بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > فراخوان تایپ

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  موضوع بسته شد
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۷ دي ۱۳۹۰, ۰۵:۰۱ بعد از ظهر   #41 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
~alone angel~ آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

عسل جان الان دیدم صفحه 132 تا 135 رو هم به من دادی هم به سمن ناز!

نقل قول:
سلام عزیز
از 132 تا 135

http://s2.picofile.com/file/7122632575/130_139.rar.html
میبینی واقعا ؟!



آنكه دستش را اینقدر محكم گرفته ای
دیروز عاشق من بود !
دستانت را خسته نكن ...
محكم یا آرام !
فردا تو هم تنهایی ...


~alone angel~ آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۷ دي ۱۳۹۰, ۰۵:۱۲ بعد از ظهر   #42 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
ستاره یخی آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
Wink

نقل قول:
نوشته اصلی توسط ~alone angel~ نمایش پست ها
عسل جان الان دیدم صفحه 132 تا 135 رو هم به من دادی هم به سمن ناز!
کلی که دادم اشتباه کردم
امتیازاتونو میدم مهم نیست



تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!
ستاره یخی آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۷ دي ۱۳۹۰, ۰۵:۱۷ بعد از ظهر   #43 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
~alone angel~ آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط asalcheshmak نمایش پست ها
کلی که دادم اشتباه کردم
امتیازاتونو میدم مهم نیست
امتیازش مهم نیست عزیزم همینجوری گفتم
~alone angel~ آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۷ دي ۱۳۹۰, ۰۵:۱۸ بعد از ظهر   #44 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
ستاره یخی آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
Talking

نقل قول:
نوشته اصلی توسط ~alone angel~ نمایش پست ها
امتیازش مهم نیست عزیزم همینجوری گفتم
از شدت ذوق زدگی بابت اینکه یهویی تموم میشد سوتی دادم

ر . ا : منتظر تایپای سمن ناز ، شما و متین هستم تا فراخوان تموم بشه و البته 1 صفحه تایپ خودم
ستاره یخی آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۷ دي ۱۳۹۰, ۰۶:۵۸ بعد از ظهر   #45 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
~alone angel~ آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

صفحه 320 تا 369

مشغول شدن داشته باشد و با راه انداختن یک دعوا برای یکی دو روزی سرش گرم باشد. تو که من را میشناسی تا کسی کاری به کارم نداشته باشد و پا روی دمم نگذارد کاری بهش ندارم پس اول از عزیز بپرس چچه گفته و چه کرده! من به عزیز هیچ بی احترامی نکردم ولی جواب حرفهای قلمبه ای که بار من میکند را نمیتوانم ندهم.»
ایرج گفت:«ببین درست حرف بزن. همینطوری حرف میزنی که عزیز را ناراحت کردهای به هر حال سنی از مادر من گذشته و توقع بیحرمتی را از من و تو ندارد. بیچاره زندگیاش را ول کرده و بخاطر راحتی و آرامش ما به اینجا آمده پس بهتره که ما هم به او عزت بگذاریم. اگر مادر تو به اینجا بیاید و من رفتار درستی با او نداشته باشم خوشت می آید. همیشه یک سوطن به خودت بزن و یک جوالدوز به دیگران.»
به ایرج گفتم:«اگر مادر من هم تو را آزار میداد و دائم متلک بار تو میکرد و همش با حرفهای ریز و درشتش قلب تو را میسوزاند من هم توقع احترام از جانب تو را نداشتم. چرا که احترام گذاشتن به کسی که لایق احترام نیست خیلی مسخره است.»
این جر و بحث تقریباً همین جا تمام و شد ولی حسابی از دست عزیز کفری شده بودم. آنجا بود که به حرفهای منیژه خانم همسایهمان در مورد دعا و جادو ایمان آوردم. ایرج که تا حالا خوب بود و موظاب من بود با کوچکترین حرف مادرش از کوره در رفته بود. با خودم فکر میکردم عزیز با اعظم که دستش توی یککاسه است فرصت خوبی داشتند بتواند هر نوع دعا و جادویی را در هر گوشه ازخانه که بخواهد جای بدهد بدون آنکه آب از آب تکان بخورد.
آن شب را با نیت اینکه فردا سر از کار عزیز و اعظم در بیاورم خوابیدم. صبح هم خودم را به خواب زدم تا ایرج سر کار رفت. بعد حدود نه صبح بلند شدم و پس از خوردن یک چای تلخ به عزیز گفتم:«عزیز من میروم خرید ممکن است دو سه ساعتی برنگردم. اگر مادرم زنگ زد لطفاً به او بگوئید که به خرید رفتهام تا نگران نشود. بیزحمت لطف کنید زحمت بختن غذا را هم بکشید.»
عزیز بعد از دعوای دیشب توقع داشت که حتی سلامی هم به او نکنم و تقریباً از این طرز صحبت خیلی تعجب کرده بود. ولی من میخواستم با زبانی خوش کار خودم را پیش ببرم. خداحافظی کردم و یکراست به خانه منیژه خانم همسایه رو به رویی رفتم.
از دیدن من در اول صبح خیلی تعجب کرد. وقتی که منظورم را از آمدن به خانه او برایش گفتم خندهای کرد و گفت:«می دانستم که این موضوع تو را قلقلک میدهد و همین امروز و فردا منتظر آمدنت بودم ولی باید صبر کنی تا کارهایم را بکنم و غذایی رو به راه کنم.»
گفتم:«آخه بابا جان فقط دو ساعت طول میکشد که بخواهی غذا درست کنی.»
گفت نه فقط صبر کن برنج را بشویم و خیس کنم. فکر کنم با آماده شدنم حدود نیم ساعتی طول بکشد.
گفتم:«باشد زود باش که دیر نشود و کسی بویی نبرد.»
نیم ساعتی را که منتظر منیژه بودم سرم را با نگاه کردن تلویزیون گرم کرده و بالاخره منیژه آماده شد با هم به بیرون از خانه آمدیم. سریع سوار تاکسی شدیم و منیژه خانم آدرس جایی را به رانند داده و قرار شد که دربست ما را به محل مورد نظر برساند. به میدان توپخانه رسیدیم و وارد خیابانی شدیم و بعد هم از چند کوچه باریک و تنگ و تاریک که ماشین به زحمت میتوانست از آنجا تردد کند پشت سر گذاشتیم. به جایی رسیدیم که دیگر ماشین نمیتوانست جلوتر برود. همانجا پیاده شدیم و منیژه خانم پول تاکسی را پرداخت. هر چه اصرار کرده که پول تاکسی را بگیرد قبول نکرد. وارد یک خانه قدیمی با در چوبی که نیمه باز بود شدیم. اگر منیژه خانم همراه من نبود صد سال دیگر هم میترسیدم که وارد چنین جایی شوم. دست منیژه خانم را گرفتم او هم متوجه ترس من شده بود.
گفت:دختر جان نترس من با تو هستم. اینجا فقط قدیمیه و هیچ ترسی هم ندارد بهتره حواست را جمع کنی و ببینی که چه سؤالهایی میخواهی بپرسی.
بالاخره به اتاقی که به همین منظور در سمت راست آن ساختمان قدیمی بود رسیدیم. فقط یک زن چادری و میانسال قبل از ما نشسته بود. بیچاره همینطوری با خودش حرف می زد. معلوم بود که ذهنش حسابی درگیر است.
منیژه خانم از او پرسید:خانم شما هم برای دعا نویسی اینجا آمده اید؟
زن همانطور که زیر لب با خودش حرف میزد گفت:«چیزی گفتید؟»
منیژه خانم سؤال خود را دوباره تکرار کرد.
زن گفت:«آره آمدم یک دعایی برام بنویسند که بدهم به دخترم. آخه میدانی خانم جان دخترم مونس عاشق پسری یک لاقبای جلنبر شده. نمیدانی که چقدر من و آقاش عز و جز کردیم که این پسره به دردت نمی خورد. تازه آقا گفت:«این پسره مفنگیه معلومه تریاکیه. ولی عشق این پسره لات و آسمون جل دخترم را کور و کر کرده. اصلاً این حرفها را نمیشنود و میگوید الا و بلا من همین اکبر را می نخوام. می خوام به آقا بگم دعایی بنوسیه که مهر این اکبر ذلیل مرده از دل دختر احمقم بیرون بره.»
در همین موقع شخصی که در اتاق بود بیرون آمد و نفر بعد یعنی آن خانم میانسال به داخل اتاق رفت. مدتی گذشت و بالاخره آن خانم هم از اتاق بیرون آمد. بیچاره تمام بدنش میلرزید و بدون اینکه به ما نگاهی بیاندازد کاغذی را که در دستش مچاله کرده بود درون کیف پولش گذاشت و چادرش را روس سرش محکم کرد و زیر لب دائم می گفت:«حالا میدانم چکار کنم.»و رفت.
نوبت ما شده بود. هول و هراس دوباره مرا در برگرفت و به همراه منیژه خانم به اتاق رفتیم. با دیدن آن آقا تمام ترسی که تا حالا در دلم بود به یکباره از من دور شد.
آقایی پشت یک میز کوتاه روی زمین نشسته بود و سرش پایین بود و کتابی را می خواند. آن مرد لباسی سفید و گشاد مانند پیراهن به تن کرده بود. ریشهای سفید و بلندش بسیار تمیز و مرتب بود. سلام ما را با گرمی پاسخ داد. وقتی رو به روی او روی زمین و پشت آن میز که کلی کتاب و وسایل روی آن بود نشستیم منیژه خانم قبل از آنکه آن آقا چیزی از ما سؤال کند گفت:«حاج آقا خدمت شما عرض کنم که این خانم و اشاره به من کرد و ادامه داد خواهر من هستند.» و شروع کرد به توضیح دادن شرح حال من. وقتی که صحبتهایش تمام شد آن آقا اسم مرا پرسید وقتی اسمم را به او گفتم سنم را پرسید و بعد از پاسخگویی سرش را روی کتاب خم کرد و مشغول خواندن کتاب شد و یکسری از مهرههایی را که درهم و برهم روی میزش بودند به هم زد و چیزهایی زیر لب گفت و کتابی را که میخواند بست و گفت:«دخترم پوراندخت خانم شما باید بدانید که زن میانسالی از شما و همسرتان عروسکی پارچه ای درست کرده و در قبرستانی متروک آنها را پشت به هم خاک کرده. تا وقتی که این عروسکهای پارچه ای در زیر خاک در قبرستان باشند شما روزگارتان به همین طریق خواهد بود و هیچ کاری نمیشود کرد مگر اینکه خود شخص آن عروسک ها را از زیر خاک بیرون بیاورد. از دست هیچکس کاری برنمی آمد حتی خود من این دعا را به کسی نمیدهم چرا که بسیار کار خطا و اشتباهی است زیر باطل کردنش همانطور که گفتم بسیار مشکل است.»
با شنیدن این حرفها علیرغم اعتقادی که به این حرفها نداشتم سر به دوران افتاد و چشمانم سیاهی رفت. به لکنت افتادم. فکر اینکه چه کسی با من این کار را کرده داشت دیوانه ام می کرد.
منیژه خانم پرسید:«حاج آقا آن زن چه کسی میتواند باشد؟ آیا فایمل است یا نه؟»
آقای سید پوش گفت:«فامیلش نیست ولی یک وابستگی به این خانم دارد. زیاد جوان نیست ولی پیر هم نیست. او تا بخ حال خیلی دعا برای این دختر نوشته ولی هیچکدام تأثبر ندشاته است به جز این آخری. من هم کار زیادی نمیتوانم انجام دهم فقط میتوانم شدت آن را کم کنم. همانطور که گفتم تا آن عروسک از قبرستان بیرون نیاید شما باید مدارا کنید و یا به آن خانم بگویید که خودش این کار را بکند.»
رو به منیژه خانم کردم و با نگاهم از او چاره خواستم. منیژه خانم گفت:«حاج آقا پس دعایی بنویسید و به این خانم بدهید انشاءالله دست شما سبک خواهد بود و گره کار این بنده خدا به دست شما باز خواهد شد.»
نشستیم و حاج آقا دعایی نوشت و به دست من داد و دستور استفاده از آن دعا را هم به من گفت. قرار شد که دعایی را که نوشته درون قوری در چایی که میخواهم دم کنم بگذارم و چای را به ایرج در سه نوبت در سه روز مختلف بخورانم.
به منیژه خانم گفتم:«چگونه میشود چای کهنه را سه روز به ایرج بخورانم. او خیلی روی طعم چای حساس است.
آقا گفت:«چای را در لیوانی بریزید و هر بار که می خواستید چای تازه دم به شوهرتان بدهید مقداری هم از این چای مانده درون استکان بریزید. انشاءالله اثر خواهد داشت. پاشو دخترم برو تا دیر نشده این کارها را مو به مو انجام بده.
هر دو بلند شدیم و از آقا تشکر کردیم و به بیرون از آن خانه ترسناک آمدیم. به ساعتم نگاه کردم.
هنوز دو ساعت از زمان بیرون آمدنم بیشتر نگذشته بود. به منیژه خانم گفتم:«بهتره زودتر سوار تاکسی شویم و تا دیر نشده به خانه برسیم.» او هم قبول کرد و دوباره تاسکی دربست گرفتیم و خودمان را به کوچه رساندیم.
در بین راه با منیژه خانم صحبت میکردم. او مرا دلداری میداد که همه چیز درست میشود و به بهبود اوضاع امیدوار بود.
به منیژه خانم گفتم:«با نشانی هایی که آقا داد تنها کسی که ممکن است این کار را کرده باشد کسی است که قهر و دعواهای من با ایرج برایش منفعت دارد یعنی فقط اعظم میتواند باشد آره خود خودش است. اعظم لعنتی دستت بشکند. سایه شوم تو دست از زندگی من برنخواهد داشت.
به خانه که رسیدم عزیز در را برایم باز کرد. سلام گفتم و از اینکه کارها را بر دوش عزیز گذاشته بودم از او عذرخواهی کردم.
سریع به داخل خانه رفتم و لباسهایم را عوض کردم. عزیز به دنبالم به اتاق وارد شد و گفت:«چیه؟ چت شد با دمت گردو می شکنی؟ چه اتفاقی افتاده که از دیشب از این رو به آن رو شدی؟»
از دست عزیز حسابی لجم گرفته و گفتم:«دیشب که ایرج را به دلیل رک گویی من حسابی پرش کرده بودید و به جان من انداختید تصمیم گرفتم که احترام شما را حسابی نگه دارم. ولی مثل اینکه به پر و پای من پیچیدن اصلاً عادت شما شده است. حالا هم که از شما تشکر میکنم باز هم جای حرف دارد. والله نمیدانم دیگر به چه ساز سما برقصم.»
این را گفتم و از اتاق بیرون آمدم. تا بچهها از مدرسه آمدند من هم سفره را انداختم و ناهار را کشیدم و بچهها را صدا کردم. در سر سفره فقط سیمین بود که صحبت میکرد و بقیه زیاد تمایلی به صحبت کردن نداشتند.
ناهار را در فضای نه چندان دلچسبی به اتمام رساندم و سفره را به کمک سیمین جمع کردم. تا عصر هم دیگر با عزیز یک کلمه حرف نزدم. ایرج که آمد دعا را به همان طریقی که حاج آقا گفته بود در قوری ریختم و مقداری چای خشک هم روی آن ریختم. آب را هم که جوش آمده بود به آن دو اضافه کردم و گذاشتم خوب دم بکشد. چای را آوردم و بدون حرفی روی میز گذاشتم. عزیز جون و ایرج نشسته بودند. من از رفتار و حرکات ظهر عزیز به شدت عصبی بودم. میخواستم تلافی شب قبل را در بیاورم و حرفی بزنم که لج هر دو را حسابی دربیاورم. ولی اوضاع آنطور که فکر میکردم نشد و تمام فکر ها و نقشه هایم خراب شد. فکر میکردم حالا ایرج بعد از خوردن این چای حتماً از این رو به آن رو میشود و همه چیز بر وفق مراد من میشود و ایرج هم حسابی از من عذرخواهی می کند. ولی اتفاقاتی افتاد که به کلی با افکار من فرق داشت. همینطور که به تلویزیون نگاه میکردم به ایرج گفتم:«من طلاق میخواهم حالا که عزیز جون هم اینجاست بهتره همه چیز تمام شود. حالا کسی هست که از بچه هایت نگهداری کند پس طلاقم را بده. تو را به خیر و ما را به سلامت. من دیگر با این خصوصیات اخلاقی تو نمیتوانم بسازم. نگهداری از سه تا بچه هم برایم طاقت فرساست. من این همه مسائل را فقط به دلیل اینکه شوهرم مرا درک میکرد تا به حال تحمل کردم ولی حالا که شوهرم هم آدم غیر منظقی شده اصلاً دلم نمیخواهد دیگر با تو زندگی کنم. تو بمان و بچه هایت و عزیز جونت.»
عزیز با لهن بسیار بد و تندی گفت:خجالت بکش زن که لنگ نیست که بخواهد هر بار دور یک نفر باشد. نکنه فکر کردی که ایرج پول و پله ای دارد و مهریه ات را می گیری و می روی پی خوشی خودت و پسر بیچاره من را با سه تا بچه ول می کنی.»
بعد رو به ایرج کرد و گفت:«ننه ایرج نگفتم ای و مادرش کیسه دوخته اند. می خواهند مهریه اش را بگیرند و بروند و تو بمانی و این زندگی. بعد هم ما از این زن جز ناز و ادا چیز دیگری ندیدیم. مگه از اول زندگی برای تو چه کرده که حالا طلب مهریه می کنه؟ من از روز اول گفتم که این دختره چشم به مال و اموال تو داره و برای پولهایت کیسه دوخته؟»
سپس رو به من کرد و ادامه داد:«درست نمی گم خانم نازک نارنجی آره میدونم که کیسه دوختی.»
از شدت عصبانیت دندانهایم را روی هم فشار دادم که احساس کردم الان همه دندانهایم در دهانم خرد می شوند.
گفتم:«ناسلامتی شما برای مواظبت از من اینجا آمده اید یا آزار دادن من چر هرچه که لایق خودتان است به من نسبت می دهید؟»
بعد ادامه دادم:«اولا من و خانواده ام برای کسی کیسه ندوخته ایم ولی فکر می کنم شما برای از هم پاشیدن این زندگی به همراه اعظم برای من نقشه ها کشیدید ولی کور خوندیدد. اول همه شما را حسابی میچزونم بعد طلاقم را می گیرم.» ایرج که تا این موقع فقط با چشمهای خشمگین و قرمزش به من نگاه می کرد به ناگاه عصبانی از جای خود بلند شد و به طرفم حماه کرد و چنان با پشت دستش به دهانم کوبید که برای چند ثانیه چشمانم جایی را نمی دید. به خود که آمدم دیدم بلوزم و دهانم پر خون شده است. سوزش شدیدی در ناحیه بینی خودم احساس کردم. دست به طرف بینی ام بردم دستانم پر خون شده بود. چشمانم سیاهی رفت. فقط احساس می کردم کسانی بالای سرم ایستاده اند و حرف می زنند. چیزی جلوی بینی ام گرفتند. می خواستند با این کار خونریزی بینی ام را بند بیاورند.
مرا دراز کردند و بعد احساس کردم که آنها مشغول عوض کردن لباسهایم هستند. ولی اصلا نایی برای مقاومت نداشتم. خودم را به دست آنها سپرده بودم. احساس سبکی می کردم. مرا بلند کردند و دیگر چیزی نفهمیدم. از این به بعد را به منیژه خانم دوست و همسایه مهربان و دلسوزم برای بازگو کرد. او از پنجره خانه شان که مشرف به حیاط ما بود همه چیز را دیده بود.
گفت:«من مشول غذا درست کردن بودم که دیدم سر و صدایی از خانه شما می آید. سرم را بیرون از پنجره آوردم دیدم ایرج و عزیز خانم تو را روی دست گرفتند و به حیاط آوردند.
ایرج دائما به سر و کله خودش می زد و سر و صورت تو را می بوسید. بدلیل خونریزی بینی ات بلوزت آغشته به خون شده بود.
ایرج خان مادرش را سرزنش می کرد و می گفت:« چرا با گفتن این حرفها پوران را نرااحت کرده ای. همیشه و همه جا آتش جنگ را تو روشن می کنی. بعد هم می نشینی یک گوشه و انگار نه انگار که تو بودی که این دعوا را راه انداختی. ببین به سر پوران عزیزم چه بلایی آوردم. خدا از سر تقصیراتت نگذرد.» ولی پیرزن با دیدن شرایط و اوضاع وخیم تو هیچ ترس و واهمه ای به دلش راه نداده بود و دائم می گفت:«ننه من این زنها را می شناسم. خودش را به موش مردکی زده والا چیزیش نیست.»
ایرج خان تقریبا داد کشید و گفت:«چیزیش نیست؟ مگه نمی بینی که از بینی اش این همه خون آمده و تازه او باردار است و ممکن است این خونریزی برایش خطر داشته باشد.»
عزیز هم به او گفت:«هی نگو حامله است حامله است. مگه تو بچه ندیده ای چه بهتر که بچه اش بیافتد. اگر خیلی می ترسی بلند شو برش دار ببرش دکتر و بگو سر خورده و افتاده ببین دکتر چی می گه.»
ایرج خان هم سریع لباسش را عوض کرد و تو را پشت ماشین خوابانید و برد. من هم دیگر چیزی ندیدم.
این چیزها را منیژه خانم گفت و سرش را با تأسف تکان داد و گفت:«این آقای صابری واقعا قدر تو را نمی داند! زن مثل دسته گلش را به این روز انداخته انگار تو عادت کردی که از دست این مرد سیلی بخوری و دم نزنی. چرا به مادر و پدرت نمی گویی. چرا اصلا آنها را در جریان نمی گذاری؟»

فصل 16
حالا بگویم از اتفاقاتی که آنروز برای من افتاد. وقتی که عزیز و ایرج مرا در ماشین گذاشتند عزیز در خانه ماند و ایرج مرا به دکتر برد. من در راه نیمه بیهوش بودم و زیاد از اتفاقات اطراف چیزی نمی فهمیدم. فقط به نظرم میآمد که ایرج در خیابانها می چرخید و هر چند دقیقه برمیگشت و مرا نگاه می کرد. ولی من نایی برای اعتراض و یا صحبت نداشتم. تمام بدنم گرخ شده بود و سرم سوزن سوزن می شد. تمام وجودم از نفرت به ایرج و عزیز پر شده بود. دلم میخواست هر دو را با دستهایم خفه کنم.
چشمانم نیمه باز بود ولی همه چیز را درک میکردم و می دیدیم. ایرج به خودش لعنت میفرستاد چند بار هم محکم با مشت روی دستش کوبید. بالاخره ایرج در جایی نگه داشت و من دیدم که به طرف باجه تلفن رفت و به جایی تلفن کرد. رنگش پریده بود از قیافهاش معلوم بود که کسی پشت خط خبر ناگواری به او داد.
دوباره چشمانم را روی هم گذاشتم. خوابم برد که دیدم ماشین ترمز کرد و ایرج با ترس و لرز مرا از ماشین بیرون آورد. دائم قربون صدقه ام می رفت. ولی نگاه کردن به ایرج باعث چندش من می شد. بلایی که به دلیل گناه نکرده بر سر من آورده بود به هیچ وجه قابل بخشش نبود.
حالا دوباره وجود ایرج از عشق لبریز بود ولی او را نمیبینم بلکه کارهای نغیر قابل بخشش او را میبینم جنون او را می بینم. قلب ایرج بخاطر من می تپید ولی من این عشق به همراه جنون را خواهان نبودم.
قلب من دیگر برای ایرج نمی تپید حتی ذرهای از عشق ایرج در قلب من باقی نمانده بود. من فقط بخاطر طفلی که در بطن خود داشتم مجبور بودم که با او زندگی کنم.
با خود تصیممی گرفتم که دیگر لب به سخن نگشایم و با ایرج صحبتی نکنم. میدانستم سکوت من بیشتر او را زجر میدهد به همین دلیل حالا مصمم بودم در مقابل آزارهایی که در حق من روا داشته بود او را شکنجه بدهم.
به هر صورتی که بود از ماشین پیاده شدم و به همراه ایرج به یک درمانگاه رفتیم.
پزشک معالج آنجا پرسید:«دلیل این اتفاق چی بوده است؟ لطفاً درست توضیح دهید.»
ایرج هم چند دروغ به هم بافت و گفت:«جناب دکتر همسر من به دلیل بی احتیاطی از پله ها سر خورده اند و این بلا سرشان آمده و در ظمن به دکتر گفت که همسر من سه ماهه باردار است. آیا این اتفاق به جنین آسیبی رسانده یا خبر؟»
دکتر گفت:«الان مشخص نمی شود. البته اگر جنین در معرض سقط باشد تا حالا که دو ساعت از اتفاق گذشته باید علایم آن ظهور کند ولی خوشبختانه ظاهرا جنین آسیبی ندیده است. اگر تا چند ساعت دیگر دردی در نایحه کمر و شکم دیده شد لطفاً سرعتر خانمتان را به پزشک برسانید.»
آنجا بود که از خدا خواستم که زفل من از بین برود و من هم از یارج جدا شوم و این زندگی تلخ را با ایرج به انتها برسانم. میدانستم که با وجود بچه جدا شدنم از ایرج سخت خواهد بود. مجبور بودم که وجود او را تحمل کنم.
با خود می گفتم:اگر که قصد جدایی از یارج را ندارم او را باید به همین طریق بپذریر. فکر کنم که با یک بیمار زندگی میکنم که هرازگاهی بیماریش عود میکند و چاره و درمانی هم ندارد. بر فرض هم اگر از ایرج جدا شوم چه باید بکنم. میدانستم که پدر و مادرم هر دو مرا با آغوش باز خواهند پذیرفت ولی داغ یک زن مطلقه بودن را نمی تواسنتم تحمل کنم. بنابراین فکر جدا دشن را از مغزم بیرون کردم. بعد از گرفتن دستورات لازم از دکتر و نوشتن یک قرص آرامبخش و مسکن به همرا همدیگر از درمانگاه خارج شدیم.
در راه بازگشت اصلا پاهایم توان حرکت نداشت و دائم در هم می پیچید. ضعف تمامی وجودم را گرفته بود. مجبور بودم به ایرج تکیه بدهم. ایرج هم آرام آرام در گوشم نجوا می کرد و می گفت:«خدا از سر تقصیرات من بگذرد. چقدر در حق تو ظلم کردم. مرا ببخش تو را به خدا چیزی بگو کار امروز من مثل حیوانات وحشی بود. می دانم که مرا نمی بخشی ولی حداقل چیزی بگو. خودت می دانی سکوت تو مرا دیوانه می کند.»
چیزی نگفتم. به ماشین رسیدیم و ایرج مرا آرام در ماشین نشاند و ماشین را روشن کرد. ماشین به حرکت درآمد. ایرج هم شروع به صحبت کرد از آن وقتها می گفت که مرا دیده بود و زمانی که با من ازدواج کرده بود و خاطرات خوبی را که بعد از آن باهم داشتیم مرور می کرد. ولی هیچکدام مرا مانند گذشته بر سر شوق نمی آورد. در آخر ایرج اضافه کرد:«بعد از اینکه ما از خانه آمدیم بیرون مادرت به خانه مراجعه کرده. مثل اینکه بویی برده بوده. ظاهرا کسی به او خبر داده. چرا که وقتی از عزیز پرسیده پوران کجاست و عزیز عنوان کرده با ایرج رفته اند گردش مادرت باور نکرده و گفته:«مطمئن هستید به گردش رفته اند؟ تو رو خدا راستش را بگوئید. برای پوران اتفاق بدی افتاده؟ در هر حال من آمده ام که پوران را ببینم و صبر می کنم تا بیایند.»
حالا هم مادرت خانه ما نتظر است تا تو را ببیند. خواهش می کنم اگر مادرت چیزی پرسید حرفی بهش نزن. یک غلطی کردم و این کار شاتباه را مرتکب شدم. تو را به خدا حرفی نزنی که متوجه شوند. باشه؟»
من فقط ایرج را نگاه کردم. از وقاحت ایرج حسابی کفری و عصبی شده بودم. واقعا که آدمی به پررویی او تا به حال ندیده بودم. رویم را به طرف پنجره کردم و دیگر سکوت تا دم خانه بین من و ایرج حکم فرما بود. دم در خانه که رسیدیم انگار مادرم توی حیاط نشسته بود. در را با عجله باز کرد و گفت:«سلام مادر چطوری دخترم من را که نصف عمر کردی؟»
گفتم:«چرا مادر جان؟ مگه تا بحال نشده که من و ایرج بیرون برویم؟»
مادرم گفت:«چرا پیش آمده ولی یکی از اهالی از جلوی خانه رد شده و دیده که تو بی حال توی ماشینی و ایرج خان هم حسابی هول شده و دستپاچه ماشین را روشن کرده و تو را برده. حالا گی می گی؟اصلا قیافه ات چرا این شکلی شده؟ مثل اینکه از دماغت خون آمده است.»
گفتم:«مادر جان کمی حالم رو به راه نبود و یارج هم مرا به دکتر برد تا ببیند که یک وقت خطری متوجه بچه نباشد. فقط همین.»
مادرم کمی خیالش راحت شد. دیگر توان ایستادن نداشتم. بر روی لبه باغچه نشستم و ایرج هم رفت که لباسهایش را عوض کندد. عزیز هم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و تمام این آتشها بر زیر سر او بوده با زبان چربی شروع کرد برای مادرم تعریف کردن که:«خانم احمدی هرچه به پوران می گویم ننه اینقدر کار نکن گوش نمی دهد بالاخره یک بلایی سر خودش می آورد. منکه دیگه زبانم مو درآورد شما بهش یک چیزی بگویید.»
شنیدن این حرفها از دهان عزیز برایم غیر منتظره نبود. او را حسابی می شناختم. دو رو و دو رنگ بود. از دیدن و شنیدن صدایش احساس بدی به من دست داده بود. رویم را برگرداندم تا نگاهم به او نیافتد.
عزیز بلند شد و گفت:«بروم برایت یک شربت بهار نارنج درست کنم و بیاورم.»
مادرم گفت:«عزیز خانم زحمت نکشید.»
عزیز گفت:«پوران مثل دخترم است. اگر دخترم چنین حالی داشت مگر من آرام می نشستم؟ پوران هم انگار دخترم است فرقی نمی کند!»
بلند شد و رفت. به محض رفتن عزیز مادرم پرسید:«پوران جان مادر واقعیت را بگو ببینم چه اتفاقی افتاده؟»
یک لحظه دهان باز کردم که حقیقت را بگویم ولی نیرویی مرا از این کار منع کرد.
با خودم گفتم:«مادر بیچاره ام چه گناهی مرتکب شده که باید دائم تنش بلرزد و غصه زندگی مرا بخورد.
گفتم:«مادر جان این حرفها چیه؟ من کمی حالم به هم خورده بود و فکر می کنم غذای ظهر کمی سنگیم بود و حالم بد شد. ایرج هم گفت بهتره به دکتر برویم. فقط همین.»
مادرم گفتم:«بچه گیر آوردی به همین راحتی دروغ می گویی؟»
گفتم:«آخه دروغم چیه؟ اگر چیزی می دانید بگویید تا من هم بفهمم چه اتفاقی افتاده؟»
کادرم گفت:«منیژه خانم به من زنگ زد و گفت که سریع خودتان را برسانید مثل اینکه اتفاقی برای پوران افتاده.»
گفتم:«مادر جان منیژه فقط همین را گفت؟»
گفت:«آره فقط همی.»
از اینکه منیژه چیز دیگری به مادرم نگفته بود خوشحال شدم و گفتم:«خوب مادر جان چطور فکر می کنی که یک اتفاق عجیب و غریب افتاده؟»
گفت:«برای اینکه وقتی به خانه شما آمدم عزیز خانم خیلی هول شد و دست و پایش را گم کرد و به تته پته افتاده بود. درست مثل اینکه یک کار بدی انجام داده باشد. زیر لب حرف می زد.»
گفتم:«اصلا عزیز همینطوریه زیر لب با خودش حرف می زند. حالا هم که حالم خدا را شکر خوب است. حالا پاشو بریم تو خانه یک چایی بخوریم.»
مادرم گفت:«نه دیگه باید بروم آقا جونت هم نگران شد و چند بار تا حالا زنگ زده بهتره بروم و او را هم از نگرانی در بیاورم.»
مرا بوسید و از جا بلند شد و گفت:«دخترم مواظب خودت باش. می دانی که آب نباید توی دلت تکان بخورد. اگر دیدی که اینجا با بچه ها سختت است و نمی توانی استراحت کنی بیا آنجا قدمت روی چشمم خودم مواظبت هستم. با ایرج خان صحبت کن ببین چه می گوید به من خبر بده.»
در همین هنگام ایرج و عزیز به حیاط آمدند. ایرج یک سینی چای دستش گرفته بود و آمد. دید که مادرم بلند شده گفت:«خانم احمدی کجا می روید؟ چایی تازه دم آوردم.»
ماردم گفت:«نه ممنونم. بهتره زودتر بروم. دیگه هوا هم تاریک شده و آقای احمدی هم نگران می شوند. تازه برای پوران هم حسابی دلش شور می زد. بهتره بروم بهش بگویم که چیزی نبوده تا خیالش راحت شود.»
بلند شدم تا دم در با مادرم رفتم و مادرم که خداحافظی کرد و رفت در را پشت سرش بستم و بدون اینکه کلامی بگیم به داخل خانه رفتم. ایرج هم به فاصله یکی دو دقیقه پشت سر من وارد خانه شد. به اطاق آمدم تا لباسم را عوض کنم ایرج هم پشت سر من وارد اطاق شد و در را پشت سر خودش بست. بلافاصله در اطاق را باز کردم و به طرف کمد رفتم. ایرج روی تخت نشست. من بدون اینکه حتی نیم نگاهی به طرفش بیاندازم. از درون کمد لباس راحتی بیرون آوردم و تنم کردم. نگاههای مشتاق ایرج را بروی خودم می دیدم. خودش را ر روی تخت جا به جا کرد و می خواست که بلند شود و به سمت من بیاید. دلم می خواست همان جا به طرفم بیاید و مرا در آغوش بگیرد تا من هم با یک سیلی جانانه حقش را کف دستش بگذارم و چند تا ناسزای جانانه نثارش بکنم ولی او هم مثل اینکه متوجه عکس العمل احتمالی من شده بود. خوذش را جمع و جور کرد و فقط به من نگاه می کرد.
تمام نیرویم را در دستانم جمع کرده بودم. دلم می خواست خفه اش کنم و یا با دستانم چند سیلی محکم در گوشش بزنم تا بفهمد سیلی زدن به دیگری چقدر دردناک است.
آن شب گذشت. هفته ها از پی هم می گذشتند و من سنگین و سنگین تر می شدم ولی همچنان روابط ما سرد بود. البته قهر نبودیم ولی با هم مثل قدیم نبودیم. سعی می کردیم زیاد با هم حرف نزنیم.
دو روز پس از آن اتفاقی که برای من افتاد و عزیز هم در بروز آن اتفاق سهم به سزایی داشت ایرج او را به خانه خودش برگرداند. با رفتن عزیز تا حدی فشار از روی دوش من برداشته شد. سیمین همان یار و یاور تنهایی من همیشه و بخصوص در
ماههای آخر حاملگی ام مرا تنها نمی گذاشت. همیشه می آمد و پهلوی من می نشست و سرش را روی شکم من می گذاشت و با طفلم حرف می زد. به من سفارش کرده بود که هر وقت بچه تکان خورد به من بگوئبد. من هم هر موقع که می دیدم آن وروجک مشغول شلوغ کردن و لگد زدن است سیمین را صدا می کردم و او هم با مهربانی خاصی مینشست و به حرکات او نگاه می کرد و غرق لذت می شد. ولی چه بگویم از آن دو بچه شیطان دیگر که از مدتها قبل آزارها و اذیتهایشان با زندگی ام عجین شده بود. زندگی ما با هم شده بود همزیستی مسالمت آمیز.
هیچ کس کاری به دیگری نداشت و هر کس سرش به کار خوذش بود. من در تربیت بچه ها دخالتی نداشتم و آنها هم مستقیما در کار من دخالت نمی کردند ولی از آزار و اذیت هم دست برنمی داشتند. محمد و مهین با تمام بچگی شان سیاستمداران خوبی بودند. بدون اینکه مستقیم وارد عمل شوند و بدیهایشان را به نمایش بگذارند زیر زیرگی کار می کردند تا پدرشان نتواند از آنها خرده بگیرد و من هم نتوانم حرفی به آنها بزنم. هر وقت از پهلوی من می گذشتند با نوعی نفرت و اخمهای گره کرده به شکم من نگاه می کردند. من انها را به حال خودشان گذاشته بودم و دیگر بود و نبود آنها برایم فرقی نمی کرد. ولی به هر صورت مجبور بودم تحملشان بکنم.
حدودا در اواخر ماه هفتم بارداری بودم که یک روز مادرم زنگ زد و گفت:«بعد از چند سال کنکور دادن حمید رضا بالاخره در رشته مهندسی برق در دانشگاه مشهد قبول شده است.» مادرم بسیار خوشحال بود و عنوان کرد:«دیگر به کلی از حمید رضا ناامید شده بودم. شده بود آئینه دق من و همیشه فکر می کردم که از جانب حمید رضا خیالم راحت نیست. حالا هم که به زور قبول شده میگه من این رشته را دوست ندارم. تو رو به خدا به ایرج خان بگو بیاید با او صحبت کند چون با ایرج خان رودرواسی دارد شاید از خر شیطان پائین بیاید و برود سر درس و زندگی اش.»
به مادرم دلداری دادم و قول دادم ایرج که آمد به منزل آنها برویم خیلی خوشحال شده بودم. چرا که مردی که اهل کار نباشد و درس هم نخواند به درد هیچ چیز نمی خورد. حمید رضا هم از آن تیپ کسانی بود که اصلا اهل کار نبود و باید درس می خواند.
تا عصر منتظر شدم. عصر که ایرج آمد بهش گفتم:«مادرم زنگ زده و خواسته که به آنجا برویم.» و جریان قبول شدن حمید رضا را برایش گفتم.
ایرج ابراز خوشحالی کرد و گفت:«پدر و مادرت به گردن من حق دارند. من تا حالا هیچ بدی از جانب آنها ندیدم. هر کاری که از دستم بر بیاید برای آنها انجام میدهم و از هیچ قدمی برای آنها کوتاهی نمی کنم. بلند شو برویم. پاشو لباسهایت را عوض کن.»
لباسهایم را عوض کردم و بعد از یکساعت مقابل خانه آقا جون بودیم. آقا جون و مادرم با روی باز از ما استقبال کردند و همه با هم به داخل خانه رفتیم.
در تمام مدت سه سالی که من با ایرج زندگی کرده بودم هیچوقت نگذاشتم که آقا جون و مادرم از روابط من و ایرج سر در بیاورند. هرگاه که مادر و یا آقا جون از حال و اوضاع زندگی ام می پرسیدند همیشه می گفتم از زندگی ام راضی ام و فقط وجود بچه ها را بهانه می کردم و اگر هم از ایرج ناراحت بودم هیچگاه به زبان نمی آوردم و همیشه جوری وانمود می کردم که من زن واقعا خوشبختی هستم چرا که خودم و فقط خودم مسبب این بدبختی بودم. از لحاظ سر و وضع و لباس پوشیدن و طلا و مسافرت هم ایرج کم ک کسری برای من نگذاشته بود. به همین دلیل کسی شک نمی کرد که ممکن است من زندگی خوبی نداشته باشم.
خلاصه بعد از تبریک به حمید رضا برای قبولی در دانشگاه و عنوان کردن این موضوع از جانب حمید رضا که من به این رشته علاقه ای ندارم او گفت:«می خواهم امسال هم بنشینم و درس بخوانم تا سال دیگر در رشته مهندسی مکانیک قبول شوم.»
به شوخی به او گفتم:«آخه آدم حسابی امسال هم از دست خدا در رفت و تو قبول شدی والا اگر تو درس خوان و قبول بشو بودی که همان سال اول قبول می شدی.»
حمید رضا حسابی جلوی ایرج دستپاچه شد و گفت:«پوران خانم دست شما درد نکند. خودت بهتر از هر کسی می دانی که من تا سربازی بروم و بیایم دو سال از
عصر نازنینم تلف شد. بعد هم که تا آمدیم یک نفسی بکشیم و یک کمی بگردیم دو سال هم اینطوری گذشت. بعد دو سه سال هم نشستیم درس خواندیم و مثل آدم در یک رشته درست و حسابی قبول شدیم. یک طوری حرف می زنی که انگار من جزو خنگترین آدمهای روی کره زمین هستم.»
خلاطه آن شب ایرج نشست و با حمید رضا کلی بحث و صحبت کرد تا او را تقریبا متقاعد کرد که بهتر است این فرصت را از دست ندهد و یک ترم بخواند و ببیند که اصلا کشش و علاقه ای برای درس خواندن در این رشته دارد یا خیر؟
ایرج برای فراهم کردن آرامش من خیلی تلاش می کرد ولی این آرامش فقط در حدی بود که با هم دعوا نکنیم. چرا که روحیه خراب و درهم من بعد از سقط شدن بچه اولم در وجودم بقی ماند و عصبی شدن هم برای بچه هم برای من ضرر داشت. بعضی اوقات منیژه خانم می آمد و سری به من میزد. دایم میگفت:«پوران خانم از من به شما نصحیت حواست به این دوتا وروجک باشد. بدجوری از آنها می ترسم. می ترسم بلایی به سرت بیاورند. شرارت بدجوری تو چشمانشان موج می زند.» من می خندیدم و می گفتم:«منیژه خانم اینها فقط بچه اند و آزارشان از شیطتنتهای بچگانه بیشتر نیست.» او باز هم موقع رفتن سفارشات لازم را به من می کرد و می رفت.
ماه نهم بارداری ام تقریبا به انتها رسیده بود. از لحاظ وضعیت جسمانی خیلی بی حال بودم و درد کمر مرا لحظه ای آرام نمی گذاشت و تقریبا فلجم کرده بود. پاهایم حسابی ورم کرده بود و بکلی در انجام کارها ناتوان شده بودم.
یکروز که مشغول مرتب کردن خانه بودم با خودم فکر کردم بهتر است که وسایل اضافی اتاق بچه ها و اتاق خودمان را جمع و جور کنم و به انباری که در زیر زمین است انتقال بدهم تا دور واطرافم خلوت شود.
کیسه ای آوردم و همه را در کیسه جای دادم و بلند شدم و به زیرزمین رفتم. همان زیر زمین کذایی وارد زیر زمین شدم و جلو رفتم. در انتهای زیرزمین یک صندقچه قدیمی بود که تمام لباسهایی را که برای آن فقط مناسب نبود داخل آن صندوق می گذاشتم. هنوز چند قدم بیشتر به سمت انتهای زیرزمین نرفته بودم که به ناگاه خود را بین زمین و هوا معلق دیدم. در آن شرایط نمی دانستم دستم را به کجا بگیرم تا از افتادنم جلوگیری کنم. این اتفاقات شاید در چند ثانیه رخ داد. در این رایط به ناگاه دستم را به میزی گرفتم که مستعمل بود و روی ان چند دیگ بزرگ مسی قرار داشت. توانستم تعادلم را حفظ کنم. به زیر پایم نگاه کردم. دمبلی که چند سال پیش ایرج از آن استفاده می کرد و حالا بلا استفاده در زیرزمین افتاده بود داشت کار دستم می داد. در اثر اینکه تمام سنگینی خود را برای جلوگیری از افتادن به روی آن میز انداخته بودم ناگهان میز به همراه تمام وسایلی که روی آن بود به سمت من برگشت و قابلمه های سنگین روی من افتادند و در آنجا بود که من هم دیگر نتوانستم خودم را کنترل کم و به زمین افتادم و در زیر خرواری وسایل سنگین ماندم.
این بار چنان محکم به زمین خوردم که همانجا شعف کردم. برای چند لحظه شوکه شدم و بی حرکت ماندم. نمی دانستم که چه باید بکنم. ناگهان همان دردهای آشنا به سراغم آمدند. نگاهی به خود کردم زمنی خیس شده بود.
به اطرافم نگاه کردم شیر آبی وجود نداشت. به یکباره متوجه عمق فاجغه شدم. فهمیدم که در اثر زمین خوردن کیسه آبی که تا حال جایگاه امن و راحتی برای فرزندم بوده پاره شده است. دردی جانکاه به ناگاه به سراغم آمد نمی توانستم از آن زیر زمین لعنتی تکان بخورم. اگر همانجا می ماندم قطعا این بار هم فرزندم را از دست می دادم. در آن موقع از روز فقط مهین در خانه بود که آنهم اگر صدایش می کردم می دانستم یقینا جواب نخواهد داد با این حال توکلم را به خدا از دست ندادم و شروع کردم به فریاد کشیدن.
آن موقع بود که فهمیدم هنوز خدا مرا به حال خود رها نکرده نمی دانم چه شد که بعد از دو سه بار فریاد کشیدن و کمک خواستن صدای قدمهایی را شنیدم خوشحال شدم. دوباره فریاد کشیدم به ناگاه مهین را دیدم که آرام و با احتیاط از پله پایین آمد و یواش به داخل زیرزمین سرک کشید. ازدیدن من در آن وضعیت خیلی تعجب کرده بود با دهان باز مرا نگاه می کرد و نمی دانست که چه کار باید بکند. من هیچگاه از دیدن مهین اینقدر خوشحال نشده بودم.
گفتم:«مهین مامان الهی قربونت بره تو رو خدا برو به منیژه خانم بگو بیاد و منو ببره بیرون و زود هم به بابا ایرج زنگ بزن بگو زودتر بیاد خونه منو برسونه به بیمارستان.»
مهین همانطور ایستاده بود و من را نگاه می کرد. درد امان مرا بریده بود برگشتم و چنان فریادی بر سر مهین کشیدم که مهین یک قدم به عقب برداشت.
گفتم:«مهین چرا داری مرا نگاه می کنی؟م ن در شرایط بدی هستم زود باش برو منیژه خانم را صدا کن. یالا بدو برو.»
این بار مهین به سرعت از زیر زمین بیرون رفت و صدای پاهایش و متعاقب آن صدای در حیاط به گوش رسید. از درد زمین و زمان را چنگ می زدم حاصر بودم بمیرم ولی این دردهای وحشتناک از من دور باشند.
صدای منیژه خانم را شنیدم که می گفت:«دیدی گفتم آخر یک بلایی سرت می آورند. کجایی پوران؟ چه بلایی سرت آمده؟»
مهین گفت:«آنجاست توی زیر زمین.»
به محض اینکه منیژه خانم به زیر زمین آمد دو دستی زد توی سر خودش.
گفت:«خدا الهی منو مرگ بده دختر جون چه بلایی به سرت آمده؟ کدوم آدم خدانشناسی تو رو به این حال انداخته؟ن
گفتم:«منیژه خانم هیچکس این کار را نکرده. بی احتیاطی خودم باعث این اتفاق شد. تو رو خدا منو از اینجا بیار بیرون احساس می کنم این دردها داره کار دستم می دهد.»
منیژه خانم جلو آمد و زیر بغلم را گرفت و با احتیاط تمام مرا بلند کرد. با کمک منیژه توانستم از زیر زمین بیرون بیایم. وقتی به حیاط رسیدم دردها بیشتر شده بود. تازه می فهمیدم که چه بلایی به سرم آمده.
به منیژه خانم گفتم:«تو رو خدا منو به بیمارستان برسان.»
گفت:«باشه الان می رسانمت بیمارستان. تحمل کن همه چیز درست می شه. مهین به ایرج خان زنگ زده. دیگه همین حالا می رسند یک کمی تحمل کن.»
گفتنم:«اگر ایرج آمد لطفا شما به مادرم زنگ بزنید و از این اتفاقی که برای من رخ داده چیزی به او نگوئید یعنی فقط بهشون بگو که بدلیل دردهایی که داشته پوران را برده اند یه بیمارستان. دکتر گفته که این علائم همگی تعلق به زایمان است. فقط همین را بگو. خودشان می دانند به کدام بیمارستان بیایند.»
چشمانم سیاهی می رفت. جلوی چشمانم ستاره هایی رنگین در حال رقص بودند. تمام صورتم کرخ و بی حس شده بود. نفسم تنگی می کرد و لحظه به لحظه حالم بدتر می شد. دیگه داشتم از حال می رفتم که ثدای بوق ماشین ایرج را شناختم و بعد از چند ثانیه ایرج با عجله و سراسیمه وارد حیاط شد.
وقتی مرا با آن حال یدد داشت غش می کرد. دست و پابش را گم کرده بود و دایم می زد توی سرش و گفت:«پورانم داره از دست می ره یک کاری بکنید.» منیژه خانم هم دستپاچه شده بود ولی به ایرج گفت:«زود او را به بیمارستان برسانید آنها خودشان به پزشک معالج پوران زنگ می زنند و کارها را خودشان انجام می دهند شما فقط عجله کنید و پوران را به بیمارستان برسانید.»
وقتی ایرج به کمک منیژه خانم مرا توی ماشین گذاشتند دیگر طاقتم را از دست داده بودم و از شدت درد فریاد می کشیدم. مدتی بی حال می شدم و درد مرا رها می کرد ولی دوباره بعد از چند دقیقه به سراعم می آمد.
حرکات جنین هم کم و بی رنگ شده بود به طوری که من حرکت بچه را اصلا احساس نمی کردم. میترسیدم بعد از این همه مکافاتی که برای بچه دار شدن پشت سر گذاشتم حالا این یکی را هم از دست بدهم. به ائمه متوسل شدم. توی آن حال و اوضاع با خدا زیر لب راز و نیاز می کردم نذر کردم که اگر طفلم از بین نرود به پابوس امام رضا بروم. نمی دانم در آن موقع من با خدای خود چه می گفتم که دیگر از هوش رفتم.
یک مقداری متوجه اطراف بودم و درد نمی گذاشت که من کاملا بی هوش باشم. متوجه شدم که به بیمارستان رسیدیدم و با عجله مرا به اطاق زایمان بردند در آن
موقع بود که دوباره به هوش آمدم. دیدم توی اطاق زایمان هستم. هیچکس آنجا نبود و من در آن اطاق سرد تنهای تنها بودم. کسی پهلوی من نبود. به ناگاه ضربه کوچکی پهلوی مرا نوازش داد. طفل من بود که انگار می خواست مرا از زنده بودنش مطمئن سازد. می دانست که حالا برای من مهمتر از هر چیزی وجود خود اوست. دستم را بر روی پهلویم گذاشتم و او را نوازش دادم. چه حالی به من دست داد لذتی وصف ناشدنی.
درد دوباره به وجودم چنگ زد. به ناگاه در آن اطاق سرد باز شد و پرستاری به همراه دکتر معالجم دکتر ارجمندی در چهارچوب در نمایان شد. چقدر از دیدن او در آن شرایط خوشحال بودم. می خواسم حرفی بزنم ولی گلویم خشک شده بود و صداهای نامفهومی از دهان من خارج شد. دکتر مرا به سکوت دعوت کرد.
پرستار آمپولی را به رگ من زد و از من خواست که آرام باشم. در چند لحظه همه چیز رو به راه شد. دکتر از اطاق بیرون رفت و دو پرستار مدام می آمدند و می رفتند و وضعیت من و بچه را چک می کردند. بعد از تزریق آمپول(آمپول فشار) دردهای من ریتم منظمی گرفت و فاطله بین دردهایم تقریبا به چند ثانیه می رسید. دیگر لحظه ای که منتظرش ودم فرا رسیده بود و در جانکاه امان مرا بریده بود. صداهایی شبیه به فریاد از دهان من خراج می شد. دیگر کنترلی بر روی اعمالم نداشتم و فکر می کردم که با این فریادها زودتر از شر این درد خلاص می شوم.
دکتر که بالای سر من بود گفت:«خانم احمدی تمام فامیلهای شما بیمارستان را روی سرشان گذاشته اند. به اندازخهده تا خانواده بیرون در ایستاده اند.» دکتر این حرفها را می زد و می خندید و من تحمل دیدن لبخندهای دکتر را نداشتم.
دکتر سفارشات و دستورات لازم را به من می داد و از من می خواست که با او همکاری کنم. ولی من در آن هنگام فقط به این فکر بودم که نوزادی که زودتر از موقع بیرون بیاید آیا زنده خواهد بود یا اینکه از بین می رود؟!
من درد می کشیدم از شدت این دردها مردم و زنده شدم ولی هنوز طفل من به دنیا نیامده بود. دکتر عصبی بود و صورتش پر از عرق شده بود. سریع بیرون رفت و بعد از گذشت مدتی که برای من مانند یک سال بود دوباره به داخل اطاق آمد و به پرستار دستور داد که مریض را به اطاق عمل ببرید.
ترس تمام وجودم را فردا گرفته بود. اطاق عمل چرا؟ مگه چه اتفاقی افتاده بود. گلویم انگار چسبیده بود و نمی توانستم حتی سؤالی از دکتر بپرسم.
سریع مرا با همان تختی که روی آن خوابیده بودم به اطاق عمل منتقل کردند. وقتی مرا از اطاق زایمان بیرون آوردند تا به اطاق عمل ببرند در راهرو همه را دیدم. آقا جون و مادرم ایرج را که گریه می کرد فروغ و فرشته و منیژه خانم. تا مرا دیدند به سمت من آمدند. هرکس می خواست مرا دلداری بدهد. ایرج دست مرا گرفت. در آن لحظه دیدن ایرج چقدر به من ارامش می داد. من هنوز نمی دانستم که مرا به کجا می برند. مادرم گفت:«پوران جان به خدا توکل کن. دکتر می خواهد تو را سزارین کند. ان شاءالله یکی دو ساعت دیگر همه چیز رو به راه خواهد شد. پرستار آمد و سرمی را به دست من زد و مرا وارد اطاق عمل کرد. دکتر بالای سر من امد و دستگاه بیهوشی را بر روی دهانم گذاشت و بعد از مدتی بیهوش شدم.
سردم شده بود. می لرزیدم. نمی دانستم چرا چنین حالی هستم. می خواستم چشمانم را باز کنم ولی چشمانم سنگینی می کرد. بعد از مدتی وقتی دوباره چشمانم را باز کردم متوجه اطرافم شدم. ایرج را دیدم که اشک روی گونه هایش جاری بود. مادرم و اقا جون هم بودند.
هنور کاملا به هوش نیامده بودم مثل رویایی شیرین بود. به نظرم آمد که مادرم با لبخند موهای من را نوازش کرد و گفت:«مبارک باشد دخترم قدم پسرت ان شاءالله مبارک باشد.» چقدر شنیدن این کلمات برای من خوشایند بودند. لبخندی زدم و دوباره خوابیدم. مدتی گذشت دوباره چشم باز کردم. همه چشمها نگران بودند ولی به محض اینکه من کالما به هوش آمدم برق شادی در چشمان همه درخشید. تازه فهمیدم که برای چه در بیمارستان و روی تخت هستم. دردی در تمام وجودم احساس می کردم. پس از گذشت چند دقیقه ای از به هوش آمدنم. سعی کردم کمی در تختم جا به جا شوم که انگار برق مرا گرفت. ناگهان چنان دردی در تمام وجودم پیچید که تا به حال آن را تجربه نکرده بودم. این درد برایم ناآشنا بود. بی طاقت شده بودم نه می تواسنتم بخوابم نه توان بلند شدن را دشاتم.
مادرم زیر بغل مرا گرفت تا برای خوابیدن به من کمک کند ولی فشار زیادی بر من وارد می شد. نمی توانستم آرام بگیرم. مادرم پرستار را صدا کرد و پرستار وارد اطاق شد و تقریبا عصبانی رو به من کرد و گفت:«خان مچه کار داری می کنی؟ شما تا یکی دو روز نباید از جای خودتان تکان بخورید. فردا که دکتر شما را ویزیت کرد خودش دستورات لازم را به شما می دعد آن وقت به شما می گویند که چه موقع می توانید حرکت کنید.»
مادر از خانم پرستار پرسید:«خانم پرستار کی مرخص می شود؟»
پرستار گفت:«از یک هفته الی ده روز اینجا مهمان ما هستند.»
مادرم گفت:«خانم پرستار چرا یک هفته؟»
پرستار گفت:«خانم دختر شما سزارین کرده است. زایمان طبیعی نداشته که همین امروز مرخصش کنیم. هرچیزی قانون و مقررات خودش را دارد و مقررات بیمارستان برای خانمهایی که زایمان آنها سزارین بوده این است که بسته به حال مریض از یک هفته تا ده روز در بیمارستان بمانند. اگر سؤال دیگری نیست من باید بروم.
ناگهان پرستار برگشت رو به من کرد و گفت در ضمن شما تا فردا صبح نباید چیزی بخورید. این را به این خطار گفتم که معمولا بعد از زایمان تشنگی زیادی به آدم دست می دهد مبادا حتی یک قطره آب بخورید. فهمیدید چه گفتم؟»
این بار من بودم که گفتم:«وای خانم پرستار همین الان من از تشنگی تلف می شوم. تا فردا اگر آب نخورم حتما می یمرم.»
پرستار گفت:«نترس تا امروز که من در این بیمارستان کار می کنم حتی یک نفر هم در اثر نخوردن آب تلف نشده است. خبالت راحت باشد. در ضحن خواهش می کنم غیر از یک نفر که همراه بیمار خواهد بود بقیه اتاق را ترک کنید زیرا الان ساعت ملاقات نیست. لزفا تا قبل از اینکه بخواهند نوزاد را بیاورند حتما اطاق را ترک کرده باشید.»این را گفت و رفت.
بعد از رفتن پرستار رو به مادرم کردم و گفتم:«مادر جون من درست شنیدم؟! شما به من گفتید که خدا به من یک پسر عطا کرده؟»
در عوض مادرم ایرج جواب مرا داد و گفت:«درسته پوران جان. یک پسر خوشگل درست مثل خودت ماشاءالله چهار کیلو هم وزنشه.»
مادرم در ادامه حرفهای ایرج گفت:«اینقدر ناز و خوشگله که خدا می دونه. سفید و تپلی مثل ماه.»
همیطور که مادر و ایرج داشتند از بچه تعریف می کردند دل من هم داشت شعف می کرد. درد بخیه ها و تشنگی همه به کلی از یادم رفته بود. فقط حالا بیش از هر دلم می خواست این موجود کوچولو و پاره جگرم را ببینم. با حالتی آمیخته با التماس به مادرم گفتم:«مادر جاون خواهش می کنم برو به اتاق نوزادان و از پرستار خواهش کن و بگو که اجازه بدهد من این آثا کوچولو را ببینم.»
مادرم گفت:«عجله نکن معمولا وقتی مادر حالش بهبود پیدا کرد نوزاد را می آوردند تا مادر ببینید.» هنوز صحبتهای مادرم تمام نشده بود که دیدم در اتاق باز شد و پرستاری که یک تخت فلزی کوچک را به همرا خود می آورد. در چهارچوب هویدا شد.
تا به حال چنین لذتی به من دست نداده بود. با دیدن فرزندم تمام شادیهای دنیا به طرم هجوم آوردند. چنان غرق در شور و شعف شدم که وصف ناشدنی است. پرستار تخت نوزاد را به کنار تخت من آورد. او را از تخت بیرون آورد و پهلوی من در روی تخت خوابانید و گفت:«باید سعی کنی که به نوزاد شیر بدهی من به تو کمک می کنم تا این کار را راحت تر انجام دهی.» سپس از ایرج و آقا جون خواست که از اتاق بیرون بروند. وقتی آنها اتاق را تر کردند پرستار جلو آمد و طفلم را در کنارم گذاشت.
به ناگاه من در کنار خود روی تختم زیباترین موجود دنیا را دیدم. این موجود پوستی صورتی مانند برگ گل داشت و روی پوست چون گل ش پرزهای ریزی دیده می شد. چشمانش را بسته بود و در خواب با دهانی باز به دنبال سینه من می گشت.
اینجا بود که باز هم دیدم برای انجام چنین کاری ناتوان هستم. پرستار به همراه مادرم مرا به زحمت بلند کردند و کودکم را برای خوردن شیر آماده کردند. وقتی طفلم با ولع شیر می خورد من غرق در شادمانی بودم و از خدا به خاطر عطا کردن بزرگترین موهبت الهی به من و لایق دانستن من به عنوان یک مادر سپاسگزاری کردم.

فصل 17
هشت روزی که من در بیمارستان بودم به سرعت برق و باد گذشا. در این مدت مادرم به عنوان همراه در بیمارستان مرا تنها نگذاشت. ایرج هم یک هفته مرخصی گرفته بود هر روز به بیمارستان می آمد و تا جایی که امکان داشت و اجزاه می دادند در کنار من می ماند.
هر روز در ساعت ملاقات اطاق من پر بود از عطر گلهایی که فامیل و آشنایان برای من آورده بودند و کسانی که به ملاقات من آمده بودند
فروغ و محمد فرشته و آقا مهدی آقا جون و حمید رضا مریم خانم و آقای رستگار منیژه خانم و عزیز خلاصه همه به من لطف داشتند و تقریبا هر روز به بیمارستان می آمدند. روزی که از بیمارستان مرخص شدم تقریبا همه فامیل در خانه ما جمع بودند. از خانواده ایرج هم به غیر از مریم خانم و همسرش و عزیز خانم کسی نبود.
آن شب ایرج جشن گرفته بود و همه را به یک سور حسابی دعوت کرده بود. همه چیز به حد وفور وجود داشت. مادرم که طبق معمول تنها زحمتها بر گردنش و مشغول پذیرایی از مهمانها بود و من هم به همراه پسرکم در اطاق بودم. هنوز کاملا بهبود پیدا نکرده بودم و نمی توانستم به مدت طولانی در جایی بنشیتم. به همین خاطر ترجیح دادم در سکوت و دور از هیاهو در اطاق بمانم. البته تنها نمی ماندم چرا که فروغ و فرشته و همینطور مادرم و ایرج و گاهی هم سیمین می آمدند و به من سر می زدند. مادرم دائما مشغول تقویت کردن من بود. جگر به سیخ می کشید و به من می داد. آب پرتقال می گرفت کاچی با روغن کرمانشاهی درست می کرد و وقتی از خوردن امتناع می کردم اخم می کرد و می گفت:«نمیخورم یعنی چی؟ بچه کوچولو شدی؟ من هم به خاطر خودت می گویم و هم به خاطر اون طفلکی. تو که تقویت بشی بچه هم تقویت میشه. خودت رو لوس نکن دیگه. زمانی که من زایمان کرده بودم مادرم خدابیامرز به رحمت خدا رفته بود و کسی نبود که یک لیوان آب خشک و خالی دستم بدهد. شما باید قدر حالا را بدانید که شوهرتان مانند پروانه به دور شما می گردند و هر چه که بخواهید از شیر مرغ تا جون آدمیزاد را برایتان تهیه می کنند. خدا خیرش بدهد ایرج خان دایم دور و بر تو است و نمی گذارد که کم و کسری احساس کنی. زمانی که من فرشته را به دنیا آوردم وضع مالی ما زیاد خوب نبود درآمد آقا جونت زیاد نبود. یعنی من که زائو بودم همان چیزهایی می خوردم که یک آدم معمولی میخورد نه تقویت می شدم و نه استراحت داشتم فقط باید خودم را سرپا نگه می داشتم. حالا هم که من اینجا هستم و بهت می رسم قدر این موقعیت را بدان و از آن استفاده کن.» قبول کردم و هرچه که مادرم آورده بود خوردم. آن شب قرار بود که نام کودک را هم انتخاب کنیم و در ضمن در گوش نوزاد هم اذان خوانده شود. من از سالها قبل نام فرزندم را در ذهنم نگاه داشته بودم و همیشه در بازیهای بچگانه اسم بچه ام را داریوش می گذاشتم. و پس از گذشت سالهای زیاد حالا که آن رویاها واقعیت پیدا کرده تصمیم داشتم نام فرزندم را داریوش بگذارم. البته شک داشتم که ایرج با این نام موافقت کند. چرا که هیچ سنخیتی با اسامی بچه هایش نداشت.
صدای عزیز جون را شنیدم که می گفت:«حالا وقت نامگذاری این بچه است زود باشید چرا نشسته اید و همیدگر را نگاه می کنید.» قلبم به ناگاه فرو ریخت. ایرج را صدا کردم و ایرج سریع خودش را به اطاق رساند.
فت:«چیه عزیزم چیزی شده است؟»
گفتم:«نه چیزی نشده فقط می خواستم در مورد نامگذرای این بچه با تو مشورت کنم. هر چه باشد من و تو باید اسمی ناسب برای پسرمان انتخاب کنیم. مگه نه؟»
ایرج گفت:«درسته مگر کسی غیر از این گفته است؟»
گفتم:«نه ولی خوب من اسمی را برای پسرمان انتخاب کردم که واقعا از آن خوشم می آید. اگر تو هم موافقی که امیدوارم باشی اسم انتخابی مرا روی بچه بگذاریم.»
ایرج گفت:«خوب حالا بالاخره بگو اسم انتخابی شما چیه؟»
گفتم:«ایرج تو رو خدا قبول کنی ها باشه؟»
ایرج گفت:«باشه قبول می کنم. تو فقط بگو.»
گفتم:«داریوش. چطوره؟»
ایرج گفت:«حسابی مرا ترساندی. با این مقدمه چینی که کردی فکر کردم حالا چه اسم عجیب و غریبی انتخاب کرده ای. ولی خوب اسم قشنگی است و من هم موافقم.»
بعد روی داریوش خم شد و دست ظریف و کوچولوی او را بوسید و گفت:
«داریوش پسر نازنین و گلم اسم تو هم به سلامتی انتخاب شد مبارک باشد.»
بعد از شام مفصلی که همگی نوش جان کردند ایرج بلند شد و گفت:«با اجازه تمام بزرگان فامیل الان وقتی است که دلم می خواهد اسم پسرم را به اطلاع همه برسانم. ولی در ابتدا می خواهم که آقای احمدی لطف کنید و بزرگواری کتید و در گوش پسر اذان بگوئید.»
در همین موقع ناگهان چشمم به قیافه عزیز افتاد. حسابی ابروهایش در هم گره خورده بود مثل اینکه توقع داشت که ایرج رای گفتن اذان در گوش پسرم از او خواهش کند. چنان قیافه ای گرفته بود که با یک من عسل هم نمی شد او را خورد. زیر لب غرغری کرد که این عمل او از دید هیچکس پنهان نماند. ولی هیچ کس به روی خودش نیاورد. فقط پدرم رو به عزیز کرد و گفت:«خانم صابری تا جایی که شما هستید من کوچکتر از آن هستم که بخواهم این خواهش ایرج خان را انجام دهم. خواهش می کنم خودتان قبول زحمت کنید.» قیافه عزیز کمی از هم باز شد و گل از
گلش شکفت و گفت:«نخیر آقای احمدی اگر صلاح بود که من در گوش بچه اذان بگویم که ایرج به خودم می گفت. حتما صلاح در همین است شما بفرمائید.»
ایرج نگاهی به عزیز انداخت و گفت:«جناب احمدی همه منتظریم.»
پدرم داریوش را از تخت کوچکی که درون آن راحت و بی خیال خوابیده بود بیرون آورد و او را در آغوش گرفت و دهانش را به گوش او نزدیک کرد و شروع کرد به خواندن اذان در گوش پسرم. زمتنی که پدرم نوزاد را از تخت بیرون اورد داریوش از این تکان ناگهانی یکه ای خورد و گریه اش گرفت وقتی پدرم مغول گفتن اذان در گوش او بود داریوش چنان با دقت و آرامش به اذانی که از دهان پدرم خارج می شد گوش سپرده بود که واقعا دیدنی و تماشایی بود. وقتی اذان تمام شد ایرج بلند شد و گفت:«با اجازه همه شما عزیزا ن بزرگترهایی که امشب به اینجا تشریف آورده اید می خوساتم اسم انتخابی که من و پوراندخت برای فرزند خود انتخاب کرده ایم را به اطلاع شما عزیزان برسانم.» هم به صحبتهای ایرج گوش می دادند. و دلشان می خواست که هر چه زودتر بفهمند که ما چه نامی برای فرزند خود انتخاب کرده ایم.
ایرج گفت:«من و پوران اسم داریوش را برای پسرمان انتخاب کرده ایم.»
همه از حسن سلیقه و انتخب ما تعریف کردند و گفتند:واقعا اسم برازنده ای را انتخاب کرده ایدد. در این میان تنها کسی که طبق معمول ساز مخالف می زد عزیز بود که با آن قیافه اخمو به ما نگاه می کرد.
وقتی همه ساکت شدند دوباره عزیز شروع کرد به سخنرانی کردن:«قدیمها رسم بود از بزرگترها نظرخواهی می کردند و کسی سر خود اینجور کارها را انجام نمی داد. من نمی دانم ایرج مثل اینکه یادش رفته که در خانواده رسم چیه؟ آره ایرج یادت رفته که اسم بچه هایت را چه کسی انتخاب کرد؟ مثل اینکه آن وقتها معرفت تو بیشتر بود تا حالا. هر چی سنت بیشتر می شود عقل و شعورت هم کمتر می شود.»
مادرم میانه را گرفت و گفت:«عزیز خانم حالا هم که این طفلکی ها چیزی نگفته اند. فقط اسم بچه را انتخاب کرده اند. شما که نباید اینقدر ناراحت شوید. اگر قرار بر ناراحت شدن باشد پس منهم باید شکایت کنم چرا که کسی نظر مرا نپرسیده است.»
عزیز گفت:«من می خواستم اسمی را که در نظر داشتم برای این پسر بگذارم.»
ایرح گفت:«خوب عزیز نظر شما چه بوده است؟»
عزیز گفت:«می خوسام اسم برادر خدابیامرزت که سه ساله بوده و قبل از تو به دنیا آمده بود را بر روی پسرت بگذارم. سیروس.»
ایرج گفت:«مادر من هیچ دوست ندارم که اسم بچه مرده را روی پسرم بگذارم.»
عزیز هم با اخم خودش را جا به جا کرد و گفت:«هر چه باشد از این اسم عجیب و غریبی که شما برای بچه تان انتخاب کردید که بهتره.»
اگر آقا جون به میان نمی آمد و غائله را ختم نمی کرد دعوا بالا می گرفت و افتضاح به بار می آمد. خوشبختانه بعد از چند جمله ای که آقا جان گفت همه را به آرامش دعوت کرد. عزیز گفت:«حالا هر اسمی که می خواهید بگذارید بگذارید ولی من که همان سیروس صدایش می کنم.» ایرج ناگهان چنان با غیض و غضب عزیز را نگاه کرد که عزیز حسابی دست و پای خود را جمع کرد.
ایرج در همان شب بعد از نامگذرای بچه یک گردنبند خیلی گران قیمت و زیبا به من هدیه کرد و از من بخاطر بدنیا آوردن بچه ای سالم و زیبا تشکر کرد. سیمین هم که بعد ها گفت از پدرش خواسته بوده که یک هدیه هم برای او بخرد تا به برادر کوچکش هدیه بدهد یک آویز گردن به شکل دایره ای که وسط آن نام الله بود و زنجیرش را برای داریوش خریده بود همان شب به گردنش انداخت.
مهین و محمد حتی از یک بوسه خشک و خالی برگونه داریوش دریغ کردند و از دور مانند غریبه ها با چشمانی که در آنها چیزی به نام محبت نبود به من و داریوش نگاه می کردند. پدر و مادرم هر کدام یک سکه برای به دنیا آمدن داریوش به من هدیه دادند و فروغ و فرشته هم هر کدام نیم سکه ای به همراه چند دست لباس برای داریوش آوردند.
عزیز هم فقط گفت:«مبارک باشه من تا بحال برای به دنیا آمدن هیچکدام از نوه هایم کادو به عروسها و دخترانم نداده ام. این یکی هم با بقیه فرقی ندراد. ممکن است بقیه دلخور شوند.» با گفتن همین یک جمله تمام مسئولیتی را که نسبت به نوه اش داشت از خود سلب کرد.
خلاصه آن شب هم با همه خوبی ها و بدی هایش به انتها رسید و از فردا زندگی پر مشغله و جدید برای من شروع شد. داریوش روزها می خوابید و شبها بیدار بود و دایم نق می زد و گریه می کرد. من دایم باید او را در آغوش می گرفتم و تکان می دادم و راه می رفتم.
ایرج هم شبها از گریه داریوش نمی توانست راحت بخوابد چرا که او اصلا تحمل صدای بچه را نداشت و همین کم خوابی ایرج در شبهای متوالی از ایرج یک مرد بدخو و زود رنج ساخته بود. من هم دست کمی از او نداشتم.
صبح ها هم داریوش می خوابید و من خستگی شب قبل امانم را می برید. به علاوه اینکه کارهای خانه به همراه مواظبت از سه کودک دیگر هم به گردن من بود. خستگی شبها و بی خوابی مرا از پا انداخته بود و بسیار بی تحمل و خسته ام کرده بود. با کوچکترین چیز یا صحبتی از کوره در می رفتم.
وجود منیژه خانم مثل خواهری دلسوز پشتوانه و پشتگرمی من بود. شده بود سنگ صبور من آخه این قلب من تحمل و توانایی به دوش کشیدن این همه مصائب و مسائل را به تنهایی نداشت. صبح ها که ایرج به سر کار خود می رفت منیژه خاانم می آمد و کمی از کارهای مرا راست و ریست می کرد. ناهاری برایم درست می کرد و نزدیک ظهر می رفت. بعضی اوقا هم داریوش را نیم ساعتی به خانه خودشان می برد تا من راحت باشم. ولی با این همه کمک و لطفی که منیژه خانم به من می کرد بازهم با کوچکترین حرفی با ایرج بحثم می شد. ایرج هم انگار حال و حوصله جیغو گریه های داریوش را نداشت و تا می آمدیم با هم حرف بزنیم دعوایمان می شد و او هم قهر می کرد و از خانه بیرون می رفت.
حال و حوصله وجود بچه های ایرج را نداشتم. البته آنها هم از اذیت و آزار چیزی را در حق درایوش دریغ نمی کردند. فقط کافی بود چشم مرا دور ببینند. خدا می داند که چه بلاهایی سر فرزندم نمی آوردند. وقتی سیمین بود مانند یک مادر دلسوز از داریوش مواظبت می کرد. اصلا نمی گذاشت که آب توی دل من و داریوش تکان بخورد. بچه را نگه می داشت و به من اصرار می کرد و می گفت:«مامان تو رو خدا برید بخوابید من خودم مواظب او هستم فقط شیرش بدهید تا سیر شود بعد هم با خیال راحت به کارهای خودتان برسید.»
مهین هم به نوبه خودش داریوش را آزار می داد. از آزار من و داریوش لذتی تمام ناشدنی می بردند. با اینکه داریوش چهار ماهه شده بود ولی بچه بدقلقی بود اصلا آرام و قرار نداشت. آرام بودن او حتی برای چند لحظه هم برای من غنیمت بود. من تمام این چیزها را از چشم ایرج می دیدم. بیشتر از چند بار می خواستم به ایرج بگویم که حداقل بچه ها را برای یک سال پیش مادرشان بفرستد تا هم داریوش بزرگ شود و هم کمی از بار کاری من کمتر شود ولی هر بار از گفتن این موضوع پرهیز می کردم. نمیدانم چرا از گفتن این خواسته هر بار سر باز می زدم. شاید فکر می کردم که وجود اعظم با این کار در زندگی ام پر رنگ تر می شد.
نمیدانم چرا می ترسیدم که اگر بچه ها پیش مادرشان بروند ایرج هم به هوای دیدن بچه ها به خانه اعظم برود و با این مسئله باب رفت و آمد باز شود. به همین دلیل ترجیح می دادم سکوت کنم.
یک روز که من و سیمین نشسته بودیم و من مشغلو عوض کردن لباسهای داریوش بودم سیمین گفت:«می خواهم موضوع مهمی به شما بگویم ولی باید قول بدهید که عصبانی نشوید باشه؟»
گفتم:«قول می دهم ولی باید ببینم آن موضوع مهم چی هست؟»
سیمین گفت:«وقتی شما بیمارستان بودید چند بار ایرج من و محمد و مهین را به خانه مامان اعظم برد و یک شب هم شام آنجا خوردیم. البته بابا ایرج گفت:بهتره شام برویم بیرون ولی مامان اعظم قبول نکرد و گفت:«بهتره دت پخت خودم را بخوری. می دانم که دلت برای آن کتلکت ها تنگ شده است.» بابا ایرج هم قبول کرد.
از شنیدن صحبتهای سیمین چنان یکه خوردم که احساس کردم تا مغز استخوانهایم تیر کشید متوجه می شدم که از شدت عصبانیت ابتدا گوشها و سپس تمام صورتم قرمز شد. احساس می کردم فشار خونم به بیست رسیده.
برگشتم و با عصبانیت به سیمین گفتم:«برای جه به آنجا رفتید؟»
سیمین گفت:«مهین و محمد به بابا اصرار کردند و گفتند که دلشان برای مامان تنگ شده است. بابا هم به خانه مامان اعظم زنگ زد تا ببیند مامان هست یا نه. بعد ما رفتیم آنجا. مامان اعظم اینقدر خوشحال شده بود که حسابی دست و پایش را گم کرده بود و بر عکس هر بار که اصلا به من اهمیتی نمی داد می رفت و می آمد و مرا می بوسی.»
گفتم:«باید هم خوشحال و ذوق زده باشد. من هم اگر بودم همین قدر ذوق می کردم. خودش بوده و ایرج جونش. گل گفته اند و گل شنیده اند. شماها هم که به دنبال بازی بوده اید و کاری به کار آنها نداشتید دیگه غمش چی بوده؟»
سیمین که معلوم بود از گفتن این حرف خیلی پشیمان شده با ترس و لرز به من گفت:«مامان تو رو خدا یک وقت به بابا نگویی که حسابی از دست من عصبانی می شود.»
گفتم:«چرا چیزی نگویم مگر ایرج به شما سفارش کرده که حرفی به من نزنید.»
سیمین گفت:«نه بابا ایرج چیزی نگفته مامان اعظم موقع بیرون آمدن از خانه رو به من کرد و گفت:«من که می دانم اون دو تا چیزی نمی گویند تو هم جلوی زبانت را بگیر نبینم که اون زن چیزی بفهمه والا هر چیزی دیدی از چشم خودت دیدی ها!»
مامان پوران تو رو خدا به هیچکس نگویی والا اگر مامان و بابا بفهمند حتما پوست از سرم می کنند.»
دلم برای سیمین سوخت. برگشتم و او را بغل کردم. گونه اش را بوسید و بهش اطمینان دادم که چیزی به کسی نمی گویم. گفتم:«پس چرا تا حالا ایرج چیزی به من نگفته است؟ حتما او هم می خواهد این موضوع از دید من پنهان باشد. در هر حال چون بهت قول دادم چیزی نمی گویم. ولی بدان اگر ایرج الان اینجا بود از شدت ناراحتی خفه اش می کردم.»
این موضوع مثل خوره وجودم را می خورد با شناختی هم که از اعظم و کارهایش داشتم یعنی چون دستی در دعا و جادو داشت حس می کردم که ممکن است مسائل پیش آمده و دعواهایی که بین من و ایرج اتفاق می افتد همه و همه به دلیل کارها و اعمال اعظم باشد. به ناگاه به یاد حرفهای آن پیرمرد دعانویس افتادم. تصمیم گرفتم این موضوع را با ایرج در میان بگذارم و از او بخواهم بچه ها را بری مدتی پیش مادرشان بفرستد و یا پیش عزیز بروند تا این تشنج حاکم در خانه از بین برود. عصر که ایرج از سر کار آمد خوشبختانه داریوش خواب بود و بچه ها هم به دنبال درس و مشق خود بودند. برایش چای آوردم و پیش او نشستم با مهربانی که در این مدت کمتر در وجود من دیده می شد با ایرج از این در و آن در صحبت کردم. این معلوم بود که ایرج حال و حوصله هیچ چیز را نداشت. اصلا حوصله و تحمل من را هم نداشت. وقتی که شروع کردم به صحبت کردم و جریان بچه ها را که دیگر از عهده مراقبت از آنها بر نمی آیم گفتم و درضمن پای اعظم را به میان کشیدم که او می خواهد با جادو و دعا زندگی ما را از بین ببرد و از ایرج خواستم که بیشتر حواسش را جمع کند. مبادا گول حرفهای آن عفریته را بخورد به ناگاه ایرج چنان از کوره در رفت و فریاد کشید که نزدیک بود قالب تهی کنم.
ایرج با صدای بلند فریاد زد:«این حرفهای احمقانه را چه کسی توی کله تو فرو کرده. اعظم اگر از این کارها بلد بود که حالا زندگی ما اینطوری نبود. به آن اعظم بیچاره چکار داری؟ آن بدبخت که از زندگی من بیرون رفته و به ما کاری ندارد و میدان را برای تو باز گذاشته است. چرا دوست داری که اسم آن اعظم مادر مرده را ببری؟ وقتی خودت عرضه نداری زندگی را درست پیش ببری تقصیر و کوتاهی خودت را به گردن کسی نیانداز. اگر هم اعظم کاری کرده برای این است که زندگی اش را دوباره به دست بیاورد. تو اگر بودی شاید از این بدتر می کردی اگر به زندگی ات خیلی علاقه داری دو دستی بهش بچسب تا یک وقت آن را باد نبرد.» طبق معمول هم بعد از بحث از خانه بیرون می رفت.
مثل مجسمه خشک شده بودم. حرفهایی که از دهان ایرج بیرون آمد حرفهای جدیدی بود که تا به حال نشنیده بودم اعظم حالا برای ایرج اعظم بیچاره و بدبختی شده بود که او برایش دلس می سوزاند. چنان یکه خورده بودم که نمی دانستم چه کار کنم. چیزی نگفتم ولی از غصه داشتم می مردم. اعظم بالاخره کار خودش را کرده بود.
دل توی دلم نبود. با خودم می گفتم حتما حالا پیش اعظم می رود. و الا ایرج از این اخلاقها نداشت که با قهر از خانه بیرون برود. با دعوا و سر و صدایی که راه افتاد داریوش هم از خواب بیدار شد و شروع به گریه کرد. طفلکی حسابی ترسیده بود و هرچه او را در آغوش گرفتم اروم نشد. بالاخره بغض چندین و چند ماهه ام شکست و من پا به پای داریوش گریستم. قلبم ارام نمی گرفت. چرا ایرج چنین ظلمی را در حق من انجام داد؟ چرا اگر اعظم را دوست داشت از او جدا شد؟ هر چه که نوع رفتار و کردارم را بررسی می کردم می دیدم جایی نبوده است که من کوتاهی کرده باشم. به غیر از زمانی که من بیمارستان بوده ام و حضور من در خانه کمی کم رنگ شده بود. ولی من نباید از میدان بیرون می رفتم حالا که مادر شده بودم حداقل به خاطر وجود بچه ام باید می ماندم و مبارزه می کردم. من نمی خواستم میدان را به نفع اعظم ترک کنم ولی روزگار کاری با من کرد که مجبور شدم بعدها از ایرج برای مدتی جدا شوم.
حالا بپردازم به جریاناتی که تلخ ترین و بدترین قسمت زندگی ام را تشکیل داده بود و یادآوریشان ذره ذره وجودم را آب می کرد.

فصل 18
موضوعی که مثل خوره به جان من افتاده و مدتی ذهنم را به خود مشغول کرده بود این بود که اگر اعظم ایرج را دوست داشت چرا اصلا از او جدا شد؟ و چرا حالا سعی دارد او را به طرف خودش بکشد؟ هرچه فکر می کردم به نتیجه مطلوبی نمی رسیدم. چرا که اگر از قصد و نظر اعظم با خبر بودم می توانستم بهتر خودم را در مقابل اعظم مجهز کنم.
فکری به نظرم رسید. بهترین راه صحبت با مریم خانم خواهر ایرج بود. یک روز صبح که ایرج و بچه ها در خانه نبودند بهترین فرصتی بود که من نباید آن را از دست می دادم. تلفن را برداشتم و شماره تلفن خانه مریم خانم را گرفتم خوشبختانه خودش گوشی را برداشت. بعد از کلی صحبت و حال و احوال مسیر صحبت را به اعظم کشاندم و سؤالم را مطرح کردم.
مریم خانم کمی مکث کرد و گفت:«این سؤال چیه پوران جان؟ این حرف ها الا دیگه معنی نداره ایرج اگر اعظم را دوست داشت که اونو طلاق نمی اد.»
گفتم:«می دونم که ایرج به اعظم علاقه ای نداشت ولی این را می دانم که اعظم ایرج را خیلی دوست داشته و دارد. حالا هم که ایرج ازدواج کرده به هزاران هزار ترفند می خواهد وارد زندگی ما شود.»
مریم خانم گفت:«عزیز من تو داری اشتباه می کنی چطوری ممکنه ایرج تو را با این همه نقاط مثبت در کنار اعظم با هم مقایسه کند. اصلا نمی تواند او را هم قاطی این بازی کند.»
گفتم:«مریم خانم ایرج چنین قصدی ندارد ولی اعظم می خواهد که ایرج را وادار کند تا او را وارد این بازی کند. این زندگی برای من مثل یک شطرنج است که رقیب یا هم بازی من کسی نیست به جز اعظم و در این بازی هم طبق روال و قانون طبیعی همیشه یکی برنده است و یکی بازنده. به دلیل اینکه اعظم زن بسیار سیایتمداری است و قدرتمند از لحاظ ترفندهای زنانه او حتما برنده است و بازنده هم حتما من بدبخت هستم. اگر اعظم ایرج را دوست داشت چرا نتوانست او را برای خود نگه دارد؟ چرا حالا به این تکاپو افتاده که ایرج را برگرداند؟»
مریم خانم گفت:«ببین پوران جان من که درست از کار او سر در نمی آوردم ولی حداقل این را می دانم که اعظم فکر نمی کرد که ایرج هیچ وقت برای بار دوم ازدوجا کند. همیشه فکر می کرد که ایرج برمیگردد و به دست و پای اعظم می افتد. همیشه فکر می کرد که در باز می شود و ایرج از در می آید تو و با یک دسته گل و یک جعبه شیرینی همه چیز ختم به خیر می شود و اعظم با کبکبه و دبددبه به خانه اش برمی گردد و می آید بالای سر بچه هایش. ولی حالا که می بیند نه تنها هیچ کدام از آن تصوراتش واقعی نشده ایرج هم زنی گرفته که به مراتب بهتر از خودش است تبدیل به یک ببر زخمی شده. ولی مطمئن باش که کاری نمی تواند انجام دهد چرا که ایرج واقعا عاشق تو است. خودن که باید بهتر از هر کسی بدانی که ایرج تو را تا سر حد پرستش دوسست دارد.»(در دل از این جمله آخری خنده ام گرفت از این عشق تا سر حد جنون فقط جنونش باقی مانده بود) مریم خانم ادامه داد:«در ضمن هر چه باشد او هم مادر است و چه اینکه تو بهتر است از خود اعظم مواظب فرزندانش هستی ولی باید به او حق بدهی. خودت را هم با این افکار واهی اذیت نکن و فقط و فقط به زندگی ات فکر کن همین و بس.» حرفی دیگر برای گفتن باقی نمانده بود خداحافظی کردم و ترجیح دادم که دیگر به این موضوع فکر نکنم.
از همان زمانی که اولین بحث بر سر اعظم بین من و ایرج رخ داد دیگر نه من آن پوران بودم و نه دیگر ایرج آن ایرج سابق. هر بار که ایرج را می دیدم ما بیشتر از هم فاصله می گرفتیم. حالا دیگر تنها چیزی که ما دو تا را به هم متصل می کرد وجود داریوش بود و نه هیچ عشق و علاقه ای. وجود این بچه فقط مانند طناب پوسیده ای بود که به مرور زمان ممکن بود هر لحظه پاره شود و من و ایرج را در قعر چاهی تاریک بیاندزد. من با خودم کلنجار می رفتم و سعی می کردم که به ایرج نزدیک شوم و از گناهانش چشم پوشی کنم ولی حالا او انگار از من طلبکار بود و می خواست که از من دور شود. در این میان نمی توانست مسنگینی این غصه را خودم به تنهایی با شانه های خمدیه از غم به دوش بکشم. در این خانه بزرگ و نفرین شده هیچ غمخواری با من همراه نبود. بیچاره سیمین می خواست جای همه کس را برای من پر کند ولی از دست یک دختر چهارده ساله چیزی برنمی آمد. سرانجام بعد از دو هفته تصمییم گرفتم که موضوع را با مادرم در میان بگذارم.
یک روز صبح که ایرج سر کار رفت من به همراه داریوش به خانه آقا جون رفتم. مادرم از دیدن من در آن موقع صبح تعجب نکرد چرا که پیش می آمد که من به همراه داریوش به آنجا بروم. مادرم بعد از دیدن من فهمید که اتفاقی افتاده است و بعد از اینکه نشستیم پرسید:«خوب خانم چه عجب از این طرفها؟»
همین موقع ناگهان اشکم مانند سیلابی جاری شد و من نتوانستم آن را مهار کنم. مادرم و آقا جون هر دو به شدت ترسیدند و در میان گریه من دایم می پرسیدند که«چه اتفاقی افتاده است؟»
ولی من توان صحبت کردن را نداشتم. بعد از یک ربع که سیر و پر گریه کردم رو به مادرم گفتم:می خواستید چه شود؟ آن اعظم گور به گور شده بالاخره توانست با جادو و جمبل کار خودش را انجام بدهد.
مادرم گفت:«درست حرف بزن ببینم چی می گی! من که از حرفهای تو سر در نمی آورم. اعظم چی کار کرده؟»
من هم دست و پا شکسته اتفاقات این چند روزه را برای مادرم و آقا جون تعریف کردم. در آخر آقا جونم گفت:«دیدی خانم؟از چنین روز می ترسیدیم بالاخره سر دخترم آمد. همیشه منتظر رسیدن این لحظه بودم خوب حالا می خواهی چه کار کنی؟»
گفتم:«چه کار باید بکنم؟ وقتی که من از چشمش افتادم و به طرف اعظم متمایل شده من باید چه کار کنم؟»
آقا جون گفت:«هیچ کاری نمی خواهد بکنی. تو فقط حالا پاشو و برو سر خونه و زندگی ات. من هم امشب می آیم و با ایرج خان صحبت می کنم. بعضی اوقات می بینی که سؤ تفاهمی پیش آمده و با صحبت کردن طرفین این مسئله رفع می شود.»
مادرم گفت:«چی چی رو بره سر زندگی اش. مگه دخترم رو از سر راه آورده ام. بیخود نیست که می گویند سیب سرخ همیشه نصیب شغال می شه حالا این هم جریان دختر ما شده یک روز خواستگار از سر و کول این خانه بالا می رفت. بعد این دختر بی عقل زن کسی شد که حالا بعد از چند سال دوباره فیلش یاد هندوستان کرده و شروع کرده به جفتک انداختن. اصلا حق نداری پایت را از اینجا بیرون بگذاری. هر غلطی می خواهد بکند بکند. من نمی گذارم از اینجا بروی تا تکلیفت مشخص شود. اگر کاری داشت خودی می آید اینجا آنوقت ما می فهمیم حرف حسابش چیه؟»
پدرم مادرم را متقاعد کرد و گفت:الان پوران نباید اینجا بماند اینجا ماندن یعنی قهر کردن و یعنی میدان را باز کردن برای آن خانم. اگر پوران زندگی اش را دوست دارد و هنوز به ایرج خان علاقه دارد باید سعی کند که زندگی اش را نگه دارد.
خانم جان بهتره که شما هم اینقدر به پوران نگویید که همین جا بمان. پوران دیگر متعلق به خودش نیست او یک مادره و خاصیت وجود مادر گذشت و فداکاری است. حالا باید ببینیم که پوران چقدر می تواند به خاطر فرزندش فداکاری کند.
مادرم گفت:«یعنی بماند و بسوزد که چی بشه. فقط چون مادره هر غلطی که می کنند و هر بلایی که سرش می آورند بماند و دم نزد.»
آقا جاون گفت:«زندگی خودمان را یادت رفته است؟ چقدر من و تو هم دو سه سال اول زندگی سختی کشیدیم و تو از دست حرف و حدیثهای مادر و خواهرانم زجر می کشیدی؟ یادته که اولین و دومین بچه ای را که در اثر ضعیف بودنت سقط کردی مادرم چه چیزهایی پشت سر و توی روی تو نگفت؟
خدا رحمتش کند او هم در حق تو خیلی بدی کرد. من هیچ وقت این چیزها را از یاد نمی برم. یادم نمی رود که تو فقط با گذشت و چشم پوشی از بدی های دیگران توانستی این چنین بمانی و برای من و در ذهن من مانند یک فرشنه متجلی شوی.»
من با تعجب به مادرم نگاه می کردم تا بخ حال این حرفها را از دهان او و یا پدرم نشنیده بودم. گفتم:«مادر آقا جون چی می گوید؟ من که از این حرفها و صحبتهای امروز شما تا به حال چیزی نشنیده بودم آییا همه حرفهای آقا جون درسته؟»
مادرم گفت:«آره دخترم. زندگی من پر از فراز و نشیب بود. به حالا نگاه نکن پدرت آن زمانه مثل حالا نبود. اصلا اخلاقیانش با حالا قابل قیاس نبود یک جوان بیست ساله که خیلی تحت تسلط مادرش بود و هرچه که اون خدابیامرز می گفت برای پدرت وحی منزل بود و باید به هر ترتیبی بود انجام می شد. مادر پدرت(خان جون) صد برابر از این عزیز خان مبدتر بود. من ان موقع ها از تو سنم خیلی کمتر بود ولی سیاست داشتم. می دانستم باید با هر کسی مثل خودش رفتار. هیچ وقت با مادر بزرگت(خان جون)مستقینا وارد بحث نمی شدم. هرچه می گفت تصدیق می کردم و می گفتم شما درست می گویید ولی وقتی موقع انجام کار می شد کاری را انجام می دادم که دلم می خواست مثل تو نمی ایستادم توی روی طرف و با او یکی به دو نمی کردم. خدا را شکر از این خصوصیات اخلاقی هم بد ندیدم. همین آقا جونت که حالا به سر من قسم می خورد با همین اخلاق رامش کردم و به راهش آوردم.»
پدرم خندید و گفت:«خدا خیرت بدهد دخترم آمدی و باعث شدی ما خاطرات گذشته را یادآوری کنیم و کمی به یاد قدیمها بیفتیم.
حالا هم پوران جان چیزی نشده که تو اینقدر عزا گرفتی. پاشو همانطور که گفتم عمل کن ان شاءالله همه چیز به خوبی و خوشی تمام خواهد شد.»
داریوش در این هنگام از خواب بیدار شد و اظهار گرسنگی کرد. پس از اینکه کمی به او شیر دادم مادرم او را از آغوش من بیرون آورد و بر گذاشت روی پاهای آقا جون.
آقا جون از بازی کردن با داریوش لدت می برد و از قیافه اش معلوم بود که حسابی داره کیف می کنه. به ساعت نگاه کردم ساعت نزدیک دوازده ظهر بود. از صبح بیرون آمده بودم و حالا باید برمی گشتم. چرا که بچه ها از مدرسه می آمدند.
مهین حالا کلاس دوم ابتدایی بود و محمد هم کلاس پنجم بود. سیمین هم کلاس سوم راهنمایی درس می خواند. آنها همگی بزرگ شده بودند و از اینکه مهین نصف روز را در مدرسه سپری می کرد . من از دست شیطنتهای او در امان بودم خوشخال بودم. البته اینقدر از آن خانواده بیزار و منزجر بودم که اصلا برایم مهم نبود بچه ها بیایند و پشت در بمانند ولی از لحاظ اینکه هیچ وقت پیش نمی آمد که بدون اطلاع قبلی از خانه بیرون برم طلاح دیدم که به خانه برگردم.
البته موقع آمدن به خانه آقا جون تصمیم داشتم که بمانم ولی بعد از صحبتهای آقا جون و مادرم از تصمیم صرف نظر کردم.
سر ظهر بود که به خانه رسیدم. کلید را که در قفل در چرخاندم دیدم بچه ها توی حیاط نشسته بودند تا مرا دیدند از جایشان پریدند و از دیدن من خیلی خوشحال شدند ولی چیزی نگفتند.
از سیمین پرسیدم:«چطوری آمدید داخل حیاط؟ »
گفت:خیلی زنگ زدیم دیددیم کسی در را باز نمی کند بعد منیژه خانم گفت که شما خانه نیستید. محمد از روی در خودش را انداخت توی حیاط و خوشبختانه در حیاط قفل نبود و در راحت باز شد و ما هم آمدیم توی حیاط.
جلو رفتم و در خانه را باز کردم و به اطاق رفتم. داریوش را که حسابی خسته بود خوابانیدم و به آشپزخانه رفتم و نیمرویی برای بچه ها درسا کردم. سفره را انداختم و بچه ها را صدا کردم که برای ناهار بیایند. ناگهان تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم. عزیز بود. بدون اینکه سلام و احوالپرسی کند خیلی آشفته و نگران و هراسان از من پرسید:«ایرج خانه است؟»
گفتم:«سلام عزیز جون نه ایرج این موقع روز توی خانه چه می کند؟»
عزیز گفت:«علیک سلام پس چرا زنگ زدم محل کارش گفتند که امروز سر کار نیامده است؟»
آه از نهادم برخاست یعنی چه که ایرج به سر کار نرفته است شده بودم مثل اسپندی که روی آتش است. سعی کردم به اعصابم مسلط شوم البته خیلی کار مشکلی بود. گفتم:«حالا عزیز جان چه کارش دارید که اگر آمد بگویم به شما زنگ بزند؟»
عزیز من و منی کرد و گفت:«راستش نمی دانم که چطور شده جواد بیچاره سرکار که بوده دستش رفته زیر دستگاه پرس و او را به بیمارستان ساسان برده اند. من که با این حال و اوضاع پایم نمی توانم بروم می خواستم به ایرج بگویم که سری به بیمارتسان بزند و ببیند که یک وقتی پولی چیزی نمی خواهد.»
گفتم:«هیچکس همراه جواد آقا نیست؟»
گفت:«چرا همکارانش او را به بیمارستان رسانده اند و زن و بچه اش را هم خبر کرده اند. گفتم به ایرج هم بگویم بالاخره برادر بزرگترش است و آنجا باشد بهتر است.»
گفتم:«چشم حتما اگر به خانه آمد و یا تلفن زد می گویم که به بیمارستان برود. خوب امری فرمایشی ندراید؟ ان شاءالله که دست جواد آقا طوری نمی شود شما هم خیلی جوش نزنید و غصه نخورید خدا بخواهد همه چیز درست می شود.»
گوشی تلفن را که گذاشتم نمی دانم چرا بر گوشه لبانم ناخود آگاه لبخند کمرنگی نقش گرفت. نه از اینکه این بلا بر سر جواد آقا آمده است بلکه از کار خدا در عجب ماندم درست گفته اند که «با هر دستی که بدهی با همان دست هم می گیری.»
خدیا قربون بزرگی ات یعنی اینقدر زود هر کسی را به مکافات عملش می رسانی؟
حالا دیگر مطمئن بودم که جواد آقا آن آمپولهای لعنتی را به عمد برای من تهیه کرده بود و در این میان فقط و فقط خود او بود که تحت تأثیر اعظم این عمل ناپسند را انجام داده بود. ولی خدایا من راضی به این کار تو نبودم. ناگهان این افکار از ذهن من دور شد و فکر دیگری بر سر من هجوم آورد. یعنی ایرج امروز را کجا گذرانیده بود؟ باز آن اعظم لعنتی برای او دام پهن کرده بود و می خواست او را به سمت خود بکشد. یعنی الان هر جایی که باشند با همدیگر هستند. بدون فکر بلند شدم و تلفن اعظم را از توی دفتر تلفن پیدا کردم و شماره را گرفتم. دستم را جلوی دهنی گوشی گذاشتم تا صدایی از این طرف خط بلند نشود و اعظم بویی نبرد. چند زنگ متوالی خورد و در آخر صدای زنی در آن طرف سیم به گوشی رسید«الو...الو...» و متقاعب آن صدای بوق تلفن.
اعظم گوشی را گذاشته بود و من هیچ چیزی دستگیرم نشده بود. خدایا پس باید از کجا می فهمیدم که الان ایرج کجاست؟
گوشی تلفن را مجددا برداشتم و بدون هدف تلفن را در دستم نگاه داشتم. به جه کسی باید تلفن می کردم؟ سراغ ایرج را از چه کسی باید می گرفتم؟ مستأصل شده بودم عقلم به هیچ کجا نمی رسید دوباره تصمیم گرفتم تمام نیروی خودم را جمع کنم و مجددا به اعظم زنگ بزنم.
شماره تلفن اعظم را دوباره از توی دفتر تلفن نگاه کردم و خیلی شمره و آرام شروع کردم به گرفتن تلفن. بعد از چند لحظه ای سکوت و سپس صدای بوق تلفن و از آن طرف خط صدای خانمی که جواب می داد«الو...الو... ای بابا چرا مزاحم می شوی؟ مثل اینکه خیلی وقت اضافه داری ها؟»
باز هم جرأت نکردم چیزی بگویم با خودم می گفتم اگر ایرج آنجا باشد و گوشی را بگیرد من چه کار کنم؟ من از غصه دق خواهم کرد. نه نه اصلا چنین چیزی امکان ندارد. ایرج چنین مرد بی وجدانی نیست که بخواهد با من چنین کاری بکند.
دوباره گوشی را گذاشتم. ترجیح دادم در بی خبری بمانم تا اینکه شنونده چنین خبری باشم. در همین گیر و دار بودم که دیدم صدای زنگ در آمد. با عجله به طرف در رفتم. دیدم ایرج آمده است. خیلی خوشحال شدم و به طرفش دویدم.
قیافه اش خیلی خسته به نظر می رسید. دلم برایش سوخت. به خودم لعنت فرستادم که چرا اصلا در مورد ایرج از این جور فکرها می کنم.
سلام کردم و به ایرج گفتم:«کجا بودی؟»
گفت:«برای تو چه فرقی می کنه که من کجا بودم؟»
گفتم:«خیلی فرق میکنه مثلا اگر پیش اعظم...»
نگذاشت بقیه صحبتم را تمام کنم. گفت:«لعنت به هر دوی شما. آخه از جان من چع می خواهید. دیگه خسته شدم. ای خدا کاشکی زودتر بمیرم و راحت بشم.»
گفتم:«چرا مثل پیرزنها نفرین می کنی و ننه من غریبم بازی در می آوری. یک سؤال کردم و یک کلمه هم جواب داره. این کارها چیه که می کنی؟ در ظمن ماشین را هم توی حیاط نیاور.»
گفت:«چرا نیاورم؟ مگر اتفاقی افتاده است؟»
گفتم:«آره جواد آقا بنده خدا دستش زیر دستگاه مانده و او را برده اند بیمارستان. عزیز زنگ زد و گفت هر وقت آمدی خودت را به بیمارستان برسانی شاید آنها به کمک تو احتیاج داشته باشند.» خیلی ناراحت شد و سریع بودن اینکه خداحافظی کند از در بیرون رفت. به اطاق رفتم و از خوابیدن داریوش مطمئن شدم. سفارش او را به سیمین کردم و به حمام رفتم. نشستم و مقداری از لباسهای داریوش را که کثیف بود با دست شستم و همین طور هم بر بخت بد خودم اشک می ریختم. نمی دانم این گریه چرا تمام نمی شد؟ به خودم دلداری می دادم و سعی می کردم که خودم را آرام کنم. ولی امکان نداشت گریه بی صدای من تبدیل به فریادهایی شده بود که حالا صدای خودم و فریادهایم را به آسانی می شنیدم.
اصلا برایم مهم نبود که کسی بفهمد که من گریه می کنم. باید صدای گریه من را همه بشنوند. آن بچه های لوش و از خدا بی خبر به همراه مادرشان که باعث پاشیده شدن زندگی من می شوند. حالا از گریه من خوشحال هستند برای من چه فرقی می کند. من دیگر نمی خواهم با ایرج زندگی کنم. همین فردا از اینجا خواهم رفت.
تقریبا دیگر غروب شده بود که به ناگاه صدای ماشین ایرج را شنیدم. ماشین را به داخل حیاط آورد و بعد از آن هم خودش در آستانه در ظاهر شد. سلام کردم و او هم با میلی جوابم را داد. قیافه اش خیلی خسته و داغون بود. معلوم بود که حسابی حالش گرفته است. برایش چای ریختم و آوردم و روی مبل نشستم. بدون اینکه به ایرج نگاه کنم گفتم:«از جواد آقا چه خیر؟ دستش چطور شد؟ ان شاءالله که به خیر گذشته؟»
ایرج نگاهی به من کرد و گفت:«مطمئنی که به خیر گذشته و دلت می خواهد که خبر خوبی بشنوی؟»
گفتم:«خوب معلومه من تا حالا بد کسی را از خدا نخواستم این هم که هر اتفاقی برای کسی بیفتد از خوبی یا بدی باطنش است نه از نفرین و ناله دیگران. در هر حال امیدوارم که بلا از سرش گذشته باشد.»
ایرج پوزخندی زد و گفت:«تا آنجایی که من اطلاع دارم و تا همین یک ساعت پیش بیمارستان بودم باید به خدمت شما عرض کنم که دست جواد را از مچ قطع کرده اند.»
به ناگاه چنان حال بدی به من دست داد که احساس دل ضعفه شدیدی کردم. از ناراحتی چنان دستم را گاز گرفتم که احساس کردم هر لحظه ممکن است تکه ای از گوشت ذستم کنده شود. طعم شور خون در دهانم مرا به خود آورد. شنیدن این خبر برایم خیلی دردناک بود. چهره آقا حواد لحظه ای از نظر دور نمی شد. با نگاهی دردمند با هیرج گفتم:«ایرج تو رو به خدا همه چیز را برایم تعریف کن.»
ایرج معلوم بود که اصلا دلش نمی خواهد دوباره آن مسائل را به یاد بیاورد و در موردش صحبت کند وقتی چشمش به نگاه ملتمسانه من افتاد شروع کرد به تعریق کردن.
ایرج گفت:صبح امروز که جواد به سر کار رفته یکی از دستگاههای برش خراب بوده و جواد بدون اینکه دستگاه را از برق بیرون بکشد شروع کرده است به تعمیر دستگاه. زمانی که خرابی دستگاه رفع شده در اثر بی احتیاطی خودش و به راه افتادن دستگاه برش انگشتان جواد همانجا قطع شده بودند ولی در اثر شدت خونریزی پزشکان تصمیم گرفتند که دست را از مچ قطع کنند. هنوز هم مطمئن نیستند که غائله به همین جا ختم شود. خونریزی دست هنوز به طور کلی قطع نشده بود. ولی پزشکان اظهار می کردند که باید یک دو ساعت بگذرد و بعد نتیجه را اعلام کنند من هم دیگر نایی برایم باقی نمانده بود. از دیدن آن منظره دلخراش واقعا حالم بد شده بود. به همین دلیل تصمیم گرفتم زودتر برگردم. بیچاره جواد چه نعره هایی می زد. تمام بیمارستان به هم ریخته بود. زن جواد هم که توی بیمارستان چند دفعه بیهوش شد واو را به زیر سرم بردند. و حال آن بنده خدا هم خراب بود. خلاصه شور و حشری به پا بود که بیا و ببین. چقدر دلم برای جواد می سوخت. این مرد زحمت کش حالا با این یک دست دیگر چه کاری از عهده اش برمی آید. خدا خودش به فریاد برسد. تازه از فردا هم بدبختی های جواد شروع می شود.
ایرج ادامه داد:حالا هم قراره دو سه روز در بیمارستان بماند تا ببینند خدا نکرده زخم دستش عفونت نکند و بالاتر نرود. این هم تمام جریان امروز. فکر نمی کنم چیزی را از قلم انداخته باشم.»
گفتم:«ایرج همه چیز را گفتی به غیر از یک چیز.»
ایرج گفتم:«آره همه چیزها را گفتم چه چیزی را نگفتم؟»
گفتم:«نگفتی که امروز برای چی مرخصی گرفته بودی و سر کار نرفته بودی؟»
ایرج گفت:«مدل جدیده؟»
گفتم:«چی مدل جدیده؟»
گفت:«اینکه زنگ می زنی و می خواهی رد من را پیدا کنی. ببینم زاغ سیاه منو چوب می زنی؟»
گفتم:«اولا من از این اخلاقها ندارم. تو منو خوب می شناسی. ثانیا عزیز جون ظهر که زنگ زد گفت به محل کار تو تلفن زده و آنها گفته اند که تو مرخصی بودی.»
ایرج خودش را مبل رها کرد و سرش را به عقب تکیه داد. چشمانش را برای لحظه ای روی هم گذاشت. بعد از چند دقیقه سکوت که بین ما حکمفرما شد او شروع کرد به صحبت کردن.
ایرج گفت:«آره صبح که رفتم سر کار اینقدر حالم گرفته بود که اصلا حوصله کار کردن را نداشتم. ساعت هنوز هشت نشده بود مرخصی ساعتی رد کردم و از اداره زدم بیرون. توی خیابان برای خودم می گشتم. بدون هدف رانندگی کردم. به ناگاه وقتی به خودم آمدم خود را در میدان تجریش دیدم. یاد چند سال پیش افتادم وقتی که تو را با خودم به دربند بردم و خودت هم حتما همه چیز را مو به مو یاد داری. از ماشین پیاده شدم و شروع کردم به بالا رفتن. در دل با خود حرف می زدم. خودم را لعن و نفرین می کردم که چرا با تو ازدواج کردم. با یادآوری آن خاطرات از خودم بدم آمده بود. یک مرد چهل ساله چطور اشک می ریخت و دم از عاشقی می زد. حالا که یادم می آید دلم می خواهد خودم را خفه کنم و یا حداقل این خاطرات از ذهنم برای همیشه پاک شوند. وقتی به گدشته فکر می کنم می بینم که من به خاطر غرور لعنتی و بیخودی که داشتم به این روز افتادم. حالا می بینم که این زندگی آن چیزی نیست که من در جستجویش بودم. من زندگی ام را با اعظم نابود کردم چرا که خیلی به خودم مغرور بودم. می خواستم دماغ اعظم را به خاک بمالم. می خواستم اعظم را تنبیه کنم. بعد از آن هم وقتی تو را دیدم احساس کردم که عاشقت شدم تمام کارهایی را هم که کردم فقط به خاطر این بود که اولا می خواستم به اعظم و خودم ثابت کنم که من هنوز هم هرچه که بخواهم می توانم به دست بیاورم و ثانیا فکر کردم که می توانم در کنار تو خوشبخت باشم خیلی سعی کردم به خودم بقبولانم که من حالا با تو خوشبخت ترین مرد روی زمینم ولی هر بار که اعظم را می دیدم و یا با او حر می زدم می دیدم که من هم با اعظم می توانستم خوشبخت باشم ولب به خاطر لجبازی حالا در قعر چاهی هستم که خودم آن را برای خودم کنده ام.»
از حرفهای ایرج به شدت ناراحت شدم. یعنی مانند یک بشکه باروت می خواستم منفجر شوم. برگشتم و چشمانم را به او دوختم و گفتم:«واقعا که کار بیجایی کردی می دانی که با این اصرار و پافشاری بی خود و بی جان تو و آن فرشته احمث و شوهر احمق تر از خودش من حالا جزو افراد بدبختی هستم که قرار است تا همیشه بدبخت باقی بمانم. آخه ایرج تو که هنوز نمی توانی از این اعظم دل بکنی چرا یک نفر دیگر را هم بدبخت کردی تو که هر بار بچه ها را پیش مادرشان میبری فیلت یاد هندوستان می کند چرا این ار را با من کردی؟!
تو فکر می کنی که من زن احمقی هستم و چیزی متوجه نمی شوم ولی خوب می فهمم که دیگر آن پوراندخت قدیم براتی تو نیستم و حالا که سایه شوم اعظم و وجود بچه هایش زندگی را برای من به جهنم تبدیل کرده اند خود و اعظم در سایه خنک بهشت می نشینید و از روزگاران خوش گذشته می گویید. اعظم هم خیالش راحت است که یک دایه ای هست که بچه هایش را بزرگ کند و از آب و گل در بیاورد. با خودش فکر کرده اول و آخر بچه های من مال خودم هستند و مرا ول نمی کنند و به زن بابا بچسبند. در حالیکه تا وقتی از چهار بچه نگهداری می کنم دیگر توانی برایم باقی نمی ماند تا بخواهم شوهرم و زندگی ام را برای خودم نگه دارم و لذت زندگی را به او بفهمانم آنگاه تو به همرا عزیز دلت اعظم خانم گل به ریش من می خندید و در دل می گویید که یک احمقی به نام پوراندخت هست که لله بچه هایمان باشد تا مانند زن و شوهرهای جوان به عشق و کیف خودمان بپردازیم. ایرج خدا از سر تقصیراتت نگذرد که با من چه کردی مرا سوزاندی و زندگی ام و جوانی ام و هستی مرا از بین بردی.»
ایرج هیچ نمی گفت. تنگار به یکباره تمام حرفهایی که در دلش سنگینی می کرد و برای گفتن آنها در عذاب وجودان بود از دهان من بیرون آمده بود و او بدون اینکه زحمتی بکشد موضوع را با من در میان گذاشته بود.
همانجا مجددا با یاد سفارشهای منیژه خانم همسایه مهربانم افتادم که می گفت:«اعظم دستش توی دعا و جادو است مطمئن باش با همین کارهایش دوباره زندگی اش را به دست می آورد.»
رو به ایرج کردم و گفتم:من از تو چیزی نمی خواهم به جز داریوش. تو هم که با داشتن سه بچه دیگر یادی از این بچه نمی کنی و بود و نبودش برای تو فرقی نمی کند. اعظم جونت هم که حوصله مواظبت از بچه های خودش را ندارد چه برسد به نگهداری از بچه هوو. بنابراین که من و این بچه معصوم و بی گناه برای همیشه از زندگی تو خارج شویم تا دیگر تو خیلی عذاب نکشی و مجبور نباشی که دایم برای من فیلم بازی کنی. بهتر است راحت باشی. چرا که من از اول از آن زندگی هایی که شوهر مجبور است دائما از زنش خیلی چیزها را پنهان کند بدم می آمده. از قدیم هم درست گفته اند که «آدم از هر چه بدش می آید به سرش می آید.»
بلند شدم و به اطاق پناه بردم. داریوش از خواب بیدار شده بود و همانطور که خوابیده بود داشت با خودش بازی می کرد. خودم را به بالای سرش رسانیدم و او را

ویرایش توسط ~alone angel~ : ۹ دي ۱۳۹۰ در ساعت ۱۰:۰۴ قبل از ظهر
~alone angel~ آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۸ دي ۱۳۹۰, ۰۱:۲۰ بعد از ظهر   #46 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
~alone angel~ آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

320 تا 344

برگشتن شان دعا می کردم. آقا جون را هم صدها بار بوسیدم و از عزیزترین موجودان زندگی ام خداحافظی کردم.
فردای همان روز آنها با اتوبوس به سمت مشهد حرکت کردند و به سلامت رسیدنشان را به ما اطلاع دادند. چقدر خوشحال بودم و از دست این احساس احمقانه خشمگین.
یک هفته مثل برق و باد گذشت و من هر روز با آنها تلفنی صحبت می کردم. بعد از یک هفته قرار شد مادر آقا جون برگردند. قلب من آنروز دوباره از غم سنگینی پوشانده شده بود. حوالی ساعت هشت شب من به خانه آقا جون زنگ زدم تا ببینم آنها رسیده اند یا نه؟
دیدم کسی گوشی را بر نمی دارد. به فروغ زنگ زدم او هم اطلاعی نداشت. ساعتی گذشت هنوز از آقا جون و مادرم خبری نبود.
به ترمینال ایران پیما که آنها از مشهد با آن اتوبوس آمده بودند. زنگ زدم ولی آنها هم هیچ تصادفی را اعلام نکردند. ساعت نزدیک یک نیمه شب بود که فروغ زنگ زد. صدایش به شدت می لرزید و معلوم بود که گریه کرده است. دستپاچه شدم و پرسید:«فروغ چه اتفاقی افتاده؟ چی شده؟ از آقا جون و مادر چه خبر داری؟
فروغ زد زیر گریه و گفت:«آن بیچاره ها تصادف کرده اند و الان توی بیمارستان هستند. حالا هر دویشان هم تعریفی دارد.»
فروغ زد زیر گریه و گفت:«آن بیچاره ها تصادف کرده اند و الان توی بیمارستان هستند. حال هر دویشان تعریفی ندارد.»
فروغ برایم تعریف کرد که ماشینی که آنها ار ترمینال اتوبوسها سوار کرده بود به دلیل تاریک بودن هوا با یک کمپرسی تصادف می کند و الان هم هر دو بیمارستان هستند. به سر و کله خودم می کوبیدم. خوشبختانه آن شب ایرج در خانه نبود. بچه ها را به او سپردم و شبانه خودم را به بیمارستان رساندم.
هنوز هم از به یادآوری آن خاطارن پشتم می لرزد. به کمک پرستار بخشی را که آنها بستری بودند پیدا کردم. خودم را که بر بالین آنها رساندم یک پرستار داشت پارچه سید را بر روی سر مادرم می کشید. آخ که چقدر دردناک بود! آن لحظه دست پرستار را گرفتم و با پرخاش به او گفتم:«ای چه کاریه؟ چرا پارچه می کشید روی صورتش. ناراحت می شود.»
پرستار فهمید که در حال خودم نیستم. دستم را گرفت و می خواست از اطاق بیرون بیاورد که دستم را محکم از دستش بیرون آوردم و گفتم:«به من چه کار داری؟ می خواهم حال مادرم را بپرسم. یک هفته است که آنها را نددیه ام. دلم برایشان تنگ شده. ولم کن و راحتم بگذار.»
پرستار گفت:«بهتره بیایی بیرون و بگذاری که او راحت بخوابد.»
گفتم:«می خواهم نگاهش کنم و اصلا هم دلم نمی خواهد کس دیگری توی اطاق باشد. برو بیرون.»
در همان هنگام در باز شد و فروغ و محمد و فرشته و آقا مهدی وارد اطاق شدند. فروغ و فرشته وقتی مادر را دیدند شروع کردند تو سر و صورتشان کوبیدن. گریه های آنها دل سنگ را می خراشید.
گفتم:«چرا گریه می کنید؟ اصلا متوجه نیستید که مادر خوابیده. ساکت بشید این کارها چیه؟
در همان هنگام که این جملات را ادا کردم دیگر چشمانم جایی را ندید و بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم دیدم ایرج بالای سرم است.
چشم که باز کردم گریه های بی پایان من هم شروع شد. می خواستم خود را از طبقه دوم بیمارستان به بیرون پرت کنم. بدون مادرم پشت و تکیه گاهی نداشتم. دیگر بی پناه شده بودم. مادر عزیز من فرشته بود. فرشته ای که نظیرش را خدا کمتر آفرید بود. تمام زندگی اش را صرف فداکاری و گذشت کرده بود و با رفتن مادرم من هم فنا شدم. تازه آنجا بود که به یاد آقا جون افتادیم. آقا جون زندخ بود. کمی از زخم دلمان التیام یافت. خدایا شکر پس هنوز آقا جون بود. هنوز کاملا بی پشت و پناه نبودیم.
به CCU رفتیم. از پشت شیشه بخش آقا جون را نگاه کردم. از پرستار بخش حال آقا جون را پرسیدم. او سری تکان داد و گفت:«خدا خودش کمک کند.» این جمله یک دنیا معنی درون خود داشت. یعنی کاری از دست کسی برنمی آید.
تا شب همگی پشت در CCU نشسته بودیم. ناگهان به نظرم آمد که پرستارها در CCU این ور و آن ور می دوند و دستپاچه شده اند. نگاهی به آقا جون و دستگاه اکسیژنی که به او وصل بود کردم. دستگاه اکسیژن بالا و پائین نمی رفت. دستپاچه شدم و به فروغ و فرشته هم دستگاه را شان دادم. آنجا بود که دیدم ضربان قلب آقا جون هم روی صفحه دستگاه به یک خط ممتد تبدیل شد.
از غم و اندوه آن زمان هر چه بگویم کم است. هر کس که این داغ را دیده باشد متوجه درد دل من می شود. چنان مصیبتی بر قلب من حاکم بود که تمام بیابانهای جهان با آن قابل قیاس نبودند هر کس که این داغ را دیده باشد متوجه درد دل من می شود. چنان مصیبتی بر قلب من حاکم بود که تمام بیابانهای جهان با آن قابل قیاس نبودند. هرچه بگویم کم است!
من هنوز غم از دست دادن مادرم را در دل می پروراندیم که پدر عزیز و مهربانم هم در پی مادرم به دیار باقی شتافت. چه روزها و شبهای تلخ و جانکاهی که بر من نگذشت. من دیگر چگونه می توانستم بدون این دو سنگ صبور به زندگی ام ادامه دهم؟ آن رانند کمپرسی که باعث بروز این اتفاق شده بود در زندان بود. من و فروغ و فرشته نمی خواستیم رضایت بدهیم ولی حمید رضا نظرش بر خلاف ما بود. بعد از یک ماه که آن مرد در زندان ماند در اثر اصرار زن و بچه های او و صحبتهای حمید رضا ما تصمیم گرفتیم که رضایت بدهیم.
به مدت شش ماه ما اصلا نمی توانستیم به خانه پدری مان وارد شویم. بعد از آن همه مدت که از مرگ عزیزترین عزیزان گذشته بود ما هنوز نمی دانستیم که روز آخر در خانه پدری ما چه گذشته است.
به همراه فروغ و فرشته و به هر سختی که بود در را باز کردیم و داخل خانه شدیم. انگار بر تمام سنگفرشها گرد غم پاشیده اند. انگار دیوارها از غم دوری مادر و آقا جون عزادار بودند. به داخل خانه رفتیم. خانه مثل دسته گل درست به همان شکلی که پدر و مادرم آن روز آنجا را ترک کرده بودند بود. در اتاقها به دنبال مادر و آقا جون سر می کشیدیم. هنوز بوی عطر مادرم در فضای خانه به مشام می رسید.
کمد لباسهای مادرم و آقا جون آن گوشه اطاق توجهم را جلب کرد. به طرف رفتم و در کمد را باز کردم. وای که بوی عطر وجود مادرم هنوز در آن کمد باقی بود. با دیدن این منظره داغ دلمان تازه شد و نشستیم و شروع کردیم به گریه کردن. چقدر دلمان برای آنها تنگ شده بود. مدتی در خانه آقا جون ماندیم.
صدای بوق ماشین ما را به خود آورد:«مهدی آمده دنبالمان.»
گفتم:«فرشته ما هنوز یک ساعت بیشتر نیست که به اینجا آمده ایم.»
فرشته گفت:«مهدی گفت زیاد ماندن در اینجا صلاح نیست و ممکن است که به اعصابتان خیلی فشار بیاید. برای همین هم زود دنبال ما آمده است. حالا هم پاشو بهتره که از اینجا بریم فروغ تو هم پاشو دیگه.»
فروغ بدون اینکه حرفی بزند همچنان اشک می ریخت. از جا بلند شد و دست مرا گرفت و مرا هم بلند کرد. هر سه از در خارج شدیم. سوار ماشین شدیم و آقا مهدی هر کدام از ما را با خانه هایمان رساند.
در راه آقا مهدی گفت: با حمید رضا صحبت کردم او پیغام داده که بهتره برای جلوگیری از هر نوع حرف و حدیثی زودتر تکلیف خانه و مسائل انحصار وراثت مشخص شود. شما نظری ندارید.؟
من و فروغ به همدیگر نگاه کردیم حرفی برای زدن نداشتیم گفتم:«هر کاری خودتان صلاح می دانید انجام دهید.»
یک ماه بعد خانه پدری ما فروخته و سهم الارث هر نفر پرداخته شده بود. من و فرشته و فروغ و حمیدرضا هر کردام تکه هایی از وسایل مادر و آقا جون را به عنوان یادگاری نگه داشتیم.
بعد از سال آقا جون و مادر فرشته و آقا مهدی به شیراز برگشتند. فرشته می گفت:«تحمل ماندن در تهران را بدون وجود آنها ندارم. شیراز حالا برایم بهتر است.»
میترا دختر آقا مهدی هم ازدواج کرده بود و علی هم لیسانس خود را در رشته برق گرفته بود و آنها ترجیح دادند که فعلا دور از هیاهوی تهران باشند و آن خانواده دوباره دور هم جمع شوند.
فرشته می گفت شاید چند سال دیگر به تهران برگردند. با دنیایی از غم و اندوه از هم جدا شدیم.
یک سال تمام برای مادر و آقا جون سیاه پوشیدم. اصلا نمی توانستم لحظه ای از فکر آنها خارج شوم همیشه و همه جا روح آنها مثل سایه به همراه من بود. شب ها قبل از خواب اتفاقات روزمره را زیر لب برایشان زمزمه می کردم. از دلتنگی هایم از شادی های زودگذر زندگی ام می گفتم. دلم می خواست هیچ چیزی از آنها پنهان نماند. فکر می کردم که آن عزیزان لحظه ای مرا تنها نمی گذارند.
با بزرگ شدن بچه ها احاسا می کردم که بیشتر و بیشتر از گذشته به آنها احتیاج دارم. بعضی وقتها می دیدیم که به راهنمایی های عاقلانه آقاجون و مادر چقدر نیازمندم. به هر حال با تقدیر نمی شود جنگید. همه عزیزان یکی یکی راهی دیار عدم می شدند و کاری هم از دست من بر نمی آمد. چند سالی به همین منوان با بد و خوب زمانه گذشت. فرشته و آقا مهدی کمافی السابق در شیراز بودند و سالی یکی دو بار به تهران می آمدند و همدیگر را می دیدیم. ثریا مانند گذشته شیرین و دوست داشتنی بود. یک دختر زیبا و بیست و پنج ساله در رشته پزشکی تحصیل می کرد. فرشته می گفت که ثریا شباهت عیجبی به تو دارد. من هم این شباها را به خوبی احساس می کردم و اندام و نگاهش همینطور کارهای عجیب و غریبی که بعضی اوقات انجام می داد و مخصوصا خنده اش همه و همه شباهت غیر قابل باوری به من داشت. جوانی از دست رفته ام را در ثریا پیدا کرده بودم و به همین دلیل از صمیم قلب ثربا را دوست داشتم. دلم نمی خواست که کوتاهی ها و ندانم کاری هایی که فرشته و مهدی در حق من انجام دادند و آهی که هر از گاهی از سوز دلم بر زبانم جاری می شد گریبان کسی مخصوصا ثریای نازنینم را بگیرد. او هم علاقه زیادی به من داشت و هفته ای یک بار از شیراز به من تلفن می کرد و از حال و احوال هم با خبر می شدیم. سیمین هم طفلکی هر روز به من تلفن می زد و ساعتی با هم گپ می زدیم. از خواستگارهایش می گفت و از اعظم که بیماری قند او را حسابی ضعیف کرده بود. دلم برای اعظم می سوخت او هم مثل من گرفتار یک زندگی تلخ و سیاه و شوم شده بود
تا چشم بر هم نهادم فرزندانم هر کدام برای خود آقا و خانمی شده بودند. با دیدن بالندگی و رشد فرزندانم غرق در لذت می شدم و شادیهای از دست رفته زندگی ام را در وجود آنها جستجو می کردم.
تنها همدم و مونس من در بین خانواده ایرج فقط مریم خانم بود. او طفلکی هم حسابی پیر شده بود ولی باز هم با این حال همیشه و همه جا در کنار من بود. با اینکه پا درد به او امان نمی داد ولی با این حال هنوز هم بهترین دوست و سنگ صبور من بود. بیشتر اوقات من و مریم می نشستیم و از روزگاران گذشته می گفتیم. با یادآوری و مرور خاطرات قدیمی همیشه حال روحی ام بهتر می شد چرا که مریم خانم همیشه از عشق آتشین ایرج نسبت به من حرف می زد و می گفت:«وقتی ایرج تو را دیده بود تا دو سه شب اصلا خواب به چشمانش راه پیدا نکرده بود به من میگفت:«مریم این چشمان پوراندخت من را بدجوری اسیر خودش کرده. اصلا وقتی به یاد چشمان او می افتم یک حس خوبی توی رگهایم حرکت می کند و گرمای مطبوعی در وجودم اینجا می شود.» مریم خانم می گفت و می گفت بعضی وقتها به خودمان می آمدیم و می دیدیم که سه یا چهار ساعت گذشته و ما هنوز اندر خم کوچه خاطرات قدیمی هستیم.
مریم خانم میگفت:«پوران جان نگاه نازنین هم مثل نگاه خودت نافذ است. نمی دانم چرا وقتی نگاهش می کنم یاد آن پوراندخت با کمالات کارمند مجله... می افتم که چطور با رفتار و حرکات دلنشین ایرج را این چنین عاشق و واله خودش کرد بعد سرش را می آورد و دم گوشم و می گفت:«ولی پوران جان از حق نباید بگذریم نازنین از تو خوشگلتر است.»
من از شنیدن این حرفها و سخن ها خوشحال می شدم و می خندیدم. این اواخر با سیمین کمتر ارتباط تلفنی داشتم چرا که اعظم بیمار بود و طفلکی سیمین بیشتر وقتش را به پرستاری از مادرش می گذراند و دیگر فرصتی باقی نمی ماند که بخواهد با من درد دل کند.
از سیمین شنیده بودم که اعظم مبتلا به بیماری قند شده است. اعظم در اثر بالا رفتن سن و سال و نداشتن تحرک و دلایل علمی و پزشکی دیگر به این بیماری دچار شد. ولی با این همه هیچ کس نمی توانست فکر کند که اعظم به این زودی از دنیا برود. یک روز بعد از مدتها که من و سیمین توانستیم با هم صحبت کنیم. احساس کردم در صدای سیمین غمی جود دارد ولی سعی می کرد آن را از من پنهان کند بعد از اصرار فراوان من او گفت:«انگشت پای مامان عفونت کرده و باید هر چه زودتر پای او قطع گردد تا محل عفونت بیشتر نشود.
روزی که اعظم در بیمارستان بستری شد خیلی برایش نگران بودم. بعد از این همه بدیهای که در حق من کرد ولی باز هم طاقت نیاوردم که در مورد او بی توجه باشم. دلم می خواست که می توانستم به بیمارستان بروم و او را عیادت کنم. من و اعظم تقریبا ده سال بود که همدیگر را ندیده بودیم.
تلفنی با سیمین صحبت کردم و نظرم را برایش بازگو کردم. سیمین از من تشکر کرد و گفت:«مامان پوران بهتره که به بیمارستان نیایید.» تعجب کردم و از سیمین دلیل ممانعتش را پرسیدم.
سیمین گفت:«راستش مامان الان حال و روز درست و حسابی ندارد. ممکن است با شما رفتاری کند که باعث رنجش و ناراحتی شما گردد.»
گفتم:«آخه چرا؟» گفت:«بالاخره این مسئله برای هر کسی باعث ناراحتی و غم و غصه زیادی خواهد شد و کنترل اعصاب هم به همان اندازه مشکل خواهد بود. من هم مامان اعظم را می شناسم هر چند شما الان به دلیل محبت و عیادت از مامان می خواهید به بیمارستان بروید ولی مامان اعظم این کار شما را حمل بر چیز دیگری می کند.»
تعجب کردم و گفتم:«ببین سیمین جان بهتره واضح و درست حرف بزنی. من اصلا از حرفهایت هیچ چیزی نمی فهمم.»
سیمین کمی من و من کرد و گفت:«راستش مامان اعظم فکر می کند برای دهن کجی کردن به او و اینکه مثلا می خواهید پیروزی خودتان را به او ثابت کنید به بیمارستان رفته اید.»
از حرفهای سیمین خیلی عصبانی شدم. گفتم:«سیمین خجالت بکش! این حرفها چیه که می زنی؟ مگه تو منو نمی شناسی؟ از تو دیگه توقع شنیدن این حرفها را نداشتم.»
سیمین دستپاچه شد و گفت:«ای وای مامان پوران من اصلا نظرم این نیست. من که شما را بهتر از هر کس دیگری می شناسم. قلب و نیت شما اینقدر پاک است که خدا می داند خدا شاهده که من اصلا و ابدا نمی خواستم شما را از خودم ناراحت کنم فقط بخاطر جلوگیری از حرف و حدیث های احتمالی به شما گفتم که بدانید ولی باز هم هر طوری میل خودتان است.»
تازه اینجا بود که فهمیدم جریان از چه قرار است. بیچاره اعظم حق داشت که چنین فکر و تصوری کند. من و او سالیان سال همدیگر را ندیده بودیم و در حقیقت چشم دیدن همدیگر را نداشتیم حالا چطور ممکن بود فکر کند ملاقات از او بدلیل حسن نیت من است نه آزار دادن او!
به هر شکل صبر کردم. تا اعظم کمی رو به راه شود. چند روزی از آن جریان گذشت. بوسیله ایرج از چند و چون عمل قطع پای اعظم با خبر شده بودم. ایرج هم تقریبا یک هفته ای به خانه نیامده بود فقط تلفنی با من صحبت می کرد. هر بار که با ایرج صحبت می کردم از حال و روز اعظم می پرسیدیم و برایش دل می سوزاندم. وقتی تنها بودم با خودم فکر می کرم که کوله باری که از این زندگی نصیب من و اعظم شده است چیزی نیست جز مشتی خاطرات تلخ و گزنده. هر دو در این بازی بازنده بودیم. نمی گویم که ایرج برنده بود نه ما هر سه رئوس یک مثلث بودیم که به یک اندازه زندگی را باخته بودیم ولی از همه بیشتر من فنا شده بودم و جوانی و زیبایی و شادابی من و... همه و همه در این زندگی تباه شده بود. با این همه حالا فکر می کردم که اگر به سراغ اعظم بروم حداقل الان که هر دویمان پا به سن گذاشته بودیم و آن غرور . کله شقیجوانی را نداشتیم شاید بتوانیم وجود همدیگر را راحت تر تحمل کنیم. بنابراین بعد از گذشت چهار روز از قطع پای اعظم به بیمارستان رفتم.
ساعتی که به بیمارستان رفتم ساعت ملاقات نبود ولی توانستم با دادن یک هزار تومانی خودم را بخ اطاق اعظم برسانم. سبد گلی هم تهیه کرده بود. اطاق ۴۰۵ را از دور دیدم. در انتهای راهرو بود. هر چه به اطاق نزدکتر می شدم. شدت ضربان قلبم بیشتر می شد. به طوری که هر چه بیشتر به اطاق نزدیک می شدم بیشتر از کاری که انجام داده بودم لجم می گرفت. پشیمان شده بودم.
دیگر کم کم داشتم فکر می کردنم که آمدنم از اول اشتباه بود. می خواستم راهم را کج کنم و برگردم ولی دیگر دیر شده بود.
به ناگاه در یک لحظه خودم را جلوی اطاق اعظم دیدم. هنوز مردد بودم که ناگهان چشم من توی چشمان مهین افتاد. مهین ان روز آمده بود تا در کنار مارش باشد. با دیدن من تقریبا شوکه شده بود با دهانی که از تعجب نیمه باز شده بود. سلامی کرد. طرز نگاهش از سالیان پیش هنوز فرقی نکرده بود. با لبخند جوابش را دادم و داخل اطاق شدم.
به شخصی که روی تخت دراز کشیده بود نگاه کردم اصلا او را نشناختم. آن زنی که آنجا بود هیچ شباهتی به اعظم نداشت! یک پیرزن نحیف و لاغر و شکسته و رنجور روی تخت خوابیده بود. اعظم هم در ابتدا مرا نشناخت. سالیان سال بود که ما همدیگر را ندیده بودیم فقط دورادور وجود همدیگر را تحمل می کردیم. نمی دانم بیماری قند چنین حال و روزی بر سر اعظم آورده بود و یا غم و غصه از دست دادن پایش به اعظم سلام کردم. نگاهش کرد با چشمانی بی فروغ به سختی جوابم را داد.
مهین که هنوز نتوانسته بود شرایط را درک کند با یک معذرت خواهی زیر لب از اطاق بیرون رفت من ماندم و اعظم. سبد گل را جلو بردم و روی کمد کوچکی که پهلوی تخت اعظم بود گذاشتم و دو قدم به عقب برگشتم.
اعظم رویش را به طرف پنجره کرده بود و اصلا یک کلام هم حرف نزد.
برای اینکه چیزی گفته باشم گفتم:«اعظم خانم حالتان بهتر است؟»
اعظم برگشت و با نگاهی حاکی از نفرت چشم به من دوخت و گفت:«حال و روز من پرسیدن ندارد. خودت که بهتر می دانی!»
گفتم:«آره می دانم واقعا متأسفم.»
می خواستم جمله ام را کامل کنم که اعظم گفت:«آمده ای که چی بشه؟ امده ای که خواری و ذلت مرا ببینی؟ آمده ای اعظم یک پا را ببینی؟
بیا ببین و ناگاه پتو را از روی پایش کنار زد.»با دیدن آن منظره قلبم به درد آمد. من فکر می کردم که انگشت پای اعظم را قطع کرده اند ولی دیدم که پای او از زانو به پایین قطع شده است. ایرج به من نگفته بود. شاید نمی خواسته که من از وضعیت اعظم با خبر شوم به هر شکل حالا دیگر همه چیز را می دانستم.
پتو را دوباره روی پای اعظم انداختم و در حالی که از درون واقعا از دیدن این صحنه متأثر شده بودم. به روی خودم نیاورم و گفتم:«اعظم خانم من فقط برای یدن و عیاادت از شما آمدم. فقط همین گفتم حالا بهترین موقع است که ما همدیگر را ببینیم و شما هم ببینید که هم آن پوراندخت سی سال پیش نیستم. من ه دیگر چیزی برایم و در وجودم نمانده که بخواهم آن را به رخ تو بکشم و باعث آزارت شوم.» اعظم گفت:«به هر شکل هر چه می خواستی ببینی دیدی و هر چه که می خواستی دستگیرت شد. حلاا برو و بگذار به درد خودم بسوزم. حالا دیگر ایرج فقط مال تو است. چرا که دیگر اعظمی که یک پا ندراد زیاد دلچسب و آش دهان سوزی نیست خیالت راحت.»
پتو را روی سرش کشید. لرزیدن شانه هایش را از زیر پتو می دیدیم. چقدر آن اعظمی که تواسنت ایرج را با سلاح زیبایی و سیاست خود دوباره ایرح را به دام بکشد با این زنی که در مقابل خود می دیدم فرق می کرد. از آن زن زیبا و قدرتمند حالا فقط یک پیرزن با موهای سفید و صورتی شکسته و استخوانی و چشم های گود رفته باقی مانده بود.
بیشتر از ای نتوانستم بمانم خرد شدن اعظم را با تامم وجود درک می کردم. احساس می کردم اعظم ذره ذره می شکند. من برای شکست او به این جا نیامده بودم. ولی حالا از کرده خود پشیمان بودم و بر خودم لعنت می فرستادم که چرا به حرف سیمین گوش ندادم.
به هر شکل دیدن اعظم در آن شرایط مرا دگرگون گرد. فهمیدم که گذشت زمان همه چیز را از آدمی می یگرد. شکوه و جلال و زیبایی و کمالات و... همه و همه مهمان یک شبه هستند و تمام این اتفاقات مشست خداوند است. یک روز تمام خوبی ها و زیبایی ها را به انسان می دهد و روز دیگر همه را بی کم و کاست پس می گیرد و چشم و گوش آدمی با دیدن این مناظر و صحنه ها باز می شود. بیشتر ماندن در آنجا جایز نبود. با عجله خداحافظی کردم و برگشتم. در راهرو بیمارستان مهین را دیدم که روی صندلی های کنار راهرو نشسته بود و سیگار می کشید. تعجب کردم از دیدن مهین در آن وضعیت جا خورد ولی به روی خودم نیاوردم. وقتی از جلوی هین گذشتم صدای مهین مرا می خواند. در جای خود میخکوب شدم.
مهین با صدای بلند نام مرا خواند.«پوران خانم صبر کنید.» ایستادم و برگشتم تا ببینم چه کاری دارد. سریع سیگارش را در زیر سیگارش خاموش کرد و دستپاچه در مقابل من ایستاد.
سرش را به زیر انداخت. عمدا نمی خواست توی چشمهای من نگاه کند. منتظر شدم تا شروع به صحبت کند. با همان حالت گفت:«چرا آمدید؟»
گفتم:«مهین جان مثل اینکه تمام حرفها را از پشت در اطاق شنیدی درسته؟»
گفت:«یعنی باور کنم که واقعا برای عیادت از مامان من امدید؟»
گفتم:«من که ترسی ندارم بخواهم دروغ بگویم آره من فطق آمدم که یک عیادت و یک دلجویی از اعظم بکنم. فقط همین. هر کس هم هر طور بخواهد میتواند برداشت کند. خوب دیگه کاری نداری؟ من دیگه دیرم شده. خداحافظ.»
مهین هم زیر لب خداحافظی کرد و به طرف اطاق مادرش به راه افتاد.
من دیگر در بیمارستان کاری ندشاتم و سریع از پله های بیمارستان پایین آمدم. احساس خفگی می کردم. فضای بیمارستان برایم غیر قابل تحمل شده بود.
بر خلاف ظاهرم که خیلی آرام و موقر بود درونم رودخانه ای پر تلاطم بود. همانجا لب باغچه برای مدتی نشستم چند دقیقه در همان حال ماندم.
لحظه ای قیافه شکسته و در هم خرد شده اعظم از جلوی چشمانم کنار نمی رفت. نشستن و فکر کردن کار بی فایده ای بود یک ماشین گرفتم و به خانه رفتم. به خانه رسیدم فروغ را دیدم که برای احوالپرسی آمده بود.
طفلکی یکی دو ساعتی بود که امده بود و در خانه هم کسی به غیر از آرش نبود. حسابی حوصله اش سر رفته بود. به محض دیدن فروغ به طرفش دویدم و او را در آغوش گرفتم دیدن فروغ همیشه باعث تسلای من بود. مدتی از این در و آن در صحبت کردیم برایش گفتم که به بیمارستان برای عیادت اعظم رفته بودم.
گفت:«راستی پوران اعظم حالش چطور بود؟»
خسته خودم را روی مبل انداختم و گفتم:«بیچاره خیلی داغون بود» و بعد هم جریان را مفصل برایش بازگو کردم. فروغ می خواست برود که نگذاشتم و گفتم:«بما اقلا یک چای با هم بخوریم.» علی رغم میل باطنی اش قبول کرد. می دانستم فروغ می خواهد هر چه زودتر برود. طفلکی چند ساعتی می شد که آمده بود و تنها نشسته بود.
عصر که شد فروغ قصد رفتن کرد موقع خروج از خانه رو به من کرد و گفت:«پوران حالا جوان ایرج خان را چه می دهی؟ اگر گفت که برای چی رفته بودی عیادت اعظم بهش چی میگی؟ یک وقت دعوایتان نشود.»
گفتم:«فروغ از چی می ترسی. دعوا دیگه شده یک پای ثابت زندگی ما. در ضمن حقیقت را بهش می گویم و او هم اینقدر عقل و شعور دارد که بفهمد من قصد بدی نداشته ام و آدمی نیستم که از بدبختی دیگران احساس خوشی و لذت نمی کنم.
می دونی فروغ با خودم گفتم:مرگ پشت گوش همه است و اینقدر به آدمی نزدیک است که خود آدم هم از ان بی خبر است.» به هر حال می خواستم با این جریان پیش آمده هر دو همدیگر را ببخشیم و از هم کدورتی نداشته باشیم و همدیگر را حلال کنیم. شاید فردا دیگر من وجود نداشته باشم. هرچند که هر چه بدی در این چند سال بر سر من آمده همه از جانب اعظم بوده و من کاری به کارش نداشتم. ولی با این همه من حالا او را بخشیده ام. چرا که می دانم خودش چقدر عذاب می کشد. بنابراین همه چیز را به خدا واگذار کردم و حالا دیگر کدورت و رنجشی از اعظم ندارم. فقط امیدوارم که خدا هم او را ببخشد.»
فروغ رفت و آن شب هم مثل چند شب گذشته ایرج نیامد حتی تلفن هم نزد.
من منتظر بودم که عکس العملی از جانب ایرج ببینم ولی خوشبختانه همه چیز در سکوت گذشت.
یک هفته دیگر به همین ترتیب گذشت. حتی تلفنی هم از جانب ایرج یا سیمین نشد. می ترسیدم نکند که اتفاقی برای ایرج افتاده باشد. به خانه سیمین زنگ زدم آنجا هم کسی گوشی را برنداشت. دیگه حسابی کلافه شده بودم. بالاخره با ترس و لرز به خانه اعظم زنگ زدم.
بعد از مدتی که تلفن زنگ می خورد بالاخره صدای گرفته سیمین را شنیدم:«الو بفرمائید.»
گفتم:«سلام سیمین جان من هستم پوراندخت.»
گفت:«سلام مامان پوران خوبید؟»
گفتم:«سیمی جان چرا صدا گرفته اتفاقی افتاده؟» زمانی که با سیمین صحبت می کردم قلبم داشت از سینه بیرون می آمد.
سیمین گفت:«مامان اعظم حالش خیلی بده دیگه امیدی بهش نیست. الان هم بابا توی بیمارستان است و پیش مامان. مهین هم آنجاست.»
گفتم:« پس چرا توی خانه مانده ای؟»
گفت:«آخه علی طفلک مدرسه است و تازه اجازه نیم دهند که به بیمارستان بیاید منم ماندم خونه که علی تنها نباشد.»
گفتم:«یعنی حال اعظم چه طوری است؟»
سیمین دیگر بغضش ترکید و گفت:«نمی دونم! ولی دیگه دکترها مامان اعظم را جواب کرده اند.»
منتظر شدم گریه اش تمام شود. من هم قلبا و عمیقا متأثر و غمگین شده بودم. وقتی سیمین حسابی گریه کرد و گفت:«خوب مامان پوران دیگه کاری با من ندراید؟ الان علی از مدرسه می آید و بهتره که من را اینطوری نبیند.» با او خداحافظی مردم. غم عالم توی قلبم نشسته بود.
مدتی همانجا نشستم. اصلا مغزم کار نمی کرد و فرمان نمی داد. بلند شدم و رفتم توی اطاق روی تخت دراز کشیدم. دوباره هجوم خاطرات تلخ و گزنده به سوی من سرازیر شدند.
مدتها بود که دیگر به جای نفرت در قلبم نسبت به اعظم فقط و فقط بی تفاوتی بود. فکر نمی کردم که او هووی من است. دیگه به وجودش در زندگی ام عادت کرده بودم. و حالا رفتن اعظم برایم ناراحت کنند بود. فردای آن روز طرف های غروب بود که تلفن زنگ زد. داریوش گوشی را برداشت. تلفن را سریع به من داد و گفت بابا کارتان دارد.
سریع گوشی را گرفتم. ایرج با بغضی که در گلو داشت گفت:«اعظم فوت کرد.» به ایرج تسلیت گفتم. حال خودم بهتر از ایرج نبود. دو سه کلمه ای رد و بدل شد و گوشی را گذاشتم. بغضم ترکید و برای رفتن اعظم گریستم. با اینکه سایه اعظم همیشه روی سر من و زندگی ام سنگینی می کرد و در این مدت مانند بختک به زندگی ام چنگ زده بود و شاید بارها و بارها از خدا خواسته بودم که شر او را از سر من کم کند ولی وقتی خبر فوت اعظم را شنیدم خیلی ناراحت و غمگین شدم و تا مدتها فوت ناگهانی اعظم مرا شوک زده کرده بود و آزارم می داد.
ولی به هر شکل زندگی و مشکلات ان باعق می شود که خیلی زود انسان مصیبت و ناراحتی ها را فراموش کند. من در هیچ کدام از مراسم عزاداری اعظم شرکت نکردم چرا که نه خود راضی به این کار بودم و نه کسی آنجامنتظر من بود. ایرج بعد از فوت اعظم خیلی افسرده و خموده شده بود و داغ از دست دادن اعظم او را از پای در آورده بود. هر بار که او را می دیدم صورت اصلاح نکرده و ته ریش سفید و قیافه ماتم زده او مرا حسابی رج می داد. ایرج مثل یک شوهر خوب و نمونه بهترین مراسم خاکسپاری را برای اعظم گرفت و هفته ای دو بار بر سر مزار اعظم می رفت و ساعتها آنجا می نشست و با او صحبت میکرد. بعد از فوت اعظم به ناگاه ورق زندگی من برگشت. احساس می کردم هم چیز بدتر از قبل شده بود. بدلیل بیماری و اوضاح نامساعد ایرج من و او حسابی از هم فاصله گرفته و دور شده بودیم. من فقط پرستار ایرج شده بودم و نه چیز دیگر.
اصلا انگار نه انگار من وجود داشتم. ایرج گرامافونی شده بود که هر وقت او را روشن می کرد شروع می کرد به زمزمه روزگاران گذشته ای که با اعظم خانم داشت و هر وقت که سکوت می کرد نگاهش نشان می داد که در حال فکر کردن به عزیز از دست رفته اش است. از رفتار ایرج به شدت ناراحت و عصبی بودم. او چشمش را به روی واقعیت زندگی یعنی من بسته بود و فقط در رویاهایش سیر می کرد.
برای یک زن هم هیچ چیز دردناک تر از این نیست که همسرش در این شرایط قرار گرفته باشد ولی باز ههم خدا را شکر میکردم که ایرج در کنار من حضور داشت.
اما وقتی صحبت می کردم یا از سر محبت نگاهی به من می انداخت فکر می کردم مرا به جای اعظم اشتباه گرفته است.
ولی در این زندگی من فقط برای خوشبختی فرزندانم تلاش می کردم و اهمیت این مسائل برایم کمرنگ تر از گذشته شده بود.
بعد روحی من مدتها پیش مرده بود و من فقط بخاطر فرزندانم نفس می کشیدم. با خودم فکر می کردم که حتما کار ایرج به جنون خواهد کشید. شاید شروع بیماریهای ایرج هم درست بعد از سال اعظم خودش را نشان داد. ایرج هنوز هم دلش نمی خواست که پیش من زندگی کند و ترجیح می داد یک هفته در میان به من سر بزند و آن هفته دیگر هم به همراه علی در خانه ای که اعظم در آن زندگی می کرد روزگار را سپری می کردند. آن هفته ای هم که ایرج در کنار من بود تمام مدت از اعظم حرف می زد. از زندگی که با اعظم داشته و قدرش را ندانسته صحبت می کرد. ذره ذره وجودش فقط اعظم را می خواست و فقط مرا به عنوان یک شنونده قبول داشت و انگار نه انگار که من از شنیدن این حرفها ناراحت و دلگیر می شدم و شنیدن این حرفها مانند خوره تمام وجودم را می خورد.
وجود هیچ چیز او را از فکر و خیال اعظم بیرون نمی برد. مانند مجسمه ای بی حرکت می نشست و به دور دستها خیره می شد و فقط گاه و بی گاه با پشت دست و آرام اشکهایش را پاک می کرد. تصمیم گرفتم ایرج را نزد دکتر ببرم و مسائل پیش آمده را برای دکتر عنوان کنم شاید بتواند چاره ای برای احوال ایرج بجوید.
پزشک معالجه ایرج بعد از شنیدن صحبتهای من و معاینه ایرج و بررسی کردن حال و اوضاع او نسخه ای نشوت و دستور چند قرص را تجویز کرد رو به من گفت:«خانم صابری بهتره تا جایی که امکان دارد او را به هیچ وجه در هیچ کجا تنها نگذارید. تنهایی حال ایشان را وخیم تر می کند و برایشان اصلا خوب نیست و انجام هیچ کاری را برایشان اجبار نکنید بگذراید کارها را به میل خود انجا دهند و به او فرصت دهید تا این بحران را پشت سر بگذراند.»
دستورات پزشک را مو به مو انجام می دادم و قرص ها را سر ساعت به او می خورانید. توجهات من باعث شد که شش ماه بعد ایرج اوضاع و احوالش کمی بهتر شود و تقریبا در عرض چند ماه سلامتی از دست رفته اش را بدست بیاورد. هرچند که ان هم موقتی بود. حدود یک سال و نیم بهبودی ایرج طول کشید. صبح یک روز با صدیا ایرج از خواب بیدار شدم. ایرج دائما اعظم را صدا می کرد. خودم را بالای سر ایرج رسانیدم.
به محض اینکه چشم ایرج به من افتاد گفت:«اعظم مگه نمی شنوی صدات می کنم. ببین مثل اینکه مهین توی حیاط افتاده و گریه می کنه. مگه صدای بچه را نمی شنوی برو ببین چی شده.»
از حرف ایرج یکه خوردم و گفتم:«ایرج جان اعظم که اینجا نیست. ولی ایرج اصلا این جمله را نشنید و انگار اصلا توی این عالم نبود.
ناگهان برگشت و به من گفت:«به تو می گویند مادر. طفلکی پوراندخت مثل گل این بچه را نگهداری می کند ولی تو انگار زن بابا هستی.»
برای اینکه ایرج را آرام کنم گفتم:«چشم ایرج جان تو بگیر بخواب من می روم توی حیاط ببینم چی شده.»
او هم دوباره مثل یک کودک آرام و حرف گوش کن روی تخت دراز کشید.
من از اطاق بیرون آمدم و سریع به داریوش تلفن زدم و جریان را برایش تعریف کردم. داریوش اصلا باورش نمی شد که حال ایرج این چنین دگرگون شده است. قرار شد دوباره ایرج را نزد پزشک ببریم. وقتی به اطاق برگشتم. ایرج گفت:«اعظم چی شد؟ بچه حالش خوب است؟»
مانده بودم که چه بگویم. گفتم:«چیزی نیست از پله ها پریده پایش درد گرفته. الان به پایش پماد می مالم. تو بگیر بخواب.»
دوباره ایرج خوابید من هم دائما نگران حالش بودم و ظهر او را برای ناهار بیدار کردم. به محض اینکه ایرج از خواب بیدار شد با چشمان به خوون نشسته چنان نگاهی از سر کینه به من انداخت که نزدیک بود قالب تهی کنم ولی سعی کردم آرامشم را حفظ کنم و چند قدم به عقب برداشتم و از همانجا به ایرج گفتم:«چیه عزیزم اتفاقی افتاده؟ چیزی می خواهی؟»
ایرج همچنان مرا نگاه می کرد و با غضب گفت:«ببینم فکر کردی من خواب هستم و هر غلطی خواستی می کنی. اون دویست هزار تومان که در جیب کتم بود را برداشتی و به همراه کلید گاو صندوق دادی به مادرت که چی بشه؟»
گفتم:«کدام دویست هزار تومان کدام کلید گاو صندوق تو گاو صندق ندرای چه می گویی؟»
گفت:«خودم دیدم که همین الان مادرت آمد و تو هم یواشکی پولها و کلید را به زور کردی تو کیف مادرت. زود باش بهش بگو همه چیزها را برداره بیاره.»
گفتم:«مگر یادت نیست! الان چند سالی می شود که مادرم مرده. مگر فراموش کردی با آقا جون از مشهد می آمدند تصادف کردند و مردند.»
کمی آرام شد و گفت:«آره یادم آمد که رفته بودند شمال پیش خواهرم تورا و هر دو تا توی دریا غرق شدند. قایق چپ شد توی آب و آنها مردند.» به ناگاه ایرج شروع کرد به گریه کردن بعد از چند ثانیه مجددا آرام شد.
ترس وصف ناپذیری تمام وجودم را فرا گرفته بود. نمی دانستم چه کنم. از ایرج حسابی می ترسیدم. خوشبختانه داریوش عصر به خانه آمد و مجددا او را پیش دکتر بردیم. دکتر با شنیدن وصف حال ایرج و مشاهداتی که خودش داشت تشخصیص آلزایمر داد و گفت:«حال او مقطعی اینگونه است و ممکن است از شدت آن کم شود و یا شدیدتر شود.» آقای دکتر شماره موبایل خودش را در اختیار ما گذاشت که در هنگام لزوم با ایشان در تماس باشیم. در عرض یک هفته حال ایرج بهبود پیدا کرد و هر روز از روز قبل بهتر می شد. همه را می شناخت و دیگر حرفهای عیجب و غریب نمی زد. فقط کمی کم حرف شده بود.
مدتی هم به همین منوال گذشت. ولی باز هم زندگی چهره خشن و زشت خود را به خانواده و خود من نشان داد. صبح یک روز پاییزی که از خواب بیدار شدم پس از آماده کردن صبحانه به اطاق خواب برگشتم تا ایرج را بیدار کنم. اما هرچه کردم ایرج بیدار نمی شد نبضش را گرفتم نبض او می زد ولی خدایا چرا از خواب بیدار نمیشد! به قفسه سینه اش نگاخ کردم بالا و پایین می رفت. پس چه اتفاقی افتاده بود. هر چه صدایش کردم و ارام به صورتش ضربه زدم فایده ای نداشت ایرج را سریع به بیمارستان رسانیدم و به بچه ها هم خبر دادم.
تشخصی دکتر مرا شوک زده کرد. دکتر گفت:«ایشان به کما رفته اند.»
پس از معاینات و عکس و آزمایش مشخص شد که سکته قلبی و مغزی هر دو با هم اتفاق اتفاده است. جای امیدی باقی نمانده بود. نمیدانم چرا در آن لحظه سیلی از اتفاقات و ظلم و ستمی که ایرج بر من روا داشته بود بر مغزم هجوم آوردند.
یاد عزیز افتادم که چطور مرا آزار می داد. در خاطرم کارهای ایرج را مرور می شد و لحظه به لحظه پر رنگتر. در آن لحظه فقط دلم برای ایرج می سوخت. البته بیشتر برای خودم دل می سوزاندم. چرا که حالا بعد از چهل سال غم و اندوه و ناراحتی. باز من مانده بودم که باید تحمل می کردم و مرگ همسرم هم بر بقیه ناراحتی هایم افزوده می شد. ولی در هر حال فکر کردن به وقایع گذشته چاره کار نبود و دردی از دردهای مرا دوا نمی کرد. بعد از دو هفته ایرج هم از دنیا رفت و من ماندم و و کوله باری چهل ساله که تمام این کولخ بار غم و غصه و ناراحتی بود. به چز پنج سال اخیر که به هر حال مسائل و اختلافات بین من و ایرج به سطح پایین تری نسبت به گذشته رسیده بود و تازه داشتیم طعم آرامش را می چشیدم بقیه عمرم در ناارامی و تنش گذشت.
حالا دقیقا درک می کردم که زندگی با تمام فراز و نشیبش با تمام شادیهای زودگذر و غمهای ماندگارش چقدر عبث و بیهوده است. بیشتر از نیم قرن از زندگی ام گذشته بود و حالا در نقطه ای ایستاده بودم که دقیقا مانند نقطه کور قبل و بعد از آن همه سیاهی بود و سیاهی.
من و ایرج بعد از فوت اعظم چهار سال با هم در خانه ای که حالا متعلق به من است زندگی کردیم. نمی گویم سالهای خوبی بود ولی رنگ سیاه آن سالها را کمی کم کرده بود.
ایرج سال گذشته خانه ای را که بعد از فوت اعظم خریده بود به اسم من کرد. هر چند که حالا دیگر این چیزها برایم مهم نبود ولی ایرج می گفت:درسته که من و تو چهل سال زندگی کردیم و زندگی پر از جنگ و جدال داشتیم و از آن هم خیری ندیدیم ولی در هر شکل خوانی ات در خانه من از بین رفت. پس برا اینکه جبران بدیهای گدشته را کرده باشم بعد از مردن من زندگی ات تأمین باشد این خانه را به اسم تو می کنم که چند سال آخر را در آنجا زندگی کردیم.
سیمین در سن بیست و پنج سالگی جزو دختران زیبا به شمار می رفت اندامی موزون و قدی بلند موهای خرمایی روشن همراه صورتت ظریف و کوچکش همه و همه از محسنات ظاهری او به شمار می رفت که با زیبایی باطنش در کل او را در نظر همه قابل احترام و قابل ستایش جلوه گر می نمایاند. سیمین برای خواهر و برادرانشهم مانند یک مادر دلسوز و یار مهربان عمل می کرد. در غم و غصه همه شریک می شد و با شادی های آنها مانند دخترک کوچکی ذوق می کرد و شادی اش را ابراز می کرد. روی هم رفته چراغ پرفروغ خانه ایرج و اعظم بود.
او با یک مهندس نفت ازدواج کرد. خد ارا شکر ازدواج مناسبی بود و سیمین واقعا خوشبخت و عاقبت به خیر شد.
برزو نام شوهر سیمین بود. مرد خوب و خوش قیافه ای بود. البته من در مراسم سیمین شرکت نکردم. ولی داریوش و نازنین به اصرار خود سیمین فرستادم. هر چه باشد آنها خواهر و برادر عروس بودند.
سه روز بعد از ازدواج آنها سیمین به همراه شوهرش به خانه ما آمدند. از این کار سیمین خیلی خوشحال شدم. آمدن سیمین به همراه همسرش برزو به خانه من به منزله این بود که سیمین واقعا مرا مانند مادرش می دانست. دایم به همسرش می گفت:«برزو مامان پوران خوشگل مرا دیدی؟حالا فهمیدی که من واقعا دو تا مامان خوب دارم.»
برزو هم سرش را به علامت تأیید پایین می آورد و می خندید.
شوهر سیمین بدلیل رشته ای که در آن تحصیل کرده بود باید در ماه دو هفته در جنوب به سر می برد و دو هفته هم در تهران می ماند. به همین دلیل سیمین و برزو فعلا تصمیم به بچه دار شدن نداشتند. در دو هفته ای که برزو در جنوب بود. سیمین پیش مادرش بود و مانند گذشته نگهداری از مادر و خواهر و برادرهای خودش را به عهده داشت. بعد از فوت اعظم کار سیمین به عنوان یک خواهر بیشتر شده بود. چرا که در قبال محمد و مهین و علی احساس مسئولیت می کرد. طفلکی خودش را وقف زندگی خواهر و برادرانش کرده بود.
دو سال بعد از ازدواج سیمین مهین هم ازدواج کرد. امیر شوهر مهین کارمند اداره تربیت بدنی بود. یک بار که حال اعظم به هم خورده بود به همراه مهین به بیمارستان رفته بود امیر به همراه پدرش به بیمارستان آمده بود که مهین را می بیند و همانجا به او ابراز علاقه می کند. مهین روی هم رفته قیافه بدی نداشت ولی شاید زشتی سیرت او بود که در نظرم او را نازیبا می کرد همیشه با خودم می گفتم آن مهینی که جز تنفر در چشمانش هیچ نبود حالا چگونه می تواند به کسی عشق بورزد و کسی را دوست داشت هباشد. من به دلیل اینکه سیمین را خیلی دوست داشتم به همان نسبت هم برای همسرش احترام و ارزش زیادی قائل بودم در حالیکه اصلا با همسر مهین برخوردی نداشتم و هیچ وقت مستقیما با امیر در تماس نبودم. فقط عکس و فیلم عروسی آنها را در خانه سیمین دیده بودم.
امیر هم مرد خوب و تحصیل کرده ای بود. ولی شاید مهین لیاقت امیر را نداشت. خصوصیات اخباقی بد مهین در وجودش ریشه دوانیده بود و حتی در آن زمان هم او را ول نمی کرد و همسرش را از آزارها و کنایه هایش بی بهره نمی گذاشت.
مهین همان سال اول ازدواجش باردار شد و در بارداری اول یک دو قلو که هردو پسر بودند به دنیا آورد. نگهداری از دوقلوها مهین را از پای انداخته بود محمد هم قبل از ازدواج مهین توانست برای کار و ادامه تحصیل به کانادا برود و در آنجا زندگی خوب و موفقیت آمیزی داشته باشد.
از آنجایی که خدا همیشه روی خوش زندگی را به ما نشان نمی دهد بعد از سه سال از زندگی مشترک مهین و امیر به علت بیماری قلبی امیر از دنیا رفت و مهین را با دوقلوها تنها گذاشت.
طفلکی مهین به همراه دو فرزندش بدون پشت و پناه ماند. مهین و فرزندانش دوباره به خانه پدری خود بازگشتند و مدتی در آنجا زندگی کدرند. اعظم هم که سال قبل از دنیا رفته بود دیگر غم و غصه مهین را از پای درآورد. چند بار به خانه اش رفتم و می خواستم که دلداری اش دهم و مرهمی بر زخمهای دلش شوم و از او بخواهم که مرا مانند مادر خودش بداند و به من اطمینان کند ولی مهین روی خوش به من نشان نمی داد. فکر کردم شاید تنهایی برایش بهتر باشد هر چند که سیمین هر لحظه در کنارش بود ولی جود من شاید سوهانی برای روح او بود. از طریق سیمین شنیدم که محمد به تکاپو افتاده تا بتواند مهین و پسرانش را پهلوی خودش ببرد. بعد از گذشت یک سال کارهای مهاجرت مهین به کانادا تقریبا انجام شد و مهین در سال دوم فوت همسرش به کانادا رفت.
علی که تقریبا هم سن و سال داریوش بود ماند و سیمین هم حالا یک دختر ناز و خوشگل داشت. علی بعضی وقتها به خانه من می آمد و ساعات خوبی را در کنار داریوش و نازنین و آرش می گذارنید. نمی گذاشتم تنها به خانه برود چچون حالا مهین رفته بود. قبل از فوت اعظم و ایرج فرزندان من هم کم کم سر و سامان گرفتند. داریوش بعد از پایان تحصیلات فوق لیسانس در رشته مدیریت صنعنی با دختر فروغ که پنج سال از داریوش کوچکتر بود ازدواج کرد.
داریوش و مرجان چند سالی بود که همدیگر را دوست داشتند ولی یارج مخالف بود. ایرج به دلیل مخالفتش حتی موقع ازدواج داریوش هر نوع کمی را از او دریغ کرد و با گفتن کلمه ندارم وظیفه پدری را از گردن خودش ساقط کرد و داریوش را با هزاران خرج و مسائل ریز و درشت مادی تنها گذاشت.
از فرقهایی که ایرج بین فرزندان دو خانواده می گذاشت دیوانه می شدم آتش می رگفتم ولی می دانستم که با وساطت کردن من کار به جاهای باریکتر کشیده می شود بنابراین بدون هیچ حرف و بحثی و بی سر و صدا مقداری سکه و طلایی که در این مدت سی و پنج سال اندوخته بودم فروختم و نگذاشتم غم و اندوه بر چهره فرزندم بنشیند.
من مادری بود که خوشبختی خودم را فقط و فقط در لبخند رضایتمند فرزندانم می دیدم همین و بس.
آن زمان پول شهریه دانشگاه آرش هم قوز بالا قوز بود و هر چند ماه یکبار من و ایرج را به جان هم می انداخت. هر بار که ترم جدید دانشگاه آرش شروع می شد خانه ما میدان جنگ و کرازار می شد و غم و غصه در چهره آرش و من نمایا می شد.
به ایرج گفتم:«چرا این بچه را اینقدر آزار می دهی و اذیت می کنی؟ بگذار با اعصاب راحت و خیالی آسوده درسش را بخواند. پس فردا که مهندس شد افتخارش مال توست.»
ایرج هم پوزخندی تحویل ممن می داد و می گفت:«بی خود منت مهندش شدن آرش را بر سر من مگذار. خوش بحال زنش و ...»
خدا می داند که بر سر تمام مسائل مهم زندگی ما اعظم تصمیم گیرنده نهایی بود اگر بر فرض برای نازنین خواستگاری می آمد ایرج علی الحساب جواب نمی داد و پس از مشورت کردن با اعظم(البته دور از چشم من) نظر خودش را اعلام می گرد و این موضوع برای من از همه چیز دردناکتر بود.
زندگی من به دست اعظم نابود شده و از بین رفته بود و حالا نوبت به فرزندانم رسیده بود اول از همه داریوش بعد به ترتیب نازنین و آرش. کینه و حسادت چشمان اعظم را کور کرده بود و از من و فرزندانم دل چرکین بود. انگار ام هم مرا مسئول تمام بدبختی های خودش می دانست.
نازنین هم که درشته زبان انگلیسی در دانشگاه قبول شده بود با یکی از هم دوره ای های خودش در دانشگاه آشنا شد و این آشنایی منجر به ازدواج آنها شد.
البته نازنین تیپا از آن دسته دخترانی بود که هر کجا قدم می گذاشت نظر همه را به طرف خود جلب می کرد. فقط کافی بود برای خرید یا انجام کاری به همراه هم بیرون برویم تا یکی دو روز بعد سر و کله دو سه تا خواستگار پیدا شود.
نازنین همیشه به من می گفت:«مامان من هیچ وقت مثل تو ازدواج نمی کنم. هیچوثت عشق یک طرفه را نمی پذیرم و به خواستگاری که با یک نگاه مشتاق و عاشق می شود اعتنایی نمی کنم. تا عشق واقعی را پیدا نکنم دور ازدواج را یک خط کلفت قرمز می کشم.» و ایرج هم در جوابش همیشه می گفت:«اولین آدمی که در این خانه را بزند و سرش به تنش بیارزد همان شوهر نازنین خواهد بود.»گ
این وضع همیشه باعث دلهره من بود. هر چه نازنین بزرگتر می شد ترس و هراس من هم بیشتر می شد. هر مادری از اینکه می دید دخترش از زیبایی و کمالات زبانزد عام و خاص است و مورد توجه همه قرار می گیرد خوشحال می شد ولی من غیر از همه بودم.
نمی خواستم تمام زندگی سخت و تلخ پشت سر گذاشته ام حلاا نصیب دختر بی گناهم شود. سعی می کردم بیشتر خواستگارها را بدون اینکه به ایرج بگویم رد کنم ولی بعضی ها که خیلی سمج بودند بعدا از دور خارج می شدند.
نازنین دختر سرسخت و جسوری بود. هر چیزی را که نمی پسیندید سریعا اعلام می کرد. ایرج در ظاهر ممکن بود با نازنین به جر و بحث بپردازد ولی قلبا از اینکه می دید دختری با اراده و محکم است خوشحال بود. شاید همین خصوصیت بارز نازینین بود که موجب می شد همه جا مور توجه همگان قرار بگیرد.
ولی به هر شکل زمانه سر سازش با نازنین را داشت و توانست سرانجام آن محبت و عشق اسطوره ای را که خواهان بود پیدا کند و بالاخره با کسی ازدواج کند که او را عاشقانه دوست داشت. سیاوش پسر خوب و با کمالاتی بود. تحصیلکرده و خوش قیافه مهربان و عاشق. خلاصه تمام خصلتهای پسندیده ای که در وجود یک مرد ایده آل باید باشد تا خوشبختی همسرش را تضمین کند. او داشت با وجود سیاوش نازنین دیگر تبدیل به یک زن خوشبخت شده بود و من از این وصلت مناسب در آسمانها سیر می کردم و از اینکه نازنین به مرد ایده آل رویاهایش رسیده احساس رصایت بیشتری می کردم.
خدا را سپاس می گویم که هر دو خوشبخت شدند. آرش هم که در رشته کامپیوتر درس می خواند و حالا پایان نامه اش را می نوسید.
تنها من مانده ام و یک کوله بار رنج و غم و غصه. با خودم می گویم تحمل کردن این همه رنج و غصه چه سودی برایم داشت؟ چیزی که مرا مجبور به تحمل این زندگی کرد چه بود؟فقط و فقط وجود فرزندانم! آیا تحمل این سالهای تلخ و سیاه فقط به دلیل مادر بودن کار درستی بود؟ نمی دانم!
البته حالا مه سالیان درازی است که از آن زمان می گذرد فکر می کنم که تحمل کردن و صبر کردن کار درستی نبود. من راه درستی را در زندگی انتخاب نکردم. دلسوزی به روز و حال دیگران حالا مرا به این نقطه که روی آن ایستاده ام رساند. اگر درست و دقیق و بدون دخالت احساسات و عقلانی تصیمیم می گرفتم حالا در عرصه زندگی زنی موفقی بودم. با روحیات و خلق و خویی که داشتم قطعا حالا باید چندین پله از جای فعلی ام بالاتر قرار می گرفتم. زندگی ام همه به ستیز و جنگیدن برای گرفتن حق خودم و فرزندانم گذشت ولی در انتهای راه به هیچ حقی نرسیدم.
چیزی که ارمغان زندگی چهل ساله مشترک من و ایرج بود فقط مشتی بیماریهای ریز و درشت بود که به مرور زمان نصیب من شد. قرصهایی که هر صبح برای آرام نگه دشاتن اعصابم باید بخورم تنها یادگار زندگی زناشویی من و ایرج است. ولی افسوس می خوردم به سالهایی که می توانستند خاطرات قشنگی را برای ایام پیری ام ترسیم کنند در حالیکه رنگ سیاه تمام گذشته ام را زیر چادر خود پوشانیده است.
اگر در زندگی کردن کمی هوشمندانه عمل می کردم شاید ایرج هیچ وقت به سمت اعظم کشیده نمی شد. من ایرج می توانستیم خیلی بهتر از آنچه که گذشت زندگی کنیم ولی در زندگی ما عقل و درایت و آگاهی نقشی نداشت و تمام اتفاقات مهم زندگی ما در پرده ای از احساسات احاطه شده بود. ولی گذشته ها گذشته است و غبطه خوردن برای چیزهای از دست رفته هیچ سودی برایم نخواهد داشت.
چند شب متوالی است که خواب مادرم را می بینم. همچنان که در بودنش همیشه نگران من بود در خواب هم او را در دلشوره و اضطراب می دیدم.
می گفت:«پوران جان دیگه بهتره بیای اینجا چرا که من و آقا جان خیلی وقت است منتظرتیم ولی می دانیم تا اتمام کارهای نیمه کاره ات به ما ملحق نمی شوی. می دانم که او بی صبرانه منتظر من است و من هم برای دیدن او مشتاق. حالا که ایرج هم مرا تنها گذاشته و بی پناه و بی یاور مانده ام هر لحظه منتظر این هستم که به بقیه عزیزانم در آن دیار بپیوندم. برای رسیدن به آن زمان لحظه شماری می کنم...»




پوراندخت
پنجشنبه ۲۴/۱۰/۱۳۸۳
ساعت ۲ نیمه شب

ویرایش توسط ~alone angel~ : ۹ دي ۱۳۹۰ در ساعت ۰۷:۰۷ بعد از ظهر
~alone angel~ آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۳۹ قبل از ظهر   #47 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
سمن ناز آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

عسل چشمک جان پست من چند روزه که هر چی می زنم درست نمی شه متن تایپ شده در ورد را براتون گذاشتم تا اگه می توتید خودتون اونو بگذارید با تشکر http://s1.picofile.com/file/72338830..._121.docx.html



ده سال پیش این روزا همیشه باهم بودیم یادته بابایی خوبم..!


رمان های خورشید جون خوندن داره از دستش ندین
پدرخوب|sun daughter
زندگی غیر مشترک | sun daughter

همه ی هستی من | sun daughter48

حُکم ِ دل| sun daughter+ anital

آنتي عشق | ~sun daughter~ و ~shahrivar~
من...تو...او...دیگری! | sun daughter


سمن ناز آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۶ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۱۰ بعد از ظهر   #48 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
ستاره یخی آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

خب به سلامتی سایت هم باز شد
دوستانی که این مدت نمی تونستن وارد بشن لطف کنند هر چه سریعتر تایپ هاشونو قرار بدن !

ممنون از همکاریتون !
ستاره یخی آنلاین نیست.  
قدیمی ۲ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۰۳ قبل از ظهر   #49 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
ستاره یخی آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر

قفل
ستاره یخی آنلاین نیست.  
موضوع بسته شد

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
الهام, تایپ, دخت, ستوده, فراخوان, نودوهشتیا, پوران, گروهی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو 2 ( شهره وکیلی ) | تمام ستاره یخی فراخوان تایپ 148 ۷ دي ۱۳۹۰ ۰۴:۰۹ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | با قلب تو می تپم (افسانه نادریان) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 123 ۸ آبان ۱۳۹۰ ۰۲:۰۹ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (ناهید سلیمانخانی) جلد 2 | تمام -ALI- فراخوان تایپ 191 ۳ شهريور ۱۳۹۰ ۱۲:۰۰ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (فاطمه جمشیدی) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 126 ۱۴ مرداد ۱۳۹۰ ۰۱:۳۳ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان