| |||
| | #11 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,087 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز غزلیات از رسالهٔ جلالیه : من و دیدن رقیبان هوسناک تو را رو که تا دم زدهام سوختهام پاک تو را من که از دست تو صد تیغ به دل خواهم زد به که بیرون فکنم از دل صد چاک تو را تا به غایت من گمراه نمیدانستنم اینقدر کم حذر و خود سر و بیباک تو را ترک چشمت که دم از شیر شکاری میزد این چه سر بود که بربست به فتراک تو را قلب ما صاف کن ای شعلهٔ اکسیر اثر چه شود نقد بجز دود ز خاشاک تو را هیچت ای چشم سیه روی ازو سیری نیست در تو گور مگر سیر کند خاک تو را محتشم آنچه تو دیدی و تو فهمیدی از او کور بهتر پر ازین دیده ادراک تو را کلامم میکشد ناگه به جائی که آرد بر سر نطقم بلائی ای فلک خوش کن به مرگ من دل یار مرا دلگران از هستیم مپسند دلدار مرا ای اجل چون گشتهام بار دل آن نازنین جان ز من بستان و بردار از دلش بار مرا ای زمانه این زمان کز من دلش دارد غبار گرد صحرای عدم گردان تن زار مرا ای طبیب دهر چون تلخ است از من مشربش شربت از زهر اجل ده جان بیمار مرا ای سپهر اکنون که جز در خواب کم میبینمش منت از خواب عدم به چشم بیدار مرا ای زمین چون او نمیخواهد که دیگر بیندم از برون جا در درون ده جسم افکار مرا محتشم دلدار اگر فرمان به قتل من دهد بر سر میدان عبرت نصب کن دار مرا من نه آن صیدم که بودم پاسدار اکنون مرا ورنه شهبازی ز چنگت میکشد بیرون مرا زود میبینی رگ جانم به چنگ دیگری گر نوازش میکنی زین پس به این قانون مرا آن که دی بر من کشید از غمزه صد شمشیر تیز تا تو واقف میشود میافکند در خون مرا آن که دوش از پیش چشم ساحرش بگریختم تا تو مییابی خبر میبندد از افسون مرا آن که در دل خیل وسواسش پیاپی میرسد تا تو خود را میرسانی میکند مجنون مرا آن که از یک حرف مستم کرد اگر گوید دو حرف میتواند کرد مدهوش از لب میگون مرا آن گران تمکین که من دیدم همانا قادر است کز تو بار عاشقی بر دل نهد افزون مرا گر به آن خورشیدرو یک ذره خود را میدهم میبرد در عزت از رغم تو بر گردون مرا چون گریزم محتشم گر آن بت زنجیر موی پای دل بندد پس از تحقیق این مضمون مرا عشقت زهم برآورد یاران مهربان را از همچو مرگ به گسست پیوند جسم و جان را تا طرح هم زبانی با این و آن فکندی کردند تیز برهم صد همزبان را از لطف عام کردی در بزم خاص باهم در نیم لحظه دشمن صد ساله دوستان را جمعی که باهم اول بودند راست چون تیر در کینهٔ هم آخر کردند زه کمان را باد ستیزه برخاست وز یکدیگر جدا کرد مانند دود آتش اهل دو دودمان را شهری ز آشنایان پر بود ای یگانه بیگانه کرد عشقت از هم یگان یگان را صد دست عهد باهم دست تو از کناره شمشیر بر میان زد پیوند این و آن را ما با کسی که بودیم پیوسته بر در مهر باب النزاع کردیم آن طرفه آستان را با محتشم رفیقی طرح رقابت افکند کی ره به خاطر خود میدادم این گمان را چون پیش یار قید و رهائی برابر است آن جا اگر روی و گر آئی برابر است یک لحظه با تو بودن و با غیر دیدنت با صد هزار سال جدائی برابر است لطفی نمیکنی که طفیل رقیب نیست لطفی چنین به قهر خدائی برابر است هر بوالهوس که گفت فدای تو جان من پیشت به عاشقان فدائی برابر است شوخی که نرخ بوسه به جائی دهد قرار در کیش ما به حاتم طائی برابر است از غیر رو نهفتن و در پرده دم زدن با صد هزار چهرهٔ گشائی برابر است دل خوس مکن به خسرو بیعشق محتشم کاین خسروی کنون به گدائی برابر است حسادت نکن! … این که بعد از تو بغل گرفته ام … زانوی غـَم اســت ![]() | ||||||||
| |
| | #12 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,022
(View Stats)
تشکرها: 108,073
تشکر شده 197,399 بار در 18,595 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست معمولی : +1 امتیاز دیر باریدى باران ... دیر... من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! | ||||||||
| |
| | #13 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,087 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز دلم که بیتو لگدکوب محنت و الم است خمیرمایهٔ چندین هزار درد و غم است نمونهایست دل من ز گرگ یوسف گیر که در نهایت حرمان به وصل متهم است من آن نیم که نهم پا ز حد برون ورنه میانهٔ من و سر حد وصل یک قدم است علامت شه حسن است قد و کاکل او که بر سر سپه فتنه بهترین علم است نظیر لعل تو بسیار هست غایتش آن که در خزانهٔ سلطان خطه عدم است دمی کشی به عتابم دمی به لطف خطاست چه قاتلی تو که تیغ ستیزهات دو دم است تو شاه حسنی و بر درگهت به بانک بلند کسی که لاف گدائی زدهست محتشم است در عین وصل جز من راضی به مرگ خود کیست صد رشک تا سبب نیست با خود درین صدد کیست یاران مدد نمودند در صلح غیر با او اکنون کسی که در جنگ ما را کند مدد کیست حرفی که گر بگویم گردد سیه زبانم جز خامه آن که با او گوید بشد و مد کیست آن کس که کرده صد جا بدگوئی تو نیک است ای بد ز نیک نشناس گر نیک اوست بد کیست بر نقد عصمت خود بنگر خط خطا را آنگه ببین به نامت این سکه آن که زد کیست جز من که غیرتم کرد راضی به دوری تو آن کس که دور خواهد جان خود از جسد کیست این وصل بیبها را من میدهم به هجران یاران کسی که دارد بر محتشم حسد کیست به عزت نامزد شد هرکه نامد مدتی سویت به این امید من هم چند روزی رفتم از کویت به راه جستجویت هرکه کمتر میکند کوشش نمیبیند دل وی جز کشش از زلف دلجویت تو را آن یار میسازد که باشد قبلهاش غیری کند در سجدههای سهو محراب خود ابرویت چه میسائی رخ رغبت به پای آن که میداند کف پای بت دیگر به از آئینهٔ رویت ز دستآموز مرغ دیگران بازی مخور چندین به بازی گر سری برمیکند از حقلهٔ مویت سیه چشمی برو افسون و مست اکنون محال است این که افروزد چراغی از دل وی چشم جادویت تو را این بس که هرگز محتشم نشنید ازو حرفی که خالی باشد از بدگوئی رخسار نیکویت نمیگفتم که خواهد دوخت غیرت چشمم از رویت نمیگفتم که خواهد بست همت رختم از کویت نمیگفتم کمند سرکشی بگسل که میترسم دل من زین کشاکش بگسلد پیوند از مویت نمیگفتم نگردان قبلهٔ بد نیتان خود را وگرنه روی میگردانم از محراب ابرویت نمیگفتم سخن دربارهٔ بدگوهران کم گو که دندان میکنم یکباره از لعل سخنگویت نمیگفتم بهر کس روی منما و مکن نوعی که گر از حسرت رویت بمیرم ننگرم سویت نمیگفتم ازین مردم فریبی میکنی کاری که من باطل کنم بر خویش سحر چشم جادویت نمیگفتم ازین به محتشم را بند بر دل نه که خواهد جست و خواهد جست او از زلف هندویت آن که چشمت را ز خواب ناز بیداری نداد دلبری دادت بقدر ناز ودلداری نداد آن که کرد از قوت حسنت قوی بازوی جور قدرتت یک ذره بر ترک جفا کاری نداد آن که کرد آزار دل را جوهر شمشیر حسن اختیارت هیچ در قطع دل آزاری نداد آنکه دردی بیدوا نگذاشت یارب از چه رو غم به من داد و تو را پروای غمخواری نداد آن که کردت در دبستان نکوئی ذو فنون در فن یاری تو را تعلیم پنداری نداد آن که داد از قد و کاکل شاه حسنت را علم رایت ظلم تو را بیم از نگونساری نداد آن که بار بیدلان کرد از غم عشقت فزون محتشم را تا نکشت از غم سبکباری نداد یارب چه مهر خوبان حسن از جهان برافتد گیرد بلا کناری عشق از میان برافتد دهر آتشی فروزد کابی بر آن توان زد داغ درون نماند سوز نهان برافتد عشق از تنزل حسن گردد به خاک یکسان نام و نشان عاشق زین خاکدان برافتد رخسار عافیت را کایام کرده پنهان باد امان بجنبد برقع از آن برافتد ابروی حسن کز ناز بستست بر فلک زه تابی خورد ز دوران زه زان کمان برافتد تخفیف یابد آزارد خلقی شود سبکبار از پشت صبر و طاقت بار گران برافتد از محتشم نجوئید تحسین حال خوبان هم نکته جو نماند هم نکته دان برافتد بخت چون بر نقد دولت سکهٔ اقبال زد هم شب شاهی در درویش فرخ فال زد جسم خاکی شد سپند و بستر آتش آن زمان کان گران تمکین در این مضطرب احوال زد طایر گرم آشیان خواب از وحشت پرید فتنهٔ تیری از کمین بر مرغ فار غبال زد ساقی دولت به دستم ساغری پر فیض داد مطرب عشرت به گوشم نغمهٔ پر خال زد آن که میکشتش خمار هجر در کنج ملال از شراب وصل ساغرهای مالامال زد پیش از آن کاید به اقبال آن شه اقلیم حسن جانم از تن خیمه بیرون بهر استقبال زد محتشم زد بر سپاه غم شبیخون شاه وصل بر به ملک دل ز عشرت خیمهٔ اجلال زد | ||||||||
| |
| | #14 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,087 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز الهی تا ز حسن و عشق در عالم نشان باشد به کام عشق بازان شاه حسنت کامران باشد الهی خلعت حسنت که جیبش ظاهر است اکنون ظهور دامنش تا دامن آخر زمان باشد الهی تا ز باغ حسن خیزد نخل استغنا تذر و عصمتت را برترین شاخ آشیان باشد الهی تا هوس باشد کنار و بوس طالب را شه حسن تو را تیغ تغافل در میان باشد الهی عاشق از معشوق تا باشد تواضع جو دو ابروی تو را تیر تکبر در کمان باشد الهی تا طلب خواهنده باشد ابروی پرچین چو ماری گنج یاقوت لبت را پاسبان باشد الهی محتشم چشم خیانت گر کند سویت به پیش ناوک خشم تو چشم او نشان باشد مهی برفت ازین شهر و شور شهر دگر شد که از غروب و طلوعش دو شهر زیر و زبر شد ازین دیار سفر کرد و کشت اهل وفا را در آن دیار ستاد و بلای اهل نظر شد ز سیل فرقتش این بوم جای سیل شد ارچه ز برق طلعتش آن خطه هم محل خطر شد ز بلدهٔ که عنان تافت غصه تاخت به آنجا به کشوری که وطن ساخت عاقبت به سفر شد درخت عشق درین شهر شد نهال خزان بین نهال فتنه در آن ملک نخل تازه ثمر شد در این دو مملکت از پرتو خروج و ظهورش بلیهٔ تیغ دودم گشت و فتنهٔ تیر دوسر شد چو بر رکاب نهاد آن سوار پای غریمت ز شهر بند سکون محتشم دو اسبه بدر شد ساربانا پرشتابان بار ازین منزل مبند بس خرابم من یک امروز دگر محمل مبند حالیا از چشم طوفان خیز من ره دجله است یک دو روز دیگری این رخت ازین ساحل مبند غافلی کز من به رویت مانده باقی یک نگاه در محلی این چنین چشم از من غافل مبند نیست حد آدمی کز تن برد جان در وداع روح انسان پیکری تهمت بر آب و گل مبند یار چون شد عمر در تعجیل بهتر ای طبیب رو ببند حیله پای عمر مستعجل مبند داروی منعم مکش در چشم گریان ای رفیق راه بر سیلی چنین پر زور بیحاصل مبند دل به خوبان بستن ای دل حاصل دیوانگیست محتشم گر عاقلی دیگر به ایشان دل مبند تبارک الله ازین پادشاه وش صنمی که مردمش ز بت خود عزیزتر دانند کنند جای دگر بندگی ولی او را به صدق دل همه جا پادشاه خود خوانند حسن تو چند زینت هر انجمن بود روی تو چند آینهٔ مرد و زن بود تیر نظر به غیر میفکن که هست حیف شیرافکن آهوی تو که روبه فکن بود لطفی ندید غیر که مخصوص او نبود لطفی به من نمای که مخصوص من بود ای در بر رقیب چو جان مانده تا به کی جان هزار دل شده در یک بدن بود من سینهچاک و پیش تو بی درد در حساب آن چاکهای سینه که در پیرهن بود تا غیر خاص خویش نداند حدیث او راضی شدم که با همهکس در سخن بود اوقات اگر چنین گذرد محتشم مدام مردن هزار بار به از زیستن بود آزردهام به شکوه دل دلستان خود کو تیغ که انتقام کشم از زبان خود تیغ زبان برو چو کشیدم سرم مباد چون لاله گر زبان نکشم از دهان خود انگیختم غباری و آزردمش به جان خاکم به سر ببین که چه کردم به جان خود از غصهٔ درشتی خود با سگان او خواهم به سنگ نرم کنم استخوان خود جلاد مرگ گیرد اگر آستین من بهتر که او براندم از آستان خود خود را به بزمش ارفکنم بعد قتل من مشکل که بگذرد ز سر پاسبان خود بر آتشم نشاند و ز خاطر برون نکرد آن حرفها که ساخته خاطر نشان خود دایم به زود رنجی او داشتم گمان کردم یقین به یک سخن آخر گمان خود شک نیست محتشم که به این جرم میکنند ما را سگان یار برون از میان خود دل میشود هر روز خون تا او ز دل بیرون شود امروز هم شد اندکی فردا ندانم چون شود اشکی که میدارم نهان از غیرت اندر چشمتر که برکشایم یک زمان روی زمین جیحون شود گر من به گردون سر دهم دود تنور صبر را از ریزش اشک ملک صد رخنه در گردون شود خون در دلم رفت آنقدر از راز نازک پرده کش پرده از هم میدرد گر قطرهای افزون شود من خود نمیگویم به کس رازی که دارم پاس آن اما اگر گوید کسی در بزم او صد خون شود خواهم نوشتن نامهای اما نمیدانم چسان خواهد درید آن گل ز هم گر واقف از مضمون شود شرح جراحتهای غم هرگه نویسد محتشم خون ریزد از مژگان قلم روی زمین گلگون شود | ||||||||
| |
| | #15 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,087 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز شعلهٔ حسن تو بالاتر ازین میباید برق این شعله هویدا تر ازین میباید نیم به سمل شدهای فیض تمام از تو نیافت خنجر ناز تو براتر ازین میباید طاق ابروی کجت طاقت من طاق نساخت غرهٔ حسن تو غراتر ازین میباید شعلهٔ نیم نظرهای توام پاک بسوخت آری اسباب مهیا تر ازین میباید من ز تقصیر تو رسوای دو عالم نشدم شهرهٔ عشق تو رسوا تر ازین میباید نیست کوتاه ز دامان تو دست همه کس پایه وصل تو بالاتر ازین میباید با گدائی که حریص است به دریوزه وصل سگ کوی تو به غوغاتر ازین میباید محتشم خواهی اگر دغدغه ناکش سازی غزلی وسوسه فرماتر ازین میباید روی ناشسته چو ماهش نگرید چشم بیسرمهٔ سیاهش نگرید بر سر سرو ملایم حرکات جنبش پر کلاهش نگرید نگهش با من و رویش با غیر غلط انداز نگاهش نگرید مهر من گشته یکی صد ز خطش اثر مهر و گیاهش نگرید شاه حسنش سپه آورده ز خط عالم آشوب سپاهش نگرید عذرخواهی کندم بعد از قتل عذر بدتر ز گناهش نگرید میرود غمزه زنان از کشته پشتهها بر سر راهش نگرید دود از چرخ برآورده دلم اثر شعلهٔ آهش نگرید محتشم کوه ستم راست ستون تن کاهیده چو کاهش نگرید بهر تسخیر دلم پادشهی تازه رسید فکر خود کن که سپه بر در دروازه رسید عشق زد بر در دل نوبت سلطان دگر کوچ کن کوچ که از صد طرف آوازه رسید شهر دل زود بپرداز که از چار طرف لشگری تازه برون از حد و اندازه رسید مژده محمل مه کوکبهای میآرند از درون رخش برون تاز که جمازه رسید میوهٔ وصل تو آن به که گذارم به رقیب از ریاض دگرم چون ثمر تازه رسید ساقیا باده ز خمخانهٔ دیگر برسان که درین بزم مرا کار به خمیازه رسید محتشم طرح کتاب دیگر افکند مگر کار اوراق جلالیه به شیرازه رسید باز جائی رفتهام کز روی یارم شرمسار روی برگشتن ندارم شرمسارم شرمسار در تب عشقم هوس فرمود نا پرهیزیی کاین زمان تا حشر از آن پرهیزگارم شرمسار با رخ و زلفش دلم شرط قراری کرده بود هم از آن شرحم خجل هم زان قرارم شرمسار قول و فعل و عهد و شرطم بود پیشش معتبر پیش او اکنون به چندین اعتبارم شرمسار کار من یکباره مشکل شد در این عشق و هوس ای اجل بازا که من زین کار و بارم شرمسار همچو نعلم پیش او چشم از زمین برداشتن نیست ممکن بس کزان زیبا سوارم شرمسار محتشم بر شاخ دیگر بلبل دل را نشاند من چه نرگس از رخ آن گلعذارم شرمسار ما به یارانیم مشغول و رقیب ما به یار یا به یاران میتوان مشغول بودن یا به یار یاری یاران مرا از یار دور افکنده است کافرم گر بعد ازین یاری کنم الا به یار چند فرمایندم استغنا و گویندم مزن حرف جز با غیر و روی غیرتی بنما به یار یار تا باشد چرا باید زدن با غیر حرف غیر تا باشد چرا باید زد استغنا به یار ذرهای از یاری این یاران فرو نگذاشتند یار را با ما گذارید این زمان ما را به یار ما گدایان قدر این نعمت نمیدانستهایم پادشاهی بوده صحبت داشتن تنها به یار گر به دستم فرصتی افتد بگویم محتشم از نزاع انگیزی یاران حکایتها به یار هان ای دل هجران گزین در جلوه است آن مه دگر تشریف استغنا مکن بر قد من کوته دگر ای فتنه میانگیزی از رفتار او گرد بلا خوش میکشی میل فسون در چشم این گمره دگر چاه ز نخدانش ببین ای دیده و کاری مکن کاندر ته آن چه فتدجان من بی ته دگر دزدیده میبینی دلا رخسار طاقت سوز او این آتش رخشان شرر میسوزدت باالله دگر خوش مستعد محنتی ای دل ازین اندیشه کن گر فتنه انگیزی کسی غم را کند آگه دگر شد خیمه صبرم نگون از دیدهٔ او چون کنم گر شاه غیرت از دلم بیرون زند خرگه دگر پیش سگ او محتشم ظاهر مکن بیگانگی با آن وفادار آشنا کارت فتد ناگه دگر | ||||||||
| |
| | #16 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,087 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز بترس از آن که درآرد سر از دهان من آتش به جانب تو کشد شعله از زبان من آتش بترس از آن که ز آمیزشت به چرب زبانان شود زبانهکش از مغز استخوان من آتش بترس از آن که چه باران لطف بر همه باری به برق آه زند در دل تو جان من آتش بترس از آن که ز حرف حریف سوز نوشتن به جانب تو زند در قلم بنان من آتش بترس از آن که چه سک دامن تو گیرم و گیرد بدامنت ز زبان شرر فشان من آتش بترس از آن که چو من تیر آه افکنم از دل به جای تیر جهد از دم کمان من آتش بترس از آن که ز سوزنده شعرها گه و بیگه به مجلست فکند محتشم لسان من آتش سخن درست بگویم اگرچه میترسم که آتش از دهنم سر برآرد از اعراض به غیر عهد نهان نیستی ازو دیدم که بر محبت ما بیدریغ زد مقراض داردم در زیر تیغ امروز جلاد فراق تا چه آید بر سرم فردا زبیداد فراق بود بنیاد طلسم جسم من قائم به وصل ریخت ذرات وجودم را ز هم باد فراق من که بودم مرغ باغ وصل حالم چون بود با دل پرآرزو در دام صیاد فراق وصل خود موکب روان کرد ای رفیقان کو دگر دادرس شاهی که پیش او برم داد فراق داشتم در زیر بار عشق کاری ناتمام چرخ گردون را تمام اما بامداد فراق خانه تن شد خراب از سستی بنیاد وصل وای گر جان یابد استحکام بنیاد فراق محتشم دل بر هلاکت نه که صد ره خوشتر است وحدت آباد فنا از وحشت آباد فراق وصل چون شد عام از هجران بود ناخوشترک خاک هجران بر سر وصلی که باشد مشترک کی نشیند در زمان وصل بر خاطر غبار گر نه بیزد خاک شرکت بر سر عاشق فلک وصل نامخصوص یار آدم کش است ای همدمان خاصه یاری کش بود حسن پری خلق ملک یار را با غیر دیدن مرگ اهل غیرت است غیر بیغیرت درین معنی کسی را نیست شک هرکجا گرمست از تیغ دو کس بازار وصل میزنند آنجا حریفان نقد غیرت بر محک عاشقی ریش است و وصل دلبران مرهم برآن وصل چون شد مشترک میگردد آن مرهم نمک بر سر هر نامه طغرائیست لازم محتشم کی بود زیبنده گر باشد دو سر را تاج یک چون من کجاست بوالعجبی در بسیط خاک آب حیات بر لب و از تشنگی هلاک دارم ز پاک دامنی اندر محیط وصل حال کسی که سوخته باشد ز هجر پاک آن می که میدهندم و من در نمیکشم ریزم اگر به خاک شود مرده نشاء ناک در دست وصل سوزن تدبیر روز و شب دل ز احتراز کرده نهان جیب چاک چاک دست هوس دراز نسازم به شاخ وصل از حسرتم اگر رگ جان بگسلد چو تاک جامم لبالب از می وصل است و من خجل کاب حیات ریخته خواهد شدن به خاک بر دامنت چو گرد هوس نیست محتشم گر بر بساط قرب نشینی چو من چه باک این منم کز عصمت دل در دلت جا کردهام این منم کز عشق پاک این رتبه پیدا کردهام این منم کز پاکبازی چشم هجران دیده را قابل نظاره آن روی زیبا کردهام این منم کز عین قدرت دیدهٔ اغیار را بینصیب از توتیای خاک آن پا کردهام این منم کز صیقل آئینهٔ صدق و صفا در رخت آثار مهر خود هویدا کردهام این منم کز رازداری گوش حرف اندوز را مخزن اسرار آن لعل شکرخا کردهام این منم کز پرسشت با صحت و عمر ابد ناز بر خضر و تغافل بر مسیحا کردهام این منم کاندر حضور مدعی چون محتشم هرچه طبعم کرده خواهش بیمحابا کردهام هرگز از زلف کجت بیپیچ و تابی نیستم صید این دامم از آن بیاضطرابی نیستم گرچه هستم در بهشت وصل ای حوری نژاد چون قرینم با رقیبان بیعذابی نیستم دی که بهر قتل میکردی شمار عاشقان من یقین کردم که پیشت در حسابی نیستم تا عتابت باشد از حلمم دل خوش که من مرغ آتشخوارهام قانع به آبی نیستم ز آب حلمت شعلهٔ عشقم به پستی مایل است عاشقم آخر سزاوار عتابی نیستم من که صد پیغام گستاخانهات دادم هنوز در خور ارسال عاشق کش جوابی نیستم بزم آن مه محتشم مخصوص خاصان به که من کو چه گردی ابترم عالیجنابی نیستم منم شکسته نهال ریاض عشق و گلی ز دهر میکند امسال غالبا بیخم به زخم ناوک او چون شوم شهید کنید شهید ناوک شاطر جلال تاریخم | ||||||||
| |
| | #17 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,087 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز به خوبی ذرهای بودی چه در کوی تو جا کردم به دامن گرم آتشپارهای اما خطا کردم منت دادم به کف شمشیر استغنا که افکندی تن اهل وفا در خون ولی بر خود جفا کردم تو خود آئینهای بودی ولی ماه جمالت را من از فیض نظر آئینهٔ گیتی نما کردم بلای خلق بودی اول ای سرو سهی بالا منت آخر بلائی از بلاهای خدا کردم نبود از صدق روی اهل حاجت در تو بیپروا تو را من از توجه قبله حاجت روا کردم خریداران ز قحط حسن میگشتند گرد تو تو را من از عزیزی یوسف مصر صفا کردم کنون او ذوق دارد محتشم از کردهای من من انگشت تاسف میگزم که اینها چرا کردم منم کز دل وداع کشور امن و امان کردم ز ملک وصل اسباب اقامت را روان کردم منم کانداختم در بحر هجران کشتی طاقت رسیدم چون به غرقاب بلا لنگر گران کردم منم کاورد کوه محنتم چون زور بر خاطر تحمل را به آن طاقت شکن خاطرنشان کردم منم کاویخت چون هجران کمان خویش از دعوی بزور صبر جرات در شکست آن کمان کردم منم کز صرصر هجران چه شد میدان غم رفته ز دعوی با صبا آسودگی را همعنان کردم منم کایام چون گشت از کمان کین خدنگ افکن فکندم جوشن طاقت ببر خود را نشان کردم منم کز سخت جانی بر دل هجران گزین خود جفا را جرات افزودم بلا را کامران کردم منم صبر آزمائی کز گرههای درون چون نی کمر بستم به سختی ترک آن نازک میان کردم منم مرغی که چون بر آشیانم سنگ زد غیرت به بال سعی پرواز از زمین تا آسمان کردم منم کز گفتن نامی که میمردم برای آن چو شمع از تیغ غیرت نطق را کوتهزبان کردم منم کز محتشم آئین صبر آموختم اول دگر سلطان غیرت هرچه فرمود آنچنان کردم به دعوی آمده ترکی که صید خود کندم دل از تو میکنم ای بت خدا مدد کندم مرا تو کشتهای و بر سرم ستاده کسی که یک فسون ز لبش زنده ابد کندم عجب که با همه عاشق کشی حسد نبری که آن مسیح نفس روح در جسد کندم مرا زیاده ز حد کرده است با خود نیک رسیده کار به آن هم که با تو بد کندم قبول خاطر او گشتهام به ترک درت چنان نکرده قبولم که باز رد کندم فلک که سکه عشقش به نام من زده است عجب که باز به عشق تو نامزد کندم چو محتشم خط آزادی از تو میگیرم که او ز خیل غلامان به این سند کندم نخست آنکس که شد در بند انکار تو من بودم ولی آن کس که گشت اول گرفتار تو من بودم زدند از من حریفان بیشتر لاف خریداری ولی اول کسی کامد به بازار تو من بودم به سیم و زر طلبکار تو گردیدند اگر جمعی کسی کوشد به جان و سر خریدار تو من بودم من اول از تو کردم احتراز اما اسیری هم که کرد آخر سر خود در سر و کار تو من بودم به بیماری کشید از حسرت کار دگر یاران ولی آن کس که مرد از شوق دیدار تو من بودم حریفان جان سپر کردند پیشت لیک جانبازی که ضربت خورد از شمشیر خونخوار تو من بودم چو نظم محتشم خوانی بگو کای بلبل محزون کجا رفتی چه افتادت نه گلزار تو من بودم دو روزی شد که با هجران جانان صحبتی دارم درین کار آزمودم خویش را خوش طاقتی دارم به حال مرگ باشد هرکه دور افتد ز غمخواری من از دلدار دور افتادهام خوش حالتی دارم از آن کو رخت بستم وز سگ او خواستم همت کنون چون سگ پشیمان نیستم چون همتی دارم شبم بیزلف او صد نیش عقرب نیست در بستر چو چشم دیر خواب خویش مهد راحتی دارم نبرد اسباب عیشم مو به مو باد پریشانی جدا زانطره و کاکل عجب جمعیتی دارم نمیسازم کمال عجز خود پیش سگش ظاهر تعالی الله بر استغنا چه کامل قدرتی دارم سخن در پرده گفتن محتشم تاکی زبان درکش که پر بیهوده میگوئی و من بد کلفتی دارم دانسته باش ای دل کزان نامهربانت میبرم گر باز نامش میبری بیشک زبانت میبرم با شاهد دلجوی غم دست وفا کن در کمر کامروز یا فردا از آن نازک میانت میبرم چون از چمن نخل جوان برد به زحمت باغبان با ریشهٔ پیوند جان از وی جنانت میبرم مردانه دندان سخت کن وز تیغ هجران سر مکش گر سخت جانی تا ابد زان دلستانت میبرم زان میوه ارزان بها گر نگسلی پیوند خود چون تاک ازین پس یک به یک رگهای جانت میبرم گر از ره بیغیرتی دیگر به آن کو میروی از اره غیرت روان پای روانت میبرم شرح غم من محتشم زین پیش میگفتی به او گر باز میگوئی زبان زین ترجمانت میبرم چراغ خود دگر در بزم او بینور میبینم بهشتی دارم اما دوزخی از دور میبینم به خشم است آن مه از غیر و نشان تیر خوفم من که در دستش کمان خشم را پرزور میبینم نگه ناکردنش در غیر خرسندم چسان سازد که من میل نگه زان نرگس مخمور میبینم به ساحل گر روم بهتر که دریای وصالش را ز طوفانی که دارد در قفا پرشور میبینم هنوز از آفتاب وصل گرمم لیک روز خود به چشم دور بین مثل شب دیجور میبینم برای غیر گوری کنده بودم در زمین غم کنون تابوت خود را بر لب آن گور میبینم چسان پیوند برد محتشم در نزع جسم از جان ز دست او کنون خود را به آن دستور میبینم | ||||||||
| |
| | #18 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,087 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز بود دی در چمن ای قبلهٔ حاجتمندان دل ز هجر تو و وصل دگران در زندان پر گره گشت درونم ز تحمل چون مار بر جگر به سکه در آن حبس فشردم دندان صد تن آنجا به نشاط و ز فراق تو مرا غصه چندان که نخواهی و الم صد چندان کام پر زهر و جگر پر نمک و دل پرخون مینمودم به حریفان لب خود را خندان در ببستند ز اندیشه پس خم زدنم در عشرت به رخ اهل محبت بندان حرف دلکوب حریفان به دلم کاری کرد که مگر حدت حداد کند با سندان بیحضور تو من و محتشم آنجا بودیم بر طرب غصه گزینان به الم خورسندان پس رفتم و این غزل به دستش دادم و اندر ره معذرت به خاک افتادم بیرون شدم از بزمت ای شمع صراحی گردنان هم دشمنی کردم به خود هم دوستی با دشمنان دامنفشان رفتم برون زین انجمن وز غافلی نقد وصالت ریختم در دامن تر دامنان چون رفتم از مجلس برون غافل ز ارباب غرض کارم به یکدم ساختند آن فتنه در بزم افکنان از نیم شب برگشتنم یاران به طعن و سرزنش ز انگیز آن ابرو کمان بر جان من ناوک زنان من سر به جیب انفعال استاده تا بر جرم من دامان عفوی پوشد آن سرخیل گل پیراهنان از بهر عذر سهو خود هرچند کردم سجدها چون بت نجنبانید لب آن زبده سیمین تنان لازم شد اکنون محتشم کری کنون شمشیر هم تا من به زنهار ایستم بر دست این در گرد نان کسی هم بوده کز شوخی بزور یک نظر کردن تواند صد هزاران خانه را زیر و زبر کردن کسی هم بوده کز مردم اگر عالم شود خالی تواند در دل جن و ملک مهرش اثر کردن کسی هم بوده از دلها اگر نبود اثر پیدا تواند تیر عشقش از دل خارا گذر کردن کسی هم بوده کز عشاق چون یک زنده نگذارد تواند مردهٔ افسرده را خون در جگر کردن کسی هم بوده کز شهری چو گیرد باج در خوبی به تنهائی تواند کار صد بیدادگر کردن کسی هم بوده کز عاشق زبانیها به یک ایما تواند مهر لیلی از دل مجنون بدر کردن کسی هم بوده کز شوق وصالش کوه کن آسان تواند دست با هجران شیرین در کمر کردن کسی هم بوده کز حسنش ترنج از دست نشناسان توانند از جمال یوسفی قطع نظر کردن کسی هم بوده زین سان محتشم کز شوکت خوبی تواند خسروان را چون گدایان دربدر کردن چند چشمت بسته بیند چشم سرگردان من چشم بگشا ای بلاگردان چشمت جان من جان مردم را خراشید آن که حک کرد از جفا حرف راحت را ز برگ نرگس جانان من تا چرا چشم تو پرخون باشد و از من پرآب میشود کور از خجالت چشم خونافشان من گشت مژگان تو یکدم خون چکان وز درد آن مانده تا روز قیامت خونفشان مژگان من آن که از عین ستم زد زخم بر آهوی تو مردم چشم مرا خون ریخت در دامان من نالهات کرد آن چنان زارم که امشب از نجوم آسمان را پنبه در گوش است از افغان من تا مرا باشد حیات و محتشم را زندگی ریخت ای گل زان او بادا و دردت زان من گدای شهر را دانسته خلقی پادشاه من وزین شهرم سیهرو کرده چشم روسیاه من چرا آن تیره اختر کز برای یکدرم صدجا رخ خود زرد سازد مردمش خوانند ماه من کسی کو خرمن تمکین دهد بر باد بهر او چرا در زیر کوه غم بود جسم چو کاه من به سنگم سر مکوب ای همنشین تا آستان او که از پای کسان فرسوده نبود سجدهگاه من به رخساریکه باشد هر نفس آئینهٔ صد کس چه بودی گر بر او هرگز نیفتادی نگاه من اگر از آتشین دلها نسوزم خرمن حسنش همان در خرمن عمر من افتد برق آه من مرا جلاد مرگ از در درآید محتشم یارب بکویش گر ز گمراهی فتد من بعد راه من اگر خواهی دعای من کنی بر مدعای من بگو بیمار عشق من شود یارب فدای من اگر عمرم نمانده است ای پسر بادا بقای تو دگر مانده است بر عمر تو افزاید خدای من به یاران این وصیت میکنم کز تیغ جور تو چو گردم کشته دامانت نگیرند از برای من به تیغ بی دریغم چون کشد جلاد عشق تو چو گوئی حیف از آن مسکین همین بس خونبهای من به جای کور اگر در دوزخ افتم نبودم باکی که میدانم به خصم من نخواهی داد جای من ز من پیوند مگسل ای نهال بوستان دل ز تن تا نگسلد پیوند جان مبتلای من چه آئی بر سر خاکم بگو کز خاک سربر کن وفای من ببین ای کشته تیغ جفای من پس آنگه گر دعائی گوئیم این گو که در محشر چو سر از خاک برداری نبینی جز لقای من ازین خوشتر چه باشد کز تو چون پرسند کی بیغم کجا شد محتشم گوئی که مرد اندر وفای من نمیدانم چسان در ره فتادم که رفت از تاب رفتن هم زیادم دلم آزاد از دامش نمیگردد چه دامست این زبانم کوته از نامش نمیگردد چه نام است این گر آید روز روشن ور رود دور از رخ و زلفش نه من یابم که صبح است آن نه دل داند که شامست این به کامم روز و شب در عاشقی اما به کام که به کام آن که جان مییابد از مرگم چه کام است این تو گرم عیش با غیر و مرا هر لحظه در خاطر که میسوزد دلت بر من چه سوداهای خام است این یکی را ساختی محرم یکی را کشتی از حرمان فراموش کار من بنگر کدامست آن کدامست این بخور خونم چو آب و غیر، گر آبت دهد مستان که پیش نیک و بددانان حلالست آن حرامست این ز حالات دگرگون محتشم میریزد از کلکت گهی آب و گهی آتش چه ترتیب کلامست این | ||||||||
| |
| | #19 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: سرگردانم
نوشته ها: 3,138
(View Stats)
تشکرها: 6,152
تشکر شده 38,087 بار در 3,331 پست
کتاب مورد علاقه : خداوند الموت حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز در حلقه بتان است سر حلقه آن پری رو در گوش حلقه زر بر دوش حلقه مو زلفش گزنده عقرب کاکل کشنده افعی قامت چمنده شمشاد نرگس جهنده آهو لعل تو نقل و باده حرف تو تلخ و شیرین روی تو آب و آتش چشم تو ترک و هندو صد رنگ بوالعجب هست در حسن لیک از آنها بالاتر از سیاهیست بالای چشمت ابرو حسن ترا ترازوست آنچشم و ابرو اما خم گشته از گرانی شاهین آن ترازو غیر فرشته خوئی کز دوستی مرا کشت من دلبری ندیدم مردم کش و ملک خو ما و سگش بنامیم ازآشنائی هم درویش محترم من سلطان محتشم او آن که شد تا حشر لازم صبر در هجران او مرگ بر من کرد آسان درد بی درمان او من که بی او زنده تا یک روز دیگر نیستم چون نباشم تا ابد در دوزخ حرمان او دارم اندر پیش از دوری ره مشکل که هست در عدم ماوا گرفتن منزل آسان او من گریبان چاکم از یکروزه هجران وای اگر تا ابد کوته بماند دستم از دامان او روشن از سوز وداعم شد که میماند به دل تا قیامت آرزوی قامت فتان او کاش بردی همره خویشم که گردانیدمی در بلاهای سفر خود را بلاگردان او جان بزور صبر میبرد از فراقش محتشم یاد خلق و خوی آن مه شد بلای جان او گشت دیگر پای تمکینم سبک در راه او صبر بی لنگر شد از شوق تحمل گاه او داد شاه غیرتم تشریف استغنا ولی راست برقدم نیامد خلعت کوتاه او شوق او را خفت تمکین من در خاطر است من گرانی چون کنم برعکس خاطرخواه او دل به حکم خویش میباشد چو غالب شد هوس گرچه عمری اورعیت بود و غیرت شاه او شد به چشمم باز شیرین خوش، خوش آن زهر عتاب کز دم ابرو چکاند حاجب درگاه او دل ز پابوس سگش گر مهر ننهادی به لب گوش بگرفتی جهانی از سفیر آه او محتشم زود از ره رنجش بدانش پا کشید ور نه غیرت کنده بود از کین درین ره چاه او قیاس خوبی آن مه ازین کن کز جفای او به جان هرچند رنجم بیشتر میرم برای او به کارم هر گره کاندازد آن پیمان گسل گردد مرا دلبستگی افزون به زلف دلگشای او دل آزارست اما آنقدر دانسته دلداری که بیزار است از آزادی خود مبتلای او جفاکار است لیکن میدهد زهر جفاکاری چنان شیرین که از دل میبرد ذوق وفای او بلای جان ناساز است و جانبازان شیدا را میسر نیست یکدم شاد بودن بیبلای او شه اقلیم بیداد است و مظلومان محنت کش برای خود نمیخواهد سلطانی ورای او نخواهد محتشم جز آستانش مسندی دیگر که مستغنی است از سلطانی عالم گدای او چون جلوهگر گردد بلا از قامت فتان تو صد ره کنم در زیر لب خود را بلاگردان تو در جلوهٔ تو نازک میان کوشیده بهر من به جان من کرده در زیر زبان جان را فدای جان تو در رقص هرگه بستهای زه بر کمان دلبری من تیر نازت خورده و گردیدهام قربان تو چون رفتهای دامنکشان من از تخیل سودهام بر پردههای چشم خود منت کشان دامان تو هر شیوه کز شرم و حیا در پرده بودت ای پری از پرده آوردی برون ای من سگ عرفان تو از حاضران در غیرتم با اینکه هست از یک دلی روی اشارتها به من از عشوهٔ پنهان تو کاکل پریشان چون روی گامی گران کن جان من تا جان فشاند محتشم بر جعد مشک افشان تو شدم از گریه نابینا چراغ دیدهٔ من کو سیه گزدید بزمم شمع مجلس دیدهٔ من کو عنان بخت هر بی دل که بینی دلبری دارد نگهدار عنان بخت بر گردیدهٔ من کو به میزان نظر طور بتان را جمله سنجیدم ندیدم یک کران تمکین بت سنجیدهٔ من کو بود دامن به دست صد خس این گلهای رعنا را گل یکرنگ دامن از خسان برچیدهٔ من کو چو مجنونی ببینی در بیابانها بپرس ای مه که مجنون بیابان گرد محنت دیدهٔ من کو چو ناوک خورده صیدی را تنی بسمل بگو با خود که صید زخمی در خاک و خون غلطیدهٔ من کو ز اشک محتشم افتاد شور اندر جهان بی تو تو خود هرگز نگفتی عاشق شوریدهٔ من کو گرچه دیدم بر عذار عصمتت خال گناه چشم از رویت نبستم روی چشم من سیاه کم نگه کردم که رویت را ندیدم سوی غیر غیرتم بنگر که دیگر میکنم سویت نگاه مدعی سررشتهٔ وصلت به چنگ آورده است هست زلف در همت اینک به این مغنی گواه غیر پر کید و تو بیقید و من از مجلس برون جز خدا دیگر که پاس عصمتت دارد نگاه حکم غیرت نیست در ملک دلم جاری بلی از سیاستهای پیشین تایب است این پادشاه گردد ای بت تا کی ازین جنگهای زرگری از تو ضایع ناوک بیداد و از من تیر آه از ته دل با کسان میدار صحبت بعد از آن میشو از لطف زبانی محتشم را عذر خواه چون نیست دلت با من از وصل تو هجران به این لطف زبانی هم مخصوص رقیبان به چون لطف نهان تو پیداست که باغیر است مهری که مرا با تو پیدا شده پنهان به اغیار چو بسیارند در کوی تو پا کوبان بنیاد وصال مازین زلزله ویران به عشاق چه غواصند در بحر وصال تو کشتی من از هجران در ورطهٔ طوفان به چون آینهٔ رویت دارد خطر از اشگم چشمی که بود بینم بر روی تو حیران به چون من ز میان رفتم دامن بکش از یاران در حشر گرت باشد یکدست بدامان به امشب که هم آوازند با غیر سگان تو گر محتشم از غیرت کمتر کندافغان به | ||||||||
| |
| | #20 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,022
(View Stats)
تشکرها: 108,073
تشکر شده 197,399 بار در 18,595 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست معمولی : +1 امتیاز | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| اشعار, الدین, ترکیب بندها, دیوان, رباعیات, علی, غزلیات, قصاید, مثنویات, محتشم, کاشانی, کمال |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| دیوان اشعار | حافظ | موبایل | باقری | مخصوص موبایل | 2 | ۷ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۹:۱۳ قبل از ظهر |
| دیوان اشعار ملا محسن فیض کاشانی | دانلود | Star-crossed | کتاب شعر | 0 | ۸ آذر ۱۳۹۰ ۱۰:۴۰ قبل از ظهر |
| دیوان اشعار انوری ! | -ava- | دفتر شعر و مشاعره | 3 | ۴ آبان ۱۳۸۹ ۰۲:۴۵ بعد از ظهر |
| بیوگرافی محتشم کاشانی | شاعر | SaRa | نویسندگان و شعرا | 0 | ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۹ ۰۹:۲۸ بعد از ظهر |