| |||
| |||||||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #21 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: مشهد
نوشته ها: 470
(View Stats)
تشکرها: 1,558
تشکر شده 2,302 بار در 502 پست
کتاب مورد علاقه : بر باد رفته حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز عزیزم می شه من تا 179 رو تایپ کنم؟ | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #22 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 12,089
(View Stats)
تشکرها: 67,486
تشکر شده 214,132 بار در 14,665 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!![]() | ||||||||
| |
| | #23 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: طهران
نوشته ها: 1,447
(View Stats)
تشکرها: 5,696
تشکر شده 4,375 بار در 1,359 پست
کتاب مورد علاقه : شکر تلخ حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز سلام ![]() 10 صفحه لطفا | ||||||||
| |
| | #24 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,022
(View Stats)
تشکرها: 108,073
تشکر شده 197,375 بار در 18,595 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | بدون امتیاز : 0 امتیاز دیر باریدى باران ... دیر... من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! | ||||||||
| |
| | #25 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت: زير دماي 40 درجه
نوشته ها: 819
(View Stats)
تشکرها: 10,224
تشکر شده 4,749 بار در 813 پست
کتاب مورد علاقه : خانواده تيبو، برباد ر حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز از ص 156 تا 159 از اونجا كه اقاي من عاشق پسر بود گفتم تا تنور داغه خميرو بايد چسبوند گفتم يه روز به شوهر براي ننه ام دلواپسم گفت: باغروز زن مني مال مني فقط تو خونه مني گفتم با خودم : اقام مي گفت به موقع شوهر بامرام كمه ديدي ديدي دختر خانم كه حرف حق مال اقاي ادمه گفتم يواش با ناز و تب كه حاج رسول راضي شو و نكن غضب فرياد كشيد: اي ضعيفه اروم بگير انقدر نكن منو دلگير كي دو سال جون مي كنه نون مياره اب مياره اون كيه كه واسه تو كاكل زري ات چوب مي شكنه پول مياره گفتم با غضب اي بي نصب ننه و اقام پونزده ساله منو به دندون كشيدند نونم دادند به جاي اب دوغم دادند مي كشيدند تو اون سالها منت هيچ چيزم نبود حالا برام سر مي كشي روتو مي كني كبود؟ يهو اخماش تو هم رفت نگاش به جنگ من رفت بقچه مو بست به سرعت بچه مو داد به دستم گفت برو گمشو بيرون بي خود به تو دل بستم گفت برو اي بيچاره هر چيز يه قدري داره دختر اصغر كاه كش چه شاني به من داره گفتم كه بي مرامي نبيني جز سياهي گفت اره بي مرامم برو كه زن نخواهم انداختم از خونه بيرون شدم باطفلكم حيرون نه ترسيدم نه موندم يه اية الكرسي خوندم گفتم يا علي يا مدد مي رم كه برم مقصد دو سه روزي طول كشيد تا چشمام ده و بديد تا رسيدم به خونه دلم گرفت هي بونه نكن اقام دعوام كنه نكنه جيغ و هوار كنه نكنه منو برگردونند از اين هم منو برونند گفتم كه بد بد ارد در مي زنم هر چه پيش ايد خوش ايد تا در زدم اقام درو روم باز كرد منو كه ديد خودشو تو بغلم رها كرد گفتم اقا ناراحتي غصه داري ننه كجاست ؟ گفت دخترم عزاداري ننه ات الان پيش خداست يهو پاهام سست شدند نگاهم افسرده شد بچه رو دادم به اقام تنم رو فرش ولو شد چشمامو كه باز كردم اقام بالا سرم بود نگاهش خسته بود دستش روي سرم بود گفتم اقا پسر من براي تو يادته دلت پسر مي خواست تحفه من براي تو اشك از چشماش جاري شد نگاهش مهتابي شد گفت اقا جون نمك نپاش به زخم من مي خوام كه فرياد بزنم عشق من و دختر من دلم پوسيد تو اين خونه هي مي گرفت تو رو بونه اما حالا كه اينجايي نفستم مقدسه اينو بدون كه اقات همه كاراش بدون قصد و غرضه گفتم اقا انگار مي گي دوستم داري ؟ گفت : معلومه سر به سر من مي زاري ؟ گفتم اما شوهر من محكم زده بر سر من برام شده يه اهرمن حتي اگر رگ بزنن از گردنم هر روز و شب ادم بيارند عقبم پاي بازگشت ندارم با خنده گفت بخواي بري ديگه خودم نمي زارم گفتم : اقا بچه مو به تو مي سپارم حس مي كنم جون ندارم گفت : اي اقا خسته شدي از راه دور كوفته شدي گفتم : اقا خوابم مياد اجازه هست كه بخوابم ؟ گفت : بخواب اي عروسك كه من ديگه هيچ كس رو جز تو ندارم . انشايم كه تمام شد همه كلاس برايم دست زدند . هم خوشحال شدم و هم خجالت كشيدم . اقاي پور عالي دستي به سرم كشيد و گفت : افرين پسر خوب و بعد رو به كلاس گفت :" ديديد بچه ها چطور انشا اين دوستتون هم حاوي پيام بود و هم شعر و داستان ، اين نشون مي ده كه شاهين پسر باهوشيه و كلي روي موضوع انشا فكر كرده تا اين كه توانسته انشايي به اين جذابي بنويسه كه همه ما را نيز تحت تاثير قرار بده ،واقعا كه پسر متعهدي است ." و از بچه ها خواست كه دوباره مرا تشويق كنند و بچه ها اين بار با صداي بلندتر برايم دست زدند . براي اولين بار و بعد از مدتها اقاي پور عالي در كلاس نمره بيست داد . در حقيقت من اولين و تنها كسي بودم كه از او بيست مي گرفتم . زنگ استراحت كه خورد اقاي پورعالي مرا نزد خود صدا كرد و از من خواست كه حتما در هفته اتي با بزرگترم بروم و من كه حدس مي زدم مي خواهد حسابي مرا تشويق مند و سفارشم را به خانواده ام بكند تا از استعداد من به نفع خودم بهره برداري كنند كلي از پيشنهادش خوشحال شدم و يك لحظه احساس كردم كه اقاي پور عالي را خيلي دوست دارم ، او جوان خوش تيپ و خوش چهره اي بود ، چهارشانه و قد بلند ، هميشه كفش هايش براق ، دندانهايش سپيد و بوي ادكلن هاي قيمتي مي داد ، زياد نمي خنديد اما هميشه لبخند به لب داشت ، ان روز هم موقع خداحافظي مثل يك مرد با من دست داد . به خانه كه رسيدم با نهايت ذوق انشايم را نشان همه دادم و البته توضيح هم دادم كه اقاي پورعالي اولين باري است كه نمره 20 به انشاي كسي مي دهد . مادر درحالي كه سعي مي كرد خودش را بيش از پيش خوشحال نشان دهد گفت : " افرين پسر گلم ." شهرزاد هم دستي به سرم كشيد و گفت :" حتما برايت جايزه مي خرم ." و شهلا بلافاصله در جواب شهرزاد گفت : "افرين فكر خوبيه ." دايه منيژه هم در حالي كه غذاي مرا داخل سيني مسي لبه دار بزرگي مي اورد گفت :" من از اولش هم مي دانستم اهين پسر باهوش و با استعداديه و مادرم در جواب دايه گفت : "هر چه باشد دايه اش شماييد ديگر" دايه هم قري به خودش داد و به مادر گفت :" اختيار داريد از كوزه همان برون تراود سفر را دوست ميدارم مقصد من رفتن است .... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #26 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,022
(View Stats)
تشکرها: 108,073
تشکر شده 197,375 بار در 18,595 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | بدون امتیاز : 0 امتیاز بیایدددد سهم بگیریددددددددد | ||||||||
| |
| | #27 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت: شهر بارانهای نقره ای
نوشته ها: 36
(View Stats)
تشکرها: 19
تشکر شده 131 بار در 28 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز عزیزم 160 تا 179 را دادی به من الان تا 165 تایپ کردم و میبینم به کس دیگه ای تا 179 را دادی بالاخره من چه صفحه ای را تایپ کنم؟ یه کم قاطی شده ها از 160 تا 179 دست 2 3 نفره | ||||||||
| |
| | #28 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,022
(View Stats)
تشکرها: 108,073
تشکر شده 197,375 بار در 18,595 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | بدون امتیاز : 0 امتیاز | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #29 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت: شهر بارانهای نقره ای
نوشته ها: 36
(View Stats)
تشکرها: 19
تشکر شده 131 بار در 28 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز اون اسکن کتاب که به ن دادی از 160 تا 179 هستش اسکن چند نفر دیگه هم مثل من بود من چیکار کنم؟ | ||||||||
| |
| | #30 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: """Mashhad"""
نوشته ها: 2,349
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : twilight حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز به من 5 صفحه بدین لطفا ![]() و مـَن زن شدَم، تحَمُلی پایدار... یِک دنیا... از سیبی گفت که مَن چیدَم... ولی هیچکس نگفت... نشان عشق... سیب سرخی شد... که من به آدم دادم.. ![]() | ||||||||
| |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| بختیاری, تایپ, دختر, فراخوان, من, نودوهشتیا, نیستم, پگاه, گروهی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو 2 ( شهره وکیلی ) | تمام | ستاره یخی | فراخوان تایپ | 148 | ۷ دي ۱۳۹۰ ۰۴:۰۹ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (ناهید سلیمانخانی) جلد 2 | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 191 | ۳ شهريور ۱۳۹۰ ۱۲:۰۰ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (فاطمه جمشیدی) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 126 | ۱۴ مرداد ۱۳۹۰ ۰۱:۳۳ بعد از ظهر |