| |||
| | #11 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: بندر زیبای انزلی
نوشته ها: 157
(View Stats)
تشکرها: 79
تشکر شده 888 بار در 165 پست
کتاب مورد علاقه : شما که غریبه نیستید، حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز گفت چه خواندن دارد .این پادشاه نامدار هرشب از هفت شب هفته را با دختری از دخترهای سرخ و سبز وآبی و رنگ های دیگر به عیش و عشرت سرگرم است و تکرار مکررات است وصبح هم یکی را پس از دیگری ول می کند و به خدامی سپارد .این قماش عشق بازی ها هیچ غنجی به دلم نمی زند... باز پرسیدم چه قماش کتاب وداستانی دوست می داری .گفت شنیده ام یک نویسنده انگلیسی که اسمش را فراموش کرده ام و همه میشناسند رمانی نوشته درباره عشقبازی یک زن اعیانی با باغبان شوهرش و می گویند خیلی نقل دارد و بسیار خواندنی است... گفتم لابد مقصودت لورانس و کتابش خانم چارلی وفاسقش از قضا به فارسی هم ترجمه شده است و خودمان هم داریم،بد فکری نیست ،الان برایت خواهم خواند. کتاب را در کتابخانه منزلمان پیدا کردم و گفتم حالا بنشین و گوش بده... سیگارش را روشن کرد و زیر لب نهاد و پای چپش را به روی پای راستش انداخت و مانند گربه ای که لوسش کرده باشند برای خود روی نیمکت جای راحتی ساخت و چشمانش را ریز کرد و گفت یواش یواش بخوان گوشم با تست... شروع کردم به خواندن .زیرا خوب ترجمه نشده بود وحتی خودم هم معنی بعضی جمله ها را درست نمیفهمیدم ولی به روی خود نمی آوردم و رد میشدم. طولی نکشید که دیدم صدایی از زینا شنیده نمیشود .نگاه کردم دیدم طفلک خوابش برده و سیگارش در گوشه لبش خاکستر شده است. به ملایمت بیدارش کردم وخندان گفتم تو که داری هفت پادشاه را به خواب می بینی .می ماند برای وقتی دیگر بلندشوبرو بخواب... گفت آخردلم سر رفت از بس این مرد وراجی بیهوده کرد . پس کی به جاهای شیرینش می رسد . گفتم اخر هر کاری مقدماتی دارد. گفت سرش را بخورد .مقدمات به چه دردش میخورد .برس به گریزگاه واصل مطلب . آنگاه از جابرخاست و گفت از خیر این هم گذشتم . من چنین صبروحوصله ای ندارم. بماند برای صاحبش زیاد روده درازی می کند .شب بخیر و رفت که بخوابد... فردای آن شب،صبح زو د وقتی برای صرف صبحانه روبه روی هم نشستیم،دیدم افسرده و تکیده به نظر می آید و سردماغ نیست .چون به تجربه دستگیرم شده بود که اگر سربه سرش بگذارم کاربه گریه و داد و بیداد و دعوا و مرافعه خواهد کشید فهمیدم که باز باید دندان به جگر بگذارم وبه روی خود نیاورم . ناگاه بی مقدمه از جا برخاست و با اوقات تلخی گفت مدتی است مامان جانم را ندیده ام و دلم برایش تنگ شده است. می خواهم بروم سری به او بزنم .اگر ناهار برنگشتم منتظرم نباش . ربع ساعتی نگذشته بود که صدای اتوموبیل بلند شد وفهمیدم سوار شده است(رانندگی بلد بود)و به منزل پدر و مادرش رفته است. نزدیکی های ظهر بود که صدای تلفن بلندشد . پدرم بود. گفت بیا امروز اینجا با هم ناهار بخوریم .مادرت پلو اسلامبولی درست کرده است و دلش می خواهد با هم بخوریم. رفتم.پدر و مادرم پذیرایی سردی از من کردند .فهمیدم دل خوشی از من ندارند .اصراری نداشتم بفهمم چرا .نبضشان را به دست آورده بودم و می دانستم برای یک آری ونه ساده قهر و آشتی می کنند. طولی نکشید که پدرم سر مطلب را باز کرد و گفت بگو ببینم آخر چرا دختر مردم را این همه اذیت می کنی گفتم حقیقت این است که ناسازگاری می کند ومن دیگر تکلیف خودم را با او نمی دانم. به محض اینکه این جواب به گوش مادرم که در گوشه اطاق نشسته و پک به قلیان می زد رسید مانند جرقه از جا جست و بنای پرخاش را گذاشت که این حرف ها کدام است.برپدر این فرنگستان واین درس و این مدرسه لعنت که شماها را حتی با پدر و مادرتان هم دشمن می کند. گفتم آخر بگویید ببینم این همه دعوا و مرافعه چیست .من که روحم هم از جایی خبر ندارد. گفتند چطور خبر ندارد. این حرف ها کدام است .ما ترا خوب می شناسیم . پدرو مادر این دختر آمده اند واز دست تو صد جور شکایت دارند و می گویند معامله ای که با این دختر معصوم که یکتا فرزندشان می کنی هیچ کس با دشمنش نمی کند. می گویند ما دخترمان را به شوهر داده ایم که خوشبخت باشد وحالا مثل این است که این دختر بیچاره را به مدرسه فرستاده ایم و پسر شماتصور می کند که خانه عروس و داماد مجلس درس است و شاگرد سربه زیر گیر آورده است و ترکه به دست می خواهد به او درس بدهد و درس پس بگیرد .جز کتاب و کتابخوانی چیز دیگری سرش نمی شود .هی کتاب روز کتاب و شب کتاب ،جان دختر نازنین ما را به لبش رسانیده است. پدر و مادر،هریکه به نوبه خود ،طومار شکایت را باز کردند و سیئات اعلالم را به رخم کشیدند .پدرم شرح کشافی را از مخارجی که برای تحصیلاتم متحمل شده بود بیان کرد و جمع و تفریقش راقلم به قلم برایم صورت داد و همین که او ساکت شد نوبت به مادرم رسید .با حال برافروخته به جانم افتاد که خدا گواه است این بیچاره ها حق دارند .مگرچه گناهی کرده اند که دخترشان را به تو داده اند .جوان های این شهر هزار جور خوشگذرانی و تفریح دارند. چه شب گذرانی ها و عیش و نوش ها که نداردند. می گویند،میخندند،ازعمر و جوانی برخوردارند ،اما تو زندگانی و عمر این دختر را به صورت زهر مار در آورده ای .همه اش کتاب ،بالا میروی کتاب ،پائین می آیی کتاب ،روز کتاب ،شب کتاب ،خدا خانه این کتاب را خراب کند که عمر را تلف می کند و خانواده ها را به هم می زند. حجله عروسیش گفته اند و بستر زفاف،ته کتابخانه ،کتاب به درد موش و کرم و موریانه می خورد نه به درد دختر جوان امروز که هزار چیزها شنیده و دلش آرزوی هزار چیزها دارد... دهان باز کردم که حرف بزنم و مهلت ندادند .دیدم این معرکه سردراز دارد .دست و پایم را جمع کردم که بلکه خودم را از چنگشان برهانم ولی ول کن معامله نبودنند.وکیل مدافع عروس شده بودند و پسرخودشان را محکوم می کردند و فرصت نمی دادند که این محکوم روسیاه دهان باز کند و هرقدر دست و پا کردم که شاید مطلب را به آنها حالی کنم،حالی نمی شدند و فهمیدم که نمی خواهند حالی بشوند . مدام از اعتبار و منزلت و ثروت خانواده عروس صحبت می داشتند و ابدا گوش به حرفم نمی دادند. من زنم ... به همان اندازه از هوا سهم می برم که ریه های تو درد اور است که من ازاد نباشم تا تو به گناه نیفتی قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشمت می ایند تاسف بار است که باید لباسهایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم... بچه ها برین اینجا و اعلام کنین ابوموسی همیشه مال ایرانه http://www.abumusa.net/index.fa.php تایپ کتاب داستان های کوتاه برای بچه های ریش دار http://www.forum.98ia.com/t364067.html ویرایش توسط نوای بندر : ۳۰ آذر ۱۳۹۰ در ساعت ۰۶:۲۱ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #12 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: بندر زیبای انزلی
نوشته ها: 157
(View Stats)
تشکرها: 79
تشکر شده 888 بار در 165 پست
کتاب مورد علاقه : شما که غریبه نیستید، حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز در همان حیص و بیص به یادم آمد که دوستان جوانم می گفتند ما وقتی با هزار خون دل تحصیلاتمان را به پایان می رسانیم و کم کم احساس می کنیم که به تنهایی نمی توان زندگی کرد و باید زن گرفت چون فقیر تهی دست هستیم خانواده های معتبر واعیانی که دخترهاشان درس و مدرسه ای دیده و تربیتی یافته اند به ما دختر نمی دهند و دختر های فقیر و بی سرمایه هم که مدرسه رفته و تربیتی یافته اند نمی توانند برای ما زن خوبی باشند و آنها هم حق دارند که نخواهند همسر جوان تهیدستی بشوند که جیبش خالی است و روی هم رفته وضع زناشویی به صورتی در آمده است که خوش آیند نیست و نمی تواند زمینه خوبی برای جوان ها باشد. باز در همان حال به خاطرم آمد که خدار شکر وضع من صورت دیگری داشت فقیر وبی چیز نبودم و توانسته بودم درسی بخوانم و تربیتی بیابم و دختر هم بی پدر و مادر نبود وچیز دار و درس نخوانده مدرسه دیده بود ولی نمی دانم که مشکل کار کجا و چرا آبمان دریک جو نمی رفت و کار در کجا گره خورده و عیب کار درکجا بود. پدر و مادرم دست بردر نبودند و بیچاره شده بودم . گفتم کار من با زینا گره خورده است و از آن گره ها یی هم نیست که با ناخن من وشما بتوان باز کرد. یک صدا گفتند اگر گره خورده است به دست تو گره خورده است و باید به دست خودت هم گشوده شود ،دختر مردم دختر مدرسه رفته و تربیت دیده است چرا این همه ازارش می دهی. گفتم من هم می دانم که امروز در مملکت ما ،خدا را شکر،دختر ها هم همدوش پسرها به مدرسه می روند و درس می خوانند و از حیث لیاقت و سعی و استعداد با مردها چشم و هم چشمی می کنند و چرخی از چرخ های اداری کشور شده اند و من هم زینا را دختر درس خوانده و با فهم وبا عقلی تصور کرده بودم و خیال کرده بودم شریک عمرم خواهد بود ولی معلوم شده اشتباه کرده بودم و فریب نادانی و حمق خودم را خورده بودم و امروز دیگر دلم نمی خواهد تا پایان عمر خودم رافریب بدهم و قصاص پس بدهم... پدرم قاه قاه خندید و گفت چشمم روشن .پس از آن همه درس و تحصیلات به چه درد می خورد .هفده سال روزگار آن همه پول صرف درس و کتاب و مدرسه کردی ،میگویی دکتر علم روانشناسی شده ای ،چه ادعایی که نداری مدعی هستی که به اعماق و زوایا و خفایای ارواح آگاهی داری ،می گویی همه فن حریف شده ای ،حرف های گنده تر ازدهانت می زنی به پیر و پیغمبر (زبانم لال) ایراد می گیری و آنوقت تازه می گویی یک دختر جوان تازه سر از تخم بیرون اورده فریبت داده است و دهنه ات زده و سوارت شده است و به هرجا می خواهد می راند و حریفش نیستی و مانند بچه گربه به معو معو افتاده ای و از بیچارگی می نالی. ماشاءالله به تو شاهزاده پسر کاکل طلایی.... گفتم من به بخت وطالع و سرنوشت و قضا و قدر اعتقادی نداشتم و نمی خواهم زیر بار این حرف های غیر علمی بروم ولی امروز باید بگویم نفرین بر طالع شوم و سرنوشت نامعلوم . امروز که قدری چشمم باز شده است می بینم که بین علم و عمل و درس و بصیرت فاصله بسیار است و با وجود آن همه کتاب های کلفت و ضخیمی که درباره زناشویی نوشته اند ازدواج روی هم رفت حکم لاتاری را دارد و به قول خودمان«الله بختکی» است و می ترسم تمام حرف های دیگر به قول فرنگی ها «تئوری»و نظری باشد یعنی زائیده منطق سست و تجربه نارسا و دروواقع جز لیت و لعل و شاید و نشاید و باری به هر جهت و انشاءالله و ماشاءالله و بخواست پروردگار و تفضلات غیبی وتخیلات خام چیز دیگری نباشد و اعتبار چندانی نداشته باشد... پدر و مادرم رک رک نگاهم می کردند و پیدا بود که درست معنی (یا عاری از معنی بودن) حرف هایم را نمی فهمند و به ریشم می خندند .در آن حال به خوبی احساس کردم که میان من و آنها فاصله افتاده است و درخت عمر ریشه هایی دوانیده که بر تاثیر روابط پدری و فرزندی غلبه یافته است ،دیگر حرف یکدیگر را نمی فهمیم و هیچکدام هم تقصیری نداریم و هریک به جای خود حکم همان گنگ خوابیده و مستمع کر را پیداکرده ایم. پدر و ماردم را بیچاره وناتوان می دیدم و دلم برایشان می سوخت و با آنکه روزگار خودم هم دل سوختنی بود باز هم دلم می خواست با چون و چرا روغن افاقه و استمالتی بر دل وریششان برسانم ولی گوش به این حرف ها نمی دادند. ناگهان مادرم سخت به گریه افتاد و گریه مادر هم کم مصیبتی نیست . درست گفته اند که بران ترین سلاح زنان است و من در مقابل چنین سلاحی به کلی مخلوع السلاح و مغلوبم .خوبم هم به گریه افتادم و سپر انداختم و قول صریح دادم که تا هرجا برایم مقدور باشد بر طبق میل زیناعمل خواهم کرد و اسباب رضایت خاطرش را از هرجهت فراهم خواهم ساخت. شادی کنان گفتند باید خودت به منزل آنها بروی و معذرت بخواهی و او را راضی کنی و با خود به خانه برگردانی . پذیرفتم و آنچه را به نام غرور و عزت نفس و شخصیت می خوانند زیر پا نهادم و درهم شکستم و رفتم و هرطور بود زینا را با خود به خانه برگردانیدم . چند صباحی گذشت و جادارد بگویم هرطور بود گذشت . کژتابی می کرد و من هم خواهی نخواهی رفته رفته رگ لجاجتم جنبید و دیگر عنان اختیار از کفم بیرون افتاه بود و درست دست خودم . طبیعت غالب شده بود بنای بد لعابی را گذاشتم . هردو اسیر و مغلوب سر پنجه نفس شده بودیم و سنن واخلاق و اطوار آباء و اجدادی بر وجودمان تسلط یافته بود و یکدیگر را عذاب می دادیم . امروز پس از سالیان دراز خوب میفهمم که نه او مقصر بود و نه من. گنهکار واقعی محیط و تربیت و اختلاف طبایع است که آن خود نیز شاید با محیط و تربیت بستگی داشته باشد . ما دو جوان بیچاره ای بیش نبودیم. | ||||||||
| | |
| | #13 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: بندر زیبای انزلی
نوشته ها: 157
(View Stats)
تشکرها: 79
تشکر شده 888 بار در 165 پست
کتاب مورد علاقه : شما که غریبه نیستید، حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز تاب وتحمل هر دوطرف به پایان رسیده بود . زندگانی زن و شوهری به صورت یک همزیستی زشت و مخاصمه آمیزی در آمده بود که میانجی گری دیگران در آن تاثیر پایداری نداشت. روزها و شبهایی را می گذراندیم که از هر حسن ولطفی خالی بود . مدام از رفاقت و محبت و صفا و یگانگی می کاست و بر بیگانگی و تفاوت و ناسازگاری و دوری می افزود . به قول شاعر مانند دو چشم با هم نزدیک و همسایه و هم منزل بودیم ولی در حقیقت از یکدیگر دور افتاده بودیم و مدام دورتر می شدیم. در کنار یک میز غذا می خوردیم وبه یک نام خوانده می شدیم و برای مردم زن وشوهر و همسر روز و شب بودیم و حتی در مجالس و رفت وآمد با مردم سعی داشتیم حفظ ظاهر بنمائیم و یکدیگر را با کلماتی از قبیل«عزیزم »و«جانم» می خواندیم . و دلمان می خواست در نظر اطرافیان نمونه تفاهم و یک جهتی وسازگاری ودوستی و عشق به قلم برویم ولی کمتر کسی گول می خورد و به مجردآنکه دو به دو تنها می ماندیم ورق بر می گشت و فرسنگ ها میانمان فاصله می افتاد و برعکس آنچه می شدیم که می خواستیم به دیگران نشان بدهیم . خلاصه آنکه رفتارمان نسبت به یکدیگر به صورتی در آمده بود که ابدا سزاوار دو نفر جوان تحصیل کرده و پدرو مادر داری که می باید با هم یک خانواده تشکیل بدهند و فرزندان خوب به بار آورند و برای محیط و دوران و اطرافیان نمونه روشن وامید بخش زندگانی باشند ،نبود. آن وقت بود که حتی پدران و مادرانمان هم فهمیدند دندانی را که درد می کند باید از بیخ کند .صحبت از طلاق به میان آمد و آری ونه چون و چرا مدتی طول کشید و عاقبت به موافقت طرفین انجامید .کار طلاق هرچند کوتاه بود ولی با ناگواری بسیار جریان یافت . خداوند نصیب هیچ جوان پاک نیت و امیدواری نکند . جان کلام آنکه شصت و پنج هزار تومان مهریه را پرداختیم و صیغه طلاق جاری گردید. در آن روز درست چهار ماه و سیزده روز از عروسی گذشته بود. من و زینا که خواسته بودیم شریک عمر باشیم و تا به لب گوریار ویاورو انیس و مونس و غمخوار یکدیگر باشیم و با هم بمانیم و با هم بمیریم و باهم به خاک برویم و آن همه قرار و مدارها با هم گذاشته و آن همه شمع های درخشنده به درخت امید نشانیده بودیم،چنان به سرعت نسبت به یکدیگر بیگانه شدیم که گویی هرگز همدیگر را ندیده و نشناخته بودیم. اما امروز وقتی به فکر آن ایام می افتم شکر پروردگار را به جا می آورم و پیش خودمی گویم «رسیده بود بلایی ولی به خیر گذشت». چیزی که هست معلومی بر معلومات روانشناسی من افزود. بطور قطع و یقین بر من معلوم گردید که کار زناشویی در زندگانی اولاد آدم مهمترین و بغرنجترین کار از کارهای حیاتی است و باز یکبار دیگر در یافتم که تفاوت بین مردو زن قبل از عروسی و بعد ازعروسی بسیار است و تصدیق کردم که این کلام قدیم عین حقیقت است که مرد اگر زن بگیرد ممکن است روزی پشیمان شود ولی اگر هم نگیرد باز ممکن ای روزی پشیمان شودو نیز به معنی این گفته پی بردم که که مرد حکم ماهی را دارد که به امید دانه خود در دام می اندازد و همین که خود را در دام دید آرزو می کند که بتواند خود را از دام بیرون اندازد و شاید بتوان گفت که تنها مردان خدایی وخوش طالع از این قائده مستثنی هستند 15دی ماه 1351 | ||||||||
| | |
| | #14 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۹ محل سکونت: زیر آسمان شهر
نوشته ها: 367
(View Stats)
تشکرها: 2,629
تشکر شده 3,604 بار در 1,021 پست
کتاب مورد علاقه : زندگی | پست معمولی : +2 امتیاز عروسی دوم داستان واقعی عروسی حمزه و زینا را منجر به جدائی و طلاق شد برایتان حکایت کردم. اکنون میرسیم به داستان عروسی دیگری. در همان شهر اصفهان یعنی شهری که حمزه و زینا در ان جا زن و شوهر شدند و سپس از هم جدا گردیدند دو خانوداده قدیمی را می شناختم که با هم خویشاوندی نزدیکی داشتند و هردو از بازرگانان و مالکین معتبر به شمار می آمدند و همسایه دیوار به دیوار بودند و هردو از قدیم الایام در حق من نهایت لطف و عنایت را مبذول می داشتند و در مراسلات برادر خطاب می کردند. خانواده ی اول به نام "احمدآبادی" پسری داشتند مرتضی نام که بیست و دوسالی از عمرش می گذشت و پس از پایان دبیرستان و یادگرفتن قدری انگلیسی و حسابداری در همان دستگاه پدرش کار می کرد و رفته رفته نسبتا پخته شده جای امیدواری بودکه پس از پدر بتواند کارهارا اداره کندو به نانخوار های متعددی که داشتند یک لقمه نانی برساند. خانواده ی دیگر به نام "مغازه ای" گذشته از تجارب در کار ملاکی هم سوابق ممتدی داشتند و در تمام شهر و اطراف اصفهان محترم می زیستند و دارای دم و دستگاه مضبوطی بودند. دختری داشتند به نام "آمنه" که هجده ستلی از عمرش می گذشت و پس از پایان دوره ی اول دبیرستان معلم سرخانه برایش اورده بودند و گذشته از خواندن و نوشتن و قدری تاریخ و جغرافیا و ریاضیات از ادبیات هم اطلاعاتی پیدا کرده بود و از کتاب خواندن بدش نمی امدو ضمنا هم مادر و زن های خانواده او را با کار خیاطی و دوخت و دوز و پخت و پز و اتو زدن و ترشی انداختن و به کار کلفت و نوکر رسیدن و کارهایی که لازمه ی خانه داری و کدبانویی است به قدر کافی آشنا ساخته بودند. نگفته نماند که شکسته بسته کمی هم انگلیسی یاد گرفته بود بطوری که مثلا اگر به زبان انگلیسی کسی به او می گفت روزت به خیر می فهمید و می توانست جواب بگوید "تانکیو". این دو خانواده که با هم آمد و رفت هرروزی و هر ساعت داشتند از همان روزی که آمنه به دنیا امده بود او را با پسر عمویش مرتضی نامزد خوانده بودند و مسئله ی عروسی آن ها در آینده از قضایای مسلمی بود که به اصطلاح مو لای درزش نمی رفت. من که با این هر دو خانواده سوابق ممتدی داشتم هنگاهمی که سی و پنج شش سالی پیش از این مسافرتی به اصفهان مسقط الراس خود کردم میهمان این دو خانواده بودم. و با چنان لطف و محبتی از من پذیرائی می کردند که هرگز فراموش نخواهم کرد. از همه بیشتر سر و کارم با همین دو جوان یعنی مرتضی و آمنه بود که هر روز چندبار به سراغم می آمدند و عمل نبودن به شرط میهمانداری را در حق میهمان از دور امده بر خود فرض می دانستند. در کار ها و زحمت هایی که مربوط به شخص من بود بر یکدیگر سبقت می جستند. من هم در عوض به محض این که مجال و فراغتی پیدا می شد برایشان از اوضاع و احوال فرنگستان چه داستان ها که حکایت نمی کردم و حالا که خدمانیم به جکم آن که " جهان دیده بسیار گوید دروغ" گاهی نیز بر چربی و آب و تاب مطالب می افزودم. ولی باور بفرمایید که هر چه می گفتم مطابق با حقیقت بود و متتها برای این که بیشتر پسند خاطر باشد و بیشتر لذت ببرند شاخ و برگی بر آن می افزودم. رفته رفته متوجه شدم که این دو جوان که در واقع با هم نامزد بودند طولی نخواهد کشید که باید با هم عروسی کنند و زن و شوهر بشوند با یم نوع سردی با هم رفتار می کننئ و علاقه ای نسبت به هم نشان نمی دهند. به خود می گفتم جوانند و جوانان با هم چه بسا بر سر مسائل جزیی قهر و آشتی دارند و با همین وسیله که در واقع حکم غنج و دلا را دارد به یکدیگر ناز می فروشند و به قول شاعر رشته ی محبت را پاره می کنند تا چون گره خورد به هم نزدیکتر شوند و بهتر است که بیگانه را در آن راه و مداخله ای نباشد. اما روزی مرتضی تنها و سر زده به دیدنم آمد و با قیافه ی گرفته و مرموزی گفت مطلبی دارم که در دلم قده شده است و مدتی است که می خواهم ابراز کنم و جرات نمی کنم. گفتم تو حکم فرزند مرا داری و نباید چیزی را از من پنهان داشته باشی. بگو ببینم دردت چیست و مرا دوست دار واقعی و خیر خواه حقیقی خود بدان. گفت اطاعت می کنم ولی به شرط آن که بین خودمان بماند و با احدی ابراز نفرمایید. گفتم خاطرت کاملا جمع باشد که سر سروزنی هرگز درز نخواهد کرد. جویده و شکسته بسته گفت لابد می دانید که خانواده های من و آمنه ما را از بچه گی نامزد کزده اند و می خواهند همین زودی ها ما را زن و شوهر بکنند و عروسی راه بیندازند. گفتم از این چه بهتر مبارک باشد. هر دو خوب و پیراسته و آراسته هستید و خداوند شما را برای یکدیگر ساخته است و چنانکه مشهور است عقد و عروسی پسرعمو دخترعمو را در آسمان بسته اند. خدارا شکر نه تو بهتر از آمنه زنی پیدا خواهی کرد نه آمنه شوهری بهتر از تو. سرخ شد و تاملی کرد و گفت راستش این است که من و آمنه حکم برادر و خواهر را پیدا کرده ایم و علاقه ای که باید در میان باشد در میان ما نیست و همین علاقه است که ضامن سعادت متدی جوانان می گردد و اگر علاقه در میان نباشد زن و شوهری به چه درد می خورد... پیش خود فکر کردم که جوانک حق دارد ولی خود را در مقابل تکلیف بسیار شاقی دیدم و دیدم جز این که راهی برای استمالت خاطرش بیابم کار دیگری از دستم ساخته نیست. گفتم تصدیق می کنی که پدر و مادرت ترا خیلی دوست می دارند و تو فرزند منحصر به فرد آن ها هستی و از جان و دل خیرخواه تو هستند و آرزوی قلبی آن ها سعادتمندی توست. گفت تصدیق دارم ولی این کارشان بوی محبت و خیرخواهی نمی دهد. همه می دانند که ازدواج بین اقارب کار خوبی نیست و می گویند بچه هایی که از چنین عروس و دامادی به دنیا بیاید (اگر بیاید) ناقص و عاجز و معیوب خواهد بود... گفتم این حکم کلی و قطعی نیست و استثناهای بیشمار دارد و تو باید قدر نعمت را بدانی که چنین گوهر گرانبهایی مانند آمنه نصیبت می شود که ابدا هوی و هوس های دختر های امروزی را ندارد و بهترین زن ها برای تو و بهترین مادر ها برای بچه های تو و بهترین کدبانوی خانه دار و مدیر کارهایت خواهد بود... گفت از گوهرگرانبها صحبت می دارید و لی من زنی می خواهم که دوستش داشته باشم و مرا دوست بدارد، جواهر گرانبها به چه دردم می خورد؟ دکان جواهر فروشی که باز نکرده ام. گفتم تو خودت حالا ملتفت نیستی که چه قدر به آمنه علاقه مندی و مطمئن باش که او هم ترا دوست می دارد و حرف هایی که به گوشتان رسیده است تولید این خیال ها و وسوسه ها را کرده است، همین که زن و شوهر شدید دستگسرتان خواهد شد که پدر و مادر هایتان در خیر و صلاح شما عمل کرده اند. گفت محبت و علاقه ای که خود طرفین از آن بی خبر باشند علاقه و محبتی است که باید در کوزه انداخت و سرکه به رویش ریخت تا ترشی بشود، به درد دختر و پسر جوان نمی خورد... خندیدم و گفتم بدم نمی آید مزه چنین ترشی طرفه ای را بچشم ولی بدان که من پرآدم بی تجربه ای نیستم و معتقدم که همدیگر را دوست می دارید و برای یک دیگر ساخته شده اید. حالا هر دو بی تجریه ای و عالم به احساسات و عواطف درونی و مکنون خود نیستید... حرفم را قطع کرد و گفت خدا از زبانتان بشنود ولی دیگر تا وقتی که در اصفهان تشریف دارید بتوانید کسان ما را از این خیال منصرف سازید هم من هم آمنه تا آخر عمر دعا گوی شما خواهیم بود... اشک در چشمانش حلقه بست و از جا برجست و شتابان از اطاق بیرون رفت... این آینده کدام بود که بهترین روزهای عمر را حرامِ دیدارش کردم... " حسین پناهی" تایپ کتاب "داستان هایی باری بچه های ریش دار" http://www.forum.98ia.com/t364067.html رمان "فراتر از بودن" http://www.forum.98ia.com/t233547.html نقد رمان " فراتر از بودن" http://www.forum.98ia.com/t238108.html#post2322014 ویرایش توسط Sahar B : ۸ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۷:۰۲ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #15 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: بندر زیبای انزلی
نوشته ها: 157
(View Stats)
تشکرها: 79
تشکر شده 888 بار در 165 پست
کتاب مورد علاقه : شما که غریبه نیستید، حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز 2 به خود گفتم جوان حق دارد .مگر در این شهر و این کشور دختر کم بود که باید با دختر عموی خود عروسی کند . درست است که در مملکت ما این نوع کارها جزو عادات و رسوم شده است و قسمتی از هموطنان ما هنوز متوجه مفاسد بعضی کارها نیستند ولی باید ملتفتشان ساخت و بعضی حرف ها را ازگوششان بیرون آورد تا با دنیای امروز آشنایی بیشتری پیدا کنند و کارهایشان بروفق نظر علمی و فنی باشد... این نوع فکر و خیال ها مشغولم داشته بود و روی هم رفته خود را دچار یک سلسله حیرانی و دغدغه و غوامض درونی وجدانی می یافتم ولی ناگهان در اطاقم باز شد . آمنه بود که به عادت هرروز روز نامه اطلاعات را برایم می اورد . اونیز مانند مرغی گرفته و افسرده به نظر می امد و چنانکه گوئی مطلبی دارد که قلب و خیالش را در فشار اورده است و دو دلی و خجالت و محجوبی اجازه نمی دهد که اظهار بدارد. شستم خبردار شد ولی چنانکه گویی از همه جا بی خبرم گفتم آمنه خانم چه تازه ای داری. افسرده ات می بینم . چه تازه ای رخ داده است.حالش منقلب شد و اشکش روان گردیدو هق هق کنان با صدای گره خورده گفت مگر من کنیز و زرخرید هستم که مرا به هرکس بخواهتد بفروشند .می خواهم هزار سال عروسی نکنم ... دستم به دامنتان راضی نشوید که من بدبخت بشوم . مگر من چه گناهی کرده ام... هرچه خواستم تسلیتش بدهم اشک می ریخت و آهسته آهسته می نالید و ابدا به حرف های من گوش نمی داد سرانجام همانطور که زارزار می گریست چادر نمازش را به خود پیچید و شتابزده ا ز اطاق بیرون رفت. غمزده و آشفته بودم و با پریشانی خاطر از منزل بیرون رفتم ویکراست راه خیابان چهارباغ و زاینده رود راپیش گرفتم . پس از عبور از چندین کوچه پس کوچه و «سیبه»و«صبحه» خود را بدانجا رساندیم و در کنار رودخانه نشسته در فکرهای تیره و خاطر فرسایی فرورفتم که حتی بر لب آب نشستن و نگریدن گذر عمر نتوانست آن را تسکین دهد .عروسی و طلاق چنانی حمزه و زینا به خاطرم آمد و با خود گفتم پس در این دنیا خوشبختی را باید در کجا جست . هرقدر فکر کردم فکرم به جایی نرسید و چاره ای برای حل مشکل مرتضی و آمنه نیافتم .عاقبت مصمم شدم که هرطور شده باید کم کم در صحبت را با پدران آنها بگشایم و سعی کنم به هرزبانی هست پاره ای مطالب را با آنها در میان بگذارم و به آنها حالی کنم که دنیا عوض شده است و دیگر در قرون وسطی زندگانی نمی کنیم و ما هم باید عوض بشویم. خلاصه آنکه روزگار این دوجوان محبوب کامم را تلخ ساخته بودو سرگردان مانده بودم و می ترسیدم اگر با پدرانشان مطلب را در میان بنهم پیش خود بگویند این مردک از دنیا بی خبر پس از عمری از راه دور و دراز آمده و با آنکه خودش فرزند ندارد می خواهد راه و رسم بچه داری را به ما یاد بدهد و اصلا چه حقی دارد که در کارهای شخصی ما مداخله نماید. شامگاهان همان روز باز مرتضی به سراغم آمد .همین که شنید که به او می گویم ان شاءالله خوب خوابیده ای و خواب های خوش دیده ای و خبرهای خوب برایم آورده ای حالش به کلی تغییر یافت و بر آشفت و اشکش روان گردید و بادست صورت خود را پوشانید و با کلمات بریده گفت خدا گواه است که خودم را خواهم کشت . ما می گوئیم متمدن شده ایم و از حقوق انسانی صحبت می داریم و نتیجه اش باید این باشد که حلقه غلامی به گردنمان بیندازند و مارابه دست خودشان زنده به گور کنند. من به شما قول می دهم که با طپانچه مغزم را پریشان خواهم ساخت... در آغوشش گرفتم و گفتم:باید قول بدهی که دیوانگی را کنار بگذاری و من هم قول می دهم که آنچه را ازدستم ساخته باشد کوتاهی ندارم. شب خوشی نگذراندم .من آدمی که زیاد خواب می بینم و عشق به خواب دیدن دارم و به امید آنکه خواب های خوب و غریب و عجیب «سورئالیستی» ببینم عمدا چه بسا بی هنگام به بستر خواب می روم آن شب خواب های پریشان و مخوف بسیار دیدم. | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #16 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: بندر زیبای انزلی
نوشته ها: 157
(View Stats)
تشکرها: 79
تشکر شده 888 بار در 165 پست
کتاب مورد علاقه : شما که غریبه نیستید، حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز 3 صبح فردای آن شب زودتر از معمول در اطاقم باز شد و خبر آوردند که هیتلر ناگهان به لهستان قشون کشید ه و جنگ جهانی شروع شده است. با شتابزدگی هرچه تمام تر مشغول تدارک اسباب مراجعت به سویس گردیدم . پیش از آنکه سوار طیاره بشوم پدر مرتضی وپدر آمنه را به گوشه ای کشیدم و دل به دریا زده آنچه را باید به آنها بگویم گفتم . گفتم نباید با جان فرزندانتان بازی کنید. جوان های امروزبا جوان های دیروز خیلی فرق دارند و در کار مهمی مانند زناشویی که شاید در زندگانی افراد مهمترین کارها باشد اجبار را نباید مداخله داد. هردو خندیدند و با همان لهجه مطبوع اصفهانی که حتی هیچ بیات اصفهانی به گرد پایش نمی رسید گفتند خاطرت جمع باشد که آب از آب نخواهد جنبید.ما این بچه ها را بزرگ کرده ایم و آنها را بهتر از خودشان می شناسیم و نبض کارشان دست ماست . این بچه ها هنوز دهانشان بوی شیر می دهد و از کجا می توانند خیر وو صلاح خودشان را ،آن هم در کار عشق و زناشویی ،تشخیص بدهند. حرف هایی شنیده اند و طوطی وار تکرار می کنند. قصه لیلی و مجنون را خوانده اند و تو سینما ها هم چند فیلم عشقبازی دیده اند حواسشان پرت شده است و خواب های پریشان می بینند . ما که ریشمان را در آسیاب سفید نکرده ایم و حساب کار دستمان است و خوب می دانیم دنیا چه خبر است وشتر را کجاباید خوابانید. ما خوب راه می بریم که از چه راهی باید خوشبختشان کرد . بچه اند و عقلشان نمی رسد و ما باید چشم و عقل آنها باشیم .شما به سلامتی بروید وخاطر شریفتان کاملا آسوده باشد که کاری نخواهیم کرد که پشیمانی به بار بیاورد. همه را بوسیدم و به امید خداوند سوار طیاره شدم و طیاره حرکت کرد. چنانکه می دانید جنگ طولانی شد . سال ها خون و آتش وقساوت و شقاوت و گرسنگی و بیچارگی دنیا را فراگرفت و مردمی ومروت و رحم یکسره فراموش شد.جنبه سبعیت که به حکم «بعضکم لبعض عدو» و «النسان لفی خسر» بر طبیعت اولاد آدم چیره شده بود و قیامت می کرد. یاران نه تنها «فراموش کردند عشق»اصلا گویی در مکتب دنیا درس محبتی هرگر خوانده نشده بود .هرکس در هر کجا بود چنان مشغول فراز و نشیب های سرنوشت خود بود که همه چیز و همه کس را فراموش کرده بود. اما از آنجایی که دراین دنیا که آن را «دنی» خوانده اند (و چه بسا دنی نیست) هر آن چیزی که با انسان واین حیوان دو پا که از جنبه های ملکوتی هم بکلی عاری نیست سرو کاردارد همین که روزی شروع شد روزی هم بالمآل به پایان می یابد،جنگ هم روزی به پایان رسید. من هم که در ناف اروپا و در حقیقت سینه میدان جنگ افتاده بودم مانند سایر مردم دنیا نفسی کشیدم و نگاهی به اطراف خود انداختم و فهمیدم که زنده مانده ام و با قدری تعجب و تأنی به یاد کس و کارو یارو دیارم افتادم و به محض اینکه راه ها کم کم باز شد و دوره ای که سگ صاحبش را نمی شناخت سپری شد و تلاطم ها فرو کش کرد فیل به یاد هندوستان افتاد و هوای ایران به سرم زد و راهی شدم. | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #17 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: بندر زیبای انزلی
نوشته ها: 157
(View Stats)
تشکرها: 79
تشکر شده 888 بار در 165 پست
کتاب مورد علاقه : شما که غریبه نیستید، حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز 4 دوستان خبردار شده بودند و تامورچه خورت به استقبالم آمده بودند اتوموبیل ها را در کنار جاده ردیف کرده بودند و خود پیاده شده در انتظارم بودند. دیدار دوستان پس از جدایی طولانی از نعمات گرانقدر است.اشک های شادی خواهی نخواهی روان می گردد .جمع اشک و خنده شادی منظره ای بس دلنشین است. قلبم به طپش افتاده وشعف عجیبی بر سرتاپایم تسلط یافته بود .حالت بچه ها را پیداکرده بودم و دلم می خواست از زور نشاط نعره بکشم .باز یک مرتبه دیگر به خوبی دستگیرم شد که عشق وطن تا اعماق وجود انسانی (و بلکه حیوانی)رخنه دارد و جزوی از اجزاء لا یتجزی نهاد اوست و نه تنها نشانه ایمان است بلکه مانند نفس کشیدن و گرسنگی وتشنگی و کیفیات عشقی و جنسی از طبیعت و سرشت انسانی جرا ناشدنی است و داشتن وطن حکم ثروت خداداد بی عدیلی را دارد. در میان جمع یاران که پیشباز آمده بودند آنچه با یک دنیا حیرت زدگی بیشتر از هرچیز دیگری جلب توجهم را نمود منظره ای بود که هرگز درمخیله ام خطور نکرده بود و تا عمر دارم فراموشش نخواهم کرد مرتضی و آمنه را دیدم که در جلو جماعت بازو به بازو باچهره های شاد و خندان ایستاده بودند درحالی که مرتضی با دست چپ خود که آزاد مانده بود دست دخترک پنج شش ساله چاق و چله سرخ وسفیدی را با موهای پرپیچ و انبوهی گرفته بود و پسرک سه چهار ساله پاک و پاکیزه و خوش اندامی هم با چشم های گرد ودرخشان وگردن بلندی که گل و کراوات بر آن بسته بودند در سمت چپ آمنه دست مادرش را در دست داشت. خودتان می توانید حدس بزنید که از دیدن چنین منظره ای چه حالی به من دست داد و چه عوالمی را سیر کردم . به جلودویدم و یکی یکی را در آغوش گرفتم و بوسه های متعدد گرم به چهر ه های تابناکشان دادم از وجناتشان آشکار بود که ساغر عمرشان را صهبای سعادتمندی و شادکامی لبریز است. مرتضی حسابی کت کوپالی به هم رسانیده بود و مرد موقر و زیبنده ای از آب در آمده بود و پدری به او کاملا می برازید. آمنه که دارای چهره مطبوع و دلپذیری بود و اینک زن جوانی شده بود به غایت زیبا و به قول اصفهانی ها «مقبول» . خانم کامل عیاری شده بود که مهر و رضایت و کامیاری در سر تا پای وجودش موج می زد .غنچه بود و اکنون گل تمام شکفته ای شده بود . حتی آن «کپه» (به قول تهرانی ها«سالک» )کوچکی که در کنارچپ لبش بود دلنشین شده و بر وجاهتش افزوده بود .چنان به نظرم آمد که حتی قد وقامتش هم رساتر شده است. این زن و شوهر جوان و دو فرزند خردسالشان مجسمه دسته جمعی جانداری را نشان می داد که مظهر کامل معنی و مقصود و حیات اجتماعی موجودات زنده را برساند و به غایت دلنواز و خوشایند بود. دوستان عزیز مرا باز یکراست به منزل آراسته و همه چیز تمام خود بردند و باز در همان اطاق قدیمی خودم که دارای ایوان وسیعی مشرف به باغ و باغچه هم بود. منزل دادند. روز در نهایت خوبی و خوشی باخنده و شوخی و خوشمزگیها و لغزهای بی ماننداصفهانیانی به پایان رسید . آن روز از ایام خوش زندگی من به شمار می آید. | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #18 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: بندر زیبای انزلی
نوشته ها: 157
(View Stats)
تشکرها: 79
تشکر شده 888 بار در 165 پست
کتاب مورد علاقه : شما که غریبه نیستید، حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز همین که شب رسید و پس از صرف شام و کشیدن قلیان و پایان «اختلاط» های شیرین و گوارا به اطاق خودم رفتم و تنها ماندم و سرو صداها خوابید ،با لباس راحتی به روی ایوان آمدم و روی صندلی افتادم و دستخوش خیالات دور ودرازی شدم که اگر بگویم مخالف و معارض بسیارپیدا خواهم کرد . به خود گفتم باللعجب دوست جوان و دانشمند و دنیا دیده وسرد و گرم چشیده من حمزه ، با آن علام و فضل و کمال و آن همه اطلاعات عمیق روانشناسی و معلومات اجتماعی و آن همه حزم و احتیاط و مداقه و سنجش و وسوسه و با وجود آن همه مشورت با خودی و بیگانه و حتی امتحان و تجربه شخصی و توسل به استخاره و فال ومراجعه به ماشین های معجزات برقی امریکایی که می گویند مانند آدمیان فکر میکند و مشکلات غامض حل ناشدنی را به آسانی حل می کند وقتی سرانجام عروسی کرد معلوم شد در کار ازدواج فریب خورده راه را اشتباه و غلط پیموده بوده است و پس ازآنکه آزار روحی بسیار کشید و سر خود را با چون و چرا ها و آری ونه فراوان به درد آورد و خلاصه عاقبت پس از آن همه مکافات مبلغ هنگفتی هم که در حقیقت غرامت اشتباهش بود به اسم مهریه سلفید و به دست خود آرزوهای شیرین خود را به خاک سپرد و اکنون دست پشیمانی به سر می زند و تلخکام به سر می برد و می ترسم دیگر هرگز خواب عشق و عروسی و زناشویی نبیند در صورتی که این مرتضی و امنه چشم و گوش بسته و از دنیا بی خبر که حتی ابجد علم عشقبازی و روانشناسی را هم نخوانده بودند و با تهدید خودکشی و انتحار از قبول سرنوشت مشترکی که پدارن و مادرانشان برای آنها تدارک دیده بودند اباء و امتناع داشتند.امروز می بینم که خوش و خرمند و دارای خانه و سرو سامان و آینده اطمینان بخش و فرزندان نرینه و مادینه شده اند و به ریش علم و تجربه و علم الاجتماع و الانفس و الافاق می خندند و دنیا هم به آنها حق می دهد و با خنده آنها می خندد و در گوششان نغمه و نوید آسایش و کامکاری می خواند. پیش خود گفتم شایدمفید و مقتضی باشد که به دفاتر علوم امروزی فصلی افزوده شود. مبنی بر اینکه در این دنیا همه کارها همه نسبی است و هر قائده علمی هر قدر هم ثابت و مسلم باشد استثناهایی دارد و به قول حکما و علما همی استثناهاست که مؤید آن قائده است و هر اصل و قاعده ای را محقق می دارد و ثابت می سازد. با چنین افکاری که الحق رنگ پریشانی و آشفتگی جنون آمیز داشت به خواب رفتم و برخلاف معمول از زور خستگی خوابی ندیدم و جای آنهایی خالی که فکر غصه کارهای دنیایی نمی گذارد آسوده و راحت بخوابند یک دنده تخت خوابیدم و وقتی بیدار شدم که آفتاب زده و نمازم قضا شده بود.خداوند نصیب همه بندگان خویش بکند. ژنو،30دی 1351 سیدمحمدعلی جمالزاده | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #19 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: بندر زیبای انزلی
نوشته ها: 157
(View Stats)
تشکرها: 79
تشکر شده 888 بار در 165 پست
کتاب مورد علاقه : شما که غریبه نیستید، حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز سابقه کار در یکی از خانه های کرایه ای تهران که شرحش را به قلم مخبرین جراید لابد مکرر خوانده اید و عموما به نام «بیغوله» و «زاغه» خوانده می شود و همه مذلت و مصیبت است (و خدا را شکر دارد از میان می رود) و کندوی زنبور عسل را به خاطر می آورد و در هراطاق کاه گلی تنگ و کم فضا و بی پنجره اش گاهی شش هفت نفر زندگی می کنند،در نزدیکی «میدان کاه فروشها» بیوه زن بی کس بیکارو بیچاره پنجاه و شش هفت ساله ای زندگی می کرد به نام حبیبه سلطان. شوهرش به نام مشتی قنبر علی از اهالی دهی از دهات اطراف نطنز وقتی هنوز زنده و برازنده بود در بازار «پاچنار» دکان دوغ فروشی پاک و پاکیزه ای داشت و برای خودش سرو سامان و شهرتی دست و پا کرده بود و هرروز به کرات و به صدای بلند شکر پروردگاررا به جا می آورد و می گفت «خدایا صد هزار مرتبه شکر،به داده ات شکر و به نداده ات شکر.»نعنا و ریحان و پونه وترخونی که در تغارهای سبز و آبی دوغش می انداخت روی تغار شناوربودو چنان آن راستا بازار را معطر و خوشبو می کرد که وقتی آدم از آنجا در می شد دلش می خواست همانجا پا سست کند و مدتی سینه و ریه را از آن عطر گوارا آکنده سازد. مشتی قنبر علی ته صدایی هم داشت و از صبح تا غروب آفتاب صدایش زیر سقف بازار میپیچید که «صفراشکن»است دوغ ،«آی دوغ،آی دوغ خنک،آی دوغ تازه» | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #20 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: بندر زیبای انزلی
نوشته ها: 157
(View Stats)
تشکرها: 79
تشکر شده 888 بار در 165 پست
کتاب مورد علاقه : شما که غریبه نیستید، حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز . شوهرش هم هر روز اذان صبح که هنوز دکان و بازار باز نشده بود پس از نماز صبح دو سه تغار پر از ماست روی طبق بر سر می نهاد و به دکان می برد و با عشق و نشاط سرشار مشغول ساختن دوغ می گردید و به محض این که فراغتی می یافت و می خواست نفسی تازه کند عرق پیشانیش را با آستین قبا پاک می کرد و در حالی که به چپوق پک می زد صدایش بلند می شد که : «ای قناعت توانگرم گردان» نطنز اصفهان پردور نیست و دوغ فروش ما هم مانند مردم اصفهان اهل سلیقه بود و درو دیوار دکانش را با مقداری آینه های قد و نیم قد و زنگ و زنگوله و شمایل و جام برنجی زنجیردار چهل بسم الله و امثال این چیزها زینت داده بود و با خط نستعلیق زیبایی این عبارت را «بنوش به یاد لب تشنه شهید کربلا» بر قطعه ای نوشته بودند و تذهیب و قاب کرده و بالای سر دکانش نصب کرده بود. روی هم رفته کارش گرفته وبه اصطلاح «سکه»بود و غم و غصه ای نداشت علی الخصوص که دکانش دارای پستویی هم بود که در واقع حکم انبارش را داشت و آن را داده بود پاک و پاکیزه و باگچ سفید کرده بودند وقلمکارهایی را که از یخدان لباس های عیالش در آورده بود و به درو دیوار آویخته و با اسباب هایی از قبیل کشکول و تبرزین و زنجیر یزدی و شمایل حضرت امیر(ع) با ذوالفقاربه روی زانو و قنبر پشت سر |آن فضای کوچک را سرو صورتی هرچه تمام تر داده بود . مانند مرشد های زورخانه زنگی بالای دکانش آویخته بود و همین که مشتری خوش سرو وضعی وارد می شد زنگ را به صدا در می آورد و از گلاب قمصری که در بغل دست داشت قدری در کف دست تازه وارد می ریخت و فریادش بلند می شد که «بر حبیب خدا ختم انبیا صلوات» و دکانداری اطراف هم گاهی دسته جمعی و زمانی به تک و توک جواب صلواتش را می دادند. داده بود این دو بیت را هم به مناسبت کلمه «دوغ» در آنها که مشتری های عمامه به سر برایش خوانده بودند (تا بهای دوغ را نیمه برایش بپردازند)و اولی از سعدی در «گلستان» و دومی از مولوی «مثنوی» است به خط نستعلیق زیبا بر روی تخته رنده دیده و صاف شده ای نوشته بودند و با تذهیب و قاب طلایی بر سینه آن قلمکاری های پر نقش و نگار نشانده بودند: «غریبی گرت ماست پیش آورد» «دو پیمانه آبست و یک چمچه دوغ» «تا به کی گویی دروغ ای بی فروغ» «دوغی ،ای نا اهل ،دوغی ،دوغ،دوغ | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| برای, بچه, دار, ریش, قصه, های, کوتاه |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| قصه های کوتاه برای بچه های ریش دار ............. | .:بیــ رنــگــ :. | کودکان | 1 | ۱۶ آبان ۱۳۹۰ ۰۳:۲۶ بعد از ظهر |
| دانلود آهنگ کوتاه برای زنگ هشدار ! | * LAW * | دانلود موسیقی بیکلام | 1 | ۲۶ دي ۱۳۸۹ ۱۲:۵۴ بعد از ظهر |
| کوتاه اما حکیمانه برای زندگی بهتر .... | خانومی | مطالب جالب و خواندنی | 1 | ۶ شهريور ۱۳۸۹ ۰۳:۱۸ قبل از ظهر |
| پرخوری حتی برای مدت کوتاه هم خطرناک است | novin | تغذیه و خواص مواد غذایی | 0 | ۴ شهريور ۱۳۸۹ ۱۱:۴۰ قبل از ظهر |
| آموزش های کوتاه برای خانم های کدبانو ! | طیبه | آشپزی و شیرینی پزی | 0 | ۱۹ اسفند ۱۳۸۸ ۱۰:۲۹ بعد از ظهر |