| |||
| |||||||
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #21 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز از مرگ من سخن گفتم چندان كه هياهوي سبز بهاري ديگر از فراسوي هفته ها به گوش آمد، با برف كهنه كه مي رفت از مرگ من سخن گفتم. و چندان كه قافله در رسيد و بار افكند وبه هر كجا بر دشت از گيلان بنان آتشي عطرافشان برافروخت، با آتشدان باغ از مرگ من سخن گفتم. غبارآلود و خسته از راه دراز خويش تابستان پير چون فراز آمد در سايه گاه ديوار به سنگيني يله داد و كودكان شادي كنان گرد بر گردش ايستادند تا به رسم ديرين خورجين كهنه را گره بگشايد و جيب و دامن ايشان را همه از گوجه سبز و سيب سرخ و گردوي تازه بياكند. پس من مرگ خويش را رازي كردم و او را محرم رازي و با او از مرگ من سخن گفتم. و با پيچك كه بهارخواب هر خانه را استادانه تجيري كرده بود، و با عطش كه چهره هر آبشار كوچك از آن آرايه ئي ديگرگونه داشت از مرگ من سخن گفتم. به هنگام خزان از آن با چاه سخن گفتم، و با ماهيان خرد كاريز كه گفت وشنود جاودانه شان را آوازي نيست، و با زنبور زرّيني كه جنگل را به تاراج مي برد و عسلفروش پير را مي پنداشت كه بازگشت او را انتظاري مي كشد. و از آن با برگ آخرين سخن گفتم كه پنجه خشكش نوميدانه دستاويزي مي جست در فضائي كه بي رحمانه تهي بود. و چندان كه خش خش سپيد زمستاني ديگر از فراسوي هفته هاي نزديك به گوش آمد و سمور وقمري آسيمه سر از لانه و آشيانه خويش سر كشيدند، با آخرين پروانه باغ از مرگ من سخن گفتم. من مرگ خويش را با فصلها درميان نهادم و با فصلي كه مي گذشت من مرگ خويش را با برف ها در ميان نهادم و با برفي كه مي نشست با پرنده ها و با هر پرنده كه در برف در جست وجوي چينه ئي بود. با كاريز و با ماهيان خاموشي. من مرگ خويشتن را با ديواري در ميان نهادم كه صداي مرا به جانب من باز پس نمي فرستاد. چرا كه مي بايست تا مرگ خويشتن را من نيز از خود نهان كنم. در جدال آئينه و تصوير 1 ديري با من سخن به درشتي گفته ايد خود آيا تابتان هست كه پاسخي درخور بشنويد؟ رنج از پيچيدگي مي بريد از ابهام و هر آنچه شعر را از نظرگاه شما به زعم شما به معمائي مبدل مي كند. اما راستي را از آن پيشتر رنج شما از ناتوانائي خويش است در قلمرو((دريافتن)) كه اينجاي اگر از((عشق))سخني مي رود عشقي نه از آن گونه است كه تان به كار آيد، و گر فرياد فغاني هست همه فرياد وفغان از نيرنگ است وفاجعه. خود آيا در پي دريافت چيستيد شما كه خود نيرنگيد و فاجعه و لاجرم از خود به ستوه نه؟ ديري با من سخن به درشتي گفته ايد خود آيا تابتان هست كه پاسخي به درستي بشنويد به درشتي بشنويد؟ 2 زمين به هيات دستان انسان در آمد هنگامي كه هر برهوت بستاني شد و باغي. و هرزابه ها هر يك راهي بركه ئي شد چرا كه آدمي طرح انگشتانش را با طبيعت در ميان نهاده بود. از كدامين فرقه ايد؟ بگوئيد، شما كه فرياد برمي داريد!- به جز آنكه سركوفتگان بسته دست را،به وقاحت در سايه ظفرمندان رجزي بخوانيد، يا كه در معركه جدال از بام بلند خانه خويش سنگپاره ئي بپرانيد تا بر سر كدامين كس فرود آيد. كه اگرچه ميدان دار هر ميدانيد، نه كسي را به صداقت ياريد نه كسي را به صراحت دشمن مي داريد. از كدامين فرقه ايد؟ بگوئيد، شما كه پرستار انسان بازمي نمائيد!- كدامين داغ بر چهره خاك از دستكار شماست؟ يا كدامين حجره اين مدرسه؟ شاید یه مدت نیام... ![]() زمان درستی نداره تا کی ،،، دلم براتون تنگ میشه ![]() | ||||||||
| |
| | #22 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز از قفس در مرز نگاه من از هر سو ديوارها بلند، ديوارها چون نوميدي بلندند. آيا درون هر ديوار سعادتي هست و سعادتمندي و حسادتي؟- كه چشم اندازها از اين گونه مشبّكند، و ديوارها و نگاه در دور دست هاي نوميدي ديدار مي كنند، و آسمان زنداني است از بلور؟ | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #23 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز مرثيه راه در سكوت خشم به جلو خزيد و در قلب هر رهگذر غنچه پژمردگي شكفت: ((-برادرهاي يك بطن! يك آفتاب ديگر را پيش از طلوع روز بزرگش خاموش كرده اند!)) و لالاي مادران بر گاهواره هاي جنبان افسانه پرپر شد: ((-ده سال شكفت و باغش باز غنچه بود. پايش را چون نهالي در باغ هاي آهن يك كند كاشتند. به زندان گلخانه يي قلب سرخ ستاره ئيش را محبوس داشتند مانند دانه يي. و از غنچه او خورشيدي شكفت تا طلوع نكرده بخسبد چرا كه ستاره بنفشي طالع مي شد از خورشيد هزاران هزار غنچه چنو. و سرود مادران را شنيد كه بر گهواره هاي جنبان دعا مي خوانند و كودكان را بيدار مي كنند تا به ستاره ئي كه طالع مي شود و مزرعه بردگان را روشن مي كند سلام بگويند و دعا و درود را شنيد از مادران و از شيرخوارگان و ناشكفته در جامه غنچه ي خود غروب كرد تا خون آفتاب هاي قلب دهسالهاش ستاره ارغواني را پر نورتر كند.)) وقتي كه نخستين باران پاييز عطش زمين خاكستر را نوشيد و پنجره بزرگ آفتاب ارغواني به مزرعه بردگان گشود تا آفتابگردان هاي پيشرس بپاخيزند،- ((-برادرهاي همتصوير! براي يك آفتاب ديگر پيش از طلوع روز بزرگش گريستيم.)) | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #24 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز سميرمي از كوچه سرپوشيده سواري بر تسمه بند قرابينش برق هر سكه ستارهئي بالاي خرمني در شب بينسيم در شب ايلاتي عشقي چار سوار از تنگ دراومد چار تفنگ بر دوش دختر از مهتابي نظاره ميكند و از عبور سوار خاطرهئي همچون داغ خاطرهئي همچون داغ خاموش زخمي چارتا ماديون پشت مسجد چار جنازه پشتشون | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #25 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز سپيده دم به هزار زبان ولوله بود بيداري از افق به افق ميگذشت و هم چنان كه آواز دوردست گردونه آفتاب نزديك ميشد ولوله پراكنده شكل ميگرفت تا يكپارچه به سرودي روشن بدل شود پيشبازان تسبيح گوي به مطلع آفتاب مي رفتند ومن خاموش و بي خويش با خلوت ايوان چوبين بيگانه مي شدم | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #26 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز هنوز در فكر آن كلاغم... هنوز در فكر آن كلاغم در درههاي يوش باغيچي سياهش برزردي برشته گندمزار با خش خشي مضاعف از آسمان كاغذي مات قوسي بريد كج ورو به كوه نزديك با غار غار خشك گلويش چيزي گفت كه كوه بيحوصله در زل آفتاب تاديرگاهي آن را با حيرت در كلههاي سنگيشان تكرار ميكردند گاهي سوال ميكنم از خود كه يك كلاغ با حضور قاطع بيتخفيف وقتي صلوه ظهر با رنگ سوگوار مصرش بر زردي برشته گندمزاري بال ميكشد تا از فراز چند سپيدار بگذرد با آنخروش وخشم چه دارد بگويد با كوههاي پير كاين عابدان خسته خوابالود در نيمروز تابستاني تا ديرگاه آن را با هم تكرار كنند؟ | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #27 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز زبان ديگر مگو كلام بيچيز و نارساست بانگ اذان خالي نوميد را مرثيه ميگويد،- (ويل للمكذبين) به نمادي رياضت قناعت كن قلندرانه به هوئي همچنان كه تو ابلاغ ژرف محبت و سرخي حرمتي كه نمازش ميبري. از كلامت باز داشتند آن چنان كه كودك را از بازيچه و بر گرده خاموش مفاهيم از تاراج معابدي باز ميآيند كه نماز آخرين را به زيارت ميرفتيم چه گونه با كلماتي سخن بايد گفت كهشان به زبالهدان افنكندهاند با چر كتابي از سپيدي از آنگونه كه شاعران با ظلمات بيعدالت مرگ خويش از آفتاب سخن گفتند | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #28 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز گفتي كه باد مرده ست گفتي كه: ((باد،مردهست! از جاي برنكنده يكي سقف رازپوش بر آسياب خون، نشكسته در به قلعه بيداد، بر خاك نفكنديده يكي كاخ باژگون مردهست باد!)) گفتي: ((بر تيزههاي كوه با پيكرش، فرو شده در خون، افسرده است باد!)) تو بارها و بارها با زندگيت شرمساري از مردگان كشيدهئي. (اين را،من همچون تبي - درست هم چون تبي كه خون به رگم خشك ميكند احساس كردهام.) وقتي كه بياميد و پريشان گفتي: ((-مردهست باد! بر تيزههاي كوه با پيكره كشيده به خونش افسرده است باد!))- آنان كه سهمشان را از باد با دوستاقبان معاوضه كردند در دخمههاي تسمه و زرداب، گفتند در جواب تو، با كبر دردشان: . . . . . . . . . (آنان ايمانشان ملاطي از خون و پارهسنگ و عقاب است.) گفتند: ((-باد زندهست، بيدار كار خويش هشيار كار خويش!)) گفتي: ((-نه!مرده باد! زخمي عظيم مهلك از كوه خورده باد!)) تو بارها و بارها با زندگيت شرمساري از مردگان كشيدهئي، اين را من همچون تبي كه خون به رگم خشك ميكند احساس كردهام. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #29 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز در شب... فردا تمام را سخن از او بود.- گفتند: ((-بر زمينه تاريك آسمان تنها سياهي شنلش نقش بسته است، و تازمان درازي جز جنگ جنگ لخت ركابش بر آهن سگك تنگ اسب او و تيك وتاك رو به افول سمش به سنگ نشنيده گوش شب بيداران آوازي.)) تنها،يكي دو تني گفتند: ((-در شگفت از هيبت سكوت به ناهنگام، انبوه ظلمتي متفكر را كه ميگذشته است و اسب خستهئي را از دنبال ميكشيده است از پشت قاب پنجره در كوچه ديدهاند، و سگها احساس رازناك غريبش را تا ديرگاه در شب پائيزي لائيدهاند؛ زيرا چنان سكوت شگرفي با او بر دشت نقش بستهست كه آواز رويش نگران جوانهها بر توسههاي آن سوي مرداب چون غريو در گوشها نشستهست!)) يادش به خير مادرم! از پيش در جهد بود دائم، تا واژگون كند ديوار اندهي كه، خبر داشت در دلم مرگش به جاي خاليش احداث ميكند.- خنديد و زير لب گفت: ((-اين جور وقت هاست كه مرگ از وظيفه بي حاصلش ملال احساس مي كند!)) | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #30 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز خطابه تدفين غافلان همسازند تنها توفان كودكان ناهمگون مي زايد همساز سايه سانانند محتاج در مرزهاي آفتاب در هيئت زندگان مردگانند وينان دل به دريا افكنانند به پاي دارنده آتشها زندگاني دوشادوش مرگ پيشاپيش مرگ هماره زنده از آن سپس كه با مرگ و همواره بدان نام كه زيسته بودند كه تباهي از درگاه بلند خاطره شان شرمسار و سر افكنده مي گذرد كاشفان چشمه كاشفان فروتن شوكران جويندگان شادي در مجري آتشفشانها شعبده بازان لبخند در شبكلاه درد با جا پائي ژرف تر از شادي در گذرگاه پرندگان در برابر تندر مي ايستند خانه را روشن مي كنند و مي ميرند… | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| احمد, اشعار, تایپ, زنده, شاملو, ياد, گزيده |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| دفتر اشعار احمد شاملو ! | __Mahla__ | دفتر شعر و مشاعره | 71 | ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۲:۲۷ بعد از ظهر |
| دشنه در ديس | احمد شاملو | تایپ | Star-crossed | کتابهای کامل شده | 23 | ۲۳ آذر ۱۳۹۰ ۰۲:۱۹ بعد از ظهر |
| مجموعه ی کامل اشعار احمد شاملو | دانلود | hiva | کتاب شعر | 4 | ۸ مهر ۱۳۹۰ ۰۳:۴۱ بعد از ظهر |
| احمد شاملو | موبایل | nacm7114 | مخصوص موبایل | 0 | ۸ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۰۳:۳۲ بعد از ظهر |
| گلچين بهترين اشعار شاملو | شاملو | دانلود | farshid23 | کتاب شعر | 2 | ۲۹ اسفند ۱۳۸۸ ۰۳:۰۹ بعد از ظهر |