سلام دوستان . اين هم نظر سنجي مسابقه ي داستان نويسي با كلمه . كه اين دور دومش هست و موضوع داستان نويسي دور سوم تلويزيون بود |يعني موضوع همه ي داستان ها تلويزيون هست .| اول از همه بگم تبليغات تو پروفايل و خصوصي ممنوعه .... (مثل هميشه ) دوم اينكه كسي اشاره نكنه كه كدوم داستان براي كيه ! {وگرنه حذف مي شه} بعدش هم بياييد به داستان هاي دوستان راي بديد! خب زحمت كشيدند. از الان بگم نفر اول هر دور مي ره براي فاينال..... البته به نفر اول هر دور امتياز هم مي ديم .... به برندگان دو دور قبل تبريك مي گم
منتظر دور هاي بعد هم باشيد .... اسامي شركت كنندگان دور سوم :
baran.amad
sky-angle
بامزي
نازلي
tireys_77
raha_lucky
nazanin@
نظرسنجي چندگانه ست ...
سر آخر به همه خسته نباشيد مي گم . و اگر تايپيك پايين موند و من نيومدم لطفاً يكي شوت كنه ... درباره ي طولاني بودن داستان ها هم من به همه گفتم تا 40 خط ولي بعضي ها نتونستن كمتر بنويسند اينم داستان ها (به ترتيب اسامي نيست!) : داستان 1 : برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید
دوباره نگاهم به تلویزیون خرابی که از خونه بابا آورده بودیم، افتاد.چه زود این 9 سال گذشت! درست مثل برق و باد... بابام حتی زورش میومد این تلویزیون رو درست کنه!!! ناخداگاه یاد9سال پیش افتادم...
_ بابا اون فیش رو واسم وصل میکنی؟؟؟ میخوام با ویدیو کارتون ببینم.
در حالی که پکی محکم به سیگارش می زد بهم گفت:برو اون ور تا پرتت نکردم.
سرخورده و ناراحت برگشتم سمت تلویزیون می خواستم خودم این کار رو انجام بدم اما بلد نبودم.با خودم گفتم: بهتره اینه که اصلا کارتون نبینم و فیش اتصال رو برداشتم.داشتم وصل می کردم تا اینجا که درست بود. یه لحظه نفمیدم چی شد... پرت شدم عقب و تلویزیون با یه صدای بلند خاموش شد. بابام اومد سمتم باز یه پک محکم زد و کل دودشو تو صورتم خالی کرد.از شدت سرفه اشک تو چشمام جمع شده بود.آخه یه دختر 4 ساله چقدر ظرفیت داره؟؟؟به سمت اومد و می خواست منو بگیره که بایه جهش از دستش در رفتم. کل خونه رو دنبالم کرد به کنج دیوار رفتم و اونجا کز کردم. خیلی ترسیده بودم خیلی. سیگارشو آورد جلو تا بذاره رو پیشونیم. قبل از این که باپیشونیم برخورد کنه صدای مامانم رو شنیدم که داشت بابامو تهدید می کرد که بهم دست نزنه.مامانم خودشو بین من و بابام انداخت و نذاشت بابام بهم صدمه ای بزنه.بعدمامانم دست بابامو گرفت کشید تو اتاق واین فقط صدای گریه و داد و بی داد مامانم بودکه کل ساختمون رو فرا گرفته بود.
این تلویزیون هم نماد سرخوردگیمه هم باعث غرورم.خوشحالم که همچین مادر فداکاری دارم.اون با تمام وجودش منو دوست داشت و ازم مراقبت می کرد ولی پدرم همیشه باعث خجالتم بود. یه مرد بی کار و بی عار.خوشحالم که پدر و مادرم از هم جداشدن، هیچ وقت به خاطراین مسئله مادرم رو سرزنش نمی کنم. این سرنوشت من بوده و هیچکس مقصر نیست.
داستان 2 : برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید
سال ها که می گذرد، خاطرات از یاد که نمی روند هیچ و می شوند ملکه ذهن.
کودکی هایم گنگ و مه آلودند. فکر می کنم مال همه باید همین طور باشد. راستش یک جور خاطره مشترک از همه کودکی ها و گذشته ها.
از من اما یکیش شده ملکه و چسبیده یک جای ذهنم که زیادی دم دست است.
عمو منوچهر تلویزیون خریده بود. برمی گردد به چهل سال پیش. دختر خانه بودم و خواهرم رفته بود خانه بخت. و شوهرش چیزی خریده بود که به سببش من حالا شده بودم دختر خانه آن ها. هر روز خانه شان و هر دفعه به بهانه ای. که تمام بهانه هایم همان تلویزیون بود و دیدنش و آدم هایی که عمه جان ازشان می ترسید وبا چادر و رو گرفته می نشست مقابلشان. انگار که چشم داشته باشند و ما را ببینند. هرچند خود من هم تا مدت ها زیر لبی جواب سلام مجری برنامه کودک را می دادم، آخرمعلممان گفته بود جواب سلام واجب است.
این تمام شگفتی های ممکن برای خانواده ماو اهل محل بود. جعبه چهار گوش سیاه و سفیدی که از تویش یک دنیای دیگری باز می شدبرایمان. یک جورهایی همان آخرالزمان و چیزهای ناممکن و ... .
آن سال ها برای منِده دوازده ساله و هم محلی هامان، چه دختر و چه پسر، یک تلویزیونِ خانه خواهرم بود ویک مراد برقی و بعدازظهر های گرم تابستان.خسته از بازی های کودکانه مان و شکم سیراز غذاهای سبک و گاه حاضری، همه مان جمع می شدیم توی مهمان خانه و زل می زدیم بهتلویزیون. آماده تا خواهرم بیاید و روشنش کند و سریال مراد برقی هم شروع شود. تمام دل خوشی چند تا بچه مدرسه ای از تعطیلات تابستانه شان.
بعدازطهرها اگرشوهرخواهرم_که عمو صدایش می کردم_ خودش را می رساند، می نشست پا به پای ما و گاه ازآجیل عیدشان هم حتی برایمان می آورد و سهم هرکس را می ریخت کف دستش. این یعنی آنروز حتما کار و کاسبی خوب پیش رفته. و ما تا آخر سریال مجبور بودیم پوسته تخمه هارا از این دست به آن بکنیم و عرق کف دست هایمان را بگیریم تا برنامه تمام شود و ته مانده هاشان را بریزیم ته کوچه.
بعد از این همه سال و توی پنجاه سالگی و به طرزخوش بینانه ای نیمه عمر، مدام خاطرات آن روز ها و مراد برقی_که حالا حتی قیافه اش هم توی ذهنم نمانده_ و تمام آن لحظه های گرم تابستانی می آیند و می روند و جا خوش کرده اند توی ذهنم که دیگر حتی قد نمی دهد یادم بماند، عمو منوچهر چه سالی فوت کردو کی آن تلویزیون را فروخت و یکی دیگرش را خرید.
داستان 3: برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید
چند سالی می شد که زندگیم ازروال طبیعی خارج شده بود. مادرم اصرار میکرد که ازدواج کنم و من پشت گوش مینداختم. همه ی زندگیم شده بود کار. ولی مسیر زندگیم با یه اتفاق به ظاهر پیش پا افتاده تغییر کرد. اون روز از خواب که بیدار شدم مادرم و ندیدم. باز رفته بود خرید. صد بارگفته بودم آخه عزیز من واجبه با این پا درد بری خرید؟ مگه من مردم؟ کلافه مشغول خوردن صبحونه شدم که صدای زنگ در واحد باعث شد لقم مو بذارم رو میز. درو که باز کردم اولین چیزی که دیدم چهره ی دلنشین و البته ناشناس دختری بود.
– سلام ... ببخشید مزاحم شدم... راستش تلویزیون مون خراب شده نمایندگیش پایینه ، میشه زحمت بکشید ببریدش پایین؟ ما طبقه پنجم هستیم. با تعجب گفتم من ببرم؟ چرا خودشون نمیان؟ جواب داد: آخه ایشون خیلی سنشون بالاست. اولش خواستم قبول نکنم ولی بعد باخودم گفتم اشکال نداره. گناه داره به هر حال دختره دیگه. خلاصه همراهش بالا رفتم وتلویزیون و بلند کردم و پایین تحویل دادم. ولی در کمال تعجب دیدم که سن اون شخص آنقدر ها هم زیاد نبود. اهمیت ندادم و خواستم برگردم داخل که بهم گفت: ممنون کاوه خان. بازم تعجب کردم و پرسیدم چه جالب شما اسم منو می دونید در حالی که من تا به حال شما رو ندیده بودم... احساس کردم ناراحت شد چون با اخم گفت: بله ما چند هفته ای میشه که اومدیم اینجا... تو همین مدت هم مادرامون با هم صمیمی شدن الانم با هم رفتن خرید. با اجازه ای گفت و رفت بالا. در آخرین لحظه اسمشو پرسیدم که گفت: سمیه... دیگه قید خوردن صبحونه رو زدم و رفتم سرکار. غروب که برگشتم کلی از مادرم راجع به همسایه ی جدید پرسیدم ولی فکر کنم تابلو کردم چون مامان با لبخندی بهم گفت: نکنه دلت پیش دخــتر همــسایه گیر کرده؟ انکار کردم ولی به خودم که نمیتونستم دروغ بگم... حتی سر کارم مدام تو فکرش بودم. دو روزی ازاون اتفاق گذشت... البته تو این دو روز به اصرار مامان سمیه و مادرش تقریبا 24 ساعت برای دیدن سریال های مورد علاقشون خونه ی ما بودند. همین اومدنا و دیدن سریالا هم باعث شد من شناخت بیشتری نسبت به سمیه پیدا کنم و بیشتر بهش علاقمند بشم. روز سوم دیگه نتونستم طاقت بیارم و مادرم و کشوندم آشپزخونه آروم بهش گفتم. بعد از اینکه کلی بهم خندید گفت: خودم فهمیده بودم اما باید به زبون می آوردی. ازش خواستم همون لحظه باهاش صحبت کنه که قبول نکرد و ازم خواست صبر داشته باشم... وقتی مادرم بهم خبر داد که موافقت کردن نزدیک بود از خوشحالی بال در بیارم... همه چی سریع تر از اونی که فکرشو میکردم جور شد و ما رسما نامزد کردیم. جالبی قضیه اینجا بود که تا قبل از خرابی تلویزیون من اصلا سمیه رو نمیشناختم ولی تو فاصله ی تعمیرش ما نامزدم کردیم. روزی که قرار بود بریم تلویزیون و بگیریم فهمیدم که سمیه از خیلی قبل تر به من علاقه داشته و اون روز با نقشه ی قبلی از من خواسته که تلویزیون شون رو پایین ببرم.البته خودمم شک کرده بودمااااا ولی این حرفو که شنیدم تصمیم گرفتم همون لحظه یه تلویزیون جدید واسه سمیه اینا بگیرم و اون تلویزیون جادویی رو که باعث شد من چشمای کورمو باز کنم و سمیه رو ببینم، واسه اتاق خودم بردارم...
دیشب سومین سالگرد ازدواجمون بود. تو این مدت به معنای واقعی خوشبخت بودم. هنوز که هنوزه اون تلویزیون خاطره انگیزو تو اتاق خوابمون داریم با اینکه دیگه از کار افتاده شده ولی دیدن فیلم باهاش یه مزه ی دیگه میده. دیشب سمیه یرای هزارمین بار ازم پرسید: کاوه اگه فردا یه دختری بیاد دم در و ازت بخواد تلویزیون خونشون رو جابجا کنی قبول میکنی یا نه؟ منم برای هزارو یک مین بار جواب دادم نـــه... مگه دیوونم. همون یه بار برای تمام عمرم کافی بود...
داستان 4: برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید
درست نشد؟
جواب نداد.لبم را جویدم و به او نگاه کردم که داشت آن پشت یک کارهایی می کرد. اصلا انگار صدای من را نشنید. بلند تر گفتم: درست نشد؟
باز هم جوابی نداد. همیشه خدا همین طور بود.وقتی کله اش را توی کاری می کرد انگار گوش هایش کر می شد. لجم گرفته بود. نیم ساعت بود که دل و روده تلویزیون بدبخت را ریخته بود بیرون و معلوم نبود چکار دارد می کند.جرات هم نداشتم بگویم تو که وارد نیستی مجبوری. ولی خود می دانستم همیشه این حرف یک دعوای حسابی راه می اندازد. برای همین حرفم را قورت دادم و بی خیال شدم. این بار رفتم نزدیک تر و از بالای سرش نگاه کردم: بالاخره فهمیدی چشه؟
جوابش تنها یک هان سوالی بود و نه بیشتر. کفرم بالا آمد و برگشتم سراغ کار خودم. نمی دانم یک کلمه جواب دادن اینقدر سخت بود که نمی توانست دهنش راباز کند و بگوید. با حرص مشغول شستن ظرفها شدم.چند دقیقه بعد دیدم از پشت تلویزیون بیرون امد و کنترل را برداشت و مقابل تلویزیون ایستاد. من هم از همان پشت اپن کارمرا نیمه تمام رها کردم و امیدوارانه زل زدم به صفحه تلویزیون. آخر دلیلی نداشت که بی هوا خاموش شود. و بعد هم اصلا روشن نشود.داشت با دکمه های کنترل ور می رفت. ولی باز انگار خبری نبود. روشن نشد که نشد. من که ناامید شده بودم پوفی کردم و دوباره مشغول کارم شدم. هر کار کردم که نگویم نشد:
حالا برش داری ببریش نشون بدی چیزی ازت کم میاد؟
کنترل را روی لبش گذاشه بود و به صفحه تلویزیون زل زده بود در همان حال گفت: مگه خودم چمه؟
یک ساعت داری باهاش ور می ری هنوز نفهمیدی. پس دیگه هم نمی فهمی.
همه حرفها را در حالی که پشتم به او بود می گفتم. صدای حرص دارش راشنیدم که گفت:آره دیگه پول برات علف خرسه. بیخودی برم یه تعمیر کار بیارم یه دونه سیم وصل کنه به اندازه خون پدرشم پول بگیره.
ظرفی که دستم بود را ول کردم تویظرف شویی و برگشتم طرفش و گفتم: من چه ول خرجی کردم. حالا دو بار یه رادیو غراضه رودرست کردی یعنی همه چی بلدی؟
درحالی که باز هم داشت آن پشت با تلویزیون ور میرفت گفت:ول خرجی شاخ و دم که نداره. همین کارا اسمش میشه ولخرجی.
آره مدل به مدل لپ تاپ عوض کردن ولخرجی نیست ولی تعمیر کردن تلویزیون که تنها دلخوشی منه شد ولخرجی.
انگار از این حرف من داغ کرد. پیچ گوشتی را پرت کرد و گفت: نمی فهمی. عقلت نمی رسه لپ تاپ وسیله کارمه.
نتوانستم پوزخند نزنم: وسیله کار؟
عصبی امد طرفم و داد زد: اصلا نه خودم درستش می کنم نه تعمیر کار میارم.
منم مثل خودش داد زدم: به درک.
چرخید و رفت توی اتاقش. منم با حرص بقیه ظرف ها را شستم و اینقدر برای خودم نق نق کردم که احساس کردم سینه ام ورم کرده. از گوشه چشم به جسد تلویزون نگاه کردم. پشتش هنوز باز بود و اما و احشایش بیرون ریخته بود. می دانستم سر لج افتاده ولی خوب من هم دلم نمی خواست منتش را بکشم. خدا رو شکر کتاب خواندن را هم به اندازه دیدن برنامه های تلویزیون دوست داشتم. با اینکه معلوم نبود چند تا سریال را از دست می دهم ولی باز هم تصمیم گرفتم چیزی نگویم.
سه روز گذشته بود و نه تنها تلویزیون درست نشده بود بلکه ما هم با هم قهر کرده بودیم البته من چنین قصدی نداشتم ولی وقتی دیدم حسابی برایم باد کرده و بی اعتنایی می کند من هم جواب ندادم. گاهی وقت ها که بیکار میشد و معلوم بود دلش می خواهد تلویزیون باشد وتماشا کند می دیدم دوباره رفته دارد با سیم های پشتش ور می رود. من هم کلا سکوت کرده بودم. روز چهارم عصر بود که دیدم زنگ خانه را زد و گفت: یه چیزی سرت کن تعمیر کار آوردم.
رفتم سمت اتاق وهمانجا نشستم. معلوم نبود چه اتفاقی افتاده و کوتاه امده و می خواهد تلویزیون راتعمیر کند. می دانستم زیاد هم دلش برای من نسوخته برای این که حرفش را به کرسی بنشاند حاضر بود هر کاری بکند. کتابم را برداشتم و روی تخت لم دادم. در باز شد وسرش را کرد تو و گفت: چایی نداریم؟
چرا.
بلند شو بریز بیار برای این بنده خدا.
بعد هم رفت. انگار که با نوکرش حرف می زند. چادرم را سر کردم و رفتم توی آشپزخانه تعمیر کار داشت دل و روده تلویزون را بر می گرداند سر جایش. با خنده گفت:برای چی دیگه اینا رو ریختی بیرون.
آقا دست به سینه ایستاده و نگاهش می کرد. جوابی نداد. انگار که کسر شانش شده باشد. انگار مهندس الکترونیک بود و کسی به اطلاعاتش توهین کرده بود. مرد تعمیر کار پشت تلویزیون را بست و مشغول بررسی سیم هاشد. سینی چای را دادم دستش و همانجا ایستادم. داشت با سیم ور می رفت.بعد از چنددقیقه سیم را بالا آورد و گفت:
اشکال از اینجا بود. انگار زیر پایه صندلی چیزی بریده شده. و با دست محلی را نشان داد که از آنجا که من ایستاده بودم چیزی دیده نمیشد. تعمیر کار سیم را درست کرد و تلویزون روشن شد. داشت فوتبال پخش می کرد.
تعمیر کار که از در خارج میشد با لبخند گفت: قبل از باز کردن هر وسیله برقی اول سیم و دوشاخه رو چک کنین.
رویم را برگرداندم تا پوزخندم را نبیند
داستان 5: برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید
صبح با یک کابوس خیلی بد از خواب پریدم فکر کنم از ترسناکی خوابم بود که همتن طور که دراز کشیده بودم به گریه افتادم و نفهمیدم دوباره چه موقع خوابم برد. وقتی دوباره بیدار شدم ساعت 2 ظهر بود ارام از روی تخت پایین امدم و بلند شدم نسبت به صبح حال بهتری داشتم به سمت دستشویی به راه افتادم خواستم صورتم را اب بزنم ولی هر کاری کردم شیر اب باز نشد انگار دوباره سفت شده بود. از اب زدن صورتم بی خیال شدم و خود را در ایینه رو به رو نگاه کردم امروز چقد زیبا تر شده بودم در چشمانم برق عجیبی بود و صورتم کمی سفید تر شده بود ولی تقریبا رو به کبودی میزد که این را بخاطر خواب صبح دانستم . از دستشویی بیرون امدم و خود را روی مبل انداختم، تلویزیون را روشن کردم چندین شبکه مختلف را زدم ولی چیزی نمیداد به شبکه ای رسیدم که درحال گفتن اخبار بود چون مجبور بودم به اخبار نگاه کردم گوینده اخبار داشت از یک سانحه ی هوایی گزارش میداد _ امروز صبح یک اتفاق ناگوار خیلی از خانواده ها را عزادار کرد سقوط یک هواپیمای دارای 150 سرنشین و منفجر شدن ان باعث کشته شدن همه مسافران شد و هیچ کس از این واقعه جان سالم به در نبرد. تصاویری که نشان میداد برایم اشنا بود چقدر شبیه خواب صبحم بود با این تفاوت که من جزو همان مسافران بودم وای چه خواب وحشتناکی بود ولی چطور ممکن بود درست در ساعتی که من ان خواب را دیدم این اتفاق بیفتد؟ ناگهان در باز شده چندین نفر با گریه و شیون وارد خانه شدن از روی مبل برخاستم خوب که نگاه کرددم مادرم و بقیه افراد فامیل بودن . نمیدانستم چه شده و برای چه کس آن طور گریه میکردند. مادرم داشت خودش را با دست میزد و صورتش را چنگ می انداخت و دختران فامیل سعی میکردند با گرفتن دست هایش او را از این کار بازداند. جلو رفتم و پیش گوش یکی از دختر خاله هایم گفتم چه شده ولی دختر خالم سوال مرا بی جواب رها کرد و رفت تا برای مادرم اب قند بیاورد اخه مادرم خیلی زود قش میکرد. نمیدانستم از چه کس بپرسم ؟ بلاخره داد زدم و گفتم چییییییییییییی شدهههههههه؟؟؟ ولی باز هم جوابی نیامد ناگهان از پشت سرم صدایی امد و گفت :تو مردی اونا دارن به خاطر تو گریه میکنن سرمو برگردوندم دختر دایی مرحومم بود زهره که تازگیا بخاطر سکته قلبی فوت کرده بود از بودن در انجا و انکه من میدیدمش بسیار شکه شده بودم اما نمیدانم چرا قش نمیکردم وحشت بی امان در وجودم رخنه کرده بود اما از طرف دیگر صدای قرانی که در خانه گذاشته بودند بهم ارامش عجیبی میداد. او که فهمیده بود چه حالی دارم لبخندی زد و گفت: سلاح نیست بیشتر از این اینجا بمونی بهتره با هم بریم _ کجا؟ _ معلوم نیست تا چند روز دیگه معلوم میشه دستش را به سمتم دراز کرد لحظه ای مکث کردم به پشت سرم نگاه کردم مادرم همچنان درحال گریه کردن بود دلم به حالش سوخت _ زود باش نسترن باید بریم نفسی عمیق کشیدم و دستم را در دستانش نهادم و انچه باید میشد شد من رفتم این پایان زندگی من بود . خدایا مرا ببخش و بیامرز
داستان 6: برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید
شب شده بود و ماه دست هایش را به پرده ی اسمان دوخته بود و ستاره های نقره فام نگینهای دامن شب بودند.همه چیز درخشان بود ولی دریای دل او بسی ترایک شده بود او مستاهنگ سمفونی بی نت تقدیر وصال شده بود.قطره های درشت اشک در چشمانش بدجوری خودنماییمی کردند و از روی مژگانش لیز میخوردند و به روی گونه های سردش فرومی ریختند و درنهایت به پایانی تلخ می رسیدند.شاید این نمایشنامه ی زندگی که او بازیگرش بود برایش سنگین بود.نفس هایش بالا نمی امدند و او در تقلایی بس ناجوانمردانه دست و پا میزد دنیاش تیره و تاره شده بود به دیروزهایش که فکر می کرد گویی ته دلش را به آتش میکشیدند و شراره های اتش وجودش را می سوزاند.به سال پیش برگشت به روزی که دست به دست عشقش در خیابان ها قدم میزد بی هیچ دردی و اسوده از زندگی.خانواده اش او را منع کرده بودند ولی او از شراب عشق مست بود و نمی توانست دوری از عشقش را تحمل کند هردو از خانواده جدا شدند سنی نداشتند،می شود گفت هنوز بچه بودند ولی عشق...!
دردورترین نقطه ی شهر خانه ای بسیار کوچک اجاره کردند و با عشق و به قولی مطمئن،زندگیشان را شروع کردند.در اغاز هیچ نداشتند شاید کسی باور نکند که روی زمین سردپتویی که پاره شده بود می انداختند و میخوابیدند ولی دست هایشان در هم گره خورده بود و عشق گرما بخش شبهایشان بود.
همسرش نمی توانست به تنهایی زندگی رابچرخاند،او تصمیم گرفت که کار کند و خرج زندگی در اورد همسرش نمیخواست که دست های عشقش چروکیده و زخمی باشند ولی او خوشبختی را با تمام وجود می خواست از کارگری گرفته تا نگهداری بچه و اشپزی و...!همه و همه کارهایی بود که او کرد.سخت بود برای دختری که هیچگاه دست به سیاه و سپید نزده بود.ولی او از پسش بر آمد . همسرش هر شب برای دیدن اخبار به خانه ی یکی از دوستانش می رفت او تمام پول هایش را جمع کرد تاتلویزیونی بگیرد تا همسرش هر شب پیش او باشد.
مرد فروشنده با نگاهی پرسشگرگفت:تلویزیون سیاه و سفید؟؟
دختر با شرم و نگاهی گنگ گفت:بله اقا
با دستهایی لرزان تمام پولی را که کار کرده بود به فروشنده داد و تلویزیون را به خانه برد.
با شوق منتظر بود تا همسرش بیاید.او با گام هایی اهسته وارد خانه شد و وقتی تلویزیون را دید با کنجکاوی به دختر نگاهی انداخت ابتدا بسیار ناراحت شد که او تمام پولش را به تلویزیون داده است اما وقتی چشمان پر از عشق همسرش را دید پشمان شد و بااغوشی باز پذیرای او شد.
ماه ها می گذشت و هر روز آنها بیش از پیش عاشق هم میشدند گویی نخی جادویی این دو را بهم متصل کرده بود.
روزی دختر دلشوره ای دراعماق دلش احساس می کرد وقتی همسرش با اخمی عمیق وارد شد دلش گواهی بد میداد.
با لیوانی اب به پیشواز همسرش رفت اما نهایتش سیلی بود که به او نواخته شد.چشمان درشتش درشت تر از معمول شد و با دهانی باز تا خواست علت را بپرسد خود مردبا عصبانیت شروع کرد:
تو...تو ...تو یه احمقی که منو از خانوادم دور کردی تو منوگول زدی.تو اصلا منو دوست نداشتی و نداری . من که کاریت نداشتم تو تو یه ..احمق به تمام معنایی.
دختر متعجب مانده بود ایا این همسرش بود که چنین می گفت؟همسرش باغیظ تمام به طرف تلویزیون رفت و ان را برداشت و پرتابش کرد به سوی دیوار با شکستن تلویزون گویی قلب دختر هم هزار تیکه شد و به گوشه ای پخش شد.
مرد به سوی در خانه رفت و با انگشت به او اشاره کرد گفت:من برای همیشه از اینجا میرم هیچوقت هم بر نمیگردم تو یه خائنی....و رفت.
دختر یک ماه منتظر ماند فکر می کرد که همسرش باز میگردد اما باز نگشت بعد یک ماه که در نومیدی به سر می برد یکی از صاحب کارهایش به درخانه امد و همه چیز را گفت.او احساس عذاب وجدان گرفته بود از اینکه باعث از هم پاشیده شدن زندگی یکی به خاطر دل خودش شده بود ولی دیگر فایده ای نداشت همسر اوبرای همیشه از ایران رفته بود.
به جلوی اینه رفت بعد 40 روز هنوز شوهر عزیزش بازنکشته بود امیدی هم به برگشت نبود به چهره اش نگاهی انداخت دیگر از ان چشمهای شهلاو لپ های صورتی و چهره ی شاداب خبری نبود عکس شکسته ی دختری را میدید که تلویزونی زندگی اش را نابود کرده بود چقدر مضحک به نظر می آمد .
برای اخرین بار نگاهی به خود انداخت و با اطمینان بیشتری تیغ را روی رگهایش کشید....
داستان 7 : برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید
از اول پول هاشو شمرد.دقيقا 68 هزار تومن كم داشت...چشماشو بست و توي ذهنش حساب كرد...با لبخندي چشماشو باز كرد و گفت ،5 روز ،5 روز ديگه بايد كار كنم ...با خوشحالي همه پول هاشو جمع كرد و گذاشت توي پلاستيك سياه رنگي كه حاصل تلاش 5 ماه اش بود.صداي مامانش از توي حياط از توي تصورات اش بيرون كشيدش...
-امير ،مادر بيا ديگه شام يخ كرد.
پلاستيك رو سريع توي لوله بخاري متروكه اي كه سالها توي زير زمين ديگه استفاده اي نداشت ،گذاشت و پله هاي بلند زير زمين رو توي تاريكي شب دوتا يكي كرد وپا توي اتاق كوچيك باصفاشون گذاشت كه همه ي زندگي شون بود.فاطمه هنوز گوشه اتاق داشت مشق هاشو مي نوشت و سفره وسط اتاق پهن بودو مامان با دقت داشت غذا ها رو توي بشقاب تقسيم مي كرد.
با ورود امير مامان سرش و به سمت چرخوند و گفت : كجا بودي پسرم؟ توي زير زمين نرو مادر ،حاج آقا توكلي ناراحت مي شه ،يادته دفعه پيش همسايه كناري به خاطر اين كار دعوا كرد ،به هر حال خونشه ،اختيارشو داره امير حرفي نزد و به سمت كمد كهنه رفت تا لباس هاشو عوض كنه .فاطمه زير زيركي نگاهي به مامان كرد و وقتي ديد حواسش به تلويزيونه دويد سمت امير و اشاره كرد كه سرش رو پايين بياره تا موضوعي رو توي گوشش بگه .امير با اينكه فقط با فاطمه ي 7 ساله ،8 سال اختلاف سني داشت ولي فاطمه به زور تا كمرش مي رسيد.از شيطنت نگاه فاطمه ،امير لبخندي زد و سرش و خم كرد فاطمه با صداي آروم توي گوش فاطمه زمزمه كرد : داداشي ،امروز كه مامان حواسش به دوختن جيب شلوار بابا بود ،دويدم و يواشكي رفتم از پشت شيشه پنجره خونه همسايه ديدم كه رنگ لباس دوست آن شرلي زرد و رنگ موهاش قهوه اي ...امير خنده بلندي كرد كه توجه مامان رو به خودش جلب كرد .مامان با ناراحتي كه از توي صداش معلوم بود گفت : چند وقت بود كه اينقدر بلند نخنديده بودي .امير كه خيلي سر كيف بود ،دست فاطمه رو گرفت و سر سفره نشوند و گفت : به خاطر مامان گلم تا صبح مي خندم خوبه؟ مامان نگاه پر محبتي به هردوشون كرد و بشقاب هاي غذا رو جلوشون گذاشت و پرسيد : چرا لباس هاتو عوض نكردي ؟ جايي مي خواي بري؟امير همون طوري كه سعي مي كرد لقمه بزرگي رو كه توي دهنش گذاشته بود رو قورت بده به علامت مثبت سرش رو پايين آورد .فاطمه با همون لحن بچگانه اش گفت : مامان ،بابا امشب هم نمياد...مامان موهاي فاطمه رو از رو صورتش كنار زد و گفت : بخور مامان ، بابا ديگه الانا مياد..هنوز سفره شام جمع نشده بود كه امير تشكري زير لب كرد و خواست از سر سفره بلند شه كه مامان با حالت جدي بهش گفت :بشين امير...امير آروم نشست و با حالت تعجب به مامان خيره شد .نگاه مامان عوض شده بود ،سرش رو چند لحظه اي پايين انداخت و بعد آروم سرش و بالا گرفت و با لبخندي به فاطمه گفت كه چند دقيقه به حياط بره و وقتي دوتايي تنها شدند رو به امير كرد و گفت : وقتي بابات رو از سر كارش بيرون كردند ،اينقدر كه امشب ناراحت ام ،ناراحت نشده بود.خيلي وقته مي خوام باهات صحبت كنم .ديگه بزرگ شدي .معني خيلي چيزها رو مي فهمي ،چند وقته شبها دير ميايي،درس هات نسبت به پارسال افت كرده ،فكر نكن چون سرم به پاك كردن سبزي مردم گرمه ازت غافلم ،هم من مي دونم تو نمي ري كتابخونه هم خودت ،نمي پرسم كه چي كار داري مي كني،نميخوام كه فكر بدي كنم ولي ....مامان سكوت كرد و بعد از چند لحظه گفت : مي فهمي چي مي گم كه؟؟!امير كه تا اون لحظه سرش پايين بود ،سرش و بالا آورد و گفت : مي خوام برم پيش مهران ،اگه ميشه همين الان..مامان با تندي جواب داد : هنوز حرفم تموم نشده،امير با چشمهاي پر از غم به مامان خيره شد.چيزي كه طاقت مامان رو طاق مي كرد ..صداي مامان لرزيد و سرش رو پايين انداخت تا چشماي مردونه ي پسرش مانع از ادامه حرفش نشه : باعث سر افكندگي ام نشو ،بابات شماها رو به من سپرده ...امير بدون هيچ حرفي بلند شدو بيرون رفت ،هواي سرد زمستون كه به صورتش خورد راحت تر بغض اش رو قورت داد ،دستهاشو توي جيبش كرد و به سمت خونه مهران كه چند خونه باهاشون فاصله داشت به راه فتاد...
- من فقط نگران يه چيزم امير ...بابات...اون خيلي حساسه ،ناراحت نشه از كارت...
امير سكوت كرد و مهران ادامه داد: تو داري هر روز بعد از مدرسه 5 ساعت كار مي كني ،احساستو درك مي كنم ،ولي فكر مي كني ارزش حرفي رو كه امشب مامانت...
امير وسط حرف مهران پريد و گفت: اون شبي رو كه نقشه ام رو بهت گفتم يادته؟ ازم پرسيدي چرا ؟ من فقط بهت گفتم نپرس ،ولي الان مي خوام علتش رو بهت بگم ..شب قبل از اون شب كه اومدم پيشت اگه يادت باشه سوم مهر بود ،فاطمه چهار روز بود كه مدرسه مي رفت و هر روز با ذوق از مدرسه براي ماها تعريف مي كرد،تاريخ اش رو خوب يادمه چون بعد از اون ساعت به ساعتشو مي شمردم...اون شب سر سفره ميون پرحرفي هاي شيرينش به مامانم گفت : مامان ما كي تلويزيون رنگي مي خريم؟ آخه دوستام وقتي از صورت و رنگ لبس كارتون ها مي گن ،من نمي دونم چي بايد بگم..ديروز راضيه ...مامانم كه تا اون موقع بابام رو زير چشمي نگاه مي كرد پريد ميون حرف فاطمه با صداي بلند خنديد و گفت: به بابات نشون دادي سر مشق چي گرفتي؟ پاشو دفترت رو برو بيار ،پاشو دختر خوشگلم...
فاطمه خنديد و نديد ،مامانم سرش و پايين گرفت و نخواست ببينه ولي مهران من ديدم ،من عرق شرم بابام رو ديديم ،من وقتي سرش رو پايين گرفت رو ديديم ...اون شب بابام تا آخر شب حرفي نزد و از فردا شب ديگه سر شب خونه نيومد ،حالا فهميدي چرا بعد از مدرسه مي رم تراكت پخش مي كنم ،مي خوام اون تليزيون رنگي رو كه بهت نشون دادم خودم بخرم مهران ،مي خوام برق شادي چشم هاي فاطمه رو ببينم ...
مهران دستي به شونه رفيق اش زد و گفت : زود مرد شدي رفيق ،زود مرد شدي.....