بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۳۰ آذر ۱۳۹۰, ۱۱:۱۴ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
FooLaD آواتار ها
 
FooLaD به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +12 امتیاز     
پیش فرض هفت عاشقانه| FooLaD کاربر انجمن

سلاااام !!!
از امروز می خوام چند داستان عاشقانه ای رو که مدتیه نوشتم ، واسه شما بذارم ...
این مجموعه داستانا ، هفت داستان عاشقانه شاد ،غمگین و خنده دار و ... هستش .
که اولین داستان رو تا چند دقیقه دیگه می نویسم !
امیدوارم خوشتون بیاد !!!

درآخر هم روحیه و اینها یادتون نره !!!



قسمتي از دفترچه خاطرات معشوقه ي نيوتن :
اشك هاي من هم به زمين مي افتاد ، اما .......... تو سيب را ترجيح دادي










ویرایش توسط FooLaD : ۳۰ آذر ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۵۲ قبل از ظهر
FooLaD آنلاین نیست.  
قدیمی ۳۰ آذر ۱۳۹۰, ۱۱:۲۲ قبل از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
ستاره یخی آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت

توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!


برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون



تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!
ستاره یخی آنلاین نیست.  
قدیمی ۳۰ آذر ۱۳۹۰, ۱۱:۲۶ قبل از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
FooLaD آواتار ها
 
FooLaD به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +12 امتیاز     
پیش فرض

قبل از اولین پستم ، لازم به توضیحه که این داستانا نوشته خودم هستند.
خوب ! میریم سراغ اولین قسمت از اولین داستان !

محرمانه|قسمت اول

حمید با خانواده مشغول دیدن تلوزیون بود که موبایلش زنگ خوردو سریع به اتاقش رفت و بعد چند دقیقه بیرون آمد و گفت : مامان! این ساک من کجاست ؟
مادرش با تعجب پرسید : ساک ؟ ساک واسه چی می خوای؟
حمید: قراره فردا صبح پا شم برم خونه دوستم که کرجه.. می خوام ازش چند تا جزوه بگیرم ... شاید یه کم هم رفتیم گردش وتا کارهام انجام بشه و بیام می شه پس فردا صبح ..... خوب ! آخر نگفتی این ساک کجاست ؟
مادر : تو برو خودم پیداش می کنم می ذارم تو اتاقت
حمید : باشه . یادت نره ها! -- این را گفت و به اتاقش برگشت تا بخوابد ...
صبح که شد ، وقتی پدر . مادر و خواهر کوچکتر حمید بیدار شده بودند و آماده رفتن به بیرون ، خبری از حمید نبود ، او قبل از بیدار شدن همه رفته بود .
آن روز خیلی معمولی و بدون هیچ اتفاق خاصی سپری شد.....
صبح جمعه بود ، همه خانواده خواب بودند که تلفن زنگ خورد ... و هانیه ( خواهر حمید ) تا آمد از خواب بیدار شود و که به تلفن جواب بدهد ...تلفن قطع شد ...با اوقات تلخی ، غرولندی کرد و رفت که بخوابد ، دید پدر ، مادرش هم بیدار شده اند.
چند ساعتی از آن تلفن می گذشت و پدر مشغول دیدن اخبار بود ... یک هواپیما که از شیراز به تهران می آمده سقوط کرده و همه سر نشینان آن کشته شده اند ...
هانیه : چه اتفاق تلخی!!! فکر کن صبح جمعه ای اونایی که تو این هواپیما آشنا داشتند چه حالی شدند ....
مادر : واقعا ! بیچاره ها!
پدر : قسمته دیگه ! نمی شه کاریش کرد ....راستی حمید نیومده ؟ قرار بود امروز صبح بیاد .. الان دیگه نزدیک ظهره .
هانیه : حمید رو که میشناسین ! با دوستاش باشه همه چیز یادش می ره ، مخصوصاً اگه اون روز جمعه باشه .
مشغول این صحبت ها بودند که تلفن زنگ زد و مادر رفت و گوشی را برداشت .... بفرمایید ؟- ... - بله همین جاست - ... – خوب حتما خواب بودیم ، بله -.....- چی ؟ حمید ؟ تو هواپیمای شیراز- تهران؟مگه می شه ؟اون الان خونه دوستش تو کرجه .....
بعد این خبر ، هانیه و مادرش سریع آماده شدندو لباسشان را پوشیدند ولی پدر نشسته بود و مشغول روزنامه خواندن.... :کجا با این عجله؟
هانیه : بابا!!!! یعنی چی؟ خوب داریم میریم بیمارستان ببینیم حمیده یا نه

ادامه دارد ...
FooLaD آنلاین نیست.  
قدیمی ۳۰ آذر ۱۳۹۰, ۱۱:۴۳ قبل از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
FooLaD آواتار ها
 
FooLaD به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +11 امتیاز     
پیش فرض

محرمانه|قسمت دوم

پدر تا این را شنید عصبانی شد و روزنامه را به طرفی انداخت : چند دفعه بگم ؟این فقط یه تشابه اسمیه!!! و هیچ ربطی به حمید نداره ... الان حمید یا خونه دوستشه یا این که تو راه خونه است برای همین هم موبایلش در دسترس نیست ..این قدرم قضیه رو بزرگش نکنید ..فهمیدید؟؟!!!!!
مادر : آخه چی بهت بگم من ؟ تلفنی هم که گرفته تشابه تلفنی بوده ؟ ها ؟
پدر که با این حرف کمی دلش به شور افتاد گفت : باشه..شما برید تو ماشین الان منم آماده می شم میام
در بیمارستان بودند ...یکی از کارکنان بیمارستان آنها را به سرد خانه برد ... هر سه می لرزیدند ..
خودشان هم نمی دانستند که به خاطر سرمای سردخانه است ، یا چیزی که قراراست باآن روبرو بشوند ... هر سه در فکر بودند که مسئول سرد خانه آنها را به خودشان آورد : رسیدیم ... کی میاد ؟
با تردید به همدیگر نگاه کردند ...
پدر : من ، من میام ... ، با مسئول سردخانه وارد شد و جسد را نشان دادند ..پدر خشکش زد ولی چند
دقیقه بعد با خنده بیرون آمد ....
مادر : چی شد ؟
پدر –با خنده - :من که گفتم!!! همه اش تشابهه ! ولی چقدر شبیه حمید بودها!!! هم تشابه اسمی هم تشابه شکلی!!!
هانیه متوجه حال غیر عادی پدرش شد و به مسئول سرد خونه گفت : می تونم من هم ببینم ؟
مسئول سردخانه با کمی تردید قبول کرد و اجازه داد که هانیه هم برود و جسد را ببیند ... پدر هم چنان می خندید ، مادر هم سکوت کرده بود ... تا این که صدای جیغی از داخل هر دو را به خودشانآورد ...
هانیه گریان بیرون آمد : مامان ....! خودشه! خود حمیده !!!
چند روزی از مراسم هفتم حمید هم می گذشت دیگر کم کم کسانی که در این چند روز برای کمک و هم دردی کنار آنها بودند به خانه هاشان برگشتند ... بعد از رفتن آنها هانیه تازه فهمیده بود که چه بلایی سر حمید و خانوادشان آمده ... مثل بدنی که وقتی سرد شد ، بیشتر درد ضربه ای را که خورده،حس می کند ... داغ نبود حمید را بیش از پیش حس می کرد ... بد بختی هم این بود که کسی نبود بشیند پای صحبتهاش وکمی دلداریش بدهد.... مادرش که بعد آن ماجرا فقط به جایی خیره می
شود و چیزی نمی گوید .... پدرش هم فقط راه می رفت و منتظر آمدن حمید بود و می گفت اون جسد حمید نبوده و همه اش تشابه بوده !!! این اواخر هم آن قدر حال پدر بد شد که مجبور شد او را برای درمان به آسایش گاه روانی ببرد ....
تمام این ماجراها و اتفاق ها یک طرف ... این که چه شد حمید به جای کرج سر از هواپیمای شیراز – تهران در آورده ، هم از یک طرف ... تمام ذهنش را مشغول کرده بودند ... از بس برای خودش و این ماجرا دلیل ساخته بود خسته شده بود ... باید واقعیت قضیه را می فهمید ... به اتاق حمید رفت و بعد از
کلی تلاش دفترچه تلفنی پیدا کرد که شماره دوستان حمید در آن بود ... از دفترچه شماره بهنام ، همان کسی که کرج زندگی می کرد ، را پیدا کرد و زنگ زد ...

ادامه دارد ...
FooLaD آنلاین نیست.  
قدیمی ۳۰ آذر ۱۳۹۰, ۰۲:۰۶ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
FooLaD آواتار ها
 
FooLaD به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +9 امتیاز     
پیش فرض

محرمانه | قسمت سوم


الو سلام ..آقا بهنام ؟ .. من خواهر حمید هستم .. یه سوال داشتم : هفته پیش ، حمید پیش شما بود ؟ ...بود ؟ ... آخه چرا دروغ می گید ؟ اون روز اصلاً حمید پیش شما نیومد که ! رفته شیراز ... نه کرج ! ...
آها! یعنی شما نمی دونستید کجا می ره! فقط به شما سپرده بوده که اگر ما از شما پرسیدیم حمید اونجا بوده ؟ شما بگی آره؟ ....
بعد از این صحبتها هانیه تمام ماجرا رو برای بهنام تعریف می کنه ... بهنام هم که کلی از این خبر جا خورده بوده .هر چه می دانست برای هانیه گفت ، این که که قرار بوده امید –یکی از دوستاشون- برای حمید بره دنبال بلیت ولی برای کجا ، نمی دونه .... و آخر هم شماره امید رو به هانیه دادو هانیه سریع به
امید زنگ زد ...
الو ؟....سلام.....آقا امید ؟../ بله ! شما؟ / من خواهر حمید هستم ...یه مشکلی پیش اومده باید شما رو ببینم / چه مشکلی؟ / فردا ساعت 11 سر خیابان باشید من با آژانس میام. باید ببرمتون جایی / آخه کجا ؟؟؟؟ / فردا می فهمید .. خدا حافظ
صبح بود و هانیه آماده رفتن ، رفت تا به آژانس زنگ بزنه که ... تلفنشان زنگ خورد ... تلفن رو برداشت ، امید بود ...
امید : ببخشید که مزاحم شدم ! می خواستم بگم حمید هم با شما میاد ؟
هانیه : خواهش میکنم ! نه ..نمیاد یه کاری داشت رفت بیرون ...
امید: باشه! پس شما آژانس نگیرید ، من خودم با ماشین میام در خونتون ...
هانیه : نه!!!! خودم تا در خونتون میام ... اونجا سوار میشم ... ممنون خداحافظ!
سریع گوشی رو گذاشت ..به خیر گذشته بود! اگر میومد در خونه ، از تمام ماجرا باخبر می شدو نقشه اش نقش برآب!!!
خونه امید رو بلد بود ...آخر هر وقت که با حمید از سر کوچه شون رد می شدند حمید می گفت خونه امید این ها این جاست ... راه زیادی نبود ... دو ، سه تا کوچه بالاتر از خانه خودشان بود ... وقتی رسید سر کوچه امید ... دید که یک ماشین منتظره .. رفت جلو و راننده را که حواسش به سمت دیگه ای بود و
داشت سیگار می کشید رو صدا کردو گفت :آقا امید ؟
امید هم به خودش آمدوسیگارش را خاموش کرد و برگشت :بله ! خودمم .
در لحظه ای که همدیگرو دیدند چند ثانیه ای به هم خیره ماندند ... هر کدام در دلشان یک سوال داشتند ..: یعنی خودشه!؟
هانیه زودتر به خودش آمد و سوار شد : خوب بریم که دیر میشه ! امید هم به خودش آمد و از رفتار هانیه فهمید نباید زیاد به سوال توی ذهنش فکر بکنه .... راه افتاد : خوب باید کجا بریم ؟
هانیه : کجا ؟!!!!.... خوب...... توی همین لحظه ، که هانیه داشت فکر می کرد به کجا باید برند .. موبایل امید زنگ خورد : الو ! سلام
.../ اِ ..! نسیم خانم شمایی؟
نه ! ازش خبر ندارم ! اتفاقا الان هم داریم داریم می ریم پیشش ...با خواهرش !

ادامه دارد...

ویرایش توسط FooLaD : ۱ دي ۱۳۹۰ در ساعت ۰۴:۳۷ بعد از ظهر
FooLaD آنلاین نیست.  
قدیمی ۱ دي ۱۳۹۰, ۰۴:۳۶ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
FooLaD آواتار ها
 
FooLaD به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
پیش فرض

محرمانه | قسمت چهارم

هانیه : اِ ! این نسیم خانم کیه که سراغ حمید رو داره می گیره ؟ - در همین هنگام ، صحبت امید تمام شده بود و قطع کرده بود –
امید : نمی شه گفت !آخه یه رازه !
هانیه : باشه! جای حمید رو هم نمی شه گفت .... همین جا نگهدارید پیاده می شم ..!
امید : آخه چرا عصبانی می شید ! شاید حمید راضی نباشه که شما بدونید ...
هانیه: (در حالی که خودش را مشغول باز کردن در ماشین نشان می داد ) گفتم که پیاده می شم ..
امید : باشه میگم !!! فقط قول بدید حمید نفهمه که من گفتم ...
هانیه : باشه قول می دم
امید : خوب پس اگه قول میدید تعریف می کنم ... وسطای ترم سوم بود که ...
هانیه : ببخشیدا ! میون حرفتون ..! میشه اول بگید این نسیم کی بود که سراغ حمید رو می گرفت ؟ طاقت ندارم از اول بگید !
امید :باشه ! می شه گفت دوست حمید ِ !
هانیه : اِ! جالب شد قضیه ! خوب خونشون کجاست این نسیم خانم ؟
امید : خوابگاهش که اونور شَهره! ولی خونه اش شیرازه !
هانیه – یک لحظه جا خورد – به صورت خیلی تصادفی داشت به سر نخ هایی می رسید ... پس رفتن
حمید به شیراز بی ربط با نسیم نبوده !- فهمیدم !!!
امید : چی رو ؟
هانیه : این که کجا بریم ! الان نسیم تهرانِ دیگه ! نه؟
امید : بله ، آخه فردا انتخاب واحد داریم ...چطور ؟
هانیه : می خوام ببینمش ! باید یه چیزایی برام روشن شه!
امید : ای بابا! مگه قرار نبود بریم پیش حمید ؟! حالا می گید تازه فهمیدم کجا بریم ... ؟با نسیم دیگه چکاردارید؟
هانیه : هنوزم سر حرفم هستم ... مگه نسیم زنگ نزده بود که سراغ حمید رو بگیره ؟ تا دل نگرانیش بر طرف بشه؟خوب می ریم دنبالش و اون رو هم می بریم پیش حمید ... من هم چند تا سوال دارم که ازش می پرسم .
امید : باشه ... می ریم دنبالش ... . بعد هم به نسیم زنگ زد و گفت که با هانیه دارند میان دنبالش تا باهم برند پیش حمید .
نسیم رو سوار کرده بودند ... هانیه شرط بردن نسیم پیش حمید رو این گذاشته بود که به تمام سوالهاش جواب بده و نسیم هم با اکراه قبول کرده بود .
هانیه : خوب نسیم خانم ! از اول ماجرای آشناییتون برام بگو .
امید: اِ! خوب من هم اومدنه می خواستم همین رو بگم ،نذاشتید !
هانیه :آخه شنیدن این ماجرا از خود پایه ماجرا یه مزه دیگه ای داره ! .. خوب نسیم خانم شروع کن ...

ادامه دارد ...
FooLaD آنلاین نیست.  
قدیمی ۱ دي ۱۳۹۰, ۰۴:۴۸ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
FooLaD آواتار ها
 
FooLaD به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
پیش فرض

محرمانه | قسمت پنجم

نسیم : وسطای ترم سوم بود ...
امید : دقیقا منم همین رو گفتم !
هانیه : آقا امید !
امید : چشم ! ببخشید ... دیگه چیزی نمی گم ! شما بگو نسیم خانم !
نسیم : بله ! همین موقع ها بود که یه حسی من رو گرفت !به نظر خودم یه مدتی بود که یه نفر رو خیلی می دیدم !!! هر طبقه ای از دانشگاه که می رفتم .. اون هم اونجا بود !!! به خودم می گفتم توهمی بیش نیست !!! و تمام این برخوردها و اتفاقات رو تصادف می دونستم ! و برای همین اصلا به این موضوع فکر
نمی کردم ...تا این که یکی از دوستام یه روز اومد و بهم گفت : تازگی ها حس نکردی که هر جا می ری یکی دیگه هم اون جاست ؟ همیشه حسش می کنی و می بینیش؟
بعد این صحبت ها ،قضیه برام واقعی تر شده بود ... دیگه این ماجرا رو توهم نمی دونستم ... چند روز بعدش که از چند نفر دیگه هم شنیدم که اون ها هم دیده اند که یکی دنبالمه قضیه برام خیلی خیلی جدی شد و تصمیم گرفتم به دور و برم با دقت بیشتری نگاه کنم و بفهمم اصل قضیه چیه! برای همین از
فردای همان روز با دید جدیدی رفتم دانشگاه ، یه کمی گشت زدم و دور و برم رو چک کردم . کسی
نبود ... هم حس خوبی بهم دست داد و هم یه حس بد .. حس خوبم این بود که دیگه مجبور نبودم به این ماجرا بیشتر از این ها فکر کنم و برم دنبال این قضیه که من چکار کرده بودم که این جوری توجهش به من جلب شده بودحس بدم هم این بود که یعنی علاوه بر خودم دوستام هم توهم گرفته بودند ؟
توی این فکر و خیالات بودم که دیدمش ! یه لحظه چشم تو چشم شدیم ، من سریع سرم رو انداختم پایین و خودم رو الکی مشغول کاری نشون دادم ..ولی تمام حواسم پیش اون بود ... مطمئن بودم هنوز نرفته ... آخه سنگینی نگاهش رو شدیداَ حس می کردم ..
اصلا نمی دونستم چکار کنم ! حالا اون حس بد و خوبم عوض شده بود یعنی حس خوبم شده بود اینکه این ماجراها توهم نبوده و واقعیته ! حس بدم هم این بود که یعنی من چه کاری کرده بودم و اون از من چی دیده بوده که توجهش به من جلب شده !
ساعتم رو نگاه کردم دیگه باید می رفتم سر کلاس ... هنوز روبروم وایساده بود ... سریع ، یه جوری که فکر بکنه اصلا ندیدمش ، سرم رو انداختم پایین و از جلوش رد شدم و رفتم سر کلاس ، که تا وارد کلاس شدم بد جوری جا خوردم ! آخه اون زود تر از من اومده بود و سر کلاس نشسته بود ...
از اون روز به بعد دانشگاه برام یه جور دیگه شده بود !!! نمی دونم چرا اینقدر دوست داشتم برم اونجا و اون من رو ببینه و واکنش هاش رو ببینم ... از اون روزی که تصمیم گرفته بودم به همه چیز دور و برم دقت کنم همه جا می دیدمش !!! یک حس عجیبی داشتم! نمی دونم چرا دلم می خواست فکر کنه که اصلا ، هیچ جا به چشمم نمیاد ... دوست داشتم فکر کنه که اصلا بهش فکر نمی کنم !
هر کلاسی که می رفتم ، اون هم بود ... ! تازه ! چند تا کلاس هم میومد که اصلاً نداشت و به استاد می گفت مهمان اومده ...می رفت و پیش دوستاش می نشست و صحبت می کرد باهاشون ... بعداً هم دقتم رو سر حضور ، غیاب زیاد کردم و فهمیدم اسمش چیه ! حمید مرزبان !!!

ادامه دارد ...
FooLaD آنلاین نیست.  
قدیمی ۱ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۴۶ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
FooLaD آواتار ها
 
FooLaD به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

محرمانه | قسمت ششم

هانیه : اَ ...!!!!!! حمید و عشق و عاشقی !!!؟؟؟
امید : بَه ... ! تازه کجاش رو دیدین ؟! ... اِ ! ببخشید من قرار بود حرف نزنم ...!
هانیه : حالا این دفعه اشکالی نداره ! خوب نسیم خانم. . . ادامه اش ؟
نسیم : هیچی دیگه ! سر تمام کلاس هام می دیدمش !
بعد این صحبت ها همه ساکت شدند و سکوتی سنگین همه ماشین رو گرفت ... کم کم داشتند به خانه نزدیک می شدند . هانیه هم تا این قضیه رو فهمید ، یادش آمد که باید کاری بکنه ... به امید گفت که یه گوشه بزنه کنار ،تا پیاده بشه و به خونه زنگ بزنه ،به خونه زنگ زد و پرستار مادرش گوشی رو برداشت و بهش گفت سریع حجله ای رو که اول زدند و جمع کردند بیاد بزنه جلو در خونه ... بعد هم رفت سوار شد و راه افتادند ...
امید : خوب از کدوم طرف برم ؟
هانیه : سمت خونمون
نسیم : مگه قرار نبود بریم پیش حمید؟
هانیه: چرا ! ولی یادم افتاد یه چیزی رو توی خونه جا گذاشتم ...می خوام برم ورش دارم ... حس خوبی نداشت ... ولی غیر از این هم نمی تونست قضیه حمید رو براشون بگه ! یعنی امید بعد از این که حجله حمید رو می دید چی کار میکرد؟ می زد زیر گریه؟ واااای...! نسیم رو بگو ... فکر کنم غش بکنه ! من رو بگو که باعث شدم تمام خاطراتش با حمید براش یادآوری بشه! توی همین افکار بود که صدای امید اورا به خودش آورد ...
امید : هانیه خانم ! دم خونتون چه خبره ؟
نسیم : این پارچه سیاه چیه ؟ اِ ... ! حجله کیه این ؟ - در همین لحظه نسیم و امید قضیه رو فهمیدند :... نه ! حمید ؟؟؟ - هانیه هم که توی آن چند ساعت خودش رو به سختی کنترل کرده بود و بعد از شنیدن اسم حمید بغضش رو فرو می داد ... در آن لحظه بغضش ترکید و با سر گفت آره ...
نسیم که فقط گریه می کرد ... امید هم که در طول مسیر فقط حرف می زد و می خندید ساکت ساکت شده بود و خیلی سعی کرده بود چشمهای خیسش رو از دید هانیه و نسیم پنهان بکنه ...ولی موفق نشده بود .
هانیه : واقعا معذرت می خوام ! من نمی خواستم اینجوری بهتون خبر بدم ... ولی چون می دونستم تعریف خاطراتتون بعد از فهمیدن ماجرا تحت تاثیر قرار می گیره مجبور بودم ازتون مخفیش کنم ...
حالا هنوز سر خواستتون هستید ؟
امید : چه خواستی ؟
هانیه : این که برید حمید رو ببینید
نسیم : پس چی ؟!
امید : منم هستم .. خوب برم کجا ؟

ادامه دارد ...
FooLaD آنلاین نیست.  
قدیمی ۲ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۵۸ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
FooLaD آواتار ها
 
FooLaD به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض

محرمانه | قسمت هفتم

هانیه : بهشت زهرا ... !
نسیم : چی جوری ... ؟
هانیه : تصادف کرد ...
فقط و فقط سکوت بود امید و هانیه وقتی حرف زدنشون با حمید تمام شد ... رفتند توی ماشین و نسیم رو با حمید تنها گذاشتند ...چند دقیقه بعد هم نسیم با چشمانی سرخ آمد و راه افتادند ... انگار چندین سال بود که ماتم زده بودند ... انگار نه انگار که تا همین دو ساعت پیش از خاطرات خوششون با حمید
می گفتند و می خندیدند ... وسط راه نسیم پیاده شد .. می خواست راه بره و تنها باشه ، هانیه هیچ صحبتی نداشت ... امید هم هیچ اصراری برای صحبت کردن نداشت ...
که هانیه شروع به صحبت کرد : آقا امید یه سوال داشتم ...
تا امید این رو شنید انگار این سوال براش تکراری نبود .. چون از همون بار اولی که هم دیگرو دیدند
انتظار داشت که هانیه بهش بگه من یه سوالی داشتم ... شما رو قبلا جایی ندیدم ؟
امید : خوب بپرسید !
هانیه : به نظر شما وقتی به نسیم گفتم حمید تصادف کرده باور کرد ؟!
امید : خوب معلومه !!! حالا من یه سوال داشتم !
هانیه هم همین احساس امید رو نسبت به این جمله داشت ... ولی مثل امید سوالی که انتظار داشت ازش پرسیده نشده بود ..
امید : اگه حمید تصادف نکرده پس چه جوری ... ؟ ( کلمه مُرد را هر کاری کرد نتونست بگه )
هانیه : تو هواپیما بوده داشته از شیراز به تهران میومده که هواپیما سقوط می کنه ...
امید : پس چرا به نسیم گفتید تصادف کرده ؟
هانیه : آخه نه که نسیم شیرازیه و حتما به خاطر اون پا شده بوده رفته شیراز گفتم با این حالش اگه بفهمه توی برگشت سفری که به خاطر اون داشته این اتفاق براش افتاده حالش بد تر می شد ... برای همین بهش نگفتم .
امید : خوب کاری کردید ... !
و باز سکوت ... باز هم سوال مشترک در ذهن آن دو رفت و آمد می کرد ... پس چرا نمی گه برام آشنایی ؟ ... خوب شاید اشتباه فکر کردم و فقط شباهت دارند ... بالاخره رسیدند و امید هانیه رو پیاده کرد و رفت ...
اتفاقات امروز بد جوری ذهن امید رو مشغول کرده بود ... اون از هانیه که شک داشت خودشه یا نه! اون
از ناگفته های ماجراهای نسیم و حمید و در آخرهم خبر شوک آور غیر منتظره مرگ حمید ... عجب روزی بود ... فکر کنم توی عمرم اینقدر جا نخورده بودم و این قدر هم برام اتفاق نیافتاده بود ... ولی جدای این اتفاقات کاش می فهمیدم که هانیه همونیه که فکر می کنم یا نه!
در آن طرف هانیه هم حال بهتری نداشت ... اگه امید همونی بود که فکر می کردم ..من رو سریع می شناخت ..ولی این اصلا هیچ حسی تو صحبتهاش نداشت ... اصلاً شاید من اشتباه گرفتم ! ولی اگه خودش بود چقدر رومانتیک می شد !


ادامه دارد ...
FooLaD آنلاین نیست.  
قدیمی ۴ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۳۲ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
FooLaD آواتار ها
 
FooLaD به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +9 امتیاز     
پیش فرض

دلم گرفته از این سایت سوت و کور !!!
یعنی درست میشه ؟!!!

محرمانه | قسمت هشتم

رفت سراغ دفترچه خاطراتش ، خیلی وقت بود چیزی داخلش ننوشته بود ... آخر اتفاق خاصی براش نیفتاده بود ... ولی در عوض در این 2 هفته آن قدر براش اتفاق افتاده بود که وقت نکرده بود بنویسشان ... اوج این اتفاقات هم امروز بود ... الان هم قصد نداشت که این هارو بنویسه ... می خواست خاطره ای رو که 3.4 سال پیش براش اتفاق افتاده بود و آن موقع روش نشده بود بنویسه وماجرای امروز دوباره همه رو براش یاد آوری کرده بود رو بنویسه :
دوم دبیرستان بودم، به خاطر این که توی محلمون دبیرستان خوبی پیدا نمی شد مجبورشدم که تو یه دبیرستان خیلی دور تر از خونه اسم نویسی کنم ... اولا با سرویس میومدم ... تا این که یه روز قرار شدبا دوستم که خونشون نزدیک مدرسه بود ، برم دم خونشون و چند تا کتاب داستان ازش بگیرم ، با هم رفتیم و کتاب رو ازش گرفتم ، داشتم برمی گشتم که یک هو دیدم دو تا از پسرهای دبیرستان بغل خونه دوستم اومدند طرفم ، یکیشون یه چیزی گفتو رفت ... من موندم و اون پسر که اومد و کیفم رو به زور ازم گرفت و هم چیز رو ریخت بیرون ... تا دیدم حواسش نیست اومدم در برم که یکهو پاش رو گذاشت جلوی پام و افتادم زمین .. گریه ام گرفته بود ... نمی دونم گریه ام برای درد پام بود یا ترس ... شایدم هردو!!
اومدم پاشم که دیدم یکی اومد طرف اون پسرو باهاش در گیر شد نمی فهمیدم دارند به هم چی می گند فقط فهمیده بودم که داره از من دفاع می کنه ، پسر در حالی که با پسر مزاحم درگیر بود به من علامت دادکه فرار کنم ، همون موقع دیدم پسر مزاحم چاقویش رو در آورد و دست پسر رو بد جوری زخمی کرد ... ، پسر مزاحم انگار که تر سیده باشه سریع در رفت ... من هم وایساده بودم و بهش نگاه می کردم نمی دونستم چکار کنم ... پسر که تازه من رو دیده بود گفت: برو خوب چرا وایسادی ؟ به دستش نگاه کردم ، که منظورم رو فهمید و گفت : نترس ...هیچی نیست ! فقط برو تا دوستاش نیومدند !
من هم سریع دویدم و رفتم به سمت خونه ...
فردای اون اتفاق زود تر از همیشه و قبل از این که سرویس بیاد رفتم دم در خونه و منتظر موندم ... یه هیجان خاصی داشتم ،خیلی دوست داشتم ببینمش و به خاطر کار دیروزش ازش تشکر کنم و بپرسم دستش چطوره ؟
وقتی رسیدم مدرسه ماجرای دیروز رو به سختی چون توی صف مراسم صبحگاهی بودیم برای دوستام تعریف کردم و قرار شد همگی بریم و من جلوی اونها برم و ازش تشکر کنم کلاسها به کندی گذشتند و بالاخره تموم شدند ، سریع با مریم و سارا ،که ماجرای دیروز رو براشون تعریف کرده بودم رفتیم سر کوچه مدرسشون ،هنوز تعطیل نشده بودند .
یک ربع طول کشید که بابای مدرسشون اومد و در حیاط رو باز کردو همه یکهو ریختند بیرون ،جمعیت که کم شد و بیشتر بچه ها رفتند ،تازه پیداش شد ...تنها بود و سرش پایین محو تماشا بودم که مریم و سارا من رو به خودم آوردند : مگه خودش نیست ؟
تا دیدمش گفتم : چرا! خود خودشه!
سارا : پس چرا وایسادی تماشا می کنی ؟

ادامه دارد...
FooLaD آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
انجمن, عاشقانه|foolad, هفت, کاربر

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
میهمان ناخوانده | FooLaD کاربر انجمن | تایپ FooLaD کتابهای کامل شده نوشته کاربران 139 ۱۸ بهمن ۱۳۹۰ ۰۹:۲۳ بعد از ظهر
هفت عاشقانه | FooLaD کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب FooLaD نوشته کاربران سایت 1 ۱۴ بهمن ۱۳۹۰ ۱۲:۵۰ قبل از ظهر
نگاهی عاشقانه | ten ten کاربر انجمن ten ten جزیره متروکه کتاب 9 ۱۵ خرداد ۱۳۹۰ ۱۰:۱۲ قبل از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان