بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده نوشته کاربران

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۰ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۳۶ بعد از ظهر   #31 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
mah banoo آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +63 امتیاز     
پیش فرض

سلام، به وقفه ی چند روزه ای افتاد. امیدوارم که مفید بوده باشه!
از خانم منجزی عزیزم خیلی خیلی به خاطر راهنمایی هاشون ممنونم.
طرح روی جلد را توی پست اول گذاشتم. کار هیوا جان واقعاً لطف کرد.

نقد یادتون نره!


******

انقدر کارهای نامزدی درهم و برهم شده بود که نفهمیدم این چند روز چطور گذشت! با نغمه از صبح آرایشگاه بودیم. وقتی از در بیرون آمدیم نفس عمیقی کشیدم! انقدر به وراجی های آرایشگر درمورد شوره سرم گوش داده بودم سردرد داشتم!! عجیب بود من هیچ وقت سرم شوره نداشت!! لباسم کت و دامن کوتاه دخترانه ای بود. با این که خیلی دلم نمی خواست موهایم را جمع کنم اما به خاطر لباسم مجبور شده بودم. با این که تاکید کرده بودم موهایم را پایین تر شینیون کند باز هم با چادر خیلی بد بود! انگار که یک شی اضافی روی سرم باشد!! نغمه کلی به هیبت من خندیده و گفته بود:
- مهرگان انگار قابلمه روی سرت!!
بابا که برای بردن ما آمده بود کلی سر به سرم گذاشت و بارها تکرار کرد ان شالله عروسی دخترم! رفتارهای عجیبی داشتند این زن و شوهر! انگار با خواستگاری عمه تازه به خاطر آورده بودند که دختر 19 ساله ای دارند!
وقتی از ماشین پیاده شدم برای این که خیلی توی دید نباشم چادرم را جلوتر کشیدم و سرم را پایین انداختم و به سمت در ورودی به راه افتادم. انقدر سرم پایین بود که فقط جلوی پایم را می دیدم! با صدای بلند و مردانه ای توجه ام جلب شد اما همین که سرم را بالا گرفتم با چیزی برخورد کردم و یک قدم به عقب برداشتم! وقتی سرم را بلند کردم سعادت را دیدم که متعجب نگاهم می کند! با تعجب سلامی کردم و گفتم:
- ببخشید! ندیدمتون!
بالاخره سرش را پایین انداخت و گفت:
- شما هم ببخشید! منم ندیدمتون! حواسم به صحبت با بچه ها بود!
بابا هم از دیدن سعادت تعجب کرد اما چیزی نگفت. سعادت که انگار تعجب را از نگاه ما خوانده بود گفت:
- فکر نمی کردم شما را این جا ملاقات کنم. راستش داماد پسر دایی ام هستن!
بابا هم در پاسخ گفت:
- عروس خانم هم دختر باجناق بنده هستن!!
من هم که از ماجرا سر درآورده بودم با اجازه ای گفتم و داخل سالن شدم! به محض ورود چهره ی خودم را در آینه روی دیوار دیدم! واااااای مهرگان تو با این شرایط ایستادی به حرف زدن با این پسره!! بگو چرا انقدر متعجب نگاهم می کرد! نگاهم را از آینه گرفتم و از پله ها بالا رفتم! حس خوبی داشتم!! اگر می خواستم با خودم صادق باشم باید اعتراف می کردم که از دیدن سعادت خوشحالم!! اگر کمی صادق تر بودم هم به این نتیجه می رسیدم که از این که من را با این چهره دیده هم خوشحالم!! لبخندی روی لب هایم نشست اما هنوز خیلی عمیق نشده بود که با دیدن چهره ی مامان از روی لب هایم پاک شد!!
- پس کجا موندی؟! برو لباست را عوض کن! الان مهمان ها می رسن تو هنوز چادر سرت!
برایم جالب بود که خانواده ی سعادت را ببینم! به شکل غریبی در پی پیدا کردن نسبت فامیل های، فرهاد، نامزد ندا با سعادت بودم! بیشتر از همه دوست داشتم خانم جون را ببینم! مطمئن نبودم که در جشن شرکت کرده یا نه! برای همین هر خانم مسنی که می دیدم مشغول بررسی می شدم!! گر چه به نظر بی نتیجه می رسید اما ایده ی جالبی بود! البته گاهی نغمه مانع کارم می شد!!
- مهرگان امشب چته؟! معلوم کجایی؟ چرا ناپدید می شی؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- من که همین جام! کی ناپدید شدم!!
- لابد من بودم داشتم با مادربزرگ فرهاد خوش و بش می کردم!! چه خبره؟ مهرگان عزیزم فرهاد برادر نداره!!
اخمی کردم و گفتم:
- ندا حرف بی خود نزن!!
برای این که بحث بدون دلخوری خاتمه یابد گفتم:
- من دارم میرم برقصم اگر نمیای برم به میترا بگم با هم برقصیم!!
میترا دختر عموی نغمه بود، نغمه حساسیت عمیقی روی میترا داشت!! البته میترا هم دختر نچسبی بود! گاهی فکر می کردم چقدر بد است که فقط دوتا دختر خاله دارم!! خاله طیبه که 2 سالی از مامان کوچکتر بود سه پسر داشت. پسر بزرگش کیان چند ماهی از من بزرگتر بود و وقتی کوچک بودیم پایه ی تمام خراب کاری های من و نغمه بود! کیوان یک سال از ماهان کوچکتر و به نوعی رفیق گرمابه و گلستان یکدیگر بودند!! کیارش هم نوه ی آخر خانواده و بدون هم بازی بود!
آخر شب ندا و فرهاد با هم به مسافرت دو روزه ای رفتند، نغمه خیلی گرفته بود! اصرار های من و مامان هم برای این که چند روزی را خانه ی ما باشد فایده ای نداشت!
شب وقت خواب به پروژه کشف خانم جون که ناتمام مانده بود فکر کردم و سعی کردم چهره ای برای خانم جون در ذهنم ترسیم کنم!

******
mah banoo آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # بلوط #, **سولماز**, *soodabeh*, *_*aseman*_*, 677389, adobba, ahmadi_1362_2, aidai, alborz006, alexiiiiiii, amane & mamati, Amir86, anagalis, asal-661, ashoka, atefeh_49, atish69, atyek, azam 24, azar1, barane khazan, betiya, bikari, blub2000, cole, coral, degeer, ehsany, elahe 66, elahegood, ermiya_18, faezeh88, Fafa Oi, fariba48, fatima92, Fatima_14, feraghi, gandomsa, ghazghaz, ghorob89, hagh118, hana_m, harimeshgh, helik, hiva, hoda.4470, homa41, horin, katy, kiana61, kiumars, leila.kh, Leila2154, leili_zzz, leilyk, libra272, M&M_601, M.gIrL, M.KHODAEI, magenta, Mahdis @69, mahsa.a, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, mansoure, maryam poursist, maryam.mani, matinmiw, mfr60, mina68, minoo_kl, misan, Misha73, monir1343, m_h_n, nasrin22, nastaran86, nbanoo, nedaj, nika21, nikaan, nlp16001, PAEEZ70, paiz, parisaparisa, peymaneh, pingo pingo, pr.delafrouz, RADMAN24, raha moozy, ramisa.lamis, raynak, reza9000, Rha.sh, roze_zard, s.sh, saegheh, sanaz2000, sara parvizi, saratab, sarina1911, Satiya, sazin513, sedena, sefid65, setayesh_p995, shaghayegh69, shahzad, shatot, shooskiii, sh_karan, sima lmh, sinsor, smahmodi, statistics, suzmani, T T--THR, tahura, tania_7, tannaz_85, tara_5877, tenten, Tifani Jon, vayi, violet_kl, yas6662, yasamin juju, yasnaa, yjdj, zahra.h, Zahra_niki, zeinabjoon, ziba111, ziglernata, zina, Z_M267, ~*MONA*~, ~pArnYa~, ×sepidar×, اب و اتش, بازیگوش, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, ستاره بارون, سوال, شب, شداد, طلوع عشق, علی رضاایران, ققنوس98, م.م.ر, م.نوری, محبوبه_م, مهسان9093, مهستی, ميشا, ناشناس58, نامی, نسيا, نسیا, نگین, نیان, وارث, پرواز70, پونام, یغما
قدیمی ۱۱ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۰۲ بعد از ظهر   #32 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
mah banoo آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +63 امتیاز     
پیش فرض

من این همه نقد را چطوری بخونم!! خداییش به فکر من هم باشید!!!

کسی نظری، نقدی در مورد سعادت نداره؟


******

هر روز که می گذشت نقش سعادت در ذهن من پررنگ تر می شد! با این که حس خوبی از این جریان داشتم اما ترس مبهمی هم در دلم خانه کرده بود! اگر من در ذهن سعادت نباشم؟! هیچ دوست نداشتم دلباخته ی کسی باشم که من را نمی بیند. برای دادن عینک امروز و فردا می کردم! می ترسیدم بهانه ام را برای دیدنش از دست بدهم و یا از آن بدتر حرفی بزند که رویاهایم ناتمام بماند! بیشتر از ده روز از پایان تعطیلات گذشته بود و دیگر نمی توانشتم دلیل برای دیر بردن عینک بیاورم!! برای همین تصمیم گرفتم امروز بعد از برگشتن از دانشگاه سری هم به کتاب فروشی بزنم.
عصر به در کتابفروشی که رسیدم باز هم پایم شل شد و پیش نمی رفت! به خودم نهیب زدم که قوی باش مهرگان! برای این که از تصمیمم برنگردم سریع در را باز کردم و داخل شدم. با حرکت سریع من زنگوله ی بالای در با صدای خشنی ورودم را اعلام کرد! من که از وجود زنگوله شکه شده بودم هاج و واج اطراف را نگاه می کردم تا این که سعادت را در یک قدمی خود دیدم.
- خانم امیری حالتون خوبه؟ اتفاقی افتاده؟
از خجالت سرم را پایین انداختم و گفتم:
- سلام!
گرچه نگاهم پایین بود اما از صدایش بوی تعجب به مشام می رسید!
- سلام! خوبید شما؟
با گیجی نگاهش کردم و گفتم:
- ممنون، شما خوبید؟!
لبخندی زد و گفت:
- خدا را شکر! ترسیدم! فکر کردم اتفاقی افتاده!
با این حرف دوباره سرم را پایین انداختم و با صدای آهسته ای گفتم:
- راستش از صدای زنگوله ترسیدم! قبلاً این جا نبود!!
خنده ی بلندی سر داد و گفت:
- بله! راستش پیشنهاد من بود این طوری اگه توی انبار هم باشیم متوجه ورود مشتری می شیم!
- آها! از اون لحاظ!!
گاهی وقت ها خودم از حرف زدنم شاکی می شدم! با خودم گفتم، مهرگان اگر یک کم فکر کنی بعد حرف بزنی اتفاقی نمی افته!حالا وقت این بود که عینک را پس بدهم و برگردم اما حرف سعادت باعث شد فکر دیگری بکنم!
- کتاب لازم داشتید؟
با این حرف به ذهنم رسید که این بار را کتاب بخرم دفعه ی بعد عینک را می دهم! برای خودم دلیل می آوردم که سعادت یک عینک دیگر دارد و به این یکی نیازی ندارد!! گرچه دلایلم عقلم را قانع نمی کرد اما برای قلبم بهانه برای یک دیدار هم غنیمت بود!!
سعی کردم که خونسرد باشم.
- بله! اما کتاب خاصی مد نظرم نیست! راستش رمان می خوام با یک کتاب شعر!
لبخندی زد و گفت:
- می تونم کمکتون کنم؟
با لحن صمیمانه ای گفتم:
- خوشحالم می کنید!
بعد از حدود 30 دقیقه بالاخره به دو کتاب رضایت دادم، واقعاً که اطلاعات سعادت در مورد ادبیات گسترده بود. همیشه فکر می کردم مشتری های رمان و شعر را دختر ها تشکیل می دهند اما وجود سعادت مثال نقضی برای این مسئله بود!!
وقت خداحافظی بهتر دیدم که برای دیر بردن عینک عذر خواهی کنم برای همین گفتم:
- آقای سعادت شرمنده! من بازم یادم رفت عینک را بیارم!
سرم را پایین انداختم که دروغم لو نرود! اما سکوت سعادت مشکوک بود یعنی انقدر از نبردن عینک ناراحت شده؟! سرم را بلند کردم شاید دلیل دیگری برای سکوت پیدا کنم! نگاه سعادت روی من بود و به محض این که متوجه نگاهم شد سرش را پایین انداخت و گفت:
- بهتر پیش خودتون نگهش دارید!!
با خنده گفتم:
- برای این که هر وقت می زنم بقیه بهم بخندن!؟
نگاه اخم آلودی به من انداخت و گفت:
- نخیر!!
رفتار عجیبی داشت! متوجه نمی شدم چرا ابرو درهم کشیده!! وقتی نگاه بهت زده ی من را دید سرش را پایین انداخت و گفت:
- شما هنوز از من دلخورید؟
- نه! مسئله ی مهمی نبود!
لبخندی زد و گفت:
- خیلی خوبه!
صدای زنگوله بالای در حضور مشتری جدیدی را اعلام کرد من هم سریع خداحافظی کردم و از در خارج شدم. وقتی پایم را از کتابفروشی بیرون گذاشتم به فکر فرو رفتم. رفتار سعادت را نمی توانستم تحلیل کنم! از این که تکرار کرده بودم به من خندیده ناراحت شده و اخم کرده یا از رفتارش شرم زده بود! اگر شرم زده بود باید خجالت می کشید نه این که رفتارش را با اخم کردن تکمیل کند!! افکارم حول و هوش همین مسئله بود که به خانه رسیدم.
نگاه های مامان مشکوک بود! تنها حدسی که می توانستم بزنم این بود که نقش اول این جریان را عمه مه گل بازی می کند! چیزی نمی گفت، اما دزدیدن نگاه و سکوتش همه چیز را لو می داد. زیاد پاپی نشدم که از قضیه سر در بیاورم، ترجیح می دادم به رفتار سعادت فکر کنم و تا عمه!

******
mah banoo آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # بلوط #, *soodabeh*, *_*aseman*_*, 677389, adobba, ahmadi_1362_2, aidai, alborz006, alexiiiiiii, amane & mamati, Amir86, asal-661, ashoka, atefeh_49, atish69, atyek, azam 24, azar1, barane khazan, betiya, bikari, blub2000, cole, coral, degeer, ehsany, elahe 66, elahegood, elmiraa_20, ermiya_18, faezeh88, faghatdream, fariba48, fatima92, Fatima_14, feraghi, gandomsa, ghazghaz, ghorob89, hadi88, hagh118, hana_m, harimeshgh, helik, hiva, hoda.4470, homa41, horin, katy, kiumars, leila.kh, Leila2154, leilyk, M&M_601, M.gIrL, M.KHODAEI, magenta, Mahdis @69, mahsa.a, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, mansoure, maryam poursist, maryam.mani, masin, matinmiw, mfr60, mina68, minoo_kl, misan, Misha73, monir1343, m_h_n, nasrin22, nastaran86, nbanoo, nedaj, nika21, nlp16001, PAEEZ70, paiz, parisaparisa, peymaneh, pingo pingo, pr.delafrouz, RADMAN24, raha moozy, ramisa.lamis, raynak, Rha.sh, roze_zard, s.sh, saegheh, sahe, sanaz2000, sara parvizi, saratab, sarina1911, Satiya, sazin513, sedena, sefid65, setayesh_p995, shaghayegh69, shahzad, shatot, shooskiii, sh_karan, sima lmh, sinsor, smahmodi, statistics, suzmani, T T--THR, tahura, tania_7, tannaz_85, tara_5877, Tifani Jon, yas6662, yasamin juju, yasnaa, yjdj, zahra.h, Zahra_niki, zeinabjoon, zeinab_bl, ziba111, ziglernata, zina, Z_M267, ~*MONA*~, ~pArnYa~, ×sepidar×, آستاره, اب و اتش, بازیگوش, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, توهم سبز**, زوها, سانازارمان, ستاره بارون, سوال, شب, شداد, طبیعت, طلوع عشق, علی رضاایران, ققنوس98, لمیس20, م.م.ر, م.نوری, محبوبه_م, مهسان9093, مهستی, ميشا, ناشناس58, نامی, نسيا, نسیا, نگین, نیان, هلیایی, پرواز70, پونام, یغما
قدیمی ۱۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۳۰ بعد از ظهر   #33 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
mah banoo آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +70 امتیاز     
پیش فرض

من به یک نتیجه ی مهمی رسیدم! هیچ کس این رمان را نمی خونه!!! تمام عزیزانی هم که تشکر می کنن فقط دارن به بنده لطف می کنند!!:-2-30-:

******
دو هفته ای از آخرین دیدارم با سعادت می گذشت و هنوز نتوانسته بودم متوجه علت رفتارش شوم. امروز بعد از کلاس های صبح راهی خانه شده بودم که در محوطه ی دانشگاه سعادت را مشغول صحبت با استاد اعتضاد دیدم. با این که از دیدنش تعجب کرده بودم اما وقتی برای کنکاش نداشتم. فاصله ی زیادی با آن ها داشتم و تقریباً مطمئن بودم که من را ندیدند برای همین سعی کردم تا دور از چشم آن ها از دانشگاه خارج شوم! علت این رفتار و فکرم برای خودم هم عجیب بود!! دوست نداشتم با سعادت در حضور اعتضاد روبرو شوم! برای همین سعی کردم در بیشترین فاصله ی عرضی از آن ها قدم بردارم. چند قدمی بیشتر با آن ها فاصله نداشتم که به خاطر کنجکاوی سرم را بلند کردم و در همین لحظه سعادت هم متوجه من شد! راهی برای گریز نبود! به همین خاطر سرم را به نشانه ی سلام تکان دادم. سعادت هم همین کار را تکرار کرد! با این کار سعادت توجه استاد اعتضاد به سمت من جلب شد. با نگاه اعتضاد مجبور شدم نزدیک تر بروم و سلام کنم! اعتضاد نگاهی به من کرد و گفت:
- خانم امیری شما با دکتر سعادت آشنایی دارید؟
از سوالش تعجب کردم! دلیلی برای این سوال نمی دیدم!! با خودم گفتم به خصلت های نیکوی جناب اعتضاد باید فضولی را هم اضافه کنم!
سعادت که تعلل من را دید جواب داد:
- سر یک برنامه ی رصد با دکتر صبا با خانم امیری آشنا شدم! فکر نمی کردم ایشون دانشجوی این دانشگاه باشند!
باز هم چیزی نگفتم! طاقتم تمام شده بود!
- استاد اگر امری نیست فعلاًمرخص می شم! البته به زودی زود خدمت می رسم که ساعت های کلاس را با هم هماهنگ کنیم!
حرف سعادت باعث شد چشمانم به سمتش بچرخد! سعادت که کنجکاوی ام را دیده بود خیلی سریع با اعتضاد خداحافظی کرد و با این کار اعتضاد از ما جدا شد. من هم که ایستادن در محوطه ی دانشگاه کنار یک غریبه را درست نمی دیدم لب باز کردم که خداحافظی کنم که سعادت غافلگیرم کرد!
- خانم امیری منزل تشریف می برید؟! من بیرون منتظرتون هستم!!
با سرعت از من دور شد و مهلت هر گونه حرفی را از من گرفت! راهی جز خروج از دانشگاه نداشتم! با سستی قدم برمی داشتم و امیدوارم بودم که سعادت از انتظار خسته شود گرچه هر چقدر هم که قدم های کوچک بر می داشتم بیشتر از 5 دقیقه طول نمی کشید! برداشتن قدم های کوچک من را به دوران کودکی برد.
کیان انتهای حیاط می ایستاد و به نوبت به من و نغمه می گفت چند قدم و چطوری برداریم!
- مهرگان سه قدم فیلی!
- نغمه تو 5 تا مورچه ای بیا!
- اه کیان! چرا من همش قدم مورچه ای مهرگان قدم فیلی!!
- حرف نباشه!! من باید بگم کی چطوری بیاد!!
با یادآوری گذشته ها لبخندی زدم و از در دانشگاه خارج شدم! بیرون در، سمت دیگر خیابان سعادت را دیدم که منتظرم ایستاده. با این که ممکن بود بعداً برایم دردسر درست شود اما درست نمی دیدم که بدون هیچ حرفی راهم را کج کنم و بروم!
وقتی روبروی سعادت قرار گرفتم گفتم:
- شما را هم معطل کردم! اگر اجازه بدید مرخص بشم!
لبخندی زد و گفت:
- اتفاقاً از دیدنتون خیلی خوشحال شدم! ان شالله که از این به بعد بیشتر هم همدیگه را می بینیم!
با تعجب ابرویی بالا انداختم و چیزی نگفتم. سعادت ادامه داد:
- قرار توی دانشگاه یه سری کلاس های رصد بزاریم! همه چیز از ابتدا، البته ممکن برای شما تکراری باشه اما خیلی خوشحال می شم که توی کلاس ببینمتون!
باز حرف از رصد شده بود و من کنترل خودم را از دست دادم و گفتم:
- وای! چه عالی! حتماً! حالا از کی شروع می شه؟!
خنده ی کوتاهی کرد و گفت:
- شما که از من هم بیشتر عجله دارید! به زودی!!
سرم را پایین انداختم و سعی کردم که چیزی نگویم!
- اگر اجازه بدید برسونمتون.
- نه خیلی ممنون، مزاحم نمی شم!
- مراحمید! مسیرمون یکیه!
مجبور شدم به دروغ بگویم که قرار نیست به خانه بروم. خداحافظی کردم و مسیر خلاف جهت خانه را در پیش گرفتم! با خودم گفتم یعنی نمی تونی بگی نمی خوام با شما بیام! یه وقت هایی که خیلی زبون داری! حالا چرا تا این را می بینی لال می شی!!!
برای این که با سعادت برخورد نکنم مجبور شدم مسیر خلاف جهت را کمی ادامه دهم متاسفانه مسیر یک طرفه بود و مجبور بودم پیاده به سمت ایستگاه تاکسی بروم! وقتی دوباره جلوی در دانشگاه رسیدم که کمتر از 30 دقیقه به کلاس بعدی زمان داشتم و فرصت نمی کردم برای نهار به خانه بروم! با مامان تماس گرفتم و گفتم که برای نهار نمی روم! کلی توی دلم به خودم و سعادت بد و بیراه گفتم که من را از غذای خوشمزه ی مامان محروم کرده بود!

******
mah banoo آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # بلوط #, *soodabeh*, *_*aseman*_*, 677389, adobba, ahmadi_1362_2, aidai, alborz006, alexiiiiiii, amane & mamati, ANHT, asal-661, ashoka, atefeh_49, atish69, atyek, azam 24, azar1, barane khazan, betiya, bikari, blub2000, cole, coral, degeer, ehsany, elahe 66, elahegood, faezeh88, Fafa Oi, faghatdream, fariba48, fatima92, Fatima_14, feraghi, gandomsa, ghazghaz, ghorob89, hagh118, hana_m, harimeshgh, helik, hiva, hoda.4470, homa41, horin, katy, kiumars, kobramahmod, leila.kh, Leila2154, leili_zzz, leilyk, M&M_601, M.gIrL, M.KHODAEI, magenta, Mahdis @69, mahsa.a, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, mansoure, maryam poursist, maryam.mani, masin, matinmiw, mfr60, mina68, minoo_kl, misan, Misha73, monir1343, m_h_n, nastaran86, nbanoo, nedaj, nika21, nlp16001, PAEEZ70, paiz, parisaparisa, peymaneh, pingo pingo, pr.delafrouz, RADMAN24, ramisa.lamis, raynak, Rha.sh, roze_zard, s.sh, saegheh, sahe, sanaz2000, saratab, sarina1911, sarsara, Satiya, sazin513, sedena, sefid65, setayesh_p995, shaghayegh69, shahzad, shatot, shooskiii, sh_karan, sima lmh, sinsor, smahmodi, statistics, suzmani, T T--THR, tahura, tania_7, tannaz_85, tara_5877, Tifani Jon, vayi, yas6662, yasamin juju, yasnaa, yjdj, zahra.h, Zahra_niki, zeinabjoon, zeinab_bl, ziba111, ziglernata, zina, ~*MONA*~, ~pArnYa~, اب و اتش, بازیگوش, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, توهم سبز**, خاله ریزه ریزه, سانازارمان, ستاره بارون, سوال, شب, شداد, طبیعت, طلوع عشق, علی رضاایران, ققنوس98, لمیس20, م.م.ر, م.نوری, محبوبه_م, ميشا, ناشناس58, نامی, نسيا, نسیا, نگین, نیان, پرواز70, پونام, یغما
قدیمی ۱۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۲۸ بعد از ظهر   #34 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
mah banoo آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +63 امتیاز     
پیش فرض

نه! فایده ای ندارد!! هر چقدر که برای دلم بهانه می آورم و دلیل می تراشم بی فایده است! مجبورم امروز به حرف دلم باشم!! صبح قبل از خروج از خانه برای صدمین بار عینک سعادت را تمیز کردم و داخل کیفم گذاشتم. وقتی داشتم از جلوی مغازه می گذشتم نیم نگاهی به داخل مغازه انداختم! با این کار یاد مینا افتادم که زمانی عاشق شاگرد مغازه ی نانوایی شده بود و هر روز صبح زیر چشمی نانوایی را می پایید! لبخندی زدم و به راهم ادامه دادم!!
به محض ورود به محوطه ی دانشگاه سولماز را دیدم که برایم دست تکان می دهد، به سمت سولماز حرکت کردم و بعد از احوالپرسی گله گذاری خانم شروع شد!!
- مهرگان خانم! سایه تون سنگین شده بانو!! کم پیدایی!؟ چه خبره؟
- من که بیشتر روز ها دانشگاهم و هم دیگه را می بینیم این حرفا دیگه چیه!!؟
- بله! اما چه دیدنی! خانم حواسش جای دیگه است! حالا کجا جا گذاشتیش؟!
با گیجی پرسیدم:
- چی را جا گذاشتم!؟
- حواستون را! پیش کی گذاشتید بانو!؟
ضربه ای به بازویش زدم و گفتم:
- تو دوباره شروع کردی به شایعه پراکنی!
با این حرفم انگار چیزی را به خاطر آورده باشد گفت:
- راستی! شنیدی قرار کلاس بزارن در مورد نجوم؟ بچه ها می گفتن استادش دکترا داره!!
نگاهی به اطراف انداخت و خودش را کمی به من نزدیک کرد و گفت:
- بین خودمون باشه! انگار فامیل اعتضاد!! بچه ها می گفتن خیلی خوش تیپ! تازه مجردم هست!!
با این حرف قهقهه ای زد و گفت:
- بهناز از همین الان براش نقشه کشیده!
نا خودآگاه اخمی کردم و با خودم گفتم، بهناز غلط زیادی کرده!!!
سولماز نگاه دقیقی به صورتم انداخت و گفت:
- مهرگان! تو دیدیش این جناب دکتر را؟!
حال و حوصله ی حرف زدن را نداشتم! با این که از تشکیل کلاس خوشحال شده بودم اما دوست داشتم کلاس فقط برای پسرها برگزار می شد و داشتم به این نتیجه می رسیدم که نجوم به درد دختر ها نمی خورد!! با این فکر به خودم گفتم، خیلی حسودی ها! من همیشه آدم انحصار طلبی بودم! اگر چیزی را دوست داشتم آن چیز را فقط برای خودم می خواستم حالا هم که دل به کسی بسته بودم حاضر نبودم از دستش بدهم!! نمی دانستم در مقابل کسی مثل بهناز که نقطه ی مقابل من بود، امیدی هست یا نه! اما مطمئن بودم که حاضر نیستم عقب نشینی کنم با این فکر ها هر لحظه اخم هایم عمیق تر می شد تا این که با تکانی که سولماز به دستم داد به خودم آمدم!!
- نه! انگار واقعاً حالت خوب نیست! اتفاقی افتاده؟
- نه چیز خاصی نیست! من دیگه برم کلاسم دیر می شه!
تا عصر در این فکر بودم که چطور می توانم در مقابل بهناز برای خودم امتیاز کسب کنم! در آخر به این نتیجه رسیدم که حریف من بهناز نیست بلکه خود سعادت است! ترجیح می دادم با کسی که دوستش دارم رقابت کنم!! این طوری انگیزه ی بیشتری برای پیروزی داشتم! برای همین تصمیم برای رفتن به کتابفروشی قطعی شد!
بعد از ظهر بدون هیچ تردیدی وارد مغازه کتابفروشی شدم این بار زنگوله با صدای ملایم تری ورودم را اعلام کرد! دیدن حاج آقا با این که باعث خوشحالی ام شد اما به نوعی مانع از دیدن سعادت بود و این اذیتم می کرد!!
حاج آقا با لحن مهربانی گفت:
- چه عجب! یادی از ما کردی بابا جان؟!
- من که همیشه مزاحم شما هستم! چند وقت پیش اومدم شما تشریف نداشتید!
سری تکان داد و گفت:
- راستش این خانم جون از وقتی سهراب برگشته همش بهانه می گیره می گه تو دیگه نمی خواد بری مغازه، سهراب هست! هر چی بهش می گم زن! سهراب این همه درس نخونده، چندین و چند سال غربت را تحمل نکرده که بیاد پشت پیشخون کتابفروشی بایسته توی گوشش نمیره که نمیره! الان هم فقط به این خاطر اجازه داده بیام، که سهراب کار داشته و نمی تونسته مغازه باشه! قرار بلافاصله بعد از ورود سهراب من از در خارج بشم!!!
خنده ای کرد و گفت:
- می بینی بابا جان اینم روزگار من! می گن هر چه کنی به سرت میاد همینه! مردا تا جوانن و زور دارن، زور می گن! وقتی هم پیر می شن باید زور بشنون دیگه!!
لبخندی زدم و گفتم:
- اما به شما نمیاد که زورگو بوده باشید!!
- زورگو نبودم! اما خوب خیلی هم کنار زنم نبودم! حالا که پیر شدیم، شدم گوش به فرمان خانم!!
چشمکی زد و گفت:
- البته از حق نگذریم خیلی خوش می گذره!!
صدای خنده ام در صدای زنگوله بالای در گم شد و شد و بلافاصله بعد از آن صدای سعادت به گوش رسید!
mah banoo آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # بلوط #, "ROZHAN", **سولماز**, *soodabeh*, *_*aseman*_*, 677389, adobba, ahmadi_1362_2, aidai, alborz006, alexiiiiiii, amane & mamati, anagalis, ANHT, ankka, asal-661, ashoka, atefeh_49, atish69, atyek, azam 24, azar1, barane khazan, betiya, bikari, blub2000, cole, coral, degeer, elahe 66, elahegood, ermiya_18, faezeh88, faghatdream, fariba48, fatima92, Fatima_14, feraghi, gandomsa, ghazghaz, ghorob89, hagh118, hana_m, harimeshgh, helik, hiva, homa41, horin, kakaoo66, katy, kiumars, leila.kh, Leila2154, leili_zzz, leilyk, libra272, M&M_601, M.gIrL, M.KHODAEI, magenta, Mahdis @69, mahsa.a, mahsan70, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, maryam poursist, maryam.mani, masin, matinmiw, mfr60, mina68, minoo_kl, misan, Misha73, monir1343, m_h_n, nasrin22, nastaran86, nbanoo, nedaj, nika21, nlp16001, PAEEZ70, paiz, parisaparisa, peymaneh, pingo pingo, pr.delafrouz, RADMAN24, ramisa.lamis, raynak, Rha.sh, roze_zard, s.sh, saegheh, sahe, Samira_Sabbaghi, sanaz2000, saratab, sarina1911, sarsara, Satiya, sazin513, sedena, sefid65, setayesh_p995, shaghayegh69, shahzad, shatot, shooskiii, sh_karan, sima lmh, sinsor, smahmodi, statistics, suzmani, T T--THR, tahura, tania_7, tannaz_85, tara_5877, tenten, Tifani Jon, yasamin juju, yjdj, zahra.h, Zahra_niki, zeinabjoon, zeinab_bl, ziba111, ziglernata, zina, ~*MONA*~, ~pArnYa~, آستاره, اب و اتش, بازیگوش, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, توهم سبز**, ستاره بارون, سوال, شب, شداد, طبیعت, طلوع عشق, ققنوس98, لمیس20, م.م.ر, م.نوری, محبوبه_م, ناشناس58, نامی, نسيا, نسیا, نگین, نیان, وارث, پرواز70, پونام, یغما
قدیمی ۱۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۵۱ بعد از ظهر   #35 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
mah banoo آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +60 امتیاز     
پیش فرض

سلام
همراهان عزیز نظر یادتون نره!



با شنیدن صدایش سرعت تپش قلبم افزایش پیدا کرد و صورتم گر گرفت! سرم را برای لحظه ای بالا آوردم و سلام کوتاهی کردم. حاج آقا بعد از صحبت کوتاهی با سعادت به من گفت:
- خب! من دیگه برم پیش خانم جون! بنده خدا خانومم از صبح تنها بوده دلش برام تنگ شده!
خودش به این حرف خندید و رفت!
نه من چیزی می گفتم نه سعادت! با خودم فکر کردم که برای چه این جا ایستادم و هیچ حرفی نمی زنم! کیف را از روی دوشم برداشتم و روی پیشخوان گذاشتم و مشغول پیدا کردن عینک سعادت شدم. بعد از چند بار این طرف و آن طرف کردن محتویات کیف بالاخره عینک را پیدا کردم! حالا که عینک پیدا شده بود نمی دانستم باید چه بگویم! یک لحظه احساس کردم ذهنم از هر چیزی خالی شده! عینک را روی پیشخوان گذاشتم و زیپ کیف را کشیدم. عینک را به طرف سعادت دراز کردم و با صدایی که سعی می کردم خیلی لرزان نباشد گفتم:
- اینم امانتی شما! دستتون درد نکنه!
برای یک لحظه صورت سعادت در خود جمع شد اما باز هم چیزی نگفت! من که دستم بین زمین و هوا مانده بود عینک را روی پیشخوان گذاشتم و با سر پایین مشغول مرتب کردن کیف و چادرم شدم! خداحافظی زیر لبی کردم و به سمت در راه افتادم. یکی دو قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای سعادت باعث ایستادنم شد!
- خانم امیری می شه یه شماره تماس ازتون داشته باشم!؟
با تعجب به سمتش برگشتم و چیزی نگفتم! دوباره لب باز کرد و ادامه داد:
- می خوام در مورد کلاس های نجومی که توی دانشگاه گذاشتم باهاتون مشورت کنم! کسی را مطلع تر از شما پیدا نکردم!
نیشخندی از افکارم روی لبم نشست و با خودم گفتم، بیا! حالا هی اصرار کن بیام ببینمش! سعی کردم صدایش را در ذهنم تقلید کنم! می خوام باهاتون مشورت کنم!!!
با نارضایتی که سعی می کردم خیلی در چهره ام مشخص نباشد به سمت پیشخوان برگشتم و روی کاغذی که گذاشته بود شماره تماس را نوشتم و باز به سمت در چرخیدم! اما هنوز قدمی بر نداشته بودم که باز هم با صدایش مانع از ادامه ی مسیرم شد!
- خانم امیری این را فراموش کردید!
برگشتم و عینک را توی دستش دیدم! با صدای سردی گفتم:
- این عینک امانت دست من بود که الان هم به صاحبش برگردوندم!
اخمی کرد و گفت:
- یک بار هم قبلاً گفتم این عینک مال شماست!
با خودم گفتم انگار جداً مشکل داره ها!! بدون این که عینک را از دستش بگیرم به سمت در حرکت کردم. با خودم فکر کردم همه چیز تمام شد. صدایی در مغزم پیچید که اصلاً چیزی شروع نشده بود!
چند قدمی با در فاصله داشتم که سعادت جلوی رویم قرار گرفت و گفت:
- خانم امیری ...
شاید مسخره بود اما ازش دلخور شده بودم و دوست نداشتم جوابش را بدهم برای همین سرم را بلند نکردم. باز هم تکرار کرد.
- خانم امیری ... به من نگاه کنید!
با خودم گفتم پسره پررو! نگاه کنم که اخم های جنابعالی را ببینم! هیچم نگاه نمی کنم!
- مهرگان خانم ...
برایم جالب شده بود که اگر باز هم جواب ندهم قرار است چطور صدایم بزند! با این فکر لبخندی روی لبم نشست.
- خواهش می کنم یک لحظه من را نگاه کنید!
سرم را بلند کردم و سعی کردم بی تفاوت و خونسرد باشم. حالا سعادت بود که سرش را پایین انداخته بود.
بعد از چند لحظه که به سکوت گذشت و انگار کسی خیال شکستنش را نداشت تکانی خوردم، با تکان من سعادت که انگار حدس زده بود می خواهم بروم سرش را بلند کرد و گفت:
- من می خوام این عینک پیش شما باشه چون می خوام بهم فکر کنید!
نگاه متعجبی به او انداختم و چیزی نگفتم! نفس عمیقی کشید و به سرعت ادامه داد:
- اگر می دونستید وقتی این عینک را می زنید چقدر دوست داشتنی می شید به من حق می دادید!!
چند لحظه ای طول کشید تا متوجه حرفش شدم! به محض این که جمله ی سعادت در ذهنم پردازش شد سرم را پایین انداختم و لبم را به دندان گرفتم. هیچ فکر نمی کردم که این جمله را از زبانش بشنوم. حس غریبی بود! گرمای خاصی در وجودم دوید و به گونه هایم رسید! احساس می کردم از گونه هایم آتش می بارد!! صدای زنگوله سکوت را شکست.
کسی داخل شد و بعد از زمان کوتاهی صدای زنگوله نشان از خارج شدن همان شخص بود! نمی دانستم که چرا خشکم زده و کاری نمی کنم. باز هم سعادت بود که به حرف آمد:
- خیلی وقت بود می خواستم این حرف را بزنم! اما شما طوری برخورد می کنید که آدم نمی تونه حرفش را بزنه!
تنها چیزی که در مغزم تکرار می شد این بود که نباید بیشتر از این بمانم! برای همین بدون هیچ حرفی به سمت در حرکت کردم و قبل از خروج از در صدای سعادت که می گفت:
- من باهاتون تماس می گیرم را شنیدم!
تا رسیدن به خانه گیج حرف های سعادت بودم. در هر لحظه حس متفاوتی به سراغم می آمد، لحظه ای خوشی سخنان سعادت در جانم می پیچید و لحظه ی بعد تردید این که باید چه بکنم و این که منظور سعادت از این حرف ها چه بود!

******
mah banoo آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # بلوط #, **سولماز**, *soodabeh*, *_*aseman*_*, 677389, adobba, ahmadi_1362_2, aidai, alborz006, amane & mamati, ANHT, asal-661, ashoka, atefeh_49, atish69, atyek, azam 24, azar1, barane khazan, betiya, bikari, blub2000, cole, coral, degeer, elahe 66, elahegood, ermiya_18, faezeh88, Fafa Oi, faghatdream, fariba48, fatima92, Fatima_14, feraghi, gandomsa, ghazghaz, ghorob89, hagh118, hana_m, harimeshgh, hiva, hoda.4470, homa41, horin, katy, kiumars, leila.kh, Leila2154, leili_zzz, leilyk, libra272, M&M_601, M.gIrL, M.KHODAEI, magenta, Mahdis @69, mahsa.a, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, mansoure, maryam poursist, maryam.mani, masin, matinmiw, mfr60, mina68, misan, Misha73, monir1343, m_h_n, nasrin22, nastaran86, nbanoo, nedaj, nika21, Niloo_007, nlp16001, PAEEZ70, paiz, parisaparisa, peymaneh, pingo pingo, pr.delafrouz, RADMAN24, ramisa.lamis, Rha.sh, roze_zard, s.sh, sabamanager, saegheh, sahe, sanaz2000, saratab, sarina1911, sarsara, Satiya, sazin513, sedena, sefid65, setayesh_p995, shaghayegh69, shahzad, shatot, shooskiii, sh_karan, sima lmh, sinsor, smahmodi, statistics, suzmani, T T--THR, tahura, tania_7, tannaz_85, tara_5877, tenten, Tifani Jon, vayi, yasamin juju, yasnaa, yjdj, zahra.h, Zahra_niki, zeinabjoon, zeinab_bl, ziba111, ziglernata, zina, Z_M267, ~*MONA*~, ~pArnYa~, آستاره, اب و اتش, بازیگوش, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, توهم سبز**, ستاره بارون, سوال, شب, شداد, طبیعت, طلوع عشق, علی رضاایران, ققنوس98, لمیس20, م.م.ر, م.نوری, محبوبه_م, ميشا, ناشناس58, نامی, نسيا, نسیا, نگین, نیان, هلیایی, وارث, پرواز70, پونام, یغما
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۱۴ قبل از ظهر   #36 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
mah banoo آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +62 امتیاز     
پیش فرض

خوانندگان عزیز! نقد فراموش نشه!!

******
رفتارم در خانه تغییر کرده بود! افکار مختلفم باعث سکوت بیش از حدم می شد که همین موضوع هم باعث نگرانی مامان شده بود! طوری که بعد از دو روز طاقت نیاورد و گفت:
- مهرگان، مامان جان چیزی شده؟ اتفاقی افتاده انقدر تو خودتی؟!
من که نمی دانستم باید چه جوابی بدهم گفتم:
- نه مامان! فقط یک کم کسلم!
با این که به نظر نمی رسید قانع شده باشد گفت:
- خب، با نغمه یا دوستات برو بیرون! چند وقت استخر نرفتی؟ اصلاً یه برنامه بذار برو فیلم عقد ندا را ببین! خاله ات می گفت دیروز رفته گرفته.
برای این که مامان را بیش از این نگران نکنم گفتم:
- آره! باید یه فکری بکنم!
اما حقیقت این بود که تصمیم نداشتم هیچ کدام از این کارها را بکنم! بیشتر از هر چیزی منتظر تماس سعادت بودم! انگار که با این تماس تمام مشکلات حل می شد! گرچه مشکل اصلی این بود که هیچ ایده ای برای صحبت با سعادت نداشتم!!
صدای مامان رشته ی افکارم را برید.
- مهرگان چندبار بهت بگم انقدر خرما و کاکائو نخور! نگاه کن روی بازوت را چندتا جوش زده! اگه تا عروسی خوب نشه می خوای چه کار کنی؟!
با این حرف مامان نگاهی به بازویم که آستین کوتاه لباس به نمایش گذاشته بود کردم و گفتم:
- همش چند تا جوش! حالا کو تا عروسی! خوب می شه خودش!

******

امروز صبح خسته و کسل راهی دانشگاه شدم! سه روز از دیدار با سعادت می گذشت و خبری از تماس تلفنی نبود و من هر شب تا نزدیکی های صبح بیدار بودم! افکارم پریشان تر از چیزی بود که اجازه ی خوابیدن را به من بدهد!
ستاره و سولماز برای چندمین بار علت رفتارم را پرسیدند و من هم مثل همیشه تنها کاری که توانستم انجام دهم فرار از سوالاتشان بود. این که نمی توانستم در مورد سعادت با کسی حرف بزنم و مشورت کنم کلافه ام می کرد. هیچ کس تا این حد به من نزدیک نبود که با او حرفی از احساساتم بزنم! البته می توانستم موضوع را سربسته با فاطی در میان بگذارم که چون چیزی تا کنکور نمانده بود ترجیح می دادم که مزاحمش نشوم.
نغمه هم گزینه ی مناسبی نبود! اصولاً نمی شد خیلی روی رازداری اش حساب باز کرد!
نمی توانستم حواسم را جمع کلاس کنم. هیچ وقت فکرش را نمی کردم که شخصی تا این حد فکرم را مشغول کند. هنوز کلاس اول تمام نشده بود که گوشی ام زنگ خورد. از آن جایی که عادت داشتم گوشی روی لرزاننده باشد، مطمئن بودم که استاد بویی نبرده! استاد این ساعت، استاد سخت گیری بود که از روز اول اعلام کرده بود به هیچ عنوان صدای زنگ تلفن را تحمل نخواهد کرد. برای همین پیش از این که صدای ویز ویز موبایل لو ام بدهد با اجازه از کلاس خارج شدم و به صفحه ی گوشی نگاه کردم. شماره ناآشنا بود برای همین با سردی جواب دادم:
- بله؟
- سلام
- سلام
سکوت کردم و منتظر شدم شخص پشت خط خودش را معرفی کند!
- خانم امیری، سعادت هستم!
تازه در این زمان بود که به خاطر آوردم چقدر منتظر تماسش بودم. نگاهی به سالن انداختم و ترجیح دادم برای این که دلیلی برای توجیح حرارت صورتم داشته باشم به محوطه ی باز دانشگاه بروم! با صدایی که سعی می کردم خونسرد جلوه کند گفتم:
- بله! امرتون؟!
بعد از این حرف با خودم گفتم، واقعاً که بلد نیستی حرف بزنی! به جای این که حالش را بپرسی انگار داری با ارباب رجوع صحبت می کنی!
- راستش در مورد موضوعی که چند روز پیش مطرح کردم تماس گرفتم، می خواستم نظر شما را بدونم!
صورتم گر گرفته بود و داغی گوش هایم را احساس می کردم! حقیقت این بود که من نظری نداشتم! یعنی نظر قطعی نداشتم! سعادت را دوست داشتم اما برایم مهم بود که منظور سعادت چیست!؟ حاضر نبودم احساسم را درگیر یک رابطه ی زود گذر بکنم! می ترسیدم! از تنها و بی دل ماندن می ترسیدم! برای همین سکوت کردم و چیزی نگفتم.
- خانم امیری ... من منتظرم!
نفس عمیقی کشیدم و به زحمت گفتم:
- راستش من منظور شما را از حرفای اون روز نفهمیدم!
با خودم گفتم، الان که پیش خودش فکر کنه با چه آدم خنگی طرف شده!
- فکر می کردم منظورم را رسونده باشم!
با سکوت دوباره ی من خودش ادامه داد:
- حقیقت این که من فکر می کنم ما می تونیم با هم زندگی خوبی داشته باشیم. شما ویژگی هایی دارید که مورد نظر من بوده!
با این حرف لبخندی از خوشحالی زدم و نفسی به آسودگی کشیدم!
- فقط می خواستم اگر شما قبول کنید تا پایان امتحانات شما و روبراه شدن کارهای من صبر کنیم! راستش نتونستم صبر کنم تا اون موقع!
با این حرف از حرکت ایستادم! فکر این جا را نمی کردم! من سعادت را می خواستم اما نمی توانستم به اعتماد خانواده ام پشت کنم. سکوتم فرصت را به سعادت داد که باز هم ادامه دهد:
- قصد جسارت نداشتم! باور کنید کافیه من اسم شما را بیارم تا آقاجون از فردا دنبال عاقد بیفته!!
بعد از مکثی که به نظر خودم طولانی آمد گفتم:
- راستش غافلگیرم کردید! من هیج وقت چنین رابطه ای نداشتم و تمایلی هم ندارم که داشته باشم!
- خانم امیری شما متوجه عرایض بنده نشدید! من فقط می خوام تا زمانی که با خانواده خدمت برسیم خیالم راحت باشه همین!
- اجازه بدید فکر کنم!
- باشه! حتماً! پس من دو روز دیگه تماس می گیرم. امیدوارم به این قضیه فکر کنید که من هیچ چیز خاصی نمی خوام!
وقتی تماس قطع شد به این نتیجه رسیدم که خلاف چیزی که فکر می کردم با تماس سعادت نه تنها گره افکارم باز نشد بلکه به گره کور تبدیل شد! نمی دانستم چه کاری درست است و چه کاری غلط! نه می توانستم به سعادت بگویم که لازم نیست صبر کند تا امتحاناتم تمام شود نه این که حرف هایش را قبول کنم، حتی از نتیجه ای که ممکن بود خود سعادت از این تصمیم بگیرد می ترسیدم!

******
mah banoo آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # بلوط #, **سولماز**, *soodabeh*, *_*aseman*_*, 677389, adobba, ahmadi_1362_2, aidai, alborz006, alexiiiiiii, amane & mamati, asal-661, ashoka, atefeh_49, atish69, atyek, azam 24, azar1, azita_esy, barane khazan, betiya, bikari, blub2000, cole, coral, degeer, elahe 66, elahegood, ermiya_18, faezeh88, Fafa Oi, fariba48, Fatima_14, feraghi, gandomsa, ghazghaz, ghorob89, hana_m, harimeshgh, helik, hiva, hoda.4470, homa41, horin, kakaoo66, katy, kiumars, leila.kh, Leila2154, leili_zzz, leilyk, libra272, M&M_601, M.gIrL, M.KHODAEI, magenta, Mahdis @69, mahsa.a, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, mansoure, maryam poursist, maryam.mani, masin, matinmiw, mfr60, mina68, minoo_kl, misan, Misha73, monir1343, m_h_n, nasrin22, nastaran86, nbanoo, nika21, Niloo_007, nlp16001, PAEEZ70, paiz, parisaparisa, peymaneh, pingo pingo, pr.delafrouz, RADMAN24, raynak, Rha.sh, roze_zard, s.sh, saegheh, sahe, sanaz2000, saratab, sarina1911, sarsara, Satiya, sazin513, sefid65, setayesh_p995, shaghayegh69, shahzad, shatot, shooskiii, sh_karan, sima lmh, sinsor, smahmodi, statistics, suzmani, T T--THR, tahura, tania_7, tannaz_85, tara_5877, tenten, Tifani Jon, yasamin juju, yasnaa, yjdj, zahra.h, Zahra_niki, zeinabjoon, ziba111, ziglernata, zina, Z_M267, ~*MONA*~, ~pArnYa~, آستاره, اب و اتش, بازیگوش, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, توهم سبز**, سوال, شب, شداد, طبیعت, طلوع عشق, علی رضاایران, فاطیما8, ققنوس98, لمیس20, م.م.ر, م.نوری, محبوبه_م, ميشا, ناشناس58, نامی, نسيا, نسیا, نگین, نیان, وارث, پرواز70, پونام, یغما
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۳۴ بعد از ظهر   #37 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
mah banoo آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +66 امتیاز     
پیش فرض

سلام به همگی! خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

دیدم این جا بازدید زیاده اما خبری از نقد و امتیاز نیست! گفتم با کسایی که میان یه احوالپرسی بکنم لااقل!


******
افکار در هم و بر هم خودم کم بود که با ورود به خانه متوجه حضور عمه مه گل شدم! با سستی و بی میلی چادر را از روی سرم برداشتم و به طرف پذیرایی رفتم. عمه با دیدنم از جا بلند شد و به استقبالم آمد! با خودم گفتم خدا بهت رحم کنه! ببین چه مهربون بازی در میاره! بدون نقشه های پلیدی برات کشیده!! با این فکر لبخندی زدم و با خودم گفتم، انقدر بی انصاف نباش مهرگان! عمه همیشه تو را زیادی لوس می کنه!!
مجبور شدم با همون سر و وضع چند دقیقه ای پیش عمه بنشینم. وقتی مقنعه را از سرم برداشتم متوجه نگاه های خشمگین مامان شدم! مطمئنن موهایم آشفته شده بود و مامان هیچ دلش نمی خواست خواهر شوهرش، احتمالاً عروس آینده اش را با این وجنات ببیند!! برای همین گفت:
- مهرگان جان پاشو یه آبی به دست و روت بزن و لباست را عوض کن! عمه تازه اومده می خوام زنگ بزنم بچه ها هم بیان، پاشو مامان!
با این حرف مامان صدای اعتراض عمه بلند شد.
- ولش کن مطهره! زنگ نزنی ها! امشب وقتش نیست! مارال هم امتحاناتش شروع شده. میثاق هم که دنبال کارای شرکت و گرفتن خانه است!!
با این حرف نگاهی به من انداخت و منتظر عکس العملم شد! من هم برای این که کاری نکنم مهلکه را به بهانه ی تعویض لباس ترک کردم! موهای سرم به شکل وحشتناکی حالت گرفته بود و به درستی روی سرم قرار نمی گرفت! این شوره های سرم هم که کلافه ام کرده بود! تصمیم گرفتم دوش سریعی بگیرم و بعداً به پذیرایی برگردم.
بعد از حمام در انتخاب لباس مردد بودم، هوا گرم بود و دلم لباس باز و آستین کوتاه می خواست اما هیچ حوصله ی نصیحت های عمه را در مورد خوردن شیرینی و کاکائو نداشتم! برای همین لباس آستین سه ربعی پوشیدم و به سالن رفتم.
عمه که انگار زمان برایش طولانی گذشته است گفت:
- اومدی عمه جان! چه کار می کردی!؟
با خودم گفتم، هنوز هیچی نشده داره برات مادر شوهر بازی در میاره! شیطونه می گه برم توی اتاقم و بیرونم نیام! بدون این که به حرف عمه اهمیتی بدم روی مبل روبرویش نشستم و گفتم:
- عمه چرا مارال نیومد؟ حالش خوبه؟
- خوبه عمه جان، امتحاناتش از هفته ی دیگه شروع می شه و مارال هم که می دونی انقدر توی ترم کار سرش ریخته بود که وقت نکرده درس بخونه، بچه ام همش سرش توی کتاب! می خواد مثل ترم های قبل شاگرد اول بشه!
همیشه علت رفتار عمه برایم جالب بود! این که چرا انقدر از مارال تعریف می کند و نمی گذارد رفتار و کردار مارال نشان دهنده ی شخصیت مهربان و هنرمندش باشد! می دانستم که مارال شاگرد اول کلاس نیست و همیشه هم نمره های خوبی نمی گیرد! اما نمی فهمیدم که چرا عمه انقدر اصرار به این قضیه دارد با این که از رابطه ی صمیمانه ی من و مارال با خبر است!
اصرار مامان بی فایده بود و عمه قبل غروب آفتاب رفت. بعد از رفتن عمه کم کم سر و کله ی بابا و ماهان هم پیدا شد. بعد از آمدن بابا منتظر بودم تا مامان اهم اخبار را به اطلاع بابا برساند و من هم از قضیه با خبر شوم! اما هر چقدر تلاش کردم نتوانستم از حرف های رد و بدل شده بویی ببرم!
امشب هم مثل شب های پیش به فکر های مختلف گذاشت با این تفاوت که لااقل از نیت سعادت با خبر شده بودم. جواب دادن به سعادت کار دشواری بود! هر چه فکر می کردم باز هم به بن بست می خوردم.

******
mah banoo آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # بلوط #, **سولماز**, *_*aseman*_*, 677389, adobba, ahmadi_1362_2, aidai, alborz006, alexiiiiiii, amane & mamati, ashoka, atefeh_49, atish69, azam 24, azar1, barane khazan, betiya, bikari, blub2000, cole, coral, degeer, elahe 66, elahegood, faezeh88, fariba48, fatima92, Fatima_14, feraghi, gandomsa, ghazghaz, ghorob89, hana_m, harimeshgh, helik, hiva, hoda.4470, homa41, horin, katy, kiumars, leila.kh, Leila2154, leili_zzz, leilyk, libra272, M&M_601, M.gIrL, M.KHODAEI, magenta, Mahdis @69, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, mansoure, maryam poursist, maryam.mani, masin, matinmiw, mfr60, mina68, minoo_kl, misan, Misha73, mohsen1313, monir1343, nasrin22, nastaran86, nbanoo, nedaj, nika21, nlp16001, PAEEZ70, paiz, parisaparisa, peymaneh, pingo pingo, pr.delafrouz, RADMAN24, raynak, Rha.sh, roze_zard, s.sh, saegheh, sahe, sanaz2000, saratab, sarina1911, sarsara, Satiya, sazin513, sefid65, setayesh_p995, shaghayegh69, shahzad, shatot, shooskiii, sh_karan, sima lmh, sinsor, smahmodi, soofiya91, statistics, suzmani, T T--THR, tahura, tania_7, tannaz_85, tara_5877, Tifani Jon, yasamin juju, yjdj, zahra.h, Zahra_niki, zeinabjoon, ziba111, ziglernata, zina, Z_M267, ~*MONA*~, ~pArnYa~, آستاره, اب و اتش, امیلیا, بازیگوش, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, تمام ما, تمنای دل, سوال, شب, شداد, طبیعت, طلوع عشق, علی رضاایران, فاطیما8, لمیس20, م.م.ر, م.نوری, ناشناس58, نامی, نسيا, نسیا, نگین, نیان, پرواز70, پونام, یغما
قدیمی ۲۰ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۰۶ بعد از ظهر   #38 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
mah banoo آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +60 امتیاز     
پیش فرض

نقد و نظری باشه خوشحال می شم.

******

خوشبختانه دیروز کلاس نداشتم و توانستم روی حرف های سعادت بیشتر فکر کنم. از صبح منتظر تماس سعادت بودم تا این که زمانی که داشتم از دانشگاه خارج می شدم، با لرزیدن گوشی دلم لرزید. سعی کردم با صدای خونسردی پاسخ گو باشم.
بعد از سلام و احوالپرسی گفت:
- خانم امیری فکراتون را کردید؟
بعد از مکثی که برای آرام کردن خودم بود گفتم:
- بله! راستش تنها چیزی که می تونم بگم اینه که من تا یک ماه آینده قصد ندارم تصمیم مهمی برای آینده ام بگیرم!
صدای نفس عمیقش را از پشت خط شنیدم.
- برای من همین قدر هم کافیه!
وقتی دید من جوابی ندادم گفت:
- فعلاً مزاحمتون نمی شم! مراقب خودتون باشید! خدانگهدار.
بعد از پایان جمله بلافاصله گوشی را قطع کرد و مهلت نداد جوابش را بدهم. نفسی به آسودگی کشیدم و راهی خانه شدم. در تمام مسیر صدایش توی سرم می پیچید و خوشی توی دلم قنج می زد!
مامان که بعد از چند روز روی خوش و خندان من را دیده بود گفت:
- مهرگان لباست را عوض کردی بیا کارت دارم!
با این حرف تا ته ماجرا خواندم! می دانستم که تمام این ها زیر سر عمه خانم است. برای برگشتن به پذیرایی تا جایی که می توانستم تعلل کردم و کارهایم را با پایین ترین سرعت ممکن انجام داد.
نزدیک آشپزخانه بودم که با صدای مامان به خودم آمدم.
- مهرگان داری میای اون شیرینی توی یخچال که پریروز عمه ات آوردم بیار!
با خودم گفتم، بیا! برای خودشون شیرینی خورون راه انداختن! از این فکر اخمی روی صورتم نشست!
مامان استعداد زیادی در پنهان کردن و مهم تر از آن کشاندن بحث به چیزی که می خواست نداشت و معمولاً از بدترین جای ممکن شروع به صحبت می کرد! برای همین خودم پیش قدم شدم و گفتم:
- خب! عمه چه کار داشت که با شیرینی اومده بود؟!
- وا! حرفا می زنی ها! مگه حتماً باید کاری داشته باشه! دوست داشت داره میاد خونه ی برادرش دست خالی نباشه!
- آهــــــا! نه که من عمه را نمی شناستم از اون بابت می گین دیگه!
- خب حالا تو ام! گفت این را آوردم ان شالله دفعه ی دیگه با شیرینی خواستگاری خدمت برسیم!
برآشفته گفتم:
- مگه شما بهشون نگفتید جواب من چیه! شیرینی خواستگاری دیگه چه صیغه ایه؟
اخمی کرد و گفت:
- عرایضتون را به سمعشون رسوندم خانم!
بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:
- اما می گه ما که غریبه نیستیم حالا یه شب دور هم جمع می شیم، این دوتا جوون حرفاشون را با هم بزنن شاید به نتیجه برسن!
اخم روی صورتم عمیق تر شد و گفتم:
- من نمی خوام دور هم بشینین! در ضمن هیچ حرفی هم با میثاق ندارم! باید با چه زبونی بگم!!
مامان که معلوم بود هم از حرف های من عصبانی است و هم این که می خواد به قول خودش با زبان خوش من را راضی کند گفت:
- آخه عزیز دلم من که نمی تونم بهش بگم خونه ی برادرت نیا! می تونم؟
سکوت کردم و چیزی نگفتم، مامان ادامه داد:
- حالا آسمون به زمین نمیاد دو دقیقه با پسر عمه ات حرف بزنی!
با صدایی بلند تر از حد معمول گفتم:
- چه آسمون به زمین بیاد چه نیاد من با میثاق حرف نمی زنم!
مامان با نگاه رنجیده ای سکوت کرده بود! نباید کوتاه می آمدم در غیر این صورت هر چیزی از عمه بر می آمد! می ترسیدم با یک بار آمدن و جواب رد شنیدن جنجالی به راه بیاندازد و من هم مجبور شوم به خاطر مصلاح خانواده از مواضعم عقب نشینی کنم! برای همین بدون این که به چشمان مامان نگاه کنم گفتم:
- به خدا مامان اگر عمه اینا این جا بیان برای خواستگاری میرم خونه ی مادر جون و تا وقتی این قضیه حل نشه بر نمی گردم خونه! از همین الان گفته باشم! من با فامیل ازدواج نمی کنم!!
مامان که دیده بود ملایمتش جواب نداد با اخم گفت:
- دیگه چی! خانم برای من قهرم می کنه!
بعد از چند لحظه ادامه داد:
- یه خواستگاری که این همه قشقرق نداره!
در حالی که به سمت اتاقم می رفتم گفتم:
- من از هفته ی دیگه امتحان دارم! هیچ حوصله ی این مراسم های مسخره را هم ندارم! حرفمم همونه که گفتم! میرم پیش مادر جون!
از رفتارم با مامان پشیمان بودم. هیچ کدام از این اتفاقات تقصیر مامان نبود که من با مامان بداخلاقی کرده بودم. اما چاره ای نبود! می دانستم عمه کوتاه بیا نیست برای همین باید مامان را از این وصلت پشیمان می کردم.

******
mah banoo آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # بلوط #, **سولماز**, *amitis*, *_*aseman*_*, 677389, adobba, ahmadi_1362_2, aidai, alborz006, alexiiiiiii, amane & mamati, ashoka, atefeh_49, atish69, Avaa, azam 24, azar1, betiya, bikari, blub2000, cole, coral, degeer, elahe 66, elahegood, ermiya_18, faezeh88, fanak, fariba48, Fatima_14, feraghi, gandomsa, ghazghaz, ghorob89, hana_m, harimeshgh, helik, hiva, homa41, horin, kakaoo66, katy, kiumars, leila.kh, Leila2154, leili_zzz, leilyk, libra272, M&M_601, M.gIrL, M.KHODAEI, Mahdis @69, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, mansoure, maryam poursist, maryam.mani, masin, matinmiw, mfr60, mina68, minoo_kl, misan, monir1343, m_h_n, nasrin22, nastaran86, nbanoo, nedaj, nika21, nlp16001, PAEEZ70, paiz, parisaparisa, peymaneh, pingo pingo, pr.delafrouz, RADMAN24, raynak, Rha.sh, ROZ GOL, roze_zard, s.sh, saegheh, sahe, sakera, sanaz2000, saratab, sarina1911, sarsara, Satiya, sazin513, sefid65, setayesh_p995, shaghayegh69, shahzad, sharmin.r, shatot, shooskiii, sh_karan, sinsor, smahmodi, statistics, suzmani, T T--THR, tahura, tania_7, tannaz_85, tara_5877, Tifani Jon, vayi, yasamin juju, yjdj, zahra.h, Zahra_niki, zeinabjoon, ziba111, ziglernata, zina, ~*MONA*~, ~pArnYa~, آستاره, اب و اتش, امیلیا, بازیگوش, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, توهم سبز**, سوال, شب, شداد, طبیعت, طلوع عشق, لمیس20, م.م.ر, م.نوری, ناشناس58, نامی, نسيا, نسیا, نگین, نیان, هلیایی, وارث, پرواز70, پونام, یغما
قدیمی ۲۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۰۴ قبل از ظهر   #39 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
mah banoo آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +54 امتیاز     
پیش فرض

سلام
ان شالله که حال و احوال همگی تون خوش باشه.
نــــــــــــــقد یادتون نره!


******

یک هفته ای که به عنوان فرجه ی قبل از امتحان داشتم به قهر و ناز مامان گذشت. متوجه شده بودم که نگرانی مامان از این است که تصمیم من به پای او نوشته شود! در صورتی که در خانه هیچ کس به اندازه ی مامان به این جلسه ی خواستگاری اصرار نداشت. حتی بابا هم که مخالفت سفت و سخت من را دیده بود گفت:
- گرچه مه گل خواهرمه و هر وقت بیاد قدمش روی چشمامه اما بهش می گم که اصلاً روی خواستگاری حسابی باز نکنه!
با این حرف بابا خیالم از یک جهت راحت شد و حالا فقط موضوع سعادت بود که ذهنم را در گیر کرده بود. در این مدت تقریباً هر شب از سعادت پیامک داشتم و او که تمام طول روز ذهنم را اشغال کرده بود خواب شبم را هم از آن خود می کرد! هنوز جرأت پاسخ به پیامکش هایش را نداشتم! نوعی ترس، خجالت و بی تجربگی دست به دست هم داده بود تا در برابر حرف هایش سکوت کنم. اما عجیب به این پیامک های گاه و بی گاه عادت کرده بودم. طوری که هر شب بدون خواندن ده باره ی پیام هایش گوشی را رها نمی کردم.
روی تخت دراز کشیده بودم و به شکل کاملاً غیر ارادی منتظر پیام سعادت بودم. با صدای پیامک گوشی چنان ذوقی کردم که خودم هم از رفتارم خجالت کشیدم. شده بودم شبیه دختر های 15-16 ساله ای که تازه عاشق شده اند! با خودم گفتم، حالا درسته سنم بیشتر اما دفعه ی اولمه دیگه! با این فکر کمی خودم را تبرعه کردم و با عجله پیام را باز کردم:
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد!
حس خوشی زیر پوستم دوید! احساس این که این بیت حرف دلش باشد من را به عرش می برد. دستم بارها برای پاسخ گویی روی دکمه ها قرار گرفت و اما باز هم ترس مانعم می شد. فکر این که سعادت چه ذهنیتی از من دارد آزارم میاد! ترس از این که اگر روزی کنار هم بودم نظرش در مورد این روز ها چه خواهد بود جرأتم را گرفته بود.

******

با شروع امتحانات تمام تلاشم را کردم که تمرکزم فقط روی امتحانات باشد. گرچه حضور گاه و بی گاه عمه اعصابم را به بازی می گرفت و نمی توانستم حضور سعادت را در فکرم انکار کنم!
بعد از امتحان امروز منتظر ستاره و سولماز بودم که گوشی ام زنگ خورد. حدس می زدم مامان باشد. احتمالاً مثل چند روز گذشته با خاله برای خرید وسایل ندا می رفتند، دو سه ماه بیشتر تا عروسی باقی نمانده و خواهر ها در تدارک بهترین جهیزیه برای ندا بودند!
اما وقتی گوشی را برداشتم با کمال تعجب متوجه شماره ی سعادت شدم. به جز روز اول و برای گرفتن جواب سابقه نداشت تلفن بزند و روزی یکی دو بار پیام می فرستاد. سعی کردم خونسرد باشم اما مطمئن بودم که صدایم تعجبم را آشکار می کند.
- بله، بفرمایید.
- سلام، خانم امیری،خوب هستید؟
- سلام، ممنون، شما خوبید؟
- از احوالپرسی های شما!
با این حرف سعادت با خودم گفتم، ماشالله پررو هم هستی!! سکوتم طولانی شد و سعادت گفت:
- غرض از مزاحمت ...
در حالی که یک تای ابرویم را بالا انداختم گفتم:
- خواهش می کنم، مراحمید!
خنده ای کرد و گفت:
- امیدوارم!
با این حرف لب به دندان گرفتم و چیزی نگفتم.
- راستش یه سری مجموعه اشعار و رمان تازه چاپ شده آوردیم، گفتم شاید این طوری سری هم به ما بزنید!
سعی کردم خونسردی نداشته ام را حفظ کنم! قلبم با سرعت بالایی به سینه می کوبید. با خودم گفتم حقا که آکه آکی!! با صدایی که مطمئن بودم دستم را رو می کند گفتم:
- ان شالله خدمت می رسم!
با صدای شادی گفت:
- امروز؟
مردد بودم چه جوابی بدهم، فردا امتحان داشتم اما خودم هم دلتنگش بودم، پس نه به خاطر او بلکه به خاطر خودم باید می رفتم! پیش از این که پاسخی به سعادت بدهم سر و کله ی ستاره از دور پیدا شد. پشت به مسیر ستاره کردم و گفتم:
- سعی ام را می کنم.
با صدای مطمئنی گفت:
- منتظرم!
می خواستم سریع تر مکالمه را خاتمه بدهم، حوصله سوال های ستاره را نداشتم. پیش از این که من تلاشی برای تمام کردن صحبت بکنم سعادت گفت:
- پس بیشتر از این مزاحمتون نمی شم! به امید دیدار! مراقب خودتون باشید.
باز هم مثل دفعه ی قبل اجازه ی پاسخ را از من گرفت. نمی دانستم عادت به این دارد که بدون خداحافظی قطع کند یا برای این که جوابی خلاف میلش نشنود سریع قطع می کند!
صدای ستاره اجازه نداد بیشتر در این مورد فکر کنم:
- تو فکری! کی بود خانم؟!
برای این که جواب سوالش را ندهم گفتم:
- امتحان چطور بود؟ من که خیلی خوب ندادم.
با این سوال، ستاره دیگر چیزی از شخص پشت خط نپرسید و صحبت به امتحان کشیده شد.

******
mah banoo آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # بلوط #, *_*aseman*_*, 677389, adobba, ahmadi_1362_2, aidai, alborz006, alexiiiiiii, amane & mamati, asal-661, ashoka, atefeh_49, azam 24, azar1, barane khazan, betiya, bikari, blub2000, cole, coral, degeer, elahe 66, elahegood, ermiya_18, faezeh88, fariba48, Fatima_14, feraghi, ghazghaz, ghorob89, hana_m, harimeshgh, helik, hiva, hoda.4470, homa41, horin, katy, kiumars, leila.kh, Leila2154, leilyk, M&M_601, M.KHODAEI, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, mansoure, maryam poursist, maryam.mani, masin, matinmiw, mellina2000, mfr60, mina68, minoo_kl, misan, Misha73, monir1343, nasrin22, nastaran86, nbanoo, nedaj, nika21, nlp16001, PAEEZ70, paiz, parisaparisa, peymaneh, pingo pingo, pr.delafrouz, RADMAN24, raynak, Rha.sh, ROZ GOL, roze_zard, s.sh, saegheh, sahe, sanaz2000, saratab, sarina1911, sarsara, Satiya, sazin513, sefid65, setayesh_p995, shaghayegh69, shahzad, sharmin.r, shatot, shooskiii, sh_karan, sinsor, smahmodi, statistics, suzmani, T T--THR, tahura, tania_7, tannaz_85, tara_5877, Tifani Jon, vampire123, yasamin juju, yjdj, zahra.h, Zahra_niki, zeinabjoon, ziba111, zina, Z_M267, ~*MONA*~, ~pArnYa~, اب و اتش, بازیگوش, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, توهم سبز**, سوال, شب, شداد, طبیعت, طلوع عشق, علی رضاایران, لمیس20, م.م.ر, م.نوری, ميشا, ناشناس58, نامی, نسيا, نسیا, نگاه7732, نگین, نیان, هلیایی, وارث, پرواز70, پونام, یغما
قدیمی ۲۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۳۱ قبل از ظهر   #40 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
mah banoo آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +55 امتیاز     
پیش فرض

به شکل کاملاً خنده داری نمی تونم طاقت بیارم چیزی که نوشتم را نذارم! حالا انگار چقدر بقیه منتظرن!!
من سعی کردم عاشقانه بنویسم! کسی نمی خواد نظری بده که آیا خوبه؟ آیا بده؟ آیا چی واقعاً؟!


******

بعد از این که از دانشگاه خارج شدم با مامان تماس گرفتم. همان طور که حدس می زدم خانه نبود و با خاله برای خرید رفته بود. خیلی مختصر گفتم که احتمالاً دیرتر به خانه می روم، اما توضیحی برای این تاخیر ندادم و مامان هم که سر گرم خرید بود چیزی نپرسید.
هنوز چند قدمی با مغازه فاصله داشتم و به این فکر می کردم که بهتر است اول به خانه بروم و خودم را از شر این مقنعه ی سرمه ای خلاص کنم که در همین حین درب مغازه باز شد و پیش از این که فرصتی برای حدس زدن در مورد شخصی که از مغازه خارج شد داشته باشم صدای سعادت افکارم را پاره کرد.
- سلام
لب هایش را لبخندی دلنشینی احاطه کرده و پرده ی چشمانش کنار رفته بود و رضایت از چشمانش مشهود بود.
من در حالی که تلاش می کردم خیلی از این که پروژه ی تعویض لباسم ناکام مانده ناراحت نباشم با صدای آهسته ای پاسخش را دادم.
چند قدم باقی مانده بدون هیچ حرفی طی شد و من به این که چقدر رنگ لیمویی روشن پیراهنش به صورت مردانه و ته ریش کوتاهی که برای اولین بار روی صورتش می دیدم می آید فکر می کردم. یک قدم باقی مانده تا در مغازه را بلند تر از من برداشت و با یک دست در را باز کرد و با دست دیر من را به داخل دعوت کرد.
من که حواسم به صدای زنگوله بود و به این فکر می کردم که یک زنگوله چطور این همه صدای متفاوت ایجاد می کند متوجه حرف های سعادت نبودم! تا این که با صدایی بلندی گفت:
- خانم امیری؟!
سرم را به سمت سعادت چرخاندم و با گیجی گفتم:
- بله؟
لبخندی زد و گفت:
- هیچی! نگران شدم! آخه جواب نمی دادید!
لبم را گزیدم و گفتم:
- راستش اصلاً حواسم نبود!
خنده ی کوتاهی کرد و گفت:
- متوجه ام!!
با این حرف گونه هایم گر گرفت! سرم را به زیر انداختم تا بیش از این متوجه التهاب درونی ام نشود. حالا که تا این جا آمدم نمی دانستم چه باید بکنم! کم کم این ندانستن ها داشت کفری ام می کرد! صدای سعادت مانع از این شد که بیش از این خودم را توبیخ کنم.
- خیلی خیلی خوشحالم که می بینمتون!
من که سرم را بلند کرده بودم و به صورتش نگاه می کردم با این حرف باز سر به زیر انداختم و چیزی نگفتم. فاصله ی چندانی نداشتیم اما قدمی جلوتر آمد و فاصله را کمتر کرد و با صدای آهسته ای گفت:
- این رسمش نیست ها!
منتظر بودم حرفش را ادامه دهد اما با سکوتش باعث شد سرم را بالا بگیرم. لبخند دلنشینی زد و گفت:
- دل از پسر مردم ببرید و خودتون را قایم کنید!
مطمئن بودم که صورتم سرخ شده است! ناخودآگاه باز هم سرم پایین آمد و از خوشی لبم را گزیدم. چیزی نداشتم که بگویم یعنی اگر از قبل چیزی هم آماده کرده بودم با این حرف سعادت همه دود شد و به هوا رفت! صدای خنده ی سعادت در گوشم پیچید. خندیدنش را دوست داشتم،حس خوبی در من ایجاد می کرد! آرام و دلنشین می خندید، قهقهه نمی زد!
سعادت که فهمیده بود اگر خودش چیزی نگوید من احتمال دارد تا قیامت ساکت باقی بمانم با صدای شادی گفت:
- حالا بیاید کتاب هایی که گفتم را نشونتون بدم، فکر نکنید بدجنسی کردم و الکی شما را کشوندم این جا!
با خودم گفتم این امروز قصد داره حسابی من را خجالت بده، آخه یکی نیست بگه سر چه حسابی پاشدی اومدی این جا! تو که می دونی تو این چیزا کم میاری، حالا واجب این هم بفهمه! با این فکر اخمی کردم و پشت سر سعادت به سمت قفسه ی مورد نظرش حرکت کردم.
جلوی یکی از قفسه ها ایستاد و گفت:
- اینا کتاب های جدید هستند، راستش هنوز توی قفسه ها مرتب نکردمشون.
مکثی کرد و گفت:
- تا شما یه نگاهی بندازید منم برم یه شربت براتون بیارم!
تا آمدم اعتراضی بکنم، از جلوی چشمانم گذشت و از در پشت پیشخوان عبور کرد. من هم که دیدم اعتراضم فایده ای نخواهد داشت، نگاهم را به قفسه ی کتاب ها دوختم. اما تمام حواسم به در پشت پیشخوان بود. بعد از چند دقیقه با صدایی که از پشت در آمد متوجه بازگشت سعادت شدم و سعی کردم طوری نشان دهم که تمام حواسم به کتاب ها است! برای همین سرم را پایین انداختم به کتابی که دستم گرفته بودم نگاه کردم. انقدر بی حواس بودم که متوجه نشدم کتابی که به دست دارم همان کتابی است که دفعه ی قبل خریده ام. انگار کتاب های جدید بین کتاب های قدیمی یکی از قفسه ها بود و من هم که حواسم پی چیز دیگری بود متوجه این قضیه نشده بودم. با صدایی در کتاب از دستم افتاد.
mah banoo آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # بلوط #, **سولماز**, *amitis*, 677389, abby7, adobba, ahmadi_1362_2, aidai, alborz006, alexiiiiiii, amane & mamati, asal-661, ashoka, atefeh_49, AVESTA, azam 24, azar1, azita_esy, barane khazan, betiya, bikari, blub2000, cole, coral, degeer, elahe 66, faezeh88, fariba48, Fatima_14, feraghi, ghazghaz, ghorob89, hana_m, harimeshgh, helik, hiva, hoda.4470, homa41, horin, katy, kiumars, lalehjoon, leila.kh, Leila2154, leilyk, M&M_601, M.KHODAEI, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, mansoure, maryam poursist, maryam.mani, masin, matinmiw, mfr60, mina68, misan, Misha73, mojgan am, monir1343, nasrin22, nastaran86, nbanoo, nedaj, nika21, nlp16001, PAEEZ70, peymaneh, pingo pingo, Rha.sh, roze_zard, s.sh, saegheh, sahe, sanaz2000, saratab, sara_roz, sarina1911, Satiya, sazin513, setayesh_p995, shaghayegh69, sharmin.r, shatot, shooskiii, sh_karan, sinsor, smahmodi, statistics, suzmani, T T--THR, tahura, tania_7, tannaz_85, tara_5877, Tifani Jon, vampire123, vayi, YAS95, yasamin juju, yjdj, zahra.h, Zahra_niki, zeinabjoon, zeinab_bl, ziba111, ziglernata, zina, Z_M267, ~*MONA*~, ~pArnYa~, اب و اتش, امیلیا, بازیگوش, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, تاراجان, توهم سبز**, سوال, شب, شداد, طبیعت, طلوع عشق, علی رضاایران, لمیس20, م.م.ر, م.نوری, مادرم, ناشناس58, نامی, نسيا, نگین, هلیایی, وارث, پرواز70, پونام, یغما
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
banoo, mah, ׀, انجمن, زندگی, کاربر

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
زندگی | mah banoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب mah banoo نوشته کاربران سایت 51 ۱ خرداد ۱۳۹۱ ۱۰:۴۴ بعد از ظهر
ترانه ی زندگی | shahtut کاربر انجمن shahtut جزیره متروکه کتاب 27 ۱۰ بهمن ۱۳۹۰ ۱۱:۴۶ بعد از ظهر
زندگی ، من ، او | رز وحشی کاربر انجمن | موبایل farnaz58 رمان نوشته کاربران سایت 1 ۲۴ شهريور ۱۳۹۰ ۱۲:۲۱ قبل از ظهر
زندگی ، من ، او | رز وحشی کاربر انجمن رز وحشی کتابهای کامل شده نوشته کاربران 55 ۱۸ شهريور ۱۳۹۰ ۰۷:۲۲ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان