| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۹
نوشته ها: 1,240
(View Stats)
تشکرها: 34,076
تشکر شده 13,169 بار در 4,096 پست
| پست مفید : +4 امتیاز سلام خواستم براتون یکم کپی پیست انجام بدم...شایدم تایپ ![]() مجموعه دفتر شهرهای فرخ تمیمی... آغوش از سرزمین آینه و سنگ خسته از بیرنگی تکرار دیدار سرزمین پاک زندگی نامه فرخ تمیمی (زاده ۱۱ بهمن ۱۳۱۲ خورشیدی در نیشابور - درگذشته ۲۳ اسفند ۱۳۸۱ تهران)، از شاعران معاصر ایران است. فرخ تمیمی فرزند میرزا محمد خان طالقانی از مردم طالقان و از خویشاوندان دکتر ابراهیم حشمت طالقانی، همرزم میرزا کوچک خان جنگلی بود. پدرش در جریان انقلاب مشروطه و در هنگام زمامداری محمدولی خان تنکابنی با سران نهضت جنگل تماس نزدیک داشت و یکی از آزادیخواهان و نویسندگان کمیته انقلاب مشروطیت رشت به شمار میرفت و از سوی حکومت دو بار مأمور مذاکره با سران نهضت جنگل شد. فرخ تمیمی در سن دو سالگی پدرش را از دست داد و زیر نظر مادرش بانو "نصرت السلطنه مقدم مراغه ای" در تهران بزرگ شد. او دورههای ابتدایی و متوسطه را در دبستان تمدن و دبیرستان دارالفنون گذراند. در سال ۱۳۴۶ رشته حسابداری و امور مالی را به پایان رساند. سپس به مدیریت حسابرسی و ریاست قسمت حسابداری کارخانجات و شرکتهای مختلفی رسید. فرخ به زبان انگلیسی در حد بالایی تسلط داشت و گه گاه به ترجمه شعر ، مقاله و کتاب نیز میپرداخت . از او شش جلد کتاب ترجمه و یا تالیف برجای مانده است. اینجام منبعه: http://www.shereno.com/29/ ویرایش توسط sydney : ۲۸ آذر ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۵۳ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: Neverland
نوشته ها: 5,110
(View Stats)
تشکرها: 54,593
تشکر شده 93,110 بار در 7,741 پست
کتاب مورد علاقه : Pride & prejudice حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد! ممنون | ||||||||
| |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۹
نوشته ها: 1,240
(View Stats)
تشکرها: 34,076
تشکر شده 13,169 بار در 4,096 پست
| پست معمولی : +2 امتیاز دفتر آغوش: با نسیم بهار خون فروردین به صحرا جوش زد شاخه ها بشکفت در دامان باغ . چشم جانم باز شد با اشتیاق تا ببیند فصل گلخندان باغ . چشم جانم باز شد ، هنگامه ایست عاشقان گل ز افسوون خیال سوی صحرا می شتابند از نهفت تا رها گردند از بند ملال شاخه ی گیلاس ، هم رقص نسیم جلوه ها دارد در آغوش بهار آن چنان کز جنبش جادو فریب زنده می دارد به خاطر یاد یار شد بهار و لطف گلبوس نسیم غنچه های خفته را بیدار کرد . دیدن دامان گلپیرای دشت خون شادی در رگ بیمار کرد ، سال ها رفته است و با طبع حزین در نهفت خاطرم ، لب بسته ام . خنده شور و نشاط گرم را بر لب ناگفته ها ، بشکسته ام نوبهارا ! با نسیم زندگی غنچه ی طبع مرا هم باز کن. با من دلبسته در تار سکوت داستانی از بهاران ساز کن . گفته بسیار دارم ای نسیم لحظه ای دامن بیفشان بر سرم ، گرچه می ترسم سبک خیزم ز جای زانکه از بس سوختم خاکسترم . گر زبان لال من گویا شود قصه ی ناگفته را خواهم سرود آنچنان گویم که دردم تا ابد اشک ریزد بر سر بود و نبود . آتش پا هوا سردست و دریا سخت توفانی نه بوی نوبهار آید . نه گلبانگ هزار آید . بخور سربی مه ، روی پل ، آرام خوابیده است نفس بر شیشه های پنجره چون دود ماسیده است همان بهتر که ای دریا دل همراز به کنج خلوت میخانه ی مخروبه بگریزیم، صفا جوییم و گل گوییم . ز دل زنگار غم ، شوییم . و قندیل می ، اندر آسمان ساحل آویزیم . بیا همگام ، همآواز من آتشپای آتشگونه می هستم . من آن مستم .... من آن مستم . | ||||||||
| |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۹
نوشته ها: 1,240
(View Stats)
تشکرها: 34,076
تشکر شده 13,169 بار در 4,096 پست
| پست معمولی : +2 امتیاز آفتاب چه شام ها که گذشت و چه روزها که پرید خیال روی تو ماندست و مرد ناکامی . شکست جام نیازم به کف ، کجا رفتی ؟ که سالهاست به جامم نمی زنی جامی . از آن دمی که تو با خشم از برم رفتی تن زنی هوس انگیز بستر من شد ولی چه فایده مردم به گوش هم خواندند ، که با تمام غرورش اسیر یک زن شد . همیشه بازوی من همچون بازوان سحر در انتظار تن گرم آفتابی هست . دریغ و درد بر این انتظار نارس تلخ نشان چشمه ی تو ، جلوه سرابی هست . سرود من همه خشکیده روی لب هایم ولی بلور نگاه تو باز می خندد . بیا که صاعقه درد پیکرم را سوخت برو که برق تو چشم شکیب می بندد . به روی دشت هوس ها هر آنچه می گردم به غیر بوته شهوت گلی نمی یابم . تویی گلی که خبر نیستم ز احوالت. منم که جز به سر بوته ها نمی تابم . بی نشان نفهمیدم که آن زن ، چرا ننشسته بگریخت . چرا آواز غم را به چنگ شعرم آویخت . نفهمیدم چه کردیم کجا بودیم ، کی دید . شبانگه بود یا روز چه ها گفتم ، چه پرسید. نفهمیدم که نامش چرا در خاطرم نیست .... چرا سوزد لبانم . چرا ؟ از چیست ؟ از چیست ؟ | ||||||||
| |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۹
نوشته ها: 1,240
(View Stats)
تشکرها: 34,076
تشکر شده 13,169 بار در 4,096 پست
| پست معمولی : +2 امتیاز تصویر برگرد ای زنی که نمی یابمت دگر برگرد تا که لب به لبت آشنا شود ، برگرد تا که آتش افسرده ی دلم جان گیرد و جهنم خورشید ها شود . ما هر دو آفریده یک درد زنده ایم ، تو آن زنی که نام تو هر کس شنیده است ، تو آن زنی که از لب هر مرد هرزه گرد بس بوسه های تند به رویت چکیده است ، تو آتشی که در تن هر کس فتاده ای تو آن زنی که در بر هر مست خفته ای تو آن زنی که سنگ خطاهای تیره ای تو شاخسار شهوت بیگاه رسته ای تو آن زنی که قصه عشق و شراب را در گوش هر اسیر جوانی سروده ای . تو آن زنی که هر که تو را بیشتر خرید هر چند هرزه بود ، کنارش غنوده ای . من سایه شکسته دیوار هستی ام . من رود پر خروش هوسهای روشنم . من کوهسار ننگم و ابر شراب عشق یکبار هم نشسته گناهی ز دامنم . من دوزخ فسانه ی پرهیزکاریم . من آن کسم که شعر مرا هر که خواند و دید . نفرین نمود و گفت که کفرست و شعر نیست و آن گاه از برابر این دوزخی رمید . من رانده ام ز گوشه ی شهر خموش نام . تو خوانده ای به کشور رسوایی سیاه . ما هر دو آفریده یک درد زنده ایم ، برگرد و زندگانی خود را مکن تباه . تمنای گناه خزد لرزان ، درون بستر من ز شرمی خفته می گوید که : - بفشار چنان بفشار بر خود پیکرم را که بشکوفد هوس های گنه بار به دندان گیر و شادی بخش و می نوش ز خون این لبان بوسه گیرم . ببین از گونه سرخم بریزد ، شرار خواهش آرای ضمیرم . درنگی کن در آغوشم که امشب فروزانست بزم عشق دیرین نمی خوابیم و می نوشیم تا صبح ز جام بوسه ها ، بس راز شیرین چنان گنجد در آغوشم که هر دم بیندیشم که او غرقست در من و یا در حلقه ی بازو ، اثیریست به جای پیکر عریان یک زن . اتاقی هست و ما و خلوت و می صدای بوسه ها ، آهنگ دل ها. نمی رقصد بدین آهنگ تبدار به جز رقاصه ی مست تمنا .... چو بشکوفد گل زرین خورشید مرا خواند بدان چشم فسونگر گشاید بازوان گوید که - : باز آ گنه شیرین بود ... یک بار دیگر ! | ||||||||
| |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۹
نوشته ها: 1,240
(View Stats)
تشکرها: 34,076
تشکر شده 13,169 بار در 4,096 پست
| پست معمولی : +2 امتیاز حماسه هرگز نخوانده ام ، شعری ز شاهنامه ی فردوسی بزرگ گویاتر از حماسه ی خشم نگاه او کز پشت میله های گران ، قفل های سرد خواند ترانه ها ، از صبح زندگی . از شام بندگی . هرگز ندیده ام ، گلبرگ لاله های لب چشمه سارها قرمز شود چو خون شهیدان ... ماه . هرگز به گوش خویش ، نشنیده ام که رعد خروشان به کوهسار باشد رسا ، چو بانگ دلاویز این شعار پیروز .... هرگز نچیده ام ، از بوستان چهره ی معشوق ، بوسه ای شیرین تر از دو بوسه ی گرمی که پارسال در گیر و دارمرگ بچیدم ز گونه ای ، از گونه ی رفیق عزیزم که تیر خورد ! در باز در گشودم ، در گشودم بی قرار پرده های سرخ را بالا زدم . عکس زیبایت نهادم روی میز بوسه بر آن صورت زیبا زدم . مریمی روی بخاری بود و من دسته ای دیگر نهادم پیش آن . زانکه می دانستم ای مریم سرشت شاخ مریم را به جان خواهی به جان . ساغر لبریز هم لب تشنه بود تا بلغزد روی مرجان لبت تا تهی گردد درون کام تو شورت افزون سازد و تاب وتبت . شعر « شبها» روی لب پرپر زنان بی قرار پرده ی گوش تو بود شعر « شبها » قصه ای از قصه هاست زانکه راز درد ما را می سرود بوی آغوشت شناور در فضا مژده می دادم که می آیی به ناز دیده بر در دوختم ، اما دریغ چشم بازم ماند و آن شام دراز . روز و شبها رفت و چشم باز در سرزنش بارست و گوید یار کو ؟ یا فرازم کن که آسایم ز رنج یا بگو باز آید آن افسانه گو . | ||||||||
| |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۹
نوشته ها: 1,240
(View Stats)
تشکرها: 34,076
تشکر شده 13,169 بار در 4,096 پست
| پست معمولی : +2 امتیاز دکل شکسته دریا نهیب می زند و صخره های آب کوبد به کوه کشتی گم کرده اختری دندان نموده همچو نهنگان طعمه جوی تا در کشد به کام سیه ، خسته پیکری . ساحل نشسته در دل خاکستر افق با سایه شکسته یک برج دیده بان . آبست و آب و آب و جهانی ز موج مست گردیده خیره بر تن کشتی بی سکان . گم گشته در سیاهی شب ، کشتی حیات نی آن ستاره تا بنماید نشانه ای . کشتی نشستگان همه در جنبش و تلاش تا کشتی شکسته رسد بر کرانه ای . من چون دکل دویده به صحرای آسمان بی اعتنا به مرگ اسیران خشم آب مغرور از اینکه دست خدایان روز ها شوید تنم به سوده ی اکلیل آفتاب. بر فرق من نشسته یکی پرچم سیاه کاو را نشانه ایست ز پیروزی شکست خواند مرا به وادی آسودگان مرگ گوید به خنده : اینست دنیا و هر چه هست من در جهان خوابم و پرسم ز خویشتن آیا حقیقت است و یا جلوه خیال . آیا رسم دوباره به دیدار بندری یا می دوم به وادی گمگشته ی زوال دریا نهیب می زند و موج می جهد کولاک وحشت است و امید گریز نیست . باید گرفت دامن تقدیر و سرنوشت زیرا مجال ماندن و برگ ستیز نیست . همچون ستون مانده به چنگال زلزله ریزد دکل به سینه ی گرداب تیرگی . جز پرچمی سیاه که غلتد به کام موج چیزی نمانده از هوس تلخ زندگی ! دود هم رقص دود بود ، وقتی میان حلقه بازو، گرفتمش . من نیز شعله وار همراه با ترانه ی : « دانوب » پر شکوه ، سوی دیار عشق و هوس می شتافتم . اینک گریخته است. اینک منم چو دود او نیز شعله وار : در بوته های خشک نیازم ، نشسته است . | ||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۹
نوشته ها: 1,240
(View Stats)
تشکرها: 34,076
تشکر شده 13,169 بار در 4,096 پست
| پست معمولی : +2 امتیاز دیوار مرگ اگر زبان نگاهی نیاز دل می گفت درون خلوت شبها فغان نمی کردم . به شعر سست سرانجام درد و رنجم را برای خنده ی مردم ، بیان نمی کردم . چه شام ها که چو کابوس مرگ وحشتزای گلوی زندگیم را فشرده ام در چنگ . ز بیم آنکه به دامان گلنگار حیات ازین تلاش نشیند غبار تیره ننگ. بهر دری که زدم دست یأس بازش کرد مگر به پهنه ی ما یک در امید نبود . چنان زمانه برایم شکست می بارد که معتقد شده ام بخت من سپید نبود ! زبان لال چرا می گشایم از سر درد کسی ز سوز سخن های من نمی موید . دریغ و درد که از تنگنای ظلمت شام لبی به ناله ی من پاسخی نمی گوید . ازین پس ار بسرایم ترانه ی وحشت بگوش بسته دیوار مرگ خواهم خواند . ولیک تا نگشاید در رهایی را در این دیار : - دیار شکنجه - خواهم ماند . ره آورد گفتم به طعنه - : بی خبر از ما گریختی حالا که آمدی چه ره آورد این رهی است . هرگز گمان مدار که رفتی زخاطرم با آنکه مدتی ز رفیقان گسیختی . نجوا کنان سرود : ره آورد آن سفر ؟ بازو گشود ، کاین من و این ارمغان من گر بی خبر ز شهر رفیقان گریختم حالا که آمدم ز سر رفته ، در گذر . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۹
نوشته ها: 1,240
(View Stats)
تشکرها: 34,076
تشکر شده 13,169 بار در 4,096 پست
| پست معمولی : +2 امتیاز زنجیری برای دست شعرم روزی ز چنگ هر غزل نغزم عشق و نشاط و خنده فرو می ریخت در نغمه اش فسانه همی رقصید . بر زخمه اش ترانه همی آویخت . هرگز نشد که از صدف بحری دری گران به ساحل غم غلتد . یا گرد شاخسار غزلهایم . نیلوفر شکست و الم پیچد . امروز دیگرم نه نشاطی هست نی شور زن پرستی و می خواری چنگم گسسته مانده و می گرید ، بر سرنوشت شوم سیه کاری امروزم از نوازش هر تاری ریزد ترانه های غم و حرمان ، آهنگ یک ترانه تکراری : - مردم از این شکنجه بی پایان دیگر دلم گرفته ازین آهنگ تا کی در ابتذال سیه ، مانم ؟ تا کی به چنگ وحشت نومیدی در گوش چنگ قصه ی غم خوانم ؟ هان ! مردمی که چشم شما لغزد روی سواد شعر غم انگیزم توفان شوید تا چو پر کاهی در گرد باد مرگ در آویزم . هان ! مردمی که گوش شما باز است تا بشنود ترانه پیروزی بندی زنید شعر مرا بر دست تا بر کنید ریشه ی کین توزی . هان ! دوستان ز راه وفا داری شعر مرا به خاک سیه ریزید . با شاعری که شعله ی نومیدیست دریا شوید و یکسره بستیزید . سرود باران من شیفته ی سرود بارانم ، این نغمه ی جانفریب دریا راز . افسوس که شیشه ی اتاقم ، دوش در گوش دلم نریخت آن آواز ، مهتاب ولی به لطف و زیبایی می خواند ترانه های لالایی . من شیفته ی سرود مهتابم ، این نغمه شام های تنهایی | ||||||||
| |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۹
نوشته ها: 1,240
(View Stats)
تشکرها: 34,076
تشکر شده 13,169 بار در 4,096 پست
| پست معمولی : +2 امتیاز شراب جلفا بیا ساقی ترسا شرابی ده ، لبم از تشنگی سوخت شراب کهنه ی سرداب جلفا ، درون جام ناقوس کلیسا . بیا ساقی ترسا چو افیونی به اعصابم در آمیز . بیا رقصی بکن ، شوری برانگیز . گنه کارم ، گناهی کن ، مپرهیز . بیا ساقی ترسا کنون ناقوس گوید ماجرا ها ز عمر کوته باغ جوانی ز باد برگ افشان خزانی . بیا ساقی ترسا ببین « هانی*» بگوید با اشاره : شراب تلخ ما ، اندیشه سوزست بیا می نوش ، می . دنیا دو روزست . بیا ساقی ترسا به خون خوشه ی انگور ، سوگند ز غم مردم ، بیا بشتاب . بشتاب ، ازین وحشت مرا دریاب . دریاب بیا ساقی ترسا در میخانه بگشا تا بنوشم شراب کهنه ی سرداب جلفا درون جام ناقوس کلیسا . عطش دیشب که جز بخور گلی رنگ یک چراغ پهلوی تختخواب تو ، بیگانه ای نبود بر آشیان چشم سیاه تو ، مرغ خواب بنشسته بود و نغمه لالای می سرود . پروانه های بوسه ی آتش پرست من گم شد به بوستان لب و گونه های تو چشمم دوید در پی آن بوسه ها ولی گم شد میان همهمه بوسه های تو من در خیال اینکه کجا رفت بوسه ها دیدم نگاه شوق تو بر سینه ات دوید . ناچار بوسه های جنون از لبم گریخت در آبشار سینه ی مهتابیت خزید . تا پرتو چراغ نخندد به عشق ما دست تو آن حصاری شب را خموش کرد . آنگاه چشمه سار لبی ماند و تشنه ای کاو تا سپیده ، بوسه از آن چشمه نوش کرد | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| اشعار, تمیمی|تایپ, فرخ |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| دیوان اشعار رضی الدین آرتیمانی | تایپ | lalehjoon | کتابهای کامل شده | 41 | ۱۳ دي ۱۳۹۰ ۰۲:۰۲ بعد از ظهر |
| گزیدهٔ اشعار ملک الشعرای بهار | تایپ | lalehjoon | کتابهای کامل شده | 26 | ۱۲ دي ۱۳۹۰ ۰۱:۴۱ قبل از ظهر |
| اشعار مارگوت بیگل | Margot Bicke | تایپ | Star-crossed | کتابهای کامل شده | 44 | ۱۲ آذر ۱۳۹۰ ۱۱:۲۴ بعد از ظهر |
| دیوان اشعار | امام خمینی | تایپ | kugar | تایپ کتاب غیر رمان | 13 | ۱۳ مهر ۱۳۹۰ ۰۳:۰۸ بعد از ظهر |
| دلاویزترین ( گزینه اشعار ) | فریدون مشیری | تایپ | SANIA-23 | کتابهای کامل شده | 109 | ۱۰ شهريور ۱۳۹۰ ۱۲:۳۹ قبل از ظهر |