بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده ایرانی

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۳ آبان ۱۳۹۰, ۰۳:۲۱ بعد از ظهر   #21 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
mood-1260 آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

104تا107....
صورت رخسار را سفید کرد.نرم نرمک گفت:"به خاطر بچه های یتیمت این شو را قبول کرده ای...الهی جانم به فدایت گریه نکن."
صدای دایه از پشت در بلند شد."در را چرا بسته ای مرضی جان?"
مرضی لنگه ای در را از هم گشود."رخسار لباس به تن می کرد."
"هنوز کار بزک و دوزک تمام نشده؟"
"همین حالا...همین حالا دایه خانم."
صدای هق هق رخسار از درون اتاق بیرون خزیر.دایه پرسید:"برای چه گریه می کند؟"
"هوای بچه هایش را کرده."
"خوب بیار طفلکها را مادرشان ببیند."
"الان اینها می رسند،خوبیت ندارد...به خصوص که رجبعلی از امشب در همین خانه زندگی می کند."
رخسار با دست لرزان سیگاری گیراند و دودش را به هوا فرستاد.دایه گفت:"چه طور است برویم سری به خانه رجبعلی بزنیم."
مرضی گفت:"وای خاک به گورم!خوبیت نداره دایه جان!داماد را بیاورید خانه عروس زندگی کند."
"اها....صدایشان می اید."
مرضی بیرون دوید.نور فانوسی سایه هایی را با خود می اورد.رجبعلی بود و تک توک زنان و مردان دهکده که با فانوس به دنبالشان می امدند.یکی از زنها چند دانه اسپند از سینی برداشت و داخل منقل ریخت.باقی زنها کل کشیدند و مردها صلوات فرستادند.حیاط کوچک خانه رخسار پر از ادم شد.باز هم دود اسفند دود کرد و کل کشیدند.دایه به اتاق رفت.دست رخسار را گرفت و بیرون اورد و به اتاقی کوچک برد.حجله خانه انجا بود.مهمانها در اتاق بزرگ دورتادور نشستند.مردها یک طرف و زنها طرف دیگر که محکم و کیپ صورتشان را پوشانده بودند.مرضی سراغ دیگ رفت.ابگوشت جا افتاده بود.زنها سفره را پهن کردند.کسی به بچه های رخسار که گرسنه کنار سفزه خواب رفته بودند توجه نداشت،فقز زیتون بیدار بود و با ان چشمهای زلال و زیبایش رجبعلی را زیر نظر گرفته بود.
رجبعلی که به اتاق رخسار رفت،در از داخل قفل بود.رجبعلی نرم و با التماس خواهش کرد رخسار در را باز کند و عروسش شود،ولی صدایی از اتاق نیامد.التماسهای رجبعلی پررنگ تر شد و باز هم صدایی نیامد.دست اخر با مشت و لگد به جان در افتاد و فحش داد،ولی نه در باز شد و نه رخسار چیزی گفت.
زیتون از ترسش پشت پرده قایم شده بود و با چشمهای ترسن ان منظره را می نگریست.
صبح که رخسار در را گشود رجبعلی با چشمان خونبار در انتظارش بود.به محض دیدن رخسار چنان سیلی محکمی به گوشش نواخت که خون از بینی اش افتاد.رخسار امانش نداد.او نیز سیلی محکمی به گوش مرد نواخت.زیتون چیغ کشید و به دامن مادرش گریخت.رجبعلی با لگد او را به گوشه اتاق پرت کردو کمربندش را بیرون کشید/ضربه های کمربند بی رحمانه به پشت و پهلو و صورت رخسار فرود می امد.مادر ودختر هر دو جیغ می زدند،ولی رجبعلی بحث نمی کرد،فقط می زد.انقدر که بازورهایش خسته شد.نفس بریده گفت:"حالا فهمیدی مرد خانه کیست گیس بریده؟از این به بعد تو توله هایت جم بخورید فلک است و شلاق..زیر شلاق کبودتان می کنم."
بعد به سمت دیگر حیاط هجوم برد و در اتاق گیسو را با لگد باز کرد. مچ دستش را گرفت و به حیاط بیرون پرتش کرد.
"گمشو از این خانه،کولی لجاره،دیگر چشمم به ریخت کثافتت نیفتد.شما که موقع تولد اذان هستید کافر و نجس هم هستید."
گیسو متحیر و گیج از جا بلند شد.زیتون کمکش کرد تا خاک لباسش را بتکاند.مرد دوباره زیتون را کنار زد و گفت:"برو بیرون...بخور و بخواب تمام شد."
دست زن را گرفت و به کوچه پرت کرد.
زیتون کلاس دوم بود و خوب درس می خواند.می دانست مادرش مثل برده برای رجبعلی کار می کند و هرچه پول در می اورد در دستان مردک می ریزد.این را هم خوب می دانست که اگر جم بخورد زیر دستان قوی مرد خرد و خاکشیر می شود.زیتون زیبایی زمینی نداشت که زیبایی اش جوهر اسمانی داشت با ان موهایی که روی زمین می کشید و چون خرمن طلا اطرافش موج می خورد.بچه بود،انقدر که نگاههای هیز و درنده رجبعلی را نمی دید.می رفت و می امد و سرش به الف ب کتاب گرم بود.در خانه شان هر شب دعوای رخسار و رجبعلی برپا بود و کاسه کوزه را می شکستند.هر شب مادرش له و خونین گوشه ای می افتاد،حتی دیگرفرصت رسیدگی به سه فرزندش را نداشت.رحبعلی کار حسابی نداشت.صبحها تا نزدیک ظهر می خوابید،بعد ناهارمی خواست که یا زیتون یا رخسار براش مهیا مب کردند،بهد از ناهار دوباره می خوابید و نزدیک غروب به مسجد می رفت و تا پاسی از شب گذشته در مسجد می پلکید.اهل خانه اجازه نداشتند شام بخورند تا او بیاید.وقتی هم که می امد بهانه گیری اش شروع می شد.رخسار را به نماز نخواندنش زیر فحش و ناسزا می گرفت و به پهلویش لگد می زد.رخسار شبها به بخت بد
mood-1260 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۳ آبان ۱۳۹۰, ۰۳:۴۳ بعد از ظهر   #22 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
*عسلی آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

108-111
خود لعنت می فرستاد و می گریست.
دایه از عذاب وجدان و ناراحتی مرتب به آنان سر می زد. هر بار هم که می آمد چیزی با خودش می آورد تا بچه ها را خوشحال کند، ولی بچه ها خموده و کسل بودند و دیگر به سر و کول دایه نمی پریدند. مرضی هم می آمد و سفارشهای کار را می آورد. از رجبعلی واهمه داشت و زیاد نمی ماند رخسار پاک بی کس و تنها شده بود.
آن روز ظهر نزدیک ناهار زیتون شتابان از مدرسه به خانه آمد تا ناهار رجبعلی را بدهد. با قدمهای نرم، گویی روی ابر می دود کوچه های پیچ در پیچ را طی کرد. در خانه نیمه باز بود و رجبعلی در ایوان گوش خوابانده بود. زیتون که رسید لبهای مرد به خندهٔ چندش آوری باز شد. جلو آمد و زیتون را در بغل فشار داد. به دخترک حالت بدی دست داد، ولی چیزی به روی خودش نیاورد. کفشهایش را کند و به اتاق دوید. رجبعلی به دنبالش آمدو صدایش کرد: "ها... زیتون."
زیتون برگشت و مرد کشیدهٔ محکمی به گوش او نواخت. طوری که دخترک به گوشهٔ اتاق پرت شد. همان موقع نیمی از صورتش سرخ و کبود شد با این حال مغرور و محکم، مانند مادرش، برخاست و دم بر نیاورد. رجبعلی کشیدهٔ دوم را به صورت او نواخت. خون از بینی زیتون فوران کرد. او با پشت دست خون را پاک کرد و باز هم دم نزد. همان موقع مرد مانند عروسک بغلش زد و روی زمین خواباندش. هرچه زیتون تقلا کرد بی فایده بود. در بین ضربه های سیلی و مشت دنیای کودکی دختر را دگرگون کرد. بچه در حالت عصبی سخت بود. دهانش را برای فریاد باز کرده بود، ولی صدایی از آن برنمی آمد.
همان موقع ها رخسار سر رسید و در آنی فهمید چه شده است. دوبامبی بر سرش کوبید. برسری که دنیا بر آن خراب شده بود.
"ای تف به ذاتت مرد به دختر خودت هم رحم نکردی."
مرد بلند شد و تنبانش را بالا کشید. کشیده ای هم به صورت رخسار زد.
"اگر خفه نشی خودم خفه ات می کنم. تو و آن دختر پتیاره ات را جر می دهم، حالا خفه شو."
"خفه نمی شوم، تو دخترم را بدبخت کردی... به خاک سیاه نشاندی."
"زن ساکت شو و آبروی مردت را نبر."
رخسار او را هل داد بیرون. سراغ بچه رفت. دختر همان فریاد عصبی و خاموش را در دهان داشت. رخسار به ضجه افتاد.
"الهی مادر برات بمیره، چه زجری کشیدی... پاشو... پاشو دیگر نمی گذارم دست احدی به تو برسد."
همان طور که می گریست خونها را از لباس وتن بچه پاک کرد. دختر شانه های او را چنگ زد. آنقدر فشار داد که از جای چنگهایش خون بیرون زد، ولی رخسار دم بر نیاورد، انگار در روح زخم خوردهٔ دخترش حلول کرده بود. تند تند به او لباس می پوشاند که رجبعلی دوباره در را باز کرد. دختر جیغی از ته دل و دیوانه وار کشید و خودش را گوشهٔ اتاق مخفی کرد. رخسار مانند سد سکندر روبروی دختر ایستاد و چشم در چشم شوهرش دوخت.
"ناهار چی شد زن."
"ناهاری به تو بدهم که تا به حال نخورده باشی... مرگ موش و سم داخلش می ریزم... حالا گمشو بیرون."
دست زیتون را گرفت از خانه بیرون زد. تمام راه نفرین می کرد و ناسزا می گفت و زمین و زمان را فحش می داد. زیتون هم همراه او جیغ می زد و دنبالش کشیده می شد. به خانهٔ دایه که رسیدند هر دو از توان افتاده بودند. چند بار زمین خوردند و بلند شدند. هر دو گریان و خاک و خلی بودند. دایه به مخده ها تکیه داده بود و به آسودگی قلیان می کشید. با دیدن قیافهٔ رخسار از جا جست و قلیان روی زمین پخش شد.
"ها... چه خبر شده رخسار؟"
رخسار وسط اتاق نشست و مشتهایش را به سینه کوبید.
"بی سیرتش کرد... دخترم را بی سیرت کرد."
"الهی خدا مرگم بدهد... درست حرف بزن ببینم چه شده... کی بی سیرتش کرد؟"
"رجبعلی نسناس دختره را بدبخت کرد. ای خدا تقاص من را از این مرد خبیث بگیر."
دایه برخاست تمام تنش می لرزید. با حیرت گفت: "او که اهل مسجد و نماز و پیر و پیغمبر بود."
"همه اش تظاهر بود... آی دایه دیدی چطور بدبخت شدم." دایه به سمت زیتون رفت. بچه تشنج داشت، ولی گریه نمی کرد. دایه که دست به موهایش کشید جیغ زد و به عقب پرید. دایه هول کرد.
"نترس دایه جان، کارت ندارم... تو عزیز منی... بیا... بیا آبنبات کشی بخور... آفرین... خدا منتقم است از او نمی گذرد."
بچه دوباره جیغ زد. آنقدر عقب رفت تا پشتش به دیوار کاهگلی اتاق ساییده شد. رخسار گفت: "باید طلاقم را از این بی پدر و مادر بگیرم."
"چطوری؟ چقدر شرمنده و رو سیاه توام که باعث این شرّ شدم. فکر کردم چون نماز را پشت سر پیشنمازمان می خواندن یک جو ایمان دارد."
"اگر شده شاهرگم را بزنم طلاق می گیرم."
"حالا بگذار زیتون پیش من بماند تا فکری بکنیم."
رخسار صورتش را چنگ زد. "چه فکری بکنیم، دختره پاک بدبخت شد رفت."
"خدا گر ز حکمت ببندد دری، به رحمت گشاید در دیگری. من جبران می کنم. من از او یک دختر مؤمنه مثل عطی بار می آورم که حظّ کنی."
"خدایا؟ چرا؟"
"وای خدا مرگم بدهد... توبه... توبه... می خواهی سیاه روزتر بشوی. به خدا چرا می گویی؟"
رخسار با کمر خم شده از جا برخاست. "زیتون اینجا بماند تا من تکلیف این رجبعلی سگ را معلوم کنم."
زیتون با نگاهی بی حالت رفتن مادرش را نگریست و از کنج اتاق تکان نخورد. هر بار که دایه سعی می کرد به او نزدیک شود جیغ می کشید و دچار تشنج می شد. دایه از دور با لحنی مهربانانه با او صحبت می کرد. ولی بی فایده بود. دردی که این بچه پشت سر گذاشته بود وصف ناشدنی بود.
نزدیک شب دایه سینی پلو را نزدیک او گذاشت و به خوردن تشویقش کرد، ولی او بلند نشد. خودش را خیس کرده بود و رد ادرار پاهایش را می سوزاند، ولی تکان نمی خورد. در رختخواب مخمل دایه هم نخوابید. تا صبح با چشم باز به سقف زل زد و ناخن هایش را جوید.
صبح زود بوی ادرار و خون خانهٔ دایه را پر کرده بود. دایه آنقدر پیر شده بود که نمی توانست او را بغل کند و پای نهر ببرد.
"هنوز ساعتی از صبح نگذشته بود که رجبعلی با لگد در را باز کرد.
"بچهٔ مرا چرا اینجا نگه داشته ای."
دایه با قدرت گفت: "کدام بچه؟ تو شرم نکردی به این یک الف بچه رحمت نیامد."
"بچهٔ خانهٔ خودم است.. خودم اختیارش را دارم. حالا هم باید بیاید




خوشه ای در دست خسته از تازیانه های غم
دانه دانه گندم ها را می چینم از او
غم ها رونما می خواهند
قلبم پینه بسته از پیچش های بی امان زندگی
که حتی خوشه ای غم از من دریغ می کند...
آه که تاب خستگی هم ندارم
راه درویی به رویم باز نیست
آیا سهم من دانه ای غم بود و بس؟
ناله ای از جنس بی کس بود و بس؟
رویی از جنس خجالت در قفس؟!
این بود عدالت بی هوای هم نفس


رمان زیبای سارای عزیزم


 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

*عسلی آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۳ آبان ۱۳۹۰, ۰۳:۴۴ بعد از ظهر   #23 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
nazi 74 آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

112-113
خانه.اورا طلاق می دهم دختر را می گیرم.))
دایه روی عصای چوبی برخاست و گفت:((مگر از روی نعش من رد بشی تا دستت به این بچه بخورد.))
((رد می شوم،از روی نعشت رد می شوم ای پیرزن.))
دایه را روی زمین پرت کرد و زیتون را که دوباره دچار تشنج شده بود بغل زد.دایه پاهای اورا چسبید.
((تورا به هرچه که می پرستی دست از سر این بچه بردار.))
رجبعلی با لگد او را دور کرد،ولی دایه به پاهای او چسبیده بود.و روی زمین کشیده می شد.رجبعلی زیتون بی صدا و خاموش را به خانه برد.می دانست تا دایه با آن پای مریض رخسار را پیدا کند طول می کشد.بچه را وسط حیاط جلوی برادرانش نشاند.و موهای طلایی اش را از ته با تیغ تراشید.بچه ها با این گیسو های زیبا شادمانه بازی میکردند.زیتون مات و منگ به نقطه ای خیره شده بود.
رجبعلی گفت:((این کار را کردم تا دیگر کسی به تو نگاه نکند.تو از این به بعد زن من می شوی.یک سال به سن تکلیفت مانده!))
کارش که تمام شد از خانه بیرون زد.رخسار و دایه باهم رسیدند.از دیدن آن خرمن طلای پخش شده در حیاط جا خوردند.باد گیسو هارا جابه جا می کرد و به هرطرف می پراکند.رخسار به طرف اتاق دوید.زیتون با سر بی مو می لرزید.رخسار محکم بغلش زد و زیر لب گفت:((به خدای احد و واحد می کشمت.))
دایه هن هن کنان پشت سر رخسار وارد خانه شد و در کنار در به زجه و زاری پرداخت.
((ای دایه بمیره که تورو این طور نبینه طفلکم. من باعث شدم،من باعث شدم.)) رخسار کارد تیزی برداشت و به دایه گفت:((زیتون را ببر خانه خودت،من می روم تکلیف این مردک را یکسره کن.))
رخسار با چاقوی تیز جلوی در مسجد با رجبعلی درگیر شد.زور مرد به زور او می چربید.هرکدام چاقو را می خواستند.دست آخر چاقو تا دسته در پهلو رخسار فرو رفت و آه از نهادش برخاست.رجبعلی که دید مردم دور او جمع شده اند هوار زد:((آی مردم ...زنم...زنم از دست رفت،دکتر خبر کنید.))
یکی به دنبال دکتر دوید.باید قاطر آماده می کردند و از ده دیگر دکتر می آوردند. خون مانند فواره از پهلو رخسار موران می زد.و رنگش لحظه به لحظه سفیدتر می شد.مرضی دوان دوان خودش را به او رساند و بر سر خود کوبید.
((وای،خاک تو سرم،چه بلایی به سرت آمده؟))
مردم به پچ پچ افتادند.
((رجبعلی کاردیش کرد.))
((می خواست شوورش رو بکشه.))
((وحشی شده بود.))
((روی مرد مؤمن خدا دست بلند کرده بود.))
مرضی دوید و کاسه ای آب به لبهای خشک رخسار رساند.بعد چادرش را از کمر باز کرد و روی پهلوی رخسار بست.خونریزی خیلی شدید بود.پس از یک ساعت رخسار بیهوش شد.
سر و کله دکتر پیدا شد.((خلوت کنید...خلوت کنید ببینم.))
پهلوی رخسار را معاینه کرد.((ببریدش داخل مسجد.))
رجبعلی گفت:((آخه آقای دکتر،خون می آد،مسجد نجس میشه.))
((یه آدم داره اینجا می میره،تو از نجس و پاکی حرف می زنی.))
((نه به والله نمیشه.))
nazi 74 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۳ آبان ۱۳۹۰, ۰۴:۴۴ بعد از ظهر   #24 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
*anahit* آواتار ها
 
*anahit* به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

صفحه 114 تا 117 :

«خیلی خوب، بگذاریدش توی حیاط مسجد، باید زخمش را بخیه کنم.»
چند زن زیر بغل رخسار را گرفتند و بلند کردند. کف سنگی مسجد آنی تبدیل به حوضچه خون شد. دکتر فوری دست به کار شد و زخم عمیق رخسار را بخیه زد. کارش که تمام شد گفت: «شوهرش را صدا کنید ببردش هانه... یک ماه بخوابد خوب می شود.»
از آن طرف دایه عطی را صدا کرد تا برای دختر عموی دورش در تهران نامه ای بنویسد. گفت: «بنویس دختر عمو جان، این دختر زیتون است. بدبخت است و بی کس و کار مانده. او را می فرستم تهران تا به مدرسه بفرستیش. شاید چیزی از او درآمد. می دانم که تو و عالیه جان سالهاست در آرزوی یک فرزند هستید، بیا... این هم فرزند... یکی دو سال دیگر هم کس و کارش می آیند و او را می برند. من همه قرآن و مذهب و اسلام را یادش دادم. خدا به آن قرآن که می خوانی حفظش کند.»
نامه که تمام شد دایه لچک محکمی به سر بی موی زیتون بست و او را کشان کشان تا مینی بوس نصرت خان برد. نصرت خان با خیال آسوده تخمه می شکست و نوار سوسن گوش می داد. قیافه غضبناک دایه را که دید از جا پرید.
«نصرت پول مینی بوست را من جور کردم. یادت بماند همین حالا این بچه را به این نشونی به تهران می بری و نامه را دست عالیه و نعمت الله باغبان می دهی... یک مو از سر بچه کم شود دیگر رنگ مینی بوست را نمی بینی.»
نصرت از جا پرید و تا کمر تعظیم کرد.
نصرت خان با هول و ولا زیتون را در صندلی کمک راننده نشاند و خودش پشت فرمان جست زد. مینی بوس خالی بود و این رعب و وحشت دختر بیچاره را چند برابر می کرد. خودش را گوشه صندلی جمع کرده و می لرزید. نصرت خان صدای آهنگ سوسن را بلند کرد و راه افتاد. زیر چشمی به دختر رخسار که مثل جوجه می لرزید نگاه کرد، ولی چیزی نگفت. اواسط راه مشتی تخمه در دامن دخترک ریخت، ولی قیافه بچه چنان غضب آلود شد که جرأت نکرد چیزی بگوید.
زیتون هر چه از مادرش دورتر می شد و با این مرد تنهاتر می ماند بیشتر می ترسید. از هول و وحشت زبانش بند آمده بود. توی دلش دعا می کرد که این مرد به او کاری نداشته باشد و آن طور شکنجه اش نکند. نصرت خان نزدیک قهوه خانه درب و داغونی ایستاد و گفت: «پیاده شو، بایس ناهار بخوریم.»
زیتون از جا جم نخورد و همان طور رو به رویش را نگاه کرد. نصرت خان که کلافه شده بود مچ دست دختر را گرفت تا به زور ببردش. تماس دست نصرت با دستهای زیتون دیوانه اش کرد. با شدیدترین صدای ممکن جیغ کشید و با مشت و لگد به جان نصرت افتاد. کسانی که در قهوه خانه بودند برای تماشا جمع شدند. عاقبت نصرت خودش را از چنگالهای وحشی دخترک خلاص کرد و زیر لب گفت: «خُل و دیوانه.» و از ماشین پیاده شد.
زیتون با تشنج شدید ماند تا نصرت چلو کباب ظهرش را بخورد. به ماشین که برگشت لقمه ای نان سنگک که لای آن کباب کوبیده بود به زیتون داد.
«بخور بابا جان، ضعف می کنی.»
شب بود که در شهر تهران، یکی از خیابانهای خوش آب و هوای دروس نگه داشتند. نصرت زنگی را فشار داد و پس از مدتی پیرمردی قوزی در را باز کرد. نصرت خان نامه را به سمت او گرفت و مرد آن را با دقت خواند.
«حالا بچه کجاست؟»
«توی ماشین.»
مرد جلوی ماشین رفت و با محبت زیتون را صدا کرد. «خوش آمدی دختر گلم! بیا پایین تا عالیه هم تو را ببیند.»
ولی بچه روی صندلی جمع تر شد و بدنش بیشتر لرزید. دو مرد نگاهی به هم انداختند. نصرت خان گفت: «دِ برو پایین، بچه بذار به کار و زندگی مون برسیم.»
بچه شروع به گرستن کرد. هر دو مرد مستأصل شده بودند که زنی با هیکل گرد و قلمبه در آستانه در با شکوه خانه پیدایش شد. رویش را کیپ گرفته و زیر لب صلوات می فرستاد.
«چی شده نعمت الله؟»
«والله چی بگم، دایه دریا این دختر بچه را فرستاده تا شما مدتی نگهش داری... بعد کس و کارش می آیند او را می برند، ولی هر کار می کنیم از مینی بوس پیاده نمی شود که نمی شود... بیا ببین برای شما نوشته.»
زن هن هن کنان از پله مینی بوس بالا رفت و دستی به سر بی موی دخترک کشید.
«وا... مادر چرا این جوری شدی؟ نکنه کچلی داری؟ تف به این اقبال.»
دختر خودش را عقب کشید و چشمهای زلالش پر از اشک شد.
«خب، دختر خوب گریه نمی کند. حالا پاشو بذار صورت ماهت را ببینم... وای تو که از قرص قمر خوشگل تری... دایه چه سوغاتی برام فرستاده... هزار ماشاءالله.»
بچه کمی نرم شد و دست از لرزیدن برداشت. عالیه با احتیاط دست پیش برد و دست زیتون را گرفت، انگار برق به او متصل کرده باشند از جا جهید و به نه مینی بوس چسبید. زن باتجربه به نرمی لبخند زد و گفت: «ببین، اینجا هیچ آدم بدی نیست. فقط من هستم و تو. اگر هم ادم بدی بیاید من جلوش وامی سم... حالا بلند شو بریم پاییت یه شام چرب و نرم بخوریم.»
بچه با احتیاط دست زن را گرفت و از مینی بوس پیاده شد. نصرت خان با صدای بلند خندید.
«این هم از امانتی، صحیح و سالم... ما رفتیم.»
«حالا کجا؟ می ماندی یک لقمه نان و پنیر که بود.»
نصرت پیش از رفتن به آرامی موضوع رجبعلی و حال وخیم مادر زیتون را به عالیه گفت تا بداند چرا دخترک چنین وضع غیر عادی ای دارد.
بعد هم گفت: «نه، من بروم بهتر است. اسن بچه از من خوف دارد.»
خانه سرایداری عالیه خانه ای سه اتاقه در ته حیاطی بزرگ بود. ساختمان اصلی مانند قصر قصه از دور می درخشید. عالیه بچه را به اتاق راهنمایی کرد و دیس را جلوی رویش گذاشت. گفت: «من نمی تونم بمانم... باید بروم آن طرف به خسرو خان برسم... وقتی خوابید می آیم خانه... شامت را که خوردی متکا ور دار و بخواب.»
خانه که خالی شد کمی از ترس و وحشت زیتون کاسته شد. دیس را جلو کشید و با اشتها مشغول خوردن شد. غذا که تمام شد بدون متکا و بی هوش روی زمین خوابش برد.
صبح که بلند شد هم متکا زیر سرش بود و هم پتویی رویش کشیده بودند. چشمهایش را مالید و بلند شد. عالیه با لبخند سراغش آمد.
«به به... پیرهن صورتی، دل منو بردی... بلند شو برویم خانه بزرگ که هزار تا کار داریم.»
زیتون چاره ای جز اطاعت نداشت. دنبال عالیه راه افتاد. هر چه به آن خانه با شکوه نزدیک تر می شد قلبش تندتر و تندتر می زد. از در پشتی وارد آشپزخانه ای شدند که به اندازه یک خانه بزرگ بود. با صندلیهای ظریف



اینجا شهر قصه های مادر بزرگ نیست !
آسمانش را هرگز آبی ندیده ام ...
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمیکند
که چراغی داشته باشم یا نه ..
کسی که می گریزد، از گم شدن نمی هراسد ! ..
*anahit* آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۳ آبان ۱۳۹۰, ۰۴:۵۸ بعد از ظهر   #25 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
mood-1260 آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

118-119

کنده کاری شده و میزی بزرگ و زیبا.دهان زیتون از تعجب باز مانده بود و با حیرت نگاه میکرد.انگار پا به دنیای دیگری گذاشته بود.همان موقع پسر بچه ای که کمی بزرگتر از زیتون بود با سر و صدا وارد شد.
-هوم...هوم.
-سلام خسرو خان این زیتونه اومده چند وقت پیش ما بمونه...نگاش کن.
بچه ساکت شد و زیتون را زیر نظر گرفت.پسر بچه زیبایی بود با بینی عقابی و چشمان سبز سیر کنجکاو و درشت پسر بچه گفت:ای چیه دور سرت پیچیدی...خفه نمیشی؟و دست برد و لچک را از سر رخسار باز کرد.به خنده افتاد.
-وای چه سر بامزه ای...تو چقدر بانمکی...
از خنده دوست داشتنی پسرک زیتون هم به خنده افتاد.این اولین خنده او پس از آن حادثه شوم بود.همان خنده نقطه اتصال و دوستی خسرو و زیتون شد.
خسرو دست او را کشید و گفت:بیا بریم با من صبحانه بخور...پدرم خارج است.من را دوست ندارد...عالیه جون به من میرسد نماز یادم میدهد.
زیتون با صدایی گرفته پس از چند روز سکوت گفت:من را هم کسی دوست ندارد از ده بیرونم کردند...مادرم رفت رجبعلی را بکشد.دایه نماز و قرآن یادم داده است.
پسرک قاه قاه خندید:چه لهجه بامزه ای داری.تو هم نماز یاد میگیری؟چقدر کار سختی است.
-نه اگر نماز نخوانیم خدا دوستمان ندارد و بدبخت میشویم.
صبحانه آب پرتقال و شیرموز خامه عسل مربای آلبالو مربای توت فرنگی بود.خسرو از جیبش بسته ای قهوه ای در آورد و بطرف زیتون گرفت.
-بیا این را بخور.
زیتون گیج و گم نگاهش کرد و پرسید:چیه؟
هیچکدام از این چیزها را به عمرش ندیده و مزه شان را نچشیده بود.
-شکلاته...شکلات نمیدونی چیه!
خودش پاکت شکلات را باز کرد.یک تکه کند و به دهان زیتون گذاشت.دل زیتون از خوشی ضعف رفت انگار معجون بهشتی میخورد و زخمی از درونش ترمیم میشد.بسته را از خسرو گرفت و تا ته آن را خورد.
mood-1260 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۳ آبان ۱۳۹۰, ۰۵:۰۰ بعد از ظهر   #26 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
!@sara آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

صفحه 122 تا 125

آن شب وقتی رخسار را به خانه بردند حالش خیلی وخیم بود. ناله می کرد و زیتون را صدا می کرد. دایه دریا بالای سر او تا صبح بیدار ماند. رجبعلی هم از ترس دایه و مردن رخسار دور و اطراف خانه پیدایش نشد و در مسجد خوابید که از طرف شهربانی آمدند و او را دست بند به دست بردند.
دایه با کاسه آب و دستمال خیس عرق های درشت صورت رخسار را پاک می کرد و بادش می زد. دکتر یک شیشه دوا و چند تا قرص به او داده بود. دایه بدون آن که بفهمد چی به چی است دم به ساعت قرص ها را جلوی دهان رخسار می گرفت و وادارش می کرد بخورد.
نزدیک صبح رخسار به هوش آمد و تکان شدیدی خورد. دایه با تکان رخسار از جا برخاست.
« چی شد دردت تو سرم بخوره ... چی شد دایه جان؟ »
« زیتون ... زیتونِ من کجاست؟ »
« حالش خوب است. فرستادمش تهران پیش دختر عموم تا از دست رجبعلی دور بمونه. جاش امنه، خیالت راحت. »
اشک های غلتان از صورت رخسار پایین ریخت. گفت:« بچه ام را آواره و بدبخت کردی ... فرستادیش تهران کلفتیِ دخترعموت. » و دوباره از حال رفت.
ساعتی بعد خون بالا آورد و رنگش به سفیدی زد. دیگر مجال تردید نبود. دایه دامادش را فراخواند و گفت:« وانت رو بیار، باید ببریم شهر بیمارستان، من پیش بچه ها میمونم، تو و عطی رخسار را برسانید بیمارستان. »
دامادش جلد و چابک دنبال اجرای دستور رفت. در این فاصله رخسار دو بار دیگر خون بالا آورد. عطی و شوهرش کشان کشان رخسار را پشت وانت خواباندند. تکان های جاده حال و هوای رخسار را بدتر کرد.
روز بعد که حال رخسار رو به وخامت گذاشت دامادهای دایه شکایتی علیه رجبعلی نوشتند و به پاسگاه دادند. به شدت اعتراض می کرد که زنش را با چاقو نزده، و این در حالی بود که بعضی مردم آبادی شهادت می دادند رجبعلی کارد را تا دسته در پهلوی رخسار فرو کرده است. با دستگیری رجبعلی فشاری از شانه های ناتوان دایه برداشته شد. سعی کرد بیشتر به دو پسر رخسار برسد، ولی حال مادرشان دم به دم بدتر و وخیم تر می شد. دیگر حتی نام زیتون را هم تکرار نمی کرد. دکترها در طول سه روز دو بار جراحی اش کردند، ولی بی فایده بود.
در نهایت تعجب روز پنجم چشم گشود و شانه خواست تا موهایش را شانه کند. موهای بلندش را شانه کرد و ودر آینه خودش را نگاه کرد. رد خون خشکیده روی صورتش به چشم می خورد.
از دایه پرسید:« زشت شده ام؟ »
« تو همیشه مثل قرص قمر می مونی. »
دایه برایش سیب آورده بود. سیب را قاچ کرد و به دهانش گذاشت. رخسار پرسید:« دایه جان، پسرها را فردا بیاور ببینم، قول می دهی؟ »
دایه خوشحال از این که حال رخسار بهتر شده گفت:« فردا می آرمشان. »
« دایه، مادرم که مرد تو در حقم مادری کردی، ولی اگر من بمیرم بچه هایم چه می شوند؟ »
« تو که هزار ماشاالله بهتر شدی ... پسرها را هم خودم منتشان را دارم. خودشان همه چیز دارند. زمین، خانه، فقط باید مرد شوند. »
« آه دایه جان، دست به دلم نذار که خون است ... یتیمچه های من ... آن از پدرشان، این هم از من با این شوهر کردنم، نکند رجبعلی را آزاد کنند؟ »
« نه دایه، خوش خیالی. فرستادنش تهران دادگاه ... تا آخر عمرش باید بمونه تو حبس. »
« خدا ذلیلش کند که ذلیلم کرد. »
« روم سیاه دایه جان ... اگر قسمت نمی دادم صد سال زن این مرتیکه جلنبرِ پدرسوخته نمی شدی. »
رخسار با همان درد و مریضی خم شد و دست های دایه را بوسید. اشک از چشم های پیر و تار دایه فرو غلتید. « حلالم کن رخسار جان ... حلالم کن. »
همان موقع پرستار بداخلاقی وارد اتاق شد و گفت:« وقت تزریق داروشه ... بفرما بیرون. »
دایه سیب درشتی به طرف پرستار دراز کرد و گفت:« بفرما خانوم دکتر، سیب بخور. »
« خانم جان، من دکتر نیستم. سیب هم نمی خوام. بفرما بیرون. »
دایه بار دیگر صورت رخسار را بوسید و از در خارج شد.
روز بعد با عباس و ابوالفضل آمد. بچه ها گیج و حیرتزده بودند و غریبی می کردند. حال رخسار هم افتضاح بود و به تمام بدنش لوله و سرم وصل بود. بچه ها را که دید های های گریست. « وای، بیایید جلو ببوسمتان ... ای خداجان. »
بچه ها جلو نرفتند. مادرشان با این شکل و وضع آن ها را می ترساند. دایه عباس را کمی هول داد. رخسار دست هایش را گرفت و گفت:« عباس جان،
!@sara آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۳ آبان ۱۳۹۰, ۰۶:۰۸ بعد از ظهر   #27 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
omran آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

126-129
خوبی مادر؟»
عباس سرش را به علامت مثبت تکان داد. بغض چون گردو در گلویش گیر کرده بود.
«خوبی ننه؟ شکمت درد می کنه؟»
رخسار سعی کرد لبخند بزند، ولی لز زور درد نتوانست. کمی در تختخواب جابه جا شد.
ناگهان بغض طفل معصوم شکست و شروع به گریه کرد. «ننه جان تو را خدا نمیر، من به خدا نمی دونم چه کار کنم.»
رخسار باز از زور درد چهره اش را درهم فشرد و گفت: « من که نگفتم می میرم، ولی اگه چیزی شد دایه دریا هست، مواظبتتون می کنه.»
ابولفضل هم به گریه افتاده بود.
دایه دریا که تا آن موقع می گریست با اعراض گفت: «مگر من مرده ام، زیتون همان شهر می ماند و درسش را می خواند. خودم می دانم با این دو تا طفل معصوم.»
«شنیدید بچه ها، بروید دستهای دایه دریا را ببوسید.»
بچه ها تکان نخوردند. درد و رنج فلجشان کرده بود. رخسار آسوده به بالش آبی بیمارستان تکیه داد و گفت: «دایه جان، بچه ها را ببر حالم خوش نیست.»
دایه با عجله بچه ها را سوار مینی بوس نصرت خان کرد و خودش به بیمارستان برگشت. رخسار دوباره بیهوش شد. دایه همان جا پشت در اتاق منتظرنشست و شروع به دعا خواندن کرد. پزشکان می رفتند و می آمدند و توجهی به او نداشتند.
نزدیک صبح یکی از پرستارها بالای سر دایه دریا آمد. دایه داشت دعا می خواند. پرستار پرسید: «شما مادر این مریض دهاتی هستید.»
دایه مثل فنر از جا پرید. «بعله خانوم، الهی فدای شکل ماهتون بشم حالش چطوره؟»
«متأسفانه چند دقیقه قبل فوت کرد.»
زانوهای دایه تاب وزنش را نیاورد و همان جا روی نیمکت نشست و بی صدا گریست. «الهی برای مظلومیتت بمیرم، فقط به خاطر دخترت کشته شدی... این چه نصیب و قسمتی بود که خدا برایت خواست... الهی بمیرم.»
زیتون نمی دانست مادرش مرده است. روزهایش کنج اتاق عالیه می گذشت و منتظر بود تا مدرسه ها باز شود. تنها لحظه های خوب و خوش او وقتی بود که خسرو با جیبهای پر از شکلات سراغش می آمد. خسرو این دختر بچه کچل و غیر عادی را دوست داشت، چون تنها هم بازیش اش بود و تنهایی بی پایان پسر بچه را پر می کرد.
خسرو را در واقع عالیه و نعمت الله بزرگ کرده بودند. پدر و مادر خسرو هر دو از خانواده های ثروتمندی بودند و از هم جدا شده بودند. خسرو با پدرش زندگی می کرد. کار پدرش هم طوری بود که هیچ وقت ایران نبود. وقتی برای پسرک خردسالش نداشت. خسرو تنهایِ تنها بود. تمام روزش در آن خانه درندشت با اسباب بازیهای رنگارنگی که پدرش از خارج برایش می آورد می گذشت. آمدن زیتون به آن خانه برای خسرو غنیمت بزرگی بود. اگرچه زیتون عجیب و غریب بود و حرف نمی زد، ولی باز هم حضورش برای خسرو دلگرمی بود. صبحها پافشاری می کرد صبحانه اش را با زیتون بخورد. عالیه می دانست اگر ارباب بفهمد برای او گران تمام می شود، ولی چاره ای نداشت. دست و روی دخترک را می شست و موهای تازه جوانه زده اش را با آب صاف می کرد و او را سر میز صبحانه می برد. خسرو با دیدن او می خندید.
«عجب کله مسخره ای داری... بیا... بیا شیر موز بخور. من دوست ندارم.»
زیتون لبخند می زد، ولی چیزی نمی گفت. خسرو همه شکر را در استکان چایش خالی می کرد و سعی می کرد آن را هم بزند.
«عالیه، این زیاد شیرین شد، ببر عوضش کن.»
عالیه ده بار چای را عوض می کرد و دوباره همان آش و همان کاسه بود. زیتون از ترس اینکه عالیه عصبانی شود چایش را تلخ سر می کشید. خسرو با مربا روی رومیزی سفید نقش خانه و کوه می کشید و لطفش که می گرفت برای زیتون لقمه مربا توت فرنگی می گرفت. خسرو خمیر نان را در دستش تبدیل به گلوله می کرد و آنها را به طرف دیوار نشاه می رفت. عالیه را ذلّه کرده بود، جوری که چند بار خواسته بود جانش را بردارد و فرار کند.
صبحانه که تمام می شد خسرو یک لقمه هم لب نزده بود، ولی در عوض تا توانسته بود به خورد زیتون داده بود. پس از صبحانه از شکلاتهایی که یواشکی کش رفته بود به زیتون می داد. زیتون عاشق طعم غریب و بهشتی شکلات بود. با خودش فکر می کرد روزی که برگردد پیش مادرش چطور شکلات بخورد؟ اما هر چه بود مادرش را به شکلات ترجیح می داد. بعد از صبحانه زیتون ساعتها روی تاب تاب فلزی حیاط می نشست و به نقطه ای خیره می ماند. خسرو در اطرافش ورجه ورجه می کرد. قورباغه می گرفت و در پیراهنش می انداخت، سوراخ مورچه ها را پیدا می رکد و جلوی آن آتش روشن می کرد، از تنه درخت بالا می رفت و به طرف زیتون سنگ پرتاب می کرد، ولی هیچ کدام از اینها حواس زیتون را جمع نمی کرد.او با نگاه گنگ و گیج به روبرو نگاه می کرد، انگار صحنه ای را می دید که هیچ کس دیگر نمی توانست ببیند.
اواسط تابستان هوس خسرو گرفت که خانه خودش و زیتون را بسازد. نعمت الله را مجبور کرد برایش تخته جمع آوری کند. نعمت الله کارهایش را رها کرد و کمکشان کرد تخته ها را به هم میخ کنند. بدی کار اینجا بود که خسرو دوست نداشت نعمت الله کمکش کند و می خواست هر طور هست خودش میخها را بکوبد. نتیجه کار چهار دیواری لق و لوقی شد که سقفش از حصیر آبی و نارنجی بود. خسرو با شوق کودکانه دستن زیتون را گرفت و با خود به طرف خانه کوچک برد.
«بیا این هم خانه مان. خودم ساختمش. بعد ها که بزرگ شدیم یک خانه خیلی بزرگ برایت می سازم.»
زیتون خانه چوبی را که دید یاد خانه شان افتاد و دلش هوای مادرش را کرد. بغضش را فرو داد و گفت: «خانه بزرگ نه! همین خانه کوچک بسه.»
«باشه... فرار می کنیم می ریم تو جنگل خونه می سازیم، قبول؟»
«قبول.»
«حالا بیا بریم توی خانه بازی کنیم... زود باش.»
داخل اتاقک تاریک بود و با حصیری مفروش شده بود. خسرو چند شکلات از جیبش بیرون کشید و گفت: «بیا، این هم غذای امروز در خانه خودمان... حالا باید آشپزی کنیم.»
زیتون چیزی نگفت. خسرو گفت: «من می شم شوهر، تو می شی زن من... حالا باید برای من غذا بیاوری.»
زیتون لفاف دور یکی از شکلاتها را باز کرد و جلوی خسرو گذاشت.
«بفرمایید.»
«این برنج چرا شفته شده؟ چرا شوره؟»
زیتون یاد رجبعلی افتاد. گوشهایش را گرفت و گفت: «من این بازی را دوست ندارم... من این بازی را دوست ندارم.» جیغ می کشید و گریه می کرد.
omran آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۳ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۰۳ بعد از ظهر   #28 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
pegah.a آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

130-139
خسرو متعجب او را نگاه کرد. « آخه چرا؟ »
« من بازی نمی کنم ... شکلات هم نمی خوام. » و زد زیر شکلاتها که پخش شد. از ته دل هق هق می کرد.
« خیلی خوب، بازی نمی کنیم ... یا بیا با ماشین کنترلی بازی کنیم. »
« نه دیگه با تو بازی نمی کنم. »
همان موقع عالیه هن هن کنان کنار اتاقک چوبی آمد. « آقا خسرو، مادرتون اومده، می خواد شما رو ببینه. »
چهره خسرو سخت در هم رفت. با نگاه غمگینی گفت: « بگو گم شه. »
« وا، خاک تو سرم ... به مادرتون بگم گم شن ... نه آقا خسرو، پاشید به خاطر زیتون هم شده بیایید ببینیدش، والا دیگه نمی ذاره شما با هم بازی کنید. »
خسرو در حالی که دست زیتون را می کشید به طرف عمارت راه افتاد. بالای پله های ورودی زنی بیرون پریده از ژورنال ایستاده بود. دامن سفید با گلهای ریز صورتی و بلوز صورتی با کفشهای نوک تیز و پاشنه بلند مشکی. موهایش را شرابی تند کرده و حلقه حلقه روی شانه هایش ریخته بود. زیتون با دهان باز به این زن نگریست و با مادر خودش مقایسه کرد. به طور یقین این دو زن هیچ شباهتی به هم نداشتند. در یک مقایسه سریع آن زن برنده شد. زیتون تصمیم گرفت وقتی بزرگ شد شبیه این زن بشود. زن زانو زد و خسرو را که خودش را منقبض کرده بود در آغوش گرفت. جای ماتیک آلبالویی اش روی صورت خسرو باقی ماند.
« مامی فدات شه عزیزم، چه قدی کشیدی! »
خسرو جواب نداد.
« دیروز از هلند رسیدم. امروز اومدم دیدنت، الهی فدات شم این کیه؟ »
عالیه جلو دوید و من من کنان گفت : « از اقوام ماست. کسی را نداره منو نعمت ازش نگه داری می کنیم. »
زن با خشونتی که به چهره ظریفش نمی آمد پشت دست خسرو زد. « دیگه نبینم با بچه دهاتیها بازی کنی! »
خسرو عقب کشید و مغرورانه گفت : « من باهاش بازی می کنم. »
« حرف حالیت بشه. همه اش تقصیر اون باباته که تو را بی کس و کار ول می کنه. عالیه به تو هم دارم می گم. این دختر دهاتی حق نداره با خسرو بازی کنه. »
بغض گلوی زیتون را فشرد. دیگر دلش نمی خواست شبیه این زن باشد. او را هیولایی زشت می دید و خودش را کوچک و بی پناه. مثل آن موقعها که رجبعلی الدرم بلدرم می کرد.
عالیه مرتب بله، بله می گفت و دور خودش می چرخید. خسرو مغرور و کوچک به مادرش خیره شده بود.
خسرو صبح زود دوان دوان به خانه باغبانی می آمد و زیتون را گوشه خانه در جای همیشگی پیدا می کرد. خجالتی و عبوس با موهای تیغ تیغ تازه درآمده به او نگاه می کرد. خسرو سعی می کرد او را در آغوش بگیرد و ببوسد تا محبتش را به او نشان دهد، ولی دخترک همیشه عقب می پرید، در نتیجه خسرو به او سقلمه می زد. آنها روی چمنهای باغ می غلتیدند و بازی می کردند. در مکالماتشان همیشه خسرو سخنگو و زیتون شنونده بود و زیتون قصه هایی که از دایه دریا یاد گرفته بود را برای او بازگو می کرد. عاقبت این خسرو بود که زیتون را به کتابخانه پدرش برد و با کتاب آشنا کرد. آن دو در کنار درختان باغ یا در کتابخانه پدرش برد و با کتاب آشنا کرد. آن دو در کنار درختان باغ یا در کتابخانه که بوی چرم و سیگار می داد کتاب می خواندند. از هزار و یک شب و شهرزاد قصه گو، تا داستان راستان و چگونگی کار کردن بدن انسان و حتی زن سی ساله بالزاک را که چیزی از آن سر در نمی آوردند.
عالیه به هر دوی آنها خوب می رسید. مراقب بود تا کیف مدرسه و کتابهایشان را بردارند. راننده هر دو را به مدرسه می رساند و از آنجا بر می گرداند. موقع برگشتن خسرو از ماشین می پرید و میان سیل دختر بچه های کوچک به انتظار زیتون می ماند. زیتون که می رسید دست هم را می گرفتند و سوار ماشین می شدند. زیتون شاگرد اول بود و خوب درس می خواند، ولی خسرو سرکش بود و به درس اهمیت نمی داد. روز به روز افت می کرد. کوششهای زیتون هم برای کمک کردن به درس او بی فایده بود، فقط می توانست مشقهایش را بنویسد و تمرینهای حساب و ریاضی اش را حل کند. زیتون گاه شبها کابوس رجبعلی را می دید و جیغ می زد یا دلتنگ مادر گریان بر می خاست آن وقت تمام هفته را ساکت و افسرده بود.
اوائل مهرماه پدر خسرو از مسافرتی کاری برگشت. با برگشتنش همه را به هول و ولا انداخت. عالیه می ترسید آقای مقدم به محض رسیدن دست زیتون را بگیرد و از خانه بیرون بیندازد. خسرو شبها کابوس رفتن زیتون را می دید و جیغ زنان از خواب می پرید. در این بین خود زیتون دودل بود. از یک طرف دلش نمی خواست خسرو را تنها بگذارد و از طرف دیگر برای مادرش دلتنگ بود. در این میان از رجبعلی هم به شدت هراس داشت. روی هم رفته ترجیح می داد دور از رجبعلی زندگی کند. دخترک نمی دانست مادرش مدتهاست مرده است. فقط فکر می کرد جایی مادر و برادرانی دارد که منتظرش هستند و رجبعلی که مانند دیو چمبره زده انتظارش را می کشد.
نزدیک عصر عالیه چای آقا را آماده کرد و به اتاق نشیمن برد. آقا که لم داده بر کاناپه تلویزیون نگاه می کرد گفت : « عالیه، بچه ها را بیار ببینم. »
عالیه به سرعت صورت زیتون را شست و شانه ای به موهای کوتاهش زد. بعد دست هر دو را که ساکت بودند گرفت و به اتاق برد. خودش بیرون رفت. خسرو لجوجانه و مغرور سلام نکرد، و زیتون هم که مانند همیشه گیج و مات بود. اقا مردی حدود چهل ساله با موهای ریخته و صورت چاق و سرخ و ریش انبوه بود. ته چهره اش هم به خنده ای شاد باز می شد تسبیح شاه مقصود می گرداند. با دیدن زیتون خنده ای از ته دل کرد و گفت : « خب پس تو همان دختر بچه ای هستی که مهمان ما شدی. »
« بله آقا. »
« چی گفتی؟ بلندتر حرف بزن. لازم نیست از من بترسی. »
« چشم آقا. »
« خسرو جان، این دوست توست. »
خسرو جوابی نداد، ولی حمایتگرانه قدمی به سمت زیتون برداشت. اقا که انگار به این رفتار عادت داشت به نرمی گفت : « من که کاری به کار تو ندارم دختر جان! فقط درستان را خوب بخوانید. سعی کنید انسان بودن و با شرافت زندگی کردن را یاد بگیرید. شرف و اعتقاد هر فردی مهم ترین چیز اوست. »
زیتون یاد دایه افتاد که دائم به او می گفت نماز و نجابت زن تنها دارایی اوست و با آقا احساس آشنایی کرد.
با آمدن آقا چیزی از شیطنت و شادی بچه ها کم نشد. آقا با ریش انبوه و تسبیح گاهی به آنها می پیوست و برایشان سوراخ مورچه پیدا می کرد یا داور مسابقه دوچرخه سواری شان می شد.
تنها نقطه حساسیت آقا درسِ خسرو و نمازش بود. او می خواست خسرو خوب درس بخواند و خسرو هم درس نمی خواند. او می خواست از پسرش مرد با شرف و متعصبی بسازد، اما نصیحتهایش با روحیه سرکش خسرو جور در نمی آمد.
یک روز عصر که زیتون گوشه اتاق باغبانی مشق می نوشت خسرو به سراغش رفت.
« سلام. »
زیتون با چشمان همیشه منگ نگاهش کرد.
خسرو بی حوصله و اخمو دست در جیب شلوارش کرد و بسته ای شکلات بیرون آورد. زیتون فوری بسته را گشود و تکه ای از آن را در دهانش گذاشت. در همان حال دهان پُر پرسید : « چی شده خسرو؟ »
« کارنامه ام را دادن. » و از جیبش کاغذ مچاله کثیفی را بیرون آورد.
زیتون آن را در هوا قاپید. بالاترین نمره کارنامه هشت بود. زیتون می دانست آقا چه حساسیت عجیبی به درس خواندن خسرو دارد. با اضطراب گفت : « حالا می خواهی چه کنی؟ »
« نمی دانم، تو کارنامه گرفتی؟ »
« هنوز نه. »
« منو دوست داری؟ »
« آره، خیلی به خدا. »
« بگو به قرآن مجید هر کی دروغ بگه بمیره. »
« به قرآن مجید هر کی دروغ بگه بمیره. من تو رو خیلی دوست دارم. »
« پس بیا قبل از اینکه از مدرسه به بابام خبر بدن فرار کنیم. »
« فرار کنیم؟ »
« آره. من پول دارم. خیلی هم پول دارم. امروز قلکم را شکستم. »
« نه، اگر فرار کنیم اقا و مامان عالیه خیلی ناراحت می شن. »
« پس منو دوست نداری، والا نمی ذاشتی کنک بخورم. »
« من حاضرم جای تو کتک بخورم. »
« تو نمی تونی ... بابام منو می زنه. ما باید فرار کنیم بریم توی یه جنگل دور. »
« آخه مامان عالیه ... »
« باشه تنها می رم. اسم تو را هم نمی آرم. قهر قهر تا روز قیامت. »
« نه تو را خدا قهر نکن، باشه باهات می آم. »
نیش خسرو باز شد. « راستی؟ می آی؟ می آی با هم تا یه جای دور فرار کنیم؟ »
« باشه ... باشه. »
« خوب شب که عمو نعمت خوابید بیا تو باغ ... مامان عالیه تو آشپزخونه می خوابه متوجه رفتن من نمی شه. »
« ساعت چند؟ »
« ده ... ده خوبه؟ »
زیتون تمام روز را با دلهره گذراند. اول شب رختخوابش را انداخت و تظاهر به خوابیدن کرد. آنقدر منتظر ماند تا عمو نعمت به خواب رود. تازه ساعت نه بود و او باید یک ساعت دیگر اضطراب را تحمل می کرد. با دقت کتابهای درسی اش را جمع کرد و درون کیف مدرسه اش گذاشت. روسری دور سرش پیچید. به محض رسیدن ساعت ده از جا برخاست و از خانه بیرون آمد. دم در عمارت خسرو منتظرش بود. او هم کیفی روی شانه داشت، ولی به طور حتم کتابهایش نبود. با دیدن زیتون خنده ای کرد و دستش را گرفت. در باغ قفل بود. مجبور شدند از دیوار بالا بروند که دست و پای هر دوشان زخمی شد.
خیابان تاریک و خاموش بود. هر دوشان به شدت ترسیده بودند، ولی خسرو مغرورانه سرش را بالا نگه داشت و مانند سپر بلای زیتون جلوی او راه می رفت. زیتون به زمین خیره شده بود و بغض در گلو داشت. نزدیک یک دکه روزنامه و تنقلات ایستادند و آبمیوه خریدند. دکه دار با کنجکاوی نگاهشان می کرد و از تاب و توان افتاده بود. خسرو به پارک کوچکی اشاره کرد و گفت : « برویم آنجا.. »
چراغهای پارک هنوز روشن بود. خسرو دو نیمکت رو به روی هم انتخاب کرد و به زیتون گفت : « تو اینجا بخواب، منم اینجا ... صبح از تهران می ریم. » زیتون سرش را تکان داد و روی نیمکت سیمانی سفت دراز کشید و خیلی زود خوابش برد. خسرو هم چند دقیقه بعد از او به خواب رفت. صبح زیتون با سر و صدای خسرو بلند شد. « زیتون پاشو ... پولهام نیست ... پولهام. »
زیتون با دلهره برخاست و نشست. خسرو تند تند جیبهایش را می گشت.
زیتون گفت : لابد وقتی خواب بودی یکی اومده پولهاتو برداشته. »
خسرو با تاسف سر تکان داد. « آره ... جیبمو زدن. » و با بی حوصلگی روی نیمکت نشست. زیتون کنارش چمباتمه زد و با آن چشمهای درشت سبز و شفاف به خسرو خیره شد. « حالا چه کار کنیم ... گشنمه. »
« نمی دونم ... بذار فکر کنم. »
مردم برای ورزش کردن به پارک می آمدند و با تعجب به دو کودک ژولیده و خواب آلود نگاه می کردند. زیتون گفت : « بیا کتابهای منو بفروشیم. »
« کی کتابهای تو را می خره ... بیا ببینم. »
بلند شد و به طرف بوفه پارک رفت. مرد طاسی پشت بوفه چای دم می کرد. خسرو گفت : « آقا ... آقا ... »
« چیه؟ »
خسرو ساعتش را باز کرد و روی یخچال گذاشت. « این ساعت را بردار به ما کیک بده. »
توجه مرد به او جلب شد. با حیرت نگاهی به آن دو انداخت و گفت : « من کیک را می دم عوضش یه ساعت برام کار کن. »
« باشه آقا، هر چی شما بگین. »
مرد پشت دری مخفی شد و فوری به طرف تلفن رفت. چند دقیقه بعد با دو لیوان شیر کاکائو و دو تکه کیک برگشت. هوا سرد بود و بچه ها می لرزیدند. مرد ظرفها را روی میز گذاشت و گفت : « بخورید. »
بچه ها به طرف ظرف کیک یورش بردند. زیتون با دهن پر گفت : « حالا چه کار کنیم. می گم بهتره پیش همین آقاهه بمونیم کار کنیم. »
خسرو بی حوصله و ترسیده بود. « آره می تونیم، تو همیشه با من می مونی؟ »
« آره به جون مامانم، باهات می مونم. »
« خوبه، من دیگه هیچ آرزویی ندارم. کار می کنم خرج خودمون را در می آرم. بزرگ هم که شدیم با هم عروسی می کنیم. »
« آره، با هم عروسی می کنیم، ولی مدرسه مون چی می شه، الان مامان عالیه و آقا نگران شدن. »
خسرو رنجیده بشقاب کیک را پس زد. « تو دلت برای بابام تنگ شده؟ نمی خوای با من باشی؟ »
« نه به جون مامانم، من دلم می خواد با تو عروسی کنم ... من هیچ دوستی ندارم. »
صبحانه که تمام شد خسرو به طرف مرد رفت. « دست شما درد نکنه ... حالا باید چه کار کنم ... ما همه کار می کنیم، یعنی من همه کار می کنم. »
مرد لیوانها را با دستمال خشک می کرد. گفت : « حالا برو کنار خواهرت بشین و مواظب باش سرما نخوره. من صدایت می کنم لیوانها را بشوری، خوبه پسر جان. »
خسرو محکم گفت : « خواهرم نیست نامزدمه! »
ده دقیقه بعد دو پلیس سر رسیدند و دست بچه ها را گرفتند. زیتون از ترس گریه می کرد. پلیسها از مرد بوفه دار تشکر کردند و بچه ها را سوار ماشین کردند.
خسرو یک نفس حرف می زد. « آقای پلیس، به خدا ... مادر و پدر ما مردن، ما می خوایم کار کنیم ... ما گدا نیستیم. هیچ کار بدی هم نمی کنیم ... به خدا فقط می خوایم کار کنیم. »
زیتون های های گریه می کرد. پلیسها چند بار گفتند هیس! هیس! ولی خسرو دست بردار نبود و همان طور قسم و آیه می خورد. دم کلانتری پیاده شدند و وارد اتاق افسر نگهبان شدند.
آقا با همان صورت گرد و چاق، برافروخته از خشم در اتاق نشسته بود. زیتون با دیدن او هق هق افتاد و نتوانست سلام کند. خسرو سر به زیر انداخت و لبش را گزید. آقا جلو آمد و گوش خسرو را چنان پیچید که سرخ شد.
« احمق ... حالا دختر مردمو ور می داری در می ری ... من از دست تو چه کنم! »
خسرو در نهایت عجز به گریه افتاد. آقا گوشش را رها کرد و بر دهانش کوفت. « مرد زر زر نمی کند. » بعد به طرف افسر نگهبان برگشت. « آقای سروان من از شما ممنونم ... نمی دونم چطور تشکر کنم. »
« خواهش می کنم. بیشتر مواظب بچه ها باشید. »
« البته ... اطاعت می شه، راه بیفتین ببینم. »
زیتون هق هق کنان جلو افتاد و خسرو به دنبال او. آقا با زیتون کاری نداشت. آنقدر تجربه داشت که بداند زیتون در این قضیه بی تقصیر است، ولی خسرو حسابی تنبیه شد. یک هفته در اتاقش زندانی شد. ناهار و شامش را هم در اتاق باید می خورد. هر چه پدرش را قسم و آیه داد که زیتون را ببیند بی فایده بود. خسرو دلتنگ دیدن او بود. زیتون هم کمتر از او دلتنگ نبود. می آمد داخل باغ جلوی پنجره خسرو می ایستاد و برایش دست تکان می داد. خسرو نامه های عاشقانه ای با زبان کودکانه اش برایش می نوشت و به صورت موشک به طرف باغ پرت می کرد. یک بار که عالیه مچشان را گرفت نوشتن موشکهای عاشقانه هم متوقف شد.
مدت زیادی نگذشت تا خسرو از عذاب خلاص شد، چون آقا به سفری طولانی رفت و بچه ها آزاد شدند.
یک شب کنار استخر خالی نشسته بودند و با هم حرف می زدند.
خسرو گفت : « آدمهایی که با هم عروسی می کنن عاشق هم هستن، درست مثل فیلمها. »
زیتون گفت : « خوب منم از الان عاشق تو می شم تا باهات عروسی کنم. »
« راست می گی؟ عاشقم می شی؟ راست راستکی عاشقم می شی؟ »
« خب آره. »
« باید کارهای عاشقانه بکنیم تا معلوم شه عاشق هم هستیم. »
بعد از جیبش عکس تا خورده ای در آورد. عکس صحنه ای از فیلم بر باد رفته بود که در آن ویویان لی و کلارک گیبل را در حال بوسه ای عاشقانه نشان می داد. زیتون به عکس نگاه کرد. خسرو گفت : « کارهای عاشقانه همینه دیگه، حالا بیا عاشق بازی کنیم. »
« باشه. »
خسرو صورتش را جلو آورد. می خواست لبهای زیتون را ببوسد که



کاش خدا منو ببینه، ببینه چه گیج و خسته ام
دستمو محکم بگیره ، بگه که نترس، من هستم

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

pegah.a آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۳ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۱۷ بعد از ظهر   #29 (لینک مستقیم)
همکار بخش مسابقات
 
# NEGAR # آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

149 - 140
همه ي احساس هاي منفي از خاطره رجبعلي در جسم و جان بچه زنده شد با وحشت جيغ كشيد و از جا بلند پريد . تمام تنش از رعشه يادآوري رنجي كه كشيده بود مي لرزيد .
«به من دست نزن ... ازت متنفرم ...متنفرم»
خسرو گيج و متحير گفت : چي شد عاشق بازي دوست نداشتي ...ببين اين عكس را ...اين عاشق بازيه ديگه .
زيتون در حالي كه پايش را زمين مي كوبيد گفت : «نه تو را هم دوست ندارم ...ديگه با من حرف نزن ...برو گمشو.»
2
زيتون و خسرو سخت عاشق هم بودند . كسي نمي دانست از كي اينطور به هم دلبسته اند . همه اين را مي دانستند كه اين دو جز به هم به كس ديگري فكر نمي كنند . از وقتي كه زيتون حالت دختر بچه را ترك كرده بود و قدم به دنياي زنانگي گذاشته بود ، خسرو از او خجالت مي كشيد و با او كمتر حرف مي زد انگار يك شبه كمر زيتون باريك شد و در چشمان درشتش برقي افسون كننده نشست . چشمانش با آن رنگ عجيب هميشه حالتي خلسه وار داشت . گويي به رويايي مي انديشيد . خسرو از زل زدن به چهره ي او پرهيز مي كرد ، گويي چيزي او را مسخ مي كرد . زيتون بيشتر دنبال او مي گشت و به دنبال صداي گيتار او مي رفت ولي نمي فهميد پسرك چرا به او بي اعتنايي مي كند . خسرو هنوز همان كودك چشم درشت بود كه شيطنت مي كرد . زيتون يك سر و گردن از او بلندتر شده بود . در شانزده سالگي اين تفاوت هم از بين رفت و هر دو پا به دوران بلوغ نهادند ، ولي خسرو از زيتون دوري مي كرد . و هر دو در ته دلشان ، در آن اعماق مي دانستند تمام روزهاي بعدشان به هم مربوط است .
پس از امتحان كنكور زيتون تصميم گرفت به ديدن مادرش برود . عاليه كه خودش نمي توانست مردن مادر را به او بگويد و تشويقش كرد . ولي از او قول گرفت بازگردد . زيتون چاره اي جز بازگشت نداشت . قلب و روح و خاطرات خوشايندش در آن خانه بود بر مي گشت و خسرو را مانند دوران كودكي به دست مي آورد .
شب پيش از رفتنش كنار پنجره ي نيمه باز نشسته بود كه نواي گيتار حواسش را پرت كرد . خسرو درست زير پنجره گيتار مي زد و با صداي تازه بم شده اش مي خواند ....
زيتون لبخند زد «سلام تويي ؟» خسرو برگشت و بدنش را كش و قوس داد . «سلام زيتون جان»
زيتون لبخند زد نمي دانست چه بگويد . خسرو حالت خاصي داشت «ميتوني بيايي بيرون ؟» من من كرد و سرخ شد . «همين حالا ميام ... همين حالا ... يه دقيقه صبر كن...» خودش هم هول و دستپاچه بود . به حياط آمد . «چي شده ... كاري داري خسرو جان؟»
«هيچي بيا بشين پيش من ... يه لحظه بشين اينجا »
به نرمي كنار خسرو نشست . نفس در سينه ي خسرو حبس شد . چند لحظه صبر كرد تا يادش بيايد چه مي خواسته بگويد ، بعد سرش را عقب انداخت و در نور درخشان مهتاب به صورت زيتون نگاه كرد
«فردا ميري ؟ ميخواهي برگردي ده مادرت ؟»
«شكلات نياوردي ؟ در ضمن آنجا ده مادرم نيست ،ده منم هست .»
خسرو دست در بلوز جين آبي اش كرد و بسته اي شكلات به او داد . زيتون بسته را باز كرد و شكلات را با لذت در دهانش گذاشت . خسرو پرسيد : «زود بر مي گردي ؟ .. هر چه قدر هم كه ده تو باشد اينجا خانه ي اصلي توست »
انگار يك شبه مرد شده و ديگر پسر بچه نبود يا به چشم زيتون اين طوري مي آمد .
«آره ،ولي بستگي به مادرم داره كه بخواد چه قدر بمونم ... مادرم را خيلي وقته نديدم»
«ممكنه ازت بخواد هميشه پيشش بموني ... آخه مادرها خيلي زورگو هستند »
«آره ولي مادر من زورگو نبود ....خيلي هم خوشگل ... ولي »
خسرو ملتهب و با هيجان او را نگريست . «ولي چي ؟»
«ولي من بر مي گردم ... چون ... چون مي خوام برم دانشگاه . مي دوني كه آقا چه قد رآرزو داره كه من پزشك بشوم ، هفته ي قبل كنكور را هرگز يادم نمي ره كه قيمه نذري داد »
«فقط به خاطر دانشگاه ؟ ...آره فقط به خاطر آرزو هاي بابام بر مي گردي زيتون . به من نگاه كن ! »
لحظه اي هر دو ساكت شدند . قلب زيتون به طرز عجيبي مي سوخت و دهانش را خشك مي كرد گفت : «نه به خاطر تو هم »
مي دانست قدم به مرز ممنوع مي نهد و از آن لحظه چيزي را كه سالها مي دانستند به زبان مي آورد و رسمي و علني مي كرد . حرف هاي دايه دريا راجع به دختر نجيب در گوشش زنگ مي زد .
چشم هاي خسرو پر از آب شد . «به خاطر من ؟ چرا ؟ چرا به خاطر من ؟... زيتون ...زيتون »
زيتون سر به زير انداخت و چيزي نگفت . خسرو دست زير چانه ي او برد و صورت مهتابي زيبايش را سمت خود برگرداند .
«چرا به خاطر من بر مي گردي زيتون ؟ »
«خب تو تنها كسي هستي كه به من اهميت مي دهد »
خسرو هم در وجود او امنيت و آرامش گم شده در كودكي اش را مي خواست .
ساعتي بعد از هم جدا شدند و زيتون رفت تا چمدانش را ببندد .
مامان عاليه از او نپرسيد كجا بوده . خودش همه چيز را مي دانشت ، حتي بهتر از آن دو جوان حالشان را درك مي كرد . زيتون با عجله چمدان هايش را بست و پيراهن هاي زيبايي كه آقا از فرانسه برايش آورده بود را روي هم تا مي كرد ...مي خواست مادرش او را خوش پوش و زيبا ببيند ...ناگهان دست از كار كشيد و به ياد خسرو افتاد ...دلش در سينه سنگيني مي كرد . ضربان قلبش تند تر شد .
صبح زود با صداي گيتر خسرو از خواب بيدار شد . به سرعت جست و پنجره را گشود ....از وقتي آقا گيتار را براي خسرو خريده بود كسي در خانه آسايش نداشت .
«سلام»
«سلام تمام ديشب نخوابيدم»
ظاهر سرحال و بشاش او نشان نمي داد نخوابيده باشد . بر خلاف او زيتون خواب عميقي كرده بود ...«آره همين الان فقط يك لحظه صبر كن»
زيتون پابرهنه و خواب آلود بيرون دويد . «دروغگو ..معلوم است كه خوب خوابيدي »
خنده ي آرامي روي لب هاي هردوشان شكل گرفت .
زيتون حس مي كرد همه چيز در جهان در حال حركت است و خسرو تنها نقطه ي ثابت دنياست . زيتون به طرف امارت بزرگ راه افتاد و از در پشتي وارد آشپزخانه شد ...مامان عاليه ميز صبحانه را مي چيد و خسرو گيتار مي زد . از پشت مامان عاليه را بغل كرد .
مامان عاليه آه كشيد . خلق خوشي نداشت و مي ترسيد دختركش را براي هميشه از دست بدهد ...گفت : «براي صبحانه ات مسقطي درست كرده ام ، بنشين تا برايت بياورم .»
زيتون هميشه بي اشتها ،گيج و كم غذا بود .ولي براي آنكه دل دايه اش نشكند تظاهر به شادي كرد «آخ جون ...مرسي» خسرو بيخيال او را مي نگريست و موسيقي فلامينگويي را با گيتار مي نواخت . هنوز هم مثل بچه گي اش اهل صبحانه نبود ...هردويشان كم غذا بودند .زيتون كه پشت ميز نشست خسرو گفت : «مامان عاليه ..زيتون خوشگل نيست ؟ »
مامان عاليه هم مثل زيتون حس كرد خسرو وقتي به زيتون نگاه مي كند و يا از او حرف مي زند ديگر بچه نيست و حالت مردانه اي پيدا مي كند .
«وا چه حرفها مي زنيد خسرو خان ! معلومه كه بچه ام خوشگله مثل قرص قمر مي مونه»
«مامان عاليه ... چي اش از همه قشنگ تره ؟»
قلب مامان عاليه گرفت . البته كه آقا مي دانست پسرش زيتون را دوست دارد ولي ، ....«والله چي بگم ؟ فكر كنم چشمهاش »
«آره تو حق داري چشم هاش خيلي قشنگه ولي موهاش هم قشنگه . هيچ چيز زشتي اي توي صورتش نداره . تو ببين موهاش هم طلاست ، هم سياهه هم قرمزه»
زيتون خنده اي از ته دل كرد و يك قاشق مسقطي دهنش گذاشت و گفت :«تو هم چشم هاي قشنگي داري . مگه نه مامان عاليه ؟ سبز تيره انگار با آدم حرف مي زنه ... »
زيتون راست مي گفت . خسرو حالا كه جا افتاده بود چشم هاي گيرايي داشت .
« آره والله »
صبحانه كه تمام شد زيتون باز هم مامان عاليه را در آغوش كشيد و رفت تا حاضر شود . عشق هايي كه از لحظه ي ناب كودكي سرچشمه مي گيرند ، به خاطر اينكه به شهوت و حرص و خيانت آلوده نشده اند عميق و پر معنا هستند . و آنها كه چنين حس غني و زلالي را كشف مي كنند به سختي جانشيني شيرين تر از آن روي زمين پيدا مي كنند .
زيتون كنار پنجره نشست و تا آخرين لحظه به خسرو چشم دوخته بود كه دستها را روي سينه به هم حلقه كرده بود و با لبخند ساختگي او را مي نگريست . اتوبوس راه افتاد .
مرد كنار دست زيتون از همان اول سفربه خواب رفت ، ولي زيتون خوابش نمي آمد . به خسرو فكر مي كرد . تمام دو روز گذشته در ذهنش مرور مي شد . فكر مي كرد خوشبخت ترين زن روي زمين است به روزي فكر مي كرد كه او و خسرو خانه اي كوچك از خودشان داشته باشند . باز افكارش متوجه ي مادرش شد . قيافه ي مادرش را درست به خاطر نمي آورد . جز چشم هاي سبز و فك محكم لجوج او چيزي به خاطر نمي آمد ...يعني مادرش چه شكلي بوده ؟ فكرش به طرف رجبعلي كشيده شده و نفرتي عميق قلبش را مي فشرد . هنز هم از آن مي ترسيد . يعني باز هم مي تونست باعث آزار او شود ؟ اگر به سراغش مي آمد چه طور از خودش دفاع مي كرد ؟ بعد با خودش فكر كرد اگر سراغش بيايد آنقدر جيغ مي زند كه برادر هايش هايش با خبر بشوند . قلبش از خوشحالي به تپش افتاد . او دو برادر داشت . دو برادر كه او را درست نمي شناختند . فكرش به سوي دايه دريا چرخيد . هنوز قصه ي پيرزن را به خاطر داشت .بايد به ديدنش مي رفت . اصلاً اول به ديدن او مي رفت تا با هم با رجبعلي رو به رو شوند . تنهايي مي ترسيد با مردك رو به رو شود .
اوائل غروب به جاده منتهي به ده رسيد اتوبوس ايستاد و شاگرد راننده چمدانش را جلوي پايش گذاشت . رخسار ماند و جاده ي خاكي رو به رويش با آن كفش هاي ظريف كه نمي توانست راه را پياده برود . بايد منتظر وسيله اي مي شد . وانت كهنه اي با سر و صدا از راه رسيد و زيتون رو سوار كرد مرد دايه دريا را مي شناخت . زيتون خواهش كرد او را جلوي در خانه ي دايه دريا پياده كند . جرات راجع به مادرش بپرسد . ترسيد مرد رجبعلي را خبر كند . خانه ي دايه دريا با آن شيشه هاي رنگي هنوز هم زيبا و دلنشين بود زيتون نفس عميقي كشيد و سراشيبي را با چمدان طي كرد . در خانه باز بود و جلوي آن پرده اي به شكل پروانه جمع شده بود .
زيتون با صداي بلند گفت : سلام دايه جان .
چند دقيقه طول كشيد تا زني اخمو جلوي در آمد «شما ؟»
لهجه ي زن به قدري غليظ و كشيده بود كه زيتون لحظه اي نفهميد چه مي گويد .
«دايه دريا نيستن ؟ »
«خوابيده ..حالش خوب نيست .شما ؟»
زيتون لبخند زد و گفت «من زيتونم دختر رخسار»
زن چشم هايش را تنگ كرد و بعد خنده اي سر داد «ها ، زيتون ...هزار ماشاالله ، آنقدر خانم و خوشگل شدي نشناختم ...بفرما تو . بفرما »
زيتون كفش هايش را در آورد و وارد شد . پرسيد : «شما عطي خانم هستيد ؟»
«بعله خيلي خوش اومدين ...صفا آوردين ...بفرما»
«دايه چي شده ؟»
«اِي تو رخت خواب بي هوش و گوش افتاده ...ديگه نفس هاي آخر را مي كشد .ممكنه شما رو به جا نياره ، حواس درستي نداره » او را به طرف بستر دايه راهنمايي كرد . پيرزن زير لحاف ساتني كه روزي رخسار برايش دوخته بود مچاله شده بود و خس خس مي كرد .زيتون كنار او نشست و دست لرزان و چروكيده اش را گرفت . پيرزن چشم گشود و نگاه خالي وخيره اش را به او دوخت . زيتون سايه ي مرگ را در نگاه او حس كرد و لرزيد.
جلوتر رفت و گفت : «دايه من را مي شناسي ؟ ....من زيتونم ...دختر رخسار ...هماني كه از ترس رجبعلي فرستاديش شهر ...من زيتونم »
در نگاه پيرزن جرقه اي از از آشنايي درخشيد . دهانش ر باز كرد تا چيزي بگويد ، ولي جز خس خس چيزي از دهانش صداي ديگري در نيامد . زيتون نا اميدانه به لحاف چنگ زد . سعي كرد بفهمد پيرزن چه ميخواهد بگويد ، ولي بيفايده بود . عطي با سيني چاي آمد ...چاق شده بود و بچه اي سه چهار ساله دور و اطرافش جست و خيز مي كرد .
عطي گفت «مي بيني زيتون خانم ، اين زندگي ماست . الان يك ساله اين طوري افتاده. نه بهتر مي شه ، نه بدتر. از بس لگن گذاشتم و برداشتم كمرم خم مانده والله . صداي مَردم هم بالا آمده . مي گه از دست ننه ات كي خلاص مي شيم ؟»
زيتون پرسيد : «از مادرم چه خبر ؟ كجاست ؟»
او بي قرار و كلافه ي ديدن مادرش بود . چاي ته گلوي عطي جست و به سرفه افتاد .
«مادرتان....مگر نمي دانيد ؟....مگر كسي به شما نگفته ؟...خدا مرگم بدهد! هيچ كس طفل معصوم را خبر نكرده ! اي ناكام. »
زيتون با دلهره به جلو خم شد .
«چي را به من نگفتيد ؟ مادرم چي شده ؟»
«والله ...روز رفتن شما رجبعلي بهش كارد زد ....بردنش بيمارستان ...چند روز بعد هم تو بيمارستان ِ تهران مرد . دايه جنازه اش را آورد اينجا و خاكش كرد . رجبعلي را هم مامور ها بردن ...الان حبسه ....چند ساله زندانه ...خدا مادرت را رحمت كند جوان بود »
بغض زيتون شكست «مادرم مرده ؟ رجبعلي او را كشت ؟»
عطي سرش را به نشانه ي مثبت تكان داد . زيتون فكر كرد ديگر بي كس و كار شده است . اشك هاي گرمش روي گونه اش روان شد . با چه اميدي به آبادي آمده بود ...مادرش ...دايه دريا ...خانه شان ..حتي يكي از اميد هايش هم برآورده نشد حالا جز خانه آقا و مامان عاليه و خسرو كسي را در دنيا نداشت . از عطي پرسيد «برادر هايم كجا هستند ؟»
نفسش از زور بغض و درد بالا نمي آمد و در سينه اش خس خس مي كرد .
«خانه خودتان ...روي زمين مادرتان كشاورزي مي كنند .البته اهالي هم كمكشان مي كنند . يكي شون هم نومزد دارد...بقيه بچه ترند...مردم دست خير دارند . »
مردم به فرزندان رخسار مغرور صدقه مي دادند ، ولي خيال زيتون از بابت برادر ها راحت شد . از عطي خواست خانه شان را نشانش بدهد .
خانه هماني بود كه زيتون به ياد مي آورد ، حتي پرده ها هم همان پرده هاي سبز و قرمز دست دوز رخسار بود در كه زد پسر جواني در را باز كرد . پشت لبهايش تازه سبز شده بود.و درشت اندام بود زيتون سلام كرد .
سرك با كنجكاوي به اين دختر زيباي شهري نگاه كرد ، ولي نگاهش رميده و ترسيده بود . در را نيمه باز نگه داشته بود .كنجكاوي اش ديري نپاييد . زيتون با چشمان پر از اشك گفت : «من زيتونم ...خواهرت ! برادر جان ..من خواهرت هستم »
چشمهاي پسر ناگهان گشاد شد و با دهان باز به خواهر تازه از راه رسيده اش نگاه كرد .زيتون آغوش گشود و پسرك را كه بوي كاه و سرگين مي داد در آغوش كشيد . پسرك بي حركت و با حركات خشك ايستاده بود . زيتون پرسيد «تو كدامشان هستي عزيز دلم ...كدامشان هستي ؟ »
به دنبال مادر از دست رفته در آغوش برادر غريبه مي گشت ، ولي پسرك خشك و وحشي بود .
# NEGAR # آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۳ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۵۱ بعد از ظهر   #30 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
لی لی تنها آواتار ها
 
لی لی تنها به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

صفحه 150-153

«ابوالفضل»
حرف دیگری نزد.احساسی برای این غریبه زیبا و معطر نداشت.در مقابل او احساس حقارت و کوچکی میکرد.عباس هم به ایوان آمد.هردو درشت اندام و نوجوان بودند.زیتون نگاه مادرش را در چهره و چشم های آنان دید،ولی هیچ کدام راغب نبودند زیتون را در آغوش بگیرند.همه شان سخت و مغرور و یکدنده چون رخسار بودند.
به زیتون و عطی تعارف کردند و برایشان چای آوردند.چای در سکوت نوشیده شد.جواب های زیتون را یک کلمه ای و به سختی میدادند.
«عباس جان وضع کشاورزی چه طور است؟»
زیتون سرسختانه میکوشید چیزی از هویت واقعی اش را نگه دارد و برادرها عقب میکشیدند،او فکر میکرد باعث مرگ مادر و بی سرپرستی برادرها شده.
«ای شکر»
زیتون یاد کرتهای پربرکت رخسار بود و آن لحظه ها که روی زمین جست و خیز میکرد.
«چی کاشتید؟»
«گوجه،خیار و بادمجان»
«کدامتان نامزد دارید؟»
«من»
«خوب مبارک است به سلامتی ....نامزدت چند سالش است؟»
او شهری شده و بود و در شهر دختر و پسرها درس میخواندند و حرف دانشگاه میزدند.
«چهارده،پانزده»
زیتون تلاش خود را بی فایده دید.عاقبت با کرخی از جای برخواست و نشانی اش را روی برگه ای نوشت و گفت:«اگر کاری در تهران داشتید این آدرس منه»
نمیتوانست سرخوردگی اش را از اینکه برادرها اورا نمیخواستند و اینکه مادری نبود پنهان کند.دلش میخواست پسرها را بوسه بارن کند ولی میدانست ممکن نیست.
از خانه که بیرون آمد دلش گرفته بود.در عمل در این آبادی هیچ کس نمانده بود.چمدانش را از خانه دایه برداشت و دوباره راه افتاد.شب شده بود که به خانه رسید.مامان عالیه با شوق در را باز کرد و در آغوشش کشید.
«الهی که فدات شم،چه زود برگشتی مادر...الهی تصدقت برم»
«سلام مامان عالیه خوبی؟»در نگاه زیتون سردی و بی احساسی غربی موج میزد.ساعتی بعد زیتون پشت میز آشپزخانه نشسته بود.
مامان عالیه پرسید:«خوب،حالا همه شو برام تعریف کن»
«از کجا بگم؟اول بگید خسرو کجاست؟»
مامان عالیه میدید این همان زیتون جوان و شاد نیست که رفت،او از چیزی دردناک یخ بسته بود.
«کلاس گیتار داشت،حالا هاست که برگرده»
زیتون از اینکه محبوبش وقتش را با گیتار میگذراند،احساس حسادت کرد.او را تمام و کمال برای خود میخواست،ولی حسادتش را سرکوب کرد.
«مادر همان موقع که من آمدم تهران مرده...»و اشک در چشمانش جمع شد و قلبش دوباره به تپش افتاد.احساس کرد خیال پیرزن را راحت کرده است.
«خدا رحمتش کنه....تو نباید خودت را ناراحت کنی.عمر هرکس یه پیمونه است که وقتی لبریز بشه نمیشه کاریش کرد.پیمونه هرکسی هم یه وقتی پر میشه»
چشم های زیتون سرتر و تیره تر شد،او معنی پیمانه هایی که زود پر میشد نمی فهمید.
«به خاطر من مرد...شوهرش با چاقو زدش»
«حالا مردک کجاست؟....الهی به تیر غیب دچار شه»
«زندان....کاش مرد بودم گردنش را میشکستم....کاش دنیا نیامده بودم»
«دایه کجا بود؟دایه دریا خوب بود؟سلام مرا رساندی؟»
«مریض و بدحال!آنقدر حالش بده که نمیتونه حرف بزنه.هر دقیقه منتظر هستن نفس آخر را بکشه.شما میدانستید؟»
«طفلک!برای خودش شیر زنی بود این زن!امیدوارم به حق علی خوب بشه و شفاش رو از امام اول بگیره....سر نماز دعاش میکنم.تو هم نمازت را خواندی برایش دعای توسل بخوان....نه نمیدانستم،از کجا خبر داشتم مادرت اینطور شده،خدا رحمتش کند»
زیتون حس کرد مامان عالیه دروغ میگوید و فکر کرد اگر پیرزن دانسته و فهمیده واقعیت را از او مخفی کرده باشد برای همه ی عمر او را از برادرهایش جدا کرده است.زیتون حالا بیشتر از هر زمانی خدا را حس میکرد،چون جز خدا آشنایی محکمی را حس نمیکرد،حتی خسرو! خداوند و ذکرش قلبش را گرم میکرد.
«امیدوارم....برادرهام که دیگه بدتر...نه مرا درست یادشون بود و نه توجهی به من کردند.هرچه پافشاری کردم باهاشون انس بگیرم بی فایده بود.خیلی بی کس موند مامان عالیه.چرا اینطور شد؟»
«غصه نخور مادر.تا نفسی هست من پشتت مثل کوه ایستادم.عمو نعمتت هم هست.آقا هم مثل دختر خودش دوست داره.ار مهم تر خسرو عاشق توست»
زیتون نفس عمیقی کشید.«بچگی من تو این خونه گذشت....بچگی من شماها هستید.»
«تو هنوز خیلی جوانی،بعد میتونی قضاوت کنی...تو دوباره به اونجا برمیگردی.یک بار هم نه!صد بار میری و دنبال بوی مادرت میگردی»
«خسرو آمد»
به طرف در ورودی خانه دوید.خسرو با دیدن او خنده ای کرد.
دو هفته بعد وقتی زیتون از خواب برخاست هوا گرم و شرجی بود.خانه باغبانی مملو از سکوت هر روزه بود.زیتون چشم باز کرد.یادش افتاد نتایج کنکور آن روز اعلام میشود.بلند شد و صورتش را شست و به طرف عمارت بزرگ دوید.
«صبح به خیر مامان عالیه،خسرو کجاست؟»
«صبح تو هم به خیر عزیزم....خسرو هنوز خوابه»
صورت مامان عالیه از گرما و کار در آشپزخانه گر گرفته بود و قرمز شده بود.
زیتون گفت:«امروز نتایج کنکور اعلام میشه.....باید عجله کنیم،نمیدانم چرا خسرو بی خیاله.»
مامان عالیه خودداری اش را حفظ کرد.در واقع زن خودداری بود و محبتش هم به سادگی قابل فهمیدن نبود.با این حال با هیجان گفت:«زود برو روزنامه بخر»
زیتون تا دکه روزنامه فروشی پرواز کرد.با خودش گفت:«اول خسرو....و شروع بع گشتن کرد.الف، ب، پ ت....خسرو،خسرو،اسم خسرو نبود.دوباره خواند،ولی نبود.البته هیچ کس هم از خسرو توقع قبولی نداشت جز زیتون و پدرش.زیتون بی حوصله شد.حالا نوبت خودش بود.زیتون ده بیدی....الف، ب، پ ،ت،د...دربندی....دریانی....ده بیدی،زیتون ده بیدی قبول شده بود،فوری دنبال کد رشته اش گشت.پزشکی



قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.







لی لی تنها آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
بهتر, تایپ, دیوانه, روح, شهره, شوند, عاشق, فراخوان, قوی, می, نودوهشتیا, ها, گروهی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | دیوانه ها بهتر عاشق می شوند (شهره قوی روح) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 299 ۲ دي ۱۳۹۰ ۰۹:۰۶ بعد از ظهر
دیوانه ها بهتر عاشق می شوند | شهره قوی روح | اسکن ~jOojoO.tAlA~ کتابهای کامل شده ایرانی 91 ۲۹ مهر ۱۳۹۰ ۰۷:۳۵ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نود و هشتیا | باغ مارشال (جلد دوم) -ALI- فراخوان تایپ 416 ۶ آذر ۱۳۸۹ ۱۱:۴۸ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان