ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان دوستت دارم باور کن | سایت عاشقی
lull.ir

http://fidibo.com/



نودهشتیا
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 14
  1. Top | #1

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,887
    میانگین پست در روز
    0.91
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,864
    تشکر شده 59,949 در 2,657 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان دوستت دارم باور کن | سایت عاشقی

    نام داستان: دوستت دارم باور کن
    برگرفته از سایت:
    www.asheghi.ir

    قسمت 1

    نمیخوام روابطمون از حد کامنت و چتو ایمیل فراتر بره. نه وبکم نه ویسو نه
    عکس.
    از وقتی که این جمله را تایپکرده بود و جواب تاییدش را دریافت کرده بود،
    پنج سال میگذشت. پنج سال بود که باهم دوستبودند. درونی ترین
    درددلهایشان پیشهم بود. بدون اینکه هیچ تصوري از صدا و سیماي طرف
    مقابلشان داشته باشند. حتی اسمشان هم مستعار بود. پیشی و برونو. سگو گربه
    اي که هیچ وقتدعوایشان نشده بود.
    روز انتخاب واحد دانشگاه بود. پیشی در اوج هیجان و ناباوري ورقه ي انتخاب
    واحد را زیر و رو میکرد. قبول شدن تو هفده سالگی یکشاهکار بود.حواسش
    پیشچت امشب بود. چی زدي چیکار کردي؟ آخه برونو بعد از سربازي دوباره
    کنکور داده بود. الان بیست سالشبود و اونم سال اول بود. اونم امروز انتخاب
    واحد داشت. کدام شهر کدام دانشگاه نمیدانست.دور و بر حسابی شلوغ بود. اما
    پیشی غرق افکارشبود.یکپسر بور و باریکبه طرفشآمد. بدون حرف روي
    نیمکت کنارشنشست. تقریباْ پشتشبه او بود و حواسشتوي برگه اش. پیشی
    کمی کنار کشید. تقریباْ داشت از آن طرفنیمکتمی افتاد. با بدبینی نگاهی به

    پسره ي پررو انداخت که نزدیکبود پایشله کند. حتی یکببخشید هم نگفته
    بود. نگاهشروي پوتینهایشثابت ماند.
    یه پوتینایی خریدم آخرشه. جیر قهوه اي. کنارش زیپداره و سگک. مامانم
    کلی غر زد که اصلاْ به ریختبور و ظریفو بچه گونه ات نمیخوره. اما دیگه
    گذشته بود.
    نفسی کشید. شلوار مخمل کبریتی سفیدش. همان که از پنج سال پیشرو
    چشماشنگهشداشته بود و خیلی دوستشداشت. ممکنه؟ نه محاله.آخه اینجا؟
    پیراهن چهارخانه. همیشه چهارخانه. ساعت؟ساعت؟
    هی موفق شدم. ساعتضد خشسواچم رو خشکردم. یه خشتابلو که
    همیشه انگار ساعتیه ربع به سه مونده. یا شاید نه و ربع. گرفتی قرینه سازي
    رو؟ مامانم میخواد کلمو بکنه. آخه هدیه ي داییمه. گفته بودم که. باور کن
    خیلی سعی کردم مراقبشباشم. تو باور کن. مامان که نمیکنه.
    ساعتشانگار یکربع به سه مانده بود. یکدسته موي طلایی روي پیشانی
    بلندش افتاده بود. داشتته مداد اتودش را میجوید.پیشی تقریباْ گریه اشگرفته
    بود. نمیتوانست باور کند. زیر لب گفت: برونو؟
    پسركاز جا پرید. برگه ها و مداد اتودشریخت. با دستپاچگی خم شد. در
    حالیکه سعی میکرد آنها را جمع کند گفت: پیشی تویی؟نه خداي من. اینجا ؟
    برگه ها را روي نیمکت گذاشتو ایستاد. انگار توي ذهنشدنبال کلمات
    میگشت..........
    : آ....خوب......سلام. راستشمن چی بگم. چه جوري بگم .خیلی هیجان زده
    شدم. واقعاً خودتی؟ خوب آره معلومه که تویی. کی منو به اسم برونو میشناسه؟
    باورم نمیشه. تو؟ یکدر چند هزار امکانشبود؟

    ــ ــ منو رنگنکن برونو. من خودم ذغالم. بگو از کی فهمیدي من اینجا زندگی
    میکنم؟ فکر نمیکنم همشهري باشیم.
    ــ ــ نه متاسفانه همشهري نیستیم. والا زودتر پیدات میکردم. خوب راستشهمون
    اوایل فهمیدم. از نشونیهایی که دادي. خیابون بازار و چیزاي دیگه. ذره ذره رو
    مثل پازل کنار هم چیدم. چند بار هم به اسم مسافرت و بهانه هاي مختلفاومدم.
    اما خوب قیافتو که نمیشناختم. اسمتم که نمیدونم. اعترافمیکنم که به اندازه ي
    تو هم باهوش نیستم. خواستم دوره ي سربازي بیام اینجا. هر کار کردم نشد.
    بالاخره واسه دانشگاه موفق شدم.
    ــ ــ ولی آخه چرا؟ دوستی ما کم و کسري نداشت.
    ــ ــ ببین پیشی من هزار کیلومتر نکوبیدم بیام اینجا اینو بشنوم. اومدم فاصله ها رو
    کم کنم. اومدم رودررو باهات حرف بزنم.
    ــ ــ اشتباه کردي. عوضی اومدي. تو فقط باعثفاصله شدي. اینجا شهر منه. تو
    همین دانشگاه کلی آشنا دارم. اگه یکی به گوشبابام برسونه که دوست پسر
    دارم اعدامم میکنه. تو که شرایط منو میدونی. چرا همه چی رو خراب کردي؟
    ــ ــ باورم نمیشه اینو بگی. حتی باورم نمیشد به این زودي پیداتکنم. کلی نقشه
    کشیده بودم که چه جوري گیرت بیارم. فکر میکردم وقتی منو ببینی..........
    ــ ــ ذوق زده بشم؟ از خوشحالی بال در بیارم؟ متاسفم من دیگه نمیتونم حتی به
    نامه هات جواب بدم. برونو تو زیر قولتزدي. همه چی تموم شد خداحافظ.
    امیدوارم اینقدر مرد باشی که تو دانشگاه منو ضایع نکنی.
    ــ ــ آخه چرا اینجوري میکنی؟ مگه من باهات چیکار کردم؟ اینه نتیجه ي پنج
    سال رفاقت؟
    ــ ــ باور کن برونو این تو بمیري از اون تو بمیریا نیست. دیگه اگه طرفمن بیاي
    ازت شکایت میکنم. دلم نمیخواستاینجوري بشه . خودت کردي.

    پیشی با قدمهاي سریع دور شد و برونو را حیرتزده بر جاي گذاشت.چند قدم بعد
    دختر خاله مادرشکه توي همان دانشگاه درسمیخواند جلو آمد و با تغیر
    گفت: ببینم پسره سربسرت گذاشت؟ دادشم همرامه ها. بگم بره حالشو بگیره؟
    چی گفتبهت؟
    ــ ــ هیچی بابا ولم کن. من وکیل وصی نخوام کی رو باید ببینم؟
    ــ ــ ببخشین ارغوان خانوم. میخواستم کمکت کنم. به مامانت گفتم دختر
    خوشگلتو تو خونه نگه داري بهتره. بی شوخی چشم میخوري ها. هم خوشگل
    هم درسخون. به هر حال رو من حساب کن. داداشم نباشه بالاخره تو حراست
    آشنا دارم.
    ــ ــ از لطفتممنونم. ولی فعلاً احتیاجی به کمکندارم.
    با پریشانی برگه ي انتخاب واحد را پر کرد. آخر بار فقط امیدوار بود ساعت
    کلاسهایشروي هم نباشد.
    به همان شدتی که خوشحال بود عصبانی بیرون آمد. تاکسی دربستگرفت و به
    خانه برگشت.
    کسی خانه نبود. طبق عادت کامپیوتر را روشن کرد و لباسهایشرا عوضکرد.
    همینکه به اینترنتوصل شد آه از نهادشبرآمد. با بغضگفت: لعنتی.
    کامپیوتر را خاموشکرد و روي تختشافتاد. تصور اینکه برونو یکشخصیت
    واقعی باشد مشکل بود. تا حالا تمام حرفهایشرا به امید اینکه او را هرگز
    نمیبیند برایشمینوشت. با او راحت بود. نه آبروریزي داشت نه مسئله اي. یک
    اعتماد دوطرفه. او هم درددل میکرد. ارغوان حرفهایی را به او زده بود که نه به
    مادر نه خواهر و نه حتی بهترین دوستشگفته بود. فقط او میدانستکه تو قلبش
    چی میگذرد. ولی حالا ...... داشتاز خجالتمیمرد. به او اولتیماتوم داده بود

    که شکایت میکند. اما خیلی میترسید....تا حالا به او اعتماد مطلق داشت. اما حالا
    اگر از لجشحرفی میزد.......
    نزدیکیکماه ترساز آبروریزي مثل سایه دنبالشبود. اما برونو هیچ حرکتی
    نکرد. نه تو دانشگاه نه نت. نبود که نبود. نه ایمیلی نه خبري. تو دانشگاه هم از ده
    متري نزدیکتر نمی آمد. خواسته یا ناخواسته حالا اسمشرا میدانست. کیان
    تمدن. خیلی هم محبوب بود. خوشتیپو خوش صحبت. با موهاي لختبور
    که یکطرف صورتشمیریختو چشمان مهربان آبی. باریکو بلند. دخترها
    برایشسرودستمیشکستند و پسرها هم دوستشداشتند. همه جا حرفکیان
    بود. با همه دوستبود. اما دوستخاصی براي خودشنداشت. چه دختر چه
    پسر.
    کم کم خیالشراحتشد. کیان مشغولتر از آن به نظر میرسید که اصلاً به او
    فکر کند. چه برسد به اینکه قصد بدي داشته باشد. از این سو ارغوان در خلاء
    بدي رها شده بود. بهترین دوستشرا از دستداده بود. با محیط جدید هم انس
    نگرفته بود.هیچ دوستی نداشت. درسها هم خیلی سنگین بود.
    در این بین اردلان پسر همسایه خواستگار خواهرشترلان شد. خیلی وقت بود
    که همدیگر را دوستداشتند. اما شرایط جور نمیشد. تنها کسی که از دل
    سوخته ي ترلان خبر داشت ارغوان بود. ترلان باوجودیکه سه سال از او برگتر
    بود , همیشه برایشدرددل میکرد. اما ارغوان هرگز لب نمیگشود. یکهفته بعد
    از خواستگاري مراسم عقدکنان داشتند.قرار گذاشتند مراسم عروسی را بعد از
    اتمام درساردلان که سال آخر مهندسی راه و ساختمان را میگذراند, برگزار
    کنند. اگرچه بعد از عقد اردلان عملاً مقیم خانه ي آنها بود. گاهی سري به پدر
    و مادرشیا دانشگاه میزد. ترلان خوش و خندان بود. ارغوان سوخته و نگران.
    هرچند براي خواهرشخیلی خوشحال بود.

    چند روز بعد از عقد بود. اردلان توي هال دستدر دستترلان نشسته بود. با
    هیجان داشت از دانشگاه تعریفمیکرد. (با ارغوان هم دانشکده بود.) ارغوان
    توي اتاقشبود. فقط براي چند لحظه بیرون آمد که آب بخورد. با صداي
    اردلان لیوان از دستشسر خورد و شکست.
    ــ ــ امروز به کیان میگم ایمیلتو بده. میگه از وقتی دانشجو شدم فرصت اینترنت
    ندارم. یارو مخ کامپیوتره. میگم فرصتچیه داداشمن ؟ اینترنتدانشگاه
    مجانیه. چی داري میگی تو؟فرصت داري مردمو جمع کنی برین اردو. فرصت
    داري بري خونه ي بروبچ کامپیوترشونو مجانی تعمیر کنی اما فرصت
    نداري...........چی بود شکست ارغوان؟
    ارغوان جوابی ندادو ترلان وارد آشپزخانه شد و کمککرد تا خورده شیشه ها
    را جمع کنند. ارغوان میلرزید. ترلان با تعجب گفت: فداي سرت. اونقدر لیوان
    مهمی نبود. چرا اینقدر ناراحتی؟
    ارغوان بدون جواب بیرون آمد. اما اردلان صدایشزد: ارغوان تو هم پیشکیان
    اسم نوشتی؟ نامرد میگم منم با نامزدم میام. میگه فقط سال اولیا. با کیان خیلی
    خوشمیگذره نمیخواي بري؟ گفت مینی بوسکرایه کرده.
    ــ ــ نه مرسی.کار دارم.
    ترلان گفت: وا چیکار داري ؟ حیفنیست؟ تا میتونی خوشبگذرونی خوش
    باش. میخواي اجازتو از بابا بگیرم؟ من اگه جات بودم محال بود نرم.
    ــ ــ ولی من نمیخوام برم.
    ــ ــ خیلی خري.
    ــ ــ آره خیلی . حالا میتونم برگردم تو اتاقم؟
    ــ ــ خوب برو کی جلوتو گرفته؟

    وارد اتاق شد. در را بستو خود را روي تخترها کرد.البته که آرزو
    داشت.اما.....
    صبح روز جمعه نزدیکساعتنه از خواب بیدار شد.با چشمانی نیمه باز از
    ترلان پرسید:تو کمد من چیکار داري؟
    ترلان با خنده برگشتو گفت: صبح بخیر خانوم. ببینم تو کمدت چیزي قایم
    کردي؟ عکسی نامه اي؟
    ــ ــ فقط یه سر بریده! میشه بگی چیکار داري؟
    ــ ــ ها ها ها ارغوان تو در اوج کج خلقی هم بانمکی ها. پاشو پاشو زود باش. این
    چند روز خیلی پکري. اصلاً حالت سر جاش نیست. به یه گردش احتیاج داري.
    پاشو دیر میشه.
    ــ ــ معلوم هستچی میگی؟
    ــ ــ آره. من مرده ي پیکنیکهاي دانشجوییم. از بابا اجازتو گرفتم. اردلان هم
    به کیان گفته که میاي. مامان واست ساندویچ درستکرده. الانم دارم دنبال
    پالتوت میگردم. کیان گفته جایی که میرین سرده. جسارتاً سرکار خانم ملکه از
    بستر برخیزید که جا نمونین. بابا گفت میرسونتتدانشگاه.
    ــ ــ من که بهت گفتم نمیخوام برم.
    ــ ــ ده مگه دست توئه. تو باید بري. پاشو. زود باش. دیر شده. ببین اگه نري
    خیلی ناراحت میشم. تو خودت نمیفهمی چه حالی هستی؟ من که نمیدونم ریشه
    اش از کجاست. اما مطمئنم که غمباد گرفتن فایده نداره. برو . یه جمع شاد
    حالتو بهتر میکنه. بعد میتونی واسه مشکلت تصمیم بگیري. پاشوووووو.
    ترلان فقط اسلحه بیخ گوششنگذاشت. تا دانشگاه هم آمد. فقط وقتی که مینی
    بوس راه افتاد به ماشین بابا برگشت.

    کیان کنار در مینی بوسایستاده بود. ارغوان با یکدنیا خجالت از کنارشرد
    شد. ردیفیکی به آخر کنار پنجره نشستو براي ترلان و بابا دست تکان داد.
    لحظه ي آخر یکی از دخترهاي شاد و شلوغ همکلاسیشکنارشنشست. اما
    تمام مدت داشت با پشتسریها و کناریها حرفمیزد. ارغوان درد دل تشکر
    کرد که او اصلاً مزاحم خلوتشنشد.
    از طول راه چیزي نفهمید افکار پریشانشبا سر و صداي اطرافشپریشانتر میشد.
    با صداي کیان به خود آمد:


    ادامه دارد...



  2. Top | #2

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,887
    میانگین پست در روز
    0.91
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,864
    تشکر شده 59,949 در 2,657 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 2

    خانم صاحبدل پیاده نمیشین؟
    حرکتی نکرد. بغضگلویشرا میفشرد. برونو هیچوقت اینقدر رسمی نبود.
    چقدر دلشبراي نوشته هایشتنگشده بود. لبشرا محکم گاز گرفت تا
    اشکهایشنریزد.
    کیان دستشرا روي پشتی صندلی جلویی تکیه داد. خم شد و با نگرانی پرسید:
    پیشی حالتخوبه؟ میشه بگی چی شده؟
    بعد ناگهان انگار که چیزي به خاطر آورده باشد, کامپیوتر دستی کوچکی از
    توي جیبشدرآورد و گفت: با نوشتن راحتتر میتونی بگی. میرم واستآب
    بیارم.
    مامانم تولدم بهم پالم داده. پونه برادرزاده ام تا دید خواست از دستم بگیره .
    اولشندادم. اما خود مامان گفتبده دستش. بسکه این بچه شلافه اس. ضرب
    اول ته قلمششکست. به مامان گفتم شاهد باشمن ندادم. خودت گفتی.
    ته قلم شکسته بود. ارغوان آن را در دستشفشرد و زار زار گریست.اینقدر گریه
    کرد تادلشآرام گرفت. با پشتدست صورتشرا پاكکرد. سر بلند کرد.
    کیان کمی آنطرفتر نشسته بود. یکلیوان آب دستشبود. از جا برخاستو به او
    داد. ارغوان جرعه اي نوشید. کیان دستمالی به طرفشدراز کرد و گفت: حالا
    مثرت باتلر دماغتم بگیرم؟ .....آ آ خندید. باید سور بدم.

    ارغوان صورتشرا توي دستمال پنهان کرد. چند لحظه بعد سر بلند کرد و با
    صدایی گرفته پرسید: بچه ها نمیگن این دو تا دو ساعت تو مینی بوسچی کار
    میکنن؟
    ــ ــ مواد رد و بدل میکنیم. به بچه ها چه ربطی داره؟
    ــ ــ کیان ؟؟؟؟؟؟؟
    ــ ــ هی اسم منو یاد گرفت.
    ــ ــ لعنتبه تو . بهتگفتم اینجا شهر منه. گفتم واسم حرفدر میاد. گفتم.......
    ــ ــ آره گفتی. منم خیلی سعی کردم مراقب باشم. نبودم؟
    ــ ــ امروز که نه.
    ــ ــ فکرکردم اومدي که آشتی کنی.
    ــ ــ نه خیر منو به زور فرستادن. ترلان و اون اردلان نامرد.
    به سرعت از ماشین پیاده شد. بیرون بچه ها دسترشته بازي میکردند. توپ
    بالاي سرو دستشان میچرخید و صداي قهقهشان دشترا پر کرده بود. یکی از
    دخترها پرسید : اه تو تا حالا کجا بودي؟ کیان بازي نکرد گفتدو گروه
    مساوي نیستیم. کیان......بیا کیان تو ,تو گروه ما , صاحبدل هم تو اون گروه.
    یکی دیگر داد زد: هی کیان با ما, شمام خانم صاحبدل ارزونیتون.
    کیان با خنده گفت: خیلی خوب من با شما. ولی ضرر میکنی.
    بعد برگشت و زیر لب گفت: پیشی نشونشون بده. بازیت که خوبه.
    تو دسترشته هیچکی به گرد پام نمیرسه. با ترلان که باشیم از عهده ي یه گروه
    ده نفره بر میاییم.
    یکنفر توپ را دستشداد و گفت: شروع کن ببینیم.
    ارغوان آرام گفت: خیلی وقته که بازي نکردم. میشه هم گروهیامو ببینم؟
    کیان گفت: بچه ها دو گروه بشین.

    ــ ــ اصلاً بیایین دوباره یارکشی کنیم.
    ــ ــ ولشکن بابا بذار بازیمونو بکنیم.
    ــ ــ منم میگم دوباره یار بکشیم. ایندفعه من و کیان. من سهراب . کیان؟
    ــ ــ هوم ببینم. ترانه.
    ــ ــ شروین.
    ــ ــ صاحبدل.
    ــ ــ ببین خانم صاحبدل تا امروز تو گروه ما نبودي. ما فامیل سرمون نمیشه . اسم
    کوچیکتچیه؟
    ــ ــ ارغوان.
    ــ ــ بسیار خوب ارغوان برو پیشکیان. من میگم لیلا.
    ــ ــ شهاب.........
    کم کم همه انتخاب شدند. بازي حالشرا بهتر کرد. آنها گروه خیلی خوبی
    بودند. راحتو صمیمی. هیچکدام دوتایی باهم نبودند. همه باهم دوست بودند.
    بعد از بازي غذایشان را وسط گذاشتند. ارغوان تازه دید که مامان چه همه
    خوراکی برایشگذاشته است. با خوشحالی یکی یکی درآورد. سهراب سوت
    بلندي کشید و گفت: چه همه ؟ بچه ها چرا زودتر ارغوانو نیاوردیم تو گروه؟
    ــ ــ واسه اینکه کیان گفتدعوتی نیست. اگه خواستخودشمیاد. بالاخره هم
    اومد.
    نگاهشلحظه اي با کیان تلاقی کرد. چشمانشبه رنگآسمان بود. سر به زیر
    انداخت.نگاهی به پشت دستخودشانداخت.
    اگه تو واقعاً بوري, من عین زغال سیاهم. نمیدونم چرا تو خونوادمون از همه
    پررنگترم. میگن پدربزرگبابام عرب بوده. سیاه برزنگی. هیچکی بهشنرفته
    جز من. حالا این ژن اشکال داشته یا من اینقدر خوشسلیقه ام؟ نمیدونم.

    ــ ــ من مطمئنم تو هر رنگی که باشی خوشگلی.
    ــ ــ آرررره. به همین خیال باش.
    آیا الان همینطور فکر میکرد؟ ارغوان واقعاً زیبا بود. با چشمهاي درشت سیاه و
    مژه هاي برگشته. بینی قلمی و لبهاي قلو ه اي خوردنی اش.
    نهار در محیطی پر از شور و شادي صرفشد. بعد از نهار تازه نوبتچاي و
    قهوه و قلیان و سیگار شد. ارغوان که اهل هیچکدام نبود, مشغول نقاشی شد.
    کاریکاتور لیلا که کنارشنشسته بود را کشید و دستشداد. لیلا ذوق زده
    گفت: بچه ها نگاه کنین چه بانمک. شهاب گفت: اگه میتونی منو بکش. کیان
    گفت: میشه منم ببینم؟
    کاریکاتور هاي ارغوان را زیاد دیده بود. ارغوان عکسمیگرفتو برایش
    میفرستاد. یکآلبوم مفصل توي کامپیوترشداشت.کاغذ را به دستگرفت.
    انگار وراي نقاشی دنبال چیز دیگري میگشت. ارغوان گفت: کیان بعد از شهاب
    تو. این دماغتجون میده واسه کاریکاتور! کیان خندان سر بلند کرد.
    ــ ــ وبکم رو روشن کنم کاریکاتور منم بکشی؟
    ــ ــ چی داري میگی؟ اگه روشن کنی کامپیوترو خاموشمیکنم. دیگه هم باهات
    حرفنمیزنم. دیگه هم پی ام نده.
    هی یواشخیلی خوب روشن نکردم. میترسی چشمت به جمال من روشن بشه
    چی بشه؟ یهو یه دل نه صد دل عاشق بشی و از کار و زندگی بیفتی؟
    ــ ــ هی تو هم خودتو خیلی گرفتی ها. مگه نوبرشو آوردي؟
    ــ ــ تو میگی . من چی کار کنم؟ اگه این نیستپسواسه چی؟
    ــ ــ ببین بیا و بگذر از این.
    ــ ــ باشه. اصلاً مهم اینه من تو رو ببینم. تو هم مارو در حسرت این دیدار بذار.
    ــ ــ من روز اول طی کردم.

    ــ ــ آره قربونتبرم. یادمه.
    ــ ــ اینو برسونین به کیان. مرسی. اگه قرار باشه همه رو بکشم نفري هزار تومن
    میگیرم.
    کیان کاغذ را گرفت. یکهزاري موشککرد و به طرفشفرستاد.ارغوان
    موشکرا پسفرستاد و گفت: شوخی کردم. فوري به خود میگیره.
    سهراب گفت: کیان ؟ تو چته امروز نطقت کور شده؟ جوکی؟ حرفی؟ کجایی
    تو؟
    ارغوان گفت: اگه من مزاحمم؟
    ــ ــ نه ارغوان خانم تو منو بکشکاریتنباشه. من اینو به حرفمیارم.
    کیان گفت: چیزیم نیست. چند روزیه تو فکرم که انصرافبدم. این رشته رو
    دوستندارم. دل کندن از شما سخته ولی فکر کنم برم.
    ــ ــ دستخوشآقا کیان بگو چشم دیدن منو نداشتی.تا دیروز که خوب بودي.
    همه با تعجببه طرفارغوان برگشتند. خودش هم نمیدانستچرا اینطور حرف
    میزند. دوباره بغضکرده بود. کیان باز داشتهمه چیز را بهم میریخت. ترانه
    گفت:آخه ارغوان منظورت چیه؟ چه ربطی به تو داره؟
    ــ ــ هیچی معذرت میخوام. حالم خوب نیست. پاچه میگیرم.
    ــ ــ اولشهم که یه ساعتپیاده نشدي. چطوري تو؟
    ــ ــ به بیا و درستشکن. شما ببینین شازده چشه. من میرم یه کم قدم بزنم.
    ــ ــ میگم بچه ها بیایین از این تپه بریم بالا.
    چند نفر براي کوهنوردي رفتند. چند نفر هم دور و بر کیان را گرفتند. ارغوان
    هم قدم زنان دور شد. گوشه ي خلوتی زیر یکدرخت سیبپیدا کرد. علفها را
    میکند و حرصمیخورد. کمی هم گریه کرد. ناله کنان سر بلند کرد: آخه لعنتی
    کجا میري؟ چرا میري؟

    ــ ــ خیلی خوب نمیرم. چشم نمیرم. تو منو ببخشمن هیچ جا نمیرم.
    ارغوان یکوجببالا پرید. ترانه بود. با خنده گفت: تو هم دوسشداري؟ نه؟
    ــ ــ من ....چی؟ نه؟ عوضی گرفتی. یکی رو دوستدارم آره. مدتیه بهم سر نزده.
    دلم واسشخیلی تنگشده. خودم گفتم برو. کاش نمیگفتم. باوفاتر از اون
    ندیدم.
    ــ ــ منو بگو فکر کردم منظورت کیانه. آخه اونم خیلی خاطرخواه داره.نه یکی نه
    دوتا. همه دوسشدارن. تو که ظاهراً تو باغ نیستی. اما تو پسرا سهراب خوش
    تیپتره, کیان محبوبتر. نصفشهم مال اینه که حدود خودشو حفظ میکنه. زیاد
    جلو نمیاد.اینه که همه باهاشراحتن. درددل میکنن.............میدونی تو معنی
    عشقو میفهمی. خیلی دوسشدارم. اشکالشاینه که فقط من نیستم. خیلیان.
    خوشبه حالتکه حساب تو سواست. اشاره هم بکنی برمیگرده.
    ــ ــ ولم کن....
    f . شهاب صدا زد: هی شماها.... بیاین بریم. کیان میگه بیاین به شبنخوریم
    ــ ــ بیا دیگه جا نمونی.
    ــ ــ میام تو برو.
    آرام آرام راه افتاد. پساینطور. اگر کیان را نمیقاپید از دستشمیرفت. حالا هم
    که کیان داشت ساز رفتن میزد. نمیدانستچه کند. تا برسد همه سوار شده
    بودند. فقط کیان بیرون ایستاده بود. از کنارشرد شد و بالا رفت. تمام صندلیها
    غیر از دوتاي جلویی پر شده بود. کنار پنجره نشست. کیان در را بستوکنارش
    جا گرفت. ارغوان پیشانی داغشرا به شیشه چسباند و غرق فکر شد.کیان
    پالمشرا درآورد و مشغول بازي شد. کمی بعد یادداشتی نوشتو آنرا به طرف
    ارغوان گرفت. ارغوان سر برداشتو نگاهی انداخت.
    دارم از فضولی میمیرم. آخه حرف بزن ببینم چی شده؟ امشب آنلاین میشی؟

    ارغوان سري تکان داد و گفت: نه
    کیان آهی کشید و رو گرداند. دستی سر شانه ي ارغوان خورد. برگشت. ترانه
    بود پرسید: جاتو با من عوضمیکنی؟
    کیان با تغیر برگشتو گفت: بسکن ترانه میخوام بخوابم. اصلاً هم حوصله
    ندارم.
    ارغوان فکر کرد: جاي من فعلاً محفوظه. اما تا ابد نمیتونم سر بدوونمش.
    کیان تکیه داد و چشمهایشرا بست. پالم روي پایشبود. ارغوان دستبرد و
    آرام برشداشت. کیان تکانی خورد ولی چشم باز نکرد. مدتی بعد با یکدنیا
    امیدواري نگاهی روي دستارغوان انداخت. اما پاكناامید شد. او فقط داشت
    نقاشی میکرد. کمی بعد هم مشغول بازي شد و تا آخر مسیر حتی یککلمه هم
    یادداشتنکرد.
    به دانشگاه که رسیدند , ارغوان پیاده شد. شبشده بود و او دلشنمیخواست
    تاکسی بگیرد. کیان از پشت سرشگفت: اردلان با تو کار داره.
    خیلی خوشحال شد. اردلان با ترلان آمده بود. ذوق زده سوار ماشین شد و
    گفت: عزا گرفته بودم چه جوري برگردم.
    ــ ــ ولی ظاهراً بهتخوشگذشته.
    ــ ــ اوه آره عالی بود.
    ــ ــ تو رو باید هولتبدن تا همکلاسیات آشنا بشی؟


    ادامه دارد...


  3. Top | #3

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,887
    میانگین پست در روز
    0.91
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,864
    تشکر شده 59,949 در 2,657 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 3

    ــ ــ فکر کنم. من که بلد نیستم. روابط اجتماعیم صفر. از یکی که خوشم بیاد
    بهشفحشمیدم. خیلی خوبم نه؟
    ــ ــ اگر با دیگرانشبود میلی سبویم را چرا بشکست لیلی
    ــ ــ حالا یه شعر بگو که آخرشارغوان باشه.
    ــ ــ ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد.........

    ــ ــ نه این اولشه.
    ــ ــ خدا رو شکر گردشبهت ساخته. این چند روز که اصلاً جواب ما رو
    نمیدادي. ببینم جهت تکمیلشیه پیتزا میخوري؟ داشتیم با اردلان میرفتیم
    بخوریم.
    ــ ــ اگه سرخر نباشم چرا که نه؟
    بود. گفت: کیانه . میپرسه Sms . همگی پیاده شدند. موبایل اردلان زنگزد
    کجایی. بیام کتاباتو بدم؟ بگم بیاد شام با ما بخوره؟
    ــ ــ آره بگو. منم آخرشاین کیان تعریفی تو رو ندیدم. ببینم چه تحفه ایه که دل
    تو رو برده.
    ــ ــ باور کن پسریه. لازم نیستخودتو ناراحتکنی.
    ــ ــ همین. میگم بیاد ببینم باور کنم.
    ــ ــ باشه گفت میاد. خوب ما سفارشبدیم تا برسه. از خوابگاه تا اینجا راهی
    نیست. من و کیان پپرونی . ترلان تو چی؟
    ارغوان آرام گفت: کیان پپرونی نمیخوره. معده اشناراحته.
    ــ ــ تو از کجا میدونی؟ارغوان لحظه اي دستپاچه شد. ولی بعد به سرعت گفت:
    خوب امروز حرفششد که هر کسی چی دوستداره. گفت قارچ و گوشت
    دوستداره. پپرونیم نمیتونه بخوره. اصلاً به من چه. من بی تقصیرم.
    ــ ــ خیلی خوب جوش نیار. خودت چی میخوري؟
    ــ ــ سبزیجات ممنون.
    ــ ــ منم فکر کنم مخصوصبخورم.
    ــ ــ بسیار خوب نوشابه؟
    ترلان با عشوه اي که ناگهان معلوم نبود از کجا سر باز کرده است, پشتچشمی
    نازكکرد و گفت: من و تو که سون آپ میخوریم. مگه نه؟

    ارغوان با خنده گفت: منم کوکا.
    اردلان در حالیکه بر میخاستپرسید:آقا کیان نفرمودند نوشابه چی میخورن؟
    ارغوان سر به زیر جواب داد: فقط آب.
    ــ ــ آب؟ مطمئنی؟
    ــ ــ گفتم که معده اشخرابه. اصلاً چرا به من گیر دادي؟ زنگبزن از خودش
    بپرس.
    ــ ــ خیلی خوب بابا. اینم اعصاب نداره یککلمه باهاشحرفبزنی. گفتیم
    گردش رفته حالشخوب شده. نه بابا اونقدرام مفید نبوده.
    ــ ــ بسکن اردلان. دست از سرشبردار. برو سفارشبده که دلم داره قاروقور
    میکنه.
    ــ ــ روي دو تا چشمم ترلان خانم. امر امر شماست. بگو بمیر که من سرمو بذارم.
    ــ ــ وا این چه حرفیه؟ دور از جونت.
    اردلان رفت. ارغوان دستهایشرا روي میز گذاشتو صورتشرا روي
    دستهایش.
    ــ ــ واي عجب غلطی کردم. یکی نیستبگه احمق تو فلفل اینقدر اذیتتمیکنه
    چرا پپرونی میخوري؟ میخواي کلاسبذاري؟ جلو بچه ها کم نیاري؟ یا جلوي
    دختره میز کناري؟ دارم از دلدرد میمیرم. امشبه تا صبح مهمونتم. خوابتگرفت
    خاموشکن من ادامه میدم. یه جفتمسکن خوردم. هنوز اثر نکرده. تو پیتزا
    چی میخوري؟
    ــ ــ سبزیجات بیشتر دوستدارم. قارچ و گوشتم میخورم. تو مهمونم بکن, اصلاً
    هرچی تو بگی میخورم.
    ــ ــ اصلاً چلوکباب مهمونت میکنم. عواقبشکمتره. به شرطی که نوشابه نخورم.
    آیییییی چه آشغالی شدم.

    ــ ــ بودي شرمنده. تازه فهمیدي؟
    ــ ــ دست شما درد نکنه. از برکتسر دوستان و بیخوابی هاي شبانه است.
    میدونی چند بار منو از ناهار و شام و خواب انداختی؟
    ــ ــ الان آفلاین میشم تشریفببرین بخوابین.
    ــ ــ حالا دیگه؟ دارم از درد میمیرم. اگه خوابتنمیاد بمون.
    ــ ــ اگه خوابمم بیاد میمونم. این رسمشنیست که هروقتمن دردي دارم یا دلم
    گرفته تو بیدار بمونی. اونوقت من رفیق نیمه راه بشم.
    ــ ــ برونو قربونتبره. خوابتمیاد برو.
    ناله کرد برونو.... خودشنفهمید صدایشبلند شده است. اما ترلان ناگهان
    پرسید: برونو؟ خواب دیدي؟ چی خواب دیدي؟
    ــ ــ خواب نبودم. داشتم فکر میکردم.
    ــ ــ پسبرونو چیه؟
    ــ ــ ببین کیان و اردلان اومدن.
    ــ ــ بفرما آقا کیان. این عیال داشت مارو میکشتکه ببینه تو چه لعبتی هستی.
    ــ ــ از نوع کوکیش. باتري هم میخورم.
    ترلان با ابروهاي بالا رفته پرسید: بله؟
    کیان لبخندي زد و گفت: سلام عرضکردم. لعبتیعنی عروسک.
    ــ ــ هان...... سلام.از آشناییتون خوشوقتم. اردلان خیلی تعریفشما رو میکنه.
    ــ ــ اردلان لطفداره. از ارغوان خانوم بپرسین من همچو آشدهن سوزي هم
    نیستم. سلام عرضشد خانوم.
    ــ ــ سلام. خوبی؟ چه بدشانسی که تو یه روز دو بار منو ببینی.
    ــ ــ عجبنعمتی که نمیتونم شکرشو بکنم. البته که خوبم.

    پیشخدمت نوشابه ها را روي میز گذاشت. اردلان گفت: ارغوان هرچی دلش
    خواستواستسفارشداد. من میخواستم بگم پپرونی و نوشابه, ولی خانم
    فرمودند که تو امروز گفتی معده ات ناراحته , قارچ و گوشتو آب سفارش
    داد. حالا اگه چیز دیگه اي میخواي........
    کیان نگاهی به ارغوان انداختو گفت: نه . لطفکردن. همینا رو میخورم.
    ترلان برگشتو گفت: ولی این یه چیزیشمیشه. ارغوان خواب بودي باور کن.
    برونو چیه؟ میدونین یه دفعه چشماشو باز کرده دنبال برونو میگرده.
    کیان جا خورد و نگاهی پر از سوال به ارغوان انداخت. ارغوان با دلخوري
    گفت: خواب نبودم چند بار بگم. برونو چیه؟ من چه میدونم. گیر دادي ها.
    اردلان گفت: سگسیندرلا.
    ــ ــ آي گفتی ساعتچنده؟
    ــ ــ سیندرلا ساعت تازه هشته. مامان میدونه با مایی. نگران نباش. طفره هم نرو.
    این آقا سگه کیه؟
    ارغوان آهی کشید. بنفششد. کیان لبخندي زد و گفت: اگه من مزاحمم برم.
    ــ ــ نه نه چیز مهمی نیست. تا چند وقتپیشبا یه نفر تو نتدوستبودم اسمش
    برونو بود. اسم واقعیشم نمیدونستم. بعدم ولم کرد. همین. الانم نمیدونم چی شد
    یادش افتادم.
    پیتزا رسید و موضوع عوضشد. بعد از غذا ترلان گفت: واییییی رو لباسم سس
    ریختم. دستشویی گذاشت؟
    ــ ــ بیا بریم میپرسم.
    همینکه چند قدم دور شدند, کیان خم شد و به سرعت گفت: ولم کرد؟ دست
    شما درد نکنه. پنج صفحه واستایمیل بزنم ببینی برونو سر جاشه؟ که نمیدونی

    چی شد؟ هیکل به این گندگی رو ندیدي , همینطور الکی یادشافتادي. آي
    قربون برم خدا رو. پیشی منو فراموشنکرده. گاهی هم یاد ما میکنه.
    ارغوان جرعه اي نوشابه خورد و گفت: زحمتنکش. کسی به ایمیلتجواب
    نمیده.
    اردلان و ترلان برگشتند. ارغوان پرسید: پاكشد؟
    ــ ــ یه کم. فکر کنم با لکه پاكکناي مامان بشه.
    ــ ــ امیدوارم.
    ــ ــ میگم بچه ها به سانسآخري سینما میرسیم. موافقین؟
    ــ ــ آره بریم. من امشبتا این خواهرمو حسابی شارژ نکنم خوابم نمیبره.
    ــ ــ کیان تو هم میاي؟
    ــ ــ باشه ولی مهمون من.
    ــ ــ حتماً. بریم. میگم ماشینا رو بذاریم یه کم قدم بزنیم , شاممون هضم بشه.
    دو دقیقه بعد زوج عاشق جلو افتادند و نا خودآگاه پیشی را با برونو تنها
    گذاشتند.
    ــ ــ جریان این شارژ شدن تو چیه؟ امشبباید تا صبح آواز بخونی؟
    ــ ــ عروسکتو بودي نه من. چیز مهمی نیست.
    ــ ــ اونوقتا لازم نبود چیز مهمی باشه. همه چی رو میگفتی.
    ــ ــ اوف. چه میدونم. ترلان میگه از وقتی رفتم دانشگاه افسردگی گرفتم. امروزم
    نذر کرده منو بگردونه بلکه حالم جا بیاد.
    ــ ــ از وقتی رفتی دانشگاه؟ یا دقیقتر از روز انتخاب واحد. چرا نمیگی دلتنگی؟
    ــ ــ هیچم اینطور نیست. تو خیلی از خودراضی هستی.
    ــ ــ من؟ هرچی میخواي بارم میکنی آخرشم از خودراضیم؟اگه دستبزن داشتم
    میزدمت ارغوان.

    ــ ــ ممنون. حالا که نداري؟
    ــ ــ اگه وسط خیابون نبودیم میبوسیدمت.
    ناگهان یکقدم فاصله گرفت: خیلی پررو شدي.
    خوشبختانه رسیدند و اردلان گفت: کیان قرار شد زحمت بلیطو بکشی.
    تو سینما خیلی سعی کرد کنار کیان ننشیند. اما به ترتیبی که بقیه نشستند بین
    کیان و ترلان جا گرفت. سعی کرد تا حد امکان خودش را به طرفترلان
    بکشد.هنوز آگهی ها تمام نشده بود, که ترلان برگشتو گفت: چیه چسبیدي
    حرفاي مارو گوشمیکنی؟ اومدي فیلم ببینی یا مارو تماشا کنی؟
    بعد هم ناگهان هولشداد. اگر کیان او را نگرفته بود روي پایشمی افتاد.
    با خنده گفت: تعارفنکن میخواي سرتو بذاري بذار. من اگه حرفزدم.
    صاف نشستو با عصبانیت گفت: تو نفرت انگیزي
    کیان سر خم کرد و آرام گفت: من نفرت انگیز . من مخلصشما. معذرت
    میخوام. پیشی منو ببخش. دارم دق میکنم.
    ارغوان فقط با حرصبه روبرو چشم دوختو تا آخر فیلم حرفنزد. بعد از
    فیلم هم تا کنار ماشینها کیان و اردلان مشغول صحبت
    ارغوان آنشبنخوابید. افکار ضد و نقیضراحتشنمیگذاشت. برونو کیان,
    حرفهاي گذشته و الان. تا صبح غلتید و غلتید.
    صبح روز بعد خسته و عصبانی سر کلاسهشتصبحشحاضر شد.
    استاد مسئله اي طولانی روي تخته نوشتو پرسید: کی میتونه اینو حل کنه؟
    کسی جواب نداد. استاد پرسید: آقاي تمدن ؟
    کیان از روي برگه اي که داشتخطخطی میکرد سر برداشت. متعجبپرسید: با
    من بودین استاد؟
    ــ ــ البته که با شما بودم استاد. تشریفبیارین این مسئله رو حل کنین.

    ــ ــ نمیتونم استاد شرمنده. حالم اصلاً خوب نیست. دیشبخبر فوت خالم بهم
    رسیده خیلی ناراحتم . میدونین همسن خودم بود. خیلی جوون بود.
    استاد چند لحظه سکوت کرد. بعد زیر لب گفت: خدا بیامزدش.
    ارغوان نگاهی به کیان انداخت. خنده اشگرفت. هرکسنمیدانست , او خوب
    میدانست که کیان نه خاله نه عمه و نه حتی خواهر دارد. دفعه ي قبل هم
    خواهرشزاییده بود که سر کلاسحاضر نشده بود!
    صداي رعدآساي استاد او را به خود آورد: خانم صاحبدل بیا اینو حل کن.
    ــ ــ من ؟ من نمیتونم استاد. میدونین خاله ي ایشون عمه ي منه یعنی بود. من هنوز
    تو شوکم. باورم نمیشه.
    ــ ــ پسبه چی میخندین شما؟
    ــ ــ به سنشاستاد عمه ام اینقدرا جوون نبود.
    کیان برگشت و با تاسفآشکاري گفت: آه پسبه تو نگفتن. جفتشون تو
    ماشین بودن. خاله رژین پشت فرمون بوده.
    ارغوان با چشمهاي گردشده به کیان نگاه کرد و بلافاصله سر روي کیفش
    گذاشت. ناگهان منفجر شد. البته اینقدر طبیعی که حتی کناریشهم نفهمید این
    خنده استنه گریه. بنابراین هرکستا آن لحظه فیلم را باور نکرده بود, منقلب
    شد. یکنفر داشت نوازششمیکرد. دیگري به زور بهشآب قند تعارف
    میکرد. و ارغوان از فرط خنده اشکمیریخت. جرات نمیکرد سر بلند کند.
    اینقدر کیفشرا گاز گرفت اینقدر هق هق کرد , تا توانست کمی سر بلند کند.
    اما اینبار کیان کنارشایستاده بود.
    ــ ــ معذرتمیخوام که یه دفعه گفتم. گریه نکن. من دارم میرم بیمارستان. تو هم
    میاي؟


    ادامه دارد...


  4. Top | #4

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,887
    میانگین پست در روز
    0.91
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,864
    تشکر شده 59,949 در 2,657 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 4

    نشد. دوباره سرشرا توي کیفشفرو برد. هرکسی چیزي میگفت. ارغوان دیگر
    نمیتوانستجلوي خنده اش را بگیرد. تا اینکه استاد گفت: بفرمایین خانم
    صاحبدل. شما بفرماین برین, من اصلاً نمره ي میدترمتونو امتحان نداده کامل
    میدم. شما چند روز استراحت کنین. آقاي تمدن منتظره.بفرمایین خانم. خدا
    بهتون صبر بده. غم آخرتون باشه. براي مراسم ختم ما رو هم خبر کنین.
    یکنفر دستمالی به طرفشدراز کرد. ارغوان صورتشتوي دستمال پنهان کرد
    و دوان دوان بیرون رفت. کیان دنبال سرش دوید. فقط توي محوطه دستمال را
    برداشت و نگاهی به کیان انداخت. کیان به ماشینشاشاره کرد و هر دو به
    سرعت سوار شدند.
    همینکه کمی دور شدند, کیان گفت: خدا بگم چه کارت کنه دختر...........هنوز
    داره میخنده. سعی کن این صحنه اي که ساختیم مجسم کنی دیگه خنده ات
    نمیگیره. اما ارغوان فقط چهره هاي متاثر همکلاسیها و استاد را به خاطر می
    آورد.
    کیان کنار خیابان پاركکرد. برگشت و آرام گفت: ارغوان سرتو بلند کن. به
    من نگاه کن. منو نگاه کن.
    ــ ــ چیه ؟ چی میگی؟
    باور کن من بیشتر از تو دردم گرفت. ولی جور دیگه اي نمیتونستم آرومت کنم.
    اگه دلت میخواد منو بزن. با هرچی که خواستی.
    ــ ــ تو گفتی که دستبزن نداري.
    ــ ــ و گفتم اگه نزنم چه کار میکنم. شاید اونجوري هم شوكخوبی بهت میداد.
    وسط خیابون نه ولی تو یه کوچه ي خلوت میشد.
    ارغوان به سرعتپیاده شد و در را بهم کوبید.

    مدتی نشستو به بازي بچه ها چشم دوخت. وقتی ساعترا نگاه کرد باور
    نمیکرد که اینقدر گذشته باشد. از پاركبیرون آمد. توي یکساندویچ فروشی
    همبرگري سفارشداد و نشست. یکساعتی هم آنجا گذشت. گرچه بیشتر از
    نصفساندویچشرا نخورد. بالاخره برخاستو سلانه سلانه به طرفخانه
    رفت. چهار بعد از ظهر رسید. از پله ها بالا رفت. در را باز کرد و بلند گفت:
    سلام.
    اما چی میدید. جواب سلامشرا بابا , اردلان و کیان دادند. آنجا بود. توي هال,
    کنار بابا.
    حتماً خیالاتی شده بود. حال و احوال بابا رو نشنیده گرفتو به آشپزخانه رفت.
    یکلیوان آب خورد. دست و صورتشرا شست و سعی کرد حواسشرا
    برگرداند. نفسعمیقی کشید و به هال برگشت. اما کسی آنجا نبود! خدایا اینجا
    چه خبره؟ خوابمیدید یا دیوانه شده بود؟ وارد اتاقششد. نه اشتباه نمیکرد.
    همه آنجا بودند. پشت کامپیوتر. آهان. اردلان کیان را براي تعمیر و آپ گرید
    کردن کامپیوتر آورده بود. مار از پونه بدشمیومد توي! لونه اشسبز میشد.
    بابا گفت: ارغوان بابا ,مامانت اینا بالا ,خونه خالت هستن. میتونی بري اونجا. ما
    یه کمی کار داریم.
    برگشت. از پله ها بالا رفت. اما نه خانه ي خاله. تا روي بام رفت. کنار دیواره ي
    کوتاه نشستو غرق افکارششد. هوا تاریکبود که برگشت. اردلان و ترلان
    دم در خداحافظی کردند و رفتند. بابا از پنجره ي هال به بیرون خم شده بود و با
    موبایلشحرفمیزد. مامان هم توي آشپزخانه بود. کنار در آشپزخانه تکیه داد:
    سلام.
    ــ ــ سلام معلوم هست کجایی؟ چرا نیومدي خونه خاله؟

    ــ ــ همینطوري. رو پشتبوم بودم.
    ــ ــ درسمیخوندي؟
    ــ ــ نه همینجوري.
    ــ ــ پسچرا نیومدي اونجا؟ همه احوالتو پرسیدن.
    ــ ــ چه میدونم . سرم درد میکرد.
    به اتاقشرفت. در کمد را باز کرد. با سلام کیان یکمتر از جا پرید. هنوز آنجا
    بود. کیان از پشتکامپیوتر بلند شد.
    ــ ــ معذرت میخوام. نمیخواستم بترسونمت.
    با خشم نگاهشکرد. کیان از جیبکتشبسته ي کوچکی برداشتو روي میز
    آینه کنار دستارغوان گذاشت.
    ــ ــ جهت عذر خواهی. خواهشمیکنم قبول کن.
    برداشتکه توي صورتشپرت کند. اما بابا ناگهان وارد شد. ارغوان لبهایشرا
    بهم فشرد. بلوز و شلوار جینشرا از توي کمد برداشتو به حمام رفت. بسته را
    کنار سکو انداخت. دوشگرفت. لباسپوشید . خواستبیرون بیاید. اما.....امان
    از کنجکاوي! نگاهی به بسته انداخت. جواهر؟ حاتم بخشی؟ به کیان نمیدانست.
    اما به برونو نمیامد. او همیشه طرفدار کادو کوچکبود. همینقدر که محبترا
    نشان بدهد. تو نت هم که از حد کارت و عکسآنطرفتر نمیرفت.
    آرام بازشکرد. لحظه اي نگاهشکرد. احساس ضعفکرد. روي سکو
    نشست. یکی دو سال پیشبود:یه کم پول داشتم. به اصرار مامان رفتم طلا
    فروشی. موبایل مامانم برداشتم اگه گنجمو! زدن به پلیسخبر بدم. به نظرم
    موبایل بردن خطرناکتر بود. به هر حال..... رفتم تو میگم یه گردنبند میخوام. یارو
    یه نگاه به من کرد. یه نگاه به طلاهاش. انگار قیمتم میکرد. بالاخره با بیمیلی
    گردبنداشو بیرون آورد. گشتم و گشتم تا اینکه اینو پیدا کردم. میگی چند؟

    خیلی تومن. تقریباً ده برابر پول من. چشمامو گرد کردم گفتم چه خبره؟گفت:
    خوب خانم طلا سفیده, سنگینه , روشم کار شده.
    گفتم هان. نمیخواستم بخرم. فقط میخوام عکسشو بگیرم!!!!!!عکسشم مشاهده
    کردین.با موبایل مامان گرفتم.(بالاخره به یه دردي خورد!) خداییشقشنگ
    نیست؟ نزدیکبود گریه ام بگیره. هیچی نخریدم .اومدم بیرون. مامان من پول
    میخواممممم.
    گردنبند را روي دستشگرفت. بالا پایینشکرد. خودش بود.اما....... نوشدارو
    بعد از مرگسهراب؟
    مامان در زد: نمیاي بیرون ؟ میخوایم شام بخوریم.
    گردنبند را توي جعبه اشگذاشت. درشرا بست. اما دوباره بازشکرد. به
    خودشگفت فقط امشب......گردنشانداخت. توي آینه نگاه کرد. هیچ وقت
    اینقدر از طلا خوششنیامده بود. اصلاً اهلشنبود. ولی این یکی.........دکمه
    هاي بلوزش را تا بالا بست. بعد از اینکه مطمئن شد دیده نمیشود , بیرون
    آمد.بسته را توي کیفدانشگاهشگذاشت و آرام سر میز نشست. بابا داشت
    براي کیان میکشید.
    ــ ــ سالاد بکشم؟
    ــ ــ بعد از غذا دوستدارم سالاد بخورم. یه وقتایی تا من غذامو بخورم اوناي
    دیگه سالادارو خوردن. خیلی بده. من سالاد میخوام.
    ــ ــ گریه نکن. خودم واست سالاد درست میکنم.
    ــ ــ آي قربون دستت سالاد شیرازي دوستدارم.
    ــ ــ اي جون. چیز دیگه اي هم اگه میخواي بگو. بیکارم بشینم اینهمه ریز ریز
    خورد کنم؟
    ــ ــ تعارفاومد نیومد داره.

    ــ ــ بشین بابا . اگه درستکردم واستایمیل میکنم.
    ــ ــ ما قبول داریم. مرسی.
    کیان گفت: ممنون بعد از غذا میخورم.
    مامان گفت: پیشاز غذا واسه رژیم میخورن.
    ــ ــ شما فکر میکنین من به رژیم احتیاج دارم؟
    ــ ــ واي نه . تو به خوردن احتیاج داري. تو خوابگاه آشپزي هم میکنین؟
    ــ ــ من که نه. اوناي دیگه هم در حد نیمرو یا کته.
    ــ ــ واي اینجوري که نمیشه. یه مشتجوون. آخه نمیشه که گرسنه بمونین.
    ــ ــ اینجوریام نیست. بالاخره نون و پنیري چیزي پیدا میشه.
    ــ ــ وقتم نمیکنین آشپزي کنین.
    ــ ــ وقت؟ من ترجیح میدم لباساي بچه ها رو بشورم. اما غذامو آماده جلوم
    بذارن.
    ــ ــ خوب اینم حرفیه. بهشمیگن همزیستی مسالمتآمیز.
    ــ ــ البته اگه یه آشپز هم موجود باشه.
    .......................:_
    بابا , مامان و کیان گرم صحبتبودند. ارغوان با غذایشبازي میکرد. حرفی
    نمیزد. فقط گاهی از حرفی خاطره اي دور یا نزدیکبرایشزنده میشد.
    بدجوري دلتنگآن روزها بود. بعد از شام کیان رفت. با این وعده که فردا شب
    برگردد و کامپیوتر را حسابی روبراه کند. قرار بود قطعاتجدید هم بخرد و
    بیاورد نصب کند.
    سه روز بود که هر عصر کیان می آمد. تا شبپشت کامپیوتر بود. شام میخورد
    و میرفت. بابا خوششنمیامد ارغوان وقتی کیان آنجاست توي اتاقشبیاید.
    مامان هم دوست نداشت کامپیوتر کنار پذیرایی باشد. بالنتیجه ارغوان که

    دانشگاه را هم به دلیل مراسم ختم! تعطیل کرده بود, یا دور خانه یا روي بام
    حیران میگشت. شب سوم بود. بابا مامان کیان اردلان ترلان وارغوان دور میز
    شام نشسته بودند. (مامان شدیداً دلشبراي کیان سوخته بود و سعی میکرد هر
    جوري بود شام نگهشدارد.) بابا رو به ارغوان کرد و پرسید: چه خبره که این
    دو سه روز همه اشخونه اي؟ دانشگاه تعطیل شده؟ من هر ساعت تلفن زدم یا
    خونه اومدم بودي. یعنی چه؟
    ــ ــ من بابا یعنی.........
    اردلان گفت: بابا جون یه آدم با وجدان پیدا میشد که تمام کلاسا رو بدون دقیقه
    اي تاخیر شرکتمیکرد. حالا که میخواد همرنگجماعتبشه مشکلتون چیه؟
    کیان گفت: حالا همون یکی رو هم تو خراب کن.
    بابا گفت: من این حرفا سرم نمیشه. فردا ششو نیم حاضر باشخودم
    میرسونمتدانشگاه. سه شنبه استمامانتمیگه تا عصر کلاسداري. نبینم ظهر
    دوباره سر ناهار باشی. مفهومه؟
    ــ ــ بله بابا. چشم.
    صبح طبق وعده بابا جلوي دانشگاه پیاده اشکرد. داشت فکر میکرد اگر کسی
    چیزي پرسید چطور باید جواب دهد. کاشکیان بود.
    اما ..... کاشآرزوي بزرگتري کرده بود. کیان با ماشین از جلویشرد شد.
    کمی آنطرفتر پاركکرد. پیاده شد و به طرفارغوان آمد. ارغوان با خنده
    گفت: داشتم فکر میکردم کجا پیدات کنم.
    ــ ــ چه سعادتی! میشه لبخند نزنین خانم عزادار؟ بیچاره خاله رژینم!
    ــ ــ نگو کیان اینجوري اصلاً نمیتونم قیافه بگیرم. فکر نمیکنی بعد از سه روز
    برگشتن خیلی زوده؟ راستی تو این چند روز اومدي یا نه؟
    ــ ــ نه بابا حالشنبود. خلاصه سه نکنی ها.

    ــ ــ اطاعتقربان.
    اولین کلاسصبحشان مشتركبود. باهم وارد شدند. ترانه و سهراب به طرفشان
    آمدند. سهراب دست دور گردن کیان انداختو ترانه , ارغوان را در آغوش
    کشید. ترانه واقعاً بغضکرده بود. با ناراحتی تسلیت گفت.ارغوان دلش
    میسوخت. نزدیکبود همه چیز را لو بدهد. اما کیان برگشت و با چشمانی اشک
    آلود از ترانه تشکر کرد. ارغوان حیران بود که کیان این اشکها را از کجا آورده
    است؟!
    ترانه پرسید: چرا مارو براي مراسمتون خبر نکردین؟
    کیان گفت: آخه اینجا نبود که. بردیم شهرمون دفنشون کردیم. اون خدا بیامرزا
    اومده بودن خونه ي داییم (همین باباي ارغوان) مهمونی. بعد صد سال دعوتشو
    قبول کرده بودن. بیچاره داییم یه شبه ده سال پیر شده.
    ارغوان دیگر طاقتنداشت. از کنارشان دور شد. روي آخرین صندلی کلاس
    نشستو سرشرا روي کیفشگذاشت. ظاهراً خبر به استاد هم رسیده بود که تا
    آخر کلاسصدایشنزد. کلاسهاي بعدي وضع بهتر بود. نهایتشچند تا تسلیت
    کوتاه. کیان هم نبود که از دروغهاي شاخدارشخنده اشبگیرد. ظهر براي نهار
    به بوفه رفت. ساندویچی گرفتو نشست. هنوز درستجا نگرفته بود که ترانه
    جلو آمد و پرسید: میتونم کنارت بشینم؟یه عذرخواهی بهتبدهکارم.
    ــ ــ بفرمایین. عذرخواهی ؟ به من ؟ بابتچی؟


    ادامه دارد...


  5. Top | #5

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,887
    میانگین پست در روز
    0.91
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,864
    تشکر شده 59,949 در 2,657 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 5

    ــ ــ میدونی تو گفتی از کیان خوشتنمیاد. ولی من باورم نشد. دنبال موقعیتی
    بودم که هر طوري هستزهرمو بریزم.خدا رو شکر فرصتی دستنداد.
    مخصوصاً که فکر میکردم کیان هم از تو خوششمیاد. حالا فهمیدم که همه اون
    توجهات مال قوم و خویشیتون بود. مثل برادرت میمونه. یعنی در واقع توجه
    بیشتري بهتنداره نه؟

    ــ ــ نه ابداً. چی نه؟ میشه به منم بگین؟ گمونم اسم خودمو شنیدم. همه رو اسم
    خودشون حساسن نه؟ مخصوصاً که حسکنن دو تا دختر فضول دارن پشت
    سرشون حرفمیزنن. حالا چی میگفتی؟
    ــ ــ چیز بدي نمیگفتم. گفتم باید حدسمیزدم که کیان باهات قوم و خویشه.
    ــ ــ خوب که چی؟
    ــ ــ هیچی یه رقیب بزرگرو از میدون بیرون کردم.
    ــ ــ دقت نکردي عزیزم. دختر داییم نه خواهرم.
    ــ ــ کیان؟
    ــ ــ ترانه جون بیخود میگه . تو درستمیگی. من عاشق این لوده نیستم. مال
    خودت.
    ــ ــ من که پاكگیج شدم.
    ــ ــ کیان عاشق توئه. روشنمیشه بگه.
    ــ ــ ارغوان جون من که به سنگپا گفتم زکی. مامان مخالفه. میگه یا ارغوان یا
    هیچکس. والا من از همون نگاه اول.........
    ترانه یکرنگین کمان رنگعوضکرد تا گفت: خوب فکر نمیکنه با کسی که
    دوسشنداري خوشبختنمیشی؟
    ــ ــ یادم نمیاد گفته باشم که از ارغوان بدم میاد.
    ــ ــ کیان! ترانه بازیچه ي تو نیست.
    ترانه مستاصل شده بود. کیان با خونسردي لقمه ي دیگري خورد. موبایلش
    زنگزد.
    ــ ــ جانم . سلام. ...... تو بوفه ي دانشکده. خدمت میرسم. چشم. قربانت.
    ترانه با بدبینی نگاهشکرد. کیان گفت: اینم نفر سوم. میفرمایید من چند شقه
    بشم؟

    ترانه بلند شد رفت. ارغوان گفت: بیچاره ترانه. چقدر اذیتمیکنی.
    ــ ــ پیاده شو باهم بودیم.خودت پیازداغشو زیاد کردي. من عاشق ترانه ام؟؟؟؟؟؟
    روم نمیشه؟؟؟؟؟؟ محشره. تو دیگه کی هستی؟ اگه یه گوشه چشم هم به من
    داشتی اینو نمیگفتی. تو منو پاكناامید کردي. فردا رفتم خودکشی کردم خونم
    گردن تو.
    ــ ــ تو خودکشی نمیکنی. از یه راه دیگه میاي. از تو سمج تر ندیدم.
    ــ ــ خوشحالم که در این حد منو شناختی.
    ــ ــ باید خیلی خنگباشم اگه نشناسمت. خوب باید برم کلاسدارم.
    ــ ــ مهمون من باش. حساب میکنم.
    ــ ــ اوه اوه. کی میره این همه راه رو. به ترانه بگم کیان مهمونم کرده؟ از
    حسودي میترکه . تو ؟ تو که عمراً یه آبمیوه ي ناقابل به دخترا نمیدي؟
    ــ ــ یواشارغوان. تو که داري آبروي منو میبري.
    ــ ــ خیلی خوب. جهتحفظ آبروتون میرم. ولی به ترانه نمیگم. تو هم اینقدر
    اذیتشنکن. گناه داره. همیشه رو هوا نگهشمیداري.
    بدون اینکه منتظر جواب شود بیرون آمد. تا عصر یکسره کلاسداشت. همین
    که پایشبه محوطه رسید کیان جلویشسبز شد.
    ــ ــ کار زندگی نداري دایم کشیکمنو میکشی؟
    ــ ــ کار وزندگیم همینه. برسونمت؟
    ــ ــ نه مرسی. تاکسی میگیرم. مزاحم شما نمیشم.مسیرم بهتون نمیخوره.
    ــ ــ چون مسیرمون یکیه تعارفکردم. یه کارت صدا سفارش دادم. دارم میرم
    تحویل بگیرم بیام نصبکنم رو کامپیوترتون.
    ــ ــ تو مطمئنی کامپیوتر ما به اینهمه آپ گرید شدن و برنامه هاي جدید احتیاج
    داشت؟

    بابا فقط میخواست فورمتشکنی. همین.
    من مطمئنم که من به این آشنایی با خونواده ي تو احتیاج داشتم. هرچه بیشتر
    بهتر. حالا اینطوري پیشاومد. باید فرصتا رو دو دستی بچسبم . مگه نه؟ شانس
    هرروز در خونه ي منو نمیزنه.
    ــ ــ میدونی چقدر واسه بابا خرج تراشیدي؟
    ــ ــ من باباتو سر کیسه نکردم. خنگکه نیست. اگه نمیخواست میگفتنمیخوام.
    حالا هم بحثنکن بیا بریم. من گفتم ساعتپنج اونجام. خیلی وقتندارم.
    ــ ــ تا کنار ماشین بدویم؟
    ــ ــ تو همیشه منو غافلگیر میکنی.
    اما ارغوان مکثنکرد تا بشنود. داشت میدوید. کیان هم شروع به دویدن کرد. و
    البته هیچکدام متوجه ي اردلان که حیرتزده آن دو را تماشا میکرد, نشدند.
    توي راه کیان کارت صدا را گرفتو به طرفخانه راند. ارغوان در را باز کرد
    و باهم وارد شدند. تلفن داشت زنگمیزد. مامان بود. گفت که الان بابا بهش
    گفته کیان میاید و او نگران بود که کسی خانه نباشد.
    ارغوان گوشی را گذاشت. کیان کنار در ایستاده بود.
    ــ ــ تو چرا اونجا وایسادي؟
    ــ ــ منتظر امر سرکارم.
    ــ ــ بیا برو خودتو لوس نکن. راه کامپیوترو که بلدي.
    ــ ــ بله.
    سر به زیر انداخت و به اتاق ارغوان رفت. ارغوان آهی کشید و سري به
    آشپزخانه زد.
    چند دقیقه بعد با جعبه ي گردنبند به اتاق برگشت.

    ــ ــ من نمیتونم اینو قبول کنم. اصلاً دلیلی نداره که قبول کنم.
    ــ ــ تو قبول میکنی. دلیلشاینه که سه روز گردنت بود.
    ــ ــ گردن من؟؟؟؟؟؟
    ــ ــ نه من. یه چاخانی بکن باورم بشه. اینو که خودم دیدم.
    ــ ــ ولی.......
    ــ ــ بله سعی کردي بپوشونیش. اما از کسی که ندونه. من دیدمش.
    ــ ــ خیلی خوب تسلیم. حالا بگیرش. طلا که دستدوم و اول نداره. برو پسش
    بده.
    ــ ــ قیمت ساختشاز روشکم میشه.
    ــ ــ نکنه میخواي مابه التفاوتشرو از من بگیري؟
    ــ ــ من غلط بکنم. فقط محضاطلاع عرضکردم.
    ــ ــ باشه. بگیرش.
    کیان لبخندي زد و به طرفکامپیوتر برگشت. آخرین پیچ را باز کرد و رویه ي
    کامپیوتر را برداشت. ارغوان با حرصجعبه را تو جیبکتشجا داد و بیرون
    رفت. چند دقیقه بعد با یکظرفمیوه برگشت. آنرا روي میز گذاشت. بشقاب
    هم گذاشت و باز رفت. توي هال نشست.سرشرا بین دستهایشگرفت. برونو
    کجا بود؟ کیان چه میکرد؟ این رابطه را دركنمیکرد. او اهل دوستپسر و این
    حرفها نبود. کیان نه.....برونو این را بهتر از هر کسی میدانست و همیشه مشوق
    آن بود.
    ــ ــ چیزي شده؟ سرت درد میکنه؟
    ــ ــ نه سرم درد نمیکنه. دلم واسه برونو تنگشده. میخواي بخندي بخند. ولی.....

    کیان نشست.آهی کشید و گفت: نه نمیخندم. به چی بخندم؟ منم دلتنگاون
    نوشتهام. نفهمیدم چرا تحریمشکردي. ما با نوشتن خیلی راحتتر حرفامونو
    میزدیم.
    ــ ــ آخه هنوزم نمیتونم برونو رو با کیان تطبیق بدم. من و برونو باهم دنیایی
    داشتیم.
    ــ ــ تو الان صدام کن برونو. چه فرقی میکنه که اسمم چی باشه؟ اصلاً کیانو
    فراموشکن. کیان داره میره. برو یه ایمیل به برونو بزن. این صندوق پستش
    تارعنکبوت بسته.
    ــ ــ نمیتونم. دیگه دستم به نوشتن نمیره.
    ــ ــ من بنویسم جواب میدي؟
    ــ ــ نمیدونم.
    ــ ــ مهم نیست. فقط بخون. خداحافظ.
    ــ ــ خداحافظ.
    یکساعتی روي مبل دراز کشید. بالاخره به سنگینی برخاستو به اتاقشرفت.
    لبخندي زد . بعد از مدتها کامپیوتر را روشن کرد. تا لود شود,لباسعوضکرد
    و نشست. اینترنتشرا امتحان کرد. هنوز کمی اکانتداشت. یکدفعه متوجه ي
    چیزي شد. کیان جعبه ي گردنبند را کنار کامپیوتر گذاشته بود. برشداشت.
    زیاد هم ناراحتنشد. به هر حال او سعیشرا در پسدادنشکرده بود.بازش
    کرد. جند لحظه نگاهشکرد و بالاخره گردنشانداخت. بعد همینطور الکی
    سري به ایمیلشزد. نوشته بود!
    سلام سلام سلام سلامسل ا م
    اگه بخوام جبران تمام سلامهایی که این چند وقت میخواستم بهتبکنم و نشده
    , الان بکنم, دیگه جایی براي نوشتن نمیمونه. از حرفهایی که رو دلم مونده که

    نپرس. میدونی اگه الان برنگردم خوابگاه ترم آینده دیگه بهم جایی تعلق
    نمیگیره. چون همین الانشم سه شبه که دیر رفتم. سه شبی با هیچ امکاناتمجانی
    اي عوضشنمیکنم.
    امشبم نوعی دیگر. انگشتام رو کیبورد مثل بچه هاي تو پاركبدوبدو
    میکنن.............
    نامه مفصل بود. اما هیچ احساسشدید و خارج از قاعده اي تویشنبود. ارغوان
    بیشتر از ده بار آنرا خواند. دلشمیخواستاز خوشی فریاد بزند. اینقدر غرق
    خواندن بود که متوجه ي ورود ترلان نشد.
    ــ ــ با توام . این چیه؟
    ــ ــ هان ؟ اه سلام.
    ــ ــ علیکسلام. معلوم هستچته؟ تو دوباره تو اینترنتگیر کردي؟گفتیم رفتی
    دانشگاه آدم شدي.
    ــ ــ نه بابا . امیدي به آدم شدن من نیست.
    ــ ــ چرا صفحه رو قایم کردي؟ میترسی من بخونم چشم و گوشم باز شه؟
    ــ ــ هان؟ نه. فقط خوب نامه است. حتی اگه هیچ چیز بخصوصی توشنباشه بازم
    دلم نمیخواد کسدیگه اي بخونه.
    ــ ــ بسیار خوب. پاشو بریم شام بکشیم.
    ــ ــ مگه مامان اومده؟
    ــ ــ کجایی تو؟ همه تو هالن.
    وارد هال شد و سلام کرد. بابا پرسید: کیان صورتحسابی نداد؟ فقط پول قطعات
    رو از من گرفته.
    ــ ــ به من که چیزي نگفت.

    ــ ــ هوم. با خودش صحبت میکنم.
    مامان گفت: پسبگو __________اگه شام نخورده بیاد بخوره.
    ــ ــ خیلی پسر خاله شدین.
    ــ ــ پسر خاله چیه. جاي بچمه. دلم واسشمیسوزه. اینجا کسی رو نداره که تر و
    خشکشکنه. حالا یه شام مهمونشکنیم ثواب داره.
    ــ ــ خیلی خوب خیلی خوب. تو هم با اون دل نازکت.
    کیان البته قبول دعوت کرد و سه سوت خودشرا رساند.
    ارغوان در آپارتمان را برویشگشود. زیر لبپرسید: پرواز کردي یا پشتدر
    بودي؟
    ــ ــ پشتدر که نبودم. فکر کنم پرواز کردم.
    ــ ــ ماشینتهنوز سالمه؟
    ــ ــ بد نیست. از احوالپرسیتون.
    نگاهی به جمع کرد و مشغول سلام و علیکشد. ارغوان به آشپزخانه رفت.
    ترلان شیشه هاي ترشی و مربا را جلویشگذاشت و گفت: بیا اینا رو ظرفکن.
    ــ ــ اهَ. به من بگو ظرفبشور ولی نگو حاضري ظرفکن.
    ــ ــ چی از این بهتر . خودم میکنم . تو بعد از شام ظرفا رو بشور.
    ــ ــ این شد.
    ــ ــ خیلی باهوشی.
    ــ ــ این مودبانه ي خیلی خریه؟
    ــ ــ یه چیزي تو همین مایه ها.
    ــ ــ برنجا رو تو همین دیسبکشم؟
    ــ ــ آره. همون خوبه. خورشروبذار خودم بکشم. تو از ریخت میندازیش.
    ــ ــ واي اینقدر به من اعتماد بنفسنده. پررو میشم ها.

    ــ ــ مگه دروغ میگم؟
    ــ ــ نه فرمایششما متین. شما بکشین . من جهت کلفتی در خدمتتون هستم.
    ــ ــ ارغوان......


    ادامه دارد...


  6. Top | #6

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,887
    میانگین پست در روز
    0.91
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,864
    تشکر شده 59,949 در 2,657 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 6

    ــ ــ خوبه خوبه. صداتونو بیارین پایین. عین نینی کوچولوها بهم میپرین. بعد از
    این همه سر و صدا از شام خبري هست یا نه؟
    ــ ــ مامان ببین این به من چی میگه.
    ــ ــ ارغوان این مسخره بازیا چیه؟ آبرومونو بردي . ناسلامتی مهمون داریم.
    ــ ــ مهمون؟ ایشون که دیگه صابخونن.
    ــ ــ بلند نگو میشنوه.
    ــ ــ خوب بشنوه. فکر میکنین از رو میره؟ نه مامان جون این پرروتر از این
    حرفاس.
    ــ ــ بسه دیگه برو غذا یخ کرد.
    غذا را روي میز گذاشت. بعد از شام اردلان و کیان میز را جمع کردند. اردلان
    عجله داشت تا آخر شببا ترلان گشتی توي خیابان بزنند. کیان هم که ........
    ترلان و اردلان رفتند. بابا و کیان پشت کامپیوتر نشستند. مامان بافتنی اشرا
    دستشگرفتو مشغول تماشاي تلویزیون شد. ارغوان هم با احساسکلفتی
    شدید!!!!! مشغول ظرفشستن شد. براي تسکین خاطر داشت زیر لبآواز
    میخواند:
    همه با خوشخیالی میان به این حوالی
    یکپسري مثل من.........
    کیان یکلیوان کفی را برداشته بود, داشتآب میکشید که آب بخورد. خوب
    اتفاقاً این ترانه را هم بلد بود. ولی کاشنبود! آرنج ارغوان محکم توي شکمش
    خورد. او فقط دو دستی لیوان را چسبید و لحظه اي دولا شد.
    ــ ــ حالا چرا میزنی؟
    ــ ــ یه اِهنی اوهونی چیزي بلد نیستی؟
    ــ ــ چرا . اینا رو تو دسشویی مصرفمیکنم.
    ــ ــ کیانننننننننن
    ــ ــ جانمممممم
    ــ ــ هیچی آب تو یخچاله.
    ــ ــ اه؟ راستی برونو چطوره؟
    ــ ــ از تو که خیلی بهتره.
    ــ ــ پسچرا جوابشو ندادي؟
    ــ ــ گفتم فعلاً نمیدم.
    با صداي دمپایی مامان که نزدیکمیشد هر دو ساکتشدند.کیان براي خودش
    آب ریختو به کابینت تکیه داد.
    مامان با خنده گفت: خوشم میاد تعارفنداري. خودتمیري سر یخچال.
    ــ ــ پررویی نباشه. میخواستم مزاحم نباشم.
    ارغوان شکلکی برایشدرآورد که جون عمه ات!
    ــ ــ راستی خانم صاحبدل.........
    ــ ــ میتونی خاله صدام کنی.
    ارغوان فکر کرد: همه رو جادو میکنه.
    ــ ــ اه ممنون. خاله این خورشتون اینقدر خوشمزه بود که من تنبل هوسکردم
    آشپزي کنم. میشه طرز تهیه شو یادم بدین؟
    خودشیرین کن لوس. به کجا میخواد برسه؟
    ــ ــ اه واقعاً خوشمزه بود؟ ارغوان باقیشو ظرفکن بده ببره. درستکردنشم
    اونقدر زحمتی نداره. گوشتشماهیچه است, که پاكکردنشساده
    است.................
    مامان روي دور افتاده بود و داشتبه تفصیل شرح میداد. کیان دو قدمی ارغوان
    به کابینت تکیه داده بود و با توجهی خاصبه حرفهاي مامان گوشمیداد. گاهی
    سوالی میکرد و توضیحی میخواست. ارغوان میخواست فریاد بزند: چاخان
    میکنه. اداشه. آشپزي کیلویی چند؟ این منو میخواد نه غذا.
    اما باآرامشظرفها را شست. کابینتها را دستمال کشید و بالاخره وقتی داشت
    روي گاز را پاكمیکرد , بابا وارد شد.
    ــ ــ ببینم تو هال جا واسه نشستن نیست؟
    همینجوري گرم صحبتشدیم یادم رفت. دارم دستور آشپزي میدم.
    ــ ــ و اینکار فقط تو آشپزخونه امکان داره؟!
    ــ ــ نه خوب . بیا بشین آقا کیان.
    کمی بعد کیان روي مبل لم داده بود و همچنان مشغول گوش دادن بود. ارغوان
    باز کرد, تا یکنامه ي word حوصله اشسر رفت. به اتاقشرفت. صفحه ي
    آتشین بفرستد.
    هیچ از این اداهاتخوشم نیومد. با همه شوخی با مام شوخی؟ این که داري
    اینجوري سر کارشمیذاري مادر منه. مامانم .میفهمی؟ با بابام یه جور با مامان یه
    جور دیگه . این خودشیرین کنی ها چیه؟ فردا که خرت از پل پرید برمیگردي
    تو روشونو هرچی دلت میخواد میگی. نکن. با مامان من اینکارو نکن. اون دلش
    از آینه صافتره. دل نازکشو نشکن. دوسِتداره. واستداره مادري میکنه.
    اونوقت تو.......
    ــ ــ هی یواش . پیاده شو باهم بریم. من به این بدیام نیستم. اینو حداقل تو باید
    بدونی.
    ــ ــ به شما در زدن یاد ندادن؟
    ــ ــ نه متاسفانه. مخصوصاً وقتی دري باز باشه.
    ــ ــ واسه شما باز نذاشتم.
    ــ ــ تو عین موج دریا منو بالا و پایین میکنی. بدون اینکه بفهمم منظورت چیه. تا
    نمیدیدمتخیلی بهتر درکت میکردم.
    ــ ــ منم که همینو میگم. چرا اومدي؟
    اما با سررسیدن بابا زبانشبند آمد. کیان برگشت. آرام خداحافظی کرد و بیرون
    رفت.
    صبح روز بعد توي راهرو دانشگاه با کیان برخورد کرد. کیان عجله داشت. اما
    ایستاد.
    ــ ــ امروز هوا چطوره؟ دریا طوفانیه یا آروم؟
    ــ ــ اي بد نیست. یه کمی کلافه.
    ــ ــ چرا؟
    ناگهان اردلان که معلوم نبود از کجا پیدایششده است, خود را وسط انداخت
    و گفت: میشه بگین صحبتسر چیه؟
    کیان: سلام عرضکردم. چه صحبتی؟ کی با شما بود؟
    اردلان: علیکسلام. ببین کیان , دیگه داري نامردي میکنی. من تو رو با این
    خونواده آشنا نکردم که دخترشونو سر کار بذاري. ارغوان دختر خوبیه. اینو بذار
    کنار.
    ارغوان: ببخشید اردلان خان . ارغوان خودشفهم و شعور داره. آقا بالاسر
    نمیخواد. تو مراقبزن خودت باش.
    اردلان: اگه از طرف بابات مامور باشم چی؟ هیچ از گپزدن شما دو تا
    خوششنمیاد.
    کیان: خودشبهت گفت یا تو تشخیصدادي؟
    اردلان: خودشگفت. دیشب مثل اینکه خیلی رفیق شده بودین. البته از روز اول
    سپرد مراقبشباشم. اما احتیاجی نبود. دختر خوبیه. تو داري خرابشمیکنی.
    کیان: نمیدونستم اینقدر بدم. من از تو , ارغوان خانم و پدرشمعذرتمیخوام.
    کیان راهشرا گرفتو رفت. ارغوان هم برگشتو در جهت مخالفبه
    کلاسشرفت.
    تهدید اردلان کاري کرد که ارغوان از همان روز مکاتبه با کیان را از سر
    گرفت. (هیچکدام لجباز نبودند. خیال بد نکنین!) تو دانشگاه هیچ خبري نبود.
    عین دو تا غریبه از کنار هم رد میشدند. اینقدر که یکبار ترانه با نگرانی از
    ارغوان پرسید: شما دیگه هیچ حال و احوالی باهم ندارین, اتفاقی افتاده؟
    ــ ــ چیز مهمی نیس. عمه از من خواستگاري کرده , منم ركگفتم نه عمه جون
    کیان یکی از همکلاسیاشو دوستداره , با من خوشبختنمیشه. دیگه همین.
    دعواي خانوادگی راه افتاد و کیان با منم حرفششده. که وقتشنبود بگی و باید
    سیاستبه خرج میدادي و همه بدتر اینکه حالا دیگه معلوم نیستبتونه رضایت
    مادرشو واسه ازدواج جلبکنه. خلاصه میخواد سر به تن من نباشه!
    ترانه هم که مشخصاً هم خوشحال شد هم ناراحت. دو ساعتبعد ارغوان تو
    چت قصه را براي کیان تعریفکرد.
    ــ ــ دختر تو هم داري خیلی آب زیر کاه میشی. حالا من دارم این بنده خدا رو
    میچزونم یا تو؟ نه بگو خدا وکیلی؟
    ــ ــ آخه یه جوریه . بسکه زود باوره آدمو تحریکمیکنه.
    ــ ــ میدونم چی میگی. حالا اگه ما نخوایم ازدواج کنیم کی رو باید ببینیم؟
    ــ ــ یعنی قصدت از اومدن به اینجا ازدواج با من نبوده و نیست.
    ــ ــ معلومه که نه. تو بهترین دوست منی صحیح. اما قصد ازدواج ندارم. یعنی
    امکانشو ندارم. من تازه سال اولم. درآمد درستحسابی ندارم و کی میدونه تا
    درسمو تموم کنم چی پیشمیاد. هیچ قولی نمیدم.
    ارغوان کامپیوتر را خاموشکرد. چیزي که از اولین نوشته اشبراي کیان از آن
    میترسید به سرشآمده بود. او خود را میشناخت. حتی وقتی دوازده ساله بود.
    میترسید که آسان عاشق شود. میترسید . عاشق نوشته هاي برونو بود. اما همیشه
    وحشتی داشتکه این عشق رنگواقعیت بگیرد و آبرویشبرود. از اینکه
    دیگران عشقشرا نپذیرند میترسید. از اینکمعشوقشاحساسشرا ساده انگارد
    میترسید. از اینکه دیگر نمیتوانست مثل قبل بدون غرضحرفبزند ناراحتبود.
    این را همان لحظه اي که کیان را دید دریافت. او واقعاً خوشتیپ , جذاب و
    تاثیرگذار بود. یکلحظه کافی بود تا ارغوان را بیچاره کندو نباید به این عشق
    میدان میداد. اما بعد از چند ماه کلنجار رفتن به این نتیجه رسید که شاید کیان
    هم واقعاً به قصد ازدواج آمده باشد. والا براي دوستی این همه راه و این همه
    زحمت؟
    سربسر ترانه میگذاشت , چون مطمئن بود که کیان را از دستنمیدهد. و حال
    خود کیان به سادگی میگفتنه؟ چقدر ارغوان ساده بود. شاید به اندازه ي بیشتر
    دخترهاي همسن و سالشکه در آرزوي یکازدواج عاشقانه هستند.
    کامپیوتر را کنار گذاشت. چند روز دانشگاه نرفتو بالاخره براي امتحانات آخر
    ترم رفت. کیان سعی کرد با او صحبتکند. اما صحبتی نمانده بود. دیگر
    نمیتوانست مثل یکدوست ساده نگاهشکند. هرگز نمیتوانست
    سرش را با درسخواندن گرم کرده بود. چنان درسمیخواند که انگار جانشبه
    این قبولی بسته است. کیان از هر
    راهی که میدانستوارد شد. اما چنان به دیوار بتونی برخورد میکرد که انگار
    هرگز اینجا دري نبوده است. از آن سو اردلان بود که میخواستبعد از
    امتحانات جشن عروسی راه بیندازد. توي خانه تب و تاب و شور غریبی بود. که
    حتی آدم افسرده اي مثل ارغوان را هم سر حال می آورد. کم کم احساس
    میکرد , ماجراي کیان به گذشته اي دور برمیگردد.
    مامان نگران جهیزیه ي ترلان بود. اردلان دنبال خانه میگشت. هر شبشورا بود
    که چه کار بکنند. و در این بین ارغوان یا روي پشتبام درسمیخواند. یا اینکه
    تا در دسترسترلان و مامان قرار میگرفتو عین توپ تنیسبه دنبال خورده
    فرمایشاتشان پرتاب میشد. ولی خوشمیگذشت.
    بعد از کلی صحبتهاي مختلفزنانه , مامان نتیجه گرفت که براي خرید جهیزیه
    باید حتماً به کیشسفر کند. ترلان هم باید با او میرفت. اما ارغوان امتحان
    داشت. و بالاخره کسی باید خانه میماند تا به بابا برسد. ارغوان مخالفتی نداشت
    که چند روز تنهایشبگذارند تا امتحانات مشکلترشرا با خیال راحت بدهد. اما
    انگار نمیشد. هرچه دنبال بلیط می گشتند نبود. زمستان بود و حسابی شلوغ. از
    این آژانسبه آن آژانس. تا اینکه......... آنروز ارغوان خسته ولی راضی از
    امتحان برگشت. هنوز پا توي خانه نگذاشته بود که تلفن زنگزد.مامان بود.
    ــ ــ سلام ارغوان جون. خدا رو شکر تو خونه اي. ببین من اگه از اینجا تکون
    بخورم بلیط رو از دستمیدم. به بابات گفتم گفتخودشنمیتونه بیاد. برو
    شرکت ازشپول بگیر بیار آژانسپرتو. زود باشتا نفروختن.
    ــ ــ بله سلام چشم خداحافظ.
    ــ ــ قربونت مامان خداحافظ.
    چند سالی میشد که به محل کار بابا نرفته بود. یادش آمد آن دفعه که رفته بود ,
    ماجرا را به تفصیل براي کیان تعریفکرده بود. لبخند تلخی زد و راه افتاد.
    وارد شرکتشد. منشی زشتی که آرایشغلیظی داشتبا عشوه پرسید:
    فرمایشتون چیه؟

    ادامه دارد...


  7. Top | #7

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,887
    میانگین پست در روز
    0.91
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,864
    تشکر شده 59,949 در 2,657 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 7

    ــ ــ با آقاي مهندسصاحبدل کار دارم.
    ــ ــ آقاي مهندسمهمان دارن. ظهر هم جلسه دارن اگه دلتون میخواد یه قرار
    براي......
    ارغوان صبر نکرد بقیه ي صحبتشرا بشنود. ضربه اي به در زد و در دفتر بابا را
    گشود. سري تو کرد و گفت: بابا؟
    ــ ــ سلام باباجون. اومدي؟ بیا بگیر تا مامانت منو نکشته.
    ــ ــ سلام ارغوان خانم.
    با دیدن کیان یکقدم عقب رفت. بابا گفت: چرا رم میکنی بیا دیگه. کیان که
    غریبه نیست. بیا بگیر مامانت عجله داره.
    چکپول را به سرعت امضا کرد و به طرفشدراز کرد. ارغوان با قدمهاي لرزان
    و قلبی که از سینه داشتبیرون میزد از کنار کیان رد شد.
    ــ ــ کیان هم که کارشتموم شده. ماشین داري کیان؟
    ــ ــ بله هست.
    ــ ــ خوب پسبذار آدرسو یادداشت کنم. ارغوانو برسون.
    ــ ــ احتیاجی نیست. خودم میرم.
    ــ ــ شر به پا نکن. با کیان برو زودتر میرسی. برین تا بلیط از دستنرفته.
    خداحافظ.
    ــ ــ خداحافظ .
    ــ ــ خداحافظ.

    ارغوان در عقبرا باز کرد و خودشرا توي ماشین انداخت. کیان آرام نشست.
    موسیقی ملایمی گذاشت و راه افتاد. ارغوان با عصبانیتپرسید با بابا چیکار
    داشتی؟
    ــ ــ هیچی . گفتبیا بهم صورتحساب بده. چند بار گفته بود نرفتم. بالاخره امروز
    رفتم.
    ــ ــ صورتحسابم دادي؟
    ــ ــ با اجازتون.
    ــ ــ نمیتونی تندتر بري؟
    ــ ــ میخوام باهات صحبت کنم.
    ــ ــ تو غلط میکنی. زود برو عجله دارم. یواشبري پیاده میشم.
    ــ ــ بسیار خوب. اینم سرعت. هر وقتترسیدي بگو.
    ــ ــ من نمیترسم.
    ــ ــ بسیار خوب خانم شجاع. میشه بگین جرم من چیه؟ من که با تمام وجود سعی
    کردم حفظ آبروتو بکنم؟ عین میمون به هر سازت رقصیدم. حالا مثل یه آشغال
    انداختیتم بیرون.
    ــ ــ حقته.
    ــ ــ من اصلاً فکر نمیکردم تو این برداشتو بکنی.
    کیان دیگر چیزي نگفت. ارغوان صندلی را چسبیده بود و نگاهشمیکرد. هنوز
    دوستشداشت. عشقشرا زیر لایه اي از خشونتپنهان میکرد تا بیشاز این
    ضایع نشود.
    جلوي آژانسپیاده شد. در را بهم کوبید و رفت. کیان تا دم آژانساو را با نگاه
    بدرقه کرد و راه افتاد.
    مامان بلیط را گرفتو بیرون آمد.

    ــ ــ خوب اینم از این. یکشنبه تا جمعه . پنج روز . خوبه دیگه. خدا کنه همه چی
    گیرمون بیاد. اگه غذا واستون نذارم..............
    ــ ــ نگران نباشمامان . یه کاریشمیکنم.
    ــ ــ آخه امتحان داري و......
    ــ ــ دو روزشامتحان دارم. شمام تا یکشنبه کلی کار دارین.
    ــ ــ خوب آره. از فکر کارام سرم درد میگیره. همشفکر میکنم تا روز عروسی
    تموم میشه یا نه؟
    ــ ــ اشکال نداره . فوقشمن تیکه هاي لباسمو با سنجاق قفلی بهم وصل میکنم!
    ــ ــ تو هرچه کنه ترلان چی؟
    ــ ــ ترلانو اصلاً دعوتشنمیکنیم که لباسبخواد!
    مامان نگاهشکرد و با خستگی لبخند زد!
    سرشب بابا مژده داد که او هم جمعه مسافر است. یکمسافرت کاري یک
    هفته اي. مامان با نگرانی گفت: پسارغوان چی؟ پنج روزشکه ما هم نیستیم.
    تنها میمونه.
    ــ ــ تو آپارتمان , خالشهم که طبقه ي بالاس. ارغوانم بچه نیس. نگران چی
    هستی؟
    ــ ــ چه میدونم . ارغوان تو چی میگی؟
    ــ ــ من ترجیح میدم تنها باشم درسمو بخونم. این دو تا امتحان آخري خیلی
    سخته.
    خوب پسواست غذا بذارم.

    ــ ــ مامانننننن یه چیزي میخورم.
    ــ ــ نمیخوام یه چیزیییی بخوري. تو باید غذاي مقوي بخوري که بتونی امتحان
    بدي.
    ــ ــ بابا شما یه چیزي بهشبگو. من اگه بخوام خودم کارامو بکنم , کی رو باید
    ببینم.
    ــ ــ راستمیگه. کی باور کنی که دخترات بزرگشدن. ترلانو که داري
    میفرستی خونه ي بخت. ارغوان هم دو روز دیگه....
    ــ ــ واي نه خدا مرگم بده. ارغوان هنوز بچه است. تازه هفده سالشه.
    ــ ــ میخواستم بگم دو روز دیگه لیسانسشو میگیره.
    ــ ــ هان. ایشالا. خانم مهندسمیشه بچه ام. شوهرشم باید فوق لیسانسباشه.
    ــ ــ حالا من دارم شوهرشمیدم یا تو؟
    ارغوان به اتاقشبرگشت. کتابشرا باز کرد. آهی کشید. حسشنبود. داغ دلش
    تازه شده بود. بازهم کیان , بازهم دل رمیده. کتاب را بست.
    مامان و ترلان را با سلام و صلوات فرستاد. توي خانه برگشت. چقدر سوت و
    کور شده بود. چقدر صداي همسایه ها می آمد. دو ساعتی درسخواند و راهی
    دانشگاه شد.
    با کیان برخورد نکرد. خیلی ریلکسو راحتامتحانشرا داد. حالا دو روز
    براي امتحان بعدي وقتداشت.آن دو روز را هم با پشتکار درسخواند. امتحان
    بعدي هم نسبتاً آسان بود. وقتی بیرون آمد نفسعمیقی کشید.
    با خود گفت: از امروز تعطیل. یه ناهار خوشمزه خودمو مهمون میکنم . عصر
    هم میرم دنبال لباس یا پارچه. تا چی پیشبیاد.
    با دیدن کیان رو گرداند. نباید روزش را خراب میکرد. اما کیان مستقیم به
    طرفشآمد.

    ــ ــ باید باهات حرف بزنم.
    ــ ــ من حرفی ندارم که با تو بزنم.
    ــ ــ من میخوام باهات حرف بزنم.
    ــ ــ نمیخوام بشنوم.
    ــ ــ روز اول تهدیدم کردي اگه به گوشبابام برسه. منم دیدم با تو نمیشه حرف
    زد از بابات اجازه گرفتم. بیا این شماره ي باباته؟ تماسبگیر باهاش. از خودش
    بپرس. وسط دانشکده هم نه. با ماشین میریم چرخی میزنیم دم خونه هم پیاده ات
    میکنم. چیه چرا زنگنمیزنی؟ موبایلم عادت کرده هرروز با بابات وارد مذاکره
    بشه.
    ارغوان موبایل به دست مردد ماند.
    ــ ــ ماشین اونجاست. بیا...........
    مثل یکعروسککوکی دنبالشراه افتاد. حقشبود جوابشرا ندهد. اما
    .........
    سوار شد. همینکه از دانشگاه خارج شدند, موبایل تو دست ارغوان زنگزد.
    آنرا به طرفکیان گرفت.کیان نگاهی انداخت و گفت: بفرما خودشه. خودت
    جواب بده.
    ــ ــ روم نمیشه جواب بدم.
    ــ ــ بمیرم. بدشمن.
    ماشین را پاركکرد. گوشی را گرفتو پیاده شد. طول پیاده رو میرفتو
    میامد. ارغوان با حیرت نگاهشمیکرد. یعنی چی داشت میگفت؟ بیست دقیقه
    اي طول کشید. بالاخره کیان سوار شد.
    ــ ــ چی میگفت؟
    ــ ــ هیچی.

    ــ ــ بابا میخواد استخدامت کنه؟
    ــ ــ نه چطور مگه؟
    ــ ــ میخواي کامپیوتراي شرکتشو آپ کنی؟
    ــ ــ نه براي چی؟
    ــ ــ اگه صحبت کاري نبوده, بیستدقیقه تمام چی میگفتین؟
    ــ ــ بیستو دو دقیقه. خرجشرفت بالا. بیچاره بابات. این دو سه روز کمتر از
    ربع ساعتحرف نزدیم.
    ــ ــ همشراجع به من که نبوده؟
    ــ ــ چرا اتفاقاً بیشترشداشتیم غیبت تو رو میکردیم.
    ــ ــ خیلی بیمزه اي.
    ــ ــ نمکبزنی خوب میشه.
    ــ ــ بسکن کیان حوصله ندارم. حرفتو بزن میخوام برم . کار دارم.
    ــ ــ کجا میخواي بري تو همون مسیر برم.
    ــ ــ به تو ربطی نداره. اومدي گردشیا کارم داري؟
    ــ ــ اومدم براي اولین بار بهتبگم دوسِتدارم.
    ــ ــ وایسا پیاده شم.
    ــ ــ صبر کن . من با بابات صحبت کردم. بهشگفتم دوسشدارم. اما هنوز
    موقعیتازدواج رو ندارم.
    ارغوان با بدبینی نگاهشکرد.
    ــ ــ بیا بگیر از خودشبپرس. گفتم بذارین خودم باهاشصحبت کنم. شما بهش
    نگین که آخرین تیر منم به سنگمیخوره.
    ــ ــ نه به دل من میخوره . چرا اینقدر اذیتم میکنی؟ مگه من با تو چی کار کردم؟

    ــ ــ بذار از دید منم بهشنگاه کنیم. من یه دختري رو میشناختم. خیلی دلم
    میخواستببینمش. نه اینکه عاشقشباشم. فقط براي اینکه حسکنم این
    دوستمن از گوشتو پوست ساخته شده. نه صرفاً یه تراشه که براي جواب
    دادن به من برنامه ریزي شده باشه. حتی اگه یه پسرم بودي(اونموقع) برام فرقی
    نمیکرد. مهم این بود که ما پنج سال به خوبی باهم کنار اومده بودیم. من فکر
    نمیکردم عاشقتبشم. دنبال این نیومده بودم. اومده بودم ببینمت. باورت کنم.
    چند بار دیگه هم اومده بودم که به جایی نرسیده بود.فقط یه بار اون گردنبند
    کذایی رو پیدا کردم. اما این دفعه کلی برنامه داشتم . که چطور بگردم چکار
    بکنم که پیدات کنم. اما خیلی اتفاقی خوب ... دیدمت. اونم که خودت فهمیدي
    نه من. عصبانی شدي. نمیفهمیدم چرا. من قصد بدي نداشتم. نیومده بودم که
    اذیتتکنم. اما اصلاً زبون همدیگه رو نفهمیدیم. اگر همینجور میگذشت
    اشکالی نداشت. دوستی ما هرچند گرانبها بود ولی از دست میرفت. مثل خیلی
    چیزاي دیگه. یه مدتخیال داشتم انصرافبدم. از این درس بدم نمیاد ولی
    میدونی که زیادم دوستندارم. فقط به خاطر تو انتخاب کردم. میتونستم کنارش
    بذارم. اما به خاطر تو موندم. اونروز اردو پام سستشد. وقتی برگشتن کنارم
    نشستی
    تصمیمم رو گرفتم.دیگه نمیتونستم برم. وقتی پالم رو از رو پام برداشتی دلم
    غشرفت. دوستتدارم باور کن. چطور میتونستم ازت خواستگاري کنم ؟ با
    این وضعیتم. دانشجو تو خوابگاه.بیکار.بی پول. آخه یککمی فکر کن دختر .
    اینو به حساب بیمهري من نذار. جیگرمو آتیشزدي.
    کنار خیابان پاركکرد. آرنجهایشرا روي رل گذاشت و سرشرا بین
    دستهایشگرفت.
    ارغوان با صدایی لرزان پرسید: چرا اینا رو زودتر بهم نگفتی؟

    ــ ــ به فرضکه میگفتم. به چی امیدوارت میکردم؟ عشقو بخور عشقو بپوش
    عشقو بخر. راستی کیلویی چند؟
    ارغوان خجولانه لبخند زد. کیان خندید و گفت: تا وقتی گربه رقصونیت ناز
    کردنتبود به سازتمیرقصیدم. اما وقتی دیدم دارم از دستت میدم پیشبابات
    رفتم.
    ــ ــ راستشو بگو چه جوري راضیشکردي؟ تو مهره ي مار داري.
    ــ ــ بابات مهربانترین مردیه که باهاشبرخورد کردم. یکپدر واقعی.میدونی
    الان کجاست؟


    ادامه دارد...


  8. Top | #8

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,887
    میانگین پست در روز
    0.91
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,864
    تشکر شده 59,949 در 2,657 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت اخر


    ــ ــ به ما که گفتمیره سمنان . یه سفر کاري.
    ــ ــ چه جور کاري؟ میدونی من اهل کجام؟هیچوقتخواستی که بدونی؟
    ــ ــ تا حالا مهم نبود ولی الان میخوام بدونم.
    : خوب. بابات الان سمنان تو خونه ي ماست. میشه گفت ساکن اتاق منه.میخوام
    ازشاجاره بگیرم!!!
    ــ ــ میشه یه کمی واضحتر بگی؟
    ــ ــ میشه. ولی فکر کنم توقفبیجا ي ما کنار خیابون یه کمی موجبشر باشه.
    ــ ــ بریم خونه ي ما.
    ــ ــ مگه نگفتی کار داري؟
    ــ ــ خوب آره ولی........
    ــ ــ بالاخره نگفتی چیکار داري؟
    ــ ــ نه اینکه تو خیلی گفتی چی شده.
    ــ ــ خوب میگم. تو کار تو انجام بده. منم میگم.
    ــ ــ میخواستم واسه عروسی ترلان لباسبخرم.
    ــ ــ خاكبر سر کچل من که پول یه دستلباسم تو جیبم نیست.

    ــ ــ خودم پول دارم. تو حرفبزن.
    ــ ــ خوب از کجا باید بخري؟ من هنوز آدرساي این شهرو درستبلد نیستم.
    ــ ــ الان اصلاً مهم نیست. بگو مردم.
    ــ ــ خیلی خوب گریه نکن. من ازششو ندارم. میریم خونه تون.
    ــ ــ خوب تا برسیم حرفبزن.
    ــ ــ میزنم یکی رو میکشم خونشمیفته گردنم ها. من الان اصلاً حواسندارم.
    بذار برسیم میگم. قول میدم.
    ــ ــ باشه. ولی قول دادي. بدون معما طرح کردن درست از اول تا آخرشو میگی.
    ــ ــ بدون معما طرح کردن؟!
    ــ ــ آره بدون معما طرح کردن. هرچند تو که مثل آدم نمیتونی حرفتو بزنی. یادم
    نمیره سر اینکه بگی چی خریدي,(مثلاً یه جفت کفش) سه روز بیست سوالی
    داشتیم.
    ــ ــ خوشمیگذشت.
    ــ ــ به تو آره معلوم بود.
    ــ ــ بفرما این گردن من از مو باریکتر.بزن. ببر. من غلط بکنم تو رو اذیتکنم.
    ــ ــ پیاده شو رسیدیم.
    ــ ــ اینم چشم
    ارغوان در را باز کرد و به سرعتاز پله ها بالا رفت. حالا در آپارتمان باز
    نمیشد. کلید اینقدر تو دستشمیلرزید که جا نمیرفت. کیان کلید را گرفتو
    آرام در را باز کرد. کنار کشید. ارغوان خودشرا توي اتاق پرتابکرد. کیان
    اما با خونسردي وارد شد. به آشپزخانه رفت. دستو صورتشرا شست . یک
    لیوان پیدا کرد و پارچ آب را از توي یخچال برداشت.
    ــ ــ میکشمت کیان حرفبزن.

    ــ ــ میزنم. میزنم.بذار آب بخورم.لب تشنه منو نکش.
    ــ ــ بیا تو هال بشین.
    کیان پارچ و لیوان روي میز گذاشتو پرسید : ماجراي ازدواج پدر و مادرتو
    میدونی؟
    ــ ــ نه نمیدونم. ماجراي خاصی داشته؟
    ــ ــ البته که نشنیدي. والا تا حالا پونزده بار واسه برونو نوشته بودي.
    ــ ــ اون داستان چه ربطی به ما داره؟
    ــ ــ یعنی دلتنمیخواد بدونی چی شد که باهم ازدواج کردن؟
    ــ ــ میخوام ولی الان نه. بگو چه جوري راضیشکردي؟
    ــ ــ جان من گریه نکن. باشه. میگم. بعد از اینکه از تو ناامید شدم رفتم شرکت
    بابات. گفتم مرگیه بار شیون یه بار. اگه قراره خورد بشم بذار یه جا. میرم
    راستشو بهشمیگم. میگم چه دختر ماهی داره. دیدم اگه بگم تو دانشگاه با یه
    نظر عاشقششدم, فوقشبا یه ترم همنشینی, ازدو حال خارج نیست. یا میگه برو
    گمشو. غلط کردي به دختر من نگاه چپکردي. یا اینکه میگه عشقی که با یه
    آه بیاد با یه اوه میره. برو باباجون خدا روزیتو جاي دیگه حواله کنه. گفتم
    راستشو میگم.پیه همه چی رو به تنم مالیدم. تمام __________تلاشمو کردم که ماجرا رو
    خودم به گردن بگیرم. گفتم دخترتون وقتی فهمید من یه پسرم اصلاً نمیخواست
    با من چت کنه. بعد از کلی اصرار و التماسمنم یه طومار آیین نامه نوشت. که
    طبق اون شرایط اجازه دارم. من ما نه اسم همدیگه رو میدونستیم نه قیافه نه صدا
    نه محل زندگی. هرچند من با کلی پلیسبازي شهرشو پیدا کردم اما اون
    اینقدرمحکم بود که تو پنج سال پا از خط بیرون نگذاشت. وقتی هم اومدم اینجا
    که ببینمشو خیلی اتفاقی پیداشکردم دیگه حاضر نشد باهام حرفبزنه. من
    قولمو زیر پا گذاشته بودم ...........

    تمام این مدت بابات یککلمه حرفنزد. فقط نگاهم کرد. پلکنزد. هر آن
    آماده ي کتکخوردن بودم. خودمو میدیدم که با سر و روي خونی از شرکت
    بیرون میام. اما هیچ حرکتی نکرد. منم آخرشگفتم: ببین آقاي صاحبدل, من به
    شما دروغ نمیگم. ماشینم ماشین قبلی بابامه. موبایلم مامانم واسم خریده که تو
    شهر غریبدر دسترسش
    باشم. غیر از اون نه پولی دارم نه درآمدي. کار آزاد میکنم واسه این و اون.
    خرج خودم در میاد. همیشه کردم. من از دوازده سالگی از بابام پول تو جیبی
    نگرفتم. دزدي هم نکردم. به قدر خودم دارم. ولی خوب خودتون دستتون تو
    خرجه. میدونین که با یه شغل نیمه وقتم نمیشه عروسی راه انداخت. ولی با این
    همه بعد از خدا امیدم به شماست. نمیدونم مثلاً اجازه بدین نامزد بشیم...........
    دیگه آخري مطمئن بودم کتکه رو خوردم. به خودم میگفتم از جونت سیر شدي
    پسر؟
    آخه تو بله گرفتی که شرایط تعیین میکنی؟ بالاخره ساکتشدم. آره گاهی منم
    ساکت میشم! بابات نمیدونم چند قرن منو نگاه کرد. کم کم داشتم به خوشگلی
    خودم مینازیدم! بالاخره گفت: برو تا من فکرامو بکنم.
    فکر کردم میخواد ببینه چه جوري باید بیچارم کنه. از شهر بیرونم کنه یا یه بلاي
    دیگه سرم بیاره. نه به این بدیام نبود. ولی حسخوبی نداشتم. سه روز بعد بهم
    تلفن کرد. گفت: حقشبود میکشتمت. خیلی پررویی.
    گفتم: من قصد جسارت نداشتم.
    گفت: تا نیم ساعتدیگه بیا شرکت ببینمت.

    با ترسو لرز وارد شدم .سلام و علیکمختصري کردیم. گفت: بشین میخوام
    واستیه قصه تعریفکنم. قصه اي که خیلی وقتبود که میخواستم فراموشش
    کنم. تو داغ دلمو تازه کردي.
    : من من معذرت میخوام.
    : نه اشکالی نداره. اومدي یه کمی تو دلم گرد و خاكبه پا کردي. بعد از
    مدتها فکر کردم نه به اون بدیام نیستکه اولشفکر میکردم. درسته خیلی غصه
    خوردیم. خیلی جنگیدیم ولی بهم رسیدیم.این مهمه مگه نه؟ ومهمتر از اون
    اینکه حتی یکلحظه هم پشیمون نشدم. اول شناختم بعد عاشق شدم. مثل تو.
    آره درست مثل تو. منتها اونوقتا ارتباطها اینقدر سریع و راحتنبود. ولی ما سعی
    خودمونو کردیم.
    خیلی درسخون بودم. و خیلی جاه طلب. هر کار کردم نتونستم معافی بگیرم. این
    شد که مثل تو اول سربازي رفتم. بعد موفق شدم بورسیه بگیرم. بیست سالم بود
    که عازم پاریسشدم. فکر میکردم زیباترین شهر دنیاس. اما زیباترین جاي دنیا
    جاییه که دل اونجاست مگه نه؟ دو ماه نگذشته بود که درد غربت امانمو برید.
    غرورم اجازه نمیداد اینطوري برگردم. باید درسمیخوندم. و براي خانوادم از
    پیشرفتام مینوشتم. اونوقتا اینترنتو چتو این چیزا نبود. یه مجله هایی بود به
    اسم دوست مکاتبه اي. واسه یکی از اینا مشخصاتمو نوشتم. از علاقمندیهام و
    اینکه به فرانسه و انگلیسی و ترجیحاً فارسی میخوام مکاتبه کنم. نامه هاي زیادي
    رسید. ولی فارسی فقط یکی بود. یکنامه از شیراز. از یه دختر سیزده ساله که
    کلاسفرانسه میرفت. تقریباً هیچ اهمیتی به علاقمندیهاي من نداده بود. فقط
    میخواست کمکی به یادگیریشبکنم. آنهم در صورتی که خودم مثل او اول راه
    نباشم. بدتر از همه شرایط سختشبود. نوشته بود امضات باید اسم یه دختر باشه
    والا بابام اعدامم میکنه. نمیدونم دقیقاً براي چی بهشجواب دادم. من اصلاً

    دنبال یه بچه نمیگشتم. میخواستم واسه یکی درددل کنم. اما اون کاغذ نامه ي
    صورتی عطر زده ........... نویسنده ي پر از امیدشاز ایران... وطن من.....
    نمیدونم . به هیچ کدام از نامه هاي دیگرم جواب ندادم. دستبه قلم شدم. یه
    نامه ي ساده به زبان فرانسه با ترجمه ي فارسی نوشتم. ولی یه امضاي دخترانه
    برام خیلی سختبود. فکر کردم یه اسم میذارم که هم به پسر بخوره هم به
    دختر. اما بعد دیدم ممکنه باز اذیتشکنن. چند ساعتتو خیابون قدم زدم.
    نمیدونم امضاي ارغوان از کجا به ذهنم رسید..........
    زیر نامه و پشتپاکترو نه دل و نه جون امضا کردم . بچه که بودیم بدترین
    فحشبین پسرا یه اسم دخترونه بود. حالا من این کارو داشتم با دستخودم
    میکردم. جواب نامه زودتر انتظارم رسید. یکی دو روز فرصت نکردم جوابشرو
    بدم. بلافاصله بعدي رسید. کم کم فهمیدم هر روز یا یه روز درمیون مینویسه.
    فقط وقتی تمراشتموم میشد عزا میگرفت. منم واسه خونوادم مینوشتم که تمبر
    ایرونی میخوام . پاکتپاکتواسشمیفرستادم. تا به خودم بیام دیدم منم هرروز
    دارم مینویسم. چیزي که هرگز فکر نمیکردم. من نه اونقدر حرافبودم ،نه
    اینقدر اهل نوشتن. اما اون منو به شوق میاورد. هر شبتا از تمام اتفاقا و
    درددلهامو واسشنمینوشتم خوابم نمیبرد. نه حالا دیگه میدیدم یه دختر سیزده
    ساله هم میتونه درکم کنه. تمام در و دیوار اتاقم رو با عکساش پر کردم. اون
    البته با عکساي من مشکل داشت. منم زیاد نمیفرستادم. مجبور بود بره تو هفت تا
    سوراخ قایمشکنه، که خواهر فضولشلوشنده. از وقتی که فهمیده بود دایم
    داشتیم باج میدادیم. نامه هامو خونده بود. و بالاخره بعد از ده پونزده تا نامه
    فهمیده بود این حرفا نمیتونه حرفاي یه دختر باشه. حالا بیا و درستشکن. البته
    این مال دوسال بعد بود. درسمن پنج سال طول کشید. تا برگشتم ایران، دیدم
    مادر و خواهر آستین بالا زده منتظر منن. با چهار تا دختر نشون کرده که هر

    کدومو نپسندیدم بعدي. و البته گفتم نه. تصمیمم رو گرفته بودم. اما نمیگذاشتن.
    خودم رو به در و دیوار زدم. اما نمیشد. مامان نمیگذاشت تکون بخورم. من که
    از راه دور هرروز نامه میفرستادم الان واسه نوشتن چند خط توي یه هفته مشکل
    داشتم. ثریا هم گله مند شده بود. فکر میکرد دوسشندارم. اونم کمتر مینوشت.
    یا اینکه به لطفمادر و خواهر به دست من نمیرسید. در نتیجه منم فکر کردم منو
    نمیخواد. پسر خوبی شدم و هر جا مامانم گفترفتم خواستگاري. اما نه نمیشد.
    دلم جاي دیگه بود. ششماهی از برگشتنم میگذشت که اعلام کردم اینطوري
    نمیشه و من باید به عشقم برسم. مامانم گفتما رو به خیر و شما رو به سلامت.
    گمشو...........
    اگه اینطوري بیرونم نمیکرد برمیگشتم. بالاخره مادرم بود. ولی به غرورم
    برخورد. وسایلم رو برداشتم و با اتوبوسراهی شیراز شدم. پول زیادي نداشتم.
    تو یه مسافرخونه اتاق گرفتم. روز بعد تنهایی رفتم خواستگاري. انداختنم بیرون.
    تازه جرات نداشتم بگم دخترتون رو میشناسم. پدرشهم فکر میکرد واسه
    پولشه که در خونه اشبست نشستم. اینقدر رفتم و اومدم که ثریام صداش
    دراومد و به مادرشگفت یا این یا هیچکس. پدرشگفت از ارث محرومش
    میکنم. تا بدونی ثریا نه تنها جهاز نداره ، یکشاهی ارث هم نداره. گفتم اشکال
    نداره. من دنبال پولشنیستم. چرا باور نمیکنین؟
    تو محضر عقد کردیم. واسه خودمون یه جشن کوچیکدو نفره گرفتیم.
    مسافرخونه چی واسم یه خونه پیدا کرد. کار هم که واسه یه لیسانسه بود. مثل
    حالا نبود . از چیزي که زیاده دکتر و مهندس. ما شدیم یه کارمند با حقوقی
    متوسط. شاید اوایل براي ثریا خیلی سخت بود. از اون قصر پدري با خدم و
    حشم به خونه اجاره اي من رسیده بود. اما هیچ وقتشکایتی نکرد. کم کم با
    خانوادشآشتی کردیم. تحمل دوریشونو نداشت. بعد تمام تلاششرو کرد تا با

    خانوده منم رابطه برقرار کنه. سختبود ولی شد. با دل بی کینه ي او شد. پدر
    __________خدابیامرزشم منو بخشید. ارثشرو هم همون زمان حیات بین بچهاشقسمت
    کرد. اسم ترلان رو خودشگذاشت. اما ارغوان بعد از فوتشدنیا اومد. ثریا
    گفت: میخوام بذارم ارغوان . چون این اسم یادآور جوونه ي عشق منه.......
    کیان آهی کشید. یکلیوان آب براي خودشریخت . جرعه جرعه میخورد و
    غرق خیالاتششد. ارغوان هم پاكتو هپروت بود. تا اینکه کیان دوباره به
    حرفآمد: میگن دختر به مادرشمیره. خوشم میاد که مامانت کاري کرده که
    بابات بعد از سی سال هنوز عاشقه.
    ــ ــ و به خاطر این ماجرا به خاطر غصه هایی که خورده بود, دلشسوختو
    گفتمال تو؟ به همین سادگی؟ بدون هیچ شرطی؟ اصلاً نپرسید آیا منم همین
    قدر دلم میخواد یا نه؟ ببینم مهریه اي؟ حرفی؟ هیچی؟
    ــ ــ نه جونم اینجوریام نیست. رفته سمنان تمام خونواده ي منو الککرده. از تمام
    دارایی بابام حتی سوسکاي خونه سیاهه گرفته. مردم میرن تحقیق در خونه ي این
    همسایه و اون همسایه و بقال سر کوچه خلاص. من و بابام گفتیم نه اصلاً
    بفرمایین تو خونه مون تحقیق کنین بهتره. ابوي محترمتون تو پنج روز گذشته
    محل کار پدر و مادر و برادر و زن برادر منو دیده. حتی دم مهدکودكپونه هم
    رفته. البته این یکی از فرط صمیمیتخودشتعارفکرده که بره دنبالش. حالا
    به هر دلیل , من که میگم براي تحقیق بوده. هرروز هم از من تلفنی امتحان
    میگیره بعد میره ببینه چقدر راست میگم. بالاخره ظهري اطلاع دادند که شهر ما
    امن وامان استو من میتونم با شما صحبت کنم. حالا دو شیزه ي محترمه
    .............
    ــ ــ مسخره بازي رو بذار کنار . من اصلاً حالم خوب نیست.
    ــ ــ سرت باد کرد بسکه من حرفزدم.

    ــ ــ مامان از این ماجرا خبر داره؟
    ــ ــ نه. مامان منم خبر نداره. اونم یکهفته است که رفته شمال دیدن مادرشو
    روحشهم از این مهمان گرامی خبر نداره. مرد سالاري به این میگن.
    ــ ــ آخه یعنی چی؟ حالا که به نتیجه رسیدن میان اینجا صحبتمیکنن؟
    ــ ــ در مورد چی؟
    ــ ــ کیانننننننننننننن
    ــ ــ آهان. نه یعنی همه چی به جواب تو بستگی داره.
    ــ ــ به فرضکه قبول کردم.
    ــ ــ آهان این شد. در این صورت فردا که مامانم برگرده همه خانواده میان اینجا.
    عروسی تو و ترلانو یکجا بگیرن. البته از اردلانم اجازه گرفتم. عصریم بابات
    زنگزد گفت ما سر صد سکه ي کامل براي مهر توافق کردیم. قبول داري؟
    گفتم آره چرا که نه. خلاصه اینکه بابات قول داده یه کاري واسم جور کنه,
    باباي خودمم خونه واسمون اجاره کنه , مجلسی بگیره و دیگه بازم بگم؟
    ــ ــ من که پاكگیج شدم . فکر کنم دارم خوابمیبینم.
    ــ ــ من که میدونی دستبزن ندارم بیدارت کنم. پسباید ببوسمت.


    پایان


  9. Top | #9

    همکار بازنشسته


    تاریخ عضویت
    تیر 1388
    نوشته ها
    8,894
    میانگین پست در روز
    4.50
    تشکر از کاربر
    24,832
    تشکر شده 23,071 در 8,505 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    مرسی دستت درد نکنه
    خوار نمودن هر آيين و نژادي به کوچک شدن خود ما خواهد انجاميد . «ارد بزرگ»






  10. 8 کاربر از پست 2012 تشکر کرده اند .


  11. Top | #10

    مدیر ارشد


    تاریخ عضویت
    مرداد 1388
    نوشته ها
    14,422
    میانگین پست در روز
    7.45
    محل سکونت
    Tehran - Iran
    تشکر از کاربر
    123,827
    تشکر شده 295,493 در 41,065 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ممنونم . خسته نباشی

    رمان هایی که جلدشون آماده نیست فعلا با جلد متحد الشکل و موقت برای دانلود در صفحه اصلی قرار میگیرن ،
    درصورتیکه جلدشون آماده بشه ، جلد جدید جایگزین قبلی میشه !

  12. 10 کاربر از پست شبنم تشکر کرده اند .


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. من مجازی نیستم دوستت دارم باور می کنی؟
    توسط arezoo.o در انجمن داستان های کوتاه کاربران سایت
    پاسخ ها: 123
    آخرین نوشته: 1393,03,05, ساعت : 17:04
  2. معرفی و نقد رمان غمگینم، اما دوستت دارم | فاطمه حیدری کاربر انجمن
    توسط فاطمه حيدري در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 141
    آخرین نوشته: 1392,10,29, ساعت : 02:17
  3. معرفی و نقد رمان عاشقی کن محیا | الناز کاربر سایت
    توسط elnaz 90 در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 30
    آخرین نوشته: 1390,09,13, ساعت : 23:57

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •