خود را که تنها ترک چشمش بر سپاهی میزند خود را ز تابم میکشد اکثر نگاه دیر دیر او که بر قلب دل من گاه گاهی میزند خود را ندارد چون دل خود رای من تاب نظر چندان چه بر شمشیر مردم کش نگاهی میزند خود را گلی کز جنبش باد صبا آزرده میگردد چرا بر تیغ آه بیگناهی میزند خود را مه نو سجدههای سهو میفرمایدم امشب به صورت بس که بر طرف کلاهی میزند خود را سواری گرم قتلم گشته و من منفعل مانده که گیتی سوز برقی بر گیاهی میزند خود را عنانش محتشم امروز میگیرم تماشا کن که چون بر پادشاهی دادخواهی میزند خود را جهان آرا شدی چون ماه و ننمودی به من خود را چو شمع ای سیم تن زین غصه خواهم سوختن خود را بیا بر بام و با من یک سخن زان لعل نوشین کن که خواهم بر سر کوی تو کشتن بی سخن خود را من از دیوانگی تیغ زبان با چرخ خواهم زد تو عاقل باش و بر تیغ زبان من مزن خود را به من عهدی که در عهد از محبت بستهای مشکن به بد عهدی مگردان شهرهای پیمان شکن خود را در آغوش خیالت میطپم حالم چسان باشد اگر بینم در آغوش تو ای نازک بدن خود را ورم صد جامه بر تن چون کنم شبهای تنهائی تصور با تو در یک بستر ای گل پیرهن خود را کنم چون محتشم طوطی زبانیها اگر بینم بگرد شکرستان تو ای شیرین دهن خود را ای نگهت تیغ تیز غمزهٔ غماز را پشت به چشم تو گرم قافلهٔ ناز را روز جزا تا رود شور قیامت به عرش رخصت یک عشوه ده چشم فسون ساز را نرگس مردم کشت ننگرد از گوشهای تا نستاند به ناز جان نظر باز را شعلهٔ بازار قتل پست شود گر کنی نایب ترکان چشم صد قدر انداز را حسن تو در گل نهاد پای ملک بر فلک بس که نهادی بلند پایهٔ اعجاز را چشم سخنگوی کرد کار زبان چون رقیب منع نمود از سخن آن بت طناز را دید که خاصان تمام آفت جان منند داد به پیک نظر قاصدی راز را یافت پس از صد نگه مطلب مخصوص خویش دیده که جوینده بود عشوهٔ ممتاز را تیز نگاهی به بزم پرده برافکند و کرد پرده در محتشم نرگس غماز را | ||||||||
| |
| | #26 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,087 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز چنین است اقتضا رعنائی قد بلندش را که زیر ران او بیخود به رقص آرد سمندش را به دنبال اجل جانها دوند از شوق اگر آن بت کند دنبال دام اجل پیچان کمندش را اگر صیدش ز شادی گم نکردی دست و پا رفتی به استقبال یک میدان کمند صید بندش را ملک ایمن نماند بر فلک چون بر زمین آن مه کند ناوک فکن بازوی حسن زورمندش را در آئین غضب کوشید چندان آن گل خندان که رسم خنده رفت از یاد لعل نوش خندش را اگز قلب حقیقت هم بود ممکن محال است این که جنبد غرق الفت خاطر کلفت پسندش را زمین در جنبش آید محتشم از اضطراب من هوای جلوه چون جنبش دهد نخل بلندش را شب که ز گریه میکنم دجله کنار خویش را میافکنم به بحر خون جسم نزار خویش را باد سمند سر گشت بر تن خاکیم رسان پاک کن از غبار من راهگذار خویش را بر سردار چون روم بار تو بر دل حزین در گذرانم از ثریا پایهٔ دار خویش را در دل خاک از غمت آهی اگر برآورم شعلهٔ آتشی کنم لوح مزار خویش را ای همه دم ز عشوهات ناوک غمزه در کمان بهر خدا نوازشی سینهٔ فکار خویش را گر نکشیدی آن صنم زلف مسلسل از کفم بند به پا نهادمی صبر و قرار خویش را محتشم از تو جذبهای میطلبم که آوری بر سر من عنان کشان شاه سوار خویش را گر بهم میزدم امشب مژهٔ پر نم را آب میبرد به یک چشم زدن عالم را سوز دیرینهام از وصل نشد کم چه کنم که اثر نیست درین داغ کهن مرهم را آن پری چهره مگر دست بدارد از جور ورنه بر باد دهد خاک بنیآدم را ای تو را شیردلی در خم هر موی به بند قید هر صید مکن زلف خم اندر خم را بنشین در حرم خاص دل ای دوست که من دور دارم ز رخت دیدهٔ نامحرم را باددر بزم غمم نشهای از درد نصیب که در آن نشئه ز شادی نشناسم غم را خواهی اکسیر بقا محتشم از دست مده ساغر دم به دم و ساقی عیسی دم را چو دی ز عشق من آگه شد و شناخت مرا به اولین نگه از شرم آب ساخت مرا به یک نگاه مرا گرم شوق ساخت ولی در انتظار نگاه دگر گداخت مرا به چنگ بیم رگ جانم آشکار سپرد ولی چنان که نفهمید کس نواخت مرا ز عافیت شده بودم تمام نقد حضور به حیله برد دل عشقباز و باخت مرا سواد اعظم اقلیم عافیت بودم خراب ساخت سواری به نیم تاخت مرا من از بهشت فراغت شدم به دوزخ عشق که هرگز از خنکی آن هوا نساخت مرا به دردمندی من کیست محتشم که الم به اهل درد نه پرداخت تا شناخت مرا شوق درون به سوی دری میکشد مرا من خود نمیروم دگری میکشد مرا یاران مدد که جذبهٔ عشق قوی کمند دیگر به جای پرخطری میکشد مرا ازبار غم چو یکشبه ماهی به زیر کوه شکل هلال مو کمری میکشد مرا صد میل آتشین به گناه نگاه گرم در دیدهٔ تیز بین نظری میکشد مرا من مست آن قدر که توان پای میکشم امداد دوست هم قدری میکشد مرا دست از رکاب من بگسل محتشم که باز دولت عنان کشان بدری میکشد مرا روزگاری که رخت قبلهٔ جان بود مرا روی دل تافته از هر دو جهان بود مرا چند روزی که به سودای تو جان میدادم حاصل از زندگی خویش همان بود مرا یادباد آن که به خلوتگه وصلت شب و روز دل سرا پردهٔ صد راز نهان بود مرا یادباد آن که چو آغاز سخن میکردی با تو صد زمزمه در زیر زبان بود مرا یاد باد آن که چو میشد سرت از باده گران دوش منت کش آن بار گران بود مرا یاد باد آن که به بالین تو شبهای دراز پاسبان مردم چشم نگران بود مرا یاد باد آن که دمی گر ز درت میرفتم محتشم پیش سگان تو ضمان بود مرا | ||||||||
| |
| | #27 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,087 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز چو افکنده ببیند در خون تنم را کنید آفرین ترک صید افکنم را نیاید گر از دیده سیلی دمادم که شوید ز آلودگی دامنم را ور از خاک آتش علم برنیاید که هر شام روشن کند مدفنم را به فانوس تن گر رسد گرمی دل بسوزد بر اندام پیراهنم را زغم چون گریزم که پیوسته دارد چو پیراهن این فتنه پیرامنم را مشرف کن ای ماه اوج سعادت ز مسکین نوازی شبی مسکنم را ز دمهای بدگو مشو گرم قتلم بهر بادی آتش مزن خرمنم را نیم محتشم خالی از ناله چون نی که خوش دارد او شیوهٔ شیونم را به افسون محو کردی شکوههای بیکرانم را بهرنوعی که بود ای نوش لب بسی زبانم را به نیکی میبری نامم ولی چندان بدی با من که گم میخواهی از روی زمین نام و نشانم را به این خوش دل توان بودن که بهر مصلحت با من نمائی دوستی و دوست داری دشمنانم را گمانم بود کاخر آشنائی بر طرف سازی شدی بیگانه خوش تا یقین کردی گمانم را چو رنجانید یاران را به جان نتوان نشست ایمن خبر کن ای صبا زین نکته باری نکته دانم را چو بلبل زان نکردم باز میل گلشن کویت که چون رفتم به زاغان دادی ای گل آشیانم را اگر فرمان برد دل محتشم من بعد باخوبان من و بیگانگی کین آشنائی سوخت جانم را جان بر لب و ز یار هزار آرزو مرا بگذار ای طبیب زمانی باو مرا زین تب چنان ره نفسم تنگ شد که هیچ جز آب تیغ او نرود در گلو مرا آن بلبلم که جلوهٔ آتش گل من است در دام آرزو نکشد رنگ و بو مرا از طره دو تا به دو زنجیر بسته است چون شیر وحشی آن بت زنجیر مو مرا خوی بد است مائدهٔ حسن را نمک زین جاست حرص دیدن آن تندخو مرا ذرات من ز مهر تو خالی نمیشوند گر ذره ذره میکنی ای فتنهجو مرا در عاشقی مرا چه گنه کافریدگار خود آفریده عاشق روی نکو مرا اقبال محتشم که چو طبعش بلند بود افراخت سر به سجدهٔ آن خاک کو مرا تا آمدم به سجدهٔ سلمان جابری ناید به کس دگر سر همت فرو مرا بگو ای باد آن سر خیل رعنا پادشاهان را سر کج افسران تاج سر زرین کلاهان را همه محزون گدازان آفتاب مضطرب سوزان شه اشفته حالان خسرو مجنون سپاهان را تو ای سلطان خرم دل که از مشغولی غیرت سر غوغای دیوان نیست خلوت دوست شاهان را به خلوتگه چه بنشینی ز دست حاجیان بستان نهانی عرضهای سر به مهرداد خواهان را چو چشم کم حجابان سوی خود بینی بیاد آور نگههای حجاب آمیز پر حسرت نگاهان را ز کذب تهمت اندیشان گهی آگاه خواهی شد که بیرون آری از زندان حرمان بیگناهان را مباش ای محتشم پر ناامید از وی که میباشد غم امیدواران گاه امید کاهان را مالک المک شوم چون ز جنون هامون را در روش غاشیه بردوش نهم مجنون را گر نه آیینهٔ روی تو برابر باشد آه من تیره کند آینهٔ گردون را گر تصرف نکند عشوهٔ خوبان در دل چه اثر عارض گلگون و قد موزون را محمل لیلی از آن واسطه بستند بلند که به آن دست تصرف نرسد مجنون را نیست چون حسن تو بر تختهٔ هستی رقمی این چه حسن است بنازم قلم بیچون را آن چنان تشنهٔ وصلم که کسی باشد اگر تشنهٔ آب به یکدم بکشد جیحون را محتشم پای به سختی مکش از وادی عشق گل این مرحله گیر آبلهٔ پر خون را شوم هلاک چو غیری خورد خدنگ تو را که دانم آشتئی در قفاست جنگ تو را که کرده پیش تو اظهار سوز ما امروز که آتش غضب افروخته است رنگ تو را مصوران قلم از مو کنند تا نکشند زیاده از سرموئی دهان تنگ تو را زمان کنم افزون جراحت تن خویش ز بس که بوسه زنم زخمهای سنگ تو را جریدهٔ گرد من امشب گرت رفیقی نیست چه باعث است به ره دمبدم درنگ تو را به مدعی پر و بالی مده که پروازش بباد بر دهد ای سرو نام و ننگ تو را ز حرف پر دلی محتشم پرست جهان ز بس که جای به دل میدهد خدنگ تو را با چنین جرمی نراندم از دل ویران تو را این قدرها جای در دل بوده است ای جان تو را ساحری گویا با چندین خطا چون دیگران راندن از چشم و برون کردن ز دل نتوان تو را از خدا بهر تو خواهم صد بلا اما اگر در بلائی بینمت گردم بلاگردان تو را نیستم راضی به مرگت لیک میخواهم چو خود از غم ناکس پرستی در تب هجران تو را آن چنان شوخی که خواهی داشت مرد مرا به تنگ گر کنم در پردههای چشم خود پنهان تو را از لباس غیرتم عریان نمیدیدی اگر میتوانستم که دارم دست از دامان تو را محتشم در غیرت این سستی که من دیدم ز تو بیتکلف میتوان کشتن به جرم آن تو را | ||||||||
| |
| | #28 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,087 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز گر به تکلیف لب جام به لب سوده تو را که به آن شربت آلوده لب آلوده تو را که به آن مایهٔ جهل این قدرت کرده دلیر که ز اندیشهٔ دل بر حذر آسوده تو را که دران نشئه تو را دست هوس سوده به گل که به رخ برقع شرم این همه بگشوده تو را زده آن آب که بر خاک وجودت ای گل که در خانهٔ عصمت به گل اندوده تو را که به فرمودن آن فعل تواضع فرمای سجده در بزم گدایان تو فرموده تو را حزم کزدم ز پذیرفتن تکلیف نخست که ازین بزم نشینی چه غرض بوده تو را محتشم خوی تو میداند و از پند عبث میدهد این همه در سر بیهوده تو را درهمی گرم غضب کرده نگاه که تو را شعلهای آتشی افروخته آه که تو را در پیت رخش که گرمست که غرق عرقی عصمت افکنده در آتش به گناه که تو را میرسی مظطرب از گر درهای یوسف حسن دهشت آورده دوان از لب چاه که تو را مینماید که به قلبی زدهای یک تنه وای در میان داشته آشوب سپاه که تو را تیره رنگست رخت یارب از الایش طبع کرده آئینهٔ خود رنگ سیاه که تو را کز پناهت نشدی پاس خدا ای غافل کوشش هرزه کشیدی به پناه که تو را گر نه در محتشم آتش زده بیراهی تو شده آه که بلند و زده راه که تو را حوصله کو که دل دهم عشق جنون فزای را سلسله بگسلم ز پا عقل گریزپای را کو دلی و دلیرئی کز پی رونق جنون شحنهٔ ملک دل کنم عشق ستیزه رای را کو جگری و جراتی کز پی شور دل دگر باعث فتنهای کنم دیدهٔ فتنه زای را کوتهی و تهوری تا شده همنشین غیر سیر کنم ز صحبت آن هم دم دلربای را در المم ز بیغمی کو گل تازهای کزو لالهٔ داغ دل کنم داغ الم زدایرا تلخی عشق چون دگر پیش دلم نموده خوش باز بوی چشمانم این زهر شکر نمای را دیده به ترک عافیت بر رخ ترکی افکنم در ستمش سزا دهم جان ستم سزای را از دل خویش بوی این میشنوم که دلبری دام رهم کند دگر جعد عبیر سای را مفتی عشقم اردهد رخصت سجدهٔ بتی شکرکنان زبان زبان سجده کنم خدای را صبر نماند وقت کز همه کس برآورد گریههای های من نالهٔ وای وای را باز فتاده در جهان شور که کرده محتشم بلبل باغ عاشقی طبع غزل سرای را برین در میکشند امشب جهانپیما سمندی را به سرعت میبرند از باغ ما سرو بلندی را غم صحرائیان دارم که غافل گیری گردون به صحرا میبرد از شهر بند صید بندی را سپهرم مایهٔ بازیچهٔ خود کرده پنداری که باز از گریهام درخنده دارد نوشخندی را سزاوار فراقم من که از خوبان پسندیدم دل بیزار الفت دشمنی آفت پسندی را نمیگفتم که آن بی درد با صد غصه نگذارد به درد بیکسی در کنج محنت دردمندی را دلم ازسینه خواهد جست بیرون محتشم تا کی بود تاب نشستن در دل آتش سپندی را نشانده شام غمت گرد دل سپاهی را که دست نیست بدان هیچ پادشاهی را پناه صد دل مجروح گشته کاکل تو چه پردلی که حمایت کند سپاهی را جز آن جمال که خال تو نصب کردهٔ اوست که داد مرتبه خسروی سیاهی را به نیم جان چه کنم با نگاه دمدمش گه صدهزار شهید است هر نگاهی را دلی که جان دو عالم به باد دادهٔ اوست در او اثر چو بود نالهای و آهی را مر از وصل بس این سروری که همچو هلال ز دور سجده کنم گوشهٔ کلاهی را برای مهر و وفا کند کوهکن صد کوه ولی نکند ز دیوار هجر کاهی را رو ای صبا و به آن سرو پاکدامن گو که از برای تو کشتند بیگناهی را جهان ز فتنهٔ چشمت پرست ز انخم زلف نما به محتشم ای گل گریز گاهی را تا همتم به دست طلب زد در بلا دربست شد مسخر من کشور بلا دست قضا به مژده کلاه از سرم ربود چون مینهاد بر سر من افسر بلا آن دم هنوز قلعه مهدم حصار بود کاورد عشق بر سر من لشکر بلا بر کوهکن ز رتبهٔ مقدم نوشتهاند نام بلا کشان تو در دفتر بلا تا بنده بود بیتو بدغ جنون اسیر تابنده بود بر سر او افسر بلا تا هست کاکل تو بلاجو عجب اگر کاهد زمانه یک سر مو از سر بلا مردیست مرد عشق که دایم چو محتشم در یوزه مراد کند از در بلا | ||||||||
| |
| | #29 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,087 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز گشته در راهت غبار آلود روی زرد ما میرسیم از گرد راه اینست راه آورد ما در هوای شمع رویت قطرههای اشک گرم دم به دم بر چهره میبندد ز آه سرد ما بس که از یاران هم دردان جدا افتادهایم گشته است از بی کسی همدرد ما با گیاه شور پرور فرقت باران نکرد آن چه هجران کرد با جان بلا پرورد ما گر عیاذالله از ما بر دلت گردی بود حسبتا لله به باد نیستی ده گرد ما گرد از جمعیت دلها بر آرد بیدرنگ چون ز گرد ره شود پیدا سوار فرد ما دوش آن وحشی شمایل محتشم را دید و گفت باز پیدا گشت مجنون بیابان گرد ما سروی از یزد گذر کرد به کاشانهٔ ما که ازو چون ارم آراسته شد خانهٔ ما با دلی گرم نشاط آمد و از حرف نخست گشت افسرده دل از سردی افسانهٔ ما فتنه را سلسله جنبان نشد آن زلف که هیچ اعتباری نگرفت از دل دیوانهٔ ما به شراب لبش آلوده نگردید که دید پر ز خوناب جگر ساغر و پیمانهٔ ما مرغ طبعش طیران داشت چو بر اوج غرور پیش او بود عبث ریختن دانهٔ ما گرد تکلیف نگشتم از آن رو که نبود لایق پادشهی بزم گدایانهٔ ما محتشم چرخ گدای در ما گشتی اگر شدی آن گنج روان ساکن ویرانهٔ ما فرمود مرا سجدهٔ خویش آن بت رعنا در سجده فتادم که سمعنا واطعنا ما دخل به خود در میدیدار نگردیم ما حل له شارعنا فیه شرعنا بودیم ز ذرات به خورشید رخش نی الفرع رئینا والی الاصل رجعنا روزی که دل از عین تعلق به تو بستیم من غیرک یاقرة عینی و قطعنا در زاریم از ضعف عمل پیش تو صد ره ضعف الفرغ الاکبر و یارب فزعنا در دار شفایت مرضی دفع نکردیم لکن کسل الروح من الروح و قعنا گر محتشم از غم علم عین نگون کرد انا علم البهجة بالهم رفعنا ای گوهر نام تو تاج سر دیوانها ذکر تو به صد عنوان آرایش عنوانها در ورطهٔ کفر افتد انس و ملک ار نبود از حفظ تو تعویضی در گردن ایمانها ای کعبهٔ مشتاقان دریاب که بر ناید مقصود من گم ره از طی بیابانها جان رخش طرب تازد چون ولوله اندازد غارت گر عشق تو رد قافلهٔ جانها شد در ره او جسمم با آن که ز خوبان بود این کشتی بیلنگر پروردهٔ طوفانها آن ابر کرم کز فیض مشتاق خطا شوئیست حاشا که بود در هم ز آلایش دامانها چون محتشم از دردش میکاهم و میخواهم رنجوری خود در خود مهجوری درمانها به صد اندیشه افکند امشبم آن تیز دیدنها در اثنای نگاه تیز تیز آن لب گزیدنها ز بس بر جستم در رقص دارد چون سپند امشب به سویم گرم از شست آن ناوک رسیدنها زبان زینهار افتد ز کار از بس که آید خوش از آن بیباک در بد مستی آن خنجر کشیدنها برآرد خاصه وقتی گوی بیرون بردن از میدان غریو از مردم آن چابک ز پشت زین خمیدنها در تک آفتابست آن تماشا پیشگان معجز ببیند آن فغان در گرمی جولان کشیدنها ازو بر دوز چشم ای دل که بسیار آن گران تمکین سبک دست است در قلب سپاهی دل دریدنها بر آن حسن آفرین کاندر نمودش کرده است ایزد هر آن دقت که ممکن بود در حسن آفریدنها به بی قید آهوانت گو که به سایر این چنین خودسر مناسب نیست در دشت دل مردم چریدنها من و مشق سکون اندر پس زانوی غم زین پس که پایم سوده تا زانو به بی حاصل دویدنها به حکم ناقه چون لیلی ز محمل روی ننماید چه تابد در دل مجنون ازین وادی بریدنها جنونم محتشم دیدی دم از افسون به بند اکنون که من عاقل نخواهم شد ازین افسون دمیدنها عجب گیرنده راهی بود در عاشق ربائیها نگاه آشنای یار پیش از آشنائیها ز حالت بر سر تیر اجل در رقص میرد دل نخجیر را هر نغمه زان ناوک سائیها نیاری پای کم ای دل که خواهد کرد ناز او به جنس پر بهای خود خریدار آزمائیها به جائی میرسد شخص هوس در ملک خود کامان که آنجا زا وفا به مینماید بیوفائیها در و دیوار معبدهاست از حرف ظهور او که خواهد شد به رسوائی بدل آن نارسائیها به این صورت که زادت مادر ایام دانستم که در عهد تو خواهد داد داد فتنه زائیها چو دادی محتشم وی را به خود راهی چه سودا کنون ز دست تندخوئیهاش این انگشت خائیها | ||||||||
| |
| | #30 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,087 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز دیشبش در خواب دیدم با رخ چون آفتاب آن چنان فرخ شبی دیگر نمیبینم به خواب بسته آتشپارهٔ من تیغ و من حیران که چون بسته باشد در میان آتش سوزنده آب خانهها در بادخواهد شد چه از دریای چشم خیمهها بیرون زند خیل سرشگم چون حباب تا قضا بازار حسنت گرم کرد از دست تو آنقدر در آتش افتادم که افتاد از حساب بحر اشک من که در طوفان دم از خون میزند گر سحاب انگیز گردد خون ببارد از سحاب ریت از هم پیکرم تا چند پی در پی مرا ماه سیمائی چو سیماب افکند در اضطراب محتشم مرغ دلم تا صید آن خونخواره شد صد عقوبت دید چون گنجشک در چنگ عقاب ای زیر مشق سر خط حسن تو افتاب در مشق با کشیدن زلف تو مشگ ناب بس نقش خامه زیر و زبر گشت تا از آن نقشی چنین ز دقت صانع شد انتخاب عکست که ای کرده در آب ای محیط حسن میبیندت مگر که دل و دارد اضطراب در عالمی که رتبهٔ حسن از یگانگیست نه آینه است عکس پذیر از رخت نه آب هیهات ما و عزم وصال محال تو کان کار وهم و فعل خیالست و شغل خواب تا شهسوار صبر سبکتر کند عنان با ناز خویش گو که گران تر کند رکاب از من نهفته مانده به بزم از حجاب عشق روئی که آن نهفته نمیگردد از نقاب امروز ساقیا شده زاهد حجاب بزم برخیز و می بیار که برخیزد این حجاب بیتی شنو ز محتشم ای بت که بهتراست یک بیت عاشقانه ز بیتی پر از کتاب برشکن طرف کله چون بفکنی از رخ نقاب صبح صادق کن عیان بعد از طلوع آفتاب گفت امشب صبر کن چندان که در خواب آیمت صبر خواهم کرد من اما که خواهد کرد خواب سهل باشد ملک دل زیر و زبر زاشوب عشق ملک ایمان را نگهدارد خدا زین انقلاب دی که در من دیدن آن آفتاب آتش فکند دیده آبی زد بر آتش ورنه میگشتم کباب چون عنان گیرم سواری را کز استیلای حسن میرود پیوسته صدا به رو کمانش در رکاب عشق اگر پاکست در انجام صحبت میشود رسم معشوقان نیاز آئین عشاقان عتاب جز من مظلوم کز عمر خودم بیزار کیست آن که آزارش گناه و کشتنش باشد ثواب در میان بیم و امیدم که هر دم میکند مرگ در کارم تعلل زیاد در قتلم شتاب دی سوال بوسهای زان شوخ کردم گفت نیست محتشم حرف چنین راغیر خاموشی جواب همچو شمعم هست شبها بیرخ آن آفتاب دیده گریان سینهٔ بریان تن گدازان دل کباب بسته شد از چار حد بر من در وصلش که هست دل غمین خاطر حزین تن در بلاجان در عذاب در زمین و آسمان دارند ز آب و تاب او آب شرم آئینه رو مهتاب خورشید اضطراب سرو کی گیرد به گلشن جای سروی کش بود پیرهن گل سرسمن رخ نسترن خط مشگناب تیره بختم آنقدر کز طالع من میشود نور ظلمت روز شب گوهر حجر دریا سراب چون گرفتم دامنش مردم ز ناکامی که بود دست لرزان دل طپان من منفعل او در حجاب مدعی از رشک بر در چون نمرد امشب که بود بزم دلکش باده بی غش یار سرخوش من خراب سرمبادم کز گمانهای کجم آن سرور است سر گران لب پر گله گل رد عرق نرگس به خواب محتشم دارد بتی بیرحم کاندر کیش اوست رحم ظلم احسان سیاست مهر کین گرمی عتاب حسن روزافزون نگر کان خسرو زرین طناب دی هلالی بود و امشب ماه و امروز افتاب بود در خرگه نقاب افکنده و محجوب لیک دوش خرگه بر طرف شد دی نقاب امشب حجاب یرات من بین که رد جولان گهش بوسیدهام دی زمین امروز نعل بادپا امشب رکاب گر به کویش جا کنم یک شب سگش از طور من شب کند دوری سحر بیگانگی روز اجتناب قتل من کز عشق پنهانم به کیش یار بود دی گناه امروز خواهد شد روا امشب ثواب دور آخر زد به بزم آتش که آن میخواره داشت شام تمکین نیم شب تسکین سحرگه اضطراب محتشم در لشگر صبر از ظهور شاه عشق بودی تشویش امشب شور و امروز انقلاب | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| اشعار, الدین, ترکیب بندها, دیوان, رباعیات, علی, غزلیات, قصاید, مثنویات, محتشم, کاشانی, کمال |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| دیوان اشعار | حافظ | موبایل | باقری | مخصوص موبایل | 2 | ۷ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۹:۱۳ قبل از ظهر |
| دیوان اشعار ملا محسن فیض کاشانی | دانلود | Star-crossed | کتاب شعر | 0 | ۸ آذر ۱۳۹۰ ۱۰:۴۰ قبل از ظهر |
| دیوان اشعار انوری ! | -ava- | دفتر شعر و مشاعره | 3 | ۴ آبان ۱۳۸۹ ۰۲:۴۵ بعد از ظهر |
| بیوگرافی محتشم کاشانی | شاعر | SaRa | نویسندگان و شعرا | 0 | ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۹ ۰۹:۲۸ بعد از ظهر |