| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز مقدمه سلامی دوباره به آفتاب... این مجموعه ادای دینِ من به من است و به فروغ که بعد از گذشتِ حدودِ سیُ پنج سال از درگذشتش هنوز جای مجموعهیی مناسبُسزاوارْ از او در گودِ فرهنگِ این مملکت خالیست. تنها مجموعهی قابلِ توجهِ این سالها شاید همان مجموعه اشعارِ فروغ چاپِ(1989) انتشاراتِ نویدْ در آلمان باشد. هریک از مجموعههایی که این روزها به رنگُ لُعابها و در اندازههای مختلف منتشر میشَوَدرا به عنوانِ سَنَدِ مکتوبی از بیخیالیِ ناشرانشان میتوان به محکمهی قضاوتِ خوانندهگان ارائه داد. مجموعهی حاضر حاویِ دو دفترِ آخرِ فروغ است ، علتِ این انتخاب را باید در کلامِ خودِ فروغ جستُجو کرد که در مصاحبه بامجلّهی سپیدُ سیاه میگوید : « من متاسفم که کتابهای اسیر ، دیوار و عصیان را بیرون دادهاَم . افسوس میخورم که چرا با تولّدیدیگر شروع نکردم! » فروغ در همین دو مجموعه به زبان و بیانِ خودْساختهاَش رسید ، زبانی که بعدها آگاهانه و حساب شُده سَرْمشقِ بسیاری دیگر از جملهسهرابسپهری شُد! نُکتهی دیگر این که روشِ علامتْگُذاریِ این مجموعه پیروِ چارْچوبِ فرهنگستانِ زبانِ پارسی نیست که اساتیدش یا سَرگَرمِ ساختنِکلماتِ تازهیی از قبیلِ بالگَردُ پایانه وُ رایانهاَند و یا مشغولِ زدودنِ کلماتِ عربی از این زبانْ و غبارْروبی از کلماتِ عتیقهیی از قبیلِ بنگانُ خایهدیسُ مُشتاسنگْ ! غافل از این که مُشکلِ فرهنگیِ ما چیزی فَراتَر از مُشتی کلمهی عربیِ زورْچپانْ شُده در زبانِ پارسیست! در هَر حال فروغ که یکی از چند صدای بیدارِ شعرِ معاصرِ این سرزمین است در مجموعهی حاضر به شکلی تازه به خوانندگان معرّفیمیشَوَد! یغماگُلرویی شاید یه مدت نیام... ![]() زمان درستی نداره تا کی ،،، دلم براتون تنگ میشه ![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز از فروغ... شاعر بودن یعنی انسان بودن . بعضیها را میشناسم که رفتارِ روزانهشان هیچ ربطی به شعرشان ندارد . یعنی وقتی شعر میگویند ، شاعرند بعد تمام میشَوَد ، دو مرتبه میشَوَند یک آدمِ حریصِ شکموی ظالمِ تنگْفکرِ بدبختِ حسودِ فقیر! خوب من حرفهای این آدم را قبول ندارم . من به زندگی بیشتر اهمیت میدهم و وقتی این آقایان مُشتهایشان را گره میکنندُ دادُ فریاد راه میاندازند ، ـ یعنی در شعرها وُ مقالههایشان ! ـ من نفرتم میگیرد و باوَرَم نمیشَوَد که راست میگویند. میگویم نکند فقط برای یک بشقاب پُلوست که دارند داد میزنند... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز به : ا . گ همهی هستیِ من آیهی تاریکیست که تو را در خودْ تکرار کنان به سحرْگاهِ شکفتنها و رُستنهای اَبَدی خواهد بُرد! من در این آیه تو را آه کشیدم ، آه! من در این آیه تو را به درختُ آبُ آتش پیوند زَدَم! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: Neverland
نوشته ها: 5,110
(View Stats)
تشکرها: 54,593
تشکر شده 93,110 بار در 7,741 پست
کتاب مورد علاقه : Pride & prejudice حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد! ممنون | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز آن روزها آن روزها رَفتَند آن روزهای خوبْ آن روزهای سالمِ سَرشار آن آسمانهای پُر از پولَکْ آن شاخْسارانِ پُر از گیلاسْ آن خانههای تکیه داده در حفاظِ سبزِ پیچکها به یکْدیگر آن بامهای بادْبادکهای بازیْگوشْ آن کوچههای گیجْ از عطرِ اَقاقیْ آن روزها رَفتَند آن روزهایی که ز شکافِ پِلکهای من آوازهایم ـ چون حُبابی از هوا لَبْریز ـ میجوشیدْ چشمم به روی هَرْچه میلغزید آن را چو شیرِ تازه مینوشید گویی میانِ مَردُمَکهایم خرگوشِ ناآرامِ شادیْ بود هَر صبحْدَم با آفتابِ پیرْ� به دشتهای ناشناسِ جُستُجو میرَفت شبها به جنگلهای تاریکی فرو میرَفت� آن روزها رَفتَند آن روزهای بَرفیِ خاموشْ که ز پُشتِ شیشهْ ـ در اتاقِ گَرمْ ـ هَرْ دَم به بیرونْ خیرهْ میگَشتَم پاکیزهْ بَرفِ من ـ چو کرکی نَرم ـ آرامْ میبارید بَر نردبامِ کهنهی چوبیْ بَر رشتهی سُستِ طنابِ رَختْ بَر گیسوانِ کاجهای پیرْ و فکرْ میکردَم به فردا ـ آه ! فردا ! ـ حجمِ سفیدِ لیزْ . با خِشُ خِشِّ چادرِ مادرْبزرگْ آغازْ میشُد و با ظهورِ سایهی مغشوشِ او در چارچوبِ دَرْ ـ که ناگهان خودْ را رها میکرد در احساسِ سَردِ نورْ ـ و طرحِ سَرگَردانِ پروازِ کبوترها در جامهای رنگیِ شیشه . فردا... گَرمای کرسی خوابْآور بودْ من تُندُ بیپَروا دورْ از نگاهِ مادرمْ خطهای باطلْ را از مشقهای کهنهی خودْ پاکْ میکردَم چونْ بَرفْ میخوابید در باغْچه میگَشتَم افسُرده در پای گُلْدانهای خُشکِ یاسْ گُنجشکهای مُردهاَم را خاکْ میکردَم آن روزها رَفتَند آن روزهای جذبه وُ حیرتْ آن روزهای خوابُ بیداری آن روزها هَر سایهْ رازی داشت هَر جعبهی سَرْبسته گَنجی را نهان میکرد هَر گوشهی صندوقْخانه ـ در سکوتِ ظهرْ ـ گویی جهانی بودْ هَر کس زِ تاریکی نمیتَرسید در چشمهایم قهرمانی بود آن روزها رَفتَند آن روزهای عیدْ آن انتظارِ آفتابُ گُلْ آن رَعشههای عطرْ در اجتماعِ ساکتُ محجوبِ نرگسهای صحراییْ که شهرْ را در آخرین صبحِ زمستانی دیدارْ میکردند آوازهای دورهْگَردانْ در خیابانِ درازِ لکههای سبزْ بازارْ در بوهای سَرگَردانْ شناور بودْ در بویِ تُندِ قهوه وُ ماهیْ بازار در زیرِ قدمها پَهنْ میشُد ، کش میآمَد ، با تمامِ لحظههای راهْ میآمیختْ و چرخْ میزَد در تَهِ چشمِ عروسکها بازارْ مادرْ بودْ که میرَفت ـ با سرعتْ ـ به سوی حجمهای رنگیِ سیالْ و باز میآمدْ با بستههای هدیهْ ، با زنبیلهای پُرْ بازارْ بارانْ بودْ که میریختْ ، که میریختْ ، که میریختْ... آن روزها رَفتَند آن روزهای خیرهگی در رازهای جسمْ آن روزهای آشناییهای محتاطانه با رَگهای آبی رَنگْ دستی که با یکْ گُلْ از پُشتِ دیواری صدا میزَد یک دستِ دیگر را و لکههای کوچکِ جوهرْ بَر این دستِ مُشوّشْ ، مضطربْ ، تَرسانْ و عشقْ که در سَلامی شَرمْآگینْ خویشْتن را بازْگو میکرد در ظهرهای گَرمِ دودْآلود ما عشقمان را در غبارِ کوچه میخواندیم ما با زبانِ سادهی گُلهای قاصدْ آشنابودیم ما قلبهامان را به باغِ مهربانیهای معصومانه میبُردیم و به درختان قرضْ میدادیم و توپْ با پیغامهای بوسه در دستانِ ما میگَشتْ و عشقْ بودْ آن حسِ مغشوشی که در تاریکیِ هَشتی ناگاهْ محصورمانْ میکرد و جذبمانْ میکردْ در انبوهِ سوزانِ نفسها وُ تپشها وُ تبسمهای دزدانهْ آن روزها رَفتَند آن روزها مثلِ نَباتاتی که در خورشید میپوسندْ از تابشِ خورشیدْ پوسیدندْ و گُم شُدَند آن کوچههای گیجْ از عطرِ اَقاقیها در ازدحامِ پُر هیاهوی خیابانهای بیبَرگَشتْ و دختری که گونههایش را با برگهای شمعدانی رَنگْ میزَدْ ـ آه ! ـ اکنونْ زَنی تنهاستْ اکنونْ زَنی تنهاستْ | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز گُذران تا به کی باید رَفت ، از دیاری به دیاری دیگر ؟ نَتَوانَم ! نَتَوانَم جُستَنْ ، هَرْ زمانْ عشقیُ یاری دیگر ! کاشْ ما آن دو پرستو بودیم ، که همه عمرْ سفر میکردیم از بهاری به بهاری دیگر ! آه ! اکنون دیریست که فروْریخته در منْ گویی تیرهْ آواری از اَبرِ گرانْ چوْ میآمیزمْ با بوسهی تو روی لَبهایم ـ میپندارَم ! ـ میسپارَد جانْ عطری گُذرانْ آنچنان آلودهست عشقِ غمْناکم با بیمِ زَوالْ که همه زندگیاَم میلَرزَد چون تو را مینِگَرَم مثلِ این است که از پنجرهای تَک درختَم را ـ سَرشارْ از برگْ ـ در تَبِ زردِ خزانْ مینِگَرَم مثلِ این است که تصویری را روی جریانهای مغشوشِ آبِ رَوانْ مینِگَرَم شبُ روزْ شبُ روزْ شبُ روزْ بگذار که فراموشْ کنَم . تو چه هستی جُزْ یک لحظهْ ، یک لحظهْ که چشمانِ مَرا میگُشاید در برهوتِ آگاهی ؟ بگذار که فراموشْ کنَم . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز آفتابْ میشَوَدْ نگاه کن که غمْ درونِ دیدهاَم ، چگونه قطرهْ قطره آبْ میشَوَد ! چگونه سایهی سیاهِ سَرکشَم ، اسیرِ دستِ آفتابْ میشَوَد ! نگاه کن ! تمامِ هَستیاَم خرابْ میشَوَد ! شَرارهای مَرا به کامْ میکشَد ! مَرا به اوجْ میبَرَد ! مَرا به دامْ میکشَد ! نگاه کن ! تمامِ آسمانِ من ، پُر از شهابْ میشَوَد ! تو آمدی زِ دورها وُ دورها ! زِ سرزمینِ عطرها وُ نورها ! نشاندهای مرا کنون به زورقی زِ عاجها ! زِ اَبرها ! بلورها ! مَرا بِبَرْ ! اُمیدِ دِلْنوازِ من ! بِبَر به شهرِ شعرها وُ شورها ! به راهِ پُر ستارهْ میکشانیاَم ! فَراتَر از ستارهْ مینِشانیاَم ! نگاه کن ! من از ستارهْ سوختَم ! لَبالَب از ستارگانِ تَبْ شُدَم ! چو ماهیانِ سُرخْرَنگِ سادهْدِلْ ، ستارهْچینِ بِرکههای شبْ شُدَم ! چه دورْ بودْ پیش از این زمینِ ما به این کبودْ غرفههای آسمانْ ! کنونْ به گوشِ من دوباره میرِسَد صدای تو ! ـ صدای بالِ بَرفیِ فرشتهگانْ ! ـ نگاه کن که من کجا رسیدهاَم ! به کهکشانْ ! به بیکرانْ ! به جاودانْ ! کنونْ که آمدیم تا به اوجها ، مَرا بشوی با شَرابِ موجها ! مَرا بپیچْ در حریرِ بوسهاَت ! مَرا بخواهْ در شبانِ دیرْپا ! مَرا دِگَر رها مَکن ! مَرا از این ستارهها جُدا مَکن ! نگاه کن که مومِ شَبْ به راهِ ما ، چگونه قطرهْ قطره آبْ میشَوَدْ ! صراحیِ سیاهِ دیدهگانِ منْ ، به لایْلایِ گَرمِ تو لَبالَبْ از شرابِ خوابْ میشَوَدْ ! به روی گاهْوارههای شعرِ من ، ـ نگاه کن ! ـ تو میدَمیُ آفتابْ میشَوَدْ ! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز روی خاک هرگزْ آرزو نَکردهاَم یک ستارهْ در سرابِ آسمانْ شَوَم یا چوْ روحِ بَرگزیدهگانْ هَمْنشینِ خامُشِ فرشتگانْ شَوَم هرگزْ از زمینْ جُدا نبودهاَم با ستارهْ آشنا نبودهاَم روی خاکْ ایستادهاَم با تَنَم که مثلِ ساقهی گیاهْ� بادُ آفتابُ آبْ را میمِکدْ که زندگیْ کنَدْ باروَرْ زِ میلْ باروَرْ زِ دَردْ روی خاکْ ایستادهاَم تا ستارهها ستایشاَم کنَندْ تا نسیمها نَوازِشاَم کنَندْ از دریچهاَم نگاهْ میکنَم جُزْ طنینِ یکْ ترانهْ نیستَم جاودانهْ نیستَم جُز طنینِ یکْ ترانه جستُجو نمیکنَم در فغانِ لذّتی که پاکتَر از سکوتِ سادهی غَمیستْ آشیانهْ جُستُجو نمیکنَم در تَنیْ که شَبنمیستْ روی زَنبقِ تَنَمْ بَر جدارِ کلبهاَم که زندگیستْ با خطِ سیاهِ عشقْ یادگارها کشیدهاَند مَردُمانِ رَهْگُذَر : قلبِ تیرْخوردهْ شمعِ واژگونْ نقطههای ساکتِ پَریدهْرَنگْ بَرْ حروفِ دَرهَمِ جنونْ هَرْ لَبیْ که بَر لَبَم رسیدْ یکْ ستارهْ نطفه بَستْ در شَبَم که مینِشَستْ روی رودِ یادگارها پَسْ چرا ستارهْ آرزوْ کنَم ؟ این ترانهی من است ـ دِلْپذیرْ ، دِلْنشینْ ـ پیشْ از این نبوده بیشْ از این . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز شعرِ سَفَرْ همه شبْ با دِلَم کسی میگُفتْ : سختْ آشفتهیی زِ دیدارَشْ صُبحْدَمْ با ستارگانِ سپیدْ میرَوَدْ ، میرَوَد ، نگهدارَشْ من به بوی تو رفته از دنیا بیخَبَر از فریبِ فرداها روی مُژگانِ نازُکم میریختْ چشمهای تو چون غُبارِ طلاْ تَنَم از حِسِّ دستهای تو داغْ گیسویم در تنفّسِ تو رَها میشِکفتَم زِ عشقُ میگُفتَم : هَرْ که دِلْدادهْ شُدْ به دِلْدارَشْ ننشینَد به قصدِ آزارَشْ بِرَوَدْ چشمِ من به دُنبالَشْ بِرَوَدْ عشقِ من نگهْدارَشْ آهْ ! اکنونْ تو رَفتهایُ غروبْ سایه میگُستَرَدْ به سینهی راهْ نَرمْ نَرمَکْ خُدای تیرهی غَمْ مینَهَدْ پا به معبدِ نِگَهَمْ مینِویسَدْ به روی هَر دیوارْ آیههایی همه سیاهِ سیاهْ | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز بادْ ما را با خودْ خواهدْ بُردْ در شبِ کوچکِ منْ ـ افسوس ! ـ بادْ با برگِ درختانْ میعادی دارَد در شبِ کوچکِ منْ دِلهُرهی ویرانیستْ گوشْ کنْ ! وَزِشِ ظلمتْ را میشِنَوی ؟ من غریبانهْ به این خوشْبَختی مینِگَرَم من به نومیدیِ خودْ مُعتادَم گوشْ کنْ ! وَزِشِ ظلمتْ را میشِنَوی ؟ در شبْ اکنونْ چیزی میگُذَرَدْ ماهْ سُرخْستُ مُشَوَّشْ و بَرْ این بامْ که هَرْ لحظه در او بیمِ فروْریختنْ است اَبرها ، هَمْچون انبوهِ عزادارانْ لحظهی باریدنْ را گویی منتظرند لحظهای و پَسْ از آنْ هیچْ . پُشتِ این پنجرهْ شبْ دارَدْ میلَرزَدْ و زمینْ دارَد بازْ میمانَدْ از چَرخِشْ پُشتِ این پنجرهْ یکْ نامعلومْ نگرانِ منُ توستْ اِی سَراپایت سبزْ دستهایتْ را ـ چونْ خاطرهای سوزانْ ـ در دستانِ عاشقِ من بُگذارْ و لَبانَتْ را چونْ حِسّی گَرمْ از هَستیْ به نوازشهای لَبهای عاشقِ من بسپارْ بادْ ما را با خودْ خواهدْ بُردْ بادْ ما را با خودْ خواهدْ بُردْ | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| تایپ, پری, کوچک, گرداوری, گلرویی, یغما |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| زندگی به شرط چاقو | یغما گلرویی | pegah.a | کتابهای کامل شده | 132 | ۱۸ فروردين ۱۳۹۱ ۰۹:۵۸ بعد از ظهر |
| تصور کن ( مجموعه ترانه ) | یغما گلرویی | تایپ | -bahareh- | تایپ کتاب غیر رمان | 21 | ۳ بهمن ۱۳۹۰ ۰۹:۴۲ بعد از ظهر |
| جهان در بوسه های ما زاده می شود | یغما گلرویی | تایپ | Star-crossed | کتابهای کامل شده | 144 | ۱۴ آبان ۱۳۹۰ ۱۱:۴۵ بعد از ظهر |
| اشعار یغما گلرویی | یغما گلرویی | تایپ | Star-crossed | کتابهای کامل شده | 122 | ۵ آبان ۱۳۹۰ ۱۱:۴۴ قبل از ظهر |
| بی سرزمین تر از باد | یغما گلرویی | واران | کتاب شعر | 0 | ۲ مرداد ۱۳۹۰ ۰۴:۳۶ بعد از ظهر |