بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده نوشته کاربران

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: کیفیت داستان را چطور ارزیابی می کنید؟
عالی (20-18) 55 40.44%
خوب (18-15) 56 41.18%
متوسط (15-12) 18 13.24%
ضعیف (زیر 12) 7 5.15%
رأی دهندگان: 136. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۰ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۰۱ بعد از ظهر   #61 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
feedback آواتار ها
 
feedback به MSN ارسال پیام feedback به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +41 امتیاز     
پیش فرض

قسمت جدید

* قسمت چهارم :

با هم تا جلوی اتوبوس رفتیم و سیاوش کرایه رو حساب کرد. همراه من پیاده شد و بهش گفتم :
-چی شد؟ ... تو که گفتی با همین اتوبوس برمیگردی مترو ...
سیاوش : پشیمون شدم.
-چرا؟
سیاوش : چون تو دانشگاه حلوا خیرات میکنن. واسه همین تصمیم گرفتم بیام.
-لوس! ... حالا چرا با ماشین نیومدی؟ ... چرا اصلاً گذاشتیش پارکینگ؟
سیاوش : آنوشکا بازپرس شدیا ... برو از قسمت انتظامات خانمها وارد شو الان بهت گیر میدنا ...
چند ثانیه بعد به هم رسیدیم و فوراً گفتم :
-بگو دیگه سیاوش ... منظورت چی بود؟
سیاوش خیلی جدی گفت :
-بله خانم عالمی؟ ... کارم داشتید؟
-نامرد ...
سیاوش : میدونید که این نوع صحبت شما میتونه از نمره پایان ترمتون کسر کنه. متوجه هستید که؟ ... فقط اینو متذکر بشم که بنده برای امضای صورت جلسه امتحان امروز به دانشگاه اومدم و از اونجایی که پدرم کار فوری داشتن و تو مسیر متروی وردآورد بودن ، ماشین رو اونجا پارک کردم. سوئیچ هم که یکی خودشون یدک دارن خانم عالمی ... خدانگهدار شما باشه.
موقعی که داشت میرفت ، گفت :
-در ضمن ... شما پس از امتحان جلوی درب منتظر باشید تا بنده شما را به جایی مشایعت کنم.
میدونستم تو دانشگاه جدی حرف میزنه ... برای همین دیگه ازش سؤال نپرسیدم و به طرف دانشکده فنی رفتم.
تا رسیدم جلوی دانشکده ، صدف رو دیدم که روی سکو نشسته و جزوه جلو روش بازه و داره میخونه.
فوراً خودمو بهش رسوندم و گفتم :
-سلام خانم مهندس ... چطوری؟
صدف : سلام آنوشکا جون ... قربونت برم ... تو خوبی؟ ... آقای استاد خوبه؟
با تعجب گفتم :
-آقای استاد؟
صدف با لحن شیطونی گفت :
-مهندس مفید رو میگم. خیلی با هم جورینا ...
-آهان ... نه یه سؤال درسی بود.
صدف : ایشالا سؤال درسیای ما هم به استاد مربوط باشه.
بهش خندیدم و کنارش نشستم.
طفلک گناهی نداشت که این حرف رو میزد. سیاوش رو نمیشناخت و نمیدونست با هم فامیلیم و از روی کنجکاوی صحبت میکرد.
***** ***** *****
***** ***** *****
خدا رو شکر سؤالای گسسته خوب بود و امتحانمو خوب دادم. سیاوش راست میگفت و از همون جایی که بهم گفت ، سؤال داده بود.
بعد از امتحان ، جلوی دانشگاه منتظر بودم تا سیاوش بیاد. شهناز هم امروز نبود. یعنی من ندیدمش. سعی کردم بهش فکر نکنم. این قرار رو با خودم گذاشته بودم که بی توجه به اون به زندگیم برسم و اصلاً فراموش کنم که چی گفت و چی گذشت! ... بهشاد هم همینو ازم خواسته بود.
5 دقیقه بعد ماشین بهشاد اومد و سیاوش هم پشت نشسته بود. بهشاد در رو باز کرد و ازم خواست بشینم.
جلو نشستم و گفتم :
-سلام ... سیاوش بیا جلو
بهشاد : سلام ... خوبی؟
-قربانت ... تو خوبی؟
بهشاد : مخلصیم خانمی
سیاوش : سلام ... لازم نیست ... شما دو تا کفتر کنار هم باشین و دل و قلوه بگیرین و منم سماق می مَکَم.
-کفتر چیه؟ ... بی ادب!
یه دفعه ای به سرم زد سیاوش رو اذیت کنم. برای همین با ناراحتی گفتم :
-این چه سؤالایی بود دادی؟
سیاوش سرشو آورد جلو و گفت :
-سخت بود؟
بهشاد : داداش مزاحم دل و قلوه ی ما شدیا!
زدم پهلوی بهشاد و گفتم :
-اِ ... خوبه توأم!
بعد رو به سیاوش گفتم :
-دعا کن 10 بشم!
سیاوش : دعا
بعد برگشتم جلو و از تو آینه ی بالاسرم ، خودمو نگاه کردم. صورت و موهامو دستی کشیدم و مرتب کردم و گفتم :
-پسره ی خنگ واسه من چه سؤالایی داده!
سیاوش : واسه تو نبود که ... واسه جمیع دانشجویان محترم بود.
-منم جزء جمیع دانشجویان محترمم!
سیاوش : شما بی عرضه تشریف داری!
-خودت بی عرضه ای ... بهشاد یه چی بهش بگو
بهشاد : داداش ، خانم منو اذیت نکن.
سیاوش : اذیت میکنم. هیچی هم نمی تونی بگی. راستی اَنوش ...
-سیاوش؟ ... باز گفتی اَنوش؟
بهشاد : داداش؟!
سیاوش : جفتتون یه لحظه بی زحمت خفه بمیرید تا من حرف بزنم!
-خیلی بی ادبی
سیاوش : اونو که میدونم. هین سخن تازه بگو ...
نفسی از حرص بیرون دادم و مثلاً هنوز ناراحت بودم.
بعد با فریاد گفتم :
-اصلاً من دیگه با تو درس برنمیدارم.
سیاوش هم داد زد :
-به درک که بر نمیداری.
بهشاد هم زد زیر خنده و من فوراً گفتم :
-بهشاد؟ ... واقعاً که!
بهشاد : اولاً که من تو رو میشناسم. داری فیلم بازی میکنی که امتحان سخت بوده ... چشمات میگه که آسون بود و نمره ت خوب میشه. ثانیاً سیاوش هم مثل من فهمیده که داری فیلم بازی میکنی.
این دفعه واقعاً عصبانی شدم و گفتم :
-حالا منو ضایع میکنی؟ ... نگه دار
بهشاد سرعتشو کم کرد و گفت :
-بابا شوخی کردم به خدا
سیاوش : آنوشکا؟! ... بی جنبه شدیا
زدم زیر خنده و گفتم :
-خوشم میاد ترفندهای زنانه همچنان جواب میده.
سیاوش دست زد و گفت :
-الحق که من خر شدم.
-من کی اینو گفتم؟
سیاوش : میخواستی ما رو خر کنی که کردی. ولی بدون خرِ ما از کره گی دم نداشت.
-شیطونه میگه ...
سیاوش : گوش سیاوش رو بِکَنم بندازم تو سطل آشغالا ...
-ادای منو در میاری؟
سیاوش : آره ... ادای آنیتا رو هم درمیارم. میخوای دربیارم؟
-لازم نکرده!
سیاوش : بهشاد بزن بریم.
-کجا داریم میریم؟ ... چرا چیزی به من نگفتی؟
سیاوش : موضوع سِکرت بود!
-چه موضوعیه که سِکرته؟
بهشاد : میریم میفهمی.
-سیاوش تو گفتی از ریما خبر داری. نه؟
سیاوش : نه
-نگمه
سیاوش : تو جا دگمه
-سیاوش میزنمتا
سیاوش : با اینکه نمی تونی کاری بکنی ولی به ظاهر تسلیم!
-خیلی پر رویی! ... بهشاد تو بگو ... ولش کن اینو
بهشاد : داریم میریم پیش ریما
-بریم که چی بشه؟
بهشاد : مگه بهم نگفتی میخوای از این ماجرا سر در بیاری؟
-شهناز و مهستی؟
بهشاد : آره ... دارم میبرمت پیش اونا
-یعنی ریما هم؟
سیاوش : ریما هم ، هم!
-کوفت و هم هم! ... با این طرز حرف زدنت ... به خدا بعضی وقتا شک میکنم استاد دانشگاهی.
سیاوش : شک چیز خوبیه. مهم اینه که مطمئن نیستی و فقط شکاکی.
-ریما دیگه چیکاره ست این وسط؟
سیاوش : دندون رو جیگر بذار دیگه ... میفهمی حالا



نقد و بررسی آنوشکا




ساکت که می مانی، می گذارند به حساب جواب نداشتن تو!
عمرا بفهمند که داری جان می کنی تا حرمت ها را نگه داری...


 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



میدانی؟!
دنیای عجیبی ست ...
همین قدر که من از تو دورم ، بس است برای عجایبش ...!
عجایب دیگر دنیا را نمی خواهم.

ویرایش توسط feedback : ۱۰ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۶:۰۵ بعد از ظهر
feedback آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# بلوط #, 19921371, 90ia, ahmadi_1362_2, alikhademi, amini2004, angel04, anzhela, ariany, arman_iran, aroosak, artmisss67, atefeh_49, aygeen, b.khorasani, Barane Gham, behnaz1, believe me, bikari, blub2000, blue berry, cole, daneshmand, darya12, deragun, ehsany, elmira.t, elnaz 90, fadai, faezeh88, farnaz21, farnaz58, Fatima_14, gha3dak, ghorob89, granaz, heaven-born, Hoopoe, hooriya_y, htamspam, Katra, katy, ladan.d, leona, lili5225, M.KHODAEI, mahiii, mahsa.a, mahtab10, mansoure, maryta, mfr60, mobina, nafas44, nedaj, Niayeesh, nika21, nlp16001, oragh, PAEEZ70, paeezi, pari_shaun, patrin, saba 68, samihastam, sara parvizi, saratab, sara_n, sazin513, setayesh_p995, sh_karan, souraj, s_donia323, S_HOOT, take back love, tala bala, tama1011, veterniary, violet_kl, yas1, yasi 90, zanbagh, zeinab_bl, ~pArnYa~, آبجی نیلوفر, آفرینش, آنالیا, آوین., اب و اتش, ایماز, بازیگوش, بانه, بی پناه, توهم سبز**, روشناک, ستاره ی رها, سوداا, فرح77, ققنوس98, م.م.ر, مهسان9093, نامی, نسیا, نيلا..., نگان, نگاه7732, هانی عسل, پرهوده, گنجشک, یغما, یگانه
قدیمی ۱۱ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۵۲ بعد از ظهر   #62 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
feedback آواتار ها
 
feedback به MSN ارسال پیام feedback به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +43 امتیاز     
پیش فرض

* قسمت پنجم :

یه ساعت بعد رسیدیم به یه منطقه پرت و دور افتاده ... داشتم با تعجب به محیطش نگاه میکردم. چند تا خونه ویلایی اونجا بود و کنارش هم یه پرتگاه بود. پرتگاه که چه عرض کنم! ... یه دره ی بزرگ که تا اتوبان شاید چند صد متر فاصله داشت.
با تعجب پرسیدم :
-اینجا کجاست بچه ها؟
سیاوش : همون جایی که بهت گفتم دیگه
-کجا؟
سیاوش : اسلام آباد غرب!
-لوس
بهشاد همینطور که میخندید ، گفت :
-مکانیه که ...
سیاوش هینی کشید و گفت :
-با نامزدت و برادرت اومدی مکان؟
من و بهشاد خندیدیم و بهشاد ادامه داد :
-همونجاییه که ریما میاد.
-شنیده بودم میاد پارتی ... ولی دیگه نمیدونستم همچین جایی میاد.
بهشاد : کاشکی تنها می اومد.
-یعنی چی؟
بهشاد : یعنی بعضی از دوستان هم همراهش هستن.
-بهشاد واضح تر بگو
بهشاد ماشین رو خاموش کرد و دست به سینه به صندلی تکیه داد و نفسشو فوت کرد و گفت :
-ببین آنوشکا ... این خونه ویلایی که میبینی ...
با انگشت اشاره به یکی از خونه ها اشاره کرد و گفت :
-اینجا شده پاتوق دوستای ریما ... البته نه هر شب! ... بعضی شبا اینجاست. چون جاشونو عوض میکنن و میرن یه جای دیگه تا لو نرن ...
-پلیس خبر نداره؟
بهشاد پوزخندی زد و گفت :
-کجای کاری؟ ... انقدر سوراخ سنبه تو این تهران هست که پلیس اینجاها رو نمیشناسه ... سمت چپتو ببین ... شاید یکی دو کیلومتر با اتوبانِ ... فاصله داریم.
-دل خاله طاهره خوشه که دخترش ...
بهشاد : صبر کن ... هنوز قضیه تموم نشده ...
-چیکار میکنن حالا اینا؟
سیاوش : لاو میترکونن.
-اِه ... چی میگی سیاوش؟
بهشاد : سیاوش راست میگه. اینا آدمای درستی نیستن.
-خُب حالا غیر از ریما کی دیگه میاد اینجا؟ ... کس دیگه ای هست که بشناسیمش؟
یه دفعه ای یاد شهناز و مهستی افتادم و گفتم :
-یعنی شهناز و مهستی هم! ... آره؟
بهشاد پلکهاشو به نشانه ی تأیید روی هم گذاشت و گفت :
-آدمای درستی نیستن ... در موردشون تحقیق کردم.
سیاوش : آره ... بهشاد قبل از اینکه تو رو بگیره ، میخواسته مهستی و شهناز رو بگیره ... واسه همین اول خوبِ خوب در مورد اونا تحقیق کرده ، بعد اومده سراغ تو ...
بهشاد : اِ ... داداش؟
سیاوش : خودت الان گفتی تحقیق کردی!
بعد آروم دست راستشو گذاشت روی سرم و گفت :
-خاک بر سرت اَنوش!
بهشاد برگشت سمت سیاوش و گفت :
-داداش این چه کاریه؟
منم با عصبانیت گفتم :
-خیلی مسخره ای!
سیاوش : حقیقت تلخه عزیزم ...
اون یکی دستشم گذاشت رو سر بهشاد و گفت :
-تو هم خیلی بی عرضه ای!
بهشاد : ای بابا ... من دیگه چرا؟
سیاوش : واسه اینکه نتونستی این دو تا رو از منجلاب فساد جدا کنی و اقلاً یکیشونو بگیری ...
-سیاوش یه چی بهت میگما
سیاوش : نمیتونی!
گوشیمو درآوردم و شماره آنی رو گرفتم. تا آنی برداره ، به بهشاد گفتم :
-اینا برنامه شون کی شروع میشه؟
بهشاد : نیم ساعت دیگه ... به کی زنگ میزنی؟
-الان میفهمی.
آنیتا برداشت و گفت :
-جانم خواهری؟ ... بگو
-سلام عزیزم
آنیتا : سلام به روی ماهت ... کجایی؟
-بیرونم ... با بهشادم ... اومدیم یه جایی دور بزنیم ...
بهشاد و سیاوش آروم گفتن :
-کیه؟
منم ابروهامو بالا دادم و گفتم :
-هیچکس!
آنیتا : هیچکس؟
-نه با تو نبودم. داشتم میگفتم ... اومدیم بیرون و چشممون به یه چیزی افتاد ... یعنی یه کسی ...
بهشاد : آنوشکا چیزی از موضوعِ این محل به کسی نگیا ... کیه پشت خط؟
دستمو گذاشتم جلوی گوشی و گفتم :
-هیچکس بابا ... الان میفهمی.
آنیتا : خُب چی دیدی؟
-سیاوش رو دیدم با یه خانمه ... تو خیابون ... واستاده داره ...
فوراً سیاوش گوشی رو از دستم گرفت و گفت :
-سلام عزیز دلم ... چطوری بانوی آب و آیینه؟ ... وای که چقدر من از صبح تا حالا دلم برات تنگ شده بود ... نمیدونی این دقایق بر من چه گذشت؟! ... الان من و بهشاد و آنوشکا با هم تو ماشین بهشاد نشستیم و داریم گل میگیم ، گل میشنویم.
من و بهشاد به صورتِ عرق کرده و مضطرب سیاوش نگاه میکردیم و میخندیدیم.
سیاوش : هان؟ ... چرا تو رو نیاوردیم؟! ... ای بابا ببخشید ... وقت نشد ... یعنی میدونی؟! ... من و بهشاد از یه جایی رفتیم جلوی دانشگاه آنوشکا و ورش داشتیم آوردیم اینجا ... هان؟ ... اینجا کجاست؟ ... هیچ جا هیچ جا ... یه جای تفریحیه ... درّه داره ... بیابون داره ... آره آره تازه زدن ... همین وراست ... ورِ دلِ خودمون ... بابا گفتم که نمیشد بیارمت ... دور بودی ... چرا ناراحت میشی خانمم؟ ... ای بابا دارم توضیح میدم ... الو؟ ... الو؟
گوشی رو پرت کرد جلو و گفت :
-همینو میخواستی؟ ... حالا باید منت کشی کنم!
من و بهشاد زدیم زیر خنده و سیاوش از ماشین پیاده شد.



نقد و بررسی آنوشکا

ویرایش توسط feedback : ۱۲ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۹:۲۹ قبل از ظهر
feedback آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# بلوط #, 19921371, ahmadi_1362_2, alikhademi, amini2004, angel04, anzhela, arman_iran, artmisss67, atefeh_49, aygeen, b.khorasani, Barane Gham, believe me, bikari, blub2000, blue berry, cole, darya12, deragun, ehsany, elmira.t, fadai, faezeh88, farnaz21, farnaz58, Fatima_14, FowL, gha3dak, ghorob89, granaz, heaven-born, Hoopoe, hooriya_y, htamspam, katy, ladan.d, lili5225, M.KHODAEI, mahiii, mahsa.a, mahtab10, mansoure, maryta, mfr60, minoo_kl, mobina, mojgan am, nafas44, nedaj, Niayeesh, nika21, nini84, nlp16001, oragh, PAEEZ70, paeezi, pari_shaun, patrin, reza9000, saba 68, samihastam, sara parvizi, saratab, sara_n, sarsara, sazin513, sedena, sepideh1993, setayesh_p995, shahzad, sharona, sh_karan, Sokout, souraj, S_HOOT, take back love, tala bala, tama1011, veterniary, violet_kl, yas1, yasi 90, zanbagh, zeinab_bl, ~pArnYa~, آبجی نیلوفر, آفرینش, آنالیا, آوین., بازیگوش, بانه, توهم سبز**, ستاره ی رها, سوداا, فرازی, فرح77, ققنوس98, م.م.ر, ناشناس58, نامی, نسیا, نگان, نگاه7732, هانی عسل, گنجشک, یغما, یگانه
قدیمی ۱۴ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۲۸ بعد از ظهر   #63 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
feedback آواتار ها
 
feedback به MSN ارسال پیام feedback به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +43 امتیاز     
پیش فرض

من هنوز امتحانام تموم نشده. برام دعا کنین از یه طرف درگیر پروژه ام. از یه طرف رمان رو آپ میکنم. مرسی از اینکه همچنان همراهی میکنید. ممنون

* قسمت ششم :

سیاوش چند متری از ما دور شد و گوشه پرتگاه وایساد و اطراف رو نگاه کرد. دستاشم تو جیبش کرد و دو سه باری ما رو نگاه کرد و خندید. بعد گوشیشو از تو جیبش درآورد و حدس زدم میخواد با آنی حرف بزنه.
با صدای بهشاد به خودم اومدم که میگفت :
-خیلی برام عزیزه
-سیاوش؟
بهشاد : آره ... همیشه وجودش برام مایه ی آرامشه.
-مثل آرش دوستش دارم.
بهشاد : راستی از آرش چه خبر؟
-هیچی ... درگیر زندگیشه. مگه قبل از ازدواجش چقدر می دیدیمش که الان ببینیم؟ ... سرگرم کسری و آتوساست.
یه دفعه ای یاد قیافه ی کسری افتادم و با ذوق گفتم :
-شیطون بلا چه بانمک شده ... عزیز عمه ست.
بهشاد : بهت عمه نمیاد.
چشماشو ریز کرد و گفت :
-ایییییییییی ... فکر کن عمه آنوشکا ...
با اخم گفتم :
-چرا نیاد؟ ... خیلی خوبشم میاد.
بهشاد : خاله آنوشکا بیشتر میاد. اصلاً اسمت از بس تکه ، هیچی بهش نمیاد.
-خُب این خوبه یا بد؟
بهشاد : خوبه که تکه ... ولی بده که نمیاد.
-ناراحتی برم عوض کنم!
بهشاد : نه نه ... خیلی قشنگه. بهشاد و آنوشکا ... همیشه فکر میکردم چه اسمامون به هم میاد.
-تو که الان میگفتی چیزی به اسمم نمیاد! ... چطور بهشاد میاد؟
بهشاد : دیگه دیگه ... بهشاد فرق میکنه.
خندیدیم و یه کم که گذشت ، با لحنی صمیمی بهش گفتم :
-بهشاد؟!
دوست داشتم حالا ازش در مورد گذشته بپرسم. یه چیزی تو وجودم میگفت که بپرس.
کمی مِن مِن کردم و بهشاد با لبخند گفت :
-چی میخوای بگی؟!
-تو هیچ کس تا حالا تو زندگیت ... یعنی هیچ دختری ...
حرفی نزد ...
منم سرم پایین بود و چیزی نمی گفتم.
یه دقیقه ای گذشت و دیدم ازش صدا در نمیاد.
سرمو بلند کردم و دیدم تو چشماش اشک جمع شده ...
فوراً لبمو گاز گرفتم و خنده ی کوتاهی کردم و گفتم :
-پسره ی خل و چل! ... چرا گریه میکنی؟
بهشاد با صدای لرزونی گفت :
-گریه نمیکنم ... یاد گذشته م افتادم. همینطوری بغضم گرفت ...
-واسه چی؟ ... واسه سؤال من؟
بهشاد : نمیدونم ...
-یعنی چی نمیدونم؟
بهشاد : یعنی نمیدونستم که یه روزی همچین سؤالی ازم میپرسی!
-حق دارم بدونم. نه؟
بهشاد : آره ... حق داری.
-خُب؟! ... جواب!
بهشاد : همیشه نسبت به تو یه حسی داشتم که نسبت به هیچکس نداشتم.
-بهشاد خواهشاً شعار نده!
بهشاد : نه به خدا ... شعار نمیدم.
-از این پسرایی که تا به یه دختر میرسن و میگن تو یه چیز دیگه ای ، خوشم نمیادا ...
بهشاد : من تازه به تو رسیدم دیوانه؟ ... یه عمره که همو میشناسیما ...
-نه ... منظورم این نبود. ولی از یه طرفم خوشم نمیاد چیزی مخفی باشه. حرف دلتو بزن. شاید این شهناز و مهستی و چمیدونم ریما و همه ی اینا بهونه ای بوده واسه شناخت بیشترِ ما ...
بهشاد : اونکه آره ... چون زندگی مشترک با پسرخاله دختر خاله بودن فرق داره ...
-خُب؟!
نفس عمیقی کشید و گفت :
-من که قبلاً گفته بودم ...
-ببین بهشاد ... نمیدونم چرا الان بحث به اینجا کشید؟! ... ولی خوب شد که صحبت ازش شد ... فقط میخواستم بدونم کسی بوده یا نه! ... نه بهت شک دارم. نه چیز دیگه ... یه جور تعهد ... نه تعهد که نمیشه گفت ... ولی ... ولی یه جور رفع ابهام احتمالی ... نمیدونم ... اسمشو نمیدونم چی بذارم! ... حس ششم زنانه! ... نمیدونم ... ولی ...
بهشاد : باشه ... میگم.
منتظر موندم تا حرف بزنه.
سیاوش هم بیرون وایساده بود.
در همین لحظه دو تا ماشین اومدن تو کوچه و بهشاد با آرامش خاطر گفت :
-تو اولی و آخری بودی و هستی آنوشکا
با لبخندی بر لب بهش گفتم :
-مطمئن؟!
چشمکی زد و گفت :
-مطمئن



نقد و بررسی آنوشکا

ویرایش توسط feedback : ۱۴ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۳۱ بعد از ظهر
feedback آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# بلوط #, 19921371, ahmadi_1362_2, alikhademi, amini2004, angel04, anzhela, ariany, arman_iran, artmisss67, atefeh_49, aygeen, Barane Gham, behnaz1, believe me, bikari, blub2000, blue berry, cole, darya12, deragun, ehsany, elmira.t, fadai, faezeh88, farnaz21, farnaz58, Fatima_14, gha3dak, ghorob89, granaz, heaven-born, Hoopoe, hooriya_y, htamspam, katy, ladan.d, leona, lili5225, M.KHODAEI, mahdis23, mahiii, mahsa.a, mahtab10, mansoure, maryta, mfr60, minoo_kl, mobina, mojgan am, nafas44, nedaj, Niayeesh, nika21, nini84, nlp16001, PAEEZ70, paeezi, pari_shaun, patrin, reza9000, saba 68, samihastam, sara parvizi, saratab, sara_n, sazin513, sedena, sepideh1993, setayesh_p995, shahzad, sharona, sh_karan, souraj, take back love, tala bala, tama1011, taraneh joon, veterniary, yasi 90, zanbagh, zeinab_bl, ~jOojoO.tAlA~, ~pArnYa~, آبجی نیلوفر, آفرینش, آنالیا, آوین., اب و اتش, بازیگوش, بانه, توهم سبز**, خانم فسقلی, سانجانا, ستاره ی رها, سوداا, فرازی, فرح77, م.م.ر, ناشناس58, نامی, نيلا..., نگان, نگاه7732, هانی عسل, پرهوده, گنجشک, یغما, یگانه
قدیمی ۱۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۵۲ بعد از ظهر   #64 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
feedback آواتار ها
 
feedback به MSN ارسال پیام feedback به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +40 امتیاز     
پیش فرض

اینجاهاست که میگن ضربه نهایی داستانا ، قضیه دیگه داره به اوجش میرسه. آخرای فصل 7 بیده بودیم. اندکی صبر سحر (ببخشید پایان رمان ) نزدیک است.
یه چی هست به اسم تشکر و امتیاز
ما خیلی دوستش میداریم. شما هم دوستش میدارید؟
ممنون

* قسمت هفتم :

با صدای چند تا تقه به شیشه از جام پریدم و برگشتم دیدم سیاوش پشت پنجره ی ماشین وایساده و داره ضربه میزنه.
شیشه رو دادم پایین و فوراً گفت :
-حمله کردن!
بهشاد : حمله کردن؟ ... کیا؟
سیاوش : یا شماها کورین! ... یا من ابله!
با دستش جلو رو نشون داد و گفت :
-مگه نمی بینین این دو تا ماشینو؟ ... بریم استقبال؟
-اصلاً یه سؤال؟!
بهشاد : چی شده؟
-شما از کجا فهمیدین که اینا اینجان؟
سیاوش : خبرگزاری اقوام!
-بیتا؟
سیاوش : از تو فعال تر شده ... دیگه قراره معاف بشه.
-کی رو میگی؟ ... بیتا که دختره!
سیاوش : بابا مگه نمیدونی هرکی کارت فعال داشته باشه ، سربازیش ردیفه؟
خندیدم و گفتم :
-خدا شفات بده ... حالا چرا اینا رو باید ببینیم؟
سیاوش : اَنوش این شد دو تا سؤال ... گفتی یه سؤال!
بعد تکیه شو داد به در و در حالیکه داشت ماشینا رو میدید ، گفت :
-مگه نمیخواستی ته توی این قضیه در بیاد؟
-چرا ... ولی آخه ... به من هیچی خبر ندادین.
بهشاد : امروز خبر دادیم دیگه.
یه کم که گذشت ، گفتم :
-حالا باید چیکار کنیم؟
سیاوش : من از جلو میرم ... شماها از اطراف منو پشتیبانی کنین. هر وقت علامت دادم ، میریزیم تو و میگیریمشون.
-اِ ... حالا وقت شوخیه؟
سیاوش : پس یه کار دیگه می کنیم.
بهشاد : چیکار؟
سیاوش : من از بغل میرم. شما از جلو ...
بهشاد زد زیر خنده و منم که داشتم خودمو کنترل میکردم ، گفتم :
-سیاوش الان موقع شوخی نیست! ... بیا اینورتر بذار ببینم چه خبره؟!
سیاوش اومد کنار و دستشو به سقف گرفت و سرشو تو ماشین آورد و نگاهی متفکرانه به من و بهشاد انداخت و گفت :
-پس هر سه تا از جلو میریم. یا هر سه از بغل!
-تو نمی خوای تمومش کنی؟
سیاوش : یه راه دیگه هم داره ... من از بغل برم. آنوشکا از جلو ... بهشاد مراقبمون باشه.
-میشه از این فاز بیای بیرون؟
بهشاد : اُه اُه ... یکیشون داره میاد این سمتی!
آروم گفتم :
-تابلو نکنیدا
سیاوش : فعلاً که قیافه ی تو از همه تابلوتره! ... من خودم حواسم هست.
بهشاد پیاده شد و با سیاوش رفتن جلوی اون آقایی که اومده بود.
5 دقیقه ای گذشت و همینطور داشتن حرف میزدن.
آخر سر بهشاد اومد سمت ماشین و در حالیکه داشت کارت ماشین رو بر میداشت و قفل فرمون میزد ، گفت :
-چرا معطلی؟
-چیکار باید بکنم؟
بهشاد : پیاده شو دیگه ...
-پیاده شم؟
قفل فرمون همینطوری تو دستش مونده بود و گفت :
-باید بریم تو ... نمیشه با این قوم همینطوری جنگید ... باید بریم تو جمعشون تا حال اون دو تا جوجه رو بگیریم. اینطوری تابلو بازیه.
-بهشاد من پشیمون شدم.
بهشاد نشست تو ماشین و دستامو گرفت و گفت :
-یعنی چی؟
گرمای دستش رو حس کردم. سراسر امید شدم.
دوباره احساس کردم که کسی هست که من براش خیلی مهمم که حاضر شده برام تا آخر این قضیه بیاد.
دستشو به گونه هام کشید و گفت :
-بریم خانمی؟
قیافه ی مهستی و شهناز اومد جلوی چشمم ...
کاری که با من کردن ، یادم اومد ...
یه آن دو دل شدم و با نگرانی گفتم :
-بهشاد من چیکار باید بکنم؟
بهشاد : هیچی ... تو میشینی و تماشا میکنی. من و سیاوش قراره کاری کنیم.
-اینا با من این کارو کردن نه با شماها ... من باید ببخشم که بخشیدمشون.
بهشاد : سیاوش هم بخشیده؟
با تعجب گفتم :
-چرا سیاوش؟
بهشاد : سیاوش خیلی چیزا رو نمیگه ... بیا خودت میفهمی.
-بهشاد نگران شدم.
بهشاد : نگران نباش ... بیا و تماشا کن. یه بار اونا نقش بازی کردن ... حالا ما بازی میکنیم.
-ولی با این قیافه که ما رو میشناسن.
بهشاد : آدمِ مست کسی رو میشناسه؟ ... بشناسه هم میتونه کاری کنه؟
جا خوردم و گفتم :
-مست؟!
بهشاد پوزخندی زد و گفت :
-بریم.
از ماشین پیاده شدیم. 100 متری تا اون خونه فاصله بود.
بوی بدی می اومد. حالت تهوع بهم دست داد.
دستمو گرفتم جلوی دهنم و گفتم :
-بهشاد این بوی چیه؟
بهشاد : معلومه ... آشغال ... نخاله ... اینجا یه جورایی آشغال سوزونِ تهرانه! ... میان اینجا کامیون کامیون آشغال خالی میکنن. البته اینجا که نه ... تقریباً 1 کیلومتر اونور تر ...
با دستش به جلو اشاره کرد و گفت :
-اونجا ... پشت اون کوه ... کامیونا میان و آشغال میسوزونن ...
رسیدیم جلوی در و بهشاد زنگ زد.
-پس سیاوش کو؟
بهشاد : زودتر رفت تو دیگه ...
-نکنه یه بلایی ...
بهشاد فوراً گفت :
-نترس ... اینا هرچی باشن ، آدم کش نیستن.
در باز شد و دو تایی رفتیم تو ...



نقد و بررسی آنوشکا

ویرایش توسط feedback : ۱۴ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۵:۰۳ بعد از ظهر
feedback آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# بلوط #, 19921371, ahmadi_1362_2, alikhademi, amini2004, angel04, anzhela, ariany, arman_iran, artmisss67, atefeh_49, aygeen, b.khorasani, bahar.d65, Barane Gham, believe me, bikari, blub2000, blue berry, cole, daneshmand, darya12, deragun, ehsany, elmira.t, fadai, faezeh88, fakhteh 13, farnaz21, farnaz58, Fatima_14, FowL, ghorob89, granaz, heaven-born, hooriya_y, htamspam, katy, ladan.d, lili5225, M.KHODAEI, mahiii, mahsa.a, mahtab10, mansoure, maryta, mfr60, minoo_kl, mobina, mojgan am, nafas44, nedaj, Niayeesh, nika21, nini84, nlp16001, PAEEZ70, paeezi, pari_shaun, patrin, rahaa_m, reza9000, saba 68, samihastam, sara parvizi, saratab, sara_n, sarsara, sazin513, sedena, sepideh1993, setayesh_p995, shahzad, sh_karan, souraj, S_HOOT, take back love, tala bala, tama1011, taraneh joon, veterniary, yasi 90, zanbagh, zeinab_bl, ~jOojoO.tAlA~, ~pArnYa~, آبجی نیلوفر, آسوده, آفرینش, آنالیا, آوین., اب و اتش, بازیگوش, بانه, توهم سبز**, خانم فسقلی, ستاره ی رها, سوداا, فرح77, م.م.ر, نامی, نيلا..., نگان, نگاه7732, هانی عسل, پرهوده, گنجشک, یغما, یگانه
قدیمی ۱۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۲۰ بعد از ظهر   #65 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
feedback آواتار ها
 
feedback به MSN ارسال پیام feedback به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +40 امتیاز     
پیش فرض

اینم آخرین پست از فصل هفتم
دیگه فصل هفتم تموم شد و فقط یک فصل مونده.
فردا آخرین امتحانمه. دعا کنید خوب بدم.
بعد از امتحانم قول میدم که تو همین یکی دو روز آینده تمومش کنم.

* قسمت هشتم :

تا رسیدیم تو خونه ، گوشیم زنگ خورد.
مامان بود ... باهاش حرف زدم و گفتم دیر میام خونه.
خودمم نمیدونستم این مهمونی تا کی طول میکشه! ... ولی به مامان گفتم شب میرسم خونه و با سیاوش و بهشادم و نگران نباشه.
خونه بزرگی بود ... شاید 60-70 متر حیاط داشت. دو تا لامبورگینی و یه پورشه توش پارک شده بود ... چند تا هیوندا هم اون اطراف بودن که در مقابل این سه تا ماشین ، به چشم نمی اومدن.
به بهشاد گفتم :
-اینجا رو باش!
بهشاد پوزخندی زد و گفت :
-آره ... بریم تو که جالب ترم میشه.
-بهشاد؟! ... نمیدونستم همچین جاهایی هم هست.
بهشاد : منم اولش که شنیدم ، تعجب کردم. ولی حالا که به چشم خودم میبینم ، باورم شده. هرچند این ماشینا چیزی نیست. تو تهران نمونه ش هست ... مهم خبرای داخل خونه ست که تو تهران کم دیده میشه!
2-3 دقیقه ای طول کشید تا جلوی در رسیدیم.
سیاوش جلوی در وایساده بود. اون پسره هم که بیرون از خونه با سیاوش و بهشاد حرف زده بود ، جلوی در بود.
تا منو دید ، گفت :
-Hi lady ... welcome to my house
دستپاچه شدم و با تعجب سیاوش و بهشاد رو نگاه کردم.
به خودم گفتم :
-این یارو چرا فارسی حرف نمیزنه؟
تا اومدم حرفی بزنم ، سیاوش گفت :
-چیزه ... این بنده خدا لکنت زبون داره ... شما بفرمایید. نمیتونه حرف بزنه.
پسره هم ابرویی بالا داد و گفت :
-آخی ... بنده خدا ... خدا شفاش بده.
حرصم گرفت و دوست داشتم یکی بزنم تو سر سیاوش و یکی هم تو سر اون پسره ی ابله که همینطور داشت با چشمهای خمارش منو بِر و بِر نگاه میکرد و آدامس چلپ چلوپ میکرد ...
در رو باز کرد و گفت :
-بفرمایید ... زیبا خانم خیلی خوشحال میشن بدونن شما اینجایین.
خودش جلوتر رفت و ازمون خواست زودتر وارد بشیم.
آروم به بهشاد گفتم :
-قضیه چیه؟
بهشاد هم آروم گفت :
-بهترین نقش به تو رسید ... خوبه دیگه ... صحبتی نمیکنی که چیزی لو نره ... اینطوری میشینی و نمایش من و سیاوش رو میبینی.
خنده ای کرد و گفت :
-یک لیدیِ متشخص و خارجی که لاله!
زدم به پهلوش و با اخم گفتم :
-من فقط از اینجا بیرون برم ... میدونم با شما دو تا چیکار کنم!
سیاوش با صدای بلند گفت :
-come on lady
کمی اومد جلو و گفت :
-اَنوش جلوی سهراب تابلو نکنیا ...
-سهراب کدوم خریه؟
سیاوش دستشو گرفت جلوی بینیش و گفت :
-هیس بابا ... تابلو میشه که فارسی بلدی. الان رفته و صدامونو نمیشنوه ... وقتی بریم تو ، همه ممکنه با این حرف زدنت ، بفهمن ایرانی هستی. تو ساکتی و حرفی نمیزنی ، همین! ... باقی کار رو بسپار به ما ...
بهشاد : منم الان داشتم همینارو بهش میگفتم داداش.
سیاوش : اِ ... خُب زودتر بگو ... دو ساعته دارم خودمو میکشم تا این ملتفت بشه.
عقبش رو نگاه کرد و گفت :
-بریم دیگه ... ضایعست اینجا وایسادیم.
بازوی سیاوش رو گرفتم و گفتم :
-زیبا کیه؟
سیاوش : بریم تو میفهمی.
===== ===== =====
===== ===== =====
وارد خونه شدیم ...
خونه که چه عرض کنم؟! ... یه قصر 3-4 طبقه بود ... با کلی ستون های شیک و راه پله ی قشنگ که از دو طرف به بالا راه داشت ...
نزدیک 20-30 تا پسر سمت چپ نشسته بودن و همگی دور یه چیزی جمع شده بودن و شلوغ میکردن ... حس کردم دارن بازی میکنن ...
حدود 15-16 تا دختر هم که همگی بی حجاب بودن و توشون فقط دو نفر شال سرشون بود ، سمت راست نشسته بودن و حرف میزدن ...
یه ال سی دی قشنگ هم وسط بود و داشت آهنگ پخش میکرد ... یه آهنگ آروم که صدای پیانو بود ... طوریکه فضای اونجا رو بیش از پیش دلپذیر میکرد ...
صدای خنده ی پسرها و حرف زدن دخترها قطع نمیشد ...
انقدر سرشون به کار خودشون گرم بود که اصلاً متوجه نشدن سه نفر بهشون اضافه شده ...
کمی جلو که رفتیم ، بهشاد گفت :
-اینجا تو نامزد منی ... در واقع در اصل هم همینطوره ... ولی نامزد که میگم به معنای واقعیه ... ببخشید که هنوز شرعی نیستیما ... ولی ... یه امشب رو باید دست تو دست هم باشیم. اشکال نداره خانمی؟
با اخم به بهشاد گفتم :
-بهشاد بیا یه جای خلوت میخوام باهات حرف بزنم!
بهشاد : حالا بیا بریم پیش بقیه تا ...
نذاشتم حرفش تموم بشه و گفتم :
-این مسخره بازی چیه؟ ... واسه چی اومدیم اینجا؟ ... یه توضیحم نمیدی به من ... مگه من غریبم که بهم توضیح نمیدین؟
بهشاد لبشو گاز گرفت و گفت :
-هیس ... ساکت آنوشکا ... الان همه میفهمن ...
با عصبانیت گفتم :
-بذار بفهمن ... یعنی چی؟ ... اینا کی ان دیگه؟
سیاوش اومد جلو و منو از بهشاد جدا کرد و رو به بهشاد گفت :
-برو پیش بچه ها ... من براش توضیح میدم.
رفتیم یه گوشه از سالن و به سیاوش گفتم :
-چی شده که شماها ...
نذاشت حرفمو بزنم و یه لیوان آب از پارچی که اون گوشه بود ، برام ریخت و گفت :
-بیا اول آب بخور آروم بشی. زیادی قرمز کردی اَنوش!
لیوان رو ازش گرفتم و کمی آب خوردم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
-زیبا کیه؟
سیاوش پسِ سرشو خاروند و نفسش رو فوت کرد و گفت :
-شهناز


نقد و بررسی آنوشکا
feedback آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# بلوط #, ahmadi_1362_2, alikhademi, amini2004, angel04, anzhela, ariany, arman_iran, artmisss67, atefeh_49, aygeen, b.khorasani, Barane Gham, believe me, bikari, blub2000, blue berry, cole, daneshmand, darya12, deragun, ehsany, elmira.t, fadai, faezeh88, Fafa Oi, farnaz21, farnaz58, Fatima_14, FowL, granaz, heaven-born, hooriya_y, katy, ladan.d, libra272, lili5225, mahiii, mahsa.a, mahtab10, mansoure, maryta, mfr60, minoo_kl, mobina, nafas44, nedaj, Niayeesh, nika21, nini84, nlp16001, PAEEZ70, paeezi, pari_shaun, patrin, rahaa_m, raha_67, reza9000, saba 68, samihastam, sara parvizi, saratab, sara_n, sazin513, sedena, sepideh1993, setayesh_p995, shahzad, sh_karan, souraj, S_HOOT, take back love, tala bala, tama1011, taraneh joon, veterniary, yasi 90, zanbagh, zeinab_bl, ~jOojoO.tAlA~, ~pArnYa~, آبجی نیلوفر, آسوده, آفرینش, آنالیا, آوین., اب و اتش, بازیگوش, بانه, توهم سبز**, خانم فسقلی, ستاره ی رها, سوداا, فرح77, م.م.ر, ماه منیر., ناشناس58, نامی, نيلا..., نگان, نگاه7732, هانی عسل, پرهوده, گنجشک, یغما, یگانه
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۲۴ بعد از ظهر   #66 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
feedback آواتار ها
 
feedback به MSN ارسال پیام feedback به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +37 امتیاز     
پیش فرض

درود و دو صد بدرود به پیشگاه همه خوانندگان عزیز عرضم به حضور شما که ما امتحانامون تمومید و الان بسی خوشحالیم. نمیدانید چقدر خوشحالیم. میخواهیم اگر شد ، همین امروز قال قضیه ی آنوشکا را بخوانیم و برود پی کارش دختره ی خیره سر
خوب جدا از شوخی ، امروز در خدمتتونم. ایشالا که به جاهای جالبی از داستان برسیم. امیدوارم همراهی کنید مثل قبل.
میبینم که بهشاد و سیاوش عجب داداشای باحالی ان. الان بخونید ، متوجه میشید.
اینم فصل آخر :

فصل هشتم (پایانی) :

* قسمت اوّل :

با بهت سیاوش رو نگاه میکردم ...
چی داشت میگفت؟
یعنی چی؟
زیبا دیگه چه صیغه ایه؟
اصلاً چی شد که یهویی اینطوری شد؟
کمی که گذشت ، گفتم :
-سیاوش ... به خدا اگه یه ذره بگذره ، احساس میکنم دیگه اسم خودمم بلد نیستم. یا چمیدونم بگی بهشاد از اول اسمش غضنفر بوده ، الان میگیم بهشاد! ... یعنی چی این حرفا؟ ... شهناز که تو دانشگاه همون شهناز مسروریه که میشناسم ... یعنی به خاطر یه دروغ به من و چهار دقیقه فیلم بازی کردنش با مهستی ، اسمشو عوض کرده؟ ... من که گفتم اون موضوع رو فراموش کردم. حالا تو این چیزا رو میگی؟ ... یعنی چی؟
سیاوش : بابا این همون شهنازه ... همه هم به اسم شهناز میشناسنش ... ولی بچه های اینجا بهش میگن زیبا ... خیلی ها تو این دوره زمونه دو اسمه ، سه اسمه ، چهار اسمه ان ... حتی چند فامیله ان ... دیگه یه زیبا و شهناز که چیزی نیست. طفلک همش یه اسم اضافه داره. حسودیت میشه؟
تو این موقعیت هم دست از شوخی بر نمیداشت.
با حرص گفتم :
-اَه ... باز تو مزه ریختی؟
سیاوش : نه ... به جان اَنوش راست میگم.
در همین لحظه صدای در اومد ...
اون پسره که سیاوش بهش میگفت اسمش سهرابه ، رفت در رو باز کنه ...
بهش نمی اومد خونه به این بزرگی مال خودش باشه ...
آخه اولش به من به انگلیسی گفت که به خونه اش خوش اومدم.
نمیدونم ... شاید ظاهرش اینطوریه و من اشتباه میکنم!
در باز شد و همه اومدن جلوی در جمع شدن و شروع کردن به دست زدن ...
وای خدا ...
چی میدیدم؟
شهناز و اردلان دست تو دست همدیگه اومدن تو و بچه ها جیغ کشیدن و کف زدن ...
شهناز یه کت دامن سفید تنش بود و یه تاج خوشگل هم گذاشته بود بالای سرش ...
اردلان هم کت شلوار سفید پوشیده بود و یه شاخه گل رز تو جیب کتش بود ...
لبخند رو لب همه نشسته بود و سیاوش و بهشاد هم دست میزدن.
من این وسط هاج و واج مونده بودم که چه خبره؟!
یه نفر هم پشت سرشون وارد خونه شد.
شروع کرد به کِل کشیدن و همه باهاش همراهی کردن ...
اون یه نفر مهستی بود ...
===== ===== =====
===== ===== =====
با خودم گفتم :
-این جشن دیگه قضیه ش چیه؟
پس بگو چرا شهناز نیومد دانشگاه ...
یعنی امروز نامزدیشه؟!
پس پدر و مادرش کجان؟
هنوز گیج بودم که بهشاد اومد جلو و گفت :
-چه احساسی داری؟
همینطوری مات بهش نگاه کردم و گفتم :
-بهشاد قضیه چیه؟
بهشاد : یه کم گیج شده بودی ، نه؟
-نمیفهمم چی میگی!
بهشاد : امروز نامزدی شهناز و اردلانه ... ریما و این چیزا هم فیلم من و سیاوش بود. خوب رکب خوردی ، نه؟
بعد زد زیر خنده و منم خنده م گرفت و گفتم :
-دیوونه ... مگه کرم داشتی همچین چیزایی بگی؟
بهشاد : عوضش الان خوشحالی دیگه ... نه؟
-پس ریما ...
بهشاد : ریما کیه بابا؟ ... ریما که الان تو خونه ی خودشونه.
-یعنی من الان اومدم نامزدی شهناز؟
بهشاد : البته دوست داره دوستاش بهش بگن زیبا ... ولی همون شهناز هم درسته. با ارفاق میشی 19.5 ...
یه لحظه به خاطر اذیت کردن بهشاد و سیاوش حرصم گرفت و با اخم گفتم :
-شما دو تا نمیتونستین عین آدم بگین اینجا چه خبره؟ ... سکته کردم که! ...
بهشاد : خُب به نظر تو اگه بهت میگفتیم ، می اومدی؟
-نه!
بهشاد هم با حالت پیروزمندانه ای ، یه تای ابروشو داد بالا و گفت :
-دیدی حدسم درست بود. بیا بریم پیش بچه ها
-نمیام بهشاد
نگاهی به جمعیت کرد و گفت :
-بیا بریم ... زشته ها ... نمیدونی تو این چند روز ، این شهناز چقدر منو بیچاره کرد و گفت ازت بخوام تا بیای. میخواست با این جشن از دلت در بیاره.
-تو که میدونی من از دست این و مهستی ناراحتم. پس چرا همچین کاری کردی؟
به طرف در رفتم که از خونه بیام بیرون. سیاوش هم فوراً به سمتم اومد ... ولی نتونست حریفم بشه.
در رو باز کردم تا برم.
از این کارشون بدم اومده بود.
مگه من باهاشون غریبه بودم که در مورد این نامزدی چیزی بهم نگفته بودن؟
تو حیاط بودم که احساس کردم یه نفر بازومو گرفته ...
برگشتم عقب و دیدم مهستی با لبخند بهم میگه :
-دیگه بیشتر از این شرمنده م نکن. بیا تو خانم خوشگله.



نقد و بررسی آنوشکا
feedback آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# بلوط #, ahmadi_1362_2, alikhademi, amini2004, angel04, anzhela, ariany, arman_iran, artmisss67, atefeh_49, aygeen, b.khorasani, bahar.d65, Barane Gham, believe me, bikari, blub2000, blue berry, cole, darya12, deragun, ehsany, elmira.t, faezeh88, farnaz21, farnaz58, Fatima_14, FowL, ghorob89, granaz, heaven-born, hooriya_y, htamspam, katy, ladan.d, libra272, lili5225, mahiii, mahsa.a, mahtab10, mansoure, maryta, mfr60, minoo_kl, mobina, nafas44, nedaj, Niayeesh, nika21, nlp16001, PAEEZ70, paeezi, pari_shaun, patrin, reza9000, saba 68, samihastam, sara parvizi, saratab, sara_n, sazin513, sedena, sepideh1993, setayesh_p995, shahzad, sh_karan, souraj, take back love, tala bala, tama1011, tenten, veterniary, yasi 90, zanbagh, ~jOojoO.tAlA~, ~pArnYa~, آبجی نیلوفر, آسوده, آنالیا, آوین., بازیگوش, بانه, توهم سبز**, خانم فسقلی, ستاره ی رها, سوداا, فرح77, م.م.ر, ناشناس58, نامی, نيلا..., نگان, هانی عسل, پرهوده, گنجشک, یغما, یگانه
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۴۵ بعد از ظهر   #67 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
feedback آواتار ها
 
feedback به MSN ارسال پیام feedback به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +38 امتیاز     
پیش فرض

مدیر مدیره ، خود مدیره ، آق مدیره
حالا از این جمله الهام میگیریم و میگیم :
آنوشکا آنوشکائه ، خود آنوشکائه ، آق آنوشکائه ، خانم آنوشکائه


* قسمت دوم :

همینطوری نگاهش میکردم. آرایش غلیظی کرده بود و یه کت دامن سرمه ای و خوشگل تنش بود. موهاش رو مِش کرده بود و به طرز قشنگی انداخته بود روی شونه هاش ... دستشو آورد جلو و گفت :
-سلام آنوشکا جان ...
دوست داشتم یکی محکم میزدم تو صورتش تا بدونه دیگه با من از این کارا نکنه ...
یه لحظه یاد بیمارستان و اتفاقای اون شب افتادم.
نزدیک بود زندگیم به هم بریزه ...
داشتم کنترل خودمو از دست میدادم که سیاوش فوراً اومد جلو و گفت :
-خانم من که عرض کردم ایشون لکنت زبون داره ... شما چرا گوش نمیدین؟
یه لحظه خنده م گرفت و سیاوش و مهستی هم فهمیدن که دارم خودمو کنترل میکنم و زود زدن زیر خنده ...
صدای خنده ی بهشاد هم از جلوی در می اومد.
سیاوش به طرز مسخره ای داشت من و مهستی رو میدید و میگفت :
-اِممممممممم ... اِمممممممم ... اِهِم ... اِهِم اِهِم ... اوهوم اوهوم ...
بعد چند تا سرفه کرد و گفت :
-دست بنده خدا خشک شد ... میشه ازش به عنوان یه بنای تاریخی یاد کرد ... دستی که در هوا ماند ... اسم قشنگیه. هان؟
نفس عمیقی کشیدم و آروم با مهستی دست دادم و اونم فوراً منو بوسید و گفت :
-حلالم؟
آروم پشتش رو نوازش کردم و از تو بغلم جداش کردم و گفتم :
-حلالی
گونه مو نوازش کرد و گفت :
-نمیدونی چقدر خوشحالم. بیا تو ... دوست دارم امشب پیش ما باشی.
سیاوش با صدای گرفته ای گفت :
-آخی ... چه عاشقانه ... چه لحظه ی زیباییه ... ما رو هم در این شادی سهیم کنید.
مهستی منو به طرف در کشوند و گفت :
-بریم که شهناز منتظرته ...
با نگرانی گفتم :
-ولی من که سر و وضعم مناسب نیست ...
مهستی برگشت طرفم و گفت :
-وجودت با ارزشه ... همین که هستی مهمه.
یه لحظه وایسادم و اونم وایساد ...
پوزخندی زدم و گفتم :
-اگه به زور آورده باشنم چی؟
یه دفعه خنده اش قطع شد و گفت :
-یعنی نبخشیدی؟
نفسم رو آروم فوت کردم و گفتم :
-بخشیدن که بخشیدم ... ولی ...
بهشاد پرید وسط حرفم و گفت :
-ولی نداره دیگه ...
چشمکی زد و گفت :
-بریم تو آنوشکا
همینطوری جلوی در وایساده بودم و اونا رو نگاه میکردم.
سیاوش اومد جلو و گفت :
-اشکالی نداره ... اصلاً نیا ... سهم کیک تو رو من میخورم.
آروم یکی دو تا پله رو بالا رفتم و سیاوش هم خیلی جدی گفت :
-دیگه گفتی حلال کردم. پس لوس بازی در نیار و بیا بالا ... نذار بخششت ضایع بشه!
لبخندی زدم و همراه با اون سه تا وارد خونه شدم.


نقد و بررسی آنوشکا
feedback آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# بلوط #, ahmadi_1362_2, alikhademi, amini2004, angel04, anzhela, ariany, arman_iran, artmisss67, atefeh_49, aygeen, b.khorasani, bahar.d65, Barane Gham, believe me, bikari, blub2000, blue berry, cole, darya12, deragun, ehsany, elmira.t, faezeh88, farnaz21, farnaz58, Fatima_14, FowL, gha3dak, ghorob89, granaz, heaven-born, hooriya_y, htamspam, katy, ladan.d, libra272, lili5225, mahiii, mahsa.a, mahtab10, mansoure, maryta, mfr60, minoo_kl, mobina, nafas44, nedaj, Niayeesh, nika21, nini84, oragh, PAEEZ70, paeezi, pari_shaun, patrin, raha_67, reza9000, saba 68, samihastam, sara parvizi, saratab, sara_n, sazin513, sedena, sepideh1993, setayesh_p995, shahzad, sh_karan, souraj, take back love, tala bala, tama1011, veterniary, yasi 90, zanbagh, zeinab_bl, ~jOojoO.tAlA~, ~pArnYa~, آبجی نیلوفر, آسوده, آنالیا, آوین., اب و اتش, بازیگوش, بانه, توهم سبز**, خانم فسقلی, ستاره ی رها, سوداا, فرح77, م.م.ر, ناشناس58, نامی, نسیا, نيلا..., نگان, نگاه7732, هانی عسل, پرهوده, گنجشک, یغما, یگانه
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۵۸ بعد از ظهر   #68 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
feedback آواتار ها
 
feedback به MSN ارسال پیام feedback به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +39 امتیاز     
پیش فرض

آفرین به آنوشکا دختر باید اینطوری باشه. بخونید ، متوجه میشید.

* قسمت سوم :

مهستی از ما جدا شد و خواست که یه گوشه بشینیم و تعارف نکنیم و از خودمون پذیرایی کنیم.
لبخندم زورکی بود ...اتفاق عجیبی داشت می افتاد ... چرا سیاوش و بهشاد با اینا هماهنگ بودن؟! ... نه شاید من اینطوری فکر میکنم. بهشاد که میگه یه هفته ست شهناز داره بهش التماس میکنه که همچین روزی بیایم اینجا ... واسه چی اصلاً باید شهناز به بهشاد التماس کنه و به من حرفی نزنه؟ ... مگه من بوقم که میره به بهشاد میگه؟
تصمیم خودمو گرفتم.
نیم ساعتی میشینم و پامیشم میرم.
این شهناز از خدا بی خبر ناسلامتی عاشق سیاوش بود ... حالا چی شد؟ ... همه چی یادش رفت؟
اردلان چی؟ ... اون از ماجرا اطلاع نداره؟ ... اگه اردلان بدونه شهناز و مهستی چیا گفتن ... ولی من همچین آدمی نیستم. دوست ندارم یه زندگی رو به هم بزنم.
شاید شهناز تصمیم گرفته گذشته ی خودشو فراموش کنه و با اردلان زندگی خوبی داشته باشه ...
وای خدا ... دارم دیوونه میشم. دختره ی ابله اون موقع تو بیمارستان به من برمیگرده میگه اردلان با یکی قبلاً بوده و طرف ازش حامله ست و چمیدونم کلی مزخرفات واسه من سرهم میکنه ...
حالا میاد با اردلان نامزد میکنه و سیاوش و بهشاد هم باهاشون میگن میخندن و من این وسط ...
آره انگار من این وسط مسخره شدم ...
دیگه چرا بهشاد و سیاوش خام حرف اینا شدن؟
خدایا داره اعصابم از دستشون خورد میشه ...
به بهشاد اس ام اس دادم :
-من دارم میرم. حوصله ی این مسخره بازیا رو ندارم. شهناز و مهستی حلال شدن ، مشکلی نیست. ولی من دیگه نمیتونم اینجا بمونم. احساس میکنم همه چی مسخره ست ... همه چی! ... اگه میای ، بلند شو بریم.
به قیافه ی بهشاد نگاه کردم.
تا اس ام اس رو خوند ، چهره ش جدی شد و جواب داد :
-فقط میخواستم تو خوشحال بشی ... هرطور که تو بخوای. باشه
جلوی شهناز نرفتم. تبریک هم نگفتم. لیاقت تبریک رو هم نداره. اگه انقدر واسه م ارزش قائل بود ، خودش یه بار پا میشد می اومد و ازم عذرخواهی میکرد ... حرفای اون شبش هیچ وقت یادم نمیره. حالا واسه من پاشده با این پسره نامزد کرده و جلوی من نشسته و میخنده؟! ... مگه من مسخره ی توأم که این کارا رو باهام میکنی!
دخترا و پسرا میزدن و میرقصیدن و انقدر سر و صدا بود که مطمئن بودم اگه ما بریم ، کسی متوجه مون نمی شه.
سیاوش از جاش بلند شد و به سمتم اومد. تا خواست حرفی بزنه ، دستمو جلوی بینیم بردم و گفتم :
-سیاوش حرف نزن ... من بیرون منتظرم.
طوری که کسی نفهمه از خونه بیرون رفتم و جلوی در وایسادم. فقط منتظر بودم جفتشون بیان بیرون ... سیاوش با این سنش خجالت نمیکشه همچین کاری میکنه؟!
===== ===== =====
===== ===== =====
2 دقیقه بعد جفتشون اومدن جلوی خونه ... نگاهی به اطراف انداختم و دیدم فضای بازی هست و کسی هم متوجه داد و بیدادام نمیشه ... برای همین راحت فریاد زدم :
-شماها چتونه؟ ... مگه من مسخره ی شمام؟ ... از دانشگاه منو برداشتین آوردین اینجا که چی؟ ... نامزدی اون دختره ی انترو ببینم یا قیافه ی مست و خمار این پسره سهرابو؟ ... چی شد اون همه مست کردنای اینا؟ ... کی میگفت اینا مستن و الواتن و آدم درست حسابی ای نیستن؟ ... سیاوش؟ ... از تو انتظار نداشتم! ... منو انداختی وسط داری با اینا به ریشم میخندی؟ ... بهشاد؟ ... تو چی؟ ... تو چرا با اینا همراه شدی؟ ... فکر کردی این دختره میگه میخوام از دلش دربیارم ، یعنی واقعاً میخواد از دلم دربیاره؟ ... مگه من بازیچه ام؟ ... منو بگو چقدر دلم سوخت واسه اینا که تو همچین منطقه ای ، تو همچین جایی ، تو همچین فضای گرفته و پر از کثافتی ، معلوم نیست چه بلاهایی سرشون میاد ... حالا میبینم دست تو دست اون آقای آهنگساز و رفیقت گذاشته و میگه نامزدیمه؟ ... منم احمقم دیگه ... این چه کاری بود شماها کردین؟ ... تحمل این وضع رو ندارم ...
بدون اینکه چیزی بشنوم به طرف خیابونی رفتم که ازش اومده بودیم.
بهشاد داد میزد :
-آنوشکا ... آنوشکا ... تو رو خدا وایسا ... بابا اینطوری که تو فکر میکنی نیست. به خدا کلی من و سیاوش واسه امروز فکر کردیم که این کارو کردیم. وگرنه ما هم عقلمون میرسه که اینا چطور آدمی ان ... آنوشکا وایسا ... تو رو خدا وایسا ...
خیلی حالم بد بود ... خیلی خیلی زیاد ... نمیتونستم توصیفش کنم ... همینطوری اشکام داشتن میریختن ...
خوشبختانه تا رسیدم سر خیابون یه تاکسی اومد و فوراً سوارش شدم و گفتم :
-دربست پونک!



نقد و بررسی آنوشکا

ویرایش توسط feedback : ۱۶ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۶:۰۴ بعد از ظهر
feedback آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# بلوط #, ahmadi_1362_2, alikhademi, amini2004, angel04, anzhela, ariany, arman_iran, artmisss67, atefeh_49, aygeen, b.khorasani, bahar.d65, Barane Gham, believe me, bikari, blub2000, blue berry, cole, daneshmand, darya12, ehsany, elahegood, elmira.t, faezeh88, farnaz21, farnaz58, Fatima_14, FowL, gha3dak, ghorob89, granaz, heaven-born, hooriya_y, htamspam, katy, ladan.d, libra272, lili5225, mahiii, mahsa.a, mahtab10, mansoure, maryta, mfr60, minoo_kl, mobina, mojgan am, nafas44, nedaj, Niayeesh, nika21, nini84, oragh, PAEEZ70, paeezi, pari_shaun, patrin, rahaa_m, reza9000, saba 68, samihastam, sara parvizi, saratab, sara_n, sazin513, sedena, sepideh1993, setayesh_p995, shahzad, sh_karan, Sokout, souraj, S_HOOT, take back love, tala bala, tama1011, veterniary, yasi 90, zanbagh, zeinab_bl, ~jOojoO.tAlA~, ~pArnYa~, آبجی نیلوفر, آسوده, آنالیا, آوین., اب و اتش, بازیگوش, توهم سبز**, خانم فسقلی, ستاره ی رها, سوداا, فرازی, م.م.ر, ناشناس58, نامی, نسیا, نيلا..., نگان, نگاه7732, هانی عسل, پرهوده, گنجشک, یغما, یگانه
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۴۵ بعد از ظهر   #69 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
feedback آواتار ها
 
feedback به MSN ارسال پیام feedback به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +45 امتیاز     
پیش فرض

آنوشکای بابا

ادامه ی قسمت سوم :

از تو آینه بغل بهشاد رو دیدم که هاج و واج وسط خیابون وایساده و رفتن منو نگاه میکنه ...
یه آن دلم لرزید و به خودم گفتم :
-یعنی کارم درست بود؟
فوراً چیزی تو دلم گفت :
-یه کمم به فکر خودت باش ... مگه ندیدی چی شد؟ ... انقدر راحت با احساساتت بازی شده و تو عین خیالت نیست؟
راننده یه مرد میانسال بود و سیگاری بر لب داشت. یه پُک به سیگارش زد و دنده رو عوض کرد و با سرعت گاز داد. آروم گفت :
-خودِ پونکی خانم جوون؟
بعد خنده ای کرد و دندونای کثیفش رو دیدم و داشت چندشم میشد.
با اخم گفتم :
-میدون پیاده میشم.
اونم گفت :
-اِی به چشم
اونجایی که با بهشاد و سیاوش رفته بودم ، محله پرتی بود و نمیدونم این ماشین تو اون محل درست سرِ بزنگاه چیکار میکرد؟ ... ولی هرچی بود باعث شد تا من با بهشاد دهن به دهن نشم و فوراً ازش جدا بشم تا یه کم از این ماجرا بگذره و شاید آروم بشم.
یه لحظه فکر کردم که امشب برم خونه ی مامانجون ... امتحان بعدیمم 3 روز دیگه ست و فرصت دارم تا اونجا بمونم. اگه الان خونه باشم ، حتماً بهشاد و سیاوش میان اونجا و مامان و بابا هم کلی سؤال پیچم میکنن که چی شده؟ ... چرا با هم قهر کردین؟ ... کجا بودین؟ ... از این حرفا ...
حوصله ی هیچ کدوم از این حرفا رو هم ندارم ... پس برم خونه ی مامانجون بهتره.
تو افکار خودم بودم که راننده گفت :
-شما همیشه این ورا میپِلِکی؟
جوابشو ندادم. حالا خوب بود من عقب نشسته بودم ... با این حال هر دفعه که میخواست حرف بزنه ، یه چرخش کامل به صورتش میداد و برمیگشت عقب و بِر و بِر منو نگاه میکرد. با اون دندونای ضایعش و چشمهای گود رفته ش ... مرتیکه ی ایکبیری ...
یه کم که گذشت ، گفت :
-میخوای شما رو جای پونک ببرم ونک؟!
خیلی مسخره خندید و منم با اخم گفتم :
-نگه دار پیاده میشم.
خوشبختانه طرفای پونک بودیم و خیالم راحت بود که اگه بخواد کاری کنه ، میتونم راحت پیاده بشم و خودمو یه جورایی به خونه برسونم.
خنده ش بیشتر شد و گفت :
-اِی جونم ... پس اهل مخالفتم هستی. معلومه که هنوز دختری ...
همینطور که داشتم گریه میکردم ، سرش داد زدم :
-نگه دار عوضی!
از بلوار رد شدیم و اطرافمون دیگه خلوت نبود ... چند تا پسر بچه اونورا داشتن فوتبال بازی میکردن. شیشه رو دادم پایین و داد زدم :
-آهای آقا پسر ... بیا اینجا ...
اونا هم بازیشونو ول کردن و به سمت ما اومدن.
یه دفعه ای راننده سرعتش رو زیاد کرد و تا اومد بپیچه سمت چپ ، یه ماشین با سرعت زد بهش و منم فوراً چشمامو بستم.
تا بازشون کردم ، دیدم یه پراید زده به پیکانی که سوارش بودم و راننده هم پیاده شده و داره با راننده ی پراید بحث میکنه.
فوراً از ماشین پیاده شدم و خودمو به خیابون اصلی رسوندم.
اون بچه ها هم دورمون جمع شده بودن.
یه لحظه برگشتم و صحنه ی تصادف رو دیدم. راننده ی پیکان همینطور داشت کتک میخورد و تو دلم گفتم :
-حقته ... کثافت بیشعور
===== ===== =====
===== ===== =====
یه ربعی طول کشید تا رسیدم خونه. فوراً در رو باز کردم و وارد شدم. داشتم پله ها رو تند تند بالا میرفتم که خانم مناجاتی جلوم سبز شد و گفت :
-سلام آنوشکا جان ... مامان خوبن؟ ... خواهر خوبن؟ ... همه خوبین؟ ...
صورتمو بالا آوردم و بهش گفتم :
-سلام ... ببخشید ... عجله دارم.
فوراً هینی کشید و گفت :
-گریه کردی مادر؟ ... چی شده؟
به حرفاش توجهی نکردم و گفتم :
-فعلاً خداحافظ
چند ثانیه بعد وارد خونه شدم. آنیتا تو اتاق بود و داشت با لپ تاپش کار میکرد. مامان و بابا هم خونه نبودن. فوراً رفتم سر وقت جزوه ی معادلات دیفرانسیل و برش داشتم و وقتی داشتم از اتاق بیرون می اومدم ، آنی گفت :
-سلام خانم ... کجا با این عجله؟
حرفی نزدم و به طرف در اومدم. نگاهی به سر و وضعم انداختم.
چشمام از شدت گریه پُف کرده بود و مقنعه م هم نامرتب بود.
دستی به سر و صورتم کشیدم و دوباره برگشتم به اتاق و مقنعه م رو عوض کردم و شالم رو سرم انداختم و به آنیتا که همینطور مات و مبهوت منو نگاه میکرد ، گفتم :
-من رفتم خونه ی مامانجون ... شبم اونجام. به مامان و بابا بگو که دو روز اونجام و نمیام.
آنیتا همینطور که خشکش زده بود ، گفت :
-آنوشکا خوبی؟
پوزخندی زدم و گفتم :
-خداحافظ
بدون اینکه به عکس العملش فکر کنم ، از خونه خارج شدم و به طرف دفتر آژانس محله مون رفتم.


نقد و بررسی آنوشکا

ویرایش توسط feedback : ۱۶ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۵۰ بعد از ظهر
feedback آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# بلوط #, ahmadi_1362_2, alikhademi, amini2004, angel04, anzhela, ariany, arman_iran, artmisss67, atefeh_49, aygeen, b.khorasani, bahar.d65, Barane Gham, believe me, bikari, binam, blub2000, blue berry, cole, daneshmand, darya12, ehsany, elahegood, elmira.t, faezeh88, farnaz21, farnaz58, Fatima_14, FowL, gha3dak, ghorob89, granaz, heaven-born, hooriya_y, htamspam, ice-girl, libra272, lili5225, mahdis23, mahiii, mahsa.a, mahtab10, maryta, mfr60, minoo_kl, mobina, nafas44, nedaj, Niayeesh, nika21, PAEEZ70, paeezi, pari_shaun, patrin, rahaa_m, raha_67, reza9000, saba 68, samihastam, sara parvizi, saratab, sara_n, sarsara, sazin513, sedena, sepideh1993, setayesh_p995, shahzad, sh_karan, Sokout, souraj, take back love, tala bala, tama1011, veterniary, yasi 90, zanbagh, zeinab_bl, ~jOojoO.tAlA~, آبجی نیلوفر, آسوده, آنالیا, آوین., اب و اتش, بازیگوش, توهم سبز**, خانم فسقلی, سوداا, طبیعت, م.م.ر, ناشناس58, نامی, نسیا, نيلا..., نگان, نگاه7732, هانی عسل, پرهوده, گنجشک, یاسمن71, یغما, یگانه
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۰۶ قبل از ظهر   #70 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
feedback آواتار ها
 
feedback به MSN ارسال پیام feedback به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +37 امتیاز     
پیش فرض

* قسمت چهارم :

خیابونا شلوغ بود و با این ترافیکی که تهران داشت ، یک ساعتی طول کشید تا رسیدم خونه ی مامانجون. تو راه یا بهشاد زنگ میزد یا آنیتا ... تماس یکی که قطع میشد ، اون یکی زنگ میزد.
حوصله ی هیچ کس رو نداشتم. سرمو تکیه داده بودم به شیشه ی ماشین و آروم گریه میکردم. راننده هم تو حال و هوای خودش بود و آواز میخوند.
بالاخره رسیدم خونه ی مامانجون و چند بار در زدم و مش قربونعلی در رو باز کرد و تا چشمش به من افتاد ، گفت :
-سلام خانم جان ... شما؟ ... اینجا؟
-سلام ... زینب خوبه مش قربونعلی؟
مش قربونعلی تا چشمش به صورتم افتاد ، گفت :
-ای وای خانم ... چی شده صورتتون؟ ... میخوای ببرمت مریض خونه؟
لبخندی اجباری زدم و گفتم :
-نه ... نمیخواد. خوبم.
از مش قربونعلی خداحافظی کردم و به طرف عمارت رفتم.
دلم برای مامانجون تنگ شده بود. آغوش گرمش رو نیاز داشتم. تا رسیدم جلوی عمارت ، دیدم بیرون از خونه اومده و داره داد میزنه :
-کی بود قربونعلی؟
تا چشمش به من افتاد ، فوراً گفت :
-آنوشکا؟ ... مادر ... تو اینجا چیکار میکنی؟
وسایلم رو پرت کردم رو زمین و پریدم تو بغلش ... محکم خودمو بهش فشار دادم و زار زار تو بغلش گریه کردم. مرتب موهامو ناز میکرد و میگفت :
-نازگل من ... عزیزکم ... چی شده؟ ... چرا گریه میکنی قشنگم؟ ... حرف بزن دختر خوشگلم ... کی باهات اینطوری کرده تا نابودش کنم؟ ... کی گل قشنگم رو پر پر کرده تا به خاک سیاه بشونمش؟
منو از تو بغلش جدا کرد و دستی به سر و صورتم کشید و موهامو کنار زد و گفت :
-چه پُفی کرده چشمات مادر ... چی شده؟
چیزی نگفتم و دوباره گریه م گرفت.
با هم رفتیم تو و کنار شومینه نشستیم. نمیدونم تا کی تو بغلش بودم. اون رو صندلی راحتی نشسته بود و منم کنارش زانو زده بودم و سرمو گذاشته بودم روی زانوهاش. با دستاش ، موهامو نوازش میکرد و قصه میگفت.
شعر خوندن و قصه ش که تموم شد ، سرمو از رو زانوش برداشت و گفت :
-نمیخوای بگی چی شده مامانی؟
بوسه ای به دستاش زدم و گفتم :
-میتونم دو روز پیشت باشم مامانی؟
لبخندی زد و پیشونیم رو بوسید و گفت :
-اینجا خونه ی خودته عزیزم ... تا هر وقت دلت خواست اینجا باش. من این همه اتاق رو میخوام چیکار؟ استراحت کن که خسته ای.
شاید کمتر موقعی مامانجون رو انقدر خوش رو میدیدم. همیشه اخم به صورتش داشت. ولی امشب فقط بهم خندید.
رفتم تو همون اتاقی که چند وقت پیش اومده بودم. بعد از دعوای سیاوش با بابا ... سر موضوع ازدواج سیاوش و آنیتا ، دیگه اینجا نیومده بودم.
به خودم گفتم :
-چرا نباید واسه من همچین دعوایی میشد؟ ... یعنی ارزش آنی از من بیشتره که واسه ش دعوا شد؟ ... نکنه بهشاد از اینکه راحت منو به دست آورده ، پیش خودش گفته باشه که این دختره رو راحت تو چنگم گرفتم؟ ... نه نه ... بهشاد از این آدما نیست.
یاد اون روزی افتادم که بهم اس ام اس داد و منم رفتم اون طرف باغ و با هم حرف زدیم ...
چقدر با هم تعارف داشتیم. اما حالا ...
اصلاً چرا باید همچین اتفاقی می افتاد؟ ... چند شب پیش کم بود؟ ... حالا امشب هم اضافه شد؟ ... با این تفاوت که بهشاد و سیاوش هم ...
پوزخندی زدم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم.
روی تخت دراز کشیدم و گوشیم صدا داد. اولش فکر کردم زنگ میخوره ... ولی برام پیام اومده بود.
صفحه رو باز کردم و پیام رو خوندم. از طرف بهشاد بود :
-تو کیستی که من اینگونه ، بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.
یه آن فکر کردم این شعر گفتنا و حرف زدناش ، همه ش نمایشه.
نمیدونم چرا این فکر رو کردم؟ ... ولی تصور ذهنیم داشت عوض میشد.
جوابش رو دادم و گفتم :
-
مردم شهر سیاه
خنده هاشان همه از روی سیاست
دلشان سنگ خیانت
ما در این شهر دویدیم و دویدیم چه سود؟!
هرکجا پرسه زدیم
خبر از عشق نبود
و تو ای مرغ مهاجر
که از این شهر گذر خواهی کرد
نکند از هوس دانه گندم
به زمین بنشینی!
به محض اینکه پیام بهش رسید ، گوشی رو خاموش کردم و پتو رو روی خودم کشیدم و چشمامو بستم. سعی کردم به چیز دیگه ای فکر نکنم.


نقد و بررسی آنوشکا

ویرایش توسط feedback : ۱۷ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۰۸ قبل از ظهر
feedback آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# بلوط #, -دایان-, ahmadi_1362_2, alikhademi, angel04, anzhela, ariany, arman_iran, artmisss67, atefeh_49, aygeen, b.khorasani, bahar.d65, Barane Gham, believe me, bikari, blub2000, blue berry, darya12, faezeh88, farnaz21, farnaz58, Fatima_14, FowL, gha3dak, ghorob89, heaven-born, hooriya_y, htamspam, ladan.d, lili5225, mahiii, mahsa.a, mahtab10, mansoure, maryta, minoo_kl, mobina, nafas44, nedaj, Niayeesh, nika21, nini84, oragh, PAEEZ70, paeezi, pari_shaun, parmis86, patrin, raha_67, saba 68, samihastam, sara parvizi, sara_n, sarsara, sazin513, sedena, sepideh1993, setayesh_p995, sh_karan, Sokout, souraj, take back love, tala bala, tama1011, veterniary, yasi 90, zanbagh, zeinab_bl, ~jOojoO.tAlA~, آبجی نیلوفر, آسوده, آنالیا, آوین., ایماز, بازیگوش, توهم سبز**, خانم فسقلی, ستاره ی رها, م.م.ر, نامی, نسیا, نيلا..., نگان, نگاه7732, هانی عسل, یاسمن71, یگانه
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
feedback, آنوشکا, انجمن, تایپ, کاربر

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
ساعت ِ 8 | feedback کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب feedback نوشته کاربران سایت 34 ۵ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۵:۴۱ بعد از ظهر
ناباورانه | feedback کاربر انجمن | دانلود honey_x نوشته کاربران سایت 3 ۱۰ اسفند ۱۳۹۰ ۰۹:۰۳ قبل از ظهر
ناباورانه | feedback کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب feedback نوشته کاربران سایت 20 ۴ آذر ۱۳۹۰ ۰۱:۲۷ قبل از ظهر
ناباورانه | feedback کاربر انجمن | تایپ feedback کتابهای کامل شده نوشته کاربران 142 ۱۱ مهر ۱۳۹۰ ۰۹:۱۱ بعد از ظهر
ناباورانه | feedback کاربر انجمن | موبایل ستاره یخی رمان نوشته کاربران سایت 1 ۱۱ مهر ۱۳۹۰ ۰۶:۲۸ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان