| |||
| |||||||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #171 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت: شهر بارانهای نقره ای
نوشته ها: 36
(View Stats)
تشکرها: 19
تشکر شده 131 بار در 28 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز فصل سی و یکم بهار فصل لطافت است، فصل گل و عطر و رایحه و همین خصوصیاتش است که باعث می شود مثل مادری مهربان دلسوز و با مدارا فرزندانش را که ما باشیم خسته و کسل بار آورد، چرا که اکثر صبح ها را تا به ساعت یازده در رختخوابم بودم و بعدازظهرها نیز چرتم ترک نمی شد از آن طرف ساعت نه شب به رختخواب می رفتم، البته اغراق که نکنم خودم را پایبند به مسوولیتی نمی دیدم که این طور ثانیه ها فرصت ها و روزهایم را خروپف می کردم و به هوا می دادم مگر این که بخواهم دو روز در میان حیاط را جارو و یا هفته ای یک بار آب استخر را عوض کنم تا این که یک روز خودم از این همه کسلی و سردرگمی خود خسته و خجل شدم. حالا دیگر منصور هم ازدواج کرده بود و به اصفهان رفته بود و جالب این که مدیریت های یکی از شرکتهای معتبر وابسته به ذوب آهن اصفهان را نیز به چنگ آورده بود، سر و سامان گرفتن منصور و ته قافله بودن خود را که می دیدم بیش از پیش احساس حقارت می کردم تا این که آخرین باری که محمد و شهلا را در خانه عمو وثوق دیدم از محمد خواهش کردم که حداقل چند تایی از کتاب هایش را برای من مدتی به قرض بدهد و او دو هفته بعد از آن، چهار جلد کتاب به نام جنگ و صلح از لئون تولستوی برایم آورد البته حجم زیادش مرا به تنبلی در خواندن واداشت. اما چند صفحه ای از جلد اولش را که خواندم راغب شده و حتی شب ها را تا دیروقت مطالعه می کردم و کمتر از دو هفته هر چهار کتاب را خواندم و یا به قول شهرزاد بلعیدم، بعد از خواندن همین کتاب ها بود که بعد از مدت ها حس کردم احساس خوبی دارم یک احساس خاص، هم غریبه و هم آشنا که وقتی بر آن فائق آمدم دانستم که من هم می توانم قلم بزنم می توانم از قدرت تخیلم استفاده کنم و اندیشه و تخیلات خود را به هم آغشته ساخته و با قلم در قالب کلمات بر آن ها جان ببخشم، می توانستم یک نویسنده باشم کتاب بنویسم و شاید روزگاری معروف می شدم، کسی چه می دانست؟ مگر همین آقای تولستوی وقتی که از شکم مادرش بیرون آمده نویسنده بوده، قطعا نه! بلکه بعدها با کشف استعدادش و بها دادن به آن خودش را در سطح دنیا نامی و مشهور ساخته و به حق که قلم خوبی دارد و شهرتش زاییده لیاقتش است. با همین اندیشه بود که با خود عهد بستم به جای بیکاری، کشتن زمان حال و چشم دوختن به آینده ای که نامعلوم و مبهم است، دست به قلم شوم چرا که خوب که دقیق می شدم در می یافتم که آینده در حقیقت همین زمان حال است، آینده همان فردا و پس فردایی است که من در تکرار و بیهودگی و بی توجه به ساعت هایش آن را سپری می کنم و این حتی وقتی این زمان آینده کذایی هم برسد باز هم به زمان حال تبدیل می شود و من باز هم با چشم دوختن به واژه ای به نام آینده از فرصتهای خود چشم می پوشم، تنها حالاست که وجود دارد چرا که آینده لحظه زمان حال دیگری است. این احظار همچون قطار سریع السیر از مغزم می گذشتند و مرا بیش از پیش آگاه می کردند. یک لحظه احساس کردم خداوند سایه لطف و مرحمتش را شامل حال من ساخته چرا که می توانم افق اندیشه وسیعی داشته باشم، اندیشه ای که از همین حالا شالوده باقی زندگیم را به روی آن بنا می کردم و به راستی که بزرگترین مرحمت خداوندی همان درست اندیشیدن است. این درست بود که من حداقل این چند ساله اخیر را در کمال ناباوری و ناعدالتی از لطف و مهر مادری و البته پدری فارغ شده بودم، عزیزترین خواهرم را جلوی چشمان خود از دست داده بودم و حالا شکنجه شدن خواهر کوچکم را می دیدم ولی با خود می گویم: (( آیا اگر تمامی این مصائب و مشکلات را نداشتم، آیا اگر از ترس نیشترها و کنایه های زری خانم و ترس از وحشت از خانه درندشت تاریک و بی مهر به اتاقم پناه نمی آوردم و بعد برای فرار از تنهایی ام از دامادمان کتاب مطالبه نمی کردم و بعد شیفته داستان و در نهایت به یک نیاز درونی خود که حس نوشتنم بود پی نمی بردم و به جای آن هر روز را مثل اشراف زاده های واقعی حتی صبحانه ام را به روی تخت خوابم می خوردم و باقی روز را به تفریح و تفرج می پرداختم و شب ها را با شکمی باد کرده و معده ای نفخ کرده به آغوش خواب می رفتم آیا می توانستم روزی مقل امروزه را در میان تقویم زندگانی ام پیدا کنم. روزی که در آن تنها من به یک انسان هدفمند و امیدوار تبدیل شدم، حالا من پسری هستم اگر چه به قول زری خانم کوسه و بی ریش و دور از هیکل و عضلات مردانه بودم اما دیگر به قول و تعبیر پدر بی عرضه و بی عاقبت نیستم چرا که می خواهم با قلم زدن در نقش زدن خوشبختی ام با خود سهیم باشم، می خواهم برنده باشم و روزگاری را بیافرینم که پدر بر خلاف حال و گذشته به من افتخار کند و دوباره مرا با لفظ شیرین شاهینم صدا کند ولی این وسط تنها یک مشکل خیلی کوچک وجود داشت و آن هم در دسترس نبودن ابزار برای نویسندگی ام بود به جز چند دفترچه قدیمی که تا نیمه پر بودند از مشق های سیاه گذشته و سه چهار برگه سفید که برای طراحی بود چیز دیگری نداشتم. با آن که دل در دل نداشتم تا هرچه زودتر با هدفم در آمیزم آن شب را تنها با اندیشه هایی که در مورد نوشتن داستانهایم و مضمون آن ها می بود به خواب رفتم و فردا انتظار کشیدم تا زن عمو منصور خدمت کارشان را بفرستد به دنبال من و شهرزاد که مثل همیشه بعد از دو هفته به دیدن شهلا و محمد و خواهر زاده هایمان برویم. آن وقت می توانستم از محمد بخواهم برایم یک بسته کاغذ و یا دفتر بیاورد تا این که انتظارم با آمدن محمد به خانه عمو وثوق پایان پذیرفت. اما این بار شهلا همراهش نبود، وقتی پرسیدم که چرا شهلا را نیاورده او گفت: (( سختش بود، یعنی می دانی قرار است تا سه ماه و چند روز دیگر بچه اش را به دنیا بیاورد)) با هیجان پرسیدم: (( مگر آبستن است)) خندید و گفت: (( نمی دانستی! عجب برادری هستی ها)) و دستش را به پشتم زد و گفت: (( بچه ها هم چون نزدیک امتحاناتشان بود نشد که بیایند راستش با تو که رودربایستی ندارم، من خیلی راغب بودم که پیش شهلا می ماندم ۀخر این ماه های آخر باید بیشتر مواظبش باشم اما شهلا اصرار داشت که حتما بیایم و احوال شما را بپرسم، راستی چقدر خوب است که قرار شد از اول خرداد ماه به شما و دکتر وثوق دو خط تلفن بدهند)) با اشتیاق گفتم: (( راستی؟ نمی دانستم)) باز هم خندید و گفت: (( مثل غارنشین ها از همه جا بی خبری پسر، تلفن که داشته باشید، همه چیز عالی و بر وفق مراد می شود، آن وقت هر روز با هم صحبت می کنیم، تلفن واقعا وسیله مفیدی است)) خنده ای کوتا کردم و گفتم: (( راستش تا به حال با تلفن کار نکرده ام، اما باید بگویم حالا که آمدی خیلی عالی شد)) - چطور؟ - راستش می خواهم برایم سه چهار تایی دفتر یادداشت بیاوری یعنی اپر می شود به من قرض بده. خنده ای از روی کنجکاوی کرد و گفت: (( البته که می آورم اما می توانم بپرسم برای چه می خواهی؟)) سرم را زیر انداختم و گفتم: (( راست می خواهم بنویسم احساس می کنم می توانم یک نویسنده باشم)) دهانش از تعجب وا ماند، با دستانش مرا تشویق کرد و گفت: (( بسیار عالی! البته که چه فکر بکری کردی، اگر یادت باشد من این موضوع، یعنی استعداد تو در نویسندگی را ده سال پیش از این به تو گفتم، یادت می آید، من که هنوز آن انشاء زیبایی را که در قالب شعر نوشته بودی و زندگی یک دختر دهاتی بود را به خوبی به یاد دارم، از همان موقع من به استعداد تو ایمان آوردم، حتی به شهلا هم گفتم)) و بعد گونه مرا محکم بوسید و گفت: (( راستش من هرچه دارم از تو دارم، زندگیم را شهلا را و بچه هایم را که همه اینها برایم عزیزند، باور کن هر کاری که تا آخر عمرم از دستم برآید برایت می کنم، تو هم سعی خودت را بکن، کافی است که اتکا به نفس داشته باشی همه چیز حل است)) خدا می داند که از شنیدن تشویق ها و حمایت های او از خودم تا چه حد خوشحال و خرسند شدم. درست مثل پرنده سبک باری که به آسمان ها پر می کشد، خداوندا از تو متشکرم، لطفا بر این روزهای پر سپیده من بیفزا که از آن ها کم نکن، هنوز دو روز از درخواست من از محمد نگذشته بود که محمد از تهران پیکی فرستاد و همرا آن سه جلد دفترچه بسیار قشنگ با یک دسته برپه کاغذ به دستم رساند به محض این که دفترچه ها به دستم رسید، معطل نکردم و از همان ساعت شروع به نوشتن در مورد یکی دو تا از داستان هایی که قبلا با ذهنم مشورت کرده بودم. و توانستم نوزده داستان کوتاه آن هم در عرض کمتر از دو ماه بنویسم و در این مدت دو بار دیگر محمد را دیدم و او هر بار برایم دفترچه های یادداشت می آورد و آخرین داستان نوشته شده ام را می خواند و کلی مرا تشویق می کرد و این تشویق ها و حمایت های او روحیه مرا مستحکم تر از گذشته می ساخت. بعد از آن نوزده داستان چهار داستان دیگر نیز نوشتم با این تفاوت که یک صفحه در میان اشکالی را که مربوط به داستانم می شد طراحی می کردم یعنی یک کتاب داستان مصور و این خیلی زیبا بود تا این که باز هم محمد به خانه عمو وثوق آمد. من به ۀن جا رفتم تا او را ببینم این بار داستان های مصورم را نشانش دادم و او که کم مانده بود از شوق و حیرت پی بیفتد پیشانی ام را بوسید و گفت: ((شاهین جان من واقعا به تو افتخار می کنم)) من نیز گونه اش را بوسیدم و تشکر کردم و بعد از آن به حیاط منزل عمو وثوق رفتیم و شروع کردیم به قدم زدن، از او حال شهلا را پرسیدم و محمد گفت نزدیک به یک ماه دیگر فارغ می شود و در مورد خواهرزاده هایم شهین و نسرین نیز اذعان داشت که آن ها بسیار درس خوان و مودب بار آمده اند و محمد و شهلا از هر دوی آن ها کمال رضایت را دارند و شهین دختر بزرگشان هنوز هم نمی داند که شهلا مادر واقعی او نیست و در حقیقت خاله اوست هر چند که میان مادر واقعی اش و شهلا هیچ فاصله ای نمی دیدم چرا که از همان روزی که شهین به دنیا آمده بود و به آغوش شهلا سپرده بودنش، و شهلا مثل یک مادر واقعی او را بزرگ کرده بود و بعد با هم در مورد پدر صحبت کردیم و محمد بی نهایت از این تغییرات شگرف اخلاقی در پدر اظهار شگفتی می کرد، چرا که می شگفت در اولین برخوردی که روز خواستگاری با پدر داشته آن قدر او را مهربان، صمیمی، با عاطفه و البته صبور و دانا دریافته بود که حالا به هیچ وجه نمی تواند به مقایسه این اتابک خان جدید با آن اتابک خان قدیمی بنشیند، هر چند که در پایان گفته هایش اظهار کرد که گذر زمان شخصیت انسان ها را متحول می سازد و راست می گفت، چرا که پدر نیز دست خوش همین تحول البته از نوع هولناک آن شده بود، خلاصه آن روز آن قدر در مورد خاطرات گذشته و یا آدم های گذشته و قدیمی صحبت کردیم تا این که نوبت به دایه منیژه رسید، به محض آن که اسم دایه منیژه را به زبان راندم محمد با هیجان گفت: (( راستی شاهین جان، خوب شد که گفتی، امروز خبر مهمی برایت داشتم، با اشتیاق پرسیدم: (( چه خبری)) در حالی که هنوز مشتاق بود، خبرش را برایم بازگو کند گفت: (( فکر می کنم این خانم منیژه را پیدا کرده ام، البته فکر می کنم)) از خوشحالی دست هایم را به هم زدم و گفتم : (( فکر می کنی؟ چطور مگه؟)) در حالی که مرا دعوت می کرد کنار حوض بنشینم گفت: (( قضیه اش مفصل است)) و خودش لبه حوض نشست و پاهایش را روی هم انداخت، ولی من از هیجان زیاد نمی توانستم یک جا بنشینم با بی قراری گفتم: (( خوب لطفا زودتر جریانش را برایم بگو)) لبخندی زد و با تایید این که مطمئن نیست این منیژه خانم همان دایه منیژه ای باشد که به دنبالش هستیم گفت: (( یک هفته پیش یکی از شاگردان ممتاز کلاس اول به نام علی اصغر به شدت تب می کند و همان جا سر کلاس حالش به هم می خورد تا این که خود من و معلم کلاس شان او را به بهداری نزدیک مدرسه می بریم دکتر تا حال علی اصغر را دید دستور داد به بیمارستان منتقل و همان جا بستری اش کنند. خلاصه همراهش به بیمارستان رفتیم و تازه فهمیدیم که پسر بیچاره جزام گرفته، خوره به جانش افتاده بود. کنار پیشانی اش زخم قهوه ای و کدر بود اما ما گمان می کردیم به خاطر بازی های کودکانه است که زخمی شده، ولی وقتی دکتر معالجش گفت حالش وخیم است و خوره دارد تمام تنمان لرزید، البته من و معلم هیچ تماسی با این بچه نداشتیم ولی بیچاره حسین قلی فراش مدرسه تمام مدت علی اصغر را در آغوش گرفته بود، به خاطر همین چیزی به او نگفتیم مبادا که حول برش دارد، اما فردای آن روز مامورهای بهداشت مثل مور و ملخ به مدرسه ریختند، حسین قلی را به همراه نزدیکترین دوستان علی اصغر برای قرنطینه کردن همراه خود بردند و بعد رئیس بهداشت منطقه همراه با من و چند تن دیگر به آدرس خانه علی اصغر رفتیم، مادر علی اصغر که پشت در ظاهر شد در حالی که نیمی از صورتش را پوشانده بود خودش تا چشمش به ما افتاد شروع کرد به گریه زاری و اعتراف بر این که جزامی است فقط قسم می داد که پسرش را نجات دهیم و بعد او را همراه آمبولانس به آسایشگاه مرکزی مخصوص جزامی ها بردیم، همان روز پسرک بیچاره اش علی اصغر در بیمارستان جان سپرد طفلکی طاقت نیاورده بود همین دیروز بود پرونده علی اصغر را مطالعه می کردم، نام مادرش منیژه بود، سنش معلوم نبود، اما علی اصغر به تنهایی با مادرش زندگی می کرد و البته خود مادرش روز ثبت نام اذعان کرده بود که قبلا دایگی می کرده، اما حالا مدت هاست که بی کار است، از شوهرش هم جدا شده اما پول برای نگه داری و سرپرستی علی اصغر به اندازه کافی دارد و چه می دانم خیلی حرف های دیگر، آخر مدرسه ما روی ثبت نام بچه ها حساسیت خاصی به خرج می دهد چه فایده، چرا که می دانستم روزی این مادر نالایق با بی فکری، هم و هم فرزندش را بدبخت می کند)) من که تمام مدت با دقت گوش به حرف های محمد سپرده بودم پفتم: (( حس می کنم خودش است یادم می آید مادر خدابیامرزم همان سال آخری را که زنده بود می گفت دایه را دیده که ازدواج کرده، حسم خیلی قوی است که خودش باشد، حالا چطور می شود او را دید)) محمد با فراست خاصی گفت: (( برای چه می خوای او را ببینی حالا صفحه 550 تا صفحه 559 را که نوشته بودی، حتی نوشته هایت را همراه خودم آورده ام، حالا من نیز مثل تو از همه چیز آگاهم شاهین سرش را به سینه منصور چسبانید، منصور در حالی که نفس هایش به شماره افتاده بود ادامه داد: (( محکم باش شاهین، همه ما انسان ها در زندگی دغدغه داریم اصلا مشکلات برای ما انسان هاست، خدا با همین مشکلات ودغدغه هاست که بنده هاش را محک می زند و آزمایش می کند، حال هر کس دغدغه خودش را به نوع خودش دارد قرار نیست همه یک نوع مشکل داشته باشند، منتها من بر این اعتقادم که هر چه دغدغه آدمی فراخ تر باشد یعنی آزمایشی که خداوند بری آن بنده اش مقرر کرده سخت تر است و باز این بدان معناست که خداوند روی آن بنده اش بیشتر از بقیه حساب می کند که چنین بر او سخت گرفته، درست مثل معلمی که بر حسب میزان انتظارش از دانش آموزان امتحان می گیرد، یعنی درست هم سطح با خودش خوب می داند که دانش آموزانش تا چه حد می توانند پاسخگو باشند و هیچگاه هیچ سوالی را خارج از عهده کامل پاسخ گویی دانش آموازانش بر اساس منطق علمی اش قرار نمی دهد، پس خدا هم مطمئن بوده که تو اگر بخواهی می توانی بر این مشکل فائق آیی، ولی تو حتی لحظه ای نخواستی که مبارزه کنی تنها میدان را ترک کردی، مطمئن باش برای هر مشکلی هزاران راه وجود دارد، هزاران راه که ما از وجود آن بی خبریم، تنها کافیست که آن ها را به کار ببریم تا در نبرد زندگی پیروز باشیم و نه سرخورده که نه این دنیا و نه آن دنیا را برای خود داشته باشیم. صحبت هایش که تمام شد دیگر به نزدیک اتومبیل رسیده بودند، منصور در اتومبیل اش را باز کرد و شاهین را جلو نشاند و خودش به سرعت پشت فرمان نشست و پایش را روی پدال گاز فشار داد و گفت: (( در این نزدیکی یک قهوه خانه است، یک مبارز اول باید انرژی داشته باشد)) شاهین به زحمت لبخندی کمرنگ زد و دوباره چشمانش را بست، به قهوه خانه که رسیدند شاهین یارای پیاده شدن از اتومبیل را نداشت. بنابراین منصور تنها به قهوه خانه رفت و بعد از مدتی کوتاه با یک سینی دوغ و ماست محلی و خیار و پنیر و نان محلی به جانبش آمد، با یک کوزه پر از آب خنک که شاهین نیمی از آن را بلعید و نفس تازه کرد. بعد از آن منصور لقمه های کوچک نان و پنیر و نان و ماست را می گرفت و با صمیمیت هرچه تمام تر در دهان شاهین می گذاشت و شاهین تنها با نگاه خسته اش از او تشکر می کرد. بعد از آن منصور با سینی به قهوه خانه بازگشت، هنوز به را نیفتاده بودند که شاهین دستش را به روی دست منصور گذاشت و گفت حالا که من به حرف های تو گوش کردم، تو هم به حرف های من گوش کن. منصور با مهربانی گفت: (( جان دلم، بگو هر چه که باشد به روی چشم)) شاهین اینبار نیز لبخندی کمرنگ زد و گفت: (( مرا ببربه دهات آخوره پیش حاج بی بی، حداقل آنجا خاطرات خوش گذشته را برایم تداعی می کند، حالا که غذایم دادی و انرژی جسمی گرفتم مرا به آنجا ببر تا انرژی روحی را هم داشته باشم)) منصور با چشمان خیس خود خنده ای محکم کرد و گفت: (( ای به روی چشم)) - مسیرش را بلدی؟ - آنش مهم نیست بالاخره پیدایش می کنم. و فرمان را چرخاند و به راه افتاد شاهین نفس خسته اما عمیقی کشید و گفت: (( متشکرم منصور، تو برای من واقعا یک برادر عزیزی)) منصور خنده ای کوتاه کرد و گفت: (( مثل برادر نه ما واقعا برادریم، بخصوص حال که هردو مبارز هم شده ایم)) شاهین هیچ نپرسید اما خود منصور پرسید: (( می دانی چرا؟)) شاهین پرسید: ((چرا؟)) منصور مکثی کرد و بعد با صدایی کاملا محزون و ملتهب پرسید: - یادت می آید چقدر عاشق ساقی بودم؟ - بله! - چقدر دوستش داشتم؟ - بله! - چقدر به خاطر با او بودن و خوشبخت شدنمان تلاش کردم؟ - بله منصور مکثی طولانی کرد و بغضش را که بیخ گلویش را می فشرد با آب دهانش قورت داد و گفت: - ساقی مرا ترک کرده، حالا دیگر برای همیشه رفته و تنها برایم این را گذاشته و بعد دست در جیب داخل کتش برد، کاغذ تا شده ای را در آورد و همانطور که دستش به فرمان بود آن را باز کرد و خواند: منصور سلام وقتی که این نامه را می خوانی من دیگر اینجا نیستم و برای همیشه با مادرم به فرانسه برگشته ام، متاسفم که باید بگویم مدت ها بود که در انتظار چنین روزی بودم و امروز روز پرواز من است به سوی رهایی، امیدوارم تو نیز روزی در آسمان زندگیت رها باشی، متاسفم که همسر خوبی برای تو نبودم اما به یاد خواهم بود. قربانت ساقی بعد قطره اشکی لرزان از گوشه چشمش فرو افتاد، شاهین دست منصور را که به روی فرمان بود در دست چپ خود گرفت و نوازش کرد و با لحن خسته اش گفت: (( من متاسفم ای کاش ساقی کمی عاقل تر بود)) منصور دستی به پره های بینی اش کشید و گفت: (( دیگر مهم نیست، راستش از وقتی نوشته های تو را خوانده ام به طرز عجیبی آرام شده ام در صورتی که تا قبل از آن به حد جنون رسیده بودم، آخر فکرش را بکن امروز روز تولدش بود، برایش یک جفت گوشواره فیروزه ای و یک قوطی شیرینی خریده بودم، با هزار شوق سه ساعت زودتر از معمول به خانه آمدم تا تولدش را جشن بگیرم ولی ساقی... ساقی رفته بود، به همین راحتی و برای همیشه)) و دوباره قطره اشکی از گوشه چشمش فرو افتاد. شاهین نیز نگاه خسته و ملتهبش را از شیشه به بیرون انداخت و گفت: ((ای کاش مصیبت من به اندازه مشکل تو کوچک و قابل جبران بود)) منصور پوزخندی زد و گفت: (( قابل جبران؟)) و هر دو ساکت ماندند گویی که هر دو به فکر رفته بودند هرکس به آینده خود می اندیشید به آینده مبهمی که چگونگی وقوعش را به علت نابسامانی های گذشته متزلزل می یافتند و از همین تزلزل بود که هردو هرسناک و وحشت زده بودند. بعد از مدتی طولانی که هر دو سکوت را اختیار کردند منصور سکوت را شکست و در حالی که سعی می کرد خود را خونسرد نشان دهد به شاهین گفت: (( راستی، شاهین جان حالا چرا نوشته هایت را توی هفت تا سوراخ قایم کرده بودی؟)) شاهین لبخندی تلخ و کوتاه به روی چهره زرد و ملتهبش نشست و گفت: (( خوب به خاطر اینکه به این زودی ها کسی آن ها را نخواند، حداقل تا قبل از اینکه جانم از تنم به در آید.)) منصور خنده ای عصبی کرد و گفت: (( به خداوندی خدا قسم شاهین اگر دیر رسیده بودم و یا اگر حماقت تو کار خودش را می کرد هیچ وقت نمی بخشیدمت، مرا باش که این همه راه آمده بودم تا با هم درد دل کنیم و آرامم کنی)) و دوباره هر دو مدتی را در جداره سکوت تنها نفس کشیدند و اینبار نیز منصور گفت: ((عزیز چه پیرزن کثیفی است، برای همین هم است که در این سال ها هر چه سعی کردم به او نزدیک شوم نتوانستم، نمی دانم ولی یک نیرویی یک نیروی شیطانی در او وجود داشت که مرا همیشه دفع می کرد و مرا از خودش منزجر می ساخت.)) شاهین در حالی که با دو دستش بر شقیقه هایش فشار می آورد بر سر منصور فریاد برآورد: (( منصور، جان مادرت بس کن، با من از این حرف ها نزن، من در حال حاضر نمی خواهم به گذشته و نه به آینده بیندیشم، فقط می خواهم به حال بیندیشم درست به همین حالا که قرار است حاج بی بی را ببینم)) و بعد دستهایش را پایین آورد و به گریه افتاد، به شدت گریه می کرد و شانه هایش نیز می لرزید و در پس همه اشکهایش گفت: (( حاج بی بی را مثل مادرم دوست دارم، در حال حاضر تنها کسی که می تواند مرا آرام کند حاج بی بی است، تنها کسی که در نظرم به جای بوی تعفن مرگ بوی زندگی می دهد...)) و دوباره به گریه افتاد منصور خیلی آرام گفت: (( بله می دانم، یعنی خواندم که چقدر زن نازنینی است)) و هر دو مابقی راه آبادی و دیار حاج بی بی را به پیش گرفتند تا این که بعد از مدتی نه چندان طولانی هر چند که بر هردوی آن ها هزاران فرسنگ می آمد به روستا رسیدند و از میان کوچه و پس کوچه های پر از خاک و سنگ و قلوه سنگی که باعث تکان های شدیدی در اتومبیلشان می شد از جلوی چشمان مردم ساده روستایی که با شوق وحیرت آن ها را نگاه می کردند و بچه هایی که به دنبال اتومبیل با شادمانی می دویدند گذشتند. پس منصور اتومبیش را پایین سربالایی که خانه حاج بی بی به گفته شاهین در ورای آن بود پارک کرد چرا که بالا رفتن با اتومبیل از آن سربالایی تقریبا غیرممکن بود و بعد هر دو دست در دست هم راه خانه حاج بی بی را در پیش گرفتند، در این حین منصور به شاهین می نگریست که چشمانش را بسته و از اعماق دلش نفس می کشید، گویی که می خواهد با این تنفس های عمیق و خنک روح خود را تصفیه کند، همان روح خسته ای را که زمانی جدا از این وضعیت همین کوچه را با هزاران امید و شور به انتظار بازگشتی دوباره و پیوند با محبوبش ترک گفته بود. جای جای روستا در نظر منصور کاملا آشنا می آمد آن هم با این که تا به حال پا به آن جا نگذاشته بود، اما نوشته های شاهین همین امروز او را به همه جا من جمله این روستای زیبا و باصفا کشانیده بود. تا این که داخل حیاط خانه حاج بی بی شدند، چرا که مثل همیشه در خانه حاج بی بی به روی همه باز بود. هر دو آرام و مردد گام بر می داشتند به نزدیکی ایوان که رسیدند هر دو توقف کردند شاهینفریاد برآورد: (( حاج بی بی؟)) مدت زیادی طول نکشید که زنی در لباسی محلی در صورتی که نوزادی را به آغوش کشیده بود در پهنای عریض ایوان حاضر شد. خیر به هر دو آن ها به آرامی سلام رد، منصور سرش را زیرافکنده و شاهین با چشمانی خیس و ملتهب به حاج بی بی می نگریست که حاج بی بی دوان دوان از پله های ایوان سرازیر شد فریاد برآورد: ((شاهین!)) و او را خیلی آرام در نیمه آزاد آغوش خود گرفت و شروع کرد به گریستن. هم او می گریست و هم شاهین؛ مثل یک مادر و پسر واقعی که بعد از سال ها به یکدیگر رسیده اند نوزادی که در آغوش حاج بی بی بود این التهاب و اضطراب را حس کرده و او نیز می گریست که منصور بدون این که منتظر جوابی ماند او را از آغوش حاج بی بی گرفت تا آرامش کند و حالا حاج بی بی تمام آغوش خود را بر روی شاهین در حالی که صدایش می لرزید خطاب به او گفت: ((چقدر از بین رفتی حاج بی بی؟)) حاج بی بی در میان اشک هایش خندید و گفت: (( در عوض حالا که چشمم به جمال یوسفم روشن شد احساس می کنم صد سال جوان شده ام)) بعد رو به منصور گفت: (( ببخشید آقا، من به شما تعارف نکردم)) منصور سرش را زیر انداخت و گفت: (( اختیار دارید راستش شاهین آنقدر از شما تعریف کرده که من از خودش هم برای دیدار شما مشتاق شده بودم)) حاج بی بی در حالی که هنوز از شدت اشتیاق می گریست گفت: (( قدم دوتایتان بر روی چشم، بفرمائید به داخل،بفرمائید)) و بعد نوزاد را از آغوش منصور به آغوش خود انتقال داد و پیشاپیش به سمت اتاق به راه افتاد و در آن را برای ورود منصور و شاهین گشود و خود پشت سر آن ها داخل شد و کنار شاهین در انتهای اتاق نشست، شاهین سرش رابه آرامی به دیوار تکیه داد . چشمانش را بست نفس عمیقی کشید و گفت: (( حاج بی بی! خدا می داند چقدر دلم برای تو، این دهات، و این اتاق تنگ شده بود)) حاج بی بی لبخندی شیطنت آمیز زد و گفت: (( پس بنجل چه؟ فراموش کردی؟)) شاهین به اعتراض گفت: (( استخوان لای زخم می گذاری؟)) و سرش را به زیر افکند. حاج بی بی دستش را روی شانه شاهین گذاشت و گفت: (( من غلط بکنم کمتر از گل به پسر خودم بگویم، نه خوب تعریف کن چه خبرها)) شاهین با بی میلی گفت: (( هیچ! همه اش در به دری است. ندانی بهتر است. شما چه خبر پسرهایت کجایند؟ خدارحم چطور است؟)) حاج بی بی آهی کوتاه اما سرد کشید و گفت: (( پسرهایم را جملگی زن دادم رفتند دنبال زندگیشان. خدا رحم بیچاره هم یکسال و نیم می شود که عمرش را داده به شما)) شاهین و منصور که از شنیدن این خبر قلبا متاثر شدند همزمان با هم گفتند: (( خدا رحمتشان کند)) حاج بی بی لبخندی کمرنگ زد و گفت: (( چهره من آنقدر زننده هست که در خاطر ها بماند)) حاج بی بی لبش را گزید و منصور به اعتراض و با خشم شاهین را صدا زد: ((شاهین؟)) شاهین متاثر و غمگین سکوت اختیار کرد. حاج بی بی برای آن که مغلطه کند گفت: (( شاهین جان، این شازده پسر را معرفی نمی کنید؟)) شاهین نگاهی به منصور انداخت و در حالی که با چشمانی سرشار از تمنا و محبت به او می نگریست گفت: (( این شازده منصور پسرعموی بنده یا بحق که بگویم برادر من هستند.)) حاج بی بی در حالی که از جای برمی خواست گفت: (( زنده باشند انشالله)) منصور لبخندی زد و گفت: (( سلامت باشید)) حاج بی بی از جای خود بلند شد و گفت: (( به هر حال هر دو خیلی خیلی خوش آمدید)) بعد از اتاق به قصد آوردن چای خارج شد و بعد از مدت کوتاهی در حالی که با یک دستش آن نوزاد و با دست دیگرش سینی چای را در دست داشت دوباره داخل شد.سینی چای را بین شاهین و منصور گذاشت و خودش رو به روی هر دو آن ها نشست شاهین مدتی را خیره به نوزاد ماند و سپس گفت: (( عجب بچه بامزه ایست، نوه تان است؟)) حاج بی بی خنده ای کوتاه کرد و گفت: (( نوه واقعی که نه ولی مثل نوه خودم است)) شاهین پرسید: (( چه طور؟)) حاج بی بی آهی کوتاه کشید و گفت: ((راستش شاهین جان این چند سال اخیر که اصلا نه سری زدی نه از تو خبری شد اینجا خیلی اتفاق ها افتاد من جمله همان عروسی پسرها و فوت خدا رحم و ....)) و بقیه حرفش را خورد شاهین پرسید: (( و چه؟)) حاج بی بی دوباره خنده ای کوتاه کرد و گفت: (( باشد برای بعد!)) شاهین به اصرار گفت: (( نه حاج بی بی همین حالا)) حاج بی بی از جا بلند شد و گفت: (( باشد الان می آیم و همه چیز را می گویم)) و بعد از اتاق خارج شد منصور یک استکان چای جلوی شاهین و بعد یک استکان برای خودش برداشت و گفت: (( عجب زن مهربان و باصفاییست!)) و شاهین که غرق در اندیشه ها و رویای خود شده بود نسبت به اظهار منصور ساکت ماند. بعد از مدت کوتاهی دوباره حاج بی بی داخل شد ولی این بار رو به منصور گفت: ((پسر، یک لحظه می آیی؟)) منصور از جا بلند شد. شاهین پرسید: (( چیزی شده؟)) حاج بی بی گفت: (( نه فقط چند کلمه با منصور خان عرایضی داشتم.)) منصور که به حاج بی بی پیوست هر دو اتاق را ترک کردند و شاهین مردد ماند که آیا حاج بی بی چه کاری می تواند با منصور داشته باشد، آن هم در اولین روز دیدارشان با یکدیگر، اما خسته تر از آن بود که بیشتر از آن به روی این انیشه مشکوک خود تاکید داشته باشد. تنها یکی از پشتی های تکیه زده شده به دیوار به زمین انداخت سرش را به روی آن گذاشت. از شدت خستگی زیاد به محض آن که پلک هایش را بر هم نهاد خواب چشمانش را ربود. وقتی چشمانش را باز کرد که صدای اذان در روستا طنین انداخته بود. منصور کنار او نشسته و چراغ نفتی در مرکز اتاق سو سو می کرد و بوی سبک نفت اتاق را فرا گرفته بود، چند دقیقه بعد حاج بی بی داخل شد، شاهین سرجایش نشست و زیر لب سلامی گفت. حاج بی بی بادیه مسی را که حاوی دو کاسه آبگوشت و نان که به دست داشت بر زمین نهاد و گفت: (( سلام به روی ماهت)) و بعد در گوش منصور آرام و کوتاه نجوایی سر داد و رفت. شاهین پشتی را به جای اولش بازگردانید و پتویی را که معلوم بود بعدا به رویش انداخته اند تا زد و کنار گذاشت و پشت بادیه نشست تا خوردن را آغاز کند که منصور پرسید: (( خیلی خوابیدی! دست و صورتت را نمی شوئی؟)) شاهین با بی حوصلگی گفت : (( نه چون هنوز هم خمارم، دوست دارم باز هم بخوابم اگر آب به صورتم بخورد خوابم می پرد)) منصور خنده ای کرد و گفت: (( پس بخور و بخواب، دیدی گفتم زندگی آنقدر ها هم که فکر می کردی سخت نیست)) شاهین در حالی که نان را تلیت می کرد و داخل کاسه آبگوشتش می ریخت گفت: (( چرا زندگی سخت است اما من | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #172 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت: شهر بارانهای نقره ای
نوشته ها: 36
(View Stats)
تشکرها: 19
تشکر شده 131 بار در 28 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز صفحه 560 تا 569 می خواهم پس از این نسبت به آن بیعار و بی خیال باشم، یعنی چاره ای جز این ندارم)) منصور لبخندی معنادار زد و گفت: (( از زندگی نا امید نباش. زندگی پر است از سپیده و سپیده هایی که انتظار تو را می کشند و یکی از همین سپیده ها تمام درهای رحمت خداوند بر روی تو باز می شود و تو پاداش سختی ها و مصائبی را که تا به حال داشتی از او خواهی گرفت چه بسا که آن سپیده مثلا همین فردا باشد)) شاهین یک قاشق از آبگوشتش را خورد و گفت: (( منصور لطفا بس کن، گفتم که از گذشته منزجر و از آینده نیز حالم به هم می خورد. بگذار در همین حالت مست و خمار بمانم )) منصور باز هم خنده ای معنا دار کرد و هیچ نگفت. صرف غذاهایشان که تمام شد منصور بادیه را با خود بیرون برد و شاهین گوشه ای کز کرد و زانوانش را در آغوش گرفت مدتی بعد منصور در حالی که رختخواب هایی را با دستانش حمل می کرد داخل شد. شاهین به کمکش شتافت، رختخواب ها را که پهن کردند شاهین پرسید: (( حاج بی بی کجاست؟)) - سرش درد می کرد خوابیده، گفت ما هم بهتر است بخوابیم، این دهاتی ها عجب مردمان آرامی هستند چقدر هم زود می خوابند. شاهین روی تشکش دراز کشید و پتوی پلنگی را تا انتها به روی خودش کشید، منصور نیز شعله چراغ نفتی را خاموش کرد و او نیز به استقبال خواب رفت. صبح زود وقتی از خواب بیدار شدند که سفره صبحانه را حاج بی بی پیشاپیش گسترده بود هر دو از این حرکت خجل شدند. منصور در حالی که سعی می کرد رخت خوابش را خودش جمع کند گفت: (( مثل این که زیاد خوابیدیم)) حاج بی بی مثل همیشه مهربان جواب داد: (( خسته بودید پسرم اشکالی ندارد)) و بعد به اصرار از منصور خواست تا خودش رختخواب ها را جمع کند و ببرد و همین کار را نیز کرد، حتی خودش نیز آفتابه و لگن تا این که منصور و شاهین لبه ایوان دست و صورتشان را بشویند و بعد سه نفری پشت سفره نشستند و حاج بی بی لیوان منصور و شاهین را پر کرد از شیر داغ بز و گفت: (( شاید باورتان نشود ولی همین نوزادی که دیدید که اسمش هم گلابتون است با همین شیر بز است که زنده است.)) شاهین با تعجب پرسید: (( یعنی شیر مادرش را نمی خورد)) حاج بی بی خنده ای تلخ کرد و گفت: (( مادر خدابیامرزش زیر آوار زلزله جان داده بنازم قدرت خدا را که بعد از آن وقتی پستان بز را به نزدیک دهانش می برند پستان را به دهان می گیرد، الان هم ده ماه است که از همین شیر بز زنده است)) شاهین متفکرانه پرسید: (( ده ماه پیش از این به کجا زلزله آمده)) حاج بی بی سری به علامت تاسف تکان داد و گفت: (( یکی از دهات جنوب نزدیک مسجد سلیمان تمامی آبادی هم به زیر آوار جان داده اند به جز تعداد انگشت شمار من جمله زنی که این بچه را به آغوشی کشیده همراه خودش به اینجا آورده)) شاهین چشمانش از فرط تعجب گرد شد: (( راستی! این همه راه؟ از اقوامتان است؟)) حاج بی بی خنده ای معنا دار کرد و گفت: (( مثل دختر خودم است، الان هم در اتاق کناری است، صبحانه را که خوردیم صدایش می کنم بیاید)) و بعد مثل آن که تازه یادش آمده باشد با اصرار گفت: (( این سفره که برای تماشا نیست دیگر این یک لقمه نان که قابل ندارد تو را به خدا مشغول شوید)) و بعد منصور و شاهین هر دو تکه ای نان بریدند و مشغول خوردن ناشتا شدند، صبحانه تمام شد حاج بی بی با چالاکی و سرعت هر چه تمام تر آن را جمع کرد. پشت بندش برای آن ها چای آورد چای را که صرف کردند منصور به اشارات حاج بی بی از اتاق خارج شد. شاهین که این قایم باشک بازی ها دیگر بیش از حد حس ششمش را تحریک می کرد از جا بلند شد که از اتاق به دنبال آنها خارج شود که در اتاق باز شد و دختری سر به زیر در حالی که همان نوزاد (گلابتون) را در آغوش داشت داخل شد به محض ورود دختر بند دل شاهین پاره شد. نفسش به شماره و ضربان قلبش فزونی یافت. چهره اش برافروخته و شقیقه هایش داغ شده بود با خود اندیشید مبادا خواب ببینم؟ چرا که خوب آن دختر را می شناخت بخصوص وقتی که دختر سرش را با تردید بالا آورد، در حالی که صدایش به طرز نامحسوسی می لرزید گفت: (( سلام)) حالا مطمئن شده بود که خودش است نشگونی از گونه خودش گرفت، باورش سخت بود اما واقعیت داشت خودش بود خود بنجل. زانوانش سست شدند به دیوار تکیه زد و به روی زمین سرخورد و همانجا نشست، اما عاجز تر از آن شده که باز هم به او بنگرد و سرش را به زانوانش تکیه داد و دستانش را پشت سرش زنجیر کرد و به هق هق افتاد، در حالی که در میان هق هق اش دائما اسم بنجل را صدا می زد؛ درست مثل فرد نابلدی که در آب افتاده باشد و از کسی کمک می طلبد. بنجل مات و مبهوت مانده بود هر چند او اوضاع بهتری نسبت به شاهین داشت چرا که از دیروز از ورود شاهین آگاه شده بود و پیشاپیش خودش را برای این رویارویی آماده کرده بود با این حال برای او نیز این لحظات از جان کندن سخت تر می نمود در حالی که او نیز همچون شاهین بی اختیار می گریست به کنار شاهین زانو زد با صدای محزون و آرامی که خودش هم به زحمت می شنید سعی در آرام کردن محبوب و دلدار از دست رفته ای را داشت که حالا فاصله بین آن دو به اندازه نفس کشیدن شده بود: (( شاهین! شاهین خان جان هر که را دوستش دارید بس است)) ولی شاهین نمی توانست آرام بگیرد، بر خود می لرزید و جرات این که سرش را بالا بگیرد و یکبار دیگر چشم به معشوق از دست رفته اش بیندازد را نداشت تنها همان طور سرافکنده، لرزان و بریده بریده گفت: (( ای کاش شما را ندیده بودم)) بنجل گوشه چشمش را پاک کرد و گفت: (( آخه چرا؟)) و بعد از مدتی مکث ادامه داد: (( همه فکر می کردند شما از دیدن من خوشحال می شوید، همین طور که من حالا از خوشحالی در پوست خود نمی گنجم)) شاهین که می گریست ساکت ماند و بنجل ادامه داد: (( نکند از این که سر قول خود نمانده ام مشوشید؟ اما باید به من حق بدهید چرا که من خیلی منتظر شما ماندم خیلی زیاد ولی... ولی خبری نشد ، مادرم مریض احوال بود و پسرعمه ام را که یادتان هست؟ به من وعده داد اگر با او ازدواج کنم برای بهبودی مادرم هر کاری خواهد کرد. راه دیگری نداشتم و تازه آن موقع فکر می کردم که شما مرا رها کرده اید. فریبم داده اید مرا بازی داده بودید، از طرفی چاره دیگر نداشتم می بایست با او ازدواج می کردم و این کار را هم کردم. درست 6 ماه بعد از دوری شما یعنی تا شش ماه هم مقاومت کردم اما افاقه نکرد بعد از آن به دستور خان وقتی برای ییلاق به جنوب رفته بودیم همانجا در روستایی اسکان گرفته بودیم البته خان هم دستور از بالایی ها داشت بعد از اینکه با پسر عمه ام ازدواج کردم دو سالی گذشت تا کم کم دستمان آمد که من نازا هستم خیلی هم دوا درمان کردیم اما فایده نداشت، همان سال مادررم هم فوت شد از طرفی من نسبت به شوهرم خیلی بی میل بودم و او می فهمید، مادر هم که نمی شدم اما باز هم طاقتش زیاد بود تا این که چهار سال گذشت یعنی درست ده ماه پیش از این یک شب دختر گل اندام که به تازگی بعد از دو شکم پسر، او را به دنیا آورده بود، دل درد شدیدی گرفت و نیمه شب بود که از خواب پرید. آخر آن شب را گل اندام و شوهرش و بچه که به خانه ما آمده بودند و شب را همانجا ماندند من هم بچه را از گل اندام گرفتم گفتم شاید گرمش باشد می برمش داخل حیاط و به همین بهانه با گلابتون آمدیم بیرون و من دور حیاط تابش دادم تا اینکه آرام گرفت اما به محض اینکه این بچه آرام گرفت زمین و زمان انگار که ناآرام شد زمین شروع کرد به زیر پاهای من لرزیدن تا آمدم به خود بیایم چشم باز کردم و دیدم هیچ چیز و هیچ کس نمانده همه جا خرابه شده و متروکه که حالا همه کس و کار من به زیر آوارها جان داده اند، شوهرم, عمه ام, گل اندام عزیزتر از جانم، پسرهایش، شوهرش، همه و همه، تنها من و چند نفر دیگر بودیم که از شر فتنه زمین در امان مانده بودیم، این بود که بچه را در آغوش کشیدم و به اینجا آمدم چرا که دیگر تنها یار و یاورم را در دنیا حاج بی بی می دانستم که روزگاری تکیه گاه و محرم راز هر دوی ما بود. گذشته از تمام اینها تمام مدت که از این روستا دور بودم آرزو می کردم که ای کاش می شد تنها برای لحظه ای دوباره به اینجا بازگردم. وقتی که به نزد حاج بی بی رسیدم و او به اصرار و محبتش مرا نزد خودش نگه داشت دانستم که قسمت بوده که دختر گل اندام در آغوش من پناه بگیرد تا بزرگ شود و قسمت بوده که من و تو حالا اینجا با هم...)) که گریه امانش را برید شاهین به اکراه سرش را بالا آورد و او را نگریست که چطور سر به زیر افکنده و آرام آرام اشک می ریزد با صدای لرزانش پرسید: ((بنجل!)) بنجل در میان اشک هایش گفت: ((بله)) - می دونستی که با گذشته ات هیچ توفیری نکرده ای، هنوز هم زیبا و جوانی شاید هم بیشتر از گذشته. بنجل با کنار دستش اشک های روی گونه اش را محو ساخت و گفت: (( مرا ببخشید شاهین خان، وقتی که شما رفتید از شما خبری نشد، خیلی فکر های بی شرمانه در مورد شما کردم، فکر خیانت و حقه بازی و خلاصه هزار جور فکر جور واجور دیگر که مرا معذب می ساخت)) شاهین هنوز هم می نگریست، اما این آرام و بی صدا لبخندی کمرنگ زد و گفت: (( من به شما حق می دهم، بهتر است بدانی که روزگاری من نیز به شدت معذب بودم که چرا از هم دور افتادیم و چرا از وصال هم عاجز ماندیم ولی حالا می فهمم که حکمت خداوند با این وصال درگیر شده بود و خدا را شکر می کنم که اینطور من و تو را از هم دور کرد تا حداقل تو با سرنوشت خود خو بگیری، ازدواج کنی و زندگی خودت را داشته باشی)) بنجل آهی سرد و طولانی کشید و گفت: (( من فکر کردم شما هم مثل من از این دیدار مشتاق و خرسندید اما مثل اینکه ...)) و بقیه حرفش را با اشکش فرو خورد. شاهین نیز این بار آهی سرد کشید و گفت: (( راستش هم خرسندم و هم پریشان، خرسند از اینکه حداقل برای یکبار دیگر روی ماه تو را دیدم . پریشان از اینکه حسرت می خورم که چه جواهری را به ناچار از دست دادم، آن هم برای همیشه و به حکم زمان و به فتنه روزگار. حالا می بایست تنها حسرت با تو بودن را بخورم و به بی تو ماندن خودم را عادت بدهم. این دیدار مجدد تنها باعث می شود که دوباره از صفر شروع کنم، درست مثل روز اول که از هم جدا شدیم و این خیلی سخت است و بعد، هر دو مدتی را در سکوت گذراندیم ولی چهره بنجل چنان به نظر می آمد که می خواهد حرفی بزند اما از گفتن آن اکراه شدیدی دارد، شاهین که حالا گریه اش را به سختی قطع کرده بود تا حداقل بنجل را آرام کند با چشمانش به گلابتون که در آغوش بنجل خوابیده بود اشاره کرد و گفت: (( عجب نوزاد زیبایی، ببین چقدر آرام در آغوشت خوابیده درست مثل زمانی که من حتی با دیدن چشمان تو آرام می گرفتم، و اگر این حرف را پای اغراق نگذاری باید بگویم که حالا که تو را دیدم تمامی مصائب و رنج هایی را که تا به امروز به ناچار گرفتار آن شده بودم یکباره از یاد بردم و تمام زخم هایی که از خنجر روزگار نامروتانه از پشت بر من فرود آمده بود همگی از برکت روح پاک و بزرگ تو التیام یافتند، واقعا تو کی هستی دختر؟ تو زمینی نیستی قسم می خورم که آسمانی هستی. برای همین است که خداوند تا این حد تو را دوست دارد. تو را از شر من خلاص کرد و در قبال نازائی ات به تو این نوزاد زیبا را بخشید و در پس آن مادری مهربان، حاج بی بی را که نفسش هم مقدس است، خوشا به حالت ای کاش من نیز همچون تو نزد خداوند عزیز بودم)) بنجل دوباره سرش را به زیر افکند و با همان لحن اندوهناک و ملتهبش در پاسخ به اظهارات شاهین بیان داشت: (( نه شاهین خان. اشتباه نکن اگر قرار است که مرا ببینی، پس مرا کامل ببین این نباشد که فقط داشته هایم را ببینی. از نداشته ها و یا از دست رفته هایم نیز یاد کن، من نیز مثل تمام مردم دنیا مشکلات خاص خودم را داشته ام مرگ مادرم که عزیزتر از جانم بود و از دست دادن تو و بیرون آوردن جنازه های عزیزترین کسانم از زیر آوار، تمام این ها کافی نیست، خدا نصیب هیچ بنده ای نکند که شبش را به امید صبح روز بعد سر به بالین گذاشته غافل از اینکه همان شب به زیر آوار از هیاهوی زمین جان خواهد سپرد، گل اندامی که عاشق شوهر و بچه هایش بود می بایست با تبری که بر شکمش فرو افتاده چشم به روی دنیا ببندد و بدتر از آن ها ما بازمانده های آن ها بودیم که می بایست جنازه های عزیزانمان را از زیر زمین بیرون بکشیم، برایشان اشک بریزیم و دوباره در زمین مدفونشان کنیم، آن هم نه یک نه دو عزیز بلکه یک جماعت عزیز که سال ها در کنارشان بودیم و به محبت آن ها مانوس شده بودیم)) و خودش از گفته های خود دوباره به گریه افتاد. این بار در میان گریه هایش صدای ناله های نخراشیده ای نیز بیرون می آمد که خدا خدا می کرد. شاهین لبش را گزید از اینکه بنجل را چنین سرخورده و مشوش می دید از خود بی جهت بیزار شد. از طرفی طاقت دیدن اشک های دختری که هنوز او را قلبا دوست می داشت و حتی می پرستید از او سلب شده بود، از جا بلند شد تا از اتاق خارج شود و بیش از آن با دیدن اشک های عزیزی چون او زجرکش نشود اما همین که خواست از در اتاق خارج شود بنجل لرزان و بلند صدایش کرد: (( شاهین خان؟)) شاهین همانجا ایستاد. بنجل رو به او کرد. ولی شاهین ترجیح می داد رو برنگرداند و چشمان خیس محبوب خود را نبیند. بنجل نفس های بریده اش را با صدای بلند از حنجره نخراشیده اش خارج ساخت و با لحنی مطیع و آرام گفت: (( من همه چیز را در مورد تو می دانم، یعنی بهتر بگویم همه چیز را در مورد تو خواندم، پسرعمویت نیز خیلی با من صحبت کرد. نوشته هایت را هم همان دیشب که تو در خواب بودی به من سپرد و من تا به امروز صبح همه را خواندم، باور کن خیلی خوشحال شدم، خیلی زیاد، وقتی که فهمیدم تو تا این حد مرا دوست داشتی و تا این حد به قول خود متعهد بودی و برایت مهم بودم و حالا اسمش را هر چه می خواهی بگذار جسارت، گستاخی، بی شرمی و یا هر چیز دیگر ولی من با کمال میل حاضرم با تو باشم، درست است که روزگار بر ما تلخ گذشت و زندگی هر دو ما دستخوش تحولات زمان و تغییرات جبران ناپذیر و سهمگینی شده، اما من می خواهم از این پس تا برای همیشه با تو باشم تو تنها کسی هستی که می توانی مرا تا آسمان ها ببری به ملاقات خدا، شاهین تو بی نظیری، تو بهترینی، بهترین و وفادارترین مرد روی زمین و یک زن جز این هیچ چیز دیگر از شوهر خود طلب ندارد و همان چیزی که تو از آن مستغنی هستی...)) اما شاهین با خروج هولناک خود از اتاق دیگر اجازه نداد که بنجل مابقی صحبت خود را به پایان برساند. بنجل که خروج شتابزده شتهین را می دید گلابتون را به زمین گذاشت و به جانبش دوید و با فریادی بلند او را صدا زد: (( شاهین؟)) شاهین در جای خود ایستاد حالا او در حیاط بود و بنجل تکیه به تیرک ایوان ایستاده بود. منصور و حاج بی بی نیز گوشه ایوان ملتهب از نتیجه این گفتگو به تماشا ایستاده بودند. بنجل با صدای لرزان و شکسته اش فریاد زد: (( همینطور مرا دوست داشتی، می خواهی بعد از این همه مدت که به هم رسیدیم ترکم کنی؟)) شاهین که دست هایش را از شدت خشم آمیخته به به خجلت مشت کرده بود و رنگ چهره اش برافروحته و پره های بینی اش نیز می لرزید فریاد برآورد: (( بنجل خواهشا مرا برای همیشه فراموش کن، دیگر هم به حال من ترحم نکن، من حالم از این دلسوزی ها به هم می خورد. من هیچ احتیاجی به این ترحم شما ندارم، فهمیدی)) بنجل سرش را به تیرک تکیه زد و گفت: (( به ارواح خاک مادرم اگر دلم برایت سوخته باشد، اصلا چرا باید اینطور باشد، شاهین من هم مثل تو عاشقم، خیلی وقت است، حالا که به تو رسیده ام نمی خواهم تحت هیچ شرایطی تو را از دست بدهم.)) شاهین فریاد برآورد: (( نه! بنجل ما نمی توانیم با هم باشیم علتش را هم خودت خوب می دانی، من هنوز هم عاشقت هستم و عمیقا دوستت دارم و به خاطر همین است که از تو می گذرم. انسان عاشق انسانی آزاده است نه خودخواه، بنابراین می خواهم که از تو دور شوم چرا که تو هم جوانی هم زیبا می توانی با یک مرد سالم، با یک مرد واقعی ازدواج کنی. تو در کنار من بدبخت خواهی شد که خوشبخت نشوی. خودت این را بهتر از | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #173 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۹ محل سکونت: ღ Earth ღ
نوشته ها: 1,465
(View Stats)
تشکرها: 16,612
تشکر شده 18,926 بار در 1,538 پست
کتاب مورد علاقه : ღ All book beautiful ღ | پست معمولی : +1 امتیاز صفحات 124 و 125 ... شدم که دایه منیژه به دادم رسید و گفت: «خانم، بسه! شاهین هم متوجه اشتباهش شده، دیگر تمامش کنید.» و بعد رو به من چشمکی زد و با عصبانیتی مصنوعی گفت: «شاهین از مادرت معذرت خواهی کن و برو به اتاقت.» من هم به آرامی گفتم: «ببخشید مادر» جلو رفتم و دستش را بوسیدم که مادر مرا در آغوش گرفت و زار و زار گریه کرد، سرم را در میان سینه اش چنان می فشرد که نفس کشیدن برایم سخت شده بود ولی دائم سرم را می بوسید و در میان اشک هایش می گفت: «برای خودت می گویم پسرم! نمی دانی با چه زحمتی تو را به این جا رساندم.» و این جمله را سه، چهار مرتبه تکرار کرد و بعد دستش را شل کرد و من سرم را از سینه اش بیرون آوردم گونه اش را بوسیدم و گفتم: «مامان غلط کردم، تو رو خدا دیگر گریه نکن.» مادر دستم را که از شدت هیجان و اضطراب مشت کرده بودم در میان دستانش گرفت و بوسید، دایه منیژه هم گونه ام را بوسید و مرا از مادرم کاملاً جدا ساخت و گفت: «برو به اتاقت پسرم.» همان موقع شهلا و شهرزاد از راه رسیدند و تا اشک مادر را دیدند دورش را گرفتند و ندای چه کنم؟ چه شده؟ سردادند. به اتاقم که رفتم لباس هایم را عوض کردم و کنار تختم نشستم. بیشتر از مادر به فکر سلیمه بودم اصلاً برایم مهم نبود که به خاطرش کتک خورده بودم. از طرفی هم برای مادر دلم می سوخت چون تصور گریه هایش بر تنم آتش می کشید و از دستش عصبانی بودم چون به من ابراز علاقه می کرد و از دوری من رنجیده می شد، در صورتی که در طول شبانه روز شاید بیست دقیقه هم کنارم نبود و یا با من حرف نمی زد، حسرت یک نوازش، یک لالایی و یا یک قصه هر چند هم تکراری از جانبش به دلم مانده بود در عوض دایه منیژه خیلی هوایم را داشت، همیشه هم در کنارم بود، بعضی وقت ها آن قدر به من چشم می دوخت که از دستش عصبانی هم می شدم آن موقع مثل یک احمق نمی دانستم که هیچ مهری مهر مادری نمی شود و فکر می کردم دایه منیژه مرا بیشتر از مادرم دوست دارد، دوستی های خاله خرسه اش را به پای محبت های فراتر از مادرش می گذاشتم، خلاصه غرق در افکار خودم بودم که شهلا و شهرزاد، داخل اتاقم شدند، شهرزاد یک طرفم نشست و شهلا طرف دیگرم، شهرزاد دستی به لپم کشید گفت: «بمیرم، کتک خوردی.» و شهلا مرا بوسید: «که اشکال ندارد عوضش مرد بار می آیم.» بیچاره ها نمی دانستند درد من از جای دیگری است نه از کتک های مادر، شهرزاد رو به شهلا گفت: «راستش از این منیژه متنفرم.» شهلا متفکرانه گفت: «کینه ای نباش دختر.» شهرزاد خودش را به عقب کشاند و به دیوار تکیه زد و گفت: «اصلاً هم به خاطر موضوع آن روز که قیافه ام را مسخره کرد نیست!» شهرزاد ابروانش را بالا انداخت و گفت: «پس چی شده؟» شهرزاد هم نفس محکمی از بینی اش بیرون داد و گفت: «زینت می گفت وقتی شاهین دیر کرده بود دایه منیژه این قدر در خانه چرخیده و نق زده که عالم را خبر کرده و مادر بیچاره را هم به ترس و شک انداخته اما بعد وقتی مادر شاهین را به خاطر تأخیرش تنبیه می کرده چنان از شاهین دفاع کرده، حتی به مادر هم رو ترش کرده که به پسرم! چیزی نگو، مگه نه شاهین؟» من شانه هایم را بالا انداختم، شهلا با تعجب گفت: «راست می گویی؟» شهرزاد با اصرار گفت: «به خدا قسم اگر دروغ باشد، اصلاً صفحات 202 و 203 ... آخرم اخم هایش درهم رفت. لبش را به دندان گرفت و رو ترش کرد، حق داشت آقای پورعالی با لحنی مهربان و صمیمی به من گفت: «شاهین جان تو دیگه مردی شدی، باید بدانی که هیچ وقت مسائل خصوصی زندگیتو نباید برای غریبه ای فاش کنی. مخصوصاً حرف کس دیگه ای رو، شاید طرف غائب راضی نباشد و هزاران چیز دیگر.» سرم را پایین گرفتم، شهلا که می دید خنده ام منجر به گریه می شود گفت: «اشکالی ندارد عزیزم.» دستش را گرفتم، از داشتن او به عنوان یک حامی، یک خواهر مهربان و دوست داشتنی لذت بردم، شهلا برای آن که موضوع را برای آقای پورعالی روشن کند تا مبادا آقای پورعالی برداشت بدی از غیبت امیرخسرو داشته باشد همه چیز را برای او توضیح داد، آقای پورعالی متفکرانه پرسید: «حالا مطمئنید که سالمند؟» شهلا شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «امروز قرار است مادر و شهین به خانه بزرگ مهربانو مادر امیرخسرو بروند و تکلیف را روشن کنند.» آقای پورعالی گفت: «خیلی خوب است، حیف خواهر شماست شهرت جناب اتابک خان زبانزد عام و خاص است چطور چنین مرد نالایقی توانسته...» شهلا از آقای پورعالی خواست که ادامه ندهد. معلوم بود که از ادامه بحث احساس سرخوردگی می کند، آقای پور عالی با حالت متأثرانه گفت: «من معذرت می خواهم.» و بعد از مدتی که هر سه متفکرانه غرق در سکوت بودیم او گفت: «راستی! من هفته دیگر قصد عزیمت به تهران را دارم اگر بتوانید مشخصات این آقا را به من بدهید مطمئناً قضیه اش را برایتان پیگیری خواهم کرد، هر چند که می دانم این کار از نظر شما فضولی و یا بی ادبی جلوه کند، اما من با کمال میل می خواهم به شما و خواهر شما کمکی کنم. من از کمک کردن لذت می برم.» شهلا با حالتی تردیدآمیز گفت: «شما از روی ترحم...» آقای پورعالی نگذاشت حرف شهلا تمام شود و معترضانه رو به شهلا گفت: «ترحم؟» و خنده ای مسخره کرد و ادامه داد: «شاید دلم به حال آن مردک بسوزد اما چنین جسارتی در خودم سراغ ندارم که به حال شما و یا چه فرقی می کند خانواده بسیار والای شما چنین حسی داشته باشم حتی فکر کردن به تصور شما مرا به خنده وامی دارد اگر هم چنین پیشنهادی به شما دادم قصدم تنها مساعدت بود لذا این که شما تأکید داشتید جناب اتابک خان کوچک ترین اطلاعی از این موضوع ندارند و این مسئله باید توسط یک مرد پیگیری شود آیا شما مرا در حد غلام خودتان هم قبول ندارید؟» گونه های شهلا سرخ شد، دستپاچه گفت: «بیش از این ما را شرمنده نکنید.» و بعد آقای پورعالی دفترچه کوچکی از جیب کتش درآورد مشخصات کامل امیرخسرو را از شهلا پرسید و یادداشت کرد، آن روز دلم عجیب گرفته بود احساس خطر می کردم، اما نمی دانستم چرا؟ به رهگذرانی که با تعجب به ما می نگریستند، برعکس همیشه که برایم عادی بود این بار برایم وحشت انگیز شده بود، نمی دانستم که حضور مجدد شهلا با آقای پورعالی در شهر نشان شجاعتش بود و یا حماقتش، نمی دانستم مردم متعجب از رابطه آن دو هستند یا مثل همیشه با حسرت و یا کنجکاوی به لباس های شهلا نگاه می کنند، چرا که پوشش ما کاملاً با بقیه شهرستان توفیر داشت، با این که رضاشاه چادر و پبچه زن ها را قدغن صفحات 214 تا 223 ... می کنه که شفا نمی ده. مادر: می دانم که عصبانی هستی، اما به من رحم کن، رفتن تو مصداق مردن من است اگر به مرگ من راضی هستی برو. دایه: حرف ها می زنی ها، من خودم می گویم جانت را بده روحت را آزاد کن، آخر من که هیچ خودت تا کی تاب می آوری، خسته شدم از بس که با تو حرف زدم، نصیحت کردم اما دیگر چه فایده دارد که آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت، آن قدر عقب رفتی تا از آن طرف پشت بام افتادی، تا اینجایش را هم همراهیت کردم، مثل گل از شاهین مراقبت کردم و نگذاشتم آب از آب تکان بخورد اما دیگر نمی توانم بسم است. مادر: اگر می خواهی از این جا بروی برو اما حالا نه، حداقل بگذار تکلیف شهین روشن شود برای شهلا هم... دایه: باشد، باشد تا آخر امسال بمانم خوب است. مادر: الهی که جانم فدایتان شود، عالی است، هرچه بخواهی نصیبت می کنم، یک عمر دعایت می کنم. دایه: مرا به خیر تو امید نیست. شر مرسان. مادر: جبران می کنم، جریان شاهین را هم به موقعش حل می کنم، فعلاً دلم برای شهین آشوب است. دایه: خلاصه از ما گفتن بود، باز هم مثل همیشه آخرش که شد دلم برایت سوخت، دیگر خودت می دانی من تا آخر امسال هم این جا می مانم بیشتر فکر کن زندگیت را چطوری نگهداری. مادر: ای به چشم خدا از بزرگی کمت نکند. دایه: گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ماست / آن چه البته به جایی نرسد فریاد است. مادر: بیا این انگشتر را بگیر، یادگار مادر خدابیامرم است اما تو هم مثل مادرمی پیش تو باشد راضی ترم. دایه: این باشد پیش خودت طلا به چه کارم آید اگر داری نقد بده نداری بنویس پای حساب، طلا برایم مشکل ساز است، توی چشم است آن النگویی که آن دفعه به من داده بودی به چشم زینت آمد یک پشت چشمی نازک کرد ورپریده که خدا می دونه بعدشم با کنایه گفت: خدا بیشتر بدهد خود خانم هم همچنین النگویی به دست ندارند، ماندم چه بگم گفتم: امامزاده است و همین یک قندیل، برام به ارث رسیده، قری داد و رفت و در گوش غلام پچ پچ کرد، حال چه گفت خدا داند، خوب شد یادم آمد جلوی این نوکربوکرها هم نمی خواد منو زیاد بزرگ کنی، هم به ضرر خودته، هم واسه خودم سخته فکر می کنند من جاسوسی، چیزی ام، حوصله دردسر ندارم. مادر: ای به چشم. دایه: حالا چیزی داری یا می نویسی پا حساب. مادر: باشد پای حساب. دایه: الان هم یکی دو ساعتی استراحت کن، تا عصری برویم خانه بزرگمهرخانم ببینم تکلیف این دختر بدبخت چیه؟ مادر: خدا عمرت بده، راستی با کی بریم؟ دایه: من و تو و شهین و شاهین. مادر: آمدن شاهین خوبیت نداره، مجلس حل مشکل، باید بزرگ ها باشند. دایه: نمی شه که تنهاش بذارم، آن هم در این موقعیت که به حال خودش نیست... راستی از آقا واسه امروز اجازه گرفتی؟ مادر: بله اصلاً دستور خود اتابک خانه، اما شهین نمی دونه. دایه: پس فعلاً خداحافظ، برو بگیر بخواب. مادر: به سلامت. فصل پانزدهم عصر همان روز به باغ بزرگمهربانو مادر امیرخسرو رفتیم، به محض اینکه وارد عمارت شدیم و بزرگمهربانو در چهارچوب در ورودی حاضر شد شهین خودش را در آغوشش انداخت و هق هق بنای گریستن گذاشت، مادر نیز شروع کرد به گریه کردن و دایه نیز با ناله مادر را دلداری می داد، دو سه دقیقه ای اوضاع به همین منوال گذشت تا این که همگی وارد عمارت شدیم و روی مبل های پذیرایی جای گرفتیم، بزرگمهربانو مه و مات ما را می نگریست، چهره اش وحشت زده بود و دائماً می پرسید: «شما را به خدا بگید چی شده، نکند برای پسرم اتفاقی افتاده؟» دایه با کنایه گفت: «خیالتان راحت پسرتان سالم سالم است.» بزرگمهربانو نفسی عمیق کشید و گفت: «پس شما چرا بی تابید، این همه ناله از چه حاجت است؟» مادر در حالی که هنوز بغض داشت گفت: «خدا عمرتان بدهد، شما از امیرخان خبری ندارید؟» بزرگمهربانو لبش را گزید و گفت: «چه خبری؟» و بعد مادر همه جریان را برایش تعریف کرد، بزرگمهربانو انگشت به دهان مانده و با وحشت پرسید: «نکند اتفاقی برایش افتاده باشد.» شهین در حالی که مثل ابر بهاری می گریست گفت: «من فکر نمی کنم.» بزرگمهربانو به اعتراض گفت: «این که نشد حرف حساب، دنبالش فرستادید؟» شهین در میان اشک هایش پوزخندی زد و گفت: «به کجا؟ مگر نشانی از خودش به من داده بود که به عقبش بفرستم.» بزرگمهربانو به دختر دهاتی که خدمت کارش بود، دستور داد برای شهین آب قند بیاورد خودش هم در کنارش نشست و در حین این که شانه هایش را می مالید گفت: «شاید مشکلی، اتفاقی برایش افتاده، نترس دختر، خودت را نباز.» شهین با ناله گفت: «چه مشکلی، مادر که گفت او اصلاً دیگر دلش منو نمی خواست اگر بگویید زیر سرش بلند شده بیشتر باور می کنم تا اینکه خطری تهدیدش کند، یعنی نمی توانست روز عید را کنار زن آبستنش باشد یا حداقل کاغذی، پیکی، خبری برایم بفرستد؟!» بزرگمهربانو ابروانش را بالا انداخت و گفت: «خدا عالم است، چه بگویم، از همان بچگی اش شر بود، برعکس پسرهای دیگرم که فرمانبر و مطیع و سر به راه بودند این یکی را شیطان حریفش نبود.» مادر با بی تابی گفت: «این ها را حالا می گویید روز خواستگاری که عکسش را می گفتید.» دایه به کنایه گفت: «کدوم کاسبی می گه که ماست من ترشه، خانم ساده ای، ها!» بزرگمهربانو نفسی محکم از بینی اش بیرون داد و گفت: «البته گفته باشم ها، من از دست این عروسم گله دارم که گله دارم.» شهین اشک هایش را با گوشه انگشتان ظریفش پاک کرد و گفت: «چه گله ای، بد کردم با خوب و بد پسرتون ساختم، با نبودش با دعواهایش ناسزاهایی که می گفت، سرکوفت هایی که می زد.» بزرگمهربانو سگرمه اش درهم رفت و گفت: «عروس هم عروس های قدیم، والله ما وقتی شوهر کردیم نه سال بیشتر نداشتیم به گول عروسک و نشگون سر سفره عقد بله ازمون گرفتند و فرستادنمون خونه شوهر، اونهم چه خونه ای، یه اتاق توی هشت تا اتاق که توی شش تا از آن ها خواهرشوهرانم بودند و یکی اش هم مادرشوهرم، از صبح تا شب هم قالی بباف و آب حوض عوض کن و حیاط جارو کن، رخت بشور و غذا درست کن، مادرشوهرم اسممو که صدا می کرد، خودمو خیس می کردم، اگه یه روز آفتاب می زد و من هنوز به خواب بودم گیسامو می گرفت و می تابوند دور سرم، کی جرأت داشت جلوی مادرشوهرش نفس بکشه، حالا چی شده، بد کردم به عروسم خونه جدا دادم، کلید این باغو دستش دادم گفتم سالی شش ماه اصفهانم شش ماه بهار و تابستون این جام هر وقت دلت گرفت بیا اصلاً خونه خودته، شد که یک بار بیای یه سری بزنی؟ ببینی مرده ام، زنده ام توی خوشی هات یاد من بودی که حالا ناخوشی با لشکر و قشون آمدی جدل؟ من هیچ وقت کاری به کارت داشتم گفتم، کجا می ری کجا میای، هستی؟ نیستی؟ یا خودت چی؟ می خواستی همون موقع که پسرم به قول خودت که خدا شاهده ناسزات می داده به من می گفتی حالا که غیبش زده به من می گی، مگه من جادوگرم که اجی مجی کنم برات حاضرش کنم، ببین خودت کجا فراریش دادی، از همون موقع که پاشو از خونه من بریدی آن هم امیرخسرویی که بدون اجازه من آب نمی خورد حالا دیگر اگه کلاهشم می افتاد طرف من نمی یومد که برداره فهمیدم پاشو یه روزم از خونه خودتم می بری، تو زن نبودی واسه شوهرت، اگه بودی که حالا نمی افتادی دور کوچه محله ها دنبال شوهرت بگردی و بگی همسایه ها یاری کنید تا من شوهرداری کنم، حالا هم که پسرم معلوم نیست کجاست و چه بلایی به سرش آمده می گی زیر سرش بلند شده، از جا معلوم زیر سر خودت بلند نشده و حالا که شکمت باد کرده داری بهونه می یاری، حتماً می خوای بچه رو بزاری تو دل باباش و بری به بسم الله چرا؟ چون شوهرم به من گفته بالای چشمت ابروه؟» و خودش به حرف خودش خندید، دایه از جا بلند شد و چادرش را در مشتش گره کرد و به مادر گفت: - خانم جان پاشو بریم، بی حرمتی هم حدی دارد! مادر در حالی که از عصبانیت صدایش می لرزید گفت: «ما را باش که از نیش عقرب به مار غاشیه پناه آوردیم.» شهین در حالی که سر به زیرافکنده بود گفت: «مادر جان من آمدم این جا تا مرحم زخمم باشی نه این که بدتر استخوان لای زخمم بگذاری.» بزرگمهربانو: خوبه خوبه اشک تمساح نریز، معلوم نیست پسرم رو کجا زابراه کردی؟ الانم رفتی خونه فکراتو بکن می خوای یا نمی تونی با پسرم بمونی گریه و زاری نداره بچه تو که زاییدی طلاقتو بگیر، چیزی که فراوونه زن خوشگل و نجیبه، همین الانشم هم لب تر کونم هزار تا دختر دم بخت جلوم صف می کشن. دایه: اگر را کاشتن سبز درآمد. بزرگمهربانو: تو دیگه حرف نزن، از کی تا حالا پیاز هم داخل میوه ها شده، زنیکه پررو اگر پدر تو ندیده بودی حتماً ادعای پادشاهی هم می کردی. مادر: حداقل حرمت خودتو نگه دارید، قباحت داره. دایه: شما لیاقت نداشتید، قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری. بزرگمهربانو: تغاری بشکند ماستی بریزد؟ جهان گردد به کام کاسه لیسان. دایه: پس راسته که می گن تره به تخمش می ره، حسنی به ننه اش. مادر رو به دایه کرد و گفت: «زبان به دهن بگیر، ولش کن.» و بعد به سرعت کفش هایمان را به پا کردیم و سوار بر درشکه ای که با آن آمده بودیم از آن جا دور شدیم همه در درشکه ساکت بودیم، شهین باز هم گریه می کرد مادر زیر لب صلوات می فرستاد و سعی می کرد از به زبان آوردن آن چه در دلش است ممانعت کند و دایه فحش و ناسزا، من هم نگاهم از شیشه به بیرون بود تا کسی اشک های غلطانم را که با هر مژه ای چهار پنج تا از آن ها سرازیر می شد نبیند، چه سال مزخرفی بود، همه اش گریه، همه اش ناله همه اش دعوا همه اش ناسزا اگر همه این ها به خاطر سفره هفت سینی بود که نینداخته بودیم یا سیزدهی که در نکرده بودیم، ای کاش که به قول دایه دستمان می شکست و مراسم عید را به جا می آوردیم. بالاخره آن روز با تمام مصیبت هایش به شام رسید و در خود مرد، ده روز بعد از آن نیز آرام و مسکوت و خوشبختانه خالی از هر نوع دغدغه گذشتند تا این که یک روز ظهر وقتی که در مدرسه زنگ خانه به صدا درآمد و من قصد رفتن به خانه را داشتم متوجه اتومبیلی شدم که کمی دورتر از در مدرسه پارک شده و راننده اش به سویم دست تکان می دهد و بعد صدای دو سه نفر از هم کلاسی هایم را که اتومبیل را به هم نشان می دادند و با هیجان می گفتند: «بچه ها آقای پورعالی.» خوب که دقت کردم دیدم که راست می گویند، خودش بود و حتماً برای من دست تکان می داد، با تعجیل به جانبش رفتم: - سلام آقا. - سلام عزیزم، بیا بالا. با تردید سوار اتومبیل شدم. آقای پورعالی لبخندی محبت آمیز به رویم زد و با اشتیاق پرسید: - چطوره؟ قشنگه؟ با هیجان وافری گفتم: - عالیه، مال خودتان است؟ با خنده حرفم را تأیید کرد، گفتم: «مبارک باشد.» گفت: «متشکرم پسر خوب، می خواهم با هم به خانه تان برویم برای خواهرت پیغامی دارم.» تا خواستم چیزی بگویم، و او را بابت تنبیه شدن چند روز پیش شهلا و رسوا شدن راز آن ها بگویم یادم به حرف های گذشته خود آقای پورعالی که در باب این مسئله بین ما رد و بدل شده بود و از من خواسته بود مسائل خصوصی زندگیمان را برای غریبه ها فاش نکنم افتاد و زبان به دهن گرفتم، اما در دلم شور و آشوب بود که به پا شد اگر مادر او را می دید، اگر دایه آبروریزی راه می انداخت چه؟ و یا این که پدر امروز را زود به خانه بازمی گشت، خیلی ترسیدم اما هرچه خواستم چیزی بگویم باز هم حرفم را خوردم تا این که خود آقای پورعالی به حرف آمد: - حالا خواهرتان خانه است؟ بی اختیار پرسیدم: - شهلا؟ لبخندی زد و گفت: - نه شهین خانم! نفس راحتی کشیدم و گفتم: - بله. خیالم به کل راحت شد حالا نه تنها ناراحت نبودم بلکه خوشحال هم شدم، فهمیدم که حتماً آقای پورعالی در تهران از امیرخسرو خبری دارد، اما به خود این اجازه را ندادم که پرسش مخیله ام را مطرح سازم. به نزدیک در خانه که رسیدیم از من خواست که پیاده شوم و شهین را به جانبش بخوانم. در را از اشتیاق مثل مغول های وحشی کوبیدم. غلام با بیل دسته بلندی که در دست داشت در را باز کرد و با تعجب گفت: «چه خبرته خان؟ امان بده.» همه طول باغ را دویدم به عمارت که رسیدم هیچ کس را حاضر ندیدم. به پنجدری رفتم همه آن جا بودند به دور سفره ای کوچک ناهار می خوردند رو به شهین گفتم: «شهین آقای پورعالی با شما کار دارد، دم در منتظر است.» این را که گفتم شهلا لقمه اش به گلویش زد و به سرفه افتاد، مادر با شتاب به او آب داد. شهین پرسید: «آقای پورعالی کیه؟» مادر لبش را گزید من با اشتیاق گفتم: «دبیر انشاءمان است، راجع به امیرخسرو برایت پیغام دارد؟» مادر و دایه هم زمان پرسیدند: «امیرخسرو؟» شهین بلافاصله از جا بلند شد و به طرفم آمد دایه با لحنی معترضانه گفت: «او را از کجا می شناسد؟» شهلا ملتمسانه گفت: «الان که وقت این ویرایش توسط heaven-born : ۲ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۰:۳۷ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #174 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: Tehran
نوشته ها: 54
(View Stats)
تشکرها: 61
تشکر شده 176 بار در 69 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی،گندم،غزال و حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز دیر رسیدم؟تموم شد؟ قلبم هق هق می کند ![]() گریه می کند.....زجه می زند حالا که نیستی دیگر طپش ندارد یادت هست که می گفتم بی تو می میرم؟؟ ![]() ویرایش توسط elahe57 : ۷ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۱۱ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #175 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۹ محل سکونت: ღ Earth ღ
نوشته ها: 1,465
(View Stats)
تشکرها: 16,612
تشکر شده 18,926 بار در 1,538 پست
کتاب مورد علاقه : ღ All book beautiful ღ | پست معمولی : +1 امتیاز صفحات 548 و 549 ... زمین که برخاست دوباره با عجله و دوان دوان خودش را به دالونک رساند، داخل دالونک که شد شاهین را دید که گوشه ای افتاده فریاد زد: «یا مرتضی علی» و به جانبش شتافت. کنار او زانو زد و اشک در چشمانش حلقه زد در حالیکه صدایش از شدت ترس و هیجان می لرزید. سه مرتبه او را صدا زد: «شاهین؟ شاهین جان؟ شاهین؟» و هر بار محکم تر و بلندتر از قبل اما جوابی نشنید، فریاد برآورد: «خدایا، آخر چرا؟» سرش را به زیر افکند و به هق هق افتاد و بعد متوجه شد که کسی او را صدا می زند بله خودش بود اشتباه نمی کرد این صدای شاهین بود، سرش را بالا گرفت و به او نگاه کرد، چشمانش باز بود و او را می نگریست از خوشحالی فریاد برآورد : «خدایا شکرت» و به صورت شاهین بوسه ای محکم زد، شاهین با صدای نخراشیده و آرام بریده بریده گفت: «تو اینجا چه کار می کنی؟» منصور دستش را زیر سر شاهین گذاشت و گفت: «پدرسوخته فکر کردی به همین راحتی می زارم منو تنها بذاری» - نه منصور برو منو تنها بزار، بزار راحت بمیرم. - راحت بمیری؟ طوری از مردن حرف می زنی که انگار می خواهی به مسافرت بروی و برگردی، نه برادر من این مسافرت با آن مسافرت ها که در مخیله ات است کلی توفیر دارد، اگر جنابعالی به این مسافرت تشریف ببری دیگر بازنخواهی گشت، آن موقع پشیمانی هم سودی ندارد. - بهتر من هم دلم همین را می خواهد. - دلت غلط کرده، هیچ فکر آن دنیا را کرده ای می دانی روحت باید آنقدر عذاب بکشد و در مخمسه باشد تا نوبت مرگ واقعی ات که از پیش تعیین شده بوده فرا برسد هیچ می دانی تو با این کارت بالاترین گناه را در نزد خدا مرتکب شدی، قتل نفس، یعنی تو قاتلی دیگر چه بدتر از قاتل خودت نیز هستی آخر به چه حقی؟ هیچ فکر نمی کردم اینقدر نامروتانه صحنه را خالی کنی، شاهین تو چه فکر کردی، فقط خودت تنهایی فقط خودت بدبختی، بقیه هم در خوشی مطلق به سر می برند، نه برادر من، همه ما انسان ها در این دنیا به دنبال خوشبختی می دویم تا شاید به آن برسیم، شاید هم نرسیم ولی همین تلاش که برای دستیابی به آن داریم زیباست، همان خودش تعریفی از خوشبختی است. - بس کن دیگر، حوصله موعظه ندارم تنهایم بگذار. - خجالت بکش شاهین آمدی اینجا بر سر مزار مادرت و شهین تا از درد گرسنگی و تشنگی بمیری، واقعاً که آدم پست و خودخواهی هستی هیچ می دانی همین سه روزه را که اینجا بودی چقدر روح مادرت و شهین خدابیامرز عذاب کشیده اند، مادرت در این دنیا که روز خوش ندید در آن دنیا هم راحتش نمی گذاری. شاهین آرام چشمانش را بست، دیگر اشکی برای گریستن نداشت، چشمانش مثل دل و گلویش خشک شده بود تنها صدای نفس های محکمش بود که از دهانش خارج می ساخت و پره های بینی اش که از شدت خشم توأم با التهاب می لرزیدند. منصور او را با دقت در آغوش گرفت و از دالونک خارج شد و بعد همانطور که او را به سمت اتومبیلش می برد گفت: «من همه چیز را خواندم، تمام آن چه صفحات 570 تا 588 من می دانی. و به راهش ادامه داد. بنجل با صدایی شکسته فریاد برآورد: «صبر کن شاهین عاقل باش همه چیز را فدای یک چیز نکن.» شاهین دوباره در جای خود ایستاد اما این بار خطاب به منصور گفت: «منصور از تو اصلاً انتظار نداشتم آبرویم را بی جهت بردی، حداقل حالا بیا زودتر از اینجا برویم.» و اشک در چشمانش حلقه زد. منصور چند قدمی جلو آمد و در کنار بنجل ایستاد و با لحنی شماطت آمیز گفت: «شاهین بس کن، این دختر بیچاره به اندازه کافی وداع با عزیزانش را دیده تو دیگر نمک به زخمش نپاش. من خیلی راجع به شما دو نفر فکر کردم نهایتاً به این نتیجه رسیدم که تمامی این اتفاقات خیلی حساب شده بوده یعنی ارتباط مستقیم با حکمت خدایی دارد. دوری شما از هم و پی بردن هر دویتان به یک مشکل مشترک و آن هم ناتوانی در تولید مثل و بعد هم نوزادی که خداوند در آغوش این دختر گذاشته تا از شر زلزله ایمن بماند، مونس جانش باشد و حالا شما دو نفر به هم رسیده اید و همه چیز دارید می فهمی شاهین همه چیز، خودت می گفتی بنجل همه زندگی و وجود توست. نگاه کن او حالا اینجاست و خودش با زبان خودش تو را می خواند.» شاهین فریاد پر از خشم برآورد: «بس کن دیگر» و در حالی که می دوید از حیاط خانه خارج شد. منصور نیز به جانبش دوید. بنجل همانجا به روی زمین نشست و حاج بی بی او را در آغوش گرفت و سرش را به سینه چسبانید. شاهین با سرعت زیادی می دوید و منصور با فاصله کمی از او، دنبالش می کرد در حالی که دائماً او را صدا می زد: «شاهین! شاهین صبر کن کجا می روی دیوانه؟» اما شاهین تنها می دوید سر پایینی را که پشت سر گذاشت به دنبال چشمه به پایین ده رفت. آنگاه داخل چشمه شد. یکباره در آن دراز کشید. درست مثل پنج سال پیش از آن، که او را عشق آتشین می سوزاند خودش را در آب آن چشمه رها کرده بود و حال آتش وداع با محبوب بود که او را سوزانده و منجر به چنین تشدید عکس العملی ساخته بود. منصور در حالی که نفسش به شماره افتاده بود بالای سر شاهین کنار چشمه ایستاد و بریده بریده گفت: «ای دیوانه، این چه کاریست؟» اما شاهین چشمانش را بسته بود آرام نفس می کشید و مثل آن بود که هیچ صدایی را نمی شنود. منصور چندین بار او را صدا کرد، اما افاقه نکرد او همچنان خاموش بود. منصور دست شاهین را داخل آب فشرد و گفت: «شاهین جان، قسمت تو بر این بوده به آن پشت نکن حالا شما یک بچه هم دارید ببین که خدا چطور هردویتان را دوست داشته و چقدر به موقع هردویتان را به هم رسانده، تو را به همان خدا قسمت می دهم دل بنجل را نشکن. بنجل اسوه واقعی و نمونه یک زن و یک مادر قهرمان و فداکار است. ببین چطور چشمش را بر روی همه چیز و همه کس بسته و برای رسیدن به تو ضجه می زند، تو دیگر از خدا چه می خواهی؟ یکی مثل ساقی بی چشم و رو که مرا، خانه اش و زندگیش را بی بهانه ترک می کند و پشت بر همه چیز می کند. یکی هم مثل این دختر تا این حد مهربان و باگذشت.» و بعد با این که انتظار هیچ جوابی از شاهین نداشت صدای شاهین را شنید که آرام می گفت: «برای همین است که می خواهم ترکش کنم، من لیاقت او و عرضه خوشبختی اش را ندارم حتی اگر سرم هم برود به درخواست احمقانه اش جواب مثبت نمی دهم.» و سپس خاموش ماند. فصل سی و ششم پنج سال بعد پستچی در خانه منصور را به صدا درآورد. منصور خود در را باز کرد و نامه را از او گرفت. باروش هم برایش سخت و هم شیرین آمد نامه ساقی بود از پاریس. خنده ای تلخ کرد و داخل خانه شد. خانه خیلی شلوغ بود چرا که آن روز ظهر پنج شنبه بود و کلی میهمان در سالن پذیرایی بود. میهمانانی که همگی برای او عزیز بودند. در این حین او تنها شاهین را صدا زد: «شاهین؟» و شاهین با کت و شلوار و جلیقه سورمه ای که به تن داشت و خیلی هم به او می آمد از جا بلند شد و به جانب منصور رفت و پرسید: «چی شده؟» منصور دست شاهین را کشید و همراه خود به اتاق خواب خانه برد و بعد هر دو لبه تخت نشستند. منصور پاکت نامه را نشان شاهین داد و گفت: «ساقی نامه داده!» شاهین پوزخندی زد و گفت: «عجب!» منصور لبه پاکت را پاره کرد و ورق نامه را از آن خارج کرد و گفت: «بلند بخوانم؟» شاهین شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «اگر از نظر تو مشکلی نیست، بدم هم نمی آید» منصور لبخند کمرنگی زد و نامه را با صدایی بلند برای هر دو نفرشان شروع کرد به خواندن: منصور جان سلام امیدوارم که حالت خوب باشد. حتماً الان از اینکه نامه من در میان دستان توست کلی تعجب خواهی کرد. راستش را بخواهی الان حدود یک سالی می شود که شاید بیش از صد بار برایت نامه نوشته ام اما هنوز دقایقی نگذشته پشیمان از کرده خود آن را خرد کرده و بیرون ریخته ام، اما امروز اوضاع فرق می کند، چرا که الان به روی یکی از نیمکت های پارک محلی نشسته ام که در چند قدمی یک صندوق پستی است و می خواهم بعد از اتمام نامه ام بدون اینکه حتی از روی آن یک دور برای خودم بخوانم بلافاصله آن را در صندوق بیاندازم تا مجالی برای پشیمانی خود باقی نگذارم. راستش درست نمی توانم در حال حاضر حدس بزنم که تو چه حسی نسبت به من داری، التهاب و یا انزجار؟! اما اگر از حس و حال خود من جویا باشی بایست اعتراف کنم که بیش از حد برای تو دلتنگم، خاطرات گذشته با تمام تلخی هایش حالا برایم شیرین و جذاب شده و اندیشه آن ها حتی یک لحظه مرا رها نمی کند و البته خیلی دوست می دارم که دوباره به آغوش آن دوران طلایی که خاطرات دل انگیزی را از تو برایم تداعی می کند بازگردم، می دانم که برای تو روزهای سختی بود و خوب می دانم که تحمل همسری که بدانی دل در گرو دیگری دارد تا چه حد اسفناک و دردناک می تواند باشد هرچند که حالا که خوب فکر می کنم می بینم من علاقه خاصی نیز به شاهین نداشتم و همه اش یک احساس احمقانه بوده. هنوز هم تصویر مأنوس و ملایم تو جلوی چشمان خیس من است و آن جمله های کهنه اما دلفریبی که اعجازش را برای من از همان ابتدا از دست داده بود: «دوستت دارم؟» یادم می آید تمامی آن شب هایی که مرا ملتمسانه می خواندی و روزها وقتی که با بوسه های داغت بر پیشانی سر من مرا از بستر خواب جدا می کردی وقتی که موهایم را با چنگ انگشتانت شانه می زدی و من تنها به گوشه ای نامعلوم خیره می ماندم و در فکر ترک هرچه سریع تر تو می بودم، آری همه و همه این تصاویر مثل پرده سینما جلوی چشمان من است. آه که زندگی چقدر زیر و بم دارد چقدر خنده و یا ناله، ترس و یا شکست، پیروزی، شادی و یأس و امیدواری دارد و بیشتر از همه این ها این روزگار لعنتی به شدت کینه ای است و فلک شیوه انتقام خود را دارد چرا که این روزگار بی فرجام انتقام خوبی های تو را از من گرفت به راستی که آدمیزاد چه چشم بسته و یا با چشم باز، چه دانسته و یا ندانسته، اگر دل و روح انسانی دیگر را بیازارد دیر یا زود خودش در این گرداب هولناک معلق خواهد شد. این بزرگترین و اصیل ترین قانون طبیعت بشری است و من ناخودآگاه به روی آن چشم باز کرده و حالا از جان و دل به آن ایمان دارم و خود تو اگر تا آخر نامه مرا دنبال کنی به این قانون کذائی مؤمن خواهی شد. یادم می آید روزی را که خانه خودمان و یا به قول خودت آشیانه عشقت را ترک گفتم، لبهایم خندان و چشمانم از شدت حرص و هیجان برق می زد چرا که از چندین ماه تشر و اصرار و التماس به مادر ساده لوح و با محبتم توانستم او را نیز در رفتن از این دیار با خود هم رای سازم و او را متقاعد سازم که برای همیشه به فرانسه بازگردیم و برای عوام فریبی او متوسل به هر حقه ای شدم. چه روزها که خود را به ناخوشی می زدم و می گفتم که با تو مشاجره ای سخت داشته ام و یا تن خود را با تازیانه ملتهب و کبود می کردم و با آه و ناله نشان مادر داده و بر گردن تو می انداختم، تا اینکه دل مادر برای تنها فرزندش، تنها یادگار شوهرش که از روزگاری دیرین، عاشقش بود و هست، دل به دل من سپرد. بنابراین بنابر درخواست و نقشه من بود که او نیز همچو خود احمق من تا آخرین لحظه سفرمان با کسی صحبت نکرد و خود تدارکات سفرمان را تا آخرین مرحله به انجام رسانید، آن روز یعنی روز سفر نمی دانم که ساعت چند بود فقط می دانم صبح خیلی زود بود و من تمام شب را از فرط هیجان چشم بر هم نزده بودم تا اینکه سپیده دم مثل همیشه مرا بوسیدی و به قصد کار منزل را ترک گفتی، این بود که به سرعت چمدانم را که از قبل آماده و به زیر تخت خوابمان پنهانش کرده بودم بیرون کشیدم و نامه ای را که شب قبلش برایت نوشته بودم و اصلاً یادم نیست که در آن چه بود و نبود به روی میز ناهارخوری پرتاب کردم و به مادر پیوستم و نهایتاً هر دو به این زادگاه لعنتی من یعنی به پاریس پیوستیم. در اینجا آپارتمان نسبتاً کوچک اما شیکی اجاره کردیم تا اینکه وکیل مادر خانه ما را در ایران فروخته و پولش را برایمان پست کند، چهار ماه بعد از اقامتمان امتحانات ورودی کالج مرکزی پاریس شروع شد و من در این امتحانات شرکت کردم و با اینکه آمادگی ذهنی خوب و مطالعه ی کافی نداشتم اما توانستم به راحتی در این امتحان قبول شوم آن هم در رشته مورد علاقه ام رشته پزشکی، ورود من به دانشگاه و یافتن دوستان جدید و در کل زندگی تازه در محیطی تازه و البته هوس انگیز پاریس کم کم ذهن مرا تا حدی مغشوش ساخت که جریان دلدادگی به شاهین و زندگی مشترک گذشته ام با تو در کل ایران و تمام دغدغه ها و حلاوت های گذشته به زیر یافته های جدید فکری، اشتیاق، آرزو و امیدهای نو و تازه برای همیشه مدفون شد، میهمانی های دوره ای، شب نشینی ها، کافه ها و مراسم رقص و دیسکو تمام هفته ها و ماه ها و حتی تا چند سال از زندگی جدیدم را در اینجا پر کرد تا اینکه در یکی از همین شب نشینی ها بود که با پسر تقریباً خوش چهره و خوش اندامی که ژوزف نام داشت آشنا شدم، بعد از مدت بسیار کوتاهی احساس کردم که دیگر دل در گرو او داشته و عاشقش شده ام، این بود که بعد از سه ماه آشنایی به ازدواج با یکدیگر تن دادیم. در ابتدای زندگیمان همه چیز خوب پیش می رفت و هر دو در حالی که سخت به هم علاقه مند بودیم به زندگی خود ادامه می دادیم، اما این خوشبختی برای من زیاد تداوم نداشت چرا که بعد از یک سال و تنها یک سال زندگی مشترک رفتار او دستخوش تغییر و تحولی عمیق شد به طوری که هرچه را که من از او تمنا می کردم او از من دریغ می کرد و بدبختانه هرچه او لجوج تر می شد من بیشتر عاشقش می شدم تا جایی که با گریه و التماس از او می پرسیدم: «دوستم داری؟» و او می گفت: «البته» اما چنان لحنش سرد و طعنه آمیز بود که از هزاران هرگز برایم سردتر و همچو نیشتری بر قلب ملتهبم فرو می رفت. فکر کردم شاید بهتر باشد که بچه دار شویم اما او سخت مخالف این امر بود، مرا تهدید می کرد که به محض اینکه حامله شوم مرا ترک خواهد گفت، وقتی علتش را جویا می شدم می گفت که حالا برای بچه دار شدن خیلی زود است. خلاصه من آنقدر درگیر دغدغه های فکری و روحی ژوزف و ترس از دست دادن و یا عدم علاقه او نسبت به خودم شده بودم که متأسفانه به همان شدتی که در اوایل ورود خودم به دانشگاه در دروسم پیشرفت کرده بودم، به همان شدت افت تحصیلی پیدا کردم تا جایی که مجبور شدم از آن انصراف داده و کناره گیری کنم، این آخری ها ژوزف نیز علاقه وافری به قمار پیدا کرده بود، هرچه را که کار می کرد صرف قمار می کرد تا جایی که حقوق خودش افاقه نکرد و کم کم دست به وسایل منزل می برد، من نیز مثل احمق ها به جای آن که سد راهش شوم، حساب بانکی ام را به خاطرش خالی می کردم و فکر می کردم که می توانم او را دوباره مثل آغازی که با او داشتم مهربان و صمیمی بازیابم، اما نه فروختن طلاها و نه خالی کردن حساب بانکی و نه فروش خانه هیچ کدام نه تنها به من کمکی نکرد، بلکه حالا مشکلات مالی ما بر این دغدغه خاطر من دامن می زد، بعد از آن که پول خانه نیز صرف قمارها و بدهی های ژوزف شد به خانه مادر رفتیم و تا مدتی را سه نفری کنار هم زندگی می کردیم، در این مدت میل شدید مرا از داخل می آزرد، آن هم میل به مادر شدن بود. بنابراین برای یکبار دیگر در مورد بچه دار شدنمان با ژوزف صحبت کردم ولی اینبار ژوزف به جای آن که بر سرم فریاد بکشد و یا مرا تهدید کند، خیلی مسالمت جویانه اظهار داشت که اگر مادرت خانه اش را به نام ما بکند حرفی ندارد، چرا که از طرفی خودش هم دوست دارد که بچه دار شود و از طرفی غرور مردانه اش اجازه نمی دهد فرزند خود را در خانه غیر از خانه پدری خود پرورش دهد و برایش کسر شأن دارد، موضوع را که به مادر گفتم از آنجایی که مادر بیچاره من تنها آرزویش پایان یافتن مشکلات من و ژوزف و البته نوه دار شدن خودش بود بلافاصله با این امر موافقت کرد، اما هنوز یک ماه از واگذاری سند خانه به من نگذشته بود که مرا تهدید به ترک خانه برای همیشه کرد مگر آن که مادر را به مراکز سالمندان ببریم، چرا که وجود مادر را مزاحم زندگی مشترکمان می دانست و اظهار می داشت که در خانه خودش راحت نیست برای جلوگیری از این اتفاق خیلی با او جنگیدم ولی متأسفانه او برنده شد و من مادر را با گریه و زاری به یکی از همین مراکز سپردم و موقع تحویل او به مرکز چنان از کرده خود پشیمان بودم و خجالت می کشیدم که تا به امروز حتی برای یکبار هم جرأت نکرده ام به ملاقاتش بروم. تنها دورادور برایش هدیه و یا غذا و شیرینی می فرستم که می دانم هیچ فایده ای ندارد. از این جریان نیز یکسال گذشت تا اینکه یک روز به قصد خرید برای نوزاد جدیدمان که حالا در بطن من بود و پنج ماهه بود به بیرون از خانه رفتم، اما مدت زیادی نگذشته که متوجه شدم کیف پول خود را همراه نیاوردم این بود که خیلی سریع به خانه بازگشتم که ای کاش هیچ گاه باز نمی گشتم چرا که دیدن مرد زندگیت، عشقت، پدر بچه ات و در نهایت مردی که تمام زندگیم را به پای او به تاراج گذاشته بودم در آغوش دختر همسایه که دانستم معشوقه اش است به روی تخت اتاق خواب خودم جهنم است، تنها یک نفس تا مرگ برایت فاصله باقی می گذارد چه می گفتم و یا چه می کردم، نمی دانستم به حال خود نبودم، فقط از شدت تهوع و انزجار از حال رفتم، وقتی که به هوش آمدم روی تخت بیمارستان بودم و هیچ کس آنجا نبود، تنهای تنها بودم و تازه دانستم ژوزف برای همیشه مرا ترک گفته مثل یک مجرم فراری برای همیشه رفت، برای همیشه. من چهار ماه بعد وقتی که زن همسایه مرا برای زایمان به بیمارستان می برد، یکبار دیگر از هوش رفتم و اینبار نیز که به هوش آمدم یکی دیگر از عزیزانم مرا ترک گفته بود و او این کودک من بود که بعد از آن همه تنهایی تنها مونس، تنها امید من شده و حالا خبر می دادند که از بین رفته از این جریان ها بیشتر از دو سال است که می گذرد و من با خود می گویم که شاید قسمت این بود که ژوزف مرا ترک کند تا اینکه من دوباره با تو باشم، چرا که حالاست که قدر تو را بیش از پیش می دانم، قدر مهربانی هایت را غیرت و فداکاری هایت را، مثل آن که تازه بالغ شده باشم، چشمانم به تازگی با حقیقت مأنوس شده، دیگر با آن ساقی گذشته کاملاً توفیر پیدا کرده ام، این نامه را همراه با آخرین عکس خود برایت می فرستم می دانم که خیلی با گذشته توفیر دارم چرا که در این روزهای تنهایی و طاقت فرسا تنها مسکن من همان الکل و سیگار شده ولی با این حال باید بگویم که تازه حس می کنم که چقدر وجود من محتاج به وجود توست و تازه می فهمم که تو را دوست می دارم، یادم می آید که همیشه در گوشم نجوا می کردی که ساقی هیچ زمان و هیچ کس دیگری نمی تواند گوشه ای از وجود تو را برایم پر کند و تو اولین و آخرین معشوق من هستی و اینبار من باید صادقانه اعتراف کنم که شاید تو اولین عشق من نبودی ولی حالا اطمینان کامل دارم که آخرین عشق من هستی، منتظر جواب نامه ات خواهم ماند می خواهم از خودت برایم بنویسی و از بقیه، از دائی وثوق و دائی اتابک خان از دختردائی ها، پسردائی شاهین و بیشتر از همه از خودت که دلم برای همه شما تنگ شده است، منتظر جواب نامه ات هستم. دوستدار تو ساقی سپس منصور عکس ساقی را از داخل پاکت خارج کرد و آن را جلوی دیدگان هر دویشان گرفت، شاهین که از فرط حیرت چشمانش گرد شده بود و درست مثل خود منصور باور آن چه را که می دید برایش سخت و دشوار بود، در کمال ناباوری اظهار داشت: «این واقعاً ساقی است؟ باورم نمی شود چقدر از بین رفته، نمی دانم شاید هم بیش از اندازه چاق شده!» منصور عکس را روی تخت انداخت و به تلخی گفت: «با آن که روزگاری از مصیبت بالاتر بر سرم درآورد ولی به خداوندی خدا قسم هیچ گاه از خداوند نخواستم که با این حال و روز ببینمش» و بعد هر دو مدتی را با سکوت در خود خلوت کردند، آنگاه شاهین مثل آن که چیزی یادش آمده باشد با اشتیاق گفت: «اصلاً چطور هست همین حالا جواب نامه اش را بدهیم» منصور که به نقطه ای نامعلوم خیره بود پرسید: «چرا حالا؟» شاهین دستش را روی شانه منصور گذاشت و گفت: «خوب که فکر می کنم می بینم هیچ پایانی بهتر از این برای داستان زندگینامه ام نمی شود، فکرش را بکن نامه ساقی و بعد جواب نامه ما و بعد هم کتاب می رود برای چاپ دیگر لنگ آخر داستان هم نیستم، خود به خود جور شد.» منصور لبخندی کمرنگ اما دلنشین زد و گفت: «فکر خوبی است» و بعد در حالی که از کشوی پاتختی قلم و کاغذ درمی آورد گفت: «عجب دلم برای این دختر سوخته» در همین حین گلابتون که حالا پنج سال بیشتر نداشت داخل شد، در حالی که با چشمان درشت میشی اش به شاهین و منصور می نگریست با صدای بچه گانه اش گفت: «زن عمو گفت بفرمائید شام» شاهین به سمت گلابتون خیز برداشت و او را روی یک دست بلند کرد و گلابتون شروع کرد از خوشحالی و هیجان به جیغ کشیدن و بعد او را پایین آورد، موهای لخت و خرمائی اش را از صورتش کنار زد و گونه اش را غرق بوسه کرد، اینبار گلابتون از خنده ریسه رفت و بعد شاهین نوک دماغش را به نوک دماغ دخترک زد و گفت: «زن عمو چی گفته» گلابتون بریده بریده گفت: «گفتند بفرمائید شام» شاهین پیشانی اش را بوسید و گفت: «شام نه عزیزم، ناهار» و گلابتون با خنده گفت: «ناهار!» هنوز شاهین دخترک را کاملاً روی زمین نگذاشته بود که بنجل در چهارچوب در ظاهر شد، کت و دامن سورمه ای که به تن کرده بود خیلی زیباترش کرده بود همراه با روسری سپید رنگی که موهایش را پوشانده بود، تنها کوتاهی های موهای جلوی سرش بود که مثل چتری پیشانی اش را گرفته بود و صورتش را بیش از پیش گرد و جذاب کرده بود، با آن تبسم دلنشین همیشگی اش که حالا مدت ها بود از لبش کنده نمی شد به روی شاهین و گلابتون خندید و گفت: «شاهین جان با منصورخان تشریف بیاورید، همه منتظر شما هستند.» شاهین که حالا گلابتون دستش را محکم گرفته بود، نزدیک منصور رفت و گفت: «بیا اینجا بنجل خانم کارت دارم» بنجل داخل اتاق شد و با خوشروئی پرسید: «بفرمائید؟» شاهین با اشاره از او خواست لبه تخت بنشیند و بعد خودش هم کنارش نشست و گلابتون را در آغوش گرفت و گفت: «برای خوردن هیچ دیر نیست، یادت می آید مدت ها به این فکر بودم که چطور آخرین قسمت زندگینامه ام را کامل کنم.» بنجل سرش را به عمل تأیید تکان داد، شاهین دستش را دور بازوی او حلقه کرد و چنان محکم او را به خود چسبانید که بنجل از درد آخ کشید و بعد شقیقه بنجل را بوسید و گفت: «پس حالا گوش کن که منصور می خواهد، ترتیب اختتامیه اش را با دست خود بدهد.» بنجل با مهربانی گفت: «دستتان درد نکند.» در همین حین شهرزاد هم داخل اتاق شد، و با چهره ورم کرده اش که حالا از زحمت میهمانی خیس عرق هم شده بود نگاهی به آن ها انداخت و گفت: «پس چرا نمی آئید، غذا سرد می شود، حاج بی بی و شهلا و محمدخان منتظرند» منصور لبخندی زد و گفت: «فقط دو دقیقه مهلت بدهید» و بعد شاهین رو به خواهرش گفت: «اصلاً شهرزاد جان شما هم بیا اینجا کنار بنجل بنشین.» شهرزاد با کنجکاوی پرسید: «چه خبره؟» شاهین خنده ای معنا دار کرد و گفت: «حالا می فهمی.» و بعد رو به منصور گفت: «منصور جان شروع کن به نوشتن، فقط هرچه را می نویسی برای ما هم بلند بلند بخوان.» شهرزاد به منصور با نارضایتی گفت: «منصورجان، حالا نمی شود بعد از ناهار...» که منصور دستش را به علامت هیس! جلوی دهانش گذاشت و بعد یک زیردستی به زیر کاغذش گذاشت و آن را به روی زانوهای خود تکیه داد و شروع کرد از ابتدا به خواندن و نوشتن جواب نامه ساقی و البته انتهای کتاب زندگینامه شاهین که قرار بود به اسم: «من دختر نیستم» خیلی زود منتشر شود. به نام خدا با عرض سلام خدمت شما خانم ساقی، امیدوارم که حالتان خوب باشد اگر احوال مرا هم جویا باشید بایست بگویم که از همیشه بهترم راستش نمی دانم از کجا شروع کنم و از چه برایت بنویسم بنابراین مطلوب می بینم که همچو خودت از ابتدای رفتنت بنویسم یعنی یک به یک وقایعی را که بعد از خروج تو از خاک ایران شکل گرفت. راستش بعد از اینکه تو مرا ترک گفتی حالم کلی دگرگون شد به حدی که ادامه زندگی را بدون تو غیرممکن می دیدم تا اینکه به مشکلی عریض که بر شاهین فائق آمده بود مشکل خود را به کل فراموش کردم حال بگذریم از آن که مشکلش چه بود ولی خوب است بدانی که چطور بر مشکل خود فائق آمدم. شاید باورش برایت سخت باشد اما شاهین بعد از سال ها به معشوق از دست داده خود بنجل پیوست و این دو جوان شایسته با عشق و علاقه ای خاص همراه با دختر زیبایی که گلابتون نام داشت به حکم واژه مقدس ازدواج به زیر سقف در همان آبادی که برای اولین بار در آنجا چشم شان به جمال هم روشن و دلهایشان به هم راه پیدا کرد، به زندگی مشغول شدند یک زندگی مختصر و ساده در روستایی همچو بهشت در کنار مادری مهربان به نام حاج بی بی که خود من شخصاً خیلی او را دوست می دارم و جالب اینکه همین حالا که جواب نامه ات را می نویسم شاهین کنار من نشسته و سلام هم می رساند، خلاصه که حالش بسیار خوب است پر است از انرژی و عشق درست مثل یک پرنده شاهین قوی و سبکبار در آسمان پهناور و عریض زندگیشان بال گسترانیده و از این در اوج بودنش لذت می برد بعد از آن خبر بچه دار شدن دختر عمه شهلا است حتماً یادت است که بعد از شهین دختر خدابیامرز دخترعمو شهین که او را به فرزند خواندگی خود قبول کرده بود یک دختر دیگر به نام نسرین داشت و حالا بعد از نسرین باز هم او صاحب دختر رعنا و شیرینی شده که نامش را دخترعمو، به یاد مادرش بهار گذاشته و بعد از آن قضیه ازدواج خود من با شهرزاد پیش می آید، یعنی درست دو ماه بعد از ازدواج بنجل و شاهین، من و شهرزاد با یکدیگر ازدواج کردیم و خدا را شکر عمو اتابک برخلاف مخالفت سرسختانه خود که با ازدواج شاهین و بنجل بروز داد و حتی حاضر نشد در مراسم مختصر عروسیشان شرکت کند و حتی شاهین را به این جرم از ارث محروم کرد با ازدواج من و شهرزاد کاملاً موافق درآمد و حتی جشن مفصلی برایمان ترتیب داد و اما عمو اتابک خان درست یک سال بعد از ازدواج من و شاهین دستخوش اختلالات ذهنی عمیقی شد به طوری که رفتار زننده ای از او سر می زد. گاهی با صدای بلند شعر می خواند و بازی های کودکانه می کرد این آخری ها نیز زری خانم را که از رفتار جنون آمیز عمو اتابک خان جان به سر شده بود را به زیر تازیانه های خود می گرفت و آنقدر کتکش می زد که زری خانم از حال می رفت. در این بین تنها با فرخ گرم می گرفت چرا که او همبازی اش شده بود خلاصه از این بیماری عمو اتابک خان چند ماهی نگذشته بود که قشون نظامی دولت یک روز او را کت بسته بردند و روز بعد او را تیرباران کردند به همین سادگی وقتی هم که علتش را جویا شدیم گفتند که جاسوس بوده، شورشی بود و یاغی؟! و این دیوانه بازی های اخیرش را نیز به پای رد گم کنی او گذاشته بودند حال اینکه همه ما این را خوب می دانستیم که به عمو اتابک خان تنها بهتان زده بودند و زندگی او دستخوش همین تهمتی شده بود که خیلی گران، به قیمت جانش برایش تمام شد. بعد از آن تمامی اموال و اراضی عمو به تصرف دولت درآمد حتی خانه شخصیشان و این بود که زری خانم و فرخ در به در شدند به کجا؟ کسی نمی داند چرا که بی خبر رفتند و هنوز هم از آن ها خبری نشده و در پایان می ماند عزیز، عزیزی که یک عمر با فتنه هایش هیچ کس را از شر خود ایمن نساخته بود او نیز روز آخری را که برای مصادره خانه آمده بودند با صندلی چرخدارش از بالای پله های تالار سرازیر شد ولی هنوز نمرده بود تا یکسالی را نیز در خانه پدری خودم، پرستاری اش را کردند اما مادر می گفت هر روزش را هزار بار بدتر از مردن جان می کند تا اینکه پس از یکسال جان از بدنش فارغ شد. و البته جزئیات بیشتر این امورات بماند برای بعد، یعنی برای زمانی که کتاب زندگینامه شاهین از زیر چاپ درآید و حتماً یک نسخه اش را برایت پست خواهم کرد چرا که شاهین بعد از ازدواج موفقش با بنجل نویسنده قادر و توانایی شده خیلی راحت می نویسد و کتابهایش فروش خیلی خوبی نیز دارد خودش که از زندگیش کاملاً راضی است و حق هم دارد زندگی کردن در کنار همسری لایق و مهربان که عاشقش باشی و او نیز لیاقت عشق تو را داشته و به جا آورد در کنار دختری زیبا و سالم و مادری مهربان که جای مادر واقعی اش را پر می کند در فضای دل انگیز و نوای فرح بخش طبیعت تمامی موجبات یک زندگی ایده آل و سعادتمند را خواه ناخواه فراهم می سازد، درست مثل خود من که همچو شاهین غرق در احساس کامیابی و سعادت هستم چرا که همسری دارم که از جان و دل یکدیگر را دوست می داریم و البته سه فرزند سه قلو که دو ساله هستند دو تا پسر و یک دختر به نام های پارسا، پیمان و پرتو می دانم که حتماً تعجب خواهی کرد ولی شهرزاد باز هم حامله است قرار است تا دو ماه دیگر فارغ شود هرچه باشد او عاشق بچه است و من هرچه را که او دوست می دارد بی گمان بیشتر دوست می دارم در مورد آن چه که تو در گذشته اظهار داشتی که من به تو می گفتم که اولین و آخرین معشوق من هستی و اینکه از دل و جان دوستت داشتم نیز شک نکن چرا که آن زمان در نهایت صداقت آن ها را بیان می کردم حال آن که از آن زمان بسیار گذشته و این خودت بودی که نخواستی گذشت زمان را در کنار هم احساس کنیم و حالا واقعیت این زمان چیز دیگری است و چه بهتر چرا که همان خانه ای را که زمانی آشیانه ما بود اما تو حرمتش را حفظ نکردی حالا آشیانه عشق من و دخترعموی فرزانه ام، شهرزاد و بچه هایم شده و آنقدر به آن دل بسته ام که حتی لحظاتی را که در سرکار هستم لحظه شماری می کنم تا به اینجا بازگردم و باید اقرار کنم که تازه معنای عشق واقعی را تجربه می کنم و تازه می فهمم که خوشبختی یعنی چه. در مورد تمامی مصائبی را هم که پشت سر گذاشتی تنها کمکی که می توانم به تو بکنم این است که مبلغی پول بفرستم تا اینکه عمه فرنگیس را از آن مرکز کذائی خارج و با خودت همراه سازی و اگر قدرت نگهداری اش را نداری او را به ایران بفرست قدمش هم سر چشم خودم. من و شاهین مثل مادر خودمان به او رسیدگی می کنیم و نمی گذاریم احساس تنهایی بکند از اینکه بیشتر از این نمی توانم برایت بنویسم متأسفم چرا که امروز من و شهرزاد سرمان سخت شلوغ است به جز شاهین و بنجل که اینجا خانه خودشان است پدر و مادرم و شهلا، محمد و بچه هایشان و البته حاج بی بی خانم میهمان ما هستند و همگی منتظر من و شاهین برای صرف ناهار، همان طور که گفتم به زودی زندگینامه شاهین تحت کتابی با عنوان «من دختر نیستم» به چاپ خواهد رسید و تو در جریان کامل امورات چه در گذشته و چه در حال قرار خواهی گرفت تا به حال نیز من و شاهین هر دو به دنبال پایان مناسبی برای این داستان بودیم که حالا هم من و هم شاهین متحدالنظریم که نامه تو و در ورای آن این جواب نامه من است که می تواند بهترین پایان برای این داستان باشد، برای تو آرزوی خوشبختی دارم و تنها یک توصیه و آن اینکه همیشه امیدوار باش و به قانون طبیعت همچنان مؤمن بمان من و شاهین و شهرزاد و بنجل همگی تو را به خدای بزرگ می سپاریم، برایت آرزوی خوشبختی می کنیم مواظب خودت باش و خدانگهدار. پـــایـــان | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #176 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 12,089
(View Stats)
تشکرها: 67,486
تشکر شده 214,132 بار در 14,665 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز با تشکر قفل تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| بختیاری, تایپ, دختر, فراخوان, من, نودوهشتیا, نیستم, پگاه, گروهی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو 2 ( شهره وکیلی ) | تمام | ستاره یخی | فراخوان تایپ | 148 | ۷ دي ۱۳۹۰ ۰۴:۰۹ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (ناهید سلیمانخانی) جلد 2 | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 191 | ۳ شهريور ۱۳۹۰ ۱۲:۰۰ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (فاطمه جمشیدی) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 126 | ۱۴ مرداد ۱۳۹۰ ۰۱:۳۳ بعد از ظهر |