| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز این کتاب هم شروع شد....! ![]() متشکرم که همراهی می کنید.... ![]() ****** مقدمه شاعرِ دقیقه های تپنده ی زنده گی چارلز بوکوفسکی سالِ هزارُ نهصدُ بیست تو آندرناخِ آلمان به دنیا اومد! پدرش یه سربازِ آمریکاییُ مادرش آلمانی بود ! تو سه ساله گی به آمریکا اومدُ تو لس آنجلس بزرگ شد! اولین داستانشُ وقتی بیستُ چهار ساله بود چاپ کرد! تو زنده گیش بیشتر از چهلُ پنج تا کتاب شعر و رمان و داستانِ کوتاه منتشر کرد! بدل به یکی از تاثیرگذارترین نویسنده های آمریکا شدُ سالِ نودُ چهار تو سنِ هفتادُ چهار ساله گی از دنیا رفت! خودش تو مصاحبه یی گفته : شعر نوشتنُ از سیُ پنج ساله گی شروع کردم ! بعد از این که از بیمارستانِ دولتیِ لس آنجلس بیرون اومدم! واسه ملاقاتِ کسی نرفته بودم اون جا فقط بلایی سرِ خودم آورده بودم که مجبور شده بودن بستریم کنن! چیزای زننده اما جالبی نوشتم که باعث شد مردم ازم متنفر بشن! بی خیالِ ماشینای پُلیس بودم! هیپیا رُ دس می نداختم ! بعدِ دومین شبِ شعرم تو ونیز پولُ قاپیدمُ تو ماشین پریدمُ سیاه مست با سرعتِ هشتاد کیلومتر تو پیاده روها راننده گی کردم! با این که پلیس ممنوع کرده بود راه به راه تو خونه م شب نشینی راه انداختم! یه پروفسور منُ دعوت کرد خونه شُ من بعدِ شام تمومِ قفسه ی چینیشُ شکستم ! تو همه ی این دوران می نوشتم! اون آدم من بودمُ نبودم! هیچ وقت آدمِ خشنی نبودم فقط بهش تظاهرمی کردم ! شعرامُ با ماشین تایپی می نویسم که ماشین تایپِ خودم صداش می زنم ! معمولا تا نصفه های شب همین طور که مشروب می خورمُ سیگار می کشمُ به موسیقیِ کلاسیکی که از رادیو پخش می شه گوش می کنم می نویسمشون ! فرداش دوباره شعرُ تایپ می کنمُ تغییرای کوچیکی توش می دم. مثلا یه سطرُ حذف می کنم یا دو سطرُ با هم یکی می کنم ! این جور کارا به شعر سرُ شکلِ بهتری می ده ! شعرا یه جایی بیرون از مُخِ من شکل می گیرن ! وقتی می شینم پُشتِ میزم اغلب اوقات نمی دونم چی می خوام بنویسم! موقعِ نوشتن شعر دچارِ دلهره وُ استرس نمی شم! شعر نوشتن برام سخت نیست... این زنده گی کردنه که سخته ! وقتی می رم خیابون ژست نمی گیرمُ یه دفترچه با خودم نمی برم! سعی می کنم فکر نکنم نویسنده امُ می تونم هر چیزی رُ بنویسم! من به نویسنده ها علاقه ندارم همین طور به بازاریابا ! وقتی قلمم می خشکه می رّم پیستِ ماشین رونیُ شرط بندی می کنمُ داد می زنمُ به زنم بدُ بیراه می گم ! تنهاییُ دوس دارم ولی به خاطرش دیگرونُ آزار نمی دم! واسه من کلمه یی که رو کاغذ میاد مهمه! اگه نتونم تو هر شرایطی بنویسم پس معلومه قوی نیستم! تو شعرام معلومه! وقتی نمی نویسم بیشتر محتاجِ تنهایی اّم تا وقتِ نوشتن! حتا گاهی تو وقتی شعر نوشتم که بچه ها تو اتاق دورم می دّویدنُ با تفنگاشون بهم شلیک می کردن! این جور لحظه ها بیشتر به نوشتنم کمک می کنه... ولی یه چیزی آزارم می ده! این که موقعِ کار صدای تلویزیون بلند باشه وُ از اون برنامه های کمیک مزخرف پخش کنه ! شعرِ بد معمولا وقتی نوشته می شه که یکی بشینه وُ بگه خوب حالا باید یه شعر بنویسمُ به گمونمش باید شعرُ این جوری نوشت! مثلا یه گربه رُ تو نظر بیارین! اون فکر نمی کنه که خُب حالا من یه گربه اُمُ باید ترتیبِ این پرنده رُ بدم! اون فقط این کارُ می کنه! من از اون چیزایی که برام اتفاق اُفتاده می نویسم! من کشیشُ آخوندُ مرشدِ هیچ گروهی نیستم! اگه کسِ دیگه یی همچین خیالی داره وُ می خواد دنیای بهتری واسه ما بسازه قبولش می کنم! خیلی گروها حرفای منُ باور دارنُ بهم احترام می ذارن! مثِ انقلابیا وُ آنارشیستا! چون من واسه آدمای عادیِ خیابون می نویسم! من با تک تکِ آدمای دنیا برادرمُ باهاشون همدردی می کنم ! بوکوفسکی تو شعراش از تمومِ خطای قرمز گذشته ! شاید هضمِ خیلی از شعراش برای ما اهالیِ جهانِ سومُ که از دمِ تولد بایدُ نبایدِ خطای قرمزُ با پوشتُ گوشتُ استخونمون تجربه کردیم سخت باشه ! وقتی تو یه چهارچوبِ بسته شعر خوندیُ نوشتی و مثلا برای گفتنِ عبارتی در حدِ بغلم کن تو شعرت، دستُ دلت لرزیده باشه که مجوز می گیره یا نه ، معلومه نمی تونی با شاعری طرف بشی که رو تمومِ قوانینِ اجتماعی شلنگ می ندازه ! من گمون دارم که تو ادبیاتِ ما تنها نصرت رحمانی تو بعضی از شعراش به سمتِ این بی پروایی رفت البته تا اون جا چه چارچوبا اجازه می داد! شاعری که از خودش قدیس بسازه یه کلاه برداره! اگه ما معتقدیم که شعر ـ و هر هنرِ دیگه یی ـ وقتی به اوج می رسه که به زنده گی نزدیک بشه، باید قبول کنیم که بوکوفسکی شاعره زنده گیه ! زنده گی با دقیقه های تپنده وُ التهابُ اوجُ فرودایی که توش هست! اون لحظاتی از زندة گی رُ که اغلبِ آدما سعی در پنهون کردنش دارن ، فریاد زده ! لحظه هاییکه خیلی از ما هم تجربه شون کردیم اما جراتِ همه گانی کردنشونُ نداشتیمُ نداریم ! شاید یه مدت نیام... ![]() زمان درستی نداره تا کی ،،، دلم براتون تنگ میشه ![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,026
(View Stats)
تشکرها: 108,068
تشکر شده 197,329 بار در 18,594 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست معمولی : +1 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد! ممنون دیر باریدى باران ... دیر... من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز شبِ با شکوه من ساعت یکُ نیمِ صُبه ! تو ایوونِ طبقه ی دوم نشستهمُ شهرُ نگاه میکنم... میتونست بدتر از این باشه! نیازی نیست کارِ بزرگی بکنیم ! شوق کارای کوچیکه که حسِ خوبی بهمون می ده وُ حسای بدُ ازمون می گیره ! بعضی وقتا سرنوشت امون نمی ده به کاری که دوس داریم برسیم! پس بایس سرِ سرنوشت کلاه بذاریم ! بایس با خدا تا کرد ! اون خوش داره با چزوندنِ ما کیفور بشه ! خوش داره باهامون ور بره وُ آزمایشمون کنه ! عِش می کنه از این که بِمون بگه ضعیفُ احمقیمُ کلکمون کنده س ! خدا عاشقِ اسباب بازیِ وُ ما هم اسباب بازیاشیم ! هنو رو اِیوونمُ یه پرنده رو درخت رو به رویی که تو تاریکی پنهونه عاشقونه می خونه ! اون یه بُلبُله وُ من عاشق بُلبُلم! اداشُ درمیارمُ منتظر می شم... جوابمُ می ده ! میخندم! شاد کردنِ یه آدمِ زنده آسونه ! بارون می گیره وُ یه قطرشُ داغی پوستمُ حس می کنه ! خوابُ بیدار روی یه صندلی تاشو نشستهمُ پاهام رو نرده های اِیوونه ! بلبلِ دوباره آوازی رُ که تو روز شنیده می خونه ! اینا تمومِ کاراییِ که ما پیرا واسه سرگرم شدن میکنیم ! شنبه شبا به خدا میخندیم ، به حسابای قدیمی میرسیم، وقتی چشمک چراغای شهر چشمک حواله مون می کننُ بلبلا از رو درختا چش می دوزن به ما جوون می شیم ! دنیا هم از این بالا به همون خوبیِ که همیشه بوده ! | ||||||||
| |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز آفرینش ون گوگ گوششُ بریدُ به یه جنده هدیه ش داد ! اونم چندشش شدُ پرتش کرد رو زمین ! ـ هِی ! وَن! جنده ها پول می خوان نه گوش! به گمونم واسه همین نقاش بزرگی بودی ! چون چیزای دیگه رُ نمی فهمیدی ! | ||||||||
| |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز قفس شعر می گم، نگرون می شم ، لب خند می زنم ، قاه قاه می خندمُ می خوابم! عینهو خیلی آدما تا یه زمونی ادامه می دم! مثِ همه بعضی وقتا خوش دارم همه رُ بغل کنمُ بشون بگم لعنت به این همه بلا که سر خودمون آوردیم! ما خوبُ نترسیم ! بعضی وقتا خود خواهیم ! هم دیگرونُ می کشیم ، هم خودمونو ! ما مُردیم ! به دنیا اومدیم تا بکشیمُ بمیریم ! زار بزنیم تو اتاقای تاریک ! عشق بازی کنیم تو اتاقای تاریک... صبر کنیم ، صبر کنیم ، صبر کنیم... ما انسانیم نه بیشتر از این ! | ||||||||
| |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز واگنر وقتی واگنر پیر شد واسه ش یه جشنِ گُنده گرفتنُ تو اون جشن چن تا از کارای جوونیشُ اجرا کردن ! ـ کی اینا رُ نوشته...؟! ـ شما ! ـ آها... حدس می زدم ! مُردن همیشه چیزِ بدی نیست ! | ||||||||
| |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز آره تمومِ هم سایه ها فکر می کنن ما ديوانه ییم ! ما هم فکر می کنیم اونا ديوونه اّ ن ! هم ما وُ� هم اونا � درست فکر مي کنیم ! | ||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز نانا تو دّه تا ایالت کمِ کم با دویست تا مرد خوابیده ! پنج تا شون خودکشی کردن ، سه تا شون تو تیمارستانن ! تو هر شهرِ تازه یی که پا می ذاره ده تا مرد دنبالشن... حالا ـ با یه دامنِ کوتاهِ آبی ـ نشسته رو کاناپه ی من ! خیلی ام قبراقُ معصوم به نظر میاد ! ـ وقتی یه مرد بِم می گه عاشقتم علاقه مُ از دست می دم ! لیوانشُ پر می کنم دامنشو می زنه بالا وُ جوراب شلواریشُ نشونم می ده... ـ رونام سکسی نیستن؟ ـ چرا هستن... از اتاق خواب می ره بیرون چند دقیقه بعد صدای سیفون میاد ! اسم اون ( نانا * )ست ! پنج هزار سالی می شه که رو کره خاکی زندگی می کنه... * داخلِ پرانتز با اسمی دل خواه پر شود! | ||||||||
| |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز کامپيوتر نمی دونم چن ساله دارمش ! ماشین تحریر برقیِ آی . بی . اِمُ می گم ! به گمونم دوازده سالی بشه ! هزارتا شعر برام تایپ کرده ، یه عالمه قصه ی کوتاه ، دو سه تا رُمانُ یه نمایش نامه ! خیلی وقتا آبجو وُ ودکا وُ شرابُ ویسکی یی که می خوردم ریخته روش با کلی خاکسترِ سیگار برگ ! هیچ وقت خراب نشده ! نمی دونم چن ساعت با هم موسیقی کلاسیک گوش دادیم ! شبای طولُ درازی رُ با هم گذروندیم ! با شوخیایی که پسِ جدی ترین لحظه ها مون بود... من تو کریسمس یه کامپیوتر کادو گرفتم ! می گن نبایس از زمونه عقب بود ! مگه نه؟ به هر حال تایپِ دستیِ قدیمیم که تایپِ برقیمُ بعدِ اون گرفتم حالا تو طبقه ی پایین داره دورانِ بازنشستگیشُ می گذرونه ! ما با هم شبای دیوونه کننده یی رُ تجربه کرده بودیم ! یه روزگاری همه با قلم پر می نوشتن ! بایس با زمان جلو رفت ! پس رو میزم واسه کامپیوتر جا باز کردمُ دوشاخه ی ماشین تحریرُ از برق در آوردم ! یه پارچه روش کشیدمُ گوشه ی اتاق گذاشتمش ! این بدترین بخشِ ماجرا بود ! جوری گذاشتمش رو زمین که پنداری زنده س ! تقریبا منتظر بودم حرف بزنه ! مثِ بیشتر وقتا که با روشِ خودش باهام حرف حرف می زد ! حس می کردم دارم یه حیوونِ خونگی رُ تو سرمای خیابان ول می کنم ! بعدش دخترم ـ که کرمِ کامپیوتره ـ اومد تا واسه م آماده ش کنه وُ چیزای اولیه رُ یادم بده ! وقتی رفت افتادم به ور رفتن با کامپیوتر ! کارای عجیبُ غریبی می شد با هاش کرد... اما کم کم دستم اومد که یه جاهاییش را دستم نیس ! بعضی کارا رُ اون جور که بایس انجام نمی داد ! فایده نداش! زنم یه دستی بهش زد ولی دُرُس نشد ! خاموشش کردیمُ خوابیدیم ! فرداش که از میدونِ اسب دوونی برگشتم خونه زنم گفت که کامپیوتر بایس ویروسی چیزی داشته باشه ! دخترم تمومِ بعد از ظهرُ باهاش ور رفته بودُ هنوز درس کار نمی کرد ! آی . بی . اِمِ قدیمیم دوباره از گور اومد بیرون ! حالا سمتِ چپم بطریِ آبجو وُ سمتِ راستم رادیوی قرمزِ کوچولوییِ ِکه باخ پخش می کنه! قهرمانِ قدیمیِ من برگشته وُ دارد این حرفا رُ بِرام تایپ می کنه ! تمومِ فرشِ اتاقُ تیکه پاره های کامپیوترِ شکسته پوشونده ! آره!!! | ||||||||
| |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: under the God's umbrella
نوشته ها: 12,136
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بینوایان-بر باد رفته حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز تـو بِهِم گفت : تو یه حیوونی با شکمِ سفیدِ ورقُلُمبیده وُ پاهای پشمالو ! هیچ وخ ناخناتُ نمی گیری! دستات خِپلن مثِ پنجه ی گربه ! � دماغت قرمزه بدقواره داری با بزرگترین تُخمایی که تا حالا دیدم ! آبتُ مثِ نهنگی که آبُ از آبششاش بیرون می ده می پاشی روم ! حیوون ! حیوون ! حیوون ! بعدِ این ماچ بگو واسه صُبحونه چی می خوای ؟ | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| برادرم, به, بوکوفسکی, تایپ, سلامتی, هيچ, چارلز, کس |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| ساق های برادرم | هاینریش بل | رهـــا | داستان های کوتاه و حکایات | 0 | ۱ مرداد ۱۳۹۰ ۱۱:۱۴ قبل از ظهر |
| از شرم برادرم | یگانه | اخبار کتاب | 0 | ۲۲ تير ۱۳۹۰ ۱۲:۳۲ بعد از ظهر |
| پدر برادرم را زمان برد | thunder555 | تبریکات و مناسبت ها | 50 | ۲۰ مهر ۱۳۸۹ ۱۰:۳۲ قبل از ظهر |
| آرزوهای بزرگ | چارلز دیکنز | تایپ | majidrahmani | کتابهای کامل شده خارجی | 2 | ۱ شهريور ۱۳۸۸ ۱۲:۱۷ بعد از ظهر |
| برادرم و من؟! | razgolesorkh | مطالب جالب و خواندنی | 1 | ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ ۰۹:۲۵ قبل از ظهر |