| |||
| | #31 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸
نوشته ها: 251
(View Stats)
تشکرها: 119
تشکر شده 5,129 بار در 263 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز گفتم : - بفرمایید . گفت : - نت به نت این قطعات را نیمه شب ها وقتی خلق می کردم به یاد تو بودم و از تو الهام می گرفتم از همان روزهای اول تفاوت تو را نسبت به سایر دختران کاملا حس کردم و کم کم به تو دل بستم ماه هاست که شب و روز به تو فکر می کنم به روح بلند و بزرگت ، به تو که کاملی و هرکه را که با تو باشد کامل می کنی . تو سرشاری ، سرشار از تمام خوبی ها ، تمام ارزش ها ، تمام هنر ها . حرفش را قطع کردم و گفتم : - شما شاعر خوبی هستید . گفت : - خواهش می کنم رها این ها همه حرف های دل من است آنها را با شعر مقایسه نکن حقیقت محض است . اگر در این اجرا موفقیتی کسب کنم برنده تویی چون روح این قطعات برای توست برای تو که گل این محیط با صفا و الهام بخشی . داداش امیر مدت کوتاهی بود که به تهران نقل مکان کرده بود او چون خودش نوازنده نی بود و از صدای خیلی خوبی هم بهره مند بود به موسیقی علاقه زیادی داشت با او صحبت کردم و قرار شد در روز اجرای برنامه من هم به تهران بروم و همه با هم به تالار رفته و شاهد اجرای برنامه آقای رضایی باشیم . آن روز فرا رسید و ما هم جزو تماشاگران بودیم . وقتی نوبت اجرای برنامه آقای رضایی رسید نفس در سینه من حبس شده بود و به حدی استرس و هیجان داشتم که گویی قرار بود من برنامه را اجرا کنم . گروه آقای رضایی همه لباس های هم رنگی پوشیده بودند و برنامه خود را به نام روایت آغاز کردند . روایت از خاطرات زیبایی حکایت داشت روایت گویای مقاومت مردم استوار کشورمان بود . روایت یاد آور حماسی ترین روزها و یادواره عشق و ایمان والای این دیار بود . روایت اجرا می شد و من از کالبد وجودم خارج شده و در دنیایی خارج است این دنیای فانی سیر می کردم . هرگز احساس لذتی را که آن روز از اجرای آن برنامه داشتم تجربه نکرده بودم و هنگامی که برنامه به اتمام رسید فکر می کردم تنها کسی که ممکن است تا این حد منقلب و مجذوب آن نواهای دلنشین شده باشد من هستم اما دیدم که تشویق تماشاگران بیش از حد معمول بود و گویا پایانی نداشت . مردم با تشویق غیرقابل تصورشان و گل هایی که به گروه هدیه می کردند نشان دادند که چقدر هنر شناس و زیبا پسندند . خود این مردم تحسین برانگیز و قابل تقدیر بودند . آقای رضایی در بین جمع ما را پیدا کرد و به سمت ما آمد و بعد از دقایقی از داداش اجازه گرفت و مرا به دیدن هنرمندان بزرگ کشورمان برد . وقتی مرا به آنها معرفی می کرد گویا قبلا از من برای آنها تعریف کرده بود و آنها مرا هنر جویی هنرمند خطاب می کردند . بعد از ملاقات با آنها خلوتی یافتم و به او به خاطر کار بزرگش تبریک گفتم و او گفت : - خالق این اثر فقط تو بودی . آن شب به دعوت برادرم آقای رضایی همراه ما به منزل برادرم آمد و تا نیمه های شب به گفتگو نشستیم و از هم صحبتی با هم لذت بردیم . همان شب تحت تاثیر اجرای خوب آن برنامه قطعه ادبی دیگری نوشتم و به او دادم و در آن نوشته احساسم را نسبت به اجرای برنامه او بیان کرده و آرزو کرده بودم که به موفقیت های بیشتری نائل شود . فردای آن شب آقای رضایی به سنندج برگشت و ما هم چند روز دیگر برگشتیم . از خانواده آقای صالحی مدت ها بود که بی خبر بودم با آزیتا و نرجس قرار گذاشته و همدیگر را دیدیم . من به نرجس اصرار کردم که به خانه ما بیاید او با مادرش صحبت کره بود یک روز جمعه همه آنها خانوادگی برای استفاده از آب و هوای خوب اطراف خانه ما به آنجا آمدند . در خانه ما مثل همیشه باز بود بااین حال زنگ زدند و من وقتی متوجه شدم آنها هستند شتابزده به سمت در رفتم بی اندازه خوشحال شده بودم اما آنها فقط چند دقیقه ای داخل حیاط قدم زدند تا پدر و مادرم به دیدنشان آمده و تعارف کردند که به داخل منزل بیایند اما آنها نپذیرفتند و از پدر و مادرم اجازه گرفتند که من برای گردش و صرف نهار در همان اطراف همراهشان باشم . پدر و مادرم هم پذیرفتند و من خیلی زود حاضر شده و با آنها رفتم . آقای صالحی یک پژوی سفید رنگ داشت ، مهدی پشت فرمان نشست . پدر در کنار او و من و نرجس و مادرش عقب نشستیم برایم باعث افتخار بود که آنها به دیدنم آمده بودند . با راهنمایی من در کنار جوی آبی که اطرافش پر از تپه های تمشک و درختان زالزالک بود زیرانداز نسبتا بزرگی پهن کرده و نشستیم خانم صالحی خیلی منظم بود همه وسائل و لوازم مورد نیاز را آورده بود .مهدی مشغول جمع کردن چوب برای روشن کردن آتش شد . مادر گفت : - مهدی جان عزیزم ، پیک نیک هست نیازی به آتش نسیت . مهدی گفت : - صفای آتش چیز دیگری است . و خودش را با جمع کردن چوب و برپا نمودن آتش سرگرم کرد . هوا کمی ابری بود و نسیم دلچسبی می وزید اواخر ماه شهریور را می گذراندیم و نرجس ترم سوم در رشته پزشکی را به پایان برده بود . او و بیشتر همکلاسی های من وارد دانشگاه شده و در زندگی اهداف بزرگی داشتند و من مجبور بودم در بین بهاییان به فعالیت های خسته کننده و بی محتوایی مشغول باشم که نه تنها برای خودم مفید نبود بلکه برای دیگران هم هیچ عایدی نداشت . من و نرجس به خانم صالحی کمک کردیم و خیلی زود بساط نهار برپا شد ، در حین خوردن غذا من پشت به آتش نشسته و مهدی که رو به روی من بود رو به آتش نشسته بود ، گاهگاهی متوجه می شدم که مهدی به طرف من نگاه می کند و با این که من و نرجس مرتب شوخی می کردیم و می خندیدیم و خانم و آقای صالحی با ما هم صدا بودند او در فکر فرو رفته و در بین جمع نبود لحظاتی طوری جذب او شدم که دلم می خواست آن قدر با او راحت و صمیمی باشم که از او بپرسم چه چیزی باعث شده که این طور به فکر فرو رفته ای ؟ اما دقایقی بعد متوجه جمع شده و با ما همکلام شد . احساس خوبی نسبت به مهدی داشتم نه احساس یک دختر به جنس مخالفش و نه احساس خواهرانه و نه به خاطر این که پسر آقای محمد صالحی و برادر نرجس بود . او را دوست داشتم فقط به خاطر خودش به خاطر وجود دست نیافتنی و مهربانش ، او خیلی با محبت بود . از نگاهش ، از حرف هایش ، از اعمال و رفتارش مهر و محبتی زاید الوصف نسبت به دیگران دیده می شد تا به حال جوانی این چنین مومن و مقید به مسائل عبادی ندیده بودم . بلافاصله بعد از نهار وضو گرفت و به نماز ایستاد . بعد نرجس و پدرش هم به نماز ایستادند من که تحت تاثیر قرار گرفته بودم این عمل آنها را ستوده و گفتم : - در این فضا صحبت کردن با خدا خیلی لذت بخش است ما هم وقتی دسته جمعی به اینجا می آییم به خواند دعا و مناجات های دسته جمعی می پردازیم . دیگر به آنها نگفتم که وقتی به آنجا می رویم حتی یک بار ندیده ام کسی رو به خدا بایستد و نماز بخواند همه فقط در حال عیش و نوش هستند و تا شب به رقص و آواز می پردازند . نمی خواستم در کنار آنها احساس کمبود کنم و در ضمن می خواستم ذهنیت آنها را نسبت به بهاییان تغییر دهم . این موضوع باعث شد که مهدی و نرجس درباره بهاییان سوالاتی از من کردند و من حس می کردم مهدی مطالعه نسبتا کاملی درباره بهاییان دارد اما از من سوالاتی می کند تا ببیند تا چه حد از حقیقت بهاییت آگاهی دارم . بحث و گفتگوی ما حدود سه ساعت طول کشید . مهدی ذهنیت مرا نسبت به اسلام تغییر داد و طوری به تبلیغ اسلام پرداخت که واقعا منقلب شدم و شک و تردیدم نسبت به حقانیت بهاییت بیشتر شد . آن روز خیلی خوش گذشت من به مطالبی پی بردم که قبلا از آنها بی اطلاع بودم و در اثر تبلیغات سوء تشکیلات عکس قضیه در مغزم فرو رفته بود . عمده مطالب این که تشکیلات اسلام را برای ما دینی کوچک و عقب افتاده که پر از خرافات و اوهام است معرفی کرده بود و من فهمیدم که بهاییان اعتقادات خرافی بعضی از مردم بی سواد و بی اطلاع را به عنوان اسلام به ما معرفی کرده اند در حالی که خود اسلام دینی بسیار جامع و کامل و بی نقص است که بسیار انسان ساز و تعالی بخش است -------------------------------- فصل بعدی نامزدی آزیتا | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #32 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸
نوشته ها: 251
(View Stats)
تشکرها: 119
تشکر شده 5,129 بار در 263 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز نامزدی آزیتا آن روز گذشت و من روز بسیار پر بار و خوبی را در کنار این خانواده متدین گذراندم . چند روز بعد مراسم نامزدی آزیتا با یک پسر تهرانی بود که قبلا ازدواج کرده و از همسرش جدا شده بود . من و نرجس و یکی دو نفر از دوستان آزیتا با هم قرار گذاشتیم که مبلغی را که به عنوان کادو می خواستیم به آزیتا بدهیم با هم جمع کنیم و برایش طلا بخریم . مهدی و نرجس به دنبال من آمده و با هم سر قرار با دوستان دیگرمان رفتم . مهدی ما را پیاده کرده و قرار شد در ساعت مقرری بعد از اتمام مراسم نامزدی به دنبال ما بیاید . مراسم نامزدی آزیتا خیلی ساده و فقیرانه بود . آزیتا حتی به آرایشگاه نرفته بود اما با لباس های قشنگی که پوشیده بود و آرایش ملایمی که داشت خیلی زیبا تر از همیشه بود . آقای محمد صالحی هزینه شام مهمانان را تقبل کرده بود و برای تهیه جهیزیه آزیتا از چند فروشگاه وسایلی به صورت قسطی برداشته بود . در خانه ای که بیشتر از دو اتاق و یک هال و یک آشپزخانه و حیاط بسیار کوچکی نداشت ، بیش از هفتاد نفر دعوت شده بود . در یکی از اتاق ها آقایان نشسته بودند و داخل هال و اتاق دیگر پر از زن و بچه بود . یک پنکه برای آقایان و پنکه ای هم برای خانم ها گذاشته بودند که در خنک کردن آن فضا با آن همه جمعیت هیچ تاثیری نداشت . جمعیت زیادی تنگ هم نشسته بودند اما با این حال قسمت کوچکی در وسط جمعیت باز کردند تا بتوانند برقصند و در آن محیط گرم و تنگ یکی یکی خانم ها برمی خاستند و به عرض اندام می پرداختند با حرکات غیرطبیعی سعی می کردند چرخش اعضا بدن را با موزیکی که از یک ضبط صوت کوچک پخش می شد هماهنگ کنند . گویا همه فقط یک وظیفه داشتند و آن این بود که به این امر بپردازند . اینها همان مسلمانانی بودند که در معرض دید ما بهاییان ندانسته به کوچک جلوه دادن اسلام و به محرمات می پرداختند . با این حال زن و مرد از هم جدا بودند . اما در بین بهاییان اگر چنین حرکاتی سر می زند به این جهت است که در بهاییت چنین مسائلی حرام اعلام نشده و کسی احساس گناه نمی کند . خلوت زن و مرد غریبه و نامحرم حرام نیست و هیچ گونه مرزی برای حجاب قائل نشده و بی حجابی که زمینه ایجاد بی عفتی و فساد است در بین آنها غوغا می کند و برعکس در جامعه مسلمان ها هر کس در رعایت حجاب و یا خلوت با اجنبی کوتاهی نماید مورد اعتراض و بازخواست افکار عمومی و نه تشکیلاتی واقع شده و با او برخورد می شد و در جامعه بهایی هرکس بی حجاب تر باشد به اصطلاح با کلاس تر و با فرهنگ جلوه می کند و هرکس برای ایجاد ارتباط با اجنبی راحت تر و در واقع گستاخ تر باشد امروزی تر و در تشکیلات از عزت و احترام بیشتری برخوردار خواهد بود . من در مقایسه این دو جامعه وقتی به اعمال و رفتار بعضی از مسلمانان فکر می کردم خصوصا وقتی به خلافکاران و معصیت کاران فکر می کردم می دیدم آنها کسانی هستند که تربیت مذهبی نشده اند و از احکام و دستورات اسلام سرپیچی کرده اند و در واقع خارج از دستورات اسلام عمل کرده اند اما در بهاییان اگر اعمال خلافی سر می زند برای این است که هیچ گونه مانع شرعی ندراند . در واقع اسلام را نمی شود در اعمال مسلمانان جستجو کرد ولی بهاییت را در اعمال بهاییان می توان یافت چون اگر اعمال نابجایی از افراد مسلمان سر می زند به علت بی توجهی به تعلیمات اسلام است و من وقتی با مهدی و نرجس هم صحبت می شدم بیشر به این مسائل پی می بردم چون آنها نمونه یک جوان مقید به اصولی اسلامی بودند . مراسم نامزدی آزیتا بالاخره برگزار شد و حلقه نامزدی را به دست هم انداختند و قرار شد روز بعد به محضر بروند و خطبه عقد هم در بین آنها جاری شود . نامزد آزیتا مثل جنوبی ها سیاه بود اما قیافه بانمکی داشت . اصالتا شیرازی بود و در تهران بزرگ شده بود . غروب که شد مهدی به دنبال من و نرجس آمد و هرچه اصرار کردم که مرا تا ایستگاه ببرند و در آنجا پیاده کنند گوش نکردند و تا منزل راهیم کردند . یک روز آزیتا با همسر و دوست همسرش به منزل ما آمدند و من برای آنها سنتور زدم و از آنها حسابی پذیرایی کردم دوست همسر آزیتا در همان جلسه اول به آزیتا اصرار کرده بود که از من برای او خواستگاری کند . به او جواب رد دادم ، او اهل تبریز و فوق العاده با وقار و با شخصیت بود و می دانستم علاوه بر ثروتی که دارد محاسن فراوانی هم دارد که مهمترین آنها وفاداری و پایبندی او به زندگی است . برایش آرزوی خوشبختی کرده و سرنوشت خود را به دست تشکیلات سپردم . خود را به جامعه ای سپردم که جوانان آن از بودن با دختران به اندازه کافی بهره می بردند و قصد ازدواج نداشتند . این معضل به حدی آشکار بود که دختران به زبان شوخی به مسئولان هیئت جوانان گفته بودند به بیت العدل پیغام دهید که برای ما دختران بی شوهر عده ای پسر جوان طالب ازدواج حواله کنند . در سنندج دختران زیادی بودند که سن آنها از سی سال تجاوز می کرد و هنوز همسری نداشتند .. پیر ترین دختری که هرگز ازدواج نکرده بود حدود هشتاد سال سن داشت و بعید نبود که سرنوشت دختران دیگر هم به علت سیاست بی رحمانه تشکیلات و تعصب بی جای خانواده ها مثل آن پیر دختر نباشد . بعد از آن هم خواستگاران زیادی برای من پیدا شدند . با برادرم شوخی می کردم که یکی از دندان هایم لق شد . دندان پزشکی که به او مراجعه کردم در جلسه سوم قصد ازدواج خود را با من مطرح کرد و آدرس منزل ما را خواست تا به همراه خانوده به منزل ما بیاید و من که نمی خواستم بحث همیشگی را پیش بکشم گفتم : - نامزد دارم . او هم عذرخواهی کرد و قضیه فیصله یافت . پسرخاله ام که مهندس راه و ساختمان بود از من خواستگاری کرد اما باز با مخالفت خانواده مواجه شدم . تمام این موقعیت های خوب را از دست دادم ، عشقی که به پرویز داشتم هیچ وقت خاموش نشد و حسی که به مربی موسیقی پیدا کرده بودم بی نظیر بود .... و من همه چیز را فدای یک آیین کاذب و باطل و منحوس کردم اما آنچه مسلم بود حس خوب من نسبت به محبت خدا بود او به من لطف و رحمت خاصی داشت و اگر زندگی مرا با مشکلاتی مواجه کرد و اگر مسیرم پر پیچ و خم و پر از فراز و نشیب بود و اگر سرگذشت پر ماجرا و سختی را پشت سرم گذاردم احساس می کردم خدا از من چیزی می خواهد و من ماموریتی دارم . رسالتی ، وظیفه ای و تلاش می کردم آنچه برایم مقدر شده بود هرچه زودتر فرا رسد . چند ماه دیگر گذشت و من در تمام این مدت ناخواسته مشغول فعالیت های تشکیلاتی بودم و دل خوشی ام این بود که بیشتر فعالیت های من در رابطه با موسیقی بود و در عین حال به فراگیری سنتور هم می پرداختم . از خانواده آقای محمد صالحی مدتی بی خبر بودم تا این که یک روز آزیتا با گریه خبر ناگواری به من داد ، او تلفنی فقط گریه می کرد و حرف نمی زد فکر کردم برای همسرش یا مادرش اتفاقی افتاده اما وقتی توانست حرف بزند ..... ------------------------------ فصل بعدی جوانی که بهشتی شد | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #33 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸
نوشته ها: 251
(View Stats)
تشکرها: 119
تشکر شده 5,129 بار در 263 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز جوانی که بهشتی شد . گفت : - رها ...مهدی ... مهدی شهید شد ، ... با شنیدن این خبر به حدی متاثر شدم که گویی یکی از برادرانم را از دست داده ام . فریادی کشیدم و با صدای بلند گریه کردم .گوشی تلفن را رها کرده وبی تاب و بی تحمل می گریستم . تا آن وقت برای کسی به این شدت گریه نکرده بودم . او پسر پاک و با تقوی و خیلی مظلومی بود ، او دوست داشتنی و بی گناه بود و این چه حکمتی است که خوبانی چون او در زمانی که دیگر جنگی در میان نیست از بین بروند ؟! او چون فرشته ای بود که نمی توانست متعلق به زمین باشد . خدای من پدر و مادر و خواهرش چه می کشند و چگونه داغ این مصیبت بزرگ را تحمل خواهند نمود ؟! گویی به قلبم خراش می زدند . مامان سعی می کرد آرامم کند اما بی اختیار اشکهایم جاری بود و آرزو می کردم این خبر دروغ باشد و مرتب با صدای بلند می گفتم : - دروغه ، دروغه ... مادرم دوباره با آزیتا تماس گرفت و کمی صحبت کرد و دوباره گوشی را به من داد پرسیدم : - چه اتفاقی افتاده ؟ چه وقت خبر شهادت او به گوش خانواده اش رسیده ؟ آزیتا از شدت رنجی که می کشید رمق توضیح دادن نداشت . بالاخره گفت : - دیروز غروب خبر می آورند که مهدی تصادف کرده و در بیمارستان است . خانواده خود را به تهران می رسانند و در آنجا متوجه می شوند که مهدی به عنوان فرمانده اکیپ خنثی سازی مین های باقی مانده از جنگ به شلمچه می رود و در آنجا یکی از مین ها منفجر شده و او و چند نفر از دوستان او به شهادت می رسند . آزیتا گفت : - هنوز جسدش را تحویل نداده بودند که نرجس با من تماس گرفت و خبرش را داد او فریاد می کشید و می گفت :«داداشم ، داداش خوب و عزیزم شهید شد . پشتیبانم ، عصای دست پدرم ، همدم مادرم ، عزیز دلم پر کشید ....» نرجس شماره منزل عمویش را داده بود . من خیلی زود با آنها تماس گرفتم . وقتی گوشی را به نرجس دادند فقط گریه می کردم ، داغ مهدی به حدی روی قلبم سنگینی می کرد که خودم محتاج تسلی بودم . گفتم : - نرجس جان بگو که شهید نشده ، بگو که اشتباه شده ، بگو که دروغ گفتند . نرجس آرام گریه می کرد و می گفت : - ای خدا داداش خوبم . گفتم : - نرجس جان پدر و مادرت را آرام کن آنها را با این کارها بیشتر عذاب نده . شهید نمی میرد ، شهید زنده است . شهید مهمان عزیز خداست . خودم گریه می کردم و او را دلداری می دادم . بالاخره قرار شده وقتی به سنندج آمدند ما را خبر کنند . سه روز گذشت اما در تمام این سه روز من اشک ریختم و احساس می کردم روح پاکش شاهد این اشک هاست . از خدا برای پدر و مادرش صبر می خواستم . مامان در این مدت سعی می کرد مرا آرام کند اما من آن چنان عزا گرفته بودم که حتی تلویزون نگاه نمی کردم . دقایق برایم به کندی می گذشت و سنگینی این خبر برایم بسیار جان گذار بود . چشمانم در اثر گریه زیاد ورم کرده بود ، اعضای کمیسیون موسیقی به منزل ما آمدند و جلسه را در خانه ما برپا نمودند . من حاضر نشدم که در این کلاس شرکت کنم به مامان گفتم : - به آنها بگو مریض است . مامان که از دروغ متنفر بود حقیقت را به آنها گفته بود . یک دفعه دیدم که همه به اتاق من هجوم آودند . یکی از آنها برادر خودم بود و بقیه که هفت نفر بودند و در بین آنها جوان بیست ساله تا فرد چهل و پنج ساله وجود داشت شروع به انتقاد و خرده گیری از من کردند . یکی از آنها در حالی که از درونش شعله نفرت زبانه می زد سعی می کرد با چهره خندان آن همه نفرت و خشم را پنهان کند گفت : - برای مرگ این ها که نباید گریه کرد . زنده امثال این ها گریه دارد نه مرگشان . مثل این بود که خنجری به دل زخمی من زدند . با عصبانیت گفتم : - اگر پسر شما بمیرد و کسی چنین حرف بزند برایتان خوشایند است ؟ او که زن سی و هفت ساله ای بود و مثل دختر بچه ها یک شلوار نارنجی پوشیده بود گفت : - اینها فرق می کنند . ما هرچه می کشیم از دست همین بچه حزب اللهی ها می کشیم . داداش گفت : - اصلا تو چه آشنایی با او داشتی ؟ چرا با خانواده آنها رفت و آمد می کردی ؟ گفتم : - مگر آنها چکار کردند ؟ مگر کی هستند ؟ و به مامان نگاه کردم که ببینم به آنها چه گفته . مامان گفت : - مگر همان خانواده نیستند که می گفتی برای مرگ امام گریه می کردند ؟ گفتم : - خوب مگر گناه می کردند ؟ یکی دیگر از اعضا گفت : - این جماعت همان کسانی هستند که عزیزان ما را شکنجه و به شهادت رساندند حالا تقاص پس می دهند . حالا تو برای آنها گریه می کنی ؟ زیر رگبار حرف های بی اساس و نفرت انگیز آنها عذاب می کشیدم . با عصبانیت از اتاقم خارج شده و به سمت پشت بام رفتم با خود گفتم بهایی یعنی شعار تو خالی . مگر این ها نمی گویند دشمنان خود را هم باید دوست بداریم ؟! و بعد به خاطرم رسید که خود عبدالبها هم وقتی به برادرش می رسید که از دشمنان او محسوب می شد و به مسلک بها در نیامد و او هم برای خودش فرقه ای ساخت به اسم «ازلیها » با او درگیر می شد و پشت سر او و خانواده او حرف می زد و به همراهانش شعارهایی یاد داده بود که هروقت از کنار منزل آنها عبور می کنند بخوانند و آنها را عذاب دهند دیگر از پیروان او چه انتظاری می رفت ؟ روز چهارم بالاخره شنیدم که خانواده آقای محمد صالحی به سنندج آمده اند و قرار است جسد مهدی تشییع شود . قبلا به وسیله دوستان مهدی و بنیاد شهید اعلامیه تشییع پیکر پاک مهدی به دیوارها زده شده و مردم به این وسیله خبردار شده بودند . با آزیتا به دیدن این خانواده داغ دیده رفتیم . وارد کوچه که شدیم برای لحظه ای ایستادم و به سراسر خیابان و محل زندگی آنها نگاه کردم و گفتم : - حس می کنم مهدی اینجاست و الان شاهد این محل و این خانه است . کسانی که به دیدن خانواده اش می روند و کسانی که درباره اش حرف می زنند . همه را می بیند و روحش چه آرامشی دارد . به بلندای درختان روبه روی خانه ها نگاه کردم و گویی روح او را در بلند ترین نقطه آن درختان می دیدم . به او گفتم از خدا برای خانواده ات صبر بخواه . می دانم که جایگاهت در نزد خدا رفیع است . درب حیاط باز بود ، اواخر زمستان بود وارد شدیم همه درختان و گل ها بی شاخ و برگ بود و در بعضی از گوشه های حیاط تجمع برف ها دیده می شد . تعدادی از اقوام آنها را که همه پیراهن های مشکی به تن کرده و مشغول کار بودند دیدم ، دلم از این می سوخت که در این شهر غریبند و عده زیادی به دیدنشان نخواهند رفت و مراسم تشییع خیلی خلوت خواهد بود . از بلند گویی که داخل حیاط نصب کرده بودند صدای قرآن پخش می شد و ناخودآگاه دل انسان می لرزید خانم و آقایی به ما خوش آمد گفته و ما را به سمت پذیرایی راهنمایی کردند وارد شدیم و خانم محمد صالحی و نرجس را در بین خانم های زیادی که دور آنها را گرفته بودند دیدم . مادر مهدی با رنگ و رویی پریده و سفید آرام آرام اشک می ریخت . در این مدت کوتاه به شدت شکسته شده بود . چشمان متورم و سرخش حکایت از خود دل داغ دیده اش می کرد . حس می کردم دیگر رمق نداشته باشد که با این و آن احوال پرسی کند می دانستم که جگر سوخته ای درد مند است ، می دانستم چه زجری می کشد . می دانستم جسم و روحش آکنده از غم فراق بهترین فرزند دنیاست . من و آزیتا هر دوی انها را در آغوش گرفته و از صمیم قلب با صدای بلند گریه کردیم . با صدای گریه ما همه گریه می کردند وقتی من خود را به آغوش مادر مهدی انداختم متوجه شدم صدای گریه های او بیشتر شد . طوری سرم را به سینه می فشرد که گویی او مرا دلداری می دهد و دائم در بین صحبت هایش می گفت : - الهی فدایت شوم ، الهی قربانت گردم . چشمان بی فروغ و غمگین مادر مهدی جانم را به آتش می کشید . در عمق نگاهش حکایت ها بود . هزاران آرزوی خفته و خاموش گویی هنوز باور نمی کرد که مهدی اش برای همیشه رفته است و نمی خواست باور کند که دیگر هرگز او را نخواهد دید . من و آزیتا در گوشه ای نشستیم . مبل ها را برداشته بودند و دور تا دور اتاق خانم ها نشسته و تکیه به دیوار داده بودند . خانم صالحی مثل کسی که در چهره من دنبال خاطره ای می گشت به من خیره شده بود . من اشک می ریختم و با تبسمی در گوشه لبانش و اشکی بر گوشه چشمش به من نگاه می کرد . نرجس مرتب به فکر فرو می رفت و یکباره با فریادی بغض های فرو خورده را بیرون می ریخت و به صورت سجده روی زمین می افتاد و بر زمین چنگ می زد . دو نفر او را بلند می کردند و به دلداریش می پرداختند . مادر شروع به خواندن نموده و با سوز و گذار می خواند : - مهدی جان تو که طاقت گریه منو نداشتی دلسوزکم چرا رفتی ؟ چرا کاری کردی که همیشه اشک بریزم ؟ عزیز دلم ، مهدی جان بیا ببین چه کسانی به خانه ما آمدند ، بیا ببین چقدر مهمان داری، توکه این قدر مهمان نواز بودی بیا نگذار مهمانانت گریه کنند نازنینم . قربان آن دل مهربانت شوم پسر نجیبم . آرزو داشتم برات عروسی بگیرم ، قربان قد و بالای قشنگت شوم عزیزکم . خانم صالحی همچنان با سوز می خواند و همه گریه می کردیم دقایقی بعد دو نفر از آقایان یکی از عکس های مهدی را که بزرگ کرده و قاب گرفته بودند آوردند و روی تاقچه پذیرایی گذاشتند . صدای گریه ها تمام فضای خانه را پر کرده بود ، نرجس و مادرش به اندازه ای گریه کردند و قربان صدقه عکس مهدی رفتند که از نفس افتادند . آقای صالحی که وارد شد من و ازیتا به او نزدیک شدیم و تسلیت گفتیم . دلم می خواست قدرتی داشتم تا ذره ای از آن بار مصیبت را از دوش این شیر مرد مومن بردارم . آقای صالحی گفت : - راضی به رضای خدا هستیم . مهدی مال این دنیا نبود . کمر مرا شکست ولی خوشا به سعادتش و در حالی که به عکس مهدی نگاه می کرد با بغض گفت : - او زنده است . نگاهش کنید او به ما نگاه می کند . این ماییم که او را نمی بینیم . و روی صورتش را با دست ها پوشانده به گریه افتاد . شانه های خسته اش از شدت گریه می لرزید چهره او هم شکسته تر شده بود . حس می کردم در این سه روز سال ها پیرتر شده . زبان من از بیان حرفی که بتواند این مرد خدا را آرام کند قاصر بود . فقط گفتم : - خدا به شما صبر عنایت کند .... من و آزیتا تصمیم گرفتیم در کارها به آنها کمک کنیم . دسته دسته همسایه ها و همکاران می آمدند و تسیلیت می گفتند و می رفتند و ما پذیرایی می کردیم . قرار بود روز بعد که روز پنج شنبه بود پیکر پاک مهدی تشییع شود و به خاک سپرده شود . داخل یکی از اتاق های نشیمن که پنجره ها بزرگی رو به حیاط داشت آقایان نشسته بودند . یک نفر شروع به مداحی کرد و من تا آن روز مداحی گوش نکرده بودم ، مداح جوان از شهادت امام حسین (ع) و یارانش در روز عاشورا می گفت ، از شهادت مسن ترین یاران ان حضرت تا جوان ترین جنگجوی ایشان حضرت علی اکبر (ع) و بالاخره شیرخواره حضرت که تشنه لب در آغوش مبارک پدر با اصابت تیری بر گلویش به شهادت رسید . از رنج وماتم حضرت زینت (س) و درد التیام ناپذیر حضرت رقیه سه ساله اش (س) گفت ، او با لحن خوش و صوتی دل نشین این مصائب را به زبان می آورد و همه می گریستند .به خاطرم رسید بهاییان روضه خوانی مسلمانان را به تمسخر گرفته و می گفتند هزار و دویست سال پیش اتفاقی افتاده و عده ای همراه امام حسین (ع) به شهادت رسیده اند هنوز هم مردم برای آنها گریه می کنند . مسلمانان مرده پرستند و گریه را دوست دارند . من که به طور اتفاقی در این مجلس حضور یافته و شاهد این روضه خوانی بودم با عقل ناقص و کوچک خود حس می کردم که چقدر خوب است در این روزها و لحظه های سخت که برای پدر و مادر داغدیده هیچ چیزی نمی تواند تسکین باشد اشاره به مصائب امامان و بهترین یاران آنان می شود این روضه ها باعث می شود که بازمانده ها بدانند که مصیبت و بلا فقط برای آدمهای معمولی نیست بلکه پیامبران و امامان و کسانی که در نزد خدا ارزش و مقام بیشتری دارند از ما بندگان عذاب بیشتری کشیده و مصیبت دیده ترند و گریه برای آنها یعنی زنده نگه داشتن نام آنها ، گریه برای آنها یعنی فریاد زدن پیام آنها و گریه برای آنها یعنی ابراز عشق ، تقویت و ایمان و در نتیجه آرامش دل . در حالی که بهاییان خارج از کشور وقتی صدمین سالگرد فوت عبدالبها را گرامی می داشتند جشنی به پا می کردند که در باور ما ایرانی ها نمی گنجید . از هر قوم و قبیله ای در این جشن شرکت کرده بودند و ما فیلم این جشن را که ترجمه شده بود دیدیم . هر طایفه ای از دنیا با لباس های مخصوص خود می آمدند . می خواندند ، می رقصیدند و می رفتند . زن و مرد در کنار هم به ساز و آواز و رقص و عیش و نوش مشغول بودد و این نوع مجلس برای سالگرد فوت پیامبر یک دین از عجیب ترین اتفاقات این قرن است که بهاییان نام آن را فرهنگ و تمدن جدید می نامیدند !! عمه ها و خاله ها و دخترخاله های نرجس در انجام کارها کمک می کردند جعبه های میوه را شسته و پاک می کردند . شیرینی و خرما می چیدند و وسائل پذیرایی آماده می کردند . چند نفر در تدارک وسائل سفره بودند . در آشپزخانه همینطور که مشغول انجام کار بودیم هرکس خاطره ای از مهدی تعریف می کرد . یکی از خاله ها می گفت : - من آدمی به رقیق القلبی مهدی ندیده بودم اگر گدایی یا فقیری را می دید و یا کسی که معلول و ناتوان بود ، آن قدر غمگین می شد که من او را سرزنش می کردم و می گفتم مثل کسی رفتار می کنی که انگار تا به حال چنین کسانی را ندیده اند .اما او به شدت ناراحت می شد و می گفت : - دیده باشم خاله ، وقتی نمی توانم کاری برایشان بکنم وقتی کاری از دستم ساخته نیست ، دیوانه می شوم . آن شب تا صبح نمی خوابید و صدایش می آمد که دعا می خواند و گریه می کرد . عمه اش گفت : - خوش به سعادتش همیشه وقتی اذان می دادند بلافاصله به نماز می ایستاد . بیشتر شب ها هم نماز شب می خواند . دائم در حال تلاوت قرآن بود . عمه کوچکش می گفت : - همیشه سر به سرم می گذاشت و شوخی می کرد به او می گفتم «دوستانم همه می گویند این برادرزاده ات خیلی خشک و ساکت است نمی دانند که تو چقدر شوخ و سرزنده ای چرا در کنار آنها شوخی نمی کنی تا تو را بشناسند ؟» او با شوخی می گفت :« اگر شوخی کردم و کسی عاشقم شد چی ؟» می گفتم :«خوب بشود با او ازدواج می کنی . »می گفت :« آخر من که تصمیم به ازدواج ندارم بنده خدا را چرا به فکر و خیال بیاندازم ؟» مادرش که برای دقایقی وارد آشپزخانه شد تا وضو بگیرد و شنید که درباره مهدی حرف می زنند گفت : - روز آخر که داشت می رفت به او گفتم :« پیراهن سفیدت را نپوش بین راه کثیف می شود » انگار می دانست که دیگر برنمی گردد ، نزدیک من شد و هر دو دست و پیشانی مرا بوسید و گفت :«مامان جان با لباس سفید می روم و با لباس سفید برمی گردم . » از داخل اتاقش یک کارتن اسباب و اثاثیه خارج کرد و گفت :«مادر اینها را به یک فرد مستحق بدهید » نگاه کردم دیدم ضبط و ردایو و کفش های کار نکرده و ساعت و شلوار و پیراهن های نو و اتو شده اش را داخل کارتن گذاشته ، به او پرخاش کردم و گفتم :« چرا اتاقت را خالی کردی ؟ چرا همه چیز را می بخشی ؟ »گفت :«مامان جان اینها به درد من نمی خورد شاید به درد کس دیگری بخورد . من که چیز دیگری به جز اینها ندارم . » گفتم :«این همه درس خواندی که به جایی برسی حالا هم هرچه در می آوری خرج فقرا می کنی پس کی به فکر خودت می افتی ؟می گفت :«مامان حضرت رسول (ص) فرمودند : هرگز از انفاق به دیگران از ثروت و مال شما کاسته نخواهد شد . » همراه خودش یک کتاب دعا و یک مهر و سجاده و قرآن برد . از خصائل و خوبی های مهدی هر کس چیزی می گفت و من غرق حیرت و ناباوری که چرا بهاییان شهدا را به باد تمسخر گرفته و خود آنها را پایمال شده می دانند و به آنها نام فریب خورده می دهند ؟ این چه دشمنی سختی است که بهاییان نسبت به مسلمین خصوصا شیعیان دارند ؟ چرا همه چیز را وارونه به خورد ما می دهند ؟ چرا از گفتن و شنیدن حقایق این چینن هراسان و گریزانند ؟ | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #34 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸
نوشته ها: 251
(View Stats)
تشکرها: 119
تشکر شده 5,129 بار در 263 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز چند روز مراسم مهدی طول کشید وقت خاکسپاری سنگ برایش می گریست و برعکس انتظار من گویی نصف شهر برای تشییع پیکر پاکش آمده بودند . به حدی شلوغ شد که عبور و مرور ماشین ها مختل شده بود . دو روز پس از خاکسپاری مهدی پسرخاله اش که در بوشهر مشغول خدمت سربازی بود مطلع شده و به سنندج آمده بود . با ورود او که یکی از دوستان صمیمی مهدی بود گویی خبر شهادت مهدی را تازه آورده اند . بلوایی به پا شد و همه از فریاد های دلخراش محمد که در مقابل عکس مهدی داشت ، با صدای بلند می گریستند . محمد نمی توانست بپذیرد و نیم خواست عکس مهدی را داخل حجله ای که برایش درست کرده بودند ببیند . عکس را از آنجا خارج کرده و روی آن هم شد و تا نفس در سینه داشت گریه کرد و ضجه زد . ساعاتی بعد وقتی همه آرام شده بودند محمد خاله اش را صدا کرد و نامه هایی را که تا آن روز براش نوشته بود به مادرش نشان داد . در آخرین نامه که از شلمچه فرستاده بود به نوعی خبر شهادتش را داده بود و وصیت نامه اش را ه که از قبل نوشته بود مطلبی بود که به شدت کنجکاوی مرا بر انگیخت نامه را از مادر گرفتم تا با دقت بیشتری آن را مطالعه کنم . آن نامه این بود : « بسم الله المعین و الشاهد محمد جان سلام سخن از کجا آغاز کنم که این حدیث آشنا دیگر باره تکرار شود و هربار تازه تر از پیش همچون باران جان بشوید و همچو آفتاب درخشان کند چه الفاظی در لیاقت این لفظ زیباست و کدامین کلام گویای این معنای دلنشین است همان که آغاز گر سخن آن را بدین نام خوانده است «شهید » شهید شعله ای خاموش نشدنی است . شهید شعری شنیدنی است ، شهید شاهدی جاوید است ، شهید خاطره ای به یادماندنی است ، شهید فریادی رساست ، شهید رسیدن به خداست و امروز صبح قبل از اذان خواب عجیبی دیدم ، در خواب دیدم که در بیابانی خشک با دشمن می جنگیدم یکباره سخت تشنه شدم طوری که لبانم از شدت تشنگی ترک ترک شد بعد حضرت صدیقه زهرا (س) را با لباسی سفید و رویی زیبا در آسمان دیدم . در دست مبارکشان قدحی بود که می دانستم پر از آب است و مرا به سوی خود فرا می خواندند ، من به راحتی پرواز کردم تا آب را از دستان مبارک بگیرم و بنوشم ، وقتی آب را نوشدیم خود را در سرزمین بسیار سرسبز و زیبایی یافتم که پر از گل های رنگارنگ بود آن قدر احساس راحتی و شادمانی می کردم که در وصف نمی گنجد از درختان پر از میوه و جوی های زلال آن فهمیدم که آنها بهشت است بی اندازه خوشحال بودم و از خوشحالی زیاد از خواب بیدار شدم هنوز هم لحظات شیرین زیارت بانوی دو عالم و آن فضای دل انگیز را حس می کنم مثل این است که در بیداری چنین اتفاقی افتاده است . می دانم که شهید می شوم و دیگر به خانه بر نمی گردم ، اگر چنین شد این نامه را به دست مادر برسان تا خیالش آسوده گردد . در این دنیا نعماتی هست که استفاده از آنها لذت بخش است اما وقتی می بینم که عده ای هستند که محروم از این نعماتند عذاب می کشم ، عذابی دردناک وقتی بعضی از آدمها را پشت توده ای غبار لذت های کاذب می بینم زجر می کشم وقتی خستگی را پشت پلک های افتاده و زیر خط های عمیق پوست ترک خورده کویری و در ژرفای نگاه هزار ساله مردان سالخورده و تهی دست می بینم و دستانی که خارهای هر سه انگشت خشکه زده اش ، تحمل سال ها رنج و مشقت است . عذاب می کشم و هنگامی که به خود می آیم که همه زندگیم را اندیشه های دلخراش پر کرده است حتی وقتی به زندگی کردن با رها خانم فکر می کنم آرامش ندارم چرا که می دانم از آن پس به این خواهم اندیشید که چگونه به انسان هایی به خوبی و مهربانی او به پاکی و صداقت او به معصومیت و زیبایی او از حقیقت غافلند و چرا محکوم به جبری تحمیل شده و ظالمانه اند ، فرزندانی که به اجبار در محیطی به دنیا آمده اند که دائم در گوششان زمزمه های باطل می شود ، جوانه هایی سر بر آورده از خاک سیاه در آغاز رویش ناپایدار دیده به آینده ای نامعلوم دوخته و تقلایی دوباره می کنند تا دوباره پای در جای پای پدر و مادر نهند و جبر تحمیل این تکرار نفرین شده را ناخواسته تکرار کنند . محمد جان بعد از شهادتم نرجس عزیز و پدر خوبم و مادر عزیزم را تنها نگذاری و جای خالی مرا برایشان پر کنی در قرائت دعای گنج العرش مداومت کن و هفته ای یک بار برایم قرآن تلاوت کن ، به نرجس بگو بی تابی نکند و بداند که دنیا زود گذر و کوچک است ، خیلی زود به پایان می رسد و همدیگر را دوباره می بینیم خوشبختی و موفقیت او را از درگاه ایزد متعال خواستارم ، به پدر و مادرم بگو دستشان را می بوسم و به خاطر همه زحماتشان از انها تشکر می کنم ، به مادرم بگو زیاد گریه نکند هرگاه خواست گریه کند زیارت عاشورا بخواند و برای امام حسین (ع) گریه کند ، به پدرم بگو حلالم کند ، شرمنده ام که نتوانستم زحماتش را جبران کنم ، به او بگو خیلی نوکرشم و خیلی دوستش دارم به او بگو در هدایت رها خانم بکوشد و در حق او پدری کند و نگذارد دختر خوبی مثل او طعمه گرگان درنده ای مثل تشکیلات بهایی شود . محمد عزیز مواظب خودت باش هرگز نگذار دوستان نابابی وارد زندگیت شوند و تو را از انس با قرآن دور کنند ، نماز شب را فراموش نکن که فقط در نماز های شب است که به علم و معرفت واقعی الهی نائل می شوی به خاله و به همه اقوام سلام برسان و به آنها بگو همه انها را دوست دارم .اگر شید شدم بدانید که به آرزویم رسیده ام ، بدانید که در این دنیا هیچ آرزویی به جز ظهرو حضرت ولی عصر (عج) نداشتم و نتوانستم این هجران و دوری را نیز تاب آورم . برای ظهورش همیشه دعا کنید و از پیروی نائب بر حقش رهبر عزیزمان که سرو جانم فدایش باد لحظه ای غافل نگردید و او را تنها نگذارید . تو پسرخاله و رفیق عزیزم را و همه شما را به خدای متعال می سپارم . مهدی » نامه را که خواندم از تعجب و حیرت خشکم زد . طبق تاریخ مندرج در روی نامه ، این نامه درست در روز شهادتش نوشته شده بود و او چقدر آگاهانه به شهادتش لبیک گفته بود . علت دیگر تعجبم اشاره او به زندگی با من بود . آن قسمت را چند بار دیگر خواندم وبعد از دخترخاله اش زینب یعنی خواهر محمد پرسیدم : - تو در این باره چیزی می دانی ؟ زینب گفت : - یعنی شما نمی دانید ؟ من قسم خوردم که روحم از این قضیه بی خبر است او نامه های دیگر مهدی را آورد و به دست من داد و گفت : - از همان روز اول که مهدی شما را دیده بود به شدت به شما علاقمند شده بود و همه احساسش را برای محمد نوشته بود و از این که شما بهایی بودی و نمی توانستی با او ازدواج کنی اظهار تاسف شدیدی کرده بود اما امیدوار بود که یک روز حقیقت برای شما روشن می شود ، نامه ای نبوده که نامی از شما نبرده باشد او شب و روز به شما فکر می کرد و از این که نمی تواند به شما برسد سخت در رنج و عذاب بود . من همه نامه هایش را با اشتیاق فراوان خواندم و خیلی به فکر فرو رفتم او حتی یک بار سعی نکرد که من متوجه آن همه عشق و دل بستگی شوم ، اما به همه دفعاتی که به خانه آنها مراجعه کرده و با خواهر و مادرش ملاقات کرده بودم و روزهایی که همراه او و نرجس به جلسات دراویش رفتم اشاره کرده و بی نهایت از این که من در گمراهی و تباهی هستم اظهار تاسف کرده بود . در نامه ای نوشته بود : « خیلی دلم می خواست با او حرف بزنم و به او بگویم تنها راه رسیدن به خدا اسلام است ، بگویم راهی که تو در آن هستی کج راهه ای بیش نیست و تو را تباه خواهد کرد .» مهدی به روزی که همراه خانواده اش به تفریح و گردش رفته بودیم اشاره کرده و نوشته بود : «محمد جان یک لحظه سر سفره رها خانم را وسط آتش دیدم مثل گلی که داخل آتش افتاده باشد از اطرافش شعله های آتش زبانه می زد او به آتش پشت کرده و نشسته بود و من لحظاتی او را در آتش جهنم تصور کردم . او باید هدایت شود حیف از او که مبتلا به نار دوزخ باشد . از خدا خواستم که متوجه عشق و علاقه ام نشود یاریم کند که او را هدایت کنم فقط به خاطر خودش نه به خاطر این که من بتوانم با او ازدواج کنم .» بعد از خواندن نامه ها منگ و مبهوت به عکس او خیره شدم و به او گفتم : خوش به حال تو با اطیمنان راهت را یافتی و با عزمی راسخ در آن به مجاهدت پرداختی و سرانجام در راه آن به شهادت رسیدی ، تو جایگاهت را قبل از پرواز دیدی . چه زیبا پر کشیدی و آب حیات نوشیدی برای من هم دعا کن تا حقیقت را بیابم و چون تو سعادتمند شوم . حرف های تو را بالاخره شنیدم سعی می کنم برای رسیدن به مقامی چون مقام تو تلاش کنم . مادر مهدی به من نزدیک شد و گفت : - رها جان تو هم مثل دخترم هستی اگر تا به حال چیزی به تو نگفتم به خاطر این بود که خود مهدی نخواست . یک روز به من گفت :«اگر رها خانم مسلمان بود با او ازدواج می کردم . » من می دانستم به تو علاقه دارد ، ما زیاد سعی نمی کردیم مستقیما به تو راجع به عقایدت حرف بزنیم ، تو مهمان ما بوی نمی خواستیم ناراحت شوی اما حالا به وصیت مهدی دلم می خواهد از تو خواهش کنم که کتاب های بزرگان را مطالعه کن شاید متوجه شوی که راه راست فقط راه اسلام است .انسان به بلوغ فکری و روحی رسیده و خدا کامل ترین دین و آخرین دین را برای انسان فرستاد . من به راه شما توهین نمی کنم فقط به توصیه مهدی برای شادی روح او از تو می خوام کتابهای اسلامی بخوانی و با دقت قرآن را قرائت کنی اگر خدا بخواهد هدایت می شوی . من که از دست بهاییان به خاطر توهین به شهدا به شدت عصبانی بودم از شنیدن این حرفها ناراحت نشدم . دلم می خواست حداقل خانواده ام را از گفتن این حرف ها باز دارم دوست داشتم تشکیلات را حداقل از وجود پاک شهدا آگاه سازم که آنان را فریب خورده نپندارند اما چگونه می توانستم به گوشی که پر از اراجیف بود چیز دیگری بخوانم «نرود میخ آهنین در سنگ » گویا خدا بر قلب های آنها مهر زده بود، آنان استعداد شنیدن هیچ حرف حقی را نداشتند و من احساس تنهایی می کردم . آن روزها هم گذشت و ..... ---------------------------- فصل بعدی اکراه و ازدواج | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #35 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸
نوشته ها: 251
(View Stats)
تشکرها: 119
تشکر شده 5,129 بار در 263 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز اکراه و ازدواج بالاخره زمان ازدواج من فرا رسید ، ازدواجی اجباری و بدون کوچکترین محبتی با پسری به اسم بهروز که بهایی بود و این تنها دلیل قبول خانواده من بود چرا که بهروز به همراه خانواده اش از همدان به سنندج آمده و به سراغ محفل رفته بودند و ضمن معرفی خود گفته بودند که برای وصلت با دختر خوب و خانواده ای خوب به اینجا آمده اند ، محفل هم که درباره من احساس خطر می کرد آنها را به منزل ما فرستاده بود . من در سقز بودم و مدتی بود که مهمان خواهرم مینا بودم و چند شب قبل خواب آمدن این خانواده را از همدان و حتی عروسی ام را دیده بودم . ده روزی مقاومت من طول کشید اما بالاخره تسلیم شدم و قرار شد برای تحقیق به همدان برویم . تحقیق ما فرمالیته بود . هیچکدام از برادرها زحمتی به خود ندادند و تحقیقی صورت نگرفت اما اصرار می کردند که بپذیرم و تنها دلیلشان این بود که خانواده او چند جد بهایی بوده اند پس خود او هم به بهاییت وفادار خواهد بود . اما خودم در تحقیقاتی که کردم متوجه شدم بهروزهم به اجبار به خواستگاری من آمده . او عاشق یک دختر مسلمان بود و پس از چند سال که با او دوست بود با هم به محضری می روند که عقد اسلامی کنند . بهروز حتی حاضر می شود که مسلمان شود اما فردی ناآگاه و بی اطلاع در آنجا به او می گوید اگر زمانی بخواهیم پدر و مادرت را بکشی باید بپذیری او هم از این حرف بی اندازه ناراحت شده و غرورش شکسته بود و با عصبانیت از این ازدواج منصرف شده از محضر خارج شده بود . ما سرنوشتمان شبیه هم بود اما با هم تفاهم زیادی نداشتیم . بهروز فردی کاملا معمولی بود اصلا سعی نمی کرد به تعالی برسد و گویا مثل بیشتر آدم ها انگیزه ای جز خوردن و خوابیدن و تفریح کردن نداشت . اما تنها وجه تشابهش با من این بود که حتی بیشتر از من عاشق طبیعت و مسافرت بود . از همان روزهای اول که با هم نامزد کردیم به مسافرت می رفتیم او هم مثل من جاده را دوست داشت و عاشق رفتن بود . از محاسنش می توان به دست و دلبازی و سخاوت و شوخی و خوش مشربی او اشاره کرد و این که رقیق القلب و عاطفی بود و از معایبش که ارمغان عملکرد تشکیلات بود می شد به حساسیتش نسبت به همه مردان و پسرانی که با ما رفت و آمد داشتند اشاره نمود و این که خیلی رفیق باز و خوش گذران بود . روزهای نامزدی خوبی را با هم سپری نکردیم . چرا که مرا نمی شناخت و دائم می ترسید مثل بیشتر دختران بی حیای بهایی باشم که فرصت سوءاستفاده را به هر کس می دهند . اما بعد از مدتی کم کم مرا شناخت و دیگر به حدی به من اعتماد داشت که بعد از ازدواج مرتب مرا تنها می گذاشت و حتی به تنهایی مرا به مسافرت می فرستاد و او از فعالیت های تشکیلاتی ام جلوگیری نمی کرد . ما بالاخره ازدواج کردیم و جشن عروسی ما هم مثل بیشتر جشن ها بسیار شلوغ و پر سر و صدا بود . ما همه جوانان بهایی سنندج را دعوت کرده بودم و آنها هم همه فامیل های خودشان را دعوت کرده بودند .حدود هشتصد نفر مهمان آمده بود که خانه را غرق گل کرده بودند . وقتی داشتم خانه را ترک می کردم ماتم زده بودم و گریه امانم نمی داد . با خود عهد بستم به حرمت محبت بی شائبه پدر و مادرم هر مشکلی را تحمل کنم و هرگز بازنگردم . فروردین ماه بود و آسمان رعد و برق عجیبی داشت و باران شدیدی می بارید ، می دانستم که برای همیشه محیط زیبای زندگی ام را از دست می دهم . می دانستم روزهای خوب و لحظه های خاطره انگیز برای همیشه رفت و من می رفتم که سرنوشت دیگری را تجربه کنم و تنها تکیه گاهم خدا بود و الطاف بی نهایت او . بهروز شنیده بود که پسرخاله هایم از من خواستگاری کرده اند . نسبت به آنها خیلی حساس بود و دائم سوهان اعصاب من شده بود که تو دوست داشتی با آنها زندگی کنی فقط به خاطر این که مسلمان بودند نتوانستی . با پرویز کاری نداشت چون چهار سال بود که دیگر پرویز را ندیده بودم . او در دانشکده علم و صنعت تهران ترم آخر مهندسی عمران را می گذراند . من و بهروز اگر اختلافی در زندگی داشتیم تنها به دلیل ازدواج اجباریمان بود و دخالت های بیجای تشکیلات . شب عروسی وقتی خانواده من می خواستند مرا به خانواده بهروز سپرده و با ما خداحافظی کنند مامان به من نزدیک شد و گفت : - به سلیم کارد بزنی خونش در نمی آد . گفتم : - مگر چه اتفاقی افتاده ؟ گفت : - مثل این که این خانواده اهل مشروب هستند . سلیم به پشت بام رفته و بطری های خالی زیادی در آنجا دیده و فهمیده که مشروب خورده اند . این مصیبتی نبود که برای ما قابل هضم باشد . شش برادر داشتم که تا به حال لب به سیگار نزده بودند ، مرتکب هیچ خلافی نشده بودند حالا یکباره با خانواده ای وصلت می کردیم که اهل مشروب بودند و این مسئله برای ما بی نهایت ثقیل و ناراحت کننده بود . به هر حال آن شب اعضای خانواده با من خداحافظی دردناکی داشتند . برادرزاده ها و خواهر زاده ها ، خواهر ها و برادرها اشک می ریختند . سلیم از ناراحتی سیاه شده بود و بغض خود را فرو می خورد من هم گریه می کردم و با در آغوش کشیدن پدر و مادرم برای خداحافظی بغضم شکست و به پهنای صورتم اشک ریختم . نمی توانستم راحت نفس بکشم گویی جانم به لب رسیده بود و سنگینی آن همه غم روی قلبم قابل تحمل نبود آنها که رفتند از پنجره اتاقم به آسمان نگاه کردم دیوارهای بلند همسایه جلوی نیمی از آسمان را گرفته بود و خانه را در حصر تنگ و تاریک خود قرار داده بود . آسمان هنوز می گریست و باران لحظه ای بند نمی آمد . شعری را زیر لب زمزمه کرده و گریستم . یا رب آیا تا کدامین لحظه باید سوخت تا به کی چون شمع لرزان ، شعله ها افروخت این پل بشکسته کی آخر می ریزد در دل بی باورم باور می ریزد کهنه شد تقدیر عمر سر به سر پوچم خسته از تکرار تلخ و خسته از کوچم این پل بشکسته کی آخر می ریزد در دل بی باورم باور می ریزد این کاش می دانستم برای چه ازدواج کردم ؟! من که قصد نداشتم بچه دار شوم و می گفتم دوست دارم کودک دیگری را به فرزندی قبول کنم و مسئولیت انسانی را که در محیطی دیگر به دنیا آمده و شرایط مناسبی برای زندگی کردن ندارد بر عهده بگیرم و این بزرگ منشی را می ستودم . ای کاش قبل از ازدواج قبل این این که تن به خواسته های دیگران بدهم با خودم خوب فکر می کردم که دلیل ازدواج کردن من چیست و هدف و انگیزه اصلی من از این وصلت چیست ؟ تا بهتر بتوانم مشکلات را بر دوش بکشم . اما طبق شعارهایی که فرا گرفته بودم به این فکر می کردم که ازدواج یعنی دو بال شدن برای پرواز و این شعار قشنگی بود باید به آن عمل می کردم باید از بهروز بالی می ساختم و از قالب تهی بودن رسته و از خمودی و جمودی و رکود خارج می شدم . از همان روزهای اول زندگی مشترکمان با بهروز متوجه شدم خانواده او با تشکیلات رو راست نیستند و ترسی که آنها از تشکیلات دارند به مراتب بیشتر از خانواده ماست . آنها خیلی چیزها را از من پنهان می کردند مبادا به گوش تشکیلات برسد . دقیقا برعکس خانواده ما که همه چیز را سریع به محفل گزارش می دادند و با آنان مشورت می کردند سیاست این خانواده طوری بود که حتی المقدور مشکلاتشان را با محفل در میان نمی گذاشتند و بعد ها فهمیدم به این علت بوده به تشکیلات اعتماد نداشتند اما ظاهرا خود را حلقه به گوش و سرسپرده نشان می دادند . بهروز تراشکاری عینک داشت و در طول روز فقط ظهرها به خانه می آمد و من بیشتر اوقات را با مادر و خواهرش می گذراندم . مدتی یکی از اختلافات ما این بود که وقتی به خانه می آمد کارهای روزمره مرا چک می کرد و دوست داشت از او ترسی داشته باشم و در خانه مرد سالاری حاکم باشد و تکیه کلامش این بود که نمی خواهم مثل سایر خانم های بهایی باشی که همسرانشان برده و بنده آنها هستند . در بین بهاییان معمولا زن سالاری حکم فرما بود و مردان از اختیارات زیادی برخوردار نبودند و بهروز از این قضیه هراس داشت . همه این مسائل و مشکلات را تحمل می کردم و سعی می کردم خود را با محیط زندگی جدید که بیشتر به زندان می ماند عادت دهم . هنوز یک ماه از ازدواج ما نگذشته بود که فهمیدم بهروز با دختری که قبلا با او دوست بوده ارتباط برقرار کرده و دائم سعی می کند وقت و بی وقت از خانه بیرون رفته و با او تماس بگیرد در خانه هم به محض این که خلوتی دست می داد با او تماس می گرفت و هر وقت که می فهمید من متوجه شدم که با چه کسی صحبت می کند تنها دلیلش این بود که می گفت : - من و تو به اجبار با هم ازدواج کردیم و من قبلا می خواستم که با او ازدواج کنم . اما وقتی می دید که من به شدت ناراحت می شوم و او را ترک کرده و به خانه می روم از من عذرخواهی می کرد و قول می داد که دیگر هرگز به من خیانت نکند و من بدون این که به کسی بگویم برای تهدید کردن بهروز به جدایی به خانه برگشته ام دوباره به همراه بهروزبه همدان برمی گشتم . گاهی در ایام محرم و صفر متوجه می شدم که بهروز ارتباط زیادی با دوستان مسلمانش برقرار می کند و بالاخره وقتی کاملا به من اعتماد پیدا کرد گفت : - من به مراسم عزاداری مسلمان ها برای امام حسین (ع) و سایر امامان خیلی علاقه دارم و همیشه با دوستانم به هیئت می روم و سینه می زنم . در جبهه وقتی سرباز بودم بهایی بودن خود را پنهان می کردم و با جماعت به نماز می ایستادم و از صمیم قلب نماز می خواندم اما کوچکترین حسی نسبت به درگذشت پیغمبر خودمان ندارم . گفتم : - بهروز این احساس عجیب و این کشش را به مراسم سوگواری مسلمان ها من هم دارم اما فکر می کنم دلیلش این است که از بهاییان نفرت داریم و در بین آنها احساس راحتی نمی کنیم . او گفت : - نه چه ارتباطی به بهاییان دارد وقتی جلسه صعود برای بهاءاله می گیرند و ما باید تا صبح بیدار بمانیم و دعا بخوانیم من تا صبح رنج می کشم و به هیچ وجه احساس قربتی به خدا ندارم و دائم به کسانی که چنین جلسه ای را برپا کرده اند در دلم بد و بیراه می گویم . گفتم : - من هم همینطور من همه جلسات را کاملا به اجبار شرکت می کنم و از این که همیشه کسانی مراقب ما هستند که ببینند در جلسات شرکت می کنیم یا نه واقعا عذاب می کشم . بهروز گفت : - اما در جلسات سوگورای مسلمان ها اسم امام حسین (ع) یا هرکدام از امامان (ع) که می آید ناخودآگاه انسان دلش می لرزد و گریه اش می گیرد و خود را در حضور آنها حس می کند . وقتی با هم به تلویزیون نگاه می کردیم خلوص و قطرات پاک اشک مسلمان ها را در حرم امام رضا (ع) و یا در مکه و یا در سایر اماکن متبرکه می دیدیم اشک در چشم هر دوی ما حلقه می زد و به ایمان و اعتقاد و دلگرمی آنها غبطه می خوردیم و از این که ما اماکنی نداریم که به عنوان جایگاه مقدسی از آنها استفاده کرده و در آنجا آرامش یابیم خلاء عذاب آوری را حس می کردیم . من و بهروز وقتی تنها در مکانی را که برای بهاییان مقدس بود و در اسرائیل بنا شده بود مجسم می کردیم و یا گاهی که فیلم آنجا را پخش می کردند و ما می دیدیم که هیچ روحی در آن وجود ندارد کاملا می فهمیدیم که حتی به قدر سرسوزنی با یکی از اماکن مقدس مسلمانان قابل مقایسه نیست چه رسد به مکه . روح معنویت در بهاییان تبدیل به روح پلید تملق و چاپلوسی برای تشکیلات شده بود ومثل اسیری که بی احساس و بی اختیار تحت کنترل و فرمان زندانبان خویش است عمل می کردند و این آگاهی که من و بهروز سال ها بود به آن رسیده بودیم و بیشتر جوانان بهایی هم به آن رسیده بودند از ما گمشده ای معلق ساخته بود که زندگی را پوچ و بی ارزش می دانستیم و بی هدف و بی هویت تن به روزمرگی تحت الحفظ داده بودیم . من و بهروز کم کم به هم عادت کردیم و تکیه گاه واقعی همدیگر بودیم . درست است که گاهگاهی اختلافاتی با هم داشتیم و حرف همدیگر را خوب نمی فهمیدیم اما قلبا به هم نزدیک بودیم . برادر شوهر دیگرم هم چند ماه بعد از ما ازدواج کرد . بهمن بعد از مدت ها به دیدن من آمد و برای این که بیشتر با من باشد زیاد از خانه بیرون نمی رفت . برادر شوهرم که روی عروس تازه اش خیلی تعصب داشت با برادرم درگیر شد که چرا مرتب در خانه می مانی حتما قصد داری از وجود همسرم سوءاستفاده کنی . سر این قضیه با هم کتک کاری کردند . من و بهروز از بهمن دفاع کردیم و خانواده بهروز از برادرش . این اختلاف باعث شد که دیگر مصمم شدیم منزلی را اجاره کرده و جدا از خانواده بهروز زندگی کنیم . خانه نسبتا شیک و کوچکی اجاره کرده و نقل مکان کردیم . اما گویا این کار ما تقریبا اشتباه بود . بعد از آن من تنها ماندم و بهروز مرتب با دوستانش بود . بعضی از شب ها هم به خانه نمی آمد . من هم برای کسب در آمد و هم برای پر کردن اوقات فراغتم عروسک سازی را راه انداختم و قرار شد برای خرید اجناس با بهروز به تهران برویم یکی دو نفر از اداره کار و یکی دو نفر هم از دختران بهایی استخدام کردم و مشغول کار شدیم . از طرفی هم فعالیت های تشکیلاتی را داشتم . اما بهروز از جلسات گریزان بود و از این که پشت سرش حرفی بزنند و یا او را به بی ایمانی و نادانی متهم کنند نمی ترسید . بیشتر اوقات به تنهایی به ضیافت می رفتم و او شرکت نمی کرد و من مجبور می شدم بگویم به مسافرت رفته است . این فاصله ها که بهروز با من ایجاد کرده بود مرا از زندگی دلزده می کرد . یک روز که به دیدن مادرم در سنندج رفته بودم و از آنجا با صاحب خانه تماس گرفتم گفت که شما چرا کلید را به شاگردتان داده اید زودتر برگردید و ببیند که اینجا چه خبر است . وقتی برگشتم متوجه شدم که دختری که بیشتر از همه به او اطمینان کرده و خانه را به او سپرده بودم و بهایی هم بود با یکی از دوستان بهروز دوست شده و در خانه ما خلوت می کنند . با بهروز سر این قضیه مفصلا حرفم شد و طوری به هم پرخاش کردیم که مجبور شدم خانه را ترک کرده و به سنندج برگردم . بین راه غم بزرگی همه وجودم را احاطه کرده بود ، شکست خورده و مختل به خانه برمی گشتم و نتیجه این ازدواج اجباری جز این چه می توانست باشد ؟! بهروز حس می کرد که من هیچ علاقه ای به او ندارم و برای همین خودش را با دوستانش سرگرم می کرد . روزها که به سرکار می رفت و شب ها هم اکثرا با دوستانش می گذراند . وقتی به خانه بر می گشتم به سلیم که عضو محفل بود گفتم که چه اختلافاتی با هم داریم و او بلافاصله به بهروز تهمت زد و گفت که کسی که تازه ازدواج کرده و این همه از خانه فراری است و مرتب با دوستانش سپری می کند بی تردید معتاد از و این مسئله را از تو پنهان می کند . من هم یکی دو مورد را که از او شنیده بودم و گفته بود : - به صورت تفریحی مصرف کرده ام . به اطلاع محفل رساندم . دادخواست طلاق من به محفل رفت و طبق احکام بهایی باید یک سال از تاریخی که من دادخواست طلاق داده بودم می گذشت تا طلاق من صادر می شد و به این حکم تاریخ " تَرَبُص" می گفتند . مدتی که گذشت بهروز همراه پدر و پدربزرگش به خانه ما آمدند تا مرا برگردانند اما سلیم به آنها گفت که : - ما به بهروز مشکوک هستیم و او احتمالا معتاد است برای همین اجازه نمی دهیم که رها را با خود ببرید . بهروز عصبانی شد و گفت : - شما نمی توانید تهمت بزنید و حق ندارید به اجبار رها را از من جدا کنید و قسم می خورم که هیچ کس نمی تواند مانع من شود من او را می برم . جارو جنجال به جایی کشید که امیر برادر دیگرم یکباره به بهروز حمله کرد و او را زیر مشت و لگد خود گرفت او هم که همیشه چاقویی همراه داشت چاقو را از جیب در آورد و به سمت امیر حمله ور شد ما از ترس فریاد کشیدیم و کارگرهای کارگاه خود را رساندند و یک چوب به دست سلیم دادند و چند نفری با چوب و چماق بهروز و پدرش را مورد ضربات شدیدی قرار داده و سر و کله ی آنها را شکستند . بهروز هم با چاقو دست امیر را برید . خون از سر و روی بهروز و پدرش جاری بود و تمام لباس هایشان غرق خون بود ، سلیم که عضو محفل بود و می بایست به این دعوا خاتمه می داد خودش از کسانی بود که با چوب به جان بهروز افتاده و او را غرق خون کرد . بهروز همراه پدر و پدر بزرگش با این پذیرایی گرم از خانه خارج شدند ، من ترسیده بودم و به شدت گریه می کردم . از پنجره راه پله داخل حیاط را نگاه می کردم بهروز با سر و صورتی کاملا خونی نگاهی به من کرد و گفت : - رها از من جدا نشو ، خواهش می کنم . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #36 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸
نوشته ها: 251
(View Stats)
تشکرها: 119
تشکر شده 5,129 بار در 263 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز دلم برایش سوخت ولی با آن وضعیت هیچ جوابی نمی توانستم به او بدهم و فقط با صدای بلند گریه می کردم . آنها که از خانه خارج شدند ما هم آماده شدیم و به کلانتری رفتیم تا از آنها به خاطر چاقو کشی و ایجاد ضرب و شتم شکایت کنیم . داخل حیاط کلانتری بودیم که دیدیم آنها هم آمدند . بهروز عاشقانه به من التماس می کرد که او را تنها نگذارم و می گفت که : - اشتباه کردم دیگر هیج وقت تو را تنها نمی گذارم دیگر باعث رنجش خاطر تو نمی شوم فقط به این قائله خاتمه بده و با من برگرد . سلیم به من نزدیک شد و گفت : - با او حرف نزن . و به بهروز گفت : - تو حالا باید به زندان بروی دل خودت را خوش نکن . چند ساعتی در کلانتری وقتمان تلف شد اما به همدیگر رضایت دادند و از هم جدا شدیم . این رضایت برای این بود که مرتب بهاییان می آمدند و می گفتند : - دو خانواده بهایی نباید با هم دعوا کنند ، به هم رضایت دهید و نگذارید که آبروی بهاییان برود . ما هم به خانه برگشتیم و آنها به همدان . از آن پس سلیم به همه گفت که بهروز معتاد است در حالی که بهروز در آن جر و بحث ها می گفت : - همین الان برویم و آزمایش اعتیاد بدهیم . سلیم گفت : - شاید امروز مصرف نکرده باشی . بهروز اصرار می کرد که : - یک روز بدون اطلاع بیاید و مرا به آزمایشگاه ببرید . سلیم می گفت : - راههای منفی کردن آزمایش را بلدی . او هم عصبانی می شد و می گفت : - چرا تهمت می زنید ؟ یا باید ثابت کنید یا مرا متهم به این مسئله نکنید . از آن روز به بعد از خیلی چیزها محروم شدم دقیقا بلایی که سر نسیم آمده بود سر من هم آمد و خانواده ای که فکر می کردم خیلی منطقی هستند مرا کاملا از برداشتن تلفن محروم کردند و دیگر اجازه نمی دادند تنها از خانه خارج شوم و همه اینها به دستور سلیم بود . بهروز تماس می گفت و اصرار می کرد تلفن را به رها بدهید . می خواهم نظر او را بدانم . اما سلیم گاهی که اجازه می داد تلفنی حرف بزنم بالای سرم می ایستاد و می گفت : - بگو دیگر هیچ وقت برنمی گردم . من هم جرات نمی کردم چیزی غیر از این بگویم و زود تلفن را قطع می کردم و اجازه نمی داد بهروز دل مرا به رحم آورد . شدیدا تحت نظر بودم بیشتر در خانه برادرها بودم و آنها هم به دستور سلیم اجازه نمی دادند نزدیک تلفن بروم مبادا با بهروز حرف بزنم . سیلم دنبال مدارکی می گشت که بتواند اتهامش را ثابت کند . از چیزهایی که من برایش تعریف کرده بودم استفاده کرده بود و فردی هم پیدا شد و گفت : - بهروز یک روز از داخل جورابش سیگاری را که داخل آن پر از حشیش بود در آورد و کشید . و به من گفت اگر توانستی برای من هروئین پیدا کن . این فرد برادر زن برادرم بود که در کرمانشاه زندگی می کرد . یک روز که به خانه برادرم آمده بود خود را به او رساندم و التماس کردم که حقیقت را بگوید و او به جان تنها پسرش قسم خورد که راست می گوید و بهروز سخت معتاد است ، من هم به حرف او اعتماد کردم . از طرفی چون اختلاف ما به خانواده ها کشیده بود و عمیق شده بود دیگر نمی توانستم برخلاف حرف برادرها عمل کنم ، من قلبا اطمینان داشتم که بهروز معتاد نیست اما هیچ چاره ای جز قبول حرف اطرافیانم نداشم چون فکر می کردم ممکن است من اشتباه کنم و بدبخت شوم . هرکس که مرا می دید می گفت فکر نکن اگر از بهروز جدا شوی بدبخت می شوی بهروز اصلا لقمه تو نیست و هنوز همه کسانی که قبلا از تو خواستگاری کرده اند مایلند که با تو ازدواج کنند . دو نفر از اقوام که زن و شوهر هر دو به همزن و فتنه گری بودند دائم از تهران تماس می گرفتند و می گفتند اجازه ندهید رها برگردد چون ما خبر داریم که بهروز معتاد است و پدرش هم قاچاق فروشی می کند . این حرف ها در بین بهاییان شایع شد و غیبت و افترا به حدی بالا گرفت که اجتناب ناپذیر بود . همه از معتاد بودن بهروز قاچاق فروشی پدر اظهار اطمینان می کردند و طوری بیان می کردند که گویا با چشمان خودشان چنین چیزهایی را دیده اند . بهروز گاهی که تلفن می کرد و اصرار می کرد که گوشی را به من بدهند همین که گوشی را می گرفتم به گریه می افتاد و قسم می خورد که معتاد نیست و از من خواهش می کرد که برگردم . من حرفش را قبول داشتم اما دیگر حرف ها به حدی زیاد شده بود که ناچار بودم تن به طلاق دهم . یک روز سلیم گفت : - تو دیگر نمی توانی با بهروز زندگی کنی فکر نکن که این تصمیم ، تصمیم من است بلکه اعضای محفل همه اتفاق نظر دارند که دیگر نباید رها به همدان برگردد . با شنیدن این حرف دیگر خیالم راحت شد که تکلیفم روشن شد . فهمیدم که دیگر حتی اگر بخواهم نمی توانم برگردم . این باعث آزادی ظاهری من شد و چون سلیم می دانست من برای این که از اتحاد خانوادگی خارج نشوم دستور محفل را قبول خواهم کرد مرا آزاد گذاشت و بعد از آن می توانستم از خانه خارج شده و یا با تلفن حرف بزنم ، من تلفنی این مسئله را به بهروز گفتم او هم به محفل همدان شکایت کرده بود که با چنین شایعه ای زن مرا به اجبار از من گرفته اند اعضای محفل همدان هم بدون این که به او اطلاع بدهند به سراغ او رفته و او را به آزمایشگاه برده بودند و متوجه شده بودند که او پاک است . به وسیله نامه ای نظر خود را با جواب آزمایشی که عکس بهروز هم روی ان بود برای محفل سنندج ارسال کردند . سلیم گفت : - این جواب قانع کننده نیست چون احتمالا خبر داشته که اعضای محفل می خواهند او را به آزمایشگاه ببرند . و با این حرف مراتب بی اعتمادی اش را نسبت به اعضای محفل نشان می داد و گاهی می گفت یکی از اعضای محفل همدان دایی بهروز است پس به این ترتیب امکان مطلع بودن بهروز از آزمایش وجود دارد و آن نظریه کاملا مغایر با اعتقادات ما بود ، ما به اعضای محفل (نعوذ با الله ) به اندازه خدا اعتماد داشتیم و آنها را جانشین خدا بر روی زمین می دانستیم و اگر دستوری می دادند بی چون و چرا می پذیرفتیم و فکر می کردیم اگر اوامر و نواهی آنان را نادیده بگیریم بدترین بلاهای الهی بر سر ما نازل می شود و پافشاری سلیم روی این مطلب باعث تعجب من بود . وقتی مطمئن شدم بهروز معتاد نیست و همه این حرف ها شایعه است شدیدا احساس گناه کردم و با خود گفتم اگر من کمی صبور بودم و برای حفظ زندگی ام تلاش می کردم و زود قهر نمی کردم این همه حرف و حدیث پشت سر او نبود و این همه او را به باد تهمت و افترا نمی بستند . دلم برایش تنگ شده بود و از دادخواست طلاق پشیمان شده بودم اما نمی دانستم چه باید بکنم . اعضای محفل سنندج می گفتند نباید برگردی و اعضای محفل همدان می گفتند باید برگردی . بالاخره با خود که بیشتر فکر کردم به این نتیجه رسیدم که اعضای محفل سنندج مورد اغفال حرف های سلیم قرار گرفته و سلیم در واقع قصد انتقام دارد و اصلا به خوشبختی و بدبختی من برایش فرقی نمی کند . او کسی بود که غرور بیش از حدی داشت و چون معمولا مورد احترام سایرین بود و بهروز در مقابل او ایستاده و کتک کاری کرده بود او می خواست حرفش را به کرسی بنشاند و نمی توانست از بهروز بگذرد . در حالی که دخالت بی جای او باعث این دعوا شد و در نهایت تهمتی که به او زد منجر به این جدایی گشت . سلیم که با قساوت قلب و با اطمینان به بهروز اتهام اعتیاد می زد عضو محفل بود و ما او را بری از هر خطا می دانستیم گرچه می گفتند که اعضای محفل به تنهایی مصون از خطا نیستند اما این توجهی بود که با عقل مطابقت نداشت و در نهایت همه اعضای محفل سنندج به من دستور دادند که به همدان برنگردم و سلیم توانسته بود با کینه و کدورت شخصی نظر همه آنها را جلب کند و آنها را با خود موافق نماید خود او هم تحت تاثیر همان دو نفر که از تهران مرتب پیغام می دادند قرار گرفته بود . این زن و شوهر از تهمت هیچ ابایی نداشتند به عروس خودشان هم تهمت زدند که روانی است و اگر بچه دار شود بچه هم روانی می شود و به اجبار چند ماهی پسرشان را از عروسشان پنهان کرده بودند . یک بار دیدم که عروسشان که دختر مظلوم و مهربانی بود به دست و پای آنها افتاده و آنها با ذلت و خواری از خانه بیرونش می کنند . این صحنه دلخراش را دیدم و به آنها اعتراض کردم در جواب گفتند : - او می خواهد دل ما را به رحم بیاورد و به خانه اش برگردد چون می داند که اگر طلاقش دهیم هیچ کس با او ازدواج نخواهد کرد . آبروی او را بردند و در همه جا شایع کردند که او روانی است . آنها با این شایعات فرصت ازدواج دیگر را هم از او گرفته بودند بالاخره او بارها و بارها به التماس افتاد و آن قدر جلوی خانه خودش نشست تا بالاخره او را راه دادند . آنها با خود خواهی و خشونت وحشیانه خود ، کاری کردند که دختر بی گناهی به دست و پای آنها بیفتد و برای بدست آوردن زندگی مشترکش برای به دست آوردن حق خود ماه ها زجر بکشد . نه ماه بعد دختری به دنیا آورد که به گفته خودشان بسیار باهوش بود . عروس این خانواده واقعا از لحاظ روحی کمترین عارضه ای نداشت و تهمت آنها کاملا بی اساس بود . این خانواده هراز گاهی به کسی تهمت می زدند و برای اثبات حرفشان از هیچ دروغ و شایعه ای فرو گذار نبودند و حالا سرگرمی دیگری پیدا کرده بودند و تمام تلاششان این بود که من و بهروز را از هم جدا کنند . گویا از این کارها لذت می بردند . هرروز پیغام جدیدی از آنها می رسید ، دائم تلفن می کردند و خبر جدیدی می دادند ، یک روز می گفتند : - فامیلشان بهروز را دیده که در حال کشیدن تریاک بوده .یک روز می گفتند ما خبر داریم که تا چندی پیش این خانواده گدا گشنه بودند یکباره چطور این همه دارایی به هم زدند و چطور توانستند عروسی هایی به این مفصلی برای پسرانشان بگیرند ؟ این پول ها را فقط از راه قاچاق به دست آورده اند .در حالی که پدر بهروز فرش فروش بود و سال ها قبل از راه سمساری فرش گذران می کرده اما با زحمت و تلاش فراوان توانسته بود برای پسرهایش عینک سازی باز کند و خودش هم در آن سهم داشت و عینک سازی شغل پر درآمدی بود . علاوه بر آن فرش فروشی هم می کرد . این اخبار را آن چنان با اطمینان گزارش می ردادند که همه فکر می کردند کاملا موثق است . اما من می داسنتم همه آن شایعات ، همه آن اخبار نادرست و همه دو به هم زنی ها به علت ذات ناپاک و بی عاطفه بهایی است . از سر بی ایمانی و بی وجدانی آنهاست . یکی از همان روزها وقتی با زن برادرم از خانه خارج می شدیم دیدم بهروز رو به رویم ظاهر شد و سلام کرد و گفت : - رها خواهش می کنم حرف هایم را گوش کن . زن برادرم کمی از ما فاصله گرفت و به من گفت : - زیاد طول نکشد چون نمی تواند جواب سلیم را بدهد . بهروز با دیدن من به گریه افتاد و گفت : - رها تو که می دانی همه این شایعات دروغ است چرا حرف مردم را قبول کردی ؟ من از زندگی سیر شدم ، خسته شدم ، بدون تو نمی توانم زندگی کنم . تو زن من هستی خواهش می کنم مرا درک کن مرا به خاطر جرمی که مرتکب نشده ام تنبیه نکن . برگرد و بدان که دیگر هیچ وقت باعث اذیتت نمی شوم . گفتم : - دعوایی که با خانواده ام داشتی باعث شد که امیر و سلیم از تو کینه به دل گیرند و دیگر اجازه نمی دهند برگردم . گفت : - تو باید به حرف محفل گوش کنی . محفل مگر به شما ثابت نکرد که من معتاد نیستم ؟ دیگر به چه بهانه ای اجازه نمی دهند تو بگردی ؟ گفتم : - سلیم حرف محفل همدان را قبول ندارد . گفت : - یعنی چه مگر می شود ؟ گفتم : - به هر حال حرف آنها را نمی پذیرد . محفل سنندج هم حرف سلیم را قبول دارند . زن برادرم گفت : - رها زود باش . بیشتر از این با او حرف نزن . بهروز دوباره خواهش کرد ، بعد یک نوار به من داد و گفت : - این چیزهارا گوش کن شاید بفهمی بدون تو بر من چه می گذرد . نمی خواستم باز موجب بی اعتمادی سلیم شوم و موقعیت محدودی برایم ایجاد شود . از این رو بیش از چند دقیقه با او حرف نزدم . او التماس کرد که بیشتر بمانم و می گفت دلش برایم تنگ شده و دوست دارد مرا بیشتر ببیند . اما زن برادرم گفت : - من اجازه ندارم و فعلا مسئولیت رها با من است . انسان وقتی در چنین موقعیت های قرار می گیرد متوجه نیست که چقدر اسیر و درمانده است . چقدر به او ، به خواسته هایش به انسانیت و اراده اش توهین می شود . بهروز با دلی شکسته رفت و دلش به این خوش بود که نوار او را گوش می کنم و تحت تاثیر حرف های او قرار می گیرم و به همدان بر می گردم . نوار بهروز را به خانه آورده و گوش کردم . او برایم حرف زده بود ، درد دل کرده بود و گفته بود که چقدر جای من در خانه خالی است ، مابین صحبت هایش برایم آواز خوانده بود . صدای بهروز زلال ، صاف و گیرا بود و کاملا به زیر و بم آوازها و تصنیف ها اشراف داشت . او در بعضی قسمت ها به گریه افتاده بود گفته بود : - تهمتی که به من زده شده آبروی مرا برده و تو را از من گرفته زندگیم را بی سر و سامان کرده . و آرزو کرده بود که همه آن کسانی در حق او چنین ظلم بزرگی روا داشته اند به ظلم بزرگتری دچار شوند . او با صدای خوبی که آکنده از غم و رنجی عمیق بود خوانده بود : - وقتی نیستی خونمون با من غریبی می کنه دل می گه اگه صبورم خود فریبی می کنه صدای قناری محزون و غم آلود می شه واسه من هرچه هست و نیست نابود می شه وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ می شه نمی دونی چقدر دلم برات تنگ می شه وقتی نیستی گلای باغچه نگاهم می کنن با زبون بسته محکوم به گناهم می کنن گلا می گن که با داشته یه دنیا خاطره چرا دیونگی کردی و گذاشتی که بره سلیم وقتی شنید که بهروز به سنندج آمده پیشنهاد کرد که به منزل خواهرم که در تهران بود بروم و من فهمیدم که دلیل این پیشنهاد فقط دوری از بهروز است . به تهران رفتم ، منزل خواهرم در طبقه سوم خانه پدر و مادر سودابه بود . در واقع شراره همسر برادر زن برادرم شده بود . نوار را همراه خودم بردم و هر شب به آن گوش می کردم و مثل ابر بهاری می گریسیتم ، به سرگذشت خودم فکر می کردم که کوچکترین دخالتی در آن نداشتم هر آنچه بر سرم مده بود جبر مطلق بود . هم ازدواجم و هم جداییم از همسرم . واقعا مثل یک مهره بی اراده بازیچه دست دیگران بودم . کسانی که مدعی بودند جانشین خدا هستند و اعتماد و اطمینان ما را با هزاران لفظ ادبی و عرفانی جلب کرده بودند . مالک فکر و اندیشه ما و مالک ما شده و مارا به بدبختی و فلاکت افکنده بودند . نوار را برای خواهرم گذاشتم . او به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و مرا در آغوش گرفته و هر دو با صدای بلند گریه کردیم . خواهر زاده ام که پنج ساله بود با تعجب نگاه می کرد که چرا گریه می کنیم . زورگویی سلیم و سوءاستفاده او از سمت جانشینی اش طوری بود که به فکر هیچ کس نمی رسید که راه دیگری هم ممکن است وجود داشته باشد . پدر شوهر و مادر شوهر شراره از سلیم تمجید می کردند و به من می گفتند که دیگر حق برگشتن نزد بهروز را ندارم آنها همیشه در مسائل و مشکلات دیگران دخالت می کردند و علنا طوری به این و آن راجع به تصمیم گیری های مهم زندگیشان تحکم می کردند که گوی عالم و عاقل عالمند و کسی غیر از آنها بهره ای از عقل و علم نبرده . این ها کسانی بودند که اگر عضو محفل می شدند روزگار زیر دستان را سیاه کرده و عده ای را به مرگ تدریجی و شکنجه ابدی مبتلا می کردند ، مسعود پسرشان همسر شراره و برادر زن سلیم بود . او و خواهرم عضو محفل منطقه ای تهران بودند . آنها هم چوب خودخواهی ها و یک دندگی سلیم را خورده بودند . آنها ده سال بود که با هم دوست و عاشق هم بودند وقتی می خواستند ازدواج کنند سلیم مطابق سنت غلط قدیمی ها به شدت با این ازدواج مخالفت کرد به بهانه این که شراره کوچکتر از میناست . مینا در ان وقت ازدواج نکرده بود . سلیم این مسئله را بهانه کرده و می گفت : - تا زمانی که مینا ازدواج نکرده شراره حق ازدواج کردن ندارد . اما تنها دلیل شکست سلیم در این قضیه این بود که پدر و مادر همسرش از او زورگو تر بودند و به هر حال شراره و مسعود با هم ازدواج کردند و سلیم دقیقا شش سال با شراره و مسعود حرف نزد و به خانه پدر زن خود پا نگذاشت . غرورش شکسته بود و این اولین بار بود که شکست خورده و حرفش به زمین می افتاد . حتی برادر بزرگم که دو سال از سلیم بزرگتر بود نه تنها خودش بلکه خانواده همسرش هم از سلیم حساب می بردند با این حال به خاطرم می آورم هر زمان که شراره به سنندج می آمد به اصرار با سلیم دیده بوسی می کرد تا حکم تنبیه اش تخفیف خورده و بخشیده شود . سلیم یکی از دلائل دیگری که برای مخالفتش با ازدواج شراره و مسعود می آورد این بود که می گفت : - در مذهب ما قرار نامزدی سه ماه است اگر به این قرار حتی یک روز اضافه شود قرار نامزدی ملغا می شود و به هم می خورد و شما که ده سال است به هم قول ازدواج داده اید و با هم دوست هستید در واقع نامزد یکدیگر به شمار می روید . چون در قرار نامزدی هم هیچ آیه و خطبه ای خوانده نمی شود فقط یک قرار گذاشته می شود پس شما امر جمال مبارک (یعنی بهاء) را زیر پا گذاشته و به جای سه ماه ده سال نامزد یکدیگر بوده اید و این ازدواج کاملا غلط و غیر قانونی است . این طرز تفکر سلیم ناشی از تعصب او بود و این افکار مختص زمانی بود که تشکیلات هنوز او را به چشم یک کارگر با دستی پینه بسته نگاه می کرد . اما همین که وضع مالی اش خوب شد و به سرمایه داری توانا تبدیل گشت تشکیلات به او بها داد و او را کم کم در راس سازمان قرار داده و عضو محفل کرد . سلیم کسی بود که وقتی ازدواج کرد اجازه نمی داد همسرش و خواهرانم در هیچ جلسه ای شرکت کنند . از تشکیلات بیزار بود و بهاء و عبدالبهاء را زیر رگبار فحش می گرفت و حتی کفر می کرد و به خدا (بهاء) ناسزا می گفت . او همه بهاییان را پست و کثیف و کلاهبردار می خواند و می گفت : - همه این جلسات دکان بازاری است که یک عده مفت خور برای خودشان باز کرده اند تا ما را به استعمار بکشند . اما با کوچکترین ارزش و بهایی که از سوی تشکیلات به او داده شد کاملا فریب خورده و برده حلقه به گوشی شد تا اینکه زمان ریاست خودش هم فرا رسید و حال تمام عقده ای گذشته را روی تک تک ما خالی می کرد و به راحتی می توانست از این موقعیت سوءاستفاده کرده و حرفش را به کرسی بنشاند و این سرنوشت شومی بود که ما بهایی زادگان به آن مبتلا بودیم . من و شراره عاشق هم بودیم و از صمیم قلب به هم وابسته بودیم . او چهار سال بزرگتر از من بود و سلیم چند سال اجازه نداد من به تهران بیایم و حتی زمانی که تابستان ها با خود او و خانواده اش به شمال می رفتیم از مسیری ما را می برد که از تهران عبور نکنیم و این دقیقا اعتراف خود او بود و می گفت : - من از تهران عبور نکردم تا تو به هوس نیفتی و به بهانه دیدن شراره دوباره با پرویز ارتباط برقرار نکنی . و حال که خطر ارتباط با پرویز برطرف شده بود مرا به تهران فرستاد تا از ارتباط گیری با همسرم که خودش به اجبار مرا با او وصلت داده بود دور کند . هر روز برایم یک سال می گذشت و لحظات عذاب آوری را می گذراندم بدون این که بدانم چرا . در ورطه هولناکی بودم که ناخودآگاه باید تن به دنائتی خوار کننده می دادم . مثل گوسفتندی که هیج اراده ای از خود ندارد و تابع اوامر صاحب خویش است . درست همان لقبی که بهاء روی پیروان خود گذاشت « اغنام الله » . شراره مرا دلداری می داد و می گفت : - درست است که بهروز پسر خوبی بود اما وقتی اعضای محفل صلاح نمی دانند که تو برگردی حتما چیزی می دانند . اگر زمانی برگردی بدبخت می شوی ، پس سعی کن استقامت کنی و او را فراموش کنی . مسعود از معلومات بالایی برخوردار بود و چندین جلسه را اداره می کرد . یک روز از او پرسیدم : - اعضای محفل سنندج مرا از برگشتن ممنوع کرده اند و اعضای محفل همدان مرا به برگشتن امر کرده اند در این موقع چه باید بکنم ؟ او گفت : - در این موقع باید به محفل تهران استیناف دهید تا تصمیم نهایی را محفل ملی برای انسان بگیرد . و بعد گفت : - تو که تکلیفت روشن است نباید برگردی ، با مسائلی که پیش آمده دیگر برگشتن تو صلاح نیست . او بیشتر به خاطر حرف های خانواده خودش با برگشتن من موافق نبود چون می دانست که حتما خانواده بهروز شایعاتی را که از طرف خانواده او مطرح می شد شنیده اند و می خواست حرف های خانواده اش به کرسی بنشیند . مسعود شبانه روز در حال فعالیت بود . یک روز متوجه شد کثرت کار او را از امرار معاش باز می دارد تصمیم گرفت از بعضی از مسئولیت ها استعفا دهد و فعایت هایش را تقلیل دهد اما با ناامیدی به خانه برگشت و به من و شراره گفت : - من این قضیه را نمی دانستم که ما حق استعفا نداریم . اعضای محفل با استعفای من مخالفت کردند و گفتند : تا زمانی که ما لازم بدانیم باید همه این مسئولیت ها را بر عهده داشته باشی . من با تعجب گفتم : - اما عذر شما موجه است زن و بچه شما به نان احتیاج دارند و شما فرصت رفع احتیاجات اولیه آنها را نداری . او گفت : - هیچ عذری پذیرفته نیست و من مجبورم ادامه دهم . آنها نص صریح این حکم را به من نشان دادند . بیچاره خواهرم وضع مالی خوبی نداشت و زندگی اش به سختی می گذشت اما ننگ این فقر و فلاکت را به بهانه خدمت به امر بها به جان خریده بود و تحمل می کرد . من هم به آنجا رفته و سربار آنها شده بودم . تصمیم گرفتم مشغول کار شوم تا سختی ایام را با گذراندن زمان آسان کنم و مخارج خودم را تامین نمایم . به مسعود سپردم تا کاری برایم پیدا کند که از هر لحاظ قابل اعتماد و سالم باشد . من آن قدر نسبت به خودم تعصب داشتم که حتی حاضر نبودم از خانه خارج شوم و در معرض نگاه ناپاک نامحرمان واقع شوم . هر چقدر این چیزها در جامعه ما کمتر رعایت می شد . من حساس تر می شدم . از این روز به راحتی کار پیدا نمی شد . می خواستم محیط سالمی باشد و صاحب کار کاملا مورد اعتمادی یافت شود . یک روز مسعود به خانه آمد و گفت : - کار خوبی برایت پیدا کرده ام مسیرش طولانی است اما واقعا محیط سالم و فوق العاده پاکی است چون صاحب کارش بهایی است او یکی از بهاییانی است که روی سر ما جا دارد . و با حالتی آمرانه گفت : - نکند آبروی ما را در کنار این مرد شریف ببری ، با او تلفنی قرار گذاشتم و قرار شد خود شما با او صحبت کنی . مواظب باش سر ساعت مقرر به او زنگ بزنی تا من بد قول نشوم . با صاحب کار مورد اعتماد تلفنی صحبت کردم و مدهوش قدر بیان و لفظ قلم او شدم از همان تشکیلاتی های کار کشته بود . یکی از خصلت های تشکیلاتی ها این بود که از فن بیان خوبی برخوردار بودند . بلافاصله فهمیدم به جایی می روم که زورگویی ها و امر و نهی کردنش به مراتب بیشتر از سایر اماکن تجاری است . اما چون مسعود این کار را پیدا کرده بود چیزی نگفتم . و فردای آن روز با شراره برای آشنایی با کار به مکان مورد نظر رفتیم . مدرسه ای بود به نام موسسه دانش پژوه که کاملا غیر قانونی و بدون داشتن مجوز اداره می شد . در این آموزشگاه مربیان زیادی که بیشتر آنها بهایی بودند ثبت نام کرده بودند تا برای تدریس خصوصی به منازل دانش آموزان رفته و بیست و پنج درصد حق الزحمه آنها به آموزشگاه تعلق می گرفت . کار من آشنا کردن دانش آموزان با مربیان و دبیران بود . آقای پژوه که همراه پدر و برادرش این مدرسه را اداره می کردند همان شخص شریفی بود که تلفنی با بیان شیوا و لحن خوب و متینش آشنا شده بودم . او مرد حدودا سی الی سی و دو ساله ای بود که کاملا به وضح ظاهرش رسیده بود . موهایش را سشوار کشیده و کمی از ابروها را دستکاری کرده و ریش و سبیلش را سه تیغه کرده بود ، پیله پف کرده پشت پلکش چشمانش را به حالت خوابیده نشان می داد اما روی هم رفته با قدی بلند و هیکلی متناسب جذابیت هایی در او یافت می شد . خصوصا که صدای جذاب و بیان شیوایش همه معایب ظاهری او را محو می کرد . از فردای همان روز سرگرم کار شدم و مسیر طولانی افسریه تا انتهای انقلاب را با دو مسیر طولانی خط واحد طی می کردم . حدود دو ساعت بعد از ظهر حرکت می کردم و ساعت هشت به خانه برمی گشتم و حقوقی هم که قرار بود ماهیانه دریافت کنم قابل ملاحظه و نسبتا خوب بود . شنیده بودم مدتهاست دنبال یک منشی هستند اما کسی را تاکنون انتخاب نکرده بودند اما مرا به سفارش مسعود در همان روز اول تایید کردند . یکی از مربیان خانم که قبلا منشی همان آموزشگاه بود برای این که افرادی را که با آنها در ارتباط بودم بهتر بشناسم خصوصیات هر کدام از آنها را برایم بازگو کرد . در ابتدا باور نکردم و فکر کردم به علت رقابتی که بین همکاران خود دارد برای هرکدام از آنها اشکال می تراشد و به آنها تهمت می زند اما بعد ها فهمیدم که هیچ کدام از حرف هایی که او زده بود بی اساس نبود بلکه کاملا همه آنها در یک خصوصیت مشترک بودند ، همه آنها پول پرست و حریص و طماع بودند و بیشترشان بی انصاف و حقه باز بودند و مهمتر از همه این که هیچ کدام به همسر و فرزندان خود وفادار نبودند و هیچ ابایی از خیانت نداشتند وقتی دور هم جمع می شدند اخبار نادرست سرنگونی نظام را به یکدیگر اطلاع می دادند و در آرزوی واژگونی و از هم گسیختگی نظام بودند ، اتهامات بی اساس نسبت به مسئولین روا می داشتند . به بهانه آموزش درس های خصوصی به خانه می رفتند و بهاییت را تبلیغ می کردند و عملا تعهد نامه خود را زی پا نهاده و در مقابل نظام کوچکترین تواضعی نداشتند و فعالیهای سیاسی خود را به طور زیرزمینی و پنهان انجام می دادند .طبق معمول در این جمع نسبت به کسانی که بعد از انقلاب به اسلام گرویده و از بهاییت تبری جسته بودند بد گویی می شد و به حدی درباره چنین اشخاصی بد گویی می کردند که هر جوان خام و ناپخته ای از ترس متهم نشدن به این اتهامات سعی می کرد اگر هم به حقیقتی می رسید پنهان کند و چیزی بر زبان نیاورد . تشکیلات علنا با کسانی که به اسلام گرویده و از بهاییت خارج شده بودند برخورد وحشیانه و بی رحمانه ای داشت . در همان محیط بود که شنیدم فردی مسلمان شده و تشکیلات عده ای را برای بازگرداندن او گمارده است و چون موفق نشده بودند او را از دیدن همسر و فرزندانش محروم کرده بودند و هنگامی که تلفنی یکی از افراد از طرف تشکیلات برای او خط و نشان می کشید می شنیدم که چه بی رحمانه او را برای همیشه تهدید به جدایی از همسر و فرزندانش می کنند و در واقع ان شخص اجازه ورود به خانه پدر و ماردرش و هیچ کدام از اقوام را هم نداشت . بهاییان در داخل کشور به اندازه ای بازگو کننده شایعات بی اساسی بودند که دشمنان جمهوری اسلامی طرح می کردند و به حدی از انقلاب و نظام و رهبر و دین و آیین مسلمین بد می گفتند که من با وجودی که از مسائل سیاسی چیزی نمی دانستم حدس می زدم اینها جاسوسان حقیقی آمریکا و اسرائیل هستند که در ایران گماشته شده اند تا دائما پیام آنها را در بین مردم شایع کنند و اخبار اتفاق افتاده در ایران را هم برای دشمنان ابلاغ نمایند . یک روز یکی از مربیان در حالی که داخل دفتر کار ناآرام و بی قرار قدم می زد از این که نظام در دست کسانی بود که مجال کسب در آمدهای بی رویه را از او گرفته بود به زمین و زمان ناسزا می گفت . حرص و ولع از چشمان درشت و خطوط در هم رفته چشمانش پیدا بود در همین حین برنامه روایت فتح از تلویزیون کوچکی که گوشه دفتر گذاشته شده بود پخش و از شهدا و رشادت های این جان بر کفان یاد می شد . آقای مختاری که به خاطر وجود این جوانان غیور و ایثار گر برخی از راههای دزدی و چپاول را به روی خود بسته می دید اصطلاح خیلی بدی را برای شهدا به کار برد و من که یک لحظه مهدی را از خاطرم محو نمی کردم و به آن همه استحقاق و لیاقت حسادت می ورزیدم نتوانستم سکوت کنم و گفتم : - آقای مختاری چرا بی حرمتی می کنید ؟ این شهدا از خود گذشتند که من و شما امروز به این راحتی و بی دغدغه خاطر در کشور خودمان زندگی کنیم . آقای مختاری که گویی کسی را یافته بود تا همه عقده هایش را تخلیه کند یکباره به من پرخاش کرده و گفت : - حماقت افرادی مثل شما که کورکورانه تحت تاثیر این حرف ها قرار می گیرند همه را بدبخت کرد . ویرایش توسط sad444 : ۱۷ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۹:۲۵ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #37 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸
نوشته ها: 251
(View Stats)
تشکرها: 119
تشکر شده 5,129 بار در 263 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز گفتم : - بهتر است بگویید دست و پای ما بهاییان را بسته وگرنه خود مسلمان ها خیلی هم احساس خوشبختی می کنند و زندگی راحت امروز خود را مدیون این شهدا هستند . او با عصبانیت گفت : - دست و پای ما بسته نیست الحمدلله همه کلاس ها و جلسات تشکیلات را بهتر و با صفا تر و پرشور تر از قبل برگزار می کنیم اتفاقا برای ما بهتر شد الان دنیا از ما حمایت می کند . گفتم : - پس چرا ناراحت هستید ؟ چرا ناسزا می گویید ؟ گفت : - همه مردم ، همه دنیا فحش می دهند . گفتم : - اتفاقا این طور نیست همه دنیا متوجه شده که نظام ایران امروز ایده آل و دلخواه اکثر قریب به اتفاق مردم ایران است . فکر می کنید کسانی که رفتند و شهید شددند چه کسانی بودند ؟ جوانان خود این مردم بودند و برای دفاع از مرز و حیثیت و ناموس این کشور رفتند . چند نفر از مربیان هم که به این حرف ها گوش می کردند دیگر تحمل نکردند و همه با هم به من هجوم آورده و حرف های مرا به باد تمسخر گرفته و می خندیدند و این خنده ها گویای آتش درون آنها بود . از هر طرف مرا مورد عتاب و خطاب قرار داده و طوری به من پرخاش کردند که چاره ای جز سکوت نداشتم چرا که اگر بحث ما طولانی می شد مرا بدون شک به داشتن رابطه نامشروع با فردی حزب اللهی متهم می کردند و از من چهره ای منفور می ساختند که همه مرا به عنوان جاسوس و خیانت کار نگاه کنند . دیگر حرفی نزدم و مجبور شدم بنشینم و دائم بشنوم که چگونه نامردانه و بی انصافانه حق و حقیقت را پایمال می کنند . به یاد مهدی بغض گلویم را گرفت و بی اختیار اشک در چشمانم حلقه زد کمی که داخل دفتر خلوت شد با مادر مهدی تماس گرفتم و احوال او و آقای صالحی و نرجس را پرسیدم . نرجس با پسرخاله اش محمد ازدواج کرده بود و به تهران آمده بودند . مادر مهدی گفت : - ما هم می خواهیم نقل مکان کرده و به تهران برویم اقوام نمی گذارند که ما در این شهر تنها بمانیم . به او گفتم : - به یاد مهدی بودم و دلم برای شما تنگ شد . مادر گفت : - مهدی گاهی به خوابم می آید و من هر صبح جمعه بر سر مزارش می روم . خانم محمد صالحی خبر داشت که از بهروز جدا شده ام توصیه کرد برگردم و اختیار زندگی و سرنوشتم را به دیگران ندهم و خیلی سفارش کرد که در تهران مواظب خودم باشم . بعد از این که با خانم صالحی صحبت کردم تماسی هم با نیسم گرفتم . دوست داشتم ببینم ماجرای زندگی او به کجا کشیده . مادرش گوشی را برداشت و گفت : - نسیم با یک پسر قزوینی ازدواج کرد و رفت . شماره او را خواستم و بلافاصله با نسیم تماس گرفتم . نسیم از شنیدن صدای من خیلی خوشحال شد . بعد گفت : - مرا به اجبار وادار کردند که با یک پسر قزوینی ازدواج کنم اما من تسلیم نمی شوم هر طور شده دوباره با سیامک فرار می کنم . گفتم : - با سیامک رابطه ای داری ؟ گفت : - چند بار با او تماس گرفتم ولی او به شدت از من ناراحت است و دیگر نمی خواهد با من حرف بزند و می گوید نباید تن به ازدواج می دادی . حال مدتی است که با هم رابطه ای نداریم اما بالاخره او را راضی می کنم . گفتم : - راست می گوید نباید تن به ازدواج می دادی . گفت : - تو که نمی دانی تحت چه شرایط بدی بودم . تشکیلات همه تلاش خودش را کرد که مرا از سنندج دور کند و بعد هم با فشاری که خانواده آوردند راهی به جز قبول این ازدواج نداشتم . نسیم برایم درد و دل کرد و گفت : - شب و روز گریه می کردم اما هیچ کس کوچکترین توجهی به گریه های من نداشت . التماسشان کردم که این قدر مرا اذیت نکنند و بگذارند که به کنار سیامک بروم اما آنها گفتند که اگر تو را با سیامک ببینم او را می کشیم . برادرم قسم می خورد که او را می کشد . مدتی مرا زندانی کرده بودند و من واقعا تحمل آن شکنجه ها را نداشتم . بالاخره تصمیم گرفتم فعلا تن به خواسته های آنان بدهم اما آن قدر این شوهرم را اذیت می کنم که طلاقم بدهد و به محض این که طلاق گرفتم هر طور شده سیامک را راضی می کنم که مرا ببخشد ، من او را دوست دارم و نمی توانم فراموشش کنم . حرف های نسیم به نظرم خیلی خام و ناپخته رسید فکر کردم همه این چیزها آرزوهایی است که برایش دست نیافتنی است ولی برایش دعا کردم که به آرزوهایش برسد و احساس خوشبختی کند بالاخره با او خداحافظی کردم و به فکر فرور فتم . خدایا این مذهب چقدر باعث عذاب ما بهاییان شده ؟ چطور می شود از آن خلاص شد ؟ نه آن قدر پول داشتم که قید حمایت خانواده را بزنم و تنها زندگی کنم و از قید و بند این مذهب تحمیلی و این تشکیلات مافیایی خلاصی یابم و نه آن قدر احمق بودم که بتوانم همه بدبختی هایی را که تشکیلات بر سرم آورده به گفته بهاییان به حساب امتحان الهی بگذارم و نادیده بگیرم . چندی نگذشت که متوجه شدم آقای پژوه که حدود یک سال بود ازدواج کرده بود به من نظر دارد و از من خواست یک روز صبح که موسسه کاملا تعطیل بود به موسسه بروم علت را جویا شدم گفت : - کار دارم گفتم : - چه کاری ؟ گفت : - وقتی بیایی متوجه می شوی . باید با چند نفر تماس بگیری و درباره اختلافشان با مربیان مسائلی را به آنها بگویی . من نپذیرفتم و گفتم : - اگر بیایم همراه خواهرم و یا همراه آقا مسعود می آیم . او عصبانی شد و گفت : - اصلا نخواستم بیایی . و بعد شروع به ایراد گرفتن از طرز کارم کرد و گفت : - تو مشتری ها را پر می دهی . با این تهدید می خواست بگوید که اگر به خواسته من تن ندهی اخراج می شوی . اما من اصلا برایم مهم نبود فقط می ترسیدم پشت سرم حرفی در آورد و برای توجیه کردن اخراج کردن من به من اتهام بزند . یک روز به طور اتفاقی با او تنها شدم . او دستگاه کوچکی را روی میز گذاشت و گفت : - دستت را روی این دستگاه بگذار . از اینکه با او تنها بودم استرس داشتم و به شدت می ترسیدم . بالاخره دستم را روی دستگاه گذاشتم . او گفت : - تو استرس داری . این دستگاه را از آمریکا برای من فرستاده اند . من شدت هیجان و استرس افراد را با این دستگاه می سنجم . و علت استرسم را جویا شد .گفتم : - هیچ دلیل ندارد . گفت : - تو از من می ترسی ؟ من که از خانم مسعودی درباره او مسائل خطرناکی شنیده بودم خیلی می ترسیدم . اما گفتم : - نه شما مرد کاملا مورد احترام و قابل اعتمادی هستید چرا باید از شما بترسم ؟ او گفت : - پس اگر به من اعتماد داری با من راحت باش کم با من رسمی حرف بزن . اما من قبول نکردم . آن لحظات کشنده بود تا این که مربیان یکی یکی آمدند و من از تنهایی نجات یافتم . او مسئولیت های تشکیلاتی زیادی داشت . با یک کیف سامسونت که همیشه همراهش بود در جلسات زیادی شرکت می کرد .یک روز به من گفت : - تو که این قدر باهوشی چرا در دانشگاه معارف عالی شرکت نمی کنی ؟ این دانشگاه مرحله سختی بود که افرادی به نام دانشجو در آن شرکت کرده و مدرک معارف عالی را می گرفتند و با این مدرک در تشکیلات می توانستند مسئولیت های بزرگی را متعهد شود و معلومات امری شان به سطح قابل ملاحظه ای می رسید . با تردید قبول کردم چون حوصله کتاب های امری یعنی کتاب های مخصوص بهایی را نداشتم اما پذیرفتم تا از گذراندن روزهای کسالت بار تبعیدم ، استفاده ای برده باشم و چیزهای زیادی فرا گرفته باشم . من جزوه های مخصوصی را که باید مطالعه می کردم از او گرفتم و شب و روز در اوقات فراغتم به مطالعه آنها می پرداختم و قسمت های مشکل آن را از مسعود و شراره می پرسیدم . بالاخره روز امتحان فرا رسید و من که با دانشجوایان مناطق بالای تهران در همین رابطه جلساتی داشتم و با آنها آشنا شده بودم ، دوستان زیادی پیدا کرده بودم که هرکدام داستان عجیب و غریبی داشتند . هیچ کدام طبیعی نبودند و همه مبتلا به نوعی مالیخولیا بودند که حاصل فشارهای دیکتاتور منشانه تشکیلات و محدودیت های غیر قابل تحمل بهاییان بود . روز امتحان قرار بود به منزل یکی از این دوستانم رفته و با سایرین امتحان دهم اما تلفنی خبر رسید که خود آقای پژوه از من امتحان می گیرد . تشکیلات به حدی به این آقا اعتماد داشت که برای امتحان به این مهمی که مثل کنکور بود چنین اجازه ای داده بود که در محل کار خود و بدون هیچ ناظری از من امتحان بگیرد ، ورقه های امتحان را به من داد و گفت : - برو در یکی از اتاق ها با آرامش بنشین و پاسخ سوالات را بنویس اگر سوالی هم داشتی از من بپرس . آن روز مربیان بهایی بیشتر ممتحن بودند و به سرکار نیامده بودند . من به اتاق رفتم و هراس داشتم که نکند آقای پژوه فرصتی یافته و با من تنها شود . قلبم مثل گنجشک به دام افتاده ای تند تند می زد و نفسم به راحتی بالا نمی آمد اصلا نمی دانستم چه جواب هایی می نویسم تا این که بالاخره پژوه فرصتی یافت و به اتاق من آمد . لبخندی زد و گفت : - باز هم استرس داری چرا رنگت پریده ؟ گفتم : - نه اصلا فقط می ترسم امتحانم را خراب کنم . گفت : - اصلا نترس این جواب هاست همه را می توانی از روی این جواب ها بنویسی فقط به شرطی که طوری بنویسی که کسی شک نکند که من جواب ها را در اختیارت گذاشته ام . خیلی خوشحال شدم و جواب ها را گرفتم و همه سوالات را با تقلب پر کردم اما نمی دانستم که پژوه نامردانه در ازای این کار از من چه می خواهد در آن لحظه فقط به خوب پاس کردن امتحانم فکر می کردم و این که آبرویم نزد بهاییانی که مسعود و شراره را خوب می شناختند نرود و اینکه اگر این امتحان را خوب می دادم دانشجوی معارف عالی شده و قدر و منزلتم بیشتر می شد . بالاخره امتحانم را دادم و از اتاق خارج شدم و پشت میز نشستم ، پژوه لبخند مرموزانه و معنی داری بر لب داشت و فکر می کرد بازی را برده و من اکنون پرنده به دام افتاده او هستم . به محض این که دفتر از رفت و آمد خالی شد نگاهی به من می کرد و سرش را تکان می داد و لبخندی شیطانی می زد طوری که وجود مرا وحشت می گرفت و فکر می کردم این امتحانی بوده کار با تبانی تشکیلات انجام گرفته تا مرا بشناسند و من آبروی خود و خانواده ام را برده ام . از او خواهش کردم که حقیقت را به من بگوید و او باز فقط لبخند زد تا این که برخاست و شروع به قدم زدن کرد از کنار من که عبور می کرد حس می کردم هیولایی بی شاخ و دم از کنارم می گذرد . ترس و وحشت همه وجودم را احاطه کرده بود از او خواستم اجازه بدهد تا برای خرید چیزی تا سرکوچه بروم ، به این وسیله می خواستم از آن تنهایی کشنده نجات یابم ، اما او اجازه نداد . بالاخره کنار من ایستاد و بدون هیچ کلامی دستش را دور گردن من انداخت و همین که خواست صورت مرا به سمت صورت خود بکشد فریاد کشیدم و از پشت میز برخاستم و گفتم : - چه می کنی ؟ شما مثلا مورد اعتماد محفل هستید . با تندی گفت : - تو دیگر برای من از محفل و تشکیلات حرف نزن ، نه این که خودت خیلی رعایت می کنی ؟ کسی که امتحانش را با تقلب پر می کند دیگر نباید از این حرف ها بزند . با عصبانیت گفتم : - آقای پژوه شما آدم خیلی کثیفی هستید مگر شما ازدواج نکرده ای ؟ چطور می توانی به این راحتی به همسر خودت خیانت کنی ؟ گذشته از این شما به جامعه خیانت می کنی ما گول ظاهر با ایمان و تشکیلاتی شما را خوردیم ، شما به خدا و پیغمبر خیانت می کنی . از روی عصبانیت با صدای بلند خندید و گفت : - ببین چه کسی برای من موعظه می کند تو که خودت تا چند دقیقه پیش به این جامعه خیانت می کردی . دانشجوی معارف عالی ...!!!!! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #38 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸
نوشته ها: 251
(View Stats)
تشکرها: 119
تشکر شده 5,129 بار در 263 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز گفتم : - من اگر جواب ها را نداشتم از عهده این امتحان برمی آمدم و قبول می شدم اولا وجود نحس شما در این ساختمان و ثانیا آوردن آن جواب ها مرا از مسیر منحرف کرد ولی این دلیل نمی شود که شما هر غلطی که دوست دارید با من بکنید . خاک عالم بر سر ما که امثال شما حیوانات آدم نما را که چند کلمه حرف یاد گرفته اند آن هم برای فریب دیگران اسوه و الگوی خود قرار داده و از آنها خط مشی می گیریم . با عصبانیت گفت : - خفه شو . زودتر از اینجا برو ، تو دیگر اخراج هستی . گفتم : - با این وضع التماس هم می کردی دیگر هرگز در اینجا کار نمی کردم . تو به مادر خودت هم رحم نمی کنی . مرا تهدید کرد و گفت : - فقط یادت باشد من به تشکیلات پیشنهاد خواهم کرد که یکبار دیگر از تو امتحان بگیرند . گفتم : - در این صورت من هم حقیقت را به آنها خواهم گفت . از شدت ناراحتی صورتش برافروخته شده بود با صدایی نسبتا بلند گفت : - زودتر برو گفتم : - می روم اما برای گرفتن حقوقم برمی گردم . و در را محکم بستم و از آنجا خارج شدم . دست و پایم می لرزید . حالت دیوانه ای را داشتم که از تیمارستان فرار کرده باشد اصلا نمی دانستم کجا می روم . سرم را پایین انداخته و تند تند در حالی که اصلا حواسم به دور و اطرافم نبود طول و عرض خیابان های شلوغ تهران بزرگ را طی می کردم . دهانم از شدت عصبانیت خشک شده بود دلم می خواست چیزی بخورم اما خجالت می کشیدم که تنهایی وارد مغازه ای شده و چیزی بخورم حتی خوردن آدامس را در خیابان از کارهای بسیار زشت زنان و دختران می دانستم . سوار یک خط واحد شده و به سمت بهارستان راه افتادم محل عمومی واحد به من آرامش داد و نفس راحتی کشیدم . در حالی که چشمانم از اشک پر بود و بغض گلویم را می فشرد و دلم می خواست به خاطر وضعیتی که داشتم زار زار گریه کنم . به مسعود و شراره چه می گفتم ؟ آنها به حدی به این آقای شریف بی شرف اعتماد داشتند که امکان نداشت حرف مرا باور کنند اصلا خجالت می کشیدم چیزی بگویم فقط در این فکر بودم که چه بهانه ای جور کنم و چگونه بگویم که دیگر سر کار نمی روم . از عصبانیت داشتم منفجر می شدم . راه طولانی بود و من خسته بودم چشمانم را بستم شاید خوابم ببرد اما امکان نداشت تا این که رسیدم و پیاده شدم به محض این که پیاده شدم دیدم امین (یکی از اقوام که سال ها از من خواستگاری کرد و جواب منفی شنید ) جلوی من ظاهر شد و سلام کرد . هیکل درشت و استخوان بندی قوی ، سینه ای فراخ و صورتی سبزه داشت . جواب سلامش را دادم و گفتم : - شما این جا چکار می کنید ؟ گفت : - امروز سومین روزی است که از محل کار تا منزل و از منزل تا محل کار تو را تعقیب می کنم . امروز حالت عجیبی داشتی چرا این قدر سرگردان بودی ؟ مسیر همیشگی را نمی رفتی طوری از خیابان ها می گذشتی که من می ترسیدم ، حواست کجا بود ؟ اتفاقی افتاده ؟ داخل اتوبوس هم متوجهت بودم با خودت حرف می زدی .. چیزی شده ؟ گفتم : - تعقیبم می کردی ؟ به چه حقی ؟ گفت : - تو که می دانی از خاطر من نخواهی رفت . به هر کجا که نگاه می کنم هر منظره زیبا ، هر هنرپیشه زیبا ، هرعکس زیبایی که می بینم فقط چشمان تو در مقابلم ظاهر می شود . نمی توانم فراموشت کنم . نمی توانم بپذیرم که قسمت من نبودی . حیف که تو به این روز افتادی . گفتم : - پس با تو ازدواج می کردم که به من خیانت می کردی ؟ گفت : - چرا خیانت ؟ من تو را دوست دارم . هیچ وقت به تو خیانت نمی کردم . گفتم : - فرقی نمی کند کسی که به همسرش خیانت می کند و زن دیگری را سه روز تعقیب می کند و برای او از عشق و عاشقی می گوید برایش فرقی نمی کند که همسرش چه کسی باشد . امین آهی کشید و گفت : - همسر من می داند که من تو را دوست دارم . از روز اول نامزدی به او گفتم و با وجودی که می دانست من عاشق تو هستم با من ازدواج کرد . گفتم : - لطفا مزاحم من نشو . من وقت شنیدن این حرف ها را ندارم حالا که دیگر همه چیز تمام شده و من و تو ازدواج کردیم و به قول خودت قسمت تو نبودم پس دیگر حرفی نداریم . گفت : - خواهش می کنم چند دقیقه به حرف هایم گوش کن من با زنم اختلاف دارم و می خواهم طلاقش دهم آمده ام از تو بپرسم اگر مرا به همسری قبول می کنی بلافاصله او را طلاق می دهم الان تنها چیزی که باعث شده با او زندگی کنم وجود بچه است اگر با من ازدواج کنی تو را خوشبخت می کنم و مثل آن بهروز عوضی معتاد ، کاری نمی کنم که دچار دردسر شوی . اسم بهروز را که آورد عصبانی شدم و گفتم : - بهروز معتاد نیست . برادر دروغگوی تو او را معتاد کرد . قسم می خورم که او دروغ گفت و خدا یک روز چوب این تهمتش را به او خواهد زد . تو هم نمی توانی یک تار موی بهروز باشی . از سر راهم برو وگرنه شکایتت را به سلیم می کنم . او از سلیم خیلی می ترسید . دوباره خواهش کرد و گفت : - حرف های من هنوز تمام نشده من با یک امیدی تا اینجا آمدم خیلی دعا کردم که دلم را نشکنی تو طوری رفتار می کنی که نمی توانم راحت حرف هایم را بزنم . گفتم : - بگذار برای فردا ، فردا هم که می خواهی مرا تعقیب کنی بقیه اش را فردا بگو. خوشحال شد و گفت : - حتما فردا چه ساعتی از خانه خارج می شوی . منتظرت هستم . من مطمئنم اگر حرف های مرا بشنوی و بدانی که چقدر زندگی بدی با زنم دارم و چقدر تو را دوست دارم مرا قبول می کنی . گفتم : - پس تکلیف بچه ات چه می شود ؟ گفت : - او تو را خیلی دوست دارد . تو می توانی مادر خوبی برایش باشی . داشتم از شدت عصبانیت منفجر می شدم ، دلم می خواست با دستان خودم خفه اش کنم . دلم برای همسرش می سوخت و مسئله خیانت اصلا برایم هضم نمی شد . با این که بهروز به من خیانت کرده بود و با دوست سابق خود ارتباط برقرار کرده بود و من زجر فوق العاده ای از این قضیه کشیده بودم اما به خودم اجازه نمی دادم تا زمانی که هنوز در عقد او هستم با کسی درباره ازدواج صحبت کنم . خصوصا امین که هیچ کدام از خصوصیاتش قابل قبول و مورد پسند من نبود . دوباره سوار اتوبوس دیگری شده و بدون خداحافظی از امین جدا شدم ، کلافه بودم به کجا پناه می بردم که آسایش داشته باشم ؟ از دست افراد ناپاک و چشم چرانی مثل این افراد چگونه می توانستم خلاصی یابم ؟ فردای همان روز صبح خیلی زود به طرف سنندج حرکت کردم و به شراره گفتم : - خیلی دلم برای مامان تنگ شده و باید هرچه زودتر او را ببینم مدتی مرخصی گرفته ام و تا عید می توانم در سنندج باشم . برگشتم و دوباره مناظر زیبای آن محیط فریبا را در آغوش کشیده و نفس عمیقی کشیدم هرگاه که به مناظر بکر آن اطراف نگاه می کردم ناخودآگاه به یاد خدا می افتادم و عظمت و قدرت بی کرانش را می ستودم و با او حرف می زدم .راز و نیاز و درد دل می کردم و از او خواهش می کردم لحظه ای مرا به خود وا نگذارد هرگز توفیق نعمات بی پایانش را از من دریغ نسازد . تنها دعایی که همیشه بر دل و زبانم جاری بود این بود که خدایا عزت و آبرو در دنیا و آخرت نصیب این بنده حقیر بگردان و او را به حقایق لاهوتی اش سوگند می دادم که به راه راست هدایتم کند و مرا از این سرگردانی و حیرت و تردید نجات دهد . نزدیک عید با موسسه تماس گرفتم با منشی جدید روزی را مقرر کردم که حقوقم را آماده کند تا بروم و با او تسویه حساب کنم وقتی به این منظور به موسسه مراجعه کردم سایر همکاران در آن ساختمان هرکدام مبلغی را برای عیدی برای من جمع کرده داخل پاکت گذاشتند و به من دادند و پژوه با کمال پررویی در نزد آنها گفت : - این آقایان زحمت کشیده و این مبلغ را به شما هدیه داده اند اما من ضرورتی برای پرداخت این مبلغ نمی بینم و از دادن عیدی به شما امتناع می کنم . همه آقایان از مطرح کردن این مورد آن هم با این صراحت خیلی ناراحت شدند اما او منظور دیگری داشت و می خواست ثابت کند که با من هیچگونه رابطه عاطفی و پنهانی ندارد و به این صورت شخصیت کثیف خود را زیر نقاب رک گویی و جدیتش پنهان ساخت . من از بقیه خیلی تشکر کردم و بدون این که به او نگاهی بکنم حقوقم را گرفته و از آنجا خارج شدم وهمراه شراره و مسعود و بچه ها به سنندج برگشتم . بهروز همچنان در تلاش بازگرداندن من برای محفل نامه ها نوشته بود . اما اعضای محفل برای این که من تحت تاثیر قرار نگیرم چیزی به من نگفته بودند و همچنان با قساوت تمام خواسته های او را نادیده می گرفتند او به اجبار برای محفل ملی تهران نامه نوشته و از آنان خواهش کرده بود که تقاضای او را اجابت کرده و آبروی رفته او را به او بازگردانند اما سلیم تمام تلاش خود را برای جلوگیری از بازگشت دوباره من می کرد چرا که در این صورت تهمتی که به بهروز زده بود بی اساس می شد . و چهره واقعی او و سایرین که او را در این مورد یاری کرده بودند نمایان می گردید . ------------------ فصل بعدی ملاقات در بیمارستان | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #39 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸
نوشته ها: 251
(View Stats)
تشکرها: 119
تشکر شده 5,129 بار در 263 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز ملاقات در بیمارستان یک روز که در منزل برادر بزرگم بودم زن دایی بهروز که همسر یکی از اعضای محفل همدان بود تلفن کرده و گفت : - بهروز تصادف کرده و وضعیت خوبی ندارد هرچه زودتر رها را برای دیدن او به همدان بیاورد او را دوبار عمل کرده اند و احتمال قطع شده پایش هست . خواهش کرد که برای بازیابی و ترمیم روحیه او مرا به همدان ببرند . آن هم فقط برای ملاقات . من دیگر نمی توانستم پنهانی گریه کنم و آن قدر با صدای بلند گریه کردم که هیچ کس حتی سلیم نتوانست از رفتن من برای ملاقات جلوگیری کند . می دانستم که بعد از نه ماه دوری و عذاب و کشمکش حالا بهروز در بستر بیماری بیشترین نیاز را به من دارد و هیچ کس به اندازه من نمی تواند او را روی تخت بیمارستان خوشحال کند . سلیم با رفتن من به همدان کاملا مخالف بود و می گفت این دیدار باعث می شود که دیگر نتوانید از هم دل بکنید و تو مجبور می شوی با یک فرد معتاد درمانده و علیل زندگی کنی . اما من نمی توانستم تا این حد بی رحم و بی وجدان باشم . اصرار کردم که می خواهم او را ببینم . اتفاقا در همان روزها عروسی پسرخاله ام در همدان بود که همه ما را هم دعوت کرده بودند .خانواده برنامه را طوری تنظیم کردند که به عروسی هم برسند و با این برنامه ریزی حداقل یک هفته دیرتر به ملاقات بهروز می رفتم . همه برادر ها و خواهر ها آماده شدند تا در عروسی پسرخاله ام شرکت کنند . سلیم هم عازم شد و مثل گلادیاتورهای تا دندان مسلح سایه به سایه در کنار من بود و از من لحظه ای دور نمی شد وقتی من و پدر و مادرم در کنار برادر بزرگم و سلیم و همسر برای ملاقات روبه روی درب ارتوپدی حاضر شدیم به ما گفتند یک نفر یک نفر می توانید وارد شوید ، سلیم گفت : - پس من می روم ، تو بعد از من بیا . من باید در کنار شما حضور داشته باشم . زجری از این کشنده تر نبود اما هیچ راهی جز اطاعت نداشتم . یکی از پرستاران را دیدم که از طرف بخش ارتوپدی می آمد از او حال بهروز را پرسیدم . او پرسید : - تو همسرش رها هستی ؟ گفتم : - بله گفت : - خوب شد آمدی در این مدت همه پرسنل اسم تو را یاد گرفتند از بس که شب و روز گریه می کند و اسم تو را می برد . چرا این قدر بی رحمی ؟ چرا این همه دیر به ملاقات او آمدی ؟ گفتم : - اختیارم دست خودم نیست . برادرم اجازه نمی دهد . همین الان هم می خواهد با من وارد اتاق او شود اجازه نمی دهد ما تنها همدیگر را ببینم . گفت : - بی جا می کند بیا بروم کسی را هم راه نمی دهم . و سلیم دید که پرستار دست مرا کشید و به داخل برد . دیگر کاری از دست او ساخته نبود سفارشات لازم را کرده بود که : - به او قول بازگشت نمی دهی ، چیزی به جاری شدن طلاق نمانده طاقت بیاوری راحت می شوی و این که اگر خام شوی و برگردی مطمئن باش او و خانواده اش تلافی آن روزهایی را که التماست می کردند و تو نمی رفتی خواهند کرد و تو را عذاب خواهند داد . من وارد اتاق بهروز شدم . سرش پانسمان بود و هر دو پایش تا کشاله ران داخل گچ و آتل بودند . ابرویش شکسته بود و بخیه خورده بود . او را که با این وضعیت دیدم بغضم شکست و با صدای بلند گریه کردم و او هم که بعد از ماه ها به من می رسید به پهنای صورتش اشک می ریخت . سر و صورت او را بوسیدم و گفتم : - بهروز من برمی گردم . حرفهای سلیم را باور نکن حتی اگر فرار کرده باشم برمی گردم . خیالت راحت باشد . او گریه می کرد و مرتب اشک هایش را از جلوی چشمانش پاک می کرد تا ببیند این منم که در کنار او هستم و دائم می گفت : - کجا بودی ؟ چرا منو تنها گذاشتی ؟ گفتم : - چه اتفاقی افتاد ؟ گفت : - من از دست بی رحمی های محفل به تنگ آمده بودم ، تو را از من گرفته بودند و به من تهمت زده بودند و هیچ فرصتی هم برای اثبات پاک بودنم به من نمی دادند . دیگر از زندگی خسته شده بودم لحظه ای روی موتور پدرم بودم که تصمیم گرفتم خودکشی کنم . با سرعت به یک لندرور زدم او هم سرعت زیادی داشت اما فقط پاهایم صدمه دید و ممکن است پای چپم را از دست بدهم . باور نمی شد . گریه امانم نمی داد اما او را دلداری می دادم و می گفتم : - من برایت دعا می کنم مطمئن هستم خوب می شوی . خانم بصیری همان پرستار که بهروز را خوب می شناخت به من نزدیک شد . چشمان او هم از اشک خیس بود به من گفت : - زن و شوهر در چنین روزهایی به کمک هم نیاز دارند . سعی کن در این روزها او را تنها نگذاری . این روزها برای بهروز روزهای بی نهایت سختی است . او که این همه تو را دوست دارد اگر هم خطایی کرده دیگر سرش به سنگ خورده چطور دلت می آید از او جدا باشی ؟ به زیباییت می نازی یا کسی را زیر سر داری ؟ گفتم : - این حرف ها کدام است . شما خیلی چیزها را نمی دانی . گفت : - ما همه چیز را می دانم بهروز همه چیز را برایمان تعریف کرده ، هیچ وقت خانواده نمی تواند مانع برگشتن تو شوند . بگو می خواهم برگردم مطمئن باش نمی توانند جلوگیری کنند . او فکر می کرد خانواده من هم مثل همه خانواده های دیگر است و نمی دانست من در چه ورطه هولناکی دست و پا می زنم و چگونه تحت تسلط و اختیار عده ای که خود را جانشین خدا می نامند قرار گرفته ام . اراده ما از کودکی آسیب دیده بود ، اراده ای در کار نبود . ما عروسک های کوکی دستان بزرگ و بی رحمی بودیم که احساس عقل و اراده برایمان معنی نداشت . ما هرگونه که آنها اراده می کردند تعریف می شدیم نه طور دیگر . دقایقی بعد سلیم با صورتی از شدت ناراحتی درهم رفته و کدر وارد شد . نگاهی به من کرد تا ببیند گریه کرده ام یا نه ؟ بعد خیلی سرد و بی روح از بهروز عیادت کرد و در کنار تخت او ایستاد و بدون یک کلمه صحبتی که معمولا ملاقات کننده ها با مریضان دارند . او فقط به این خاطر به ملاقات آمده بود که در نزد مردم خصوصا اعضای تشکیلات بگوید که من بزرگ منش و بخشنده هستم و به وظیفه انسانی خود عمل کرده ام . بهروز به التماس افتاد و گفت : - آقا سلیم من اشتباه کردم که قدر رها را ندانستم و با شما دعوا کردم اما به خدا قسم من معتاد نیستم . الان که دیگر دست و پایم بسته است بگویید از من آزمایش بگیرند . سلیم باز بی منطق و بی معنی روی حرف خود ایستاد و گفت : - اینجا بیمارستان است و تو هم یک هفته است که در بیمارستان هستی اگر خونت آلوده هم باشد بعد از یک هفته پاک شده و آزمایش نشان نمی دهد . بهروز گفت : - اما این انصاف نیست شما به این اتهام رها را از من گرفته اید . یا اتهام خود را ثابت کنید یا به من فرصت بدهید که سلامتم را ثابت کنم . اگر من معتاد بودم پرسنل بیماستان متوجه می شدند می توانید از پرستاران بپرسید . سلیم گفت : - ما دنیا دیده ایم عزیزم ، دوستان و آشنایان به راحتی می توانند در بیمارستان هم به تو مواد برسانند و کسی متوجه نشود . بهروز گفت : - اما شما که می گویی خونم پاک شده پس این حرفتان چیست ؟ سلیم رو به کرد و گفت : - به هر حال خود رها هم دیگر دوست ندارد با تو زندگی کند . بهتر است دور او را خط بکشی . بهروز گفت : - من از رها دست نمی کشم . او زن من است شما هم حق ندارید او را از من جدا کنید . سلیم به غرورش برخورد و گفت : - ما می توانیم و این تویی که هیچ کاری از دستت برنمی آید . حالا هم نتیجه سرپیچی ات را از اوامر و نواهی "امرالله" می بینی . منظور سلیم این بود که تو چوب خدا را خورده ای و این عیادت بزرگ مردی از مردان بهایی بود از بیماری دست و پا بسته و درمانده . این ها را گفت و به من اشاره کرد که دیگر باید برویم . بهروز التماس کرد که : - دوباره به دیدنم بیا سلیم گفت : - نه دیگر قرار نیست که بیشتر از این درهمدان بمانیم . عروسی پسرخاله مان بود گفتم عیادتی هم از شما داشته باشیم . بهروز دل شکسته و ناامید فقط غرق چشمان من شده بود . با چشمان اشکبارش التماسم می کرد و من از ترس سلیم قدرت دلداریش را نداشتم . بدون هیج کلامی با او خداحافظی کرده و رفتم . با سر و وضعی نامرتب و چشمانی اشکبار به عروسی رفتم و قصد داشتم خلوتی یافته و فقط گریه کنم . به محض اینکه وارد اتاق شدم یک مرتبه چشمم به پرویز افتاد .او اینجا چه می کرد ؟ او در فاصله نیم متری من رو به من ایستاده بود و می خواست از اتاق خارج شود . وقتی چشممان به هم افتاد بری لحظاتی در جا خشکمان زد . البته او می دانست که می تواند در این عروسی مرا ببیند چون مثل همیشه به اصرار بهمن آمده بود . از کنار من رد شد و فقط گفت : - سلام . من هم آرام گفتم : - سلام . و دیگر از من دور شد و به طبقه پایین رفت . زن و مرد ، دختر و پسر با هم می رقصیدند و من برای اولین بار خاله دیگرم را که او هم در این عروسی دعوت داشت و سالها پیش مسلمان شده بود دیدم . او با چادر و مقنعه نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود . بعد از دقایقی از جا برخاست و با همه خداحافظی کرد و رفت . همه می گفتند از وضعیت بی بند و بار عروسی ناراحت شده و اعتراض کنان رفته . عروسی خیلی شلوغ بود و هیچ اتاقی خالی نبود و من مجبور بودم همانجا بنشینم و سر و صدای ناهنجار بزن و برقص را تحمل کنم . دسته دسته با سر و وضعی آراسته و لباس های مخصوص از آرایشگاه می رسیدند ، خواهر ها ، زن برادرها ، دختر خاله ها که از تهران آمده بودند ، برادر زاده ها و خواهر زاده ها اما من با پیراهنی کاملا ساده و موهای بافته شده در گوشه ای نشسته بودم . از طرفی پرویز را بعد از پنج سال دیده بودم و از طرفی چشم خون بار بهروز در خاطرم مجسم می شد وضعیت نابسامان زندگیم مرا دچار احساس کمبود و احساس بدبختی می کرد . در دلم آشوبی بود . پرویز خیلی تغییر نکرده بود . صدا همان صدا بود ، تبسم همان تبسم ، نگاه همان نگاه و جذبه ای که داشت هنوز بی اختیار مرا به سوی خود می کشید . برای تبرئه این احساس خیانت ، بهروز را به خاطر می آوردم که مرا که عروسی یک ماهه بودم تنها می گذاشت و با اشتیاق به دیدن دوست قبلی خود می رفت . هنوز او را نبخشیده بودم . هنوز یادآوری آن لحظات برایم کشنده بود اما حالا او ناتوان و بیمار در گوشه بیمارستان افتاده و احتمال از دست دادن پایش بود . به خاطرم رسید که یک روز از صمیم قلب او را نفرین کردم و گفتم الهی که چلاق شوی او به عزیزترین کس من که مادرم بود همین اهانت را کرد و من به حدی دلم شکست که بی اختیار چنین نفرینی کردم و حال این نفرین گریبان او را گرفته بود و او را زمین گیر کرده بود و به گفته پزشکان احتمال قطع شدن پایش تقریبا صد درصد بود و با این وضعیت دیگر هرگز سلیم و سایر برادرها به من اجازه برگشتن نمی دادند . اگرهم فرار می کردم دیگر باید قید خانواده را می زدم . افکارم پریشان بود ، آشفته و دل آشوب در جمعی که سر از پا نمی شناختند . من غرق تفکرات خویش بودم و آنها غرق عیش و نوش . سرنخ زندگی ام را گم کرده بودم . مصیبتی که بر سر من آمده بود از چه زمانی شروع شد و من به تقاص کدام گناه ، تا این حد بیچاره و بدبخت شده بودم ؟ من که خوشبختتی و بدبختی برایم مفهوم دیگری جز ایمان و عرفان حقیقی نداشت . احساس بدبختی می کردم چرا که نمی دانستم که هستم ؟ چه هستم ؟ چه کردم ؟ چه باید می کردم ؟ و امروز چه باید بکنم ؟ و به چه کسی پناه می بردم ؟ عشق بهاء و عبدالبها آن چنان در رگ و ریشه ما تزریق شده بود که از ناچاری در هر سختی و تنگی به آنها پناه برده و التماسشان می کردیم که ما را یاری دهند و من هرچه بیشتر از آنها مدد می جستم کمتر از غم و دردم کاسته می شد و همچنان درمانده و عاجز در کار خود مانده بودم . همین طور که غرق تشویش و تفکر بودم با ورود پرویز به خود آمدم . او وارد شد و با دیدن من به گوشه ای رفت و در زاویه ای که روبه روی من نبود نشست و دیگر چهره اش را نمی دیدم اما تپش قلبم بی آنکه بخواهم شدید شده بود مثل همان روزها ، مثل دوران خوب گذشته ، اما او از من رنجیده بود ، من او را ترک کرده و همسر فرد دیگری شده بودم ، لعنت به این زندگی ، من باید با پرویز ازدواج می کردم ، او ایده آل من بود ، او همسر مورد علاقه من بود . ما حرف همدیگر را خوب می فهمیدیم . ما باهم به خوبی می توانستم مسیر ترقی و تعالی را بپیماییم ، می توانستیم خوشبخت باشیم ، می توانستیم به حقایق بزرگی در زندگی نائل آییم . اما امروز جفا و جور ناروا ما را از هم جدا کرده بود در حالی که دل های ما آکنده از عشق به هم بود . خدایا این چه سرنوشتی است ؟ چرا .....؟ چرا ....؟ چرا ...؟ ترانه های مبتذلی که در فضا پخش بود ، حرکات چندش آور رقص بعضی ها حالم را به هم می زد اما جز تحمل کاری از دستم ساخته نبود . دلم می خواست آن قدر توان داشتم که حداقل با خودم روراست باشم . بدانم چه می خواهم ؟ کدام نوع زندگی می تواند احساس خوشبختی را در من پدید آورد ؟ در ان شلوغی کمی با خود تحقیق کردم . پرویز و بهروز و آقای رضایی و سنتور و غیره همه دستاویزی بوددند برای فرار من از خلاء موجود در زندگیم ، می خواستم پناهگاه امنی داشته باشم تا با تکیه بر آن از وضعیتی که بر من حاکم بود خلاصی یابم ، می خواستم رها شوم و در حقیقت این عشق های کاذب سرابی بودند که در خود روزنه ای از نور به من نشان می دادند ، فانوسی بودند که در دل شب سوسو می زدند . شاید این روشنایی مرا به جایی می برد که سرگشته اش بودم . شاید عشق واقعی را در وجود این جسم های خاکی جستجو می کردم و هیج کدام پاسخ گوی قلب خسته ام نبود . روح سرگردان من گم کرده ای داشت که در پی آن می گشت . من در پی حقیقت بودم ، حقیقتی به روشنایی آفتاب ، به زیبایی مناظر بکر طبیعت به زلالی آب و به پاکی و لطافت گل ، من تن آلوده و جسم خاکی ام را تنها با آب معنوی می تواسنتم شستشو دهم . می خواستم آزاد باشم ، رها باشم ، رها .... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #40 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸
نوشته ها: 251
(View Stats)
تشکرها: 119
تشکر شده 5,129 بار در 263 پست
حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز به خود آمدم و تصمیم گرفتم منطقی باشم . هیجان من از دیدن پرویز بی جهت بود . نه من دیگر می توانستم از آن او باشم و نه او دیگر همان بود که بود . کم کم همه مهمانها رفتند ، شب شد و فقط اعضای فامیل نزدیک دور هم بودیم . در هوای بهاری همه جوانان تصمیم گرفتند شبانه برای پیاده روی از خانه خارج شوند . من هم بی هدف همراه آنها رفتم . همه می گفتند و می خندیدند و شوخی می کردند و سربه سر هم می گذاشتند . پرویز هم در بین جمع بود اما من تقریبا با فاصله با آنها راه می رفتم و در خودم بودم و همه می دانستند که من چه حالی دارم . همسرم تصادف کرده بود و من به اجبار در کنار او نبودم . تقریبا تا صبح در خیابان ها پرسه زدیم و من هرگاه که آسمان پر ستاره را نگاه می کردم می دانستم که بهروز دل شکسته و تنها با دلی بیمار و تنی پر درد به آسمان نگاه می کند و از خدا فقط مرا می خواهد و بازیابی سلامتی اش را ، ناخودآگاه اشک از گونه هایم سرازی می شد و روی سنگ فرش های خیابان می چکید . کاش می تواسنتم پرنده ای باشم و شبانه در کنار پنجره اش بنشینم و او را دلداری دهم . او همسر من بود و خطای او تا این حد بزرگ و نابخشودنی نبود که چنین تنبیهی در پی داشته باشد . هیچ کس با من صحبت نمی کرد ، پای درد دل من نمی نشست ، همه فقط به این فکر می کردند که دستور سلیم باید اجرا شود و حرف دل من مهم نبود ، درد دل من مهم نبود . احساس پوچی و بی ارزشی می کردم . کاش می توانستم در روی این کره خاکی لااقل برای یک نفر مفید باشم . تصمیم گرفتم برای برگشتنم پا فشاری کنم شاید بتوانم موفق شوم . تصمیم گرفتم موجودیتم را ثابت کنم . انسانیتم را ثابت کنم . درست است که عاشق همسرم نبودم اما دلم برایش می سوخت باید به کمک او می شتافتم برایم مهم نبود که پای او قطع می شود و من همسر یک معلول می شوم . صبح فردا بهمن و پرویز خداحافظی کرده و من فقط یک بار نگاهم در نگاه او گره خورد و آن در هنگام خداحافظی بود . برخود مسلط شده و به تصمیم خود اندیشیدم ، وقتی به سنندج برگشتیم و خواسته ام را مطرح کردم سلیم گفت : - او لیاقت داشتن تو را ندارد . به شرافتم فسم می خورد که او معتاد است و تو با این دلسوزی و ترحم بی جا خودت را بدبخت می کنی . لااقل صبر کن که او از بیمارستان مرخص شود و به دنبالت بیاید نه این که خودت راه بیفتی و با این همه بلوایی که راه افتاد به خانه برگردی . همه همین پیشنهاد را دادند و من چاره ای جز گوش کردن به حرف آنها نداشتم . آنها می گفتند او به این زودی از بیمارستان مرخص نمی شود تو می خواهی در این مدت کجا باشی . همین حرف ها هم تا اندازه ای مرا از سردرگمی نجات داد و سلیم تقریبا رام شده بود . بعد از آن گاهگاهی با بیمارستان تماس می گرفتم و حال بهروز را می پرسیدم . او گاهی اوقات با زحمت زیاد می توانست به تلفن من جواب بدهد . بیشتر اوقات فقط از پرسنل بخش حال او را می پرسیدم .او مرتب فقط اصرار می کرد که : - اسیر رسومات غلط و افکار پوسیده تشکیلات نباش ، من روزها به تو احتیاج داردم . وقتی هربار برای عمل حاضر می شوم آن هم عمل هایی که هر کدام چند ساعت طول می کشد فکر می کنم دیگر برنمی گردم سخت ترین لحظات هم لحظاتی است که می خواهم به هوش بیایم . سرم مثل کوهی سنگینی می کند و درد شدیدی سرم را تا حد انفجار احاطه می کند . دوست دارم وقتی از اتاق عمل خارج می شوم تو منتظرم باشی . تو را ببینم و کمی از دردم کاسته شود . پای بهروز را دوازده بار عمل کردند و هر بار ساعت ها طول می کشد . حدود شش ماه در بیمارستان بستری و زخم بستر گرفته بود و جز در حالت خوابیده نمی توانست باشد . بعد از دوازده بار عمل دکتر گفته بود هیچ راهی ندارد این پا باید قطع شود . پدر و مادر بهروز خیلی به او رسیدگی می کردند برایش تلویزیون و ضبط صوت برده بودند و دائم به او سر می زدند و برایش غذاهای مقوی می بردند . یک روز در حالی که بهروز ناامید و درمانده به قطع شده پایش فکر می کرد پرستار همیشگی اش به او می گوید : - پایت را از آقا امام رضا (ع) طلب کن دلت شکسته مطمئن باش اگر متوسل شوی جواب می گیری . بهروز گفته بود : - چطور توسل می کنند ؟ پرستار گفته بود : - از همین جا نذر کن که اگر پایت قطع نشود پنج کیلومتر راه مانده به حرم مقدس امام رضا (ع) را پیاده به زیارتش بروی . او هم همین نذر را کرده بود بالاخره مرخص شد و درست است که هنوز تکلیف پای او روشن نبود و علت این که بهایی بود نذرش را هنوز ادا نکرده بود اما امام رضا (ع) حاجت او را داده و با اینکه همه دکترها به او دستور قطع پا را داده بودند با پای خودش از بیمارستان مرخص شد و چندین سال هم با همان پا زندگی کرد . بیشتر دکترها می گفتند عفونت استخوان او به حدی شدید است که ممکن است به قلبش ریخته و او را از بین ببرد . زمانی که در بیمارستان بود گاهی که با او تماس می گرفتم می گفت : - چند نفری مرا بلند می کنند تا جابجایم کنند اما نمی توانند چون زخم بستر گرفته پشتم زخم شده و پاهایم هم هنوز پر از آتل است همه برایم گریه می کنند ولی من به آمدن تو دل خوشم اگر تو بیایی همه چیز خوب می شود حتی درد پاهایم را فراموش می کنم . تا آن روز کسی را تا این حد در حسرت دیدار همسرش بی تاب و بی قرار ندیده بودم . صدای مرا که می شنید گویی بال و پر می گرفت و به پرواز در می آمد . خانواده بهروزهم با وجودی که آن همه تهمت شنیده بودند و آن همه بد دیده بودند بدون هیچ کینه و کدورتی حاضر شده بودند که به محض این که بهروز توانست روی ویلچر بنشیند او را به سنندج آورده و مرا برگردانند . چند ماه دیگر به همین منوال گذشت و برای بهروز هر روز به سیاهی شب گذشت و هر شب به سان آتشی گذاران و من بلاتکلیف و پیشیمان از این که چرا افسار زندگی ام را به دست دیگران داده و او را تا این حد تنها و درمانده گذاشته ام و پیشیمان از این که چرا او را نفرین کردم . در حالی که یک بار از نرجس شنیدم که گفت : - به نظر من نصف نفرین به خود نفرین کننده برمی گردد . و من هم واقاع عذاب این اتفاق ناگوار را می کشیدم . در این چند ماه چند بار خانواده بهروز پیغام فرستادند که می خواهند به دنبال من بیایند اما سلیم به آنها گفته بود : - بهروز باید خودش بیاید و تعهد کتبی دهد . سنگدلی و بی رحمی سلیم از شیری نبود که مادرم به او داده بود بلکه از زمانی که در راستای پیشبرد اهداف تشکیلاتی قدم برمی داشت چیزی به اسم عاطفه گویی در او مرده بود و خدا رحم و مروت را از او گرفته و قلبش را غیرقابل انعطاف و سنگی کرده بود . پس از چند ماه جواب نامه های مکرر و پی در پی بهروز به محفل ملی آنها را وادار کرده بود که درخواست او را اجابت کرده و با مشورت با سلیم و متقاعد کردن او دستوری صادر کنند . دستور از محفل تهران صادر شد مبنی بر این که رها حتما باید به نزد همسرش بازگردد و ناقل این پیام و این دستور اکید مسعود بود . سلیم هم به ناچار پذیرفته بود . از این رو تصمیم گیری و مشورت با محفل ملی نتیجه بر ان شد که من برگردم و جالب اینجا بود که وقتی این پیام را به من ابلاغ می کردند طوری وانمود می کردند که محفل ملی از ابتدا با برگشتن من موافق بوده و این من بودم که نمی پذیرفتم و مسعود می گفت : - نتیجه سرپیچی از دستورات یاران الهی (محفل ملی ) همین می شود که چنین تصادفی پیش آید و این همه مشکل به بار آورد . و وقتی من به این حرف و این نوع برخورد اعتراض کردم گفت : - تو که دچار تردید شده بودی باید زودتر با یاران الهی مشورت می کردی آنها از همان ابتدا با ماندن تو در سنندج موافق نبودند و حالا دیگر دستور اکید داده اند که برگردی اگر سرپیچی کنی بدترین عذاب ها در انتظارت خواهد بود . من که خواسته قلبی ام برگشتن به نزد بهروز بود پیغام دادم که به دنبالم بیایند سه روز بیشتر به تمام شدن مدت تربص نمانده بود . من به محفل سنندج اطلاع دادم که از درخواست طلاقم منصرف شده ام تا با اتمام این مدت دردسر تازه ای پیش نیاید . یک روز بالاخره خانواده بهروز با گشاده رویی و برخورد خوب و محبت آمیز همراه بهروز که کاپشن تازه خوش رنگی پوشیده بود و او را جذابتر از پیش کرده بود وارد حیاط شدند . بهروز زیر بغل هایش عصا داشت و موهای مشکی و پرپشتش برق می زد . از دور درخشش نگاه گرم و پر اشتیاق بهروز را از داخل حیاط دیدم و به استقبال آنها رفتم و من هم با برخوردی گرم و صمیمی به آنها خوش آمد گفتم و از آنها به خاطر همه چیز عذرخواهی کردم . اعضای محفل هم در خانه ما دعوت داشتند تا به قضیه تقاضای طلاق من فیصله دهند . جلسه ای برگزار شد و چون دستور بازگشت من از محفل ملی تهران صادر شده بود همه ناگزیر به اجرا بودند و به جز تمکین راه دیگری نبود . برادرها خصوصا سلیم از این مسئله خیلی ناراحت بودند اما من مشتاق بودم که به خانه ام برگردم و فکر می کردم اگر سیاست خانواده بهروز را داشته باشم که مسائل و مشکلات زندگیشان را از محفل مخفی می کردند و خودشان مستقل عمل می کردند می توانم زندگی راحتی داشته باشم و معتقد بودم که خوشبختی یعنی رسیدن به کمال حقیقی و برای رسیدن به این هدف برایم فرقی نمی کرد کجا باشم و با چه کسی زندگی کنم . خصوصا فکر می کردم بهروز دیگر سرش به سنگ خورده و خیلی تغییر کرده است . او زجر زیادی کشیده بود و قدر عافیت می دانست . در طول جلسه چشم از من برنمی داشت . -------------------------------------- فصل بعد رسیدگی به ظاهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| تایپ, رئوفی, سایه, شوم, مهناز |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| سایه های عشق | اعظم فرخزاد | تایپ | arnavaz | تایپ کتاب | 69 | ۱ خرداد ۱۳۹۱ ۱۱:۴۶ قبل از ظهر |
| در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان | تایپ | بی بی گل | کتابهای کامل شده ایرانی | 69 | ۸ آذر ۱۳۹۰ ۱۱:۱۳ بعد از ظهر |
| رقص مست عشق | رکسانا رئوفی | تایپ | عیدی | کتابهای کامل شده ایرانی | 32 | ۱۸ خرداد ۱۳۹۰ ۰۷:۵۴ قبل از ظهر |