ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان حلقه عشقم | بـــامـــزی کاربر انجمن - صفحه 3
تور


نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 3 از 15 نخستنخست 123456713 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 143
  1. Top | #21

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    630
    میانگین پست در روز
    0.41
    محل سکونت
    جایی بین زمین و آسمون
    تشکر از کاربر
    9,607
    تشکر شده 24,236 در 1,088 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    Thumbs down 19 ...

    بــــامــــزی و قــــولـــش بفرمایید قسمت 19 ...




    سلام کردم و نشستم پشت میز...
    محمدحسین: مرسی که اومدین.
    سری به نشونه ی خواهش می کنم تکون دادم.
    محمدحسین: چی میل دارید سفارش بدم؟
    - مرسی چیزی نمی خورم.
    محمدحسین: اینجوری که نمیشه. پس کیک و قهوه سفارش میدم...
    سفارشو که اوردن خودم سرحرفو باز کردم. چون اگه می خواستم منتظر بمونم اون اول صحبت کنه باید تا صبح صبر می کردم.
    - بفرمایید من گوش میدم.
    صداشو صاف کرد و گفت: میتونم باهاتون راحت باشم؟ منظورم اینه که اسمتونو جمع نبندم.
    – حتما... راحت باشید.
    محمدحسین: احساس کردم بابت اسمسا ناراحت شدی. درسته؟
    - دقیقا.
    محمدحسین: چرا؟
    - خب کارتون برام قابل درک نیست. اینم که الان اینجام برای اینه که بهتون بگم همینجا همه چیو تموم کنید. این یه احساس زودگذره. این ترمم مثل همه ی ترما تموم میشه و دیگه گذرمونم به هم نمیخوره. برای خودتون مشغله ی فکری درست نکنید.
    با خونسردی گفت: برای من تازه همه چی شروع شده. چرا باور نمی کنی که میگم دوست دارم.
    – یه سوال... شما چند سالتونه؟
    محمدحسین: چرا می پرسی؟
    - چون مطمئنم که از من کوچیکتری. خدا وکیلی چند سالته؟
    محمدحسین: بیست و دو.
    – بیا من سه سال ازت بزرگترم.
    محمدحسین: برام مهم نیست.
    – ولی برای من مهمه.
    محمدحسین: اینا همش بهانس. نکنه پای یکی دیگه درمیونه؟
    یه لحظه خواستم بهش بگم آره ولی پشیمون شدم و گفتم: نه. پای کسی در میون نیست.
    محمدحسین: پس حرف حسابت چیه؟ اگه نگران خانواده ی منی که اون حله.
    – من میگم نره تو میگی بدوش. من با خودت مشکل دارم.
    محمدحسین: چه مشکلی؟ من درسم سال دیگه تموم میشه. بعد از اونم می خوام تو شرکت بابام کار کنم. از لحاظ مالیم مشکلی ندارم.
    – مشکلت اینه که حرف منو متوجه نمیشی. من دارم از چیز دیگه ای حرف می زنم اونوقت تو... ببین آقای امجد بیا و همین جا تمومش کن.
    محمدحسین: نمی تونم... می خوام با خانوادم صحبت کنم.
    – چی؟ یعنی چی محمدحسین؟ چرا هر چی میگم تو باز حرف خودتو می زنی؟
    لبخندی روی لبش اومد و گفت: خوشحالم که اسممو از زبونت شنیدم.
    – ای خدا... بهتره یکم منطقی باشی آقای امجد. تو حالا حالاها جا داری واسه این تصمیما. از نظر من که بیست و دو سال سن، خیلی واسه این حرفا زوده. بذار همین رابطه ی دوستانه برامون بمونه. تو برای من مثل یه...
    نذاشت جملمو کامل کنم و با صدایی که بلند تر از حد معمول بود گفت: من نمی خوام برادرت باشم چرا متوجه نمیشی؟
    نگاهی به دور و برم انداختم و گفتم: چرا داد می زنی؟ من کی گفتم برادر؟ من خودم یه برادر دارم. نیازی به دومیش ندارم. نمی ذاری حرفمو بزنم که می خواستم بگم تو برای من مثل یه دوست می مونی تازه اون اگه این مسئله رو فراموش کنی اگه نه که هیچی. کیفمو برداشتم و بلند شدم.
    - دیگه هم باید برم.
    بلند شد و گفت: وایسا می رسونمت.
    – می خوام پیاده برم. فقط خواهش می کنم این مسئله رو فراموش کن.
    محمدحسین: من دست بر نمی دارم.
    – حرفاتو شنیدم جوابتم دادم. دیگه میل خودته. خداحافظ و به سرعت از کافی شاپ خارج شدم...
    انقدر ذهنم مشغول بود که نفهمیدم چقدر پیاده روی کردم، ولی به خودم که اومدم جلوی در خونمون بودم...


    ******


    با صدای سرفه های خودم از خواب پریدم. نگاه کردم ببینم تیام خوابه یا نه که خیالم راحت شد. خواب خواب بود. بی سر صدا رفتم آشپزخونه یه قرص آموکسی سیلین از تو یخچال بداشتم و با یه قلوپ آب خوردم. ساعتو نگاه کردم. شیش صبح بود. دیگه نتونستم بخوابم و در نهایت تا ساعت ده سر جام دراز کشیدمو بقیه ی رمان پلیسیمو خوندم. دیگه کم کم داشت گشنم می شد که بلند شدم و بعد از شستن دست و صورتم رفتم تو آشپزخونه.
    – سلام... دیشب که از صدای سرفه هام بیدار نشدین؟
    مامان: نه اصلا نشنیدم... ولی مریض شدیا. یه دکتر برو.
    – دکتر واسه چی؟ فقط گلوم درد می کنه. امروزم قرص بخورم دیگه حله. فردا خوب خوبم.
    مامان: آره. خداروشکر تو مثل آرتان و تیام بد مریض نیستی. بیا حالا صبحونه بخور حتما گشنته.
    – آره دستت درد نکنه. حسابی گشنمه.
    همینطور که دولپی لقمه هامو می خوردم از مامان پرسیدم: پس کو آقاجون و تیام؟
    مامان پشت چشمی نازک کرد و گفت: رفته خونه خانوم جانت. صبحی زنگ زد گفت هرمز حال ندارم. بیا پیشم. تیامم باهاش رفت.
    – خب حتما مریض شده دیگه. حالا تو چرا انقدر ناراحتی؟
    مامان: می تونست به تلفن خونه زنگ بزنه نه گوشی بابات. دروغ می گم؟ تازه نیم ساعت بعدش خودم زنگ زدم به هما احوال خانوم جان و بپرسم گفت: صبح که داشتم می رفتم سر کار حال خانوم جان خوب بود... اصلا حرف من اینه، خب اگه می خوای پسرتو تنها ببینی راست و حسینی بگو می خوام ببینمش دیگه. این کارا چیه آخه؟
    - ول کن مامان. چقدر مشکوکی. حتما بعدش حالش بد شده.
    مامان: خوبه خودت می دونی که دفعه ی پیشم همینی بود که من گفتم. حالا ول کن اینارو. تو چه خبر؟ از حامد بگو. به نتیجه رسیدین یا نه؟
    نفسمو با صدا بیرون دادمو گفتم: نه هنوز. هیچی اونجوری که دلم می خواد پیش نمیره. نمی دونم والا.
    مامان: توام که همش دنبال بهونه ای. این دیگه همه چی تمومه. تو دنبال چی هستی؟ بهتر از این سراغت نمیادا. حالا دیگه خوددانی.
    - چون پولداره و شغل خوبی داره که نمیشه گفت همه چی تمومه. مامان چقدر منو دست کم گرفتی. من هنوز درست و حسابی نشناختمش. خودشم پیش قدم نمیشه.
    مامان: اگه منتظری که همش اون تو همه چی پیش قدم شه که ول معطلی. یه ذره غرورتو بذار کنار.
    – واااا... من کجا مغرورم مامان.
    مامان: اگه مغرور نیستی برو خودت یه زنگ بهش بزن. امروز فردام دعوتش کن برای شام. چه اشکالی داره؟ همیشه که نباید اون زنگ بزنه.
    فهمیدم که مامان امروز یا از دنده ی چپ بلند شده یا به خاطر قضیه ی خانوم جان ناراحته. واسه همین چیزی نگفتم و به گفتن یه باشه اکتفا کردم. بعدم ظرفا رو شستم و رفتم تا به گفته ی مامان یه زنگ به حامد بزنم.

    – الو... سلام. خوبی؟
    حامد: سلام. تو خوبی؟ ببخشید من ده دقیقه دیگه کلاسم تموم میشه خودم زنگ می زنم.
    – باشه.
    ده دقیقه شد یه ربع ولی زنگ زد.
    – الو... نمی دونستم سر کلاسی.
    حامد: اشکال نداره. کاری داشتی؟ (چقدر خشک و سرده)
    – نه همینجوری زنگ زدم. خوبی؟
    حامد: مرسی. صدات گرفته نه؟
    - یه ذره گلوم درد می کنه.
    حامد: دکتر رفتی؟
    – نه.
    حامد: پس برو. ممکنه بدتر شه...
    زیاد از حرفش خوشم نیومد. (حالا انگار بهش گفتم بیا منو ببر دکتر)
    سر سنگین جواب دادم: دکتر لازم نیست.
    حامد: عصر میام دنبالت بریم بیرون.
    – برای این زنگ نزده بودم. فقط خواستم حالتو بپرسم. همین.
    حامد: نه خودم می خواستم بیام ببینمت. فقط میریم یکم می چرخیم. پس پنج و نیم منتظرم باش.
    – باشه. مزاحمت نمیشم خداحافظ.
    اینبار من فرصت جواب دادنو بهش ندادم و سریع قطع کردم.

    ******

    غروب اومد دنبالم. به خاطر اینکه ماه محرم بود فقط تو ماشین نشستیم و خیابونا رو بالا پایین کردیم. یه جورایی میشه گفت پیاده روی با ماشین. تو ماشینم از کار و زندگی و من چی دوست دارم، تو چی دوست داری حرف زدیم.
    جلوی خونه که خواست پیادم کنه بهش گفتم: بیا بریم داخل.
    حامد: مرسی مزاحمتون نمیشم (این مزاحمتون نمیشم یعنی اگه یه تعارف دیگه کنی اومدم)
    – تعارف می کنی؟ خب بیا دیگه.
    حامد: باشه. پس پیاده شو.
    زنگ و زدم. طبق معمول تیام اومد درو باز کرد.
    تیام: سلام آبجی تابان.
    – سلام عزیز دلم.
    حامد: سلام خانوم خشگله. خوبی؟
    تیام که تازه چشمش به حامد افتاده بود بعد از یه سلام بلند بدو بدو رفت تا به مامان اینا خبر بده که حامدم اومده.
    بعد از سلام و احوالپرسی حامد نشست تو هال کنار آقاجون و آرتان. منم رفتم آشپزخونه.
    – خوب شد مامان؟ بیا اینم از دعوت برای شام. دیدی من مغرور نیستم.
    مامان نگاه تندی بهم کرد و با صدای آرومی گفت: خیلی بچه ای تابان. گفتم امروز فردا دعوتش کن. تو عهد برداشتی همین امشب اوردیش. حالا دعوتش کردی اشکال نداره. قدمش سر چشم. ولی دختر تو عقلت نمی رسه قبلش باید به من خبر بدی؟ هان؟
    با چشای گرد شده پرسیدم: حالا مگه چی شده؟
    مامان: بابات امشب هوس اشکنه کرده بود. منم همینو درست کردم.
    – خب؟
    مامان: میگم چیزی نمی دونی همینه. این تا حالا خونه ی ما واسه شام نیومده. اونوقت بیام اشکنه بذارم جلوش؟
    - حالا فکر کردم چی شده؟ به خاطر غذا نیومده که. اومده شما رو ببینه. مگه چیه؟ اشکنس دیگه. اصلا بیخود می کنه نخوره.
    مامان: برو ببینم. هر چی بگم تو حرف خودتو می زنی. یه چایی بریز ببر تا من کتلت درست کنم.
    – باور کن نمی خواد.
    سری تکون داد و گفت: چاییو ببر.
    – پس وایسا اینو ببرم خودم الان میام درست می کنم.
    مامان: لازم نکرده. خودم درست می کنم.
    دیگه موندن بیشتر جایز نبود. سریع فنجونا رو پر کردم و رفتم تو هال. یکم نشستم پیششون. ولی دلم طاقت نیورد مامان و دست تنها بذارم. برا همین رفتم کمکش. بالاخره به هر ترتیبی بود شام طرفای ده و نیم حاضر شد. سفره رو تیام پهن کرد. منم کتلتا رو چیدم تو دیس. اطرافشم با نارنج و سبزی خوردن تزئین کردم و اوردم سر سفره.
    همین که نشستیم آقاجون رو به مامان گفت: ماهور خانوم پس این اشکنه ی ما چی شد؟ یادت رفت بیاریش؟
    مامان: گذاشتمش برای فردا.
    آقاجون: نه من الان هوس کردم. نمی تونم تا فردا صبر کنم. و خواست که بلند شه بره بیاره که گفتم: آقاجون شما بشینید الان میارم.
    آقاجون: دستت درد نکنه بابا.
    پنج دقیقه وایسادم تا گرم شه. بعد ریختم تو کاسه و اوردمش.
    حامد اولین نفری بود که عکس العمل نشون داد: به به... چقدر هوس اشکنه کرده بودم. چند سالی میشه که نخوردم. دستتون درد نکنه.
    یواشکی ابرویی واسه مامان انداختم که یعنی بفرما دیدی گفتم دوست داره. اونم لبخند کمرنگی زد و مشغول شد.
    اون شبم با تمام دردسراش تموم شد. فقط من از این متعجب بودم که چرا این حامد به من که میرسه خشک و سرد و تقریبا اخموئه ولی با بقیه یا حتی خونوادم در نهایت احترام رفتار میکنه. دوست داشتم برای این سوالم جوابی پیدا کنم ولی خستگی و خواب این اجازه رو بهم نداد و در نهایت خوابم برد...













    ویرایش توسط °•ღ بـــامـــزی ღ•° : 1390,12,20 در ساعت ساعت : 14:02

  2. 196 کاربر از پست °•ღ بـــامـــزی ღ•° تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , *banoo* , *RaHa2* , *yasaman* , *_*aseman*_* , *ریحانه# , +Lily , .MojGan. , .ZeinaB. , 0033 , 677389 , ahmadi_1362_2 , Aji_TanNaZ , Anahita.s , angel04 , ariana*dreams , asal-1412 , asal-661 , Asaljojo , assertive , atefeh_49 , ava.n , aygeen , azadehh , azp.m , b3666 , barin_s , baroonii25 , Behnaz joon , best g!rl...SH , bikari , birdana2 , blue69 , cole , ehsany , elahe70 , elenah , eng2day , epink , esfarzaneh , fa62 , fariba48 , fathemeh , fk-osh-d , gherti , ghorob89 , gili , Golden Eye , hala , hana_m , harimeshgh , hed2010 , hiva , homa41 , judy abbott , katy , khademre , kimia , kimia joon , kiumars , lake , lale joon , leila93 , leona , leyli70 , little princess , liuana , m0zhdeh , Mahdis @69 , MAHSA-O , mahsa.nadi , mahsadina , mahshid_3d , mahtab10 , mahya1995 , Man Utd 19 , mansoure , marale , maryam56 , maryam63279 , maryammmmmm6 , maryta , masin , matinmiw , mellina2000 , mfr60 , mindrella , minimona , minoo_kl , mishapasha , nafas44 , nasim1768 , nedaj , neg neg , nika21 , niyayeeeeeesh , nlp16001 , noooor , oldooz bala , PAEEZ70 , pariedarya , *Arefeh* , rahha , Randy Or , riitaa , rooya455 , roya1365 , roze_zard , saaad , saba 68 , sada , Saeideh_82 , saghar23 , Sahar.M , sanaz_ , sara1995 , sara2876 , sarax , Satiya , sazin513 , setayesh_p995 , Shaloliz , simaN , sogand1 , sogolmehrabon , sokot shab , somy_kh , Soogool , sorena joon , statistics , sαвα , tania_7 , tenten , Tifani Jon , tina 1989 , tondar1365 , UnKnOwN_Sh , yalda707 , yasamin_34 , yashm , yasi 72 , yasi 90 , yjdj , Z.BITA , zeinab75 , ziba111 , ziglernata , zina , Z_M267 , ~HaPPym00N~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , ×sepidar× , آستاره , آسوده , اب و اتش , ارشیا123 , ارمغان شادی , ایماز , ایناس68 , باران6 , برادپیت , بهارجون , توهم سبز** , خوشه گندم , رهایش , سارا سامن , سافانا , سبحی , فرازی , فرح77 , فرنوش72 , ققنوس98 , لعیا , لیلا931 , م.م.ر , م.نوری , ماه منیر , ماهی گلی , مهرناز69 , مهرورز , مهستی , مهشید7 , نسيا , نصرا... , نگان , نیان , نیکا83 , هانیه نیکو , وارش67 , پرهامه , پرواس , پونام , گل یاس , ܓܨ سارا ܓܨ

  3. Top | #22

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    630
    میانگین پست در روز
    0.41
    محل سکونت
    جایی بین زمین و آسمون
    تشکر از کاربر
    9,607
    تشکر شده 24,236 در 1,088 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    Question 20 ...

    سلام... خوبین؟ خوشین؟ ایشالا که باشین... مرسی که دنبال می کنید... از اینکه با مثبتا و تشکراتونم به من دلگرمی میدین ممنونم... راستی مرسی که تو نقدم شرکت می کنید. در مورد رفتار حامد گفته بودید... ببخشید که نمی تونم چیزی در موردش بگم... امیدوارم با خوندن ادامه ی داستان به جواب سوالاتون برسید...
    ...مرسی...
    ...بفرمایید...




    به اندازه ی کافی مراقب سر جلسه ی امتحان بود. منم ترجیح دادم دست از رژه رفتن بردارم و بشینم روی صندلی.
    هر چی نگاه می کردم محمدحسینو نمی دیدم. ولی احتمال می دادم تو یکی از کلاسا باشه. ذهنم درگیر تر از این حرفا بود که بگردم پیداش کنم.
    تو این سه، چهار هفته ای که گذشته بود اتفاق قابل توجهی نیفتاده بود. به رفتارای حامد عادت کرده بودم. نمیدونم بهانه میورد یا نه به گفته ی خودش به خاطر آخر ترم سرش شلوغ بود که تو این مدت سر جمع شاید پنج بار تو دانشگاه دیده بودمش. البته دروغ چرا یه بار دیگه هم دیده بودمش... عاشورا که ما مثل هر سال نذری داشتیم مامان یه قابلمه قیمه داد دستمو گفت ببرم واسه حامد. منم اول زنگ زدم خودش بیاد ببره ولی چون گوشیش خاموش بود مجبور شدم خودم براش ببرم به آپارتمانش. هنوزم به نتیجه ای که می خواستم نرسیده بودم. شایدم من خیلی عجول بودم چون هما می گفت اگه می خوای خوب بشناسیش باید صبور باشی. حتی ممکنه یه سالم طول بکشه.
    تنها اتفاقی که تو این مدت باعث خوشحالیم شده بود این بود که آقای مرندی، رئیس دانشگاه بهم گفت که با سربلندی از مرحله ی تدریس آزمایشی عبور کردم. به خاطر همینم قراردادم و تمدید کرد.
    با صدای مراقب که می گفت: بچه های زبان فقط یه ربع دیگه وقت دارید، از فکر حامد و قرار داد بیرون اومدم و نگاهی به ساعتم انداختم. (چه زود ساعت یک و نیم شد!... )
    خانوم حبیبی مسئول آموزش صدام کرد و گفت: خانم صدری یکی از بچه ها سوال داره. از سر جام پاشدم و رفتم جواب سوالشو دادم. سوالا رو تستی داده بودم که هم جواب دادن بهشون راحت تر باشه و هم تصحیحشون برای من ساده تر. دوباره رفتم نشستم روی صندلیم و ذهنم پرواز کرد یه جای دیگه... (پوفففف... هنوز واسه عروسی زهره لباسم نگرفتم. ولی خوبه تو این دو هفته که مونده تا ترم جدید می تونم برم بخرم. آره دیگه بهترین فرصته چون هفته ی بعدشم عروسیشه)
    با بلند شدن چند تا از بچه ها از سر جلسه به خودم اومدم. وقت تموم شده بود و بچه ها داشتن می رفتن.
    خانوم حببیبی اومد سمتم و گفت: اگه یه ربع صبر کنید من برگه ها رو مرتب می کنم و تحویلتون میدم. تشکری کردم و همراهش رفتم آموزش.
    یه ذره بیشتر از یه ربع منتظر شدم. ولی بالاخره با بسته ی برگه ها از دانشگاه بیرون اومدم و رفتم خونه.

    بعد از یه چرت نیم ساعته بعد از ناهار، بسته رو باز کردم و از اولین برگه شروع به تصحیح کردم. تقریبا هفت، هشتا رو که تموم کردم کنجکاو شدم برگه ی محمدحسین و ببینم. ولی هر چی گشتم پیداش نکردم. یه لحظه دلشوره گرفتم که نکنه گمش کرده باشم. ولی فقط یه لحظه بود چون من اصلا از جام تکون نخورده بودم. ساعتو نگاه کردم. چهار و بیست بود. می دونستم که دانشگاه بازه. چون رو برد دانشگاه دیده بودم که تا ساعت پنج هم امتحانه. سریع شماره ی دانشگاه و گرفتم و گفتم وصل کنن خانوم حببیبی.
    حبیبی: جانم خانوم صدری؟
    - سلام. خوب هستید؟ ببخشید یه مشکلی پیش اومده. من الان هر چی برگه هارو می بینم نمی تونم یکی از برگه هارو پیدا کنم. شما مطمئنید همه ی برگه ها رو بهم دادید؟
    حبیبی: بله. اجازه بدید لیست حضور غیابم چک کنم. گوشی...
    چند دقیقه ای منتظر موندم که دوباره صداشو شنیدم.
    حبیبی: الو خانوم صدری؟ درسته. حق با شماست. محمدحسین امجد امروز غیبت داشت.
    با صدای بلند گفتم: چـــی؟ غیبت؟
    چیزی نگفت. فکر کنم از صدای بلندم شوکه شد برای اینکه درستش کنم گفتم: ببخشید. یه لحظه صداتونو درست نشنیدم. گفتید غیبت داشت؟ حالا چی کار باید کرد؟
    حبیبی: خواهش می کنم. بله... جلوی اسمش امضا نخورده. پس نیومده. حتما می دونید دیگه... غیبت به منزله ی صفره.
    با گیجی گفتم: بله... می دونم... حیف شد. باشه. مرسی. ببخشید مزاحمتون شدم. خداحافظ.
    نمی دونم اصلا گذاشتم جواب خداحافظیمو بده یا نه فقط میدونم که سریع شماره ی محمد حسین و گرفتم.
    هنوز یه بوق کامل نخورده بود جواب داد: سلام. خوبی؟
    - چرا امروز نیومدی امتحان بدی؟
    با صدایی که رگ خنده توش داشت گفت: جواب سلام واجبه ها.
    – دارم میگم چرا نبودی اونوقت تو می خندی؟ فرض کن که گفتم علیک سلام. خب؟ حالا تو جواب منو بده.
    محمدحسین: نخونده بودم.
    – نخونده بودی که نخونده بودی. میومدی. من که سر کلاس گفته بودم امتحان تستیه. همش سی تا سوال بود. یعنی نمی تونستی ده تاشم جواب بدی؟ اصلا همینجوریم می زدی. من خودم درستشون می کردم با اون نمره ی ترجمه ها جمع می زدم. بالاخره قبول می شدی.
    محمدحسین: فدای مهربونیت بشم.
    – محمد حسین!؟... چی داری میگی؟ به جای اینکه ناراحت باشی که دوباره باید یه ترم دیگه این درس ساده رو بخونی این حرفا رو می زنی؟
    با خونسردی گفت: ناراحت چرا؟ اتفاقا خوشحالم هستم که دوباره می خوام این درس و بردارم. خصوصا اگه استادش تو باشی؟
    - چی؟ عمرا اگه اون کلاسو بردارم. پس از عمد نیومدی؟ ولی کور خوندی. اشتباه کردی آقا محمدحسین اشتباه.
    خندید.
    با حرص گفتم: باز که خندیدی؟ فهمیدی چی بهت گفتم؟
    محمدحسین: می دونی دانشگاه ما هر کم و کسری که داشته باشه این خوبیو داره. میدونی چیه؟ اینکه از دو سه هفته قبل از انتخاب واحد استادای ترم جدیدو مشخص می کنن. البته من اولش پرسیدم گفتن هنوز معلوم نیست. ولی چند روز پیش که دوباره رفتم آموزش گفتن زبان عمومی ترم بعدیم با استاد صدریه. یعنی شما. دوباره خندید.
    با تعجب گفتم: پس تو فکر همه چیو کردی؟!...
    محمدحسین: با اجازت.
    با خونسردی جواب دادم: کاری نداره که میرم میگم این ترم عمومی بر نمی دارم.
    با لحن حرص دربیاری گفت: آره این کارم میتونی بکنی. البته اگه با مرندی مشکل نداشته باشی. محض اطلاعت باید بگم میدونم که تازه قراردادتو تمدید کردی. فکر نمی کنم صورت خوشی داشته باشه که بخوای همین ترم اول رو حرفشون حرف بزنی. نه؟
    - اَه... از دست تو... قطع کردم.
    دیگه نمیشد... باید جریان حامد و بهش میگفتم.
    سریع یه اسمس فرستادم که یه ساعت دیگه همدیگرو تو همون کافی شاپ ببینیم.
    اونم به چند ثانیه نکشید که جواب داد: حتما... برای دیدن تو من همیشه آمادم.
    بقیه ی برگه هارو با اعصاب داغون تصحیح کردم.
    از بچگی که با دوستام معلم بازی می کردیم من عاشق این بودم که خودم معلم بشم و ازشون امتحان بگیرم. آخه تصحیح برگه هارو خیلی دوست داشتم. امروزم خیلی خوشحال بودم که می خوام این کارو انجام بدم ولی محمدحسین باعث شد کار مورد علاقم کوفتم بشه.

    *******

    یه لباس ساده پوشیدم و راه افتادم. همزمان با پیاده شدن من از تاکسی، اونم از ماشینش پیاده شد. چشممون به هم خورد. اون لبخند زد اما من بهش اخم کردم.
    در ورودیو باز کرد و نگهش داشت تا اول من برم داخل. یکی از میزای خالی و انتخاب کردم و نشستم.
    محمدحسین: خوبی؟
    چپ چپ نگاش کردم و گفتم: بهت گفتم بیا اینجا که با هم حرف بزنیم.
    محمدحسین: باشه... ولی بذار یه چیزی سفارش بدیم بعد. بستنی خوبه؟
    سرمو به معنی باشه تکون دادم.
    بعد از اینکه سفارشمونو اوردن گفت: خب؟ حالا بگو.
    – ببین محمدحسین، من باید یه چیزیو که اون دفعه نگفتم بهت بگم.
    پرید تو حرفم و گفت: اون روز که به اندازه ی کافی اما و اگر اوردی. منم که جوابتو دادم. بازم حرفی مونده مگه؟
    - اگه اجازه بدی می گم...


    کــــم بــــود؟؟؟
    ایشالا فردا بقیشو میذارم
    امروز خیلی خسته بودم







    ویرایش توسط °•ღ بـــامـــزی ღ•° : 1390,12,14 در ساعت ساعت : 18:55

  4. 187 کاربر از پست °•ღ بـــامـــزی ღ•° تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , !!S@D@F!! , *banoo* , *yasaman* , *_*aseman*_* , +Lily , .MojGan. , .ZeinaB. , 0033 , 677389 , ahmadi_1362_2 , Aji_TanNaZ , Anahita.s , angel04 , angur , architect_shima , ariana*dreams , asal-661 , Asaljojo , asmanisheytun , assertive , atefeh_49 , ava.n , aygeen , azadehh , b3666 , barin_s , baroonii25 , Behnaz joon , behnazhmz , best g!rl...SH , bikari , birdana2 , blue69 , cole , ehsany , elahe70 , elenah , eng2day , epink , esfarzaneh , fariba48 , fathemeh , fk-osh-d , gheisareh , gherti , ghorob89 , gili , gk13541351 , Golden Eye , hala , hana_m , harimeshgh , hiva , homa41 , judy abbott , katy , khademre , kimia , kimia joon , kiumars , lake , lale joon , leila93 , leona , leyli70 , liuana , m0zhdeh , Mahdis @69 , mahshid_3d , mahtab10 , mahya1995 , Man Utd 19 , mansoure , marale , mary341 , maryam56 , maryam63279 , maryta , matinmiw , mellina2000 , mfr60 , mindrella , minoo_kl , Misha73 , mishapasha , mojgan am , nafas44 , nasim1768 , nedaj , neg neg , nika21 , ninio , niyayeeeeeesh , nlp16001 , noooor , oldooz bala , PAEEZ70 , pariedarya , rahha , riitaa , rooya455 , roya1365 , roze_zard , saaad , sada , Saeideh_82 , saghar23 , Sahar.M , sanaz_ , sara1995 , sara2876 , sarax , Satiya , sazin513 , sefid65 , setayesh_p995 , Shaloliz , simaN , sladans , sokot shab , somy_kh , sorena joon , statistics , sαвα , tamin20 , tania_7 , tenten , Tifani Jon , tina 1989 , tondar1365 , UnKnOwN_Sh , yalda707 , yasamin_34 , yashm , yasi 72 , yasi 90 , yasnaa , yjdj , Z.BITA , zeinab75 , ziba111 , zina , ~HaPPym00N~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , ×sepidar× , آسوده , اب و اتش , ارشیا123 , ایماز , ایناس68 , باران6 , باسیلیسک , برادپیت , بهارجون , توهم سبز** , خوشه گندم , رهایش , سارا سامن , سبحی , طلوع عشق , فرازی , فرح77 , فرنوش72 , ققنوس98 , لعیا , لیلا931 , م.م.ر , م.نوری , ماه منیر , مهرناز69 , مهرورز , مهستی , مهشید7 , نسترن خانم , نسيا , نگان , نیان , نیکا83 , هانیه نیکو , ياابالفضل , پرهامه , پرواس , پونام , چلیپا , ܓܨ سارا ܓܨ

  5. Top | #23

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    630
    میانگین پست در روز
    0.41
    محل سکونت
    جایی بین زمین و آسمون
    تشکر از کاربر
    9,607
    تشکر شده 24,236 در 1,088 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    Thumbs up 21 ...

    ...سلاااااام...
    آخر قسمت قبلو که یادتونه؟ اینم ادامش...




    با حرکت پلکاش تشویقم کرد که حرفمو بزنم.
    – ببین محمدحسین من اون روز بهت نگفتم که... اوم... آب دهنمو قورت دادمو ادامه دادم: نگفتم که من دارم رو پیشنهاد یکی دیگه فکر می کنم.
    دستاشو از زیر چونش برداشت و کمی به جلو خم شد و گفت: یعنی چی؟ منظورتو متوجه نشدم.
    – گفتم که... یکی به من پیشنهاد آشنایی بیشتر داد و منم الان دارم روش فکر می کنم.
    خنده ی عصبی کرد و گفت: برای باز کردن من از سر خودت چه دروغایی تحویلم میدی!!!...
    – دروغ نیست عین حقیقته.
    محمدحسین: ولی من باور نمی کنم.
    – اون دیگه دست من نیست. فقط وظیفم بود اینو بهت بگم.
    محمدحسین: اگه داری راست می گی، بگو اون کیه؟
    - نمی شناسیش.
    دوباره خندید و گفت: می دونستم. چون اصلا وجود خارجی نداره. نقشت نگرفت. ولی مرسی از اینکه هوشیارم کردی. می دونی به اینش زیاد فکر نکرده بود که ممکنه در آینده همچین اتفاقی بیفته. حالا دیگه بیشتر تلاش می کنم.
    – محمدحسین چرا اینجوری می کنی آخه؟ نچ... خیله خب... بهت میگم. ولی قول بده جایی درز نکنه.
    آب دهنشو قورت داد و سری به نشونه ی باشه تکون داد.
    – آقای دانشورو که می شناسی؟
    محمدحسین: دانشور دیگه کیه؟
    - استاد دانشور دیگه. مدیر گروهتون.
    محمدحسین: خب؟
    - خب همونه دیگه.
    محمدحسین: دانشور؟ اون؟ نه اصلا باورم نمیشه.
    – چرا؟
    محمدحسین: خواهش می کنم با من شوخی نکن. اون که اصلا آدم نرمالی نیست.
    کنجکاو شدمو گفتم: چطور مگه؟ چقدر می شناسیش؟
    محمدحسین: خب زیاد نمیشناسمش. فقط یه بار باهاش کلاس برداشتم که اونم پشیمون شدم. یه آدم خشک و جدی و عصبی که به جز درس راجع به چیز دیگه ای حرف نمی زنه.
    – خب اینا که دلیل نمیشه.
    محمدحسین: شاید... ولی واقعا داری جدی میگی؟ می خوای باهاش ازدواج کنی؟
    - من همچین حرفی نزدم. گفتم فعلا داریم به قصد آشنایی پیش می ریم.
    محمدحسین: پس می تونم امیدوار باشم.
    – خواهش می کنم اینقدر منو تو منگنه نذار. چرا قبول نمی کنی؟ حتی اگه باهاش به جایی نرسمم نمی تونم با کسی که ازم کوچیکتره ازدواج کنم.
    محمدحسین: باشه اینقدر اینو تکرار نکن. بدم میاد.
    – خودت یه کاری می کنی که بگم. فقط خواهش می کنم از این جریان به کسی چیزی نگو. باشه؟ هیشکی خبر نداره. نمی خوام تو دانشگاه کسی چیزی بدونه.
    سرشو انداخت پایین و گفت: باشه.
    – ممنون. کیفمو برداشتم و با یه خداحافظی آروم از کنارش گذشتم ولی زمزمشو پشت سرم شنیدم: منو باش که وقتی گفتی بیام اینجا چه فکرایی پیش خودم نکردم...


    ******


    روزی که برگه ها رو به همراه نمره ها بردم دانشگاه خانوم حبیبی لیست کلاسای ترم جدیدمو بهم داد. البته لیست که نه همون دو تا کلاس زبان پیش و زبان عمومیو. زبان عمومیم همون یکشنبه ها بود. مطمئن شدم که روز انتخاب واحدم محمدحسین همین ساعتو بر می داره.

    *******

    نزدیکیای خونه بودم که تصمیم گرفتم حالا که بیرونم یه دفعه لباسمم بخرم که نره واسه دقیقه ی نود. اول خواستم زنگ بزنم زهره که اونم بیاد و نظر بده ولی با خودم گفتم شاید کار داشته باشه... بالاخره عروسیشون نزدیک بود.

    چند تا لباس پرو کردم ولی به دلم نشستن. یا خیلی باز بودن. یا تو تن من قشنگ نبودن. دیگه خسته شده بودم و می خواستم برم خونه که یه لباس کرم رنگ خشگل از اون سمت خیابون بهم چشمک زد. با اینکه داشتم از گشنگی می مردم ولی رفتم پروش کردم. خیلی ازش خوشم اومد. یه پیرهنی بود تا دو وجب پایین زانوم. بالا تنش دکلته بود ولی یه کت آستین کوتاهم بهش وصل بود تا لختی کمرو بپوشونه. ساده و شیک بود. منم رنگ مشکیشو برداشتم تا لاغرتر نشونم بده. البته با شنیدن قیمتش از زبون فروشنده چند تا فحش آبدار تو دلم به زهره دادم که اینهمه پول رو دستم گذاشت. (آخه چند تا جشن؟ یه بار نامزدی، یه بار جشن عقد، یه بار عروسی. فردای عروسیم که پاتختیه. مگه مردم رو گنج نشستن که برای هر کدوم از اینا یه دست لباس بگیرن؟) البته من نامزدیشو نرفته بودم. فقط عقد و حالا هم عروسی. قصدم نداشتم برای پاتختیش برم. می خواستم کادوشو که یه انگشتر بود همون روز عروسی بهش بدم. خیالم که از بابت خرید لباس راحت شد رفتم خونه و به خاطر گرسنگی زیادم دلی از عزا دراوردم.


    *******


    از دیدن محمدحسین سر کلاس زبان عمومی خیلی عصبانی شدم. ولی جز چش غره رفتن کاری نمی تونستم کنم. با اینکه براش توضیح داده بودم که ما هیچ رقمه به درد هم نمی خوریم ولی بازم دست بردار نبود. تصمیم داشتم زیاد کاری به کارش نداشته باشم چون کله خراب تر از این حرفا بود. بی توجه بهش رو به بچه ها خودمو معرفی کردم. با یه نگاه سطحی به کلاس متوجه شدم که میانگین سنی دانشجوهای این ترم نسبت به ترم قبل بیشتره. ولی هنوز برای نظر دادن زود بود. چون جلسه ی اول بود و مسلما خیلیا نمیومدن و چون هنوزم لیست کلاس آماده نبود بعد از اینکه یه توضیحی راجع به کارای این ترم دادم کلاسو تعطیل کردم.

    توی راهرو بودم که با صدای محمدحسین برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم.
    محمدحسین: دیدی حرف من شد؟
    - منظورت چیه؟
    محمدحسین: همین که گفتم این کلاس و تو بر می داری.
    – خب که چی؟ به ضرر خودت تموم شد. واقعا می ارزه یه کلاس و دوبار بخونی؟ اونم تو که زبانتم خوبه؟
    محمدحسین: آره. خیلیم می ارزه.
    – ولی فکر نمی کنم برات بصرفه.
    انگار که حالش گرفته باشه با لحن ناراحتی گفت: اونشو دیگه خودم تشخیص می دم.
    با پوزخندی گفت: پس این دانشور کجاست؟ نمی بینمش؟
    - هیس... محمدحسین؟ مگه قرار نشد...
    نذاشت حرفمو تموم کنم و گفت: ببخشید.
    دوباره با صدای آرومی گفت: واقعا پرسیدم. نیستش. مگه نمیاد دنبالت؟
    - مثل اینکه یکشنبه ها کلاس نداره.
    با نیشخند گفت: مثل اینکه؟ یعنی نمی دونی؟
    - چیو می خوای ثابت کنی؟ چرا همش با نیش و کنایه حرف میزنی؟
    محمدحسین: باور کن نمی خواستم ناراحتت کنم. درکم کن. وقتی فکر می کنم اگه یه ذره زودتر باهات حرف می زدم الان من جای اون بودم عصبانی میشم.
    – خواهش می کنم دیگه در موردش حرف نزنیم. اون دفعه هم گفتم حتی اگه تو زودترم اقدام کرده بودی جوابم همین بود که بهت گفتم.
    محمدحسین: خیله خب. بیا برسونمت.
    – مرسی. خودم می رم.
    محمدحسین: بیا دیگه. به عنوان یه دوستم قبولم نداری؟ خودت گفتیا...
    – بهت گفته بودم اصرارات منو یاد داداشم آرتان می ندازه؟ اونم مثل تو خیلی پیله می کنه. خندید و گفت: نمیدونم.
    – پس بریم. سوار که شدیم پنج دقیقه ای به سکوت گذشت. ولی یه دفعه بی مقدمه گفت: حتی اگـــه با دانشورم به نتیجه نرسی؟
    با اینکه سوالش یهویی بود ولی منظورشو فهمیدم و گفتم: آره. حتی اگه اون اتفاق بیفته. دلیلشم که قبلا بهت گفتم.
    محمدحسین: یعنی فقط به خاطر سن؟ انقدر مهمه؟
    - برای من خیلی مهمه که شوهر آیندم ازم بزرگتر باشه. محمدحسین تو سه سال از من کوچیکتری. میشه دیگه انقدر اصرار نکنی؟ باور کن خودمم دلم نمی خواد دلتو بشکنم.
    محمدحسین: ولی داری همین کارو می کنی.
    – خب اگه الان این کارو کنم بهتره. سه سال دیگه که به حرفم برسی دعا به جونمم می کنی که چرا قبول نکردم. بعدشم دقت کردی هرچی می گم راجع بهش صحبت نکن ولی این کارو می کنی؟ نذار این رابطه ی دوستیمون خراب بشه.
    محمدحسین: باشه. ببخشید. ولی دست خودم نیست.
    یه لحظه تصمیم گرفتم یه جوری، البته بدون اینکه اسم لاله رو ببرم بهش بگم که بهش علاقه داره. برای همین گفتم: به جای اینکه هی بیای به من اصرار کنی بهتره یه ذره چشاتو وا کنی و اطرافتو ببینی. شاید خیلیا دوست داشته باشن باهات ازدواج کنن.
    محمدحسین: چی شد؟ تو که می گفتی الان ازدواج واسه من زوده. باید بذارم چند سال دیگه. (چه خوب حرف خودمو به خودم تحویل داد)
    با من من گفتم: خب... خب... من... من که نگفتم بیا همین الان ازدواج کن. گفتم هستن کسایی که دوست داشته باشن.
    محمدحسین: آهان... اونوقت منظورت از خیلیا لاله اس دیگه؟
    (اِ!؟... از کجا فهمید؟ من که اسمی از لاله نبردم)
    محمدحسین: رنگت نپره... خودم می دونستم.
    – لاله؟ من کی گفتم لاله؟ من منظورم...
    محمدحسین: شاید از نظر تو بچه باشم ولی دیگه نه اونقدر که نفهمم. دیگه نمی تونستم خودمو بزنم به کوچه ی علی چپ.
    – می دونستی؟
    آهی کشید و گفت: آره. رفتارش خیلی ضایعس.
    – خوب نیست آدم در مورد کسی که دوسش داره اینجوری حرف بزنه.
    محمدحسین: چقدرم که خودت عمل می کنی؟
    - من کی به تو بی احترامی کردم؟
    محمدحسین: بیخیال... می دونی؟ خودم فهمیده بودم که لاله دوسم دارم ولی من کوچکترین علاقه ای بهش ندارم. آدم مگه چند بار عاشق میشه؟ یه بار واسه هفت پشتم بس بود. همینطور که من بهت قول دادم دیگه چیزی از خودمون نگم توام بهم قول بده چیزی از لاله بهم نگی.
    – باشه... قول...
    دیگه تا آخر مسیر حرفی بینمون رد و بدل نشد. اون رانندگی می کرد و احتمالا تو فکر بود. منم به لاله فکر می کردم. اینکه چقدر بدشانسه. کسی رو دوس داره که ذره ای بهش علاقه نداره. البته ناامید نشدم و تصمیم گرفتم چیزی به لاله نگم. چون امکان داشت زمان همه چی رو تغییر بده. بالاخره هیچ کس نمی تونست آینده رو پیش بینی کنه...




    احتمال زیاد یه قسمت دیگم امروز داریم






    ویرایش توسط °•ღ بـــامـــزی ღ•° : 1390,12,14 در ساعت ساعت : 18:57

  6. 188 کاربر از پست °•ღ بـــامـــزی ღ•° تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , !!S@D@F!! , # بلوط # , *banoo* , *RaHa2* , *yasaman* , *_*aseman*_* , +Lily , .MojGan. , .ZeinaB. , 0033 , 677389 , ahmadi_1362_2 , Aji_TanNaZ , Anahita.s , angel04 , angur , architect_shima , ariana*dreams , asal-1412 , asal-661 , Asaljojo , assertive , atefeh_49 , ava.n , aygeen , azadehh , barin_s , Behnaz joon , behnazhmz , best g!rl...SH , bikari , birdana2 , blue69 , cole , elahe70 , elenah , eng2day , epink , fa62 , fariba48 , fathemeh , fk-osh-d , gheisareh , gherti , ghorob89 , gili , Golden Eye , googoosh z , hala , hana_m , harimeshgh , hiva , judy abbott , katy , khademre , kimia , kimia joon , kiumars , lake , lale joon , leila93 , leona , leyli70 , little princess , liuana , m0zhdeh , Mahdis @69 , mahshid_3d , mahtab10 , mahya1995 , Man Utd 19 , mansoure , marale , mary341 , maryam56 , maryam63279 , maryammmmmm6 , maryta , matinmiw , mellina2000 , mfr60 , mindrella , minoo_kl , Misha73 , mishapasha , nafas44 , nana22 , nasim1768 , nedaj , neg neg , nika21 , ninio , nlp16001 , noooor , oldooz bala , ordibehesht91 , PAEEZ70 , pariedarya , rahha , Randy Or , riitaa , rooya455 , roya1365 , roze_zard , saaad , saba 68 , sada , Saeideh_82 , saghar23 , Sahar.M , sakera , sanaz_ , sara1995 , sara2876 , sarax , Satiya , sazin513 , sefid65 , setayesh_p995 , Shaloliz , simaN , sladans , sokot shab , somy_kh , statistics , sαвα , tenten , Tifani Jon , tina 1989 , tondar1365 , UnKnOwN_Sh , yalda707 , yasamin_34 , yashm , yasi 72 , yasi 90 , yjdj , Z.BITA , zeinab75 , ziba111 , zina , ~HaPPym00N~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , ×sepidar× , آستاره , اب و اتش , ارشیا123 , ایماز , ایناس68 , باران6 , باسیلیسک , برادپیت , بهارجون , توهم سبز** , خوشه گندم , رهایش , سارا سامن , شیربیشه , طلوع عشق , فانتین , فرح77 , فرنوش72 , ققنوس98 , لعیا , لیلا931 , م.م.ر , م.نوری , ماه منیر , مهرناز69 , مهرورز , مهستی , ميمو , نسيا , نگان , نیان , نیکا83 , هانیه نیکو , وارش67 , ياابالفضل , پرهامه , پرواس , پونام , چلیپا , گل یاس , ܓܨ سارا ܓܨ

  7. Top | #24

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    630
    میانگین پست در روز
    0.41
    محل سکونت
    جایی بین زمین و آسمون
    تشکر از کاربر
    9,607
    تشکر شده 24,236 در 1,088 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    Wink 22 ...





    حامد: عروسی کی هست حالا؟
    - تو اصلا به حرفام گوش می دی؟ دارم میگم عروسی دوستمه. اسمش زهره س.
    حامد: حتما باید بری؟
    - یعنی چی؟ عروسی دوستم نرم؟ حرفا می زنیا.
    حامد: آخه اون روز یه مهمونی دعوتیم.
    - مهمونی دعوتیم؟ کجا؟
    حامد: یکی از دوستای قدیمیم.
    – شما چقدر مهمونی می گیرید؟ خب چاره ای نیست دیگه. باید خودت بری. چون من نمی تونم عروسی بهترین دوستم نرم. می دونی از کی بهم گفته؟ قبل محرم.
    با حالت کلافه ای گفت: اونم نمیشه نریم چون منو تورو با هم دعوت کردن.
    – اَه... توام که به همه جریانو گفتی.
    فکر کنم بهش بر خورد چون خیلی سر سنگین گفت: من به کسی چیزی نگفتم. این دوستمم که میگم دعوتمون کرده تو مهمونی آرش بود. اونجا مارو دیده. حالام دعوتمون کرده.
    – خب باشه... بیا اول با هم بریم عروسی زهره. دو ساعت بشینیم بعد از اونور می ریم مهمونی دوستت.
    حامد: دیگه من برای چی بیام عروسی؟ من که کسیو نمی شناسم.
    – ببخشیدا منم اون دفعه کسیو نمی شناختم ولی باهات اومدم.
    حامد: منظورم این نبود. مگه نمیگی عروسیشون جداس؟ خب اونوقت من باید برم تو مردونه بشینم. کسی رو هم که نمیشناسم. اصلا پرسیدن تو چه نسبتی با عروس دوماد داری چی بگم؟
    دیدم داره درست میگه برای همین کوتاه اومدم و گفتم: آره. راست میگی.
    حامد: پس من پنج شنبه نه شب میام تالار دنبالت که از اون ور بریم.
    – باشه. آدرس تالارم اسمس می کنم.
    حامد: پس فعلا خداحافظ. کلاسم شروع شد.
    – خداحافظ...
    گوشیو گذاشتم و رفتم کمک مامان که مثل هر سال مشغول خونه تکونی عید بود. مشغول گردگیری کابینتا بودم که دوباره صدای تلفن بلند شد.
    تیام گوشیو برداشت و بعد از خوش و بش چند دقیقه ایش با شخص پشت خط از همون هال داد زد: آبجی تابان... خاله زهره س.
    بشقاب توی دستمو گذاشتم سر جاشو سریع رفتم تو هال.
    رو به تیام که هنوز داشت با زهره حرف میزد و ریز ریز می خندید گفتم: تیام، خاله زهره چی میگه؟
    گوشیو داد دستم و گفت: میگه خکشل خانوم ایشالا علوس شی.
    صورت نازشو بوسیدمو گفتم: فدای خنده های نخودیت بشم. نری تو آشپزخونه ها. پر از ظرف و ظروفه. برو بقیه نقاشیتو بکش.
    گوشیو گرفتم جلوی دهنم، ولی قبل از هر حرفی گفتم: زهره تو رو جانِ کی بگم آخه؟جان افشینت یا فاصله ی گوشیو از دهنت زیاد کن یا فکر کن داری با افشین صحبت می کنی. با اون صدا قشنگت که آرومه حرف بزن.
    جیغ زد: مسخره... می خوای بگی صدام خیلی بلنده؟
    از جیغش خندم گرفت و گفتم: دیگه واضح تر از این بگم؟
    زهره: تابان... اگه یه بار دیگه بگی صدام بلنده منم به تو میگم چاقالو... ببینم خوشت میاد.
    با حرص گفتم: یعنی اینجا بودی یه نشگون از بازوت می گرفتم که جاش کبود شه. اونوقت هم تو عروسی آبروت جلوی مادرشوهرت می رفت که چی شده بازوت کبوده هم می شدی یه عروس زشت.
    خندید.
    – نیشتو ببند. مثل اینکه خوشت اومد نه؟
    زهره: منحرف. از حرفت خندم گرفت. باشه دیگه بهت نمیگم چاقالو توام دیگه به من نمی گی صدات بلنده. نبینم پس فردا جلوی افشین بگیا. حتی به شوخی.
    – حرص نخور... خودش دو روز دیگه می فهمه.
    زهره: دیگه اون موقع خرم از پل گذشته.
    – ای خبیث... حالا چیکار داشتی زنگ زدی؟
    زهره: وای یادم اوردی دوباره استرس گرفتم. می خواستم بگم پس فردا باید باهام بیای آرایشگاها.
    – من که نمی خوام موهامو درست کنم. آرایشم خودم انجام میدم. مگه زهرا نمیاد با اون برو دیگه.
    زهره: چقدر بی معرفتی. چرا زهرا میاد ولی دوست دارم توام بیای. اذیت نکن دیگه... دلت میاد دوست نو عروستو تنها بذاری؟
    - عـُـــق... حالا چرا اینقدر خودتو لوس می کنی! اشتباه گرفتی عزیزم. من افشین نیستم.
    با لحن دلخوری گفت: بی مزه. بیا دیگه. اصلا اگه خواستی موهاتم درست کنی مهمون من.
    – اُه اُه... نمی خواد ولخرجی کنی. افشین جون ورشکست میشه. خیله خب میام. چی کار کنیم دیگه خراب رفیقیم.
    زهره: جبران می کنم تپلی... (بوق...بوق...بوق)
    فرصت اعتراض و بهم نداد. چون سریع قطع کرد.(دارم واست زهره خانوم. به من میگی تپلی؟)

    ******


    صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. بعد از اینکه یه صبحونه ی مختصر خوردم، کیفمو برداشتم و راه افتادم سمت آرایشگاه. زهره بهم گفته بود که وایسم تا خودشو افشین بیان دنبالم ولی من قبول نکرده بودم. شاید می خواستن از آخرین لحظه های دوران عقدشون لذت ببرن و من مسلما مزاحمشون بودم.

    توی آرایشگاه چشمم به اولین کسی که خورد، زهرا خواهر بزرگتر زهره بود. داشت با تلفن حرف می زد. بعد از سلام علیک سراغ زهره رو ازش گرفتم که گفت: دستت درد نکنه اومدی تابان جون. مام تازه رسیدیم. زهره م تو اتاق مخصوص عروسه.
    – خواهش می کنم بابا... وظیفم بود. پس من برم پیشش.
    زهرا: باشه. برو... من اینجا منتظرم بیان موهامو درست کنن.
    در زدم و داخل شدم. به خانوم آرایشگر سلام کردم و رفتم بالا سر زهره.
    – به به سلام عروس خانوم. چطوری؟
    زهره: سلام. چقدر دیر اومدی؟ ما نیم ساعته که اینجاییم.
    – کم خالی ببند همین الان زهرا رو دیدم گفت تازه رسیدین.
    خندید و گفت: آره شوخی کردم. مرسی اومدی.
    فریال خانوم که از آشناهای زهره بود رو به من گفت: خب خانوم خانوما اجازه میدی؟ اگه هم دوست داری میتونی همینجا بمونی.
    منم از خدا خواسته نشستم و مشغول صحبت شدیم...

    همین که فریال خانوم ریمل و برداشت تا آرایش چشم زهره رو انجام بده، از سر جام بلند شدم و رفتم طرف زهره. یه چشمک به فریال خانوم زدم. اول متوجه نشد و با تعجب نگام کرد ولی وقتی با چشم و ابرو به زهره اشاره کردم و با لب خونی بهش فهموندم که می خوام زهره رو اذیت کنم لبخندی بهم زد و سری تکون داد.
    با دو انگشت شست و سبابم بازوشو گرفتم و گفتم: حالا دیگه به من میگی تپل و تلفن و قطع می کنی آره؟ نشگونت بگیرم حالت جا بیاد؟
    با صدای جیغ جیغوش گفت: تابان تروخدا فشار نده. کبود میشه. من کی بهت گفتم تپل؟
    - انقدر جیغ و ویغ نکن. من که هنوز نشگون نگرفتم. حالا دیگه یادت نمیاد! باشه...
    زهره: تروخدا تابان... آبروم میره. باشه... ببخشید. باور کن دیگه نمیگم. قول میدم.
    – قول دادیا...
    زهزه: باشه... باشه... جون من ول کن.
    دستشو ول کردم و رو به فریال خانوم که لبخندی رو لبش بود گفتم: شما شاهدین. جلو شما گفت دیگه نمیگم و بی توجه به فحشایی که زهره بهم می داد رفتم و سر جام نشستم...


    وقتی زهره رو با آرایش و پوشش لباس عروس دیدم بی اختیار بغلش کرد و گفتم: وااااای... زهره به خدا ماه شدی. اینجاست که باید گفت کوفت آقا افشین بشه.
    لبخندی زد و در جوابم گفت: نگو تابان. استرس می گیرم. حالا واقعا قشنگ شدم؟
    – به جون خودم، خیلی خشگل شدی. این شینیون شلوغ پلوغ خیلی بهت میاد.
    با صدای فریال خانوم که گفت: زهره جان شوهرت اومد به خودمون اومدیم.
    - برو دیگه اومد. تو تالار می بینمت.
    زهره: بیا توام بریم دیگه.
    – چی می گی هی منو مثل نخودی دنبال خودت می کشونی. برو من خودم میرم.
    زهره: باشه پس منتظرتم. حیف شد اگه مامان باباتو بچه هام میومدن خیلی خوب می شد.
    – گفتم بهت که آرتان چند روزیه که رو مود درس خوندنه. مامان و آقاجونم که امشب جایی دعوتن. تیامم، خب باهاشون میره دیگه. میمونه خودم که میام. حالام برو دیگه. بابا بنده خدا نیم ساعته منتظره تو راهرو.
    یه بار دیگه بغلش کردمو هلش دادم سمت راهرو و درو بستم. خودمم بعد از چند دقیقه که از رفتنشون مطمئن شدم مانتومو پوشیدمو بعد از خداحافظی با فریال خانوم که اصرار داشت موهامو اتو مو بکشه ولی قبول نکردم از آرایشگاه بیرون اومدم و برگشتم خونه...










    ویرایش توسط °•ღ بـــامـــزی ღ•° : 1390,12,14 در ساعت ساعت : 18:58

  8. 184 کاربر از پست °•ღ بـــامـــزی ღ•° تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , !!S@D@F!! , # بلوط # , *banoo* , *yasaman* , *_*aseman*_* , *ریحانه# , +Lily , .MojGan. , .ZeinaB. , 0033 , 677389 , ahmadi_1362_2 , Aji_TanNaZ , Anahita.s , angel04 , angur , architect_shima , ariana*dreams , asal-1412 , asal-661 , Asaljojo , asmanisheytun , assertive , atefeh_49 , ava.n , aygeen , azadehh , azita_esy , barin_s , baroonii25 , Behnaz joon , behnazhmz , best g!rl...SH , bikari , birdana2 , blue69 , cole , elahe70 , elenah , eng2day , epink , fa62 , fariba48 , fathemeh , fk-osh-d , gheisareh , gherti , ghorob89 , gili , gk13541351 , Golden Eye , googoosh z , hala , hana_m , harimeshgh , hiva , judy abbott , katy , kimia , kimia joon , kiumars , lake , lale joon , leila93 , leona , little princess , m0zhdeh , Mahdis @69 , mahshid_3d , mahtab10 , mahya1995 , Man Utd 19 , mansoure , marale , maryam56 , maryam63279 , maryammmmmm6 , matinmiw , mellina2000 , mfr60 , mindrella , minoo_kl , Misha73 , mishapasha , nafas44 , nasim1768 , nedaj , neg neg , nika21 , ninio , niyayeeeeeesh , nlp16001 , noooor , oldooz bala , ordibehesht91 , PAEEZ70 , pariedarya , *Arefeh* , rahha , Randy Or , riitaa , rooya455 , roya1365 , roze_zard , saaad , saegheh , Saeideh_82 , Sahar.M , sakera , sanaz_ , sara1995 , sarax , Satiya , sazin513 , sefid65 , setayesh_p995 , Shaloliz , sheida_953 , simaN , sladans , sokot shab , somy_kh , sorena joon , statistics , sαвα , tenten , Tifani Jon , tina 1989 , tondar1365 , UnKnOwN_Sh , yalda707 , yasamin_34 , yashm , yasi 72 , yasi 90 , yjdj , Z.BITA , zeinab75 , ziba111 , zina , ~HaPPym00N~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , ×sepidar× , آستاره , اب و اتش , ارشیا123 , ایماز , ایناس68 , باران6 , برادپیت , بهارجون , توهم سبز** , خوشه گندم , رهایش , سارا سامن , سبحی , طلوع عشق , فانتین , فرح77 , فرنوش72 , ققنوس98 , لیلا931 , م.م.ر , م.نوری , ماه منیر , ماهی گلی , مهرناز69 , مهرورز , مهسان9093 , مهستی , مهشید7 , ميمو , نسيا , نگان , نیان , نیکا83 , هانیه نیکو , ياابالفضل , پرواس , پونام , چلیپا , ܓܨ سارا ܓܨ

  9. Top | #25

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    630
    میانگین پست در روز
    0.41
    محل سکونت
    جایی بین زمین و آسمون
    تشکر از کاربر
    9,607
    تشکر شده 24,236 در 1,088 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    Question 23 ...

    سلام... اینم قسمت 23...
    دیگه امروز فردا یه چیزایی مشخص میشه (نکنه خسته شدین؟ ببخشید دیگه اینا روند داستانه)... راستی...
    بازم ممنونم که میخونین...




    عروسی زهره خیلی خوب بود. با اینکه من تمام اون دوساعت و به جز چند دقیقش که به زور با زهره رقصیدم، کنار زهره نشسته بودم ولی خوش گذشت. شوهرش مرد خوبی بود و مشخص بود که زهره رو خیلی دوست داره...
    با احساس لرزش دستم نگاهی به گوشیم انداختم. یه اسمس از حامد بود. نوشته بود "من دم تالارم"
    رو به زهره که تازه نشسته بود گفتم: زهره حامد دم در منتظره. من باید برم.
    با تعجب گفت: حامد؟ خب بگو بره قسمت مردونه. می خوای به افشین بگم بره پیشش؟
    - نه عزیزم. نمی خواد بیاد داخل که. اومده دنبالم بریم مهمونی دوستش.
    زهره: اذیت نکن دیگه. کجا می خوای بری؟ هنوز دو سه ساعت دیگه مونده.
    – باور کن اگه از طرف من قول نمی داد نمی رفتم. پریشب بهم گفت منم شرط گذاشتم که اول بیام عروسی بعد بریم. الانم منتظره.
    زهره: خیلی بدی... دیگه باهات قهرم.
    برای اینکه از دلش دربیارم گفتم: باز که تو منو با افشین جونت اشتباه گرفتی. لوس... من برم لباسمو عوض کنم الان میام و بلند شدم...
    شال روی سرمو مرتب کردم و دوباره رفتم پیش زهره. داشت با مامان و خواهرش حرف می زد.
    خواهرش، زهرا تا منو دید اومد جلو و گفت: چرا انقدر زود داری میری تابان جون؟ زهره میگه جای دیگه ای دعوت داری. آره؟
    (ای دهن لق... حالا باز خوبه نگفته کجا دعوتم)
    – بله با اجازتون. پریشب بهم خبر دادن. مجبورم که برم. ولی خیلی خوش گذشت.
    زهرا: فدات شم عزیزم... مرسی از اینکه اومدی. زهره باید به داشتن دوستی مثل تو افتخار کنه.
    با غروری که ذوق خاصیم چاشنیش بود گفتم: مرسی لطف دارین. منم به خاطر داشتن زهره خیلی خوشحالم. مثل یه خواهره برام.
    زهرا: قربونت برم. با زهره تنهات می ذارم. من برم پیش مهمونا. بازم ممنون که اومدی.
    تشکر کردم و رفتم نزدیک تر. بعد از یه خداحافظی و ماچ و بوسه ی مفصلم با خانوم صادقی، با زهره که یه گوشه بق کرده بود تنها شدم.
    – چرا ماتم گرفتی حالا؟
    زهره: چون داری منو تنها میذاری. مثلا دوست صمیمی منی و داری می ری.
    – خدای من زهره تو انقدر لوس بودیو من خبر نداشتم یا الان تحت تاثیر امشب اینجوری شدی؟ با لحن شیطونی اضافه کردم: به جای این کارا یه نگا بنداز اون سمت ببین شادوماد چه جوری داره نگات می کنه؟
    فوری نگاه کرد.
    – دیدی؟ خیلی دوست داره ها. قشنگ معلومه. با آرنجم زدم به پهلوشو گفتم: امشبم که خوش می گذره دیگه.
    زهره: لوس... یادم نیار... به اندازه ی کافی استرس دارم. بهش که فکر می کنم قلبم میاد تو دهنم.
    – خب کرم از خودته. بهش فکر نکن.
    زهره: ناخوداگاهه دیگه. ببینم خودت تو این موقعیت قرار بگیری چی کار می کنی. بیرون گود وایسادی میگی لنگش کن.
    دیدم مثل اینکه راس راسی استرس داره. چون دستش که تو دستم بود کم کم داشت یخ می شد. اون یکی دستمو گذاشتم رو دستش و گفتم: دیوونه. نمی خواد بهش فکر کنی. به افشین بگو خودش درک می کنه. حتما که نباید امشب باشه. هم خسته ای هم فشار عصبی روته...
    افشین داشت میومد سمتمون.
    – بیا فکر کنم افشینم فهمید از چیزی ناراحتی. ببین چه نگران داره میاد...
    افشین: چقدر زود دارید تشریف می برید؟
    - خواهش می کنم. به زهره دلیلشو گفتم.
    نگاهی به زهره انداخت و یه دستشو دور کمر زهره حلقه کرد و گفت: چیزی شده عزیزم؟
    زهره با صدای آروم و لرزونی گفت: نه...نه...هیچی.
    – فکر کنم یه ذره خستس. چیزی نیست آقا افشین. خب با اجازتون من برم دیگه. ایشالا در کنار هم خوشبخت بشین. آقا افشین دوستمو خوشبخت کنیداااا...
    لبخندی زد و گفت: حتما خیالتون تخت.
    خندیدم و زهره رو بغل کردم.
    دم گوشش گفتم: دیدی چه آقاست. پس خیالت تخت.
    بعد از اینکه صورتشو طوری که آرایشش پاک نشه بوسیدم، خداحافظی کردم و از تالار بیرون اومدم.
    حامد اون سمت خیابون تو ماشینش نشسته بود. به محض اینکه منو دید ماشینو روشن کرد. سریع رفتم و سوار ماشین شدم.
    – سلام...
    حامد: سلام چقدر طولش دادی. نیم ساعته منتظرم.
    – خب باید یه کم زودتر خبر می دادی. تا حاضر شدمو خداحافظی کردم شد نیم ساعت.
    حامد: من که گفتم نُه منتظرم باش.
    نگاهی به ساعتم کردم. راست می گفت نه و نیم بود.
    – حق با توئه. ولی خب دوستم بود دیگه. نمی تونستم همینطوری بیام. حالام تندتر برو که دیر نرسیم...
    خیلی زود رسیدیم. فکر کنم سر جمع یه ربع شد. هم به خاطر اینکه با سرعت می روند همم اینکه شب بود و خیابونا خلوت.
    این بارم جلوی یه آپارتمان شیک نگه داشت. پیاده شدیم و رفتیم بالا. مثل دفه ی قبل آرش دم در ایستاده بود.
    آرش: سلام... سلام... خوبین تابان خانوم؟ بازم دیر کردینا...
    – سلام... خیلی ممنون. ببخشید دیگه... نیلوفر جون خوبن؟
    آرش: بله بفرمایید.
    کنار رفت تا من بتونم برم داخل. خودشو حامدم در حالی که پچ پچ می کردن و من هیچی از حرفاشون نفهمیدم پشت سر من اومدن.
    خونه، مثل خونه ی نیلوفر و آرش شیک و مدرن بود ولی کوچیکتر به نظر می رسید. نیلوفرو دیدم که به سمتمون میومد.
    به ما که رسید گفت: سلام تابان جون. خوبی؟ خوشحالم دوباره می بینمت.
    همینطور که باهاش روبوسی می کردم گفتم: سلام... مرسی... منم همینطور.
    کنار ایستادم تا نیلوفر با حامدم سلام احوالپرسی کنه.
    خودمم نگام رفت سمت همون دختری که تو مهمونی قبلی توجهمو جلب کرده بود. داشت میومد طرفمون. دختر قشنگی بود. موهای مشکی پر کلاغیش دقیقا در تضاد با رنگ سفید مهتابی پوستش بود. یه ماکسی مشکی پوشیده بود که لاغرتر از اون چیزی که بود نشونش می داد.
    دیگه نتونستم بیشتر از این تجزیه تحلیلش کنم چون با لبخند مهربون و معروفش گفت: سلام...
    متقابلا لبخندی زدم و سلام کردم.
    – شما باید تابان جون باشید درسته؟
    - بله. درسته.
    – خوشحالم می بینمت. منم فرنوشم.
    باهاش دست دادم و گفتم: فرنوش؟ چقدر اسمتون آشناس!
    لبخند قشنگی زد و گفت: حتما اسم منو از خونوادتون شنیدید. من و دوستم ژاسمین چند هفته پیش اومدیم منزلتون برای عرض تبریک.
    – هااااا... بله یادم اومد. لطف کردید. ببخشید اون روز من نبودم. کاشکی بعدازظهر تشریف میوردید که منم باشم.
    فرنوش: تو باید ببخشی عزیزم که ما سرزده اومدیم. یه دفه ای شد. به هر حال بازم تبریک میگم. رو به حامد ادامه داد: حامد خیلی خوش سلیقه ای.
    نگاهی به حامد که تا اون لحظه ساکت بود انداختم. سرشو انداخته بود پایین و با پنجه ی پاش رو زمین ضرب گرفته بود. به نظر عصبی میومد. چون سرشو گرفت بالا و با خنده ی عصبی گفت: مرسی... نظر لطفته.
    فرنوش خطاب به من گفت: تابان جون اگه می خوای لباستو عوض کنی رختکن پشت سرته.
    تشکر کردم و رفتم داخل. مثل دفه ی پیش نیلوفر همرام اومد. ولی این بار ژاسمینم تو اتاق بود.
    با دیدن من گفت: به به سلام... تابان خانوم... نامزد حامد خان... مشتاق دیدار... حال شما؟
    زیاد از لحن صحبتش خوشم نیومد برای همین به یه سلام...ممنون کوتاه اکتفا کردم.
    داشت از اتاق بیرون می رفت که با یادآوری اینکه اونم همراه فرنوش برای تبریک اومده خونمون گفتم: راستی ممنون بابت زحمتی که کشیدید.
    برگشت و گفت: زحمت؟ کدوم زحمت؟
    - همین که با دوستتون برای تبریک تشریف اوردید.
    با لحن لوسی جواب داد: آهان اونو میگی؟ خواهـــش... به هر حال حامد یه زمانی از دوستای عزیــــز ما بودن؟
    کنجکاو شدم و پرسیدم: یه زمانی؟ الان اینطور نیست؟
    ژاسمین: چرا الانم هست. ولی خب قبلا صمیمی تر بودیم. ببخش من باید برم. سامی منتظرمه. خبلی وقته اینجام. و از اتاق خارج شد.
    ژاسمینم دختر قشنگی بود. البته بیشتر از صورت قشنگ هیکل رو فرمی داشت. یه تاپ مشکی با بندایی که دور گردن بسته می شد پوشیده بود به اضافه ی شلوار جین سرمه ای و چکمه هایی مشکی که بلندیش تا بالای زانو می رسید. رنگ موهاشم قهوه ای تیره بود که پسرونه و البته فشن کوتاهشون کرده بود.
    همین که از در بیرون رفت از نیلوفر پرسیدم: کلا اینجوریه یا با من مشکل داره؟
    لبخندی زد و گفت: ولش کن... مدلشه. منم زیاد ازش خوشم نمیاد. لباستو عوض کن بریم.
    – باشه تو برو من الان میام.
    خندید و گفت: آهان چون من اینجام عوض نمی کردی؟ باشه. الان میرم. ولی بذار قبلش یه بوست کنم و صورتمو بوسید. میدونی تو منو یاد خواهر کوچیکم میندازی. شبیهش نیستیا فقط من با دیدنت یادش میفتم. دلم خیلی براش تنگ شده.
    - مگه الان کجاست؟
    با بغض گفت: اینجا نیست. دو ساله که ازدواج کرده. ترکیه زندگی میکنه.
    نفسمو با صدا بیرون دادم. تو دلم گفتم: خدارو شکر یه لحظه فکر دیگه ای کردم.
    بغلش کردمو گفتم: بابا همچین گفتی اینجا نیست گفتم کجاست. ترکیه که همین بیخ گوشمونه. هر موقع خواستی میتونی بری ببینیش.
    اشک گوشه ی چشمشو گرفت و گفت: میدونم ولی دست خودم نیست. دلم واسش تنگ شده.
    – اِ!؟ چرا گریه میکنی؟ الان شوهرت فکر می کنه دعوا کردیم.
    لبخندی زد و گفت: ببخشید احساساتی شدم. برم نذاشتم توام لباستو عوض کنی. راحت باش من رفتم. ب
    عد از رفتنش سریع لباسمو با همون لباسی که تو عروسی زهره پوشیده بودم عوض کردم و از رختکن بیرون اومدم.
    تعداد زیادی از مهمونا وسط سالن مشغول رقصیدن بودن. ژاسمینم بینشون بود. به سختی از گوشه سالن رد شدمو خودمو به حامد که پیش آرش و نیلوفر نشسته بود رسوندم.
    کنار نیلوفر نشستم و مشغول صحبت شدیم. یعنی بیشتر اون از درس و دانشگاه و اینکه دوست داره ادامه تحصیل بده می گفت و منم بهش امیدواری می دادم که هیچ وقت دیر نیست و حتما میتونه. هر از گاهیم یه نگاه به حامد که تو خودش بود مینداختم. اصلا از کاراش سر در نمیوردم. دیگه کم کم داشتم خسته می شدم که صدام کرد.
    - بله؟
    حامد: اشکالی داره اگه تو با آرش و نیلوفر بری خونه؟
    - چرا؟
    حامد: باید برم جایی کار دارم. با تعجب پرسیدم: این موقع شب؟
    حامد: کار واجبی دارم. ببخشید. میشه؟
    با دلخوری گفتم: مزاحمشون نمیشم. با آژانس می رم.
    نمی دونم آرش چطوری صدای آروممو شنید ولی اومد کنارمون و گفت: چرا با آژانس؟ مارو قابل نمی دونید؟
    - نه...نه... خواهش می کنم. این حرفا چیه؟ خودم با آژانس میرم.
    حامد با کلافگی گفت: نمی تونم این موقع شب با آژانس بذارم بری. اگه با آرش اینا میری که هیچی. اگه نه سریع لباس بپوش خودم می رسونمت.
    سرسنگین گفتم: لازم نیست. با نیلوفر اینا میرم. ولی تو که کار داشتی خوب بود منو دنبال خودت نمی کشوندی. میذاشتی عروسی دوستم بمونم. فکر نمی کنم حضورم اینجا زیاد مهمم بود.
    شرمزده سرشو پایین انداخت و گفت: ببخشید... یهویی شد. پس با آرش اینا میری دیگه؟
    سری به معنی آره میرم تکون دادم.
    آرش که مثلا می خواست میونجی گری کنه گفت: باور کنید تابان خانوم کار فوریه. من در جریانم. شما ببخشیدش. قول میدم صحیح و سالم برسونمتون خونتون.
    لبخند کم جونی زدمو گفتم: من میرم حاضر شم.

    بعد از تشکر و خداحافظی با فرنوش و چند تا از مهمونای دیگه همراه نیلوفر و آرش رفتیم پایین.
    سوار ماشین که شدیم حامد با زدن چند ضربه به شیشه ی عقب وادارم کرد شیشه رو بدم پایین. نگاش کردم تا حرفشو بزنه.
    آب دهنشو قورت داد و گفت: ببخشید که نتونستم خودم برسونمت.
    احساس کردم کمی عذاب وجدان داره. برای همین برخلاف میلم لبخندی بهش زدم و گفتم: اشکال نداره. برو به کارت برس. با نیلوفر اینا میرم. خداحافظ.
    سری تکون داد و بعد از خداحافظی با آرش و نیلوفر کنار ایستاد تا ما حرکت کنیم.
    آرشم ماشینو روشن کرد و با زدن دو تا بوق به نشونه ی خداحافظی حرکت کرد.
    توی راه یه بار دیگه ازشون به خاطر اینکه مزاحمشون شدم معذرت خواهی کردم. ولی اونا با ابراز خوشحالیشون بابت حضورم منو شرمنده کردن.
    خیلی دلم می خواست حامد بودشو من ازش می پرسیدم که چرا اون موقع که پرسیدم مهمونی کی دعوتیم نگفت همون دوستش که آدرس خونمونو ازش گرفته. یا اینکه چرا اونشب به لباس من گیر داد در حالی که امشب اکثر خانوما لباسشون یه چیزی تو مایه های لباس اون شب من بود.
    خدا رو شکر نیلوفر اجازه ی بیشتر فکر کردن و به من نداد چون هیچ جوابی برای سوالام نداشتم.
    نیلوفر: تابان جون شمارتو به من میدی؟ دوست دارم بیشتر با هم در ارتباط باشیم. خدارو چه دیدی شاید من دانشگاه قبول شدمو و تو شدی استادم. اون وقت باید بهم نمره بدیاااا...
    خندیدمو گفتم: تو قبول بشو نمره دادن با من...
    خطاب به آرش گفتم: آقا آرش اگه میشه این خیابونو برید داخل.
    آرش: خیالتون راحت. مسیرو بلدم. حامد آدرسو بهم داد.
    بقیه راهو با نیلوفر مشغول صحبت شدم. دختر مهربون و خاکی بود. شوهرشم مرد خوب و شوخی بود و چون منم دوست داشتم با نیلوفر یه رابطه ی دوستانه داشته باشم شماره هامونو رد و بدل کردیم.
    جلوی خونه هم که نگه داشت ازشون خواستم بیان یه چایی باهم بخوریم. ولی اونا با گفتن اینکه الان دیر وقته و ایشالا یه فرصت دیگه من و تنها گذاشتن و رفتن. منم کلید انداختم و رفتم داخل...









    ویرایش توسط °•ღ بـــامـــزی ღ•° : 1390,12,14 در ساعت ساعت : 18:59

  10. 177 کاربر از پست °•ღ بـــامـــزی ღ•° تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , # بلوط # , *banoo* , *yasaman* , *_*aseman*_* , *ریحانه# , +Lily , .MojGan. , .ZeinaB. , 0033 , 677389 , ahmadi_1362_2 , Aji_TanNaZ , Anahita.s , angel04 , angur , architect_shima , ariana*dreams , asal-1412 , asal-661 , Asaljojo , asmanisheytun , assertive , atefeh_49 , ava.n , aygeen , azadehh , azp.m , barin_s , baroonii25 , Behnaz joon , behnazhmz , best g!rl...SH , bikari , birdana2 , blue69 , cole , ehsany , elahe70 , elenah , epink , fa62 , fariba48 , fathemeh , fk-osh-d , gheisareh , gherti , gili , Golden Eye , googoosh z , hala , hana_m , harimeshgh , hiva , homa41 , judy abbott , kimia , kimia joon , kiumars , lake , lale joon , leila93 , leona , liba , little princess , liuana , m0zhdeh , Mahdis @69 , mahdis eli , mahsadina , mahshid_3d , mahtab10 , mahya1995 , Man Utd 19 , mansoure , marale , maryam56 , maryam63279 , maryta , matinmiw , mellina2000 , mfr60 , mindrella , minoo_kl , Misha73 , mishapasha , nafas44 , nasim1768 , nedaj , neg neg , nika21 , ninio , niyayeeeeeesh , nlp16001 , oldooz bala , PAEEZ70 , pariedarya , perijooon , rahha , riitaa , roya1365 , roze_zard , saaad , sada , Saeideh_82 , saghar23 , Sahar.M , sanaz_ , sara1995 , sarax , Satiya , sazin513 , setayesh_p995 , Shaloliz , simaN , sladans , sokot shab , somy_kh , Soogool , sorena joon , statistics , sαвα , tenten , Tifani Jon , tina 1989 , tondar1365 , UnKnOwN_Sh , yalda707 , yasamin_34 , yashm , yasi 72 , yasi 90 , yjdj , Z.BITA , zeinab75 , ziba111 , zina , ~HaPPym00N~ , ~Tulip~ , ×sepidar× , آستاره , اب و اتش , ارشیا123 , ایماز , ایناس68 , باسیلیسک , برادپیت , بهارجون , توهم سبز** , خوشه گندم , رهایش , سارا سامن , طلوع عشق , فانتین , فرح77 , فرنوش72 , ققنوس98 , لیلا931 , م.م.ر , م.نوری , ماه منیر , ماهی گلی , مهرناز69 , مهرورز , مهسان9093 , مهستی , نسيا , نگان , نیان , نیکا83 , هانیه نیکو , وارش67 , ياابالفضل , پرهامه , پرواس , پونام , ܓܨ سارا ܓܨ

  11. Top | #26

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    630
    میانگین پست در روز
    0.41
    محل سکونت
    جایی بین زمین و آسمون
    تشکر از کاربر
    9,607
    تشکر شده 24,236 در 1,088 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    Red face 24 ...

    سلام... هر جا که هستین سلامت باشید... امروز اگه خدا بخواد یا دو قسمت داریم یا سه قسمت...






    مشغول سر کردن مقنعم بودم که آرتان با سر و صدا اومد تو اتاق.
    – هیس... یواشتر... مگه نمیبینی تیام خوابیده؟
    نگاهی به تیام انداخت و با صدای آرومی گفت: حواسم نبود. اومدم بگم من آژانس گرفتم. تا چند دقیقه دیگه می رسه.
    برای اینکه تیام از خواب بیدار نشه بهش گفتم: بیا بریم تو هال. و در پشت سرم بستم...
    – گفتی آژانس گرفتی؟ مایه دار شدی با آژانس میری مدرسه؟ باریکلا...
    با لبخند گفت: چه کنیم دیگه... ولی دور از شوخی چون دیرم شده بود مجبور شدم آژانس بگیرم.
    – قبلا که دیرت میشد قید ساعت اولتو میزدی. چی شده حالا به خاطرش دست تو جیب مبارک میکنی؟
    آرتان: اگه امتحان دیفرانسیل نداشتم عمرا اگه می رفتم.
    – تازه که امتحاتای ترم اولتون تموم شده. دیگه چه امتحانی؟ اونم چی ریاضی... اَه اَه...
    خندید و گفت: اونشو دیگه باید از معلمه بپرسی. درضمن بی سواد ریاضی نه، دیفرانسیل.
    – غلط گیر، همشون از یه خانوادن دیگه.
    آرتان: چی شد پس؟ میای توام؟
    - آره معلومه... چی بهتر از این. بریم.
    از مامان که مشغول درست کردن ناهار بود خداحافظی کردیمو رفتیم... دم در آقاجونو دیدیم که روزنامه به دست از سر کوچه میومد.
    به ما که رسید سلام کردیم.
    آقاجون: سلام... چی شده با هم دارید میرید؟
    - آقا امروز دیرشون شده زنگ زدن آژانس. منم از فرصت استفاده کردم دارم باهاش میرم.
    آقاجون خندید و در جوابم گفت: برید به سلامت... فقط بابا تابان امروز کی کلاست تموم میشه؟
    با تعجب گفتم: چطور مگه آقاجون کارم دارین؟
    آقاجون: نه آقاجون کار خاصی ندارم. می خواستم باهات صحبت کنم.
    – باشه... ظهر واسه ناهار خونم.
    آرتان پرید بین حرفمون و گفت: اینو راست میگه بابا... تابان هر جا باشه واسه ناهار خودشو می رسونه.
    چپ چپ نگاش کردمو گفتم: نمک...
    آقاجون بهمون خندید و رو به آرتان گفت: کم خواهرتو اذیت کن. برید آژانسم اومد... و خودش رفت داخل.
    مدرسه ی آرتان دور تر از دانشگاه بود. برای همین من می بایست بین مسیر پیاده می شدم. کم کم داشتیم نزدیک می شدیم که کیفمو باز کردم و کیفمو چند تا هزاری دراوردم.
    دستمو برای آرتان که جلو نشسته بود دراز کردمو دم گوشش گفتم: آرتان، بیا اینم کرایه.
    سرشو برگردوند عقب و چپ چپ نگام کرد.
    – چیه؟
    آرتان: خجالت بکش... هنوز نمی دونی وقتی با یه آقای محترم هستی نباید دست تو جیبت کنی؟
    - خبه توام! گفتم پیشت باشه... چه بهشم بر می خوره. آ
    رتان: لازم نکرده. بذار کیفت.
    – نخواه... بهتر... پولو دوباره گذاشتم تو کیفم...
    دروغ چرا وقتی بهم پیشنهاد کرد باهاش بیام یه لحظه پیش خودم فکر کردم حتما واسه کرایه ی آژانس داره اینجور بهم لطف میکنه. ولی خب مثل اینکه اشتباه کردم. دیگه مطمئن شدم داداشم جدای اذیت کردناش واسه خودش مردی شده...

    *******

    کاغذی از کیفم دراوردم و دادم به دختری که نزدیکتر از بقیه به من نشسته بود. (آخی جای لاله نشسته... یادش بخیر چه زود یه ترم گذشتا).
    – این طور که پیداست کلاستون تکمیله. مام که لیست نداریم. پس لطف کنید اسماتونو بنویسید تا با هم آشنا بشیم. آهان، رشتتونوم بنویسید.
    خودمم نشستم رو صندلی تا اسماشونو بنویسن.
    ضربه ای به در کلاس خورد و متعاقب اون پسری داخل شد. (یا خدا این دیگه کیه؟)
    بدون اینکه نگاهی به من بندازه رفت بشینه. منم همینطور که داشت می رفت شروع کردم به تجزیه تحلیلش.
    چهارشونه بود و قد بلند. مشخص بود که ورزشکاره چون شونه های خیلی پهنی داشت. یه سوئیشرت مشکی که آستیناشو تا روی ساعدش بالا زده بود با شلوار جین مشکی پوشیده بود. موهاشو نمیتونستم ببینم چون یه کلاه بافتنی سرش بود. رفت آخر کلاس نشست. صورتش از دور مشخص نبود ولی احساس کردم زخم و زیلیه. بیشتر که دقت کردم دیدم بله... یه هاله ی کبودی روی گونه ی سمت راستشه و دست چپشم تا مچ بانداژه...
    به خودم که اومدم دیدم چند دقیقه ای میشه که بهش خیره شدم. سریع خودمو جمع و جور کردم و گفتم: خب اسمارو نوشتید؟
    همون دختری که برگه رو داده بودم دستش پاشد و گذاشتش رو میز.
    همه ی اسما رو به اضافه ی اسم محمدحسین که بماند چقدر با دیدن اسمش حرصم دراومد، خوندم ولی هرچی منتظر موندم ببینم اسم اون پسره چیه به نتیجه ای نرسیدم. به همین خاطر ازش پرسیدم: شما اسمتونو ننوشتید؟
    با صدای بمش گفت: کاغذی ندیدم که بخوام بنویسم.
    – به خاطر اینکه دیر اومدید کاغذو ندیدید.
    لبخندی زد و گفت: اگه به خاطر غیبتش نبود یه دفه بعد عید میومدم. ولی حیف که یه باز از این غیبتا زخم خوردم.
    یکی از دخترا در جوابش گفت: قبول کنید که زبانتون خیلی بده. حالا اگه منو بگید به خاطر غیبتام افتادم یه چیزی. ولی شما...
    نگاه چپ چپی به دختره انداخت که من به جاش ترسیدم. برای اینکه یه وقت دعوا نشه پرسیدم: یعنی شما همتون بار دومتونه که زبان عمومیو برداشتید.
    با عکس العملشون که خنده ای با صدای بلند بود، جواب سوالمو گرفتم.
    – پس دیگه من سرفصلا رو توضیح نمیدم. خودتون در جریانید. فقط اینو بگم که امتحان پایانیتون از پونزده نمرس. پنج نمرشم یه فعالیت فردیه که بعدا بهتون میگم. رو به همون پسره گفتم: اسمتونو میگید بنویسم؟
    - وثوق هستم...میثاق وثوق...
    همینطور که مینوشتم گفتم: چه جالب... هم اسمتون "ث و ق" داره هم فامیلیتون. رشتتونم میگید؟
    میثاق: انیمیشن. (همه رشته ای بهت می خوره الا انیمیشن)...
    بعد از اینکه اسم کتابی که این ترم باید تهیه می کردن و بهشون گفتم کلاسو تعطیل کردم... خودمم قبل از اونا از کلاس خارج شدم. نیم ساعت بعدم رسیدم خونه.
    با دیدن آقاجون یاد حرفی که می خواست بهم بزنه افتادم. بعد از اینکه لباسمو عوض کردم، دو تا چایی ریختم و اومدم تو حیاط.
    – بفرمایید... اینم چایی. دستتون درد نکنه آقاجون عجب باغچه ای شده هاااا...
    خندید و لیوان چاییشو برداشت.
    – خب در خدمتم آقاجون. چی می خواستید بهم بگید؟
    یه قلوپ از چاییشو خورد و گفت: می خواستم ببینم با حامد به کجا رسیدید؟
    سگرمه هام تو هم رفت و گفتم: راستش هنوز به اون نتیجه ای که می خوام نرسیدم.
    آقاجون: چرا؟
    - نمی دونم. فعلا همه چی قاطی پاتیه. یا من دیر جوشم یا اون آدم سختیه که نمیشه توش نفوذ کرد. به همام گفتما ولی اون میگه حالا زوده واسه نتیجه گیری.
    آقاجون: درست میگه. یه کم بابت اینکه براتون صیغه ی محرمیت خوندم ناراحتم. فکر می کنم تحت تاثیر خانوم جان قرار گرفتم. تو هنوزم ناراضی ای؟
    احساس کردم آقاجون کمی عذاب وجدان داره.
    با اینکه از قضیه ی صیغه خوشحال نبودم گفتم: نه آقاجون. به قول حامد این صیغه هیچیو تغییری نمیده. تا الانم همینطور بوده. اصلا انگار نه انگار که بینمون صیغه ی محرمیت خوندید.
    لبخندی زد و گفت: خیالمو راحت کردی. اصلا از کار خودم راضی نبودم.
    – نه بابا آقاجون بهش فکر نکنید اصلا چیز مهمی نیست. من برم سفره رو بندازم. شمام دستاتونو بشورید بیاید. مامان آبگوشت درست کرده.
    آقاجون: به به... برو که اومدم. لبخندی زدمو رفتم داخل...

    حرفای آقاجون خیلی فکرمو مشغول کرده بود. انگار که برام یه تلنگری بود. واقعا تا کی می خواستم همراهش برم مهمونی؟ درست و حسابیم که نمی دیدمش. ساعتایی که من تو دانشگاه بودم اون نبود ساعتاییم که اون کلاس داشت من نداشتم. هر موقعم که تلفنی با هم حرف می زدیم بعد چند دقیقه میگفت: خب دیگه من برم. کار دارم. آخه چه کاری؟ رفتارشم که بدتر از همه، ضد و نقیض و عجیب و غریب. با اینکه هیچ رابطه ی احساسی با هم نداشتیم اما نگران بودم که نکنه تو این هیری ویری بهش وابسته بشم. هرچند که اصلا مال این حرفا نبود. تمام این افکار باعث شد که گوشیمو بردارم و شمارشو بگیرم.
    – دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد.
    – اَه... یا خاموشه یادر دسترس نیست...
    گوشیمو پرت کردم رو تخت که خورد به دیوار.
    سریع برداشتمش ببینم طوریش شده یا نه که خداروشکر سالم بود.
    با خودم گفتم: تا شب می گیرمش. اگه بازم خاموش بود این دفعه میرم خونش و تکلیفمو باهاش روشن میکنم...









    ویرایش توسط °•ღ بـــامـــزی ღ•° : 1391,03,21 در ساعت ساعت : 00:08

  12. 185 کاربر از پست °•ღ بـــامـــزی ღ•° تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , # بلوط # , *banoo* , *yasaman* , *_*aseman*_* , *ریحانه# , +Lily , .MojGan. , .ZeinaB. , 0033 , 677389 , ahmadi_1362_2 , Aji_TanNaZ , Anahita.s , angel04 , architect_shima , ariana*dreams , arshin90 , asal-1412 , asal-661 , Asaljojo , asmanisheytun , assertive , atefeh_49 , ava.n , aygeen , azadehh , barin_s , baroonii25 , Behnaz joon , behnazhmz , bikari , birdana2 , cole , ehsany , elahe70 , elenah , epink , esfarzaneh , fa62 , Fanoos90 , fariba48 , fathemeh , fk-osh-d , gherti , ghorob89 , gili , Golden Eye , googoosh z , hala , hana_m , harimeshgh , hiva , hoda_b , homa41 , khademre , kimia , kimia joon , kiumars , lake , lale joon , lalehjoon , leila93 , leona , leyli70 , little princess , liuana , m0zhdeh , Mahdis @69 , mahdis eli , mahsadina , mahshid_3d , mahtab10 , mahya1995 , Man Utd 19 , mansoure , Mantral , marale , maryam56 , maryam63279 , maryammmmmm6 , maryta , matinmiw , mellina2000 , mfr60 , mindrella , minoo_kl , Misha73 , mishapasha , nafas44 , nasim1768 , nedaj , neg neg , nika21 , ninio , nlp16001 , oldooz bala , PAEEZ70 , pariedarya , perijooon , rahha , Randy Or , riitaa , rooya455 , roya1365 , roze_zard , saaad , saba 68 , sada , saegheh , Saeideh_82 , saghar23 , Sahar.M , sanaz_ , sara1995 , sarax , Satiya , sazin513 , sefid65 , Shaloliz , simaN , sokot shab , somy_kh , Soogool , sorena joon , statistics , sαвα , tenten , Tifani Jon , tina 1989 , tondar1365 , UnKnOwN_Sh , yalda707 , yasamin_34 , yasi 72 , yasi 90 , yjdj , Z.BITA , zeinab75 , ziba111 , zina , ~HaPPym00N~ , ~Tulip~ , ×sepidar× , آستاره , اب و اتش , ارشیا123 , ایماز , ایناس68 , باران6 , باسیلیسک , برادپیت , بهارجون , توهم سبز** , خوشه گندم , رهایش , سارا سامن , شرقي , طلوع عشق , فانتین , فرح77 , فرنوش72 , ققنوس98 , لعیا , لیلا931 , م.م.ر , م.نوری , ماه منیر , ماهی گلی , مهرورز , مهسان9093 , مهستی , ميمو , نسيا , نگان , نیان , نیکا83 , هانیه نیکو , ياابالفضل , پرهامه , پرواس , پونام , کاساندا , ܓܨ سارا ܓܨ

  13. Top | #27

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    630
    میانگین پست در روز
    0.41
    محل سکونت
    جایی بین زمین و آسمون
    تشکر از کاربر
    9,607
    تشکر شده 24,236 در 1,088 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    Smile 25 ...

    سلام دوباره... بفرمایید قسمت 25





    صبح ساعت یازده از خواب بیدار شدم. تصمیم داشتم یه سر برم دیدن زهره که از شب عروسی تا حالا ندیده بودمش. بعد از اونم می خواستم برم خونه ی حامد ببینم چرا گوشیش خاموش بوده. البته یه کمی هم نگران شده بودم.


    زنگ واحد زهره اینا رو زدم. درو که باز کرد با دیدن من تعجب کرد و گفت: تویی تابان؟
    بغلش کردمو گفتم: عروس شدی بی ادب شدیا، پس سلامت کو.
    زهره: سلام. چقدر خوشحالم کردی. بیا تو.
    درو پشت سرم بست و گفت: تو خجالت نمی کشی؟ حالا اومدی دیدنم؟
    جعبه ی شیرینی و دادم دستش و گفتم: بیا اینو بگیر بچین تو ظرف با یه چایی بیار بخورم. برو کم حرف بزن.
    زهره: چرا زحمت کشیدی؟ ولی فکر کنم واسه خودت اوردی. نه؟
    - واسه دوتامون اوردم. برو دیگه. صبحونه نخوردم. گشنمه.
    زهره: بترکی... بشین اومدم.
    – وایسا منم بیام. خونه ی قشنگی داریا. مبارکه.
    زهره: مرسی عزیزم. راستی تو چطور اومدی بالا؟
    - حواسم نبود زنگ طبقه پایین و زدم. مادر شوهرتم دیدم. چه خانوم خوبیه.
    با خوشحالی برگشت و گفت: من که گفتم خیلی خوبن. تو داشتی تو دل منو خالی می کردی. باورت نمیشه تابان تو این چند روز نذاشتن من دست به سیاه سفید بزنم. ناهار و شامم واسمون میاره بالا.
    – به جای اینکه خجالت بکشی ذوقم میکنی؟ تو از وقتی شوهر کردی خیلی لوس شدیا. خب خودت کاراتو انجام بده. تنبل.
    زهره: اِ... توام... کجا تنبل شدم؟
    - ول کن اینارو. بگو ببینم دیگه چه خبر؟ با لحن شیطونی اضافه کردم: می بینم که آب زیر پوستت رفته.
    خندید و گفت: اذیت نکن دیگه.
    – می خندی؟ اون شب که داشتی از ترس گلاب به روت خودتو خیس می کردی.
    ریلکس گفت: اون مال اون شب بود الان دیگه حله.
    – اِ!؟... که مال اونشب بود. خیله خب... چی شد این چایی؟ چقدر لفتش می دی؟ خانواده ی شوهرت خیلی لوست کردنا. زود باش بیار ببینم. می خوام برم.
    خندید و گفت: برو بشین الان میارم.
    بعد از تقریبا یه ساعت که همش به شوخی و خنده گذشت از زهره خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه ی حامد که یه آپارتمان شیک تو پاسداران بود. قبلا یه بار وقتی که براش نذری اورده بودم اومده بودم اینجا.

    زنگو که زدم خودش آیفونو برداشت. و چون آیفونش تصویری بود بعد از گفتن تویی؟ درو باز کرد.
    در واحدو برام باز گذاشته بود. رفتم داخل. داشت لباسایی که روی مبلا پخش و پلا بود و جمع می کرد. ظاهرش خیلی آشفته بود. هنوز متوجه من نشده بود.
    درو بستم و گفتم: سلام.
    دست از کار کشید و گفت: سلام. چرا نگفتی داری میای؟
    - برای همین اومدم. گوشیت چرا خاموشه؟
    با بی حوصلگی جواب داد: نمی دونم حتما یه جایی افتاده.
    – چقدر بی حالی! طوری شده؟
    حامد: نه. یعنی آره. سر درد بیچارم کرده. سرمام خوردم.
    سرما خوردگیشو نمیدونم ولی مشخص بود که سرش درد می کنه. چشاش دو کاسه ی خون بود.
    – خب یه خبر میدادی.
    حامد: نشد. بشین برات چایی بیارم.
    – نمی خواد. تو که سرت درد می کنه. وایسا خودم می ریزم. اجازه ی مخالفتو بهش ندادم و رفتم آشپزخونه. چای سازش به برق بود و چایی آماده. پس فقط ریختم تو فنجونو برگشتم تو پذیرایی.
    وضعیتش خیلی ناجور بود. ناخودآگاه دل آدم به حالش می سوخت.
    – می خوای واست سوپ درست کنم؟
    - مرسی. تو یخچال هست.
    خیلی بی حوصله بود. ترجیح دادم یه روز دیگه باهاش صحبت کنم.
    کیفمو برداشتم و گفتم: من دیگه میرم.
    حامد: داری میری؟
    - آره... ولی یه دکتر برو. خیلی داغونی.
    حامد: می دونم. ببخشید نتونستم ازت پذیرایی کنم.
    – به قصد مهمونی نیومده بودم. می خواستم باهات حرف بزنم. ولی خب حال مناسبی نداری. باشه برای بعد.
    حامد: اتفاقا منم می خواستم باهات حرف بزنم.
    – در مورد چی؟
    حامد: به قول خودت الان وقت مناسبی نیست. بهت زنگ میزنم.
    بلند شدم و رفتم سمت در. ولی قبل از اینکه خودم درو باز کنم با صدای چرخش کلید توی قفل یه قدم رفتم عقب و به حامد نگاه کردم.
    – کیه؟
    حامد: کسی نیست عموئه.
    سرمو چرخوندم طرف در. یه آقای مسن و خوشتیپ با موهای جوگندمی تو آستانه ی در ایستاده بود و با چشای گرد شده به من نگاه می کرد.
    به خودم اومدم و گفتم: سلام.
    با صدایی که توش تعجب موج میزد جواب سلاممو داد.
    حامد: عمو جان ایشون تابان خانوم هستن.
    لبخندی به من زد و گفت: خوشحالم می بینمت دخترم. مدارکمو جا گذاشتم می رم بردارم. و رفت سمت یکی از اتاقا.
    در لحظه ی آخر دیدم که نگاه چپ چپی به حامد انداخت.
    با تعجب از حامد پرسیدم: عموت اینا کی اومدن؟
    حامد: تنها اومده. یه کار اداری داشت. دیشب اومد.
    – از من خوشش نیومد یا از تو عصبانی بود که اینطوری نگات کرد؟
    حامد: هیچکدوم. حتما تو کارش به مشکل خورده. مرسی که اومدی.
    – منظورت اینه که دیگه برم؟
    حامد: نه نه... اصلا بیا ناهار با هم باشیم.
    – نه دیگه باید برم. خداحافظ.
    با صدای آرومی جواب داد: خداحافظ...


    *******


    پنج شنبه صبح که داشتم صبحونه می خوردم مامان اومد کنارم و گفت: تابان، امروز اگه کاری نداری دست تیامو بگیر ببر واسش خرید کن.
    – باشه. خودت چی نمیای بریم توام یه چیزی بخری؟
    مامان: نه برید... حالا من بعدا اگه خواستم یه چیزی واسه خودم می گیرم. جذابیت عید بیشتر واسه تیامه. کی می بریش؟
    - بذار بیدار شه میریم.
    جملم که تموم شد صدای تیامو شنیدم که گفت: سلام من بیدارم.
    نگاهی به پشت سرم انداختم و دیدمش. صورت نشسته و عروسک به بغل دم در آشپزخونه وایساده بود.
    – سلام خشگل خانوم. پس بدو... بدو صورتتو بشور و بیا صبحونه بخور. بعدشم می خوایم بریم خرید.
    سریع از جلوی چشمون رد شد و رفت.
    رو به مامان گفتم: یه زنگ به هما میزنم اگه کار نداشت با اون میریم.
    مامان: آره خوبه... بذار برم پول واست بیارم.
    – پول واسه چی؟
    مامان: واسه تیام دیگه.
    – بهم بر می خوره ها... یعنی انقدر پول ندارم که واسه خواهرم خرید کنم؟ واقعا که.
    مامان: اون حقوقته. اونو باید بذاری واسه خودت. تو وظیفه نداری که واسه تیام خرید کنی.
    - یعنی چی که وظیفه ندارم. مگه تو این خونه زندگی نمی کنم؟ پاشم برم به هما زنگ بزنم تا با حرفات عصبیم نکردی.
    سریع از آشپزخونه بیرون اومدم و گوشی تلفن و برداشتم و شماره ی هما رو گرفتم.
    بعد از دو بوق برداشت: سلام ماهور جون.
    – ماهور جون نیست، تابان جونه.
    هما: تویی تابان؟ فکر کردم مامانته.
    – آره منم. سلام.
    هما: سلام. جانم؟
    - هما بیکاری بیام دنبالت بریم بیرون؟
    هما: بیکار که هستم ولی کجا؟
    - می خوام واسه تیام خرید کنم گفتم بهت خبر بدم توام بیای.
    هما: عمه قربونش بره. آره میام. نمی خواد دیگه تا اینجا بیای. قرارمون نیم ساعت دیگه سر بلوار. باشه؟
    - باشه. پس تا نیم ساعت دیگه.
    گوشیو گذاشتم و رفتم لباس بپوشم. یه ربع بعدم من و تیام حاضر و آماده از خونه بیرون اومدیم.

    سر بلوار که رسیدیم تیام دستشو از دستم دراورد و دوید سمت هما. متعاقب اونم هما خم شد و بغلش کرد.
    خودمو رسوندم بهشون و گفتم: سلام.
    هما: سلام. چطوری؟ رو به تیام گفت: تو چطوری عشق عمه؟
    - مرسی. خوبیم. بریم تا دیر نشده...
    همینطور که میرفتیم و حرف میزدیم و مغازه ها رو نگاه می کردیم تیام دستمو کشید.
    – چیه عزیزم؟
    تیام: اونو نگاه کن آجی... مسیر نگاهشو دنبال کردم و یه تاپ صورتی خشگل و دیدم.
    رو بهش گفتم: اون صورتیه رو میگی؟
    تیام: آره.
    – پس بریم واسه تیام خشگله بگیریمش.
    داخل مغازه که شدیم از فروشنده خواستم تاپ مورد نظرو برامون بیاره. بعد از ارزیابی جنسش دادمش به تیام تا بره پروش کنه. تو فاصله ای که تیام مشغول بود چشمم خورد به یه شلوارک سفید کوچولو که یه کمربند بافت سفید و مشکی بهش دوخته شده بود.
    از هما پرسیدم: اون شلوارکه چطوره؟
    هما: آخــی چه نازه...
    لبخند زدمو از خانوم فروشنده خواهش کردم سایز تیامو برامون بیاره... شلوارک به دست رفتم سراغ تیام که داشت صدام می کرد.
    با دیدنش گفتم: چقدر ناناز شدی. بیا اینم بپوش ببینم بهت میاد؟
    از دستم گرفتشو دوباره درو بست.
    چند دقیقه بعدش اومد بیرون. سریع بغلش کردمو فشارش دادم.
    – چقدر خشگل شدی!
    رو به هما گفتم: مگه نه عمه هما؟
    هما اومد جلو و گفت: عزیز عمه ماه شده. خودت خوشت میاد؟
    تیام: خیلی.
    – پس تو برو عوضش کن تا ما بخریمش...
    کیف پولمو از کیفم دراوردم و گفتم: چقدر تقدیم کنم؟
    فروشنده: شما که حساب کردین...
    نگاهی به هما انداختم و گفتم: تو حساب کردی؟ چرا؟ می خواستم خودم واسش بخرم.
    هما لبخندی زد و گفت: چیکار داری دلم خواست خودم اینو واسش بگیرم. تو یه چیز دیگه واسش بگیر.
    – باشه بریم و همراه هما و تیام با بدرقه ی فروشنده که خطاب به تیام گفت: مبارک باشه خانوم کوچولو از مغازه خارج شدیم.

    – بریم برات یه تی شرت و شلوارم بگیریم.
    اولین پاساژو رفتیم داخل. بعد از بالا پایین کردن طبقه ها جلوی یکی از مغازه هایی که لباس بچه گانه می فروخت وایسادیم.
    رو به هما گفتم: فکر کنم اینجا خوب باشه.
    هما: بریم داخل... بالاخره یه چیزی چشممونو می گیره دیگه.
    وارد مغازه شدیمو بعد از دو سه تا تیشرتو شلواری که تیام پرو کرد، یه شلوار جین سرمه ای و تیشرت نارنجی و انتخاب کردیم و با حساب کردن پولش از مغازه بیرون اومدیم.
    خریدمونو با یه بلوز دامن واسه مامان و یه پیراهن برای آقاجون و یه تیشرت که هما برای آرتان خرید کامل کردیم. من خودم هیچ وقت برای عید خرید نمی کردم. ترجیح می دادم اگر چیزی لازم دارم یا چند ماه قبل عید یا چند ماه از عید گذشته بخرم. با اینکه حال و هوای عیدو قدم زدن تو خیابونا و هیاهوی مردم برای خرید، برام جذاب بود ولی خودم خرید این موقعو نمی پسندیدم.
    داشتیم بر می گشتیم خونه که یه لحظه احساس کردم دست تیام تو دستم نیست.
    با نگرانی گفتم: وای... تیام کو؟
    اطرافو نگاه کردم ولی ندیدمش.
    با صدای هما که میگفت: اوناهاش... سریع برگشتم. کنار ماهی قرمزای مخصوص عید وایساده بود و نگاشون می کرد.
    به سرعت رفتم پیشش و گفتم: تیام چرا دستمو ول کردی؟ اگه گم می شدی چیکار می کردم؟
    تیام با خونسردی گفت: آبجی تابان از این ماهیا می خری؟
    - عزیزم اگه الان بگیریم میمیرن. چند روز دیگه خودم واست می گیرم.
    لباشو برچید و گفت: الان بگیر دیگه.
    هما سریع گفت: عمه جون خودم واست می خرم.
    – میمیرنا...
    هما: اگه مردن بازم واسش می گیرم.
    تیامم دستشو به هم کوبید و گفت: آخجون. عمه جون اونو برام بگیر.
    بعد از خرید ماهی دیگه حرکت کردیم به سمت خونه. سر کوچه بودیم که صدای زنگ گوشیمو شنیدم. از کیفم دراوردمشو در کمال تعجب دیدم که حامده.
    جواب دادم: الو؟
    حامد: الو سلام. خوبی؟
    - مرسی... چیزی شده؟
    حامد: نه... خواستم بگم اگه کاری نداری بیام دنبالت بریم بیرون. باید با هم حرف بزنیم.
    دوست داشتم یه بارم من بگم که الان کار دارم برای همین سرسنگین گفتم: الان خریدم. باشه واسه عصر.
    حامد: باشه... هر جور تو بخوای... پس عصر میام دنبالت. خب؟
    - خودم میام.
    حامد: باشه... پس قرارمون ساعت شیش... همون کافی شاپ یا هر جایی که تو بگی.
    در حالی که از این رفتارش متعجب بودم گفتم: باشه... همون کافی شاپ خوبه. خداحافظ.
    اینقدر از این لحن صحبتش تو بهت بودم که نفهمیدم خودم قطع کردم یا قطع شد فقط گوشیو دیدم که تو دستم بود.
    با صدای هما که می پرسید: حامد بود؟ به خودم اومدم.
    - آره. چرا اینجوری بود؟
    هما: چجوری؟
    - نمی دونم یه جوری بود. انگار مثل همیشه نبود. مهربون شده بود...
    هما: مگه قبلا چطوری بوده که میگی مهربون شده بود؟
    - اون همیشه جدیه. یه کمم خشک و اخمو.
    برای اینکه منو از فکر بیشتر دربیاره گفت: حالا مگه بده؟ سخت می گیریا. راه بیفت بریم. گرممه...
    حرکت کردم و سعی کردم تغییر رفتار حامدو به فال نیک بگیرم.
    به خونه که رسیدیم مامان کلی بابت خریدا ازم شاکی شد. اینکه مگه چقدر حقوق می گیرم که همشو خرج کردم. یا اینکه چرا دیگه واسه مامان و آقاجون خرید کردم. منم با گفتن این جمله که دلم می خواست براتون با حقوق تدریس تو دانشگاه خرید کنم خودمو از مهلکه نجات دادم. ولی در پس همه ی این نارضایتی های لفظی به خوبی می تونستم برق رضایت و تو چشمای مامان و آقاجون ببینم و از این بابت خیـــلی خوشحال بودم....




    بازم منتظرم باشید







    ویرایش توسط °•ღ بـــامـــزی ღ•° : 1390,12,14 در ساعت ساعت : 19:00

  14. 183 کاربر از پست °•ღ بـــامـــزی ღ•° تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , !!S@D@F!! , # بلوط # , *banoo* , *yasaman* , *_*aseman*_* , *ریحانه# , +Lily , .MojGan. , .ZeinaB. , 0033 , 677389 , ahmadi_1362_2 , Aji_TanNaZ , Anahita.s , angel04 , angur , architect_shima , ariana*dreams , asal-1412 , asal-661 , Asaljojo , asmanisheytun , assertive , atefeh_49 , ava.n , aygeen , barin_s , baroonii25 , Behnaz joon , behnazhmz , bikari , birdana2 , cole , ebrahimi.fari , elahe70 , elenah , epink , fa62 , fariba48 , fathemeh , fk-osh-d , gherti , ghorob89 , gili , Golden Eye , googoosh z , hala , hana_m , harimeshgh , hiva , hoda_b , homa41 , katy , kimia , kimia joon , kiumars , lake , lale joon , lalehjoon , leila93 , leona , liba , lilidan , little princess , liuana , m0zhdeh , Mahdis @69 , mahdis eli , mahsadina , mahshid_3d , mahtab10 , mahya1995 , Man Utd 19 , mansoure , Mantral , marale , maryam56 , maryam63279 , maryammmmmm6 , maryta , matinmiw , mellina2000 , mfr60 , mindrella , minoo_kl , mishapasha , nafas44 , nasim1768 , nedaj , neg neg , nika21 , ninio , niyayeeeeeesh , nlp16001 , oldooz bala , PAEEZ70 , pariedarya , perijooon , rahha , riitaa , roya1365 , roze_zard , saaad , saba 68 , sada , Saeideh_82 , saghar23 , Sahar.M , sakera , sanaz_ , sara1995 , sara2876 , sarax , Satiya , sazin513 , sefid65 , Shaloliz , simaN , sogand1 , sokot shab , somy_kh , Soogool , statistics , sαвα , tenten , Tifani Jon , tina 1989 , tondar1365 , UnKnOwN_Sh , yalda707 , yasamin_34 , yasi 72 , yasi 90 , yjdj , Z.BITA , zeinab75 , ziba111 , zina , ~HaPPym00N~ , ~Tulip~ , ×sepidar× , آستاره , آسوده , اب و اتش , ابید , ارشیا123 , ایماز , ایناس68 , باران6 , باسیلیسک , برادپیت , بهارجون , توهم سبز** , خوشه گندم , رهایش , سارا سامن , طلوع عشق , فاطمه سادات ... , فانتین , فرح77 , فرنوش72 , ققنوس98 , لعیا , لیلا931 , م.م.ر , م.نوری , ماه منیر , ماهی گلی , مهرناز69 , مهرورز , مهستی , نسيا , نگان , نیان , نیکا83 , هانیه نیکو , وارش67 , ياابالفضل , پرهامه , پرواس , پونام , ܓܨ سارا ܓܨ

  15. Top | #28

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    630
    میانگین پست در روز
    0.41
    محل سکونت
    جایی بین زمین و آسمون
    تشکر از کاربر
    9,607
    تشکر شده 24,236 در 1,088 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    Unhappy 26 ...

    سلام... این همون قسمتیه که جواب بعضی سوالا توشه... بفرمایید قسمت 26 (یه قسمت تپل)





    عصر با هما از خونه خارج شدم. اون می خواست بره خونشون. منم که می خواستم برم حامد و ببینم...
    مثل دفعه ی قبل زودتر از من رسیده بود. ولی اینبار پشت به من بود. رفتم جلو و نشستم رو صندلی.
    – سلام...
    لبخند غمگینی زد و گفت: سلام... خوبی؟
    - مرسی... چرا ناراحتی؟
    بدون اینکه جواب سوالمو بده گفت: ممنون که اومدی.
    – نیاز به تشکر نیست. خودمم می خواستم باهات صحبت کنم. یه چیزایی هست که باید...
    پرید تو حرفمو گفت: میشه اول اینو ببینی؟
    نگاهمو به بسته ی کادویی که روی میز بود دوختم.
    با تعجب گفتم: واسه منه؟
    حامد: آره.
    – ناپرهیزی کردی!... به چه مناسبته؟
    حامد: هدیه اس. بازش نمی کنی؟
    - چرا... مرسی... بذار ببینم چیه؟ و شروع کردم به باز کردن کاغذ کادو...
    با دیدن کتاب شعری که اونروز تو کتاب فروشی دیده بودم ولی نتونسته بودم بخرمش با خوشحالی سرمو بالا گرفتم و گفتم: این همون کتابس!..
    حامد: خوشت اومد؟ نگران بودم که یادت رفته باشه و نخوایش.
    – دست درد نکنه. خیلی خوشم اومد. در واقع غافلگیر شدم. اون روز خیلی چشممو گرفته بود.
    حامد: خواهش می کنم قابل تورو نداره.
    – میگما... توام اگه بخوای، می تونی خوب و مهربون باشیا...
    لبخند روی لبش محو شد و با ناراحتی جواب داد: می دونم. این آدمی که روبروت نشسته یه آدم روسیاه و شرمندس.
    – نه دیگه تا این حد... نمی خواد حالا اینقدر ناراحت باشی. منظورم اینا نبود که. الانم خوب هستی فقط...
    دوباره پرید تو حرفمو گفت: ازت خواستم بیای اینجا با هم صحبت کنیم. فقط یه خواهشی ازت دارم.
    با گیجی گفتم: چی؟
    حامد: اینکه تا آخر حرفامو خوب گوش کنی و بعد قضاوت کنی.
    - چی می خوای بگی؟ چه قضاوتی؟
    - اگه اجازه بدی میگم...
    - خیله خب... کشتی منو بگو.
    حامد: من... من... من قبلا یه بار ازدواج کردم.
    با چشای گرد شده نگاش کردم و گفتم: چی؟ ازدواج کردی؟
    سرشو انداخت پایین و گفت: ازت خواهش کردم که تا حرفم تموم نشده چیزی نگی.
    – یعنی چی آخه؟ داری شوخی می کنی؟
    حامد: نه... خواهش می کنم عذاب منو بیشتر از این نکن. چیزی نگو. بذار حرفمو بزنم.
    اون قدر کنجکاو بودم که فقط سرمو به معنی باشه تکون دادم.
    انگار که تو خلسه رفته باشه ادامه داد: من و فرنوش زندگی خوبی داشتیم. یعنی من اینطور فکر می کردم. من عاشقش بودم. تو دانشگاه با هم آشنا شده بودیم. خیلی بهش اصرار کردم تا قبول کرد باهام ازدواج کنه. اوایل زندگیمون مثل همه ی زن و شوهرا خیلی خوب بود. یه زندگی شاد و عاشقانه. اما... من نذاشتم... خرابش کردم. با شکای بی موردم. با حسادتای بیجام... همه چیو خراب کردم...
    اولین باری که روش دست بلند کردم، دو ماه از ازدواجمون گذشته بود. اون روز مهمون داشتیم. عموش اینا از کانادا اومده بودن. من نگاه پسر عموشو روش می دیدم. می تونی بفهمی چقدر برام سخت بود؟ وقتی رفتن شروع کردم بهانه گرفتن. در حالی که هیچ ایرادی تو سر و وضعش نبود ولی گفتم چرا یه لباس دیگه نپوشیده بودی یا چرا موهاتو باز گذاشته بودی. ولی اون بهم گفت که دارم اشتباه می کنم. نمی دونم چرا ولی دست خودم نبود. من می پرستیدمش. تحمل اینکه کسی به غیر از من نگاش کنه رو نداشتم. اونجا بود که زدمش. با همین دستای شکستم زدمش. به شب نرسیده رفتم منت کشی. اونم اینقدر مهربون بود که منو بخشید. بهش قول دادم که بار آخرم باشه ولی نبود. ده ها بار تکرارش کردم. دست خودم نبود. شاید واقعا حسادتام بیجا بود ولی نمی فهمیدم دارم چیکار می کنم.
    اونم دوسم داشت. ولی صبرش تموم شد و ازم خواست که توافقی از هم جدا شیم. ولی من به قصد مرگ زدمش.
    تقاضای طلاق داد. نمی تونستم قبول کنم. چند ماه سر دووندمش... ولی با مدارکی که اون از پزشکی قانونی گرفته بود آخرش قاضی برگه ی طلاقمونو امضا کرد.
    از زندگیم که بیرون رفت تازه به خودم اومدم. هر چیزی که منو یاد اون مینداختو از بین بردم. از خونه گرفته تا محل کارم. دانشگاه محل تدریسمو عوض کردم فقط به خاطر اینکه چند باری بعد از کلاس اومده بود دنبالم. خیلی سخت بود. از گوشه کنار میشنیدم که تصمیم داره با پسر عموش ازدواج کنه. رفتم از خودش پرسیدم گفت که یه بار ازدواج کردم واسه هفت پشتم بس بود. ولی حرفایی که از این ور اونور میشنیدم عذابم می داد. نمی خواستم بهش التماس کنم برگرده می خواستم بهش بفهمونم که عوض شدم و هستن کسایی از با من بودن احساس خوشحالی کنن.
    یه دختریو از دوست و آشنا پیدا کردم و بهش گفتم بیاد نقش نامزدمو بازی کنه. قبول کرد. چند بار خودمونو سر راه فرنوش قرار دادیم. می تونم قسم بخورم که ناراحت شد ولی چیزی نگفت. داشتم به هدفم می رسیدم که اون دختر با رفتارای ضایع و مصنوعیش پتمو ریخت رو آب. اولین بار که شک کرد بهم گفت واقعا اون دختر نامزدمه. منم گفتم آره. ولی نمی دونم از کدوم قبرستونی آدرس خونه ی مهسا رو گیر اورد. به هر حال اگه من قصد ازدواج داشتم و با دختری نامزد کرده بودم خانواده ی اون دختر باید مطلع می بودن دیگه. ولی اینطور نبود. وقتی همه چی لو رفت بهم گفت لازم نیست این همه نقش بازی کنم. من دیگه پیشت بر نمی گردم. ولی من احمق بهش گفتم: تو همون وقتی که پای برگه ی طلاقو امضا کردی از زندگی من بیرون رفتی. در حالی که اینطور نبود. خودشم می دونست چون در جوابم فقط یه پوزخند زد و رفت.
    می خواستم بهش ثابت کنم. از ته قلبم اینو نمی خواستم. ولی می خواستم بهش ثابت کنم که این بار دیگه نقشه نیست. می خواستم با این کار اونو برگردونم پیش خودم. به خاطر حسرتی که اون روز به خاطر دیدن مهسا در کنارم، تو چشاش دیده بودم مطمئن بودم که این بار نقشم می گیره. با خودم می گفتم وقتی که خوب از خودم و رفتارام مطمئن شد اون موقع بهش میگم که همش نقشه بوده. یه مدت فکر کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم. تا اینکه...
    تا اینکه اون روز تورو دیدم. همون روزی که تازه اومده بودی برای تدریس. اولش اصلا بهت توجهی نکردم. ولی بعدش یه حسی بهم گفت که میتونم شانسمو با وجود تو امتحان کنم. از این بابت ناراحت بودم که می خوام از تو برای رسیدن به عشقم استفاده کنم. حتی یه بارم به کل از فکر این کار بیرون اومدم. نمی دونم تا حالا کسی بهت گفته که چشای معصومی داری یا نه. من با دیدن معصومیت چشات از کارم پشیمون شده بودم. ولی حسی که منو وادار می کرد دوباره فرنوشو به دست بیارم قوی تر بود.
    اون روز صبح زود که بهت زنگ زدمو گفتم امروز میای دانشگاه و یادته؟ همون روزی که تعجب کرده بودی شمارتو از کجا گیر اوردم. این که گفتم شمارتو از دکتر ربیع گرفتم و راست گفتم. تو آموزش شنیده بودم که مُعَرفت دکتر ربیعه. پس به بهونه ی اینکه می خواستم ببینم استاد زبان این ترم بچه ها ی نرم افزار جلسه ی دومشو میاد یا نه شمارتو ازش گرفتم.
    انقدر واسه کارم عجله داشتم که می خواستم همون موقع که زنگ زدم یه جوری بهت بفهمونم که ازت خوشم اومده. شاید به نظر تو زود بود ولی نه برای منی که یه هفته ی تموم روش فکر کرده بودم. خلاصه تصمیم داشتم بهت بگم ولی با برخوردی که ازت پای تلفن شنیدم پشیمون شدم به این نتیجه رسیدم که هنوز زوده. ولی بازم طاقت نیوردمو بعد از یکی دوهفته ازت خواستم بیای تا با هم صحبت کنم.
    پیشنهادو که بهت دادم خیلی تعجب کردی. یه لحظه ترسیدم شک کنی. ولی کم کم درستش کردم. گفتم که بیا اول همدیگرو بشناسیم بعد اگه خواستیم ازدواج کنیم. احساس کردم اگه اینو بگم قبول می کنی. که همینطورم شد. روزی که بهم خبر دادی که قبول کردی داشتم رو ابرا سیر می کردم. تو نظرم داشتم قدم به قدم به فرنوش نزدیک تر می شدم. ولی این بار نمی خواستم بی گدار به آب بزنم. باید میومدم خونتون. خونوادتم باید می دونستن. ممکن بود فرنوش باور نکنه و پاشه بیاد خونتون. اونوقت اگه می فهمید که مثل دفعه ی قبل بهش دروغ گفتم امکان داشت دیگه هیچ وقت پیشم برنگرده.
    خونوادتم مثل خودت خوب بودن و قبول کردن. با اینکه منم اصلا نمی خواستم پدرت برامون صیغه ی محرمیت بخونه ولی مخالفتی نکردم. ممکن بود شک کنید. هر چند که برای منم بهتر می شد. اینطوری میتونستم تورو ببرم به مهمونیایی که چندین روز برای برپاییشون زحمت کشیده بودم. چون میدونستم که نمی خوام خدایی نکرده با قضیه ی صیغه ازت سؤاستفاده کنم یه جورایی بهت فهموندم که این صیغه هیچیو عوض نمی کنه.
    اونشب خودتم متوجه شدی. تو راه رفتمون من حسابی شنگول بودم. همش داشتم تو ذهنم فرنوشو تصور می کردم که با دیدن تو چه عکس العملی نشون می ده. ولی وقتی رسیدیم تو فاصله ای که تو داشتی لباس عوض می کردی آرش بهم گفت که پسر عموی فرنوش همراهش اومده. اونجا بود که دیگه جوش اوردم. از طرفیم از این عصبانی بودم که چرا فرنوش مدام به تو لبخند میزنه. مگه نباید حسرت می خورد؟ برای اینکه تلافی حضور پسر عموش در کنارشو دربیارم شروع کردم با عزیزم، عزیزم گفتنا حرصشو دراوردن. ولی اون بدتر لبخند زد. تو که حواست نبود یواشکی به آرش گفتم آهنگو عوض کنه و تانگو بذاره تا با تو برقصم...
    درسته آرشم از نقشم خبر داشت. اون مهمونیو با اصرار من گرفته بود... خلاصه شروع کردم با تو رقصیدن. وقتی که دستمو گذاشتم پشتت لرزش بدنتو احساس کردم. یه لحظه از خودم بدم اومد. من برای اینکه به خواسته ی خودم برسم داشتم با تو بازی می کردم. اگه این وسط تو به من علاقمند می شدی باید چیکار می کردم؟ تصمیم گرفتم تورو از خودم دلسرد کنم.
    وقتی داشتیم برمی گشتیم شروع کردم گیر دادن بهت. اینکه چرا اون لباسو پوشیدی در حالی که خیلیم بهت میومد. یا اینکه چرا رژیم نمی گیری. می دونستم از این جمله بدت میاد. اینو از خواهر کوچولوت تیام شنیده بودم. یادته عصرش که اومده بودم دنبالت؟ تو داشتی حاضر میشدی، منم داشتم با خواهر برادرت تو ماشین حرف می زدم. به خواهرت که گفتم تو منو یاد چاقاله بادوم میندازی جواب داد: آبجی تابان همیشه میگه هر کی بهت گفت چاق بگو من فقط یه کم تپلیم... درستم می گفت. من به خاطر اینکه تورو بیشتر از خودم دور کنم بهت گفت تو چاقی و باید رژیم بگیری. از خودم بدم میومد ولی اون حس مثل خوره افتاده بود به جونم. تو با اون حرفام ناراحت شدی و گفتی همه چی تموم شد. بازم ترس از دست دادن فرنوش اومد سراغم. برای همین فرداش اومدم خونتون و تا مطمئن نشدم که منو بخشیدی از خونتون نرفتم.
    دیگه داشتم ناامید می شدم که پس چرا فرنوش عکس العملی نشون نمیده که تو زنگ زدی و گفتی اومدن خونتون. به حدی خوشحال شدم که اصلا صداتو نمیشنیدم. تو میگفتی چرا دوستات صبح کله سحراومدن مهمونی؟ ولی من گوش نمی دادم چی میگی چون میدونستم مسلما موقعی میان که تو خونه نباشی. می دونستم ژاسمین فضول تر از این حرفاس که حتی اگه خود فرنوشم نخواد پیگیری کنه اونقدر تشویقش می کنه که آمار بیرون رفتناتو در بیاره و دقیقا روزی بیاد خونتون که تو دانشگاه باشی.
    دوباره امیدوار شدم و نقش بازی کردم. دعوت شامتو قبول کردم. قضیه رو پلیسی تصور می کردم. با خودم می گفتم نکنه فرنوش یکیو برای پاییدن من گذاشته باشه...
    تا اینکه اون روز خود فرنوش بهم زنگ زد و دعوتمون کرد برای مهمونی که اتفاقا با عروسی دوستت، تو یه روز افتاده بود. کلی چونه زدم تا قبول کردی بیای. البته نگفتم که مهمونی فرنوشه. گفتم مهمونی یکی از دوستامه.
    اونجا از اینکه صابر، پسر عموی فرنوشو ندیدم خیلی تعجب کردم. قبلشم به خاطر تعریفی که فرنوش از سلیقم بابت انتخاب تو کرده بود عصبی بودم. همه ی اینا یه طرف، اینکه فهمیدم اون مهمونی در اصل گودبای پارتی فرنوش بوده یه طرف...

    این بارم نقشم نگرفته بود. ازت خواستم با آرش اینا بری تا بتونم با فرنوش صحبت کنم. بهم گفت: خوشحالم که اخلاقتو عوض کردی و داری ازدواج میکنی. بهش گفتم واقعا داری میری؟ گفت: آره دیگه... کاری ندارم اینجا. یادت رفته که با عشق ازدواج کردیم. الان خوشحالم که میبینم سروسامون گرفتی. پرسیدم: پس پسر عموت چی؟ مگه نمی خواستی با اون ازدواج کنی؟ گفت: نه... من دیگه نمی تونم ازدواج کنم. همین چندروز پیش جواب قطعیمو بهش دادم...
    باورت نمیشه اگه بگم اونجا به معنای واقعی شکستم. بازم خودم همه چیو خراب کردم. گند زدم به زندگیم. بهش گفتم که همه ی اینا یه نقشه بود. گفتم که بازم واسه بدست اوردنش مجبور شدم دروغ بگم. قسم خوردم که دیگه حامد قدیم نیستم. تعجب کرد. از دستم عصبانی شد که چرا با احساس تو بازی کردم. در آخرم بهم گفت بهتره فراموشش کنم. باید پای اشتباهم وایسم. ولی... ولی من نمی تونم.
    امشب پرواز داره. می خواد بره. باید برم دنبالش. تو این مدت وکیلم کارای رفتنمو درست کرده. دیروز با دانشگاه تصفیه حساب کردم. هفته ی دیگه میرم. ازت می خوام حلالم کنی و ببخشیم. می دونم این مدت اذیتت کردم. باهات بازی کردم. ولی درکم کن.


    فقط نگاش می کردم. حرفاش برام قابل هضم نبود. مواقعی که عصبی بودم ناخوداگاه دستمو می بردم سمت پیشونیم و می خاروندمش. الانم داشتم همون کارو می کردم.
    با صدای آروم و کم جونی که شک داشتم بشنوه گفتم: این وسط من چی بودم؟ یه قربانی؟
    بی توجه به اشکی که در تمام این مدت از گوشه ی چشمش سرازیر بود گفتم:چرا با من اینکارو کردی؟ همه ی کاراتو کردی حالا اومدی به من خبر میدی؟
    چشمم خورد به کتابی که دستم بود. ادامه دادم: این چیه؟ اینو دادی بهم که مثلا ببخشمت؟ و با لبخند عصبی اضافه کردم: فکر کردی بچم که با یه کتاب خر میشم؟ محکم پرتش کردم تو سینش و از کافی شاپ بیرون اومدم.
    کنترلی رو کارام نداشتم. مدام چپ و راست و نگاه می کردم و زیر لب زمزمه می کردم: چی شد؟...
    یعنی داشت باهام بازی می کرد؟...
    چرا؟...
    منظورش چی بود که زن داره؟...
    با احساس کشیده شدن دستم و ترمز ماشینی سر جام ایستادم.
    داد زد: حواست کجاست؟ داشتی خودتو به کشتن می دادی.
    نگاهی به دستم انداختم. دیگه هیچی واسم مهم نبود.
    جیغ زدم: به من دست نزن عوضی و تقلا کردم دستمو از دستش بکشم بیرون.
    مردم وایساده بودن نگامون می کردن. بی توجه به تلاشم محکم تر دستمو گرفت و سوار ماشینش کرد و درو قفل کرد.
    چند دقیقه بعد همراه کیف من و یه لیوان آب سوار شد. لیوان و نداد دستم. شاید چون فکر می کرد پرتش کنم تو صورتش. خودش لیوانو گرفت جلوی دهنم و مجبورم کرد یه قلوپ بخورم.
    حالم خوب خوب نشد ولی کمی بهتر شدم.
    بی مقدمه گفتم: پس فرنوش زنت بود!... چقدر احمق بودم که معنی کاراتو نفهمیدم. اگه می گفتی اون دختره ژاسمین زنت بود بیشتر باور می کردم.
    میدونی... میدونی حالم از خودمو سادگیم به هم می خوره. کثافت آشغال چرا خونوادمو قاطی بازی کثیفت کردی؟
    دوباره داشتم اختیار دهنمو از دست میدادم.
    ادامه دادم: ما به تو اعتماد کردیم. ولی توی گرگ در لباس آدم از اعتماد ما سؤ استفاده کردی. چرا با من اینکارو کردی؟ حالا به مامانم اینا چی بگم؟ تو... تو... خیلی پستی...
    در حالی که رانندگی می کرد گفت: هر چی بگی حقمه. من نون و نمک خونواده ی تو رو خوردم. خودم نمی تونم بهشون بگم. ولی ازت می خوام یه کمیم به من حق بدی. من فرنوش و دوست داشتم. باید یه کاری می کردم.
    پریدم تو حرفش و گفتم: انتقدر پرو و وقیحی که جلو روی خودم میگی تو یه بازیچه بودی؟ باید به وسیله ی تو به خواستم می رسیدم؟ اصلا نگه دار... من اینجا چیکار می کنم؟ به چه حقی منو به زور سوار ماشینت کردی؟
    حامد: خواهش می کنم ازت... نمی تونم بذارم بری. حالت خوب نیست.
    چون خودمم مطمئن نبودم که سالم به خونه برسم دیگه در این باره چیزی نگفتم.
    حامد: من تمام سعیمو کردم که تو رو به خودم وابسته نکنم.
    – داری به خاطر این کار منت میذاری سرم؟
    حامد: نه چرا منظورمو متوجه نمی شی؟ دارم میگم من اونقدرام بهت بد نکردم.
    – هه... چه خوب تشخیص دادی... تو روح منو زخمی کردی. می فهمی؟
    حامد: می فهمم. حالام ازت می خوام منو حلال کنی. می دونم بهت بد کردم. اینم می دونم که تا تو ازم راضی نباشی نمی تونم فرنوشو پیدا کنم. پس خواهش می کنم حلالم کن.
    – نیلوفرم میدونست؟
    حامد: نه... از این قضیه چیزی نمی دونست. می دونست که فرنوش قبلا زن من بوده ولی آرش بهش نگفته بود که می خوایم چیکار کنیم. اونم حتما چون نمی خواسته تورو ناراحت کنه چیزی از ازدواج قبلی من بهت نگفته.
    – عموت چی؟ البته اگه واقعا عموت بوده باشه.
    حامد: اینو دیگه بهت دروغ نگفتم. قرار نبود با خبر بشه. خودمم نمی دونم از کجا فهمیده بود که شبونه اومد. قبل از اومدن تو با هم جرو بحثمون شده بود. اون نگاه چپ چپم واسه همین بود.
    – اگه یه وقت شناسنامتو می دیدم چیکار می کردی؟
    حامد: شناسنامم از خیلی وقت پیش دست وکیلم بود. توام که نمی خواستی کسی بفهمه پس نه پی شو گرفتی. نه تحقیق کردی. هر چند که تو دانشگاهم من با کسی دمخور نبودم ولی همین که تو اصرار داشتی کسی از تو دانشگاه چیزی نفهمه هم به من کمک کرد.
    سرمو چرخوندم و به سیاهی شب خیره شدم.(اشتباه کردم)
    حامد: باور کن حال تورو که میبینم از خودم متنفر میشم. من فکر میکردم می تونم بی دردسر به فرنوش برسم. ولی اشتباه کردم. این راهش نبود.
    - ...
    حامد: چیزی نمیگی؟ به خدا دارم عذاب می کشم.
    حتما توقع داشت گریه کنم ولی نمی دونست من از گریه کردن جلوی دیگرون بدم میاد
    ولی با این حساب یه بغض به اندازه ی گردو راه تنفسمو بسته بود.
    سر کوچه که رسید بهش گفتم نگه داره.
    حامد: می تونم امیدوار باشم که می بخشیم؟
    با صدای آرومی گفتم: نمی دونم. فقط اینو می دونم که دیگه نمی خوام ببینمت. هیچ وقت...
    کیفمو برداشتمو بی خداحافظی پیاده شدم.
    صدای چرخای ماشینشو نمی شنیدم. میدونستم که هنوز راه نیفتاده. دیگه برام مهم نبود... بی توجه بهش با سری رو به پایین و ذهنی مشغول داخل کوچه شدم...




    ... ...











    ویرایش توسط °•ღ بـــامـــزی ღ•° : 1391,03,21 در ساعت ساعت : 00:09

  16. 185 کاربر از پست °•ღ بـــامـــزی ღ•° تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , # بلوط # , *banoo* , *yasaman* , *_*aseman*_* , *ریحانه# , +Lily , .MojGan. , .ZeinaB. , 0033 , 677389 , ahmadi_1362_2 , Aji_TanNaZ , Anahita.s , angel04 , angur , architect_shima , ariana*dreams , asal-661 , Asaljojo , assertive , atefeh_49 , ava.n , aygeen , azadehh , barin_s , baroonii25 , Behnaz joon , behnazhmz , best g!rl...SH , bikari , birdana2 , blue69 , cole , elahe70 , elenah , epink , esfarzaneh , fa62 , fariba48 , fathemeh , fk-osh-d , gherti , ghorob89 , gili , Golden Eye , googoosh z , hana_m , harimeshgh , hoda_b , homa41 , judy abbott , katy , kimia , kimia joon , kiumars , lake , lale joon , leila93 , leona , little princess , m0zhdeh , Mahdis @69 , mahdis eli , mahsadina , mahshid_3d , mahtab10 , mahya1995 , Man Utd 19 , mansoure , Mantral , marale , mary341 , maryam56 , maryam63279 , maryta , matinmiw , mellina2000 , mfr60 , mindrella , minoo_kl , Misha73 , mishapasha , nafas44 , Nasim 77 , nedaj , neg neg , negahm , nika21 , ninio , niyayeeeeeesh , nlp16001 , oldooz bala , PAEEZ70 , pariedarya , perijooon , *Arefeh* , rahha , Randy Or , riitaa , rooya455 , roya1365 , roze_zard , saaad , saba 68 , sada , Saeideh_82 , saghar23 , Sahar.M , sakera , sanaz_ , sara1995 , sara2876 , sarax , Satiya , sazin513 , sefid65 , Shaloliz , simaN , sogand1 , sokot shab , somy_kh , Soogool , sorena joon , Star8 , statistics , sαвα , tenten , Tifani Jon , tina 1989 , tondar1365 , UnKnOwN_Sh , yalda707 , yasamin_34 , yasi 72 , yasi 90 , yjdj , Z.BITA , zeinab75 , ziba111 , zina , ~HaPPym00N~ , ~Tulip~ , ×sepidar× , آستاره , آسوده , اب و اتش , ارشیا123 , ایماز , ایناس68 , باران6 , باسیلیسک , برادپیت , بهارجون , توهم سبز** , خوشه گندم , رهایش , سارا سامن , طلوع عشق , فاطمه سادات ... , فانتین , فرنوش72 , فهیم1 , ققنوس98 , لعیا , لیلا931 , م.م.ر , م.نوری , ماه منیر , مهرناز69 , مهرورز , مهسان9093 , مهستی , مهشید7 , نسيا , نگان , نیان , نیکا83 , هانیه نیکو , وارش67 , ياابالفضل , پرهامه , پرواس , پونام , ܓܨ سارا ܓܨ

  17. Top | #29

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    630
    میانگین پست در روز
    0.41
    محل سکونت
    جایی بین زمین و آسمون
    تشکر از کاربر
    9,607
    تشکر شده 24,236 در 1,088 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    Wink 27 ...

    سلام... تا نخوندین دوتا نکته بگم؟
    اولی اینکه فونت نوشته هارو بزرگ کردم... خوب شد؟

    دومیم اینکه یادتونه تو قسمت 14 نوشته بودم که حامد به تابان میگه صیغمون مدت دار نبوده؟ این جمله رو عوضش کردم. یعنی وقتی بابای تابان داشته براشون صیغه میخونده، صیغه رو به مدت دو ماه خونده. آخه امروز ذهنم مشغول شد رفتم تو رساله دیدم نوشته بود صیغه ای که به این منظور خونده میشه باید مدتشم تعین بشه... درسته یا نه؟ لطفا اگه اطلاعاتی در موردش داری تو قسمت نقد یا پروفایلم بهم بگید تا با کمک شما اصلاحش کنم...

    -----------------------------------------------------------------------------------



    کلید انداختم و وارد شدم. صدای خنده های مامان و آقاجون، همینطور آرتان و تیام میومد. میدونستم الان که برم داخل توجه همه به من جلب میشه ولی واقعا هیچ جوابی نداشتم. هنوز با خودم کنار نیومده بودم که بخوام به راحتی برای بقیه هم تعریف کنم.
    در هال و باز کردم و رفتم داخل. سریع یه سلام کردم و خودمو رسوندم به اتاق و در و بستم.
    صدای مامان و می شنیدم که می گفت: چش بود؟
    فکر کنم می خواست بیاد سراغم از خودم بپرسه که با صدای محکم آقاجون که گفت: ماهور، بذار واسه بعد... دیگه نیومد.
    دیگه بغضم داشت سر باز می کرد. گوشیمو از جیب مانتوم بیرون اوردمو گذاشتمش روی میز. سریع لباسامو عوض کردم و دراز کشیدم. هندزفریمو از تو کشو برداشتمو وصلش کردم به گوشی. به پهلو دراز کشیدمو پتو رو تا روی سرم بالا کشیدم. آهنگیو که در مواقع ناراحتیم گوش می دادمو انتخاب کردم و گذاشتم بخونه. با هر کلمه ای که می خوند اشک از گوشه ی چشمم پایین میومد و منم با سر انگشتام می گرفتمش.


    خسته ام از همه، خسته از دنیا...
    آسمان بشنو از، قلب من این صدا...
    ای زندگی بیزار از توام، بیزار از این عالم...
    بیگانه ام با سیمای تو، دیوانه ی دنیای تو...

    ***
    در هم مشکن زنجیر مرا، بهتر که شوم رسوا...
    رفتم که دگر با دست شما، پنهان شوم از چشم دنیا...

    ***
    خسته ام از همه، خسته از دنیا...
    آسمان بشنو از، قلب من این صدا...
    ای زندگی بیزار از توام، بیزار از این عالم...
    بیگانه ام با سیمای تو، دیوانه ی دنیای تو...

    ***
    در هم مشکن زنجیر مرا، بهتر که شوم رسوا...
    رفتم که دگر با دست شما، پنهان شوم از چشم دنیا...

    ***



    نمی دونم چند بار آهنگو گوش دادم. فقط می دونم اونقدری بود که تمام این مدتو جلوی چشمم اورد. از خودم سوال می پرسیدم و به خودم جواب می دادم.
    - اشتباه از من بود یا حامد؟
    - معلومه حامد... من باهاش روراست بودم. اون سرم کلاه گذاشت...
    – شایدم تقصیر خودم بود. آره تقصیر خودم بود. چرا ندیده و نشناخته قبول کردم؟ چرا تحقیق نکردم؟
    – خب نمی خواستم کسی بفهمه...
    – حالا خوب شد اینجوری رو دست خوردم؟
    - همین که کسی چیزی نمیدونه خوبه... ولی... ولی... خانوم جان که میدونه.
    – به درک... همه بدونن... چی میشه مگه؟
    - خودم چی؟ خدایا چرا گولشو خوردم.
    – اصلا چرا ناراحتم. من که دوسش نداشتم.
    – هه... اصلا گذاشت من احساسی بهش داشته باشم؟
    - آره من از این ناراحتم که چرا بازیچش شدم.

    هر چی فکر می کردم آخر به یه نتیجه می رسیدم. اونم اینکه اشتباه از خودم بود. درسته که اونم بازیگر خوبی بود ولی من نباید به همین سادگی قبول می کردم. حالا قبول کردم اشکالی نداره، نمی بایست زودتر به رفتارای عجیب غریبش شک می کردم؟ خیر سرم مگه تحصیل کرده نبودم؟
    ولی نه... چه ربطی به تحصیلات داشت؟ من داشتم چوب سادگی خودمو می خورم.


    دیگه داشتم زیر پتو خفه می شدم که از روی خودم برداشتمش. نشستم روی تخت و هندزفریو از گوشم دراوردم.نگاهی به ساعت انداختم. دوازده و نیم بود.
    همین که بلند شدم تیامو دیدم که سرجاش خوابیده بود.
    عزیزم فکر کنم اونم حالمو درک کرده بود که اینطور بی سر و صدا اومده بود تو اتاق و خوابیده بود. دستی به صورتم کشیدمو از اتاق بیرون اومدم... خونه تاریک بود. معلوم بود که همه خوابن. طوری که کسی بیدار نشه رفتم دستشویی تا آبی به صورتم بزنم. چشام در اثر گریه می سوخت.
    شیر آبو باز کردم ولی قبل از اینکه صورتمو بشورم نگام افتاد به آیینه ی بالای شیر. دلم واسه خودم سوخت. صورتم قرمز بود. چشام شده بود دو کاسه ی خون. مژه هام به خاطر گریه براق و به هم چسبیده شده بود. دوباره اشک تو چشمم جمع شد ولی اجازه ی دلسوزی بیشترو به خودم ندادم و با مشتی آب سرد به صورتم خودمو از این حالت بیرون اوردم. (به جهنم... بره به درک... اصلا ارزششو نداره) چند بار دیگه هم صورتمو شستم و در نتیجه آرامش عجیبی رو زیر پوستم احساس کردم. می دونستم که ممکنه تا مدتها این قضیه روم تاثیر داشته باشه ولی دیگه نمی خواستم بهش فکر کنم.
    دوست نداشتم دوباره برم تو اتاق. خوابم نمیومد. سوئیشرتمو از روی چوب لباسی برداشتم و بی سرو صدا رفتم تو حیاط.

    یه هفته ای میشد که آقاجون تو حیاط یه نیمکت گذاشته بود. نشستم روشو ریمو از هوای لطیف دم عید پر کردم. صدای جیرجیرکا برخلاف گذشته که عصبیم میکرد این بار یه آرامش خاصی بهم داده بود. با صدای قیــــژ در هال سرمو چرخوندم. مامان بود.
    خودمو جمع و جور کردم و پرسیدم: بیدارت کردم؟
    کنارم نشست و جواب داد: نه بیدار بودم. نگرانتم. چی شده؟
    آهی کشیدمو گفتم: هیچی...
    مامان: تو یه چیزیت شده... بگو بهم... با حامد حرفت شده؟ هان؟... نکنه منو محرم اسرارت نمی دونی؟
    - خودت می دونی که اینطور نیست. گفتم که... چیزی نشده. نگران نباش.
    مامان: می خوای بگی نمیشناسمت؟ اگه بهم نگی از دستت ناراحت میشم.
    بی مقدمه گفتم: حامد زن داشت...
    مامان به قدری شوکه شد که تا چند لحظه چیزی نگفت و فقط نگام کرد ولی به یکباره به خودش اومد و تقریبا با صدای بلندی گفت: زن داشت؟
    - مامان آرومتر... الان همه بیدار میشن...
    با صدای آروم تری گفت: یعنی چی زن داشت؟
    - سردت نیست؟
    مامان: نه بگو...
    آب دهنمو قورت دادمو همه ی ماجرا رو واسش تعریف کردم.
    مامان با گریه گفت: پسره ی نامرد...
    – ولش کن مامان... ارزششو نداره. دیگه نمی خوام بهش فکر کنم. اینارو فقط به تو گفتما... نمی خوام آقاجون و بچه ها چیزی بفهمن. باشه؟
    مامان: واسه چی؟ بذار به بابات بگم بره پدرشو در بیاره...
    – نه دیگه نمی خوام اسمشو بشنوم. اونم که داره میره و دیگه هم نمی بینمش... به توام نمی خواستم چیزی بگم. چون اصرار کردی گفتم. ولی قول بده بین خودمون بمونه.
    مامان: پس می خوای به بابات چی بگی؟
    - می خوام بگم چون به هم نمی خوردیم بهمش زدم. خوبه؟
    مامان: نمی دونم والا... ولی اگه بفهمه خوب نیستا...
    – از کجا می خواد بفهمه... اگه من و تو چیزی نگیم هیچی نمیشه. خودمون کم مشکل نداریم. نمی خوام اینم بشه قوز بالا قوز.
    مامان باناراحتی گفت: باشه مادر... ولی من خودمو نمی بخشم.
    با تعجب نگاش کردمو گفتم: تو دیگه چرا؟
    مامان: منم خیلی خیلی بهت اصرار کردم. تا دیدم پولداره و شغلش خوبه هی تشویقت کردم. چمی دونستم مار خوش خط و خالیه. تقصیر باباتم بود. نباید واستون صیغه ی محرمیت می خوند. اصلا تو شانس نداری مادر... و شروع به گریه کرد.
    با ناراحتی بغلش کردمو گفتم: مامان نمی خواد دنبال مقصر بگردی. اشتباه از خودم بود. اون صیغه دو ماهه بود که خداروشکرم امروز فردا تموم میشه. فقط خواهش می کنم دیگه در موردش حرف نزنیم. من می خوام فراموش کنم. اگه هی یادم بیاری نمی تونم. و اشکم سرازیر شد.
    مامان در حینی که اشکمو پاک می کرد گفت: باشه... باشه... گریه نکن. اصلا بیا بریم داخل. برات شام نگه داشتم بریم واست گرم کنم.
    پاشدمو گفتم: بریم ولی گشنم نیست.
    مامان: چرا؟
    - همینجوری... چشام میسوزه. سرمم درد میکنه. می خوام بخوابم.
    مامان: باشه عزیزم. پس خیالم راحت باشه که دیگه گریه نمی کنی؟
    میون اشکام لبخند کم جونی زدمو گفتم: آره خیالت تخت. کف دستمو روی صورتم کشیدم و اشکامو پاک کردم و رو به مامان گفتم: بیا اینم به خاطر تو. بریم داخل که یخ کردم...




    ...اگه دوست دارید حس رمان بهتون منتقل بشه دانلودش کنید...

    ...مرسی...




    ویرایش توسط °•ღ بـــامـــزی ღ•° : 1390,12,14 در ساعت ساعت : 21:43

  18. 180 کاربر از پست °•ღ بـــامـــزی ღ•° تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , # بلوط # , *banoo* , *yasaman* , *_*aseman*_* , +Lily , .MojGan. , .ZeinaB. , 0033 , 677389 , ahmadi_1362_2 , Anahita.s , angel04 , angur , architect_shima , ariana*dreams , arshin90 , asal-1412 , asal-661 , Asaljojo , asmanisheytun , assertive , atefeh_49 , ava.n , aygeen , azadehh , azita_esy , azp.m , b3666 , barin_s , baroonii25 , Behnaz joon , behnazhmz , best g!rl...SH , bikari , birdana2 , blue69 , cole , elahe70 , elenah , epink , esfarzaneh , fa62 , fariba48 , fathemeh , fk-osh-d , gherti , ghorob89 , gili , googoosh z , hala , hana_m , harimeshgh , hoda_b , homa41 , judy abbott , katy , kimia , kimia joon , kiumars , lake , lale joon , lalehjoon , latifa , leila93 , leona , liba , little princess , m0zhdeh , Mahdis @69 , mahsadina , mahshid_3d , mahtab10 , mahya1995 , Man Utd 19 , mansoure , Mantral , marale , mary341 , maryam56 , maryam63279 , maryammmmmm6 , maryta , matinmiw , mellina2000 , mfr60 , mindrella , minoo_kl , Misha73 , mishapasha , nafas44 , Nasim 77 , nedaj , neg neg , nika21 , ninio , nlp16001 , oldooz bala , PAEEZ70 , pariedarya , rahha , riitaa , rooya455 , roya1365 , roze_zard , saaad , sada , saegheh , Saeideh_82 , saghar23 , Sahar.M , sanaz_ , sara1995 , sara2876 , sarax , Satiya , sazin513 , sefid65 , setayesh_p995 , Shaloliz , simaN , sogand1 , sokot shab , somy_kh , Soogool , sorena joon , Star8 , statistics , sαвα , tenten , Tifani Jon , tina 1989 , tondar1365 , yalda707 , yasamin_34 , yasi 90 , yjdj , Z.BITA , zeinab75 , ziba111 , zina , ~HaPPym00N~ , ~Tulip~ , ×sepidar× , آستاره , آسوده , اب و اتش , ارشیا123 , البالو ترش , ایماز , ایناس68 , باران6 , برادپیت , بهارجون , توهم سبز** , خوشه گندم , رهایش , سارا سامن , طلوع عشق , فاطمه سادات ... , فرح77 , فرنوش72 , ققنوس98 , لعیا , لیلا931 , م.م.ر , م.نوری , ماه منیر , ماهی گلی , مهرورز , نسيا , نگان , نیان , نیکا83 , هانیه نیکو , ياابالفضل , پرواس , پونام , ܓܨ سارا ܓܨ

  19. Top | #30

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    630
    میانگین پست در روز
    0.41
    محل سکونت
    جایی بین زمین و آسمون
    تشکر از کاربر
    9,607
    تشکر شده 24,236 در 1,088 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    Wink 28 ...

    ...سلام علیکم...



    صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم. آرتان و تیام خواب بودن. مطمئنم بودم که تا قبل از یازده بیدار نمیشن. تصمیم گرفتم همین حالا با آقاجون صحبت کنم.
    رفتم نشستم کنارش و گفتم: آقاجون می خوام باهاتون حرف بزنم.
    نگاهی بهم انداخت و گفت: بگو بابا...
    – چیزه... اوممم... حامد به درد من نمیخورد... همه چیو تموم کردم.
    با تعجب پرسید: نمی خورد!؟... چرا؟
    حرفایی که از شب قبل آماده کرده بودمو به زبون اوردم: هم شکاک بود، هم اینکه اخلاقش بد بود. اصلا به هم نمی خوردیم.
    آقاجون با حالت مشکوکی گفت: فقط به خاطر همین چیزا یا یه چیز دیگس که به من نمیگی؟
    سعی کردم لحن قاطعی داشته باشم: نه آقاجون... چی مثلا؟ همین شکاک بودن خیلی بده. تازه خیلی اخلاقای بدتریم ازش دیدم. به نظرم اصلا نرمال نبود. عصبیم بود.
    آقاجون دستی به پیشونیش کشید و گفت: پس کاش قبلش تحقیق کرده بودم. چه حماقتی کردم.
    از لحن آقاجون دلم گرفت و با بغضی که سعی در پنهون کردنش داشتم گفتم: این چه حرفیه؟ با کدوم تحقیقی میشه صد در صد از اخلاق کسی مطمئن شد؟
    با ناراحتی گفت: صیغه ی محرمیتو میگم... اون چی؟
    - اون که فردا تموم میشه آقاجون... نمی خواد نگرانش باشید...
    خواستم بلند شم که آقاجون گفت: آدرسشو بذار می خوام برم باهاش صحبت کنم.
    با چشای گرد شده نگاش کردمو گفتم: واسه چی؟
    آقاجون: کارش دارم.
    فکر اینجاشو نکرده بودم.
    برای اینکه منصرفش کنم گفتم: آقاجون با این کارتون من کوچیک میشم. خودم باهاش صحبت کردم. هم من راضی بودم، هم اون. خب تفاهم نداشتیم دیگه. فکر نمی کنم لازم باشه برید ببیندش...
    آقاجون: مطمئنی؟
    با خیال راحت گفتم: آره... آره...
    آقاجون: دیشب به خاطر این ناراحت بودی؟
    - نــــه... اونو که خودم خواستم. تازه خوشحالم هستم که خیلی زود فهمیدم به هم نمی خوریم.
    آقاجون: پس دیشب واسه چی ناراحت بودی. حتی شامم نخوردی؟
    هر چی تلاش می کردم ذهن آقاجونو منحرف کنم نمیشد. مجبور شدم دروغ بگم.
    – دیشب یکم دلم گرفته بود. راستش رفته بودم سر خاک آقابزرگ... خیلی وقت بود بهش سر نزده بودم.
    مثل اینکه موفق شدم چون آقاجون دستی به چشماش کشید و گفت: خدا همه ی رفتگانو بیامرزه. منم چند وقتی میشه نرفتم. کاش می گفتی با هم می رفتیم.
    – خب هر وقت دوست داشتید با هم میریم. ناراحتی نداره که.
    لبخندی زد و گفت: پس خاطر جمع باشم که دیگه مشکلی نیست. مطمئنی لازم نیست باهاش حرف بزنم؟
    - بله آقاجون. مطمئن...و سعی کردم لبخندی روی لبام بنشونم، ولی خودم بهتر از هر کسی می دونستم که خیلی مصنوعیه.
    - خب، برم سراغ بچه ها... امروز دیگه زیادی خوابیدن. و بلند شدم.
    آقاجون: نمی خواد تو به خانوم جان و هما چیزی بگی. خودم بهشون میگم.
    لبخند مهربونی زدم و گفتم: مرسی... (حتی آقاجونم، خانوم جانو میشناسه)


    بعد ازظهر آقاجون زنگ زد خونه ی خانوم جان تا هم حالی ازش بپرسه هم اینکه جریانو واسه اونم تعریف کنه. چون چند باری خانوم جان پیگیر شده بود که بالاخره می خوایم چیکار کنیم؟

    همین که آقاجون قضیه رو واسش گفت، طبق معمول شروع کرد به غر زدن. در آخرم خواست که با خودم صحبت کنه.
    با نارضایتی گوشیو گرفتم و گفتم: الو... سلام... خوبید خانوم جان؟ هما خوبه؟
    در جواب احوالپرسیم گفت: علیک سلام... دختر، بابات چی میگه؟ یه روز میگی می خوام، یه روز میگی نمی خوام.
    با بی حوصلگی گفتم: خب اخلاقمون به هم نمی خورد. من اون موقعم نگفتم میخوام، گفتم می خوام بیشتر باهاش آشنا شم.
    خانوم جان: جوونای این دور زمونه حرفا رو پس و پیش می کنن تحویل ما میدن. این بیشتر آشنا شدنا یعنی همون خواستن. می خوای بگی خودتم نمیشناختیش، اونوقت قبول کردی؟
    اصلا حوصله ی نصیحت و سرزنش و نداشتم.
    فقط گفتم: نمی دونم... اینو میدونم که با هم تفاهم نداشتیم. سریع اضافه کردم: گوشیو میدم به آقاجون. به هما سلام برسونید. از من خداحافظ.
    گوشیو دادم دست آقاجون که کنارم نشسته بود و خودم رفتم تو اتاق.
    مامان اومد دنبالم و گفت: چی شد؟ چی گفت مگه؟
    - هیچی... می خواست سرزنشم کنه که حوصله نداشتم.
    مامان: همیشه همینطور بوده. فقط به خاطر اینکه گفتی به کسی چیزی نگو، نمی گم. ولی همین خانوم جان بود که می گفت: من صلاحتونو می خوام. باید صیغه ی محرمیت بخونید.
    – مامان... گفتم که هیشکی مقصر نیست. تروخدا دیگه در موردش حرف نزنیم. می خوام کلا فراموش کنم که همچین اتفاقی تو زندگیم افتاده. خب؟
    مامان: باشه... باشه... این تو دلم مونده بود... ولی دیگه هیچی نمیگم. اصلا انگار نه انگار که حامدی وجود داشته...
    با صدایی که بیشتر به زمزمه شبیه بود تکرار کردم: آره... انگار نه انگار...


    *******


    تا تیامو خوابوندم، از اتاق اومدم بیرون که برم لباسمو از تو حموم بردارم. از جلوی اتاق آرتان که رد شدم صدام کرد.
    آرتان: تابان خوب شد خودت اومدی. یه لحظه بیا...
    درو هل دادمو رفتم داخل.
    – چیه؟
    آرتان: بیا اینو واسم معنی کن. می خوام تستاشو بزنم.
    – باشه... کتابتو بده.
    پرتش کرد سمتم... گرفتمش و شروع کردم به خوندن.
    تموم که شد گفتم: یاد گرفتی؟
    خندید و گفت: یه ربع سر کار بودی. فکر کردی واقعا بلد نبودم. آخه این کاری داشت؟
    نگاش کردمو گفتم: اشکال نداره. بهتر یاد می گیری. من رفتم بخوابم. شب بخیر.
    صدام کرد و با ناراحتی گفت: تو چته؟ چرا هر چی سر به سرت می ذارم هیچی نمیگی؟ اون عوضی اینقدر ارزش داشت که اینجوری شدی؟ مگه نمیگی خودت نخواستیش؟ پس دیگه چته؟ از اولم باهاش حال نمی کردم. مردتیکه عصاقورت داده!!!...
    لبخندی بهش زدمو گفتم: چرا فکر می کنی ناراحتم؟ من فقط یکم خستم. همین...
    آرتان: آره... منم که تو رو نمیشناسم.
    – باور کن...
    آرتان: من حالیم نیست. از فردا باید همون تابان قلدر باشی. همونی که اگه من کتابمو واسش پرت میکردم، یا چمی دونم سرکارش میذاشتم کمترین کاری که میکرد برسشو پرت میکرد سمتم.
    – خندیدم و گفتم: پس دلت کتک می خواد.
    آرتان: آهان یکمی بهتر شد. حالا چون میگی خسته ای باشه قبول. بقیش باشه واسه فردا... حالا دیگه برو مزاحمم نشو.
    ناخودآگاه دست بردم سمت میزشو پاکنشو برداشتم و محکم پرت کردم طرفش.
    – مسخره ی مزخرف...
    با صدای بلند خندید و گفت: آهان... خودشه... همینجوری باش... ولی بی شوخی گفتم... برو دیگه می خوام بخوابم. صبح کلاس دارم.
    چش غره ای واسش رفتم و در اتاقو محکم به هم کوبیدم...





    اگه خدا بخواد شبم یه قسمت دیگه داریم





    ویرایش توسط °•ღ بـــامـــزی ღ•° : 1390,12,15 در ساعت ساعت : 17:44

  20. 177 کاربر از پست °•ღ بـــامـــزی ღ•° تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , # بلوط # , *banoo* , *yasaman* , *_*aseman*_* , *ری را* , *ریحانه# , +Lily , .MojGan. , .ZeinaB. , 0033 , ahmadi_1362_2 , Anahita.s , angel04 , angur , architect_shima , ariana*dreams , arshin90 , asal-1412 , asal-661 , asmanisheytun , assertive , atefeh_49 , ava.n , aygeen , azadehh , barin_s , baroonii25 , Behnaz joon , behnazhmz , best g!rl...SH , bikari , birdana2 , blue69 , cole , elahe70 , elenah , fa62 , fariba48 , fathemeh , fk-osh-d , gherti , gili , Golden Eye , hala , hana_m , harimeshgh , hoda_b , homa41 , judy abbott , katy , khab , kimia , kimia joon , kiumars , lake , lale joon , lalehjoon , leila93 , leona , little princess , m0zhdeh , Mahdis @69 , mahsadina , mahshid_3d , mahtab10 , mahya1995 , Man Utd 19 , mansoure , Mantral , marale , mary341 , maryam56 , maryam63279 , maryammmmmm6 , maryta , matinmiw , mellina2000 , mfr60 , mina-flame girl , minoo_kl , mishapasha , nafas44 , Nasim 77 , nedaj , neg neg , ninio , niyayeeeeeesh , nlp16001 , oldooz bala , PAEEZ70 , pariedarya , perijooon , phare , rahha , riitaa , rooya455 , roya1365 , roze_zard , saaad , saba 68 , sada , Saeideh_82 , saghar23 , Sahar.M , sanaz_ , sara1995 , sara2876 , sarax , Satiya , sazin513 , sefid65 , setayesh_p995 , Shaloliz , sladans , sogand1 , sokot shab , somy_kh , Soogool , sorena joon , sαвα , tenten , Tifani Jon , Ushya7 , yalda707 , yasesefid , yasi 72 , yasi 90 , yjdj , Z.BITA , zeinab75 , zina , zoooom , ~HaPPym00N~ , ~Tulip~ , ×sepidar× , آستاره , اب و اتش , ارشیا123 , ایماز , ایناس68 , باران6 , باسیلیسک , بهارجون , تنها... , توهم سبز** , خوشه گندم , رهایش , زهرا صیادی , سارا سامن , شاپررک , طلوع عشق , فاطمه سادات ... , فرح77 , فرنوش72 , ققنوس98 , لعیا , لیلا931 , م.م.ر , م.نوری , ماه منیر , ماهی گلی , مهرورز , مهستی , نسيا , نگان , نیان , نیکا83 , هانیه نیکو , وارش67 , ياابالفضل , پرواس , پونام , چلیپا , گل یاس , ܓܨ سارا ܓܨ

صفحه 3 از 15 نخستنخست 123456713 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. دانلود رمان حلقه ی عشقم | بـــامـــزی کاربر انجمن
    توسط honey_x در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1392,01,30, ساعت : 20:41
  2. پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,09,10, ساعت : 16:52
  3. دانلود رمان عشقم باران | صحرا71 کاربر انجمن
    توسط honey_x در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1391,07,15, ساعت : 13:05
  4. رمان عشقم باران | صحرا71 کاربر انجمن
    توسط صحرا71 در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 53
    آخرین نوشته: 1391,04,13, ساعت : 13:02

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •