| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,478 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +293 امتیاز سلامممممممممممممممممم ![]() ![]() ![]() ![]() من دو روز نبودم خیلی خیلی مثل اینکه خوش ب حالتون شده... ![]() ![]() ![]() چه تحویل میگیرم خودمو ![]() ![]() ![]() راجع به روزهای کنکوری ب جان خودمان تمامش میکنیم... این یکی را جای عشق با طعم خیانت میذارم... اونو دادم حذفش کردم... ![]() ریسک بزرگیه ... اما من دوست داشتم این تجربه هم در کارنامه ی 98تیم ثبت بشه... ![]() ![]() چه کارنامه ی درخشانی هم هست حالا... خدایی من چقدر خوشحالم... دقت کردید؟ ![]() ![]() ![]() شاید کمی تا قسمتی تکراری باشه اما در نوع خودش بسی جدیده... به احتمال خیلی زیاد از دانا شروع میکنم... با اول شخص دو شخصیت اصلی پیش میرم با دانا تموم میکنم... یا حضرت عباس ... نمیدونم چی قراره بشه... اما به هرحال.... سعی میکنم زود ب زود بذارم... البته امتحانات میان ترم کوفتی هم در نظر داشته باشید. چون خودم به شخصه قصه ر وخیلی میدوستم => زود میذارمش... روزها رو هم بذارید بیفتم تو خط نوشتن اونم میذارم... دو روز دست به کیبورد نبردم پشتم باد خورده..نه انگشتام باد خورده کند شدم.... خوب بریم ک داشته باشیم م م م م: تشکرات: از شهریور بابت راهنمایی در انتخاب اسم ممنونم / با اینکه خیلی تازگی ها گند اخلاقه اما باز قابل تحمله همچنان ![]() ![]() ... اهان اعتراف میکنم که اسم رمانو ایشون انتخاب کرده ... و من ازش مممنوووووونمممممممممممممم م....![]() ![]() از مسافر کوچولو بابت راهنمایی در روند داستان سپاس گزارم... اونم که سرگرمه ... ای خدا از دست این جماعت ![]() قبول دارید اگه تاریک است دست من بود با اون پایان یک پسر تا به حال حساب کردم 99 بار تمومشون کرده بودم... بابا یه ذره حرکت برید تو پروهاشون دست بجنبونن... ![]() البته اگ دست من بود تمام اون 99 بار و گند زده بودم... جدی نگیرید![]() ![]() ![]() و در نهایت از دوست دکتر و خوشگل و ناز و مهربون ![]() ![]() که در ولایت به سر می بره و برگرده قطعا براش سوپ ریز میشه ... مهیلا جیگره..(به افتخارش![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ) یک دنیا مرسی که به وراجی های من گوش میکنه..... در کل داستان خیلی ازش کمک خواهم خواست... راستی با اسم ونداد کنار بیا مهیلا....![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ================================================== ====== اینم خلاصه ی داستان: میرهوشنگ وارسته بزرگ خاندان وارسته پس از مرگش شوک بزرگی و به دو پسرش که بیست ساله ازگاره با هم اختلاف دارن و قهرن وارد میکنه... اون در وصیت نامه اش نوشته که ونداد و بلوط با هم ازدواج کنند تا به یمن این پیوند مبارک و اسمانی اختلافات کهنه دور ریخته بشه و کینه ها پاک بشن ... وصلت صورت میگیره... اما ... !!! ![]() ببخشید افتضاحه من خلاصه نویسی بلد نیسم ![]() موضوع اینه که 100 درصد که نه 190000 درصد تکراریه ... ریسکه... اما من خیلی از روندی ک تو ذهنمه و حد اقل میدونم ک با وجود شخصیتهای جدید و روند داستان تکراری از اب در نمیاد... نسبتا اینو میگم. همخونه و ایین من و چند تای دیگه نمونه های بارز این تیپ داستان ها هستن اما همراهیم کنید چون مطمئنم اینم جذابیت خاص خودشو خواهد داشت. شاید تنها داستانیه که به خاطر همین مسئله خیلی سخته و هم اینکه خیلی باید روش تلاش کنم ک بد در نیاد ... اوکی؟ ![]() ![]() ![]() قول میدم خوب باشه ... اوه ...نه... قول نمیدم... سعی میکنم خوب باشه... ![]() ![]() ![]() ================================================== ======================= به نام خدایی که شریکی ندارد... ![]() مقدمه: من و تو اجتماع هم نبودیم ... چه رسد به اشتراک! فرد هم نبودیم ... چه رسد به زوج! هیچ بودیم... نه جفت. اما... پشت ستون اجبار تو را دیدم در پرتوی نفس بریده ی عادت زیر سایه ی ارزوی تکامل در اغوش بی عشقی در پناه سقفی از جنس عهدی مقدس که نمیشد شکست... پیوند خوردیم. اشتراک من و تو تنها زندگی است ... زندگی!!! " زندگی غیر مشترک " بعضی ادم ها بزرگند... خیلی بزرگ... یا اگر هم بزرگ نباشند انقدر ادعای بزرگی شان میشود که باور کنی بزرگند... وقتی میفهمی از خودت هم کوچکترند فقط دوست داری از بزرگی زیادی شان عق بزنی... ویرایش توسط ~sun daughter~ : ۹ آذر ۱۳۹۰ در ساعت ۰۷:۴۸ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,020
(View Stats)
تشکرها: 108,051
تشکر شده 197,286 بار در 18,589 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +126 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد! ممنون دیر باریدى باران ... دیر... من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! | ||||||||
| |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,478 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +294 امتیاز یه مژده بدم... هچ احدی مریض نیست... ولی یه مسئله ای هست که باید به عنوان ویژگی شخصیت اصلی قصه بپذریدش....میسی ک میخوایدهمراهیم کنین...پیشاپیش سپاس ببخشید کتایون اشتباه تایپی بود... ویدا درسته![]() ![]() ونداد و بلوط را نیز خودمان یابیدیم... ![]() شاید تنها ویژگی مثبت کارم همین اتخاب اسامی خوجکل و جدیده... خودم به شخصه از اسمهای مهناز ومحمد ورامین و پارسا و رویا خفه شدم... بابا چهار تا اسم جدید ... تازه اینا که اینقدر شیک هستن اسامی جد و اباد کوروش و اوستا و کلا خیلی قدیمی هستن... اما نمیدونم چرا شنیده نمیشن..... ![]() ![]() من ک اسم پسرامو گذاشتم سورن و نوتریکا و ونداد و یکی دیگه![]() ![]() بلوط تا حدی شنیده شده است به هر حال... اما ونداد هم یکی از اسامی زیبای ایرانی وپارسی هست. ![]() فک کنم خوبه که هر دفعه با اسامی جدید جدید میام سراغتون... در روال داستان ونداد معنی میشه. برنا هم یعنی جوان... نشنیدین جوان برنا... برنا به همون معنیه... ونداد رو در طول داستان بشنوید از زبون خودش... ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() شهریور جان اسم زندگی غیرمشترک را پیدا کرده اند ... بقیه اش با خودمه.... حالا خودشم هنوز نمیدونه چه بلایی سر اسم شخصیت ها اوردم... چون قبلا یه چیز دیگه بود الان یه چیز دیگه است. ![]() ![]() ![]() ![]() نام فرناز همسر وحید به الناز تغییر پیدا کرد. شرمنده این اخرین ویرایش بود ![]() ![]() ![]() ![]() ===================== فصل اول : صدای همهمه که جلوی خانه باغ اقا بزرگ به گوش می رسید باعث شد گام ها سریعتر به دنبال هم روان شوند. با تعجب نگاهش را میان پرده های سیاهی که روی دیوار اویخته شده بودند می گرداند. در باورش هم نمی گنجید پدر بزرگ داشته باشد... ؟! بد تر از همه اینکه در طی بیست و چهار ساعت فهمیده بود پدر بزرگ داشته است اما اینک او مرده است. نفسش را فوت کرد. با نگاه به برادرش برنا که ارام اشک می ریخت وچهره ی خیس مادر و چهره ی مغموم پدر سعی داشت بفهمد چقدر واقعی است که یک پدر بزرگ داشتن ... پدر بزرگی که حالا مرده است... و حالا که نیست باید باورش کند که هست یا لا اقل بود. برنا چنان میگریست که انگار او این مرد را می شناخت. اهسته زیرگوشش پرسید: تو میدونستی؟ برنا اشکهایش را پاک کرد وگفت : اره... تو یادت نیست.... خیلی کوچیک بودی که ما از تهران رفتیم... بلوط اهی کشید. همیشه شناسنامه اش که صادره از تهران بود برایش یک افتخار بین همکلاسی هایش محسوب میشد. و اینکه هیچ وقت لهجه ی شیرازی نداشت هم یکی دیگر از امتیاز هایش بود... با این حال بی توجه به خستگی اش که از ظهر دیروز که از شیراز به تهران امده بودند و در تنش مانده بود وارد خانه باغ شد. یقه ی پالتویش را بالا داد و هم پای برنا راه می امد و به باغ مینگریست. پاییز، بودنش را زیادی فریاد میزد. درختان لخت بودند. فضا هم بی روح و سیاه و سرد بود. مسیر طویلی طی شد تا به یک ساختمان دو طبقه ی قدیمی کلنگی رسیدند. جلوی در یک مرد قد بلند با موهای جو گندمی ایستاده بود. سر تا پا سیاه پوشیده بود. ابروهای کلفت و بهم پیوسته ای داشت. فاصله ی ابرو با چشمهایش کم بود وخشونت را در چهره اش به رخ میکشید. اما انقدر شکسته و گرفته به نظر می امد که خیلی روی چهره ی عبوسش تمرکز نکرد. مرد به سمتشان چرخید. با تماشای برنا که تقریبا هم قامت خودش بود او را محکم به اغوش کشید. مرد زیر گوش برنا گفت: چه قدر بزرگ شدی پسرم... برنا با صدای خفه ای گفت: تسلیت میگم عمو جان... عمو؟! عجب واژه ی غریبی بود؟ عمو... یعنی او عمو داشت؟ نفسش را مثل پوف خارج کرد. بیست و دو سال از پدرش هیچ چیز نمی دانست حالا فهمیده بود یک پدر بزرگ دارد که فوت شده یک عمو... خدا اخر و عاقبت این سفر را به خیر بگذراند. مرد رو به پدرش می نگریست. انگار زمان ایستاده بود. هیچ شباهت فاخری با هم نداشتند. چهره ی پدرش با چشمان درشت قهوه ای و پر چین شکن بود ... موهای لخت قهوه ای که ریختنش کمی به وسعت پیشانی اش افزوده بود. دو مرد تنها به دست دادن ساده ای اکتفا کردند. مرد رو به مادرش گفت: خوش اومدید ریحان خانم.... ریحان خانم اهسته گفت: تسلیت میگم اقا بهادر... غم اخرتون باشه... بهادر؟ یعنی نام عمویش بهادر بود؟! بهادر به بلوط خیره شد. دختر بلند قامت و کشیده ای که اندام ظریفش در حجم پالتوی سیاهی گم شده بود. صورتش ازسرما به سرخی زده بود. چشمهای ابی ساده اما کشیده اش در حصار مژه های قهوه ای تیره ... زیر ابروهای خرمایی می درخشیدند. بینی تازه عمل شده ی سربالا ... با پوست روشن و مهتابی و موهایی که ترکیبی از سه رنگ مشکی و قهوه ای روشن وتیره بود که کمی از زیر کلاه مشکی اش بیرون زده بودند هارمونی داشت... در انتها لبهای برجسته و چانه ای متوسط که ختم صورتش بود... چکمه های مشکی ساق بلندش قاب ساق پاهایش بود... دستش را برای اغوش گرفتن او گشود. بلوط تنها دستش را دراز کرد و اهسته گفت: تسلیت میگم... بهادر ماتش برد. چشمان بی حالتش مثل یخ بودند.فهمیدن اینکه بلوط مانند برادرش است اصلا سخت نبود. دستش را گرم فشرد وگفت: خوش اومدی عمو جان.... بلوط در دل پوزخندی زد. با عمویش مشکل داشت. وای به حال جانش!!! بهادر از جلوی در کنار رفت و هر چهار نفر وارد خانه شدند. بوی حلوا و گلاب کل خانه را فرا گرفته بود. چند زن در خانه می چرخیدند. مشخص بود که مراسم هنوز به طور جدی اغاز نشده است. بهادر رو به دخترش ویدا گفت: ویدا جان... سودی کجاست؟ ویدا به بلوط نگاه میکرد ... در همان حال صدای مادرش امد که گفت:اینجام بها... و او هم نگاهش روی ریحان توقف کرد. بعد از بیست سال... به سمت ریحان قدم برداشت وریحان با هق هق خودش را در اغوش سودی انداخت. دو جاری که یک زمان رابطه ی خواهرانه شان زبانزد خاص و عام بود بعد از بیست سال این چنین دیدار می کردند. ریحان مشغول احوالپرسی با ویدا شد و سودی به برنا نگریست.... لبخندی زد وگفت: حالت چطوره پسرم؟ برنا مودبانه و سر به زیر پاسخ داد. همانی بود که وقتی هشت ساله هم بود همین ترتیب را در عرض ادب اجرا می کرد. رو به بلوط مات شد. با نگاهی محبت امیز گفت: حالت خوبه عزیز دلم؟ بلوط سرد گفت:ممنونم... سودی به او حق میداد ... او تنها دوسال داشت که از این باغ و خانه رفتند. مشخص بود که چیزی به خاطر نداشت. جمع را به سالن پذیرایی راهنمایی کردند. بلوط کلاهش را از سرش دراورد. موهایش را یک بار باز کرد و از نو بست. پسر جوانی از پله ها پایین می امد. بهادر صدا کرد: وحید جان... ببین کی اومده... وحید ناچارا ایستاد و به جمعی چهار نفره ای که در پذیرایی نشسته بودند خیره شد. اولین شخصی که از دیدش گذشت دوست و یار غار دیرینش بود. یعنی میگفتند که هست... هرچند خودش هم باورد داشت... برنا با لبخند نگاهش میکرد. وحید پیش رفت و قبل از برنا با عمویش بهرام سلام وعلیک کرد. بهرام انقدر اورا محکم به خود می فشرد که انگار جواهری است که تازه بدان دست پیدا کرده است و از ترس از دست دادنش این چنین محکم او را به اغوش کشیده بود. دقایقی گذشت. وحید کنار برنا نشسته بود. بلوط با یکی از دوستانش پیامک بازی میکرد. جو ساکت وسنگین بود. ویدا با سینی چای جلو امد وگفت: بفرمایید... بهرام در رویش خندید و گفت: پیر شی عمو جون... ویدا تنها لبخندی زد. کنار بلوط نشست وگفت: خوبی بلوط جون؟ بلوط به او نگاه کرد وگفت: ممنون... ویدا برای اینکه سر حرف را باز کند گفت: چند سالته دختر عمو... دختر عمو؟! به نظرش انقدر مسخره امد که پوزخندی زد. اما با چپ چپی که از سوی برنا به او روان شد ناچارا لبهایش را جمع کرد وگفت: بیست و دو... ویدا سری تکون داد وگفت: دانشجویی؟ بلوط از سوالهای او کلافه جواب داد: تموم کردم... شیمی محض خوندم... ویدا سری تکان داد. بلوط اهسته گفت: ببخشید من کجا میتونم دست ورومو بشورم؟ ویدا از جا بلند شد و او را راهنمایی کرد. مراسم اصلی ساعت یازده شروع میشد. سوم حاج اقاهوشنگ وارسته بود... پیرمرد عمری تلاش کرد دو پسرش اشتی کنند... بیست سال تلاش حاصلی نداشت ... انگار باید خود را به اغوش خاک تقدیم میکرد تا انها حد اقل بعد از اندی سال یک نظر در چشم هم بیندازند... مرد بیچاره وقتی به خاک سپرده میشد پسر کوچکش حضور نداشت .بهادر بزرگی کرد وتماس گرفت لاا قل برای سومش حتما بیاید.... حالا با تمام اختلافات خانوادگی که میان دو برادر بود برای ابرو داری و مردم داری اجبارا کنار هم جلوی در ایستاده بودند و به مهمانان خیر مقدم می گفتند. بلوط کنار ویدا ایستاده بود و ادم هایی که اصلا نمی شناخت را از نظر می گذراند. با اینکه ادم دیر جوش و سردی بود اما از ویدا خوشش امده بود. مراسم بیشتر سکوت مطلق بود. گاه گاهی صدای وز وز زنانه ای می امد... اما در هر صورت کسی نبود که برای پیرمرد نود ساله ای زار بزند وبه خود و در ودیوار چنگ بیندازد. بلوط به عکسی که در قاب چوبی و یک نوار سیاه محصور بود مینگریست. چهره اش بیشتر شبیه عموی دو سه ساعته اش بود تا پدر خودش... البته از چهار روز پیش که تماسی با خانه شان گرفته شد و اطلاع رسانی شد که پدر پدرش فوت شده فهمیده بود که کلی فامیل دارد. با این حال... هنوز در ذهنش نمی گنجید صمیمیتی که با دختر خاله هایش دارد با ویدا هم داشته باشد. ده سالی از او بزرگتر بود. یک پسر سه ساله داشت که در خانه ی مادر شوهرش سر میکرد تا این مراسم باعث خمودگی روحیه ی کودکانه اش نباشد. ویدا می رفت ومی امد. مادرش با سودی خیلی عیاق شده بودند... معلوم بود که از ابتدا هم روابط خوبی داشتند. چه بسا حرفهای بیست سال را برای هم می گفتند. بلوط حوصله اش سر رفته بود. نمی دانست چه کار کند. دوست داشت در باغ پاییزی پیاده روی کند. سر جمع ده بار بیشتر تهران نیامده بود. هرچند تیپ و ظاهرش متمدنانه و مدرنیزه بود... ساعت از هشت شب گذشته بود. اکثر مهمانان رفته بودند. خودی ها بودند... از جمله خواهری های سودی و شوهرهایشان و فرزندانشان... وحید وبرنا با هم مشغول بودند. الناز کنار ویدا امد وگفت: دختر عموی خوشگلتو بهم معرفی نمیکنی؟ ویدا لبخندی زد وگفت: تو کجا بودی؟ الناز کنار بلوط نشست وگفت: هیچی بابا خاله سهیلا مخم کار گرفته بود... و رو به بلوط گفت :خوبی بلوط خانم؟ بلوط لبخندی زد وگفت:ممنون... الناز دستش را جلو اورد گفت: کاش زمان بهتری باهاتون اشنامیشدم...من الناز هستم همسر و دختر خاله ی وحید خان.... تسلیت میگم فوت پدربزرگتونو... بلوط داشت از خنده می مرد. به چه زبانی می فهماند که او اصلا این مرد را نمی شناخت. تنها سری تکان داد. پدرش او وبرنا ومادرش را صدا کرد. واقعا اگر دنیا را به او می دادند اینقدر ذوق نمیکرد... انقدر مجلس خشکی بود وانقدر دیگران را نمی شناخت که میلی نداشت حتی یک ثانیه ی دیگر هم انجا بماند. بهادر خان جلوی در ایستاد وگفت: شب اینجا نمیمونید؟ بهرام سرد پاسخ داد: میریم هتل... بهادر با حرص جواب داد: خوش اومدید... بهرام با غیظ به اوخیره شده بود که وحید تند خودش را به انها رساند وگفت: بابا... خواهش میکنم... بهادر سیبیل هایش را میجوید. بهرام تند رو به خانواده اش گفت:بریم... بلوط زیر لب از جمع خداحافظی کرد. ریحان و سودی چشمهایشان پر از اشک بود. برنا شماره اش را به وحید داده بود. از عمو وزن عمویش خداحافظی کرد. بهرام رو به بهادر گفت: برای هفتم نمیایم... صورت حساب خرج کفن ودفن وحواله کن به شیراز... نمیخوام دینی به تو داشته باشم... بهادر که کاملا بهم ریخته بود به تندی گفت: تو نمیخوای دینی به من داشته باشی؟ تو یک عمره که به من مدیونی... سودی تند گفت: بهادر جان... بهرام چند پله ای که پایین رفته بود را بالا امد و از لا به لای دندان هایی که بهم می سایید گفت: من؟ دستت درد نکنه... خوب مزد برادری و گذاشتی کف دستم.... بهادر دستهایش را در جیبش فرو کرد وگفت: من یا تو؟ تو که رفتی و پشت سرت هم نگاه نکردی... یه عمر نگهدار پدر بودم ... صدام درنیومد.... بهرام میان کلامش پرید وگفت: پس همینه... منت هم سرم میذاری... خدا رحم کرده بود عزیز کرده ی پدر بودی.. اون موقع که دم از فرزند ارشد بودن میزدی فکر این روزاتم میکردی خان داداش..... بهادر در حالی که نبض شقیقه اش میزد تند گفت: من و خانواده ام هر کاری از دستمون برمیومد برای اقاجون کردیم... حالا تو ... سری از روی تاسف تکان داد وگفت: برات خرج کفن ودفنشو حواله کنم؟ تو خجالت نمیکشی؟ فکر کردی معطل یه قرون دوزار توییم؟ بهرام خواست حرفی بزند که ریحان استینش را کشید وگفت: تو رو خدا ابروریزی نکنید... بزرگتره .... و رو به بهادر گفت: شما ببخشین... زحمت دادیم.... بهرام سری از روی تاسف تکان داد و با گام هایی تند به سمت در باغ حرکت کرد. بلوط در لحظات اخر به چهره ی منقبض عموی تازه یافته اش نگاهی انداخت ودنبال برنا و مادرش حرکت کرد. بهرام در را با تندی باز کرد. پسر جوانی در حالی که دستش بالا بود انگار که میخواست زنگ را فشار دهد امادر زود باز شده بود ایستاده بود . بهرام هم به او نگاه میکرد. در نظر اول یک لحظه فکر کرد جوانی خودش است... بلند قامت و اندامی ورزیده ... هوا تاریک بود اما نور چراغ جلوی در به موهایش خورده بود. موهای خرمایی که در زیر پرتوی چراغ قهوه ای روشن بود. چشمهای درشت قهوه ای روشن... بینی قلمی کوچک ... لبهای نسبتا برجسته و چانه ای کوچک که در صورت گردش توازن خاصی برقرار کرده بود. بهرام اهسته گفت: ونداد... ونداد اهمی کرد وگفت: سلام... بهرام بی اراده او را به اغوش کشید. ونداد واکنشی نشان نداد دستهایش از دو طرف پایین انداخته بود. اما بهرام با تمام وجود به اغوشش کشید. از قدیم همه شباهتش را به او نسبت میدادند. حالا توقع نداشت اینقدر شبیه خودش باشد. ونداد اهسته گفت: شّ شّ شّ شما باید اقا بهرام باشید درسته؟ یک لحظه دلش گرفت که چرا پسرک نگفت عمو.... اما نتوانست خیلی واکنش دهد. ونداد : تسلیت میگم... بهرام چیزی نگفت. داشت به او نگاه میکرد. ونداد ادامه داد و شمرده شمرده گفت: قدم ما بد بود که تشریف می برید؟ بهرام لبخندی زد وگفت: اره داشتیم می رفتیم... ونداد بی تعارف دیگری از جلوی در کنار رفت وگفت: خوشحال شّ شّ شّ شدم ... دیدمتون... بهرام اهی کشید.چیزی نگفت. لابد انقدر درگوشش خوانده بودند که از او متنفر بود. حتی در نگاهش این همه نفرت را میدید... سرش را پایین انداخت و از خانه خارج شدند. ونداد با ریحان خانم و برنا هم سلام علیک کوتاهی کرد ورو به بلوط هم به تک سلامی افاقه کرد. بلوط جواب داد: خداحافظ... ونداد هم سریعا خداحافظی کرد و در را بست. بهرام یک لحظه دلش گرفت. شاید حق داشت... شاید هم... اهی کشید و به سمت اتومبیلشان حرکت کردند. برنا پشت فرمان نشست تا پدرش استراحت کند و بعد باهم جایشان را عوض کنند. اصرار داشتند همان دم به شهرشان باز گردند. ویرایش توسط ~sun daughter~ : ۷ آذر ۱۳۹۰ در ساعت ۰۳:۰۱ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,478 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +309 امتیاز سلام سلام آی بچه ها... خوبین؟ میریم ک داشته باشیم پست امروز ... بر گشتیم ب روزهای شیرین روزی یک پست... نه احتمال اینکه دوباره بذارم بسی زیاده... ![]() با نقد ها همراهیمان کنید. سپاس![]() ************* ***************** با رخوت از تختش پایین امد... با اینکه دوازده ساعت خوابیده بود اما همچنان میل داشت بخوابد. خستگی راه به تنش مانده بود... به سمت حمام رفت واب داغ را تا انتها باز کرد. بعد از یک دوش اب گرم تا پ و شلوارکی پوشید واز اتاقش خارج شد. برنا مشغول تماشای تلویزیون بود. با دیدن او تند گفت: بلوط سرما میخوریا؟ بلوط بی توجه به حرف او گفت: مامان کجاست؟ برنا لیوان چایش را برداشت وگفت: با بابا رفتن خرید... شب خاله اینا میان اینجا... بلوط سری تکان داد و به اشپزخانه رفت. دلش غذا میخواست... از گرسنگی در حال غش کردن بود. حینی که برای خودش سوسیس سرخ می کرد سر و کله ی برنا پیدا شد وگفت: این چیه؟ خوب بندری درست میکردی با هم بخوریم؟ بلوط با ارنج به پهلویش زد وگفت: برو گمشو خودت برای خودت درست کن.. برنا سر گاز ایستاده بود و محتویات تابه را هم میزد... در همان حال گفت: یه کم گوجه و خیار شور خرد کن من حواسم به این هست... بلوط ابروهایش را بالا داد. برنا چقدر پر رو بود. سری تکان داد و مشغول شد... در حین خرد کردن گوجه بود که پرسید:اختلاف بابا و برادرش سر چی بود؟ خودش هم یک لحظه از اینکه نگفت عمو شوک شد. اما به هرحال بیست سال زمان کمی نبود... اصلا نمی دانست که ممکن است عمو داشته باشد. یادش می امد همیشه وقتی از مادرش می پرسیدخانواده ی پدری کجا هستند او جواب درستی نمیداد... یک بار می گفت فوت شدند... یک بار میگفت پدرت تک فرزند است... هیچ کس حرفی به او نمیزد. یعنی اصلا حرفی در این مورد پیش نمی امد که بخواهند راجع به ان بحث کنند. انقدر غرق بود که نفهمید برنا تابه ی سوسیس را اماده کرده است و جلوی خودش گذاشته است و مشغول به خوردن است. بلوط بی توجه به او که با دهان پر گفت: گوجه ها رو بده این ور... گفت:چرا جواب منو ندادی؟ برنا : جواب دادم نشنیدی.... بلوط دستهایش را زیر چانه برد وگفت: خوب سر چی دعواشون شد؟ برنا با اشتها مشغول بود همانطور که میخور گفت: هیچی و همه چی... منم اونم موقع بچه بودم... هفت هشت سالم بود... بلوط: خوب بالاخره... برنا لقمه اش را فر و دادو گفت: تو دوسالت بود که با ونداد داشتین دور استخر بازی میکردین.... نمیدونم چی میشه که ونداد تو رو هل میده و پرت میشی تو استخر... بلوط مشتاقانه گوش میکرد. انقدر که اصلا گرسنگی را از یاد برده بود. هرچند اینقدر مهربان نبود که اجازه بدهد برنا همه ی محتویات تابه را نوش جان کند... با چنگال سوسیس خالی میخورد. برنا ادامه داد: وقتی که از اب میارنت بیرون بابا ونداد و کتک میزنه... عمو بهادرم که اینو میبینه میاد جلو و خلاصه درگیر میشن باهم.... بلوط هووومی کشید وگفت: چقدر مسخره... همین؟ برنا نفسش را از سیری فوت کرد وگفت: تقریبا... بعد از اون روز خیلی اتفاقای دیگه میفته... بابا سهامشو از شرکت بیرون میکشه... اخه میدونی بابا و عمو مثل اینکه باهم یه شرکتی اداره میکردن... وقتی بابا اینکار و میکنه عمو بهادر میره زیر قرض و خلاصه اقا بزرگ هم میاد طرف عمو بها رو میگیره که پسر ارشدش بوده... بعد از اونم ما میایم اینجا... بچه بودم ولی یادمه که بابا قسم خورد اسم خانوادشو نمیاره... دیدی هم که بیست سال گذشته اما هنوزم چشم دیدن برادرشو نداره... بلوط در حالی که انگشتش را که سسی شده بود لیس میزد گفت: سر یه چیز کوچیک ... برنا کش وقوسی امد وگفت: خیلی کوچیکم نبود.... تا بلوط بخواهد بپرسد چطور در باز شد و پدر ومادرش وارد خانه شدند. بلوط اجبارا ادامه ی سوالاتش را به بعد موکول کرد. گوشی اش در جیب شلوارکش لرزید... شروین بود... بعد از دو ماه... چه عجب؟!!! ویرایش توسط ~sun daughter~ : ۲ آذر ۱۳۹۰ در ساعت ۰۳:۵۵ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,478 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +296 امتیاز گوشی اش در جیب شلوارکش لرزید... شروین بود... بعد از دو ماه... چه عجب؟!!! در حالی که سعی داشت خیلی تلخ و تند صحبت کند گفت: بفرمایید... شروین: علیک سلام... بلوط نگاهی به برنا و پدرش انداخت و از هال خارج شد وبه اتاقش پناه برد. با دلخوری گفت: امرتون.... شروین با حرص گفت: باز چته؟ بلوط با عصبانیت گفت: من یا تو؟ شروین بی حوصله زمزمه کرد: فکر کردم ارزش داری ازت عذرخواهی کنم... بلوط داشت نرم میشد که شروین گفت: اما اشتباه فکر میکردم... بلوط تند گفت: تو راجع به من اشتباه فکرکردی... من مقصر نبودم... شروین سکوت کرده بود. بلوط در ادامه ی دفاع از خودش گفت: کوروش دوست توه ... ولی من و اون هیچ رابطه ای با هم نداریم.... من حتی زورم میاد بهش سلام کنم.... تو بد برداشت کردی... شروین مغروضانه گفت: شمارتو از کجا داشت؟ بلوط : مثل اینکه از تو گوشی خودت برش داشته... شروین زیر لب گفت: کثافت ... ... ... بلوط لبهایش را جمع کرد وگفت: زنگ زدی به کوروش فحش بدی.... شروین نفس تندی کشید وگفت: زنگ زدم تکلیفمو روشن کنی... بلوط : چه تکلیفی؟ شروین با حرص گفت: خودتو به اون راه نزن... بلوط با شیطنت گفت: کدوم راه...؟ شروین با ملایمت گفت: اون دفعه که هیچی بابات یه لگد زد در کون ما و شوتمون کرد بیرون.... بلوط اهی کشید وگفت: الان که دیگه عمرا نمیشه... شروین عبو س گفت: چرا؟ بلوط توضیح داد پدربزرگش فوت شده است و صحیح نیست که او در این شرایط حرفی از خواستگاری و علاقه و غیره بزند. خوشبختانه شروین خیلی از مسائل خانوادگی او نمی دانست و او هم مجبور نبود توضیح دهد بعد از بیست سال فهمیده است پدر بزرگ و عمو و غیره دارد! شروین با بی میلی گفت: حالا پیرمرد 90 ساله که دیگه غصه خوردن نداره.... بلوط چیزی نگفت... شروین بعد ازمکالمه ی کوتاهی تماس را قطع کرد. بلوط روی تخت دراز کشید. به سقف نگاه میکرد. حسی به افراد جدیدی که فقط چند ساعت انها را دیده بود نداشت. حسی هم به کسی که زیر خاک بود وبرایش پرده ی سیاه به در و دیوار کوچه زده بودند نداشت. فکر میکرد پدربزرگ داشت.... و یادش می افتاد چقدر حسرت داشتن یک پدربزرگ و مادربزرگ را داشت اما... نفسش را فوت کرد از اقوا م مادری دو خاله و یک دایی داشت... وپدر و مادر مادرش از دنیا رفته بودند. شروین پسر یکی از همسایگانشان بود... به جز برادر و پدرش تنها جنس ذکوری بود که نسبتا برایش مهم بود. انسان بی احساسی بود ... ادم ها برایش مهم نبودند. دیپلمه بود ودر بوتیک فروش لوازم ارایشی کار میکرد.انقدر ازاو رژ لب و خط چشم خریده بود که پسرک هم کم کم رسم شماره دادن را به جا اورد و حالا دو سالی بود که اور ا می شناخت... وقتی دوماه گذشته شروین به او پیشنهاد ازدواج داد و او هم با خانواده اش مطرح کرد و امیدوار بود همه چیز خوب پیش برود انگار درابرها پرواز میکرد. فقط گمان اینکه پدرش مخالف صد در صد این ازدواج باشد ستون رویاهایش را درهم ریخت... وقتی به شروین گفت.... و درست مدت کمی بعد از ان وقتی که شروین فکر کرد که او با کوروش دوست صمیمی شروین رابطه دارد همه چیز باهم زیر و رو شد. انتهایش به یک تماس از تهران ختم شد. پیغامی مبنی بر فوت مردی که او نمیشناخت اما پدر ومادر وبرادرش برای او غمگین بودند. اهی کشید و از اتاق خارج شد تا به مادرش کمک کند. شب خاله ها ودایی اش برای تسلیت به پدرش می امدند. همه ی بزرگان فامیل می دانستند اما او... هرچند خیلی هم مهم نبود. | ||||||||
| |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,478 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +300 امتیاز اینم پست اخر شبی... نقد اخر شبی یادتون نره.... ![]() ![]() ![]() ![]() =========================== خیلی اهل فکر کردن به مسائل نبود... سیاه نپوشیده بود... موزیک گوش میکرد و در یاهو برای خودش چرخ میزد. چطور میتوانست برای کسی که نمی شناسد عزادار باشد؟! فکر این که یک ماه دیگر ارشد دارد هم اصلا برایش عذاب اور و تلخ و استرس زا نبود. هنوز داشت شعر بی شعری تتلو را زیر لب زمزمه میکرد که در باز شد و ساره دختر خاله اش وارد اتاق شد وگفت: یه ذره شعورم خوب چیزیه ها... با هیجان برخاست وگفت: تو از کجا پیدا ت شد؟ ساره شالش را روی تخت او پرت کرد وگفت: از خونمون... نباید بیای یه فرش قرمز جلو پامون پهن کنی؟ و دستش را کشید وگفت: بشین تعریف کن چی به چی شد؟ بلوط : بریم اول با خاله اینا یه سلام علیک کنم... ساره: ول کن... اینو بگو... پسر مسر خوشگلم توشون پیدا میشد... بلوط خندید و گفت: با وجود شروین چشممو به روی همه ذکور بستم... ساره مسخره خندید وگفت: اه اه اون بوزینه رو هنوز ول نکردی؟ بلوط انگشت اشاره اش را تهدید امیز بالا اورد وگفت: درست صحبت کن راجع بهش... و از اتاق خارج شد. خاله گیتی اش و شوهرش منصور خان و پسرشان هاتف که در بدو ورودش به سالن به احترام او بلند شدند. حین روبوسی با هاتف اوزیر گوشش اهسته گفت:اب و هوای تهران بهت ساخته... بلوط خواست بگوید تا باشد از این سفرها.... اما با وجود غم و داغ پدربزرگی که نمی شناخت زبان در کام گرفت. بعد از انها با دایی مسعودش و همسرش ندا و دراخر با خاله ی کوچکش مینا مادر ساره یک سالی بود همسرش را در اثر بیماری از دست داده بود. سلام علیک کرد. دو قولوهای دایی مسعودش از سرو کول برنا بالا و پایین می رفتند. دو پسر بچه ی شیطان هفت هشت ساله که بلوط عشق میکرد انها را جز میداد. بعد از چند دقیقه ای با سینی چای وظرف میوه که برای خودش وساره اماده کرده بود وارد اتاقش شد... ساره مشغول جواب دادن به پی ام هایش در یاهو بود. بلوط چیزی نگفت.... ساره کامیپوتر را خاموش کرد وگفت: با چهار نفر درست وحسابی چت کن... اینا که بخاری ازشون بلند نمیشه.... بلوط ابرویش را بالا داد وگفت: مگه نمیخواستی تعریف کنم؟ ساره با هیجان گفت: خوب عمو داشتن چه حسی داره؟ بلوط شانه ای بالا انداخت وگفت: خیلی مسخره است... هنوزم با بابا اشتی نکردن.... حتی نمیدونم دعوای اصلیشون سر چی بوده... ساره با هیجان گفت: خووووب... بلوط تند تند از همه چیز تعریف کرد. از وحید و همسرش فرناز که دختر خاله پسر خاله بودند... از پسری که جلوی در او را دیده بود اما اسمش را فراموش کرده بود. از ویدا... از زن عمویش سودابه که او را سودی صدا میکردند. از بحث اخری که میان پدرش و عموی تازه یافته اش صورت گرفته بود... همه را با جزییات تعریف کرد. ساره نفس عمیقی کشید وگفت : وحید که هیچی ... اون پسر دومیه رو بچسب... بلوط با شوق وافری گفت: ظهر شروین بهم زنگ زد.... گفت که بازم بابابا حرف بزنم... ساره اخم کرد وگفت:واقعا حاضری باهاش ازدواج کنی؟ بلوط: معلومه... کی بهتر از اون... ساره با حرص گفت: احمق جون.... یه لات خیابونی که به زور دیپلم گرفته اصلا ارزش فکر کردن داره؟ چه برسه به اینکه تو بخوای حتی به پیشنهادش جواب مثبت بدی .... و دستش را روی پیشانی بلوط گذاشت وگفت:باور کن تب داری.... بلوط لبخندی زد وگفت: امامن ازش خوشم میاد....پولداره... خوش تیپه.... ساره با تاسف سری تکان داد وگفت: یه نگاهی به خودت بنداز... یه نگاهم به شروین... هیچ تناسب و سنخیتی باهم ندارین.... نه از نظر خانوادگی نه از نظر تحصیلات... نه از نظر قیافه.... بلوط تند گفت: ولی اون خیلی خوش تیپه... ساره خواست حرفی بزند که هاتف وبرنا وارد اتاق شدند.... هاتف با لبخند گفت: خوب با هم خلوت میکنید ها.... مردیم از گرسنگی... تشریف بیارید شام... بلوط از جا برخاست دلش نمیخواست حرفهای ساره را بی جوا ب بگذارد اما جلوی برنا درست نبود از دوست پسرش دفاع کند. انقدر از دست ساره کفری و کلافه بود که بعد از شام تمام مدت را در اشپزخانه به کمک مادرش این سو و ان سو میرفت. او از شروین خوشش می امد و هیچ کس نمیتوانست او را از این تصمیم منصرف کند. ساره حسودی اش میشد... یعنی غیر از این نبود. حتی چند باری که او را با خود به مغازه برده بود و خرید کرده بودند نگاه های ساره به شروین معنی دار بود. حالا درک میکرد که ساره چرا اینقدر ساز مخالف میزند... با احساس حسودی نیم نگاهی هم به ساره نمی انداخت. درست بود که سه چهار سال از او بزرگتر بود اما حق نداشت در زندگی اش دخالت کند. حتی وقتی او به اشپزخانه امد تا کمکش کند ظروف را خشک کند انقدر بد عنق جوابش را داد که ساره سکوت کرد و بی هیچ حرفی از اشپزخانه خارج شد. حین خداحافظی ساره صورت بلوط را بوسید. بلوط زود میرنجید و زود هم می بخشید... مهربانانه از او خداحافظی کرد. در تختش دراز کشیده بود... وفکر میکرد زودتر باید مسئله ی خودش و شروین را حل کند. باید حتما بار دیگر با پدرش صحبت میکرد. او تنها یکبار شروین را غیر رسمی در محل کارش دیده بود ... نه خانواده اش را دیده بود نه اقوامش را... هرچند خودش هم اطلاع دقیقی نداشت اما پدرش زود قضاوت کرده بود. هرچند حالا خیلی نمیتوانست رویای سفید تور دار رادر ذهنش پرورش دهد اما همین که پدرش موافقت کند انها یک شیرینی مختصر صرف کنند برایش کافی بود. پلکهایش را بست. تصویر شروین جلوی نگاهش پدیدار شد... با لبخند کم کم به خواب فرو رفت. | ||||||||
| |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,478 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +286 امتیاز به خاطر شایسته بانو جان... وگرنه امروز اصلا حس نوشتن نبود... ![]() راستی تاپیک نقد سوت و کور نباشه لفطا .... میسی ... میسی .... میسی ... دوستون دارم زیاد زیاد ![]() =================== ************************************ *************************** غلتی زد و دستش را از روی چشمانش برداشت... قامت برادرش که بالای سرش ایستاده بود و سعی داشت با ارامش بیدارش کند اولین چیزی بود که درمسیر دیدش قرار داشت. خمیازه ی بلند بالایی کشید وگفت: ساعت چنده؟ وحید: یه ربع به هشت.... مثل سیخ روی تخت نشست وگفت: چ ّ چّ چّ چند؟؟؟ وحید شانه ای بالا انداخت و گوشی موبایل او را بالا اورد وگفت: میدونی چند دفعه زنگ زده منو بیدار کرده؟ ونداد با کف دست به پیشانی اش کوبید. اخرش هم این پنج دقیقه پنج دقیقه کردن ها کار دستش داد. در حالی که ازتخت پایین می پرید گفت: لباسمو اتو میکنی...؟ تا وحید بیاید حرفی بزند چانه ی خودش را در دست گفت: مرگ ونداد نگو نه... وحید خواست چیزی بگوید که ونداد با چشمک و نگاه ملتمس در نهایت اورا مجاب کرد خواسته اش را اجرا کند. خودش هم به حمام رفت تا برای ساعت 9 که قرار مصاحبه ی کاری اش بود اماده باشد. هرچند میل داشت زودتر بیدار شود تا دستی هم به سرو روی اتومبیلش بکشد. از حمام بیرون امد... در حالی که پیراهن و شلواری که به چوب رختی در گوشه ای ا ز اتاقش اویخته شده بود نگاه میکرد و روی کار وحید در اتو کردن ایراد می گذاشت... با تن خیس همان ها را پوشید. خوشبختانه دو روز دیگر چهل اقابزرگ بودو او برایش خیلی واجب نبود سیاه بپوشید. هر چند پیراهن ابی نفتی و شلوارمشکی وکت مشکی هم خیلی رنگ و روی شادی نبود. کاش وقت برای سشوار کردن هم داشت. با کلافگی به دنبال جورابهایش می چرخید. اولین بار بود که میخواست مصاحبه برای استخدام داشته باشد. بالاخره هدفش را زیر تخت پیدا کرد. کیف چرم مشکی اش را در حالی که چند پرونده در ان میچپاند را روی دوش انداخت واز اتاق خارج شد. با دیدن چهره ی مادرش گفت: سودی دیرمه.... یه چایی بم میدی؟ سودی با تحسین نگاهی به قد وبالایش انداخت اما با طلبکاری گفت: علیک سلام... ونداد لبخندی زد وگفت: سلام.... یه چایی میخواما.... سودی سری تکان داد و برایش یک لیوان چای ریخت وگفت: بشین صبحونتو بخور هنوز وقت هست... ونداد با هول چایش را مز مزه کرد که اخش در امد... زبانش از داغی سوخت. حین له له کردن برای سوزش پدرش وارد اشپزخانه شد وگفت: چه خبرته؟ ونداد سلامی کرد و همراه با لیوانش به سمت یخچال فریزر رفت. از فریزر جایخی را دراورد ویک قالب یخ به اندازه ی یک بند انگشت داخل لیوان چایش انداخت. سودی با حرص گفت: خدایا ... پسر یه دقیقه صبر کن خنک بشه.... بهادر خان هم با غیظ ادامه ی حرف همسرش گفت: پنج دقیقه زودتر بلند شو به کارات برس.... ونداد درحالی که بیسکوییت راد ر لیوان چایش فرو میکرد وتند تند نجویده مشغول بود درهمان حال گفت: اون ... پ ّ پّ پّ پنج دقیقه رو .... میخواابم پدر من... بهادر سری تکان داد و وحید مشابه اعلام کننده های ساعت گفت: ساعت هشت و بیست دقیقه ... ساعت هشت وبیست دقیقه.... ونداد به سرعت خودش را از اشپزخانه بیرون انداخت... حین پوشیدن کفشهایش خداحافظی کرد و از خانه خارج شد. تا رسیدن به ماشین لی لی کنان سعی داشت کفشش را که مثل کارگرها انتهایش تا خورده بود را به پا میکرد بالاخره به ماشین رسید. از هولش حواسش نبود ترمز دستی را پایین نکشیده است... الکی گاز میداد. وحید ازروی ایوان بلند گفت: ترمز دستی وبخوابون... با دیدن ساختمان شرکت محصولات دارویی و تماشای ساعت که ده دقیقه به 9 رااعلام میکردند . نفس راحتی کشید .چقدر به موقع رسیده بود وچقدر خوب بود که شرکت به انجانزدیک بود. اگر میتوانست رضایت همین جا را جلب کند عالی میشد. رفت و امدش اسان بود... ساعات کاری هم عالی بود. در حالی که با نفسهای عمیق سعی داشت به خودش مسلط باشد وارد مجتمع شد. در اسانسور به موهایش که خشک شده بودند و حالت خوبی گرفته بودند کمی دست زد و در اخر هم یقه ی پیراهنش را مرتب کرد. اسانسور در طبقه ی مورد نظر ایستاد. با دیدن سیل جمعیت ماتش برد. این همه ادم برای مصاحبه امده بودند؟! درحالی که به سمت میزی میرفت که احتمال میداد متعلق به منشی باشد زمزمه وار کلماتی که میخواست ادا کند را برای خودش مرور میکرد. دخترک با طنازی در گوشی تلفن زمزمه میکرد. ونداد اهمی کرد وگفت: برای مصاحبه اومدم... دخترک با عشوه در تلفن گفت: گوشی... و نگاهی به سرتاپای او انداخت وگفت: جمعیت وکه می بینید... منتظر باشیدتا صدا تون کنم... ونداد فکر کرد مگر بانک است. چه بسا نگاهش را به اطراف چرخاند شاید باجه ای باشد برای شماره گرفتن.... دخترک دوباره در گوشی تلفن فرو کرد . ونداد با تک سرفه گفت: منو اقای اردشیری معرفی کردن... دخترک این بار حرصی گفت: گفتم که ... منتظر باشید.... ونداد زیر لب نفس عمیقی کشید و گوشه ای را برای ایستادن انتخاب کرد. عقربه های ساعت به تندی پشت سر هم حرکت میکردند. و هرکس از اتاق بیرون می امد. انقدر نادم و افسرده و گوشه گیر با سری افکنده به زیر راه خروج را پیش می گرفت که هر لحظه یأس وناامیدی بیشتر از قبل بر او چیره میشدند. ویرایش توسط ~sun daughter~ : ۴ آذر ۱۳۹۰ در ساعت ۰۵:۴۵ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,478 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +266 امتیاز بچه ها جونم...دوستای گلم... سلامم. خوبین؟ نهایت تلاشم اینه که هر روزبراتون یه پست بذارم... امشب احتمال اینکه یکی دیگه هم بذارم خیلی زیاده ... اگر نذاشتم فردا شب منتظرم باشید همین جا....اکی؟ دوست جونا تاپیک نقد و با قدوم خوجلتون گل بارون کنید ... با سپاس. طرز خوندن اسم ونداد : Vandad دوست جونا... نقد یادتون نره... ایراد بگیرید... پیشنهاد بدید... در ادامه دوست دارید چه اتفاقاتی بیفته؟ با شخصیت ونداد وویژگیش کنار اومدید یا نه؟؟؟ میسی دوست جونا ا ا ا ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() =================== و هرکس از اتاق بیرون می امد. انقدر نادم و افسرده و گوشه گیر با سری افکنده به زیر راه خروج را پیش می گرفت که هر لحظه یأس وناامیدی بیشتر از قبل بر او چیره میشدند. در حالی که پرونده ی شخصی اش را مدام در دست لوله میکرد و سعی داشت از سرعت ضرب نوک پنجه اش به زمین بکاهد فکر میکرد اگر خراب کند جلوی اقای اردشیری شوهرخاله اش خیلی خیط میشود. از بیست وخرده ای نفری که برای مصاحبه امده بودند تنها شش هفت نفر باقی مانده بودند. روی صندلی نشسته بود و فکرمیکرد چقدر لحظات به کندی میگذرند... در همان اثنای فکرش بود که منشی صدا کرد: اقای وارسته... مثل سیخ ایستاد... مشی به در اتاق معاون مدیر عامل اشاره کرد وگفت: بفرمایید.... ونداد خشکش زده بود. یک لحظه حس کرد زمان ایستاده است. به سختی پاهایش را به حرکت دراورد و همزمان با نفس عمیقی که کشید در را باز کرد. مرد میانسالی در حالی که وسط سرش خالی از مو بود و نور مهتابی در سرش انعکاس پیدا کرده بود به پرونده ای که مقابلش بود نگاه میکرد. ونداد اهسته تک سرفه ای کرد. مرد انگار منتظر بود که او سلام کند تا بعد توجه اش را به او جلب کند. ونداد در حالی که دهانش خشک شده بود زمزمه وار گفت: س ّ سّ سّ سلا... م... مرد سرش را بالا گرفت. سری تکان داد وگفت: بفرمایید بشینید... ونداد روی صندلی مقابل او نشست ... سخت نفس میکشید در وهله ی اول خراب کرده بود. زبانش را گاز میگرفت که اینقدر ... ! مرد اهمی کرد وگفت: خوب از سابقه ی کاری تون بفرمایید... ونداد اهسته وشمرده میخواست صحبت کند اما به سختی گفت: م ّ مّ مّ ... من.... س ّ س ّ س ّ سا ب... بقه ی ... چشمهایش را بست و یک لحظه بعد باز کرد. مرد چشمهایش را ریز کرده بود و دقیق و با نکته سنجی به او خیره شده بود. ونداد نفسش را بیرون فرستاد. مرد به صندلی اش تکیه داد وگفت: خوب سابقه داشتی؟ ونداد سرش را به علامت منفی تکان داد. مرد سری تکان داد وگفت: خوب دانشجوی چه رشته ای هستید؟ ونداد کم کم داشت به نفس نفس می افتاد. مرد هم هنوز به او خیره بود. بیشتر جنبه ی تفریح برایش داشت. ونداد لبهایش را خیس کرد و گفت: اَر...اَر...اَر.. با پوزخند بزرگی که روی لبهای مرد قرار گرفته بود سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. مرد دستش را به روی سبیل هایش کشید ... انگار که داشت بازی میکرد و لذت این بازی هم یک طرفه نصیب خودش میشد. با تمسخر بارزی گفت: خوب ارشد چه رشته ای؟ ونداد کاملا خودش را باخته بود. در دبیرستان و راهنمایی و دبستان و هر مکان دیگری که ادم های غریبه حضور داشتند همیشه همین روند بود. با این حال تماشای این لبخند ها باز هم انقدر گزنده بود که اعتماد به نفسش را تا نقطه ی زیر صفر پایین بکشید و انقدر از تمسخر شدن بیزار بود که ترجیح میداد بمیرد وسکوت کند. مرد سوالش را تکرار کرد. ونداد اهسته گفت: ش ّ شّ شّ شیمی... مرد پشت میزی باز لبخندی به پهنای لب زد. باز حس تحقیر شدن زیر ان نگاه وان لبخند تنها چیزی بود که عایدش میشد. از او در لحظه متنفر شد. و از خودش یک عمر بود که تنفر داشت. هر وقت استرس داشت یا اضطراب بر او تسلط می یافت بیشتر از همیشه ضعف روحیه ای و لوکنت زبانی اش در وجودش خود را به رخ میکشیدند. ایرادش را همین نگاه های طعنه الود و لبخند های مضحک بیشتر از پیش به رخش می اوردند. همیشه دیگران قادر بودند او را کنترل کنند... اگر بی تفاوت از این مشکل می گذشتند.... اگر او اینقدر نگران کلماتش نبود .... اگر اگر ها نبودند ... او هم راحت حرف میزد هم راحت به کارهایش می رسید .... اما ... ! دیگر جایز نبود انجا بماند... پرونده اش را برداشت وبه سرعت از اتاق خارج شد. حس میکرد اکسیژن را خارج از اتاق تنفس میکند. با اینکه حوصله ی رانندگی نداشت اما ناچارا پشت فرمان نشست. تا رسیدن به خانه زیر لب به خودش بد و بیراه می گفت. ماشین را در کوچه پارک کرد. حوصله ای اینکه ان را به حیاط ببرد هم نداشت... وارد خانه شد. سودی ووحید در پذیرایی مشغول تماشای تلویزیون بودند. بی سلام وارد اتاقش شد... شاید دوست داشت سلام کند اما از نگرانی وترس اینکه نتواند یک کلمه را در صدم ثانیه ادا کند ... یا ترس اینکه همین چهار حرف در یک مدت طولانی ادا شوند .... ترجیح داد چیزی نگوید. وارد اتاقش شد در را هم محکم بست. روی صندلی کامپیوترش نشسته بود و به فایلهای موزیکش نگاه میکرد. صدای مادرش را شنید که گفت: وحید برو ببین چش شده؟! و جواب وحید را هم شنید که گفت: الان قاطیه... نیم ساعت دیگه میرم... خوب بود که وحید انقدر اورا خوب می شناخت. هرچند برادرش انقدر باهوش بود که بفهمد خرابکاری کرده است یا همه چیز انطور که باید پیش نرفته است و علت ناراحتی اش همین است!!! | ||||||||
| |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,478 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +279 امتیاز وارد اتاقش شد در را هم محکم بست. روی صندلی کامپیوترش نشسته بود و به فایلهای موزیکش نگاه میکرد. صدای مادرش را شنید که گفت: وحید برو ببین چش شده؟! و جواب وحید را هم شنید که گفت: الان قاطیه... نیم ساعت دیگه میرم... خوب بود که وحید انقدر اورا خوب می شناخت. هرچند برادرش انقدر باهوش بود که بفهمد خرابکاری کرده است یا همه چیز انطور که باید پیش نرفته است و علت ناراحتی اش همین است!!! ساعت از دوازده ظهر گذشته بود.... در با تقه ای باز شد. بی اهمیت به داخل شدن وحید ، توپ تنیس سبزش را به دیوار پرت میکرد و دوباره ان را میگرفت. به جز صدای برخورد توپ با دیوار صدای دیگر شنیده نمیشید. وحید لبه ی تختش نشست و بی مقدمه گفت: مصاحبه چطور بود؟ ونداد هم بی حاشیه و صریح گفت: اف ّ فّ فتضاح... وحید به پشتی تخت او تکیه داد وگفت: خوب؟ ونداد کمی روی تخت جا به جاشد وگفت: خوب به جمالت... وحید: نمیخوای تعریف کنی؟ ونداد نفسش را فوت کرد وگفت: تعریف کردنی نیست... مث ّ ث ّ ثّ ل همیشه... و با پوزخند تلخ و صدای مرتعشی گفت: ح ّ حّ حّ ت ّ ت ّ ت ّ ت ی (حتی).... ... مث ّ ث ّ ثّ ل ... ال الان... وحید به او نگاه میکرد. تقریبا مثل همیشه لبهایش را جمع میکرد وزور میزد کلامت را بدون تشدید و رگباری مثل بقیه ادا کند. هرچه بیشتر تلاش میکرد کمتر موفق میشد... گاهی عادی بود اما وقتی بیش از حد حواسش را به خودش جمع میکرد یا استرس میگرفت یا برنامه ی مهمی در پیش رو بود از ترس خندیدن دیگران تمام تلاش و تمرکزش را روی حرف زدنش می گذاشت اما همیشه هم به بن بست می خورد. شاید هنوز یاد نگرفته بود که باید در این مواقع ارامش خودش را حفظ کند و راحت باشد. وحید با لحنی که سعی داشت مزاح انگیز باشد گفت: هیچ فهمیدی عمو کریم اصلا با مدیر شرکت صحبت نکرده بود؟ الان از طرف شرکت زنگ زدن گفتن که استخدامی .... ونداد به وحید نگاه میکرد. سعی داشت بفهمد ایا صداقتی در کلامش هست یا نه؟ وحید ادامه داد: قرار بود دیشب صحبت کنه که یادش رفته... خلاصه الان زنگ زدن گفتن که اقای وارسته استخدام رسمی شرکت هستند و از اول هفته باید به طور مستمر روزهای زوج در شرکت حضور داشته باشن... ونداد درحالی که توپش زیر تخت افتاده بود و خم شده بود ان را بردارد گفت: من دیگه ... پامو تو اون شرکت نمی ذارم... وحید یک تای ابرویش را بالا داد وگفت: جان؟ میدونی اقای اردشیری به چند نفر رو زده که این کار و برات جور کنه؟ ونداد تند گفت: شنیدی چی گفتم... وحید متعجب گفت: چته؟ تو که از خدات بود تو این شرکته کارت جور بشه؟ پشیمون شدی؟ ونداد : اره... وحید مرموزانه پرسید: چرا... ونداد حرصی گفت: چ ّ چّ چّ چرا نداره... وحید : ونداد... ونداد او را بی پاسخ گذا شت واز اتاق خارج شد. ویرایش توسط ~sun daughter~ : ۴ آذر ۱۳۹۰ در ساعت ۰۹:۱۱ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: جهان سوم
نوشته ها: 1,701
(View Stats)
تشکرها: 14,126
تشکر شده 430,478 بار در 2,157 پست
کتاب مورد علاقه : هیچی | پست بسیار مفید : +270 امتیاز سلاممممممم.. .. .. خوبیییییییییییییین؟ ![]() ببخشین کمه..قول داده بودم بذارم گذاشتم ... ![]() ![]() اینم پست امروز.... نقد فراموش نشه ها... ![]() شرمنده پیغاما رو نتونم جواب بدم ... اخه مامانم گیره باید زود اف شم ... امادوشنبه از خجالتتون درمیام ببخشید توروخدا ... قول قول قول .... تا دوشنبه میبینمتون همین جا... نقدا فراموش نشه ها دوست جونای عزیزممممم.... خیلی دوستون دارم.عاشقتونممممممم ... ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ================== ساعت از هشت شب گذشته بود. ونداد مثل برج زهرمار جلوی تلویزیون نشسته بود و مثلا فوتبال تماشا میکرد. اقای فرهمند وکیل اقابزرگ به همراه پدرش مشغول صحبت بودند. ونداد نفسش رافوت کرد. وحید با تلفن ویز ویز میکرد. مشخص بود که الناز پشت خط است از کی مشغول بودند. تلفن سوخت. با اینکه الناز دخترخاله ی خاله ی ناتنی اش بود اما باز هم به نظرش وحید به او سر تر بود. در حالی که گهگاهی به چرت وپرت های وحید لبخند میزد فکر کرد باید بجای دخالت در زندگی دیگران به فکر زندگی واینده ی خودش باشد. هرچند بیست وچهار هم سنی نبود که به افکار زندگی و مسئولیت خانواده پر وبال دهد. سودی درست جلوی تلویزیون ایستاده بود و سعی داشت ظروف کثیف را از روی میز بردارد. ونداد با غر غر گفت: سودی برو کنار... سودی سری تکان داد وگفت: همینجور میخورین ومیریزین ... عین خیالتونم نیست کی جمع وجور میکنه... ونداد حرصی گفت: باز سه پیچ شدیا ؟ سودی با تشر وصدای اهسته ای گفت: باز اینطوری حرف زدی؟ ونداد پوفی کشید وگفت: سودی برو کنار.... کل تصویر و گرفتی... سودی هنوز داشت با شماتت اورا نگاه میکرد. ونداد مهربانانه گفت: برو دیگه... افرین... مرسی... سودی زیر لب رگباری او را به باد سرزنش گرفته بود.به ارامی از جلوی تلویزیون رد شد. از همان غرولند های همیشگی بود. خیلی حوصله ی فکر کردن نداشت. همان لحظه بارسلونا یک گل صد در صد را از دست داد. مسی لعنتی صد موقعیت را خراب میکرد تا یکی را به گل تبدیل کند. آنقدر بلند وای گفت که جمع یک لحظه به او نگاه کردند. وحید فکر کرد اگر این بلبل زبانی ها را صبح در شرکت اجرا می کرد الان عین شکست خورده ها جلوی تلویزیون ننشسته بود . از داد و فریاد های گهگاه او کلافه به اتاقش رفت در هال نمیتوانست به گفتگوهای الناز گوش بدهد. اقای فرهمند لیوان چایش را بالا اورد وگفت: به هر حال تا مادامی که برادرتون حضور نداشته باشند وصیت نامه رو نمیتونم باز کنم.... حاج اقا وارسته به گردن من حق بزرگی دارن.... نمیتونم زیر حرفشون بزنم یا ادای دین نکنم.... بهادر هم سیگاری روشن کرد وگفت: خودتون دیدید که حتی حاضر نشد برای مراسم ختم بیاد؟ نکنه توقع دارید که باز هم بهش زنگ بزنم؟ فرهمند نفسی کشید وپایش را روی پایش انداخت وگفت: به هر حال این خواست خدابیامرز بود... یک عمر ارزوش بود که شما دو برادر و بار دیگه کنار هم ببینه.... و اه تاسف باری کشید وگفت: خدا رحمتش کنه... حسرت به دل از دنیا رفت..... بهادر نفسش را فوت کرد وگفت: میتونم ازتون خواهش کنم شما باهاش تماس بگیرید؟ فرهمند در حالیکه چند کاغذی را که مربوط به کارهای انحصار وراثت بود را در کیف چرمش جا به جا میکرد گفت: شاید این کار و کردم... اما بهتره شما وبرادرتون با هم اشتی کنید.... در دین وشرع هم این کار جایز نیست.... و با لحنی نصیحت گرایانه افزود: دوبرادر اگه گوشت همو بخورن استخون همو دور نمیندازن.... بهادر چیزی نگفت. صدای فریاد گــــــل ونداد کل پذیرایی را پر کرد. کسی اهمیتی نداد. ونداد موزی پوست کند ومشغول شد. قیافه اش رضایت را دربر داشت. اقای فرهمند به چهره ی ونداد خیره شد و در ادامه حرفش گفت: به هر حال ممکنه با خوندن وصیت نامه روابط شما از اینی که هست بهتر بشه.... بهادر همچنان مسکوت به او خیره شده بود. با پنجاه سال سن یک سوم حرفهای فرهمند را نفهمیده بود. وصیت نامه و پول واملاک برایش چندان مهم نبود... حتی قهر برادر هم خیلی برایش اهمیتی نداشت. مسیر نگاه فرهمند را تعقیب کرد. ونداد مشغول تماشای تلویزیون بود. ناخوداگاه اهی کشید. ازجریان صبح خبردار شده بود. باجناقش اردشیری با او تماس گرفته بود وگفته بود که ونداد انگارنپذیرفته... وقتی به خانه امد فکر نمیکرد این خبر صحت داشته باشد ... ونداد از شوق وذوق بال بال میزد و حالا خودش کارجور شده راپس زد. وحید جسته گریخته حرفهایی زده بود.... بی اراده اهی کشید. اقای فرهمند ته مانده ی چایش را نوشید و لبخندی زد نگاهش را از ونداد به صورت بهادر دوخت وگفت: حتم دارم بهتر میشه.... بعد از دقایقی خداحافظی کردند.... بهادر کنار ونداد نشست و به همراه او مشغول تماشای فوتبال شد. ونداد با هیجان میگفت که چه کسی گل را خراب کرده اما همان فرد پاس گل را داده و از داور ناشایست بازی گفت که یک پنالتی حتم را نگرفته است. در تمام طول سخنرانی یک بار هم دچار لوکنت نشد. اما بهادر بی اراده نفسش را مثل اه خارج کرد. ====== ببخشید بار اول انگار خراب پست داده بودم. شرمنده...نقد یادتون نره. تا دوشنبه ![]() ![]() ![]() ویرایش توسط ~sun daughter~ : ۵ آذر ۱۳۹۰ در ساعت ۰۸:۵۷ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| daughter, زندگی, سایت, غیر, مشترک|sun, کاربر |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| زندگی غیر مشترک | sun daughter کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب | ~sun daughter~ | نوشته کاربران سایت | 1845 | ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۷:۱۳ بعد از ظهر |
| نوتریکا (2) | sun daughter کاربر سایت | دانلود | Mina | نوشته کاربران سایت | 4 | ۷ اسفند ۱۳۹۰ ۱۲:۴۴ قبل از ظهر |
| نوتریکا (2) | sun daughter کاربر سایت | ~sun daughter~ | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 117 | ۲۳ آبان ۱۳۹۰ ۰۱:۲۶ بعد از ظهر |
| خط هشتم | sun daughter کاربر سایت | ~sun daughter~ | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 91 | ۴ شهريور ۱۳۹۰ ۰۱:۵۶ بعد از ظهر |
| نوتریکا | sun daughter کاربر سایت | ~sun daughter~ | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 178 | ۲۸ مرداد ۱۳۹۰ ۰۵:۴۳ بعد از ظهر |