بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده ایرانی

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۲ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۱۸ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
-ALI- آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
Exclamation دیوانه ها بهتر عاشق می شوند | شهره قوی روح | تایپ گروهی نود و هشتیا

مشخصات
دیـوانـه هـا بهـتـر عـاشـق مـی شـونـد
شهره قوی روح
نشر البرز

ویراستار : آزاده جولایی
چاپ اول : بهار 1387 / چاپ دوم : پاییز 1387
شمارگان : 1500 نسخه
چاپخانه : آسمان
بها : 9300
592 صفحه







-ALI- آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۲ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۲۰ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
~jOojoO.tAlA~ آواتار ها
 
~jOojoO.tAlA~ به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

1
شب روستا کمی سنگین بود و توده فشرده خانه های کاهگلی و دودزده به دل ستاره باران آسمان ختم می شد. هیس هیس زنجره ها و جیرجیرکها با سکوت وهمناک شب جنگ خوشایندی داشت.آخر بهار بود آن موقع از فصل که هوا نه گرم گرم است و نه سرد سرد آب بزرگترین نهر دهکده هنوز ته مایه سرما زمستان را با خودداشت.
زنی پوشیده در چادری سیاه از میان خیابان باریک و شیب دار کنار مسجد قدیمی گذشت. در چوبی و دودزده مسجد بسته ودیوار بلند آن سایه ترسناکی بردل کوچه انداخته بود. زن لحظه ای در پناه سکوی کنار در مسجد ایستاد و چادر چرکش را محکم تر دور خود پیچید . یک آن میان تاریکی شب دامن بلند سرخش برق زد و دوباره زیر پوشش سیاه پنهان شد. اندازم زن کشیده و ورزیده بود و گامهای محکمی بر می داشت . اولین پیچ باریک کوچه را که گذراند دل خیابان بازتر شد و سگ گله باهمه توان شروع به پارس کرد. چراغ خانه ای از پشت پرده چیت گلدار روشن شد. زن دست از دویدن برداشت و دستش را روی سینه اش گذاشت که با شتاب بالا و پایین می رفت . چادر را از صورتش کنارزد .انبوه گیسوان سیاه از زیر دستار حریر آبی بیرون ریخت . بیشتر از شانزده سال به نظر نمی رسید. از خانه روبه رو زن چاقی پیش آمد. فانوس دستش چهره دخترک را که هنوز نفس نفس می زد روشن کرد و به رنگ نارنجی در آورد.
ها...تویی رخسار... الان باید یه گوشه کز کرده باشی ...چرا مثل سگ گر دور کوچه ها شب گردی می کنی ؟
دختر مصمم و خیره زن را نگاه کرد ولی چیزی نگفت . زن دوباره پرسید : مگه نگفتی امشب تنها نیستی و شهربانو می آد سراغت؟
دختر لبش را گزید خواهرش داره می زاد.
در صدایش ردی از غرور و سرکشی بود ولی زمزمه می کرد.
واه خاک به گورم زری داره می زاد...هیچی نمی گی وایسا وایسا چارقد سرم کنم بریم خانه شان...د صبر کن ولد چموش.
دختر لحظه ای این پا و آن پا کرد . بعد گفت : من آنجا نمی آم دایه جان
دایه دهانش را برای اعتراض کشود گفت: ای الهی دستم زیر ساطور حق بره که تورا ازاول قبول کردم . ای ریشه ات خشک شه! شال و قبا کردی سمت کولیها آره؟ ساز و نواشون هوایی ات کرده؟ کولی خانم!
رخسار در سکوت با نوک پاهای برهنه و کثیفش روی زمین خط می کشید. بوی کباب بز کف سفید روی دوغ و صدای ساز و رقص آنان و حتی آتش بزرگ وسط ایل هوایی اش می کرد. رخسار پنج ساله بود که روی دست اهالی ده ماند. مادرش همه عمر ضعیف و تب لازمی بود همه فکر می کردند بچه هم عمری به دنیا نخواهد داشت ولی رخسار به پدرش رفته بود قرص و محکم و درشت و بی اندازه سالم بود. پدرش اهل آن آبادی نبود. راننده بیابان که گاهی گذرش به نصیر آباد می افتاد. خودش خانه و زندگی و بچه های بزرگ داشت .فکر ازدواج با مادر رخسار از هوسی زودگذر ریشه می گرفت و بس! البته هر بار که می رسید چند تکه جل و پلاس سوغاتی به او می داد ولی هوای زن از همان نخستین شب وصال از سرش پریده و دیگر او را نمی خواست .بیماری زن که بدتر شد از ترس مخارج بیمارستان و پرستار و دوا و طبیب به طور کل غیبش زد. تنها یک نشان از او باقی ماند رخسار...دختر بچه ای که همبازی نداشت شاید به همدم احتیاجی نداشت. بچه های همسن و سالش هم به نوعی از او کناره می گرفتند. مگر نه اینکه هر بار چپ چپ نگاهشان می کرد و یا با لگد و سنگ از آنان استقبال می کرد. پس هیچ کودکی در آن حوالی مشتاق بازی با اونبود . مادرش از صبح تا شب در همان تکه زمین موروثی اش جان می کند تا بتواند زندگی خودش و رخسار را تامین کند و یا خسته و نزار با تب و سرفه گوشه خانه می افتاد. در این مواقع زنهای خیر آبادی به کمکش می آمدند. پرستاری اش را می کردند و برایش نان می پختند. رخسار باهمه این زنان سر جنگ داشت. سنگ به طرفشان پرت می کرد و پا به فرار می گذاشت . مخفیگاه او میان انبوه شاخه بید تنومند حیاط بود که تنه آن را مانند بچه میمونی می گرفت و بالا می رفت . اوباهمه این زنان که کمک حال مادرش بودند سر ستیز داشت جز دایه دریا که دوستش داشت . دایه دریا پیرزن درشتی که سالها بود به این نام خوانده می شد. خودش هم یادش رفته بود که نامش مستعار است دریا دختر ارباب بود که او دایگی اش را می کرد. او به نام دریا خو گرفته بود. او نیز رقت قلب زیادی نسبت به رخسار با همه قهر بچه در خود حس می کرد. آغوشش خود به خود برای کودک گشوده می شد. کدام زنی است که وقتی کودکی او را از میان همه بر می گزیند تسلیم عواطف خود نشود. هربار که دایه دریا به خانه آنان می آمد گوشه دستمالش چیزی برای رخسار داشت. گاهی نان روغنی چرب با گردو مغز کرده و یا لواشک به هرحال دل طفل معصوم را به نوعی خوش می کرد. رخسار پنج ساله بود که پدرش را شناخت . مدتها بود پدر خودش را آفتابی نکرده بود. می ترسید که زن بمیرد و بچه وبالش شود



هرگاه دفتر محبت را ورق زدی!
و هرگاه زیر ِ پایت خش خش ِ برگها را حس کردی!
هرگاه در میان ستارگان آسمان
تک ستاره ای تنها دیدی
برای یک بار در گوشه ای از ذهن خود
نه به زبان!
بلکه از ته ِ قلب خود بگو!
یادت بخیر . . .




~jOojoO.tAlA~ آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۲ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۲۲ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
M mehrane آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

8 تا 17
ولی آن زمان از یکی از آشنایان دور مادر رخسار خبر گرفت که مادر و بچه هر دو سالم هستند ، پس به سراغشان آمد.
رخسار طبق معمول به تنهایی در حیاط با جارویی کهنه مشغول بود و پارچه ای را که مثل لباس دور جارو می بست. و بازی میکرد به همین دلیل زودتر از مادرش که از حمام آمده و در اتاق دراز کشیده بود صدای در را شنید. به آرامی جاروی شکسته راروی نیم تخت زیر درخت گذاشت و پارچه را روی آن کشید. صدای کوبیدن در مسلسل وار و پشت سر هم به گوش می رسید و بچه ترسیده بود. به حکم غریزه دست به سوی اولین سنگ نزدیکش برد و آنرامحکم چنگ زد. بعد به سوی در گام برداشت. پشت در از نظر رخسار هیولایی سیاه و عظیم ایستاده بود. پدر بی نهایت درشت و بلند بود و دختر بی اندازه کوچک.
نگاه رخسار که از ستون عظیم پاهای مرد بالا رفت به دستهای خشن پر از لکه ای قهوه ای و خراش دار او رسید. رخسار دستهای زشت تر از این هم دیده بود. مردان ده وقتی کنار دیوار لم داده بودند و سیگار دم غروب را می گیراندند ، دستهای همه شان پینه بسته و آفتاب سوخته بود ولی چیزی در ان دستهای درشت و زخمی وجود داشت که بچه را ترساند. طوری که زانوهایش شروع به لرزیدن کرد بالای شانه های پهن ، سر درشت مردی قرار داشت که با موهای فرفری سیاه پوشیده شده بود. بینی اش بر اثر ضربه شکسته و کج شده بود و چشم هایش قی کرده بود. رخسار سنگ را محکم تر در دست فشرد.
مرد گفت:« تو بایس دختره باشی...درسته وروجک؟ مادرت کجاست؟»
تن بچه از لحن خشن و صدای بم مرد به لرزه افتاد . با ترس دو قدم عقب رفت ولی سنگ را در مشت فشرد. مرد دو قدم جلو آمد و جلوی پای دخترک تف کرد و دهان و صورتش را با دستمال یزدی پاک کرد.
می خواست مرد را بیرون کند تا به مادرش صدمه ای نزند. دستش را بالا برد و با قوت هر چه تمام تر سنگ را به طرف مرد پرتاب کرد. شدت ضربه چنان بود که پدرش فریاد زد و پیشانی اش را گرفت. جست زد و دختر بچه ترسان را بلند کرد و گفت :« ای تخم سگ ، حالا طرف آثات سنگ می اندازی...بلایی سرت بیارم...»
رخسار را محکم به زمین کوبید. بچه با دهان بسته هق خفیفی کرد. بعد دستهای سنگین پر از زخم بر صورتش فرود آمدند واو را روی زمین پرت کردند. شدت درد چنان بود که تا چند لحظه هیچ جا را نمی توانست ببیند و جلوی چشمهایش مه سفیدی قرار گرفته بود. از جیغ او و ناسزاهای پدرش ، مادر به ایوان دوید. موهای سیاهش خیس و پریشان در اطرافش پخش شده بود. یک لحظه وا مانده و گیج شد. شعف و شادی دیدن مرد همه وجودش را لرزاند اما از دیدن بچه اش با آن حال ترسید. رخسار از روی خاک و خل برخاست و خون دماغش را با آستین لباسش پاک کرد. تا به حال ندیده بودمادرش ان طور به کسی لبخند بزند و نگاه کند. و همان لحظه برای ابد از ان مرد متنفر شد. عاقبت زن با صدای لرزان گفت :«خوش آمدی آقا جمال.»
مرد سرفه صدا داری کرد . زن جلو دوید و کفشهای کهنه و خاکی مرد را از پایش در آورد و در همان حال زیر لبی به رخسار گفت :« برو پیش دایه دریا و تا غروب همان جا بمان...نه شب هم بمان...دِ بدو دیگه، بگو صورتت را بشوره»
رخسار تمام کوچه پس کوچه های پر درخت آبادی را گریه کنان تا خانه دایه دریا دوید. خانه او یکی از خانه های بزرگ ده بود. اشک و خون در صورت رخسار به هم آمیخته بود.
خانه دایه دریا شیشه های زرد و نارنجی و سبز داشت که نورهای رنگارنگی رابر درختان گردومی تاباند. تعداد زیادی هم اتاق کاهگلی داشت بابوی همیشگی چوب که از تیرکهای چوبی سقف بر می خاست. رخسار دوان دوان ، د رحالی که دامن کهنه و پاره اش روی خاک کشیده می شد از میان گلهای محمدی تازه به گل نشسته به طرف پله های خانه دوید ، حتی یادش رفت مثل همیشه باید پاهایش را در نهر آب جلوی خانه دایه بشوید . از چند پله بالا رفت. در چوبی چهار طاق باز بود.
رخسار گریه کنان داد زد :« دایه ...دایه دریا..»
دایه به بالش سفید تکیه داده بود و قلیان می کشید. در تاریکی نتوانست صورت بچه را ببیند.
«چیه دختر! پاهات را شستی ؟»
آنچه دایه میان درگاهی دید سایه ای لرزان از دخترک کوچک بود. گریه بچه شدت یافت. دایه برخاست و جلوی در آمد . با دیدن صورت ورم کرده و خون آلود بچه دو دستی بر سرش کوفت.
«ای خاک گور بر سرم بباره به حق پنج تن. چطور این طور شدی؟! به حق پنج تن آل عبا دست کسی که اینطور کرده زیر ساطور بره»
رخسار که دلسوزی دایه را متوجه خودش دید گریه کنان گفت :« اون زد ...اون زد...اون...» و زار زار گریست.
«اون غلط کرده که دست به تو بزند. حالا به دایه بگو اون کیه؟»
«گفت بابامه ، ولی دورغ میگفت . گنده بود...زشت بود.»
دایه چند لحظه مات رخسار رانگاه کرد. آرام گفت :« ها. پس دوباره سر و کله اش پیدا شد الدنگ! الهی دستت چلاق بشه که بااین طفل زبون بسته این طور کردی. الهی ! اب بِدو ...نون بِدو ..تو بدویی ...ای جمالِ پستِ تن لش گور به گور شی.»
بعد با همه سنگینی هیکلش بچه را کنار نهر برد وشروع به تعریف قصه دختر و مرد کولی مرد تا گریه رخسار بند بیاید . در همان حال صورت بچه رااز خون و اشک و چرک پاک کرد. رخسار نزدیک پیرزن نشسته بود ، گویی می ترسید لحظه ای ازاو جدا شود.دایه زیر لب غرغر میکرد.
رخسار کمی خودش رابه او نزدیک کرد و گفت :« ننه ام گفت شب پیش دایه بمان.»
«ای دل غافل ...معلومه خانه را خلوت کردند. حالا یکی دیگه توی شکم زن بد بخت میکاره و به کشتنش میده. ای نسلت از زمین ور بیفته...آخه زن احمق تو چرا این قدر شل و وارفته ای ؟»
رخسار معنی حرفهای دایه دریا را نیم فهمید ، اما دلشوره غریبی گرفت. فکر کرد حالا که مادرش با آن مرد تنهاست اتفاق بدی انتظارشان را می کشد. باید دعا میکرد مادر ضعیف و بد بختش با آن مرد تنها نماند. خدا جان !
شب که شد. دایه لحاف تمیز و تشک سفید برای رخسار کنار خودش آماده کرد.پیش از خواب خوب به طفلک غذا خوراند وقصه دیگری راجع به کولی دوره گردی که عاشق دختری شده بود تعریف کرد. بچه شیفته و واله این قصه شد . ده بار از دایه خواست دوباره قصه را تعریف کند و هزار بار پرسید مرد کولی که دختر را خوشبخت کرد چطوری بود؟ چه قیافه ای داشت؟ موهایش چه رنگی بود؟ چه غذایی دوست داشت؟
دایه دریا از اینکه می دید حواس بچه بیچاره با آن صورت ورم کرده از پدرش پرت شده خوشحال بود. مشخصات مرد کولی را لفت و لعاب می داد و از همه رویاهای خودش مایه می گذاشت.

فصل 2

رخسار فقط می دانست مادرش در حال مردن است. زنها او رابه حیاط فرستاده بودند گاهی زنی به حیاط می آمد و به سرعت به داخل باز میگشت. دایه دریا مدام می امد و می رفت. تشت آب جوش را به اتاق میبرد و پارچه ها ی خونی راکنار حوض کوچک و کثیف می گذاشت. یک بار در میان سماجت های رخسار گفته بود که مادرش بچه اش را انداخته و حالا مریض است. رخسار خیلی فکرکرده بود مادرش چطور میتواند بچه ای را بیندازد ، در حالی که آنان در خانه جز رخسار بچه ای نداشتند.
رخسار از ان شب شوم دیگر مادرش را دوست نداشت و به نوعی از تماس او با خودش احساس چندش می کرد از همان روز رخسار پرخاشگر تر و منزوی تر شد.
رخسار با همه بچگی اش چنان مغرور بود که محال بود چیزی بر زبان بیاورد ، حتیاگر از گرسنگی تلف می شد سراغ زنانی که با ترحم نگاهش میکردند نیم رفت. او از درخت بید حیاط بالا رفت و به اتاق کوچک خانه نگاه کرد. زنها اطراف بستر مادرش را احاطه کرده بودند. گاهی صورت کادرش را با پارچه ای پاک میکردند و رویش را مرتب می کردند. رخسار از آن فاصله نمی توانست صورتش راببیند ولی دلش گواهی میداد اتفاق شومی در اطرافش پر پر میزند.
یک ساعتی همان بالا پاهایش را تاب داد و گریست . تا دایه دریا به ایوان امد و باصدای بلندی صدایش کرد قلب بچه تند تر تپید. ا زدرخت سرخورد پایین. دایه دستهای سیاه شده بچه را محکم در دست گرفت و فشار داد.
«ببین بچه جان ، مادرت ناخوشه...رفتی پیشش گریه نکنی ها! باشه؟»
رخسار سرش را به علامت چشم تکان داد. البته هیچ بغضی هم در گلو نداشت فقط گرسنه اش بود و دلش ضعف می رفت. به دنبال دایه رفت ، داخل اتاق بوی غلیظی آمیخته از بوی اسفند و زغال و بوی خون و بوی هراسناک مرگ می امد. رخسار به محض آنکه وارد شد با همه وجودش فهمید مادرش به زودی خواهد مرد. از دیدن سایه سیاه و سهمگین مرگ به لرزه در آمد. کنار رختخواب سفید مادرش که جا به جا لکه های خون خشکیده رو ی آن بود نشست. زن که به زردی زرد چوبه شده بود آه کشید و چشم هایش را از هم گشود. تصویر دخترش جلوی چشمهایش تار می شد. دست استخوانی اش را از زیر لحاف بیرون آورد و دست بچه را فشار داد. نا مادر و نه بچه هیچ چیز نمی گفتند فقط در چشم های هم خیره شده بودند . کمی بعد دستهای محکم و قفل شده مادر شل شد وروی لحاف افتاد. اطرافیان یکباره شروع به جیغ زدنو گریستن کردند . دایه روسری قهوه ای پاکیزه اش را روی صورتش کشید و در حالی که می گریست شهادتین خواند. رخسار نمی دانست مرگ چیست و برای مادرش چه اتفاقی افتاده ، فقط می دانست همه کس وکارش را از دست داده است. احساس بی پناهی میکرد . چشم های مادرش بازِ باز وبه سقف چوبی اتاق زل زده بود. رخسار می دانست مادر با آن چشم ها نم یتواند ببیند. یکی از زنها بلند شد و دست رخسار را گرفت و از اتاق بیرون برد. رخسار گوشه ایوان تن به آفتاب بی رمق سپرد. می ترسید . هر چه زنها گریه میکردند او گرسنه تر می شد و ترسش هم افزایش می یافت. کاش گریه نمی کردند! کاش یک لقمه نان داشت!
اهل آبادی تا غروب مرتب به اتاق آمدند و رفتند. دیگر کسی نمی گریست فقط صدای گامها بود و پچ پچ .زمزمه می آمد. کسی به رخسار کز کرده در ایوان نگاهی نمی انداخت.
در ده کوچکی مانن آنجا مرگ نیز میتوانست مانند عروسی هیجان بیافریند و زندگی روزمره مردم راتغییر دهد. به همبن دلیل که مردم دسته دسته به خانه زن بیچاره می آمدند. مردها در ایوان استاده بودند و سیگار می کشیدند و جدی ترین قیافه ای که بلد بودند را به خود می گرفتند. زنها به اتاق میرفتند. روی جنازه را پس میزدند و دعا میخواندند ، اما دریغ از قطره ای اشک که هیچ کدامشان نریختند. آخوند ده هم باعجله خودش را رساند و بالای سر زن قران خواند.
کسی با رخسار کاری نداشت. او نقش دوم این ماجرا بود. اینک نقش مادر مهم تر بود. نزدیک غروب مردم دسته دسته به خانه هایشان رفتند. دایه دریا نیز فانوس دیگری از تیرک دود زده ایوان آویزان کرد. در تاریک وروشن شب دختر بچه را دید که به خواب رفته و سوسکی از صورتش بالا می رود. عذاب وجدان سینه اش را چنگ زد. این طفل معصوم را هیچ کس نمی خواست . هیچ کس در ده زیر بار مسئولیت رخسار نمی رفت.همه می دانستند رخسار آنقدر به کسی احتیاج دارد که از آب و گل در بیاید و بعد برگردد به این خانه و زمین مادری اش را که دایه مثل شیر از آن محافظت میکرد دوباره احیا کند.
در همان تاریک و روشن دایه تن به تقدیر سپرد و فهمید بچه نصیب اوست. سوسک را از صورتش تاراند وباتکان دادن شانه اش او را بیدار کرد. رخسار گیج بود. تمام آنروز فکرکرده بود دایه دریا دیگر دوستش ندارد واورا نمی خواهد به همین علت انقدر خصمانه دایه را نگاه میکرد و انقدر عقب رفت تا پشتش به دیوار کاهگلی ساییده شد.
«بلندشو دایه جان بریم خانه من شام بخوریم»
رخسار به چشمان علفی رنگ در تاریکی به اوخیره شد. پلک هم نمیزد باید بچه را به خانه اش میبرد و چیزی برای خوردن به او میداد. دست رخسار را کشید. رخسار کمی تقلا کرد ، ولی نتوانست دستش را از چنگال اهنین دایه خلاص کند. بنابراین شروع به لگد زدن کرد. دایه با یک حرکت او را که همچنان لگد می انداخت روی دوشش گرفت و در حالی که به اسانی در برابر ضربه های پاهای بچه تاب می ا.رد نصیحتش کرد.
«ببین دایه جان ، ببین ننه...خورشید هر کی ه موقع غروب میکند. دیر و زود داره ، ولی چی ؟ سوخت و سوز نداره. ننه ات نگرانته ..تو باید دختر درستی باشی تا روحش شاد شه دایه جان...نجابت برای دختر اصل و شرطه و دین و ایمان درست»
بچه گوش نمی کرد فقط با سماجت لگد می انداخت. در آن حالت گرسنگی و خشم نمی توانست به چیزی فکر کند . پیرزن کنار نهر پر آب خانه اش او را با زور و تهدید نگه داشت.
«حالا صبر کن صورتت را بشورم مادر ...طهارت و وضو باید یادت بدم مادرت که نماز نمی خواند.»
گِل کنار نهر را چنگ زد و آن را به صورت بچه مالید. اب زد و شست. با پر شال صورت بچه را خشک کرد. بچه یک سره جیغ می کشید و پا بر زمین می کوبید که ناگهان ساکت شد. خودش را از میان دستهای دایه بیرون کشید و به نهر سرد و خروشان انداخت. دایه دو بامبی بر سرش کوبید و با لباس به نهر آب پرید. رخسار را مانند ماهی لغزان از آب گرفت.
«الهی رو تخت مرده شور خانه بشورمت... بچه تو چقدر نَرویی... نسازی ...ای درد بگیری، ای حناق بگیری...سر تا پام نجس شد»
از آب بیرون آمدند وهر دو مثل بید می لرزیدند. دایه دوباره دست و پای بچه را گل مال کرد و اب کشید.
«وا بگیر وامونده بد بخت...یتیم!»
بچه را کشان کشان تا خانه برد. عطی ، دختر کوچکش که تازه نامزد پسر کدخدا شده بود با حیرت به مادرش و رخسار نگریست که خیس و آب چکان وارد می شدند.
«ها چه شده؟ چه شده؟ بچه را تو آب کردی؟»
رخسار خودش را از چنگ دایه دریا خلاص کرد و به پای عطی لگد محکمی کوبید..آخ..!
«ای ولد چموش ، واسا ننه مرده حالتو جابیارم .»
دایه دریا به او اشاره کرد و گفت :« ولش کن ننه حجان ، ولش کن...بگرد تو صندوق از لباس های بچگی ات یالباس های زری دو تا جُل پیدا کن.»
خودش سراغ بچه رفت وموهای گره خورده سیاه بچه را چنگ زد و خشک کرد. پیراهن عطی را تنش کرد. رخسار میلرزید. ضعف داشت. عطی با غرغر تخم مرغی نیمرو کرد وبرای مادرش و رخسار آورد. دستهای بچه از زور ضعف و گرسنگی می لرزید ، ولی با آن غرور فطری دست به مجمعه لب کنگره دار نبرد تا دایه لقمه گرفت و به زور به دهانش چپاند.
«بخور ...بخور فردا سر مزار پس نیفتی. باید با منو عطی...از حالا به بعد..خو بگیری.»
بچه لقمه را تف کرد بیرون و با خیرگی اورا نگریست. دایه خسته بود و صبرش تمام شده بود ولی دلش نیامد روی بچه ای که همان روز مادرش مرده بود دست بلند کند. بلند شو و رفت تا خودش بخورد. رخسار که خود راکنار سیی تنها دید با ولع به غذا حمله برد وماست را با کاسه سر کشید. آنقدر خسته بود که همان جا خوابش برد. آن شب خواب مادرش را دید. مادرش طوفان بود ، از هر جا میگذشت برگها جم میخوردند وبر سر رخسار فرو می رختند. موجی از برگهای سبز و نارنجی مانند باران بر سرش می ریخت. مادرش که گام بر می داشت فانوسهای ده به پت پت می افتادند و به یک هو خاموش می شدند. مادرش تمام ده را چرخید تا به خانه دایه دریا رسید. فروکش کرد و همان زن قدیمی شد. دایه داشت او را دعوا میکرد. بعد دست رخسار را گرفت و با خود برد. مادرش ضجه میزد والتماس میکرد که رخسار را از او نگیرند ولی پاهایش تبدیل به خاک شد. نمی توانست قدم بردارد. آرام آرام کمرش هم گل و خاک شد و فرو رفت در زمین. ناله میکرد وضجه میزد. بدنش هم خاک شد. مثل دستهای افراشته به اسمانش و سرش و دهانی که ناله میکرد.
اول صبح بین تاریک و روسن سپید رخساره یکباره از جا پرید. یادش افتاد مادرش دیروز مرده است. قلب کوچکش لحظه ای از هراس بی پناهی به تپش افتاد. دایه جلوی پنجره و رو به قبله نماز میخواند. صورتش هنوز در روشنایی قرار نگرفته بود. و رخسار نمیتوانست او را ببیند. آهسته از رختخواب گرم بیرون آمد. عطی از خانه بیرون می رفت. بچه را که دید با محبت تصنعی گفت :« اگه دوباره لگد نیندازی ..می خوام برم طویله ، بیا بریم.»
رخسار در سکوت دنبالش روان شد. عطی غیر ااز زنهای آبادی و حتی مادرش بود. کمی تند و دیوانه ، ولی فرز و کاری بود. وقتی پسر کدخدا خواستارش شد بین آبادی پچ پچ افتاد. برای پسر کربلایی عبدالله بهتر از عطی با آن اخم و تخم و دماغ بزرگش بود.
عطی از کنار پله ها دیگ بزرگی را برداشت. گفت :« بیا کمک کن.»



بــــــــــــــــــــــــ ـــــــــر باد رفته
صــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــد بار بهتر از
از یــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــاد رفته
M mehrane آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۲ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۲۳ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
مدیر بخش سرگرمی
 
یگانه آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

18 و 19

رخسار باكنجكاوي و شعفي كودكانه داخل طويله گرم و آكنده از بوي كاه و پهن شد. طويله نيمه تاريك بود. گاو چشمها را بر هم نهادهو دم مي چرخاند. انگار داشت در حال نشخوار به چيزي فكر ميكرد كه بسيار مهم بود. دل رخساره ضعف مي رفت كه دم گاو را بكشد و به بازي بگيرد، ولي از عطي مي ترسيد. او ديگچه را وسط گذاشت و طناب گردن گاو را گرفت و پيش آورد. با دقت يك جراح ديگچه را زير پستان گاو تنظيم كرد و شروع كرد به بازي با نوك متوم پستان گاو شير بيايد.
« هي، هي... اي وامالنده خساست نكن، سه روز يه قطره شير ندادي... اي زبان بسته بده اين شير وامانده را...»
بي فايده بود. اين سومين روزي بود كه گاو يك قطره هم شير پس نميداد. دو روز پيش براي گوساله اش از خانه كدخدا شير فرستاده بودند كه با آفتابه به حلق حيوان ريخته بودند، گويي شير گاو به كل خشك شده بود. اصرار عطي بيفايده بود. برخاست. گوساله را بهزور زير پستان مادرش كشيد. گوساله به سينه مادرش حمله بردو گاو ماغ بلندي كشيد و پا بر زمين كوفت، ولي از شير خبري نبود.
« درد بگيري اي وامانده خسيس... به بچه ات هم روانداري ... پس بده... پس بده»
بي فايده بود. رخساره با ترس و لرز آمد و سينه هاي عظيم گاو را در دست گرفت. انگار جرقه اي به گاو زده باشد شير قطره قطره روان شد. عطي حيرت زده دست هاي رخساره را نگاه كرد. گوساله را زير سينه گاو كشيد. عجبا! سينه هاي گاو بدون دوشيدن شير مي ريخت. گوساله كنار رفت پوزه اش را به پوزه مادرش ماليد. عطي از جا جهيد و ديگ را زير سينه گاو گرفت و شروع به دوشيدن كرد.
دايه كه ماجرا را شنيد سر چاقش را تكان داد و لبخند زنان:« اين بركت قدم رخسار است... اين بچه به ما نازل شده ... اين بركت قدم رخسار است. عطي هر چه ديگ و قابلمه و ديگ و تاس و مشربه داريم بيار.»




 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

یگانه آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۲ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۲۶ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
shamim_13 آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

فصل سوم
20 تا 21
دایه سراپا سیاه پوش شد.عطی که خیال نداشت دنبال جنازه بیاید زحمت تعویض لباس رنگی اش زا به خود نداد.
ساعتی بعد صدای لا اله الا الله به گوش رسید. اجتماع کوچک با جنازه مادر رخسار که شال سبزی بر آن کشیده بودند جلوی خانه دایه توقف کرد.
از دویست خانوار آبادی فقط سه زن با چادر سیاه – که همان زنهای خیِرزندگی مادر رخسار بودند- و دوپسر بچه پابرهنه به هوای حلوا و چند کارگر قبرستان آمده بودند که زیر تابوت را بگیرند. دایه دست رخسار را در یک دستش محکم گرفت و با دست دیگر سینی حلوا را در دست گرفت و به دنبال تشییع کنندگان راه افتاد.
رخسار نمیدانست آنکاه حمل می کنند مادرش است، ولی نسبت به آن چیز سبز رنگ که مردان روی شانه حمل می کردند کنجکاو شد. جلو دوید تا از زیر دست و پا رد شود و از چند و چون ماجرا سر در بیاورد. گوشه چشمی هم به سینی حلوای دایه داشت که موقع درست کردن بوی آرد سرخ شده اش با خرما مستش کرده بود.
قبرستان دهکده روی تپه سبزی مشرف به آبادی بنا شده بود. دسته کوچک لااله الا الله گویاناز گذر شنی و پردرخت قبرستان گذشتند وبه کنج دنجی رسیدند که مردان در حال کندن قبری بودند. زنان به سنت خودشان دم گرفتند و شیون کشیدند. دایه مزد مردهایی که جنازه را حمل می کردند داد. آنان جنازه پیچیده در پارچه کهنه سبز رنگ را زمین نهادند.همان لحظه روی مادر رخسار پس رفت . بچه لحظه ای میخکوب شد. بعد به یاد کابوسش افتاد. مادرش او را به خود می خواند و آنگاه در گل فرو می رفت و به گل تبدیل می شد. نه! نه! نباید می گذاشت مادر را در خاک قرار دهند تا تبدیل به توده گل شود. جیغی کشید و خودش را روی جنازه مادرش انداخت.زنها شیون کشیدند. دستهای کارکرده و قوی کارگران او را از جا کند و به آغوش دایه سپرد. بچه لگد می زد، پا می کوبید و ضجه می زد. خودش را از دست دایه خلاص کرد و دوباره به مادر چسبید. کابوسش دم به دم در برابرش جاندارتر و زنده تر می شد و او را بیشتر می ترساند. نفهمید چه می کند. خم شد و سنگهایی از روی زمین برداشت و دانه دانه به طرف زنها و دایه پرت کرد. او مرتب جیغ می کشید. دایه جلو آمد و سیلی محکمی به گوشش نواخت، بعد محکم در آغوشش کشید. بچه تقلا می کرد و جیغ می کشید و دایه را لگدباران می کرد.
رخسار دوباره به سختی از آغوش دایه بیرون آمد و به مادرش چسبید. مردان دوباره او را بلند کردند تا مرده را در قبر بگذارند.رخسار سینه خیز روی زمین دراز کشید و خاک را خراشید. مرتب جیغ می زد. در آن لحظه که همه نگاهها به پر شدن خاک قبر بود کسی توجهی به او نداشت. زمانی به او توجه کردند که بچه از حال رفته بود و در هرم تب داغی می سوخت.
بچه چنان می سوخت که بدن دایه هم داغ و سرخ شده بود. رخسار کابوس مادر گِلی اش را می دید که او را در حلقه دستانش گرفته است و با خود به اعماق خاک می کشد. او قبل از رفتن به درون خاک یک قاشق هم



گروه بانوان نیکوکار مجازی
http://www.forum.98ia.com/t466818.html

رمانهایی که دنبال می کنم:


 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید




shamim_13 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۲ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۲۷ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
نیلوفر دختر دریا آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

22 تا 31


حلوا نخورده بود.»
دایه مشغول شد و به پاشویه بچه پرداخت. دو روز با آن همه رسیدگی گذشت و ذره ای تب بچه قطع نشد. فقط یک بار لحظه ای چشم گشود تا آب بنوشد و دوباره به اغما رفت.
رخسار کاسه آبی که عطیمی خواست با آن به او آب بخوراند را در خوابهایش کم رنگ می دید. در خوابهایش بسیار تشنه بود، اما بی حال تر از آن بود تا از کاسه رو به رویش بنوشد.
بار دیگر که چشم گشود دایه بالای سرش دعا می خواند، اما دایه هو کشید، دود شد و به هوا رفت. روز سوم زنهای ده دور و اطرافش جمع شدند. در اطراف بسترش پچ پچ می کردند، بعد هرکس به خانه اش رفت و گیاهی دارویی آورد تا به او بخورانند. عرق آویشن، دم کرده برگ گردو، کاکوتی، دم گیلاس، عناب، همه را آرام به او می خوراندند، ولی تبش شدیدتر شد. فشار شدیدی به روده هایش وارد شد که در تب و خواب یه چپ و راست می جنبید. ناگهان سرما برجثه کوچکش مسلط شد و لرزاندش. زانوها، شانه ها، کمر ، دستها و حتی لبهایش می لرزید. در خوابی صدای به هم خوردن دندانهایش را می شنید. باز مادرش از گِل بیرون آمد.
هفته اول بی صدا بود، ولی هفته دوم مرتب ناله میکرد، ناله و مویه ای که از ته دل برمی خاست. مجبور شدند دکتر ده بالا را بالای سرش بیاورند. مرد جوابی با موهای چرب سیخ که گوشی را روی قلب کوچک رخسار نهاد و مشتی دارو و قرص در دتسهای دایه ریخت. دایه تا دم در به دنبالش رفت. کفشهایش را جفت کرد و قربان صدقه اش رفت و دوباره شتابان سراغ رخسار بازگشت.
داروهای پزشک هم اثری نداشت و تب رخسار لحظه به لحظه بالا می رفت. دایه سراغ دعانویسها و رمالها رفت. گفتند ارواح خبیث قبرستان وارد بدنش شده اند. مرد دعانویس به قیمت یک النگوی پنج مناتی دایه به خانه شان آمد. اورادی زیر لب خواند و آب دعا به اطراف خانه پاشید. می گفتند دستش شفاست و معجزه می کند، ولی نکرد و بچه همان طور در تب می سوخت و لاغر می شد.
دایه مستاصل مانده بود که چه کند. دعای توسل و آیه الکرسی را هزار بالا بالای سرش خوانده بود.
هفته سوم گذشت که سر و کله کولیها پیدا شد. نزدیک ده چادر زدند. زنی به نام زیتون میانشان می رقصید. سیاه سوخته، ولی خوش چشم و ابرو بود. دایره به دست و رقصان به خانه دایه آمد و گفت:« خواب دیده است که نجات رخسار به دست کولیهاست.»
خاکستری در کاغذ قهوه ای کلفتی ریخت و با انگشت مثلثی از خاکستر روی قلب و سینه رخسار کشید. محل مثلث یکباره خنک شد. سرما از محدوده پیشانی او گذشت و بدنش را خنک کرد.
رخسار پس از سه هفته چم گشود و به اطراف نگاهی انداخت. در نی نی چشمهایش نشان شناختن دایه نقش بست. زن کولی بلند شد و پولی را که دایه به او داد پس زد. دامن پرچین شکنش را تکان داد و در حالی که پابندش جرنگ جرنگ صدا می کرد گفت:« به او بگو اسم دخترش زیتون است.»
البته که دایه می گفت اینها کاسبی است و هرچه بوده از نفس آیته الکرسی بوده است ولی خاکستر را با احترام قایم کرد. دور که می شد بوی اسفند و خاک و پشگل تنش در هوا موج زد. خلخالها و آویزها و النگوهایش جرنگ جرنگ صدا دادند. باقی مردم ده برای دوا و درمان به دنبال زیتون کولی بسیار گشتند ولی او دود شده و به هوا رفته بود.

فصل 4

یازده سال بعد شب هنگام رخسار دوید و دوید. دایه هم نتوانست مانعش شود. می خواست کولیها را از نزدیک ببیند.
رخسار اگر چه زیر چتر دایه ، ولی مانند سرو آزاد بار آمد. از چهارده سالگی سرش را جلو داد و مزرعه مادری اش را اداره کرد. اهل ده به خاطر جسارت و خشونتش دوستش نداشتند، ولی به سختکوشی اش احترام می گذاشتند. هنوز دختربچه ای بیش نبود که زیرآفتاب روی شیار زمین وقت می گذراند و انگشتهایش از کار تاول می بست. گاهی ناشتایش را با دایه ـ که آن همه دوستش داشت ـ می خورد. تنها زنی بود که در آبادی به او اعتماد داشت. کنار سماور می خزید قوری خوش نقش ناصرالدین شاهی روی سماور برنجی قل قل می کرد و بوی عطر چای فضای کاهگلی اتاق را پر می کرد. سماور قل قل شاد، لذت بخش و آرامی سر می داد که عطر بی خیالی داشت.
به غیر از این ناشتاهای آرامش بخش باقی روز سخت جان می کند و از هر زن پخته و جا افتاده ای پخته تر می نمود. کار وکار و کار و ....
رخسار می رفت تا کولیهایی را ببیند که روزی جانش را نجات داده بودند. شاید بخت یاری اش می کرد و حتی زیتون را هم می دید. همان که با خاکستر جانش را نجات داده بود. اهل ده می گفتند غربتیها آمدند، غربال بندها ... برای رخسار کولیها آزاد و وحشی بودند. کولیها فال می گرفتند، طالع می خواندند، قاشق و کاسه و غربال می فروختند.
رخسار شیب تپه مشرف به آبادی را بالا رفت و به کولیها نزدیک شد که آتششان در آن سرما از دور دیده می شد. صدای گریه بچه ها می آمد. عده ای دور بزغاله در حال کباب شدن جمع شده بودند. بچه ها پابرهنه به دنبال هم می دویدند. صدای سکه های دست و پای زنان و دختران چنان جرنگ جرنگ می کرد که گوش از شنیدنش سیر نمی شد؛ چه موسیقی هیجان آوری! دختر چهارده پانزده ساله ای با داریه می رقصید و بین ایل و تبارش چرخ می خورد.رخسار می دانست اگر روزی قیمت مناسبی برای او بپردازند فوری دخترک را می فروشند. شنیده بود کولیها پرنده وار زندگی می کنند. به نوعی آزاد و رها هستند. رخسار گوشه ای دور نشست. باد ملایمی می وزید. چشم رخسار به مرد جوانی افتاد که با چاقوی فولادی بز را سوراخ می کرد و نگاهش به او بود، شاید عشق نبود، جذبه غریبی بود که تن رخسار را لرزاند و زانوهایش را از قوت انداخت. چادرش را محکم تر دور خود پیچید. حس کرد استخوانهایش از سرما می لرزند. دختر رقاص جلوی رویش چرخی زد. دامن از ساقهایش کنار رفت و یک جفت پای سبزه، کبره بسته و خالکوبی شده معلوم شد. داریه را جرنگ جرنگ کنان جلوی رخسار آورد و تقاضای پول کرد. رخسار دستش را بالا برد، به علامت نداشتن. حس کرد از خجالت آب می شود. باز نگاه مرد را خیره به خویش دید. از هم وا رفت. هیچ مردی در آبادی این همه مرد نبود یا دست کم به نظر رخسار این طور می آمد. به همین سادگی رخسار عاشق و بیقرار کولی دوره گردی شد.
و آن شب افتان و خیزان به خانه برگشت و تا صبح لحظه ای چشم بر هم نگذاشت. دو چشم میشی مرد زیر پلهای خشن و آفتاب سوخته و نگاه تند و تیز و براقش او را رها نمی کرد.
چیزی در رخسار تغییر کرده بود، انگار بی آنکه دست بخورد زن شده بود. گوشها را برای آواز کولیان تیز می کرد و مانند اسب ماده چابک به سمت خیمه و خرگاهشان می رفت. مرد که بعدها فهمید البرز نام دارد چیزی نمی گفت. مانند پروانه دور شمع وجود این غریبه می چرخید، اما چیزی نمی گفت. آن چشمهای مست و دیوانه و مخمور به رخسار زل می زد و آوازهای عاشقانه می خواند که رخسار معنی شان را نمی فهمید، ولی باعث می شد سرخ شود. هر دو شوریده و گیج بودند و انگار دیگری را مانند کتابی باز می خواندند. عشق دیوانه وار و بی دلیلی میان اتراق کولیان شکل گرفت و حساب روزهایی این طور سکر آور از دست رخسار در رفته بود.
رخسار روزها ساکت بود و کم تر صدای خنده شاد یا گستاخ همیشگی اش به گوش می رسید، حتی صبحانه ها را هم با دایه نمی خورد. بیشتر توی خودش بود و از دایه جانش پرهیز می کرد. او ترسان از احساسی که در تمام وجودش به گُل نشسته بود و ترسان از واکنش آبادی با خود می جنگید تا اینکه دسته کولیها روزی بی خبر از ده رفتند.
رخسار، افتاد به بی قراری. قلب سرکشش در سینه مثل چلچله می کوبید. دایه که به دیدنش آمد دید چشمهای عزیز دردانه اش دودو می زند و ردی از مالیخولیا و دیوانگی دارد. نه اخم می کرد، نه حرف می زد و نه می خندید. لاغر شده بود و تن به کار طاقت فرسای زمین سپرده بود و تا پاسی از غروب رفته دست از گل و لای زمین برنمی داشت.
شبی رخسار شام نخورده و مات گوشه اتاقش نشسته بود و با انگشت زلف سیاه صافش را می تاباند. دعا می کرد.« ای خدا، چه چشمهایی نصیبش کردی. نعوذ بالله حکم خدایی دارد. تمام استخوانم می لرزد وقتی یاد نگاهش می افتم. ای خدا چطور می شود او هم سر سوزنی مرا بخواهد، ولی ... ولی اهل آبادی تف و لعنتمان می کنند. خداجان این چه بلایی بود سرم آوردی، ای خدا ... جانم را بگیر و خلاصم کن. یعنی ممکن است دایه دوستش داشته باشد یا نگاهی به او بیندازد. تا حرف می زنی می گوید کولی غربال بند ... وای خدا استغفرالله! توبه به درگاهت ... هوس در آغوش کشیدنش را دارم. دایه می گوید آنها دین و ایمان درستی ندارند و کافرند. اگر بداند او را می خواهم مرا می کشد.»
همان موقع کوبه در شتابان و با صدایی بلند به صدا در آمد. رخسار گمان برد دایه است و مانند بعضی شبها غذا آورده است. با اکراه برخاست و در را گشود. آنکه پشت در از انتظار و هیجان می لرزید البرز بود. هر دو با نوعی آگاهی نامعلوم یکدیگر را نگاه کردند. رخسار نمی دانست او چرا آنجاست، فقط می دانست که آمده است. قلبش از کشف این آگاهی جدید مانند پرنده ای در سینه پر زد و به دیوار سینه اش کوبید. چند لحظه بعد فقط به حکم غریزه زن بودنش دست دراز کرد و در خانه را گشود. رخسار او را به میان خانه کشید و در را بست. خدایا، چقدر این خانه را و این لحظه را دوست داشت. هیچ کدام حرف نمی زدند. مرد دست برد و از روی چارقد موهای رحسار را لمس کرد. رخسار گره چارقد را گشود و به زمین انداخت، بعد دست برد و سربند آبی مرد را باز کرد و به زمین انداخت. مرد تازه آن موقع زبان گشود و نام رخسار را بر زبان آورد.
« رخسار ... رخسار.»

صبح زود رخسار از رختخواب بیرون آمد. آفتاب هنوز بساط کاملش را بر ده پهن نکرده بود. خوب می دانست اگر اهل ده بفهمند تف و لعنتش می کنند، اما نمی ترسید. او شبی را در بهشت گذرانده بود. فقط فکر دایه بود که نفسش را می گرفت.
البرز خودش را زیر لحاف پاره آبی جمع کرده بود و تمام شب جدا از او خوابیده بود،آخر مسلمن بودند.
رخسار فکر کرد آبی رنگ بدی است برای خواب، رنگ خواب باید قرمز سیر باشد تا به دل بنشیند نه مثل آبی یخ ! برای دفعه بعد که البرز بیاید لحاف قرمز سیر می دوخت. از دایه هم کمک می گرفت.
برخاست سمار را آتش انداخت و سفره ناشتایی را چید. چه لذتی دارد که برای مرد زندگی ات ناشتا بچینی. هنوز سفره را کامل نچیده بود که دایه وارد شد. از دیدن مرد خوابیده میان رختخواب پاره به حالی افتاد که ناخودآگاه جیغ کشید و بر سرش کوبید.
« دختر چه کردی یا امام الزمان ...»
البرز از صدای فریاد او بلند شد و مات و متحیر به زن چاقی که خود را می زد خیره شد. رخسار می لرزید.
« کفر که نشده دایه جان، به خدا فقط یک سقف می خواست. این را بگیر جای شوهر من! به ابوالفضل بدون او می میرم. رحم کن دایه جان، یادت نیست به چه حالی افتادم... تب کردم، سوختم ، خاکستر شدم ... دست که به من نزده.»
دایه در فکر چاره از خانه بیرون زد. رخسار پرسید:« می شود امشب هم بمانی؟» و او سرتکان داد یعنی بله. این بله در قلب رخسار عروسی و پایکوبی به پا کرد و او را تکان داد. دلش می خواست بلند شود و گرداگرد سفره برقصد.
از آن سو دایه هرچه نان نخودچی و فطیر داشت میان همسایه ها پخش کرد، حتی به توت خشک و کشمش هم رحم نکرد و همه را شیرینی عروسی رخسار و پسر کولی خواند و شب صیغه محرمیتشان را آخوند با آنکه مطمئن نبود درست باشد خواند. زن بیچاره داشت خودش را می کشت تا رخسار را از بی آبرویی نجات دهد. زنهای ده کمی تف و لعنت فرستادند که چطور رخسار تن به ازدواج با کولی داده است، ولی روی حرف دایه در مورد عروسی و حلال بودنشان نمی توانستند حرفی بزنند. ظرف شیرینی را می گرفتند و زیر لبی تبریک می گفتند و باز به پچ پچ مشغول می شدند.
آن هفته یکی از پرستاره ترین هفته های زندگی رخسار بود. البرز که رفت حتی حرفی از بازگشتن نزد. او مرد کوهستان و آزاد بود. هیچ زنجیری ، حتی عشق غریب و صیغه رخسار پایبندش نمی کرد. رخسار هم این خوی آزاد و وحشی او را حس کرده بود و هیچ نپرسید. وقتی مرد از پیچ کوچه کاهگلی گذشت او به کنج اتاقش خزید و بی صدا گریست. اشکهای گرمی که روی گونه هایش می چکید او را بدبخت تر از آنچه بود نشان می داد. بالشی که البرز شب زیر سرش گذاشته بود را در آغوش گرفت و بویید و بوسید. بالش بوی مردش را می داد. ولی باید به زندگی و مزرعه برمی گشت، کار مزرعه رحم سرش نمی شد.
آن شب شام نخورد. صبح حتی پرده ها را کنار نزد. در همان اتاق تاریک کز کرد. دستهایش را جای دستهای مرد روی لبهایش و گردی شانه هایش می کشید و هق هق می کرد.

فصل 5

صبح که شد چادرش را دورش پیچید بود از کوچه باغها بیرون آمد و به مزرعه رسید. زمین خودش ار مثل کف دست می شناخت. شکر خدا پرو پیمان به بار نشسته بود. دست دراز کرد و خاک قهوه ای نرم را عاشقانه در مشت فشرد. این محصول حاصل ماهها عرق ریختن و سختی کشیدن او بود. خم شد و گوجه کالی را از بوته جدا کرد و با لذت گاز زد. آب گوجه همراه با طعم غبار رویش به دهانش نشست. رخسار لبخند زد. محصول رخسار ِ بی کس و کار آن سال از همه بهتر بود.
از سر زمین که برگشت خوب می دانست کجا باید برود. تمام صبح به آن اندیشیده بود. راه کوچه های تنگ ده را پیش گرفت و سراغ مرضیه لحاف دوز رفت.
« مرضیه خانم ... ها ... خانه ای؟»
مرضیه زن سیه چرده زشت و بداخمی بود که انگشتانش اعجاز می آفرید.
زن سراسیمه و با چارقد و پای برهنه بیرون آمد.
« ها، تویی رخسار! مبارکت باشد. شب زفاف چه بی سر و صدا ! ما نفهمیدیم کی خطبه خواندند.»
سرخی اندکی به گونه های رخسار دوید. من من کنان گفت:« آخوند خطبه را خواند ... شیرینی شما هم محفوظ است.»
« ها ... مبارک است دخترجان. آمدی لحاف عروسی سفارش بدهی؟»
رخسار کمی این پا و آن پا شد و گفت:« نه مرضیه خانم ،آمدم دوختن لحاف عروسی را یاد بگیرم.»
مرضیه کمی هاج و واج نگاهش کرد. می دانست رخسار زمین بزرگی دارد و درآمدش کافی است، ولی نمی دانست چرا می خواهد خانه شاگرد مرضیه بشود.« مزد و پول خبری نیست، ولی می توانی گوشه کار لحافی هم برای خودت سر هم کنی. ها؟»
رخسار از جا جهید.« باشه... فقط کمکم کن لحاف خودم را هم به دست برسانم.»
مرضیه که به داخل خانه می رفت سر تکان داد و در را محکم بست. رخسار از او که جدا شد سراغ مش قدرت رفت. او تنها کسی بود که در دخمه فسقلی اش همه چیز داشت. مردد وارد فضای تاریک دکان شد. مش قدرت تا او را دید خندید، طوری که لثه بی دندانش معلوم شد.
« به به عروس آبادی ! یه شکر پنیری... نقلی با خودت می آوردی.»
رخسار معذب به خودش پیچید.
« یه توپ پارچه قرمز با گل سبز می خوام.»
« مبارکه ! مبارکه ! جهاز می بری؟ بذار ببینم.... ها ! عروس خانم ... برعکسش توپ پارچه سبز با گل محمدی قرمز بیارم؟»
« بیار! چند چارک عرضشه؟»
« واسه چی می خوای عروس خانم.:
« پرده.»
« ها ... معلومه می خوره. ببین چه عرضی داره. پولش الان می دی یا سر




شده این زنگ رو بزنی و کسی جوابتو نده ؟!




تایپیست های عزیز ممنون به خاطر زحماتتون

نیلوفر دختر دریا آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۲ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۳۱ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
لحظه آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

صفحه 37 - 32
برداشت محصول ؟»
رخسار از گوشه چارقدش اسکناسهای کهنه و مچاله ای را در آورد .
«حالا می دم ... تا محصول کی مرده و کی زنده .»
بی درنگ تمام پرده های کهنه زمان مادرش ، حتی آنکه جلوی پستو بود را از پنجره کند . چرخ خیاطی دستی را بیرون آورد و شروع به دوختم پرده های بلندی کرد که تا زمین می رسید .کارش که تمام شد صبح بود . استخوان کمرش می سوخت . با لذت بین اتاقها گشت که پرده ها فضای شادی را آنجا به وجود آورده بودند . دست نوازشی بر آنها کشید . خودش را به اتاق رساند و روی زیلوی کهنه و سوراخ افتاد و یکسره تا عصر آن روز به خواب رفت . در خواب دید البرز از میان امواج شیر بیرون آمده و کودکی را که تسبیح دانه درشت چوبی در دست دارد به او می دهد . از خواب که برخواست شگفت زده بود . خوب می دانست باردار نیست ، ولی گمان برد روزی از مرد محبوبش صاحب فرزندی می شود .
مرضیه منتظرش بود . روز اولشان به کوک زدن گذشت . رخسار جدی ، ساکت و پرکار بود . لبهای درشتش را به هم می فشرد و با دقت سوزن را در ساتن فرو می کرد . کم کم برش و منجوق دوزی را هم یاد گرفت . مرضیه از استعداد و پافشاری او وامانده بود .
« دختر منجوق سبز بفرست اینجا ... کوک شل نزن ، نان نخوردی ... پولک قرمز بده .»
رخسار تند و سریع سوزن می زد . عاقبت اجازه یافت برای خودش سفارش پارچه بدهد و اولین لحاف را به کمک مرضیه بدوزد . اگر خدا قسمت می کرد برای کرسی سال آینده اش لحاف سبزی می دوخت .
دوختن اولین لحاف رخسار هم زمان با برداشت محصول بود . همه روز در مزرعه خم و راست می شد و گوجه و بادمجان می کند و غروب با کمر دردناک سراغ مرضیه می رفت تا لحاف سبز را کامل کند و شبها چشم به در می ماند شاید البرز باز گردد... حتی فکر کردن به البرز هم قلبش را به تپش می انداخت . پول فروش محصول را نصف در قوطی چای ذخیره کرد و نصف دیگر را یک گلیم قرمز و قهو ه ای بزرگ خرید .
زیلو های پاره را به اتاق دوم برد و گلیم را که همه اتاق اول را می گرفت همان جا پهن کرد . رنگهای من و تو اتاق را گرم و دوست داشتنی کرده بود .
کم کم پچ پچ اهل آبادی شروع شد که این داماد ندیده کجاست و آیا دامادی در کار بوده یا نه .
لحاف اواسط پاییز که سوز سرد آبادی را گرفته بود تمام شد . فوری مشتری پیدا کرد . رخسار روی آن آهویی دوخته بود که از چشمه آب می خورد و شکارچی ای در کمینش بود . طالب لحاف عروس مش قدرت بود . مرضیه دو دستی لحاف را تقدیم کرد . بیشتر پول را خودش برداشت و کمی به رخسار داد . رخسار به جای پول یک متکا و یک لحاف روی سرش گذاشت . سرما تنش را تکان می داد . سوز ، سوز برف بود . هر طور بود آن شب باید کرسی را رو به راه می کرد .
رخسار بار را زمین گذاشت . دستهایش از سرما کبود شده بود . چال کرسی را که در اتاق دم بود پاک و تمیز کرد و زغالی را که خریده بود آماده کرد . از لای پنجره ها سوز می آمد . دود زغال به چشمهایش می رفت و اشک از چشمهایش جاری می کرد . رخسار همان طور که با سینی مسی زغالها را باد می زد شروع کرد به فوت کردن و دمیدن . این کار باعث شد تا دود بیشتری به حلق و چشمهایش برود . عاقبت زغالها به سرخی خرمالو شدند و جرق جرق شان بلند شد . رخسار با انبر چند بار زیر رو رویشان کرد و کتری را کنار آن نهاد . با بدبختی و مشقت کرسی را روی گودال جا داد و لحاف کرسی نو را با ذوق و شوق روی آن پهن کرد . وای ، اینها همه حاصل زحمت او ، یکه و تنها بود . دو متکا را دور کرسی چید . حالا خانه او دیدنی شده بود و فقط مرد خانه را کم داشت که هنر او را ببیند .
همان موقع در کوبیده شد . رخسار دعا کرد دایه باشد و از قهر چند ماهه دست بردارد ... شاید اگر خانه او را با این چیز های جدید می دید ... ولی پشت در البرز بود . خسته ، یخ زده و مشتاق . رخسار از هیجان لرزید و به گردنش آویخت . دست او را گرفت و با شوق خانه را که فقط به خاطر او تزیین کرده بود نشانش داد . کاش همه آرزوها با چند آه کشیدن بر آورده می شد .
البرز گرسنه نبود ، خسته بود . ترجیح داد پیش از غذا بخوابد . زیر کرسی دراز کشید و پاهایش را کش و قوس داد . موهای حنایی درازش ، بلندتر و آشفته تر شده بود . آرام آرام تنش در لذت گرمای مطبوع کرسی رها و کرخ شد . چه آرامشی ... زیر کرسی در خانه معشوق ، که این همه راه به خاطرش آمده بود . آرام چشمهایش روی هم رفت .
رخسار به او نگاه کرد . چشمهای کبودش بسته و صورتش آرام ترین صورت دنیا بود . موهای آشفته حنایی اش روی صورتش ریخته و مژه های سیاه بلند بر صورتش سایه انداخته بود . رخسار دلش می خواست او را بوسه باران کند ، ولی ترسید آرامشش را بر هم بزند . او نمی توانست عشق خود را به سادگی بازگو کند ، ولی آن مرد مانند ترق ترق شعله های زیر کرسی او را به آتش می کشید و او را گرفتار تپش قلب وحشی اش می کرد .آخر آرام کنار او خزید . موهایش را به نرمی نوازش کرد . البرز چرخید و سرش را به گردی بازوی رخسار تکیه داد.
وقتی بیدار شد تنش از گرمای تن رخسار و کرسی اشباع بود و رخوت خوشایندی بدنش را گرفته بود . رخسار از خواب پرید . به البرز لبخند زد . از پسر مرضی خواست یکی از مرغهایش را سر ببرد و پر بکند .
هول هولکی پول آن را داد . می خواست ترتیب پلو مرغ مفصلی برای البرز بدهد . رخسار کمی در خانه مرضیه درنگ کرد تا استخوانهایش گرم شد و دستهایش از حالت بی حسی در آمد . کوچه رو به تاریکی غروب می رفت و گرد نارنجی داشت . زمین ناهموار دهکده یخ زده بود . سرما گونه های رخسار را مانند تیغ می خراشید و دانه های ریز باران را بر صورتش می کوفت . صورت رخسار از سرما سرخ سرخ شده بود .
وقتی رسید البرز لحاف کرسی را بالا زده بود و با انبر زغالها را زیر و رو می کرد و دستهایش را جلوی آتش می گرفت . رخسار فکر کرد چقدر خوب است وقتی البرز آنجاست به تف و لعنت اهل آبادی و دایه اهمیتی نمی دهد .
رخسار می دانست آمدنش را حس کرده ، ولی با کرخی و بی تفاوتی ذاتی که شوهرش داشت سر بر نگرداند . رخسار دو لنگه در اتاق را پشت خود بست و رفت به البرز چسبید .
رخسار برای شب شامی عالی پخته بود . موقع صرف شام قلوه سنگی با صدایی مهیب شیشه را شکاند و وسط سفره افتاد . رخسار آنقدر هول و دستپاچه بود که پا بر شیشه خرده ها نهاد و در تاریکی شب بیرون را نگریست . باورش نمی شد ، ولی زنی پیچیده در چادر سیاه سنگ در دست ایستاده بود و تکفیرشان می کرد . رخسار با آنکه خون از کف پاهایش جاری بود در سوز سرما جلود دوید تا دل دایه را به دست آورد . دایه و دختر برای چند لحظه چشم در چشم هم دوختند . دایه رنجیده از آنکه دست پرورده اش به گناه آلوده شده سیلی سنگینی به صورت او نواخت و دور شد . رخسار جیغ زد ، التماس کرد ، فغان کرد که دایه اش بر گردد ، اما پیرزن مغرور پشت سرش را هم نگاه نکرد . رخسار لنگان لنگان ، در حالی که از کف پاهایش خون می ریخت به خانه برگشت . البرز آغوش گشود و او را روی دست به داخل خانه برد . اشکهایش را از صورتش سترد و دانه دانه شیشه ها را با سوزن از کف پای ترک خورده و پینه بسته رخسار در آورد . بعضی شکافها عمیق بود و بعضی سطحی ، ولی خون همچنان می ریخت . او پارچه ای پیدا کرد و پاهای رخسار را با همه زورش بست . این تنها راهی بود که برای بند آوردن خون بلد بود. البته زنان کولی پمادهایی از گیاهان سوخته و روغنهای بدبو برای این کار می شناختند ،ولی البرز با این مسائل آشنا نبود .
صبح زود عطی نه ماهه تلو تلو خوران به خانه اش آمد . شکمش بیش از حد طبیعی بزرگ شده بود . با تجربه ها می گفتند شاید دوقلو باشد . عطی به مثلا داماد سرسلامتی و شادباش گفت و خبر داد مادرش شب پیش بی دلیل بیرون زده و روی یخها سر خورده و پای راستش از چند جا شکسته است . حالا هم شوهر عطی دنبال شکسته بند به ده بالا رفته است . عطی زیاد نماند . استکان چایش را داغ داغ سر کشید و رفت . باید با احتیاط خودش را به خانه مادرش می رساند . رخسار با شنیدن حرفهای عطی بلند شد و با همان پاهای درناک و خون مرده تنور را آتش کرد . در آن هوا گیراندن تنور کار سختی بود . از شدت درد اشک لحظه ای چشمهای رخسار را رها نمی کرد .رخسار مایه همان فطیری را گرفت که دایه دوست داشت با عسل بخورد . تا نزدیک ظهر مشغول پخت فطیر بود . البرز هم کاری به او نداشت . در اتاق پشتی را رنده می کرد تا چفت شود . هیچ کس نزد دایه نبود . پیر زن در تنهایی درد می کشید . شکسته بند تازه کارش را تمام کرده بود . دایه زل زل رخسار را نگاه کرد . او سلام کرد و تنظیف روی فطیر را برداشت . « قابل ندارد دایه جان. »
پیرزن برگشت و با همه قدرتش به ظرف رو گرداند . رخسار پایین بستر دایه اش نشست و به او زل زد ، خیره و سمج . دایه که از او لجباز تر بود خودش را به خواب زد تا تاریکی غروب اتاق بدون چراغ را به قعر تاریکی ببرد . رخسار به دایه اش زل زده بود و دایه با لجاجت تظاهر به خواب بودن می کرد . عاقبت این رخسار بود که به سبب تاریکی از جا برخاست . پیرزن سنگین وزن و شکسته و خسته روی بستر افتاده بود و پایش بدجور تخته بند شده بود ، آن هم به خاطر رخسار ... به خاطر کسی که یک عمر زحمتش را کشیده بود . رخسار از سیلی او دلخور نبود . در ته قلبش می دانست دایه تنها زن آبادی است که دوستش دارد . برخاست و با چشمان اشکبار شولای دایه را پوشید . می خواست بو و حضور دایه را حس کند ، آن شولا حس امنیتی به او می بخشید که هرگز از هیچ زن دیگری دریافت نکرده بود و تا حالا آن را به خاطر عشق به یک کولی از دست داده بود . تمام راه را تا خانه گریست . گل و لای و سرما زخمهایش را باز کرده و مانند کارد و دشنه پایش را می شکافت . وقتی رسید وامانده و له بود . البرز در اتاق جلویی سیگار می کشید . پرسید :« ها ... چه شد ؟ آخرش حرف زد ؟ این پیرزن یکه و لجباز چه گفت ؟»
دایه فقط می خواست رخسار از کولی جدا شود تا بتواند در ده راحت زندگی کند این هم حمایت مادرانه و خشن بود ، رخسار ناگهان از خود بی خود شد و روی زمین نشست . مشتهایش را بر سرش کوبید . « ای مولا جان ... ای امام اول ... نه حرف زد ... نه محل سگم گذاشت ... مثل زن بدکاره آب دهان به صورتم پاشید ای خدا ... تنها کس و کارم سیلی به گوشم زد ... ای خدا ... ای امام من گناهکارم . » بعد یکباره پرید و زانوهای البرز را بغل کرد . می خواست دایه و البرز را با هم داشته باشد .
« من کنیز بی مقدارتم ... یک عمر کنیزتم ... به او بگو که قبل از صیغه به من دست نزدی ... تو را به جان هر که می پرستی ... تو را به مولا ... من سگم ... »



همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه سرد و عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند ، اما من و تو
به چراغ و آب و آیینه پیوستیم
و نترسیدیم ...
لحظه آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۲ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۴۰ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
FAH!ME آواتار ها
 
FAH!ME به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

38 - 41
البرز به زحمت خودش را از او جدا کرد و کنار پنجره رفت. بیرون تگرگ شدیدی می بارید. رخساره دوباره به سر و رویش کوبید.
«به خاطر تو...به خاطر آنکه عروسی نگرفتی به صورتم نگاه نمی کند. می گوید معصیت دارد ای خدا...من دایه ام را می خواهم..خدا چقدر سنگدلی...مگر جای حق ننشستی؟»
دوباره خودش را روی پاهای البرز پرت کرد.«تو فقط به او بگو..برو ده سال دیگر برگرد. بگذار سرم بالا باشد که سایه شوهر روی سم است...یک عروسی بگیر تا دایه جانم توف و لعنتت نکند...مرد من باش...التماست می کنم مرد...»
البرز با یک حرکت او را از زمین بلند کرد.«گوش کن، مرد کولی دختر کولی می گیرد. بعد هم من مرد کوهم زنجیر به پایم نمی خواهم...تو هم مرا خواستی...نخواستی؟ حالا چه کنم؟»
رخساره مانند ابر بهار گریه می کرد.«زنجیر نمی شوم فقط اسمت...فقط دایه بداند ما قبل از صیغه نزدیک هم نبودیم...من گوه بخورم زنجیر تو شوم. برو به ایل برو به کوه مرا هم ببر.»
«این یعنی عروسی که برای مرد کولی یعنی بندگی.»
رخساره جیغ زد.«دوستم نداری؟ تو مرا نمی خواهی...این همه مرد کولی که زن می گیرند...»
البرز او را به گوشه اتاق پرت کرد.«اگر تو را نمی خواستم به تو دست نمی زدم.جیغ نکن...تو خواستی به من آویزان شدی، من هم خواستم...»
«ای خدا...ای خدا...ای خدا...ای امام حسین...ای ضامن آهو. من که بد نیستم...»
«خدا را صدا می کنی که چه؟ طوق بندگی به گردن من بیندازد...ها!ها! راستش را بگو رخساره چه می خواهی؟ تو مرا خواستی بدست آوردی دیگر چه می خواهی زن؟»
رخساره با ناخنهایش چنان صورتش را خراشید که خون بیرون زد.«مرا نمی خواهی. ای خدا جان...مرا نمی خواهی ای امام اول..دروغ گفتی...دروغ گفتی...مرا نمی خواهی.»
رنگ البرز تغییر کرده بود.
«کولی دروغ بار نمی کند، تو را می خواستم.»
رخساره سرش را محکم به دیوار کوبید.
البرز لحظه ای درنگ کرد. بعد خورجین کهنه اش را برداشت و از در بیرون زد. با باز کردن در سرما و تگرگ وارد اتاق شد. رخساره تا چند لحظه رفتن او را نفهمید. سرش از ضربه محکم که به دیوار کوفته بود منگ بود. وقتی فهمید لحظه ای سکوت کرد. خانه ساکت ساکت بود و صدای پت پت بخاری می آمد. ناگهان با یک خیز از جا برخاست و در اتاق را گشود. مرد او رفته بود. سر برهنه و پا برهنه میان تگرگ و سرما بیرون دوید.
«البرز. ..البرز.. .البرز.. .البرز جان. ای خدا غلط کردم...البرز...البرز جان...عزیز رخسار...فدایت شوم.»
این دعوا ها و التماسها فرای تحمل مردی مانند البرز بود.
تگرگ مانند شلاق به صورت و گردنش می خورد. در پاهایش احساس کرخی و فلجی می کرد. تنها گرمای موجود اشکهای گرمش بود که از گونه اش پایین می ریخت.
«البرز...مرد...کجایی مرد...بچه مان چه می شود؟»
در آن لحظه دردناک اعتراف کرد حامله است. با همه دل و جان می دانست حامله است.اگر دایه می فهمید می گفت طفلش حرامزاده است.
«البرز...رخسار غلط کرد برگرد...به خاطر بچه مان...البرز...عروسی نمی خواهم،فقط بمان تا بچه بیاید.»
جیغ می کشید. صدایش گرفته بود. تمام کوچه های ده را زیر تگرگ و سرما دوید. در حالی که پاهای ورم کرده اش را به زور دنبال خودش می کشید زار و خسته به خانه بازگشت. هق هق کنان زیر کرسی خزید. تمام استخوانهایش درد می کرد و تیر می کشید. از ته دل ضجه می زد. به بچه بی پدری که حتم داشت در رحم دارد چه کند؟ جواب مردم را چه بدهد؟ بچه که نه، بچه ها...او مطمئن بود دوقلو بار دار است، حتی زمان بار برداشتنش را هم می دانست و به یاد آن خواب افتاد. همانجا کنار کرسی از شدت اشک و درد خوابش برد. آیا این بهای عشق بود، آیا مردی در این دنیا بود که عشق را بفهمد؟ نبود!نبود! مرد جسم را می فهمد و قلب را نمی فهمد!
از شدت درد استخوانهایش از خواب بیدار شد. آتش و خاکه زغال خاموش و کرسی سرد شده بود. کف پاهایش تا زانو از درد و تورم تکان نمی خورد. تمام زخمهای کف پایش عفونت کرده بود. بر اثر دویدن زیر سرما و تگرگ بیمار شده بود.
چند لظه از درد و تب دندانهایش بهم کلید شد. یادش افتاد دایه ای درکار نیست تا قاشق قاشق جوشانده و تخم مرغ به حلقش بریزد و البرزی نیست که اگر خار به انگشتش برود اشک به چشم بیاورد...حتی مادری هم نداشت که دست نوازش بر سرش بکشد. او باید این واقعیت را می پذیرفت که هیچکس را ندارد، که او رخسار است و بس با دو طفل بی پدر! قلبش از اعماق یخ بست و سنگ شد. دانستن این قضیه حتی از کار سخت روزانه در مزرعه و دوشیدن گاو و لحاف دوختن سخت تر بود. هیچ کس نبود و او باید به خطر بچه ها زنده می ماند. خودش را از زیر لحاف بیرون کشید. دندانهایش بهم می خورد. خودش را روی زمین کشید چون قدرت ایستادن نداشت.سراغ چراغ درب و داغان علاءالدین رفت و کتری مسی بزرگی را روی آن گذاشت. کنار بخاری وا رفت تا آب جوش بیاید. نزدیک جوش آمدن آب خودش را تا کنج اتاق کشید و تشت را جلو آورد. آب داغ را که از آن بخار بر می خواست داخل تشت ریخت و پارچه های خونی و گل آلود پاهایش را باز کرد. آن ها را درون آب جوش فرو کرد. لحظه ای از داغی آب هوار زد. طوری که صدایش شیشه های نازک اتاق را لرزاند. ولی بعد آب جوش درد پا و استخوانهایش را آرام کرد. به نفس ننفس افتاد. مرتب تکرار می کرد:«ای خدا...ای صاحب الزمان...ای مولا جان.» تیغ تیزی برداشت و در حالی که لبش را گاز می گرفت چرک زخم ها را در سینی زیر تشت خالی کرد. آنقدر درد زیاد بود و لبش را گاز می گرفت که خون از لبهایش جاری شد. چرک ها را که خالی کرد دوباره به تشت آب جوش اضافه کرد و پاهایش را در آن فرو کرد. کمی که درد فروکش کرد خودش را کشان کشان تا گوشه اتاق رساند و چادر نمازش را با قدرت با دندان پاره کرد و محکم اطراف پاهایش پیچید. می خواست همانجا بیفتد. ولی می دانست اگر در آن گوشه بخوابد یا میمیرد یا بچه هایش را از دست می دهد. خودش را به سوی کرسی رساند و تلاش کرد آتش زغال را بگیراند. آنقدر فوت کرد که چشمهایش پر از اشک شد و به سرفه افتاد. آتش گر گرفت و او با تب و بدن دردناک زیر کرسی خزید. روی کرسی چیزی جز مشتی نان خشک نبود. همان را چنگ زد و فرو داد. مهم این بود که معده خالی اش پر شود، حالا با هرچه که می شد. روی گرسی هم جز سفره نان خشک چیزی نبود مهده اش از درد تیر کشید.
وقتی چشم باز کرد سردش بود. زیر کرسی هنوز آتش گرگر می کرد ولی او از درون می لرزید. از زیر کرسی بیرون آمد و خودش را تا کنار بخاری کشید که نفت آن در حال تمام شدن بود ولی او نمی توانست از اتاق






شرمنده درخواست دوستی قبول نمی کنم
FAH!ME آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۲ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۴۶ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
واران آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

42 - 43

بیرون برود. کتری را برداشت و کنار ذغال های کرسی گذاشت. هنوز استخوان هایش می لرزید. زیر کرسی خزید. یک لیوان چای و کمی نان خشکیده استخوان هایش را گرم کرد. حس کرد حالش بهتر شده. دستش را روی زهدانش گذاشت و به نرمی آن را نوازش کرد. اگر البرز را از دست داده بود بچه هایش را داشت، بچه هایی که همه امید ، آینده و زندگی او می شدند. دوباره خوابید.
رخسار که از خواب پرید چراغ ها خاموش بود و هوا تاریک. با خودش گفت معنی این خواب چه بود؟ آیا او با اسبش سر می رسید. لبخندی شیرین بر لب هایش نقش بست. رفت وسایل گلدوزی اش را کشان کشان تا اتاق آورد. چراغ را روشن کرد و یک تکه پارچه سفید مربع شکل انتخاب کرد. این دستمال را می خواست به بچه اش بدهد. دور دستمال را با رنگ سبز دندان موشی زد. انگشت هایش حس نداشتند و به زور سوزن را نگه می داشت. وسط دستمال نقش یک گل و یک مشت گل ریز در اطراف آن دوخت.
رخسار جیغ زد: «دایه...دایه...دایه جان...دایه جان...»


فصل ششم
اگرچه زمستان بدی بود ، ولی گذشت. پاهای رخسار کم کم بهتر شد. ابتدا با عصای چوبی کهنه ای راه می رفت و بعد روی پاهای خودش بود. پای راستش لنگ می زد. رخسار اول این لنگ زدن را جدی نگرفت.،ولی بعد مجبور شد این واقعیت را قبول کند که یک زن شل است. با خودش فکر کرد اگر البرز بیاید و او را با این پاها ببیند شاید نپسندد و شاید دلش را بزند.
کی یک زن لنگ را می خواست؟ تازه بخواهد، رخسار دیگر او را نمی خواست.
تمام آن زمستان به لحاف دوزی برای مرضیه گذشت. هرگز هم نفهمید مرضیه کلی وسیله و پول از خانه او برداشته است. حالا کار رخسار به جایی رسیده بود که لحاف هایش با آن طرح های ظریف مشتری های زیادی پیدا کرده بود.
مرضی طبق معمول پول را نصف می کرد . برای رخسار این درامد سرشاری بود که او را تا برداشت محصول بعدی سیر نگه می داشت. حتی مقداری هم پس انداز می کرد. او دختر قانعی بود.
نزدیکی های عید بود که کسی هو انداخت که /انکه شکم رخسار را بالا اورده است شوهرش نبوده. اهل ابادی انگار منتظر شنیدن این حرف های درگوشی بودند. زنان آبادی ناگهان با رخساری که مغرور و وحشی و





من " تو" را به دلم قول داده ام...

نگذار بد قول شوم...!





واران آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۲ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۴۷ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
omran آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

44-47
سرکش بود و به آنان اعتنا نمی کرد دشمن شدند.
در تمام ده یک زن هم با رخسار حرف نمی زد، فقط مرضیه بود که به خاطر منافع مادی اش او را تحویل می گرفت. رخسار صبحها به زور ناراحتی خودش را سر زمین و میان کارگرانش قایم می کرد. مردها رذیلانه به او لبخند می زدند و نگاههای شهوت آلودی به او می انداختند، ولی مثل زنان خاکستر نگاهشان را به طرفش نمی پاشیدند.
یک روز عصر رخسار به خانه مرضی می رفت که زنی از زنان آبادی سطل آشغال را به عمد به صورتش پاشید. زنان دیگر خندیدند. رخسار لحظه ای گیج شد، بعد به خود آمد و جلو رفت. چاقد زن را از سرش کشید. زن بنای جیغ زدن گذاشت. رخسار بی اعتنا به فریاد او و خنده زنان با چارقد زن صورتش را پاک کرد. لباسش را تکاند و بعد آن را به طرف صورت زن پرت کرد. زن به طرف رخسار حمله ور شد، ولی رخسار درشت و قوی بود. فوری مچهای دست زن را گرفت و آن قدر فشار داد که زن به زانو افتاد. اغلب زنان آبادی آنجا بودند و با صدای بلند ناسزایش می گفتند.
«سلیطه... هرجایی... هرزه...»
رخسار آن قدر مچهای زن را فشار داد که به گریه والتماس افتاد تا ولش کند. رخسار رهایش کرد. سرش را مغرور بالا گرفت و در میان طوفانی از ناسزا با بی اعتنایی از آنجا گذشت.
به خانه مرضی رسید دلش آشوب بود. قرار بود یک لحاف ساتن صورتی را تمام کند. این لحاف مال جهیزیه دختر کدخدا ده پایین بود. رخسار نقش عروس پیچیده در چادر عروسی را گلدوزی و منجوق دوزی کرده بود. زمینه آن را هم گل بنفشه دوخته بود. سعی کرد به های و هوی زنان آبادی توجه نکند و فکرش را مشغول گلهای زیبایی کرد که آن روز می خواست بدوزد.
مرضی همین که او را دید پرسید: «چی شده که این طور از هم وارفتی؟»
رخسار نگاهی به مرضی کرد . نشسته بود وسط یک لحاف آبی تیره و روی لحاف را سوزن میزد. بی درنگ آنچه اتفاق افتاده بود را برای مرضی تعریف کرد. مرضی با خنده گفت: «خوب کاری کردی، تا اینا باشن جای کار، دل به پچ پچ مفت ندن... بی حیاها!»
رخسار سری تکان داد و رفت کنج اتق و لحاف صورتی را باز کرد. مرضی گفت: «حالا خدا وکیلی و به حق اون نون و نمکی که با هم خوردیم تو و این پسر کولیه عقد کردید؟ باور کن هیچ کجا بروز نمی دم. آخوند خودش عقدتان کرده؟ یعنی صیغه کرده؟»
رخسار چه می توانست به او بگوید. نه، هرگز عقد نکرده بودند. آخوند صیغه شان کرده بود، ولی دایه اش همه جا شیرینی پخش کرده و خبر عروسی اش را داده بود. مردم ده می مردند دایه همیشه مقتدر را دروغگو و شارلاتان بخوانند. فقط کافی بود رخسار راستش را بگوید، بنابراین... رخسار سرش را محگم بالا گرفت و گفت: «ما عقد کردیم، عقد دائم.»
جبهه گیری و حالت عصبی اش فوری مرضیه را متوجه کرد بیش از آن سؤال نکند و سر خودش را با لحاف گرم کند. آن روزها رخسار برای او حکم دستگاه ضرب سکّه را داشت. مرضی نمی خواست به خاطر یه مشت اراجیف خاله زنکی منبع درآمدش را از دست بدهد. آن روز دیگر حرفی با هم نزدند.
وقتی که دیگر پشت پنجره فقط سیاهی بود لحاف صورتی رخسار آماده شد. آن را جمع کرد و ملحفه سفیدی دورش پیچید. مرضی در حالی که بالای سرش ایستاده بود دستها را تند تند به هم مالید گفت: «ها خوبه... بارک الله... فردا پولشون رو می دن دختر! منم سهم تو را می دم. بارک الله... از انگشتت طلا می ریزه به واللّه.»
رخسار حتی لبخند هم نزد. همان طور خشک و عبوس نشسته بود. چطور می توانست لبخند بزند وقتی همه بلاها با هم سرش آمده بود. با توجه به شکم بر آمده اش دستش را به دیوار گرفت و بالد شد. صورتش ورم حاملگی داشت.
«خداحافظ... فردا یه کار جدید برام بذار کنار شروع کنم.»
لنگ زنان و در حالی که سنگینی شکمش حس می شد از خانه بیرون آمد. هوا تاریک شده بود و بیدهای مجنون خانه مرضی در تاریکی فرو رفته بودند.
کوچه های ده کم کمک خلوت می شد و مردم با عجله به خانه هایشام می سریدند، ولی معدود افرادی بودند که در کوچه سرسنگین و پوزخند زنان از کناررخسار می گذشتند. آنکه دوستش داشت آن طور رفته که دیگر اثری از او نبود و حالا مردم به جرم دوست داشتن او سنگ بارانش می کردند. دو کودک پا برهنه از کنارش گذشتند سنگ ریزی به طرفش پرت کردند. دخترک خنده ریزی کرد و گفت: «هرزه!»
چشمهای رخسار پر آب شد. می دانست کار بدی نکرده است. او فقط به خودش اجازه داده بود تا عاشق شود. راهش را به سمت قصابی غلام کج کرد. مرتب ویار آبگوشت داشت، ولی از هفته قبل که غلام سرسنگین آشغال گوشت به او داده بود جلوی خودش را گرفت تا آن شب که دلش حتی برای بخار آبگوشت هم لک زده بود. دست روی شکم برجسته اش کشید و وارد قصابی شد. دو زن چادری که محکم رویشان را گرفته بودند و رخسار نتوانست آن دو را در تاریک و روشن تشخیص دهد جلوی دخل ایستاده بودند. شاطرِ ده هم کمی دورتر ایستاده بود و تسبیح می انداخت. غلام روی تخته بزرگی گوشت گاو را شقه می کرد. تا چشمش به رخسار افتاد دستی به سبیل چرب و کثیفش کشید و گفت: «رخسار خانوم، محض خاطر ما هم که شده هر روز راتو نکش بیا اینجا... عفت چند وقتیه زندگی ما را سیاه کرده که چرا این زن با اون داغ روی پیشانی اش هر روز تو مغازه تو ولوست و می گه ویار دارم... بد که نمی گه خانوما؟»
او به طرف زنان چادر مشکی پوش چرخید و آنان شروع به استغفراللّه گفتن کردند. تمام بدن رخسار از زور توهین می لرزید. با صدای لرزان گفت: «یعنی می خوای گوشت به من نفروشی؟!»
هنوز حرف رخسار تمام نده بود که عفت، زن دوم غلام قصاب، مانند دیو تنوره کشان به مغازه آمد.
«دست از سر شوهر من بردار...»
رخسار برگشت که از در بیرون برود. دیگر تحملش تمام شده بود. شاطر که از مردان نیک ده بود به دفاع از رخسار گفت: «ول کنید این فلک زده را... کدامتان بی عفتی ازش دیدید که داغ بی عفتی به او می زنید. شوهرش کولیه و مرد کولی هم یک جا بند نمی شه... به زن حامله این طور ظلم نمی کنن.»
عفت هوار زد: «خفه مردک هیز... نکنه می خوای یه آبی از تنورش گرم کنی.»
رنگ صورت شاطر به رنگ خون شد. رخسار لحظه ای پا سست کرد. با همه جسارتی که در خود سراغ داشت گفت: «آقا غلام، نیم کیلو سردست می خوام... می فروشی یا نه؟»
غلام با ترس به زنش نگاه کرد. زنش پیش دستی کرد و گفت: «... تو و اون بچه توی شکمت نجس هستید. اگر غلام گوشت به تو بده زار و زندگی ما را هم نجسی بر می داره.»
omran آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
بهتر, تایپ, دیوانه, روح, شهره, شوند, عاشق, فراخوان, قوی, می, نودوهشتیا, ها, گروهی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | دیوانه ها بهتر عاشق می شوند (شهره قوی روح) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 299 ۲ دي ۱۳۹۰ ۰۹:۰۶ بعد از ظهر
دیوانه ها بهتر عاشق می شوند | شهره قوی روح | اسکن ~jOojoO.tAlA~ کتابهای کامل شده ایرانی 91 ۲۹ مهر ۱۳۹۰ ۰۷:۳۵ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نود و هشتیا | باغ مارشال (جلد دوم) -ALI- فراخوان تایپ 416 ۶ آذر ۱۳۸۹ ۱۱:۴۸ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان