| |||
| |||||||
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹
نوشته ها: 2,133
(View Stats)
تشکرها: 5,656
تشکر شده 17,610 بار در 2,365 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +6 امتیاز نام: ساده بودم، تو نبودی، باران بود شاعر: سيد علی صالحی تاريخ چاپ: چاپ دوم - ۱۳۸۰ تيراژ: ۳۰۰۰ جلد تعداد صفحات: ۱۷۴صفحه شابک: ۴-۰۵-۵۵۶۳-۹۶۴ ناشر: انتشارات دارينوش - تهران، صندوق پستی ۵۱۱۹۳-۱۴۱۵۵ طراح و صفحهآرا: مصطفی معظمی حروفچين: دارينوش ليتوگراف: عروج چاپ: سارنگ منبع: ![]() http://www.seyedalisalehi.com بچه ها این کتابو خودم خوشم اومد می ذارمش. | ||||||||
| |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: Neverland
نوشته ها: 5,110
(View Stats)
تشکرها: 54,599
تشکر شده 93,111 بار در 7,741 پست
کتاب مورد علاقه : Pride & prejudice حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد! ممنون | ||||||||
| |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹
نوشته ها: 2,133
(View Stats)
تشکرها: 5,656
تشکر شده 17,610 بار در 2,365 پست
حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز مُردهام باز خواهد گشت بو، بوی خوش پيراهن پدر، چُرتِ خُمارِ ظهر، عطر عجيب خوابگِل نَمور حاشيه، قطره، حوصله، شير آب چه شمارش صبوری! "دردت به جانم عَلو، بادم بزن بابا! بادبزن را از اين دست به آن دست خسته میدهم پدر بوی دريا و گندم و گريه میدهد. خُرد و خرابِ سنگ و تابه و طراز پهلو به پهلو که میشود شورهی خيسِ عرق در بناگوشِ مرده میدود "دردت به جانم عَلو، بادم بزن بابا! بو، بوی خوش پيراهن پدر چند ابر پراکنده بالای کوه پَرپَر پشهای بال ابروی پير عطر خيس حصير، بادبزن، بوريا، و زندگی که چيزی نيست که چيزی نبوده است: يعنی قشنگ سخت، سخت و قشنگ و ساده، خوش و گزنده و بیتاب، پيادهی غمگين، تبسم تلخ. "دردت به جانم عَلو، بادم بزن بابا! بو، بوی خوش پيراهن پدر و کودکی غمگين که قرنها بعد بیديده ... دريا را گريسته بود، قرنها بعد که هنوز هيچ آسمانی حتی کبوتر و باران را نمیشناخت وقتی که راهی نيست زندگی همين است ديگر: قشنگ سخت، و چند واژهی ترسخوردهی بیرويا مثل ترانه، مثل تابستان تابستان است حالا هم حالا هوای خانه پر از خنکایِ خواب و آسودگیست، دخترانم خوابند، هوای کولرِ کهنهسال پر از بوی حصير و شورهی خيسِ پيراهن است. من دورم از پدر دورم کردهاند از آن همه قشنگ سخت، عطر عجيب خواب، گلِ نمور حاشيه، قطره، حوصله، شيرِ آب، چه شمارش بیپايانی! باز هم تابستان است، اين ساعت روز، حالا پدر خواب است، - خواب میبيندخواب علو، عطر خيس حصير، بادبزن، بوريا: "دردت به جانم عَلو، بادم بزن بابا! ویرایش توسط -MARYAM- : ۳۰ آذر ۱۳۹۰ در ساعت ۰۶:۴۲ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹
نوشته ها: 2,133
(View Stats)
تشکرها: 5,656
تشکر شده 17,610 بار در 2,365 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز مالِ شما! میگويند من شاعرم از خودتان شنيدهام راست و دروغش با درياست چه باشم، چه نباشم باز در خواب کودکانِ نان آور نازنين خواهم گريست باز به خاطر شما از شب گليم و گهواره سخن خواهم گفت باز میروم بوسه از آسمان و تبسم از ترانه میآورم، چرا که من خود را در گريههای شما شُسته ام شريک رويا و غمخوار خستگان ...! من شاعرم عجيبِ نزديک به روحِ آب بسيار خسته به نماز نی، ناروا شنيدهی بیشکايتی که کلماتش از گوشه و کنار کوچه به خواب کبوتر آمدهاند کلماتش کوچکند، سادهاند، مالِ خودِ شماست و از خودِ شما بود که شبیب اران را زير چترِ گريه و گفتوگو به خانه آوردم. من رسيدم به آنچه از چراغِ آسمان باقی بود من از خودتان شنيدهام شاعرم فهمی از حافظ ربوده و رويايی که خواهرم فروغ ...! من آشنای آب و قانع به تشنگی ... دوستتان دارم که دوستم میداريد. لطفا نفر بعدی ...! من هم حق دارم يک اسمِ ساده نصيبم شود کسی برايم سيب و سيگار بياورد دمی بخندد نگاهم کند بگويد بَروبچهها ... احوالپرسِ ترانههای تواند، بگويد هر شب، ماه ... خواب میبيند که آسمان صاف خواهد شد. باز هم وقت ملاقاتِ گريه و گفتوگو تمام شد وُ کسی به ديدار دريا و ستاره نيامد. سِجلهای سوختهی ما پُر از مُهر و علامت به رفتن است. عجيب استمن به دنيا نيامدهام که پيچک و پروانه از من بترسند من مايلم يک لحظه سکوت کنيد ببينيد بَد میگويم اينجا که هنوز هم میتوان ترانه سرود، تنها به کوه رفت کبوتر و غروب و انحنای دامنه را ديد. آدمی را نامی بوده، نامی هست که گاه از شنيدن نابهنگامش برگشته، برمیگردد، اما سِجلهای سوختهی ما ...! بوی خوشِ سيب وُ سيگار نيمهسوز میآيد. ویرایش توسط -MARYAM- : ۳۰ آذر ۱۳۹۰ در ساعت ۰۶:۵۸ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹
نوشته ها: 2,133
(View Stats)
تشکرها: 5,656
تشکر شده 17,610 بار در 2,365 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز مثلِ بسياری ديگر تو هرگز قادر به گفتوگو با هيچ قفلِ بی کليدی نبوده ای، تو حتی حاضری که سَرشکستنِ سنگ را تاب آوری، تحمل کنی، يعنی يک جور با خود و اين خَش و خوابِ گريه کنار بيايی، اما بیخود به آينه بَد نگويی! تو میترسی ... از اندوهِ ماه لکهای بر دامنِ اين دفترِ سربسته بيفتد! تو دلواپس آن مرغ مهاجری که مبادا ديگر از برکهی باران به اين باديه نيايد! راستش را بگو ... نه خوابی مگر که ماه، نه بارانی مگر که ابر، نه صحبتی مگر که باد! ما اشتباه میکنيم که گاه به خاطر زندگی حرفهای ابرآلودِ بیهوده میزنيم. شما ... نه،اما من حاضرم تمام آسمان خستهی امروز را بر شانه تا منزلِ آن صبحِ نيامده بياورم، اما نگويم ستاره چرا صبور وُ ماه از چه پنهان است! قرارِ شکستن سرشاخههای بيد با بادِ نابَلَد است، چه کار به کارِ ما که از خوابِ نور حتی، در پيالهی آب آشفته میشويم! اسمی داشت، يادم رفت همين که شب از شوخیِ گرگوميشِ هوا میشکند من از تکانِ آرام پرده میفهمم باز پرندگانِ قلمکار اين کودری هوس کردهاند از کُنج و تُرنجِ پَرده به دَر شوند بدَر میشوند يکی يکی نُک بر شيشهی خاموشِ بسته میزنند، بعد که آوازِ درهمِ دريا می آيد پَرپَرپَر ... پنجره میشکند. ویرایش توسط -MARYAM- : ۳۰ آذر ۱۳۹۰ در ساعت ۰۷:۰۷ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹
نوشته ها: 2,133
(View Stats)
تشکرها: 5,656
تشکر شده 17,610 بار در 2,365 پست
حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز وابستهی واپسين اسم باد، هی بادِ بازيگوش! ما پيراهنِ آشنايان بسياری بر بندِ رختِ اين خانه ديدهايم. خودشان رفتهاند، نيستند، نمیآيند، و ما يک عده ابلهِ خاموش (فراموشِ گريههای خويش) فقط رَدپای ستارگان دريا را به دريا نشان میدهيم، يعنی که دلمان خوش است خوابِ ماه و کبوتر و بابونه میبينيم! تعبير درنگِ اندکِ دريا آيا همان مراقبتِ مادرانه از حبابِ کمحوصله نيست؟ من يکی باور نمیکنم که پيچک و پروانه از خوابهای خزانی باخبر شوند، فقط سدر کهنسال همين کوچه میفهمد که جای هر اره بر آرنج باغ جوانهی خُردی از خواب حادثه خواهد روييد. يعنی روييده است، میرويد. حالا بادهر چه هم بازيگوش ...! تاوقتی که ديگر هيچ کبوتری در خوابِ خانه نيست، ديگر از چه اين همه هی باد میآيد و آبستنِ پرهای خيس باران است؟ خيلیها گمان میکنند که تا آمدنِ آن مسافرِ خسته آن مسافر عزيز ... چه آينهها که میبايد از بام خانه به کوچه بيفتند، چه طُرهها که در خواب قيچیِ پُر سوال! <<<<<<<>>>>>>> پدر بيا به راه، بگو خلاص، برو به خواب. ديگر نه در کوچه میمانم نه به خانه برمیگردم پاک خستهام از حرفِ گريه، از خواب آدمی، ديگر هيچ علاقهای به التفاتِ اين و آن ندارم حتی به فهمِ سکوت، به صحبت سنگ، به بود، به نبود،به هر چه همين حدود! فقط میخواهم کمی بخوابم، بالای صخرهای از اينجا دور ... شبِ يک دامنه از بوی پونه و کتاب، يک بسته سيگار عکسی از "ریرا" و يک پيالهی آب. بعد انگار که نيامده رفته باشم. خداحافظ نسيمای غمگين من! در خانه همين که همه میروند همين که ناگهان خانه از خندههای هُدا از گفتوگوی آرام همسرم يا از سوالات سادهی نسيما تهی میشود، حس میکنم انگار اتفاقی در راهست جوری عجيب از تنهاییِ سکوت میترسم حتی نسبت به سايهی لرزانِ پردهها دو به شک میشوم، هزار فکر و خيال بیراه از مقصدِ يک مبادایِ بیهوده میآيند، سَرخود از خوابِ ديوارها عبور میکنند، و بعد ... حيرتِ نفهميدن حادثه، و بعد ... به هم خوردن آرايش سايهها، و يک هوای رهاشدن در شيئی، صدای ناشنيدهی دوری از سکوت، و رخسار مهآلود گمشدگانی که انگار از خوابِ عجيبِ دريا بازآمدهاند. من آنها را به وضوح عين همين آينه همين گلدانِ شکسته میبينم، آنها دست بر وَهمِ خوابآلودِ خانه میکشند و بعد بی که به من بنگرند همين طور دفترِ تازهترين ترانههای مرا ورق میزنند. حالا يکيشان دارد به آينه نزديک میشود يکيشان به گلدانِ شکسته نگاه میکند و او که بنفشهای به طُرههای روشنش بسته است آهسته و مهآلود و افسرده میپرسد: مگر تو چقدر بیچراغ از اين کوچه گذشته ای که بالا و پايينِ اين همه شبِ گريه را از بَری؟! سکوت کردهامبيرونِ خانه باد میآيد. حالا همه رفتهاند آن گوشهی رو به جنوب، دارند برای من آرامشِ بی پايانِ آسمان را آرزو میکنند. راحت میشوم خانه خيلی خلوت است تنها عطری عجيب از جامه های روشن آنها جا مانده است. حالا میفهمم چقدر شبيه عزيزان دلواپسِ من بودند همان خواهران غمگينِ سفرکردهی شما ...! چه زود گذشت! باز همان خندههای قشنگ، همان سوالاتِ ساده وُ همسرم ... که میگويد: قرصهايت يادم رفت، اما برايت نامهای رسيده است. ویرایش توسط -MARYAM- : ۳۰ آذر ۱۳۹۰ در ساعت ۰۷:۲۲ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹
نوشته ها: 2,133
(View Stats)
تشکرها: 5,656
تشکر شده 17,610 بار در 2,365 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز نقطهی وَه ...! تاج انار، تراشههای مداد، نُکنُکِ سينههای نوشتن، چند هفت و هشت همسايه، همآغوش، و حروفی خاموش در خوابِ دفتری کهنه که از قطارِ قديمی الفبا جا ماندهاند. فهمِ فرارِ مداد از نوشتنِ مشق، کسالتِ بیدليلِ شب، صبحِ بُريدن از خواب، کتابها بر باد، ترکه از آتش، ترانه از آب. چه فايده باز املای بامداد خسته را از روی دستِ بیترانهی اين همه ترکه بنويسيم؟ اين دايره روزی خطِ خوابآلودی بود اين خط خوابآلود روزی نقطهی ناتمامِ سطری از الف، از آينه، از صبحِ ما ... ما، ماسوای ستاره بود تا شبی که کودکی دفتر مشقش را زير گونههای ماه گرفت، و نقطه نپرسيداين دفترِ خوانا از کيست؟ نقطه بر سطرِ بیسوالِ نوشتن باريد، و ما ... در امتحانِ يک علاقهی شديد از ثلث آخرِ هر چه بوسه بود گذشتيم و ديگر از راه مدرسهبه خانه بازنيامديم! بی اسم است معلوم نيست هنوز هنوز معلوم نيست اين پرنده از کجا آمده است چرا آمده است اينجا کنار اين بوتهی بادنشينِ بیريشه چه میکند يا دارد آهسته با دیماهِ بیدانه چه میگويد؟ "هيچ! هيچ حرفِ خاصی از خوابِ آسمان با او نيست، فقط دارد به هایوهوی باد میگويد: من هم آشيانهام را دوست میدارم. معلوم نيست هنوز هنوز معلوم نيست اين قاصدکِ خسته از کجا آمده است چرا آمده است اينجا ميانِ سرانگشت اين خار بیخيال چه میکند؟ يا دارد آهسته با بادِ نابَلد چه میگويد؟ "هيچ! هيچ حرف خاصی از خواب خاطره با او نيست فقط دارد آهسته به بيابان بیسوال میگويد: من هم اين خارِ مانده از پاييزِ مُرده را دوست میدارم. معلوم نيست هنوز هنوز معلوم نيست من از کجا آمدهام چرا آمده ام اينجای آزرده از آوازِ گريه چه میکنم يا دارم آهسته با دیماهِ بیدانه و اين بادِ نابَلد چه میگويم؟ "هيچ!هيچ حرف خاصی از خوابِ آسمان با من نيست فقط دارم آهسته به آدمی، به خاطرهيا به آسمان بلند میگويم: من هم وطنم را دوست میدارم. ویرایش توسط -MARYAM- : ۳۰ آذر ۱۳۹۰ در ساعت ۰۷:۳۶ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹
نوشته ها: 2,133
(View Stats)
تشکرها: 5,656
تشکر شده 17,610 بار در 2,365 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز پنهانی میخواستم چشمهای ترا ببوسم تو نبودی، باران بود رو به آسمانِ بلندِ پُر گفتوگو گفتم: - تو نديديش ...؟! و چيزی، صدايی ... صدايی شبيهِ صدای آدمی آمد، گفت: نامش را بگو تا جستوجو کنيم! نفهميدم چه شد که باز يکهو و بیهوا، هوای تو کردم، ديدم دارد ترانهای به يادم میآيد. گفتم: شوخی کردم به خدا! میخواستم صورتم را از لمسِ لذيذِ باران فقط خيسِ گريه شود، ورنه کدام چشم کدام بوسه کدام گفتوگو ...؟! من هرگز هيچ ميلی به پنهان کردنِ کلماتِ بیرويا نداشتهام! بين راه ... میشود اينجا گوشهی همين گليمِ کهنه بنشينم؟ مسافرم تازه از راه رسيدهام، پيشانیِ شکستهام نشان میدهد که از مادر به خوابِ آب و آينه میرسم. دوری از بعضی چيزهای سادهی معمولی دشوار است، دوری از همين انارِ قشنگ يا آب و جارویِ همين پسين هوای همين سکوت سايههای بلند يا بوی صابون و نَمِ حصير ...! چه نور شکستهای، چه طاقی پُر کبوتری، چه هر چه هوای عجيبی! يکی دو ستاره ... پايينِ آسمان يکی دو تای خسته بالای بام. چه آبِ زلالِ خوبی از پای دامنه میآيد، میآيد میرود کجا که اين ساقههای نی رو به مغرب خميدهاند! میشود اينجا گوشهی همين تختِ شکسته بنشينم؟ خستهام مسافرم تازه دارم اسامیِ دوستانِ سالهای بابونه را به ياد میآورم: يک خطِ راست، انحنای ليزِ آب، آوازِ مرغِ کوه، ماه، ماهِ جلبکپوش، و يک عطرِ آشنا که هنوز نمیدانم از کجا میآيد، میآيد میرود کجا که اين همه خواب و خاطره، اين همه هوای دوست، دوری، دريا ...! چه ازدحامی دارد اين آسمانِ پاييندست، لکهی ابری شبيه کبوترِ طوقی، گُلگُلِ چند چراغ آشنا از دور، و رَد پای زنی کامل که در باران آمده بود، و میگويند به گمانم شبيه "ریرا" بود و میگويند گهوارهای با خود آورده بود ... ادامه نمیدهم، میترسم! آن سالها اين قهوهخانه اينجا نبود اينجا اين بيدِ کهنسال را نديده بودم همين طور ساده و بیسوال نگاهم نکنيد! دارد يک تکه از يک ترانهی آشنا به يادم میآيد، درست مثلِ همين امشبِ حالا بود: "غروب سهشنبه خاکستری بود" | ||||||||
| |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹
نوشته ها: 2,133
(View Stats)
تشکرها: 5,656
تشکر شده 17,610 بار در 2,365 پست
حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز سال کفشهايم را رفتگری پير پوشيده است جامههايم را کسانی که اصلا اهلِ اين کوچه نبودهاند، و دلم که مالِ خودم نبود و هنوز هم ميلِ عجيبی به همين چيزهای پيشِپا افتادهی ارزان دارد. فقط يک عدهی بخصوص میفهمند که شستنِ يکی دو لکه از آستين آينه چقدر دشوار است. برای رسيدن به آينه البته شکستن میخواهد، بايد يکی دو بار از دريا گذشته باشی تا طعمِ تَرشدن از شوقِ گريه را بفهمی! حالا من اينجايم بالانشينِ مجلس ملايکی آشنا که تازه از آوازهای آسانِ آدمی به همين چيزهای پيش پا افتادهی ارزان رسيدهاند. حالا چقدر دلکندن از چراغ و گفتوگو دشوار است! من آن پايين خطوطی خوانا از خاطراتِ شما را جا گذاشتهام و حس میکنم هنوز طلبکارِ يکی دو بوسه از دوستانِ مَحرمِ آن همه قرار نيامدهام! من دارم به وضوح ... شما را میبينم بارانی که بيرونِ خانه میبارد، پردهای که نَمنَمِ باد، يا اناری آنجا که خيس خاطره میلرزد! شما غمگين و بیسوال، هوا گرفته و من که پیِ نشانیِ کسی در جيبِ آخرين پيراهنم باز به خانه برگشتهام. من اينجايم کنار سفره نشستهام يک شعرِ ناتمامِ من آنجا جوری در خوابِ خطخوردهی همان ورقپارههای بیحوصله جا مانده است. بيرون چه بارانی گرفته است! گريه نکن نسيما من از اين پيشتر نيز با مرگِ عزيزِ خود آشنا بودهام، ما بارها به شوخی از لبهی تيز هر تيغی عبور کردهايم دوباره هم به واهمههای بینشانِ همين زندگی بازآمدهايم. گريه نکن بابا، من هرگز نمیميرم! | ||||||||
| |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹
نوشته ها: 2,133
(View Stats)
تشکرها: 5,656
تشکر شده 17,610 بار در 2,365 پست
حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز چمدان چقدر برای بستنِ چمدان و خاموشیِ چراغ بهانه آورده بود! کليدِ کهنه در دستش بود وُ باز پیِ چيزی شبيه بستنِ گريه به باران میگشت. انگار هيچ ميلِ روشنی به امکانِ تشنگی نداشت، از آبها، آينهها، آدميان وُ آرزوهای دورشان بريده بود، نگران مینمود، يکجوری دلواپسِ گلدانِ ياس و اَبايی و نيلوفر، هی در مرورِ يکی دو خاطره ... قدم میزد، حتی قدمهای خستهاش را تا کنار جدولِ شکستهی کوچه شمرد، يک لحظه آمد که برگردد يک لحظه ماند و گمان کرد عطسهی دورِ ستارهای شنيده است. انگار چشم به راهِ کسی پی کتابی چراییِ چيزی هنوز نگرانِ گمشدنِ گوشوارههای دريا بود. اين بار جورِ ديگری روی دريا را بوسيد، يکی دو آدينه مانده به آخر آبان بود گفت: با آن که رفتنِ هميشهی ما با خوابِ نيامدن يکیست، اما من دوباره نزدِ نزديکترين کسانِ خود برمیگردم. يک روز، دو روز، سه روز و هنوز ...! پس کی؟ کی کبوتر غمگين، برادرِ بينا، ستارهی نيمسوز؟ حالا يکی میگويد هر جا که هست همين حدودِ آشنا با ماست، يکی میگويد من خودم ديدم شبيه کبوتری از بالِ بيد پَر زد و بالای آسمان رسيد، و بسياری هنوز بر اين باورند که ديگر تو برای بستنِ چمدان و خاموشیِ چراغ بهانه نخواهی آورد. حوصله کُن! حدس میزنم که هوا روشنتر خواهد شد مردم، آسوده آسمان، آبی ماه ... بیخيال و ستاره به خواب، و من که باز با همين سيگارِ لعنتی راهِ خود را خواهم رفت! بعدها میفهميد! يعنی يکیيکی میآييد بالای مزارِ ماه مینشينيد و آهسته میگوييد اين شعرِ ساده از تو نبود آسمان يادت داد. گاه بايد از شدت سادگی به ستاره رسيد. ديدی هوا روشن شد مردم، آسوده آسمان، آبی ...! حالا فقط يکی دو صبحِ ديگر تحملم کنيد، پشتِ سرم، صدای پَرپَرِ پروانه میآيد ماه میآيد، يک سلسله ستاره ...، ستارهی روشن، حتی يک عده هنوز ...! ديدی هوا روشن شد! آشغالهای دَمِ در خانه خيلی روشن است ديگر سرم برای اين سکوتِ شکسته هم درد نمیکند. سخن بسيار است دارد يک آوازی به يادم میآيد بلند میخوانم همه رفتهاند خيالم آسوده است بلند میخوانم حتی اگر پنجره باز باشد، يا کسی در کوچه بشنود که باد، که باد خواهد آمد و تمام اين آشغالها ...! آرام بگير خانه خيلی روشن است نوری خالص از خواب روز میتابد، پَرپَرِ حواسِ پرستو در باد، يک نوع رهاییِ خوابآلودِ آشنا با ما، و حسی سر به هوا که بوی جانماز قديمی مادر بر طاقیِ نَمدارِ بیدريچه میدهد. ویرایش توسط -MARYAM- : ۳۰ آذر ۱۳۹۰ در ساعت ۰۸:۴۳ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| ،باران, ،تو, بود, بودم, تایپ, ساده, سید, صالحی, علی, نبودی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| گاه و بی گاه | NAVA22 کاربر سایت | NAVA22 | تایپ کتاب | 12 | ۳۰ بهمن ۱۳۹۰ ۰۶:۳۲ بعد از ظهر |
| ديرآمده ای ریرا! باد آمد ... | علی صالحی | تایپ | NILOUFAR | کتابهای کامل شده | 35 | ۱ آذر ۱۳۹۰ ۰۴:۳۳ بعد از ظهر |
| زمزمه های ازلی | سيد علی صالحی (تایپ) | Star-crossed | تایپ کتاب غیر رمان | 10 | ۱۷ آبان ۱۳۹۰ ۱۱:۳۶ قبل از ظهر |
| سمفونی سپيده دم | سید علی صالحی | تایپ | حاجی بلا | کتابهای کامل شده | 34 | ۴ مهر ۱۳۹۰ ۰۹:۰۸ بعد از ظهر |
| نبودی اگر تو | مارک لوی (تایپ) | آویژه | جزیره متروکه کتاب | 15 | ۲۵ آبان ۱۳۸۹ ۰۱:۰۳ بعد از ظهر |