بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده ایرانی

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۷ آذر ۱۳۹۰, ۰۸:۵۷ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
sad444 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض سایه شوم | مهناز رئوفی | تایپ


نام کتاب : سایه ی شوم
نویسنده : مهناز رئوفی
تعداد صفحات : 320
ناشر : انتشارات کیهان
چاپ اول : مرداد 1385
چاپ دوم :شهریور 1385
چاپ سوم :شهریور 1385
چاپ چهارم :آذر 1385
sad444 آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۷ آذر ۱۳۹۰, ۰۹:۱۶ قبل از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
sad444 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض


**********************
پیشگفتار
کتاب سایه ی شوم حکایت مهمترین حوادث زندگی کسی است که بهترین سال های عمر و جوانی اش تحت اختیار ضد انسانی ترین سازمان فرقه ای و سیاسی به نام تشکیلات بهاییت گذشته است . سایه ی شوم توانسته حقایق تلخی را به تصویر بکشد که در آن ابتدایی ترین حقوق انسان لگد مال شده و نادیده انگاشته می شود . در این کتاب با زندگی بهاییان بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران آشنا می شویم بهاییانی که همه اوقات شبانه روز خود را ناخواسته وقف تشکیلات بهاییت کرده اند و ندانسته به ظلم و جبر و خیانت صاحبان خویش تن داده و اسارت را در وعده و وعید پوشالی آنها به جان خریده اند .
این کتاب سرگذشت کسی است که بر دست و دل و زبان او هم مثل سایر هم مسلک های فریب خورده اش طنابی بسته و قدرت هرگونه ابراز عقیده و هرگونه شهامت و شجاعت و مبارزه را از او سلب نموده اند . اما معجزه ای رخ می دهد و او را به دنیای دیگری می افکند دنیایی آزاد و رها ، بی طناب و تازیانه ، بی امر و فرمان و او تازه به مفهوم حقیقی آزادی ، عشق و ایمان ، معرفت و عرفان دست می یابد و تفاوت از زمین تا آسمان دین را با یک فرقه سیاسی به خوبی درک می کند .
سایه ی شوم داستان زندگی کسی است که از همه لذائذ دنیوی و سرگرمی های مهیج و عیش و عشرت چشم می پوشد و برای رسیدن به تعالی و کمال حقیقی از تمامی تعلقات مادی گذشته و همه سختی های راه را متحمل شده و تغییر روش و منش می دهد . او در جامعه کوچک بهایی متوجه تخلفات بزرگی می شود !!! او شاهد اعمال غیر انسانی و ضد اخلاقی بزرگان و سران تشکیلات بهایی بوده و از آنان اعراض می کند و پس از پی بردن به بطالت بهاییت و عدم روح معنویت در این فرقه کذایی درصدد یافتن هویت واقعی خویش برمی آید و اصالت انسانی و جوهر حقیقی وجود خویش را در سایه حقیقت بزرگ و بی نظیری چون دین مقدس اسلام معنی می دهد . او از بهاییت خارج شده و اسلام که سرمنشا همه پاکی ها و زیبایی ها و کامل ترین و آخرین دین آمده از سوی خداست به عنوان آخرین دین آمده از سوی خدا می پذیرد و به سعادت و رستگاری نائل شده و سزاوار بهترین دستاورد های زندگی می شود .
این داستان خیالی و غیر واقعی نیست بلکه بازگو خاطرات واقعی فردی کاملا معمولی از اعضا فریب خورده بهایی است که به حقیقت پی برده و مسلمان می شود و تنها اسامی اشخاص در این داستان واقعی تغییر کرده و جالب ترین قضیه نهفته در این کتاب این است که این اتفاقات و حوادث برای صد ها تن از افراد بهایی رخ داده و در واقع پرداختن به زندگی بسیاری از بهاییان است که عده ای توانسته اند از این دام رسته و نجات یابند و عده ای برای فرار از مشکلاتی که تشکیلات بعد از ابراز عقیده آنان برای آنها به وجود می آورد سکوت اختیار کرده و نسبت به بطالت بهاییت بی تفاوت مانده و طوق بندگی و بردگی را در مقابل عده ای منفعت طلب و زورگو به گردن انداخته و از عزت و افتخار اسلام بی بهره و نصیب مانده اند .
خاطرات زندگی ام را بی کم و کاست با همه فراز و نشیب های آن به رشته تحریر در آورده ام ، باشد که فریب خوردگان را به خود آورده و برایشان قوت قلبی شوم تا صدای بلند آخرین دین خدا را به گوش جان بشنوند و از حقارت و دنائت به در آمده و از شفاعت مولای جهان امام عصر و زمان حضرت حجت ابن العسگری علیه السلام بهره مند گردند .
و من الله التوفیق
مهناز رئوفی
تابسان 1384
**********************
sad444 آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۷ آذر ۱۳۹۰, ۰۹:۳۵ قبل از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
sad444 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
پیش فرض


پشت پنجره تنهایی

*******************
مثل پرنده ای شکسته بال ، لحظه ای آرام و قرارم نبود ، لحظه ای از اندیشه دست نمی شستم و لحظه ای راز و نیازم با خدا متوقف نمی شد ، از او یاری می جستم برای برخاستن ، برای درست زیستن ، برای تعلق به دیگران داشتن ، برای آزادی ... از او می خواستم مرا به خود وا نگذارد از او می خواستم مرا از قالب دنیای کوچک دور و برم برهاند و به خود نزدیکم سازد ، از او فقط او را می خواستم و خدمت کردن به مردم را ، از او فقط عشق و عرفان حقیقی را طلب می کردم و رسیدن به کمال حقیقی را ، اتفاقات روزمره مرا سرگرم نمی کرد و از اندیشه ام باز نمی داشت ، گویی در کهکشان به دنبال چیزی می گشتم که حس می کردم دور نیست و زمین را بسیار کوچکتر از آنچه در پی اش بودم می ددیم . در جست و خیز کودکانه ام از تغییر دم می زدم و از ماندن و پوسیدن سخت گریزان بودم ، بزرگتر که شدم آنچه مرا به دنبال خود می کشید به من هشدار می داد که توان استقامت را در خود تقویت کن ، به من هشدار می داد که تحولی در راه است ، تحولی بزرگ ، روحت را بساز ، تمرین عشقبازی کن ، تمرین تنهایی کن ، به ظواهر دنیا دل مبند ، از آسایش تن بیرون بیا و از فرسایش جان بکاه ، کسی گویی به من می گفت از درختان سیب ، سیب های گندیده را بچین ، درختان را آفت زدایی کن ، لک لک ها روی بام بلند تو آشیانه ساخته اند ، مراقب آنها باش . روز را به عشق غروب طی می کردم . آفتاب که پشت کوهها پنهان می شد به پشت بام می رفتم و از فضای دل انگیز طبیعت دور و بر خانه غرق لذت می شدم . آسمان کم کم از ستاره ها پر می شد آنقدر که شگفتی آفرین بود و حیرت انگیز ، خدایی که جهان را به این زیبایی آفریده از آفرینش ما که اشرف مخلوقات اوییم چه می خواست؟ از ما چه کاری بر می آمد و اگر قرار است حرکتی از ما سر بزند آیا ایستادن خیانت به عالم بشریت نبود ؟ شب های زیبای پر ستاره به من الهام می داد که تو خواهی رسید به هر آنچه که تو را به حقیقت تو نزدیک کند . به هر آنچه تو را به آدمیت بازگرداند .

*******************

من در آینه ای زنگار بسته

*******************
ما بهایی بودیم . در ابتدا بگویم که بهاییان دو دسته اند : دسته ای انسان های فریب خورده و نا آگاه که به دام افتاده و غافلند و بهاییت یا به صورت موروثی به آنان رسیده و یا به علت عدم دانش کافی از دین و دیانت در دام آن افتاده و بهاییت را به عنوان دینی آمده از سوی خدا پذیرفته اند این گروه مثل سایر پیروان ادیان دیگر خدا را پرستش می کنند و بعضا اعمال نیک و حسنه ای نیز دارند و به دعا و راز و نیاز با خدا می پردازند اما غافلان فریب خورده ای هستند که بدون کوچکترین دلیل قانع کننده ای ادعای اربابان بهاییت را پذیرفته اند و باب و بها ء را پیامبران خدا و صاحب زمان می دانند و بها ء را به اندازه ی خدا و گاهی فراتر از او پرستش می کنند و به دستور خود بهاء با خدا ارتباط برقرار نمی کنند و نام بهاء را جایگزین کرده و از او طلب مغفرت می کنند و همه دعا و نیایش و راز و نیازشان خطاب به بهاء و پسرش عبدالبهاست . روزه و نمازی را که آنها برایشان تعیین کرده اند به عنوان اعمال عبادی به جا می آورند و دسته دوم کسانی هستند که در راس تشکیلات بهایی قرار دارند و از سیاسی بودند این فرقه آگاهی کامل دارند اما برای حفظ موقعیت های دنیوی و ریاست و حاکمیت بر یک عده ناآگاه حاضر به اعتراف نیستند و تا می توانند از وجود پیروان فریب خورده سوءاستفاده کرده و از آنان هرگونه بهره ای بالاخص سیاسی و اقتصادی می برند و خانواده ی من از دسته ی اول یعنی از فریب خوردگان بودند .
پدر و مادرم از سادات و بسیار آرام و مهربان بودند ، هرگز کلمه ای زشت بر زبانشان جاری نمی شد ، آنان متاسفانه همیشه در حال عبادت های مخصوص بهاییان بودند و این عشق کور به آنها مجال تفکر نمی داد . همیشه برای برگزاری جلسات تشکیلاتی در منزل به زحمت می افتادند ، آنها با این که در چنین فضای فکری آلوده ای زندگی کرده بودند پاک تر از سایر هم کیشان خود بودند و ده فرزند خویش را از آلایش دنیا برحذر می داشتند . ده فرزندی که همه مردم شهر کوچکمان سنندج از آنان به نیکی یاد می کردند .
خانواده پرجمعیتی بودیم . پسرها و دختر ها ازدواج کرده و رفته بودند و من که به اصطلاح ته تغاری بودم با یکی از برادرانم که دو سال از من بزرگتر بود و به سربازی می رفت در خانه بودیم . پویا پسر همسایه ما که چهار سال از من کوچکتر بود به خاطر جدایی پدر و مادرش با ما زندگی می کرد .پدر و مادر پویا بهایی بودند اما پدرش به قول و گفته خودش در اثر مطالعه کتاب های اسلامی و اندکی تفکر به بطالت بهاییت پی برده بود و با اعلام تبری طرد شده بود ، مادر پویا هم که بهایی فریب خورده ای بود از پدر پویا جدا شد و به قزوین رفت ، پدرش هم با زن مسلمانی ازدواج کرد . پویا پدر و مادرم را خیلی دوست داشت و از این که با ما زندگی می کرد احساس بدی نداشت ، پدر و مادرم دیگر داشتند پیر می شدند و وجودشان را غنیمت می دانستم و از صمیم قلب آنها را می پرستیدم و همه آرزوی من خدمت کردن به این دو وجود نازنین بود . دلم می خواست تمام زحمات گذشته آنها را جبران کنم . دلم می خواست هر آرزویی که دارند برآورده کنم ، با پدرم ساعت ها زیر درختان باغ حیاط می نشستیم و درباره مسائل مبهم افکارم گفتگو می کردیم ، مادرم دائم در حال کار کردن بود . نان می پخت ، غذا می پخت و در فصل های مختلف مشغولیت های گوناگونی داشت . روزی نبود که استراحت او را ببینم . به محض این که از کار فارغ می شد به دیدن مریض ها می رفت . از خانه میوه و سیب زمینی و نان و غذا برمی داشت و سراغ فقرا می رفت . همه دوستش داشتند .
وضع مالی ما بد نبود یعنی من هیچ وقت طعم فقط را نچشیدم و ایام پر نشاط و پر از صمیمیتی را با خانواده گذراندم . در بین هیچ کدام از اهل فامیل اختلافی نبود . وقتی همه در خانه ما جمع می شدند همسایه ها فکر می کردند عروسی است . خیلی شلوغ می شد و همه با هم قرار می گذاشتند و با هم به خانه ما می آمدند . پدر و مادرم هر دو سید بودند و ما بچه ها سید طباطبایی به حساب می آمدیم . اما از زمانی که پدربزرگ هایم بهایی شده بودند و بالطبع پدر و مادرم بهایی زاده محسوب می شدند در واقع از این افتخار بی نصیب بودند و این نام گرانبها از آنان سلب شده بود . اما طبق عادت مادرم ، پدرم را سید صدا می کرد .
خانه ما پنج کیلومتر از شهر فاصله داشت ، دور و بر خانه پر از تپه و باغ های سرسبز بود . دشت رو به روی خانه هر سال در فصل بهار پر از شقایق می شد و رودخانه ای که از جلوی خانه ما می گذشت به حدی از آب پر می شد که رفت و آمد به سختی انجام می گرفت ، خانه بزرگ ما دو حیاط نسبتا بزرگ داشت . در یکی از آنها کارگاه تاسیساتی داشتیم و کارگرها همیشه مشغول کار بودند ، یک اتاق برای استراحت کارگرها داشت و یک باغ انگور و چندین درخت سیب و زرد آلو که صبح قبل از طلوع آفتاب پدرم در آن مشغول کار می شد و از چاهی که در همان حیاط بود و موتور آبی داشت برای آبیاری باغ و درختان حیاط استفاده می کرد. در قسمتی از این باغ برادرم یک استخر ساخته بود که تقریبا سر پوشیده بود و تابستان ها همه ما از آن استفاده می کردیم . در حیاط بعدی ساختمان مسکونی در وسط حیاط واقع بود که با روکار سیمان سفید خودنمایی می کرد . کوچکتر که بودم این خانه دو طبقه را بلند ترین خانه می دانستم . دور تا دور خانه پر از بوته های انگور بود که بر روی سقف آلاچیق ریخته شده بود و سرتاسر دور حیاط را فرا گرفته بود . یک حوض کوچک در وسط حیاط بود که گاهی ماهی های قرمز به زیبایی آن می افزودند و چهار گوشه این حوض را درختان پر شاخ و برگ گیلاس و آلبالو و گردو و زرد آلو حلقه زده بود . کف این حیاط موزائیک بود و گل های همیشه بهار هم داشتیم که به زینت حیاط خانه ما افزوده بود . انگورهای آویخته از درختان و و گیلاس های پیوندی سرخ و آلبالوهای رسیده ، آن خانه را به بهشتی تبدیل کرده بود که هر لحظه اش برای من الهام بخش و روح افزا بود . دور تا دور خانه پر از پنجره بود . دلباز و روشن ، از هر پنجره ای که بیرون را نگاه می کردیم با چشم انداز زیبایی مواجه می شدیم . دقیقا مثل تابلوهای نقاشی .
سگ دست آموزی داشتیم که برای غریبه ها پارس می کرد اما دوست تک تک اعضای خانواده و فامیل بود . او از بچگی مرا تا مدرسه بدرقه می کرد و برمی گشت . اهلی بود و حرف ما را می فهمید . وقتی مرد همه گریه کردیم و او را در کنار تپه ای به خاک سپردیم . بیشتر حیوانات را در حیاط خانه داشتیم از خرگوش و گربه و مرغ و خروس های شاخ دار و چینی گرفته تا اسب و روباه که برای مدتی از انها نگهداری می کردیم . هر جمعه همه با هم به صحراهای اطراف خانه می رفتیم و اکثر مواقع همراه میهمانانمان برای چیدن توت فرنگی و زالزالک و تمشک به باغ های اطراف خانه می رفتیم . مردم با ما مهربان بودند و همه از ما با روی باز استقبال می کردند . میز پینگ پنگی در یکی از اتاق های طبقه پایین قرار داده بودیم که گاهی همسایه ها و دوست و آشنا می آمدند و به بازی می پرداختند ، خانه پر رفت و آمدی داشتیم .
در چنین خانه ای و با چنین فضایی وقتی هنوز هر واژه معنی همان واژه را برایم داشت و هر پدیده ای به همان اندازه برایم جالب و جذاب بود که حقیقت درونش را بروز می داد ، وقتی هنوز زمستان ، زمستان بود و تابستان ، تابستان . شانزده بهار را پشت سر گذاشته بودم . از مدرسه برگشتم و طبق معمول روی زیبای مادرم را بوسیدم و از این که تغذیه خوبی برای زنگ تفریحم گذاشته بود از او تشکر کردم . پنیرهایی که او درست می کرد زبانزد بود . گاهی در مدرسه روی لقمه های مادرم قیمت می گذاشتند ، مامان گفت :
- چه خبر از مدرسه ؟
گفتم :
- هیچی مامان . طبق معمول همه رفتند برای نماز جماعت ولی من نرفتم . راستی مامان چرا ما نماز جماعت نداریم ؟
مامان طبق آموخته های طوطی واری خود گفت :
- نماز جماعت یعنی تظاهر به نماز ما نیازی به تظاهر نداریم .
شعار قشنگی بود ، رفتم توی اتاقم و بعد از عوض کردن لباس هایم دویدم توی حیاط ، پدرم شاخه های اضافی موها را می چید . گفتم :
- سلام بابا خسته نباشی .
گفت :
- سلامت باشی دخترم آمدی ؟
- آره آمدم . بابا می شه بگید چطور شد پدربزرگم بهایی شد ؟ چرا نمی شه بابا ، حالا چی شده مگه ؟ هیچی معلم پرورشی پرسید . چطور شد که شما بهایی شدید ؟ گفتم : پدربزرگم بهایی شد . گفت : چرا پدربزرگت بهایی شد ؟
بابا گفت :
- اصلا باهاش حرف نزن . بحث نکن ، بگو تفتیش عقاید ممنوع !
نمی دانستم تفتیش عقاید یعنی چه ؟ گفتم
- تفتیش عقاید یعنی چه بابا ؟
گفت :
- یعنی پرس و جو کردن از عقاید دیگران ممنوع .
گفتم :
- خوب چرا ؟مگه چه اشکالی دارد که پرس و جو کنند ؟
گفت :
- دستور تشکیلاته . ما نباید حرفی راجع به دین بزنیم .
گفتم :
- ولی قبل از انقلاب خیلی تبلیغ می کردیم . حالا چرا باید بگوییم تفتیش عقاید ممنوع ؟
گفت :
- آخر قبل از انقلاب از طرف دولت اجازه هر گونه فعالیت و تبلیغی را داشتیم ولی حالا دولت اجازه نمی دهد .
گفتم :
- مگر دین ما باید تابع دولت باشد ؟ مگر ما دین مستقلی نداریم ؟ پس در هر زمان باید طبق دستورات دین عمل کنیم نه دستورات دولت .
گفت :
- یکی از دستورات دین ما تابعیت از قانون است . ما باید تابع قانون باشیم .
گفتم :
- پس دیگر چرا اینجا ماندیم برویم تهران زندگی کنیم مگر تشکیلات ما را برای تبلیغات اینجا نفرستاده ؟
گفت :
- فرستاده ، ما در اینجا مهاجر باشیم تا همه با بهاییت آشنایی پیدا کنند .
دیگر با او بحث نکردم حس کردم خسته شده . با این که ضد و نقیض حرف می زد اگر می خواستم خیلی سوال کنم جواب درستی نمی شنیدم . اما با خود گفتم در هر حال ما مخفیانه مشغول تبلیغ هستیم اگر تابع دولت بودن جزو دستورات دینی ماست باید واقعا دیگر تبلیغ نمی کردیم نه اینکه در خفا به تبلیغ بپردازیم و اظهار وجود کنیم .
تاب بزرگی در قسمتی از حیاط داشتیم رفتم و طبق معمول روی تاب نشستم و با سرعت به تاب دادن خود پرداختم . وقتی اوج می گرفتم گویی آسمان را حس می کردم و دیگر باره که بازمی گشتم تا اوجی بالاتر و بهتر را امتحان کنم در اندیشه پرواز واقعی بودم . پروازی که مرا تا بالاتر از دنیای دور و برم ببرد و هیچ نقطه مجهولی ذهنم را مغشوش نکند . به همه چیز اشراف داشته باشم و هیچ چیز برایم مبهم و غیرقابل حل نباشد . لحظه ای بعد که پدرم نزدیکم آمد و به چیدن شاخ و برگ اضافی موهای این قسمت حیاط مشغول شد پرسیدم :
- بابا اسرائیل چرا فلسطین را آزاد نمی کند ؟ چرا اصلا آنجا را اشغال کرده ؟
بابا گفت :
- آخر فلسطینی ها حکومت داری نمی دانند یعنی از برقرار یک حکومت مستقل عاجزند .
گفتم :
- چرا؟
گفت :
- چون مسلمانند .
گفتم :
- مگر حکومت کشور ما اسلامی نیست ؟
گفت :
- برای همین برقرار نمی ماند و به زودی از هم می پاشد .
گفتم :
- بابا اینها را از کجا می دانید ؟
گفت :
- از پیش گویی های حضرت بهاء اله است .
فهمیدم طبق معمول تشکیلات یک سری حرف ها را به خورد جامعه خود داده و پدرم هم طوطی وار به تکرار آنها پرداخته است . نمی دانستم علت این همه تنفر و این همه دشمنی تشکیلات با اسلام چه بود ؟ و چرا حکومت های یهودی و مسیحی را قبول داشتند .با خودم گفتم در حالی که ما معتقدیم که اسلام دین جامع و کاملی است که پس از مسیحیت آمده و حال هم وقت آن به پایان رسیده و منسوخ شده پس چرا اسلام هم مثل سایر ادیان گذشته برایمان قابل احترام نیست و حتی می گویند مسلمان ها قادر به حکومت داری نیستند ؟ اما یهودی ها و مسیحی ها که زمان بیشتری از ظهور نبوتشان می گذرد قادر به چنین کاری هستند ؟
دوچرخه ام را سوار شدم و بعد از چند دور زدن دور حیاط از حیاط خارج شده و راه طولانی یک جاده خاکی را که به باغ های یکی از همسایه ها می رسید طی کردم . نزدیک غروب بود . هوا کم کم خنک می شد یعنی نزدیک غروب بود . از نظر همسایه ها دوچرخه سواری برای دختری که دیگر بالغ شده بود کار زیاد درستی نبود اما همه می دانستند که من از بچگی شباهتی به دخترها نداشتم و همیشه از درختان توت و زالزالک بالا می رفتم و همراه برادرهایم و دوستان آنها همیشه به تیراندازی و ماهی گیری و شکار مشغول بودم . هیچ چیز نمی توانست آزادی مرا از من بگیرد و من هر کاری را که فکر می کردم درست است انجام می دادم و از این که دیگران درباره ام چه قضاوتی می کنند هراسی نداشتم . نرسیده به باغ دخترهای همسایه که دوستانم بودند برایم دست تکان می دادند . بالاخره به آنها رسیدم و دوچرخه را به درختی تکیه دادم و کنار آنها رفتم . آنها مشغول چیدن زرد آلو بودند و جعبه های زرد آلو را پر می کردند و رویش برگ می ریختند و برای فروش آماده می کردند . به آنها خسته نباشید گفتم . کمی با دخترها شوخی کردم و زردآلوهای له شده را به سمتشان پرتاب کرده و بعد مشغول کمک کردن شدم . مادر بچه ها گفت :
- شوهرم گفته اگه رها دوچرخه سواری نمی کرد او را برای نریمان می گرفتم .

sad444 آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۷ آذر ۱۳۹۰, ۱۰:۰۱ قبل از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
honey_x آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت

توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!


برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون



honey_x آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۷ آذر ۱۳۹۰, ۱۰:۰۴ قبل از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
sad444 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
پیش فرض

گفتم :
- من که وقت ازدواجم نیست .
گفت :
- چرا مگه چند سالته ؟
گفتم :
- هر چند سال که باشم از نشمین و نقشین که کوچکترم چرا اینها را شوهر نمی دهید ؟
نشمین گفت :
- ما اگر زندان نیافتاده بودیم تا به حال بچه دار هم شده بودیم .
این دو خواهر تحت تاثیر تبلیغات غلط گروهک های ضد انقلاب داخل جریان های سیاسی شده و به دو سال حبس محکوم شده بودند .
نقشین گفت :
- تو به ما چه کار داری زن نریمان می شوی ؟
گفتم :
- ما بهایی هستیم شما که می دانید با مسلمان ها ازدواج نمی کنیم .
نقشین گفت :
- مگر بهایی با مسلمان چه فرقی دارد ؟
و من که طبق دستور تشکیلات یاد گرفته بودم چطور به تبلیغ بپردازم کلمه به کلمه حرف هایی را که از شش سالگی تا آن روز یاد گرفته بودم به زبان آوردم و بهاییت را یک دین آمده از سوی خدا معرفی کردم . اینجا دیگر نمی گفتم تفتیش عقاید ممنوع ! چون خطری مرا تهدید نمی کرد و این دقیقا سیاست تشکیلات بود .
نشمین آهی کشید و گفت :
- شما هم مثل ما اسیر یک عده سیاستمدار قدرت طلب شده اید (منظورش گروهک های ضد انقلاب بود ) کدام دین ؟ مگر در قرآن نیامده که پیامبر اسلام آخرین پیامبر خداست ؟
چند دقیقه بعد نریمان و پدرش که بالاتر کار می کردند به ما پیوستند . به آنها سلام کردم ، پدر بچه ها خیلی خوش برخورد و مهربان بود مرد چهل و پنج ساله ای که همیشه چهره اش متبسم بود با لبخند همیشگی خود با من احوال پرسی کرد و گفت :
- تو باز با دوچرخه آمدی ؟
گفتم :
- پس این همه راه را پیاده می آمدم ؟
گفت :
- پس ما آدم نیستیم این همه راه را پیاده می آییم و پیاده برمی گردیم ؟
گفتم :
- اگر دوچرخه داشتید که پیاده نمی آمدید .
همه خندیدند . چند سال پیش نریمان همکلاس من بود . در مدرسه ما دختر و پسر با هم بودند . نریمان درسش نسبت به من ضعیف تر بود اما من و پرویز شاگرد اول کلاسمان بودیم و او با پرویز رقابت می کرد . من و پرویز همه نمراتمان مثل هم بود و جوایزی که می گرفتیم مثل هم بود . نریمان پرسید :
- پرویز را ندیدی ؟
گفتم :
- نه ، امروز خبری از او نبود .
پدر بچه ها گفت :
- بابا دختر تو دیگر بزرگ شدی . گذشت آن وقت ها که هم کلاس بودید ، پرویز دیگر برای چه به خانه شما می آید ؟
گفتم :
- می آید با پویا و بهمن پینگ پنگ بازی می کند .
نریمان گفت :
- پرویز که خودش نمی رود ، خودشان می روند دنبالش .
گفتم :
- پروزی پسر خوبی است . او جای برادر من است .
نریمان سرش را پایین انداخت و گفت :
- کدام برادر به خواهرش نظر دارد ؟
درجا خشکم زد از نریمان گفتن این حرف خیلی بعید بود و از پرویز هم چنین جسارتی خیلی بعید به نظر می رسید . گفتم :
- چه نظری ؟
نریمان دیگر حرفی نزد و خودش را با کار سرگرم نمود .
آن روز گذشت و من دیگر نسبت به حرکات پرویز حساس شده بودم . من دقیقا مثل یک دوست پسر با او رفتار می کردم و واقعا گاهی فراموش می کردم که دخترم . صمیمیتی که با او داشتم مثل صمیمیتم با برادرم بود . او چهارشانه و قد بلند بود و هیچ کس باورش نمی شد که همکلاس من باشد . اما یک سال از من بزرگتر بود و یک سال دیرتر به مدرسه رفته بود . خیلی فهمیده ، مودب و تقریبا خجالتی بود . بیشتر اوقات درب حیاط ما باز بود و هرکس که ما را می شناخت خیلی راحت وارد باغ می شد اما به قول نریمان او هیچ وقت نمی آمد تا این که برادرم به دنبالش می رفت و او را می آورد . دائم در این فکر بودم آیا پرویز حرفی به نریمان زده است ؟ از رفتارش که نمی شد چیزی فهمید . مطمئن بودم نریمان بی جهت این حرف را نزده اما این افکار باعث نمی شد که تغییری در رفتارم دهم . مثل سابق با او رفتار می کردم و دلم نمی خواست حرکتی از او سربزند که مجبور شوم با او طور دیگری رفتار کنم و این رابطه دوستانه از بین برود . او پسرمتفکری بود و مطمئن بودم موفقیت های زیادی در زندگی کسب می کند . من هم مرتب مشغول مطالعه رمان های خارجی بودم و هرمطلبی که برایم جالب بود برای او هم می گفتم .
چند ماه گذشت چند روز قبل از آغاز سال تحصیلی پرویز جلوی خانه ما ظاهر شد و من که طبق معمول در حیاط نشسته و مشغول مطالعه کتاب بودم دویدم و تعارف کردم که داخل بیاید او وارد شد ، در حالی که هر دو دستش داخل جیب کاپشن اش بود آرام آرام خود را به پدرم نزدیک کرده و با او سرگرم سلام و احوال پرسی شد متوجه شدم حالش گرفته ، خیلی غمگین به نظر می رسید حس کردم چیزی می خواهد بگوید ، گفتم :
- چیزی شده ؟
پرویز گفت :
- نه چطور مگه ؟
گفتم :
- خیلی گرفته ای .
گفت :
- دارم از اینجا می روم .
با تعجب پرسیدم :
- کجا ؟
گفت :
- می خواهم بروم تهران خانه عموم ، قرار است در آنجا هم کار کنم و هم درس بخوانم
منم کمی حالم گرفت ولی خیلی برایم مهم نبود ، گفتم :
- خوب حالا چرا ناراحتی ؟ مگر قرار است که دیگر برنگردی ؟
گفت :
- نه ناراحت نیستم ولی به این زودی نمی توانم برگردم .
گفتم :
- ای بابا مگر تهران کجاست ؟ می توانی روزهای پنج شنبه بیایی و جمعه برگردی .
گفت :
- نه تا آخر سال برنمی گردم باید کار کنم (باز هم برای من خیلی مهم نبود .)
پرسیدم :
- حالا چه کاری هست ؟
گفت :
- عمویم کارخانه تولید شامپو دارد قرار است بروم پیش او .
گفتم :
- اگر حقوق خوبی داشته باشد می ارزد فقط به درست لطمه نزنی .
پدرم گفت :
- تا جوانی کار کن پسرم ولی درس هم بخوان درس خیلی مهم است .
پرویز با احترام گفت :
- چشم آقا .
پرویز کتابی را که در دست من بود از من گرفت و پشت جلدش را نگاه کرد و گفت :
- چه کتابی است ؟
گفتم :
- رمانه ، داستان زندگی ون گوگ نوشته رومن رولان ، خواندیش ؟
پرویز گفت :
- نه نخواندم کتابی خوبی است ؟
گفتم :
- خیلی عالی است محشر است واقعا به آدم شور زندگی می دهد .
سراغ مادر و برادرم را گرفت . گفتم :
- مامان خوابیده ، بهمن هم هنوز نیامده .
گفت :
- پس من می روم دوباره برمی گردم . آمده بودم خداحافظی کنم .
از پدر خداحافظی کرد و از او فاصله گرفت و چند برگ زرد و نارنجی را کند و به آنها خیره شد و بعد از کمی مکث به من گفت :
- ممکنه خیلی دیر برگردم .
گفتم :
- چرا ؟ مگه داری می ری خارج ؟
آهی کشید و از درب حیاط خارج شد . دوباره برگشت و برای اولین بار نگاه عمیقی به من کرد و گفت :
- فردا که رفتم یک چیزی لای آجرهای کارگاه برایت گذاشتم بگرد و پیدایش کن .
فهمیدم این مطلب فقط به من و او مربوط می شود . گفتم :
- چرا آنجا ؟ به خودم نمی دهی ؟
گفت :
- نمی شود .
گفتم :
- از لای کدام آجر ؟
دیوار باغ که دیوار کارخانه هم بود تقریبا خیلی طویل بود اشاره ای به سمت دروازه بزرگ کارخانه کرد و گفت :
- همین سمت
و بعد رفت . برگشتم و با خود گفتم بالاخره اتفاقی که نباید بیفتد افتاد ، ای کاش آنقدر بزرگ و فهمیده بود که می توانست حرف دلش را پنهان کند . او که می داند امکان ازدواج با من نیست . با این حال باز هم برایم زیاد اهمیت نداشت . با این که سن زیادی نداشتم مسائلی که مربوط به عشق و عاشقی و روابط پنهان دختر و پسر می شد برایم بچه گانه و کوچک جلوه می کرد . کتابهایی که در این باره خوانده بودم به من آموخته بود که نباید سرنوشت خود را با افکار کوچک و محدود تغییر دهم . به دنبال چیز دیگری بودم ، چیزی که روحم را ارضا کند و از کوته فکری و ساده اندیشی برهاند ، چیزی که به من عزت دهد ، اوجم دهد و مرا از خود و خدا را از من راضی کند . در آن طبیعت زیبای عاشقانه فقط به خدا می اندیشیدم و یقین داشتم که وجود عظیمش ، وجود مقدس و مهربانش از من چیزی می خواهد ، می دانستم که در این دنیا ماموریتی دارم و سخت در پی آن ماموریت بودم . این فکر مختص خودم نبود ، فکر می کردم هر شخص عاطل و باطلی هم در این دنیا وظیفه ای دارد که شاید کوتاهی کرده و به وظیفه اش عمل نمی نماید . اما حتم داشتم که بیهوده به دنیا نیامده ام .

پایان فصل
-------------------
فصل بعدی نامه پنهان
sad444 آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۷ آذر ۱۳۹۰, ۰۹:۱۱ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
sad444 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض


نامه پنهان

حرفی که پرویز زد کمی افکارم را به هم ریخت و در مطالعه ام خلل ایجاد کرد . کتاب را بستم و به خانه رفتم . مادرم از خواب بیدار شده بود و چای دم می کرد با اینکه رو به پیری می رفت اما به حدی با بچه ها صمیمی بود که هیچ کدام چیزی از او پنهان نمی کردیم . خودش همیشه با دست به قفسه سینه اش می زد و می گفت اینجا مخزن رازهاست . به او گفتم :
- مامان پرویز آمده بود و می گفت می خواهم بروم تهران کار کنم .
گفت :
- پس درسش چی ؟
گفتم :
- درس هم می خواند . عمویش کارخانه شامپو دارد .
گفت :
- موفق باشد .
گفتم :
- آمده بود خداحافظی کند شما خواب بودی بهمن هم نبود قرار شد شب دوباره برگردد .
بعد از کمی مکث دوباره گفتم :
- مامان ! پرویز یه جوری بود ، خیلی حالش گرفته بود انگار به اجبار می رفت . انگار می رود که دیگر برنگردد .
مامان فوری گفت :
- وای خدا نکنه .
گفتم :
- موقع رفتن به من گفت یه چیزی لابه لای آجرهای دیوار کارگاه برایت گذاشته ام بعد از رفتنم برش دار .
مامان کمی فکر کرد و گفت :
- چرا لای آجرها ؟ لای آجر که چیزی جا نمی شود .
گفتم :
- نمی دانم حتما نامه است .
خندید و گفت :
- حتما عاشق شده .
و در حالی که با یک سینی کوچک برای پدرم چای می برد از اتاق خارج شد و به مسخره گفت :
- دیوانه ها .
از پنجره اتاق ، خانه پرویز دیده می شد . رفتم سمت پنجره بعد از اینکه پرده کرکره را بالا زدم کنار پنجره نشستم و به خانه کوچک آنها خیره شدم ، هیچ هیجانی نداشت چون مطمئن بودم بین من و او هرچه باشد در همین حد باقی می ماند او مسلمان است و من بهایی . در ضمن من هیچ علاقه ای نداشتم که با او ازدواج کنم . مرد رویاهای من کسی بود که از لحاظ علم و دانش خیلی برتر از من باشد تا بتوانم به کمک او پیشرفت کنم ، معلومات بیشتری کسب کنم و به موفقیت های بیشتری برسم . بالاخره شب شد و پرویز به خانه ما آمد . پویا خیلی با او شوخی می کرد مرتب با او کشتی می گرفت تا او را سرحال بیاورد او خیلی ساکت تر از قبل شده بود . چای و میوه آوردم . فقط یک قاچ سیب خورد و انگار که فضای خانه برایش تنگ باشد تحمل نشستن نداشت با همگی ما خداحافظی کرد و رفت . اشتیاق زیادی برای خواندن نامه اش نداشتم شاید هم نامه نبود و مثلا یک یادگاری کوچک یا چیزی از زمان کودکی که یاد آور گذشته هاست . اما بیشتر فکر می کردم که نامه ای پر از الفاظ عاشقانه باشد با این حال فردای آن شب نزدیک ظهر بود رفتم سمت دروازه کارگاه اما در بین آن همه آجر من کجا را باید می گشتم و چطور چیزی را که او پنهان کرده بود پیدا می کردم ؟ مدتی گشتم و دیگر داشتم کلافه می شدم ، از دست پرویز عصبانی بودم این چه کاری بود ؟ چقدر بچگانه و احمقانه ، اگر کسی مرا می دید که لا به لای آجرها را می گردم چه می گفت ؟ تقریبا سرتاسر دیوار را تا جایی که قدم می رسد نگاه کردم . بالاخره متوجه شدم کاغذ سفیدی دقیقا زیر یکی از آجرهای سر نبش دیوار دیده می شود . به زحمت آن را خارج کردم و برای این که راحت تر بتوانم آن را بخوانم به داخل حیاط آمدم روی تاب نشستم و کاغذ تا شده را باز کردم . با خط زیبای شکسته نوشته بود :
«سلام
در ورای قلبم همواره زمزمه شگفتی به خود می خواندم و
حیرت و ناباوری بر جانم مستولی است من نه آن درخت تنومندم
که توان استقامتم باشد و نه آن نیلوفر پاک که از رواق بلند عشق بالا
بتواند رفت ، می روم تا عدم وجودم را هرگز واقف نشوم ، می روم تا
خورشید بتابد و در پشت سیاهی ابر خود خواهی من به اسارت
نماند ، رها باشد و بتابد به هر آنجا که دوست می دارد و هر آنجا که
باید با او گرم و روشن شود رها باش رها ... مثل پرنده ای در دور
دست افق دور از دسترس در پهنه بلند آسمان ، پرواز کن در اوج ، که
زمین از آن تو نیست ندای قلبم مرا به سوی تو می خواند افسوس که
آسمان رقیب سرسختی است . می دانم که به تو نخواهم رسید پس
می روم تا کسی به آشفتگی درونم پی نبرد می روم تا رسوا نشوم
و غرورم زیر لگذهای بی رحم سایه بان تو که روزی خواهد آمد و تو
را با خود خواهد برد ، له نشود . می روم تا شرمنده محبت های پدر
خوب و مادر مهربان و بهمن عزیز نباشم می روم که حق نمک
به جا آورده باشم . رها خواهش می کنم قدر خودت را بدان ، تو پر از
شور و شوق زندگی هستی تو فوق العاده ای ، مگذار حوادث کور
زمان تو را ببلعد . مرا ببخش که نامه را به خودت ندادم می دانم که از
نظر تو این حرف ها به درد لای جرز دیوار می خورد ، همیشه
محکم باش .
خداحافظ برای همیشه »
می دانستم انشای پرویز خوب است ، او در کلاس انشاهای خیلی خوبی می نوشت اما فکر نمی کردم به این زیبایی از ادای مطلب برآید ، کاملا در فکر فرو رفتم و روی جمله به جمله نامه او فکر کردم او از کجا این قدر مطمئن بود که به من نخواهد رسید ؟ فقط به خاطر این که می دانست ما با مسلمان ها وصلت نمی کنیم ؟ یا این که فکر می کرد در قلب من جایی ندارد ؟ اما چرا سعی خودش را نکرد ؟ چرا هیچ وقت احساسات خود را بروز نداد ؟ آفتاب به شدت می تابید . دیگر نمی توانستم بیشتر از آن در حیاط بمانم به داخل خانه رفتم ، بوی کباب تمام فضای اتاق را گرفته بود مامان طبق معمول چند چنجه کباب را داخل یک لقمه گذاشت و به دستم داد . اما سیخ های پر از کباب را که روی کباب پز به آرامی سرخ می شد برای بابا آماده می کرد .
پدر و مادرم عاشق هم بودند و عشقشان را همیشه به هم ابراز می کردند به اتاق خودم رفتم و سخت در فکر بودم . نمی توانستم کاملا متوجه منظور پرویز شوم اما حس می کردم کار او نه تنها بچگانه نبود بلکه احساسم نسبت به او تغییر کرد و هیچ وقت فکر نمی کردم تحت تاثیر ابراز محبت کسی قرار بگیرم معنی عشق را نمی فهمیدم و تا زمانی که مفهوم این واژه را با تمام وجود درک نمی کردم نه آن را از کسی می پذیرفتم و نه آن که نام عاشق روی خود می نهادم . اما بعد از خواندن این نامه افکارم به هم ریخته بود آرزو می کردم او هنوز نرفته باشد تا یکبار دیگر او را ببینم و درباره مکنونات قلبی اش با او صحبت کنم دلم می خواست این خداحافظی یک بازی بچگانه باشد . ای کاش او برمی گشت . مامان برای نهار صدایم کرد بعد از خوردن نهار باز هم به اتاقم رفتم . آرامشم به هم ریخته بود حتی خوابم نمی برد . من که هر بعد از ظهر راحت می خوابیدم و یا این قدر مطالعه می کردم که پلک هایم سنگین می شد و نمی فهمیدم کی خوابم برد دیگر نمی توانستم کتاب بخوانم آن قدر نشستم و دیده به نامه دوختم که پدر و مادرم از خواب بیدار شدند و مامان برایم میوه آورد نامه را دستم دید برایش گفتم :
- این همان چیزی است که پرویز داده ولی اگر برایت بخوانم باورت نمی شود .
مامان گفت :
- می دانم حتما نوشته دوستت دارم و بی تو نمی توانم زندگی کنم .
گفتم :
- نه مامان گفته به خاطر این که می دانم نمی توانم به تو برسم از اینجا می روم .
مامان گفت :
- راست می گویی اینقدر فهمیده اس ؟
گفتم :
- خیلی با غیرت بود و ما نمی دانستیم از شما تشکر کرده و گفته نمی خواستم با ماندنم نمک نشناسی کنم .
مامان لبخندی زد و گفت :
- حالا هرجا که هست موفق باشد . حالا تو چرا اینقدر توی فکری ؟
گفتم :
- هیچی فقط اصلا فکر نمی کردم باعث شوم کسی به خاطر من نقل مکان کند . مگر چه می شد که می ماند ؟ اگر قبلا به من گفته بود نمی گذاشتم برود .
گفت :
- آخر هنوز چیزی نشده ، بعضی ها می گویند پرویز رها را می خواهد اگر اینجا می ماند شاید حرف ها بیشتر می شد . او حرمت ما را گرفته که رفته .
گفتم :
- من که اصلا برایم مهم نیست مردم هرچه می خواهند بگویند .
مامان گفت :
- حالا داری می گویی اگر به تو چیزی می گفت با او دعوا می کردی و می گفتی از اعتماد ما سوءاستفاده کردی . حالا که رفته می گویی .
گفتم :
- آره راست می گویی .
مامان گفت :
- میوه بخور پاشو باید خانه را جمع و جور کنی امشب ضیافت داریم .
حسابی حالم گرفت هر نوزده روز ضیافت داشتیم و همیشه همان آدم ها و همیشه همان مطالب تکرار می شد به حدی خسته کننده بود که دلم می خواست مریض شوم و در ضیافت شرکت نکنم تا عذرم موجه باشد ، شرکت در ضیافت برای همه بهاییان اجباری بود اگر کسی شرکت نمی کرد این را به حساب بی ایمانی او می گذاشتند و کسی که در بین بهاییان به بی ایمانی معروف شود هر تهمت و افترایی به او می چسبد و به حدی او را محاکمه می کنند که توان مقاومت از دست داده و حاضر می شود اجبارا جلسات را شرکت کند به شرطی که از هجوم سوالات تشکیلات نجات یابد . با بی حوصلگی برخاستم و مشغول گرد گیری خانه شدم . قبل از انقلاب جلسات و مراسم خاص بهاییان در اماکنی به نام حضیره القدس برگذار می شد اما بعد از انقلاب همه آن اماکن بسته شد و دیگر مراسم را در خانه ها برگزار می کردند و آن شب پذیرایی از مهمانان ضیافت نوبت ما بود . البته فقط در منزل ما نبود بلکه افراد تقسیم شده و در چند منزل میهمانی نوزده روزه را برگزار می کردند ، حدود بیست و پنج نفر به خانه ما آمدند ، اعضای ضیافت ما اعم از پیر و جوان بود یعنی هفت الی هشت خانواده کم جمعیت بودند ، روی مبل ها و صندلی های اتاق پذیرایی که گوشه گوشه آن را مادرم با گلدان های بزرگ پر از گل های طبیعی تزیین کرده بود نشستند . در وسط دیوار عکس عبدالبها پسر بهاء دیده می شد که همگی ما در مواقع عبادت در مقابل این عکس و رو به قبله بهاییان که در اسرائیل است به نماز می ایستادیم و سجده می کردیم البته او را خدا نمی دانستیم ولی جدا از خدا هم نمی دانستیم چون بهاییت یک فرقه سیاسی است و در واقع از فرق دیگر هم تعلیماتی برگرفته مثل فرقه ای از اهل تصوف رنگ خدا را کمرنگ کرده و معتقدند بهاء و عبدالبها وسیله ارتباطی انسان با خدا هستند و دلیلی ندارد که افراد مستقیما با خدا ارتباط بگیرند و با این سیاست کم کم بهاء و عبدالبها جای خدا را برای بهائیان گرفتند و در واقع شرک مسلم این حزب را نشان می هد از این رو ما بهاء را به اندازه خدا و گاهی بیشتر می پرستیدیم و حکم او را حکم خدا می پنداشتیم بعد از مرگ عبدالبهاء اعضای تشکیلات جانشینی اصلی او بودند که متشکل از نه نفر اعضای محفل که در اسرائیل مستقر بوده و در راس همه قرار داشتند و بعد نه نفر در پایتخت هر کشور و سپس نه نفر در هر شهر که انتخاب شده خود بهاییان آن شهر و آن کشور بودند این افراد جانشین بهاء و در واقع جانشین خدا و مصون از خطا می پنداشتیم . حکم آنان حکم خدا بود و ما می بایست بی چون و چرا به دستوراتشان عمل می کردیم و این دستور بهاء بود که احکام مرا بدون لم و بم یعنی بدون چون و چرا باید بپذیرید . و بعد از مرگش اعضای تشکیلات اداره امر را بر عهده داشتند و افراد بهایی را اسیر چنگ خود نموده بودند . تا زمانی که کسی بهایی است آن قدر به او مسئولیت می دهند و آن قدر او را سرگرم می کنند که مجال اندیشه نمی یابد . در بین بهاییان هرکس که مسئولیت بیشتری داشته باشد اگر کثیف ترین افراد روی زمین هم باشد برای همه قابل احترام و ارزش است اما اگر کسی پاک ترین و بی آزار ترین فرد باشد اما در جلسات کمتر شرکت کند و یا مسئولیت هایی را که تشکیلات به او می سپارد نپذیرد وی ا به خاطر سیر کردن شکم خانواده اش به اجبار بیشتر به فکر امرار معاش باشد هیچ ارزش و احترامی نخواهد داشت . از این رو همه خصوصا جوانان و نوجوانان سعی می کنند بیانات بیشتری از بیانات باب و بهاء و عبدالبهاء و وشوقی افندی را که موسسان این فرقه هستند حفظ کنند و یا بیشتر در جلسات و کلاس ها شرکت کنند تا از اهمیت و ارزش بیشتری برخوردار باشند اما من برایم مهم نبود که جامعه درباره ام چگونه فکر می کند برای این که به چشم می دیدم کسانی که فقط به این دلیل مورد احترامند چقدر از نظر انسانی در سطح پایین هستند و من ترجیح می دادم انسان درست و کامل و آزادی باشم تا آنکه یک تشکیلاتی خوب و فعال .
مادرم می فهمید که کلاس ها و جلسات «امری» که یک اصطلاح در بین خود بهاییان بود ، مرا جذب نمی کند و می دانست که از این کلاس ها و مراسم گریزانم اما سعی می کرد مرا تشویق کند تا باعث سر بلندیش باشم . جلسه طبق معمول با یک مناجات از مناجات های عبدالبها شروع شد و صفحاتی چند از کتاب های این حضرات توسط افراد خوانده شد . دعای دسته جمعی را همگی باهم قرائت کردیم من در هنگامی که دعای دستع جمعی خوانده می شد به یاد حرف مادرم افتادم که گفت «نماز جماعت یعنی تظاهر به نماز » با خودم گفتم : پس دعا های دسته جمعی ما هم یعنی تظاهر به دعا ؟ بهاییان از روی ضدیتی که با اسلام دارند همه احکام و تعالیم اسلامی را به باد تمسخر می گیرند در صورتی که خود آنها هم ممکن است چنین تعلیماتی را داشته باشند وقتی مادرم نماز جماعت مسلمان ها را تظاهر تلقی کرد گویا فراموش کرده بود که دعاهای دسته جمعی بهاییت آن هم با صوت و صلای بلند بیشتر به تظاهر شبیه است خصوصا که هیچ معنویتی در آن نهفته نیست و هیچ آرامشی نمی بخشد . البته یکی از این دعا های دسته جمعی دعای حضرت امام صادق علیه السلام است که می فرمایند «اللهم یا سبوح یا قدوس ربنا و رب الملائکه و الروح » این دعا را باید نه بار به صوت و موسیقی خاصی همگی با هم می خواندیم این دعا و بیشتر دعاهای دسته جمعی ما که بر دل می نشست از ائمه اطهار بود اما بهاء و عبدالبها آنهارا به نام خود ثبت کرده بودند و ما این قضیه را نمی دانستیم . ما نه تنها وقت زیادی برای مطالعه کتاب های اسلامی نداشتیم بلکه آن قدر تبلیغات تشکیلات بر ضد کتب اسلامی و جماعت مسلمان زیاد بود که هیچ اشتیاقی هم به این کار نداشتیم . ما حتی از شدت بی اطلاعی از دنیای دیگران و عقاید دیگران که آنها را اغیار می خواندیم فکر می کردیم فقط در بهاییت است که افراد را از مسائل ضد اخلاقی نهی کرده و به اعمال نیک امر می کنند . مثل همیشه صندوق روی میز وسط اتاق گذاشتند که پول جمع کنند . این قسمت یکی از مهمترین قسمت های ضیافت نوزده روزه است . این پول ها را در سراسر دنیا خصوصا ایرانی ها جمع می کنند و به اسرائیل می فرستند تا صرف مسائل تشکیلاتی شود همیشه از اسرائیل یعنی بیت العدل که مرکز امور اداری و تشکیلاتی بود پیام می امد که بهاییان ایران بیشتر از همه کشور ها پول می دهند و از آنها تشکر می کردند و وعده بهشت و تقرب به بها را می دادند .
وقتی هر کس به اندازه وسع خویش داخل صندوق اسکناس انداخت و پول ها جمع شد و به دست صندوق دار یا امانت دار ضیافت داده شد فهمیدم که توجه ناظم جلسه که دختر خانم نسبتا جوان بیست و نه ساله ای بود و تمام زندگی اش را وقف فعالیت های تشکیلاتی کرده بود به من جلب شده ست . به بهانه خوش صدایی بیشتر اوقات در جلسات مناجات شروع یا خاتمه بر عهده من بود و یا این که در قسمت پذیرایی از مهمان ها باید ترانه ، سرود و یا آوازی سر می دادم و از این قضیه هم ناراحت بودم چرا که حتی اگر دوست نداشتم چیزی بخوانم در بین جمع به حدی اصرار می کردند که کاملا چوب اجبار را بر سرم حس می کردم و راهی به جز اطاعتم نبود . کاملا درست فکر کرده بودم . زهرا خانم نگاهی به من کرد و گفت :
- حالا رها خانم با لحن خوش و صوت زیبای خود مناجات خاتمه را می خوانند ، از این که مثل بچه ها به تشویق من می پرداختند خیلی عصبی می شدم تعریف های تملق آمیز آنها هیچ گاه مرا خوشحال نمی کرد به هر صورت راهی نداشتم یکی از مناجات های کوچک را که حفظ بودم با صوت تلاوت کردم و خوشبختانه جلسه به اتمام رسید . آخر جلسه همه خوابشان می گرفت و خمیازه می کشیدند به محض این که مناجات خاتمه خوانده می شد همه بر می خواستند و خداحافظی می کردند و می رفتند .
پایان فصل

-----------------------------
فصل بعدی یاد پرویز
sad444 آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۸ آذر ۱۳۹۰, ۰۸:۳۷ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
sad444 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض


یاد پرویز
بعد از رفتن مهمان ها و بعد از جمع آوری و شستشوی پیش دستی های میوه و استکان های چایی به اتاقم رفتم ، لحظه ای از یاد پرویز غافل نمی شدم . این اولین باری نبود که از کسی نامه می گرفتم در راه مدرسه پسری که هوشنگ نام داشت مرتب مزاحم می شد و روی نیمکت ایستگاه اتوبوس نامه می گذاشت و من به خاطر این که کسی آن را بر ندارد مجبور می شدم نامه را بردارم اما هیچ وقت با او صحبت نکردم و اجازه ندادم که حتی یک بار به خود اجازه دهد و با من رو به رو شده و راحت حرفهایش را بزند از دوست شدن و نامه پراکنی و اسیر هوس شدن متنفر بودم . در حالی که در مدرسه در بین هم کلاسی ها و دوستانم داشتن دوست های پنهانی باب شده بود و من واقعا از این کار بیزار بودم عقیده ام بر این بود تا هنگامی که وقت ازدواجم نشد ، دلیلی ندارد به کسی قول بدهم خصوصا که به طور کلی به ازدواج فکر نمی کردم و چنین قصدی نداشتم و این کارها را به طور قطع نوعی اتلاف وقت و زیر پا نهادن ارزشهای انسانی می دانستم . تا نیمه های شب به پرویز فکر کردم و از این که باعث شده بودم محل زندگی اش و مسیر زندگی اش را به خاطر من تغییر دهد احساس گناه می کردم . شاید مثصر من بودم شاید اگر آن همه با او با صمیمیت رفتار نمی کردم این اتفاق نمی افتاد و این چه حسی بود که آرام و قرار از من گرفته بود چرا عشق او را باور کردم ؟ چرا حرفهایش به دلم نشست ؟ چرا به جای عصبانیت و کوچک فرض کردن او تا این حد افکارم بر او متمرکز شده بود ؟
صبح که شد آماده شدم تا برای خرید لوازم التحریر سال تحصیلی به بازار بروم اما قصدم این بود که سری به خانه پرویز بزنم و از او خبری بگیرم ، با یکی از دوستانم که با هم خیلی صمیمی بودیم قرار گذاشتیم . اسم او نسیم بود و هم کیش و هم مسلک بودیم و چند سال بود با هم در یک کلاس درس می خواندیم . قبل از رفتن سر قرار ، زنگ خانه پرویز را که سر راهم بود زدم . مادر پرویز در را باز کرد مرا دید و مثل همیشه با مهربانی احوالپرسی کرد . خیلی تعارف کرد که به خانه بروم اما قبول نکردم از طلیعه خانم مادر پرویز پرسیدم :
- پرویز رفت ؟
گفت :
- آره رفت .
گفتم :
- جایش خالی نباشه .
گفت :
- خیلی ممنون عزیز دلم تو را به خدا بیا داخل بنشین .
گفتم :
- نه باید بروم . حالا کی برمی گرده ؟
گفت :
- حالا ها برنمی گرده مگر به شما ها نگفت :
گفتم :
- چرا گفت که قرار است به تهران برود .
مادر پرویز سری تکان داد با تعجب گفت :
- کجا ؟ تهران ؟
گفتم :
- آره پیش عمویش مگر نه ؟
گفت :
- چی بگم والا .
گفتم :
- مگر نرفته تهران ؟
طلیعه خانم آهی کشید و گفت :
- ای کاش رفته بود تهران .
گفتم :
- پس کجا رفته ؟شما را به خدا بگویید .
گفت :
- من فکر کردم به شما گفته چون به خیلی ها گفته ، شما که غریبه نبودید .
گفتم :
- نه چیزی به ما نگفته مگر کجا رفته ؟
گفت :
- بیا تو تا بگم .
گفتم :
- آخر قرار دارم باید بروم باید برای مدرسه لوازم التحریر بخرم همین جا بگویید .
کمی روسری اش را سفت کرد و گفت :
- خدا بگم چکارش کند پسر برادرم از کوه برگشته بود این را هم تشویق کرد که برود کوه .
گفتم :
- کوه ؟ یعنی به ضد انقلاب ها ملحق شده ؟
گفت :
- آره بد بختی ، ما هم دلمان به این یک پسر خوش بود که او هم همه چیز را ول کرد و رفت .
تقریبا با صدای بلند گفتم :
- خدای من چرا اجازه دادید ؟
گفت :
- اجازه بچه های امروزی که دست پدر و مادر نیست او هم دیگر بچه نیست که به حرف ما گوش کند حالا نزدیک بیست سالش است .
گفتم :
- خیلی اشتباه کرده رفته خدای ناکرده اگر برایش اتفاقی بیفتد چه ؟
گفت :
- سپردمش دست حضرت غوث گیلانی .
گفتم :
- انشاءالله که چیزی نمی شود حالا به او دسترسی دارید ؟.
گفت :
- ما که نمی دانیم کجا هستند فقط می دانیم توی کوه های اطراف مریوانند .
گفتم :
- نگفت کی برمی گردد یا کی برایتان نامه می فرستد ؟
گفت :
- نه اصلا چیزی نگفت .
گفتم :
- از برادرتان می توانید آدرس بگیرید ؟
گفت :
- داداشم می داند جایشان کجاست یک بار رفته به محمود سر زده .
گفتم :
- پس از او بخواهید برایتان از پرویز خبر بیاورد یا برود با او صحبت کند شاید بتواند او را برگرداند .
گفت :
- حتما ما را بی خبر نمی گذارد . آنها چون خودشان در مریوان زندگی می کنند به هم نزدیک هستند .
گنگ و مبهوت از طلیعه خانم خداحافظی کرده و رفتم . افکارم پریشان شد . احساس مسئولیتی که می کردم صد چندان شد اگر خدایی ناکرده بلایی سر او می آمد و در درگیری ها کشته می شد و یا دستگیر می شد چه ؟ به چه قیمت تا این حد سرنوشت خود را به خطر انداخت ؟ چرا به چنین کار احمقانه ای دست زد ؟ این کار یعنی خودکشی ، این کار یعنی به پوچی رسیدن ، یعنی به پیشواز مرگ رفتن ، خدایا چه باید می کردم ؟ نمی توانستم دست روی دست بگذارم برای سن و سال من تحمل چنین خبری خیلی سنگین بود و کنار آمدن با آن خیلی سنگین تر چون سبب این خبر ناگوار من بودم . حس می کردم قدرت قدم برداشتن ندارم . ترسیده بودم ، می دانستم پرویز آن قدر معتقد و مبارز نیست که خود را به ضد انقلاب ها معرفی کند و در راه اهدافشان بجنگد او فقط از این وضعیت و از این محیط و شرایطی که من در آن بودم فرار کرده به یاد روز های تابستان افتادم هر غروب به پشت بام می رفتم و قدم می زدم ، آواز می خواندم ، کتاب می خواندم و تا هنگامی که هوا کاملا تاریک می شد آنجا بودم . درست رو به روی پنجره خانه آنها موهای بلندم که همیشه بر روی شانه ها پریشان بود با وزش باد جا به جا می شد و با نمایش لباس هایی که هرکدام زیباتر از دیگری بود توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کردم من او را گرفتار خود کرده بودم بدون این که چنین قصدی داشته باشم . این اعمال در بین ما بهاییان عادی بود و حتی به همین دلایل یعنی کشف حجاب در نزد نامحرمان و آواز خواندن زنان و غیره خود را برتر از سایر جوامع می دانستیم و به تبلیغ این عقاید و این اعمال می پرداختیم . فکر می کردم اگر کشته شود من مسئول جان او هستم . اما هیچ کاری از دستم ساخته نبود دیگر به او هیچ گونه دسترسی نداشتم هر راهی که به نظر می رسید مسئله دیگری به خاطر می آمد و راه حل را به بن بست می کشید .
نسیم را دیدم که سر ایستگاه منتظر من بود . از تاکسی پیاده شدم و به سمتش رفتم حال و حوصله همیشگی را نداشتم . نسیم گفت :
- چیه تو فکری ؟
همه چیز را جسته و گریخته برایش تعریف کردم خیلی با بی خیالی می گفت :
- خوب به تو چه ؟ یارو دوست داره کشته شود ادای عاشقان سینه سوخته را در آورده به تو چه ربطی داره ؟
گفتم :
- نسیم تو او را نمی شناسی از بچگی با او بزرگ شدم پسر توداری است خیلی کم حرف می زند ولی اصلا بی جهت حرف نمی زند . تا بحال نتوانسته ام از او ایراد بگیرم افکار بلندی دارد نمی دانم چرا این کار را کرد ؟
نسیم گفت :
- حالا می خواهی چکار کنی ؟
گفتم :
- اصلا نمی دانم ولی هر طور شده پیدایش می کنم که برش گردانم .
نسیم گفت :
- اِ ...جدی ؟ یعنی می خواهی به او جواب مثبت بدهی ؟
گفتم :
- نه بابا می خواهم به او بگویم برگردد .
گفت :
- برگردد که چی ؟ مگر چیزی تغییر کرده ؟ تو که نمی توانی با او ازدواج کنی .
گفتم :
- دارم دیوانه می شوم نسیم تو بگو چکار کنم ؟
نسیم گفت :
- ولش کن بی خیال ، اگر به او بگویی برگرد یعنی دوستت دارم اگر هم بگویی برگرد باز هم مثل سابق با هم باشیم ولی مثل شمع بسوز و بساز خوب همان جا بسوزد و بسازد بهتر است .
با عصبانیت گفتم :
- اِ ... نسیم لوس نشو ، جدی حرف بزن ، بگو چکار کنم ؟ چطوری او را برگردانم ؟ بیچاره مادرش .
نسیم خندید و گفت :
- بگو توی گلوی خودم گیر کرده حالا که رفته عزیز شده اگر اینجا بود منتظر شاه پریان می شدی حالا که رفته گرفتارش شدی .
گفتم :
- نه به خدا ... فقط ای کاش اینطوری نمی شد . اصلا باورم نمی شود اگر خدای نکرده بمیرد چه ؟
نسیم گفت :
- هیچی یک مجنون به مجنون های تاریخ اضافه می شود .
گفتم :
- لعنتی دارم باهات جدی حرف می زنم .
نسیم با صدای بلند خندید و گفت :
- خوب پیغام بده برگرد من هم دوستت دارم ولی به تو قول ازدواج نمی دهم .
گفتم :
- چطور پیغام بدهم ؟
گفت :
- یکی از دوستان داداشم رفته کوه و برگشته .
پرسیدم :
- یعنی توبه کرده ؟
گفت :
- آره امان نامه گرفت و برگشت برو سراغ او ازش بپرس چطور باید به او پیغام بدهی . .
گفتم :
- احمقانه است بابا . خوب می گوید باید از طریق کسی که می داند کجاست پیغام بدهی .
گفت :
- خوب حالا شاید یک راه حل بهتری داشت .
گفتم :
- راست می گویی از دست روی دست گذاشتن بهتر است .
خرید کردن ما و صحبت های بین راه ما حدودا دو ساعت طول کشید . وقتی به خانه رسیدم مامان حاضری های سفره را آماده کرده بود . پدر در کنار شوفاژ مثل همیشه رادیوی قرمز رنگش را روی سینه گذاشته و به پشتی مخصوصش تکیه داده بود . مامان از آشپزخانه صدا کرد :
- اومدی عزیزم ؟
اول به بابا سلام دادم و بعد به آشپزخانه رفتم خیلی گرسنه بودم و هیچ غذایی بهتر از غذاهای مادرم نبود . اشتها آور و خوشمزه غالبا سالاد پر از سس هم که با ماست و روغن زیتون و فلفل درست می کرد در کنار غذا بود . گفتم :
- خسته نباشی مامان جون .
گفت :
- تو خسته نباشی ، خرید کردی ؟
گفتم :
- آره خریدم .
گفت :
- سفره را پهن کن به خاطر تو ما هم نهار نخوردیم .
گفتم :
- البته به جز کباب بابا .
خندید و گفت :
- تا چشم حسود کور . بابا طفلی از صبح زود قبل از طلوع بیدار شده تا الان سر پاست می خواهی آن یک ذره کباب را هم نخورد و خدای ناکرده از پا بیفتد ؟
گفتم :
- غلط بکنم . الهی صد و پنجاه ساله شود . فدایش بشوم الهی ، شوخی کردم .
بابا صدای ما را شنید و گفت :
- چی شده ، چی می گویید شما ؟
قیافه پدرم با آن عینک دوربین که چشمانش را بزرگتر نشان می داد و با پوست سبزه آفتاب سوخته و لب و دهانی متناسب با ترکیب صورت خیلی جذاب بود ، شروع کرد به شوخی کردن شنیده بودم در سنین جوانی مجلس گرم کن همه اهل محل و گل سر سبد همه دوست و آشنا بوده ولی حالا که تقریبا پیر شده بود به مرز هفتاد می رسید کمتر شوخی می کرد
sad444 آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۹ آذر ۱۳۹۰, ۰۷:۴۳ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
sad444 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

با صدای یک پیر زن غرغرو گفت :
- زودتر غذا را بیاور .
خندیدم و سفره را انداختم و حاضری ها و برنج و خورش قورمه سبزی را توی سفره چیدم ، با آن همه اشتیاق وقتی سر سفره نشستم به یاد پرویز همه اشتهایم بسته شد و دیگر فقط غذایم را با قاشق بهم زدم و چیزی نمی خوردم . مامان گفت :
- این همه چشمت دوید چرا درست نمی خوری ؟
گفتم :
- مامان می دانی چی شده ؟ پرویز رفته کوه .
پدرم سری تکان داد و گفت :
- ای داد بی داد .
مادرم گفت :
- وای بد بخت جگرسوخته مادرش چرا این دیوانگی را کرده ؟
گفتم :
- نمی دانم ولی از پرویز بعید بود نه ؟
مامان گفت :
- طفلکی ها تحت تاثیر ضد انقلاب ها هستند گول می خورن .
پدرم گفت :
- اگر می دانستند عمر این رژیم چقدر خودشان را به کشتن نمی دادند .
گفتم :
- بابا خیلی مطمئنی ، واقعا از پیشگویی های حضرت بهاءا... است ؟
بابا گفت :
- آره دخترم ، رد خور نداره ، دیگه آخرای عمرشان است .
گفتم :
- مگر چی شده ؟.
گفت :
- بعضی از شهر ها شلوغ کردند .
نهار را که خوردیم مامان گفت :
- الان بچه ها می آیند زود جمع کن و ظرفها را بشور .
منظور از بچه ها خواهر و برادر ها بود که هفته ای یکی دو مرتبه برای سر زدن به خانه ما می آمدند البته نه همه آنها چون دو تا از خواهرها ازدواج کرده و از سنندج رفته بودند . یکی از برادرهای بزرگم هم قضیه اش مفصل است برای تبلیغ به آفریقا سفر کرده بود . یکی از برادر ها هم به آلمان رفته بود بهمن هم که سرباز بود و مرخصی نداشت . اول خواهر بزرگم با همسر و سه فرزندش آمدند . بعد سه برادر و زن برادر هایم که آنها هر کدام سه فرزند داشتند رسیدند . خانه خیلی شلوغ شد بچه ها داخل اتاق پذیرایی بازی می کردند و بزرگترها با صدای بلند حرف می زدند و می خندیدند و من چه حال و هوایی داشتم فکر می کردم اتفاق بزرگی در زندگی ام رخ داده اما در مقابل اتفاقاتی که بعد ها رخ داد ومسائلی که در زندگی ام پیش آمد این مسئله کوچک و ناپیز بود . ای کاش همه مسائل زندگیم به همین سادگی بود . به همین کوچکی اما نمی دانم خدا چه قدرتی در من دیده بود که تا آن حد مسائل زندگی ما پیچیده و بغرنج کرده بود با این حال با تمام مشکلات و سختی هایی که در زندگی داشتم لحظه به لحظه اش را دوست داشتم و هیچ وقت آرزو نمی کردم که ای کاش به وجود نیامده بودم یا این که آرزوی مرگ کنم . زندگی را با تمام این پستی و بلندی ها دوست داشتم برای رسیدن به خواسته ها و برای رسیدن به ایده آل ها و برای رسیدن به کمال حقیقی و ارتقا روح انسانی با تمام کمبود ها و دشواری ها می جنگیدم . تنها چیزی که مرا در زندگی می آزرد ندانستن بود و نتوانستن که برای رفع هر دو تمام تلاش خود را می کردم هنوز اول راه بوددم و تازه از ایام نوجوانی خارج شده بودم و به همه چیز با شور و شوق خاصی برخورد می کردم و همه چیز برایم جذاب و زیبا بود و زیبا جلوه می کرد و برای هر لحظه از زندگی معنی ومفهوم زیبایی می ساختم با هیجانات روحی خویش به همه لحظاتم بها می دادم و برایش ارزش قائل بودم . همه اعضا خانواده من مسئولیت هایی در تشکیلات داشتند . برادر دومم به همراه همسرش فعالیت های زیادی داشتند که هر کدام عضو چند هیئت و چند لجنه بودند از این رو بیشتر از بقیه مورد قبول بودند طوری که در خانه ما حرف اول را برادرم می زد و هیچ کس به خودش حق نمی داد که غیر از خواسته و رای او عمل کند و در هر موردی هم اول با او مشورت می شد و در نهایت تصمیم و رای او جامه عمل می پوشید . البته ناگفته نماند خصوصیات اخلاقی او طوری بود که مردم خارج از جامعه بهاییت هم روی او حساب می کردند و او را قبول داشتند اما در خانه این مسئله شدت داشت چرا که او و همسرش از همه تشکیلاتی تر بودند و به اصطلاح از همه با ایمان تر محسوب می شدند این برادرم نامش سلیم بود و همسرش سودابه نام داشت .
بعد از دقایقی که درباره کار و مسائل روزمره صحبت شد سلیم رو به من کرد و گفت :
- آقای پارسا پیغام داده بود که با تو حرف بزنم .
گفتم :
- راجع به چه ؟
گفت :
- راجع به تسجیل شدنت .
باز هم تکرار قضیه ای که حدود دو سال مرا در تنگنا و فشار روحی قرار داده بود . گفتم :
- باز هم شروع شد ؟
گفت :
- یعنی چه ؟ تو باید تکلیفت را روشن کنی . اینطور که نمی شود بالاخره باید تسجیل بشوی یا نه ؟
گفتم :
- دیر نمی شود تسجیل می شوم .
گفت :
- خوب هرچه زود تر بهتر .
گفتم :
- فعلا قصد دارم بیشتر مطالعه کنم .
سودابه گفت :
- مگر شما شک داری ؟
گفتم :
- نه ، اصلا ، فقط باید با اطلاعات کامل تسجیل شوم .
هر دو گفتند این بهانه خوبی نیست . تو اگر می خواهی اطلاعات بیشتری داشته باشی بعد از تسجیل شدنت هم می توانی .مامان گفت :
- اصلا خجالت نمی کشی ؟ببین در بین هم سن و سال های خودت کسی هست که تسجیل نشده باشد ؟.
گفتم :
- به من چه مربوط است من اختیار خودم را دارم .
مادرم گفت :
- خجالت بکش دهن به دهن نذار .
فرهاد دامادمان گفت :
- رها در حال پرواز است . توی این دنیا که نیست با هیچ کس هم کار ندارد .
او عادت داشت همیشه با کنایه حرف هایش را بزند خصوصا که با من خیلی اختلاف نظر داشت . گفتم :
- من نمی فهممم تسجیل شدن من به دیگران چه ربطی دارد ؟ یا می شوم یا نمی شوم .
برادر بزرگم گفت :
- ها ... پس بگو فکر هایی توی سر داری ؟
گفتم :
- چه فکری ؟
زن برادر بزرگم از ترس این که برادرم چیزی بگویم که من ناراحت شوم و اختلافی پیش آید گفت :
- هیچی بابا شوخی می کند .
تحمل آن همه حمله همه جانبه برایم سنگین بود گفتم :
- به آقای پارسا بگو اگر حرفی دارد با خود من بزند .
و برخاستم و به اتاقم رفتم . مامان فوری صدایم کرد :
- کجا رها ؟ بیا پذیرایی کن .
با صدای تقریبا بلندی گفتم :
- خوابم میاد مامان ، بگو بچه ها پذیرایی کنن .
تکیه کلام مامان (دیوانه ) بود شنیدم که این کلمه را به زبان آورد ولی دیگر نخواستم چیزی بشنوم . اصلا حالش را نداشتم . اما بعد از دقایقی متوجه شدم درباره یک پیک نیک دسته جمعی حرف می زنند . زود برخاستم و به داخل حال رفتم . سودابه گفت :
- هیئت جوانان یک برنامه تفریحی برای جوانان گذاشته . اینجا که دیگر می روی ؟
گفتم :
- آره ، حتما ، کجا ؟ و کی ؟
گفت :
- قرار شده همه جوان ها دو هفته بعد روز جمعه از کلاس درس اخلاق که آمدند به کوه بروند .
گفتم :
- درس اخلاق که نزدیک ظهر تمام می شود . صبح زود برای کوه رفتن مناسب تر است .
سودابه گفت :
- به هر حال این طوری تصویب شده نهار و عصرانه و هله هوله باید با خودت ببری .
گفتم :
- زحمت کشیده هیئت جوانان .
با این حال اشتیاق خوبی داشتم و خوشحال شدم . می دانستم خوش می گذرد اما دو هفته بعد که رفتیم چون نسبت به گذشته آگاه تر شده و متوجه خیلی از مسائل بودم عذاب می کشیدم و لحظات خیلی برایم قابل تحمل نبود .

پایان فصل

---------------------------------------
فصل بعدی معجزه
sad444 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۱ آذر ۱۳۹۰, ۰۸:۴۷ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
sad444 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض


معجزه
در پیک نیک که یک تفریح گاه در چند کیلومتری شهر بود و همه بهاییان آمده بودند خطر بزرگی از سرم گذشت . زن و مرد همه با هم در رودخانه ای که خیلی عمیق نبود شنا می کردند . این رودخانه در کنار یک کوه بلند و کاملا عمودی با شیبی بسیار تند قرار داشت . من با نسیم و یک دختر و دو پسر دیگر تصیمم گرفتیم رکورد بشکنیم و من از همه بی کله تر و پر شهامت تر بودم به قسمتی رفتم که دیگر نمی شد نام آن را شیب گذاشت کاملا عمودی بود . برای یک لحظه به حدی ترسیدم که مرگ را جلوی چشمم دیدم . به نقطه ای رسیدم که نه راه پس داشتم نه راه پیش اگر کوچکترین حرکتی می کردم ممکن بود به طرز وحشتناکی سقوط کنم فقط به التماس خدا افتادم و آن قدر دعا کردم که خطر از سرم گذشت و به طور معجزه آسائی نجات پیدا کردم . یک بار هم در همان محل از روی یک صخره بزرگی شیرجه رفتم و خود را به عمیق ترین قسمت رودخانه انداختم اما با این حال سرم محکم به کف رودخانه خورد و صدای این برخورد داخل آب به حدی شدید بود که فکر کردم حتما سرم از هم شکافته اما وقتی شناکنان به قسمت کم عمق رسیدم متوجه شدم فقط کمی ورم کرده ، البته من با لباس های پوشیده شنا می کردم چون علاوه بر این که خودم نسبت به خودم خیلی حساس و متعصب بودم برادرانم هم متعصب بودند و این اخلاقشان کاملا با حکم عدم تعصب در بهاییت مغایرت داشت و مثل این که سیادتشان آنها را به این شکل با غیرت و با تعصب کرده بود . در بهاییت هرگونه تعصبی ممنوع است و این ریشه در سیاست استعمار دارد که با ترویج این اعتقاد تعصب ملی ، تعصب دینی ، تعصب وطنی و هر عرق و علاقه و غیرتی را از آنان می گیرد تا به راحتی بتواند بهره کشی کند . خانواده من برخلاف این اعتقاد متعصب و با غیرت بودند اما خیلی از خانم ها بودند که لباس های نازکی می پوشیدند و منظره ای بسیار کریه و زشتی را به وجود می آوردند و روسای تشکیلات چیزی به آنها نمی گفتند و آزادی مطلق داده بودند . دیگر کسی حق اعتراض نداشت در ضمن در بین بهاییان اعتراض کردن به کلی ممنوع است . حتی اعتراض پدر و مادر به فرزندان . یعنی لغو حکم امر به معروف و نهی از منکر در اسلام .
فرهاد گفت :
- این قزاوغلان از کوه سالم برنمی گردد ها ! یک دفعه دیدی عمودی رفت افقی برگشت .
منظور از این کلمه ترکی یعنی (دختر پسر) این اصطلاح را برای دخترانی به کار می برند که حرکات دخترانه ندارند و شیطنت های پسرانه از آنها سر می زند ، خیلی از حرفش رنجیدم اما به روی خودم نیاوردم . برای لحظاتی یادم رفته بود که سخت نگران پرویزم . به حدی عاشق طبیعت بودم و به حدی پدیده های بکر طبیعی برایم جذاب بود که هیچ چیز نمی توانست این عشق و اشتیاق را در من بکاهد .

پایان فصل

-------------------------------
فصل بعدی من و تضادها
sad444 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۱ آذر ۱۳۹۰, ۰۸:۵۵ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
sad444 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض


من و تضاد ها
آن شب گذشت . روز بعد کلاس مفاوضات داشتيم . اين کتاب يکي از تاليفات عبدالبها بود که با اين که با يک بار خواندن مي شود مطالبش را به طور کامل فهميد اما تشکيلات چنين کلاسي را هم ترتيب داده بود .
آقا کمال برادر زهراخانم ، جوان کم سن و سال مربي اين کلاس بود وقتي رسيدم کلاس شروع شده بود نسيم و نوا و نويد و ندا و حميد و شميم و آرمان و سپيده هم کساني بودند که در اين کلاس حضور داشتند ، آقا کمال به من خوش آمد گفت و به ادامه تدريس خود پرداخت صحبت از دشمنان عبدالبها بود او گفت هميشه در پاي نور تاريکي هست و نور دورتر از محيط خود را روشن مي کند . در پاي اين خورشيد پر نور هم کساني بودند که با حضرت دشمني داشتند و به حضرت حسادت مي کردند و دلشان مي خواست به جاي آن حضرت باشند و آن همه طرفدار و آن همه عاشق و دل باخته داشته باشند . اينها چون لياقت اين امر مقدس را نداشتند از امر مقدس خارج شده و طرد روحاني شدند . اينها نفرين شدگان درگاه الهي هستند مثل برادر حضرت بهاءالله و فرزندان او و برادر حضرت عبدالبها که پسر حضرت بها بود مثل آواره که همچنان از اسمش پيداست آواره شد و مثل فضل اله مهتدي که به خاطر مخالفتشان با امر مبارک به بلا هاي آسماني دچار شدند و به شدت تنبيه شدند . من فورا فهميدم منظورش دو نفر نزديکان عبدالبها است که از بزرگترين مبلغان بهاييت بودند . يکي از آنها کاتب وحي بود که هرچه عبدالبها مي گفت و ادعا مي کرد به او وحي مي شود بايد مي نوشت و سايه به سايه با عبدالبها و نوه اش شوقي افندي که به "ولي امرالله" ملقب بود زندگي مي کرد و نامش فضل اله مهتدي ملقب به صبحي بود که الواح بسيار زيادي از سوي عبدالبها در مدح او و تاييد او صادر شده بود اما او يکباره از بهاييت کناره گيري کرده و در مخالفت اين فرقه کتاب هايي مي نويسد و به افشاي مسائلي که در درون خانواده و عائله بهاء و عبدالبها رخ داده مي پردازد و به همين دليل او را طرد روحاني مي کنند و ديگري هم آقاي عبدالحسين آيتي ملقب به آواره بود که به حدي براي تبليغ بهاييت به کشورهاي مختلف اعزام مي شد لقب آواره را عبدالبها به او داده بود و در لوحي در سطر اول اين نام گذاري گفته بود : «تو آواره اي من آواره » اين شخص هم يکي از نزديکان بهاء و عبدالبها بود که الواح زيادي براي او صادر کرده بودند و خود عبدالبها به حدي به او ارزش و اهميت داده بود که بهاييان او را به اندازه خود عبدالبها قبول داشتند . اما آواره وقتي پي به بطالت بهاييت برده بود تبري کرده و چند جلد کتاب بسيار تند و افشاگرانه عليه اين فرقه نوشته بود . به بهاييان دستور قطعي رسيد که به هيچ وجه کتاب هاي اين دو نفر و هر کسي که نسبت به بهاييت اعتراض کرده است نبايد خوانده شود و من يکي از آن افرادي بودم که زير بار چنين دستوري نمي رفتم و هميشه دلم مي خواست که يک روز کتاب هاي اين دو نفر به دستم برسد و با اشتياق به مطالعه آنها بپردازم . دلم مي خواست حرف دلشان را بدانم و به تبليغات بهاييان اکتفا نمي کردم . آقا کمال هم مثل ساير مربيان و ساير تشکيلاتي ها از اين دو شخص بد گويي مي کرد و عبد البها را مظلوم دو عالم معرفي مي نمود. از آقا کمال پرسيدم :
- ببخشيد من شنيدم اين دشمنان عليه دين ما کتاب هايي نوشتند ولي ما حق مطالعه آنها را نداريم مي شود توضيح دهيد چرا ؟
آقا کمال گفت :
- براي اين که همه حرف هايي که آنها زدند کاملا دروغ است .
گفتم :
- خوب دروغ باشد .
گفت :
- چه دليلي دارد ما دروغ هاي آنها را بخوانيم ؟ خصوصا که توهين به جمال مبارک حضرت عبدالبها کرده اند که ما نمي توانيم تحمل کنيم .
گفتم :
- اين افراد براي کناره جويي خود از دين حتما دلايلي دارند که در کتاب هايشان به آن اشاره کرده اند . من دوست دارم اين دلائل را بشنوم .
آقا کمال گفت :
- اين ها دليل ندارند ، فقط خود را تبرئه کرده اند بهتر است به جاي خواندن اراجيف آنها از کتب گران بهاي خودمان بخوانيم و وقتمان را تلف نکنيم .
گفتم :
- اما ما طبق حکم تحري حقيقت بايد بتوانيم هر کتابي را مطالعه کنيم .
و آقا کمال جواب درستي به اين سوال نداد ديگر اصرار نکردم . واقعا دليل قانع کننده اي نداشت . نويد گفت :
- يک سري کتاب ها هم از نوسيندگان ديگر غير از بهاييان مسلمان شده در رد ديانت ما به چاپ رسيده آنها را هم نبايد بخوانيم ؟
آقا کمال گفت :
- نه ، اصلا اجازه نداريم براي اين که اين ها فقط توهين کرده اند و دليلي براي رد ديانت مقدس نياورده اند در ضمن اگر کتاب هاي آنها را خريداري کنيم چاپ اين کتاب ها بيشتر مي شود .
ندا پرسيد :
- اگر از کتابخانه هاي عمومي بياوريم و بخوانيم و خريداري نکنيم چه ؟ چنين اجازه اي داريم ؟
آقا کمال گفت :
- نه بچه ها در اين کتاب ها توهين هاي مزخرفي به ما کرده اند مثلا گفته اند بهاييان با محارم خود ازدواج مي کنند (يعني با پدر و برادر خود ) و يا گفته اند که بهاييان نجس هستند و يا مثلا گفته اند چون حضرت محمد (ص) آخرين پيغمبر است پيامبر بهاييان دروغگو است . دليلي ندارد اين چيز ها را بخوانيم . بزرگان ما حتما اين ها را خوانده اند و صلاح نديدند که ما آنها را مطالعه کنيم اگر لازم نبود منع نمي کردند .
سپيده گفت :
- پارسال يکي از بچه هاي کلاس ما به من گفت آخرين پيامبر خدا رسول اکرم است ، همين يک دليل براي بطلان راه شما کافي است من هم از روي کتاب هاي درس اخلاق جوابش را دادم به او گفتم معني خاتم الانبيا آخرين پيامبر نيست بلکه معناي آن نگين انگشتر است . يعني پيامبر در بين پيامبران مثل نگيني است که خيلي با ارزش است و به او گفتم امکان ندارد يک دين براي تمام زمان ها بيايد و ديگر خدا ديني نفرستد .
آرمان که پسر جوان مو فرفري و چاقي بود و حدودا بيست و دو ساله گفت :
- اين دليل را من هم براي چند تا از دوستانم آورده ام کلي به من خنديدند ، مي گفتند اين حرف تو مثل اين است که بگويي اسم رسول اکرم (ص) اصلا محمد نبوده چون در هزاران روايت و هزاران حديث از ائمه اطهار و ساير بزرگان اسلام چه سني و چه شيعه به آخرين پيامر بودن حضرت محمد (ص) اشاره شده ، دليلي بياوريد که لااقل به راحتي نشود آن را رد کرد .
آقا کمال عينکي بود کمي عينکش را عقب کشيد و سعي کرد کسي متوجه به هم ريختگي روح و روانيش نشود و گفت :
- ما براي حقانيت دين خودمان فقط کافي است جمال مبارک را بشناسيم و از عشق او سرمست بشويم . آفتاب آمد دليل آفتاب چه دليلي بهتر از اين ؟

پایان فصل

--------------------------------
فصل بعدی پرسش هاي بي پاسخ
sad444 آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
تایپ, رئوفی, سایه, شوم, مهناز

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
سایه های عشق | اعظم فرخزاد | تایپ arnavaz تایپ کتاب 69 ۱ خرداد ۱۳۹۱ ۱۱:۴۶ قبل از ظهر
در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان | تایپ بی بی گل کتابهای کامل شده ایرانی 69 ۸ آذر ۱۳۹۰ ۱۱:۱۳ بعد از ظهر
رقص مست عشق | رکسانا رئوفی | تایپ عیدی کتابهای کامل شده ایرانی 32 ۱۸ خرداد ۱۳۹۰ ۰۷:۵۴ قبل از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان