تور


نودهشتیا
صفحه 1 از 13 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 126
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    1390,06,14
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,805
    میانگین پست در روز
    1.70
    محل سکونت
    میان سیگنال های فضایی
    تشکر از کاربر
    15,130
    تشکر شده 34,750 در 1,958 پست

    پیش فرض رمان پرهام | خاطره حیدری | تایپ

    سلام
    میخوام رمان پرهام رو تایپ کنم. نوشته خانم خاطره حیدری.این رمان فرمت پی.دی.افش تو سایت هست.

    تعداد صفحات:301

    پرهام یک رمان عاشقانه است که عشق واقعی و پاک را به تصویر میکشد.

    این کتاب نوشته خاطره حیدری است و در هیچ جایی هم انتشار پیدا نکرده است.

    تماس مستقیم با نویسنده:khatereh_heydari@yahoo.com

    عکس جلد کتاب:

    مقدمه:
    می نویسم براي عشق...
    می نویسم براي اینکه بدانیم عشق بالاترین و زیباترین احساسی است که خداوند به انسان داده است.
    می نویسم براي اینکه بدانیم عشق چه رنگی است ، چه رنگ و بویی دارد ، کی می آید ، تا آمدنش را حس کنیم و بتوانیم در قلبمان آمدنش را جشن بگیریم که عشق در قلبم متولد شد.
    می نویسم براي اینکه احساس پاك عشق را با هوس هاي شیطانی اشتباه نگیریم.
    می نویسم براي اینکه بدانیم عشق گناه نیست و هیچ عاشقی گناهکار نیست.
    می نویسم براي اینکه بدانیم عشق تنها یک احساس نیست ، عشق به انسان به من و تو امید می دهد. امید آن احساسی که بدون آن هیچ انسانی نمی تواند زنده باشد.
    عشق انسان را امیدوار می کند، امید به زندگی ، امید به آینده و امید به عشقش.
    می نویسم براي عشق تا بدانیم عشق فراموش نشده است ، تا به یاد آوریم در چه سرزمینی زندگی می کنیم که مهد عشق و محبت بوده است.
    می نویسم تا به یاد آوریم که چه زیبایی هایی در عشق و عاشق شدن است.
    می نویسم تا به یاد آوریم که چه عشق هاي زیبا و شیرینی در این سرزمین بوده است.
    می نویسم تا بدانیم که هنوز آن عشق هاي زیبا در این سرزمین از بین نرفته و هنوز انسان هاي عاشق در این سرزمین زندگی می کنند. عشق هایی که به پاکی اش می توان قسم خورد.
    می نویسم تا معناي اصلی عشق را بدانی و عاشق شوي و عاشق بمانی ، هر زمان که واقعا تولدش را در قلبت حس کردي.
    چه زیباست که عاشق شوي ولی این عاشق ماندن مهم است.
    پس می نویسم تا تو عاشق شوي و عاشق بمانی و به عشقت امیدوار باشی ، تا زندگی به تو لبخند بزند و طعم شیرین خوشبختی را حس کنی.
    پس به نام خالق عشق...


    لینک نقد : پرهام | خاطره حیدری | معرفی و نقد کتاب
    ویرایش توسط ~sky angel~ : 1391،06،20 در ساعت ساعت : 09:55 بعد از ظهر


  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    1388,12,25
    عنوان کاربر
    مدیر بازنشسته
    نوشته ها
    5,986
    میانگین پست در روز
    3.75
    محل سکونت
    Neverland
    تشکر از کاربر
    72,585
    تشکر شده 185,366 در 12,820 پست

    پیش فرض

    با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

    آمارکتابهای در جریان سایت

    توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

    از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!


    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
    ممنون


  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    1390,06,14
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,805
    میانگین پست در روز
    1.70
    محل سکونت
    میان سیگنال های فضایی
    تشکر از کاربر
    15,130
    تشکر شده 34,750 در 1,958 پست

    پیش فرض

    بخش اول
    فصل اول
    در باغ نشسته بود و در افکارش غرق شده بود. نمی دانست که چطور به اینجا رسیده بود ولی دوست داشت هرچیزي که به آن رسیده یا نرسیده بود دوست می داشت. از آن موقع که چشم باز کرده بود در عمارت بزرگ یکی از پولدارترین مردان تهران با پدر و مادرش به عنوان سرایدار زندگی می کرد.پدر و مادرش تمام جوانیشان را در این خانه سپري کرده بودند و چه چیزها که از این مرد نشنیده بودند ولی براي آسایش تنها فرزندشان مشقت ها را قبول کرده بودند و حالا بعد از ، از دست دادن پدرش این او بود که می بایست هم وظیفه ي پدر را به دوش می کشید و هم از مادر مراقبت می کرد. ولی اي کاش که همه چیز به همین چیزها ختم می شد ولی حرف دیگري هم بود که هیچ وقت جرئت گفتن آن را نداشت. در همین افکار غوطه ور بود که صداهاي خنده هایش به گوشش رسید. گویی مست شده بود و چیز دیگري را نمی شنید. آن قدر حواسش پرت شده بود که آمدن آن ها را که در مقابلش ایستاده بودند را حس نمی کرد. ناگهان چشمش به آنها افتاد و خیلی سریع بلند شد و خود را پیدا کرد و گفت:
    سلام.
    با چشمانی پر فروغ و درخشان و با تبسمی زیبا او را نگریست و گفت:
    سلام آرش خان ، حالتون خوبه؟
    در حالی که احساس می کرد در آن موقع زبانش در جلوي چشمان او کم آورده است به آرامی گفت:
    ممنونم.
    - معرفی می کنم. اینها دوستان من، مریم و تینا هستند. ایشون هم آقا آرش پسره.... پسره ....
    ناگهان تینا گفت:
    - پسرسرایدارتون؟.. بله وقتی اومدیم ایشون در رو براي ما باز کردند.
    از خجالت که این حرف را تینا به او زده بود سرخ شد و سرش را پایین انداخت و به سوي دیگري رفت. مهدیس هم که از حال او باخبر شده بود، دوستانش را تا دم در مشایعت کرد و به داخل باغ بازگشت و به دنبال آرش می گشت. آرش را کنار استخر دید و به سوي آنجا حرکت کرد و در کنار او نشست. زلالی آب عکس هر دوي آنها را نشان می داد و آنها در سکوت فرو رفته بودند. دلش را به دریا زد و گفت:
    - ناراحتشدي؟
    آرش زلالی آب را بدون بر هم زدن پلکی می نگریست با قاطعیتی که در صدایش قابل تشخیص بود، گفت:
    - نه.
    - دروغ نگو. تو که می دونی تینا چه آدم پررو و حسودیه.
    - به خاطر همین بهش هیچی نگفتی؟
    - آخه.... چی....
    آرش بلند شد و با لحنی عصبی گفت:
    آره، آخه چی می تونستی بگی؟ تو دختر یکی از پولدارترین بازاري هاي تهران هستی و من پسر نوکر بابات. پس من کجا و تو کجا.... بایدم از این که منو به دوستات معرفی می کردي خجالت بکشی بایدم خجالت بکشی که بگی من از بچگی با همچین پسري بزرگ شدم و حالا هم عاشقشم و دوستش دارم... تو که نباید با من ازدواج کنی. از ما بهترون زیاد هستن. یکی شون همین پسر عموي عزیزتون که قراره تا چند ماه دیگه از امریکا برگرده و پاپاتون دستت رو تو دستش بگذاره.
    مهدیس که شنونده ي حرفهاي آرش بود و تا حالا سکوت کرده بود با شنیدن این حرف بلند شد و در برابر آرش ایستاد و با چشمانی پر از اشک و صدایی لرزان گفت:
    بسه دیگه آرش. بازم که شروع کردي. چند بار باید بهت بگم من یه تار موي تو رو هم به صد تا مثل حامد نمی دم...آرش چرا به جاي این حرفات و هر بار آزار دادن من، همه چی رو به بابام نمی گی؟
    آرش که در مقابل چشمان پر از اشک مهدیس کم آورده بود ، نگاهش را به سویی دیگر برگرداند و این بار با لحنی آرامتر گفت:
    خیال می کنی، اون به حرفاي من گوش می ده و حاضره دخترشو به پسر سرایدارش بده که هیچی از خودش نداره؟
    - ولی تو دانشجویی آرش. تا چند سال دیگه مهندس میشی... آینده داري ... نکنه منو دوست نداري و جا زدی؟
    - نه مهدیس.. مهدیس... این چه حرفیه که می زنی؟ خودت می دونی حاضرم به خاطر تو حتی از جونم هم بگذرم.
    مهدیس به کنار آرش آمد و مشتی به شانه ي او کوبید و گفت:
    پس آقاي فداکار نخواستم از جونت بگذري. فقط می خوام از غرورت بگذري. شاید بابام هم...
    - دیگه این حرفا بسه. پاشو برو تا بابات نیومد ما رو با هم ببینه.
    مهدیس این با لحن و خنده اي شیطنت آمیز گفت:
    دیدي ترسویی؟
    آرش هم با لحن دلخوري گفت:
    آره من ترسوام که نمی خوام تو به دردسر بیفتی.
    - ببخشید بابا ... چرا ناراحت میشی... اصلا ما تسلیم... حرف، حرف شماست. خوبه؟... حالا اگه کاري نداري برم درسمو بخونم. فردا امتحان دارم.
    - چی؟
    - زبان انگلیسی
    - می خواي کمکت کنم؟
    - اگر اشکالی داشتم میام ازت می پرسم. نمی دونم تابستون به چه بهونه اي بیام پیشت؟ در طی سال تحصیلی به بهونه هاي مختلف و داشتن اشکال هاي درسی می اومدم ولی دیگه...
    - غصه نخور. خدا بزرگه...
    مهدیس به اتاقش بازگشت. روي تختش نشست. شاید او می توانست به آرش دلداري بدهد و او را از افکاري که هر دوي آنها دوست نداشتند حتی لحظه اي به آن بیندیشند باز دارد ولی او خود می دانست که آمدن حامد به ایران و خواستگاري عمویش امري جدي است. البته پدر حامد عموي مهدیس نبود بلکه پسر عموي پدر مهدیس بود و او به رسم ادب او را عمو صدا می زد. کتابش را برداشته بود تا بخواند ولی لحظه اي هم نمی توانست افکارش را متمرکز کند و کتاب تا شب در همان صفحه بود. حتی ورقی نخورده بود که ریحانه خانم،مادر آرش او را براي خوردن شام صدا زد. وقتی صداي ریحانه خانم را شنید، فهمید که پدرش به خانه بازگشته که او را براي خوردن شام صدا می زنند. به سرعت از جاي خود برخاست و به سمت آینه رفت و موهاي بلندش را دور سرش جمع کرد و براي لحظاتی در آینه خیره شد. مهدیس دختري بسیار زیبا بود. چشمان عسلی رنگ داشت و پوستی سفید و درخشان، موهاي قهوه اي روشن که تا کمرش می رسید. قدي بلند و هیکلی متناسب داشت و با اینکه هفده سالش بود، بیشتر نشان می داد. همین چهره ي دلربایش بود با صورتی که نقاش طبیعت با چیره دستی اجزایش را کنار هم چیده بود و با آن چشمان پرفروغ در عکس هاي خانوادگی بود که پدر حامد را راغب کرده بود چنین عروس زیبایی را براي پسرش انتخاب کند.از جلوي آینه کنار آمد و پله ها را یکی یکی پایین رفت تا به سالن پذیرایی رسید. پدر و مادرش پشت میز نشسته بودند. سلام کرد و او هم در کنار پدرش و در مقابل مادرش پشت میز بزرگ غذا خوري سالن پذیرایی نشست. پدرش بدون اینکه اعتنایی به سلام کردن او کند مشغول خوردن سالادش بود. او مردي بود حدودا 55 ساله. مهدیس به غیر از قهقهه هاي بلند او در مهمانی هایش هیچ لبخند محبت آمیزي روي لبهاي این مرد ندیده بود و حتی یادش نمی آمد که پدرش حتی یکبار هم او را بوسیده باشد یا دست نوازش به سرش کشیده باشد. ایرج خان یغمائی مردي بود با قدي متوسط، سري نیمه تاس و هیکلی نیمه چاق که شکم بزرگش بیشتر از همه توي ذوق می زد. بر عکس او ، همسرش با هیکلی متناسب و قدي بلند و چشم و ابروهایی مشکی، قطب مخالفی در مقابل همسرش بود. او نیز 45 سال سن داشت. آنها 10 سال بعد از ازدواجشان بچه دار شده بودند؛ به همین دلیل فاصله ي سنی آنها با دخترشان کمی زیاد بود. سیمین خانم، مادر مهدیس با لبخندي زیبا که اخم و ناراحتی همسرش را می پوشاند، با خوشرویی جواب سلام مهدیس را داد. هر سه سکوت کرده بودند و صدایی به گوش نمی رسید. بعد از اینکه ایرج خان شامش را میل کرد، سینه اي صاف کرد و به سمت کاناپه ي همیشگی اش رفت و ریحانه خانم هم براي او چاي آورد. مهدیس نیز بعد از تمام شدن شامش به سمت اتاقش حرکت کرد . هنوز به پله هاي نرسیده بود که ایرج خان گفت:
    فردا مهمونی دعوتیم. هیچ عذر و بهانه اي هم قبول نمی کنم. فهمیدي؟
    مهدیس تمام خشمش را از لحن صحبت پدر فرو برد و گفت:
    بله.
    به سرعت از پله ها بالا رفت. سیمین خانم آرام آمد و در مقابل همسرش نشست و گفت:
    چرا این طوري با مهدیس حرف می زنی؟
    ایرج خان در حالی که روزنامه اش را ورق می زد، گفت:
    چه طوري؟
    - ایرج، یه خورده با دخترت مهربون تر باش. تا حالا شده بري باهاش حرف بزنی؟ اصلا تا حالا شده بري ببینی چی می خواد؟
    ایرج خان با بی اعتنایی گفت:
    اون هر چی بخواد پول هست، می خره.
    - ایرج، همه چیز که پول نیست. دخترت به محبت احتیاج داره.
    - بس کن دیگه. دخترت... دخترت... اي کاش این دختر رو هم نداشتم.
    بعد از جایش بلند شد و به سمت اتاق خوابش حر کت کرد. مهدیس که تمام صحبت هاي پدر و مادرش را شنیده بود ، به بالکن اتاقش رفت و نشست و زیر نور مهتاب بهاري گریه می کرد که صدایی از پایین شنید که گفت:
    باز که داري گریه می کنی عروسکم.
    مهدیس اشکهایش را پاك کرد و گفت:
    شنیدي بابام چی گفت؟
    - اصلا مهم نیست.
    - آرش، بابام ذره اي به من علاقه نداره.
    - این جوري نگو . مهدیس ، هر پدري دخترش رو دوست داره، ولی بعضی پدرها به دخترشون می گن که دوستش دارن و بعضی ها توي سینه شون نگه می دارن.
    - اي کاش همین جوري که تو می گی باشه.
    - حتما هست. حالا پاشو برو. شرط می بندم از بعد از ظهر تا حالا هیچی درس نخوندي.
    - خوب منو شناختی.
    - پس امشب، شب زنده داري!
    - آره
    - پس خانم پاسبون شب به خیر.
    - شب به خیر.
    مهدیس در حالی که رفتن آرش به آن سمت باغ که خانه یشان آنجا بود را تماشا می کرد، با خود گفت:
    اگر تو نبودي نمی دونستم تا حالا چه طوري توي این خونه دوام آورده بودم.
    ویرایش توسط ~sky angel~ : 1390،10،01 در ساعت ساعت : 08:03 بعد از ظهر


  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    1390,06,14
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,805
    میانگین پست در روز
    1.70
    محل سکونت
    میان سیگنال های فضایی
    تشکر از کاربر
    15,130
    تشکر شده 34,750 در 1,958 پست

    پیش فرض

    فرداي آن روز خانواده ي آقاي یغمایی براي رفتن به مهمانی حاضر می شدند. مهدیس تا می توانست ساده لباس پوشیده بود تا در مهمانی جلب توجه نکند ، ولی او هر چه می پوشید و هر کاري می کرد زیباترین مجلس بود. موهایش را فقط شانه زد و دور تا دور شانه هایش ریخت و لباس ساده و زرشکی رنگی به تن کرد. با صداي ایرج خان به پایین آمد. وقتی از عمارت خارج شدند، آرش جلوي در باغ ایستاده بود و لحظاتی مبهوت شده بود که مهدیس با حرکات صورت او را متوجه خود کرد که پدرش متوجه این تغییر حالت در آرش نشود. وقتی آرش دراتومبیل را براي مهدیس باز می کرد، آرام در گوش او زمزمه می کرد :
    مراقب باش از ما بهترون توي مجلس دلتو نبرن.
    مهدیس اخمی کرد و در ماشین نشست و رویش را از آرش برگرداند و آرش هم چشمکی زد و خنده را دوباره به لبهاي او بازگرداند.
    به اتاقش بازگشته بود. فکر آمدن خانواده ي عمو مهدیس لحظه اي آرامش نمی گذاشت. قرار بود اواخر مرداد ماه خانواده ي عموي مهدیس از امریکا برگردند. اگر می آمدند نمی دانست چه می شد. شاید مهدیس و حامد با هم ازدواج می کردند ولی نمی خواست به این افکاربیندیشد. او فقط مهدیس را مال خود می دانست ولی به خاطر روابط بدي که با پدر مهدیس داشت، جرئت گفتن حرف دلش را نداشت ؛ اما از صمیم قلب مطمئن بود که می تواند مهدیس را خوشبخت کند.
    - چیه بازم رفتی توي خیال؟
    - اه... تویی علی؟ اینجا چی کار می کنی؟
    - مامانت در رو برام باز کرد.کسی خونه نیست؟
    - نه... رفتن مهمونی.
    - داشتی درس می خوندي؟
    - نه فکر می کردم... به بدبختی هام.
    - بدبختی شما هم که کسی نیست جز مهدیس خانم.
    - این چه حرفیه که می زنی علی؟ مهدیس تمام زندگی منه. اگر از دستش بدم بدبخت میشم.بدبخت چیه... میمیرم.
    - بهتره تا نمردي امتحانات پایان ترمتو بدي و واحداتو پاس کنی. پسر مثلا فصل امتحاناته...
    - راست میگی علی ، ولی من فقط دو ماه وقت دارم.
    - براي چی؟
    - براي اینکه خانواده ي عموي مهدیس دو ماه دیگه از امریکا برمی گردن .
    - خوب برگردن. اگه مهدیس واقعا تو رو دوست داشته باشه می گه : نه...
    - ولی دست خودش که نیست. باباش اجبارش می کنه.
    - حالا تا دو ماه دیگه کی مرده کی زنده؟ شاید اومدن اصلا پشیمون بشن. شاید هم پدر مهدیس با دیدن حامد از کارش منصرف بشه... حالا هم پاشو ... پاشو برو... براي ما یه شربتی، آبی، چیزي بیار... بابا مردیم توي این گرما.
    - اه.... ببخشید اصلا حواسم نبود.
    ولی وقتی آرش خواست از جایش بلند شود ، سرش گیج رفت و به زمین افتاد که علی جلو آمد و گفت:
    آرش... آرش جان... چی شده؟ حالت خوبه؟
    - آره، ولی نمی دونم چرا یه دفعه سرم گیج رفت.
    - این که اولین بارت نیست. تو تا حالا چند بار این جوري شدي توي دانشگاه. یادته؟
    آرش در حالی که از جایش بلند میشد، گفت:
    آره، ولی فکر نکنم چیز مهمی باشه.اصلا تو حرف آدم حالیت نیست. فردا می ریم آزمایش می دي بعدش میریم پیش یه دکتر متخصص.
    - علی، تو هم شورشو درآوردي. فقط بعضی وقت ها ضعف می کنم.
    - با من بحث نکن. فردا میریم آزمایشگاه.
    علی با اصرارهاي فراوان بالاخره آرش را راضی کرد که فردا با او به آزمایشگاه برود.
    ساعت از نیمه شب گذشته بود. آرش در باغ منتظر مهدیس نشسته بود که وقتی صداي اتومبیل ایرج خان را شنید، سریعا خود را به در رسانید و در را باز کرد. ایرج خان سریعا از ماشین پیاده شد و سیمین خانم او را که حالتی نامتعادل داشت، به داخل عمارت برد. مهدیس نیز از ماشین پیاده شد و آرش پرسید:
    مهمونی چه طور بود؟خوش گذشت؟
    مهدیس به آرش طوري نگاه کرد که انگار به او حرف بدي زده باشد. سري تکان داد و گفت:
    افتضاح بود. بابا از اول که رسید، داشت با دوستاش قمار می کرد. من و مامانم که فقط یه گوشه نشسته بودیم. آرش، حاضر بودم به مدت یه هفته هر روز لباساي تینا رو بشورم و اتو کنم ولی به این مهمونی نرم. حالا هم برم تا بابام صداش در نیومده .
    - برو شب به خیر.
    - شب تو هم به خیر.
    آرش و مهدیس به اتاق هایشان رفتند و با افکار مغشوشی که داشتند به خواب رفتند.
    صبح روز بعد، علی به دنبال آرش آمد و هر طوري که بود ، او را به آزمایشگاه برد. آرش هم به اصرار علی و مادرش رفت. در راه برگشت به خانه، خرید هایی که مادرش گفته بود، را انجام داد و به خانه باز گشت. وقتی برگشته بود، پدر مهدیس روي ایوان نشسته بود و پیپ می کشید. نگاه غریبی به او داشت. آرش جلو رفت وگفت:
    سلام ایرج خان.
    ایرج خان خیلی بی تفاوت گفت:
    سلام بچه.
    حرف زدن ایرج خان هیچ وقت با آرش خوب نبود و بیشتر اوقات او را بچه خطاب می کرد. همیشه دوست داشت او را خوار و کوچک کند، حتی از بازي کردن آرش و مهدیس در دوران کودکی هم آنها را باز می داشت. وقتی می دید آنها با هم هستند، آرش را کتک می زد ؛ اما هیچ کدوم از این کارها تا به حال باعث تسلیم شدن آرش نشده بود، چون او واقعا عاشق مهدیس بود. آرش در مقابل ایرج خان ایستاده بود چون او هنوز به آرش اجزاه ي مرخصی نداده بود که سیمین خانم مادر مهدیس آمد و با شادمانی گفت:
    ا... آرش تو اینجایی؟ داشتم دنبالت می گشتم. مهدیس فردا امتحان ریاضی داره و گفته اگه میشه بري یه سري از اشکالاتش رو رفع کنی.
    - چشم سیمین خانم.
    ناگهان ایرج خان گفت:
    لازم نکرده. براش معلم بگیر.
    سیمین خانم گفت:
    ولی یه ساعت که اشکالی نداره. تازه چه معلمی از آرش بهتر. رشته اش که ریاضی بوده و حالا هم دانشجوي ممتاز دانشکده هست.
    این بار آرش هم خود را در این گفتگو شرکت داد و گفت:
    بله، آقاي یغمائی من مشکلی ندارم.
    این بار ایرج خان با عصبانتی فریاد زد:
    باز تو یه الف بچه حرف زدي؟ گمشو برو... گمشو...
    باز هم تحقیر و توهین و این بار پیش سیمین خانم. سیمین خانم هم که فهمید حرف زدن با شوهرش بی فایده است، به داخل عمارت بازگشت ، ولی آرش همان جا ایستاده بود و سرش را پایین انداخته بود. دستهایش را مشت کرده بود و می لرزید. نفس هاي کوتاهی پشت سر هم می کشید. قلبش از شدت نفرت گویی می خواست از سینه بیرون بزند و تنفر و کینه اش را به ایرج خان یغمائی بزرگ نشان دهد. وقتی به بالا نگاه کرد، مهدیس را دید که روي بالکن اتاقش ایستاده است و با چشمانی اشکبار او را می نگرد. با دیدن این صحنه راهش را کج کرد و به سمت خانه شان حرکت کرد. ایرج خان گفت:
    یه چیزي رو نشنیدم.
    او تمام این سالها می خواست همه به او یک چیز بگویند، زنش ، تنها دخترش، کسانی که زیر دستش کار می کردند. او دوست داشت همه به او بگویند: چشم، چشم ایرج خان یغمائی بزرگ.
    او فکر می کرد هر کس به او این کلمات را بگوید، به او احترام گذاشته است. آرش هم به گفتن چشم کوتاهی اکتفا کرد و دوان دوان به اتاق کوچک خود در گوشه اي از باغ بزرگ ایرج خان پناه برد. آن شب تا صبح خوابش نبرد و در افکار بی پایانش غوطه ور بود و خداي خودش را راز و نیاز می کرد:
    خدایا، خدایا، تا کی این زن و دختر باید از این پیر خرفت زور بشنون؟... تا کی من و مادرم باید جلوش دلا و راست شیم؟... خسته شدم... یعنی چنین مردي حاضره دخترش رو به من بده؟...دختري که هر دفعه می بینمش، عشقم نسبت بهش زیادتر میشه... خدایا... خدایا... چی کار کنم؟... مهدیس رو از من نگیر.... اون تمام عشق منه . اگه یه روز قرار باشه من و مهدیس از هم جدا شیم، مطمئنا اون روز فقط می تونه روز مرگ من باشه.
    پایان فصل اول


  5. Top | #5

    تاریخ عضویت
    1390,06,14
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,805
    میانگین پست در روز
    1.70
    محل سکونت
    میان سیگنال های فضایی
    تشکر از کاربر
    15,130
    تشکر شده 34,750 در 1,958 پست

    پیش فرض

    فصل دوم
    چند روز گذشته بود. مهدیس و آرش بهتر دیده بودند چند روزي به خاطر بهانه جویی هاي ایرج خان، یکدیگر را نبینند و دیدارهاي آنها فقط به سلام و علیک هایی که احیانا همدیگر را در باغ می دیدند، خلاصه می شد. مهدیس از رفتارهاي آرش سر در نمی آرود ، ولی او را هنگامی که در باغ مشغول آب دادن به گل ها بود، تماشا می کرد. او فکر می کرد شاید آرش به خاطر اینکه آن روز غرورش پیش او شکسته بود، روي دیدن مهدیس را نداشت. صبح زود از خواب بیدار شده بود. لباس صورتی رنگی پوشیده بود و موهاي روشن و لطیفش را شانه زد و هنگامی که آرش داشت از باغ خارج می شد، به سرعت به دنبال او دوید و صدا کرد:
    آرش
    آرش وقتی به سوي مهدیس برگشت، زیبایی شاهزاده ي رویاهایش، مات و مبهوتش کرد . نور خورشید از پشت به قامت رعنا و متناسب مهدیس می تابید و نسیم خنک بهاري موهایش را به پرواز درآروده بود و در آن صبح بهاري دیدن چنین فرشته اي براي آرش شادي آور بود. مهدیس هم با آن چشمان درخشان و عسلی رنگ به آرش می نگریست. آرش پسري بود با قدي بلند، هیکلی ورزیده و متناسب، پوستی برنزه و موهاي لخت خرمایی نسبتا کوتاه و چشمانی سبز. بارها به خاطر چشمان سبزش مورد تمسخر ایرج خان قرار گرفته بود. مهدیس جلو رفت و در مقابل آرش ایستاد و لبخندي بر لبهاي کوچک و زیبایش نشست و گفت:
    خیلی عجله داري؟
    آرش که دیگر قدرت خیره شدن در چشمان مهدیس را نداشت، سرش را به پایین انداخت و گفت:
    داشتم می رفتم دانشگاه.
    مهدیس دستش را زیر چانه ي آرش گذاشت و آنرا بالا آورد. چشمان آن دو در هم افتاد و نگاهشان با هم تلاقی کرد ، ولی آرش همان طور که دست مهدیس زیر چانه اش بود، نگاهش را برگرداند. مهدیس با ناامیدي دستش را برداشت و گفت:
    از دست من ناراحتی؟
    آرش در چشمان منتظر مهدیس نگاه کرد و گفت:
    من؟ چرا باید از دست تو ناراحت باشم؟
    مهدیس با صدایی بغض آلود گفت:
    پس چرا باهام نامهربونی می کنی؟ آرش تو چی خیال کردي؟ من به غیر از تو دل خوشی دیگه اي ندارم. چرا با من این طوري می کنی؟
    - آخه من حتی جلوي تحقیرها و توهین هاي پدرت نمی تونم از خودم دفاع کنم.
    - این ها براي من مهم نیست. آرش، پدر من یه آدم مغروره که دوست داره همه ازش اطاعت کنن. حالا تو می خواي به خاطر حرفهاي پدرم، منو سرزنش کنی و منو عذاب بدي؟
    - این چه حرفیه که می زنی مهدیس؟
    - خوب دیگه غم و غصه بسه. نمی خوام روز خوبمون رو خراب کنم.
    - منظورت چیه؟
    - می خوام با هم بریم بیرون.
    - ولی.. بابات؟
    - بابام دیشب به خاطر یه سفر کاري رفته دبی و تا پس فردا هم بر نمی گرده. مامانم میگه: اگه می خواید بعد یه مدت با هم برین بیرون، الان وقت خوبیه. آخه بابام کمتر به سفرهاي کاري میره.
    - باشه. چه قدر خوب! بعد از ظهر ساعت پنج میام دنبالت. آماده باش.
    - خوب. پس تا بعد از ظهر ساعت پنج برو به سلامت.
    - خداحافظ.
    فکر بعد از ظهر که قرار بود با مهدیس به بیرون بروند، تمام ناراحتی هاي این چند روز گذشت را کاملا محو کرده بود . مهدیس خیلی وقت بود که با او بیرون نرفته بود. حدودا دو سال پیش بود که براي پیک نیک با خانواده ي خاله ي مهدیس به کنار یکی از رودخانه هاي اطراف تهران رفته بودند. مهدیس با دختر خاله اش نوشین، .کنار رودخانه روي تخته سنگ نشسته بود و صداي خنده هایشان تمام فضا را پر کرده بود و آرش هم همان طور که زغال را براي کباب آماده می کرد مهدیس را تماشا می کرد. ناگهان نوشین ، مهدیس را هل داد و مهدیس هم تعادلش را از دست داد و به داخل آب افتاد. آرش که از دیدن این صحنه شوکه شده بود، به سرعت خود را به رودخانه رساند و به داخل آب پرید و مهدیس را که شنا بلد نبود را از آب بیرون کشید. وقتی ایرج خان این صحنه را دید، فکر کرد که آرش مهدیس را به آب انداخته و پیش چشم همه آرش را به باد مشت و لگد گرفت و او را کتک زد. خون از سر و صورت آرش جاري می شد. در همین افکار بود که راننده ي تاکسی گفت:
    آقا رسیدیم. پیاده نمی شین؟
    - هان.. چرا دستتون درد نکنه. بفرمایید اینم کرایتون.
    از تاکسی پیاده شد و به داخل دانشگاه رفت. جلوتر که رفت، علی را دید که جلوي ساختمان دانشگاه ایستاده بود . با لبخند رضایت بخشی به سوي علی حرکت کرد. وقتی به علی رسید، سلام دوستانه اي کردو دستش را جلو برد تا با او دست بدهد ولی علی دستش را کنار زد و گفت:
    چرا دیر کردي؟
    آرش پرسید:
    براي چی؟ مگه کلاس شروع شده؟
    - کلاس نه. مگه قرار نبود امروز بریم جواب آزمایشتو بگیریم؟
    آرش که خیالش آشوده شد ، خنده اي کرد و دستی بر پشت علی زد و گفت:
    چرا عجله داري؟فردا میریم می گیریم.
    علی این بار هم با نهایت جدیت و عصبانیت گفت:
    کار امروز رو نباید به فردا انداخت.
    آرش که از رفتار علی سخت ناراحت شده بود ، با لحن جدي تري گفت:
    حالا تو چرا سنگ آزمایش منو به سینه می زنی؟
    - من به خاطر خودت گفتم. خود دانی...
    بعد هم سریع از پیش آرش رفت. آرش از رفتاري که با علی کرده بود، خیلی ناراحت و پشیمان شده بود. خوب، علی دوست چندین ساله اش بود و ممکن بود نگرانش باشد. وقتی سر کلاس رفت، علی در ردیف آخر با بدخلقی نشسته بود. بی هدف برگه هایی را که در دستش بود زیر و رو می کرد.آرش رفت و در کنارش نشست و گفت:
    خوب ببخشید ، می دونم که نگرانمی. اصلا خودم همین فردا صبح زود می رم آزمایشو می گیرم. خوبه؟
    - اصلا تو راست می گی ، به من چه. هر کاري خواستی بکن.
    - ببین علی امروز که حالم خوبه حالمو نگیر.
    - مگه چته؟
    - قراره با مهدیس بریم بیرون.
    - پس... باباش؟
    - آره ، ولی باباش براي یه سفر کاري رفته دوبی.
    - جدي؟ چه بی خبر.
    - ببخشید. جناب ایرج خان یغمائی فراموش کرده بودند به شما اطلاع بدن و تشریف ببرن.
    با آمدن استاد صادق سر کلاس همه به احترام او بلند شدند و کلاس در سکوت فرورفت. جز صداي استاد صادق و صداي بر هم خوردن برگه ها و خودنویس هاي دانشجویان صداي دیگري به گوش نمی رسید. علی در فکر فرو رفته بودکه استاد صادق متوجه تغییر حالت او شد و گفت:
    ببخشید آقاي رفیعی لطف می کنید بفرمایید من دارم درباره ي چی صحبت می کنم؟
    علی به خود آمد و گفت:
    چی... خوب سر کلاس زبان فارسی در مورد چی صحبت می کنند؟
    - خوب می تونید موضوع بحث ما رو بگید؟
    علی چند لحظه اي سکوت کرد و گفت:
    متاسفم استاد.
    استاد صادق هم چند قدم در عرض کلاس راه رفت و گفت:
    من هم براي شما متاسفم. در طول کلاس حتی لحظه اي هم حواستان را جمع نکردید. بفرمایید بیرون.
    علی با نهایت لجاجت از جایش بلند شد ولی آرش سریعا موضوع را به دست گرفت و گفت:
    می بخشید استاد صادق، آقاي رفیعی امروز حال زیاد خوبی نداشتند. لطف کنید و این دفعه ایشون رو ببخشید.
    استاد صادق چند لحظه اي تامل کرد و گفت:
    باشه آقاي باقري. این دفعه رو به خاطر شما می بخشم.
    علی که از طرز صحبت استاد صادق عصبانی شده بود، گفت:
    لازم نکرده شما ببخشید استاد. بخشش هاتونو رو نگه دارید براي بقیه.
    و به شکل توهین آمیزي از کلاس خارج شد و در را محکم بست. بعد از تمام شدن کلاس، وقتی آرش بیرون آمد، به جست و جوي علی پرداخت ولی او را نیافت.


  6. Top | #6

    تاریخ عضویت
    1390,06,14
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,805
    میانگین پست در روز
    1.70
    محل سکونت
    میان سیگنال های فضایی
    تشکر از کاربر
    15,130
    تشکر شده 34,750 در 1,958 پست

    پیش فرض

    مهدیس در اتاقش لباس هاي مختلفی را که داشت ، یکی یکی می پوشید تا بهترین آنها را انتخاب کند و امروز بپوشد. ساعت حوالی پنج بود که یک دست مانتو و شلوار سفید رنگ را انتخاب کرد و پوشید و موهایش را مثل همیشه شانه زد و بست ولی احساس می کرد چیزي کم داد. درست نمی دانست که چیست. بار دیگر کمدش را باز کرد و ناگهان شال زیباي فیروزه رنگی نظرش را جلب کرد. آن را روي سرش انداخت. واقعا زیبا شده بود.چرخی جلوي آینه زد و با خوشحالی پله ها را یکی پس از دیگري طی کرد تا به سالن پذیرایی رسید.مادرش در سالن پذیرایی بود و گلدوزي می کرد که با دیدن فرشته ي خود بلند شد و به طرف او حرکت کرد. در مقابلش ایستاد و گفت:
    مثل همیشه چه قدر زیبا شدي عزیزم!
    مهدیس لبخندي زد و گونه ي مادر را بوسید و کیف دستی اش را که همرنگ روسري اش بود برداشت و به باغ رفت. چند دقیقه اي بیشتر نگذشت که آرش هم رسید. آرام آرام جلو آمد. مهدیس متوجه آمدن او نشده بود. آرش آرام در پشت مهدیس ایستاد و چشمانش را گرفت. مهدیس با لحنی شیطنت آمیز گفت:
    ببخشید، من هر چی فکر می کنم شما رو یادم نمیاد. میشه راهنمایی کنین؟
    - از بچگیت باهات بوده.
    - متاسفم. من خیلی فراموشکارم.
    - واست میمیره.
    ناگهان مهدیس دست هاي آرش را کنار زد و به سوي آرش برگشت و با دلخوري گفت:
    دیگه نبینم از این حرفا بزنی.
    - باشه عروسک خانم. حالا افتخار می دین با بنده ي حقیر چند ساعتی بد بگذرونین؟
    - این چه حرفیه؟ از خدامه!
    مهدیس و آرش دست در دست یکدیگر همگام شده بودند و سکوتی زیبا بین آنها حکم فرما بود و جز صداي پرندگان بهاري صداي دیگري به گوش نمی رسید.وقتی به در باغ رسیدند، آرش چند قدم جلوتر برداشت تا در را براي مهدیس باز کند. آرش در را تا آخر باز کرد و تعظیم کرد و گفت:
    بفرمایید شاهزاده خانم.
    اما وقتی آرش سرش را بالا آرود، دیدي که مهدیس هاج و واج ایستاده و نگاه می کند. با تعجب پرسید:
    چی شده؟ چرا خشکت زده؟ مگه جن دیدي؟
    و به آن سویی که مهدیس نگاه می کرد، سر برگرداند. او نیز در جایش خشکش زد و تعداد ضربان قلبش بالا رفت و عرق سردي روي پیشانی اش نشست. این صحنه اي که هر دوي آن ها را مبهوت کرده بود ایرج خان یغمائی بود که در کناراتومبلش جلوي در باغ ایستاده و خشم در تمام صورتش به خصوص چشمانش نمایان بود و دو نفر دیگر هم همراهش بود. او آرام آرام به سمت آنها حرکت کرد. هر دوي آنها هم وارد باغ شدند. او رفت و در مقابل مهدیس ایستاد. گویی قلب مهدیس از حرکت باز ایستاده بود. صداي نفس هاي کوتاه و تندش به گوش می رسید. رنگی به صورت نداشت حتی دست هایش هم می لرزید. ایرج خان هم که چشمانش کاسه ي خون شده بود، سیلی محکمی به صورت مهدیس زد طوري که مهدیس نقش بر زمین شد و خون از دهان و بینی اش جاري گشت. آرش که با دیدن این صحنه دیگر نتوانسته بود چشم به روي نفرت و کینه ي بیست و یک ساله اش ببندد، به سمت ایرج خان یغمائی هجوم آرود ولی آن دو نفر دست هاي آرش را گرفتند. ایرج خان آمد و در مقابل آرش ایستاد و چنگ در موهاي لخت و خرمایی رنگ او زد و گفت:
    اگه تا حالا هم بعد از مرگ پدرت گذاشته بودم اینجا بمونی، به خاطر مادر بدبختت بود ولی حالا می اندازمتون بیرون تا گدایی کنید.
    آرش فریاد زد:
    کثافت عوضی... من و مادرم به ترحم تو احتیاجی نداریم. ایرج خان سیلی محکمی هم به صورت آرش کوبید و دهان و بینی آرش هم پر از خون شده بود ولی آرش صورتش را برگرداند و آب دهان خود را به صورت ایرج خان پاشید. ایرج خان که از این حرکت او سخت خشمگین شده بود، گفت:
    باشه، خودت خواستی. حالا یه کاري می کنم که مادرت جسدت رو از این خونه ببره.
    به آن دو نفر علامت داد و آنها هم آرش را به زیر مشت و لگد گرفتند. ایرج خان هم صورتش را پاك کرد و نشست و در حال کشیدن پیپ بود. ریحانه خانم و سیمین خانم به سرعت به طرف در باغ دویدند. سیمین خانم دست هاي مادر آرش را گرفته بود و او گریه می کرد و به ایرج خان التماس می کرد. خون از سرو صورت آرش جاري شده بود. مهدیس به سختی از جایش بلند شد و به سمت پدرش رفت و روي پاهاي پدرش افتاده بود و التماس می کرد که :
    بابا تو ر وخدا بسه... من آرش رو فریب دادم... من .... من گفتم بیا بریم بیرون... اون نمی خواست بابا تو رو خدا... باشه بابا قول می دم با حامد ازدواج کنم فقط آرش منو نزنید... اون تمام زندگی منه... اگه اون بمیره منم میمیرم... بابا ... خواهش می کنم... هر کار بگی می کنم.
    مهدیس به سمت آن دو نفر دوید و فریاد زد :
    دیگه بسه کثافت ها آرش منو نزنید... مگه با شما چی کار کرده؟... مگه چه گناهی کرده؟... چه جرمی مرتکب شده؟... تنها گناهش عاشقیه... مگه عاشقی جرمه؟
    با علامت ایرج خان آن دو نفر آرش را رها کردند. مهدیس جلو رفت و سر خونی آرش را روي پاهایش گذاشت. چشمان آرش بسته بود و گاهی آنها را به سختی باز و بسته می کرد. مهدیس گریه می کرد و می گفت:
    آرشم. آرش عزیزم... تو رو خدا منو ببخش.
    آرش در آن حال لبخندي زد و به آرامی و بریده بریده گفت:
    دیدي گفتم... جونم... جونم... رو... برات می دم.
    مهدیس این بار گریه اش شدیدتر شد و گفت:
    این چه حرفیه آرش.اگه تو نباشی، من دیگه نیستم.
    سیمین خانم به فرمان ایرج خان آمد تا مهدیس را با خود به داخل عمارت ببردو مهدیس را در حالی که فریاد می زد:
    آرش... آرش عزیزم... آرشم...
    به داخل برد. ایرج خان هم به آن دو نفر دستور داد تا اسباب و اثاثیه ي آنها را بیرون بریزند. طولی نکشید که آرش و مادرش از خانه ي ایرج خان یغمائی بیرون شدند.
    باران شدیدي می بارید و ریحانه خانم سر آرش را روي پاهایش گذاشته بود و کنار خانه ي ایرج خان یغمائی نشسته بود و اشک می ریخت. صداي زجه هاي ریحانه خانم با صداي غرش آ سمان و اشک هایش با باران یکی شده بود.


  7. Top | #7

    تاریخ عضویت
    1390,06,14
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,805
    میانگین پست در روز
    1.70
    محل سکونت
    میان سیگنال های فضایی
    تشکر از کاربر
    15,130
    تشکر شده 34,750 در 1,958 پست

    پیش فرض

    فصل سوم
    حدود ساعت نه صبح بود که دکتر براي معاینه اش وارد اتاق شد. مادرش کنار تختش خوابش برده بود ولی با باز شدن در و آمدن دکتر او نیز از خواب بیدار شد. آرش ، آرام آرام داشت چشمانش را باز می کرد. مادرش که این صحنه را دیده بود، گفت:
    الهی قربونت برم آرش جون. مادر به هوش اومدي... حالت خوبه؟
    آرش که توان پاسخ دادن نداشت ، سري تکان داد. دکتر جلو آمد و آرش را معاینه کرد و چند سوال کوتاه از آرش پرسید و از او خواست که آرش به آنها با آره یا نه پاسخ دهد. با خوشرویی دستی به سر آرش کشید و گفت:
    خیلی شانس آوردي ضربه ي سنگینی به سرت خورده بود و بعد رو به ریحانه خانم کرد و گفت:
    خدا رو شکر مثل اینکه حالش بهتره .
    ریحانه خانم در حالی که اشکهایش را پاك می کرد، گفت:
    دستت درد نکنه آقا محمود. من آرشمو از شما دارم .
    - این چه حرفیه...خدا آرش رو دوباره به ما برگردوند و من واسطه بودم.
    آرش که از حرفهاي مادر و آن دکتر که گفتگوي صمیمانه اي داشت ، حیرت زده شده بود. بعد از رفتن دکتر فقط مادر را مات و مبهوت نگاه می کرد. با خود می اندیشید این مرد که بودوچرا مادرش چنان گفتو گوي صمیمانه اي با او داشت.افکار آرش به مادر منتقل شده بود که او در ذهنش چه سوالی می کند . مادرش نگاهی به پسرش انداخت و گفت: اون جوري منو نگاه نکن آشنا بود.
    آرش به سختی گفت: از کجا؟
    - هم ولایتی بود.
    - چرا من تا حالا ندیدمش؟
    - داستانش درازه.
    - می خوام بدونم.
    - آرش اذیت نکن دیگه گفتم که آشنا بود.
    - مامان یا همین الان...
    آرش که به خودش به خاطر این موضوع فشار آورده بود ، ناگهان آه بلندي کشید. ریحانه خانم که دستپاچه شده بود، سریعا جلو آمد و گفت :دردت به جونم. چت شده؟
    آرش که درد زیادي را به خاطر ضرباتی که به بدنش وارد شده بود تحمل می کرد، به سختی گفت: مامان اگه نگی کی بود با این حالم می رم از خودش می پرسم.
    - می خواي بدونی؟
    - آره
    - همین الان؟
    - آره...آره
    - باشه می گم.
    ریحانه خانم صندلی اش را جلوتر آورد و کنار آرش نشست و گفت:
    چهارده سالم بود. جوون و با آرزوهاي زیادي داشتم و به قول بابام که می گفت:
    این دختر همیشه سر و گوشش می جنبه. هر روز بعد از ظهر بعد از اینکه توي خونه کاري براي انجام دادن نداشتم، می رفتم اطراف روستامون براي گردش. روستاهاي کردستان هم که می دونی چه قدر قشنگ و پر دار و درخته. یه چشمه بود که می رفتم کنار اون می نشستم. کنار همون چشمه بود که با محمود آشنا شدم. تازه دانشگاه قبول شده بود و رشته ي پزشکی می خوند. از من پرسیده بود دوست دارم که خوندن و نوشتن یاد بگیرم یا نه. منم که از خدام بود بتونم بخونم و بنویسم. این طوري شد که محمود به من خوندن و نوشتن یاد داد. منم خیلی زود یاد گرفتم. اونم کتاب هاي جورواجور می آورد تا من بخونم. نگاه هایی که محمود داشت خیلی قشنگ بود. اون خیلی خوش تیپ بود، جوون ، قد بلند ، چشم و ابرو مشکی با کلی موهاي پر پشت قشنگ. این جوري نبین الان دیگه زیاد مو نداره.محمود خیلی جوون خوب و سر به زیري بود. یه حس خاصی بهش داشتم. نمی دونم چی بود ولی هر وقت براي دیدن من به کنار چشمه نمی یومد خیلی نگران می شدم. یا وقت هایی که می رفت شهر دل تو دلم نبود که زود برگرده. یه روز بهم یه کتابی داد که داستانی بود، یه داستان قشنگ و کاملا عاشقانه. براي عاشق هاي او داستان خیلی گریه کردم. چون هیچ وقت بهم نرسیدن. آخرش محمود نوشته بود به امید اینکه من و تو بهم برسیم. دلم لرزید. نمی دونم اون موقع بود که فهمیدم دختر کدخداي ده که همیشه باباش براش نگران بود، عاشق شده. عاشق یه جوون که بابام خانواده ي اونا رو خانواده ي بدي می دونست . باباي محمود آدم درستکاري نبود ، یه آدم شرور و مشروب خور که سال به ماه به خانواده اش سر نمی زد و به قول محمود توي کافه هاي تهران نوکري این و اونو می کنه تا یه ذره بهش... چی بگم. از آخر و عاقبتش خیلی می ترسیدم ولی نمی تونستم پا روي دلم بزارم. از اون موقع به بعد روابط من و محمود به هم نزدیک تر شد و دیگه کنار چشمه درباره ي موضوع این کتاب و اون کتاب با هم حرف نمی زدیم. از خودمون می گفتیم و از حرفهایی که توي سینمون بود. محمود به خاطر باباش خیلی خجالت می کشید. می گفت:
    می دونم به خاطر پدرم و اینکه بتونم خانواده ي تو رو راضی کنم ، راه زیادي رو در پیش دارم ؛ ولی ریحانه اصلا مهم نیست.
    محمود تنها پسر خانواده شون بود و علاوه بر اینکه درس می خوند، کار هم می کرد و خرج مادر و دو تا خواهراشو هم در می آورد. یه روز که بعد از گردش برگشتم خونه، بابام گفت که دیگه نمی خواد عصرها برم کنار چشمه ولی دلیلشو نمی دونستم تا اینکه فهمیدم مادر محمود براي خواستگاري از من اومده بوده خونمون. اون شب صداي پدرم رو می شنیدم که با مادرم صحبت می کرد و می گفت: مگه می خوام بدنام بشم که دخترم رو به پسر یه آدم عوضی بدم. دختر من پاکه باید خونه ي مردي بره که خوشبختش کنه. باید توي خونه ي شوهرش سروري کنه نه نوکري.
    خدا بابامو بیامرزه می خواست دخترش سرور خونه ي شوهرش باشه چی از آب در اومد. من روي حرف بابام حرف نمی زدم حتی جرات دفاع کردن رو هم نداشتم تا اینکه فهمیدم عباس و مادرش اومدن خواستگاري. عباس پدرت ، اون وقت ها از شهر جنس می آورد و ده می فروخت. کار و کاسبی خوبی هم داشت. مادرش به پدرم گفته بود که عباس شهر خونه داره. بعد از ازدواجشون می رن شهر زندگی می کنن.
    پدرم هم که مثلا خوشبختی دخترشو می خواست و براي اینکه از دست رفت و آمدهاي مکرر مادر محمود راحت بشه، قبول کرد. منم که جرات نداشتم حرف بزنم. بین من و عباس انگشتر رد و بدل شد و ما نامزد شده بودیم.

    اون وقت ها محمود ده نبود و رفته بود شهر. هیچ وقت یادم نمی ره فقط چند روز به مراسم عروسی من و پدرت مونده بود، رفته بودم کنار چشمه تا درد و دلم رو به اون چشمه بگم و اشکهام رو تو دل اون بریزم. داشتم گریه می کردم که محمود رو دیدم بالا سرم وایساده و چشماش پر از اشک بود. جلوم نشست و گفت:
    ریحانه ، یه چیزایی شنیدم ولی تا از زبونت نشونم باورم نمیشه.
    خواستم از اون جا برم ولی محمود مانعم شد و جلوم وایساد و گفت:
    مگه ما همدیگه رو دوست نداشتیم؟
    سرم رو پایین انداخته بودم و با تمام شرم و حیایی که داشتم، گفتم: آره
    - پس چی شد؟
    - دست من نبود. بابام این طوري خواست.
    - پس نظر تو چی؟
    - کی تا حالا نظر دختر رو پرسیدن که این دومین براشون باشه؟
    - پس همه چی تمومه.
    - آره
    - به همین سادگی...باشه هر چی تو بخواي ولی ریحانه بدون که من فقط عاشق تو شده بودم. نجابتت و خانومیت و زیباییت و اون حرفهاي قشنگت. ریحانه من بعد از اینکه توي چشمهاي تو نگاه کردم، دیگه نمی تونم توي چشمهاي دختر دیگه اي نگاه کنم. چون فقط عشق من یکی بود.
    محمود بعد از زدن این حرفا خواست بره ولی طاقت نیاوردم و صداش کردم: محمود
    اون برگشت و توي چشمهاي من نگاه کرد و گفت: همیشه توي قلبم می مونی ریحانه.
    ریحانه خانم در حالتی که بغض از صدایش پیدا بود، سعی می کرد خود را در مقابل پسرش آرام نشان دهد. از جایش بلند شد و چند قدم در اتاق زد و بغضش را فرو برد و یک لیوان آب خورد. دوباره آمد و روي صندلی کنار پسرش نشست و ادامه داد:
    آخر همون هفته قرار بود مراسم عروسی من و عباس برگزار بشه. خونه ي ما خیلی شلوغ بود. همه خوشحال بودند به جز من... همه هیاهو می کردند به جز من ... همه این طرف و اون طرف می رفتند و مقدمات عروسی رو آماده می کردن به جز من.
    اون روزها و شبها خیلی به من سخت می گذشت. فکر محمود لحظه اي از سرم بیرون نمی رفت و نمی تونستم حرفی بزنم. شبی که عروسی ام برگزار میشد، چشمام خون بود. اون قدر گریه کرده بودم که گونه هام بالا اومده بود و سرخ شده بود. همه فهمیده بودند که من به این عروسی راضی نیستم. البته عباس پسر بدي نبود ولی دل من جاي من دیگه اي گیر بود. اون شب براي آخرین بار محمود رو دیدم. حالم بد شده بود. رفتم اون طرف تر کنار چاه تا هوایی بخورم و آبی به سر و صورتم بزنم. محمود از لاي درختا بیرون اومد. اون هم حالی بهتر از من نداشت. چشماش پایین رو نگاه می کرد و در حالتی که از پایین اومدن اشکاش ترسی نداشت ، رو به من گفت: امیدوارم خوشبخت بشی ریحانه.
    منم دیگه ندیدمش. مادرم که این صحنه رو دید ، کنار من اومد و گفت:
    شاید ریحانه تو کس دیگه اي رو دوست داشته باشی و می خواستی که با اون ازدواج کنی ولی اینو بدون که تو دیگه شوهر داري و دیگه نباید به فکر عشق و عاشقی باشی. باید به فکر شوهرت و زندگیت باشی و شوهرت رو دوست داشته باشی.
    ویرایش توسط ~sky angel~ : 1390،10،29 در ساعت ساعت : 12:35 بعد از ظهر


  8. Top | #8

    تاریخ عضویت
    1390,06,14
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,805
    میانگین پست در روز
    1.70
    محل سکونت
    میان سیگنال های فضایی
    تشکر از کاربر
    15,130
    تشکر شده 34,750 در 1,958 پست

    پیش فرض

    از اون شب به بعد من دیگه اسم محمود رو نبردم و حتی بهش فکر نمی کردم چون این رو خیانت به شوهر و بچه ام می دونستم؛ تا اینکه دو شب پیش بعد از گذشت بیست و سه سال دیدمش... من و تو زیر بارون تند، جلوي خونه ي ایرج خان یغمائی بودیم و هیچ کس توي اون وضع به ما توجهی نمی کرد . تو سرت روي پاهاي من بود و ناله می کردي و من هم کاري از دستم بر نمی اومد. توي محله ي ایان نشین تهران، کی به کمک یه زن تنها می اومد؛ تا اینکه یه دفعه یه ماشین جلوي ما ترمز کرد و یه نفر با نگرانی اومد پایین و گفت: چی شده خواهرم؟
    وقتی سرم رو بالا آوردم، انگار اشکام خشک شد. اون مرد ، محمود بود. اون هم وقتی منو دید ، سرجاش خشکش زد و آروم زیر لب گفت:
    ریحانه... خودتی؟
    در حالی که انگار با دیدن یه آشنا راحت شده باشم ، بضغم ترکید. محمود سریعا تو رو سوار ماشین خودش کرد و ما رو به این بیمارستان رسوند. الان دو روزي هست که اینجاییم. محمود کلی معایه ات کرد و گفت: خوشبختانه ضربه ي سنگینی که به سرت وارد نشده. فقط دو تا از دنده هاش شکسته و تمام بدنش کبود شده. الانم به حول و قوه ي الهی خیلی بهتري.
    مادرآرش بعد از تمام کردن صحبت هایش نفس عمیقی کشید و به گوشه اي خیره شد. آرش به چهره ي مادرش متمرکز شده بود. پدرش همیشه می گفت:
    مادرت خیلی خانوم بود که با من تا حالا زندگی کرده.
    مادرش زن زیبایی بود و با اینکه سی و هفت سال داشت و اثر کمی از میانسالی در صورتش دیده می شد ولی هنوز آن زیبایی دخترانه اش را از دست نداده بود. چشمانی زیبا و کشیده ي قهوه اي روشن و پوستی سفید و موهایی روشن که تکدانه هاي موي سفید در آن برق می زد. نمی دانست مادرش به چه چیزي فکر می کند. شاید او با دیدن عشق قدیمی اش به فکر دوران نوجوانی خود بود ولی به گفته ي خودش هر چه بود ، تمام شده بود و به پایان رسیده بود.ناگهان آرش بی مهابا گفت: دوستش داري؟
    مادرش از این حرف او خیلی تعجب کرد و گویی دست و پایش را گم کرده بود. با قاطعیت تمام گفت:
    من محمود رو از همون شب عروسیم فراموش کردم.
    آرش سرش را برگرداند و چشمهایش را بست اما با بستن چشمهایش چهره ي اولین کسی که به ذهنش آمد ، مهدیس بود. حس نگران کننده اي به سراغش آمد. شاید او و مهدیس هم به سرنوشت مادرش و محمود دچار می شدند. داشتن غم و دردي به این بزرگی ، دردهاي دیگرش را براي او ناچیز کرده بود.مادر دست نوازشی روي سر آرش کشید. وقتی آرش به سمت مادر برگشت ، چشمهایش خیس اشک بود. مادر گفت: دردت به جونم. باز چی شده؟
    آرش در حالی که قطره هاي اشک غلطان غلطان از گونه هایش پایین می آمد ، گفت: می ترسم مامان.
    - از چی؟
    - از سرنوشت خودم و مهدیس.
    - خداي تو هم بزرگه.
    - مامان.
    - جانم.
    - خیلی دوستت دارم.
    - منم دوستت دارم عزیزم.
    - می دونی تمام این سختی ها و آوارگی ها به خاطر منه ولی قول می دم جبرانش کنم... قول می دم.
    - این چه حرفیه پسرم؟
    فکر محمود لحظه اي از سرش خارج نمیشد. بعد از گفته هاي مادر، حس خوبی نسبت به او نداشت. بعد از مرگ پدر او در مقابل مادر مسئول بود و دوست نداشت عشق قدیمی زندگی هر دوي آنها را خراب کند. او فکر می کرد که محمود هم حتما ازدواج کرده و حالا صاحب زن و فرزند است. مسلما آنها هم نمی خواستند زندگی شان به هم بریزد. آرش بهترین راه حل را رفتن از این بیمارستان می دانست. آرش توانی نداشت حتی به سختی راه می رفت. وقتی مادر وارد اتاق شد ، آرش خیلی تند و عصبانی پرسید: به عمو زنگ زدي از بانه بیاد؟
    - براي چی؟
    - خوب بالاخره من که حالم این طوریه اون باید بیاد و یه جایی رو براي ما پیدا کنه. تازه هزینه ي بیمارستان چی میشه؟
    - محمود گفته خودم تمام هزینه ي پرداخت بیمارستان رو قبول کردم. قراره یه جایی هم برامون پیدا کنه.
    - به این آقا بگو پولاشو براي خودش خرج کنه. منم حالم خوب بشه، پولش رو می دم. حالا زنگ زدي به عمو؟
    - نه.
    - پس یه زنگ بزن علی بیاد. اون کارامون رو برامون انجام میده.
    - زنگ زدم... همون شبی که اومدیم اینجا زنگ زدم ولی تا حالا ازش خبري نشده.
    - بهش گفتی کدوم بیمارستانیم؟
    - آره.
    آرش بدجوري توي فکر فرو رفت. علی دوست صمیمی و عزیزش بعد از اینکه شنیده او و مادرش در بیمارستان هستند ، هنوز با گذشت سه روز به بیمارستان نیامده است. آرش یک آن فکر کرد که دراین دنیا تنهاست و هیچ کسی را ندارد که به او کمک کند. به خودش آمد و گفت: شما هم لازم نیست براي هر چیزي بري پیش این آقا. دوست ندارم زیاد پیشش بري.
    به دلیل دردهاي زیادي که آرش داشت ، پرستار به او یک آمپول تسکین دهنده تزریق کرد و او بعد از تزریق به خواب رفت. ریحانه خانم جلوي پنجره ایستاده بود و حرکت اتومبیل ها را در آن وقت شلوغ شهر نگاه می کرد به خودش و سرنوشتش می اندیشید. مثلا قرار بود خانمی خانه اي را بکند ولی بعد از ازدواج با عباس به خانه ي ایرج خان یغمائی آورده شده بود و سالها در خانه ي آنها کار کرده بود. از ازدواج با عباس ناراضی نبود چون پسري مانند آرش داشت که او را نعمت بزرگی می دانست و بزرگترین شانس زندگی اش می پنداشت. برگشت و به صورت معصوم آرش خیره شد و با خود فکر می کرد که این پسر در مدت بیست و یک ساله ي زندگی اش چه قدر سختی کشیده. او نمی دانست که چه سرنوشتی براي پسرش و مهدیس رقم خورده است اما او این طور فکر می کرد که هر اتفاقی بیفتد ، خواست خدا بوده است. از صمیمی قلب آرزو می کرد که هر دوي آنها چه با یکدیگر چه با کسان دیگري همیشه خوشبخت باشند و خوشبخت زندگی کنند. در همین افکار غوطه ور بود که دکتر حشمت وارد اتاق شد. ریحانه خانم اشکهایش را که متوجه پایین آمدن آنها نشده بود ، پاك کرد. دکتر بالا ي سر آرش رفت و او را معاینه کرد. ریحانه خانم کنار تخت آرش ایستاده بود . دکتر حشمت گفت: حالش خوبه.
    ریحانه خانم نگاهی به دکتر حشمت انداخت و بعد رفت و جلوي پنجره ایستاد. محمود آمد و کنار ریحانه ایستاد و گفت : دنیاي کوچیکی داریم. من و تو بیست و سه سال پیش از همدیگه جدا شدیم. حتی فکرشم نمی کردیم که یه روز دیگه همدیگه رو ببینیم. حالا بعد از این همه مدت تقدیر باز هم ما رو سر راه هم قرار داد.
    چند لحظه اي سکوت بین آنها حکم فرما بود تا اینکه ریحانه خانم گفت: من براي آرش همه چی رو تعریف کردم.
    - اون چی گفت؟
    - چیري نگفت. نمی دونم داشت به چی فکر می کرد... خوب کی می تونم آرش رو ببرم.
    - کجا؟
    - خوب... نمی دونم ولی بالاخره باید مرخص شه.
    - آره ... ولی شما جایی رو دارید که برید؟
    - نمی دونم. شاید من برگردم بانه پیش داداشام و آرش هم اینجا بره خوابگاه.
    - اگه بخواید من می تونم همین جا براي هر دوتون یه جایی دست و پا کنم.
    - اگه این جوري بشه که خوبه.
    - حالا می خواید تا اون موقع بیایید خونه ي من.
    - فکر نکنم خوب باشه.
    - چرا؟
    - آخه... آرش چی؟
    - من خودم با آرش حرف می زنم.
    - نمی دونم.
    - تو هم قیافه ي ماتم زده به خودت نگیر. دنیا که به آخر نرسیده. از شر یه پیرمرد خرفت راحت شدید. غیر از اینه ؟
    - آرش رو چی کارش کنم؟
    - شاید تقدیر جور دیگه اي رقم بخوره .
    محمود چند دقیقه کنار ریحانه خانم ایستاد و بعد گفت: خوب من برم خونه. تو هم می خواي استراحت کن. من خیلی کار دارم.
    - برو به سلامت.
    - احتمالا فردا آرش رو مرخص می کنیم. خودم باهاش حرف می زنم.
    - باشه.
    محمود بعد از رفتنش ریحانه خانم را با هزار فکر مختلف تنها گذاشت و او با همین افکار به خواب رفت.


  9. Top | #9

    تاریخ عضویت
    1390,06,14
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,805
    میانگین پست در روز
    1.70
    محل سکونت
    میان سیگنال های فضایی
    تشکر از کاربر
    15,130
    تشکر شده 34,750 در 1,958 پست

    پیش فرض

    فصل چهارم
    با صداي بوق ماشین ها و سرو صداي مردم از خواب بیدار شده بود. مادرش روي صندلی کنار او خوابش برده بود. سرمی به دستش وصل نبود و احساس می کرد که حالش از روزهاي پیش بهتر است.آرام از جایش بلند شد و چند قدم در اتاق زد و روي صندلی کنار پنجره نشست. خیلی وقت بود که به غیر از دیوار هاي سرد و تاریک بیمارستان جاي دیگري را ندیده بود. صداي بچه هایی که با پدر و مادرهایشان این طرف و آن طرف می رفتند ، انسان را به شوق می آورد. پارك جلوي بیمارستان هم با درختان سرو و کاج هاي بلند انسان را به یاد جنگل هاي شمال می انداخت و خستگی را از تن به در می کرد. پنجره را باز کرد. هواي فوق العاده خنک و خوبی بود. چشمایش را بست تا نسیم صبح بهاري به صورت او بخورد و او بتواند آن را با تمام وجود احساس کند. ریحانه خانم ناگهان از جا پرید و گفت: آرش جان مامان حالت خوبه؟ چرا اونجا وایسادي؟ سرما می خوري ها.
    آرش برگشت و به مادرش که نگران او را می نگریست ، نگاه کرد و لبخندي زد و جلو رفت. جلوي صندلی مادر نشست و گفت: نگران نباش. من حالم خوبه.
    ناگهان بغض مادر ترکید و شروع به گریه کرد. آرش مادرش را در آغوش گرفت و به سینه اش چسباند تا آرام شود. پرستار با سینی صبحانه وارد اتاق شد و جو اتاق را عوض کرد و با لبخند مهربانانه اش به هر دوي آنها امیدواري داد . آرش و مادر مشغول خوردن صبحانه شدند که دکتر حشمت و یک پرستار دیگر هم وارد اتاق شدند . دکتر حشمت آرش را معاینه کرد و با لبخند مهربانی با آرش گپ می زد ولی آرش کوچکترین اعتنایی نمی کرد . حتی لبخند هم نمی زد . به سوال هاي دکتر جواب هاي کوتاه و مبهم می داد. دکتر حشمت نگاهی به ریحانه خانم کرد و دستور مرخصی آرش را داد. آرش ناگهان به مادرش نگاه کرد. او حتی نمی دانست بعد از مرخصی از بیمارستان به کجا باید برود. دکتر حشمت و پرستاراها از اتاق خارج شدند. ریحانه خانم لباس هاي آرش را آماده کرد و بیرون رفت تا آرش آماده شود. آرش هنوز روي تخت نشسته بود و فکر می کرد ولی فکرش به جایی نمی رسید. صداي در بلند شد. آرش با صدایی گرفته گفت :
    بفرمایید.
    دکتر حشمت در را باز کرد و با صدایی محکم گفت:
    اجازه هست؟
    آرش سرش را برگرداند و نگاهی به دکتر حشمت کرد و دوباره سرش را برگرداند. دکتر حشمت آمد و در کنار آرش روي تخت نشست و گفت: می تونم یه پیشنهادي بهت بدم؟
    آرش بدون توجه به حرف دکتر حشمت هیچ جوابی نداد. دکتر حشمت کمی عصبانی شد ولی گفت: من می دونم که شما جایی براي رفتن ندارید.
    ناگهان آرش سرش را به سمت دکتر حشمت گرداند و گفت:اِ... پس مامان جون با شما درد و دل هم کردن و روزهاي سخت زندگیشونو براتون گفتن و این که بعد از ازدواج با پدر من به جاي شاهزاده خانم مثل کنیز اون خونه چه سختی ها که نکشیدن... آره... لابد ازتون هم درخواست کمک کردن... نه آقاي محترم من اونقدر خفیف و بی غیرت نشدم که بذارم مامانم از معشوق قدیمیش کمک بخواد. تا حالا هم هر چی خرج بیمارستانم کردي قول می دم بهت برگردونم.
    دکتر حشمت که فوق العاده عصبانی شده بود، خشمش را فرو برد و از جایش بلند شد و گفت: تو چرا لجبازي می کنی؟
    - چه لجبازي؟
    - چه اشکالی داره تا پیدا شدن یه جاي مناسب ، بیایین خونه ي من؟
    - ممنون ما جاي مناسب پیدا کردیم.
    - می تونم بپرسم کجا؟
    - فکر نکنم به شما ربطی داشته باشه.
    - داره... مثلا شما همشهري من هستید.
    - فقط به همین دلیل؟
    دکتر حشمت این بار با عصبانیت و فریاد گفت:
    پسر تو به مادر خودتم شک داري؟
    - من از مادرم مطمئنم. به طرف مقابلش شک دارم.
    این بار دکتر حشمت سعی کرد خودش را آرام کند. رو به پنجره کرد و گفت: نمی دونم چرا تو از من بدت میاد. من در حق تو یا مادرت هیچ بدي نکردم. شاید گناه من این بوده که عاشق ریحانه شده بودم. من و اون یه سال با هم بودیم. البته من از بچگی اون و زیر نظر داشتم ولی وقتی به خودم اومدم دیدم که ستاره ي عشق من داره مال یکی دیگه میشه. حرفی هم نمی تونستم بزنم. به خاطر همین سکوت کردم تا نظاره گر خاموش شدن این ستاره توي آسمون قلبم باشم ، ولی بی فایده بود. آرش ، من بعد از ریحانه فقط درسم و ادامه دادم و به وصیت مادرم هنگام مرگش گوش دادم که گفت خواهرام رو خوشبخت کنم. اونا رو به شهر آرودم و اونا با دو تا آدم خوب و مطمئن ازدواج کردن و سر خونه و زندگیشون رفتن ، ولی هیچ وقت ستاره ي روشن و نورانی قلب من خاموش نشد و عشق اون اجازه ي تولد هیچ ستاره ي دیگه اي رو به من نداد. من همیشه با یاد ریحانه و به یاد اون وقت هایی که با هم کنار چشمه می نشستیم زندگی می کردم. حالا بعد از گذشت بیست و سه سال وقتی ریحانه رو دیدم ، اون و مثل خواهر خودم دونستم و تا حالا هم به روح مادرم قسم که نظر دیگه اي نداشتم. خونه ي من متعلق به شماست. اگه لازم باشه حتی من توي اون خونه نمی یام. آرش من تو رو مثل پسر نداشته ي خودم می دونم و مادرت رو مثل خواهرم. این و مطمئن باش. خودت بهتر از من از غیرت یه کرد با خبري.
    آرش بعد از شنیدن حرفهاي دکتر حشمت خجالت زده شد ولی جرات حرف زدن را نداشت.همان طور که نشسته بود ، سرش را میان دستهایش گرفت. دکتر حشمت رو به آرش کرد و کنار آرش نشست و دستش را پشت آرش گذاشت . آرش سرش را بالا آورد و در چشم هاي دکتر حشمت که پر از اشک بود ، نگریست و بعد سرش را روي شانه ي دکتر حشمت گذاشت و گریست. دکتر حشمت هم او را در آغوش گرفت . آرش گویی بعد از سال ها فردي مطمئن و پشتیبانی امن پیدا کرده باشد، با تمام وجودش او را مردي واقعی می پنداشت. دکتر حشمت هم بعد از گذشت این همه سال خودش را فردي خوشبخت می دانست که پسري همچون آرش یافته است. دکتر حشمت کارهاي ترخیص آرش را انجام داد و آنها را سوار اتومبیل خود کرد و به سمت خانه اش روانه کرد. آرش در اتومبیل به این طرف و آن طرف نگاه می کرد. دکتر حشمت درست به سمت محله اي می رفت که خانه ي ایرج خان در آنجا بود.از سر خیابان خانه ي ایرج خان گذشتند و آرش به دقت خانه ي آنها را نگاه کرد ولی خبري نبود. خیابان هم بسیار خلوت بود. به خانه ي دکتر حشمت رسیدند. خانه ي دکتر حشمت فقط چند خیابان با خانه ي ایرج خان فاصله داشت. دکتر حشمت جلوي خانه ترمز کرد و مردي کهنسال در را براي آنها باز کرد. خانه ي بسیار سرسبز و زیبایی بود و باغ زیبایی داشت. البته به بزرگی عمارت ایرج خان نبود ولی کمتر از خانه هاي ایان نشین شمال شهرهم نبود. بوي گل هاي بهاري تمام فضاي باغ را پر کرده بود و زیبایی گل ها منظره ي چشم نوازي به خانه ي دکتر داده بود. از اتومبیل پیاده شدند و مرد کهنسال جلو آمد و در حالی که به دکتر و آرش لبخند می زد، سلام کرد. آرش با دیدن آن مرد کهنسال و چهره و دستان زحمت کشیده اش به یاد پدرش افتاد. او سالها در خانه ي ایرج خان در مقابل خیلی ها این گونه خم و راست شده بود. مرد کهنسال که آقا رجب نام داشت جلو آمد که یکی از چمدان ها را از صندوق عقب ماشین بردارد ولی آرش مانع شد و در حال برداشتن چمدان بود که آقا رجب گفت: جوون من این قدرها هم پیر نشدم.
    دکتر جلو آمد و چمدان دیگر را برداشت و به آرش اجازه نداد که او دست به وسایل بزند. زن نسبتا مسنی هم جلو آمد و به آرش و دکتر و ریحانه خانم سلام داد. این زن سودابه خانم همسر آقا رجب بودکه هر دو به عنوان سرایدار در این خانه کار می کردند. دکتر وسایل آرش را بالا برد و در اتاقش گذاشت؛ اتاق زیبایی رو به باغ پر از گل و درخت که آرش همیشه آرزوي آن را داشت. ریحانه خانم هم در اتاق دیگري در کنار اتاق آرش ساکن شد. آرش که هنوز احساس کوفتگی می کرد و به سختی راه می رفت، روي تخت زیبا و چوبی اتاق دراز کشید و به اتفاق هایی که در این چند روز افتاده بود، می اندیشید که دکتر به در ضربه زد و اجازه ي داخل شدن خواست. دکتر همراه کیسه ي دارو وارد اتاق شد و آن را روي میز گذاشت و وقت هاي آن ها را به آرش گوش زد کرد و از او خواست که بعضی از آن ها را بخورد و از پماد هم براي رفع کبودي بدنش استفاده کند. دکتر حشمت پنجره ي اتاق را باز کرد تا هواي تازه اتاقی که سالها هیچ رنگی به خود ندیده را تازه کند و به بالکن اتاق رفت. آرش مانند فرزند مطیع که از بزرگترش پیروي می کند ، به دنبال دکتر رفت. دکتر چشمانش را بسته بود و نفس هاي عمیق می کشید. آرش همان طور که متعجب به دکتر حشمت نگاه می کرد ، گفت: ببخشید که این رو می پرسم ولی این اتاق هایی که به من و مادرم دادید... انگار... انگار... چه طوري بگم...
    - انگار که براي شما طراحی شده بودن. درسته؟
    آرش که گویی باري از روي دوشش برداشته شده باشد ، گفت: بله.
    دکتر با مهربانی دستش را روي شانه ي آرش گذاشت و گفت: فکر کن این یه الهام بوده که این اتاق هاي روزي صاحبهاشونو پیدا کنن.
    آرش با دلخوري گفت: ما قرار نیست براي همیشه اینجا بمونیم و مزاحم شما باشیم. وقتی جایی رو پیدا کردیم می ریم.
    - عیبی نداره. ولی این خونه با حضور شما گرم شده و با رفتنتون اونو سرد نکن.
    دکتر بعد از گفتن این جملات به داخل اتاق رفت و در حالی که داشت از اتاق خارج میشد ، گفت: داروهات یادت نره.
    آرش بعد از رفتن دکتر حشمت به اتاق برگشت و به سراغ چمدان رفت. دفترش را برداشت تا تمام خاطرات خوب و بد این چند روزه را بنویسد. مشغول نوشتن بود که مادر وارد اتاق شد و گفت: آرش جان ناهار حاضره میاي پایین یا غذاتو بیارم بالا؟
    - میام پایین مامان.
    - پس منتظریم.


  10. Top | #10

    تاریخ عضویت
    1390,06,14
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,805
    میانگین پست در روز
    1.70
    محل سکونت
    میان سیگنال های فضایی
    تشکر از کاربر
    15,130
    تشکر شده 34,750 در 1,958 پست

    پیش فرض

    وقتی آرش براي صرف ناهار رفت ، دکتر را دید که سر میز غذا خوري نشسته و ریحانه خانم هم در کنار او نشسته و آرش هم در طرف دیگر دکتر و مقابل مادر نشست. این طرز نشستن پشت میز غذا خوري او را به یاد خانه ي ایرج خان انداخت . مهدیس و سیمین خانم هم به همین شکل در کنار ایرج خان می نشستند ؛ ولی با خود می اندیشید که ایرج خان و دکتر حشمت را اصلا نمی شود با هم مقایسه کرد. در حال خوردن غذا بود که آقارجب آمد و گفت: ببخشید مزاحم شدم. آقاي دکتر یه آقاي جوونی اومده و می خواد با آرش خان صحبت کنه.
    - نگفت اسمش چیه؟
    - چرا آقا گفت اسمم علیه. آره همینو گفت.
    دکتر رور به آرش گفت: می شناسیش؟
    آرش گفت: بله. یکی از دوستامه.
    آرش بلند شد تا به دیدن علی برود.علی در باغ ایستاده بود و با دیدن آرش لبخندي به لب آورد . آرش رفت و در مقابل علی ایستاد. علی آرش را در آغوش کشید و گفت: چه قدر دلم برات تنگ شده بود پسر...
    ولی آرش نسبت به ابراز علاقه ي علی هیچ عکس العملی نشان نداد و حتی لبخندي هم نزد. نگاهی به علی داشت که از آن خیلی حرفها را می توانست فهمید. علی وقتی فهمید آرش با او رفتار دوستانه اي ندارد، گفت: من کاري کردم؟
    آرش چند قدم از آرش فاصله گرفت و تیکه بر درختی زد و گفت: هیچی ولی فکر کنم از اون روزي که مادرم بهت زنگ زده ، چهار روزي دیر اومدي.
    علی جلو آمد و دستش را روي شانه ي آرش گذاشت و گفت: جون آرش سرم شلوغ بود. نمی دونی تو چه گرفتاري گیر کردم... با ماشین بابام تصادف کردم . چهار روزه پام گیره.
    - یعنی اونقدر گرفتار بودي که نتونستی یه سري به من بزنی؟
    - شرمنده آرش جان. تو حق داري.
    - حالا آدرس اینجا رو از کی گرفتی.
    علی از حالت شرمساري در آمد و با خنده گفت: به یکی از پرستاراي بیمارستان کلی وعده و وعید دادم تا آدرس بهم داد... شیطون تو هم نگفته بودي فامیل هایی به این کله گندگی داري. حالا چه نسبتی باهات داره.
    - به تو هیچ ربطی نداره... از مهدیس خبر نداري؟
    - بی خبر نیستم.
    ناگهان تمام حواس آرش جمع شد و به سمت علی متمرکز شد و گفت: خوب زود باش بگو ... حالش چه طوره؟
    علی در حالی که می خندید، گفت: بابا یواش تر... پسر تو چه قدر هولی... از اون جریان تا حالا باباش تو اتاقش حبسش کرده .
    آرش که شک و تردید تمام وجودش را فرا گرفته بود ، گفت: ببینم تو از کجا از اون جریان خبر داري؟
    علی که دست و پایش را گم کرده بود ، گفت: خوب... خوب... از سیمین خانم شنیدم. وقتی مامانت زنگ زد رفتم خونتون. اون بهم گفت.
    - مگه مامانم نگفت که بیمارستانیم.
    - اَه ... آرش چه قدر آدمو سین جیم می کنی. می خواي از حال مهدیس باخبر شی؟
    - آره خوب می گفتی.
    - اگه تو بزاري... سیمین خانم می گفت: غذا نمی خوره. کارش هم شده گریه و زاري. دکتر هم بالاي سرش بردن... بگذریم تو خودت چه طوري؟
    آرش در حالی که به گل هاي بنفشه ي باغ نگاه می کرد، گفت: اگر مهدیس خوب باشه ، منم خوبم.
    - بازم که شروع کردي. بسه دیگه این لیلی و مجنون بازي... داشتی می مردي خره... بازم دنبال این دختر پر دردسري؟
    - تا آخرین نفس.
    - میگم خري باورت نمیشه. حالا ما رو دعوت نمی کنی بیاییم تو؟
    - نه علی جان داره دیر ت میشه بهتر بري. به همون کارهاي تصادفت برس.
    - داشتیم آرش خان؟ باشه... ولی فردا صبح میام دنبالت .
    - براي چی؟
    - یادت نیست؟ پسر هنوز جواب آزمایشت رو نگرفتی.
    - علی من چهار روز بیمارستان بستري بودم. اونا کلی منو معاینه کردن. اگه چیزیم بود بهم می گفتن.
    - حالا چه اشکالی داره آرش جان. تو که پولشم دادي.
    - نمی دونم چی بگم از دست تو علی.
    - فعلا خداحافظ.
    - خداحافظ
    طعم زیباي زندگی را در خانه ي دکتر حشمت حس می کرد و این زندگی چه قدر زیبا و دل نشین بود ولی با خود فکر می کرد که اي کاش مهدیس هم اینجا بود. اون وقت بود که طعم واقعی خوشبختی رو حس می کردم و تمام آرزوهایش به پایان می رسید.
    صبح فردا وقتی از خواب برخاست ، حالش خیلی بهتر از روزهاي قبلی بود. دیگر احساس خستگی و کوفتگی در بدن نمی کرد و به راحتی می توانست راه برود. دوست داشت که امروز دور از چشم ایرج خان به دیدن مهدیس برود. پنج روز بود که مهدیس را ندیده بود و حتی صدایش را هم نشنیده بود. تا آن موقع اتفاق نیفتاده بود که از مهدیس بی خبر باشد. حمام کرد و لباس هایش را پوشید. جلوي آینه ایستاده بود و به چهره ي خود در آینه می نگریست. چشمان سبز رنگش دیگر آن روشنی و زیبایی سابق را نداشتند. گویی خاموش شده بودند. قلبش در سینه می تپید و از اتفاقی خبر می داد. نمی دانست که اتفاق خوب است یا بد. براي صرف صبحانه پایین رفت که آقارجب با عجله وارد شد و گفت : آرش خان دوستتون علی آقا اومدن دنبالتون.
    آرش کیفش را برداشت تا برود که دکتر گفت: آرش جان صبحانه تو بخور بعدش برو.
    - ممنون دکتر . دیرم میشه.
    ریحانه خانم هم لقمه اي درست کرد و به آرش داد و از او خواست تا در طول راه بخورد. علی در مقابل در و تکیه بر ماشین ایستاده بود. آرش با تمسخر گفت: تو که گفتی با ماشینت تصادف کردي.
    - خوب تصادف کرده بودم ولی برطرف شد.
    آرش سري تکان داد و سوار ماشین شد. علی هم سوار ماشین شد . موسیقی نسبتا تندي در حال پخش از ضبط ماشین بود. علی با سرعت زیادي رانندگی می کرد و از بین ماشین ها لایی می کشید.؛ تا اینکه در یکی از خیابانها پیچید و ترمز کرد و گفت: خوب بریم.
    آرش به این طرف و آن طرف نگاهی کرد و پرسید : پس دانشگاه کو؟
    - مگه قرار نبود بریم آزمایشگاه.
    آرش با عصبانیت گفت: علی من واقعا دلیل این همه اصرارهاي بی مورد تو رو نمی دونم.
    علی از ماشین پیاده شد و به داخل آزمایشگاه رفت و بعد از مدتی برگشت. در ماشین نشست و گفت: دیدي کار سختی نبود.
    آرش جواب آزمایش را از علی گرفت وعلی ادامه داد: تو توي بیمارستان این آزمایش رو داده بودي؟
    آرش نگاهی انداخت و گفت: نمی دونم. باید از دکتر حشمت بپرسم.
    علی این بار گفت: ببین آرش من یه دکتر خیلی خوب سراغ دارم که سالی چند روز بیشتر نمیاد ایران. ازش سال به سال وقت می گیرن.
    آرش همانطور که جواب آزمایش را نگاه می کرد و از اصطلاحات علی سر در نمی آورد، گفت: خوب چی کار کنم؟
    - بریم پیشش.
    - الان؟!؟
    - خوب آره.
    - مگه تو نمی گی سالی چند روز بیشتر ایران نیست؟
    - خوب الان تو ایرانه.
    - مگه نمی گی ازش سال به سال وقت می گیرن؟پس چه جوري ما رو که همین الان میریم راه میدن؟
    - خوب... منشیش آشناس.
    آرش با خنده گفت: اِه... نکنه؟!؟
    - تو چی کار به این کارا داري؟
    - اصلا چه کاریه علی جان؟ شب که رفتم خونه به دکتر حشمت جواب رو نشون می دم.
    - حالا چه اشکالی داره یه دکتر دیگه ببینتت؟
    - از دست تو علی... اگه باهات بیام دیگه دست از سر من برمی داري؟
    - آره آرش جان... چرا نمی فهمی؟ من نگرانتم.


صفحه 1 از 13 1234511 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پرهام | خاطره حیدری | معرفی و نقد کتاب
    توسط ~sky angel~ در انجمن ایرانی
    پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1391،06،20, ساعت : 01:00 قبل از ظهر

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •