بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۲ آذر ۱۳۹۰, ۱۱:۳۴ قبل از ظهر   #21 (لینک مستقیم)
مدیر ارشد
 
شبنم آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +32 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط reyhaneh_sh10 نمایش پست ها
اولش که خیلی خوب شروع شده امیدوارم موفق باشید ممنون
پست دادن توتاپیک های کتاب خلاف قوانین انجمنه

تکرار نکنید و برای تشکر فقط دکمه ی تشکر رو بزنید



 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

شبنم آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
* Star, *ROJA*, +Neda+, -نازلی-, .:aida:., 0033, abby7, afsoon321, amisha, aroosak, ashoka, asma-m, atish69, avaa..., AVESTA, azam 24, banoojun, baran.amad, behiii319, behi_aquarius, Behnaz joon, behnazhmz, brain storm, cole, eglantine-m96, elahe.goddess, elia65, fariba48, farnaz58, farnooshfarokhi, ffrhad, fzzzz2002, f_javid, gol e roz sefid, goldoone22, gole.bahari0, hasti_azadi, helen888, hoda.4470, homa41, honey_x, ili mah, layahashemi, leila.kh, lianlian, libra272, linda2011, mahana1, mahdis_m, mahshad05, maryam.khakbaz, marzie1994, Memolina, mina68, motlagh, m_mah, NAVA22, negin-joon, Niayeesh, niloufar_rose, nlp16001, NO ONE, notrika, pari1990, paria.v, parshang, pegiiiiiiiii, pink_daughter, RaheBipayan*, REAL LOVE, roya1365, saaad, sahar sss, SaMirA.Ha, sania555, sara parvizi, sazin513, setareh30, shakiba_2510, Shakila joon, sotazi, sydney, taty9918, tghyasfr, violet_kl, Z.BITA, zahra_jk, ~pArnYa~, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, آبجی نیلوفر, آسا..., اسمون ابری, باران شکوفه, ترنم, خاله ریزه ریزه, خانم فسقلی, خانوم عسلی, زلال, سبحی, ستاره یخی, سوال, سوداا, صدف., فاطیما8, م.م.ر, مهستی, مهلاجوجو, نسيا, نسیا, نماز67, نیلوفر دختر دریا, ياابالفضل, پرهوده, کمند, یگانه
قدیمی ۱۲ آذر ۱۳۹۰, ۰۳:۴۱ بعد از ظهر   #22 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
baran.amad آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +157 امتیاز     
پیش فرض

خدا باعث و بانی شو هدایت کنه. بد زده تو حال ما. تمام حس نوشتنم پرید.
تا شنبه دیگه پست نمی ذارم.



عصر توی اتاق بودم که با بوی سوختنی که به مشامم خورد از اتاق خارج شدم. بو را دنبال کردم و به حیاط جلویی رسیدم. مهراب خان و باربد ایستاده بودند و به آتش مقابلشان خیره شده بودند. با کنجکاوی جلو رفتم و نگاه کردم.
وسایل ترانه بود که توی آتش می سوخت. صدای پای مرا که شنیدند هر دو سر برگرداندند. همانجا مکث کردم که مهراب خان گفت:
بیا اینجا پرند.
آرام رفتم طرفش و کنارش ایستادم.من هم به آتش خیره شدم. قدم خیلی کوتاه تر از مهراب خان بود شاید از آرنجش کمی کوتاه تر . باربد نگاهش به اتش بود و حسابی هم توی فکر. مهراب خان گفت:
باید ازت تشکر کنم راه حل خوبی بود.
بعد نگاهمش را روی من چرخاند و لبخند زد و گفت:
الان حس بهتری دارم.
من خوشحال از این اتفاق لبخند زدم. وقتی مهراب خان نگاهش را چرخاند روی آتش نگاه من به باربد افتاد که زیر چشمی ما را می پائید. وقتی دید نگاهش می کنم دوباره به آتش خیره شد و بعد هم چرخید و رفت سمت خانه. دلم می خواست بگویم چقدر خوشحالم که گلی برگشته.
برای همین دنبالش دویدم و صدایش کردم:
باربد.
همانجور که می رفت گفت:
چی میگی؟
وقتی دیدم برای گوش دادن حرفم صبر نمی کند و راهش را ادامه می دهد خودم را بش رساندم و دستش را گرفتم:
وایسا.
باربد ایستاد و برگشت. دستش هنوز توی دستم بود. نگاهش کلافه و بی حوصله بود. برای همین دلم نخواست که خیلی انجا نگهش دارم و زود گفتم:
مرسی که گلی رو برگردوندی.
باربد به دستهایمان که هنوز به هم وصل بود چند لحظه ای نگاه کرد. بعد سرش را بالا اورد و به مهراب خان خیره شد.آهی کشید و در حالی که دستش را از توی دستم بیرون می کشید دوباره نگاهم کرد و لبخند زد:
قابل نداشت.
بعد هم برگشت و رفت سمت ساختمان. رویم را برگرداندم سمت مهراب خان او هم نگاهش را از من دزدید. نمی دانم چرا ولی نگاه هایش جوری بود که من می ترسیدم. نمی فهمیدم چرا اینجور نگاهم می کند. مهراب خان آتش را به هم زد و بعد هم تکیه چوبی که دستش بود انداخت توی اتش و رفت سمت در خانه.
تا وقتی از در برود بیرون نگاهش کردم. تصمیم گرفته بودم کاری کنم که هر دو خوشحال باشند. حالا که باربد گلی برگردانده بود این یعنی قرار بود دوست باشیم.
مهراب خان بد از ان روزکمی تغییر کرد به اندازه ای که کاملا به چشم می امد. ریشش را زد و دوش گرفت. خوش لباس مثل همیشه سر میز غذا حاضر میشد.
گرچه نمی خندید و سر به سر باربد نمی گذاشت ولی لااقل خودش را هم توی آن اتاق زندانی نمی کرد. سهراب خان و خاطره خانم هم حسابی خوشحال بودند. اینجور که می گفتند قرار بود برای عید مهتاب خانم را برگرداند خانه انگار که حالش خیلی بهتر شده بود.
باربد با شنیدن این حرف هیچ عکس العملی نشان نداد ولی می فهمیدم دارد جلوی خودش را می گیرد. بعد از این اتفاقات نظر من درباره باربد هم عوض شد تا قبلش فکر می کردم یک پسر لوس و از خودراضی هست که کارش نق زدن و اذیت کردن دیگران است ولی بعد از آن اتفاقات بود که فهمیدم باربد پسر خیلی احساساتی است و وابستگی زیادی به مامانش دارد.
دو ماه از ان اتفاق وحشتناک می گذشت که وکیلی از طرف ایرج خان به خانه مهرتاش امد و دوباره جو موجود را به هم ریخت. ایرج به قول مهراب خان لطف کرده بود و برای پسر و همسرش چیزی گذاشته بود که بعد از رفتن او از گرسنگی تلف نشوند.
باربد اینقدر عصبانی بود که رنگش کبود شده بود. مهراب خان هم خیلی جلوی خودش را گرفت تا ان وکیل بی خبر از همه جا را زیر مشت و لگد له نکند. باربد نمی خواست قبول کند ولی نظر سهراب خان این بود که این لطف نیست بلکه حق باربد و مادرش است.
باربد با اکراه قبول کرد و اسناد تحویل سهراب خان شد چون فعلا باربد تحت تکفل سهراب خان بود. بعد از رفتن وکیل مهراب خان دوباره درهم فرو رفته به اتاقش رفت و باربد از ساختمان خارج شد. من که نگران هر دو بودم به سمت آشپزخانه رفتم و برای باربد یک لیوان آب خنک ریختم.
وقتی از ساختمان خارج شدم. به دنبالش گشتم باربد دوباره لب ایوان نشسته بود و باغ را نگاه می کرد. کنارش نشستم و لیوان آب را دادم دستش.
بیا بخور.
باربد بدون اینکه نگاهم کند لیوان را گرفت و یک جا سر کشید. صدای آهنگ گیتار مهراب خان از اتاقش شنیده می شد. سرم را خم کردم و به آهنگ گوش دادم. باربد هم با لیوان توی دستش بازی می کرد. و ساکت بود. موهایم ریخته بود دو طرف صورتم و نمی توانستم چهره باربد را ببینم همانجور پرسیدم:
به نظرت مهراب خان هیچ وقت خوب میشه؟
باربد بعد از مکث کوتاهی آرام گفت:
نمی دونم.
آه کشیدم و سرم را به طرف او چرخاندم. داشت نگاهم می کرد. با خجالت گفتم:
چرا اینجوری نگام میکنی؟
باربد نگاهش را گرفت و در حالی که پاهایش را توی هوا تکان می داد گفت:
چرا برات مهمه؟
به درخت های توی باغ نگاه کردم و گفتم:
مهراب خان خیلی خوب و مهربونه دلم نمی خواد ناراحت باشه. ترانه رو خیلی دوست داشت.
باربد بعد از این حرف لیوان را داد دستم و راهش را کشید و رفت. وقتی برگشتم توی خانه جلوی تلویزیون نشسته بود و داشت گیم بازی میکرد با دیدن من گفت:
پرند بیا بازی تنهایی مزه نمی ده.
لیوان را گذاشتم روی میز کنار مبل و نشستم. دسته را داد دستم و گفت:
همون قبلیه؟
آره.
شخصیت قبلی را آورد و بازی را شروع کرد این بار خیلی به خودش زحمت نداد که ببرد. بیشتر به من اجازه داد که بازی کنم ان شخصیت گرز به دست را هم انتخاب نکرده بود. انگار فهمیده بود که از ان گرز سبزش بدم می اید.
با هیجان داشتم بازی می کردم. خیلی خوشم آمده بود. باربد ولی گاهی اصلا هیچ دکمه ای را فشار نمی داد و اینقدر بد بازی کرد تا بالاخره من بردم. از خوشحالی داشتم روی مبل ورجه ورجه میکردم که مهراب خان از پله پائین امد.
چهره اش در هم بود ولی با دیدن ما کنار هم لبخند زد و امد طرفمان.
نوبت من کی میشه؟
من زود بلند شدم و دسته را دادم به مهراب خان. مهراب خان نشست و گفت:
مگه نمی خوای بازی کنی؟
کنار کشیدم و گفتم:
من خوب بلد نیستم. شما بازی کنین.
باربد همانجور که لم داده بود بازی را تغییر داد و مهراب خان به صفحه خیره شد. من هم با فاصله کنار باربد نشستم. همین جور که بازی میکردند من هم تماشایشان می کردم. خودم حواسم نبود که دارم چی هیجانی خرج این بازی می کنم. ماشین باربد داشت به خط پایان نزدیک میشد و من با ذقت زل زده بودم توی صفحه.
وقتی ماشین باربد از خط پایان رد شد باربد به هوا پرید و رو به من کف دستش را بالا آورد. من اول تعجب کردم ولی وقتی دیدم دارم ذوقش را کور میکنم دست رابالا آوردم و او با شدت کف دستم کوبید.
کف دستم داشت مور مور میشد ولی از اینکه باربد و مهراب خان خوشحال بودند من هم خندیدم. مهراب خان لبخندی زد و گفت:
قبول نیست تو تماشاچی داشتی روحیه گرفتی.
باربد لم داد و گفت:
باشه قبوله.
بعد رو به من گفت:
پرند پاشو بشین اون طرف کنار مهراب ببینم دیگه چه دلیلی می تونه برای باختش بیاره.
من بلافاصله بلند شدم و در طرف دیگر کاناپه کنار مهراب خان نشستم. بازی شان دوباره شروع شد و من منتظر بودم ببینم کدامشان می بردند ولی ته دلم می خواست باربد برنده شود. با چنان هیجانی بازی می کردند که من به خنده افتاده بودم.
گاهی به هم تنه می زدند و انگار که واقعا در حالی رانندگی هستند دست هایشان را توی هوا تکان می دادند. بالاخره این بار هم باربد برنده شد و با خوشحالی گفت:
یس. بعد از آن طرف مهراب خان خم شد طرف من و گفت:
پرند بزن قدش که مهراب خان ول معطله.
و من دوباره دستم را با خنده به طرش دراز کردم و او دوباره کف دستم کوبید ولی این بار خیلی محکم نزد.
عصر خوبی را کنار آنها گذاراندم. گرچه ته چشمهای هر دوتایشان غم موج می زد ولی همین که در ظاهر می خندیدند خوب بود. مهراب خان وقتی می رفت بالا به من لبخندی زد و در حالی که دست هایش توی جیبش بود از پله بالا رفت.


ادامه دارد.........



رمان های در حال تایپ من:

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


رمان هایی که خیلی دوست دارم:



رمانی که پیشنهاد می کنم بخونین:
baran.amad آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
* Star, * حدیث *, **سولماز**, *miss minoo*, *Nafise.a9*, *ROJA*, *شهرزاد, +Neda+, -نازلی-, .:aida:., 0033, 41267m, 677389, 90ia, Abandokht, abby7, afsoon321, aidai, amisha, Anahita.s, angel04, Aray, aroosak, arwen, asemane nili, asha, ashkannia, ashoka, asma-m, atefeh_49, atish69, atoosa74, atyek, avaa..., AVESTA, aygeen, aynaz69, Az@de, azad_awesome, azam 24, azda, ba-maram, banoojun, baran_1990, barni, baroonii25, behiii319, behi_aquarius, Behnaz joon, behnazhmz, bersin, blub2000, brain storm, CAT-WOMAN, cole, daneshmand, degeer, dorsa_68, eglantine-m96, electeronic, eli2, elia65, emaa, erik, fadai, Fafa Oi, fani8483, Fanoos90, farah2, fariba48, farnaz58, farnooshfarokhi, fary, fatima.h, fatima92, Fatima_14, feryal_bahmani, ffrhad, flavia, fzzzz2002, f_javid, gandomsa, ghazghaz, ghorob89, GODES, gol e roz sefid, goldoone22, gole narges, golgoli jaan, gorestan man, hala, hana_m, hany111, hargez, harimeshgh, hasti59, hasti_azadi, hedie9390, helen888, helik, hoda.4470, homa41, honey_x, hooman770, hyunah, icicle, ili mah, jery jon, khatam, kimia_13662000, kolaghermezi, lartmis, latifa, layahashemi, leila.kh, lianlian, libra272, linda2011, losi, M.shasusa, maahak, magenta, mah banoo, mahana1, mahboobeh 98, mahdiar, mahdis_m, maheasemun, mahsa1490, mahsany, mahsaok, mahshad05, mahtab10, mahtab26, MAHTAB63, mahtabi22, mahyarr, mamorin, maneou, maniia, marmara25, maryam.khakbaz, maryam.mani, maryam63279, maryta, marzie1994, masin, matin_a, mediya, mehrgan0000, mehrnaz.v, Memolina, mfr60, Mina, mina68, mirage, misha_kavir, mk70, mojgan.am, mona_mnjs, moonlightskay, motlagh, m_h_n, m_mah, nadjafi, nafas-t, nafas44, nas2ran, nastaran_702, NAVA22, nedaj, nelly, neshan, Niayeesh, niayesh00, nilgon_nili, niloofarane, niloufar_rose, nima fafa, nina20, nlp16001, NO ONE, olala, oldooz bala, ordibehesht91, P@rya, PAEEZ70, pari1990, paria.v, pegiiiiiiiii, perijooon, persian-star, pink_daughter, pr.delafrouz, RaheBipayan*, ramanava, Rasuliiiiii, REAL LOVE, rilla, roshan*, roya1365, rozi-91, saaad, sabouraneh, saegheh, saghigol, sahar sss, sahar.a, salna, samare, samir, SaMirA.Ha, sana1577, sanam97, sanaz2000, SANIA-23, sania555, sara parvizi, saratab, Satiya, sazin513, serentipiti, SETARE SOHEYL, setare.jaberi, setareh30, setayesh_p995, shabnamsobhabi, shadi1356, shaghayegh69, shakiba_2510, Shakila joon, Shaloliz, shamim-27, sharghi, shatot, sheida_953, shida.m, shikolat, shiva joon, shrainy, sh_karan, sibsorkhhava, Silber, silverstar, sirius, skiller, smahmodi, sotazi, sssaaa, sumyshoo, sydney, s_mehr, T T--THR, tahura, TanNazZz, tannaz_85, taraneh86, TARANOMEMEHR, taty9918, tenten, tghyasfr, tiger1978, tinairn, tono, uranoos, valan, vb67, vianna, violet_kl, yas baran, yasamin_34, yashkin, yasi 90, yeshil, Z.BITA, zahra_jk, zanbagh, Zarizar, zeinab.n, ziglernata, ziiiziii13, ~alone angel~, ~anahita~, ~Azita~, ~miss-mini~, ~pArnYa~, ~SAREH~, ~SIAVASH~, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, αгѕαпα, آبجی نیلوفر, آذردخت, آرتمیس 98, آرنیکا, آسا..., آسوده, آلانا, آلیسیا, آنالیا, آييريا, اتوسا, اسمون ابری, باران شکوفه, بازیگوش, برادپیت, بلــوط, بلور, ترنم, توهم سبز**, خالق اسمان خیال, خاله ریزه ریزه, خانم فسقلی, خانوم عسلی, راز نیاز, روشناک, زردولگ, زلال, زوها, س_م_م_, سانجانا, سبحی, ستاره بارون, ستاره یخی, سها19, سوال, سوداا, صدف., طلوع عشق, فاطیما8, ققنوس98, لاله, لیلا931, م.م.ر, م.نوری, ماچی, مرضی2, مهستی, مهلاجوجو, مونا**, ناشناس58, نامی, ندای بهار, نسيا, نسیا, نماز67, نوناکی, نگین, نیلوفر دختر دریا, نیلوفر:-), هادیانا, هانیه نیکو, هدیه, هوفریا, ياابالفضل, پرهامه, پرهوده, پهره, پیازچه, کمند, کهربا61, یگانه
قدیمی ۱ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۱۰ بعد از ظهر   #23 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
baran.amad آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +150 امتیاز     
پیش فرض

سلامی بعد از مدت ها.
ببخشید دیر شد و نگذاشتم ولی خوب سعی خودمو می کنم از این به بعد زود به زود بذارم.اول می خواستم کلا بی خیال این یکی بشم بعد دلم نیامد.
خلاصه که فعلا اومدم تا ببینم تا بعد چی میشه. این چند وقتم هیچی ننوشتم. برای همین باید با من راه بیاین تا کم کم دوباره دستم راه بیافته.به امید خدا ادامه شو می ذارم از امروز.


تشکر ویژه هم بابت لطف دوستان که با پیاماشون منو شرمنده کردن

مثل همیشه صبح آفتاب نزده از خواب بیدار شدم و قبل از اینکه کسی سراغم را بگیرد دویدم توی باغ. چیزی به بهار نمانده بود و می شد هوای خوب بهاری را احساس کرد. خوبی اش این بود که درختان به حال و هوای اهالی خانه کار نداشتند.
اهالی خانه انگار خودشان را زده بودند به بی خیالی و انگار نه انگار که دارد بهار می آید. ولی درختان هر لحظه و هر ثانیه شور و شوقشان را برای امدن بهار نشان می دادند.
ژاکتم را به خودم فشردم و رفتم سمت درخت محبوبم. روی شاخه اش که می نشستم می توانستم به راحتی از لای شاخه های در هم تنیده اش آسمان را ببینم. انگر که شاخه هایش برای دیدن آسمان کادر بسته بودند. مثل تصویر یک تلویزیون. صبح قبل از طلوع آسمان صاف و ابی بود. چه آبی خوش رنگی هم بود.
تک و توک لکه های ابرهای سفید به چشم می خورد. دست هایم را زیر بغلم فرو کردم و به لکه های ابر خیره شدم. آروزی کوکانه ای بود ولی خوب احساس می کردم دراز کشیدن روی ابرها باید خیلی لذت بخش باشد. تشک نرم و لطیفی می شد.
نمی دانم چقدر گذشته بود که صدای باربد را شنیدم که صدایم می کرد. با عجله از روی شاخه پائین پریدم و دویدم سمت صدا. سابقه نداشت که باربد سراغ من را بگیرد. هنوز هم دلم نمی خواست کسی مخفیگاه تنهایم را پیدا کند.
داشتم می دویدم به سمتی که صدای باربد را شنیده بودم که باربد از پشت یکی از درخت ها بیرون و امد و محکم با او برخورد کردم و بعد از چند قدم تلو تلو خوردن هر دو پش زمین شدیم. باربد در حالی که پشتش را گرفته بود و اخم کرده بود و گفت:
معلوم هست چکار می کنی؟
من هم که حسابی کنف شده بودم و دستم هم از برخورد به زمین درد گرفته بود با حرص گفتم:
تو چرا بهو از پشت درخت پریدی بیرون.
باربد بلند شو در حالی که لباسش را می تکاند نیم نگاهی به من انداخت و گفت:
من یهو نیامدم داشتم مستقیم راهمو می رفتم حالا تو کجا با این عجله می دویدی.
بلند شده بودم و داشتم لباسم را می تکاندم مثلا ولی می خواستم به باربد هم نگاه نکنم با همان حال گفتم:
هیچی داشتم می اومدم طرف ساختمان.
باربد نگاه بی تفاوتی به من انداخت و گفت:
حالا هر چی بیا زن دائیم کارت داره.
بعد راه افتاد طرف ساختمان و من هم دنبالش. وقتی رسیدم مامان روی ایوان ایستاده بود و داشت با اخم به امدن ما نگاه می کرد. نگاه خشمناکی به باربد انداخت و رو به من گفت:
کجا بودی؟
هنوز دهنم را باز نکرده بودم باربد رفت سمت در و گفت:
زن دایئم کارش داشت صبح من از روی ایون دیدم رفت سمت باغ رفتم دنبالش.
و بدون اینکه منتظر بماند مامان حرفی بزند راهش را کشید و رفت. مامان دستم را گرفت و کشید سمت خانه و با بد اخمی که تا آن روز ازش ندیده بودم گفت:
دیگه نینم با این پسره بگردی.
سرم را بالا کردم به مامان که حسابی اخم هاش توی هم بود نگاه کردم. با خودم گفتم من کی با باربد گشتم. اصلا اون آمده دنبال من. من که نرفتم پی اش. نمی فهمیدم مامان چرا اینقدر از این کار ناراحت شده ما که کار خاصی نکردیم و یا خراب کاری و شیطنتی نکردیم که مامان اینجوری می کرد. بعد هم کمی هلم داد و گفت:
برو ببین خاطره خانم چکارت داره.
من هم از ترس مامان هیچ حرفی نزدم و صاف رفتم طرف سالن. خاطره خانم ایستاده بود و دست به کمر اطراف را نگاه می کرد. مهراب خان به نرده ها تکیه داده بود و باربد هم کیف به دوش کنارش ایستاده بود. مهراب خان با دیدن من گفت:
زن داداش مگه می خوای از این بچه هم کار بکشی؟
خاطره خانم چرخید و نگاهم کرد و گفت:
کجاش بچه است خیلی هم خانم شده. کلی کار ازش بر میاد.
مامان با شنیدن این حرفها کنجکاو آمد توی سالن و به همه که آنجا جمع شده بودند نگاه کرد خانم جلو آمد و دست مامان را گرفت و گفت:
تارا جان تو بگو بد می گم بیایم خونه رو از این حال و هوا در بیاریم.
من نگاهم را چرخاندم توی خانه. من موافق بودم که حال و هوای خانه را عوض کنیم. ناسلامتی داشت عید می شد همه دنیا داشتند خودشان را برای آمدن بهار اماده می کردند آنوقت زشت نبود که ما بین این همه گرد و خاک دست و پا بزنیم. از تصور عیدی که می شد توی این خانه داشته باشیم برای خودم کلی ذوق کردم.
مهتاب خانم داشت بقیه را مجاب می کرد انگاری برای همه برنامه ریخته بود حتی برای باربد و مهراب خان که با ان لب و لوچه آویزان حسابی پکر شده بودند که قرار است خودشان اتاق هایشان را تمیز کنند.
باربد با اخم گفت:
من یک بارم تو عمرم از این کارا نکردم.
مهراب خنید و گفت:
منم باید اعتراف کنم همین طور.
خاطره خانم رو به هر دو گفت:
بله منم الان سال هاست که خودم خونه تکونی نکردم. الان وقت تنبلی نیست چون کسی غیر از خودمون نیست که خونه رو سر و سامون بده.
باربد لگی به پله زد و گفت:
بابا من هیچ کاری بلند نیستم.
مهراب خان زد روی شانه اش و گفت:
باید اعتراف کنم منم همین طور
خاطره خانم از این حرف مهراب خان خندید و گفت:
نمی گفتینم معلوم بود. دو تا اقا پسر تنبل و مفت خور. ولی از امروز دیگه از این خبرا نیست.
مهراب شانه بالا انداخت و باربد دوباره لگدی به پله زد و گفت:
من حوصله این کارا رو ندارم.
من بی خیال همه آنها حرفها با سرخوشی وسط حرفشان پرید و رو به خاطره خانم گفتم:
من باید چکار کنم؟
خاطره خانم با چشمانی که انگاری دوتا شم تویشان روشن کرده باشند گفت:
واقعا از این پرند خانم یاد بیگیرین.
باربد کیفش را روی شانه اش جابجا کرد ودر حالی که من را برانداز می کرد گفت:
من که باید برم مدرسه تازه ناظممون گفته باید تا آخر اسفند بیاین.
مهراب یکی زد پس کله باربد و گفت:
بی خود کردی امروز روز اخره می ری مدرسه. این چند روز و بی خیال شو.
فقط یک هفته تا عید مانده بود و من فکر نمی کردم بتوانیم تووی این یک هفته کاری از پیش ببریم. ولی خوب می شد کارهایی کرد و بالاخره از این وضع بهتر بود. خاطره خانم رو به باربد و مهراب که هنوز داشتند کل کل می کردند گفت:
یه چیز دیگه هم هست.
همه برای لحظه ای ساکت شدند و به او نگاه کردند. خاطره خانم نفس عمیقی کشید و در حالی که به باربد نگاه می کرد گفت:
سهراب گفته برای عید مامانت و بیاریم خونه.
باربد همان جا مثل مجسمه ایستاده بود. دست مهراب خان که شانه باربد را گرفته بود شل شد و در کنارش آرام گرفت و لی می توانستم مشت های گره کرده اش را ببینم که داشت سعی می کرد خشمش را بچپاند توی آنها تا داد نزد یا یک هو زیر گریه نزند.
باربد بدون مقدمه به طرف در چرخید و گفت:
من برم دیرم شد. و زود از در بیرون زد.
همه سکوت کرده بودند دلم حسابی برای باربد سوخته بود. بیچاره حتی نتونست داد بزند یا گریه کند. حال مهراب خان هم تعریفی نداشت. یواشکی رفتم طرف در آشپزخانه و دویدم توی حیاط. جلوی در خودم را رساندم بهش. اخم هایش توی هم بود و داشت در را باز می کرد. با دیدن من ایستاد و گفت:
چیه؟ چکار داری؟
هیچ حرفی نداشتم که بزنم . اصلا خودم هم نمی دانم برای چه دنبالش دویده بودم. باربد داشت با اخم نگاهم می کرد کف دست عرق کرده ام را به پیراهنم کشیدم و گفتم:
ناراحت نباش خودم کمکت می کنم اتاقت و تمیز کنی.
و بعد هم دویدم سمت ساختمان. پشت دیوار پنهان شدم و تند تند نفس کشدم. صدای در خانه را شنیدم . باربد رفته بود.


ادامه دارد......


baran.amad آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
* Star, **سولماز**, *-SONIA-*, *miss minoo*, *Nafise.a9*, *ROJA*, *شهرزاد, +Neda+, -نازلی-, .:aida:., 0033, 41267m, Abandokht, abby7, afsoon321, aidai, Alale*, amisha, anagalis, Anahita.s, angel04, Aray, aroosak, arwen, asemane nili, ashkannia, ashoka, asma-m, atefeh_49, atish69, atoosa74, atyek, avaa..., AVESTA, aygeen, aynaz69, Ayta, Az@de, azam 24, azda, ba-maram, bahar.4501, banoojun, baran_1990, barni, baroonii25, beautyAsalak, behiii319, behi_aquarius, Behnaz joon, bersin, blub2000, CAT-WOMAN, cole, csss, daneshmand, degeer, dj_bass, dorsa_68, eglantine-m96, electeronic, eli2, elia65, emaa, fadai, fani8483, Fanoos90, farah2, fariba48, farnaz58, farnooshfarokhi, fary, fatima.h, Fatima_14, feryal_bahmani, ffrhad, fk-osh-d, flavia, fzzzz2002, f_javid, gandomsa, ghazghaz, ghorob89, gol e roz sefid, goldoone22, gole narges, golgoli jaan, hala, hana_m, hany111, hargez, harimeshgh, hasti59, hasti_azadi, hedie9390, hoda.4470, homa41, honey_x, hooman770, hyunah, icicle, ili mah, jery jon, kakaoo66, khatam, kolaghermezi, lartmis, layahashemi, leila.kh, libra272, linda2011, losi, M.shasusa, maahak, magenta, mah banoo, mahana1, mahboobeh 98, mahdiar, mahdis_m, maheasemun, mahsa1490, mahsany, mahsaok, mahshad05, mahtab10, mahtab26, MAHTAB63, mahtabi22, mahyarr, mamorin, maneou, maniia, marmara25, maryam.khakbaz, maryam.mani, maryam63279, maryta, marzie1994, masin, matin_a, mehrgan0000, Memolina, mfr60, Mina, mina68, mirage, misha_kavir, mojgan.am, mona_mnjs, moonlightskay, motlagh, m_h_n, m_mah, nadjafi, nafas-t, nafas.neda, nafas44, nas2ran, nastaran_702, NAVA22, nedaj, nelly, neshan, Niayeesh, niayesh00, nilgon_nili, niloofarane, niloufar_rose, nima fafa, nina20, nini84, nlp16001, olala, oldooz bala, ordibehesht91, PAEEZ70, pari1990, parshang, pegiiiiiiiii, perijooon, pink_daughter, pr.delafrouz, RaheBipayan*, ramanava, Rasuliiiiii, REAL LOVE, rilla, roshan*, roya1365, rozi-91, s129, sabouraneh, saghigol, sahar sss, sahar.a, samare, sama_kitty, samir, SaMirA.Ha, sana1577, sanam97, sanaz2000, SANIA-23, sania555, sara parvizi, saratab, sazin513, serentipiti, SETARE SOHEYL, setare.jaberi, setareh30, setayesh_p995, shadi1356, shakiba_2510, Shaloliz, sharghi, sheida_953, shida.m, sh_karan, sibsorkhhava, Silber, silverstar, sirius, skiller, smahmodi, Snow Dream, sotazi, sssaaa, sumyshoo, sydney, s_mehr, T T--THR, tahura, TanNazZz, tannaz_85, taraneh86, taty9918, tghyasfr, tiger1978, tinairn, valan, vianna, yas baran, yasamin_34, yashkin, yeshil, Z.BITA, zahra_jk, zanbagh, Zarizar, zeinab.n, ziglernata, ziiiziii13, ~*MONA*~, ~anahita~, ~miss-mini~, ~pArnYa~, ~SAREH~, ~SIAVASH~, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, αгѕαпα, آبجی نیلوفر, آذردخت, آرتمیس 98, آرنیکا, آسا..., آسوده, آلیسیا, آنالیا, آييريا, اسمون ابری, امیلیا, باران شکوفه, بازیگوش, برادپیت, بلــوط, بلور, ترنم, توهم سبز**, خالق اسمان خیال, خاله ریزه ریزه, خانم فسقلی, خانوم عسلی, راز نیاز, روشناک, زلال, س_م_م_, سانجانا, سبحی, ستاره یخی, سها19, سوال, صدف., طلوع عشق, فاطیما8, ققنوس98, لاله, م.م.ر, م.نوری, مهستی, مهلاجوجو, مونا**, ناشناس58, نامی, نسیا, نماز67, نگین, نیلوفر:-), هادیانا, هانیه نیکو, هدیه, هوفریا, ياابالفضل, پرهامه, پهره, کمند, یگانه
قدیمی ۲ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۵۶ بعد از ظهر   #24 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
baran.amad آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +142 امتیاز     
پیش فرض

مامان که صدایم کرد برگشتم توی خانه خاطره خانم دست به کار شده بود و مامان هم رفته بود سراغ اتاق خانم بزرگ. مهری خانم هم داشت غر غر کنان کابینت های آشپزخانه را بیرون می ریخت.
همیشه حیران می ماندم که چرا این مهری خانم مدام غر می زند او که همیشه در حال کار کردن بود پس چرا شاکی بود. با دیدن من گفت:
پرند داری چیو نگاه می کنی. بیا کمک من.
تا ظهر تمام ظرف های توی کابینت ها و بوفه ها و کمد ها را بیرون کشیدیم و تک تکشان را شستیم و خشک کردیم و دوباره سر جایشان برگرداندیم. مهری خانم مدام وسط کار از کمر درد و پا دردش شکایت می کرد و سعی می کرد من را بیشتر به کار بگیرد تا خودش.
مامان چند بار آمد و رفت و او هم گه گدار کمک داد.خاطره خانم هم اول مهراب خان را مجبور کرد برود روی نرده بان و تمام پرده های سالن و پذیرائی را پائین بیاورد و بعد هم او را فرستاد تا اتاقش را مرتب کند.
پرده های روی هم تلبار شده به کوه شباهت داشتند. نمی دانم این همه پرده را چه کسی قرار بود بشوید که خاطره خانم خودش جوابم را داد قرار بود همه شان را ببرند خشکشوئی.
بعد از پرده ها خاطره خانم رفت سراغ اتاق خودشان وچند باری هم صدایم کرد و من برایش وسایل لازم را بردم. و مهراب خان به دقیقه نشده بود از پله ها پائین می امد و خاطره خانم را صدا می زد و می پرسید این را چکار کنم و آن را چکار کنم. آنقدر که داد خاطره خانم را در آورد.
تا باربد از مدرسه بیاید همه جنازه شده بودند کسی نای حرف زدن نداشت. ولی نگاه که می کردی تغییر آنچنانی دیده نمی شد. خاطره خانم در حالی که چایی که من برده بودم را می خورد گفت:
عصری باید پرده ها رو ببریم خشکشوئی.
مهراب خان هم با بی حالی چایش را برداشت و گفت:
زن داداش تو رو خدا منو مرخص کن به جان خودم دارم هلاک می شم.
باربد نگاهی به مهراب خان انداخت و گفت
نبینم بی حالیتو دائی جون.
مهراب خان طبق عادت یکی زد پس کله اش و گفت
صبر کن فردا که مثل اسب اعصاری ازت کار کشیدن تو رو هم می بینم.
باربد چای را از سینی که مقابلش گرفته بودم برداشت و در حالی که زیر چشمی به من نگاه می کرد گفت:
ولی من دست تنها نیستم.
از گوشه چشم با مامان نگاه کردم حواسش به چایش بود. برای اینکه دوباره مامان دعوایم نکند برگشتم توی آشپزخانه فهمیده بودم که منظور باربد چی هست. پس حرفم یادش بود و منتظر بود بروم کمکش ولی مامان را چکار می کردم. اصلا نمی فهمیدم چرا مامان به این ماجرا حساس شده.
مهری خانم برای نهار غذای ساده ای درست کرده بود.خاطره خانم را صدا زد و گفت:
خانم نهار و بکشم؟
نه صبر کن سهراب بیاد بد.
مهری خانم من را صدا زد تا میز را بچینم. من هم خسته بودم و دلم می خواست بخوابم. ولی انگار کسی به فکر من نبود. مامان رفته بود تا نهار خانم بزرگ را بدهد و من هم داشتم سلانه سلانه میز را می چیدم که سهراب خان رسید. با دیدن پنجره های خالی کلی ذوق کرد و گفت:
به به می بینم حسابی مشغول بودین.
مهراب خان با حالت مسخره ای گفت:
بله داداش منم بودم هیجان زده می شدم. خودت جاخالی دادی و زنت و انداختی به جون ما عین چی از ما کار کشیده.
سهراب خان کتش را روی صندلی انداخت و گفت:
دستش در نکنه داشتین از بی کاری می پوسیدین. بالاخره باید معلوم شه داره عید میشه.
من همچنان مشغول کارم بودم که باربد نشست روی صندلی و ارام به من گفت:
وقتی همه خوابیدن بیا اتاق من.
از کنارش تند رد شدم. خاطره خانم سرش به کار خودش بود یواشکی به مهراب خان هم نگاه کردم. به نظرم او هم حواسش نبود چون هنوز داشت سر برادرش بابت کارهایی که کرده بود غر می زد.
حرفی بود که زده بودم و باید به آن عمل می کردم. با اینکه حسابی خسته بودم و دلم می خواست من هم استراحت کنم ولی وقتی سینی خالی را به به آشپزخانه بر می گرداندم به باربد نگاه کردم و با حرکت سر نشان دادم که حرفش را قبول کردم. او هم به من لبخندی زد و نگاهش را روی میز انداخت.
نهار که تمام شد باربد اولین نفر بود که رفت توی اتاقش. منتظر بودم بقیه هم بروند تا بتوانم بروم کمک باربد. ولی سهراب خان و خاطره خانم هنوز توی سالن داشتند حرف می زدند. سرم را روی میز گذاشته بودم و منتظر بودم تا صدای در اتاقشان را بشنوم.
ولی چشمهام کم کم گرم شد و همانجور که دستم زیر سرم بود و روی میز خم شده بودم خوابم برد. نمی دانم چقدر گذشته بود که با صدای مهری خانم از خواب پریدم:
دختر چرا اینجا خوابیدی؟
چشمهایم را دو دستی مالیدم و به مهری خانم نگاه کردم بعد هم از دهانم پرید
خاطره خانم اینا خوابیدن؟
مهری خانم چند لحظه نگاهم کرد و گفت:
هنوز خوابی؟ چی میگی؟
تازه فهمیدم که چه حرفی از دهانم پریده. بلند شدم و بدون اینکه جواب مهری خانم را بدهم رفتم طرف در سالن. از همانجا سرکی توی سالن کشیدم. کسی نبود. نمی دانم مامان کجا بود. هر جا که بود بهتر بود همان موقع می رفتم سراغ اتاق باربد.
دوباره نگاهی به اطراف انداختم و از پله بالا دویدم. نمی دانم چقدر از نهار گذشته بود که پشت در اتاق باربد ایستادم و با تردید تقه ای به در زدم.
باربد در را سریع باز کرد که باعث شد یک قدم به عقب بردارم. نمی دانم کارم درست بود یا نه. اگر مامان می فهمید چی؟ اصلا چرا باربد یواشکی گفته بروم توی اتاقش.داشتم با خودم کلنجار می رفتم که باربد گفت:
چرا نمی آی تو؟
وقتی دید از جایم تکان نمی خورم یک قدم آمد طرفم و در حالی که به در اتاق مهراب خان نگاه می کرد به آرامی گفت:
مگه نگفتی کمکم می کنی؟
با سر حرفش را تائید کردم.
باربد یک گام دیگر به طرفم برداشت و دستم را گرفت و کشید توی اتاق.
وقتی در را بست تازه از خودم پرسیدم کارم درست بوده یا نه. باربد وسط اتاق ایستاده بود داشت دور تا دور اتاق را نگاه می کرد.من هم مثل مجسمه همانجا ایستاده بودم و نمی دانستم از کجا شروع کنم. اتاق باربد حسابی به هم ریخته بود. روی تخت و زمین پر بود از لباس هایی که معلوم نبود کدامشان تمیز و کدامشان کثیف هستند.
کتاب ها هم بدون نظم و ترتیب روی میز و قفسه ها پخش و پلا بودند روی همه چیز لایه نازکی از گرد و خاک نشسته بود. یک توپ چهل تیکه و دو تا راکت بدمینتون من زیر تخت دیده میشد. در کمد نیمه باز بود و مقدری از وسایلش بیرون ریخته بود.
باربد چرخید طرف من و باعث شد از بالا و پائین کردن اتاق دست بردارم. از چیزی که فکر می کردم بدتر بود. اتاقش به یک زباله دانی بیشتر شباهت داشت. من هم که حسابی از صبح کار کرده بودم و خسته شده بودم اصلا حوصله دوباره کار کردن را نداشتم.
ولی وقتی باربد صدایم زد و نگاهم به چهره اش افتاد نمی دانم چرا دلم برایش سوخت و تصمیم گرفتم کمکش کنم. باربد همان جور که نگاهم می کرد گفت:
به نظرت از کجا شروع کنیم؟
من دوباره دور اتاق را نگاه کردم. تمیز کردن خانه را زیاد دیده بودم. هم وقتی مامان کار می کرد هم وقتی همراه خدمتکار های دیگر پشت سرشان این طرف و آن طرف می رفتم. برای همین با دست به لباس های روی زمین اشاره کردم و گفتم:
تو لباس های کثیف و تمیز و از هم جدا کن و کثیفا رو بریز تو راهرو ببریم پائین. منم قفسه ها رو مرتب می کنم.
باربد نگاهی به لباس های روی زمین انداخت و رفت طرفشان. من هم رفتم سمت قفسه و میز کتاب هایش. نتوانستم هیچ حرفی نزم.
چقدر اتاقت کثیفه.
باربد برای چند لحظه دست از کارش کشید و با تعجب نگاهم کرد:
خوب من هیچ وقت اتاقم و خودم تمیز نمی کردم. اصلا بلد نیستم.
کتاب ها و دفتر های پش و پلا را مرتب کردم و روی میز کنار هم گذاشتمشان. قفسه احتیاج به گرد گیری داشت. رو به باربد چرخیدم و گفتم:
دستمال مرطوب می خوایم. اینجا خیلی کثیفه.
بارید لباس هایی کثیف را بغل زد و در حالی که از اتاق خارج می شد گفت:
من اینا رو می برم پاین دستمالم میارم.
با سرتکان دادن جوابش را دادم و او هم با توده لباس ها از در اتاق خارج شد. بعد از چند لحظه برگشت و گفت:
پرند مامانت دنبالت می گشت. از من پرسید ندیدمت منم گفتم نه. فکر کنم رفتی تو باغ.
لبم را گاز را گرفتم. احساس خوبی نداشتم. تا حالا نشده بود که به حرف مامان گوش نکنم. و این بار اولین بارم بود. می خواستم زودتر کار را تمام کنم. برای همین دستمال مرطوب را از دست باربد گرفتم و رفتم سمت قفسه ها یی که حالا خالی شده بودند.
باربد که همانجا ایستاده بود پرسید:
حالا من چکار کنم؟
برگشتم سمتش و دور اتاق را نگاه کردم به کمدش اشاره کردم و گفتم:
کمدتو تمیز کن.
بعد هم دستمال مرطوب را کشیدم توی قفسه های خالی. هیچ حرفی نمی زدیم هر کدام مشغول کار خودمان بودیم که در اتاق باربد باز شد. من با ترس برگشتم و وقتی مهراب خان را دیدم خیالم کمی راحت تر شد ولی باز هم مطمئن نبودم که مهراب خان هم مثل مامان من را دعوا می کند یا نه.
هم من هم باربد به او خیره شده بودیم که مهراب خان رو به باربد گفت:
بیا تو اتاقم کارت دارم.
و خودش رفت. باربد وسایلی که از کمدش بیرون کشیده بود ریخت روی تختش و در حالی که به من نگاهی می انداخت رفت سمت در. من کتاب هایی که دسته کرده بودم را توی قفسه جا دادم و برگشتم طرف باربد. موقع بیرون رفتن نمی دانم چه جوری نگاهش کردم که گفت:
نترش دائی مهراب کاریت نداره.
بعد در را بست و من را گذاشت توی برزخی که نمی دانستم چکار کنم. همانجا خشکم زده بود و هر لحظه منتظر بودم در باز شود ومهراب خان با داد و بی داد من را ببرد پیش مامان و هر دو عوایم کنند. کف دستم حسابی عرق کرده بود. دیدم نمی توانم همانجا وایسم و کاری نکنم برای همین رفتم سمت در و بازش کرد.
از لای در گوش کردم. صدای حرف زدنشان می آمد انگار داشتند بحث می کردند. ولی درست حرف هایشان را نمی فهمیدم. ولی باز هم از نوع حرف زدن و کلماتی که به کار می بردند حدس زدم مهراب خان کاری از باربد می خواهد و او هم انجامش نمی دهد. یکی دوبار هم اسم خودم را شنیدم و برای همین ترس برم داشت. تصمیم گرفتم کمک کردن به باربد را فراموش کنم و برگردم پائین. ولی همین که در را باز کردم در اتاق مهراب خان هم باز شد و باربد با اخم توی چهار چوب نمایان شد.
مهراب خان هم پشت سرش بیرون آمد. همان لحظه چشم هر دویشان به من افتاد. هر دو خشکشان زد. باربد نگاه خاصی به دائی اش انداخت که معنی اش را نفهمیدم. ولی مهراب خان با همان اخم پرسید:
از کی اینجایی؟
من هم که انگار دوباره لال شده بود فقط نگاهش می کردم. وقتی یک گام به طرفم برداشت زبانم از ترس باز شد و با تته پته گفتم:
الان...الان.... اومدم برم پاین.
باربد عصبی رفت توی اتاقش و مهراب خان اخمش را جمع کرد و گفت:
چرا وایسادی برو کمکش
و خودش هم رفت توی اتاقش و در را بست.


ادامه دارد.........
baran.amad آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
* Star, **سولماز**, *miss minoo*, *Nafise.a9*, *ROJA*, *شهرزاد, +Neda+, .:aida:., 0033, 41267m, Abandokht, abby7, afsoon321, aidai, amisha, Anahita.s, angel04, Aray, arwen, asemane nili, asha, ashkannia, ashoka, asma-m, atefeh_49, atish69, atoosa74, atyek, avaa..., AVESTA, aygeen, aynaz69, Ayta, Az@de, azam 24, azda, ba-maram, banoojun, baran_1990, barni, baroonii25, beautyAsalak, behiii319, behi_aquarius, Behnaz joon, bersin, blub2000, CAT-WOMAN, cole, csss, degeer, dj_bass, dorsa_68, eglantine-m96, electeronic, elhamz, eli2, elia65, emaa, fadai, fani8483, Fanoos90, farah2, fariba48, farnaz58, farnooshfarokhi, fary, fatima.h, Fatima_14, feryal_bahmani, ffrhad, fk-osh-d, flavia, fzzzz2002, gandomsa, ghazghaz, ghorob89, gol e roz sefid, goldoone22, gole narges, golgoli jaan, hala, hany111, hargez, harimeshgh, hasti59, hasti_azadi, hedie9390, hoda.4470, homa41, hooman770, hyunah, icicle, ili mah, jery jon, kakaoo66, khatam, kimia_13662000, kolaghermezi, lartmis, layahashemi, leila.kh, libra272, linda2011, losi, maahak, magenta, mah banoo, mahboobeh 98, mahdiar, Mahdis @69, mahdis_m, maheasemun, mahsa1490, mahsany, mahsaok, mahshad05, mahtab10, mahtab26, MAHTAB63, mahtabi22, mahyarr, mamorin, maneou, maniia, marmara25, maryam.khakbaz, maryam.mani, maryam63279, maryta, marzie1994, masin, matin_a, Memolina, mfr60, mikironi, Mina, mina68, mirage, misha_kavir, mojgan.am, mona_mnjs, motlagh, m_h_n, m_mah, nadjafi, nafas-t, nafas44, nas2ran, nastaran_702, NAVA22, nedaj, nelly, neshan, Niayeesh, niayesh00, niloofarane, niloufar_rose, nima fafa, nina20, nini84, nlp16001, noodi, olala, oldooz bala, ordibehesht91, PAEEZ70, pari1990, paria.v, parshang, pegiiiiiiiii, perijooon, pink_daughter, pr.delafrouz, RaheBipayan*, ramanava, Rasuliiiiii, REAL LOVE, rilla, roshan*, roya1365, rozi-91, s129, saaad, sabouraneh, saghar23, saghigol, sahar.a, samare, samir, SaMirA.Ha, sana1577, sanam97, sanaz2000, sania555, sara parvizi, saratab, Satiya, sazin513, serentipiti, SETARE SOHEYL, setare.jaberi, setareh30, setayesh_p995, shadi1356, shakiba_2510, Shakila joon, Shaloliz, sharghi, sheida_953, shida.m, sh_karan, sibsorkhhava, Silber, silverstar, sirius, skiller, smahmodi, Snow Dream, sotazi, sssaaa, sumyshoo, sydney, s_mehr, T T--THR, TanNazZz, tannaz_85, taraneh86, taty9918, tghyasfr, tiger1978, tinairn, valan, vianna, yas baran, yasamin_34, yeshil, Z.BITA, zahra_jk, zanbagh, Zarizar, ziiiziii13, ~*MONA*~, ~anahita~, ~farzaneh jan~, ~miss-mini~, ~pArnYa~, ~SIAVASH~, αгѕαпα, آبجی نیلوفر, آذردخت, آرتمیس 98, آرنیکا, آسا..., آسوده, آلیسیا, آنالیا, آييريا, اسمون ابری, امیلیا, باران شکوفه, بازیگوش, برادپیت, بلــوط, بلور, ترنم, تهمتن, توهم سبز**, خالق اسمان خیال, خاله ریزه ریزه, خانم فسقلی, خانوم عسلی, راز نیاز, زلال, س_م_م_, سانجانا, سبحی, ستاره یخی, سها19, سوال, صدف., طلوع عشق, فاطیما8, ققنوس98, لاله, م.م.ر, م.نوری, مهستی, مهلاجوجو, مونا**, ناشناس58, نامی, نسیا, نماز67, نوناکی, نیلوفر, نیلوفر:-), هادیانا, هانیه نیکو, هدیه, هوفریا, ياابالفضل, پرهامه, پهره, پیازچه, کمند, یگانه
قدیمی ۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۰۶ قبل از ظهر   #25 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
baran.amad آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +139 امتیاز     
پیش فرض

همانجا پشت در ایستادم و به در نگاه کردم نفهمیدم اینجا چه خبر شده و این رفتار این دو نفر یعنی چی. آرام به در زدم و منتظر شدم باربد در را باز کند. چند لحظه طول کشید تا اینکه باربد در را باز کرد. با دیدنم نگاهش را انداخت روی زمین و گفت:
خسته نیستی؟
خسته بودم ولی باز هم نگفتم نمی دانم چرا ولی دلم می خواست کاری کنم که باربد ناراحت نباشد. توی تمام ان سالها نقش مردی توی زندگی من غایب بود. هرگز نه برادری داشتم و نه مهر پدری را تجربه کرده بودم. انگار حسی در ناخودآگاه همه زن ها و دخترها هست که دلشان می خواهد محبت کنند به کسی مثل برادر پدر یا....همسر.
در آن لحظه هم نگاه و حالت های غم زده باربد و تجربه تلخ بی پدری مرا وا می داشت که جوری تنهایی های باربد را پر کنم. تازه فکر می کردم من اوضاع بهتری نسبت به باربد دارم. درست بود که مامان همیشه غمگین بود ولی باز هم در کنارم بود.
باربد در را ول کرد و بر گشت توی اتاق و خودش را با کمدش مشغول کرد. دست هایم را پشتم قلاب کردم و توی اتاق سرک کشیدم. وقتی دیدم باربد حرفی نمی زند وارد اتاق شدم و باز رفتم سمت قفسه ها.
باربد با بی حوصلگی کار می کرد انگار که خودش را مشغول می کرد ولی حسابی توی فکر بود و معلوم بود حواسش هیچ به کار هایی که می کرد نبود. من تقریبا کارم را تمام کرده بودم. خرده ریز هایی که این طرف و ان طرف روی زمین ریخته بود را هم جمع کردم ولی باربد همچنان توی کمدش مشغول بود.
وقتی دیدم دیگر کاری ندارم رفتم و کنارش چهار زانو نشستم. چقدر بد بود که توی حرف زدن مشکل داشتم. چقدر سخت بود که بخواهم با کسی هم دردی کنم در حالی که کلمات سخت روی لبم می آمد.
تازه مگر چند سال داشتم. همش دوازده سالم بود و مدرسه هم درست و حسابی نرفته بودم. خرده ریزهایی که باربد بیرون ریخته بود را یکی یکی جابجا کردم و نگاهشان کردم. همه چیز تویسان پیدا میشد. قبل از اینکه چیزی بگم باربد ساعت جیبی را از بین خرت و پرت هایش بیرون کشید و گفت:
اینو بابام اولین بار که رفت فرانسه برام آورد.
ساعت را توی دستش گرفته بود و به آن نگاه می کرد. یاد چهره پدرش افتادم زیر آن درخت با ترانه. توی سینه ام چیزی فشرده شد. اگر من نترسیده بودم و حرف زده بودم شاید این اتفاق نمی افتاد. باربد با پوزخندی ساعت را پرت کرد توی جعبه ای که خرت و پرت های دور ریختنی را آن جا می گذاشت.
باربد داشت تمام حس های خوبی که به پدرش داشت را بیرون می ریخت به بقیه چیز ها نگاه کردم. نمی دانم هر کدام از ان ها برایش چه خاطراتی را تداعی می کرد. ولی تعدا زیادی از آنها را دور ریخته بود.
هنوز کنار هم چهار زانو نشسته بودیم که مهراب خان توی چهارچوب در نمایان شد. برگشتم و نگاهش کردم. او هم به جعبه خرت و پرت هایی که باربد دور ریخته بود خیره شده بود. احساس می کردم آن وسط اضافی هستم و الان نباید اینجا باشم.
سعی کردم کلمات را درست کنار هم بذارم و حرفی بزنم. انگشت هایم را توی فشردم و گفتم:
اگه کاری...نیست...من برم.
و به باربد نگاه کردم. مهراب و باربد هر دو به سمتم چرخیدند و این باعث شد کف دستم دوباره عرق کند. چقدر نگاه هر دو غم داشت. تازه می فهمیدم تمام ان خنده ها و بی خیالی ها نمایش بود. این دوتا توی تنهایهایشان دو تا آدم شکست خورده و غمگین بودند.
باربد نگاهم کرد و گفت:
می خوای بری؟
انگار که منظورش این بود که نرو.
سعی کردم لبخند بزنم:
اگه کاری هست بمونم.
به کمدش اشاره کرد و گفت:
هنوز این مونده کلی خرده ریز هست که باید دور بریزم.
بعد در را تا انتها باز کرد و چندتا جعبه را بیرون کشید. داشت سعی می کرد از آن حالت در بیاید. خیلی هم انگار دلش نمی خواست من غصه خوردنش را ببینم. ولی برای مهم بود که او واقعا ناراحت نباشد. مهراب خان هم آمد و طرف دیگر باربد چهار زانو نشست و با سرخوشی ساختگی گفت:
بده ببینم چی این تو داری.
بعد یکی از جعبه ها را باز کرد و گفت:
خدا وکیل نگاه کن عین کلاغ اینا چیه جمع کردی.
باربد جعبه را از دستش کشید و گفت:
بده من ببینم. حالا انگار اتاق خودش چیه.
بعد رو به من گفت:
کارتون ترسی تاکسیدو رو دیدی؟ کمد آقای ووپی؟
خنده ام گرفت. آره دیده بودم. کمدی که تا درش را باز می کرد هر چه تویش بود بیرون می ریخت و همه چیز هم تویش پیدا می شد.
باربد هم با خنده گفت:
اتاق این مهراب هم مثل همون کمده.
دستم را جلوی دهانم گرفته بودم و می خندیدم. مهراب خان دوباره جعبه را کشید جلویش و گفت:
پس بعد اتاق تو نوبت اتاق منه.
بعد هم خم شد تا مرا که نصف صورتم پشت باربد پنهان شده بود بهتر ببیند و گفت:
تو هم کمکم می کنی پرند؟
به باربد نگاه کردم که منتظر جوابم بود. مامان را کلا فراموش کرده بودم. همینطور خستگی ام را و به باربد گفتم:
واقعا اتاقشون اینقدر شلخته اس؟
باربد پخی زیر خنده زد که باعث شد مهراب یکی بکوبد پس کله اش.
بین ذهن بچه رو منحرف کردی.
باربد در حالی که می خندید گفت:
وقتی خودش اومد دید می فهمه حقیقته محض بوده.
مهراب خان با حالت خنده داری گفت:
باور کن از صبح تو اتاق دور خودم چرخیدم و آخرشم هیچ کاری نکردم اونوقت تو توی یک ساعت اتاقت راست و ریست شد.
باربد درحالی که توی یکی از جعبه ها را جستجو می کرد گفت:
برای اینکه هر چی توی این همه مدت جمع کردی روی هم تلنبار کردی. خدایی تا حالا چیزی رو دور ریختی؟
مهراب خان شانه ای بالا انداخت و گفت:
خدایش نه.
با این حرف مهراب خان هر سه خندیدم. تمیز کردن کمد باربد نیم ساعتی طول کشید. باربد چیزهایی را نگه داشته بود که از هر کدام برای خودش خاطراتی داشت. بعضی را با خنده برایمان تعریف می کرد و بعضی را هم با آه بیرون می ریخت.
وقتی کار اتاق باربد تمام شد. مهراب خان هر دویمان را برد توی اتاقش.از دیدن اتاق مهراب خان واقعا شوکه شدم. همه چیز هایی که توی کمدها و کشو ها بود بیرون ریخته شده بودند. و کلا جایی برای نشستن پیدا نمی شد.
مهراب خان با خجالت گفت:
گفتم که خراب ترش کردم.
من هم بدون رو دربایستی گفتم:
تمیز کردن این اتاق خیلی سخته. شما که همه جا رو بیشتر به هم ریختین.
باربد با خنده دستی به کمر زد و گفت:
نگفتم؟
مهراب خان برای خودش جایی روی تخت باز کرد و گفت:
حالا باید به من کمک بدین تا تمیزیش کنم.
ولی من با تردید روی دیوار ها به دنبال ساعت گشتم و وقتی پیدا نکردم گفتم:
ولی من خیلی وقته اینجام مامان دنبالم می گرده.
مهراب با تعجب گفت:
مگه نگفتی میای بالا؟
زیر چشمی به باربد نگاه کردم رویم نمی شد به مهراب خان بگویم که مامان چی گفته. باربد با حرفش نجاتم داد:
فکر کنم تارار زیاد خوشش نمی آد پرند بیاد بالا.
و به مهراب نگاه کرد. مهراب خان آرنج هایش را روی زانو هایش گذاشت و سرش را به دست هایش تکیه داد. نمی دانم چرا ولی فکر کنم هر دویشان جوری شده بودند انگار باز هم آن بی خیالی الکی را کنار زده بودند. مهراب خان با یک حرکت سرش را بالا آورد و از بین وسایلش گیتارش را بیرون کشید.
در حالی که آن را در آغوش می گرفت گفت:
اگه مامانت دوست نداره نیا بالا.
احساس کردم مهراب خان دارد بیرونم می کند. من که حرف بدی نزده بودم. نمی دانم از کدام بیشتر ناراحت بودم. از اینکه مهراب خان با زبان بی زبانی به من گفته بود بروم بیورن یا از اینکه دوباره هر دویشان نارحت شده بودند.
برای خودم عجیب بود حس خاصی به این دو نفر در وجود خودم احساس می کردم. نمی توانستم نام خاصی برای این احساسم پیدا کنم چون این دو نقر اولین مردهای زندگی من بودند و برای همین احساس های من به طرز وحشتناکی به هم ریخته بود. شاید به همین دلیل بود که مامان نمی خواست من به این دو نفر نزدیک بشم.
مهراب خان دستی روی سیم های گیتارش کشید و با همان حالت غم زده نگاهم کرد:
شاید مامانت حق داشته باشه.
باربد با دست هایش بازی می کرد و حرفی نمی زد.آرام به طرف در چرخیدم. منظورش را نفهیده بودم فقط احساس می کردم نباید انجا باشم. مهراب خان شروع به زدن آهنگی کرده بود. من از در اتاق خارج شدم. و رفتم سمت پله مهراب خان شروع به خواندن کرد و من ناخوداگاه روی پله سر خوردم و نشستم صدایش قشنگ بود و مثل همیشه غم داشت.
چقدر ساز زدنش را دوست داشتم و صدایش انگار غم توی صدایش به صدایش سنجاق شده بود. قشنگ می خواند.
این من چون اسیری گم کرده راه
هر دم درد دوری کرده تباهم
ای که راهت جدا گشته ز راهم
دیگه مرده نگاهم من امیدی ندارم
که تو باشی کنارم در کنارم
به یادت از چشم غمینم می ریزه روی دامن خاک
اشک شور و غم ناک اشک شور و غمناک
این تو آرمیده در خواب نور
تنها پر کشیده تا عرش دور
ای که راهت جدا گشته ز راهم
دیگه مرده نگاهم من امیدی ندارم
که تو باشی کنارم در کنارم



ادامه دارد.........


آهنگ اسیر از علی رضا قمیشی دانلود کنید

ویرایش توسط baran.amad : ۱ فروردين ۱۳۹۱ در ساعت ۰۸:۳۶ بعد از ظهر
baran.amad آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
* Star, **سولماز**, *miss minoo*, *Nafise.a9*, *ROJA*, *شهرزاد, +Neda+, .:aida:., 0033, 41267m, 677389, 992504688, Abandokht, afsoon321, aidai, amisha, Anahita.s, angel04, Aray, arwen, asemane nili, ashkannia, ashoka, asma-m, atefeh_49, atish69, atoosa74, atyek, avaa..., AVESTA, aygeen, aynaz69, Ayta, Az@de, azad_awesome, azam 24, azda, ba-maram, banoojun, baran_1990, barni, baroonii25, behiii319, behi_aquarius, Behnaz joon, bersin, blub2000, cole, csss, daneshmand, degeer, dj_bass, dorsa_68, eglantine-m96, electeronic, elhamz, eli2, elia65, emaa, fadai, fani8483, Fanoos90, farah2, farnaz58, farnooshfarokhi, fary, fatima.h, fatima92, Fatima_14, feryal_bahmani, ffrhad, fk-osh-d, flavia, fzzzz2002, gandomsa, ghazghaz, ghorob89, gol e roz sefid, goldoone22, gole narges, golgoli jaan, hala, hany111, hargez, harimeshgh, hasti59, hasti_azadi, havij69, hedie9390, helik, hoda_b, homa41, hooman770, hyunah, icicle, ili mah, kakaoo66, khatam, kimia_13662000, kolaghermezi, lartmis, layahashemi, leila.kh, libra272, linda2011, losi, maahak, mah banoo, mahboobeh 98, mahdiar, mahdis_m, maheasemun, mahsa1490, mahsany, mahsaok, mahshad05, mahtab10, mahtab26, MAHTAB63, mahtabi22, mahyarr, mamorin, maneou, maniia, maryam.khakbaz, maryam.mani, maryam63279, maryta, marzie1994, matin_a, Memolina, mfr60, mikironi, Mina, mina68, mirage, misha_kavir, mojgan.am, mona_mnjs, motlagh, m_h_n, m_mah, nadjafi, nafas-t, nafas44, nas2ran, nastaran_702, NAVA22, nedaj, nelly, neshan, Niayeesh, niayesh00, niloufar_rose, nima fafa, nina20, nini84, nlp16001, olala, oldooz bala, ordibehesht91, pari1990, paria.v, parshang, pegiiiiiiiii, perijooon, pink_daughter, pr.delafrouz, R ! R a, RaheBipayan*, ramanava, Rasuliiiiii, REAL LOVE, rilla, roshan*, roya1365, rozi-91, s129, saaad, sabouraneh, saghar23, saghigol, sahar.a, samare, SaMirA.Ha, sana1577, sanam97, sanaz2000, sania555, sara parvizi, saratab, Satiya, sazin513, serentipiti, SETARE SOHEYL, setare.jaberi, setareh30, setayesh_p995, shadi1356, shakiba_2510, Shaloliz, sharghi, sheida_953, shida.m, shrainy, sh_karan, Silber, silverstar, sirius, skiller, smahmodi, Snow Dream, sotazi, sssaaa, sumyshoo, sydney, s_mehr, T T--THR, tahura, TanNazZz, tannaz_85, taraneh86, taty9918, tghyasfr, tinairn, uranoos, valan, vianna, yas baran, yasamin_34, yashkin, yeshil, Z.BITA, zahra_jk, zanbagh, Zarizar, zeinab.n, ~*MONA*~, ~anahita~, ~farzaneh jan~, ~miss-mini~, ~pArnYa~, ~SIAVASH~, αгѕαпα, آبجی نیلوفر, آذردخت, آرتمیس 98, آرشا, آرنیکا, آسا..., آسوده, آلیسیا, آنالیا, آييريا, اذرین, اسمون ابری, امیلیا, باران شکوفه, بازیگوش, برادپیت, بلــوط, بلور, ترنم, تهمتن, توهم سبز**, خالق اسمان خیال, خاله ریزه ریزه, خانم فسقلی, خانوم عسلی, راز نیاز, روشناک, زلال, س_م_م_, سانجانا, سبحی, ستاره یخی, سها19, سوال, صدف., طلوع عشق, فاطیما8, ققنوس98, لاله, م.م.ر, م.نوری, مهستی, مهلاجوجو, مونا**, ناشناس58, نامی, نسیا, نماز67, نوناکی, نیلوفر:-), هانیه نیکو, هدیه, ياابالفضل, پرهامه, پهره, پیازچه, کمند, کهربا61, یگانه
قدیمی ۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۵۰ بعد از ظهر   #26 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
baran.amad آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +141 امتیاز     
پیش فرض

سوم: پایان کودکی

شعر که تمام شد از پله کش آمدم پائین. صدای قشنگ مهراب خان هنوز توی گوشم بود. چقدر از صدای این ساز خوشم می امد. قبل از رسیدن به طبقه اول از روی نرده ها سالن را نگاه کردم بعد هم دویدم طرف در اصلی و زدم توی حیاط.
کفش پایم نبود و مجبور شدم کل ساختمان را بدون کفش بدوم تا برسم دم در اتاقمان. مامان این وقت روز معمولا پیش خانم بزرگ بود. با این حال از بالای پنجره سرک کشیدم.نه نبود. نفس راحتی کشیدم و رفتم توی اتاق.
دیگر خوابم نمی آمد. می دانستم کم کم بقیه هم بیدار می شوند و می خواهند خانه تکانی را ادامه بدهند. کاغد و مداد رنگی ام را بیرون کشیدم و سعی کردم. طرحی از گیتار مهراب خان بکشم.
نیم ساعتی را پای این کار تلف کردم و اخر هم چیزی که در امد بیشتر شبیه یک کتو تبل گنده بود که با چوب توی سرش کوبیده باشند. ناامید کاغذم را به گوشه ای پرت کردم و زانوهایم را توی شکمم جمع کردم. احساس بدی داشتم. احساسی که به من می گفت هیچ کاری توی این دنیا نیست که من بتوانم درست انجامش بدهم.
همان طور بق کرده نشسته بودم که سر و کله مامان پیدا شد. با دیدن من لبخند خسته ای زد و گفت:
پاشو بیا بیرون. همه دارن کار می کنن تو هم یه کمکی بده.
کاغذ را زیر رختخوابم پنهان کردم و دنبال مامان رفتم بیرون.
تو نخوابیدی؟
با سر جواب دادم نه.
خسته نیستی؟
یک کم.
خاطره خانم دست به کمر وسط سالن ایستاده بود. این بار سهراب خان را هم گیر انداخته بود. و انها داشتند با کمک مهراب و باربد مبلمان را جابجا می کردند تا بشود زیرشان را راحت تر تمیز کرد. خاطره خانم با دیدن من گفت:
پرند بیا اینجا.
صاف رفتم طرفش و او هم یک دستمال و شیشه پاک کن داد دستم و گفت:
برو اون چهار پایه رو بردار و شیشه ها رو پاک کن.
بدون هیچ حرفی رفتم سمت چهار پایه رویش که می ایستادم. باز هم قدم به انتهای پنجره های قدی سالن نمی رسید. صدای داد و بیداد مهراب و سهراب خان همراه ترق و تروق و داد و قال می آمد داشتند مبلمان را جابجا می کردند. داشتم سعی می کردم هر چه می توانم خودم را بکشم تا بالای شیشه را هم تمیز کنم که صدای باربد را شنیدم:
نیافتی.
چهار پایه را نگه داشته بود و فکر کنم با نگرانی نگاهم می کرد. به خودم نگاه کردم که روی پنجه پاهایم ایستاده بودم و سعی می کردم بالای شیشه را تمیز کنم. رویم را برگرداندم سمت شیشه و گفتم:
نه حواسم هست.
ولی باربد نرفت و همانجا ایستاد و چهار پایه را گرفت. اینجوری که ایستاده بود آنجا و به من زل زده بود نمی توانستم کار کنم. دست و پایم را گم کرده بودم. پاک کردن شیشه را ول کردم و به باربد نگاه کردم:
من خوبم میشه بری دنبال کار خودت.
باربد انگار از این حرف من خیلی خوشش نیامد چون کمی اخم کرد و بعد شانه ای بالا انداخت و رفت سمت بقیه. وقتی رفت تازه ناراحت شدم. فکر کردم از حرفم ناراحت شده. خواستم بروم پاین چیزی بش بگم که بفهمد منظورم چیز دیگری بوده ولی جلوی مامان و بقیه گفتم بهتره این کار را نکنم.
برگشتم سمت شیشه و دوباره شیشه پا کن پاشیدم روی شیشه. ولی چند بار در حین کار برگشتم و به باربد نگاه کردم که داشت بدون هیچ حرفی به دائی هایش کمک می کرد تا دکور خانه را عوض کنند.
مهری خانم هم داشت ان طرف را جارو می کشید و خبری هم از مامان نبود. با یک آه از چهارپایه پائین امدم و ان را کشیدم جلوی پنجره بعدی و با احتیاط از ان بالا رفتم. صدای نق زدن های مهراب خان مدام می امد که داشت می گفت خسته شده.
تازه خیلی هم ادعا می کرد که کل اتاقش را تنهایی تمیز کرده و دیگر جانی برایش نمانده. با این حرفش برگشتم و نگاهش کردم. با خودم فکر کردم یعنی بعد از رفتن من کل اتاق را تمیز کرده که نگاهم به خنده زیر لبی باربد افتاد.
تازه ان موقع بود که فهمیدم که مهراب خان دارد شوخی می کند. من هم خنده ام گرفت و برگشتم و به کارم مشغول شدم. مامان با یک سینی چایی از راه رسید و همه را خوشحال کرد. ولی من که اصلا دلم نمی خواست چایی بخورم به کارم ادامه دادم.
بازم کش امده بودم و داشتم بالای شیشه را تمیز می کردم که یهو یکی از پشت بغلم کرد و گفت:
آخه فسقلی تو که دستت نمی رسه. بده به من.
هنوز توی هوا بودم. برگشتم و دیدم مهرابه که من را از روی چهار پایه گذاشته زمین. بعد بدون اینکه به من نگاه کند. دستمال و شیشه پاک کن را از دستم گرفت و با یک حرکت پرید بالای چهار پایه و مشغول پاک کردن شیشه شد.
من هنوز ان وسط خشکم زده بود. یک لحظه برگشتم و به بقیه نگاه کردم. یک لبخند گوشه لب خاطره خانم بود. سهراب خان داشت چایش را می خورد و توی فکر بود. ولی دو نفر به شدت اخم کرده بودند یکی باربد که تا من نگاهش کردم بلند شد و سریع رفت سمت پله و بعد هم از ان بالا دوید.
یکی هم مامان که با سر به من اشاره کرد که بروم پیشش.
سرم را انداختم پائین و رفتم پیش مامان. مامان با همان اخم دستم را گرفت و برد توی اتاق خودمان و تقریبا هلم داد وسط اتاق و گفت:
نگفتم با اینا اینقدر صمیمی نشو.
سرم را انداخته بودم پائین و دستهام را توی هم قفل کرده بود. یادم نمی آمد آخرین بار مامان کی من را دعوا کرده بود. برای همین احساس بدی داشتم. الان هم من که کاری نکرده بودم تازه مهراب خان هم کار بدی نکرده بود. فقط من را از روی چهار پایه گذاشته بود پائین.
مامان دستم را کشاند و مرا برد ته اتاق و روبه رویم نشست صدایش می لرزید و انگار خیلی عصبی بود. بعد برایم حرف زد. و گفت دیگر بزرگ شده ام حرف هایی زد که تا حالا نشنیده بودم. کلماتی که برایم آشنا نبود.
از محرم و نامحرم از مرزها و حدود از باید ها و نباید از زن ها و مرد ها از دختر ها و پسر ها از تفاوت ها و فاصله ها.
و من گیج به حرف هایش گوش می دادم تا ان روز این چیز هارا نشیده بود و توی دنیای من زن ها و مرد هیچ فرقی نداشتند همه انسان هایی بودند که کنار هم زندگی می کرد به هم محبت می کردند ظلم می کردند می خندیدند گریه می کردند و با هم نفس می کشیدند.
از آن روز نگاهم هم به دنیا عوض شد. دنیای سفید ابری ام دیگر سفید نبود. چون مامان مدام حرف هایش را برایم تکرار می کرد. از فردای ان روز شال سفید رنگی روی موهای سرخ و زردم کشیده شد. پرده ای به اسم حجاب.
من دیگر توی خانه تکانی شرکت نداشتم. یعنی مامان نگذاشت من کاری بکنم به خاطره خانم گفته بود. پرند ضعیف و کوچک است و کار زیادی از او بر نمی آید.
کودکی من مثل ورق خوردن فصل های سال همانجا ورق خورد و من پا به مرحله دیگری از زندگی ام گذاشتم. چقدر سخت بود برایم عادت کردن با شرایط تازه. من دخترک وحشی دوازده ساله ای که مثل پرنده هر جا سرک می کشید حالا اسیر واژه های باید و نباید شده بود.
کنترل مامان رویم زیاد بود. توی باغ اجازه نداشتم زیاد رفت و آمد کنم .توی خانه زمانی که باربد و مهراب خان تنها بودند باید توی اتاق می ماندم.باید پیراهن بلند می پوشیدم. از لباس های نخی آستین کوتاه خبری نبود.
هر روز که می گذشت سر در گمی من بیشتر می شد. نمی دانم چه کسی مقصر بود.، بابا، مامان خانواده مهرتاش روزگار ولی همه شان دست به دست هم دادند تا زندگی من را زیر و رو کنند. گاهی که باربد و مهراب خان را از دور می دیم نگاه های رنگار رنگشان را می دیدم.
توی نگاهشان همه چیز بود. از غم و نگرانی گرفته تا سوال و پریشانی. نمی دانم هر چه مامان من را از آنها دور می کرد. جاذبه ای نامرئی من را به سمت انها می کشید. جاذبه ای که دلش می خواست تمام این قانون هایی که یک شبه به مغز من وارد شده بود بشکند و خود را رها کند.
بهار از راه رسید ولی دنیای من به سادگی و یک دستی هفته های پیش نبود.مامان دعوت خاطره خانم را برای نشستن بر سر سفره هفت سینشان رد کرد و تنها اجازه داد برای استقبال از مهتاب خانم که مثل مجسمه باریکی از مرمر در میان دستان برادرانش وارد خانه شد چند دقیقه ای را در جمع شان بمانیم.
چشم های باربد را هرگز فراموش نمی کنم زمانی که مهتاب خانم با چهره ای فرو ریخته پا گذاشت به خانه پدریش.لایه از اشک با حالتی از نفرتی که نسبت به پدرش در ان شعله می کشید. عشق و نفرت را هم زمان در چشم های باربد ان روز دیدم. مهراب خان هم انگار که چیزی توی گلویش گیر کرده باشد مدام آب دهانش را قورت می داد.
مهتاب خانم بر خلاف روز های اولی که آن حادثه اتفاق افتاده بود خیلی آرام بود. یعنی غیر طبیعی آرام بود. آرامشی که نشان می داد حاصل مصرف دارو های مختلف است. همه پشت سر مهتاب خانم وارد خانه شدند. خودم هم نمی دانم چرا در آخرین لحظه دست دراز کردم و دست باربد را گرفتم.
شکستن قانون برای اولین بار طعم شیرینی داشت. در ان لحظه ناراحتی باربد برایم مهم بود که شاید ده روز بود که ندیده بودمش.
باربد برگشت و نگاه گیجی به دست من انداخت. و من فقط به او لبخند زدم و گفتم:
مامانت خوب میشه.
و تمام این اتفاقات شاید در یک ثانیه رخ داد و بعد دستش را رهاکردم و به دنبال مامان از سالن خارج شدم.
آن روز نمی دانستم شکستن قوانین همیشه تاوان های بدی دارد.تاوانی که شیرنی آن سرپیچی را بعد ها به تلخ ترین طعم دنبا تبدیل خواهد کرد.


ادامه دارد...........
baran.amad آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
* Star, **سولماز**, *ARAM*, *miss minoo*, *Nafise.a9*, *ROJA*, +Neda+, .:aida:., 0033, 41267m, 677389, 90ia, 992504688, Abandokht, ahang, aidai, Alale*, aliya kaka, amisha, Anahita.s, angel04, Aray, arwen, asemane nili, ashkannia, ashoka, asma-m, atefeh_49, atoosa74, atyek, AVESTA, aygeen, aynaz69, Ayta, Az@de, azad_awesome, azam 24, azda, banoojun, baran_1990, barni, baroonii25, behiii319, behi_aquarius, Behnaz joon, bersin, blub2000, brain storm, cole, com86, daneshmand, degeer, dj_bass, eglantine-m96, electeronic, elhamz, eli2, elia65, emaa, fadai, fani8483, Fanoos90, farah2, fariba48, farnaz58, farnooshfarokhi, fary, fatima.h, fatima92, Fatima_14, feryal_bahmani, ffrhad, fk-osh-d, flavia, fzzzz2002, gandomsa, ghazghaz, ghorob89, gol e roz sefid, goldoone22, gole narges, golgoli jaan, hala, hany111, hargez, harimeshgh, hasti59, hasti_azadi, havij69, hedie9390, helik, hoda.4470, homa41, hooman770, hyunah, icicle, ili mah, jery jon, khatam, kimia_13662000, kolaghermezi, lartmis, leila.kh, libra272, linda2011, losi, maahak, magenta, mahboobeh 98, mahdis_m, maheasemun, mahsa1490, mahsany, mahsaok, mahshad05, mahtab10, mahtab26, MAHTAB63, mahtabi22, mAhTa_sAsI, mahya123, mahyarr, mamorin, maneou, maniia, maryam.khakbaz, maryam.mani, maryam63279, maryta, marzie1994, matin_a, Memolina, mfr60, Mina, mina68, mirage, misha_kavir, mojgan.am, mona-95, mona_mnjs, motlagh, m_h_n, m_mah, nadjafi, nafas-t, nafas44, nas2ran, nastaran_702, NAVA22, nedaj, nelly, neshan, newsha 30, Niayeesh, niayesh00, niloofarane, niloufar_rose, nima fafa, nina20, nini84, nlp16001, olala, oldooz bala, pari1990, paria.v, parshang, pegiiiiiiiii, perijooon, pink_daughter, pr.delafrouz, R ! R a, RaheBipayan*, ramanava, Rasuliiiiii, REAL LOVE, rilla, roshan*, roya1365, rozi-91, s129, saaad, sabouraneh, saegheh, saghar23, sahar.a, samare, SaMirA.Ha, sana1577, sanam97, sanaz2000, SANIA-23, sania555, sara parvizi, saratab, Satiya, sazin513, selin_s, serentipiti, SETARE SOHEYL, setare.jaberi, setareh30, setayesh_p995, shadi1356, shakiba_2510, Shakila joon, Shaloliz, sharghi, sheida_953, shida.m, sh_karan, sibsorkhhava, Silber, silverstar, sirius, skiller, smahmodi, soshyans, sotazi, sssaaa, sumyshoo, sydney, s_mehr, T T--THR, tahura, TanNazZz, tannaz_85, taraneh86, taty9918, tenten, tghyasfr, tinairn, valan, vianna, yasamin_34, yashkin, yeshil, Z.BITA, zahra_jk, zanbagh, Zarizar, zeinab.n, ziiiziii13, ~*MONA*~, ~anahita~, ~farzaneh jan~, ~miss-mini~, ~pArnYa~, ~SIAVASH~, αгѕαпα, آبجی نیلوفر, آذردخت, آرتمیس 98, آرشا, آرنیکا, آسا..., آسوده, آفرینش, آلیسیا, آنالیا, آييريا, اسمون ابری, باران شکوفه, بازیگوش, برادپیت, بلــوط, بلور, توهم سبز**, خالق اسمان خیال, خاله ریزه ریزه, خانم فسقلی, خانوم عسلی, راز نیاز, زلال, س_م_م_, سانجانا, سبحی, ستاره یخی, سها19, سوال, سوداا, صدف., طلوع عشق, فاطیما8, لاله, م.م.ر, م.نوری, مهستی, مهلاجوجو, مونا**, ناشناس58, نامی, نسیا, نماز67, نوناکی, هانیه نیکو, هدیه, ياابالفضل, پرهامه, پهره, پیازچه, کمند, یگانه
قدیمی ۹ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۳۱ بعد از ظهر   #27 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
baran.amad آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +134 امتیاز     
پیش فرض

تا سیزده بدر انگاری تو قرنطینه بودم. ولی سیزده بدر دیگر خاطره خانم نگذاشت مامان من را توی اتاقمان حبس کند. با اصرار مامان را راضی کرد تا توی سیزده بدرشان شرکت کنم.
مامان هم قبول کرد و کلی برای من شرط و شروط گذاشت و با جدیت گفت حق ندارم از کنارش جم بخورم. من هم چاره ای نداشتم جز قبول کردن. حالا که تصورش را می کنم می بینم چه روز های بدی داشتم. روز های کودکیم که باید در کنار دیگران می گذشت و به شادی در تنهایی با درختها و کرم ها گذشت و حالا که به نوجوانی رسیده بودم هم مامان حصار دورم کشیده بود.
من که تازه توانسته بودم از لاک ان تنهایی بیرون بیایم دوباره با کمک مامان پرتاب شدم به انزوای کودکی. سیزده بدر خوبی بود. در واقع اولین سیزه بدر زندگی ام بود. تا قبل از ان نه کسی را داشتیم که برویم بیرون و نه مامان حالش را داشت چون کار مامان که تعطیلی نداشت.
سیزده بدر خانواده مهرتاش یکی مهمانی خودمانی بود توی باغ بزرگشان.صندلی های تابستانی را چیده بودند جلوی ساختمان و مهراب و سهراب خان بساط جوجه کباب راه انداخته بودند. مهتاب خانم را هم آورده بودند بیرون و نشانده بودند روی تاب دو نفره.
توی این چند روز خیلی ندیده بودم حرفی بزند. حالش خیلی بد بود انگار. تمام مدت به جایی خیره میشد و حرف نمی زد واگر کسی هم باهاش حرف می زد فقط با نه و یا بله جواب می داد. مامان داشت به مهری خانم کمک می کرد تا وسایل نهار را اماده کند.
باربد هم مدام بین آشپزخانه و حیاط در رفت و امد بود. سالاد را هم داده بودند به من. همانجور که مهتاب خانم را زیر نظر داشتم مشغول خرد کردن گوجه ها بودم. نمی دانم مدام به چه چیزی فکر میکرد.
اگر مثل مامان بود که همش برای اتفاقتی که قرار بود در آینده برایمان می افتاد غصه می خورد و شاید هم به خاطرات گذشته زندگی اش با ایرج خان فکر میکرد.
ان بار که مامان از کنارم رد شد بهم تشر زد که حواسم به کارم باشد و با حرص اضافه کرد چرا اینقدر این بدبخت را اینجوری نگاه می کنم. من هم دیگر سعی کردم نگاهش نکنم.
مردها دور آتش جمع شده بودند و من خیلی دلم می خواست کنارشان باشم. گر چه حال همه شان تعریفی نداشت ولی بخاطر اینکه مهتاب خانم خوشحال باشد مدام می خندیدند. ولی من هم می فهمیدم خنده هاشان از ته دل نیست. سالاد را آماده کرده بودم و انجا داشت حوصله ام سر می رفت کسی هم حواسش به من نبود.
مامان توی آشپزخانه بود و چند دقیقه ای بود که بیرون نیامده بود.
من هم یکواشکی بلند شدم و رفتم توی باغ. مثل پرنده ای که از قفس رها شده باشد تا ته باغ دویدم. چقدر دلم برای درخت ها و فضای باغ تنگ شده بود. شالم را برداشتم و از درخت بالا رفتم. درخت ها بخاطر بهار جوانه های سبز ریزی زده بودند. انگار که درختها بر زمرد داشتند.
روی شاخه محبوبم نشستم. و به آسمان خیره شدم. آسمان هم انگار آبی تر بود. هنوز ذوق و لذت ان روز را یادم هست. چقدر شوق داشتم. اولین بهاری بود که توی چنین جایی بودم. توی ان حیاط کوچکی که ما داشتیم فصلها هیچ فرقی نداشت. نه بهار انچان بهار بود نه زمستان زمستان.
انگار زیبایی های فصل ها هم مال پولدار ها بود. نمی دانم چقدر نشسته بودم که از بالای درخت باربد را دیدم که به طرف من می آید هنوز من را روی درخت ندیده بود. نمی دانم از کجا فهمیده بود که م اینجا هستم هم زمان که جلو می امد صدایم هم می کرد:
پرند!
من روی درخت ساکت نشسته بودم و به او که کلافه داشت دنبال من می گشت نگاه می کردم. چیزی تا ته باغ نمانده بود. دستم را جلوی دهانم گرفتم و نخودی خندیدم. باربد تا ته باغ رفت و دوباره برگشت از اینکه من را ندیده بود انگار پکر بود. داشت از زیر درخت رد می شد که صدایش کردم:
باربد!
با تعجب ایستاد انگار جهت صدا را تشخیص نداده بود. صدایش را آرام ترکرد و دوباره صدایم زد:
پرند! کجایی؟
این بالا. نگاه کن. اینجا.
باربد با سرعت بالا را نگاه کرد. و من با لبخند برایش دست تکان دادم.با دیدن من اول تعجب کرد و بعد هم زیر خنده زد. همان جا روی زمین نشسته بود و می خندید:
اون بالا چکار می کنی؟
من که از خنده باربد خوشحال بودم آرام خندیدم و پاهایم را توی هوا تکان دادم.
من همیشه می آم اینجا. از همون اولا.
باربد بلند شد و شلوارش را تکاند و گفت:
پس وقتایی که تو باغ غیبت می زد اینجا بودی اره؟
سرم را تکان دادم که یعنی بله. باربد نگاهی به شاخه های درخت انداخت و گفت:
چه جوری رفتی بالا؟
بعد دور درخت چرخید تا راهی برای بالا امدن پیدا کند. خوشحال بودم که کاری کردم که برای باربد عجیب بود و انگار از او جلوتر بودم. باربد بالاخره راهش را پیدا کرد کفش هایش را کند و از درخت بالا امد. نزدیک شاخه ای که من نشسته بودم شد و گفت:
خوب برو اون ور تر منم جا شم.
من هم به آرامی کمی به سمت سر شاخه خزیدم تا جایی برای او باز شود. نمی دانم چرا حالا که باربد داشت می امد بالا تازه یاد حرف های مامان افتاده بودم. دوباره داشتم تمام قوانینی که مامان گفته بود می شکستم. شالم را که برداشته بودم و همان پائین افتاده بود. حالا هم که باربد داشت می امد تا کنارم بشیند. کمی بیشتر به سمت سر شاخه رفتم.
باربد خودش را بالا کشید و روی شاخه نشست. از انجا نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
جای باحالی داری.
من درختار و دوست دارم.
باربد که داشت پاهایش را مثل من تو هوا تکان می داد گفت:
چرا مامانت نمی ذاره دیگه بیای بیرون؟
فکر نمی کردم باربد این را از من بپرسد. ولی حالا که پرسیده بود من هم باید جواب می دادم:
پاهایم را بیشتر تکان دادم و گفتم:
مامانم میگه تو و مهراب خان نامحرم هستین من نباد با شما حرف بزنم.
باربد سرش را تکان داد و گفت:
خوب مامانت راست می گه ما نامحرم هستیم. ولی چه اشکال داره با ما حرف بزنی؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
نمی دونم. مامان فقط گفته وقتی یکی نامحرم میشه نباید بهش خیلی نزدیک بشیم.الان تو نباید اینقدر کنار من بشینی.
و به فاصله بین خودم و او اشاره کردم که حدود ده سانتی متر بود. باربد هم به فاصله بینمان نگاه کرد و گفت:
من که بهت نچسبیدم.
می دونم ولی وقتی مامانم می گه کنار شما نیایم فکر کنم الان خیلی نزدیک باشیم. نه؟
باربد خودش را کنار تر کشید و به تنه درخت چسبید. شاید فاصله اش با من یکی دو سانتی متر بیشتر شد. و با دقت به فاصله ای که بینمان افتاده بود نگاه کرد و گفت:
خوبه؟
نمی دونم ولی فکر کنم خوب باشه. فکر کنم تا وقتی به من دست نزنی اشکال نداره.
باربد سرش را تکان داد و گفت:
ولی من که قبلا هم هیچ وقت به تو دست نزده بودم.
راست می گفت او به من دست نزده بود. سرم را انداختم پائین و گفتم:
می دونم. فکر کنم از اون روز که مهراب خان منو از روی چهار پایه گذاشت پائین مامان اینقدر عصبانی شد. باربد هم نگاهم کرد و گفت:
منم فکر کنم همش تقصیر دائی مهراب شد. ولی فکر کنم بعدش خودش ناراحت بود. اخه فکر نمی کرد مامانت ناراحت بشه. مهراب خیلی از تو بزرگتزه تو براش مثل خواهر کوچیکشی.
دوتایی داشتیم از ان بالا به زیر پایمان نگاه می کردیم که باربد دوباره زد زیر خنده. با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
برای چی می خندی؟
باربد جایی روی زمین را نشان داد و گفت:
دیوونه یک ساعته داری به من می گی به من نزدیک نشو اونوقت شالتو برداشتی.
من هم به زیر درخت نگاه کردم. راست می گفت شالم انجا زیر درخت افتاده بود. موهایم مثل همیشه باز بود و اطرافم ریخته بود. حالا دیگر موهایم وقتی می نشستم تمام کمرم را پر می کرد. لبم را گاز گرفتم:
اگر مامان بفهمه خیلی ناراحت میشه.
باربد خنده اش را تمام کرد و گفت:
نمی فهمه. من که بش نمی گم.
می دونم. ولی...
ولش کن. تو هنوز کوچیکی مامانت الکی سخت می گیره.
به باربد نگاه کردم. نمی دانم چرا ولی فکر کردم راست می گه من هنوز خیلی بچه بودم. خیلی زیاد.


ادامه دارد...........
baran.amad آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
* Star, **سولماز**, *-SONIA-*, *miss minoo*, *Nafise.a9*, *ROJA*, +Neda+, .:aida:., 0033, 41267m, 992504688, Abandokht, afi jonz, afsoon321, aidai, Alale*, amisha, Anahita.s, angel04, angle92, Aray, arwen, asemane nili, asha, ashkannia, ashoka, asma-m, atefeh_49, atish69, atoosa74, atyek, avaa..., AVESTA, aygeen, aynaz69, Ayta, Az@de, azad_awesome, azam 24, azda, banoojun, baran_1990, barni, baroonii25, behiii319, behi_aquarius, Behnaz joon, bersin, binam, blub2000, brain storm, cole, com86, daneshmand, degeer, dj_bass, dorsa_68, eglantine-m96, electeronic, elhamz, eli2, elia65, emaa, fadai, fani8483, Fanoos90, farah2, fariba48, farnaz58, farnooshfarokhi, fary, fatima.h, fatima92, Fatima_14, feryal_bahmani, ffrhad, fk-osh-d, flavia, fzzzz2002, gandomsa, ghazghaz, ghorob89, gol e roz sefid, goldoone22, gole narges, golgoli jaan, hala, hany111, hargez, harimeshgh, hasti_azadi, hedie9390, helik, hoda.4470, homa41, hooman770, hyunah, icicle, ili mah, jery jon, khatam, kimia_13662000, kolaghermezi, lartmis, leila.kh, libra272, linda2011, M.shasusa, maahak, magenta, mahboobeh 98, mahdis_m, maheasemun, mahsa1490, mahsany, mahsaok, mahshad05, mahtab10, mahtab26, MAHTAB63, mahtabi22, mAhTa_sAsI, mahya123, mahyarr, mamorin, maneou, maniia, mansoure, maryam.khakbaz, maryam.mani, maryam63279, maryta, marzie1994, masin, matin_a, Memolina, mfr60, Mina, mina68, mirage, misha_kavir, mojgan.am, mona-95, mona_mnjs, moonlightskay, motlagh, m_h_n, m_mah, nadjafi, nafas-t, nafas44, nas2ran, nastaran_702, NAVA22, nedaj, nelly, neshan, Niayeesh, niayesh00, niloofarane, niloufar_rose, nima fafa, nina20, nlp16001, olala, oldooz bala, ordibehesht91, pari1990, paria.v, parshang, pegiiiiiiiii, perijooon, pink_daughter, pooneh13, pr.delafrouz, R ! R a, RaheBipayan*, ramanava, rilla, roshan*, roya1365, rozi-91, s129, saaad, sabouraneh, saegheh, saghar23, sahar.a, samare, SaMirA.Ha, sana1577, sanam97, sanaz2000, SANIA-23, sania555, sara parvizi, saratab, Satiya, sazin513, serendipity6812, serentipiti, setare.jaberi, setareh30, setayesh_p995, shadi1356, shakiba_2510, Shakila joon, Shaloliz, sharghi, sheida_953, shrainy, sibsorkhhava, Silber, silverstar, sirius, skiller, smahmodi, sotazi, sssaaa, sumyshoo, sydney, s_mehr, T T--THR, tahura, TanNazZz, tannaz_85, taraneh86, TARANOMEMEHR, taty9918, tenten, tghyasfr, tiger1978, tinairn, valan, vianna, yas baran, yasamin_34, yashkin, yeshil, Z.BITA, zahra_jk, zanbagh, Zarizar, zeinab.n, ziglernata, ziiiziii13, ~*MONA*~, ~anahita~, ~miss-mini~, ~pArnYa~, ~SIAVASH~, αгѕαпα, آبجی نیلوفر, آذردخت, آرتمیس 98, آسا..., آسوده, آفرینش, آلیسیا, آنالیا, آييريا, اسمون ابری, باران شکوفه, بازیگوش, برادپیت, بلــوط, بلور, توهم سبز**, خالق اسمان خیال, خاله ریزه ریزه, خانم فسقلی, خانوم عسلی, راز نیاز, زلال, س_م_م_, سانجانا, سبحی, ستاره یخی, سوال, سوداا, صدف., طلوع عشق, فاطیما8, فرازی, ققنوس98, لاله, م.م.ر, م.نوری, مهستی, مهلاجوجو, مونا**, ناشناس58, نامی, نسیا, نماز67, نوناکی, نیلوفر:-), هادیانا, هانیه نیکو, هدیه, ياابالفضل, پرهامه, پهره, پیازچه, کمند, یگانه
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۵۴ بعد از ظهر   #28 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
baran.amad آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +136 امتیاز     
پیش فرض

دوستان نگران نباشن این رمان قرار نیست نیمه تمام بمونه الان تمرکزم روی اون یکی هست ولی اینم ادامه می دم وقتی اون تمام شدم بیشتر روی این یکی متمرکز می شم. درسته کم می ذارم ولی ادامه اش می دم. از لطف دوستان ممنونم.

باربد در حالی که پاهایش را توی هوا تکان می داد گفت:
اینجا حوصله ات سر نمی ره؟
سرم را به طرفین تکان دادم و گفتم:
هیچ وقت. تازه وقتی حوصله ام سر می ره میام اینجا.
باربد نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
اونوقت اینجا چکار می کنی؟
زیر چشمی نگاهش کردم داشت منظره اطراف را وارسی می کرد. دو دل بودم که بگویم یا نه. بالاخره اینجا یک جورهایی اتاق تنهایی هایم بود. باربد وقتی از وارسی اطراف خسته شد به من نگاهی انداخت و با لحن بی تفاوتی گفت:
مطمئنا آزمایشات شیمایی سری که انجام نمی دی.
با اینکه معنی این آزمایشات شیمی را درست نفهمیدم ولی می دانستم که آن کار را نمی کنم. کمی پاهایم را توی هوا تاب دادم و گفتم:
من اینجا آسمون و درخت ها رو تماشا می کنم...خیلی وقت هام....
باربد در حالی که سرش پائین بود گوش می داد وقتی من مکث کردم گفت:
خوب؟
و منتظر به من نگاه کرد:
سرم را پائین انداختم و گفتم:
با ابرها برای خودم شکل می سازم.
نگاهش نکردم ولی فکر میکنم بدش نمی امد بزند زیر خنده. شاید به نظر او کار مسخره ای می آمد. هر لحظه منتطر بودم باربد بخندد ولی نخندید از زیر چشم نگاهش کردم. توی فکر بود. نگاهم را چرخاندم توی اسمان. لکه های پنبه ای سفید توی زمینه آبی خودنمایی می کردند. بادیدن ان منظره رویایی لبخند زدم. باربد که انگار حواسش به من بود گفت:
به چی می خندی؟
با دست به لکه های ابر اشاره کردم و گفتم:
اونجا رو نگاه کن.
باربد رد دستم را گرفت و به ابرها خیره شد. من دوباره با دیدن آن منطره زیبا به رویا فرو رفتم:
من فکر می کنم ابرها مثل پنبه نرمن دلم می خواد بتونم روشون راه برم. خیلی بابد کیف داشته باشه.
باربد نگاهش را از آسمان گرفت و گفت:
ابرها اصلانم اینجوری نیستن.
برگشتم و نگاهش کردم:
یعنی چی؟
باربد بی خیال گفت:
مثل پنبه نیستن. بخار آبن از دور اینجوری معلوم میشن. والا من ده بار بیشتر از با هواپیما از توشون رد شدم.
نمی توانستم چیزی بگویم. انگار لب هایم به هم دوخته شده بود. مگر می شد. ابرهای به این سفیدی و نرمی مثل بخار باشند. بخار که سفید نبود. اصلا رنگ نداشت. لب هایم بی خودی آویزان شده بود. باربد بعد از این حرف دستش را به تنه درخت گرفت و گفت:
بهتره بریم مامانت شک می کنه.
ولی من اصلا حواسم به حرفش نبود داشتم فکر می کردم یعنی هیچ وقت نمی توانم روی ابرها راه بروم. باربد از درخت پائین پرید و کفش هایش را پوشید بعد سرش را بالا آورد و گفت:
بیا دیگه.
من از در پشتی می رم تو اتاقم تو هم برو حیاط جلویی.
بعد خو د و چوب بلندی برداشت و در حالی ه به بوته ها و درخت ها ضربه می زد راه افتاد سمت ساختمان و کم کم توی درخت ها گم شد. دلم حسابی گرفته بود دلم نمی خواست حرف های باربد را باور کنم. آرام از درخت پائین آمدم و شالم را پوشیدم. و سلانه سلانه راه افتادم سمت ساختمان. از راه دیگری رفتم تا هر چه می توانم از باربد دور باشم. هنوز به ساختمان نرسیده بودم که صدای خرد شدن برگ ها و شاخه ها را شنیدم. سرم را که بالا اوردم مهراب خان را دیدم با دیدن من لبخند زد وگفت:
کجایی مامانت داره دنبالت می گرده.
چند لحظه نگاهش کردم و گفتم:
ته باغ بودم.
نگاهی به پشت سر من انداخت و با حالت خاصی گفت:
باربد با تو بود؟
بعد نگاهش را از پشت سرم گرفت و به من نگاه کرد. مانده بودم بگویم یا نه. مهراب خان حرفی به مادر می زد؟ مهراب خان وقتی دید چیزی نمی گویم گفت:
دیدم اومدی این سمت گفتم شاید با هم بودین.
لبم را گاز گرفتم و نا خودآگاه گفتم:
مامانم فهمید؟
دست هایش را کرد توی جیبش و لبخندی زد و گفت:
نه تارا رفته بود پیش مامان.
با این حرفم کاملا معلوم بود که باربد با من بوده. مهراب خان دیگری چیزی به رویم نیاورد و گفت:
بریم دیگه می خوایم نهار بخوریم.
همراهش راه افتادم. قدم درست کمی بالاتر از آرنجش بود. نمی دانم من زیادی کوتاه بودم یا او زیادی بلند بود. کنار مهراب خان که می ایستادم یک جور دلهره و ترس داشتم.شاید بخاطر همین بزرگ بودنش بود. ولی با باربد مشکلی نداشتم. با اینکه او هم قد بلند بود ولی باز هم من به شانه اش می رسیدم.
دلم می خواست ار مهراب خان هم بپرسم تا مطمئن شوم حرف های باربد راست است یا نه. برای همین آرام صدایش زدم:
مهراب خان؟
بله؟
ابرها مثل بخار آب هستن؟
و سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم. اول با تعجب من را نگاه کرد و گفت:
خوب یه جورایی آره.
یعنی نمیشه روشون راه بری؟
مهراب خان در حالی که جلویش را نگاه می کرد لبخندی زد و گفت:
بچه ها هر کار دلشون بخواد می تونن بکنن به شرط اینکه از ته دل بخوان.
بعد هم آرام اضافه کرد:
و هیچ وقت بزرگ نشن.
بالاخره نفهمیدم می توانم یا نه. آنچه توی ذهنم بود رویا بود یا نه امکان داشت روزی اتفاق بیافتاد. دیگر رویم نشد که بپرسم منظورش چه بود. با هم از وسط درخت ها بیرون آمدیم. مامان جلوی ساختمان ایستاده بود و معلوم بود نگران است.مهراب خان دستی برای مامان تکان داد و گفت:
پیداش کردم داشت می آمد خودش.
مامان چند قدم باقی مانده را تند به طرفم آمد و گفت:
کجا بودی؟
مثل همیشه قبل از هر جوابی باید کمی مکث می کردم خصوصا وقتی یکی با این حالت سخت گیرانه ازم سوال می کرد:
توی باغ.
مگه نگفتم حق نداری بری اونجا.
سرم را پائین انداختم و گفتم:
دیگه نمی رم.
مهراب خان با قدم های آرامی از ما دور شد. مامان با چشم دنبالش کرد و گفت:
باربد کجاست؟
نمی توانستم دروغ بگویم . همیشه خودم اینقدر دست پاچه می شدم که طرف خودش می فهمید دارم دروغ به هم می بافم. باز هم مکث کردم این بار بیشتر که همان موقع باربد از در سالن بیرون آمد. گیتار مهراب خان هم توی دستش بود بلند او را صدا زد:
مهراب.
مامان هم به طرف صدا برگشت.باربد بی اعتنا به مامان و من رفت سمت مهراب و گفت:
باید برامون بزنی.
مامان برگشت و نگاه مشکوکی به من کرد. من هم سعی کردم دیگر حرفی نزنم. فقط از کنار مامان رد شدم و گفتم:
کی نهار می خوریم؟
مامان نفس عمیقی کشد و گفت:
برو دستات و بشور.
راهم را به سمت شیر آب کج کردم همان موقع صدای مهراب خان را هم شنیدم که به باربد گفت:
بعد نهار.
دست هایم را شستم و رفتم سر میز.اولین بار بود که داشتم کنار خانواده مهرتاش غذا می خوردم و این برایم سخت بود. اصلا رویم نمی شد چیزی بخورم. مامان ولی با خیال راحت غذایش را می خورد و من گه گاه به غذای بشقابم نوک می زدم آخر سر خاطره خانم بود که گفت:
پرند جوجه کباب دوست نداری؟
با این حرف همه سر بلند کردند و من را نگاه کردند. یک لحظه لقمه توی گلویم ماند. به سختی لقمه را پائین دادم و نگاهم را توی بشقابم دوختم و گفتم:
دوست دارم.
پس چرا نمی خوری.
مامان جای من جواب داد:
این کلا کم غذاست.
زیر نگاه های بقیه همان مقدار کم را هم نمی توانستم بخورم. سهراب خان که انگار متوجه شده بود حسابی معذب شدم رو به خاطره خان مگفت:
چکار داری بچه رو می خوره خودش
بعدبه بقیه گفت:
چیه زل زدین بهش اینجوری که لقمه از گلوش پائین نمی ره.
با این حرف همه دوباره مشغول کار خودشان شدند و من هم به خوردنم ادامه دادم. میز را به کمک مامان و مهری خانم جمع کردیم. بعد از نهار مامان می خواست من را بردارد و برگردد توی اتاق که باز هم خاطره خانم نذاشت و گفت:
اوه تازه مهراب می خواد هنر نمایی کنه واسمون.
مهراب با خنده گیتارش را براشت و گفت:
هنر نمایی؟
آره خوب.
بعد مامان را نشاند. من هم از خدا خواسته نشستم و زل زدم به دست های مهراب خان. چقدر از صدای این ساز خوشم می آمد. مهراب خان دستش را چند باری روی سیم ها کشید و بعد هم شروع کرد به خواندن.

بذار تا از درد دوریت من ترانه ای بسازم
این صدا صدای گریه است جای ناله های سازم
من می خوام تا غصه هامو پیش روت اینجا بیارم
تا که ابر غربتم رو روی شونه هات ببارم
تو برام همیشه رویا عمریه خواب و خیالی
عمریه که چشم به راتم ولی افسوس که محالی
راضیم به دیدن تو اگر هست فقط تو خوابم
گوش به زنگ اون صداتم که بگی میای سراغم
با یه دنیا غصه و با کوله باری از غزل
همه احساس وجودم واسه تو خوابای خوب بغل بغل
اینم از شعر و ترانه ام از یه دنیا اه و ناله ام
اینم از مصیبت و درد اینه دنیای خیالم
تو برام همیشه رویا عمریه خواب و خیالی
عمری که چشم به راتم ولی افسوس که محالی



ادامه دارد..............
baran.amad آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
* Star, **سولماز**, *-SONIA-*, *amitis*, *miss minoo*, *Nafise.a9*, *ROJA*, *شهرزاد, +Neda+, .:aida:., 0033, 41267m, 677389, 992504688, Abandokht, afi jonz, afsoon321, aidai, amisha, Anahita.s, angel04, angle92, Aray, arwen, asemane nili, ashkannia, ashoka, asma-m, atefeh_49, atoosa74, atyek, aygeen, aynaz69, Ayta, Az@de, azad_awesome, azam 24, azda, banoojun, baran_1990, barni, baroonii25, behiii319, behi_aquarius, Behnaz joon, bersin, blub2000, brain storm, cole, com86, degeer, dj_bass, dorsa_68, electeronic, elhamz, eli2, elia65, emaa, erik, fadai, Fanoos90, farah2, fariba48, farnaz58, farnooshfarokhi, fary, fatima.h, Fatima_14, feryal_bahmani, ffrhad, fk-osh-d, flavia, fzzzz2002, gandomsa, ghazghaz, gol e roz sefid, goldoone22, gole narges, golgoli jaan, hala, hany111, hargez, harimeshgh, hasti_azadi, hedie9390, helik, homa41, icicle, ili mah, jery jon, khatam, kimia_13662000, kolaghermezi, lartmis, layahashemi, leila.kh, liba, libra272, linda2011, losi, maahak, magenta, mahboobeh 98, mahdis_m, maheasemun, mahsa1490, mahsany, mahshad05, mahtab10, MAHTAB63, mahtabi22, mahya123, mahyarr, mamorin, maneou, maniia, mansoure, maryam.khakbaz, maryam.mani, maryam63279, maryta, marzie1994, masin, matin_a, Memolina, mfr60, Mina, mina68, mirage, misha_kavir, mojgan.am, mona-95, mona_mnjs, moonlightskay, motlagh, m_h_n, m_mah, nadjafi, nafas-t, nafas44, nas2ran, nastaran_702, nasym, NAVA22, nedaj, nelly, neshan, newsha 30, Niayeesh, niayesh00, niloofarane, niloufar_rose, nima fafa, nina20, nini84, noodi, olala, ordibehesht91, pari1990, paria.v, pegiiiiiiiii, pink_daughter, pr.delafrouz, R ! R a, RaheBipayan*, ramanava, Rasuliiiiii, rilla, roshan*, roya1365, rozi-91, saaad, sabouraneh, saegheh, saghar23, sahar.a, samare, SaMirA.Ha, sana1577, sanam97, sanaz2000, sania555, sara parvizi, saratab, Satiya, sazin513, serentipiti, setare.jaberi, setareh30, setayesh_p995, shadi1356, shakiba_2510, Shaloliz, sharghi, sheida_953, shrainy, sh_karan, Silber, silverstar, sirius, skiller, smahmodi, sotazi, sssaaa, sumyshoo, sydney, s_mehr, T T--THR, tahura, TanNazZz, tannaz_85, taraneh86, TARANOMEMEHR, taty9918, tenten, tghyasfr, tinairn, vianna, yas baran, yasamin_34, yasesefid, yashkin, yeshil, Z.BITA, zahra_jk, zanbagh, Zarizar, zeinab.n, ziglernata, ziiiziii13, ~*MONA*~, ~anahita~, ~miss-mini~, ~pArnYa~, ~SIAVASH~, αгѕαпα, آبجی نیلوفر, آذردخت, آرشا, آسا..., آسوده, آلیسیا, آنالیا, آييريا, اسمون ابری, امیلیا, باران شکوفه, بازیگوش, برادپیت, بلــوط, بلور, توهم سبز**, خالق اسمان خیال, خانوم عسلی, راز نیاز, زلال, س_م_م_, سانجانا, سبحی, سوال, سوداا, صدف., طلوع عشق, فاطیما8, فرازی, لاله, م.نوری, مهستی, مهلاجوجو, مونا**, ناشناس58, نامی, نسیا, نماز67, نوناکی, نگین, نیلوفر:-), هانیه نیکو, هدیه, هوفریا, ياابالفضل, پرهامه, پهره, کمند, یگانه
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۱۶ قبل از ظهر   #29 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
baran.amad آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +127 امتیاز     
پیش فرض

پست های امروز تقدیم به دوستان عزیزم behiii319, azam24, Silber, نوناکی و خصوصا بلوط عزیز که منو با حرفاش همش شرمنده می کنه.


جمله آخر صدای مهراب خان از بغض می لرزید. آهنگ را نیمه تمام ول کرد. دستش انگاری روی سیم ها خشک شده بود. همه سکوت کرده بودند. می دانستم این آرامش قبل از طوفان است. همه سرها پائین بود.
باربد انگشتانش را تو هم می فشرد. دوباره به مهراب خان نگاه کردم. دسته ای از موهایش توی پیشانی سر خورده بود. از خودم پرسیدم یعنی این آهنگ را برای ترانه خانم خوانده. حتما. غیر از او چه کسی بود که مهراب خان آرزو داشته باشد او را ببیند.
زل زده بودم به تک تک چهره ها و مدام نگاهم بین باربد و مهراب خان در رفت و امد بود که صدای گریه کش دار مهتاب خانم همه را از جا پراند. گریه می کرد ولی انگار که بی حال بود و صدای ناله هایش کش می امد. مامان از جا پرید و پشت سرش هم سهراب خان.
مهراب خان گیتارش را به زمین تکیه داد و سرش را روی دسته اش گذاشت. نیم رخش را می دیدم صورتش از اشک خیس شده بود. باربد بلند شد او بیشتر عصبانی بود تا ناراحت بدون توجه به گریه های مادرش رو به او داد زد:
آره بشین گریه کن. اینقدر گریه کن تا بمیری. برا کی داری گریه می کنی برا اون مرتیکه. رفت؟ به درک. تو داری خودتو می کشی برای اون پف....بی همه چیز آره....
هر ان صدایش بالا تر می رفت. نمی فهمیدم من چرا دارم گریه می کنم دلم می خواست کسی کاری می کرد و او را ارام می کرد ولی همه سر به زیر گوش می دادند و مهتاب خانم همانجور آرام ناله می کرد. باربد همچنان داد می زد:
آره بخاطر اون می خوای بمیری؟ بمیر هر دوتون بمیرین و من و راحت کنید. اون فکر عیاشی خودش بود تو هم فکر آرزو های بر باد رفته ات. پس من چی؟ من آدم نیستم.
دو قدم به عقب رفت.
من کی بودم توی زندگی شما دوتا؟
سهراب خان یک قدم به طرف او برداشت:
دائی باربد.
باربد اصلا انگار سهراب خان را ندید. تازه می فهمیدم که باربد چه دردی را تحمل می کرد. اون نادیده گرفته شده بود. انگار که اصلا نبوده. مهتاب خانم از میان ناله هایش گفت:
باربد جان.
باربد ولی بی اعتنا به مهتاب خانم دوید طرف ساختمان و تا آنجا که می توانست در را محکم به هم کوبید. مامان و خاطره خانم در حالی که خودشان هم اشک می ریختند به مهتاب خانم کمک کردند تا به داخل برود. مهراب خان ولی همانجا نشسته بود. و سرش هنوز به گیتارش تکیه داشت.
من مانده بودم بروم یا بمانم. یک قسمت دلم برای باربد شور می زد ولی قسمت دیگر دلم اجازه نمی داد مهراب خان را همانجا رها کنم. همه چیز ناگهان قاطی شد. انگار همه فهمیدند که توی دل ان یکی چه می گذرد و هر چه که تا حالا اتفاق افتاده فقط نمایش بوده. کسی اصل ماجرا را فراموش نکرده بود. همه فقط تظاهر می کردند.
بالاخره به خودم تکانی دادم و رفتم سمت مهراب خان. نگاهی به در وردی انداختم تا مامان نباشد و بعد شانه مهراب خان را تکان دادم:
مهراب خان.
بالاخره سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. چشمهاش خیس و سرخ بود. چقدر ناراحت بود. خودش اولین حرف را زد:
نباید این آهنگ و می خوندم.
و دوباره سرش را پائین انداخت. من هم گفتم:
اگه یک اهنگ شاد خونده بودین شاید اینجوری نمی شد.
بدون اینکه نگاهم کند گفت:
موسیقی و شعر به روح و روان ادم بسته است پرند. وقتی روحت پر زخم و درده نمی تونی از شادی بخونی.
بعد با یک حرکت بلند شد و گفت:
برو پیش باربد تنهاش نذار. اون خیلی تنهاست کسی و نداره.
و خودش سلانه سلانه رفت سمت در خانه.
تا از در رفت بیرون همیجور نگاهش کردم. بعد هم رفتم تو. توی سالن کسی نبود. انگار همه رفته بودند پی کاری شاید کنار مهتاب خانم بودند. نگاهی به پله انداختم و تنبیه مامان را برای خودم خریدم و از پله بالا رفتم. در اتاق باربد بسته بود. نمی دانستم چکار کنم. ارام در زدم. کسی جواب نداد دوباره در زدم باز هم کسی جواب نداد.
بار سوم خودم در را باز کردم. سرکی توی اتاق کشیدم. باربد را اول ندیم ولی وقتی خوب نگاه کردم پشت تختش به دیوار تکیه داده بود و سرش روی زانوهایش بود. آرام از لای در تو خزدیدم و یواش رفتم کنارش. همانجا روی دیوار سر خوردم و کنارش نشستم. به همان فاصله ای که روی درخت کنار هم نشسته بودیم.
باربد داشت گریه می کرد این را از صدای هق هق آرامش می فهمیدم. لبم را تر کردم. به نیمه چهره اش که از بین دست هایش پیدا بود نگاه کرد و آرام صدایش کردم:
باربد!
نمی دانستم بعدش چی بگویم. تا آن روز ندیده بودم مردی گریه کند. اصلا مگر پسر ها هم گریه می کردند. ولی ان روز دیدم هم مهراب خان گریه کرد و باربد . من همان روز فهمیدم مردها هم می توانند گریه کنند. اولش برایم عجیب بود ولی وقتی فکر کردم با خودم گفتم چرا مرد ها گریه نکند. چرا وقتی خیلی نارحت هستند مجبور باشند الکی ادا دربیاورند. خوب خدا گریه را آفریده برای ناراحتی دیگر.
ولی دلم نمی خواست باربد غصه بخورد. دوباره صدایم زدم :
باربد.
و وقتی او با صدای لرزانی گفت:
چیه؟
فقط گفتم:
گریه نکن.
باربد سرش را از روی زانوش بلند کرد. صورتش خیس بود و قرمز. چشمهایش هم سرخ شده بود. نگاهم کرد و گفت:
لازم نکرده به من ترحم کنی.
همین جور داشت نگاهم می کرد که من بی هوا پرسیدم:
ترحم یعنی چی باربد؟
وسط گریه کردنش خنده کوچکی کرد. من هم خوشحال شدم و خندیدم. باربد اشکش را پاک کرد و گفت:
واقعا نمی دونی ترحم یعنی چی؟
نه. یعنی چی؟
باربد چانه اش را گذاشت روی دست هایش و به دیوار رو به رو خیره شدو گفت:
من مطمئنم مامان از اینکه بابا رفته ناراحت نیست از این نارحته که دیگه نمی تونه بره خارج نمی تونه با لباسا و عطرای خارجی برای بقیه کلاس بذاره. ازاینکه بی پول شده. از این چیزا ناراحته نه از دست دادن بابا.
من هم پاهایم را توی شکمم جمع کردم و مثل او چانه ام را گذاشتم روی دست هایم. باربد اصلا انتظار نداشت من حرفی بزنم. البته من هم چیزی نداشتم که توی ان موقعیت بگویم. باربد ادامه داد:
خیلی بده که ادم احساس کنه اضافه اس. من بچه شون بودم. ولی هیچ وقت معنی خانواده رو نفهمیدم. مدام پی کارا و مهمونی و سفر خودشون بودن و من و هی شوت می کردن اینجا. من مهراب و بیشتر از همه دوست دارم. مهراب همه زندگی منه. تو حال منو نمی فهمی پرند.


ادامه دارد.............
baran.amad آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
* Star, **سولماز**, *-SONIA-*, *miss minoo*, *Nafise.a9*, +Neda+, .:aida:., 0033, 41267m, Abandokht, afi jonz, afsoon321, aidai, amisha, Anahita.s, angel04, angle92, Aray, arwen, ashoka, asma-m, atefeh_49, atoosa74, atyek, aygeen, aynaz69, Ayta, Az@de, azad_awesome, azam 24, azda, banoojun, baran_1990, barni, baroonii25, behiii319, behi_aquarius, Behnaz joon, bersin, blub2000, brain storm, cole, com86, daneshmand, degeer, dj_bass, electeronic, elhamz, eli2, elia65, emaa, fadai, Fanoos90, fariba48, farnaz58, farnooshfarokhi, fary, fatima.h, fatima92, Fatima_14, feryal_bahmani, ffrhad, fk-osh-d, flavia, fzzzz2002, gandomsa, ghazghaz, ghorob89, gol e roz sefid, goldoone22, golgoli jaan, hala, hargez, harimeshgh, hasti_azadi, helik, hoda.4470, homa41, hyunah, icicle, jery jon, kakaoo66, khatam, kimia_13662000, kolaghermezi, lartmis, layahashemi, leila.kh, liba, libra272, linda2011, losi, love_a, maahak, magenta, mahboobeh 98, mahdis_m, maheasemun, mahsa1490, mahsany, mahshad05, mahtab10, mahtab26, MAHTAB63, mahtabi22, mahyarr, mamorin, maneou, maniia, mansoure, maryam.khakbaz, maryam.mani, maryam63279, maryta, marzie1994, matin_a, Memolina, mikironi, Mina, mina68, mirage, misha_kavir, mojgan.am, mona_mnjs, moonlightskay, motlagh, m_h_n, m_mah, nadjafi, nafas44, nas2ran, nastaran_702, nedaj, nelly, neshan, Niayeesh, niayesh00, nilgon_nili, niloufar_rose, nima fafa, nina20, olala, ordibehesht91, PAEEZ70, pari1990, paria.v, parshang, pink_daughter, pr.delafrouz, R ! R a, RaheBipayan*, ramanava, Rasuliiiiii, rilla, roshan*, roya1365, rozi-91, s129, sabouraneh, saegheh, sahar.a, samare, SaMirA.Ha, sana1577, sanam97, sanaz2000, sania555, sara parvizi, saratab, Satiya, sazin513, serentipiti, setare.jaberi, setareh30, setayesh_p995, shadi1356, shakiba_2510, Shaloliz, sharghi, sheida_953, shrainy, sibsorkhhava, Silber, silverstar, sirius, skiller, smahmodi, sotazi, sssaaa, sumyshoo, sydney, s_mehr, T T--THR, tahura, TanNazZz, tannaz_85, tarama, taty9918, tghyasfr, tinairn, vianna, yas baran, yasamin_34, yashkin, yeshil, Z.BITA, zahra_jk, zanbagh, Zarizar, ziiiziii13, ~*MONA*~, ~anahita~, ~miss-mini~, αгѕαпα, آبجی نیلوفر, آسا..., آلیسیا, آنالیا, آييريا, باران شکوفه, بازیگوش, برادپیت, بلــوط, بلور, توهم سبز**, خالق اسمان خیال, خانوم عسلی, راز نیاز, زلال, سانجانا, سبحی, سوال, طلوع عشق, لاله, م.نوری, مهستی, مونا**, ناشناس58, نامی, نسیا, نفس رادمنش, نماز67, نوناکی, نیلوفر:-), هادیانا, هانیه نیکو, هدیه, همای رحمت, پرهامه, کمند, یگانه
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۲۴ قبل از ظهر   #30 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
baran.amad آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +128 امتیاز     
پیش فرض

ولی من می فهمیدم. می فهمیدم کسی تو را نخواهد یعنی چی. ترد شدن یعنی چی نادیده گرفته شدن یعنی چی من همه اینها را می فهمیدم.
منم بابام منو ول کرد و رفت اصلا به خودش نگفت بعد از رفتنش ما چکار کنیم. باربد منم مثل توام باور کن. هیچ وقت هیچ کس منو دوست نداشته. هیچ کس از من خوشش نمی آد.
باربد نگاهش را از دیوار رو به رو گرفت و گفت:
ولی تو مامانت و داری. اون دوستت داره.
می دونم. تنها کسی که من و دوست داره مامانمه.
باربد این بار کامل چرخید طرف من و گفت:
از کجا می دونی شاید کسای دیگه ای هم توی این دنیا باشن که تو رو دوست داشته باشن.
نه من دیگه هیچ کس و ندارم. غیر از مامان. بعضی وقتا فکر می کنم اگر یه باره مامان بمیره من چکار کنم. ولی تو دائی هاتو داری و کلی فامیل دیگه.
واقعا توی آن لحظه داشتم فکر می کردم مامان گاهی حق دارد به من آن جور نگاه کند مثل یک مصیبت زده بدبخت. من واقعا اوضاع به هم ریخته ای داشتم. شاید خیلی بدتر از باربد.
باربد همانجور سکوت کرده بود و داشت من را نگاه می کرد که در باز شد و مهراب خان آمد تو با دیدن ما لبخند ماتی زد و گفت:
چرا اون پشت سنگر گرفتین؟
باربد چرخید طرف مهراب و با تردید پرسید:
مامانم چطوره؟
مهراب نشست روی تخت و گفت:
آرامبخش خورده خوابیده.
بعد برگشت و گفت:
تو خودت خوبی؟
باربد نگاهی به من کرد و گفت:
الان خوبم.
وقتی این حرف را از زبان باربد شنیدم. از جا بلند شدم. حالا که مهراب خان آمده بود بهتر بود من می رفتم. تخت را دور زدم و رفتم سمت در اتاق. مهراب خان پشت سرم آمد و باربد با نگاهش ما را دنبال کرد. وقتی از اتاق بیرون آمدم. مهراب کنار من ایستاد و گفت:
دستت درد نکنه باهاش حرف زدی؟
فکر کنم. من فقط بش گفتم گریه نکن اونم گفت دوست نداره بهش ترحم کنم بعد من پرسیدم ترحم یعنی چی بعد اون خندید.
مهراب خان هم لبخند زد. سرم را بالا گرفته بودم که خوب صورتش را ببینم. وقتی می خندید کنار چشم هایش یک کم چروک می افتاد. او هم پرسید:
واقعا نمی دونی یعنی چی؟
نه. بلد نیستم.
خیلی خوب برو. مامانت باز ناراحت میشه.
سری تکان دادم و رفتم سمت پله. مهراب خان داشت می رفت توی اتاق که صدایش زدم:
مهراب خان؟
بله؟
من آهنگی که خوندین دوست داشتم.
مهراب خان فقط چند لحظه نگاهم کرد و بعد هم رفت توی اتاق باربد.
بعد از ان روز انگار ان سنگینی فضا شکست. دیگر همه خودشان بودند کسی سعی نمی کرد الکی بخندد و یا شاد باشد.اگر هم خنده ای بود واقعا بود. مامان بعد از ان روز دوباره من را تحت نظر داشت و خیلی اجازه نمی داد بروم توی باغ. من ولی دلم لک زده بود برای درختم.
هوا عالی شده بود . می شد درها و پنجره ها را باز گذاشت. توی همین حدود ها بود که حال خانم بزرگ یک هو بد شد ولی بعد از یک روز دوباره بهتر شد. مامان تمام شب را دعا کرده بود که اتفاقی برای خانم بزرگ نیافتد و وقتی خوب شد به من گفت:
خدا به آنها رحم کرده که خانم بزرگ هنوز زنده است.
از عید دو ماه گذشته بود. حال مهتاب خانم خیلی بهتر بود. من مدام وقتم را توی اتاقم به نقاشی می گذراندم. باربد می رفت مدرسه و من گه گداری دم در منتظرش می شدم و تا برسیم به ساختمان با هم حرف می زدیم از مدرسه ازش سوال می کردم و او هم به من می گفت خوش بحالت که مدرسه نمی روی. باربد ان سال داشت دوم دبیرستان را تمام می کرد. و من با اینکه چهار سال ازش کوچکتر بودم هنوز کلاس دوم بودم.
همه طلسم ها و سخت گیری های مامان درست قبل از امتحانات باربد شکست آن هم خیلی اتفاقی و جالب. همه توی سالن جمع شده بودند. مهری خانم من را صدا زد تا برای بقیه چایی ببرم. مامان از اتاق خانم بزرگ من را نگاه می کرد. و حواسش بود دست از پا خطا نکنم.
مهراب خان داشت با باربد درسش را تمرین می کرد. امتحانان ریاضی داشت. چقدر خوب یادم مانده ان روز. خوب بالاخره نقطه مهمی توی زندگی ام بود. سینی چای را گرفتم جلوی مهراب خان ولی او که سرش روی برگه جلویش بود جای چایی برداشتم یک هو سر بلند کرد و یکی محکم کوبید پس گردن باربد و گفت:
هفت هشتا میشه پنجاه و چهارتا؟؟؟ بز مجه کلاس دوم دبیرستانی هنوز جدول ضرب بلند نیستی؟ الان از این پرند بپرسی بلده.
بعد رو به من گفت:
پرند. هفت هشتا چند میشه؟
مامان که با اسم من انگار مویش را اتش می زند امد توی سالن و به ما نگاه کرد. مهراب خان بی توجه به مامان گفت:
بگو دیگه پرند روی این کم شه. هفت هشتا چند میشه؟
مامان که تازه جریان دستش آمده بود. رنگ به رنگ شد و من آرام گفتم:
من جدول ضرب بلد نیستم. من فقط تا کلاس دوم رفتم مدرسه.
همه یک لحظه برگشتند و من را نگاه کردند. احساس کردم مامان خیلی خجالت کشید و از ان نگاه های همیشگی اش که معنی اش این بود که ای دختر بیچاره من به من انداخت. من احساس بدی داشتم. انگار تقصیر من بوده که نرفتم مدرسه. سینی را گذاشتم روی میز و با سر پائین رفتم سمت آشپزخانه. مهراب خان بالاخره به حرف آمد:
آره تارا؟
مامان سر تکان داد و من توی آشپزخانه خودم را گم کردم. صدای حرف هایشان را می فهمیدم. یعنی این همه ادم من چند سال کنارشان بودم از خودشان نپرسیدند این بچه چرا مدرسه نمی رود؟ بعد باربد می گفت کسی به او توجه ندارد. سهراب خان بود که گفت:
چی شد که نرفت؟
هه چه سوال مسخره ای انگار ان روز تازه داشتند من را می دیدند. مامان جواب داد:
بعد از اینکه زبونش بند اومد مدرسه نفرستادمش؟
مهراب خان بود که با ناراحتی پرسید
چرا آخه؟
گفتن باید ببرین استثنائی. بچه ام که مشکل نداشت فقط زبونش بند اومده بود.
صدای فین فین مامان را می شنیدم باز گریه اش گرفته بود. برای چند لحظه هیچ کس هیچی نگفت بعد باربد گفت:
خوب الان که زبونش باز شده چرا نمی فرستیش؟
تمام بدنم خشک شد. دلم می خواست جواب مامان را بشنوم. یعنی میشد. من هم بروم مدرسه جدول ضرب یاد بگیرم. مثل کلاس سومی های که توی حیاط جدول می کشیدند و هی توی جدول می پریدند و می خواندند سه سه تا....پنش پنشتا... دو سه تا....جواب هایشان یادم نمی امد.
صدای مامان با لرزش شنیده می شد:
یعنی میشه؟
دیگر بلند شدم و توی درگاهی ایستادم امیدوار به انها نگاه کردم. مهراب خان هم من را دید و گفت:
باید بره بزرگسالان.
مامان هم برگشت و به قد و قواره لاغر و دیلاق من نگاه کرد و گفت:
این که بچه اس.
باشه چون از سنش گذشته دیگه نمی ذارن بره سر کلاس معمولی.
حسابی دمق شدم برگشتم بروم توی آشپزخانه که باربد گفت:
خوب اگه تو خونه کار کنه می شه سالی دو سه تا کلاس متفرقه امتحان بده شاید دبیرستان بتونه بره مدرسه عادی.
باز همانجا میخکوب شدم. مامان باز اشکش جاری شده بود.
کی کار میکنه باهاش توی خونه من که وسعم نمی رسه براش معلم بگیرم.
مهراب خان نگاهی به مامان و بعد نگاهی به من انداخت و گفت:
خودمون. من هستم باربد هم هست البته اگه شما مشکلی نداشته باشین.
مامان برگشت و من را نگاه کرد. ملتمس به مامان نگاه کردم. توی دلم همش می گفتم خدا مامان قبول کنه. بالاخره نگاهم کار خودش را کرد و مامان گفت:
مزاحم کار و درس شما نمی شه؟
نه مگه چند ساعت در روز می خوایم کار کنیم که مزاحم بشه. به نظر من همین تابستون می تونه دو تا کلاس و امتحان بده. اگه بجنبیم شاید برای سال آخر راهنمایی هم بتونیم بفرستیمش مدرسه عادی.
باشه حرفی نیست. خدا خیرتون بده. مدرسه نرفتن این بچه غصه ای شده بود روی دل من. مال و منالی که نداره. پدر و مادر درست و حسابی هم که نداره اگر قرار بود درسم نخونه دیگه آینده اش چی میشه.
دیگر حرفهای مامان و نگاهای بدبختانه مامان این حرف های تحقیر کننده اش برام مهم نبود. مهم این بود که قرار بود من هم درس بخوانم. و از همه مهم تر دیگر قرار نبود زندانی باشم.
دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و دویدم و مامان را بغل کردم.
مرسی مامان.


ادامه دارد.............
baran.amad آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
* Star, **سولماز**, *-SONIA-*, *Nafise.a9*, +Neda+, .:aida:., 0033, 41267m, Abandokht, afi jonz, afsoon321, aidai, amisha, Anahita.s, angel04, angle92, Aray, arwen, ashoka, asizebel, asma-m, atefeh_49, atoosa74, atyek, aygeen, aynaz69, Ayta, Az@de, azad_awesome, azam 24, azda, banoojun, barni, baroonii25, behiii319, behi_aquarius, Behnaz joon, bersin, blub2000, brain storm, cole, com86, daneshmand, degeer, dj_bass, electeronic, elhamz, eli2, elia65, elnaz 90, emaa, epink, fadai, Fanoos90, fariba48, farnaz58, farnooshfarokhi, fary, fatema1356, fatima.h, fatima92, Fatima_14, feryal_bahmani, ffrhad, fk-osh-d, flavia, fzzzz2002, gandomsa, ghazghaz, ghorob89, gol e roz sefid, goldoone22, gole narges, golgoli jaan, hala, hargez, hasti_azadi, havij69, helik, homa41, hyunah, icicle, ili mah, jery jon, khatam, kimia_13662000, kolaghermezi, lartmis, layahashemi, leila.kh, libra272, linda2011, losi, love_a, maahak, magenta, mahboobeh 98, mahdis_m, maheasemun, mahsa1490, mahsany, mahshad05, mahtab10, mahtab26, MAHTAB63, mahyarr, mamorin, maneou, maniia, maryam.khakbaz, maryam.mani, maryam63279, maryta, marzie1994, matin_a, Memolina, Mina, mina68, mirage, misha_kavir, mojgan.am, mona_mnjs, moonlightskay, motlagh, m_h_n, m_mah, nadjafi, nafas-t, nafas44, narcis64, nedaj, nelly, neshan, Niayeesh, niayesh00, nilgon_nili, niloufar_rose, nima fafa, nina20, nini84, olala, ordibehesht91, PAEEZ70, pari1990, paria.v, parshang, pink_daughter, pr.delafrouz, R ! R a, RaheBipayan*, ramanava, Rasuliiiiii, rilla, roshan*, roya1365, rozi-91, s129, saaad, sabouraneh, saegheh, sahar.a, salna, samare, SaMirA.Ha, sana1577, sanam97, sanaz2000, sara parvizi, saratab, Satiya, sazin513, serentipiti, setare.jaberi, setareh30, setayesh_p995, shadi1356, shakiba_2510, Shakila joon, Shaloliz, sharghi, sheida_953, sibsorkhhava, Silber, silverstar, sirius, skiller, smahmodi, sotazi, sssaaa, sumyshoo, sydney, s_mehr, T T--THR, tahura, TanNazZz, tannaz_85, taraneh86, taty9918, tenten, tghyasfr, tinairn, vafa1980, vianna, yasamin_34, yashkin, yeshil, Z.BITA, zahra_jk, zanbagh, Zarizar, zeinab.n, ~*MONA*~, ~anahita~, ~miss-mini~, αгѕαпα, آبجی نیلوفر, آسا..., آسوده, آلیسیا, آنالیا, آييريا, اسمون ابری, باران شکوفه, بازیگوش, برادپیت, بلــوط, بلور, توهم سبز**, خالق اسمان خیال, خاله ریزه ریزه, خانوم عسلی, راز نیاز, زلال, سانجانا, سبحی, سوال, طلوع عشق, فرازی, لاله, م.نوری, مهستی, مهلاجوجو, مونا**, ناشناس58, نامی, نسیا, نفس رادمنش, نماز67, نوناکی, نگین, نیلوفر:-), هادیانا, هانیه نیکو, هدیه, پرهامه, کمند, یگانه
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
|baranamad, ابرها, انجمن, ای, خانه, روی, کابر

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
خانه ای روی ابرها | baran.amad کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب baran.amad نوشته کاربران سایت 144 دیروز ۰۷:۴۳ بعد از ظهر
برایم از عشق بگو (دنباله یک بار نگاهم کن) | baran.amad کابر انجمن | معرفی و نقد کتاب baran.amad نوشته کاربران سایت 1165 ۱ خرداد ۱۳۹۱ ۰۹:۲۶ بعد از ظهر
تمام قلبم مال تو | baran.amad کابر انجمن | معرفی و نقد کتاب baran.amad نوشته کاربران سایت 264 ۴ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۹:۵۶ بعد از ظهر
یک بار نگاهم کن | baran.amad کاربر انجمن baran.amad کتابهای کامل شده نوشته کاربران 132 ۳۰ آبان ۱۳۹۰ ۰۶:۴۱ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان