| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: ناکجاآباد
نوشته ها: 4,799
(View Stats)
تشکرها: 15,674
تشکر شده 38,625 بار در 5,137 پست
کتاب مورد علاقه : گلشن راز حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز از امروز تایپ کتاب از آسمان تا ریسمان نادر نادرپور شروع می کنم ![]() نادر نادرپور، (۱۶ خرداد ۱۳۰۸ در تهران، ۲۹ بهمن ۱۳۷۸ در لس آنجلس) یک شاعر معاصر ایرانی بود. نادرپور به زبان فرانسه آشنایی کامل داشت و شعرها و مقاله هایی را به زبان فارسی ترجمه کرد. او فرزند «تقی میرزا» از نوادگان رضاقلی میرزا، فرزند ارشد نادرشاه افشار بود. نادرپور پس از به پایان رساندن دورهٔ متوسطه در دبیرستان ایرانشهر تهران، در سال ۱۳۲۸ برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت. در سال ۱۳۳۱ پس از دریافت لیسانس از دانشگاه سوربن پاریس در رشتهٔ زبان و ادبیات فرانسه به تهران بازگشت. وی از سال ۱۳۳۷ به مدت چند سال در وزارت فرهنگ و هنر در مسئولیتهای مختلف به کار مشغول بود. کاش خدا منو ببینه، ببینه چه گیج و خسته ام دستمو محکم بگیره ، بگه که نترس، من هستم برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,022
(View Stats)
تشکرها: 108,073
تشکر شده 197,360 بار در 18,595 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست مفید : +4 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد! ممنون دیر باریدى باران ... دیر... من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! | ||||||||
| |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: ناکجاآباد
نوشته ها: 4,799
(View Stats)
تشکرها: 15,674
تشکر شده 38,625 بار در 5,137 پست
کتاب مورد علاقه : گلشن راز حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز در میان سرخ و سبز راننده در گشوده و مرا پیش خود نشاند برگشتم و نگاه به او بستم با شانه های خم شده در زیر بار سر با گرد آسیای زمان بر شقیقه ها چون لک لکی شکسته و لرزان بود نزدیک چار راه یک دم ، چراغ سرخ به ما هر دو ایست داد چشمم به آسمان ، غروب افتاد خاکستری بر آب ، پریشان بود شهر از پس غبار بوم بزرگ و خالی نقاش با رنگی از ملال زمستان بود موج پیادگان فوجی ز مورهای گریزان با طعمه های ریز به دندان لاغر ، سیاه ، افتان ، خیزان بود لغزنده طاس کوچک خورشید در خاک نرم مغرب ، پنهان بود ناگه ، بر این زمینه ی تاریک یک قطره رنگ روشن لغزید اندام سرخ پوش زنی چابک و جوان قلب پیاده رو را چون نیزه ای شکافت نزدیک شد به من چون نور ، از ستوت نگاهم عبور کرد آنگه ، چراغ سبز به راننده راه داد من ، در میان عابر و راننده چون وقفه در میان علامات سرخ و سبز حیران نشسته بودم آیینه ، حیرتم را در خود پناه داد | ||||||||
| |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: ناکجاآباد
نوشته ها: 4,799
(View Stats)
تشکرها: 15,674
تشکر شده 38,625 بار در 5,137 پست
کتاب مورد علاقه : گلشن راز حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز آهوانه آی تبار مردمی من از نسل آهوان گرسنه ست ؟ نسلی که اندرون تهیاز طعام را با چشم سیر پاسخ می گوید وین وصلت گرسنگی و سیری در دیده ی گرسنه دلان ، آهوست در چشم سیر آهو ، زیبایی | ||||||||
| |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: ناکجاآباد
نوشته ها: 4,799
(View Stats)
تشکرها: 15,674
تشکر شده 38,625 بار در 5,137 پست
کتاب مورد علاقه : گلشن راز حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز از آسمان تا ریسمان درخت معجزه خشکیده ست و کیمیای زمان ، آتش نبوت را بدل به خون و طلا کرده ست و رنگ خون و طلا ، بوی کشتزاران را زیاد بدبده های ترانه خوان برده ست و آفتاب ، مسیحای روشنایی نیست و ابرها همه آبستن زمستانند و جوی ها همه در سیر بی تفاوت خویش به رودخانه ی بی آفتاب می ریزند و کوچه ها همه در رفتن مداومشان به نا امیدی بن بست ها یقین دارند پرنده ها دیگر از گوشت نیستند پرنده ها همه از وحشتند و از پولاد و فضله هاشان از آفت است و از آتش اگر به شهر فرو ریزد دهان به قهقهه ی مرگ می گشاید شهر و در فضایش ، چتری سیاه می روید و مادرانش ، فرزند کور می زایند و دخترانش ، گیسو به خاک می ریزند و عابرانش ، در نور تند می سوزند و پوست هاشان ، از دوش اسکلت هاشان فراخ تر ز شنل ها به زیر می افتد و نقش سایه ی آنان به سنگ می ماند اگر به دشت فرود آید جنین گندم در بطن خاک می گندد و تخم میوه بدل می شود به دانه ی زهذ و گل به یاد نمی آورد که سبزه کجاست اگر در آب فروافتد نژاد ماهی ، راهی به خاک می جوید و خاک ، دایه ی نامهربانتر از دریاست زمین ، سقوطش را هر شب به خواب می بیند و بیم مردن ، عشق بزرگ آدم را به عقل مور بدل کرده ست که زندگی را در زیر خاک می جوید و خانه هایی در زیر خاک می سازد چه روزگار غریبی برادری ، سختی بیش نیست و معنی لغت آشتی ، شبیخون است پسر به خون پدرتشنه ست و رودها همه از لاشه ها گرانبارند و دام ماهی صیادها پر از خون است پیام دست ، نوازش نیست و پنجه های جوان ، دیگر به روی ساقه ی نالان نی نمی لغزند به روی لوله ی سرد تفنگ می لغزند و آنکه سایه ی دیوار ، خوابگاهش بود به خشت سینه ی دیوار می فشارد پشت و برق خنده ی تیر نگاه خیره ی او را جواب می گوید و او ، دوباره در آغوش سایه می خوابد چه روزگار غریبی سحر ، پیمبر اندوه است و شب ، مفسر نومیدی و روشنایی در فکر رهنمایی نیست شعاع آینه ها ، چشم کاکلی ها را به سوی کوری جاوید رهنمون شده است و مرد مار گزیده ز ریسمان سیاه و سفید می ترسد که ریسمان ، مار است و مار ، رشته ی دار و دار ، نقطه ی اوجی است که آسمان را با ریسمان گره زده است و آسمان ، همه در خواب ودار ، بیدار است کسی به فکر رهایی نیست دریچه های جهان ، بسته ست و چشم ها همه از روشنی هراسانند زمین ، شکوه کریمانیه ی بهارش را ز شاخ و برگ درختان دریغ می دارد و آسمان ، شب صاف ستارگانش را نثار خاک دگر کرده ست ایا سروش سحرگاهان تو روشنی را جاری کن تو با درختان ، غمخوار و مهربان می باش تو رودها را جرأت ده که دل به گرمی خورشید ، بسپرند تو کوچه ها را همت ده که از سیاهی بن بست بگذرند تو قلب ها را چندان بزرگواری بخش که تا چراغ حقیقت را دوباره در شب ناباوری برافروزند تو دست ها را آن مایه هوشیاری بخش که دوستی را از برگ ها بیاموزند تو ، ای نسیم ، نسیم ای نسیم بخشایش به ما بوز که گنهکاریم به ما بوز که گرفتاریم | ||||||||
| |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: ناکجاآباد
نوشته ها: 4,799
(View Stats)
تشکرها: 15,674
تشکر شده 38,625 بار در 5,137 پست
کتاب مورد علاقه : گلشن راز حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز از موج تا اوج پرنده ای که صدایی به صافی شب داشت شب صدا را در بیشه ها رها می کرد مرا ز روزنه ی برگ ها صدا می کرد پلی گشوده شد از لابلای چند درخت به پیشواز قدم های سست من آمد مرا به راز روان بودن آشنا میکرد چراغ را به سرانگشت شاخه ای بستم رهنه تر شدم از ماهی طلایی ماه که در دهانه ی تاریک پل ، شنا می کرد تن برهنه ی من روح آب را دریافت میان موج و دل من دریچه ای واشد ریچه ای که مرا از زمین جدا می کرد پرنده ای که صدایی به گرمی تب داشت تب صدا را در خون من رها می کرد مرا ز روزنه ی ابرها صدا می کرد | ||||||||
| |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: ناکجاآباد
نوشته ها: 4,799
(View Stats)
تشکرها: 15,674
تشکر شده 38,625 بار در 5,137 پست
کتاب مورد علاقه : گلشن راز حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز از میان چناران فانوس ، آرام زیر پنجره می سوخت پله ی چوبی به سوی باغ روان بود نجره در شاخه های افرا می خواند زمزمه ی باد ، سرگذشت جهان بود آینه بیدار می شد از نفس شب انده به پیشانی اش رطوبت خوابی گوش به زنگ دریچه بود گل سرخ تا شنود از دهان صبح ، جوابی دختر ، در خواب می شنید که مردی او را می خواند از میان چناران لحن صدایی که می شنید ، جوان بود آه ، جوان تر ز برگ در شب باران دختر غلتید و ، روشنایی فانوس سایه ی مژگان خفته را به لبش ریخت از لب او گفته ای چکید و ، گل سرخ گفته ی او را به گوش مضطربش ریخت کاش سواری ز گرد راه درآید با شنل سرخ و چکمه های سیاهش صبح در الماس چشم او بدرخشد آینه ها بشکند ز برق نگاهش | ||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: ناکجاآباد
نوشته ها: 4,799
(View Stats)
تشکرها: 15,674
تشکر شده 38,625 بار در 5,137 پست
کتاب مورد علاقه : گلشن راز حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز از نیمه ای به نیمه ی دیگر آه ای تمام شوکت هستی ای شادی بزرگ ای روح جاودانه ی مادینه در ژرفنای ظلمت این شب چون شط روشنایی ، جاری باش ای جامد مذاب ای شکل ناپذیرتر از آتش ای گرمی همیشه صمیمانه با من یگانه ، از من بیگانه من در تو ، نیمه ی دگرم را می جویم ز عطر تو سرخ بلوغم را می بویم با من همیشه بر سر یاری باش چون شط مهربانی ، جاری باش تا با تو جاودانه در آمیزم یک تن شو ، ای تجسم روح یگانگی یک زن شو ، ای تمامی ذات زنانگی | ||||||||
| |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: ناکجاآباد
نوشته ها: 4,799
(View Stats)
تشکرها: 15,674
تشکر شده 38,625 بار در 5,137 پست
کتاب مورد علاقه : گلشن راز حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز ای زمین ، ای گور ، ای مادر پیرمردی که در آن سوی درختان خزان دیده قدم می زد روح چل سالگی من بود روحی آشفته تر از سایه ی صدها برگ و پراکنده تر از لرزه ی صدها موج روحی آماده ی مردن بود پیرمردی که سر تیز عصای او صلح آن چشمه ی خندان را پیوسته به هم می زد روح من بود که در پشت درختان خزان دیده قدم میزد آه می دانم دیگر این روح ، از آن پنجره ی روشن رؤیاها آسمان را نتواند دید به درختان و به خورشید ، نگاهی نتواند بست دیگر احساس غریب او در سحرگاه پس از باران عطر نمناک چمن را نتواند نفسی بویید دلش از وحشت شب های کهولت نتواند رست دیگر او پیر است پیری اش تیره و دلگیر است پیری اش تیره اتاقی است کز آن روزنه ای رو به خیابان نیست نه خیابان ، نه بیابان نیست آه ، می دانم دیگر آن عشق که در صبح جوانبختی پنجه بر پنجره ی کلبه ی او می سود روی ازین روح نگونبخت نهان کرده ست روی رغبت به حریفان جوان کرده ست دیگر او پیر است پیری اش تیره و دلگیر است دیگرش چهذه بدانگونه که باید نیست گر شبی آینه در مخمل خوابیده ی زلفان سیاه او تار تنهای سپیدی را دزدانه نشان می داد دیگر امروز ، در ابریشم پوسیده ی موهای سپید او تار تنهای سیاهی نتواند یافت آفتاب اینجا ، جز بر شب برفی نتواند تافت آه ، می دانم زیر این برف پریشان غم آلود کهنسالی زیر این توده ی خاکستر سنگین فراموشی اخگری چند به جا مانده ز دوران سبکبالی اخگری چند به جا مانده از آن شب ها که پس پرده ی نارنجی ، باران چون دم اسب فرو می ریخت و ، زنی کودک گریان را در بارش گیسوی نوازشگر خود می شست و نگاه گم کودک را در چشم پدر می جست اخگری چند به جا مانده از آن ایام که در آن سوی اتاق آینه ی کوچک دیواری جنبش دائم گهواره و پیشانی مادر را منعکس می کرد و در آن گوشه ی رف ، ساعت شماطه عقربک های درازش را پیش و پس می کرد و زن دهفان با دست حنا بسته صبح را از سر پستان ورم کرده ی گاوانش می دوشید و پدر آن را در برگ گل زنبق می نوشید نور در جام برنجین طنین افکن می جوشید و به خورشید ، شتک می کرد و پس از غلغل جوشان سماورها استکان های کمر تنگ طلایی لب چای را با نفس صبح ، خنک می کرد اخگری چند به جا مانده از آن شب ها که در ایوان حیاطش دل فانوس کهن می سوخت و در آتشدان ، رؤیای بهار گذران می مرد گل یخ ، عطر غریبانه ی غمگین غروبش را تا سراپرده ی رنگین سحر می برد و سحر ، چشم به تاریکی ان روح جوان می دوخت اخگری چند به جا مانده از آن شب ها که دلش از وزش عطری می لرزید و تنش از تپش قلبی پر می شد و لبش با مدد بوسه دم به دم ترجمه می کرد زبانش را اخگری چند به جا مانده از آن ایام که در او خشم جگر سوز نفس می زد نفسش حق بود نعره اش در همه آفاق ، صدا می کرد و نهیب غضبش ، جار شبستان خدایی را خرد می کرد و فرو می ریخت و سرانگشتش ، گلمیخ زراندوده ی عصیان را در دل خام ترین پرتو فیروزه ای صبح ، فرو می کوفت و حقیقت را از بند رها می کرد آه ، دیری است که در خاطر ویران پر آشوبش دیگر از این همه ، جز یادی گنگ و پیچان و گریزان و پریشان نتواند یافت در شبستان غمش ، نور نشاطی نتواند تافت گاه ، راهی به فراموشی می جوید از سر حسرت می گرید و می گوید آه ای پیری ، ای موسم فرزانگی و تسلیم آه ، ای پیری ، ای دوره ی تدبیر و خردمندی ای فراموشی ، ای مایه ی خاموشی و خرسندی این همه یاد پریشان را از خاطر من بردار ای زمین ، ای گور ، ای مادر کی در آغوش تو خواهم خفت ؟ نوبتم را به کسی مسپار نوبتم را به کسی مسپار آه ، می بینی ؟ پیرمردی که در آن سوی درختان خزان دیده قدم می زد پیرمردی که سر تیز عصای او صلح آن چشمه ی حندان را پیوسته به هم میزد روح چل سالگی من بود روحی آشفته تر از سایه ی صدها برگ و پراکنده تر از لرزه ی صدها موج روحی آماده ی مردن بود | ||||||||
| |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: ناکجاآباد
نوشته ها: 4,799
(View Stats)
تشکرها: 15,674
تشکر شده 38,625 بار در 5,137 پست
کتاب مورد علاقه : گلشن راز حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز با چراغ سرخ شقایق مسی به رنگ شفق بودم زمان ، سیه شدنم آموخت در امید زدم یک عمر نه در گشاد و نه پاسخ داد در دگر زدنم آموخت چراغ سرخ شقایق را رفیق راه سفر کردم به پیشواز سحر رفتم سحر ، نیامدنم آموخت کنون ، هوای سفر در سر نشسته حلقه صفت بر در به هیج سوی نمی رانم حدیث خویش نمی دانم خوشم به عقربه ی ساعت که چیره می گذرد بر من درون آینه ها پیری است که خیره می نگرد در من که خیره می نگرد در من | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| آسمان, از, تا, تایپ, ریسمان, نادر, نادرپور |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| دفتر اشعار نادر نادرپور ! | mahtab68 | دفتر شعر و مشاعره | 19 | ۴ بهمن ۱۳۹۰ ۱۲:۵۳ بعد از ظهر |
| آسمان فرو میریزد | سیدنی شلدون | تایپ | M mehrane | کتابهای کامل شده خارجی | 80 | ۲۵ شهريور ۱۳۹۰ ۰۲:۲۹ بعد از ظهر |
| راهی به آسمان | ریحانه خاضع | تایپ | shaghhayeghh | کتابهای کامل شده ایرانی | 61 | ۱ شهريور ۱۳۹۰ ۱۰:۳۶ قبل از ظهر |
| زندگينامه نادر نادرپور | شاعر | SaRa | نویسندگان و شعرا | 0 | ۱۸ ارديبهشت ۱۳۸۹ ۱۰:۳۹ قبل از ظهر |