بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۱ آذر ۱۳۹۰, ۰۷:۲۷ بعد از ظهر   #21 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
Star-crossed آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

از مرگ من سخن گفتم


چندان كه هياهوي سبز بهاري ديگر
از فراسوي هفته ها به گوش آمد،
با برف كهنه
كه مي رفت
از مرگ
من
سخن گفتم.
و چندان كه قافله در رسيد و بار افكند
وبه هر كجا
بر دشت
از گيلان بنان
آتشي عطرافشان برافروخت،
با آتشدان باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
غبارآلود و خسته
از راه دراز خويش
تابستان پير
چون فراز آمد
در سايه گاه ديوار
به سنگيني
يله داد
و كودكان
شادي كنان
گرد بر گردش ايستادند
تا به رسم ديرين
خورجين كهنه را
گره بگشايد
و جيب و دامن ايشان را همه
از گوجه سبز و
سيب سرخ و
گردوي تازه بياكند.
پس
من مرگ خويش را رازي كردم و
او را
محرم رازي
و با او
از مرگ
من
سخن گفتم.
و با پيچك
كه بهارخواب هر خانه را
استادانه
تجيري كرده بود،
و با عطش
كه چهره هر آبشار كوچك
از آن
آرايه ئي ديگرگونه داشت
از مرگ
من
سخن گفتم.
به هنگام خزان
از آن
با چاه
سخن گفتم،
و با ماهيان خرد كاريز
كه گفت وشنود جاودانه شان را
آوازي نيست،
و با زنبور زرّيني
كه جنگل را به تاراج مي برد
و عسلفروش پير را
مي پنداشت
كه بازگشت او را
انتظاري مي كشد.
و از آن با برگ آخرين سخن گفتم
كه پنجه خشكش
نوميدانه
دستاويزي مي جست
در فضائي
كه بي رحمانه
تهي بود.
و چندان كه خش خش سپيد زمستاني ديگر
از فراسوي هفته هاي نزديك
به گوش آمد
و سمور وقمري
آسيمه سر
از لانه و آشيانه خويش
سر كشيدند،
با آخرين پروانه باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
من مرگ خويش را
با فصلها درميان نهادم و
با فصلي كه مي گذشت
من مرگ خويش را
با برف ها در ميان نهادم و
با برفي كه مي نشست
با پرنده ها و
با هر پرنده كه در برف
در جست وجوي چينه ئي بود.
با كاريز
و با ماهيان خاموشي.
من مرگ خويشتن را با ديواري در ميان نهادم
كه صداي مرا
به جانب من
باز پس نمي فرستاد.
چرا كه مي بايست
تا مرگ خويشتن را
من
نيز
از خود
نهان كنم.

در جدال آئينه و تصوير 1
ديري با من سخن به درشتي گفته ايد
خود آيا تابتان هست كه پاسخي درخور بشنويد؟
رنج از پيچيدگي مي بريد
از ابهام و
هر آنچه شعر را
از نظرگاه شما
به زعم شما
به معمائي مبدل مي كند.
اما راستي را
از آن پيشتر
رنج شما از ناتوانائي خويش است
در قلمرو((دريافتن))
كه اينجاي اگر از((عشق))سخني مي رود
عشقي نه از آن گونه است
كه تان به كار آيد،
و گر فرياد فغاني هست
همه فرياد وفغان از نيرنگ است وفاجعه.
خود آيا در پي دريافت چيستيد
شما كه خود
نيرنگيد و فاجعه
و لاجرم از خود
به ستوه
نه؟
ديري با من سخن به درشتي گفته ايد
خود آيا تابتان هست
كه پاسخي
به درستي بشنويد
به درشتي بشنويد؟

2
زمين به هيات دستان انسان در آمد
هنگامي كه هر برهوت
بستاني شد و باغي.
و هرزابه ها
هر يك
راهي بركه ئي شد
چرا كه آدمي
طرح انگشتانش را
با طبيعت در ميان نهاده بود.
از كدامين فرقه ايد؟
بگوئيد،
شما كه فرياد برمي داريد!-
به جز آنكه سركوفتگان بسته دست را،به وقاحت
در سايه ظفرمندان
رجزي بخوانيد،
يا كه در معركه جدال
از بام بلند خانه خويش
سنگپاره ئي بپرانيد
تا بر سر كدامين كس فرود آيد.
كه اگرچه ميدان دار هر ميدانيد،
نه كسي را به صداقت ياريد
نه كسي را به صراحت دشمن مي داريد.
از كدامين فرقه ايد؟
بگوئيد،
شما كه پرستار انسان بازمي نمائيد!-
كدامين داغ
بر چهره خاك
از دستكار شماست؟
يا كدامين حجره اين مدرسه؟



شاید یه مدت نیام...
زمان درستی نداره تا کی ،،،
دلم براتون تنگ میشه

Star-crossed آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۱ آذر ۱۳۹۰, ۰۷:۲۷ بعد از ظهر   #22 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
Star-crossed آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

از قفس


در مرز نگاه من
از هر سو
ديوارها
بلند،
ديوارها
چون نوميدي
بلندند.
آيا درون هر ديوار
سعادتي هست
و سعادتمندي
و حسادتي؟-
كه چشم اندازها
از اين گونه
مشبّكند،
و ديوارها و نگاه
در دور دست هاي نوميدي
ديدار مي كنند،
و آسمان
زنداني است
از بلور؟
Star-crossed آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۱ آذر ۱۳۹۰, ۰۷:۲۹ بعد از ظهر   #23 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
Star-crossed آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

مرثيه


راه
در سكوت خشم
به جلو خزيد
و در قلب هر رهگذر
غنچه پژمردگي شكفت:
((-برادرهاي يك بطن!
يك آفتاب ديگر را
پيش از طلوع روز بزرگش
خاموش
كرده اند!))
و لالاي مادران
بر گاهواره هاي جنبان افسانه
پرپر شد:
((-ده سال شكفت و
باغش باز
غنچه بود.
پايش را
چون نهالي
در باغ هاي آهن يك كند
كاشتند.
به زندان گلخانه يي
قلب سرخ ستاره ئيش را
محبوس داشتند
مانند دانه يي.
و از غنچه او خورشيدي شكفت
تا
طلوع نكرده
بخسبد
چرا كه ستاره بنفشي طالع مي شد
از خورشيد هزاران هزار غنچه
چنو.
و سرود مادران را شنيد
كه بر گهواره هاي جنبان
دعا مي خوانند
و كودكان را بيدار مي كنند
تا به ستاره ئي كه طالع مي شود
و مزرعه بردگان را روشن مي كند
سلام
بگويند
و دعا و درود را شنيد
از مادران و
از شيرخوارگان
و ناشكفته
در جامه غنچه ي خود
غروب كرد
تا خون آفتاب هاي قلب دهسالهاش
ستاره ارغواني را
پر نورتر كند.))
وقتي كه نخستين باران پاييز
عطش زمين خاكستر را نوشيد
و پنجره بزرگ آفتاب ارغواني
به مزرعه بردگان گشود
تا آفتابگردان هاي پيشرس بپاخيزند،-
((-برادرهاي همتصوير!
براي يك آفتاب ديگر
پيش از طلوع روز بزرگش
گريستيم.))
Star-crossed آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۱ آذر ۱۳۹۰, ۰۷:۳۲ بعد از ظهر   #24 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
Star-crossed آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

سميرمي

از كوچه سرپوشيده
سواري
بر تسمه بند قرابينش
برق هر سكه
ستارهئي
بالاي خرمني
در شب بينسيم
در شب ايلاتي عشقي
چار سوار از تنگ دراومد
چار تفنگ بر دوش
دختر از مهتابي نظاره ميكند
و از عبور سوار
خاطرهئي
همچون داغ خاطرهئي
همچون داغ خاموش زخمي
چارتا ماديون پشت مسجد
چار جنازه پشتشون
Star-crossed آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۱ آذر ۱۳۹۰, ۰۷:۳۲ بعد از ظهر   #25 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
Star-crossed آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

سپيده دم


به هزار زبان
ولوله بود
بيداري
از افق به افق ميگذشت
و هم چنان كه آواز دوردست گردونه آفتاب
نزديك ميشد
ولوله پراكنده
شكل ميگرفت
تا يكپارچه
به سرودي روشن بدل شود
پيشبازان
تسبيح گوي
به مطلع آفتاب مي رفتند
ومن
خاموش و بي خويش
با خلوت ايوان چوبين
بيگانه مي شدم
Star-crossed آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۱ آذر ۱۳۹۰, ۰۷:۳۳ بعد از ظهر   #26 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
Star-crossed آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض


هنوز در فكر آن كلاغم...


هنوز در فكر آن كلاغم در درههاي يوش
باغيچي سياهش
برزردي برشته گندمزار
با خش خشي مضاعف
از آسمان كاغذي مات
قوسي بريد كج
ورو به كوه نزديك
با غار غار خشك گلويش
چيزي گفت
كه كوه بيحوصله
در زل آفتاب
تاديرگاهي آن را با حيرت
در كلههاي سنگيشان
تكرار ميكردند
گاهي سوال ميكنم از خود كه
يك كلاغ
با حضور قاطع بيتخفيف
وقتي
صلوه ظهر
با رنگ سوگوار مصرش
بر زردي برشته گندمزاري بال ميكشد
تا از فراز چند سپيدار بگذرد
با آنخروش وخشم
چه دارد بگويد
با كوههاي پير
كاين عابدان خسته خوابالود
در نيمروز تابستاني
تا ديرگاه آن را با هم
تكرار كنند؟
Star-crossed آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۱ آذر ۱۳۹۰, ۰۷:۳۴ بعد از ظهر   #27 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
Star-crossed آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

زبان ديگر


مگو
كلام
بيچيز و نارساست
بانگ اذان
خالي نوميد را مرثيه ميگويد،-
(ويل للمكذبين)
به نمادي رياضت قناعت كن
قلندرانه به هوئي
همچنان كه تو
ابلاغ ژرف محبت
و سرخي
حرمتي
كه نمازش ميبري.
از كلامت باز داشتند
آن چنان كه كودك را
از بازيچه
و بر گرده خاموش مفاهيم از تاراج معابدي باز ميآيند
كه نماز آخرين را
به زيارت ميرفتيم
چه گونه با كلماتي سخن بايد گفت كهشان به زبالهدان افنكندهاند
با چر كتابي
از سپيدي
از آنگونه كه شاعران
با ظلمات بيعدالت مرگ خويش از آفتاب سخن گفتند
Star-crossed آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۱ آذر ۱۳۹۰, ۰۷:۳۴ بعد از ظهر   #28 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
Star-crossed آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

گفتي كه باد مرده ست


گفتي كه:
((باد،مردهست!
از جاي برنكنده يكي سقف رازپوش
بر آسياب خون،
نشكسته در به قلعه بيداد،
بر خاك نفكنديده يكي كاخ
باژگون
مردهست باد!))
گفتي:
((بر تيزههاي كوه
با پيكرش، فرو شده در خون،
افسرده است باد!))
تو بارها و بارها
با زندگيت
شرمساري
از مردگان كشيدهئي.
(اين را،من
همچون تبي
- درست
هم چون تبي كه خون به رگم خشك ميكند
احساس كردهام.)
وقتي كه بياميد و پريشان
گفتي:
((-مردهست باد!
بر تيزههاي كوه
با پيكره كشيده به خونش
افسرده است باد!))-
آنان كه سهمشان را از باد
با دوستاقبان معاوضه كردند
در دخمههاي تسمه و زرداب،
گفتند در جواب تو، با كبر دردشان:
. . . . . . . . .
(آنان
ايمانشان
ملاطي
از خون و پارهسنگ و عقاب است.)
گفتند:
((-باد زندهست،
بيدار كار خويش
هشيار كار خويش!))
گفتي:
((-نه!مرده
باد!
زخمي عظيم مهلك
از كوه خورده
باد!))
تو بارها و بارها
با زندگيت
شرمساري
از مردگان كشيدهئي،
اين را من
همچون تبي كه خون به رگم خشك ميكند
احساس كردهام.
Star-crossed آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۱ آذر ۱۳۹۰, ۰۷:۳۵ بعد از ظهر   #29 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
Star-crossed آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض


در شب...


فردا تمام را سخن از او بود.-
گفتند:
((-بر زمينه تاريك آسمان
تنها
سياهي شنلش نقش بسته است،
و تازمان درازي
جز جنگ جنگ لخت ركابش بر آهن سگك تنگ اسب او
و تيك وتاك رو به افول سمش به سنگ
نشنيده گوش شب بيداران
آوازي.))
تنها،يكي دو تني گفتند:
((-در شگفت
از هيبت سكوت به ناهنگام،
انبوه ظلمتي متفكر را كه ميگذشته است
و اسب خستهئي را از دنبال
ميكشيده است
از پشت قاب پنجره در كوچه ديدهاند،
و سگها
احساس رازناك غريبش را
تا ديرگاه در شب پائيزي
لائيدهاند؛
زيرا چنان سكوت شگرفي با او
بر دشت نقش بستهست
كه آواز رويش نگران جوانهها
بر توسههاي آن سوي مرداب
چون غريو
در گوشها نشستهست!))
يادش به خير مادرم!
از پيش
در جهد بود دائم، تا واژگون كند
ديوار اندهي كه، خبر داشت
در دلم
مرگش به جاي خاليش احداث ميكند.-
خنديد و زير لب گفت:
((-اين جور وقت هاست
كه مرگ
از وظيفه بي حاصلش
ملال
احساس مي كند!))
Star-crossed آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۱ آذر ۱۳۹۰, ۰۷:۳۶ بعد از ظهر   #30 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
Star-crossed آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

خطابه تدفين


غافلان
همسازند
تنها توفان
كودكان ناهمگون مي زايد
همساز
سايه سانانند
محتاج
در مرزهاي آفتاب
در هيئت زندگان
مردگانند
وينان
دل به دريا افكنانند
به پاي دارنده آتشها
زندگاني
دوشادوش مرگ
پيشاپيش مرگ
هماره زنده از آن سپس كه با مرگ
و همواره بدان نام
كه زيسته بودند
كه تباهي از درگاه بلند خاطره شان
شرمسار و سر افكنده مي گذرد
كاشفان چشمه
كاشفان فروتن شوكران
جويندگان شادي
در مجري آتشفشانها
شعبده بازان لبخند در شبكلاه درد
با جا پائي ژرف تر از شادي
در گذرگاه پرندگان
در برابر تندر مي ايستند
خانه را روشن مي كنند
و مي ميرند…
Star-crossed آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
احمد, اشعار, تایپ, زنده, شاملو, ياد, گزيده

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
دفتر اشعار احمد شاملو ! __Mahla__ دفتر شعر و مشاعره 71 ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۲:۲۷ بعد از ظهر
دشنه در ديس | احمد شاملو | تایپ Star-crossed کتابهای کامل شده 23 ۲۳ آذر ۱۳۹۰ ۰۲:۱۹ بعد از ظهر
مجموعه ی کامل اشعار احمد شاملو | دانلود hiva کتاب شعر 4 ۸ مهر ۱۳۹۰ ۰۳:۴۱ بعد از ظهر
احمد شاملو | موبایل nacm7114 مخصوص موبایل 0 ۸ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۰۳:۳۲ بعد از ظهر
گلچين بهترين اشعار شاملو | شاملو | دانلود farshid23 کتاب شعر 2 ۲۹ اسفند ۱۳۸۸ ۰۳:۰۹ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان