بازگشت   نودهشتیا > کتاب > رمان های کامل شده > رمان های کامل شده نوشته کاربران

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: ایا با دو جلدی شدن داستان موافقید ؟
بله 53 21.90%
خیر 189 78.10%
رأی دهندگان: 242. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

 
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۲۱ بعد از ظهر   #41 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
* ترنم بهار * آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +136 امتیاز     
پیش فرض

از جلسه بیرون اومده بودم و جواب ها رو با بچه ها چک می کردیم. خیلی خوشحال بودم. نمره ام تقریبا بیست می شد. که اگه اون اشکال کوچولو رو تقدسی جونم نبینه دیگه همه چی حله. نفیسه یه ان زد تو صورتش و گفت:
- وای خاک به سرم.
- چی شد؟
نفیسه: دیدی یادم رفت از فاضلی اشکالمو بپرسم. وای الان دیگه رفته.
- آخ حالا فکر کردم چی شده. بیا از خودم بپرس!
نفیسه: نه که تو همیشه ساختمانو بلدی از تو هم بپرسم!
- ایـــــــش! خیلی هم دلت بخواد!حالا از چی مشکل داری؟
نفیسه: از پروژه ام. تا حالا هزار بار درست کردم و هر بار می رم پیشش ایرادای بنی اسرائیلی می گیره.
- آره از منم تا دلت بخواد ایراد گرفته.
سهیلا: تو که پروژه ات از همه کامل تر بود.
-اوهوم آخه روی همون پروژه ی ترم قبل دارم کار می کنم همه ی حرفاشو حفظم. یادم نمی ره چند بار این دفتر فاضلی رو متر کردم و اومدم و رفتم تا نمره ام بده که خبرش نداد.
الهام: حالا حرص نخور گوشت تنت آب می شه. بشین واسه این ترم کاملش کن که اگه این بارم بیفتی دیگه مشروطی.
- باشه یه کاریش می کنم.
بعد از یه مدت از بچه ها جدا شدم و رفتم خونه. بعد از این امتحان، ایین داشتم که ایشالا اونم خوب می دم و هفته ی بعد. ساختمان! از اسمش حالم بهم می خوره ولی دیگه دارم خودمو متقاعد می کنم که بهتره بخونمش.
تا رسیدم به خونه دیدم اکرم خانوم داره مثل فرفره تو خونه می چرخه و از این ور به اون ور می ره. صبر کن ببینم، وای نکنه باز مهمون داریم؟ ای خدا! با حالی زار داشتم از پله ها بالا می رفتم که مامان از توی آشپزخونه داد زد:
- یهدا. یهدا رسیدی خونه؟ زود بیا اینجا کلی کار دارم. بدو. نخوابیا.
ببین خدا جون من ذاتا دختر خوبی ام اما شرایط نمی ذاره من درس بخونم می بینی که؟! نزدیک پله ها جیغ زدم:
- باشه مامان بذار دو دقیقه خستگی در کنم الان میام.
در خونه باز شد و طاها اومد تو. کیف سامسونتش دستش بود و کتشو روی ساعدش انداخته بود. مثل دکترا راه می رفت! حالا خوبه یه دفتر فکستنی گیرش اومد وگرنه چه جوری خودشو تخلیه می کرد بیچاره؟ سلام کردم و زیر لب جوابمو داد و به طرف پله ها رفت. منم دنبالش روون شدم و از همین جا داد زدم:
- مامان طاها اومد خونه. ازش بخواین کمکتون کنه. من خیلی خسته ام.
مامان از آشپزخونه اومد بیرون و جواب سلام طاها رو داد. بعد در حالی که اخم کرده بود گفت:
- مگه نمی بینی داداشت خسته اس؟ بچه ام تازه از سر کار اومده.
جانم؟ مگه من از پارتی اومدم که سر حال باشم؟! همیشه از اینکه بین دختر و پسر فرق گذاشته بشه حرص می خوردم با عصبانیت گفتم:
- آخی الهی عمه اش واسه پرپر بشه بچه ی بیچاره. هی تو اون دفتر عرق می ریزه. یه دفعه مریض نشه ها!
طاها چرخید سمتم و گفت:
- تو که شاغل نیستی ببینی من چی می کشم؟
- اوهو!بابا شاغــــــــــل! راستشو بگو، تو اون دفتر غیر از مگس پروندن کار دیگه ای هم داری بکنی؟ اصلا بگو ببینم تو این ماه چند نفر ارباب رجوع داشتی هان؟
طاها من منی کرد و گفت:
- خب. من تازه اول راهم. تا شناخته بشم وقت می بره.
- آهان یعنی هنوز کسی به تواناییات پی نبرده؟ عـــــــزیـــــــــز م! اکشال نداره اوپا خودتو ناراحت نکن الان که کلی با مامان خونه رو سابیدی استعدادات تو حمالی واسه همه روشن می شه! کاری نداری؟ خدافظ!
بعد هم کولمو به تنش کوبیدم و از پله ها رفتم بالا. بعضی وقتا به این حرف مامان می رسم که می گه چرا این قدر تو دختر نانجیبی!؟
***
به لباسام که روی تخت ریخته شده بودن نگاه کردم. اه هیچی به درد بخور پیدا نمی شه؟ اصلا واسه چی مامان نسرین خانوم اینا رو دعوت کرد؟ حالا من چی بپوشم؟ دلم می خواست در نظر یوسف بهترین باشم. تا حالا یادم نمیاد واسه مهمونی ای این جوری وسواس به خرج بدم. همیشه اولین چیزی که به دستم می رسید رو می پوشیدم. دوباره کمدمو زیر و رو کردم و تمام لباسامو ریختم رو تخت. موهامو که به خاطر حموم رفتن هنوز خیس بود رو باز گذاشتم تا کمی هوا به این کله ام برسه!
بالاخره یکی از لباسا چشمو گرفت. یه بلوزی که تا رون پام می رسید و قهوه ای بود و گلدوزی های سفید سر استینش داشت. شلوار لی تیره ام رو باهاش ست کردم و یه شال قهوه ای تیره رو سرم انداختم. خداییش خیلی این رنگ بهم میومد. شبیه شکلات شده بودم! خواستم یه کمی آرایش کنم ولی دیدم همین جوری ساده تر باشم بهتره. تازه ممکنه مامان شک کنه با خودش بگه چی شده شیک و پیک کردم.
واسه اینکه از پذیرایی معاف باشم، یه کفش پاشه بلند ده سانتی پوشیدم و از اتاقم خارج شدم. صدای زنگ بلند شد و تپش قلب من هم همزمان شدت گرفت. اه. جمع کن خودتو دختر! مگه پیرزن نود ساله ای که تپش قلب بگیری؟! دستامو باز کردم و شروع کردم به نفس گرفتن. دستام رو هوا بود که یه دفعه یکی بهم سیخونک زد. اِ؟ زد تو حالم! برگشتم دیدم طاها داره هر هر می خنده. شیطونه می گه با همین کفشم بزنم فرق سرشو از وسط نصف کنما. اما نه بچه گناه داره حمالی کرده خسته شده!
همراه طاها از پله ها پایین رفتیم. هال ساکت بود و من فهمیدم که مهمونا رفتن نشستن. تنها چیزی که صدای سکوتو می شکوند و رو اعصاب من و طاها رژه می رفت صدای پاشنه های کفش من بود. آخر سر طاها طاقت نیورد و گفت:
- اه. چیه اینا پوشیدی؟ داره رو مخم ماراتن می ره.
یه لبخند ژکوند تحویلش دادم و به تقلید از فیلمای تاریخی گفتم:
- بعدا خواهی دانست برادر!




خانوما و اقایون ... چرا تشکراتون اب رفته ؟؟؟؟ بچه ها روحیه بدین قربونتون برم (البته بعد از تشکر و امتیاز )
مرثیه ی عشق نقد و بررسی



می دانی چرا بند نمی آید این باران ؟
خــــــدا
از خجالت دارد آب می شود...
..::رمان هاي كامل شده ام (دانلود)::..
..::اميد وصل...مرثيه ي عشق(جلد1)...واهمه ي با تو نبودن(جلد2)... دل داده ام بر باد ::..
توصیه می شود :
..::فرصتــــي ديگر(اميدوار)...آهوي وحشي(اميدوار)...بُشــــــري(الناز)...تابوتِ تابــــويِ من(باران)...در قير شب(محدثه)::..


ویرایش توسط _Azadeh_ : ۳۰ آذر ۱۳۹۲ در ساعت ۰۵:۲۳ بعد از ظهر
* ترنم بهار * آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# بلوط #, "ROZHAN", *emo girl*, *NaZ@NiN.B*, *paeizaan*, *parvaz*, *rainbow*, *_*aseman*_*, *ریحانه#, *ریما*, +Neda+, ...BaHaR..., 3pde193, 677389, 90ia, abby7, abien, adobba, afi jonz, aflak, ahmadi_1362_2, aixi, albus severoos, alexiiiiiii, alikhademi, Altin ay, aminlily40, angel04, angelic, anita619, Anolin, arashi, architect_shima, arman_iran, aroosak, asal91, asalak 2, AsalBanu, asemane nili, ashoka, atefeh_49, atish69, ava.n, AVESTA, ayda3, aygeen, azar1, بــــانــــو, baran.amad, baran72, Barane Gham, barane khazan, barni, behi_aquarius, Behnaz joon, behnazhmz, betiya, bikari, birdana2, blacksun, blub2000, boyrain, CAT-WOMAN, cole, dander1000atash, darya12, Darya_97, EasTern_Girl, eglantine-m96, ehsany, elahe70, elahegood, eli khatar, eli2, elmira.t, eti98, faezeh88, Fafa Oi, faghatdream, fani8483, fantasy girl, farah2, farnaz21, fatima.h, fatima92, fereshth, fk-osh-d, frokni, ghazale49, ghazghaz, ghorob89, gili, gol e roz sefid, golchaghe, goldoone22, golgoli jaan, golnuosh, hala, hanie-ab, harimeshgh, hasti93, havva7, helia m, hitana, hoda_b, homa41, horin, HRad, iryane, jujuee, Katra, katy, kimia_13662000, kr@m.R@, Ladyk!n, latifa, leila93, Lovely_girl, M&M_601, m.mahya, m0zhdeh, magenta, mahdiehhjz, mahdis23, maheasemun, MAHSA-O, mahsa.a, mahsa1490, mahsadina, mahsan70, mahsaok, mahtab10, mansoure, many22, maral84, maryam56, maryam.mani, maryam_mariusz, mehrnaz-behrad, mellina2000, melodina, meno, Mina.LoveStar, mina68, mini-phoenix, Misha73, misha_kavir, miuran.kh, mona_mnjs, montazere, motlagh, m_h_n, nafas44, Nafas_70, nana22, Nasim 77, nasrin22, nastaran b, nastaran76, nastaran_702, nazila94, nedaj, nika21, nikaan, nini84, niroomand, nlp16001, olala, oldooz bala, OoPs, PAEEZ70, parmis86, pegah!, peymaneh, pingo pingo, pink_daughter, polymehr, pr.delafrouz, Qeen, raha16, raha19, rahha, rain bow, ramid94, rezaeifz, Rha.sh, romina ab, roya1365, Roya_2010, roze_zard, rozita maryam, S@min, saaad, saba 68, sabz_abi, saeedeh_n, saghi.m, sahel_m, samandf, samihastam, samir, sanaz2000, sara angel, sara parvizi, saratab, Sati_Faeze, savez, sedena, Semin309, sepeedeh, sepide23, sepide90, serentipiti, setayesh1363, setayesh_p995, shadan30000, shaghayegh69, sharafi, sharghi, shatot, sheida_953, sheko0feh.h, shimaaaaa, shooma, sh_karan, siah, silverstar, sinsor, sirius, sogand1, solin, some one, somy_kh, soode, sعسلs, T T--THR, T@r@neh*, taban_1352, TARANOMEMEHR, tghyasfr, tina 1989, uomna, Ushya7, usui, vampire123, yasi 72, yasi♥fabrik, yasnaa, zahra.h, zanbagh, Zarizar, zebeli, zeinabjoon, zeinab_bl, zholi joon, ziglernata, Z_M267, ~ MisS Fati ~, ~*MONA*~, ~alone angel~, ~Ordibeheshti~, ~pArnYa~, ~Tulip~, آبجی نیلوفر, آذردخت, آرشا, اب و اتش, اتل و متل, ارامی, ارتمیس *, اسمون ابری, باران شکوفه, بازیگوش, بلور, بهارجون, ترنج خاتون, خانم فسقلی, خوشگلم من, دلدار, رضاره, زرین دخت, سارا سامن, ساراگل, ساغر123, سافانا, ستاره بارون, ستاره.ث, سفید برفی, سیلسیلیا, شادئ, طبیعت, علی رضاایران, فاطیما8, فرازی, فرح77, فهیم 1, لمیس20, لیلا931, ماری, مرضی2, مهسان9093, مهستی, ناشناس58, نامی, نسترن123, نسيا, نصرا..., نگان, نیان, نیلوفر:-), هادیانا, هانیه نیکو, هوفریا, وارش67, ویولت بودلر, پارامیس, پرهامه, پیازچه, کمند, گابریلا, یغما, ღ ghazali ღ, ღ♥.U_and_Me.♥ღ

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۱۳ بعد از ظهر   #42 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
* ترنم بهار * آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +129 امتیاز     
پیش فرض

همراه طاها وارد سالن پذیرایی شدم. نسرین خانوم با دیدن ما از جاش بلند شد و به سمتم اومد. وای می خواد دوباره بغلم کنه! حتم دارم اگه بوسم کنه زحمتم واسه آرایش کردن هم کم می شه! درست حدس زدم تا به من رسید جواب سلام احوال پرسیامو با یه ماچ گنده و یه بغل خفن داد. واقعا یه جوریایی داشت حالم بهم می خورد. قشنگ می تونستم خنده ی یوسفو که پشت سر مامانش وایساده ببینم. به چی می خندی بچه ننر؟! مامانت داره منو خرد و خاکشیر می کنه تو هر هر می خندی؟!
با هزار تا بدبختی خودمو از بین بازوهای تپلش بیرون کشیدم و یه لبخند به روش زدم. بعد هم تعارفش کردم بشینه. همون طور که می شست دستم هم توی دستش نگه داشته بود. با همون حالت با بابای یوسف احوالپرسی کردم. مرد کوتاه قد و تپلی بود که صداش یه کم خش داشت. کله اشم کچل بود و برق می زد ولی بی نهایت خوش پوش و خنده رو بود. صورتش یه جوری بود که آدم دوست داشت بغلش کنه. (دختره ی بی حیا!)
اخر سر نگاهمو به سمت یوسف سوق دادم و احوالپرسی مختصری باهاش کردم. بابا با حبیب آقا(پدر یوسف) گرم صحبت شده بود و مامان با نسرین خانوم و یوسف هم با طاها. قبل از اینکه مامان گرم صحبت بشه، اشاره کرد که برم چایی بیارم. منم هر چی نقشه واسه از زیر کار در رفتن کشیده بودم، نقش بر آب شد. با تانی از جام بلند شدم و سینی رو از اکرم خانوم گرفتم. یه سینی خیلی بزرگ که سنگین هم بود و گهگاهی دستم می لرزید و چایی هام توی سینی می ریخت. دسته های سینی رو محکم تو دستم فشار دادم و به راه افتادم. فقط خداخدا می کردم که پاشنه ی کفشم روی پارکت سالن نشکنه!
اول چایی رو به حبیب آقا و بعد به بابا و نسرین جون و مامان تعارف کردم. آخر سر رفتم جلوی یوسف ولی هنوز نگاهم به نسرین جون بود که داشت تشکر می کرد و منم جوابشو می دادم. وقتی برگشتم دیدم خیلی نزدیک یوسف وایسادم و اونم سیخ نشسته و یه خرده قرمز شده.
این قرمزی واسه خجالته؟ بعید می دونم. پس چه مرگشه که هی مثل افتاب پرست رنگ به رنگ می شه؟! وقتی داشت استکانو برمی داشت لرزش دستاش مشهود بود. همون جا وایساده بودم و سینی رو به طرف طاها گرفتم. اونم چاییشو برداشت و واسه اینکه دیگه تنها نشینم گفتم استکان منم برداره و بذار کنار خودش تا بعدا بیام پیششون بشینم.
تا از جام تکون خوردم، یوسفو دیدم که بی معطلی، نفسشو بریده بریده بیرون داد و یه آخ کوچولو گفت. دیدم که خم شد و انگشتای پاشو ماساژ داد. یه اخم نشست رو صورتم. چی شده بود؟ قبلا که طوریش نبود. از آشپزخونه بیرون اومدم و کنار طاها نشستم. هنوز اون اخم رو صورتم بود و با کنجکاوی به یوسف نگاه می کردم. اونم سعی می کرد نگاش با من تلاقی نکنه. اون حس آشنای فضولی بدجوری بهم چنگ زده بود و می خواست سر از کار یوسف دربیاره. با صدای نسرین جون به خودم اومدم:
- یهدا جون چرا پریشب نیومدی خونه ی ما؟ به خدا خیلی از دستت ناراحت شدم.
دستپاچه شدم و گفتم:
- ببخشین تو رو خدا نسرین جون. راستش رفته بودم کوه و خیلی خسته بودم. اصلا آمادگی مهمونی اومدن نداشتم باید منو ببخشین.
نسرین جون لبخند مهربونی به روم زد و گفت:
- اشکالی نداره عزیزم. فرصت واسه دیدار هست. امتحانا چطور پیش می ره؟
مامان به جای من جواب داد:
- وای نمی دونی نسرین جون این بچه رو ما شب به شب نمی بینیم. همش خودشو تو اتاق حبس کرده.
جانم؟! من کی خودمو تو اتاق حبس کردم؟ مامان جون به خدا این جوری حفظ ظاهر نکن بالاخره یه جایی آبرومون می ره ها! نسرین جون پرسید:
- الهی بمیرم. مگه ترم چندمی؟
- ترم شیش البته به خاطر یکی از درسامه که بیشتر اذیت می شم وگرنه زیاد به خودم سخت نمی گیرم.
این وجدان ما نمی ذاشت با دروغ مامان موافقت کنم!
نسرین جون: حالا کدوم درس هست؟
- ساختمان داده. بیشتر روی پروژه اش مشکل دارم.
نسرین جون رو به یوسف گفت:
- یوسف تو این درسو گذروندی؟
یوسف که داشت با طاها حرف می زد و حواسش به ما نبود گفت:
- چیو مادر جون؟
نسرین جون حرفشو تکرار کرد. یوسف جواب داد:
- بله. من باهاش مشکلی نداشتم. شما کجاشو بلد نیستین؟
حق به جانب گفتم:
- بلدم. فقط توی پروژه اش اشکال دارم.
نسرین جون پیشنهاد داد:
- خب به یوسف بگو کمکت کنه.
جانم؟! دیگه چه خبر؟! نگاهی به یوسف کردم از چهره اش نمی شد چیزی فهمید. نسرین جون دوباره گفت:
- اصلا برین تو اتاقت با هم مشکلتونو رفع کنین.
هـــان؟! من با این پسر شما مشکلی ندارم که هی منو می بندی به ریش این! حالا کجا بریم؟! یوسفم معلوم بود کمی هول شده. سریع گفتم:
- راضی به زحمت شما نیستم.
نسرین جون: چه زحمتی بابا؟ یوسف جان مادر پاشو پسرم.
عجب مادر باحالیه ها! هی حال بده به این پسرت! دیدم یوسف از روی صندلیش بلند شد. کجا می خوای بری عمو؟ عمرا بذارم پاتو بذاری تو اتاق من. همین آبروی نداشتم هم با دیدن اون اتاق از بین می ره! سعی کردم یادم بیارم که چند هفته پیش اکرم خانوم اتاقمو به زور تمیز کرد! فکر کنم حدود دو هفته می شه. اوه بلا به دور پس خیلی کثیفه! سریع از یوسف جلو زدم و آهسته گفتم:
- لطفا همین جا منتظر باشین من لپ تاپمو میارم اینجا.
یوسف با آرامش خاطر گفت:
- باشه حتما.




امتیاز + نقد + تشکر ....
مرثیه ی عشق نقد و بررسی [/RIGHT]
[/RIGHT]

ویرایش توسط _Azadeh_ : ۳۰ آذر ۱۳۹۲ در ساعت ۰۵:۲۳ بعد از ظهر
* ترنم بهار * آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# بلوط #, *emo girl*, *NaZ@NiN.B*, *paeizaan*, *parvaz*, *rainbow*, *_*aseman*_*, *ریما*, +Neda+, ...BaHaR..., 3pde193, 677389, 90ia, abby7, abien, afi jonz, aflak, ahmadi_1362_2, aixi, albus severoos, alexiiiiiii, alikhademi, aliya kaka, Altin ay, aminlily40, angel04, angelic, anita619, arashi, architect_shima, arman_iran, aroosak, asal91, asalak 2, AsalBanu, aseman e abi, asemane nili, atefeh_49, atish69, ava.n, ayda3, aygeen, azar1, بــــانــــو, baran.amad, baran72, Barane Gham, barane khazan, barni, behi_aquarius, Behnaz joon, behnazhmz, betiya, bikari, birdana2, blacksun, blub2000, boyrain, CAT-WOMAN, cole, dander1000atash, daneshmand, darya12, duste man, EasTern_Girl, eglantine-m96, ehsany, elahe70, elahegood, eli khatar, eli2, elmira.t, eti98, faezeh88, Fafa Oi, faghatdream, fani8483, fantasy girl, farah2, farnaz21, fatima.h, fatima92, fereshth, fk-osh-d, frokni, ghazale49, ghazghaz, ghorob89, gili, gol e roz sefid, golchaghe, goldoone22, golgoli jaan, golnuosh, hala, hanie-ab, harimeshgh, hasti59, helia m, hitana, hoda.4470, hoda_b, homa41, horin, HRad, iryane, jujuee, Katra, katy, kr@m.R@, Ladyk!n, latifa, leila93, Lovely_girl, M&M_601, m.mahya, m0zhdeh, magenta, mahdiehhjz, maheasemun, MAHSA-O, mahsa.a, mahsa1490, mahsadina, mahsaok, mahtab10, mansoure, many22, maral84, maryam56, maryam.mani, masin, mellina2000, melodina, meno, Mina.LoveStar, mina68, Misha73, misha_kavir, mk70, mojgan am, mona_mnjs, montazere, motlagh, m_h_n, nafas44, Nafas_70, nana22, Nasim 77, nasrin22, nastaran b, nastaran76, nastaran_702, nedaj, nika21, nikaan, nini84, nlp16001, olala, OoPs, PAEEZ70, pariedarya, parmis86, pegah!, petrisiama, peymaneh, pingo pingo, pink_daughter, polymehr, pr.delafrouz, Qeen, rahaghi, rahha, ramid94, rangin, rezaeifz, Rha.sh, romina ab, roya1365, roze_zard, rozita maryam, S@min, saaad, saba 68, saeedeh_n, saegheh, saghi.m, sahel_m, samihastam, samir, sanaz2000, sanaz_, sara angel, sara parvizi, saratab, Sati_Faeze, savez, sedena, Semin309, sepeedeh, sepide23, sepide90, serentipiti, setayesh1363, setayesh_p995, shaayan, shadan30000, shaghayegh69, sharafi, sharghi, shatot, sheida_953, shimaaaaa, shooma, sh_karan, sibsorkhhava, silverstar, sirius, sogand1, solin, some one, somy_kh, soode, sعسلs, T T--THR, T@r@neh*, taban_1352, tghyasfr, tina 1989, titinaz, tondar1365, uomna, Ushya7, usui, vampire123, yasi 72, yasi♥fabrik, yasnaa, zahra.h, Zahra_niki, zanbagh, Zarizar, zeinabjoon, zeinab_bl, zholi joon, ziglernata, zizijooon, ~ MisS Fati ~, ~*MONA*~, ~alone angel~, ~Ordibeheshti~, ~pArnYa~, ~Tulip~, آبجی نیلوفر, آذردخت, آرشا, اب و اتش, اتل و متل, ارامی, اسمون ابری, باران شکوفه, بازیگوش, بلور, بهارجون, ترنج خاتون, خانم فسقلی, خوشگلم من, دلدار, رضاره, زرین دخت, سارا سامن, ساراگل, ساغر123, سافانا, ستاره بارون, ستاره.ث, سفید برفی, شادئ, طبیعت, علی رضاایران, فاطیما8, فانوس دریایی, فرازی, فرح77, ققنوس98, لمیس20, لیلا931, ماری, مرضی2, مهستی, ناشناس58, نامی, نسترن123, نسيا, نصرا..., نگان, نیان, نیلوفر:-), هادیانا, هانیه نیکو, هوفریا, وارش67, ویولت بودلر, پرهامه, کمند, یغما, ღ ghazali ღ, ღ♥.U_and_Me.♥ღ
قدیمی ۱۰ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۵۱ بعد از ظهر   #43 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
* ترنم بهار * آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +131 امتیاز     
پیش فرض

یوسف یه نفس عمیق کشید و پرسید:
- متوجه شدین؟
گوشه ی ابرومو خاروندم و گفتم:
- خب اینی که شما گفتین همینیه که من توی برنامه پیاده کردم چه فرقی داره؟
یوسف نگاه دقیق تری به صفحه انداخت و گفت:
- خب آره یه اشاره ی کوتاه کردین ولی بازترش کن که ایرادی نداشته باشه.
لپ تاپو به سمت خودم چرخوندم و دست به کار شدم. تو این مدتی که داشتم کار می کردم، سنگینی نگاشو رو خودم حس می کردم ولی نمی خواستم بفهمه که می دونم داره دیدم می زنه. بعد از یه مدت، کارم تموم شد و برنامه ی جدیدو سیو کردم. یوسف بی مقدمه پرسید:
- نوازندگیت بهتر شده؟
- آره یه خرده. ولی هنوز دست به ویولن نبردم. صداش گوش خراش تر از گیتاره.
یوسف لبخند محوی زد و گفت:
- خب همه ی مبتدی ها یه کمی لنگ می زنن ولی به مرور زمان بهتر می شه.
سر شالمو صاف کردم و گفتم:
- اوهوم.
یوسف بعد از چند لحظه سکوت دوباره گفت:
- می شه گیتارتم بیاری بزنی تا من ببینم؟
تعجب کردم. خب توی کلاس که می تونست کارمو بشنوه.
- نمی خواین تا فردا صبر کنین؟ توی کلاس می زنم.
یوسف: می خوام که فردا نیای.
چشمام گرد شد:
- واسه چی؟
یوسف: تو بشین ادامه ی پروژتو کار کن و درستو بخون. شنیدم که استادتون خیلی بد عنقه، کار هر کسی رو قبول نمی کنه.
- اما ...
یوسف: اما و اگر نداره. من مطمئنم اگه فرصت بیشتری داشته باشی نتیجه ی مطلوب تری هم به دست میاری. خب؟
حق با یوسف بود. سرمو به علامت تصدیق تکون دادم و گفتم:
- باشه ممنون از لطفتون. حالا اگه می خواین بریم بالا.
یوسف از پشت صندلی بلند شد و به همراهم راه افتاد. توی مدتی که اشکالمو رفع کرده بود، توی هال نشسته بودیم و بقیه هم توی پذیرایی بودن. وقتی به طبقه ی بالا رسیدیم، به طرفی اشاره کردم و گفتم:
- شما بفرمایین توی هال خصوصی من الان میام.
یوسف سری تکون داد و روی یکی از مبلا نشست. رفتم توی اتاق تا گیتارمو بردارم. از توی آینه نگاهی به خودم انداختم و نفس عمیقی کشیدم. باز خدا رو شکر نیومد تو اتاقم همه چیزم دور و بر اتاق ریخته اس.
گیتار به دست از اتاق خارج شدم. از دور دیدم که روی مبل نشسته و چشماش بسته اس. نا خوداگاه ایستادم تا براندازش کنم. یه کت اسپرت مشکی پوشیده بود و زیرش یه تیشرت سبز تیره پوشیده بود که جلوه ی خاصی به صورتش داده بود و کمی با چشماش هماهنگ بود. هنوزم نتونستم خوب بفهمم رنگ چشماش چه جوریه. زمردیه، سبز روشنه، جلبکیه! . اوف بی خیال به من چه؟ حالا دارم از فضولی می میرما! در حال دید زدن بودم که چشماشو باز کرد و صاف نشست:
- اومدی؟
اب دهنمو قورت دادم و به سمتش حرکت کردم. روی مبل رو به روش نشستم و گیتارو از توی کیف در آوردم و روی پام گذاشتم. انگشتامو روی سیم های گیتار به حرکت در آوردم. یه قطعه ی خیلی کوتاه نواختم و منتظر جواب یوسف شدم. دستشو زیر چونه اش گذاشته بود و به حرکت دست من نگاه می کرد. خیلی آهسته گفت:
- استعدادت عالیه. آفرین.
خیلی خوشحال شدم که از کارم خوشش اومده. پرسید:
- هیچ قطعه ی دیگه ای هست که خودت بخوای بزنیش؟
کمی فکر کردم وگیتار یکی از آهنگای محسن یگانه رو تو ذهنم آوردم. هر شب با همین آهنگ تمرین می کردم. هر شب هم با همین صدای گوش خراش گیتار من طاها و مامان دادشون در میومد! چشمامو بستم و حس گرفتم و انگشتامو آهسته روی سیم ها به حرکت در آوردم. نه بابا کم کم دارم به خودم امیدوار می شم! یه چیزایی بارم هستا! بعد از اینکه آهنگو تموم کردم، چشمامو باز کردم و دیدم که بقیه توی هال وایسادن و برام دست می زنن. نسرین جون اومد جلو و یه ماچ آبدار از گونه ام کرد و گفت:
- ماشالا چه دختر هنرمندی داری فاطمه جون!
وای یکی بیاد منو جمع کنه! دیگه هر چی قند و شکر بود تو دلم آب کردن! حبیب آقا به یوسف گفت:
- فکر نکنم خیلی وقت باشه که یهدا خانوم میاد کلاس تو اره؟
یوسف نگاهی پر از تحسین بهم کرد که سرخ شدم بعد هم با لبخند گفت:
- نه بابا فکر نکنم بیشتر از یه ماه باشه.
حبیب آقا هم گفت:
- خیلی استعدادت خوبه ها.
مامان با تعجب پرسید:
- مگه تو می ری کلاس آقا یوسف؟
- بله.
مامان: پس چرا هیچ وقت نگفته بودی؟
- چون هیچ وقت نپرسیده بودی مامان جون.
راست می گفتم. مامان هیچ وقت به آهنگ و اینا علاقه ای نداشت. بیشترین هنری که می پسندید خیاطی و گلدوزی و اشپزی بود که من فقط اشپزیم از نظر مامان مقبول بود بقیه اش صفر! حتی درز شلوارمم نمی تونستم کوک بزنم!
بابا گفت:
- دخترم تو این مورد به خودم رفته.
حق با بابا بود من فقط این استعدادو از بابا به ارث برده بودم وگرنه هیچ چیزم شبیه بابا نبود. یعنی هیچ چیزم شبیه آدمیزاد نبود! فرشته ای بودم واسه خودم!






لطفا سری به این تاپیک بزنین ...
مرثیه ی عشق نقد و بررسی

ویرایش توسط _Azadeh_ : ۳۰ آذر ۱۳۹۲ در ساعت ۰۵:۲۴ بعد از ظهر
* ترنم بهار * آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# بلوط #, *emo girl*, *NaZ@NiN.B*, *paeizaan*, *parvaz*, *rainbow*, *_*aseman*_*, *ریحانه#, *ریما*, +Neda+, ...BaHaR..., 3pde193, 677389, 90ia, abby7, abien, adobba, afi jonz, aflak, ahmadi_1362_2, aixi, albus severoos, alexiiiiiii, alikhademi, aliya kaka, Altin ay, aminlily40, angel04, angelic, anita619, arashi, architect_shima, arman_iran, aroosak, asal91, asalak 2, AsalBanu, aseman e abi, asemane nili, atefeh_49, atish69, ava.n, ayda3, aygeen, azar1, بــــانــــو, baran.amad, baran72, barane khazan, barni, behi_aquarius, Behnaz joon, behnazhmz, betiya, bib bib, bikari, birdana2, blacksun, blub2000, boyrain, CAT-WOMAN, cole, dander1000atash, daneshmand, darya12, Darya_97, duste man, EasTern_Girl, eglantine-m96, ehsany, elahe70, eli khatar, eli2, elmira.t, eti98, faezeh88, Fafa Oi, faghatdream, fani8483, fantasy girl, farah2, farnaz21, fatima.h, fatima92, fereshth, fk-osh-d, frokni, ghazale49, ghazghaz, ghorob89, gili, gol e roz sefid, golchaghe, goldoone22, golgoli jaan, golnuosh, hala, hanie-ab, harimeshgh, hasti59, helia m, hitana, hoda.4470, homa41, horin, HRad, iryane, jujuee, Katra, katy, kimia_13662000, kr@m.R@, Ladyk!n, latifa, leila93, Lovely_girl, M&M_601, m.mahya, m0zhdeh, magenta, mahdiehhjz, mahdis23, maheasemun, MAHSA-O, mahsa.a, mahsa1490, mahsadina, mahsaok, mahshid-jon, mahtab10, mahtab888871, mansoure, many22, maral84, maryam56, maryam.mani, masin, mehrnaz-behrad, mellina2000, melodina, meno, mesi, Mina.LoveStar, mina68, Misha73, misha_kavir, mk70, mojgan am, montazere, motlagh, m_h_n, nafas44, Nafas_70, nana22, Nasim 77, nasrin22, nastaran76, nastaran_702, nedaj, nika21, nikaan, nlp16001, olala, oldooz bala, OoPs, PAEEZ70, pariedarya, parisajan, parmis86, pegah!, peymaneh, phare, pingo pingo, pink_daughter, polymehr, pr.delafrouz, Qeen, raha16, raha19, rahha, rain bow, ramid94, rezaeifz, Rha.sh, romina ab, roya1365, roze_zard, rozita maryam, S@min, saaad, saba 68, sabouraneh, sabz_abi, saeedeh_n, saegheh, saghi.m, sahel_m, samihastam, samir, sanaz2000, sanaz_, sara angel, sara parvizi, saratab, sarsara, Sati_Faeze, savez, sedena, Semin309, sepeedeh, sepide23, sepide90, serentipiti, setayesh1363, setayesh_p995, shaayan, shadan30000, shaghayegh69, sharafi, sharghi, shatot, sheida_953, shimaaaaa, shooma, sh_karan, silverstar, sinsor, sirius, solin, some one, somy_kh, soode, statistics, sعسلs, T T--THR, T@r@neh*, taban_1352, tannaz22, TARANOMEMEHR, tghyasfr, tinairn, titinaz, tondar1365, uomna, Ushya7, usui, vampire123, yasi 72, yasi♥fabrik, yasnaa, zahra.h, Zahra_niki, zanbagh, Zarizar, zeinabjoon, zeinab_bl, zholi joon, ziglernata, zizijooon, ~ MisS Fati ~, ~*MONA*~, ~alone angel~, ~Ordibeheshti~, ~pArnYa~, ~Tulip~, آبجی نیلوفر, آذردخت, آرشا, اب و اتش, ابید, اتل و متل, ارامی, ارتمیس *, اسمون ابری, باران شکوفه, باران6, بازیگوش, بلور, بهارجون, ترنج خاتون, خانم فسقلی, خوشگلم من, دلدار, رضاره, زرین دخت, سارا سامن, ساراگل, ساغر123, سافانا, ستاره بارون, ستاره.ث, سفید برفی, شادئ, شیروان, طبیعت, علی رضاایران, فاطیما8, فرح77, لمیس20, لیلا931, ماری, مرضی2, مهسان9093, مهستی, ناشناس58, نامی, نسترن123, نسيا, نصرا..., نگان, نیان, نیلوفر:-), هانیه نیکو, هوفریا, وارش67, ویولت بودلر, پارامیس, پرهامه, پیازچه, کمند, یغما, ღ ghazali ღ, ღ♥.U_and_Me.♥ღ
قدیمی ۱۱ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۴۷ بعد از ظهر   #44 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
* ترنم بهار * آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +154 امتیاز     
پیش فرض

امروز حسابی باهاتون حرف دارم بعد از فشردن + دکمه و یه تشکر از من تو دلای خوشگلتون و بعد از خواندن پست امروز بپرین پایین تا سنگامونو وا یکنیم


پریدم رو تخت و به شب خوشی که داشتم فکر کردم. بهتره کم کم فکر یه برنامه ریزی حسابی واسه درسام باشم. باید از فردا صبح زود بیدار بشم و بشینم پای ساختمان. نمی دونم چرا درس خون شده بودم.
لابد به خاطر این بود که می خواستم پوز این فاضلی رو به خاک بمالم و بهش ثابت کنم که من درسم خیلی خوبه تو نمره نمی دی! ولی ته تهای دلم می دونستم که به خاطر یوسف می خوام درسمو بخونم
- ولی نه. نباید به این دلیل باشه.
-چرا؟
-خب، چون. چون اصلا ربطی به اون نداره. اون توی زندگی من جایی نداره که من بخوام به خاطرش کاری بکنم.
- جایی تو زندگیت نداره؟ هه! بدبخت اگه اون نبود که تو هم الان اینجا نکپیده بودی و هی تو گوش من ور نمی زدی. همون موقع از تپه پرت می شدی پایین منم از دستت راحت می شدم!
-هان؟ آره خب راست می گیا.
-بله که راست می گم حالا هم بگیر بخواب.
- باشه کاری نداری؟ .
-از همون اولم نداشتم مزاحم!
-به به همه وجدان دارن ما هم وجدان داریم اصلا اعصاب نداره!
-بکپ!
-اوه اوه باشه بابا چشم!
چشمامو باز کردم. هنوز هوا تاریک بود. اِ؟پس چرا من به این زودی بیدار شدم؟ حتما نصفه شبه و تشنه ام شده. گوشیمو از روی عسلی کنار تختم برداشتم و به ساعت نگاه کردم. دو دقیقه دیگه ساعتم زنگ می زد. دیگه خوابیدن فایده نداره. نمازم رو خوندم و تصمیم گرفتم واسه شادابیم برم توی پارک روبه روی خونمون و یه خرده ورزش کنم. مانتوی نخی سفید با شلوار سفید پوشیدم و یه شال نخی سفید هم سرم انداختم. شبیه ارواح شده بودم! آهسته از در خارج شدم و کفشای ورزشیمو پا کردم.
نیم ساعت بعد از کلی دوندگی و ورزش صبحگاهی برگشتم خونه. تا در رو باز کردم، با طاها سینه به سینه شدم. بیچاره از ترس سکته کرد. یه هِنی کرد که گفتم الانه که نفسش بند بیاد! با دیدن قیافه اش زدم زیر خنده. طاها بعد از چند لحظه آروم تر شد و با داد گفت:
- معلوم هست اینجا چه غلطی می کنی؟ این چه رنگیه پوشیدی؟ اَه زهره ام ترکید!
از شدت خنده، گوشه ی چشمم اشک نشسته بود.
طاها: کوفت بسه دیگه. چقدرم بد می خندی تا زبون کوچیکت معلوم شد!
با دست بهش اشاره کردم و گفتم:
- خیلی قیافت باحال شده بود. انگار جنی شدی!
طاها از جلوی در کنارم زد و گفت:
- بسه دیگه. اول صبحی کجا رفته بودی؟
- رفته بودم پارک ورزش.
چشمای طاها اندازه ی در قابلمه شد:
- ورزش؟ کی؟ تو؟ الان؟
بعد هم با ناباوری به ساعت مچیش نگاه کرد و دوباره گفت:
- یهدا. مطمئنی خودتی؟ احیانا روحت که نیست؟ ها؟ نکنه من دارم خواب می بینم؟
رفتم و جلوش وایسادم. کپشو لای انگشتام گرفتم و با قدرت کشیدم. صدای داد و هوارش تا کوچه ی بغلی رفت!
طاها: آی دیوونه چی کار می کنی؟ لپمو کندی!
- می خواستم بفهمی که خواب نیستی اوپا. حالا هم بدو برو نون بگیر بدو.
با یه لبخند موزی، رفتم تو خونه و اونو که هنوز دستش رو لپش بود تنها گذاشتم.
مامان داشت موهاشو می بست که با دیدن من که در حال چیدن میز صبحانه بودم، خشکش زد. ای بابا عجب سابقه ی بدی داشتما. مگه من آدم نیستم؟ خب از پس کارام بر میام دیگه چرا همه تا می بینن یه کاری رو خودم می کنم دهنشون میافته کف زمین؟!
مامان سرشو چرخوند و به ساعت توی سالن نگاه کرد و دوباره برگشت و بهم خیره شد. با تعجب پرسید:
- یهدا . چرا این قدر زود بیدار شدی دختر؟
قوری چایی رو روی میز گذاشتم و گفتم:
- خیلی غیر قابل باوره؟
مامان با صداقت گفت:
- خیلی!
همون طور که از آشپزخونه خارج می شدم گفتم:
- تا طاها میاد من یه دوش می گیرم و میام.
بعد از یه دوش سریع، افتادم به جون موهام. تو حموم اون قدر نرم کننده زده بودم که یه کمی شونه می شد. با کلی درد بالاخره تونستم موهامو شونه کنم. سرمو تکون دادم و توی آینه به خودم نگاه کردم. موهام خیلی نرم و خوش حالت شده بود.
تو دلم گفتم چقدر این یهدا با اون یهدای شلخته فرق می کنه. ولی یه طرف دلم هنوز می خواست که همون یهدای همیشگی باشه. شلوغ و شلخته و حواس پرت. بیخیال بابا. دو روز که بیشتر نیست امتحان ساختمانو که دادم بازم می شم یهدای قبلی. با این فکر لبخند شیطنت آمیزی به لبم نشست و از اتاق خارج شدم.
ای بابا. از اول صبحونه تا حالا یه لقمه هم از گلوم پایین نرفت. چرا همه به من زل زدن؟!
طاها از همه جالب تر بود. بین من و مامان بابا نشسته بود و یه نیگا به من می کرد یه نیگا به مامان و بابا. می خواستم همین کاسه ی عسلو خالی کنم رو کله اش! بالاخره طاقت نیورد و پرسید:
- یهدا. دیشب از کدوم دستت خوابیدی؟
- دست راست. چطور؟
طاها: هیچی. می گم چرا این قدر عوض شدی دلیلش به همون بد خوابیت بر می گرده.
- مگه چه جوری شدم؟
طاها: هیچی دیگه. عوض شدی. یعنی یه جورایی خانوم شدی.
خواستم یه لگد بزنم تو ساق پاش که دیگه زر زیادی نزنه اما حرف بابا مانع شد:
- دخترم از همون اول خانوم بوده. باید بگی خانوم تر شده.
طاها به حالت ایش چشماشو از من گرفت و به صبحونه اش زل زد. بترکی ایشالا حسود خان! اگه شفاعت بابا نبود الان پا نداشتی! مامان بی مقدمه پرسید:
- خب حالا نگفتی دلیلش چیه؟
- دلیل چی؟
مامان: همین تغییر و تحولات دیگه. افتاب از کدوم طرف در اومده خانوم؟
- امتحان داشتن من که ربطی به افتاب نداره مامان جون هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده فقط من تصمیم گرفتم پوز این استاد گراممو به خاک بمالم.
مامان: ایشالا موفق باشی. آهان تا یادم نرفته بهت بگم که امروز عصر خالت اینا با دایی فواد میان اینجا.
وا رفتم.
- تا کی تشریف دارن؟
مامان: خب معلومه دیگه تا آخر شب که شام بخورن.
- مناسبت این سور چیه؟
مامان اخم ظریفی کرد و گفت:
- سور که نیست یهدا. فواد و فائقه مثل همیشه دارن میان اینجا بهمون سر بزنن. حتما باید مناسبتی داشته باشه؟
نمی دونم والا. نه مثل اینکه حق با شماس. خراب شدن رو سر مردم که دلیل و برهان نمی خواد! با حرص یه لقمه ی دیگه خوردم و با خودم عهد کردم که دیگه هیچ وقت به برنامه ریزی فکر نکنم. به من درس خوندن نیومده.
بعد از صبحونه سریع رفتم سر درسم تا قبل از تشریف آوردن این لشکر بتونم کمی بخونم. می دونم یه خرده داشتم شلوغش می کردم ولی حق داشتم صدایی که این هشت نفر تولید می کردن از هزار تا پارتی بلندتر بود. باید یه فکری واسه امشب بردارم. ای خدا یکی به دادم برسه!





خب خانومای گل و اقایون گرامی :
لطف کنین نظرتون رو درباره ی نثر کتاب و موضوعی که خودش داره بگین ... یه دوست عزیزی به نام نانا اگه اشتباه نکنم نظر داده بودن که چرا یوسف اینقدر پسر سر به زیریه و کل کل نمی کنه ... چون ایشون شخصیتش جوریه که خیلی ارومه و یه خرده شیطنت زیر پوستش داره ... یه جورایی متضاد یهداست . و تا یادم نرفته بهتون بگم که ممکنه بعد از یه سری اتفاقاتی که خیلی روی روند داستانم تاثیر داره ، مجبور بشم طنز داستان رو پایین بیارم ولی داستان همچنان یه طنزای نهفته ای داره و بعدا بیشتر ماجراجویی و عاشقانه میشه تا طنز ... و لطف کنین برین تو این تاپیک و بگین ایا مایلین بعد از اتفاقایی که بعد ها رخ خواهد داد کتابمو دو جلدی کنم ؟ ممنون از اینکه وقت گذاشتین ... موفق باشین عزیزان
مرثیه ی عشق نقد و بررسی

ویرایش توسط _Azadeh_ : ۳۰ آذر ۱۳۹۲ در ساعت ۰۵:۲۵ بعد از ظهر
* ترنم بهار * آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# بلوط #, *emo girl*, *NaZ@NiN.B*, *paeizaan*, *parvaz*, *rainbow*, *_*aseman*_*, *ریحانه#, *ریما*, +Neda+, ...BaHaR..., 3pde193, 677389, 90ia, abby7, abien, afi jonz, aflak, ahmadi_1362_2, aixi, albus severoos, alexiiiiiii, alikhademi, aliya kaka, Altin ay, aminlily40, angel04, angelic, anita619, arashi, architect_shima, arman_iran, aroosak, asal91, asalak 2, AsalBanu, asemane nili, atefeh_49, atish69, ava.n, Avaa, ayda3, aygeen, azar1, بــــانــــو, baran.amad, baran72, Barane Gham, barane khazan, barni, behi_aquarius, Behnaz joon, behnazhmz, betiya, bikari, birdana2, blacksun, blub2000, boyrain, cole, dander1000atash, daneshmand, darya12, EasTern_Girl, eglantine-m96, ehsany, elahe70, elahegood, eli2, elmira.t, eti98, faezeh khajeh, faezeh88, Fafa Oi, faghatdream, fantasy girl, farah2, farnaz21, fatima.h, fatima92, fereshth, fk-osh-d, frokni, ghazale49, ghazghaz, ghorob89, gili, gol e roz sefid, golchaghe, goldoone22, golgoli jaan, golnuosh, hala, hanie-ab, harimeshgh, hashemi_s, hasti59, helia m, hitana, hoda_b, homa41, horin, HRad, iryane, jujuee, Katra, katy, kimia_13662000, kr@m.R@, Ladyk!n, latifa, leila93, Lovely_girl, M&M_601, m.mahya, m0zhdeh, magenta, mahdiehhjz, maheasemun, MAHSA-O, mahsa.a, mahsa1490, mahsadina, mahsaok, mahtab10, mansoure, many22, maral84, maryam56, maryam.mani, mellina2000, melodina, meno, Mina.LoveStar, mina68, Misha73, Miss NiloO, mojgan am, mona_mnjs, montazere, motlagh, m_h_n, nafas44, Nafas_70, nana22, Nasim 77, nasrin22, nastaran76, nastaran_702, nedaj, nika21, nikaan, nlp16001, olala, oldooz bala, OoPs, PAEEZ70, pariedarya, parmis86, pegah!, peymaneh, pingo pingo, pink_daughter, polymehr, pr.delafrouz, raha16, raha19, rahha, rain bow, ramid94, rezaeifz, Rha.sh, romina ab, Roya_2010, roze_zard, rozita maryam, S@min, saaad, saba 68, sabouraneh, sabz_abi, saeedeh_n, saghi.m, sahel_m, samihastam, samir, sanaz2000, sanaz_, sanjaghak_a, sara angel, sara parvizi, saratab, Sati_Faeze, sedena, Semin309, sepeedeh, sepide23, sepide90, serentipiti, setayesh1363, setayesh_p995, shaayan, shadan30000, sharafi, sharghi, sheida_953, shimaaaaa, shooma, sh_karan, sibsorkhhava, silverstar, sinsor, sirius, solin, some one, soode, sعسلs, T T--THR, T@r@neh*, taban_1352, TARANOMEMEHR, ten ten, tghyasfr, tina 1989, tinairn, titinaz, tondar1365, uomna, Ushya7, usui, vampire123, yasi 72, yasi♥fabrik, yasnaa, zahra.h, Zahra_niki, zanbagh, Zarizar, zeinabjoon, zeinab_bl, zholi joon, ziglernata, ~ MisS Fati ~, ~*MONA*~, ~alone angel~, ~Ordibeheshti~, ~pArnYa~, ~Tulip~, آبجی نیلوفر, آذردخت, آرشا, اب و اتش, ابید, اتل و متل, ارامی, ارتمیس *, اسمون ابری, باران شکوفه, بازیگوش, بلور, بهارجون, تاراااا, ترنج خاتون, خانم فسقلی, خوشگلم من, رضاره, زرین دخت, سارا سامن, ساراگل, ساغر123, سافانا, ستاره بارون, ستاره.ث, سفید برفی, شادئ, طبیعت, علی رضاایران, فاطیما8, فرح77, ققنوس98, لمیس20, لیلا931, ماری, مهستی, ناشناس58, نامی, نسترن123, نسيا, نصرا..., نگان, نیان, هادیانا, هانیه نیکو, هوفریا, پارامیس, پرهامه, پیازچه, کمند, گابریلا, یغما, ღ ghazali ღ, ღ♥.U_and_Me.♥ღ
قدیمی ۱۲ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۰۰ بعد از ظهر   #45 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
* ترنم بهار * آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +133 امتیاز     
پیش فرض

گوشیا رو توی گوشم جا به جا کردم. الهی خدا یه عمر با عزت به الهام بده. الهام سه تا برادر کوچیک تر از خودش داره و یه خواهر بزرگ تر که ازدواج کرده و یه پسر داره و هر روز خونه ی الهام اینا پلاسه. من نمی دونم این چه رسمیه که دختر بعد از ازدواج با قبل از ازدواج هیچ فرقی نمی کنه؟! غیر از من هیچکی نیست بگه که شما دخترا اگه می خواین هر روز خونه مامانتون پلاس باشین و مزاحمت ایجاد کنین پس اصلا واسه چی عروس شدین؟! بابا جون، شما رو عروس کردن که آدم دو دقیقه از دستتون نفس راحت بکشه. (قابل توجه محیا خانوم!)
اه، حواس نمی ذارن واسه ما. کجا بودم؟ آهان داشتم واسه الهام طلب خیر می کردم آخه می دونین، این دختر یه گوشی خریده که وقتی درس می خونه اینو می ذاره تو گوشش و دیگه سر و صدا اذیتش نمی کنه. این گوشی بیشتر واسه کارگرای کارخونه هایی که دستگاهای پرسر و صدا دارنه. می بینین به خدا؟ دانشجوی حاضر و مهندس آینده ی مملکت کارش به کجا کشیده؟!
گذشت زمان و سر و صدای مهمونا رو حس نمی کردم. بلند بلند واسه خودم مسئله ها رو توضیح می دادم و تند تند می نوشتم. داشتم روی یه مسئله ی حساس فکر می کردم که یهو یه پس گردنی محکم خورد تو سرم و پیشونیم چسبید به میز!
- آخ.
سرمو برگردوندم و دیدم طاها با عصبانیت بهم زل زده. وای باز این چشه که می خواد پاچه ی منو تیکه پاره کنه؟! یاد پس گردنیش افتادم و براق شدم:
- چه مرگته!؟ چرا می زنی!؟
طاها با عصبانیت گفت:
- زهر مار و چه مرگمه! تو خجالت نمی کشی جوابمو نمیدی؟ نمی گی حنجره ی من پایین اون پله ها پوسید و تو نشستی داری آهنگ گوش می دی؟!
بعد با عصبانیت گوشی رو از گوشم بیرون کشید. پلاستیک سر گوشی تو گوشم موند! همون طور که سعی می کردم اون پلاستیک نازکو از گوشم خارج کنم، جواب دادم:
- خب می خواستی یه تکونی به خودت بدی و پاشی بیای سراغم. اه اه این قدر بدم میاد از این پسرای تنبل.
طاها با حرص نگام کرد و منم یه شکلک واسش دراوردم.
طاها: پاشو بریم شام الان وقت گوش تمیز کردن نیست.
در حالی که انگشتمو تا ده سانت تو گوشم فرو کرده بودم گفتم:
- گوشمو تمیز نمی کنم که. دارم دست گلی که جناب عالی به آب دادیو رو درست می کنم.
طاها: غلط کردی من اون قدرا بلند سرت داد نزدم که کر بشی.
- اولا غلطو خودت کردی در ثانی ربطی به صدای نکره ی تو نداره.
طاها دستمو کشید و گفت:
- حالا هر چی من یکی اگه با تو یکی بدو کنم که تا فردا صبح باید جواب پس بدم. زود بیا شام.
- تا شما میز رو بچینین منم میام.
طاها با تمسخر گفت:
- میز رو چیدیم منتظر شرفیابی شاهزاده خانمیم.
قری به سر و گردنم دادم و گفتم:
- پس تا پرنسس آماده می شه هری بیرون.
طاها یه چشم غره بهم رفت و از اتاق خارج شد. رفتم جلوی آینه و سعی کردم گوشمو نگاه کنم. ای تو اون روحت طاها. ببین چه بلایی سرم آوردی. حالا وقت ندارم اون پلاستیکو پیدا کنم. سریع یه پیرهن تقریبا بلند و چارخونه ی سبز پوشیدم و شلوار لی سبز تیره ام رو پا کردم. یه روسری ساتن یشمی هم سرم کردم. تازگیا به رنگ سبز علاقه ی خاصی پیدا کردم. اوه جای یوسف خالی!
پله ها رو یکی دو تا کردم و رفتم پایین. وقتی رسیدم همه سر میز نشسته بودن و صدای تق و توق کاسه بشقابا و خنده و گفت و گوشون بلند بود. یه سلام بلند کردم که باعث شد همه صد و هشتاد درجه سرشونو بچرخونن تا منو رویت کنن. یه لبخند ژوکوند زدم و رفتم طرف میز.
بین شایان و شمیمسا یه جای خالی بود. معلوم بود دوباره خواهر برادر با هم قهر کردن که جدا نشستن. شایان سال اول دبیرستان بود و شمیمسا امسال کنکور داشت. دختر خوبی بود ولی یه خرده کلاس می ذاشت. خاله فائقه لبخند پهنی به روم زد و منم جوابشو دادم. دایی فواد دیس برنجو رو به روم گذاشت و گفت:
- چه خبرا خانوم مهندس؟ کم پیداییا. حالی از ما نمی پرسین.
کاش زندایی نغمه اونجا نبود اونوقت می تونستم راحت حرف بزنم اما زندایی نغمه از اون لفظ قلمیای خفن و خوش برخوردای کلاس بالا بود. ناچارا یه جوری جواب دایی رو دادم که کسر شان نباشه:
- متشکرم دایی جون. نفرمایین. من که همیشه جویای احوالتون از مامان هستم. خبری هم غیر از سلامتی شما و خوانواده نیست ایشالا که همیشه تندرست باشین.
اوه فکر کنم یه ریزه زیاده روی کردم. اصلا این تریپ حرف زدن به من نمیومد. طاها که داشت قاشقو به سمت دهنش می برد با این حرف من نزدیک بود از خنده منفجر بشه. با یه قیافه ای که سرخ شده بود بهم نگاه کرد و قاشق بزرگو تو دهنش چپوند. آخ من باز نگام به دهن جمع و جور طاها افتاد و آمپر حسودیم بالا زد. البته دهن خودمم کپی طاها بودا ولی می گم چرا طاها باید مثل دخترا این قدر خوشگل باشه!؟( به تو چه آخه؟)
زندایی نغمه چادرشو مرتب کرد و مرغو بهم تعارف کرد. هول گفتم:
- به خدا نغمه خانوم زحمت نکشین. من خودم برمیدارم.
مامان یه جور بدی نگام کرد که یعنی تو میزبانی یا اونا؟ خجالت نمی کشی از اول مهمونی تا حالا تو اون اتاقت بودی میز شامم مهمونا چیدن؟ والا قباحت داره.
( البته توجه کنین که من چقدر استعدادم توی حرف نگاه خوندن بالاس!)
تند تند شاممو خوردم و خواستم به اتاقم برم که طاها خیلی آروم بهم اشاره کرد که مامان اعصاب نداره ظرفا پای توئه. ای اکرم خانوم کجایی به دادم برسی؟ آخه یکی نیست به این دخترت بگه الان وقت زاییدن بود؟! واسه چی مادرتو کشوندی بیمارستان که من از درس و مشقم بیفتم؟





آیدا جون این ترنم بهار همون ترنم بهاریه که زود به زود پست میزاشت ولی خواننده ندارم ... به خدا اصلا صرفم نمی کنه داستانمو ادامه بدم ... بدجوری ناناحتم
مرثیه ی عشق نقد و بررسی

ویرایش توسط _Azadeh_ : ۳۰ آذر ۱۳۹۲ در ساعت ۰۵:۲۵ بعد از ظهر
* ترنم بهار * آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# بلوط #, "ROZHAN", *emo girl*, *NaZ@NiN.B*, *paeizaan*, *parvaz*, *rainbow*, *_*aseman*_*, *ریحانه#, *ریما*, +Neda+, ...BaHaR..., 3pde193, 677389, 90ia, abby7, abien, afi jonz, aflak, ahmadi_1362_2, aixi, albus severoos, alexiiiiiii, alikhademi, aliya kaka, Altin ay, aminlily40, amirhosseinac, angel04, angelic, anita619, arashi, architect_shima, arghavan58, arman_iran, aroosak, asal naz, asal91, asalak 2, AsalBanu, asemane nili, atefeh_49, atish69, ava.n, ayda3, aygeen, azar1, بــــانــــو, baran.amad, baran72, Barane Gham, barane khazan, behi_aquarius, Behnaz joon, behnazhmz, betiya, bibi73, bikari, birdana2, blacksun, blub2000, boyrain, cole, dander1000atash, daneshmand, darya12, duste man, EasTern_Girl, eglantine-m96, ehsany, elahe70, elahegood, eli khatar, eli2, elmira.t, eti98, faezeh88, Fafa Oi, faghatdream, fantasy girl, farah2, farnaz21, fatima.h, fatima92, fereshth, fk-osh-d, frokni, ghazale49, ghazghaz, ghorob89, gili, gol e roz sefid, golchaghe, goldoone22, golgoli jaan, golnuosh, hala, hanie-ab, harimeshgh, helia m, hitana, hoda_b, homa41, horin, HRad, iryane, jujuee, Katra, katy, kimia_13662000, kr@m.R@, Ladyk!n, latifa, leila93, Lovely_girl, M&M_601, m.mahya, m0zhdeh, magenta, mahdiehhjz, maheasemun, MAHSA-O, mahsa.a, mahsa1490, mahsadina, mahtab10, mahtab888871, mansoure, many22, maral84, maryam56, masin, mellina2000, melodina, meno, Mina.LoveStar, mina68, Misha73, misha_kavir, Miss NiloO, mk70, mojgan am, mona_mnjs, montazere, motlagh, nafas44, Nafas_70, nana22, Nasim 77, nasrin22, nastaran_702, nedaj, nika21, nini84, nlp16001, oldooz bala, OoPs, PAEEZ70, pariedarya, parmis86, pegah!, peymaneh, pingo pingo, pink_daughter, polymehr, pr.delafrouz, Qeen, raha19, rahha, rain bow, ramid94, rezaeifz, Rha.sh, romina ab, roze_zard, rozita maryam, S@min, saaad, saba 68, sabouraneh, saeedeh_n, saghi.m, samihastam, samir, sanaz2000, sanaz_, sanjaghak_a, sara angel, sara parvizi, saratab, Sati_Faeze, sedena, Semin309, sepeedeh, sepide23, sepide90, serentipiti, setayesh1363, setayesh_p995, shaayan, shadan30000, sharafi, sharghi, shatot, sheida_953, shimaaaaa, shooma, sh_karan, sibsorkhhava, silverstar, sinsor, sirius, solin, some one, soode, sعسلs, T T--THR, T@r@neh*, taban_1352, TARANOMEMEHR, tghyasfr, tina 1989, titinaz, tondar1365, uomna, Ushya7, usui, vampire123, YAS95, yasi 72, yasi♥fabrik, yasnaa, zahra.h, Zahra_niki, zanbagh, Zarizar, zeinabjoon, zeinab_bl, zholi joon, ziglernata, ~ MisS Fati ~, ~*MONA*~, ~alone angel~, ~Ordibeheshti~, ~pArnYa~, ~Tulip~, آبجی نیلوفر, آذردخت, آرشا, آهو خانم, اب و اتش, ابری, ابید, اتل و متل, ارامی, ارتمیس *, اسمون ابری, باران شکوفه, بازیگوش, بلور, بهارجون, تاراااا, ترنج خاتون, خانم فسقلی, خوشگلم من, دلدار, رضاره, زرین دخت, سارا سامن, ساراگل, ساغر123, سافانا, ستاره بارون, ستاره.ث, سفید برفی, شادئ, طبیعت, علی رضاایران, فاطیما8, فرح77, ققنوس98, لمیس20, لیلا931, مهستی, ناشناس58, نامی, نسترن123, نسيا, نصرا..., نگان, نیان, هادیانا, هانیه نیکو, هوفریا, وارش67, پرهامه, پیازچه, کمند, یغما, ღ ghazali ღ, ღ♥.U_and_Me.♥ღ
قدیمی ۱۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۵۵ بعد از ظهر   #46 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
* ترنم بهار * آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +125 امتیاز     
پیش فرض

دوباره شروع کردم به کولی بازی:
- مامان دارم کر می شم!
مامان در حالی که سرمو دوباره روی پاش می ذاشت با عصبانیت گفت:
- اه یه لحظه آروم بگیر ببینم بچه.
و درحالی که میل بافتنی رو توی گوشم فرو می کرد برای بار هزارم پرسید:
- آخه این چه جوری رفته تو گوش تو؟!
با حرص گفتم:
- دست گل آقا طاهاتونه دیگه. مامان به خدا اگه من کر بشم خودش باید بشینه و زبون کر و لالی یادم بده. پسره ی گاگول!
مامان: باز که داری تکون می خوری. اه سرتو بذار ببینم.
صدای چرخش کلید توی قفل در بلند شد و بابا در حالی که چند تا پاکت دستش بود اومد تو. تا دید سر من رو پای مامانه هول شد و با نگرانی اومد جلو:
- سلام چه خبره فاطمه جان؟ چرا یهدا رنگش پریده؟ یهدا خوبی بابایی؟
دیدم خیلی ناراحته خواستم اذیتش کنم. خودمو زدم به بیچارگی و گفتم:
- چیزیم نیست فقط ... من ام والمو به نام شما می زنم. فکر کنم دیگه ... هیچ امیدی به زنده ... بودنم نیست.
بعد در حالی که نفس نفس می زدم با یه ژست خفن گفتم:
- بابا ... من خیلی دلم براتون تنگ ... می شه. من ... اونجا منتظر شما ... می مونم. فقط ... قبل از ... رفتنم، ( صدامو بلند کردم و با حرص ادامه دادم ) اون طاهای بی خاصیت رو با من دفن کنین!
بابا که از مسخره بازیای من سر در نمیاورد با تعجب به مامان نگاه کرد. مامانم سرشو تکون داد که یعنی واسه بالاخونه اش اجاره نشین پیدا شده! بابا پرسید:
- طاها چی کارت کرده بابایی؟
با بغضی ساختگی گفتم:
- دیشب که طاها اومده بود واسه شام صدام کنه گوشی ای که الهام بهم داده بودو بی هوا از گوشم کشید و بعد پلاستیکش تو گوشم گیر کرد.
بابا پرید وسط حرفم:
- چی گیر کرد؟ پس چرا دیشب نیومدی بگی تا درش بیاریم؟
- آخه یادم رفت صبح که بیدار شدم فهمیدم یه خرده گوشم سنگینه ولی دلیلش یادم نمیومد تازه فهمیدم.
بابا با مهربونی دستمو کشید و گفت:
- حالا اشکال نداره حاضر شو بریم دکتر باید گوشتو شست و شو بدن.
مامان: کجا بریم شب جمعه ای؟
- دکی دیگه. به خدا زود باشین من دارم از دست می رما.
مامان با شیطنت گفت:
- نترس دختر. بادمجون بم افت نداره.
عجب مامان باحالی دارم من! همیشه گفتن دختر هووی مادره نمی دونستم مادر هم هووی دختره!
با ناراحتی از توی اتاق اورژانس بیرون اومدم. بابا پرسید:
- چی شده؟ چرا ناراحتی؟ درد گرفت؟
- نه. اصلا هیچ کاریم نکرد گفت باید برم پیش متخصص اگه تا فردا، پس فردا نرم شست و شو بدم، پرده ی گوشم پاره می شه.
بابا ترسید و گفت:
- پس باید بریم پیش متخصص نه؟
- آره دیگه ولی اینوقت شب که متخصص نیست.
بابا کلافه کیفو تو دستش جابه جا کرد و با نگرانی پرسید:
- الان خیلی گوشت درد می کنه؟
نمی خواستم بیشتر از این دلواپسش کنم، با اینکه داشتم از درد گوش دیوونه می شدم، جلوی خودمو گرفتم و با لبخند تصنعی گفتم:
- نه بابا جون اصلا چیزیم که نیست. فقط یه خرده از دست طاها عصبانی بودم پیاز داغشو زیاد کردم وگرنه درد زیادی نداره.
نذاشتم بابا اعتراضی کنه نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:
- وای. بابا دیر شده ساعت دوازده و نیمه بیاین بریم خونه من باید بخوابم فردا امتحان دارم.
بابا دستشو پشت کمرم گذاشت و به بیرون هدایتم کرد. وقتی رسیدیم خونه، طاها هم از شب نشینی با دوستاش اومده بود. داشت توی هال قدم می زد و کلافه به نظر میومد. معلوم بود به خاطر من عصبیه. کنار میز ناهار خوری ایستاد و دستاشو ستون بدنش کرد. پشتش به در بود و اومدن من و بابا رو ندیده بود. شیطونه می گفت برم بزنم پس کله اش که گردنش از وسط نصف بشه پسره ی خر! ولی وجدان مهربونم می گفت ببخشمش چون از عمد این کارو نکرده الانم معلومه داره عذاب می کشه. بابا آهسته گفت:
- مجازاتش خیلی سنگین نباشه ها خب؟
لبخندی زدم و سرمو تکون دادم. بابا رفت که بخوابه و منم آروم آروم خودمو پشت طاها رسوندم. درست زمانی که می خواست یه نفس عمیق بکشه، دو تا انگشتامو محکم تو پهلوش فرو کردم و دم گوشش جیغ کشیدم. نمی خوام حال اون بیچاره رو توصیف کنم فقط یادمه از خنده روده بر شده بودم و طاها هم بالا تنه اش رو میز افتاده بود و داشت از ترس نفس نفس می زد! خب نمی شد که بی تنبیه ولش کرد! بالاخره باید یه کسی این بچه ها رو ادب کنه یا نه؟!




اینم اخرین پست اگه بچه های خوبی باشین فردا هم میزارم وگرنه دیگه رفت تا شنبه
مرثیه ی عشق نقد و بررسی

ویرایش توسط _Azadeh_ : ۳۰ آذر ۱۳۹۲ در ساعت ۰۵:۲۶ بعد از ظهر
* ترنم بهار * آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# بلوط #, "ROZHAN", *emo girl*, *NaZ@NiN.B*, *paeizaan*, *parvaz*, *rainbow*, *_*aseman*_*, *ریحانه#, *ریما*, +Neda+, ...BaHaR..., 3pde193, 677389, abby7, abien, afi jonz, aflak, ahmadi_1362_2, aixi, albus severoos, alexiiiiiii, alikhademi, Altin ay, aminlily40, anagalis, angel04, angelic, anita619, ankka, arashi, architect_shima, arman_iran, aroosak, asal naz, asal91, asalak 2, AsalBanu, asemane nili, atefeh_49, atish69, ava.n, ayda3, aygeen, azar1, بــــانــــو, baran.amad, baran72, Barane Gham, barane khazan, behi_aquarius, Behnaz joon, behnazhmz, betiya, bibi73, bikari, binam, birdana2, blub2000, boyrain, brain storm, CAT-WOMAN, cole, d.pouya, dander1000atash, daneshmand, darya12, duste man, EasTern_Girl, eglantine-m96, ehsany, elahe70, elahegood, eli khatar, eli2, elmira.t, eti98, faezeh88, Fafa Oi, faghatdream, fantasy girl, farah2, farnaz21, fatima.h, fatima92, fereshth, fk-osh-d, frokni, ghazale49, ghazghaz, ghorob89, gili, gol e roz sefid, golchaghe, goldoone22, golgoli jaan, golnuosh, hala, hanie-ab, harimeshgh, helia m, hitana, hoda_b, homa41, horin, HRad, iryane, jujuee, katy, kimia_13662000, kr@m.R@, Ladyk!n, latifa, leila93, leona, Lovely_girl, M&M_601, m.mahya, magenta, mahdiehhjz, maheasemun, MAHSA-O, mahsa.a, mahsa1490, mahsadina, mahsaok, mahtab10, mansoure, many22, maryam56, maryam.mani, masin, mellina2000, melodina, meno, Mina.LoveStar, mina68, Misha73, misha_kavir, Miss NiloO, mk70, mojgan am, mona_mnjs, montazere, motlagh, nafas44, Nafas_70, nana22, Nasim 77, nasrin22, nastaran76, nastaran_702, nedaj, nika21, nlp16001, oldooz bala, OoPs, PAEEZ70, pariedarya, parisa72, parmis86, pegah!, peymaneh, pingo pingo, pink_daughter, polymehr, pr.delafrouz, Qeen, rahha, rain bow, ramid94, raynak, rezaeifz, Rha.sh, romina ab, roze_zard, rozita maryam, S@min, saaad, saba 68, sabouraneh, saeedeh_n, saghi.m, sahel_m, samihastam, sanaz2000, sanaz_, sara parvizi, saratab, Sati_Faeze, sedena, Semin309, sepeedeh, sepide23, sepide90, serentipiti, setayesh1363, setayesh_p995, shaayan, shadan30000, sharafi, sharghi, shatot, sheida_953, shimaaaaa, shooma, sibsorkhhava, silverstar, sinsor, sirius, solin, some one, soode, sعسلs, T T--THR, T@r@neh*, taban_1352, TARANOMEMEHR, tghyasfr, tina 1989, titinaz, tondar1365, uomna, Ushya7, usui, vampire123, yas baran, yasi 72, yasi♥fabrik, yasnaa, zahra.h, Zahra_niki, zanbagh, Zarizar, zeinabjoon, zeinab_bl, zholi joon, ziglernata, zizijooon, ~ MisS Fati ~, ~*MONA*~, ~alone angel~, ~pArnYa~, ~Tulip~, آبجی نیلوفر, آذردخت, آرشا, اب و اتش, ابید, اتل و متل, ارامی, ارتمیس *, اسمون ابری, باران شکوفه, باران6, بازیگوش, بلور, بهارجون, ترنج خاتون, خانم فسقلی, خوشگلم من, دلدار, رضاره, زرین دخت, سارا سامن, ساراگل, ساغر123, سافانا, ستاره بارون, ستاره.ث, سفید برفی, شادئ, طبیعت, علی رضاایران, فاطیما8, فرح77, ققنوس98, لمیس20, لیلا931, ماری, مهستی, ناشناس58, نامی, نسترن123, نسيا, نصرا..., نگان, نیان, هادیانا, هانیه نیکو, هوفریا, وارش67, پارامیس, پیازچه, کمند, یغما, ღ ghazali ღ, ღ♥.U_and_Me.♥ღ
قدیمی ۱۴ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۱۷ قبل از ظهر   #47 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
* ترنم بهار * آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +130 امتیاز     
پیش فرض

دوباره سرمو بالا آوردم و صورت فاضلی رو موازات صورت خودم دیدم. اه برو کنار دیگه مرتیکه حواسم پرت می شه! چه جوری کله شو فرو کرده تو برگه ی من! داشتم می نوشتم که فاضلی بیشتر دلا شد تا بتونه سوال ته برگمو بخونه. عصبی شدم و خواستم یه چیزی تحویلش بدم. نگاهم به موهاش افتاد. موهای مشکیش مثل خودم مجعد بود و جلوش بلند و پشت سرش کوتاه بود. به جرات می گم که فاضلی یکی از خوشتیپ ترین استادای ما بود و من از نظر قیافه، تکرار می کنم فقط از نظر قیافه(!) خیلی دوستش داشتم. خوب به خودش می رسید و خوش پوش بود.
داشتم قیافشو حلاجی می کردم که یه دفعه چشماشو بالا آورد و بهم زل زد. بعد هم دستشو دراز کرد و من ناخوداگاه کمی عقب کشیدم. نمی دونم چرا یه دفعه واکنش نشون دادم. ولی دیدم که انگشت کشیده اش روی برگه ام خورد و به سوال یک اشاره کرد و گفت:
- بیشتر دقت کن.
اوه! چقدر ذهن من منحرفه! استغفر خدایا توبه! دیدم همون طور وایساده و دستاش تو جیبشه و به من زل زده. انگار منتظر بود بگم مرسی یا اینکه سریع جوابمو اصلاح کنم. نگاهی به سوال انداختم و دیدم که قسمت دوم سوالو حل نکردم. سرمو بالا گرفتم و با قدرددانی نگاش کردم. الهی قربون قد و بالات بره زنت!
بالاخره امتحان تموم شد و من برگمو تحویل دادم و از سالن امتحانات بیرون اومدم. فاضلی رو دیدم که داشت از پله ها بالا می اومد. لبخندی زدم و چند تا پله رو پایین رفتم که دیدم فاضلی بلند صدام کرد. با تعجب برگشتم. مگه بلندگو قورت داده بود؟!
- بله استاد؟
فاضلی اخماش تو هم بود. اه اینم که تا تقی به توقی می خوره این پاچه های بزو تو هم می کنه!
فاضلی: حواستون نیست؟ دو بار صداتون کردم.
تازه به یاد معلولیت جسمانیم افتادم! به بابا قول داده بودم بعد از امتحان می رم دکتر و نیازی نیست بیاد دنبالم. شرمنده جواب دادم:
- نه استاد حواسم نبود معذرت می خوام. کاری داشتین؟
فاضلی: امتحانو چطور دادین؟
- خوب بود. خدا کنه مصححش هم دست بالا صحیح کنه.
فاضلی لبخند نصفه ای زد و گفت:
- من انتظار بهترین ها رو از شما دارم پروژتون بی نقص بود. اشکالات ترم قبلو جبران کرده بودین. نمره ی کامل متعلق به پروژه ی شماست.
الهی پرپر بشه واست زنت! از خوشحالی تو پوست خودم جام نمی شد! می خواستم بپرم لپشو بوس کنم! ( پدر سوخته ی بی حیا!)
بالاخره نتونستم خودمو کنترل کنم و با لبخند گل و گشادی گفتم:
- وای مرسی استاد. خیلی خوشحالم کردین.
چند لحظه فقط بهم خیره شد و یه دفعه سینه اشو صاف کرد و سری تکون داد و شق و رق از کنارم گذشت. اوا؟! چرا زد تو حالم؟! مردک تخس!
با خوشحالی مثل بچه ها از پله ها پایین رفتم و دویدم توی حیاط دانشکده. خدا رو شکر خلوت بود. با خیال راحت می تونستم خودمو تخلیه کنم. دستامو از هم باز کردم و هوای پاییزی رو به داخل ریه هام کشیدم. بعد هم شروع کردم به بالا و پایین پریدن. مثل دیوونه ها می خندیدم و دور حوض می دویدم. تا خواستم دستمو ببرم توی آب دیدم که چند تا پسر اومدن تو حیاط. ای بابا شانس نداریم که! کیفمو روی شونه ام جابه جا کردم و خیلی سنگین رنگین رفتم توی سالن.
دستم زیر مغنعه ام بود و گوشمو می خاروندم. بارون چند وقتی بود که شروع شده بود. الان داشتم فکر می کردم چه جوری برم دکتر که مهناز زد تو حال فکرم:
مهناز: هوی کجایی؟
- جلو چشت.
مهناز که توسط خبر گزاری ها از بدبختی من اطلاع کامل داشت با دلسوزی پرسید:
- خیلی درد می کنه؟
- آره
مهناز: توی امتحان که اذیتت نکرد؟
- نه بابا این فاضلی جلوی روم وایساده بود و هی کمک های اولیه می داد!
مهنار پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- خدا نصیب کنه!
با خنده گفتم:
- چیه؟ می خوای زن دومش بشی؟ هوو می خوای؟
مهناز هم خندید و گفت:
- نخیر فاضلی رو می خوام!
دستشو کشیدم و گفتم:
- بیا بریم سوپری سر کوچه واست بخرم! بدو مامانی!
مهناز شونه به شونه ی من حرکت می کرد و پرسید:
- ماشین داری؟
- نه بابا ما مفلس بیچاره ها ماشینمون کجا بود؟
مهناز با تمسخر گفت:
- آخی. بیچاره ها! چقدر سختی می کشین و مزدا سه جدید سوارین!
اخمی کردم و گفتم:
- چرا می گی سوارین؟ ماشین منه ها!
مهناز گفت:
- خب حالا چرا خودت نیومدی؟
- با این حالم بابا نذاشت رانندگی کنم گفت یه دفعه تصادف می کنم.
مهناز با خنده گفت:
- راست می گه دیگه حتما دستتو فرو می کنی تو گوشت و از فرمون غافل می شی!
- زهر مار مسخره!
مهناز: حالا بیا با هم بریم.
- باشه. تو که می دونی من تعارف ندارم بیا بریم.
و بازوی مهنازو گرفتم و با هم از سالن بیرون رفتیم. بارون شدت گرفته بود و باد قطره هاشو مثل شلاق به زمین می زد. به وجد اومدم و گفتم:
- وای مهناز بیا یه خرده بدوییم.
و بدون اینکه به مهناز اجازه ی اعتراض بدم دستشو کشیدم و بدو رفتیم طرف پارکینگ. مثل بارون ندیده ها ورجه وورجه می کردم و می خندیدم. مهناز می خواست دعوام کنه ولی وقتی نگاش به صورت خندونم میافتاد ساکت می شد بالاخره طاقت نیورد و گفت:
- یهدا. چرا وقتی می خندی این قدر خوشگل می شی؟
ابروهامو بالا بردم و گفتم:
- آدم خوشگل همه جوره خوشگله!
مهناز رفت زیر سایبان پارکینگ و گفت:
- باز تو خود شیفتگی پیدا کردی بچه ننر؟!
واسش شکلک دراوردم و گفتم:
- با چی اومدی؟
مهناز دستاشو به سینه زد و گفت:
- با خر بابام!
نگامو به اطراف چرخوندم ولی کسی رو ندیدم که در شان خر بابای مهناز باشه!
- خب حالا چرا تشریف نمیاره؟
مهناز- کی؟
- آقا خره دیگه!
مهناز تکیشو از روی ماشین برداشت و به پشت سرم اشاره کرد:
- تشریف آوردن.
سرمو برگردوندم تا بتونم آقای خرو رویت کنم که دیدم به به یوسف داره میاد! دست مهنازو تو هوا گرفتم و با حرص گفتم:
- چه خر خوشتیپی هم دارین!
مهناز با شیطنت گفت:
- مرسی عزیزم! اتفاقا قصد فروش داریم! خریداری؟
- باید جوانب امرو بسنجم!
مهناز با خنده گفت:
- وقتی سنجشت تموم شد خبرم کن! بیچاره خیلی مشتاق فروخته شدنه!
- ا؟ چرا؟ خب همین جا کنار صاحباش بمونه دیگه!
مهناز: نمی شه دیگه بدجوری عاشق صاحب جدیدش شده!
فکر کنم کمی تا قسمت قابل توجهی سرخ شدم. خواستم جوابی واسه مهناز دست و پا کنم که یوسف از ماشین پیاده شد و همون طور که دستشو به در گرفته بود گفت:
- پس چرا نمیاین؟
نگاهی به ماشین آوانتای نوک مدادیش انداختم. رنگ لباس و ماشنش ست بود! واقعا که! مردم می رن با رنگ لباس زنشون ست می کنن این یا با رنگ چشماش ست می کنه یا ماشینش! از همون فاصله داد زدم:
- مزاحم نمی شیم.
با خودم فکر نکردم که بچه این که هنوز بهت تعارف نکرده که تو می گی مزاحم نمی شی! یوسف لبخند پهنی زد و گفت:
- خواهش می کنم بفرمایین تا سرما نخوردین!
مهناز زود به طرف ماشین رفت و تو صندلی عقب نشست و منم کنارش جا گرفتم. آهسته در گوشم گفت:
- یهدا فکر نمی کنی یوسف بدش اومده؟
فکم منقبض شد و گفتم:
- همش یه باره ماشین نیاوردم و ایشون منو می رسونه ها!
مهناز: نه منظورم این بود که انگار راننده مونه که هر دو تامون عقب نشستیم. آخه چرا نرفتی جلو؟!
یه دفعه بلند گفتم:
- جانم؟!
مهناز هیس بلندی گفت و یوسف از توی آینه نگاهی بهم انداخت. چشماش می خندید.
مهناز آروم نیشگونی از پام گرفت. منم بی جواب نذاشتم و در گوشش گفتم:
- پسر عمه ی جنابعالیه یا من که برم ور دلش بشینم؟!
مهناز با شیطنت نگاهی کرد و گفت:
- عاشق منه یا جنابعالی که من برم جلو بشینم؟
اروم پس گردنی بهش زدم و گفت:
- ای خاک تو سر خیال بافت کنن!
مهنازم آروم به گوشم زد که دادم بلند شد. درست همون گوشم بود که باید می رفتم به دکتر نشون می دادم. یوسف و مهناز دستپاچه پرسیدن:
- چی شد؟
ای تو روحت مهناز! اون از داداشمون اینم از دوستمون. خدایا مرسی که منو از دشمن بی نصیب کردی!




دلم واستون سوخت نخواستم چشم انتظار بمونین حالا که بهتون حال دادم هم توی این نظر سنجی شرکت کنین هم برین سری به این تاپیک بزنین و هرچی اون دل تنگتون میخواد بگین ... امتیاز و تشکر هم که دیگه جای خود داره
مرثیه ی عشق نقد و بررسی

ویرایش توسط _Azadeh_ : ۳۰ آذر ۱۳۹۲ در ساعت ۰۵:۲۷ بعد از ظهر
* ترنم بهار * آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# بلوط #, "ROZHAN", *emo girl*, *NaZ@NiN.B*, *paeizaan*, *parvaz*, *rainbow*, *_*aseman*_*, *ریحانه#, *ریما*, +Neda+, ...BaHaR..., 677389, abby7, abien, aflak, ahmadi_1362_2, aixi, albus severoos, alexiiiiiii, alikhademi, Altin ay, aminlily40, amirhosseinac, angel04, angelic, anita619, ankka, architect_shima, arghavan58, arman_iran, aroosak, asal naz, asal91, asalak 2, AsalBanu, asemane nili, atefeh_49, atish69, ava.n, aygeen, azar1, بــــانــــو, baran.amad, baran72, Barane Gham, barane khazan, behi_aquarius, Behnaz joon, behnazhmz, betiya, bikari, birdana2, blacksun, blub2000, boyrain, CAT-WOMAN, cole, dander1000atash, daneshmand, darya12, duste man, EasTern_Girl, eglantine-m96, ehsany, elahe70, elahegood, eli khatar, eli2, elmira.t, eti98, faezeh88, faghatdream, fanak, fantasy girl, farah2, farnaz21, fatima.h, fatima92, fereshth, fk-osh-d, frokni, ghazale49, ghazghaz, ghorob89, gili, gol e roz sefid, golchaghe, goldoone22, golgoli jaan, golnuosh, hala, hanie-ab, harimeshgh, helia m, hitana, hoda.4470, hoda_b, homa41, horin, HRad, iryane, jujuee, katy, khoshhal, kimia_13662000, kr@m.R@, Ladyk!n, latifa, leila93, leona, Lovely_girl, M&M_601, m.mahya, magenta, mahdiehhjz, mahdis23, maheasemun, MAHSA-O, mahsa.a, mahsa1490, mahsadina, mahsan70, mahsaok, mahtab10, mahtab888871, mansoure, many22, maral84, maryam56, maryam.mani, masin, mellina2000, melodina, meno, mina68, Misha73, mona_mnjs, montazere, motlagh, m_h_n, nafas44, Nafas_70, nana22, Nasim 77, nasrin22, nastaran76, nastaran_702, nedaj, nika21, nikaan, nini84, nlp16001, oldooz bala, OoPs, PAEEZ70, pariedarya, parmis86, pegah!, peymaneh, phare, pingo pingo, pink_daughter, polymehr, pr.delafrouz, Qeen, raha19, rahha, rain bow, ramid94, raynak, rezaeifz, Rha.sh, romina ab, roze_zard, rozita maryam, S@min, saaad, saba 68, sabouraneh, sabz_abi, saeedeh_n, saghi.m, sahel_m, samihastam, sanaz2000, sanaz_, sanjaghak_a, sara angel, sara parvizi, saratab, Sati_Faeze, sedena, Semin309, sepeedeh, sepide23, sepide90, serentipiti, setayesh1363, setayesh_p995, shaayan, shadan30000, sharafi, sharghi, shatot, sheida_953, shimaaaaa, shooma, sh_karan, sibsorkhhava, silverstar, sinsor, sirius, solin, some one, soode, sعسلs, T T--THR, T@r@neh*, taban_1352, tenten, tghyasfr, tina 1989, tinairn, titinaz, tondar1365, uomna, Ushya7, usui, vampire123, yalda1354, yas baran, yasi 72, yasi♥fabrik, yasnaa, zahra.h, Zahra_niki, zanbagh, Zarizar, zeinabjoon, zeinab_bl, zholi joon, ziglernata, zizijooon, ~ MisS Fati ~, ~*MONA*~, ~alone angel~, ~MAR MAR~, ~pArnYa~, ~Tulip~, آبجی نیلوفر, آذردخت, آرشا, اب و اتش, ابید, اتل و متل, ارامی, ارتمیس *, اسمون ابری, باران شکوفه, باران6, بازیگوش, بلور, بهارجون, تاراااا, ترنج خاتون, خوشگلم من, دلدار, رضاره, زرین دخت, سارا سامن, ساغر123, سافانا, ستاره بارون, ستاره.ث, سفید برفی, شادئ, طبیعت, علی رضاایران, فاطیما8, فرح77, فهیم 1, ققنوس98, لمیس20, لیلا931, ماری, ماچی, مهرناز69, مهستی, ناشناس58, نامی, نسترن123, نسيا, نصرا..., نگان, نیان, هادیانا, هانیه نیکو, هوفریا, وارش67, پارامیس, پرهامه, پونام, پیازچه, کمند, یغما, ღ ghazali ღ, ღ♥.U_and_Me.♥ღ
قدیمی ۱۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۲۳ بعد از ظهر   #48 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
* ترنم بهار * آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +125 امتیاز     
پیش فرض

یوسف برگشت و با چهره ای نگران پرسید:
- حالت خوبه؟ چیزیت شده؟
قشنگ می تونستم گرد شدن چشمای مهنازو حس کنم. نیمچه لبخندی زدم و گفتم:
- خوبم. بریم.
یوسف دقیق تر نگام کرد تا مطمئن بشه و بعد برگشت و ماشینو روشن کرد. کمی که دور شدیم مهناز روی صورتم زوم کرد و آهسته گفت:
- راستشو بگو. تا کجاها پیش رفتین؟
مثل مونگلا پرسیدم:
- کجا پیش رفتیم؟
مهناز انگار که داشت با خودش حرف می زنه نجوا کرد:
- خاک به سرم. بچه ی مردمو بی آبرو کردم! حالا جواب پدر و مادرشو چی بدم؟ چند بار بهت گفتم دختر. نرو کلاس ویولون. اما کو گوش شنوا؟ گوشت کر که بود بدترم شد!
- مهناز چی می گی واسه خودت؟ چرا اراجیف می بافی؟
مهناز: چی چیو اراجیف می بافی؟ اگه یه بلایی سر یوسف بیاد من خرخرتو می جوم. عمه نسرین این بچه رو به من سپرده.
به! ما رو باش! فکر کردیم داره واسه من دل می سوزونه که یوسف کاریم نکرده باشه اما زهی خیال باطل! رومو برگردوندم و تقریبا بلند گفتم:
- خیلی بیخودی مهناز.
بچه ها می دونستن که از این جور شوخیا به هیچ وجه خوشم نمیاد. البته خودم با بقیه تا دلم می خواد شوخی می کردم ولی کسی حق نداشت از گل نازک تر به من بگه ( عجب پر روییه!)
مهناز اون قدر بهم سیخونک زد و نازمو خرید که خر شدم و اشتی کردم. یوسف مقابل خونه ی مهناز توقف کرد و گفت:
- یهدا خانم اشکال نداره چند لحظه تشریف بیارین داخل؟ من با دایی کار دارم اگه ممکنه بیاین تو.
موافقت کردم و با مهناز داخل خونشون شدیم. مهناز یه داداش بزرگ تر از خودش داشت که توی نیویورک کامپیوتر می خوند و الان یه سالی می شد که اونجا بود. مهیار و مهناز اصلا شبیه هم نبودن. مهناز لاغر و استخونی ولی مهیار قد بلند و هیکلی بود. کلا خیلی خوشتیپ نبود ولی مثل مهناز به دل می نشست. اخلاقشم یه چیزی بین مامان و باباش بود. مامان مهناز پرستار بود و باباش متخصص قلب و عروق. مامانش خیلی زن خانوم و مهربونی بود. خیلی هم ساده بود. ولی باباش یه کمی مغرور بود و بی شک مهیار هم بیشتر روحیاتش به باباش رفته بود.
با آرزو خانوم مامان مهناز سلام و احوال پرسی کردم و باهاش دست دادم.
آرزو: خوبی یهدا جون؟ از این ورا. پس فاطمه جون کجان؟
- ممنون. ما که همیشه مزاحمتونیم. مامان خونه هستن من از دانشگاه دارم میام. داشتم می رفتم خونه که گفتم مزاحمتون بشم.
آرزو خانوم لبخند گرمشو به روم پاشید و گفت:
- مزاحم چیه عزیزم؟ من خیلی دلم برات تنگ شده بود. لطفا بیشتر با خانواده ات بهمون سر بزن.
همیشه عاشق این ابراز احساسات صادقانه ی آرزو خانوم بودم. مثل مهناز لاغر و استخونی بود و چهره ی دلنشینی داشت. اون قدر مهربون بود که بعضی وقتا دلم می خواست مریض بشم و اون پرستارم باشه.
اقا نوید پدر مهناز برای پیشواز اومده بود کنار ما و با یوسف سرگرم حرف زدن بود قد بلند و هیکلی درشت داشت و موهاش یکدست خاکستری بود. چهره اش خیلی مقتدرانه بود ولی گاهی وقتا اون قدر مهربون می شد که آدم تعجب می کرد کدوم یکی از این دو تا شخصیت اصلیشه. باهام احوالپرسی کرد و خوشامد گفت.
روی یکی از راحتیای هال نشستم و دستمو روی گوشم گذاشتم. بعضی وقتا دردشو فراموش می کردم ولی الان دیگه خیلی درد گرفته بود. بعد از اینکه پذیرایی شدیم آرزو خانوم از دانشگاه پرسید. کمی بعد انگار چیزی یادش اومده باشه بلند گفت:
- آهان راستی داشت یادم می رفت. مهناز دوستاتو واسه پنج شنبه دعوت کردی که؟
مهناز اخمی کرد و معترضانه گفت:
- اِ؟ مامان. چرا گفتی؟ می خواستم غافلگیرشون کنم.
آرزو خانم خنده ای کرد و گفت:
- پس زدم تو حالت اره؟
مهناز هنوز اخم رو صورتش بود:
- دقیقا.
من از این دو نفر پرسیدم:
- مگه پنج شنبه چه خبره؟
مهناز بی حوصله دستشو زیر چونه زد و گفت:
- من که دیگه اشتیاقمو از دست دادم. مامان خودت براشون بگو.
ایش چه بچه ی لوسیه این مهناز! آرزو خانم با شعف گفت:
- حالا که کسی به جز یهدا خبر نداره پس بذار بهش بگم بعد برو بقیه رو سورپریز کن.
مهناز کمی از شدت اخمش کاسته شد ولی هنوز دستش زیر چونه اش بود و حالتی قهر گونه داشت.
آرزو خانوم ادامه داد:
- چند وقت پیش واسه مهناز خواستگار اومده بود کیس مناسبی هم هست. از طرفی مهیار هم زنگ زده گفته می خواد واسه تعطیلات یه چند وقتی بیاد ایران. ما هم گفتیم واسه اینکه باب آشنایی بیشتر باز بشه یه مهمونی ترتیب بدیم هم به افتخار اومدن مهیار و هم برای آشنایی خانواده ها.
مطمئن بودم که فکم به سینه ام چسبیده! مهناز بیشعور خواستگار داشت و به ما هیچی نگفت؟ ای آب زیر کاه موزی! اون قدر به صورتش زل زدم تا بالاخره نگاه کوتاهی بهم کرد و براش یه خط و نشون کشیدم که فهمید از دست من در امان نیست! با ترس توی مبل جابه جا شد و آب دهنشو قورت داد. آرزو خانوم که داشت میوه پوست می کند گفت:
- یادم باشه امشب به مامانت اینا زنگ بزنم دعوتشون کنم
- نیازی نیست زحمت بکشین من خودم بهشون خبر می دم.
آرزو خانم: نه عزیزم. خودم می خوام بهشون بگم این طوری بهتره.
یه دفعه گوشم بدجور تیر کشید. نا خوداگاه دستم زیر مغنعه ام رفت و لاله ی گوشمو تو دستم فشردم. انگار با این کار دردشو تسکین می دادم ولی افاقه ای نکرد. دندونامو رو هم فشار دادم و تو دلم گفتم خدا کنه زودتر یوسف زودتر کارش تموم بشه می خوام برم دکتر.
یوسف با آقا نوید از اتاق خارج شدن در حالی که یه پرونده ی پزشکی دست یوسف بود. تا نگاه یوسف بهم افتاد، لبخندی که روی لبش بود ماسید و بلند گفت:
- یهدا چیزی شده؟
همه بهم نگاه کردن. آرزو خانوم سریع از جاش بلند شد و گفت:
- وای خدا مرگم بده چرا این قدر رنگت پریده عزیزم؟ حالت خوب نیست؟
دستمو روی گوشم برداشتم و گفتم:
- نه چیزی نیست. فقط
تا اومدم ادامه ی جملمو جور کنم، گوشم طوری تیر کشید که یه دفعه صدای آخم بلند شد. مهناز و آرزو خانوم به طرفم هجوم آوردن و با نگرانی سعی داشتن چیزی بهم بگن. ولی من حرفاشونو نصفه می فهمیدم. ترس از اینکه پرده ی گوشم راس راستی پاره بشه کل وجودمو پر کرد. دو تا دستامو روی سرم گذاشتم و به پایین خم شدم. نمی دونم چقدر گذشته بود که مهناز و آرزو خانوم منو کشون کشون به طرف ماشین یوسف بردن و یوسف تا من سوار شدم، بی معطلی به سمت اورژانس راه افتاد.





به به میبینم که همه با دو جلدی کردن کتاب موافقن !!!
اکشال نداره می خواستم دو جلدی بشه و اسم جلد دوم هم بزارم واهمه ی با تو نبودن تازه عکس روی جلدش رو هم درست کرده بودم ! حالا بیخیل می گنجونیم توی یه جلد ببینم اون موقع راضی میشین یا نه
بچه ها تو رو خدا دارم التماس می کنم عاجزانه (!) بهم روحیه بدین ... سلب روحیه نکنین ... یه سری هم به این تاپیک بزنین ... اصلا بد و بیراهم بگیم اشکال نداره فقط یه چیزی بگین لطـــــــــــفا!
مرثیه ی عشق نقد و بررسی

ویرایش توسط _Azadeh_ : ۳۰ آذر ۱۳۹۲ در ساعت ۰۵:۲۷ بعد از ظهر
* ترنم بهار * آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# بلوط #, "ROZHAN", *NaZ@NiN.B*, *paeizaan*, *parvaz*, *rainbow*, *_*aseman*_*, *ریحانه#, *ریما*, +Neda+, ...BaHaR..., 3pde193, 677389, abby7, abien, aflak, ahmadi_1362_2, aixi, albus severoos, alexiiiiiii, alikhademi, Altin ay, aminlily40, angel04, angelic, anita619, ankka, architect_shima, arghavan58, arman_iran, asal naz, asal91, asalak 2, AsalBanu, asemane nili, atefeh_49, atish69, ava.n, aygeen, azar1, بــــانــــو, baran.amad, baran72, Barane Gham, barane khazan, behi_aquarius, Behnaz joon, behnazhmz, bikari, birdana2, blub2000, boyrain, CAT-WOMAN, cole, dander1000atash, daneshmand, darya12, EasTern_Girl, eglantine-m96, ehsany, elahe70, elahegood, eli khatar, eli2, elmira.t, elmiraa_20, eti98, faezeh88, Fafa Oi, faghatdream, fantasy girl, farah2, farnaz21, fatima.h, fatima92, fereshth, fk-osh-d, frokni, ghazale49, ghazghaz, ghorob89, gili, gol e roz sefid, golchaghe, goldoone22, golgoli jaan, golnuosh, hala, hanie-ab, harimeshgh, havva7, helia m, hitana, hoda.4470, hoda_b, homa41, horin, hosin, HRad, iryane, jujuee, katy, khoshhal, kimia_13662000, Ladyk!n, latifa, leila93, Lovely_girl, M&M_601, m.mahya, magenta, mahdiehhjz, maheasemun, MAHSA-O, mahsa.a, mahsa1490, mahsadina, mahsan70, mahtab10, mahtab888871, mansoure, many22, maral84, maryam56, maryam.mani, masin, mellina2000, melodina, meno, Mina.LoveStar, mina68, mina7006, Misha73, misha_kavir, mojgan am, mona_mnjs, montazere, motlagh, m_h_n, nafas44, Nafas_70, nana22, Nasim 77, nasrin22, nastaran76, nastaran_702, nedaj, nika21, nlp16001, oldooz bala, OoPs, PAEEZ70, pariedarya, parmis86, pegah!, peymaneh, pingo pingo, pink_daughter, polymehr, pr.delafrouz, Qeen, raha19, rahha, rain bow, ramid94, rezaeifz, Rha.sh, romina ab, Roya_2010, roze_zard, rozita maryam, S@min, saaad, saba 68, sabz_abi, saeedeh_n, saghi.m, sahel_m, samihastam, sanaz2000, sanaz_, sara angel, sara parvizi, saratab, Sati_Faeze, sedena, Semin309, sepeedeh, sepide23, sepide90, serentipiti, setayesh1363, setayesh_p995, shaayan, shadan30000, sharafi, sharghi, shatot, sheida_953, shimaaaaa, shooma, sh_karan, sibsorkhhava, silverstar, sinsor, sirius, solin, some one, soode, sعسلs, T T--THR, T@r@neh*, taban_1352, TARANOMEMEHR, tenten, tghyasfr, tina 1989, tondar1365, uomna, Ushya7, usui, vampire123, yas baran, yasesefid, yasi 72, yasi70, yasi♥fabrik, yasnaa, zahra.h, Zahra_niki, zanbagh, zeinabjoon, zeinab_bl, zholi joon, ziglernata, ~ MisS Fati ~, ~*MONA*~, ~alone angel~, ~MAR MAR~, ~pArnYa~, ~Tulip~, آبجی نیلوفر, آذردخت, آرشا, اب و اتش, ابید, اتل و متل, ارامی, ارتمیس *, اسمون ابری, باران شکوفه, باران6, بازیگوش, بلور, بهارجون, تاراااا, ترنج خاتون, خانم فسقلی, خوشگلم من, دلدار, رضاره, زرین دخت, سارا سامن, ساراگل, ساغر123, سافانا, ستاره بارون, ستاره.ث, سفید برفی, شادئ, طبیعت, علی رضاایران, فاطیما8, فرازی, فرح77, فهیم 1, لمیس20, لیلا931, ماری, مهستی, ناشناس58, نامی, نسترن123, نسيا, نصرا..., نگان, نیان, هادیانا, هانیه نیکو, هوفریا, وارش67, پارامیس, پرهامه, پونام, پیازچه, کمند, یغما, ღ ghazali ღ, ღ♥.U_and_Me.♥ღ, •Tαгα•
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۲۱ بعد از ظهر   #49 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
* ترنم بهار * آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +121 امتیاز     
پیش فرض

دکتر پلاستیکو جلوی صورتم گرفته بود و گفت:
- بگیرش.
یه خرده به پلاستیک نگاه کردم و گفتم:
- چی کارش کنم آقای دکتر؟
دکتر بی حوصله گفت:
- گفتم بگیرش.
اروم پلاستیک کوچیکو از دستش گرفتم و زمزمه کردم:
- حالا چی کارش کنم؟
دکتر رفت طرف میزش و گفت:
- بنداز تو سطل اشغال نکنی تو گوشتا!
مرض! مرتیکه ننرِ بداخلاق! منتظر بودم تو بگی نکن منم بگم به روی دیده!
دکتر چند تا قطره برام نوشت و با جدیت گفت:
- دفعه ی دیگه از این بی احتیاطیا بکنی جدی جدی پرده ی گوشت پاره می شه. فهمیدی دختر؟
لحنش خیلی تحقیر کننده بود انگار من کلفت باباشم! برگه رو از دستش کشیدم و با بدخلقی گفتم:
- مطمئن باشین از قصد این بلا رو سر خودم نیوردم. خداحافظ.
تقریبا شوکه شده بود. انتظار نداشت با اون همه کولی بازی ای که اول دراوردم و بعد مثل مونگلا ازش پرسیدم پلاستیکو کجا بذارم، این جوری با غرور رفتار کنم. کمی سینه اش رو صاف کرد و گفت:
- می دونی که داروخونه کجاست؟
دیگه داشت روی سگمو بالا میاورد. این مرتیکه غلط کرده سر یه دقیقه باهام تو تو حرف می زنه. برگشتم و یه نگاه خیلی خفن بهش انداختم و وقتی فهمیدم اثر کرده از اتاق بیرون رفتم و در رو بهم کوبیدم. از هیچی توی این دنیا بیشتر از مسخره شدن وبی احترامی بدم نمیومد.
وقتی وارد سالن شدم، یوسف با نگرانی جلو اومد و تا اخمای تو هم و چشمای وحشتناکمو دید سنگ کپ کرد! حقم داشت چون بقیه هم بهم گفته بودن که هیچ وقت خشمناک به کسی خیره نشم ممکنه شلوارشو خیس کنه! با این فکر به خنده افتادم و پوزخند کمرنگی روی لبم نشست. یوسف محتاطانه پرسید:
- چیزی شده؟
به چشماش که نگرانی و ترس ازش می بارید نگاه کردم. یعنی من این قدر جذبه دارم که ازم می ترسه؟ جای ترس تو این چشما نیست. بعضی وقتا خیلی دلم می خواست ساعت ها بشینم و بدون اینکه کسی مزاحمم بشه تو چشماش زل بزنم. صدای زنگ موبایلم منو از توی فکر بیرون آورد. بابا بود:
- سلام دختر بابا خوبی؟ رفتی دکتر؟
- سلام آره بابا جون ممنون. الان تو اورژانسم.
بابا: می خوای بیام دنبالت؟ محیا اومده اینجاها.
هه! بابا رو! فکر کرده محیا بعد از عمری اومده خونه ما. نمی دونه صبحا که می ره سر کار، دخترش تو خونه ی ما پلاسه!
- نه بابایی خودم میام. دارم راه میفتم.
- باشه عزیزم. مواظب خودت باش.
- شما هم همینطور خداحافظ.
به یوسف نگاهی انداختم و با لبخند گفتم:
- ببخش که معطلت کردم.
یوسف اهی از سر آسودگی کشید و گفت:
- مثل اینکه بهتری نه؟
- اوهوم.
یوسف نفسشو با پوف بیرون داد و گفت:
- تقریبا داشتم می مردم.
با صدایی پر از تعجب پرسیدم:
- چرا؟
و خدا نکنه اش رو توی دلم گفتم.
یوسف نیم نگاهی بهم کرد و سرشو پایین انداخت و در حالی که به طرف ماشینش می رفت خیلی آروم گفت:
- دلواپست بودم.
صدای آرومش به گوشم خورد. چون تازه گوشمو شست و شو داده بودن کاملا پیام صداشو دریافت کردم و کیلو کیلو قند تو دلم آب شد! لبخند پهنی رو صورتم نشست و در جلو رو باز کردم. ماشینو روشن کرد و عینک افتابیشو زد. خیلی تابلو بود که می خواد کلاس بذاره چون تازه بارون بند اومده بود و اصلا خورشید تو آسمون نبود. حیف این چشا نیست که زیر عینک یه متری پنهون بشه؟! ( یکی این دخترو جمعش کنه!)
یوسف از اولی که توی ماشین نشست لام تا کام حرفی نزد. اوف این بچه چشه؟! انگار به عشق هزار ساله اش اعتراف کرده که این جوری قیافه می گیره! داشتم از سکوت خفقان اور ماشین دیوونه می شدم. بی اختیار دست بردم و دکمه ی پخشو فشار دادم. آهنگ ملایم ویولونی فضای ماشینو پر کرد. فورا شناختمش. همون قطعه ای بود که من به خاطرش حاضر شدم ویولون زدن رو یاد بگیرم. بعد از لختی سکوت، یوسف پرسید:
- قشنگه؟
می دونستم منظورش به آهنگه صادقانه جواب دادم:
- محشره.
یوسف با تعجب گفت:
- واقعا؟
- معلومه. من خیلی دوستش دارم.
یوسف: خب. نظرت راجع بهش چیه؟
- خیلی قشنگه. واقعا دارم از ته دل می گم من خیلی مشکل پسندم پس وقتی می گم چیزی قشنگه پس حتما بدون که عالیه.
یوسف اشکارا خوشحال شد و گفت:
- واقعا بهم دلگرمی دادی. این اولین کار من با ویولونه.
با تعجب پرسیدم:
- این آهنگو تو نوشتی؟
یوسف سرشو تکون داد و گفت:
- ممنونم که کارمو دوست داری یه هفته ی دیگه تو سالن ِ اجرا دارم.
نه بابا. نمی دونستم یوسف این قدر حالیشه! با کنجکاوی پرسیدم:
- از کی آهنگ می زنی؟
یوسف: خب، خیلی وقته. تا اونجایی که یادمه از هشت سالگی شروع کردم به گیتار زدن و توی ده سالگی هم ویولون بهش اضافه شد.
نا خوداگاه سوتی زدم و گفتم:
- خوش بحالت. پس با این حساب من هنوز هیچی بلد نیستم.
یوسف با اطمینان گفت:
- اولا که هیچ وقت برای یادگیری دیر نیست. درثانی، استعدادی که تو داری من مطمئنم که خیلی زود راه میفتی. پیشرفتت واقعا قابل تحسینه.
جلوی در خونه توقف کرد. خیلی دلم می خواست بیشتر کنارم باشه واسه همین فکر کردم و گفتم:
- امم چیزه.
یوسف عینکش رو برداشت و بهم زل زد. با این کارش حرفمو سخت تر کرد. به یقه ی لباسش خیره شدم و گفتم:
- جلسه ی پیش کلاسمون واسه امتحان من رفت. می شه امروز بیای باهام ویولون کار کنی؟
جوابی نشنیدم. وقتی نگاهمو بهش انداختم دیدم که با یه لبخندی که از سر رضایته بهم خیره شده. می دونستم الان هر دومون جو گرفته شدیم و نمی خوایم نگامونو بگیریم. آب دهنمو قورت دادم و با بیخیالی گفتم:
- البته اگر کار داری مزاحم نمی شم.
یوسف: نه نه. بریم.





دوستون ندارم
مرثیه ی عشق نقد و بررسی

ویرایش توسط _Azadeh_ : ۳۰ آذر ۱۳۹۲ در ساعت ۰۵:۲۸ بعد از ظهر
* ترنم بهار * آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# بلوط #, "ROZHAN", *NaZ@NiN.B*, *paeizaan*, *parvaz*, *rainbow*, *_*aseman*_*, *ریحانه#, *ریما*, +Neda+, ...BaHaR..., 3pde193, 677389, abby7, abien, aflak, ahmadi_1362_2, aixi, albus severoos, alexiiiiiii, alikhademi, aliya kaka, Altin ay, aminlily40, angel04, angelic, anita619, ankka, architect_shima, arghavan58, arman_iran, asal naz, asal91, asalak 2, asemane nili, atefeh_49, atish69, ava.n, aygeen, azar1, بــــانــــو, baran.amad, baran72, Barane Gham, barane khazan, behi_aquarius, Behnaz joon, behnazhmz, BehηaZ, bibi73, bikari, birdana2, blub2000, boyrain, CAT-WOMAN, cole, dander1000atash, daneshmand, darya12, duste man, EasTern_Girl, eglantine-m96, ehsany, elahe70, elahegood, eli khatar, eli2, elmira.t, eti98, faezeh88, Fafa Oi, faghatdream, fantasy girl, farah2, farnaz21, fatima.h, fatima92, fereshth, fk-osh-d, frokni, ghorob89, gili, gol e roz sefid, golchaghe, goldoone22, golgoli jaan, golnuosh, hala, hanie-ab, harimeshgh, havva7, helia m, hitana, hoda_b, homa41, horin, HRad, iryane, jujuee, katy, khoshhal, kimia_13662000, Ladyk!n, latifa, leila93, Lovely_girl, M&M_601, m.mahya, magenta, mahdiehhjz, maheasemun, MAHSA-O, mahsa.a, mahsa1490, mahsadina, mahsan70, mahshid-jon, mahtab10, mahtab888871, mansoure, many22, maral84, maryam56, maryam.mani, masin, mellina2000, melodina, meno, mesi, Mina.LoveStar, mini-phoenix, Misha73, misha_kavir, mk70, mona_mnjs, montazere, motlagh, m_h_n, nafas44, Nafas_70, nana22, narciss, Nasim 77, nasrin22, nastaran76, nastaran_702, nedaj, nika21, nlp16001, OoPs, PAEEZ70, pani jooni, pariedarya, parmis86, pegah!, peymaneh, phare, pingo pingo, pink_daughter, polymehr, pr.delafrouz, Qeen, raha16, raha19, rahha, rain bow, ramid94, rezaeifz, Rha.sh, romina ab, roze_zard, rozita maryam, S@min, saaad, saba 68, sabouraneh, sabz_abi, saeedeh_n, saghi.m, sahel_m, samihastam, sanaz sh, sanaz2000, sanaz_, sara parvizi, saratab, Sati_Faeze, savez, sedena, Semin309, sepeedeh, sepide23, sepide90, serentipiti, setayesh1363, setayesh_p995, shaayan, sharafi, sharghi, sheida_953, shimaaaaa, shooma, sh_karan, sibsorkhhava, silverstar, sinsor, sirius, solin, some one, soode, sعسلs, T@r@neh*, taban_1352, TARANOMEMEHR, tghyasfr, tina 1989, tina bigdeli, titinaz, tondar1365, uomna, Ushya7, usui, vampire123, yalda1354, yasesefid, yasi 72, yasi♥fabrik, yasnaa, zahra.h, Zahra_niki, zanbagh, zeinabjoon, zeinab_bl, ziglernata, zizijooon, Z_M267, ~ MisS Fati ~, ~*MONA*~, ~alone angel~, ~pArnYa~, ~Tulip~, آبجی نیلوفر, آذردخت, آرشا, اب و اتش, ابید, اتل و متل, ارامی, ارتمیس *, اسمون ابری, باران شکوفه, باران6, بازیگوش, بهارجون, ترنج خاتون, خانم فسقلی, خوشگلم من, دلدار, رضاره, زرین دخت, سارا سامن, ساراگل, ساغر123, سافانا, ستاره بارون, ستاره.ث, سفید برفی, شادئ, طبیعت, علی رضاایران, فاطیما8, فرح77, لمیس20, لیلا931, ماری, مهستی, ناشناس58, نامی, نسترن123, نسيا, نصرا..., نگان, نیان, هادیانا, هانیه نیکو, هوفریا, وارش67, پرهامه, پیازچه, کمند, یغما, ღ ghazali ღ, ღ♥.U_and_Me.♥ღ
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۰۸ بعد از ظهر   #50 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
* ترنم بهار * آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +127 امتیاز     
پیش فرض

با خوشحالی زنگو فشار دادم و در با صدای تیکی باز شد. اول به یوسف تعارف کردم و بعد پشت سرش راهی شدم. سر و صدای محیا و مامان میومد. تا در هالو باز کردم صدای محیا بلند شد:
- مامان این یهدا خله اومد!
لب پایینمو به دندان گرفتم و گفتم خدا کنه محیا زیاد چرت و پرت نگه الان آبروم می ره. دوباره صدای محیا از آشپزخونه بلند شد:
- هوی اونی، آنیوسیو. کِنچانا؟ ( سلام اجی. خوبی؟)
وای این یه قلمو کم داشتم حتما الان یوسف با خودش می گه اینجا تیمارستانه!
محیا دوباره گفت:
- می گم مامان حتما زده امتحانشو خراب کرده که بو توش درنمیاد.
تو دلم گفتم می دونی خدا من یه زری زدم بیا بیخیل شو! این تا پاک آبروی منو نبره ول کن نیست!
و بلندتر داد زد:
- باز چه گندی زدی به امتحانت؟! شماره ی یک یا دو؟! ای بابا. دختر چند بار بهت بگم قبل از امتحان برو دستشویی که رو برگه هر کاریو نکنی هان!؟
و در حالی که یه تیکه خیار سبز تو دهنش بود از آشپزخونه بیرون اومد. لباس بیرون تنش بود. معلوم بود که دیگه داره می ره. با دیدن یوسف، دهنش از جویدن باز موند! با صدای پر حرص من به خودش اومد:
- تشریف می برین دیگه؟
محیا با دهنی که نصفش از تعجب باز مونده بود و پر از خیار بود، نگاهشو از یوسف گرفت و به من چشم دوخت. من کارد می زدی خونم در نمیومد. محیا همون خیاری که خوب جویده نشده بود رو پایین فرستاد و با صدای خش داری سلام کرد:
- سلام آقا یوسف. خوبین؟ مامان خوبن؟ چه بی خبر تشریف آوردین. ببخشین من اطلاع نداشتم شما هستین وگرنه ...
با اومدن مامان حرف محیا نصفه موند. مامان با خوشرویی از یوسف استقبال کرد و گفت:
- بفرمایین بشینین الان به اکرم خانوم می گم چایی بیاره خدمتتون.
یوسف: نه زحمت نکشین.
مامان چادرشو صاف کرد و گفت:
- نه پسرم چه زحمتی. بفرمایین بشینین.
یوسف نگاهی بهم کرد و من گفتم:
- لطفا برو بالا الان خدمت می رسم.
یوسف سری تکون داد و با اجازه ای گفت و به طرف پله ها حرکت کرد. مامان و محیا که از رفتار من تعجب کرده بودن با رفتن یوسف پرسیدن:
- اینجا چه خبره؟
- سلامتی. من روزنامه ندارم.
محیا یه گاز به خیارش زد و گفت:
- زهر مار بی مزه.
با حزص نگاش کردم و گفتم:
- تو روت می شه تو چشای من نگاه کنی؟
محیا: چرا روم نشه؟ همش یه سوتی دادما. تو که خودت خدای سوتی ای! اینا که موردی نداره. پسر خوبیه به روت نمیاره. حالا واسه چی آوردیش خونه؟
- کلاس موسیقیم عقب افتاده بود اومده باهام کار کنه.
مامان: الان که سر ظهره.
- چی کارش کنم؟ بگم بره؟
مامان: نه بابا. ناهار که داریم دور هم می خوریم دیگه. محیا یه زنگ به عادل بزن بگو نره خونه بیاد اینجا.
محیا با خوشحالی گفت:
- ایول خدا عمر یوسف بده. اصلا حس ناهار درست کردن نداشتم.
نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:
- ساعت دوازده اس. حس هم داشتی نمی رسیدی درست کنی تنبل خانوم.
از پله ها بالا رفتم. یوسف همون جای قبلی روی مبل هال خصوصی نشسته بود و به نقاشی های روی دیوار نگاه می کرد. نقاشی اول یه پرتره از من توی کودکی بود که محیا از روی عکس دوران بچگیم کشیده بود. چند سالی بود که محیا نقاشی می کرد و واقعا کارش حرف نداشت. من توی اون عکس یازده ساله بودم و موهای بلندمو باز گذاشته بودم. یه لباس عروس هم تنم بود. فکر کنم عکسشو واسه عروسی دایی فواد گرفته بودم. دوباره به یوسف نگاه کردم. داشت نقاشی رو ارزیابی می کرد.
جلو رفتم و گفتم:
- چطوره؟
یوسف بی انکه نگاهشو از روی نقاشی بگیره گفت:
- خیلی خوشگله. چه چشایی داری یهدا.
سرخ شدم. منظورم عکس خودم نبود. منظورم کار نقاشی بود. خودمو جمع و جور کردم و کمی جدیت به صدام اضافه کردم:
- منظورم نقاشی بود.
یوسف دستپاچه از جاش بلند شد. انگار تازه منو دیده. سوالمو بی جواب گذاشت و در عوض پرسید:
- می خوای ویولون کار کنی یا گیتار؟
حرف قبلیشو فراموش کردم و گفتم:
- ویولون. بفرمایین الان میام.
زود به اتاقم رفتم و دست و رومو با آب و صابون حسابی شستم. مانتو شلوارمو گوشه ای پرت کردم و دستمو به کمد لباسام بردم. اصلا وقت برای انتخاب کردن نداشتم. یه تونیک نوک مدادی آستین بلند و شلوار خاکستری پاچه گشاد پوشیدم و شال نقره ایمو سر کردم. ویولونمو برداشتم و زدم بیرون.
یوسف داشت فنجون چاییشو به لبش نزدیک می کرد که با دیدن من دستش توی راه خشک شد و بهم زل زد. منم نگاهی به لباسام کردم و بعد به یوسف چشم دوختم. خیلی اتفاقی باهم ست شده بودیم. سرمو پایین انداختم و خودمو به اون راه زدم و رفتم پیشش. یادت باشه آقا یوسف امروز من چند بار به خاطر تو خودمو به نفهمی زدم!
یوسف دستاشو بهم مالید و گفت:
- خب، شروع کنیم؟
سرمو تکون دادم و اونم شروع کرد به توضیح دادن درباره ی آهنگ. نتی که به عنوان تمرین بهم داده بود رو جلوی خودش گذاشت و ویولونو تو دستش گرفت. چونشو روی بالشتک گذاشت با کمک شونه اش، جای ویولون رو توی دستش تنظیم کرد. ارشه رو روی سیم ها به حرکت در آورد و در حالی که می نواخت گفت:
- حواست به انگشتام باشه.
چشمامو به انگشتای دستش دوختم که خیلی ماهرانه روی سیم ها جا به جا می شد. بعد از اتمام کار گفت:
- حالا نوبت توئه.
ویولونو به دستم داد و منم مثل خودش سعی کردم درست نگهش دارم. دستم رو روی سیم ها گذاشتم و ارشه رو بالا بردم. هنوز خیلی نزده بودم که یوسف گفت:
- داری اشتباه پوزیسیون رو عوض می کنی. حواستو جمع کن.
با بیچارگی به یوسف نگاه کردم و گفتم:
- ببخشین ولی انگشت چهارمم واقعا ضعیفه. نمی تونم زیاد به کار بگیرمش.
یوسف: تکنیک خاصی نداره. تنها راه حلش اینه که زیاد تمرین کنی.
ارشه رو برداشتم و گفتم:
- ولی من نمی تونم توی خونه تمرین کنم.
یوسف: چرا؟ کسی با صداش اذیت می شه؟
- اونکه آره ولی من مشکلم فقط این نیست. کسی نیست که کمک حالم باشه. من نمی تونم رتیمو با حرکات ارشه هماهنگ کنم، انگشتام خیلی روی گریف هلالی نمی شینه و صدای ارشه ام هم واضح نیست و خیلی مشکلات دیگه. بعضی وقتا فکر می کنم بهتره بی خیالش بشم.
یوسف تکیشو از روی مبل برداشت و به طرف من خم شد. دستاشو تو هم قلاب کرد و گفت:
- من دلیل این همه نا امیدی رو نمی فهمم. چرا می خوای ازش دست بکشی؟ تو که هنوز اول راهی.
یه دفعه از دهنم پرید:
- خب، وقتی می بینم تو این قدر خوب می زنی، از خودم ناامید می شم. من هیچی بارم نیست.
یوسف با شنیدن حرفم چشماش گشاد شد و بعد از چند لحظه شروع کرد به خندیدن. میون خنده گفت:
- آخه اینم مشکله که واسه خودت می تراشی؟ تو می دونی که من چند ساله دارم ویولون می زنم؟ از ده سالگی تا حالا همش باهام بوده. بایدم عالی بزنم ولی تو هنوز یه ماه هم نشده که ویولون دستت گرفتی اونوقت می خوای مثل ویوالدی بزنی؟
و دوباره شروع کرد به خندیدن. خب راست می گفت دیگه. انگار من بچه هفتی بودم! یوسف بعد از مدتی، بلند شد و ازم خواست وایسم. بعد هم گفت:
- ویولونو تو دستت بگیر و همون نتو بزن.
دوباره ژست مناسبو گرفتم و ارشه رو حرکت دادم. این دفعه کامل هوش و حواسمو به انگشتام و ریتم آهنگ دادم. طول ارشه رو با آهنگ نتم تنظیم می کردم و تنها مشغله ی ذهنم، این بود که نتم رو عالی بزنم.
داشتم انگشتامو روی سیم جابه جا می کردم و نگام به ارشه بود که یه دفعه داغی یه چیزی رو روی دستم حس کردم. یوسف با یه دست ارنجمو گرفته بود و با دست دیگه اش انگشت کوچیکمو صاف روی سیم می ذاشت و اصلا حواسش به من نبود. ارشه از حرکت ایستاد و آهنگ قطع شد. یوسف هم همون طور که داشت جای انگشت منو روی سیم تثبیت می کرد، بهم نگاه کرد تا علت تموم شدن آهنگو بفهمه. بعد از چند لحظه تازه فهمید چی کار کرده. سریع دستشو عقب کشید و به انگشتم نگاه کرد و گفت:
- نباید ناخنت روی سیم قرار بگیره.
وقتی دید جوابی نمی دم نگاشو بالا آورد و بهم زل زد. انگار می خواست بی کلام عذر خواهی کنه ولی من اصلا ناراحت نشدم. نمی دونم چه مرگم شده بود. اگه هر کس دیگه ای غیراز یوسف به جاش بود، حتما یه کاری می کردم ولی الان ذهنم کار نمی کرد. هنوز به هم خیره بودیم ولی من خیلی زود عقلمو به کار گرفتم و به خودم نهیب زدم:
زهر مار چته تو دختر؟ انگار چی کارت کرده. اون به عنوان یه معلم خواسته بهت یاد بده که دستتو چطور بگیری. خودتو جمع کن بچه!
نفس عمیقی کشیدم و با بازیگری گفتم:
- چرا نباید ناخنم به سیم ها بخوره؟
یوسف انگار نشنید که چی پرسیدم. هنوز محو من بود. اسمشو صدا زدم و اون به خودش اومد و گفت:
- هان؟ چیزی گفتی؟
خودم هم تو وضعیت مناسبی نبودم. انگار قلبم واسه خودش ایروبیک می کرد از بس بالا و پایین می پرید! ولی با این حال دوباره سوالمو تکرار کردم. یوسف چند لحظه فکر کرد تا تونست جوابمو بده و بعد از این پلیور دودیشو برداشت و گفت:
- واسه امروز بسه. خسته شدی.
اصلا دلم نمی خواست که بره ولی صلاح بود که بیشتر اینجا نمونه. اصرار زیادی نکردم و یوسفو تا پایین همراهی کردم. اکرم خانوم و مامان داشتن میز رو می چیندن. مامان با دیدن ما با لبخند پرسید:
- کارتون تموم شد؟ می خواستم واسه ناهار صداتون کنم
یوسف زودتر از من گفت:
- نه نیازی به ناهار نیست فاطمه خانوم. دیگه من باید رفع زحمت کنم.
مامان اخم ظریفی کرد و پلیور یوسفو از دستش گرفت و به اکرم خانوم داد:
- شما شکم خالی هیچ جا نمی ری. باید دور هم یه لقمه غذا بخوریم الان علی و بقیه هم میان.
یوسف: اخه.
مامان: دیگه آخه و اما نداره پسرم
و رو به من گفت:
- یهدا جان مامان آقا یوسفو ببر تو سالن ازشون پذیرایی کن تا بقیه بیان واسه ناهار.
چشمی گفتم و یوسفو به طرف سالن هدایت کردم. یوسف روی مبل نشست و نفسشو با اه بیرون داد. داشتم براش میوه می چیدم که با شنیدن اهش گفتم:
- لابد خیلی خسته ات کردم. ببخشین.
یوسف صاف نشست و بشقابو از دستم گرفت و گفت:
- نه نه. اصلا این طوری نیست. من خواستم تو استراحت کنی.
لبخند بی جونی زدم. هر دومون می دونستیم چمونه ولی اعتراف کردن به وضع خرابمون، واسه هر دوتامون سخت بود.




پست امروز زیادتر از همیشه است .... پس امتیاز و تشکرتون هم باید بیشتر از همیشه باشه ها ... خب ؟؟؟
مرثیه ی عشق نقد و بررسی

ویرایش توسط _Azadeh_ : ۳۰ آذر ۱۳۹۲ در ساعت ۰۵:۲۸ بعد از ظهر
* ترنم بهار * آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# بلوط #, "ROZHAN", *donya*, *NaZ@NiN.B*, *paeizaan*, *parvaz*, *rainbow*, *_*aseman*_*, *ریحانه#, *ریما*, +Neda+, -دایان-, ...BaHaR..., 2KHTARE ABI, 3pde193, 677389, abby7, abien, aflak, ahmadi_1362_2, aixi, albus severoos, alexiiiiiii, alikhademi, Altin ay, aminlily40, angel04, angelic, anita619, ankka, Anolin, architect_shima, arghavan58, arman_iran, asal91, AsalBanu, aseman e abi, asemane nili, atefeh_49, atish69, ava.n, aygeen, azar1, بــــانــــو, baran.amad, baran72, Barane Gham, barane khazan, behi_aquarius, Behnaz joon, behnazhmz, BehηaZ, bibi73, bikari, birdana2, blacksun, blub2000, boyrain, cole, dander1000atash, daneshmand, darya12, duste man, EasTern_Girl, eglantine-m96, ehsany, elahe70, elahegood, eli khatar, eli2, elmira.t, eti98, faezeh88, faghatdream, fantasy girl, farah2, farnaz21, fatima.h, fatima92, fereshth, fk-osh-d, frokni, ghorob89, gili, gol e roz sefid, golchaghe, goldoone22, golgoli jaan, hala, hanie-ab, harimeshgh, havva7, helia m, hitana, hoda_b, homa41, horin, HRad, iryane, jujuee, katy, khoshhal, Ladyk!n, latifa, leila93, little princess, Lovely_girl, M&M_601, m.mahya, magenta, mahdiehhjz, maheasemun, MAHSA-O, mahsa.a, mahsa1490, mahsadina, mahsan70, mahshid-jon, mahtab10, mahtab888871, mansoure, many22, maral84, marmar70, maryam56, maryam.mani, masin, mellina2000, melodina, meno, Mina.LoveStar, mina68, mini-phoenix, Misha73, misha_kavir, mk70, mojgan am, mona_mnjs, montazere, motlagh, mozhmozh, m_h_n, nafas44, Nafas_70, nahayat007, nana22, Nasim 77, nasrin22, nastaran_702, nedaj, Niayesh- 74, nika21, nlp16001, OoPs, PAEEZ70, pariedarya, Parinaz Hakimi, parisajan, parmis86, pegah!, peymaneh, phare, pingo pingo, pink_daughter, pr.delafrouz, Qeen, raha16, rahha, rain bow, ramid94, rezaeifz, Rha.sh, romina ab, rozita maryam, saaad, saba 68, sabz_abi, saeedeh_n, saghi.m, sahel_m, samihastam, sanaz sh, sanaz2000, sanaz_, sara parvizi, saratab, sarsara, savez, sedena, Semin309, sepeedeh, sepide23, sepide90, serentipiti, setayesh1363, setayesh_p995, shaayan, sharafi, sharghi, sheida_953, shimaaaaa, shooma, sibsorkhhava, silverstar, sinsor, sirius, solin, some one, soode, sعسلs, T T--THR, T@r@neh*, TARANOMEMEHR, tghyasfr, tina 1989, tinairn, titinaz, tondar1365, uomna, Ushya7, usui, vampire123, yasesefid, yasi 72, yasi♥fabrik, yasnaa, zahra.h, zanbagh, zeinabjoon, zeinab_bl, ziglernata, zizijooon, Z_M267, ~ MisS Fati ~, ~*MONA*~, ~alone angel~, ~pArnYa~, ~Tulip~, آبجی نیلوفر, آذردخت, آرشا, آسوده, اب و اتش, ابید, اتل و متل, ارامی, ارتمیس *, اسمون ابری, باران شکوفه, باران6, بازیگوش, بهارجون, تاراااا, ترنج خاتون, خانم فسقلی, خوشگلم من, دلدار, رضاره, رهایش, زرین دخت, سارا سامن, ساراگل, ساغر123, سافانا, سامتانا, ستاره بارون, ستاره.ث, سفید برفی, شادئ, طبیعت, فاطیما8, فرح77, لمیس20, لیلا931, ماری, ناشناس58, نامی, نسترن123, نسيا, نصرا..., نگان, هادیانا, هانیه نیکو, هلیایی, هوفریا, وارش67, پارامیس, پرهامه, پیازچه, کمند, یغما, ღ ghazali ღ, ღ♥.U_and_Me.♥ღ
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
عشق, مرثیه, ی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
واهمه ی با تو نبودن (ادامه ی مرثیه ی عشق) | * ترنم بهار * کاربر انجمن | معرفي و نقد كتاب * ترنم بهار * نوشته کاربران سایت 975 ۱۷ بهمن ۱۳۹۲ ۰۵:۴۴ بعد از ظهر
دانلود رمان واهمه ی با تو نبودن (ادامه ی مرثیه ی عشق) | * ترنم بهار * کاربر انجمن honey_x رمان نوشته کاربران سایت 1 ۳۱ شهريور ۱۳۹۱ ۰۹:۵۹ بعد از ظهر
رمان واهمه ی با تو نبودن (ادامه ی مرثیه ی عشق) | * ترنم بهار * کاربر انجمن * ترنم بهار * رمان های کامل شده نوشته کاربران 193 ۳۱ مرداد ۱۳۹۱ ۰۸:۴۰ بعد از ظهر
دانلود رمان مرثیه ی عشق | ترنم بهار کاربر انجمن honey_x رمان نوشته کاربران سایت 2 ۱۰ خرداد ۱۳۹۱ ۰۱:۱۰ قبل از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۳:۵۷ قبل از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا